رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. فاطمه بهرامی.

    فاطمه بهرامی.

    کاربر فعال


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      264


  2. Sarina

    Sarina

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      6


  3. Shahrokh

    Shahrokh

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      864


  4. سجاد

    سجاد

    رفیق نودهشتیا


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      892


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/29/2024 در پست ها

  1. عنوان: زعم و یقین نویسنده: سایه مولوی ژانر: معمایی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: یک راه بود و چند بی‌راهه و ذهنی درگیر خیالات واهی،حقایق پنهان و مشکلات زندگی. برای پایان دادن مشکلات قدم به مسیری سراسر اشتباه می‌گذارد و اسیر تاریکی‌ها می‌شود. حقیقت‌ کدام است؟! هویتش چیست؟! سلاح پر شده از گلوله‌های انتقام را سمت چه کسی باید نشانه رفت؟! صفحه نقد این رمان 👇
    1 امتیاز
  2. # پارت_ پانزدهم کش و مات ، دقیقا چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاد؛ حالا باید چیکار میکردم؟! بلکل ماتم برده بود. از شدت شوک تک خنده ای کردم و دستی به پشت گردنم زدم و گفتم : - خب راستش! دقیقا همین موقعه که درمونده مونده بودم چی بگم؟! ارمیا نجاتم داد. - بابا‌! بیا که از گرسنگی مردیم! مامان میگه تا شما نیاید نمیزاره غذا بخورم! - آخ! مادر من چرا میزنی؟! - این رو زدم که یاد بگیری صبرکنی! - پدر جان بیا تا زنت تنها وارث خاندان رو نکشته! بابا خنده‌کنان سری تکون داد و گفت: - امان از دست تو پسر! بعد دستش رو روی شونه ام انداخت و گفت : - بیا بریم غذا بخوریم دخترم! لبخندمهربونی به صورت بابا پاشوندم و گفتم: - من خوردم شما برید بخورید، نوش جان! بابا لبخند زد و گفت: - پس من برم تا داداشت از گرسنگی دور از جون نمرده. سری در تایید حرف بابا تکون دادم و گفتن دوباره نوش جان به سمت اتاق راه افتادم . از جلوی تلویزیون با تأسف رد شدم؛ تمام پفیلاها روی زمین پخش شده بود ! راهم رو به اون سمت کج کردم و شروع کردم به جمع کردن پفیلاهایی که روی زمین ریخته بود بعد از جمع کردنشون توی سطل اشغال انداختمشون و به سمت اتاقم حرکت کردم
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...