به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/30/2024 در پست ها
-
رمان: منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده: الهه پورعلی ژانر: عاشقانه مقدمه زندگی گاهی بر وفق مراد میگذرد، روزهایی از کنارت عبور میکنند که با خود میگویی: - همیشه اینگونه خواهد بود! اما گاهی روزگار خنجرش را بدجایی فرو میبرد، دقیقا جایی به نام قلب، قلبی که با نداشتنت، تپش برایش مشکل است! باش تا نفس بکشم باش تا ادامه دهم باش تا زنده بمانم خلاصه گاهی آرزویم یکلحظه دیدن توست گاهی برای داشتنت زمین را به زمان میدوزم گاهی دلم آنقدر برایت تنگ میشود که بغص راه گلویم را میبندد حتی گاهی دلم آنقدر برای خودِ قبلیام تنگ میشود که با خود میگویم: - کاش هیچوقت ندیده بودمت! میدانی دیدن تو و داشتنت به مدت کوتاه با من چهکرد؟ ناظر: @sarahp2 امتیاز
-
پارت هفتم منیم گوزل سِئوگیلیم قدیر در دل زمزمه میکرد: - خودت بزرگ شدی اما عقلت هنوز اندازه عقل بچهاست! گهگاه نسیم ملایم میوزید و موهای پرپشت و پرکلاغی کایان را مورد حمله قرار میداد، موهایش در گرمای این نسیم ملایم تکان خورده و جذابیتش را بیشتر میکردند. با صدای بکتاش همگی به سمت در ورودی رفتند که دو مرد غولپیکر به عنوان نگهبان ایستاده بودند، در بزرگ و آهنی را که نقشهای خاص و ضریفی رویش کار شده بود بسته و همگی به سمت عمارت قدم برداشتند. سوگل با ضرافت قدم برمیداشت و تمام حواسش به خانواده عمویی بود که برایش بسیار غریب بودند، اِمَل صحبت را از سر گرفته و حواسش را پرت کرد، کایان که در چند قدمی عمارت سنگی بود نگاهی از زمین به بلندای ساختمان سنگی انداخت و درحالی که ابرویش خود به خود بالا رفته بود گفت: - Vay, ne korkunç bir yer <<وای چه جای خفنی>> لبهای قدیر جمله کایان جمع شده و آب دهانش را قورت داد، نویان دستی بر شانه کایان زده و گفت: - İstanbul'daki evimiz buradan daha az değil <<خونه مون توی استانبول هم کم از اینجا نداره>> کایان لبخند کجی زده و درحالی که اولین پله را بالا میرفت گفت: -Sizce bu ikisi aynı mı? <<به نظرت این دو تا یکی هستن؟>> قدیر خسته از کندن پوست لبش نفسی بیرون داده و برای عوض کردن بحث گفت: -Teyzem içeride mi? <<عمه خانوم داخل هستن؟>> بکتاش به سرعت گفت: - بله بفرمایید. راحله با ورودش با صدای بلند گفت: - افرا، افرا! همان هنگام دختر جوانی با لباس مخصوص مشکی با حاشیههای سفید یکدست به سمتشان آمده و به راهنمایی مهمانان پرداخت. راحله سریع گفت: - لطفا چمدانها رو داخل نیارید من روی این موضوع حساسم. و سریع به افرا دستور داد تا داخل هر اتاق یک زیرانداز مخصوص پهن شود تا چمدانها زمین را کثیف نکنند. سوگل که همیشه از اینهمه حساس بودن مادر عصبی میشد پوفی کرد و زیر لب گفت: - بس کن مامان! آسیه نگاهی به ابروی بالا رفته راحله انداخته و وقتی عصبانیتش را در چشمش خواند از قاب مهربانی بیرون آمده و به کایان که کیفش را روی زمین نهاده بود با طعنه جوری که راحله بشنود گفت: - Kayan oğlum, çantanı yerden kaldır, karım üzülecek! <<کایان پسرم، کیفتو برداز از روی زمین زنعمو ناراحت میشه!>> راحله با غرور نگاهش به کیف بود، طعنه حرف آسیه را گرفت اما دوباره گفت: - افرا سریعتر!!! کایان خم شده و درحالی که کیف را از روی زمین برمیداشت گفت: - neden anne? <<چرا مامان؟>> سرش را بلند کرده و نگاهی به قیافه تکبرآمیز زنعمویش انداخت و مثل همیشه بیتفاوت لبخندی زده و گفت: - Ah, anlıyorum <<آهان متوجه شدم!!>> فضای عمارت تشکیل شده از پردههای نازک حریر روی پنجرههای قدی و بلن بود، مبلهای سلطنتی یشمی و پستهای رنگ اطراف خانه دیده میشد، آینههای بلند سلطنتی و شمعدانهای اطرافش فضای خانه را نورانی و شفاف کرده بودند.2 امتیاز
-
پارت ششم منیم گوزل سِئوگیلیم با خروجشان از سالن اصلی بکتاش به ماشینی که یک بادیگارد راننده آن بود اشاره کرده و رو به قدیر گفت: - بفرمایید سوارشین! قدیر با قدردانی تشکر کرده و خانواده خود را خواند، خود جلوتر نشسته و سوزان، نویان و اِمَل صندلی عقب نشستند سوزان ایلناز را بغل گرفته و قدیر دنیز را کنار خود نشاند و ماشین به حرکت درآمد. بکتاش نیز با خانواده خود سوار ماشین مدلبالا و قرمز رنگش شدند، این میان آسیه و کایان مانده بودند که بکتاش گفت: - زنداداش بفرمایید، اینجا جا هست. آسلی کنار مادرش صندلی جلو نشسته و کایان و آسیه عقب نشستد. آخرین فردی که مانده بود سوگل بود که نشست و خود را جمع کرد، چراکه کایان با آن هیکل ورزیده، صندلی وسط نشسته بود، سوگل با اینکه جثه کوچکی داشت اما کاملا جمع شده و نفسی عمیق سرداد که صدای کایان به گوشش رسید، کایان به سمت چپش که سوگل نشسته بود برگشته و با دیدنش که گویی بسیار موذب بود به آرامی گفت: - Üzgünüm, çok geç oldu <<ببخشید جات خیلی تنگ شد>> سوگل متوجه جملهاش نشده بود، درحالی که جمله کایان را زیر لب زمزمه میکرد با خود گفت: - خب چهارتا فیلم ترکی میدیدی که حالا اینطوری مثل بز نگاهش نکنی! چی گفت اصلا؟ و بعد ابروهایش را جمع کرد. چشم کایان هنوز به او بود که با دیدن اخمانش لبخند همیشگی و شیطنت آمیزش روی لبش نشست و همانطور آرام گفت: - Türkçe biliyor musun <<ترکی بلدی؟>> چشمان سوگل برق زد بالاخره معنی این جمله را فهمیده بود سرش را تکان داده و گفت: - خیلی کم! کایان به سمت جلو برگشته و نگاهش را به خیابان دوخت و با روی بشاش گفت: - Sorun değil, öğrenirsin <<عیب نداره یاد میگیری>> و سوگل را دوباره با کلی علامت سوال مواجه کرد، همان موقع صدای بکتاش بلند شد که با زبان ترکی گفت: - Ne var doktor, sizi görmeyi sabırsızlıkla bekliyordum <<چه خبر آقای دکتر مشتاق دیدارت بودم>> کایان سعی کرد صدایش را صاف کند پس از این رو، دستی به موهای پرپشت و سیاهش کشیده و درحالی که با گوشی خود ور میرفت گفت: - Teşekkür ederim amca, seninle tanışmayı sabırsızlıkla bekliyordum <<ممنون عموجان منم مشتاق دیدار شما بودم>> بکتاش صحبت را از سرگرفت و از تحصیلات و کار کایان جویا شد تا این که به مقصد رسیده و همگی از ماشین پیاده شدند. اتومبیل جلوی یک ویلای بزرگ شبیه به کاخ ایستاده بود، نمای بیرونی عمارت بسیار چشمنواز بوده و چشمانداز زیبایی داشت. آسیه که تا به امروز تنها چندبار به این عمارت قدم گذاشته بود در دل گفت: - اینجا سهم هممون بوده! چه حیف که توی این مدت نیومدیم! همان حین ماشین بادیگارد نیز ایستاد و بقیه از ماشین پیاده شدند. کایان بدون توجه به ویلا نگاهی به اطراف انداخت و نویان را مشغول صحبت دید، به آرامی کنارش ایستاده و انگشتش را یکآن در کمر او فرو برد، همزمان صدای نویان بلند شده و خنده بیامان کایان شروع شد. دست نویان در کمرش بود کایان که میدانست بسیار قلقلکیاست گاهی اوقات امانش نمیداد! همه به سمت صدای خنده کایان برگشتند که کایان با چشمغره قدیر روبه رو شد.2 امتیاز
-
پارت پنجم منیم گوزل سِئوگیلیم همه جواب سلامش را دادند و هر یک مشغول احوالپرسی با یکدیگر شدند، سوگل با عمویش دست داده و احوالپرسی کرد، البته عمویی که فقط چند بار او را دیده بود! و با دیدن چهره خندان کایان لبخندی زده و گفت: - سلام! کایان سرش را بالا آورد، نگاهی به چهره سوگل انداخت و اولین چیزی که توجهش را جلب کرد چشمان رنگی او بود، با دیدن چشمانش، لبخندش پررنگتر شد و پس از صاف کردن صدایش گفت: - merhaba kuzenim <<سلام دخترعمو>> سوگل که تنها معنی مرحبا را فهمیده بود بدون گفتن هیچ حرفی سری تکان داده و دستانش را به سمت شال مشکی رنگش برد تا شال را روی سرش صاف کند. دنیز از بغل کایان پایین آمده و همان حین آسلی با شیطنت رو به کایان گفت: - من آسلی هستم، شما داداش دنیز هستی؟ کایان ابروهایش را بالا فرستاد و چهارزانو نشست از آنجایی که فارسی را کانل متوجه میشد دست آسلی را گرفته و گفت: - Evet Deniz'in kardeşiyim, ne kadar güzel bir kızsın <<بله من داداش دنیز هستم، توچقدر نازی!>> آسلی که تنها هشت سال داشت، هیچ یک از حرفهای کایان را متوجه نشده بود تنها به لبخندی اکتفا کرده و دوباره دست دنیز را گرفت. کنارش ایستاده بود اما نه دنیز نه آسلی هیچیک زبان یکدیگر را نمیفهمیدند. بکتاش با قد و قوارهای استوار کنار قدیر ایستاده و با او سخن میگفت، گویی صحبتهایش با برادر تمامی نداشت، با صدای راحله به سمتشان برگشتند که گفت: - شما دو برادر بقیه حرفاتونو بزارید برای خونه، بفرمایید بریم! آسیه نیز حرفش را تایید کرده و گفت: - آره قدیرجان، لطفا کیف منو هم بیار! با این که آسیه اصالتا اهل ترکیه بوده و همانجا بزرگ شده بود اما طی سالهای ازدواجش با قدیر صحبت کردن به زبان فارسی را کامل یاد گرفته و با قدیر فارسی صحبت میکرد، سوزان نیز مثل مادر صحبت کردن به زبان فارسی را کامل بلد بود، کایان و اِمَل نیز صحبتهای طرف مقابل به فارسی را کامل متوجه میشدند اما صحبت کردن با زبان فارسی برایشان بسیار مشکل بود. تنها کسانی که فارسی را هیچ متوجه نمیشدند نویان، دنیز و ایلناز بودند. همگی به سمت در خروجی به راه افتادند، کایان دست در دست آسلی و دنیز در حرکت بود که ایلناز با اصرار فراوان و با شیرینزبانی گفت: - Amca, annem sana sarılmama izin vermiyor <<دایی مامان نمیزاره بیام بغلت>> کایان دست دنیز و آسلی را رها کرده و رو به سوزان گفت: - Onu rahatsız etme, sarıl bana <<اذیتش نکن بده بغلم>> سوزان نگاهی به او انداخت که گویی نگهبان کودکان بود و گفت: - Rahatsız edilmeni istemiyorum <<نمیخوام اذیت بشی>> کایان لبخندی به روی سوزان پاشیده و گفت: - O güzel amcayı ver <<بده اون خوشگل دایی رو>> و همزمان ایلناز را بغل گرفته و روی شانههایش گذاشت و دوباره با لبخند دست آسلی و دنیز را گرفت. نگاه همه به کایان بود که با لبخند درحال گفتوگو با بچهها بود و به سمت بوفه رفته بود تا برایشان خوراکی بخرد.2 امتیاز
-
پارت چهارم منیم گوزل سِئوگیلیم صدای اعتراض قدیر بلند شد که گفت: - Sesiniz uçağın dibine kadar indi <<آرومتر صدات تا ته هواپیما رفت>> هنوز تهخندهی شیطنتآمیز در صدای کایان موج میزد که رو به پدر طوری که نویان نیز بشنود گفت: - Bizim evin damadının da bu şeylere alışması lazım <<دوماد خانواده ما باید به این چیزها عادت کنه>> و دوباره خنده را از سر گرفت، نویان همچنان دست در گوش به سمتش برگشته و گفت: - Senin lehine hiçbir şey yok <<یک به هیچ به نفع تو>> خنده کایان پررنگتر شد و همان لحظه بود که هواپیما از حرکت ایستاده و همگی یک به یک آماده پیاده شدن، شدند، قدیر و کایان به همراه نویان برای گرفتن چمدانها جلوتر به راه افتادند و پشت سرشان آسیه به همراه دختران وارد سالن شدند. آسیه با دیدن بکتاش و خانوادهاش لبخندی زد و با تکان دستش به سمتشان حرکت کرد، بکتاش برادر بزرگتر قدیر به همراه همسرش راحله و دخترانش سوگل و آسلی و چند مرد سیاهپوش که آنها را بادیگارد میخواندند، در سالن انتظار ایستاده بودند و با دیدن آسیه و دختران به سمتشان حرکت کردند. یکی- یکی مشغول احوالپرسی شدند که بکتاش گفت: - پس قدیر کو؟ آسیه انگشتش را به سمتشان گرفته و گفت: - دارن میان. هوای گرم تابستان باعث شده بود سالن نیز گرم شود، هرچند که کولرها روشن بودند اما هوای داغ موجب بی اهمیت شدن کولرها میشد، اِمَل به سرعت با سوگل گرم گرفت، چرا که هر دو همسن بودند اما تنها چیزی که هویدا بود، زبانشان بود که هیچیک زبان یکدیگر را به طور کامل بلد نبودند. آسلی نیز مشخص بود از دنیز خوشش آمده یکی دوسال فاصله سنی داشتند اما باز هم میتوانستند به غیر از دخترعمو برای هم دوستان خوبی باشند. آسیه که هنوز کنار راحله ایستاده بود، دستی به موهای بیرون ریخته از شالش کشیده و آنها را مرتب کرده و گفت: - راستی عمه خانوم چهطورن حالشون خوبه؟ راحله با چشمانی خمار و موهای مش شده که از زیر شال کامل مشخص بود با تکبر نگاهی به قدیر انداخت که بکتاش به استقبالش رفته و همدیگر را درآغوش کشیده بودند. رو به آسیه تنها کلمهای که گفت این بود: - خوبن! کنار قدیر نویان بود که راحله با دیدن سوزان و ایلناز کنارش متوجه شد که همسر اوست، اما در سمت راستش کایان با سر و وضعی به قول خودش مد روز که پیراهنش تا دو دکمه باز بوده و آستینهای پیراهن روی دستهایش افتاده بود دید، با این که او را برای اولین بار بود میدید اما چهرهی زیبای کایان نشانگر شباهت بیشاز اندازهاش به آسیه بود، سری تکان داده و رو به آسیه گفت: - پس آقای دکتر ایشونن. و در دل زمزمه کرد: - تنها شبیه دکترا نیست! آسیه به سمت کایان برگشته و با دیدنش که حالا دنیز را در آغوش گرفته بود سرش را به علامت مثبت تکان داد و با افتخار گفت: - بله راحلهجان، کایان پسرم ایشونه! راحله با نگاهی تمسخرآمیز دوباره نگاهی به کایان کرد که در چند قدمیشان بود و صدایش همزمان شد با برگشتن همه به سمتش. کایان با لبخند شیرین و شوخش نگاهی به جمع کرده، لبانش را جمع کرد و سپس دستش را بالا برده و گفت: - Merhaba ! (سلام)2 امتیاز
-
پارت سوم منیم گوزل سِئوگیلیم آن سالها تنها سالی یک یا دوبار به ایران میرفت آن هم برای دیدن پدرش بود، تا اینکه خانپاشا در حین بیماری تمام اموالش را به نام خواهرش هاریکا زده و پس از مدتی دنیا را وداع گفت. هاریکا که کلا قصد ازدواج نداشت و تنهایی را ترجیح میداد در یکی از بزرگترین عمارتهای خانپاشا به زندگی خود ادامه داد و پسران برادرش را یکبهیک داماد کرد. آن میان بویوک پسر بزرگتر برای تصاحب اموال دست به جعل زد و قدیر را از خود بیزار کرد. ولی بکتاش و عمه هاریکا او را بخشیده و ارتباطش با برادر را از سر گرفتند، اما قدیر از آن روز از ایرانفراری بود تا به امروز. از روزی که فرزندانش به دنیا آمده بودند کمتر پیش میآمد که به ایران برود، در این سالها نیز اِمَل و کایان بهخاطر درسهای فراوان هیچگاه به ایران نرفته بودند و حالا کایان از این بابت بسیار خوشنود بود که حتی برای یکبار هم که شده ایران را از نزدیک میبیند! سوزان درحالی که دست ایلناز را در دست گرفته بود رو به همسرش نویان گفت: - Nevelan, hiç İran'a gittin mi? <<نویان تو تا حالا ایران رفتی>> نویان چشمان کشیده با مژههای پرپشتش را یکبار باز و بسته کرده و جواب داد: - Bir kez iş için <<یه بار اون هم برای تجارت>> همان حین ایلناز که تازه زبانباز کرده بود دست سوزان را تکانده و با شیرینزبانی گفت: - Anne, amcanın yanına gitmek istiyorum! <<مامان میخوام برم پیش دایی>> سوزان به پشت سر برگشته و نگاهی به کایان انداخت که با دهانی باز و لبخند همیشگی گوشه لبش به خواب رفته بود، هیچ وقت دلیل محبت بیش از حد ایلناز را به کایان نمیدانست، شاید برای این بود که در یک خانه زندگی میکردند و ایلناز از روزی که چشم باز کرده بود کایان و محبت بیشاز حدش را دیده بود. به سختی ایلناز را قانع کرد که برادرش خوابیده سپس مشغول صحبت با نویان شد. هوای داخل هواپیما به شدت گرم بود و کایان با احساس گرما لای چشمانش را باز کرد، هنوز غرق خواب بود با اینحال انگشتش را بالا آورده و گوشه چشمشانش را ماساژ داد تا خواب از سرش بپرد، خستگی بیش از حدش ناشی از مهمانی دیشب بود که به مناسبت تولد یکی از دوستانش برگزار شده بود، آن شب در مهمانی آنقدر رقصیده و خوانده بود که خستگی هنوز در تنش جولان میداد. تکانی به هیکل ورزشیاش داد و دوباره چشمانش را بسته و سرش را روی شانه آسیه گذاشت. مهماندار اعلام کرده بود زمان رسیدن نزدیک است، پس آسیه به آرامی دستی روی صورت کایان کشیده و گفت: - Uyuma, oraya varıyoruz Kayan! <<نخواب داریم میرسیم کایان>> کایان خمیازهای سر داد و همانطور که چشمانش بسته بود گفت: - Anne, bir dakika! <<مامان یه دقیقه!>> صدای خلبان به گوش میرسید که زمان فرود را اعلام میکرد، هواپیما کم- کم درحال فرود بود و همگی آماده پیاده شدن! تنها کایان بود که حواسش به پیاده شدن نبود، همانطور که خوابش پریده بود درحالی که با مسخرهبازی نخی کوتاه از لباسش کنده بود آن را با دو انگشت بالا آورد و به صندلی جلوی خود که نویان رویش نشسته بود نزدیک کرد! نویان بختبرگشته به آرامی نشسته و درحال صحبت با سوزان بود، کایان نخ را به گوش نویان نزدیک کرد و وارد گوشش کرد. نویان ترسیده بالا پرید و صدای خنده کایان بلند شد!2 امتیاز
-
پارت دوم منیم گوزل سِئوگیلیم کایان درحالی که به ترند اول و مد روز میاندیشید نفسی کشیده و با شیطنت لپ پدر را کشیده و گفت: - Bu sefer baba! << بابا این مده!>> قدیر صورتش را کنار کشید و نفسی از روی عصبانیت سر داد. با لبخند صدادار و شیطنتوار کایان بیشتر عصبانی شد و به سمت دیگری برگشت. چمدانها را که از گیت تحویل گرفتند همگی به سمت هواپیما به راه افتادند. کایان با دو انگشت و لبخند زیرکانه از ایلیا و هاکان خداحافظی کرد و کیف دستی را روی شانه انداخته و پشت سر خانواده به حرکت درآمد. با صدای دنیز خواهر کوچکش که گفت: - sarıl bana kardeşim! <<داداش منو بغل کن>> کایان چهازانو نشسته کیف را روی زمین نهاد و دستانش را باز کرد و گفت: - gel güzelim! <<بیا خوشگلم>> دنیز به سرعت خود را به کایان رساند و بغل او پرید، آن وروجک را پشت گردن نشانده و دوباره کیفش را برداشت و به سمت خانواده که درحال سوار شدن به هواپیما بودند رفت. دنیز با اینکه ششسال بیشتر نداشت اما محبت فراوانی نسبت به برادرش داشت و کایان بیش از اندازه او را دوست میداشت تا جایی که دنیز گاهی شبها نیز کنار کایان میخوابید. هرکدام به سمت شماره صندلی مخصوصشان رفته و نشستند، دنیز طبق معمول کنار کایان نشسته و مشغول بازی با عروسکش شد. آسیه که طرف دیگر کایان نشسته بود با افتخار به چهره کایان چشم دوخته بود، تک پسرش که بیست و ششسال بود زحمتش را کشیده و او را بهترین پسر دنیا میدانست، دستش را روی دست کایان گذاشته و لبخندی رویش پاشید، کایان نیز به خنده افتاده و دست مادر را فشرده و دست او را به سمت لبانش آورد، بوسهای طولانی روی آن نشاند و در دل خدا را بابت داشتن چنین مادری شکر کرد. با بلند شدن هواپیما سرش را به صندلی تکیه داد طبق معمول با تنبلی چشمانش را بسته و با شمارش سه به خوابی عمیق فرو رفت. قدیر کنار آسیه در همان ردیف نشسته بود، همانطور که به برادرانش میاندیشید با خود زمزمه کرد: - من سالهاست که به ایران نرفتم، از زمانی که بویوک سر ارث و میراث دعوا راه انداخت چشم دیدنش رو هم نداشتم، اما بهخاطر عمه هاریکا مجبورم. با یاد سالهای گذشته او نیز چشمانش را بست. قضیه از این قرار بود که قدیر بکتاش و بویوک، سه برادر به همراه خانواده در استانبول به دنیا آمده و همانجا زندگی میکردند سالهای کودکیشان در همانجا گذشت تا اینکه خانپاشا پدر قدیر عزم رفتن کرد، با اینکه اصالتا اهل ترکیه بود اما ایران را برای زندگی انتخاب کرد. آن هنگام با رفتنش خواهرش نیز با او همراه شده و خاک ترکیه را ترک کردند، اقامت دائمی ایران را گرفته و تمام اموال را به ایران منتقل کردند. سالهای متوالی گذشته و قدیر برای ادامه تحصیل و گرفتن مدرک دکترایش دوباره به ترکیه بازگشته و با آسیه آشنا شد، همانطور شد که در این خاک ماند تا به الان!2 امتیاز
-
پارت اول منیم گوزل سِئوگیلیم یک سال قبل کایان درحالی که کیفش را روی دوشش تنظیم میکرد درحال مسخرهبازی یکتای ابروان پهنش را بالا فرستاده و رو به ایلیا و هاکان گفت: - Arkadaşlar ben gidiyorum! <<بچهها من دارم میرم>> ایلیا درحالی که سعی میکرد با زبان فارسی جوابش را بدهد، کلمات فارسی را به سختی کنار هم چیده و گفت: - خوش باشی، ولی این اداهاتو ترک کن! کایان به حرفش خندید و یک دستش را داخل جیبش قرار داده و همانطور که لبخند یکطرفه همیشگیاش روی لبش بود سریع گفت: - Aptal bir çocuk olmayın <<پسر چرتو پرت نگو>> دوباره خندید و اهمی کرد و کیف دستی نسبتا بزرگش را که روی زمین نهاده بود برداشته و رو به مادرش که در چند قدمیاش بود کرده و گفت: - anne bekle! <<مامان صبر کن>> آسیه مادرش، نگاهی به اطراف فرودگاه انداخت، هیچ دلش خوش نبود که خاک ترکیه را ترک کند چرا که تمام کودکی و جوانیاش در این کشور گذشته بود، حتی زمانهایی که به مسافرت میرفتند دلتنگی از خانواده امانش را میبرید اما اینبار به دستور عمه هاریکا مجبور بودند که به ایران سفر کنند شاید سفری طولانی! زیرا عمه به گفته خود حرفهای مهمی با آنان داشت، از این رو دوباره دستی به سمت خانوادهاش تکان داد و نفسی از سر دلتنگی کشید، هنوز دور نشده بود اما دل کندن از خانواده برایش خیلی سخت بود ولی با یاد حرف عمه هاریکا به خودش آمده و با لحن عمه با لبی کج شده تکرار کرد: - به سریعترین شکل ممکن باید بیاید ایران، برادرم چیزایی رو به من سپرده که باید به درستی تحویلتون بدم، قدیر! باید تا دو روز دیگه ایران باشی! فهمیدی؟ همسرش قدیر درحالی که چمدانها را تحویل گیت میداد برگشته و رو به آسیه گفت: - بس کن خانوم، میدونم ناراحتی ولی حرف عمه یک کلمه است، وقتی میگه باید، یعنی باید، میدونی که پدرم تمام اموالش رو به عمه هاریکا داده، حالا که قصد داره کارهای ارث و میراث رو انجام بده، باید بریم ایران تا ببینیم قضیه از چه قراره! قدیر حین صحبت نگاهش به دخترانش بود، سوزان به همراه همسر و دخترش جلوتر قدم برمیداشتند و پشت سرش اِمَل و دنیز درحرکت بودند. به پشت سرش برگشته و نگاهی به کایان انداخت، تک پسری که شیطنت از سر و رویش میبارید، نگاهی تاسفآمیز به او انداخت، تنها کار مفید کایان طی این سالها خواندن درس و گرفتن دکترا بود که حالا دیگر او را پزشک مغز و اعصاب میخواندند، اما با دیدن سر و روی او و حتی راه رفتنش احساس میکردی پسری با شیطنت فراوان و آویزان است! کایان پیراهنی گشاد به رنگ سفید پوشیده و یک دستش داخل جیب شلوار مشکی رنگش بود، همانطور که شلوار گشادش روی کتانیهای همرنگ لباسش افتاده بود، سلانه-سلانه به سمت پدر آمد، قدیر با سر و وضعی اتو کشیده، کراوات زده و لباسی درخور مهمانی به سمتش برگشته و گفت: - Oğlum bu nasıl bir pantolon? <<پسرم این چه شلواریه>>2 امتیاز
-
<<پیشگفتار>> عمه هاریکا با عصبانیت در اتاق را با عصایش باز کرده و درحالی که خشم تمام وجودش را گرفته بود رو به بکتاش و قدیر غرید: - بفرما! این هم از دختر و پسرتون! نگاه بهتزده قدیر به پسرش کایان بود که روی تخت با نزدیکترین فاصله به سوگل خوابیده و دستش را دور کمر او انداخته بود، بکتاش درحالی که سعی میکرد عربده نکشد با متورم شدن رگ گردنش وارد اتاق شده و با صدای بلندی گفت: - اینجا چهخبره؟ گویی اتاق با صدای بلندش به لرزه افتاد، سوگل با شنیدن صدا از خواب پریده و خود را در اسارت دستان کایان دید، کایان که هنوز گیج خواب بود لحظهای به پشت سر برگشته و با دیدن عمه هاریکا، پدر و عمویش بهتزده از جایش پریده و به نفس- نفس افتاد. صدای غرش بکتاش رو به کایان، باعث شد سوگل به گریه بیفتد: - تو این جا چه غلطی میکنی پسره بیخاصیت؟ کایان هنوز متعجب بود اما با جیغهای عمو بکتاش خواب از سرش پریده و حیران محو اطرافش شد. سوگل به تته پته افتاده و گفت: - با...با...باور...کن! باور کن...هی...هی...چی... هنوز حرفش نصفه بود که صدای سیلی محکمی که به گوشش خورد کایان را به خود آورد. تنههای دماغش از زور حرص گرد شده و دندانهایش را محکم به هم فشرده و از زیر لب به زبان ترکی غرید: - Amca, ne yapıyorsun? <<عمو چیکار میکنی؟>> بکتاش رو به سوگل گفت: - من نعش تو رو نبینم آروم نمیگیرم، همینم مونده بود اینطوری آبروی من رو ببری؟ کایان سریع پیشدستی کرده و گفت: - Amca, inan bana hiçbir şey olmadı <<عمو باور کن هیچ اتفاقی نیفتاده، من...>> با سیلی محکمی که روی صورت کایان فرود آمد قدمی به پشت رفته و روی تخت افتاد. سوزش خون را کنار لب و داخل دماغ حس کرد، بکتاش درحالی که یقه کایان را گرفته بود درحال غرش بوده و هر چه از دهانش بیرون میآمد بار کایان میکرد: - بیآبرو، تو با چه حقی نصف شب اومدی اتاق دختر من! هان؟ تو آدم نیستی؟ خجالت نمیکشی؟ کایان سعی میکرد توضیح دهد اما گوش بکتاش بدهکار نبود. دست کایان روی صورتش بوده و خون از دماغش جاری بود، بکتاش غرید: - پسر، مگه تو غیرت نداری! بیشخصیت! گفتی دخترم رو میخوای چی بهت گفتم؟ مگه نگفتم یکم صبر کن! داد زد: - ها! با توام. سوگل که گریه امانش نمیداد به سمت پدرش رفته و نالید: - بابا تو رو خدا بس کن، به خدا داری اشتباه میکنی! کایان را ول کرده و با پشت دست چنان سیلی روی صورت سوگل زد که صدایش باعث شد کایان چشمانش را ببندد، هیچ کاری از دستش برنمیآمد، معلوم بود هرچهقدر هم توضیح دهد کسی باور نمیکند. نگاهش به چهره غضبآلود پدرش بود، نگویم از قیافه درهم عمه هاریکا که به شدت خشمگین بود. کایان درحال بستن دکمههای پیراهنش با چشمانی به خون نشسته گفت: - Amca, sandığın gibi değil, biz sadece film izliyorduk <<عمو اینطور که فکر میکنین نیست، ما فقط...فقط داشتیم فیلم میدیدیم.>> خون بکتاش به جوش آمده و به سمت کایان خیز برداشت، سوگل جیغ زد و همزمان بکتاش گردن کایان را گرفته و او را به دیوار چسباند. قدیر نه میتوانست این صحنه را ببیند و نه میتوانست کمکی به پسرش کند، با این بیآبرویی دستش از همه جا کوتاه شده بود. بکتاش حین فشردن گردن کایان غرید: - فیلم میدیدین؟ کثافت خجالت بکش، من تو رو میکشمت. سوگل داد زد: - بابا تو رو خدا ولش کن. همه اهالی عمارت با سر و صدایی که شنیده بودند یکی- یکی وارد اتاق شده و شاهد ماجرا بودند اما همه شوکزده و حیرانِ این اتفاق نمیتوانستند به یاری کایان بروند. کایان که زیر دستان خشمگین بکتاش کاملا سرخ شده بود لحظهای چشمانش را بسته و در دل خطاب به خود نالید: - Herşey bitti! Artık Sugol'a sahip olamazsın! <<همه چی تموم شد! دیگه نمیتونی سوگل رو داشته باشی!>> دیگر نفس کم آورده بود صدای جیغ مادر کایان شنیده میشد و صدای کمک خواستن سوگل، یکآن با صدای عمه هاریکا، بزرگ عمارت که با زدن عصایش روی زمین همزمان شد غرید: - بسه! کایان از دست بکتاش ول شده و جمع در سکوت فرو رفت.2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
نام رمان: پالس وابستگی نام نویسنده: نجمه صدیقی ژانر رمان: عاشقانه _طنز خلاصه: بعدا افزوده می شود. مقدمه: دفتر خاطراتم را ورق میزنم و بر روی یک نام مکث میکنم. به یک باره لبخند بر لبانم بوسه میزند و برقی در قاب چشمانم به رقص در میآید! آری! این نام تو است که لبخند را مهمان لبهایم میکند و قلبم را تسکین میدهد؛ تو حاکم قلمروی قلب سرخی هستی که بی اختیار برای تو میزند. میخواهم بدانی و ببینی نام و خاطراتت را در دست گرفته و مهر و نشانت را به رقص در آوردهام! میخواهم بخوانی و بدانی در تمام لحظات زندگیام تو را طلب کرده و حال رویای شیرینی هستی که معجزهی بودنت در کنارم را هزاران بار از خدای آسمان و زمین، طلب کرده ام.1 امتیاز
-
پارت نهم منیم گوزل سِئوگیلیم دنیز لبانش را جمع کرده و گفت: - Odanda kalmak istedim ama önemi yok <<من میخواستم توی اتاق تو بمونم اما فرقی نداره>> سپس آسلی دست دنیز را گرفته و به اتاق خود برد تا در کنار هم بازی کنند، کایان با لبخندی که به لب داشت با شیطنت رو به سوگل گفت: - Bana da yer kaldı <<برای من هم اتاق مونده؟>> سوگل ابروانش درهم رفته و گیج نگاهش میکرد و متوجه حرفش نشده بود با خود گفت: - الان میگه این بیهوش دیگه کیه؟ همان حین کایان دستش را بالا برده و تکان داده و دوباره پرسید: - Kuzenim de bana bir oda bıraktı <<دخترعمو برای من هم اتاق مونده؟>> سوگل هنوز هم متوجه نشده بود ولی خود را جمع و جور کرده و درحالی که به چشمان مشکی کایان خیره شده بود گفت: - ببخشید من ترکی زیاد بلد نیستم، متوجه نمیشم! کایان که طی این سالها آسیه و قدیر را همیشه درحال صحبت فارسی دیده بود، فارسی را کامل متوجه میشد اما نمیتوانست جملهسازی کند پس از این رو، روبه سوگل گفت: - Farsça anlıyorum <<من فارسی متوجه میشم>> بالاخره سوگل معنی این جمله را فهمیده و با لبخندی از روی خجالت اشارهای به سه اتاق باقیمانده که دیواربه دیوار هم بودند کرد و گفت: - یکی از اتاقا برای منه، شما هم هر کدوم خواستید... صدای بکتاش اجازه نداد تا حرفش را ادامه دهد، بکتاش با تحکم درحال صدا کردن سوگل بود، معذرت خواهی کرده و به سرعت به طبقه پایین قدم برداشت، بکتاش فردی به شدت عصبی و خشمگین بود و تا میگفت ت، باید تا ته حرفش را میخواندی! کایان درحال آنالیز این طبقه بود، نردههای طلایی دور تا دور پلهها را گرفته و آنجا را برق انداخته بودند، بالای سرش یک لوستر بزرگ روشنایی زیادی ایجاد کرده بود، نگاهش که به سقف افتاد تازه متوجه زیبایی عمارت شد، تمامی سقفها با آینه و شاهعباسی کار شده بودند و جذابیت شدیدی به عمارت بخشیده بودند. کایان درحالی که در دل به فکر فرو رفته بود خمیازهای کشید و کشو قوسی به بدنش داده و گفت: - İyi ki bizim de bu evde bir payımız var <<چه خوبه که ما هم از این خونه سهم داریم>> این را گفته و وارد یکی از اتاقها شد، فضای اتاق بوی خوبی میداد، پردههای سفید، زیبایی اتاق را چند برابر کرده بودند، تختی کرم رنگ با ملافه و روتختی براق سفید گوشه اتاق دیده میشد که او را برای خواب تحریک میکرد. نگاهی سرسری به اطراف چرخاند و سپس بدون بستن در روی تخت نشسته و سریع دراز کشید. تخت گرم و نرم، جان میداد که چند ساعت استراحت کند، مخصوصا مهمانی دیشب که او را به شدت خسته کرده بود. یکی از پاهایش را جمع کرده و پای دیگر را دراز کرد. آرنجش را روی چشمانش گذاشت تا فضا کمی تاریک شده و سریع خوابش ببرد، با این کار تا ۱۰ نشمرده به خواب میرفت، چشمانش را بسته و چند ثانیه بعد به سرعت به خواب رفت.1 امتیاز
-
پارت هشتم منیم گوزل سِئوگیلیم راهپلهای عریض به عرض حداقل سه متر روبه رویشان دیده میشد که به طبقه دوم راه داشت و بالای راهپله زنی با تکبر و سرسخت، با کت و دامن یشمی که بالایش منجوق کار شده بود ایستاده و عصایش را به زمین تکیه داده بود، کایان اولین کسی بود که متوجه عمه هاریکا شده و همانطور که تهخنده در صدایش موج میزد انگشتش را بالا برده و گفت: - Merhaba <<سلام>> با صدای کایان قدیر که تازه روی مبل نشسته بود بلند شده و با دیدن عمه به احترامش ایستاد، عمه سلانه- سلانه از پلهها پایین آمد وقتی عصایش را بر زمین میکوبید گویی صدای ابهتی پایان ناپذیر بلند میشد، یکبه یک همگی با عمه احوالپرسی کردند، اما کسی حق نداشت به او نزدیک شود چراکه عمه قوانین خودش را داشت، کایان درحالی که به عمه نزدیک میشد با شیطنت ولی بااحترام گفت: - Nasılsın teyze, seninle tanışmayı sabırsızlıkla bekliyordum! <<چهطورین عمه، مشتاق دیدارتون بودم!>> از روی مهربانی بیش از حدش خواست با عمه دست بدهد که عمه جواب داد: - Orada dur oğlum, teşekkürler! <<همونجا بایست پسر، ممنون!>> چشمان کایان ریز شده و نگاهی به سرتا پای عمه انداخت، یعنی این زن آنقدر از خود راضی بود که حتی نمیخواست با کسی دست بدهد، آن هم پس از اینهمه سال دیدار! نفسی بیرون داده و با صدای دنیز به خود آمد: - Kardeşim Kayan'ın odası aynı olabilir mi?<< میشه اتاق من و داداش کایان یکی باشه؟>> سوگل که متوجه برخی از کلمات این جمله شده بود از این حرف خندهاش گرفت و به افرا گفت: - افرا! اتاقها رو نشونشون بده. طبقه پایین از پنج اتاق بزرگ و مجهز تشکیل شده بود یکی از اتاقها متعلق به بکتاش و راحله بود، دیگری اتاق کار بکتاش، یکی کتابخانه بزرگ بود و دو اتاق دیگر با تجهیزات کامل یکی برای سوزان نویان و ایلناز در نظر گرفته شد و دیگری برای اِمَل... راحله با قدمهای استوار همچون ملکهها قدم برداشته و به آسیه گفت: - اتاقهای بالا کاملا آماده هستند، شما هم بفرمایید بالا! و خود نیز به سمت اتاقشان رفته و پس از ورود در رابست. سوگل که از اینهمه غرور مادرش کفری شده بود، رو به آسیه گفت: - زنعمو بفرمایید من راهنماییتون کنم. زیر راهپله حمامی بزرگ قرار داشت که درِ کناری آن به استخر باز میشد، کایان و آسیه به همراه دنیز، آسلی و سوگل به طبقه بالا رفته و ایستادند. آسیه نگاهی به درهای بزرگ اتاقها انداخته و با دیدن دری به رنگ طلایی با ریشههایی که به طلا میماند گفت: - مطمئنا اونجا اتاق عمهخانومه! سوگل لبخند ریزی کرده و گفت: - بله درست حدس زدین. به سمت راست اشاره کرده و گفت: - بفرمایید زنعمو، اونجا اتاق شما و عمو! آسیه با خستگی به سمت اتاق قدم برداشت تا لباس عوض کرده و خستگی درکند، سپس سوگل رو به دنیز که کنار آسلی ایستاده بود گفت: - دوست داری توی اتاق آسلی بمونی؟ دنیز که هیچ متوجه حرف سوگل نشده بود گفت: - anlamadığım şey <<چی؟ متوجه نشدم!>> کایان که نگاهش به سوگل بود به سمت دنیز برگشته و کنارش زانو زده و دستانش را گرفت، سپس گفت: - Kuzenim Aslı'nın odasında kalmak ister misin diyor? <<دخترعمو میگه میخوای تو اتاق آسلی بمونی؟>1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ @morganit ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت_(2) می خواستم بخندم که یهو دیدم روش سمت منه و من خاک بر سر هم یک جوری ایستادم هر خری هم می تونست بفهمه که دنبال کی ام و اینجا چه غلطی می کنم. دست و پام رو گم کردم؛ ولی با کلی فحش دادن به خودم تونستم محتویات وجودم رو جمع کنم. بهش پشت کردم و به خیابون زل زدم. تا چشم کار می کرد فقط فروشگاه بود و املاکی. از همون اول خیابون لاله تا این آخر که پارک مستقر شده تحت تعقیب بنده بود. اه دیدن هیج جا جز خودش برام جذابیت نداشت. برای همین دل رو زدم به دریا و یک کوچولو سرم رو کج کردم تا به زور هم که شده دوباره ببینمش. مغزم از کار افتاد؛ آه از نهادم بلند شد و بغض کرده به جای خالیش نگاه کردم. لب برچیدم و زیر لب گفتم: - این پسر چطوری تو دو ثانیه غیب شد هان؟ به سمت پیاده رو پارک حرکت کردم و به قلب پارک خیره شدم. همونجایی که قبل ناپدید شدنش ایستاده بود رفتم و به اطراف نگاه کردم. دستم رو روی پیشونی داغم گذاشتم و تقریبا همه جا رو از دید گذروندم. همینطور هم با تابلویی که نیشش بناگوش باز بود و به ضایع شدنم می خندید حرف زدم: - ای تف به این شانس قشنگمون که مثل همین برف ها آروم- آروم رو سرمون می ریزه. دیگه بهتر از این مگه هست؟ ماموریت مسخره هفتگیمون هم مثل الباقی نصفه نیمه بشه؟ آخه من موندم چرا باید یک دختر بیچاره روز و شبش رو بزاره برای این مردک نفهم؟ هان؟ آخه چرا من انقدر علاف و بی کارم بگو؟ دیدم جواب نمیده برای همین لگد نیمه محکی بهش زدم و مثل این دیوونه ها گفتم: - خب آهن قراضه ی آبی به جای اینکه بخندی کمی هم سخن بگو؟ چی ازت کم میشه هان؟ نکنه از شکل مثلثی بودن به دایره تغییر می کنی؟ ضربه ی دیگه بهش زدم و به پسر بچه ای که با کنجکاوی من رو نگاه می کرد و داخل پارک می رفت نگاه کردم. از روی کلاه سوسنی ام سرم رو خاروندم و لبخندی کشدار تحویلش دادم. اون هم بدون توجه راهش رو گرفت و رفت. دست هام رو داخل جیب پالتوم گذاشتم و یک بار دیگه به پارک نگاه کردم. به جز چند تا پسر بچه که کمی اونطرف تر، با سرسره بازی می کردند، هیچکس نبود. یعنی بودن ها...! مرد جذابمون نبود. بغض کرده فاصله ی پاهام رو از هم باز کردم و تا خواستم به سمت کوچه ی خودمون برم که گل از گلم شکفت. یعنی وجودم انقدر انرژی گرفت که کم مونده بود همین جا پس بیفتم. دقیقا کنار دیواری که به سمت یک کوچه ختم می شد ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت می کرد. لبخند پت و پهنی زدم و منتظر ایستادم تا حرکتی کنه. خداروشکر نیازی به قایم شدن نداشتم و دلیلیش هم حواس پرتی اون و ماشینی که گوشه ی پیاده رو پارک توقف کرده، بود. کمی به ماشین پراید سفید رنگ نزدیک شدم. برای اینکه به محل اقامت اون برسم باید خیابون رو رد می کردم. پشتش رو به من کرد و داخل همون کوچه ای رفت که سر نبشش ایستاده بود. من هم بدون اینکه دو طرف خیابون رو نگاه کنم، قبل اینکه دوباره از دستم جیم بشه خودم رو به کوچه رسوندم. البته با احتیاط! پشت دیوار ایستادم و دیواری که به کوچه ختم می شد رو رد کردم. فاصلمون این بار کمی بیشتر بود! خب شاید اینطوری هم بهتر بود! خداروشکر اینجا زیادی هم خلوت نبود و یک چند تا ماشین و موتور وجود داشت. من از پیاده رو می رفتم و اون دقیقا وسط راه ماشین ها حرکت می کرد. هنوز هم داشت با تلفن همراهش صحبت می کرد و گه گداری سرش رو تکونی می داد که می تونستم از همین جا تصور کنم، چند لاخ از موهای جلوش رو پیشونی اش می ریخت و چقدر پوست گندمگونش رو پیش از قبل جذاب می کرد. تو دلم عروسیی به راه افتاد که نزدیک بود همینجا بیفتم و تشنج کنم. آخه من رو چه به این افکار پوچ و بیهوده؟ خدایی، نمیدونم چه تله ای برام پهن کرده بود که انقدر مجذوبش شدم! وای... وای...! اگه مامان محترم بفهمه این موضوع رو، یعنی قشنگ یکی از همون کاردک های برنده اش رو بر میداره و این سر رو درست وسط سینم می زاره. به خدا...! آخه این کارها چیه من می کنم؟ گمون کنم مغز خری چیزی خوردم که دلم اینطوری برای دیدنش جفتک می پرونه.1 امتیاز
-
پارت_(1) ضربان تند قلبم رو احساس می کردم؛ حرارت بدنم بالا رفته بود و عرق سردی پشت کمرم نشسته بود. با وجود هوای سرد زمستون که اواسط بهمن ماه بود؛ اصلا سرما رو احساس نمی کردم و مثل یک بچه ی نه ساله خودم رو مچاله کرده بودم. قدم هام با اون هماهنگ بود؛ تنها فرقی که با هم داشتیم، فاصله ی پونزده متریمون بود که اون جلوتر از من و بدون اینکه درجریان این باشه که دارم تعقیبش می کنم حرکت می کرد. بهش نگاه کردم؛ برخلاف اینکه چهره ی مجذوب کننده اش که این دو سه ماه من رو اسیر خودش کرده بود رو ببینم، می تونستم صدای قلبم رو بشنوم. دست های مشت شده ام رو که داخل جیب پالتوی مخملی ام بود در آوردم و جلوی دهانم گذاشتم. پاهام سست بود؛ ولی باز هم روی زمین مهر می کاشتند. سستی پاهام به خاطر سرما نبود! فقط دلیلش این بود که مبادا لو برم و اون بفهمه که دارم تعقیبش می کنم. جفت دستاش تو جیب شلوار مشکی اش بود و شال گردن قهوه ایش به خاطر باد مدام تکون می خورد. گلوله های برف برخلاف اینکه روی زمین آب می شدند، خیلی خوب تونسته بودند، موهای بهم ریخته ی مشکی اش رو از پیش قشنگ تر کنن! ترجیح دادم قبل از اینکه تو عمق عشقی که اون برام دست و پا کرده بود غرق بشم، با خودم راز و نیاز کنم تا مبادا دستم رو بشه. از حرکت ایستاد؛ با ترس و اضطراب از پیاده رو بالا رفتم و کنار درب زرد رنگی ایستادم. زیر چشمی بهش نگاه کردم. نیم رخش به سمت پارک متمایل بود که انگار دنبال کسی می گشت. انگشت دست چپم، به خاطر استرسی که کل وجودم رو فرا گرفته بود، توسط ناخن های دست دیگم پوست پوست شده بود و سوزشش رو خیلی فجیع احساس می کردم. زیر لب غرغرکنان گفتم: - اه لعنتی گندت بزنن! خب مگه مرض داری میای این بنده خدا رو تعقیب می کنی؟ نه مثل بار اولت که اینجوری بدبخت رو با خاک یکسان کردی! نه به الانت که تا قامتش رو جایی می بینی، شروع به تعقیب کردن می کنی. آخه مگه عقلت کمه ؟ تو رو چه به این... لا اله الله اله الله! پیشونیم رو خاروندم و انگشت پوست شده ام رو تو دهانم گذاشتم تا شاید با گرمای درونم از سوزشش کم کنم. هنوز ایستاده بود و به پارکی که اگه دو قدم دیگه جلو می رفتم کامل در معرض دیدم قرار می گرفت، نگاه می کرد. ابروهام رو بهم گره دادم و موشکافانه گفتم: - آخه بزقاله، دنبال کی می گردی این وقت ظهر؟ اونم تو این سرما! برو راه بیفت ببینم این خونه ی کوفتیت رو کدوم قبرستونی بردی خب! چشم هام رو دور کاسه چرخوندم و با دلخوری نگاهش کردم. انگار کمی اعصابش خورد شده بود؛ طفلکی شاید با پسرخاله هاش قرار داشته که نیومدن. همینطور علاف و بی کار زیر چشمی نگاهش می کردم که از پیاده رو پارک بالا رفت و یک گوشه کنار تابلو لاله تکیه داد. تو خودم جمع شدم و من هم به دیوار تکیه دادم تا ببینم کی فرمان صادر می کنن و اصلا با کی قرار داره؟ یک جورایی هم حسادت می کردم. شاید با دختری چیزی قرار داره هان؟ نه بابا، دختره ی روانی چی میگی واسه خودت؟ اون تو این چهار ماه تو کوچه ی ما اصلا به کسی محل نمی داد. یک جوری می اومد و می رفت که انگار اصلا از همسایه ها خوشش نمی اومد! تنها جایی که اتراق می کرد هم روی موتورش کنار درب منزل بود. سیگار می کشید و انقدر به زمین طفلک نگاه می کرد که خودم شاهد ناله ها و شیون زمین بیچاره بودم. پوفی کردم و بهش نگاه کردم؛ سیگار می کشید و با اخم به زمین نگاه می کرد. خدایی خیلی خندم گرفته بود! آخه این چه وضعشه؟ حالا میتونم بگم که کوچه ی ما قشنگیی نداره ولی خب اگه نود درجه بچرخه میتونه حداقل کل زیبایی هارو تو پارک کوچولومون ببینه. من خودم ضعف کرده بودم برای اون سبزه و درخت هایی که پوشیده از برف بودند. بعد این جذاب بی خاصیت فقط به زمین زل زده. آهی کشیدم و بهش نگاه کردم. خدایی از همین فاصله می تونستم حسی که بهم می داد رو حس کنم. آخه لعنتی چی تو انقدر من رو درگیر خودش کرده؟ چشم های فندقیت؟ ابروهای مشکی کم پشتت؟ یا اون... استغفرالله حوری...! دیگه نباید به قسمت لب اشاره کنی چون طفلک لبی هم نداره.1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|1 امتیاز