تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- امروز
-
پارت ۲۶ پس از آن افشاگری که در کتابخانه داشتند، دیگر خواب به چشم دومان نمیآمد. ذهنش درگیر آن دختر عجیب بود. یعنی واقعاً مادرش برای دور کردن او از آلماخاتون چنین لقمهی چربی برایش گرفتهبود؟ از تصور چهرهی دخترکی که حتی نامش را نمیدانست، لبخندش داشت عمق میگرفت که ناگهان صدای گریهی بلندی از راهروی مجاور اتاقش که محل اقامت خواهرش در آن قرار داشت به گوشش رسید. صدای سیمین که با گریه نورگل را صدا میکرد، شناخت و هراسان به سمت صدا پا تند کرد. بانگ کوبیده شدن درب، راهروی خالی را پر هیاهو نمود. با دیدن سیمین در آن وضعیت به سرعت خود را به او رساند. توجهاش تماماً به صدای نفس کشیدن سیمین بود که به سختی خارج میشد. با نگاه کنترل شده به پیکر سیمین که در آن لباسهای نازک میلرزید خود را به او رساند و دلیل این احوالش را جویا شد؛ اما سیمین بدون آنکه متوجه حرف دومان باشد باری دیگر نورگل را صدا کرد و چشمان پر هراسش بستهشد. دستان دومان حلقهای به دور بدن سیمین تشکیل داد و سرمایی دلنشین از برخورد دستش با آن پیکر لرزان در وجودش ریشه دواند. نگاهش با ترس در صورت سیمین چرخخورد و لحظهای به لبهای بیرنگش خیره ماند. با دیدن نفس حبسشدهی سیمین، سراسیمه او را بر روی زمین خواباند و باصدای بلند آیمان را فراخواند. صدای دادوفریاد دومان چندی از ندیمهها را به راهرو کشاندهبود. نورگل باترس و تعجب گریهکنان سیمین را صدا میکرد. آیمان نیز از دیدن سیمین در آن وضعیت دستهایش را بر روی صورتش گذاشتهبود و هراسان بیقراری میکرد. دومان چندبار به صورت سیمین سیلی زد و سعی در به هوش آوردنش داشت. نفس حبس شدهی سیمین و صدای گریههای بلند نورگل اعصابش را به هم ریختهبود. آیمان با لرز به اتاق رفت و پارچ آب بلورینش را آورد و به دست دومان سپرد. امید داشت با ریختن آب بر صورتش، هوشوحواس سیمین برگردد. دومان آب خنک درون پارچ را بهیکباره بر روی صورت سیمین ریخت، با این کار صدای نفس بلند سیمین دوباره در راهرو پیچید و باعث شد تمام حاضرین نفسی از سر آسودگی بکشد. نورگل با شنیدن صدای نفسکشیدن سیمین اشکهایش را پاک کرد. با قربانصدقه و در حالت نشسته به او نزدیک شد. چشمهای سیمین نیمهباز بود؛ اما توان تحلیل موقعیتش را نداشت. دومان با شنیدن صدای نالهی او باری دگر جسمش را بر روی دستهایش بلندکرد و او را به داخل اتاق برد. قلبش از این نزدیکی بیقراری میکرد، طوری که توان چشم گرفتن از صورت رنگپریدهی سیمین که چیزی از زیباییاش نکاسته بود را نداشت. در همین حین سیمین با ناله خطاب به آن دستهای سیاه رنگ که در کابوسش جولان میدادند، گفت: - و... ولم کنین. نور...گل کمک. نور... گل... . اخمی عمیق از نالههای سیمین بر پیشانی دومان نقش بست. دستهایش از سردی تن سیمین سرد بود و بدن خیس سیمین آستین لباسهایش را نمناک کردهبود. آیمان ملحفهی مرواریددوزی شدهی خودش را کنار زد تا دومان سیمین را درون تخت بگذارد. دومان، جسم لرزان سیمین را روی تخت رها کرد و گفت: - گرمش کنین. با گفتن این حرف نگاه آخر را به او دوخت و صدای «ولم کنین» گفتن سیمین در گوشش چندین و چند بار نجوا کرد. با همان اخمهای درهم بیرون رفت و با دیدن هیاهوی پشت درب، تمام حرصش را برسر ندیمههای بختبرگشته خالی کرد و فریادی کشید. تمام ندیمهها با ترس به اتاقهایشان فرار کردند. چشم چرخاند و اطراف را از نظر گذراند. برایش سؤال لاینحلی بود که سیمین آن موقع شب بیرون اتاق چه میکرد و کجا رفتهبود. با اخمی غلیظ عزم رفتن کرد تا بفهمد کسی سیمین را در آن اواخر بیرون دیدهاست یا خیر که پایش بر روی زمین خیس لغزید. فکری غلط در ذهنش در حال شکلگیری بود که عصبانیتش را به اوج میرساند. مسیری که قطرات آب بر روی سنگهای براق کف راهرو ایجاد کرده بودند را دنبال کرد. رفت و رفت و رفت، تا به باغ پشت عمارت رسید. از تصور مورد آزار قرار گرفتن سیمین شقیقهاش نبض گرفت و وارد باغ شد. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که روپوش حریر سپیدرنگ سیمین را بر روی زمین دید. ناباورانه آن را برداشت و با حرص درون مشتش فشرد. تفکراتی که در ذهن داشت با چیزهایی که دیده و شنیدهبود مطابقت داشت. این خیال واهی، جنونی بیسابقه را درون وجود دومان نمایان میساخت. چهرهی سیمن از نظرش گذشت و دندانهایش با حرص بر روی هم لغزید. *** صبح بود، سیمین با کمک نورگل لباسهای گرمی به تن کردهبود و حال در تخت خودش به خواب فرو رفتهبود. از ترس و تبی که در وجودش بیداد میکرد نالهای سر داد. نورگل با عذابوجدان از اینکه چرا مراقب خواهرش نبوده، بالای سرش نشسته بود و مدام از خود سوال میپرسید اصلاً کی این اتفاق برای خواهرش افتاد؟ هر چه بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید و این برایش بسیار عذابآور بود. آیمان که پس از آن اتفاق پس از ساعاتی بهتازگی روی تختش به خواب رفتهبود با صدای کوبش در اتاق از جایش پرید. نورگل به سرعت از کنار سیمین بلند شد و در اتاق را گشود. با دیدن جواهر پشت در اتاق با ادب فراوان کناری ایستاد تا جواهر داخل شود. جواهرخاتون با دیدن وضعیت آشفتهی آیمان با همان تکبر خاص خود بهسوی دخترش رفت و با ابروی بالارفته گفت: - این چه وضعیتیه؟ آیمان دستی بر موهای ژولیدهاش کشید و گفت: - م... مادر من تا صبح بالای سر سیمین بودم. به همین خاطر... . - سکوت کن، دخترهی ابله! بهخاطر مریضی یک ندیمه به این وضع دچار شدی؟ واقعاً عذابآوره. آیمان با بغضی خفهکننده سرش را پایین انداخت و نورگل با حرص دندانهایش را بر روی هم فشرد. نورگل با شنیدن دوبارهی صدای نالهی سیمن بیتوجه به جواهر و آیمان به سمت اتاقک مشترکشان رفت و کنار تختش نشست و دستهایش را درون دستش فشرد. جواهر پشت سر نورگل به سمت اتاقک رفت و نگاهی به سیمین غرق در خواب کرد و گفت: - نفهمیدین چطور به این وضع افتاده؟ آیمان نیز کنار مادرش ایستاد، نگاهش را به سیمین دوخت و گفت: - شب گذشته سیمین برام کتاب خوند و من خوابیدم بعد از چند ساعت با صدای داد و فریاد از خواب بیدار شدم. وقتی بیرون رفتم دیدم سیمین تو... تو بغ... ل دومان بیهوش افتاده و... . جواهر از شنیدن حرف آیمان چشمهایش به گشادترین حالت ممکن درآمد و گفت: - یعنی دومان و اون دختر... . خندهی کجی برلبش نشست و تا خواست حرفی بر زبان بیاورد باری دیگر درب اتاق کوفته شد و اینبار دومان وارد اتاق شد. جواهر با دیدن دومان لبخندی زد و گفت: - سلام پسرم، چرا آشفتهای شیرمرد من؟ دومان دستی به موهایش کشید، آنها را به عقب هل داد و گفت: - از بیخوابیه. جواهر لبهایش را برهم فشرد و با مهربانی به سمت دومان رفت. قدش را بلند کرد تا لبش به پیشانی دومان برسد، سپس بوسهای بر پیشانی او نشاند و گفت: - اشکالی نداره پسرم، همین الان میگم یه دمنوش برات حاضر کنن. سرش را به سمت ندیمهاش چرخاند و ادامه داد: - فخریه، سریع باش. ندیمه با سرعت دستور جواهر را اطاعت کرد و بیرون رفت. دومان به سختی خود را از دست جواهر آزاد کرد و با اعصابی آشفته گفت: - درد من با دمنوش درست نمیشه. اگه میخوای حال من خوب باشه به شوهرت بگو اورهانو برگردونه سر کار. جواهر یکه خورد و با تعجب گفت: - این چه ربطی به آشفتگی تو داره شیرمرد من؟ اتفاقی افتاده؟ دومان از میان دندانهای برهم کلید شدهاش غرید: - یکی اینجا جرأت کرده که به خدمهی این عمارت تعرض کنه. تو عمارتی که همه منو وارثش میدونن. صدای هین گفتن نورگل و آیمان در اتاق پیچید و قطرهاشکی از این تصور بر گونهی سرخ نورگل چکید. خدا میداند در آن چند دقیقه چندبار خود را برای آوردن سیمین به این عمارت لعنت کردهبود. جواهر با شنیدن حرف دومان به فکر فرورفت و پس از دقایقی گفت: - پسرم خواهش میکنم با پدرت درنیفت. پدرت از اون مرد خوشش نمیاد، لطفاً آرامش عمارتو به خاطر این دختر بهم نزن. اصلاً چه اهمیتی داره؟! دومان دندانهایش را برهم فشرد و با صدای بالا رفته گفت: - مادر بذار دهن من بسته بمونه و چیزی دربارهی فسادهای شوهرت که بهشدت روی تو هم تاثیر گذاشته، به روت نیارم. یعنی چی که چه اهمیتی داره؟ بهتره بهش خبر بدی که من قصد دارم اورهانو برای ریاست نگهبانها برگردونم. کل شهر از فسادکاریهای شوهرت بوی تعفن میده، تا وقتی من هستم نمیذارم این عمارت که محل زندگی خواهر و مادرمه به فساد کشیده بشه. دومان حرفش را زد و بدون توجه به چهرههای متعجبی که پشتسرش جا ماند اتاق را ترک کرد. در این وضعیت برگرداندن رفیق گرمابه و گلستانش میتوانست ذرهای از التهابش بکاهد. دیدن اورهان همیشه در گرفتاریها برایش یک دلگرمی بود، درست شبیه برادری که لذت داشتنش را هیچگاه نچشید. بدون لحظهای تعلل دستنویسی برای برگشتن اورهان آماده کرد و به دست قاصدی سپرد. دومان از پشت پنجرهی هلالی شکل اتاقش به قاصد که از دوردستها و از پس هالهای از گردوغبار که در حال تاختوتاز به محل اقامت اورهان بود، چشم دوختهبود. در دل پرآشوبش طاقتی نماندهبود که سیمین از خواب دل بکند؛ نشانی شخصی را میخواست که وجود نداشت، یا شاید وجود داشت و در پس هالهای از تناقض سیمین را نگاه میکرد. جایی در دوردستها، اما نزدیک چون رگ گردن. نگاهی سفیدرنگ که سایهای از وهم را بر پیکرهی وجود سیمین پهن کردهبود. لحظات زیادی پشت پنجره به این فکر میکرد که چرا به آن دختر این اندازه توجه میکند. توجهی که روزنهای از میان تاروپود ناگسستنی وجودش ایجاد میکرد. در حصار احساسات نادری اسیر بود که جنسش را نمیدانست. حسی شبیه وقتی که آتحانبیگ بهجبر برای آیمان خطونشان ازدواج میکشید؛ دقیقاً همان خشم در وجودش قلیان میکرد، اما جنسش کمی متفاوت بود. از فشار انگشتهایش بر کف دستش کاست و خاطره اورهان در ذهنش رنگ گرفت. به نمایش رزم بینقصی که برای اولین بار در مقابل چشمان متحیر دومان به نمایش کشید و لقب فرماندهی نگهبانان را دریافت کرد. از آن روز، تیرگیهای جسمش که در حصار آن زندان مجلل فرو رفتهبود رخت بست و طعم رفاقت زیر زبانش مزهای ناب داد. به روزی فکر کرد که پدرش صندوق خزانهی شهر را از اقامتگاه اورهان پیدا کرد، ناباوری و تعجب را از نگاه زمردین اورهان به سهولت تشخیص داد. از همان روز بود که نگاهش پیرامون را عمیقتر جست و چه چیزها که تا به امروز کشف نکردهبود. دومان از آن روز پدرش را جور دیگر دید و دریافت گرداگرد زندگیاش را منجلابی متعفن فرا گرفتهاست. با انگشت بر قاب سفیدرنگ و چوبی پنجره ضرب گرفت. از راه طولانی چشم گرفت و گذاشت برای ثانیهای هم که شده باد خنک صورتش را نوازش کند. در میان آن احوالات متناقض دستوپا میزد که شخصی در اتاقش را کوفت و پس از بفرمایید گفتنش شخص وارد اتاق شد. ندیمهای جوان با سری افکنده و دستهای درهم گرهخورده قدمی داخل شد و گفت: - سرورم گفته بودید وقتی سیمین به هوش اومد بهتون خبر بدم. نام سیمین همچون ترانهای خوشآوا در ذهنش تکرار شد. این نام برایش شبیه غزلیاتی بود که نویسندگان معروف در وصف ماه میسرودند. حس آشناییاش از کجا سرچشمه میگرفت؟ از گریهزاریهای نورگل که امروز صبح نامش را صدا زدهبود؟ یا از همان حس مرموز که از دیروز گریباش را گرفتهبود؟
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۲۵ دومان در تمام مدت سیمین را از گوشهی چشم زیر نظر داشت. سیمین بدون حرف عزم رفتن کرد که باز با صدای دومان متوقف شد: - بهتره در این موقعیت اون کتابو برای آیمان نبری. سیمین با کلافگی چشمهایش را بر روی فشرد و گفت: - پس چی ببرم؟ من که هیچکدوم از کتابها رو نخوندم. دومان کتاب درون دستش را زمین گذاشت و به سمت سیمین قدم برداشت. روبهرویش با فاصله ایستاد و گفت: - این کتاب روایتگر زندگی دختریه که به دست عشقش کشته میشه. سیمین همانطور که به چشم دومان خیره بود گفت: - شما همهی این کتابها رو خوندی؟ کتاب را از سیمین گرفت، آن را به سمت قفسه برد و در جایش گذاشت. همانطور که در حال گشتن به دنبال یک کتاب دیگر بود گفت: - همشو نه؛ اما کتابهای زیادی خوندم. سیمین که تا آن لحظه رمقی در وجودش نبود لرزشی عجیب در بدنش پیچید و قلبش ناگهان شروع به بیقراری کرد. خود را در آغوش کشید و گفت: - به نظرتون چه کتابی مناسبه که براشون ببرم؟ دومان کتاب نسبتاً قطوری که جلد سبزرنگی داشت را به دست گرفت و گفت: - این کتابو خیلی دوست داره. در نگاه دومان عشق میدید. لحظهای به آیمان حسادت کرد و دلش خواست به جای او باشد. دومان با دیدن سیمین که در آغوش خود جمع شده، دلش خواست او را گرم کند؛ اما غرورش اجازه نداد. کتاب را به دست سیمین سپرد و گفت: - برگرد پیش آیمان. و دوباره پشت میز نشست و مشغول شد. سیمین کتاب را در آغوش گرفت و بدون کلامی دیگر عزم رفتن کرد. لرزش بیسابقهی قلبش را به حساب نزدیکیاش با دومان گذاشتهبود؛ اما نمیدانست چیز دیگری انتظارش را میکشد. درب اتاق را گشود و تا خواست اتاق را ترک کند صدای دومان دوباره او را متوقف ساخت: - دختر جان وایسا. سیمین از دختر خطاب شدن توسط دومان اخم کمرنگی بر چهرهاش نشست. دومان میخواست نام دختر رویاهایش را بپرسد؛ اما باری دیگر غرورش مانع شد: - مراقب آیمان باش. سیمین چشم زیرلبی گفت و اتاق را ترک کرد. تنش هنوز در اثر اتفاقات درون کتابخانه میلرزید و رد اشک را بر روی صورتش حس میکرد. از تصور موقعیتی که در آن بودند لبخند بر لبش نشست و به سرعت قدمهایش افزود. پشت در اتاق آیمان ایستاد و تقهای به در وارد کرد. با شنیدن صدای آیمان وارد اتاق شد و سلام کرد. آیمان با دیدن سیمین بر روی تخت نشست، موشکافانه چهرهاش را از نظر گذراند و گفت: - خب، برام چی آوردی؟ سیمین کتاب را از آغوشش بیرون کشید و گفت: - این کتاب... . آیمان با دیدن کتاب لبخندی عمیق بر روی لبش شکل گرفت و خاطرات کتاب خواندن دومان در شبهایی که از تاریکی میترسید در ذهنش تداعی شد. حال اطمینان پیدا کرد که نقشهاش عملی شده است. آیمان بر روی تخت دراز کشید و سیمین بر روی صندلی کنار تخت نشست و شروع به خواندن کرد. صدای سیمین برایش همچون نوای موجهای دریا ارامشبخش بود و آرامآرام او را به خواب فرو برد. دقایقی بعد سیمین درون تختخواب تکنفرهاش دراز کشیدهبود. درحین خواندن کتاب برای آیمان چندین و چندبار سردردهای کوتاه و عجیبی به سراغش آمده بود که حس عجیب و مرموزی را در وجودش بیدار کردهبود. لحاف مخمل قرمزرنگ پیکر سپیدپوشش را در آغوش کشیدهبود و خواب به چشمش نمیآمد. حال که میدانست دومان نیز او را شناخته، حسی عجیب داشت. حسی شبیه ترس و هیجان که در وجودش آشوب بهپا میکرد. حس میکرد تمام اجزای وجودش در هم میلولند و قلبش با بیقراری، نبضهای نامتعادلی داشت. دانههای عرق بر گردنش نشستهبود و احتیاج داشت هیجانش را خالی کند. بهسمت تخت نورگل که سمت چپش قرارداشت چرخید و وقتی او را غرق در خواب دید بیهوا از جایش برخاست. باری دیگر سرش درد گرفت و باعث شد دستش را برای چند ثانیه بر روی سرش بگذارد. بیش از این تحمل نداشت، دیوارها در حال خفه کردنش بودند و بیقرارش میکردند. نفسش به شماره افتاد و این برایش بسیار عجیب بود. با به تن کردن روپوش سفیدی بر روی پیرهن سفید و بلند بدون آستینش ابتدا از اتاقک کوچکی که در گوشهی اتاق آیمان بود خارج شد و سپس بیصدا و آرام اتاق را ترک کرد. در راهروهای خالی سکوت بود و صدای قدمهای آرام سیمین به بلندترین شکل ممکن پژواک میشد. فانوسهایی که به دیوارهای سفیدرنگ آویزان بود مسیر خروجش را روشن میکرد. هنوز آن احساس خفهکننده در وجودش قلیان مینمود و احتیاج داشت ذرهای از هوای آزاد را استشمام کند. قلبش همچنان با ریتم نامتعادلی میتپید و این بیقرارش کردهبود. فانوس مشکی رنگی که با قلاب کوچکی به دیوار آویزان بود را برداشت. از طریق پلهها به طبقهی پایین رفت و به سمت باغ پشت عمارت به راه افتاد. میدانست در حیاط اصلی نگهبانها و خدمه رفتوآمد دارند و نمیتواند به راحتی از آن محل عبور کند. با ورود به فضای تاریک و سرد باغ ضربآهنگ قطرات باران در گوشش نجوای آرامی را شروع به سرودن کرد. بوی نم خاک در مشامش پیچید و باعث شد چندین و چند بار نفس عمیق بکشد. نه انگار نمیشد، چرا هنوز هم نفسش تنگ بود؟! جایی بین درختها ایستاد و در حالی که تنها یک متر از اطراف را میدید دستانش را در دو سوی بدنش باز کرد و صورتش را روبه آسمان گرفت تا قطرات صورتش را بشویند. بیتوجه به سرما روپوش لباسش را از تن خارج کرد و قطرهها مستقیم با شانهی برهنهاش برخورد کردند. گمان میکرد با هوای تازه التهاب درونش آرام بگیرد، اما صدای رعد همچون پتک بر سرش شروع به نواختن کرد و با ریزش قطرههای باران بر روی صورتش قلبش هم تندوتندتر تپید. چشمهای بسته شدهاش ناگهان از ترس باز شد و هر دو دستش بر روی قلب ناآرامش جای گرفت. دردی طافتفرسا در آنی سرش را دربرگرفت و همزمان با روشن شدن آسمان صدای بلند رعد نیز تنش را از ترس لرزاند. با تعجب بسیار دستش را بر روی سرش گذاشت و با صدای دوبارهی رعد دردی فجیع دوباره در سرش شروع به جولان کرد. دیگر تابوتوان مقابله نداشت، با هر صدای رعد دردی عجیب در سرش میپیچید. صدای جیغ بلندش در میان هیاهوی آسمان گم شدهبود و حنجرهاش میسوخت. چه چیزی او را به آن مکان کشاند؟ حال خرابش یا قلب بیقرارش؟! رعدی با بلندترین صدایی که تا آن روز شنیدهبود در آسمان غرید و در آخرین غرش، تن لرزانش بیرمق بر روی زمین پوشیده از برگ افتاد. در پس پردهی چشمش تصاویر واضحی نقش بستند؛ تن سپیدپوشش در دل تاریکی میلرزید، اما در سرش دیگر آن درد عذابآور نبود. دردها جایشان را با تصاویر عوض کردهبودند. در دل تاریکی آتشی مهیب روشن بود و سیمین مابین خاکسترهای آغشته به خون قدم میزد. نگاه وحشتزدهاش به جسدهای برهنهی کودکانی که در میان خونابههای متعفن غرق بودند، خیرهبود. آتش به حلقهای که جسدها دورتادورش تشکیل داده بودند نور قرمز میتابید و نجوای صدای ترسناک پیرزنی کلمات نامفهومی را در سرش میپیچاند. حس ترس و وحشت، آن تصاویر ملموس را جلوی چشمانش بهتصویر کشید و حس تنهایی آزاردهندهای در وجودش بیداد کرد. باترس و در تاریکی میدوید، دریغ از رسیدن به مکانی مشخص. بازوانش ناگاه اسیر دستهای قدرتمندی شد و سیمین هرچه تلاش میکرد از حصار دستها رها نمیشد. در لحظهای خود را از حصار دستهای سیاه آزاد کرد و ناگهان به قعر تاریکی سقوط کرد. پس از سقوط چشمهایش به سرعت باز شد و سینهاش را درون مشتش به چنگ کشید. دستانش را بر روی قلبش گذاشت که گویی قصد بیرون آمدن از سینهاش را داشت. باران هنوز به قوت قبل میبارید و سیمین وحشتزده نگاهش به فانوسی بود که آرامآرام روبه خاموشی میرفت. پیکر لرزانش را از زمین کند و پس از برداشتن فانوس به سمت عمارت دوید. سردرگمی، وحشت و تعجب، بغضی سنگین و خفهکننده را مهمان گلویش کردهبود. بیهوا پا به داخل عمارت گذاشت و درحالیکه انگار وزنهای سنگین به پاهایش وصل بود با سرعت به سمت پلهها دوید. آب از سرورویش پایین میچکید گویی با همان لباسها درون رودخانهای شنا کرده بود. اگر کسی او را با آن لباس خوابهای نازک و خیسی که تنش را به آغوش کشیدهبود، میدید به دردسر بزرگی دچار میشد؛ اما در آن موقع شب کسی بیدار نبود و راهروها خالی بودند. لرزی عجیب در وجودش بود که حتی قلبش را به رعشه وا داشتهبود. با گریهی بیصدا آن فاصله را دوید و دوید تا آنکه لحظهای پیکر لرزانش را در راهروی اتاق آیمان دید. تنها تلنگری لازم بود که جسمش را پهن زمین کند. از ترس تجربهی دوبارهی آن حس، صدای هقهقش را بالاتر برد و چند بار با گریه و ناتوانی در کنترل کردن صدایش، نام نورگل را بر زبانش جاری ساخت. حس میکرد چشمانش دیگر جایی را نمیبیند؛ اما لحظهای صدای دومان را شنید و در نگاه آخر چهرهی مضطربش را پیش چشمان تار شدهاش دید و بعد سقوط کرد. ***
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۲۴ لبش را گزید و آرام از روی صندلی بلند شد. صدای سلام دادنش بهقدری آرام بود که دومان به سختی شنید و لبخند کجی بیهوا بر روی لبهایش نشست. دستش را از پشت کمرش آزاد کرد، یک کتاب با جلد قهوهای و باریک را از قفسه بیرون کشید و بدون آنکه نظری به سیمین بیاندازد گفت: - بشین دخترجان. فکر نمیکردم غیر خودم کسی به اینجا سر بزنه. سیمین بدون حرف، درحالی که قلبش همچون گنجشکی که در اتاقکی تنگ گرفتار باشد خود را به دیوارهی سینهاش میکوبید؛ بر روی صندلی نشست و جواب داد: - آیمان خاتون گفتن براشون کتاب ببرم. دومان پس از بستن درب، کتاب انتخابیاش را به دست گرفت و به سمت میز قدم برداشت. با هر قدم تلاطم وجود سیمین نیز بیشتر میشد. دومان بدون نگاه کردن به سیمین پشت میز نشست و گفت: - چرا ایستادی؟ به کارت برس. سیمین با قلبی لرزان پشت میز نشست و دستش را بیهوا به سمت موهای عسلی رنگش برد که آنها را مرتب کند. دلش از این نزدیکی بیقراری میکرد. باور نداشت که اینقدر نزدیک هم هستند. آنقدر نزدیک که صدای نفسهای دومان را به خوبی میشنید؛ بلند و واضح. پلکهایش ناخودآگاه بر روی هم سرخورد تا بهتر بشنود. زمان زیادیست که انتظار این لحظه را میکشد. با شنیدن صدای دومان چشمهایش را آرام گشود و به او چشم دوخت که چشمش جز آن کتاب لعنتی چیز دیگری را نمیدید. - اگر خوابت میاد برگرد، آیمان تنبیهت نمیکنه. سیمین از تصور دومان خندهاش گرفت و گفت: - نه خوابم نمیاد؛ فقط داشتم تمرکز میکردم. یک تای ابروی دومان بالا رفت و خندهی کجی گوشهی لبش شکل گرفت. حرف سیمین را اینگونه پنداشت که وجودش در اتاق باعث شده نتواند کتاب را درست بخواند؛ این درحالی بود که سیمین حتی کلمهای از کتاب را درک نمیکرد چون تمام حواسش به صدای نفس کشیدن دومان بود. حرف دو منظورهی سیمین برای خودش حرف دلش بود و برای دومان برعکس تداعی میشد. - عذرمیخوام که مزاحم کتاب خوندنت شدم. دومان این حرف را با کنایهی بسیار زد و باعث شد سیمین لبش را به دندان بکشد؛ اصلاً نمیخواست او اینگونه تصور کند. کتاب درون دستش را بست و با صدایی به آرامی قبل گفت: - نه منظورم این نبود؛ فقط صدای بالزدن پرنده یهذره بلنده. دومان بالاخره از کتابش چشم گرفت و نگاهش را بالا آورد. صورت سیمین از نگاه خیرهی دومان رنگ گرفت و دومان از چهرهی غرق در شرم او حیرت کرد. اولین باری بود که او را بدون حجاب میدید. با خود گفت که این نمیتواند اتفاقی باشد، این یک شباهت نیست، این دختر خودش است. همانی که این روزها فکرش را مشغول کردهاست. نگاهش در صورت سیمین چرخید و چون نسیم بر روی موهای بلندش سرخورد. چشمهایش تنگ شد و با تأمل بسیار نگاهکرد. نگاه نافذش دقایقی ریزبینانه صورت و موهایش را کاوید و نغمهی صدای دختر روبندپوش در مغزش چندین و چند بار تکرار شد. از خود پرسید امکان دارد این تنها یک شباهت باشد؟ بلافاصله جواب خودش را داد و زیر لب گفت: «امکان نداره.» سیمین زیر فشار سنگین نگاه دومان گیر کردهبود و لبش از فشار دندانهایش درد میکرد. با حرف دومان نگاهش که قفل میز بود بیهوا قفل چشمهای کاوشگر دومان شد: - عطرتو چرا نزدی؟ حرفش تنها تلهای بود که سیمین مضطرب را به راحتی در دام انداخت. - ع... عطرم؟ چیزه من عطرمو... من... . دومان باخود فکر کرد اگر اطلاعی نداشت میپرسید کدام عطر؛ حال که به تتهپته افتاده بود شک دومان به یقین تبدیل شد. کتاب درون دستش را بست. از جایش برخاست و درست بالای سر سیمین ایستاد. دستان قفل شدهاش را از پشت کمر باز کرد و چانهی سیمین را بین دو انگشت شصت و اشاره گرفت و بالا آورد. سیمین مجبور به نگاه کردن شد. رمق از وجودش پر کشیده بود و لبش میلرزید. دست لرزانش را بر روی کتاب بستهشده گذاشت و دست دیگرش مشت شد. صدای کوبش بیامان قلبش حتی به گوش دومان نیز رسیدهبود. - چطور فکر کردی پیدات نمیکنم؟ فشار دستش را به زیر چانهی سیمین بیشتر کرد و او مجبور به ایستادن شد. رخبهرخ هم ایستادهبودند و بهدلیل قد بلند دومان، سیمین باید سرش را بالا میگرفت تا چهرهی دومان را ببیند. لبهای صورتیرنگ سیمین لرزید و از فشاری که دومان بر رویش گذاشته بود اشک در چشمان نقرهفامش حلقه زد. دومان خیره به چشمهای شفاف سیمین نگاهش را در صورت او چرخاند و به لبهای لرزانش خیره شد. قطره اشکی از چشم سیمین به پایین سرخورد و بر روی لبش نشست. دومان با انگشت شصتش رد اشک را از کنار چشم سیمین زدود و پایین آمد. بهقدری پایین که ناگاه نگاهش را خیره به لبهای خیس از اشک سیمین دید. آن روز هم در همین حالت بودند. دومان در همین زاویه و همین موقعیت سیمین را دیدهبود و حال حافظهاش تصویر سیمین را کاملاً مطابقت میداد. دیگر شکی نداشت و این راز برایش برملا شدهبود. - مادرم فرستاده بودت؟ با حرف دومان رنگ از رخ سیمین پرید و دست لرزانش را بر سینهی دومان گذاشت. با چشمهای متعجب گفت: - نه من فقط... . - تو فقط؟! از این حالت سیمین لذت میبرد. با به یادآوردن غیب شدنهای او در آن موقعیتهای حساس، تنها این کار آرامش میکرد. عصبانی نبود؛ اما وقتی فهمید مسئول ذهن مشغول این اواخرش سیمین است، دلش میخواست کمی آزارش بدهد. انگشتش را نوازشوار بر گونهی سیمین کشید و گفت: - چیه دختر جون؟ نمیتونی غیب بشی؟ باصدا خندید و ادامه داد: - آخه تو این کار مهارت خاصی داری. سیمین از اینکه دستش رو شدهبود بغض داشت. این موقعیت برایش بسیار سخت بود. هردو دستش را بر روی سینهی دومان گذاشت تا جوابی پیدا کند. میدانست اگر حرفی نزند اوضاع همینطور رفتهرفته بدتر میشود. سرگیجه گرفته بود و حروف از مغزش فراری بودند. دومان بدن لرزان سیمین را که دید کمی از او فاصله گرفت و گفت: -جواب ندادی. سیمین دستهای لرزانش را از سینهی دومان جدا کرد و گفت: - چی بگم؟ دومان باری دیگر خندهی کجی گوشهی لبش نشست. دستهایش را پشت کمرش قفل کرد و گفت: - تو علفزار چیکار میکردی؟ حال زمان اعتراف بود و سیمین از سوال دومش میترسید. - برای درست کردن عطر به گل احتیاج داشتم. گویی جواب دلخواهش را گرفته بود که سوال دومش را بلافاصله پرسید: - شب خواستگاری آیمان توی باغ پشت عمارت چیکار داشتی؟ سیمین سکوت کرد، چگونه باید آن موقعیت و لباسها را درست در محل قرارش با آلماخاتون توجیه میکرد. لبازلب گشود، چارهای نداشت. باید اعتراف میکرد که برای دیدن او به باغ رفته بود؟ - خوب... من... چیزه... . دومان با ابروهای بالا رفته منتظر جواب سیمین بود. - جواب سوالم انقدر سخت بود؟ سیمین با کلافگی دامن چینخوردهی لباسش را چنگ زد و گفت: - نه من فقط... . دومان که گمان میکرد جواب سوالش را از قبل میداند گفت: - حدسم درسته، تورو مادرم فرستادهبود که قرار ملاقاتم رو با آلما خاتون خراب کنی. درست میگم؟ قطره اشک دیگری از چشم سیمین به پایین سر خورد و گفت: - نه باور کنید من خودم اومدهبودم. خواهش میکنم به مادرتون چیزی نگین. دومان با این حرف سیمین بیش از آنکه قانع شود حدسش به یقین تبدیل شد. به سمت صندلی خود رفت، پشت آن نشست و گفت: - لازم نیست بترسی. به هر حال این غافلگیری که مادرم در حقم انجام داد شر آلما خاتونو از سرم کم کرد. پس من اعتراضی ندارم، بهتره دیگه درموردش حرف نزنیم. بشین به کارت برس. سیمین همانگونه که به دومان خیره بود اشکش را پاک کرد و دوباره بر روی صندلی نشست. سکوت که حکم فرما شد صدای قلب سیمین که هنوز با قدرت و تند میکوبید در گوش خودش پیچید. قطرههای اشکش خیال بند آمدن نداشت و بیصدا پایین میریخت. از کردهی خود پشیمان بود؛ اصلاً فکرش را هم نمیکرد که دومان او را بشناسد و اینگونه رسوایش کند. تا به همین لحظه نیز بسیار شانس آوردهبود که دستش رو نشد. صورت خیس از اشکش را بار دیگر با دست پاک کرد و بدون آنکه حواسش باشد از پس پردهی اشک به کتاب چشم دوخت. کلمات پیش چشمش معنایی نداشتند و فقط میخواست از آن موقعیتی که درونش گرفتار شدهبود رها بشود. نفس تنگ شدهاش را آزاد کرد، بدون آنکه حتی ذرهای از کتاب را متوجه شدهباشد به قصد برگشت از جایش بلند شد و باقی کتابها را به جای خود بازگرداند.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۲۳ پسربچهی سفید و تپلی دواندوان به سمت گوزلخاتون دوید و دستش را به دامن شرابیرنگ او گرفت. گوزل خاتون با دیدن پسرش لبخند بر لبش نشست. کودک را در آغوش گرفت و خیره به چشمهای مشکی رنگ او گفت: - سلام پسرم، امروز چی یاد گرفتی؟ سیمین بیاختیار دست از کار کشید و به پسر چشم دوخت که شباهت زیادی به دومان داشت. پسر با صدای بچگانه و شیرینش جواب داد: - حروف یاد گرفتم، الان دیگه بلدم بنویسم ایلحان. گوزلخاتون بوسهای بر گونهی ایلحان نشاند و کلاه ابریشمی مشکی رنگ او که حاشیهدوزی طلایی داشت را بر روی سرش مرتب کرد و گفت: - آفرین پسر عزیزم، مطمعنم که شبیه اسمت یه روز خان کل این ایل بزرگ میشی. ایلحان بدون آنکه تصوری از گفتهی مادر داشتهباشد دستهای کوچکش را با شادی بر روی هم کوبید و خندهی از ته دلی کرد. سیمین با نگاه به پارچهی مشکیرنگ لباسهایش که با ابریشم طلایی ترمهدوزی شدهبود به فکر فرو رفت. بهنظرش آن لباسها برای آن کودک کمی سنگین آمد و مناسب سنش نبود. گوزلخاتون وقتی سیمین را محو تماشای ایلحان دید اخم کرد و گفت: - به چی زل زدی؟ کارتو بکن. شانسآوردی پسرم اینجاست وگرنه درسی بهت میدادم کههیچوقت یادت نره. گوزل و خواتین همراهش از کنار سیمین گذشتند و سیمین با علم بر آنکه جواهر هیچگاه اجازهی اخراجش را به گوزل نخواهد داد، بدون آنکه لحظهای به تهدید گوزلخاتون فکر کند به ایلحانی که دور و دورتر میشد چشم دوخت. ابروهای پیوستهی مشکی رنگش را از نظر گذراند و دلش برای در آغوش کشیدن آن مرد کوچک پر کشید. این همه شباهتش به دومان سیمین را به وجد آوردهبود. لبخند بر لبش نشست و پس از تمیز کردن آخرین پله به سمت انبار رفت و سطل را سرجایش گذاشت. در راه بازگشت به اتاق آیمان بود و با دلتنگی برای دومان چهرهاش را با ایلحان مقایسه میکرد. پلهها را طی کرد، به آرامی و خیره به زمین از راهروی منتهی به اتاق آیمان گذشت. دیوارهای اطراف به نظرش درحال فشردن جسمش بود و احساس خستگی میکرد. با تصور آنکه کسی در اتاق نیست در را گشود و وارد شد؛ اما پس از دیدن نورگل و آیمان لبش را به دندان کشید و گفت: - خاتون من، کی برگشتین؟ فکر کردم کسی تو اتاق نیست. آیمان لبخند زد و گفت: - اشکال نداره، بیا داخل. سیمین با لبخند وارد شد و گفت: - همین الان برادرتون رو دیدم. خیلی زیباست. نورگل و آیمان با حرف سیمین چشمهایشان گشاد شد و آیمان پس از چند ثانیهی طولانی که بالاخره از شوک خارج شد گفت: - اون که کاملاً مشهوده... . سیمین وقتی به معنای حرف خود فکر کرد گونههایش از خجالت گل انداخت ، صدایش را صاف کرد و ادامه داد: - چیز... منظورم ایلحان بود. صدای خندهی آیمان در اتاق پیچید و بر روی تختش نشست. سرتاپای سیمین را از نظر گذراند و گفت: - متوجه منظورت بودم فقط دوس داشتم اذیتت کنم. گویا خواهر و برادر هر دو قصد دلبری داشتند؛ در همین چند روز آیمان خاتون خود را حسابی در دل سیمین جا کردهبود. آیمان خاتون مشغول باز کردن سنجاقهای مرواریدی از سرش شد و گفت: - ایلحان برادرمه و من خیلی دوسش دارم؛ اما به نظرم چون داره زیر دست گوزلخاتون بزرگ میشه باید مراقب باشیم. نورگل مشغول کمک کردن به آیمان بود و سیمین لباس خوابش را بر روی دستش انداختهبود تا او را محیای خواب کنند. آیمان با تصور نقشهاش لبخند زد و شروع به تعویض لباسهایش کرد. لبخند را از صورتش زدود و بدون ذرهای احساس در چهرهاش پرسید: - سواد کتاب خوندن داری؟ سیمین کمربند پارچهای لباس آیمان را صاف کرد و گفت: - بله، پدرم هر وقت برای تجارت و خرید جنس برای حجره سفر میکنه برای من و نورگل کتاب میآره. آیمان با تعجب از درون آینه به سیمین چشم دوخت؛ اصلاً گمان نمیکرد آن دو خواهر سواد داشتهباشند. پس از چند لحظه، لبخند دوباره میهمان لبهای آیمان شد و گفت: - برو به کتابخونهی عمارت و برام یه کتاب بیار. من عادت دارم قبل خواب برام کتاب بخونن. سیمین از شنیدن حرف آیمان با هیجان بسیار گفت: - مگه عمارت کتابخونه داره؟ من عاشق کتابم. آیمان به هیجان کودکانهی سیمین لبخند زد. نگاهی به موهای مرتب و خوشحالت سیمین انداخت و گفت: - دلم یه داستان شاد میخواد... . با حرفی که ناخواسته زدهبود ذهنش درگیر آینده شد، بسیار امید داشت که با سلیمانپاشا آیندهی شادی داشتهباشند؛ اگر همه چیز مطابق میلش پیش نمیرفت چه میشد؟ هنوز در فکر بود که سیمین بااجازهای گفت و رفت تا کتابخانهی عمارت را بیابد. با هیجان بسیار از دو ندیمهای که مشغول تمیز کردن راهرو بودند آدرس پرسید. دقایقی به گشتن در راهروهای پیچدرپیچ گذشت؛ اصلاً باور نمیکرد این عمارت آن همه پستو داشته باشد. بالاخره پس از تلاش فراوان و در انتهای راهرویی که بر دیوارهایش مشعل روشن بود درب بزرگ چوبی که طرح کتاب بر رویش کندهکاری شدهبود را یافت. درب را فشار داد و صدای جرجر لولاهایش در کل راهرو پیچید. لبخند زد و داخل شد و درب را باز گذاشت. به محض ورود دهانش از آن همه زیبایی باز ماند. احساس میکرد قفسهها با او سخن میگویند. دستش را بر روی جلدهای رنگارنگ کتابهایی که مرتب درون قفسه چیده شده بودند کشید. روبهروی یک قفسه ایستاد و سرش را بالا برد. نگاهش را به بلندای قفسه که تا سقف پر از کتابهای قدیمی بود دوخت و کتاب قطور و قهوهای رنگ قدیمیای را برداشت. برگههای کرم رنگ کتاب قدمتش را فریاد میکشیدند. کتاب را بست و به قفسه برگرداند. با وسواس بسیار دورتادور اتاق دایره شکل قدم برداشت. حتی از بالاترین نقطهی قفسهها کتاب انتخاب میکرد و نگاهی به آنها میانداخت. پشت میز مستطیل شکل قهوهای رنگی که درست در مرکز اتاق، بر روی قالیچهی گرد قرمزرنگ قرار داشت نشست و چند کتابی که در دست داشت را بر روی میز گذاشت. تکیهاش را به صندلی قهوهای رنگی که پشتی بلند و بیضی شکل داشت زد و با شنیدن صدای بالزدن پرنده نظرش به سقف جلب شد. لبخندش بیهوا جان دوباره گرفت و به پرندهی خاکستری رنگی که بر روی لوستر بزرگ سفیدرنگ نشستهبود چشم دوخت. شمعهای بلند و بزرگی که بر روی پایههای فلزی و گلی شکل میسوختند بوی مطبوع شمعها را در فضا پراکنده میکرد. پرنده از روی لوستر پرواز کرد و بر روی میلهی قلابی شکلی که بر روی قفسههای دیوار جوش خورده بود و فانوسهای مشکی از آن آویزان بود نشست. به پرنده لبخند زد و کتاب خاکستری رنگی که در دست داشت را باز کرد. زیرلب گفت: - حالا از کجا بفهمم انتهای این داستان شاده یا غمگین؟! - شخصیت اصلی اون کتاب در انتها میمیره. اصلاً پیشنهاد نمیکنم اون کتابو برای آیمان بخونی. با شنیدن صدای دومان که با لباس خواب ابریشمی مشکیرنگ، مشغول برداشتن کتاب از اولین قفسهی جلوی درب ورودی بود، بیهوا ترسید و دستش را بر روی قلب ناآرامش گذاشت.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۲۲ در مسیر برگشت به اتاق جواهر، سیمین بود و غرغرهای متوالی نورگل که بر اعصاب خرابش خط میانداخت. درست پشت سر اتاق جواهر ایستاده بودند که سیمین کاسهی صبرش لبریز شد و گفت: - نورگل خواهش میکنم تو دیگه بس کن. اون ندیمهی لعنتی به اندازهی کافی اعصابمو بهم ریخته. نورگل سرش را با تأسف تکان داد و گفت: - من به مادر قول دادم مواظبت باشم. با این کارت جواب مادرو چی بدم؟ سیمین سرش را پایین انداخت که با نورگل چشمدرچشم نشود. خودش هم نمیدانست چرا بهیکباره آنقدر تند رفت؛ تنها چیزی که به آن اطمینان داشت این بود که آن ندیمه مستحق این رفتار بود. با برگشتن ندیمه و پشت چشم نازک کردنش برای سیمین داخل شدند. سیمین و نورگل با درونی مشوش انتظار یک خبرچینی تمام عیار را داشتند؛ اما ندیمه تنها به گفتن حرفهای آیمان خاتون اکتفا کرد. جواهر با شنیدن حرفهای آیمان از زبان ندیمه پشت چشمی نازک کرد و گفت: - مهم نیست آیمان چی گفته، من باهاش صحبت میکنم تو آیسو و سودا رو ببر پیش دایه خاتون. ندیمه پوزخند زد و با طعنهای که چاشنی کلامش بود گفت: - بله خاتون من، امرتون الساعه انجام میشه. مطمعناً نورگل خاتون با درایت و اصل و نسب درستی که دارن این مسئله رو درک میکنن. و با گوشهی چشم به سیمین نگاه کرد. جواهر که متوجه طعنهی کلام ندیمه شده بود چینی به ابروهایش داد و گفت: - در اصل و نسبدار بودن آیمان خاتون که شکی نیست؛ اما اگر حرفی هست روشن و واضح بگو. از طعنه و کنایه متنفرم. ندیمه پس از کمی مکث و ترس از دومان گفت: - چیزی نیست خاتون؛ فقط خواستم درایت خاتونمون رو یادآوری کنم. جواهر بیتوجه به چابلوسی ندیمه نگاه از او گرفت و خطاب به سیمین گفت: - از این لحظه به بعد مدام باید کنار آیمان باشید. نباید بزارین غصهای رو حس کنه؛ ضمناً، این لباسهای کهنه رو هم دربیارین در عمارت من همه باید مرتب و تمیز باشن. سیمین دندانهایش را بر روی هم سابید که مبادا دهان باز کند و جواب حرف جواهر را بر صورتش بکوباند. با اتمام سخنانشان به دنبال ندیمهی جوان دیگری به راه افتادند و پس از تعویض لباسهایشان به سمت اتاق آیمانخاتون رفتند. نورگل دستی به لباس ابریشمی سادهی سرمهایرنگش کشید و گفت: - الان فهمیدم چرا مادر راضی نبود بیایم. تو همین ساعت اول هزارویک طعنه و کنایه نصیبمون شده. سیمین با تأسف سرش را تکان داد و گفت: - مگه همون لباسهای خودمون ایرادی داشتن؟ احساس میکنم شبیه پیرزن تو قصهها شدم. نورگل به حرف سیمین خندید و جواب داد: - نه خیلی خوشگل شدی، رنگ تیرهش با پوست روشنت تضاد قشنگی داره. سیمین از مهربانی نورگل به وجد آمد و تا خواست او هم شروع به تعریف و تمجید از خواهرش بکند به اتاق آیمان خاتون رسیدند. اینبار سیمین کناری ایستاد و حواسش را پرت چیز دیگری کرد که مبادا چیزی بشنود و باز دردسر درست کند. تا به همین لحظه نیز بسیار شانس آورده بودند. برخلاف دفعهی قبل اینبار آیمان خاتون به راحتی هر دو را قبول کرد و ندیمهی جواهر بیرون رفت. سیمین با فاصلهی کمی از نورگل روبهروی درب ورودی با احترام دستانش را درهم گره کرد و در جایش متوقف شد. آیمان از روی تخت مخملینش بلند شد و روبهروی سیمین ایستاد. لبخندی که برلب داشت برای سیمین عجیب میآمد؛ مگرنه اینکه دقایقی قبل به هیچ عنوان قبولشان نداشت؟! از حق نگذریم سیمین در همین ساعت اول دلش برای خانه و انسانهای بی رنگولعابش تنگ شده بود. سیمین با این دوروییها بیگانه بود؛ اما معصومیت نگاه آیمان مانع شد که سیمین بیش از این از دورویی کردنش متنفر شود. صدای آرام و محجوب آیمان که به گوشش رسید، ناخودآگاه لبخند برلب سیمین نقش بست. - اسمت چیه؟ سیمین با همان لبخند کمرنگ گفت: - سیمین هستم خاتون. آیمان خندهی آرامی کرد و گفت: - خوب حق اون عفریته رو گذاشتی کف دستش، خوشم اومد. نورگل با چشمهای گشادشده به آیمان خاتون خیره شد و سیمین لبش را به دندان کشید و گفت: - من نمیخواستم بیاحترامی کنم؛ اما اون ندیمه... . آیمان دستهای از موهای فر خوردهی سیمین که از روی دوشش تا نزدیک کمرش پایین آمده بود را به بازی گرفت و گفت: - نترسیدی برات مشکلی پیش بیاد؟ همین الانم ممکنه ندیمهی مادرم در حال چغولی کردن باشه. اینبار نورگل پیشدستی کرد و گفت: - انتظار داشتیم همون وقتی که در محضر مادرتون بودیم همه چی رو لو بده؛ اما نگفت، ما هم خیلی تعجب کردیم. آیمان دست از خیره نگاه کردن به سیمین برداشت، از درون ظرف نقرهای رنگ خوش نقشونگار خوشهی انگور بنفش رنگی برداشت. دانهای از آن را کند و درون دهانش گذاشت؛ سپس گفت: - اگر برادرم اون ندیمه رو تهدید نمیکرد که الان اینجا نبودین. نورگل و سیمین هردو ابروهایشان بالا پرید و با تعجب لحظهای به هم نگاه کردند. آیمان ادامه داد: - تا به این لحظه ندیده بودم برادرم نظرش به دختری جلب بشه. برام خیلی جالب بود، به همین خاطر بود که قبول کردم شما ندیمههای من باشین. در دل سیمین آشوبی به پا بود. هجوم احساسات، قلبش را بیتاب کردهبود و از فرط تعجب و حیرت و خوشحالی روی پا بند نبود. - برادرم حرفهات رو با ندیمه شنیدهبود. تهدیدش کرد اگر بهخاطر حرفهای نگفته مجازات بشی حسابشو میرسه؛ اما خیلی باید مواظب باشی چون بیشک ندیمه تلافی میکنه. سیمین لبش را به دندان کشید و گفت: - حواسم هست خاتون... . خودش هم به این حرفش ایمان نداشت؛ آیا واقعا ممکن بود که ندیمه برایشان مشکل ایجاد کند؟ لرزش دلش فعلاً اجازهی اظهار وجود به این افکار نمیداد. حرفهای آیمان خاتون چون قند در دلش آب شدهبود. احساس میکرد بر روی قلبش مایعی گرم ریختهاند که اینگونه نامرتب و یکی درمیان میکوبد. آیمان خوشه انگوری به دست سیمین داد و پس از نشستن بر روی تخت موهای بلند و صافش را بر روی شانهاش مرتب کرد. در افکارش به دنبال راهی بود که دومان را به سیمین نزدیک کند. دلش میخواست هرچه سریعتر آن دو را کنار هم ببیند. نشست و دقایقی فکر کرد. با خود فکر کرد باید مکانی باشد که بتوانند مدت بیشتری با هم سخن بگویند. باذوق بسیار از آنکه بالاخره برادرش دختری را مورد توجه قرار داده ذوق کرد و برنامه را در ذهنش چید. سیمین هنوز در افکارش سیر میکرد که صدای نورگل را درست کنار گوشش شنید و نگاهش به سمت چپ اتاق افتاد: - فکر کنم پشت اون پردهی حریر محل خواب ندیمهها باشه. اتاق خوابش چقدر شبیه اتاق ماست سیمین! با حرف نورگل خندهاش را به سخنی کنترل کرد و زیر لب گفت: - خدا بکشدت نورگل، منو نخندون. لبش را به دندان کشید و دوباره به همان سمت نگاهی انداخت. قاب درب کوچکی که به یک فضای کوچکتر منتهی میشد به نظر سیمین با آن پردهی حریر قرمز رنگ زیبایی دلپذیری داشت. آیمان طبق معمول پشت پنجره نشسته بود و به منظره دریا نگاه میکرد. به آسمان آبی که امروز بسیار صاف بود چشم دوختهبود. نگاهش به محل اتصال دریا و آسمان افتاد؛ به نظرش بسیار دور آمد، حتی دورتر از ازمیر که بعد ازدواج به آنجا خواهدرفت. نور منعکس شدهی خورشید که در میان امواج میرقصید چشمش را زد و از دریای نارنجی رنگ چشم گرفت. افکارش به نتیجه رسیدهبود و حال برای نقشهاش دنبال فرصت بود. *** چند روز بعد در آینهی قدی با قاب قهوهای رنگ، خود را تماشا میکرد. لباسهای اهدائی آیمان خاتون او را شبیه شاهزادگان درون قصهها کردهبود. گویی ابریشم براق نقرهای رنگش که در بین چینهای کمرش شکوفههای صورتی پارچهای روئیده بود با چشمهای روشن سیمین سخن میگفت. دسته موهای خوشرنگ و حالتداری که از شانه آویزان کردهبود چون نغمهی غزلخوانی شاعران پر از آبوتاب و شعر، روح بیننده را جلا میداد. نگاه از آینه گرفت و تی را بر زمین کشید. نورگل به همراه آیمان خاتون برای صرف شام پایین رفتهبودند و سیمین به دستور آیمان اتاق را تمیز میکرد و در آن تنهایی تنها فکرش دومان بود. گمان میکرد وقتی به عمارت بیاید هر روز او را ببیند؛ اما با وجود چشمهایی که مدام خیره نگاهش میکردند و زیرنظرش داشتند این کار امکانپذیر نبود. درحین تی کشیدن فکر میکرد که چرا وقت صرف غذا در بیشتر وعدهها جای دومان خالیست؟! شاید به خاطر حضور گوزل خاتون، همسر دوم آتحانبیگ از همسفره شدن با خانواده سرباز میزد. بدون یافتن جواب شانههایش را بالا انداخت و برای بردن تی و سطل از اتاق خارج شد. در حال پایین رفتن از پلههای عمارت بود که ندیمهی جوانی تنهاش را محکم به او کوبید و سطل از دست سیمین رها شد. آب کثیف پلههای سفیدرنگ براق را دانهدانه نقاشی میکرد و پایین میرفت. لبخند چندشآور دختر را در لحظهی آخر دید، اخم غلیظی بر پیشانیاش نشست و تا خواست ندیمه را بازخواست کند با جای خالی او روبهرو شد. لبش را با حرص به دندان کشید و زیر لب گفت: - حسابتو میرسم دخترهی نکبت. از تی کشیدن خسته بود؛ اما به ناچار دوباره تی را در دست گرفت که تمیزکاری را از سر بگیرد. سرش پایین بود و تمام حواسش پی انتقام از ندیمه بود که با صدای عصبانی گوزلخاتون از حرکت ایستاد و لبش را از داخل گاز گرفت. - این چه وضعیه ندیمه؟ نکنه از جونت سیر شدی! سیمین مودبانه بر روی یک پله ایستاد و گفت: - ببخشید خاتون از دستم... . - ببر صداتو، وقتی از عمارت پرتت کردم بیرون میفهمی که باید حواستو جمع کنی. سیمین با چهرهای پریشان نگاهش را به صورت سبزهی گوزلخاتون دوخت و خیره به چشمهای مشکی رنگش گفت: - اما این فقط یه اتفاق بود، من نمیخواس... . - گفتم ساکت شو و اول اینجا رو تمیز کن تا به حسابت برسم. سیمین دندانهایش را بر روی هم سایید و از بینی قلمی و لبهای گوشتی او چشم گرفت. به نظرش آن لبهایی که به صورت اغراقآمیز قرمز بود اصلاً به صورت استخوانیاش نمیآمد. زیر نگاههای گوزلخاتون شروع به تی کشیدن کرد و تلاش کرد نگاهش با هیکل توپر او تلاقی نکند. صدای زمختش که بیشباهت به صدای مردها نبود را باری دیگر بلند کرد و گفت: - سریعتر، من کل روز وقت ندارم که اینجا منتظر تمیزکاری تو باشم. سیمین چشمهایش از حرص بسته شد و لبهایش را بر روی هم فشرد. نگاهش را به سمت راستش دوخت که قسمت عریضی برای رفتوآمد داشت. زیرلب عقدهای نثارش کرد و به سرعت تی کشیدنش افزود. در حال پاک کردن آخرین پله بود که با مادر خطاب شدن گوزلخاتون سرش را بالا آورد.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۲۱ - از مادرم تشکر کن و بگو من از خدمهی خودم راضی هستم و نیازی به خدمهی جدید نیست. سیمین و نورگل بیحرف پشت دختر ایستاده بودند و کمکم حرفهای مادر را درک میکردند. حس اضافی بودن داشتند و این هر دو را معذب کردهبود. دختر خدمتکار تا آمد سخنی بگوید آیمان صدایش را بالا برد و گفت: - همین که گفتم ندیمه، برو و این خاتونها رو هم از اینجا ببر. هر سه از اتاق خارج شدند، نورگل و ندیمه به سمت اتاق جواهر میرفتند؛ اما سیمین پس از خروج از اتاق اخم داشت، با عصبانیت نگاهش را به ندیمهی جواهر دوخت که چند قدمی از او فاصله گرفته بود. این اتفاق برایش غیرقابل هضم بود. صدایش را کمی بالا برد و گفت: - بهتر نبود قبل از اینکه مارو به عمارت بکشونین با آیمان خاتون هماهنگ میکردین؟ ندیمهی جواهر با تعجب بسیار ایستاد. در حالی که دهانش از فرط تعجب باز مانده بود به سمت سیمین قدم برداشت و گفت: - ببخشین که وقت گرانبهاتون هدر دادیم خاتون. از این لحظه به بعد به جواهر خاتون میگم قبل از انجام کارها با شما مشورتی به عمل بیارن. سیمین از لحن کنایهآمیز دختر خشمگین شد. به نظرش این اعتراضش کاملاً به جا بود و نیازی به اینگونه حرف زدن ندیمه نبود. دندانهایش را بر روی هم سایید و با لحن تشرگونه گفت: - مراقب نیش زبونت باش ندیمه. من فقط میگم این کارها لازمه که از قبل هماهنگ بشن. حال دیگر ندیمه هم به عصبانیت سیمین بود. چشمهای ریز و کشیدهاش را باریکتر از پیش کرد، طوی که دیگر مردمکهای قهوهای رنگش به سختی مشخص بود. قدم دیگری به سمت سیمین برداشت و خروشید: - تو فکر کردی کی هستی که میخوای به جواهر خاتون درس یاد بدی؟ سیمین پوزخند زد و خیره به پوست سبزهی ندیمه که در آن لباس قهوهای رنگ بلند مضحک به نظر میرسید رخبهرخش ایستاد. قدش کمی از او بلندتر بود و حس قدرت میکرد. نورگل خود را به سیمین رساند. همیشه از این روی سیمین میترسید و حال تنها دلش میخواست او را از جدل با ندیمه دور کند. بازوی سیمین را درون دستش گرفت و تا خواست او را به گوشهای بکشد سیمین صدایش را کمی بالاتر برد و گفت: - تو چرا ناراحت شدی؟ شاید هم جواهر خاتون وظیفهی هماهنگی رو به تو محول کردهبود. کارتو درست انجام ندادی که اینطور عصبی شدی؟ زبان ندیمه از این همه گستاخی قاصر ماندهبود. اینبار ندیمه بود که صدایش را بالا برد. پر روسری قهوهای رنگ براقش را از شانه کنار زد و تقریبا فریاد کشید: - یا همین الان خودتو جمع میکنی، یا میگم بیان از عمارت پرتت کنن بیرون. سیمین پوزخند زد. میدانست عاقبت این جریان برایش خوب نخواهدبود اما دختر مادرش نبود اگر این ندیمه را سرجایش نمینشاند. در میان تقلاهای نورگل، دستش را محکم از دست او بیرون کشید. اخمهای درهمش را بیش از پیش کرد و درست شبیه ندیمه گفت: - تو فکر کردی کی هس... . با شنیدن صدای دومان از فاصلهای نزدیک خون در رگهایش منجمد شد و کلامش نیمه تمام ماند. - معلومه اینجا چه خبره؟ این سیمین بود که اینبار از نزدیک و بدون روبند مقابل چشمان دومان بود. دومان از همان ابتدا حسی آشنا از دختر دریافت کردهبود. کمی بیشتر نزدیک شد، خیره به سیمینی که دستهایش را درهم قلاب کرده بود و نگاهش خیره به جایی بین زمین سنگی و دیوار کرم رنگ راهرو بود خطاب به ندیمه گفت: - چه خبره ندیمه؟ چرا اینجا رو گذاشتین رو سرتون؟ حال آیمان نیز با شنیدن صدای برادر مقابل درب ایستاده بود و نظارهگر معرکه بود. دومان اخمهایش را درهم کشیده بود و با نگاهش سعی داشت آن دختر گستاخ که در قاب موهای عسلی رنگی که زیر چارقد کوچک زیتونی رنگ پنهان نمانده بود را بشناسد. ندیمه پاسخ دومان را میداد و او بیشتر از آنکه سخنان او را بشنود درپی جواب این معما بود که این دختر آشنا را کجا دیده است. - چیز خاصی نیست آقا فقط... . با صدای بالا رفتهی دومان ندیمه و باقی خواتین از ترس شانههایشان بالا پرید، جز سیمینی که تنها به پلکزدنی اکتفا کرد. همیشه اینگونه بود، نمیتوانست در مقابل بیعدالتی که ندیمهی جواهر در حقش کرده بود بیتفاوت باشد. سودابه معتقد بود این رفتارش را از مادرش به ارث برده است. سیمین با خود فکر کرد اگر الان دومان او را به خاطر این رفتار از قصر بیرون کند چه برسرش خواهد آمد؟ چقدر سخت خواهد بود؛ اگر به دست معشوقش مجازات بشود. در میان تمام این افکار خاطرات آن شب نیز تپش قلبش را بالاتر برد. - پرسیدم دلیل این بلبشو چیه؟ آیمان از دیدن عصبانیت برادر لب گزید و خطاب به دومان با لحن آرام گفت: - برادر اومدی؟ منتظرت بودم خودتو ناراحت نکن، لطفاً بیا داخل. دومان بیتوجه به حرف آیمان بدون آنکه لحظهای نگاه از سیمین بگیرد باری دیگر صدایش را بالا برد و گفت: - مگه کری ندیمه؟ ندیمه که از ترس به لکنت افتادهبود سرش را بیش از پیش پایین انداخت و گفت: - این دو خاتون رو مادرتون برای کمک به آیمان خاتون فرستاده بودن. بعد از اینکه آیمان خاتون نخواستن خدمتکار جدید داشته باشن این رعیتزاده شروع به فحاشی به مادرتون کرد. چشم همه از تعجب گرد شد؛ اما سیمین انتظار این جواب را میکشید به همین خاطر تنها به پوزخندی اکتفا کرد. از کنارش صدای نورگل به گوش رسید که با صدای لرزان گفت: - چی؟ فحاشی؟ نه آقا به خدا داره دروغ میگه سیمین فقط اعتراض کرد که چرا قبل از اینکه ما رو به عمارت بکشونین با آیمان خاتون هماهنگ نکردن. دومان نام سیمین را در ذهنش مرور کرد؛ اما هیچوقت این نام را نشنیده بود. باتوجه به اینکه خودش بخشی از سخنان سیمین را شنیدهبود فهمید که سخن ندیمه دروغ محض است اما برایش جالب بود بداند این خاتونی که مقابلش ایستاده و گستاخانه حتی سرش را پایین نمیاندازد، کیست و چگونه جرأت کرده به کارهای جواهر خاتون اعتراض کند. اخم از صورت دومان پاک شد و پوزخند کجی گوشهی لبش نشست. بدش نمیآمد آن چشمهای روشنی که از او دریغ شدهبود را واضحتر ببیند. - که اینطور، به من نگاه کن خاتون. سیمین متعجب از درخواست دومان از دیوار چشم گرفت و نگاهش را به زمین دوخت. نه اینکه نخواهد اما میترسید لرزش چشمهایش تلاطم قلبش را آشکار کند. با تکرار شدن جملهی قبل اما با تاکید بیشتر توسط دومان، ناچار نگاهش را بالا آورد و به چشمهای او خیره شد. نگران بود دومان او را بشناسد، نمیدانست عاقبت خراب کردن قرار ملاقات دومان و آلما چیست. تنها امیدی که داشت این بود که امروز از عطر مخصوصش استفاده نکردهاست. یعنی نورگل اجازه ندادهبود، چون نورگل مطمئن بود بعد از مراودهی کوتاه دومان و سیمین در آن تاریکی شب آن عطر قوی حتماً در مشام دومان خواهدماند. هنوز از واکنش دومان اطمینان نداشت و نمیخواست خواهرش مورد غضب اهالی عمارت قرار بگیرد. از چهرهی دومان چیزی قابل تشخیص نبود اما درونش از دیدن آن چشمهای آشنا بسیار ملتهب بود. این همه اشتراک بین دختر رویاهایش و سیمین را نمیتوانست نادیده بگیرد و تنها جای خالی آن عطر آزارش میداد. - جایگاه خودتو فراموش کردی خاتون؟ چطور به خودت اجازه میدی صداتو بالا ببری؟ سیمین بی آنکه نگاه از دومان بگیرد اخم کمرنگی مهمان صورتش کرد و پاسخ داد: - من فقط یک سوال ساده پرسیدم، این ندیمه صداشو بالا برد. اخم دومان محو شدهبود، این صدای آرام خاطرهای را برایش زنده کردهبود. دختری که از زیر روبند گفته بود:«من آلما نیستم.» تردید داشت، آیا این همان صدا است؟ از سوی دیگر دلش میخواست به این حالت کودکانهی سیمین بخندد؛ اما تمام تلاشش را کرد که چهرهاش عاری از حس باشد. - و شما به این نتیجه رسیدی که در مقابل صدای بلند باید فریاد بکشی، آره؟ تا جایی که به خاطر داشت آن دختر لباس فاخری به تن داشت. با خود فکر کرد مگر امکان دارد این دختر خدمتکار همان دختر باشد؟ تا به حال فکر میکرد مادرش آن دختر را فرستاده که قرار ملاقاتش با آلما خاتون را خراب کند. میدانست مادرش هم دلش به این ازدواج راضی نیست اما حال با خود فکر کرد، اگر مادرش آن دختر را فرستادهبود پس نمیتوانست همان دختر را برای خدمت به آیمان بفرستد.شاید هم بتواند؛ او جواهر خاتون است، هر کاری از دستش برمیآید. سیمین برخلاف دومان دیگر اخمش عمق گرفته بود. سیمین صدایش رنگ عصبانیت به خود گرفت. بیتوجه به ضربان بیامان قلبش گفت: - باید در مقابل زورگویی این ندیمه ساکت میموندم؟ دومان دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد. لبخند زد اما سریع آن را تبدیل به پوزخند کرد. تابهحال هیچ دختری را ندیدهبود که در مقابلش صاف و ساده حرفش را بزند، آن هم بدون تپق و لکنت زبان گرفتن. - اگر مشکلی با هم دارین برین بیرون عمارت. اینجا، جلوی در اتاق خواهرم جای این کارها نیست. سیمین به آرامی نگاه از دومان گرفت و به زمین خیره شد. احساس شرمندگی که گریبانگیرش شدهبود عذابش میداد. دومان میخواست به داخل اتاق برود که ناگهان چیزی به خاطر آورد. نمیدانست مادرش با این گستاخی سیمین چه خواهد کرد. لحظهای ترسید که مبادا بلایی بر سر سیمین بیاید؛ پس صدایش را بالا برد و گفت: - ندیمه بیا داخل کارت دارم. شما هم برید به اتاق مادرم تا تکلیفتون مشخص بشه. دومان حرفش را زد و وارد اتاق شد. آیمان هر دو ابرویش را بالا برد و به حرکات دختر سیمین نام لبخند زد. فکرش را هم نمیکرد روزی برسد که دخترک خدمتکاری جرأت کند در مقابل جواهرخاتون بایستد. کنار برادر بر روی تخت نشست و ندیمه روبهرویشان ایستاد. دومان دستش را بر روی دستهی نرم تخت تکیه زد و گفت: - میدونی تاوان دروغ گفتن چیه؟ ندیمه چشمهایش گرد شد و لرزش بر حرکاتش غالب شد و گفت: - آقا به جون خودم... . - نمیخوام صداتو بشنوم، فقط ساکت شو و گوش کن. من خودم شنیدم اون دختر فحاشیای به مادرم نکرد. اگر این دروغت باعث بشه مادرم دستور شلاق زدن به اون خاتون رو بده، از عمارت که سهله حتی از اسمیرنا هم بیرونت میکنم. فهمیدی؟ حالا برو بیرون. ندیمه با چشمهای گشاد شده و پیکر لرزان سر تکان داد و نفس لرزانش را باصدا بیرون فرستاد. با اضطراب از قاب درب اتاق خارج شد. آیمان لبخند به لب یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: - از کی دومانبیگ بزرگ نگران دخترهای خدمتکار میشن؟ اون هم کی، دختری که علناً مقابل حرف مادر وایساده. دومان لبخندی از حرف آیمان بر لبش نشست و جواب داد: - تو هم متوجه شدی؟ اون خاتون، عجیب برام آشناست. آیمان خانومانه خندید، طوری که گونهی گلگونش برجسته شد و طعنهآمیزانه گفت: - فکر کنم چیزی بیشتر از یک آشنایی ساده باشه برادر، حالا به نظرت مادر باهاش چیکار میکنه؟ دومان از تصور بلایی که جواهر میتواند بر سر سیمین بیاورد اخم کرد و گفت: - نمیدونم، تو چرا قبول نکردی اون خاتون ندیمهت باشه؟ آیمان با حریر لباسش بازی کرد و گفت: - من به سودا و آیسو عادت کردم. فکر نمیکردم با رد کردن اون خاتون باعث این اتفاقات بشم. دومان قهوهای را که ندیمهی آیمان آوردهبود سر کشید و گفت: - تقصیر تو نیست، نمیدونم شاید هم بهتره که مادر به اون خاتون یه درس حسابی بده. از تمام اینها گذشته اون دختر زیادی گستاخه. آیمان از توجه دومان به آن دختر به وجد آمدهبود. هیچوقت پیش نیامدهبود که با هم در مورد یک خاتون حرف بزنند. لبخندی زد و تصمیم گرفت سیمین را از این بلا نجات بدهد. به هر قیمتی که شده آن دختر را از غضب مادر دور خواهد کرد.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۲۰ *** صبح بود و سیمین از ذوق بسیار سر از پا نمیشناخت. به قدری عجله داشت که نفهمید صبحانهاش را چگونه خورد. زمان رفتن که فرا رسید، با عجله و وسواس بسیار آماده شد. لباس خواب سفیدش را با تنها پیراهن گرمی که داشت، تعویض کرد. هنوز حسرت آن شنل مخملی که گم کردهبود را میخورد؛ با خود فکر کرد اگر آن را الان میپوشید چقدر زیباتر میشد. نگاهش را به انعکاس تصویرش درون آینه دوخت. آن پیراهن بلند کهنهی زیتونی رنگ چیزی از زیباییاش نکاسته بود، هیچ؛ حتی زیباتر از قبل نیز به نظر میرسید. لبخندی به تصویر خود زد و روسری کوچک همرنگ لباسش را بر روی موهای موجدارش انداخت و به پشت گردنش گره زد. در مسیر پشت سودابه راه میرفتند. از بازار خارج شده بودند و مسیر پس از آن تا خود عمارت منظرهی سرسبزی داشت. جادهی سنگفرش شده زیر کفشهایشان صدای دلپذیری برای سیمین ایجاد کرده بود. جادهی عریض منتهی به عمارت،گهگاه توسط اسبها و سوارانشان پر میشد. هرچه به عمارت نزدیکتر میشدند بوی دریا نیز قویتر میشد. سیمین به قدری محو منظرهی جنگلی حاشیه جاده بود و به دومان فکر میکرد که نفهمید چه زمانی به پشت درب عمارت رسیدند. سودابه قبل از ورود به عمارت جلوی دخترانش ایستاد و چند دقیقه بدون حرف به چهرههایشان خیره ماند. آن حس عجیب هنوز هم آزارش میداد. با تردید لب گشود و با صدای آرامی گفت: - شما لازم نیست حرفی بزنین. فقط آروم پشت سر من بایستید. اگر هم ازتون چیزی پرسیدن آروم و مؤدب جواب بدین. پس از آنکه اطاعت آنها را دید نفس عمیقی کشید و وارد حیاط عمارت شدند. زمین سنگفرش شده مسیری تا ورودی عمارت درست کردهبود و چمنکاری اطرافش زیبایی بسیاری به ورودی عمارت میداد. حاشیهی مسیر عریض با گلهای رز قرمز و سفید آذین شدهبود و زیباییاش هر بینندهای را به وجد میآورد. از درب بزرگ سفید رنگ عمارت که داخل شدند سیمین نظرش به سالنی که قبلاً از آن گذشته بود جلب شد. خبری از جنبوجوش آن شب نبود و تنها چند خدمتکار در حال دستمال کشیدن بر روی زمین و گلدانها بودند. سودابه مستقیم به سمت پلههای عریض سفیدرنگ رفت و از آن بالا رفت. سیمین دستش را به نردههای سنگی سفیدرنگ گرفت و آرام بالا رفت. طبقهی بالا که اتاقهای محل اقامت اعضای خانواده بود؛ حتی مجللتر از طبقهی پایین بود. سنگهای سفیدرنگ زمین از تمیزی برق میزدند و درب قهوهای اتاقها بلند و پر از کندهکاری بود. سیمین نگاهش به سقف گنبدی شکل افتاد که لوستر سفید رنگ مجللی از مرکزش پایین آمدهبود و شمعهای بلندی در میان آینهکاریهای مثلث شکلش روشن بود. فرشهای کرمرنگی که بر روی زمین پهن بود زیر پای عابران به زیبایی جلوه میکرد. سیمین از راهروهای متعددی که از کنارشان میگذشتند چشم گرفت و به سمت بزرگترین و مجللترین درب که نظرش را جلب کردهبود، رفت. جواهر که بسیار مشتاق بود دختر سودابه را از نزدیک ببیند کمکم میخواست از این نافرمانی خشمگین بشود که درب اتاق کوفته شد و خبر رسیدن سودابه را به جواهر رساندند. با پشت چشم نازک کردنی اذن ورود داد، فنجان قهوهاش را در درست گرفت، به پشتی تخت مخصوصش تکیه زد و خود را بیتفاوت جلوه داد. سودابه پیش آمد، با احترام و سری افکنده سلام داد. جواهر نیم نگاهی به سودابه انداخت و گفت: - چقدر دیر کردین! این تاخیر رو پای بیتفاوتی بذارم؟ سودابه بی آنکه لحظهای دستپاچه شود به چشمهای سبزرنگ جواهر خیره شد و حرف جواهر را نهی کرد و جواب داد: - نه خاتون، دستور شما متاع؛ اما راه طولانی و پای پیاده زمان میطلبه. جواهر از جواب سودابه لبخند کجی کنج لبهای باریک قرمز رنگش نشست. حال زمان دیدن سیمین بود. تا به آن لحظه نیز خود را بسیار کنترل کردهبود. چینی به پیشانی بلندش که خطهای ریزی داشت انداخت و نگاهش بر روی دخترها چرخید. بسیار کنجکاو بود دختری که توانسته نظر پسرش را جلب کند را ببیند. در نگاه اول به نظرش هر دو دختر زیبا آمدند؛ اما باید بفهمد سیمین کدام است. در همان حین که نگاهش بین آندو میچرخید پرسید: - خودتونو معرفی کنید. نورگل و سیمین نگاه کوتاهی به یکدیگر انداختند، نورگل پیشدستی کرد و با همان سر افکنده و لحن مودبانه نامش را گفت. جواهر با اطمینان از آنکه او سیمین نیست بلافاصله نگاهش را به سیمین دوخت. سیمین نیز سر بلند کرد و همانند نورگل مودبانه نامش را گفت. حس عجیبی از نگاه سیمین در وجود جواهر شکل گرفت. دستی به پارچهی فاخر و سبزرنگ لباسش کشید، لبی تر کرد و با تلاش بسیار برای بیتفاوت جلوه دادن خود گفت: - بسیار خوب، سودابه خاتون! امیدوارم دخترهات هم مثل خودت کاربلد باشن. من اشتباه قبول نمیکنم؛ مخصوصاً برای این موضوع. جرعهی آخر قهوهاش را نوشید و با بینی قلمی متناسبش نفس عمیقی کشید تا بوی قهوهی مرغوبش را به جان بکشد. بعد فنجان خالی را بر روی میزی که پای تخت بود گذاشت و ادامه داد: - وظیفه شما آماده کردن آیمان برای مراسمشه. میخوام در این چند هفتهای که به ازدواج آیمان مونده، آمادهش کنید. نگاهش بین هردو در گردش بود و با لحن قاطع سخن میگفت: - میدونم تجربهی قبلی از این کارها ندارین؛ اما امیدوارم مثل مادرتون از پس کارهای من بربیاید. سودابه با قلبی ناآرام لب گشود و گفت: - خودم کمکشون میکنم نگران نباشین. جواهر سرش را برای تایید حرف سودابه تکان داد و گفت: - خوبه، اینطور خیالم راحتتره. سپس به دختر جوانی که درست کنارش ایستادهبود گفت: - سیمین و نورگل رو به اتاق آیمان راهنمایی کن. به آیسو و سودا هم بگو برن وردست دایه خاتون تا یه کار مناسب براشون پیدا کنیم. سودابه از شنیدن حرف جواهر رعشه بر اندامش افتاد. آیسو و سودا را میشناخت، خدمهای که چندین سال به آیمان خاتون خدمت میکردند و او را خوب میشناختند. سوالی که ذهنش را به شدت درگیر کرده بود را بسیار آرام بر زبان آورد. «مگه سیمین و نورگل میتونن بهتر از آیسو و سودا باشن؟! » سودابه جواهر را میشناخت؛ اما هیچ وقت نمیتوانست دلیلی برای کارهای او بیاید. تنها گمان و نگرانیش این بود که مبادا دخترانش قربانی کشمکشهای او و هوویش بشوند. پس از اتمام سخنان جواهر همگی بیرون رفتند. دختران با سودابه خداحافظی کردند و سودابه تنها از پشت سر به دخترانش که به سمت آیندهی نامعلوم قدم برمیداشتند نگاه کرد. آیمان خاتون بیخبر از نقشههای مادر در تنهایی اتاقش زیر نور خورشیدی که از پنجره اتاق بر رویش میتابید نشستهبود و کتاب میخواند. این کار باعث میشد کمتر به ازدواج و دوری از خانواده و دوستانش فکر کند. برایش سخت بود که همه چیز را رها کند و راهی این سفر بشود. فکر کردن به تنهایی برایش عذابآور بود. دامن لباسش را بر روی پاهای برهنهاش کشید و آنها را به سمت بدنش جمع کرد. همیشه وقتی بر روی تخت زیر پنجره مینشست احساس سرما میکرد. با تقهای که به درب اتاق برخورد کرد بدون آنکه سرش را از روی کتابش بالا بیاورد گفت: - آیسو ببین کیه. آیسو سریع حرف خاتونش را اطاعت کرد، درب را برای سیمین و نورگل باز کرد و ابتدا خدمتکار جواهر وارد شد. ندیمهی جواهر با ادب فراوان به آیمان نزدیک شد و گفت: - سلام خاتون. مادرتون این دو خاتونو به جای آیسو و سودا فرستادن. آیمان لحظهای بهتزده شد. نفس عمیقی کشید تا عصبانیتش را کنترل کند. پس از چند لحظهای که برایش طولانی گذشت سرش را از درون کتاب بیرون آورد، حرفی که زد کمی از نگرانی آیسو که درست کنارش ایستاده بود کم کرد.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۱۹ سیمین با ذهنی آشفته، نگاهش را به سودابه دوخته بود و سعی میکرد نسبت به اتفاق دقایقی قبل بیتفاوت باشد. نفس عمیقی کشید و بوی نان تازه را استشمام کرد. بیتوجه به دل ضعفهای که گرفته بود، نگاهش را به خمیرهایی دوخت که زیر دست سودابه خاتون فرم میگرفتند. سودابه خاتون کاردک تیز را بر روی خمیرهای نرم کشید و تکهی کوچکی را جدا کرد. با دست آزاد بر روی میز چوبی آرد پاشید و خمیر را بر رویش گذاشت. از چشمهای سودابه چیزی مشخص نبود؛ اما فکرش به شدت درگیر بود. برایش عجیب بود که جواهر خاتون برای مراسمی به آن مهمی دو دختر بیتجربه را انتخاب کردهاست. جایی درون قلبش احساسات مادرانهای جریان داشت که نسبت به این موضوع به او هشدار میداد. ورز دادن خمیر که به اتمام رسید از درون کاسه مایهی تخممرغ را بر روی خمیر کشید و آن را با دقت و لطافت به دیوارهی تنور چسباند. سیمین با شنیدن صدای مرادبیگ که از حجره بازگشته بود از مطبخ بیرون رفت و به پدر خوش آمد گفت. ساعتی به صرف غذا گذشت. خانه در سکوت بود و کسی سخن نمیگفت؛ گویی قانونی نانوشته صحبت درمورد عمارت پاشا را برایشان منع کرده بود. مرادبیگ وقتی درست زیر پنجرههایی که به حیاط خانه مشرف بود، بر روی ملحفهی سفیدی که بر زمین پهن بود خوابش برد سیمین و نورگل هم برای استراحت به اتاق خودشان رفتند. سیمین کلافه از خیالات بیانتها به پهلو چرخید و بالش قرمز رنگ را زیر سرش مرتب کرد. نم موهای بلندش بر کلافگیاش میافزود، با دیدن نورگل که در خواب هفت پادشاه به سر میبُرد و بعدازظهر آرامی را میگذراند رو به انفجار میرفت. باز خاطرهی آن شب، پیش چشمانش نقش بست و ناخودآگاه دستش به سمت قلبش رفت. تپشهای تندش را نادیده گرفت و زیرلب گفت: «اما من شنیدهبودم جواهرخاتون اجازه نمیده خدمهای غیر از اعضای عمارت کارهای آیمان رو انجام بده؛ این... خیلی عجیبه.» چشمش به اتاق کوچک و مشترکش با نورگل افتاد که تنها تزئیناتش آن فرش کهنهی قرمز رنگ و گلدان بر روی طاقچهی کوچک اتاق بود که با برگهای بنفش حسن یوسف جلوهی زیبایی ایجاد کرده بود. نور از پنجرهی کوچک بر روی فرش تابیده و تصویر شاعرانهای پیش چشمان سیمین به نقش درآمده بود. نگاهش را از روی رختخواب و ملحفههای تا شدهای که مرتب در گوشهی اتاق جمع شدهبود برداشت و صندوقچهی چوبی قهوهای رنگ که درست کنار رختخوابها بود نگاه کرد. با خود فکر کرد از این همه خیالات حتماً دیوانه خواهدشد؛ پس در یک تصمیم آنی به سمت صندوقچه رفت و کاغذ و مدادهایی که مرادبیگ برای طراحیهایش تهیه کردهبود بیرون آورد. فکر کرد شاید با اینکار کمی از سردرگمی وجودش کاستهشود. چشمش به نورگل افتاد که با حالت بامزهای خوابیده بود و موهای مشکینش نصف صورت سفید و چشم و ابروهای سیاهش را گرفتهبود. مداد را بر روی کاغذ کشید و در سکوت به کشیدن تصویر نورگل پرداخت. تصویر لبهای گوشتی قرمز رنگ نورگل را که نیمهباز مانده بود را آرامآرام رسم میکرد و از تین کار لذت میبرد. صدای کشیدن مداد بر روی کاغذ ضخیم کرم رنگ برایش دلپذیر بود و میتوانست کمی افکار مشوشش را سامان بدهد. فضای زیبای اتاق و تصویر در خواب نورگل به زیبایی بر روی کاغذ نقش بسته و سیمین درست کنار طراحی ماهرانهاش به خواب فرو رفته بود. ساعتی بعد که سیمین بیدار شد کسی را در اتاق نیافت، خبری هم از آن نور مستقیم که به داخل خانه میتابید نبود. اتاق توسط نور عصرگاهی کمی روشن بود و سیمین هنوز فرصت داشت تا فانوسهای اتاق را روشن کند. ملحفهای که اطمینان داشت نورگل بر رویش کشیده را کنار زد و از درون صندوقچه شانهی چوبی و آینهی کوچکی که حاشیههای صدفکاری شده داشت را خارج کرد. آینه را پیش چشمانش ثابت کرد و شانه را با ظرافت بر روی موهای روشنش کشید. با آنکه فکرش درگیر بود؛ اما شعف بسیاری هم از خبر رفتن به عمارت قلبش را پر کرده بود. با تصور آنکه هر روز دومان را خواهددید لبخند عریضی بر لبش نشست و به سرعت شانه کردنش افزود. آخرین شانه را به موهایش کشید، با شنیدن صدای ضعیفی که از حیاط میآمد سر و رویش را تکاند و بلند شد. صدای سودابه خاتون و نورگل را شنید که آرامآرام نزدیک میشدند و پس از شنیده شدن صدای جرجر لولای درب ورودی، دیگر واضح حرفهایشان را میشنید. با شنیدن لحن ملتمس نورگل از اتاق خارج شد و پیش از آنکه بتواند سلام بدهد حرف نورگل میخکوبش کرد: - مادر خواهش میکنم بدخلقی نکن. آخه مگه میشه رو حرف جواهرخاتون حرف زد؟ دنبال دردسری؟ قول میدم اتفاقی نیفته. سیمین نگاهی به سه عضو دیگر خانواده که در حال بحث بودند، کرد و سلام بلندی داد تا متوجه حضورش بشوند. طبق معمول، مرادبیگ به گرمی پاسخ سیمین را داد. سودابه نیز در حالی که بر روی میز دستمال میکشید، گفت: - سلام مادر، بیا بگیر بشین. سیمین حرف مادر را اطاعت کرد و آرام به سمتشان قدم برداشت. سودابه در همان حینی که چای درون استکان میریخت پاسخ نورگل را داد: - نه مادر، دلم رضا نیست. فردا میرم پیش جواهرخاتون، از نزدیک ملاقاتش میکنم. نمیتونه سرمو بزنه که، نمیخوام بچههام بدون من پاشون به عمارت باز بشه. نورگل با کلافگی و حرص بر روی زمین نشست و زانوهایش را در آغوش گرفت. سیمین نیز همانند نورگل دستانش را بر روی سینه قفل کرد و ترجیح داد چیزی نگوید. مرادبیگ با دیدن اخمهای درهم دخترانش سری از تاسف تکان داد و گفت: - خاتون چیکارشون داری؟ اون عمارت هر چی که هست برای ما خوب بوده. مگه یادت نیست؟ اوایل که کوچ کردهبودیم کاری برامون نبود؛ اگر کارهای عمارت نبود که وضعمون سامون نمیگرفت. سودابه به سخنان مرادبیگ گوش سپردهبود. نورگل و سیمین هم در سکوت انتظار میکشیدند که پدر، سودابه خاتون را از تصمیمش منصرف کند. مرادبیگ وقتی سودابه را غرق افکار دید ادامه داد: - اگر خودشون به رفتن علاقه دارن پس بهتره تو هم موافقت کنی، یادت هست؟ خودت چندین سال آشپز عمارت بودی؛ مشکلی پیش اومد؟ سودابه با کلافگی سرش را تکان داد و بر روی صندلی نشست. دستش را بر روی سرش گذاشت و با لحن سردرگمی گفت: - نمیدونم چرا... این کار به نظرم درست نمیاد. انگار یه جای کار مشکل داره. مرادبیگ ادامه داد: - من آیمان خاتونو قبلاً دیدم، برخلاف پدرش دختر خوب و محجوبیه. میتونن دوستهای خوبی برای هم باشن. سیمین از نرم شدن سودابه خوشحال شد و با لبخند گفت: - مادر خواهش میکنم، قرار نیست اتفاقی بیوفته. قول میدیم مراقب هم باشیم؛ حتی میتونی هر روز بهمون سر بزنی. سودابه خاتون مجبور بود حسی که در اعماق قلبش داشت را نادیده بگیرد. چطور میتوانست در برابر هر سه نفر مقاومت کند، آن هم تنها به دلیل یک حس بد که در قلبش بود؟ آن شب، سودابه تا صبح پریشان بود و این پهلو و آن پهلو میشد. مخالفت با جواهر خاتون چیزی نبود که تا به حال انجام داده باشد. میدانست که او علیرغم شخصیت خشک و خشنی که دارد اکثر اوقات به دنبال راهی میگردد که ضرری به اطرافیانش نرسد. سودابه پس از این همه سال دیگر به این نتیجه رسیدهبود که بهتر است به جای رو در روی جواهر ایستادن، همراهش باشد. نتیجهی یک شب تا صبح بیدار ماندن و فکر کردن چیزی نبود جز آنکه دخترانش را با خیالی ناآرام به عمارت بفرستد.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۱۸ سیمین همچنان سردرگم بود و تلاش میکرد با کلمات مناسب برای دومان توضیح بدهد که آلما نیست؛ اما با حرف بعدی دومان دریافت که بیشتر در منجلاب فرو رفته است. - چند روز پیش توی جنگل تکوتنها چه کاری داشتین خاتون؟ یکدستی زد تا مطمئن شود که این دختر همان است. با تمام وجود این را حس میکرد و حال که مردمک لرزان چشمهای سیمین را میدید بیش از پیش شکش به یقین تبدیل میشد. سیمین با کلافگی و تعجب دامن لباسش را چنگ زد و قدمی عقب رفت. تا به امروز فکر میکرد آن مردی که در جنگل دیدهبود حاصل توهماتش باشد. با خود فکر کرد حال که زبانش یاری نمیکند جواب دومان را بدهد همان بهتر که فرار کند. حال که لحظات آخر نزدیکی با عزیزتر از جانش را سپری میکرد با جان دل نگاهش را به او دوختهبود. قدم دوم را نیز به عقب برداشت و تا خواست قدم بعدی را بردارد بازوی دستش درون دستهای قدرتمند دومان اسیر و به سمت او کشیده شد. ضربان قلبش باری دیگر اوج گرفت و گویی پوست بازویش که اسیر دست دومان بود گرمای بیسابقهای را در کل تنش پراکنده کرد؛ دوباره صدای دومان در گوشش پیچید و سیمین مدهوش و سرمست از این نزدیکی سعی داشت زانوان شل شدهاش را کنترل کند: - برای خاتونی مثل شما این به دور از ادبه که سوال خواستگارش رو بیجواب بذاره. گرمای نفسهای دومان از آن فاصلهی نزدیک روی صورتش پخش میشد و در آن شب سرد وجودش را به آتش میکشید. از کردهی خود پشیمان بود و فشاری که دومان بر رویش گذاشته بود حتی توان تکلم را از او سلب نموده بود. نفس تنگ شدهاش را با صدا بیرون داد و از حرارت این نزدیکی لبش را به دندان کشید. لبها اسیر شده در میان دندانهای مرواریدی سیمین، زیر آن پارچه حریر نازک از چشمان تیزبین دومان دور نماند و آتشی دوباره برای حس غریبی که در وجودش آشوب به پا کرده بود، به پا کرد. به چشمان براق سیمین که زیر نور مهتاب میدرخشید خیره ماند و دم عمیقش را بیصدا بیرون داد. گویی ماه و چشمان سیمین باهم سخن میگفتند و هریک قصد داشتند زیبایی خود را به رخ دیگری بکشند. نفس تنگ سیمین دیگر داشت او را رو به خفگی میبرد. نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بر روی هم گذاشت تا کمی بر خود مسلط شود. پس از چند ثانیه چشمهایش را گشود و دستش را بالا آورد. حال بر خود مسلط بود و میتوانست حرف بزند. التهاب وجودش را نادیده گرفت و کف دستش را بر روی سینهی دومان گذاشت. قصد داشت با این کار کمی از او فاصله بگیرد. امکان نداشت با این نزدیکی بتواند حتی یک کلام بر زبان بیاورد. اما حس شیرینی از برخورد دستش با سینهی معشوقش قلبش را پر کرد. ضربان پر التهاب قلب دومان را که زیر انگشتانش حس کرد، قلبش متلاطمتر از پیش شد. شاید دلش میخواست خود را از سینهی سیمین بیرون بکشد و به دومان بپیوندد که اینگونه بیتابی میکرد. پس از تأمل بسیار فشار آرامی به سینهی دومان وارد کرد و از او فاصله گرفت. با این حرکت سیمین دست، دومان نیز از دور بازوی او رها شد و او نیز با خرد شدن شاخههای نازک زیر پایش کمی فاصله گرفت. احوالات دختر روبهرویش برایش بسیار تازگی داشت. دختری که مابین حجب و حیای ذاتیاش جسارت بسیاری داشت و این دومان را متعجب میکرد. تا به حال هیچ دختری را ندیده بود که اینگونه در مقابلش بایستد و حدومرز را با حرکاتش به دومان بفهماند. نمیدانست حرکت سیمین تماماً از ترس بیهوش شدن بود. مگر قلب یک انسان چقدر تحمل دارد؟ یک تای ابروی دومان ناخودآگاه بالا پرید و نگاهش را به او دوخت. سیمین باری دیگر نگاهش خیرهی چشمهای دومان شد و تا خواست جملهای که تا قبل از قفل شدن چشمهایشان در ذهنش آماده کرده بود را به زبان بیاورد دریافت که با نگاه کردن به او جمله را فراموش کردهاست. زمان معنایی نداشت و هردو بدون لحظهای تردید به چشمهای هم خیره بودند. دومان دلش میخواست با یک حرکت روبند را از صورت سیمین بکشد. حس آشنایی داشت و مدام صورت روبندپوش سیمین را با دختر رویاهایش مقایسه میکرد. مشکل آنجا بود که تصویر درستی از هیچکدام نداشت و این کلافهاش میکرد. از سوی دیگر، میان چندین دختری که اطرافش بودهاند از هیچکس چنین شخصیتی سراغ نداشت؛ اصلاً تابهحال ذهنش درگیر هیچ دختری نشدهبود چه برسد که وجودش برای دیدن کسی تقلا کند و آن شخص برایش مرز تعیین کند. کلافهتر از پیش سوالش را بار دیگر تکرار کرد: - جواب ندادی خاتون، خودت بودی؟ با شنیدن صدای خشخش از فاصلهای نزدیک، سیمین دریافت که زمان رفتن فرا رسیده است. در دل کسی را که او را از این مهلکه نجات داده بود ستایش کرد و خدارا شکر کرد. سیمین اطمینان داشت که نباید با دومان دیده شود، آلماخاتون مطمئناً برای رعیتی مثل او تهدید بزرگی به حساب میآمد؛ مخصوصاً که زمان قرار او را اشغال کرده بود. صورتش را کمی نزدیک دومان برد و با صدای آرام لب زد: - من آلما نیستم. اخمی حاصل از سردرگمی بر روی صورت دومان نشست و تا خواست حرفی بزند صدای آلماخاتون از پشتشان شنیده شد: - سرورم ببخشید که دیر کردم. دومان به سمت صدا برگشت و به محض دیدن آلما همراه با یک کنیز دیگر که با فانوس راه او را روشن کرده بود حیرت کرد. نور نارنجی رنگ بر درختانی که یکی در میان پوشیده از خزه بودند میتابید و درون دومان را ملتهبتر میکرد. سوال بزرگی در ذهن داشت که باید از دختر مرموز کنار دستش میپرسید؛ اما به محض برگشتن به سمت او با جای خالی او روبهرو شد؟ زیرلب با خود گفت:« این دختر... کی میتونه باشه؟» با آن احوالات ناخوشش نفهمید چگونه خود را به اتاق آشپزخاتون رساند. دلش میخواست با صدای بلند جیغ بکشد و گریه کند. ترس، بغض، خوشحالی و گریه در یک لحظه به سراغش آمدهبود. کل وجودش از اضطراب میلرزید و باورش نمیشد که این کار را انجام دادهاست. با سرعت بسیار زیاد لباسهایش را تعویض کرد و رفت تا به مطبخ برسد، حال تنها مادرش را میخواست و بس. به تازگی وارد سالن بزرگ عمارت شدهبود که دختر جوانی با همراهش که فانوس بهدست داشت وارد سالن شدند. با صدای پچپچ خدمه فهمید آن دختر که با تکبر گام برمیدارد آلما خاتون است. در همان چند ثانیه تمام صورتش را کاوید. به نظرش آمد چشمهای مشکی رنگش غم عجیبی دارد، کمان ابروان تیره رنگش در هم فرو رفتهاست و لبهای قرمز رنگ باریکش زیر فشار دندانهایش روبه زخم شدن پیش میرفت. قطره اشکی که از چشمش پایین چکید را تمام عمارت دیدند؛ اما به سرعت پاکش کرد. سیمین نمیدانست خوشحال باشد یا دلش به حال آن دختر بسوزد. یعنی دومان چه گفته که این دختر را اینچنین ناراحت کردهاست؟ با تصور دست رد دومان لبهایش کش آمد؛ اما تا خواست لبخندش عمیق شود لبش را به دندان کشید و راهش را ادامه داد. سودابه خاتون با دیدن سیمین لبخند زد و گفت: - بیا مادر بشین برات غذا بکشم، برگردیم خونه. سیمین بی هیچ حرفی، در حالی که هنوز بدنش از هیجان میلرزید و فکر به آلما خاتون و دومان لحظهای رهایش نمیکرد، حرف مادرش را اطاعت کرد و به داخل پا گذاشت. پس از صرف غذا، سودابه خاتون از خواجهی جواهر خاتون خواست تا اجازهی رفتنشان را بگیرد. سیمین در حال جمع کردن ظروف غذا بود که خواجه پس از دقایقی بازگشت و گفت: - جواهر خاتون دستور دادن این وقت شب پیاده نرین. براتون کالسکه آمادهکردیم، کارتون که تموم شد بیاید کنار دروازهی اصلی. سیمین از شنیدن خبر خوشحال شد، با این احوالش اصلاً دلش نمیخواست پیاده تا خانه برود. کارها به سرعت تمام شد و سیمین با ذوق و بیتوجه به شنل گمشدهاش درون کالسکه نشست و به خانه بازگشت. بی خبر از اتفاقاتی که آن شنل برایش رقم خواهد زد. *** سیمین دستش را بر روی بازوی برهنهاش کشید، هنوز از آن قسمت دستش احساس گرما میکرد. در این چند روزی که از دیدارش با دومان گذشتهبود، چندین و چند بار اتفاقات آن شب را مرور کردهبود. مدام در رویا پروبال بسیاری به داستان کوتاه آن شبش میداد، ذهنش در تمام این چند روز درگیر دومان و عمارت بود و برای خود خیالبافی میکرد. با صدای تقتق درب گرمابه ناگهان از دنیای خیالات بیرون پرید و با شنیدن صدای نورگل سرش را با تاسف برای خواهرش تکان داد. - سیمین، سیمین دو ساعت چیکار میکنی اون تو؟ از میان بخارهای آب به سختی کاسهی سنگی را پیدا کرد، کاسه را از درون سطل چوبی پر از آب گرم کرد و بر روی موهایش ریخت و گفت: - دارم میام. چند دقیقه بعد جلوی آینهی اتاقش ایستاده بود، در حال خشک کردن موهایش بود و همزمان به صدای نورگل که مدام در کنار گوشش حرف میزد گوش میکرد. - خودتو جمعوجور کن سیمین، دیشب سر میز شام هم همین بساط بود. مادر کمکم داره شک میکنه، دائم داری خیالبافی میکنی و تو فکر فرو میری. خودش هم متوجه شدهبود. اختیار افکارش را نداشت و به محض آنکه فرصتی گیر میآورد به فکر فرو میرفت. پارچهی سفید و نمناک را از پنجره آویزان کرد و گفت: - میدونم، کاملاً متوجهم چی میگی. تمام تلاش خودم هم اینه که... . با شنیدن صدای زمخت و مردانهای که از حیاط خانه میآمد سخنش را نیمهتمام رها کرد. هر دو دختر با عجله به سمت پنجرهی کوچک اتاق رفتند تا صاحب صدا را ببینند. مرد از اسبش پایین پرید، دوباره مرادبیگ را صدا زد و دستش را بر روی ریش و سبیلهای مشکی و پرپشتش کشید. سودابه خاتون در حالی که دستهای خمیریاش را بالاگرفته بود از مطبخ کوچکی که در گوشهای از حیاط قرار داشت خارج شد و روبه مرد گفت: - مرادبیگ خونه نیست. چیکارش داری؟ مرد دهانهی اسب را کشید تا از راه رفتنش جلوگیری کند، سپس گفت: - با خودتون کار دارم آشپزخاتون، جواهرخاتون منو فرستاده. تعجب را میشد در چشمان هر سه نفرشان دید. جواهرخاتون چه کاری میتوانست با سودابه داشته باشد؟ سودابه با کمی شَک در فکر فرو رفت و پس از چند دقیقه بالاخره مرد را به داخل خانه دعوت کرد. سودابه رفتهبود تا دستهایش را بشوید و مرد بر روی قالی نشسته بود. سیمین و نورگل با کلنجار بسیار از لای درب مرد را نگاه میکردند و هر دو در انتظار سودابه بودند تا بفهمند دلیل آمدن آن مرد چیست. مرد به پشتی نرمی که سودابه خاتون دوخته بود تکیه زد و با تکه چوب باریکی در تلاش بود لای دندانش را تمیز کند. نورگل دهانش را کج کرد با چندش از او روی برگرداند و گفت: - مردک نچسب، چه لمی هم داده. سیمین از لحن نورگل خندهاش گرفت و ریزریز شروع به خندیدن کرد. با ورود سودابه به خانه مرد تکیهاش را از پشتی گرفت و کمی خود را جمعوجور کرد. سودابه درون استکان شیشهای خوش نقش را پر از قهوهی خوش عطر و معروف خود کرد. سینی را جلوی او گذاشت و پرسید: - خوب، گوشم با شماست طغرلبیگ. برای جواهرخاتون اتفاقی افتاده؟ طغرل بدون تعارف قهوه را برداشت و آن را یکنفس سر کشید و گفت: - راستیتش ماجرا یه نمه درهمه. استکان را درون سینی گذاشت، تکیهاش را دوباره به پشتی زد و با همان صدای زمخت و دورگه ادامه داد: - اصل ماجرا اینه که جواهرخاتون برای دخترشون که بهزودی مراسم عروسیش برگزار میشه دنبال خدمه میگردن. اخم ناخوداگاه بر روی پیشانی سودابه نشست و طغرل ادامه داد: - آشپز عمارت دخترهای شمارو برای کمک به آیمان خاتون پیشنهاد کردن. سیمین دستش را با حیرت بر روی دهانش گذاشت. باورش نمیشد جواهرخاتون این قصد را داشته باشد. سودابه با اخمهای درهم کمی از طغرل فاصله گرفت. بر روی صندلی که درست پشت سرش بود نشست و گفت: - آیمان خاتون که خودش اونهمه خدمه دارن. دخترهای من که کاری از دستشون برنمیاد. طغرل از جایش بلند شد، دستی به پالتوی بلندش کشید و گفت: - جواهرخاتون گفتن این دستوریه که باید اجرا بشه. از بقیه چیزها خبر ندارم. به سمت درب خروج پا تند کرد؛ اما در میان راه ایستاد و گفت: - تا یادم نرفته بگم جواهرخاتون دستور دادن فردا صبح دخترها به دیدنش برن. طغرل حرفش را زد و رفت بی آنکه بداند چه آشوبی در دل سودابه به راه انداخته است. اصلاً مگر سودابه میتوانست از دخترانش دور باشد؟! بوی نان سوخته که در فضا پیچید سودابه سراسیمه به سمت مطبخ دوید بی آنکه بداند نورگل و سیمین از شدت تعجب بیحرکت و ساکت ماندهاند. به نظر سخنان زیادی داشتند که به زودی به آن خواهند پرداخت. طغرل با سرعت به سمت عمارت تاخت و بدون فوت وقت خود را به اتاق جواهرخاتون رساند. جواهر با شنیدن خبر برگشتن طغرل لبخند بر لبش نشست و او را به داخل دعوت کرد. ستونهای آینهکاری شده از چنگ نگاه بیتفاوت جواهر گریختند و تکیهاش از تخت فاخر فندقی رنگش گرفته شد و مشغول نوشیدن دمنوش مخصوصش شد. با ورود طغرل بی آنکه به سمتش نگاهی بیاندازد پرسید: - چی شد؟ سودابه قبول کرد؟ طغرل با سری افتاده و دستهای درهم گره خورده نگاهش از روی مجسمههای آدمکهای طلاییرنگ گوشهی اتاق سر خورد و با صدای آرام جواب داد: - تعجب کرد؛ اما وقتی گفتم که دستور دادین هرچه سریعتر دخترها رو بفرسته دیگه جوابی نداد. به گمونم تا فردا صبح بیان. جواهر جرعه آخر لیوان را سر کشید و گفت: - خوبه، حواست به دومان باشه. باید بفهمم این دختر چی داره که توجه دومان بهش جلب شده. طغرل با همان ادب نمایشی چشمی گفت و با تلاش بسیار برای نگاه نکردن به دیوارهای طلایی و سفید پر نقشنگار از اتاق خارج شد. از اتاق خارج شد. جواهر پس از رفتن طغرل نگاهش چرخید و بر روی شنل سیمین که بر روی میز اتاقش بود ثابت ماند. به یاد شب قبل افتاد، وقتی سراغ صاحب شنل را از آشپزخاتون گرفت و نام دختر سودابه را از دهان او شنید بسیار متعجب شد. تمام ذهنش درگیر رابطهی دومان و آن دختر بود، چه بهانهای بهتر از ازدواج آیمان داشت که دختر سودابه را به عمارت بکشاند؟
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست کاور دلنوشته کالبد مادرم | اتاقی از آن من کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای اتاقی از آن من ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@اتاقی از آن من جلدتون تاییده؟ -
پارت ۱۷ سیمین با صدای پچپچ و گردن درد از خواب بیدار شد. چند ثانیه طول کشید تا موقعیتش را درک کند؛ حتی میخواست فحشی نثار نورگل کند که با سروصدا خواب را بر او حرام کردهبود. دستش را بر روی گردن دردمندش گذاشت و فشار آرامی به آن وارد کرد. خودش هم نفهمیدهبود چه زمانی به خواب فرو رفتهاست. وقتی بیدار شد و خود را در عمارت دومان یافت اتفاقات به خاطرش آمد. از جایش برخاست و به سمت درب رفت تا منبع صدای پچپچها را بیابد. گوشش را به درب اتاق چسباند و به صدا گوش سپرد. به نظر میآمد دو تن از خدمه در حال صحبت بودند و مثل همیشه غیبت اهالی منزل بر همه چیز ارجحیت داشت. دختر اول با صدای آرام گفت: - وقتی با آیمان خاتون حرف میزدن شنیدم. به گمونم الان میخواد بره. دختر اول با حیرت پرسید: - چطور قبول کرد؟ تا همین امروز صبح که مخالف بود. سیمین دلش نمیخواست باور کند که دربارهی دومان صحبت میکنند. با خوشبینانهترین حالت ممکن دلش میخواست گمان کند آنها دربارهی قرار دومان و دختر ارسلانبیگ سخن نمیگویند؛ اما با شنیدن حرفهای بعدی دنیا بر سرش آوار شد. - آلما خاتون داشت آماده میشد. همین الان دیدم که همسر دوم آتحانپاشا به دیدنش رفت، فکر کنم شخصاً میخواد روی دیدار آلما و دومان نظارت داشتهباشه. میدونی... آخه خیلی نگرانه که جواهرخاتون مانع این وصلت بشه. سرگیجهی عجیبی داشت که حتی توان ایستادن را از زانوان سست شدهاش سلب نمودهبود. دستش را به دیوار گرفت و صدای نفسهای پیدرپی و مقطعش در فضای مسکوت اتاق پیچید. اشک ناخودآگاه بر روی گونههای ملتهبش سرخورد و زیرلب گفت: - ن... نه ای... این امکان نداره. یک دستش را به پیشانی زد و دست دیگرش را بر روی کمرش گذاشت. شبیه دیوانهها اتاق را دور میزد و زیرلب سخن میگفت. لبش را به دندان کشید و روی پاشنهی پایش چرخید و زیرلب گفت: - باید یه راهی باشه. در یک لحظه و به صورت ناگهانی تصویر نورگل پیش چشمش نقش بست و سخن آخرش را به خاطر آورد. تصمیم سختی بود و اضطراب وجودش را تشدید میکرد. لرزش دستهایش را نادیده گرفت و نگاهش به کیسهای افتاد که نورگل قبل از راه افتادن به سوی عمارت برایش آماده کرده بود. چهرهاش را مصمم نشان داد و به سمت کیسه رفت. امیدوار بود نشانه یا راهنمایی از نورگل بیابد و از این سردرگمی نجات پیدا کند. آخرین قطره اشک را از روی گونهاش پاک کرد، درب کیسه را گشود و به محض دیدن کادوی تولدش درون کیسه از فرط حیرت دهانش باز ماند. با خود گفت: «معنی این... چی میتونه باشه؟!» لباس را مقابل چشمهایش بالا آورد، با دیدن پارچهی مرواریددوزی حریر که در انتهای کیسه جای گرفته بود و شیشهی عطر یاسمنش به وجد آمد. لبش به خنده باز شد و زیرلب گفت: - اگر سریع آماده بشم میتونم قبل آلما به دیدن دومان برم. لبخندش عمق گرفت و ادامه داد: - باید عجله کنم. با سرعت بسیار شروع به تعویض لباسهایش کرد. از فرط هیجان و اضطراب روی پا بند نبود و قلبش با سرعت میکوبید. لرزش دستانش توان هر کاری را از او سلب نموده بود. حریر مشکی رنگ را برداشت و زیرلب گفت:« بهتره که حریر رو روی صورتم بکشم، نباید کسی منو ببینه.» موهای بلند و مواج فر خوردهاش را مرتب کرد و حریر نازک مشکی را بر روی موها و صورتش با سنجاقهای کوچک ثابت کرد. حال تنها چشمهایش پیدا بود. چند قطره از عطر ملیحش را بر روی دستهایش ریخت و آنها را زیر گردنش کشید. حال آماده بود؛ پس از برگرداندن وسایلش درون کیسه به سرعت ایستاد و به قصد بیرون رفتن از اتاق نزدیک درب اتاق شد. دستش را بر روی دستگیره گذاشت، نفس عمیقی کشید و زیرلب گفت:«اگر قبل من آلما به دیدنش رفتهبود و اونها رو با هم دیدم چی؟» هنوز در فکر بود که ناخودآگاه نگاهش به آینهای که بر روی طاقچهی کوچک بود افتاد. از زیر آن پارچهی توری که بر روی آینهی دایره شکل پهن بود به سختی خود را دید و لبش را به دندان کشید. پوست سیمینگونش از زیر حریر مشکی رنگ و مرواریدهای آویزان بر روی پیشانیاش به زیبایی جلوه مینمود و سنگهای براق لباس او را شبیه اشرافزادگان کردهبود. پری از حریر آویزان بر روی شانهاش را درون دستش فشرد و خطاب به خودش گفت: « یا با هم میبینمشون و با واقعیت روبهرو میشم یا بالاخره زمانش رسیده که از نزدیک ببینمش.» دستگیرهی درون دستش را مصممتر از پیش پایین کشید، با احتیاط از اتاق خارج شد و به سمت درب منتهی به باغ پشت عمارت به راه افتاد. مسیر تاریک بود، برخلاف ازدحام داخل عمارت سکوت در بین درختان میپیچید و اضطراب سیمین با هر قدم بیش از پیش میشد. نسیم مابین درختان چرخ میخورد و صدای برخورد شاخهها با خرد شدن برگهای خشک در زیر پای سیمین همآوا شدهبود. نور مهتاب بر خیل عظیم درختان باغ میتابید و شاخههای پیچدرپیچ بر زمین سایه میافکند. دخترک گنگ و سرگردان مدام اطراف را نگاه میکرد و سراسیمه مابین درختان پیر و جوان پرتقال و سیب که به شکل نامنظم کاشته شدهبودند، میچرخید. دومان زیر نور مهتاب در محوطهی دایرهای شکل کوچک و خالی از درخت ایستادهبود و با خود فکر میکرد که چرا مادرش مکانی به این تاریکی را برای دیدار با آلماخاتون برایش انتخاب کردهاست. این تنها سوالی بیش نبود و خودش نیز میدانست پس از دیداری کوتاه همان بهانههای قبل را خواهد آورد تا از ازدواج با او سرباز بزند. دستهایش را بر روی سینهاش قفل کرد و به درختی تکیه داد؛ شاید میخواست با این کار کمی از عصبانیت خود بکاهد. با پا بر زمین پوشیده از برگ و شاخههای نازک ضرب گرفت. خود را چون اسیری میدید که در بند سه قوم و قبیله گرفتار شدهاست. مثلثی که هر روز او را همچون سلول درون خود فشار میدهد. قوم پدر، قوم مادر و قوم نامادری که برای کسب اعتبار بیشتر و قدرت از هیچ کاری دریغ نمیکردند. نمونهاش همین ترغیب به ازدواج دومان و آلما بود. دومان پوزخندی که حاصل از تفکر به روابط خانوادگیشان بود بر لبش نشست و آرام گفت: - گویا ازدواج گوزلخاتون با پدرم برای قبیلهی کادیر کافی نبوده. همچنان در افکارش غرق بود که نسیم وزید و رایحهای آشنا را به مشام دومان رساند. به محض استشمام آن عطر ملیح دستهایش را به سرعت از سینه باز کرد و با دقت اطراف را از نظر گذراند. با آنکه نور مهتاب بسیار روشن بود اما دومان برای بهتر دیدن تقلا میکرد. خودش هم نمیدانست راز این بو چیست که اینگونه درونش را ملتهب میسازد. کمی جابهجا شد که ناگهان از دل تاریکی شخصی جلوی رویش قرار گرفت. سیمین بهسختی از برخوردش با دومان جلوگیری کرد و ایستاد. حال نگاهشان درهم قفل است و نور مهتاب محفلشان را زینت بخشیده. عطر یاسمن حال قویتر از هر زمانی به مشام دومان میرسد. سیمین ترس داشت؛ قلبش به قدری محکم در وجودش میکوبید که میترسید نکند دومان صدایش را بشنود. حال که روبهروی دومان بود حتی توان نگاه کردن به او را نداشت. اختیار نگاه هیچکدام در دست خودشان نبود. سیمین چشمش جایی بین ابروان دومان را نگاه کرد و وقتی اثری از اخم ندید نفس آسودهای کشید. نگاه دومان بیشتر متعجب به نظر میآمد. وقتی یک دل سیر تمام صورت دومان را با نگاهش بلعید بالاخره به خود آمد و با شرم بسیار نگاه از دو سیاهچالهی دومان گرفت و آرام گفت: - س... سلام... . سیمین با خجالت دستش را بر روی پر حریر روسریاش کشید و نگاهش را جایی در نزدیکی بالاترین دکمهی پالتوی دومان ثابت نگاه داشت. دومان پس از دقایقی که متوجه گذرش نبود خود را کمی عقب کشید و صدایش را صاف کرد. باورش نمیشد این دختر همان دختری باشد که گوزل خاتون برایش در نظر گرفته است. دست از خیره نگاه کردن به او برداشت، به سختی بر خودش مسلط شد، کمی عقب رفت و جواب داد: - علیک سلام. این احساس نو برای دومان بسیار تازگی داشت. قبل از این با دستپاچگی بیگانه بود و حالا نمیتوانست نامی برای این حس انتخاب کند. سیمین باور نداشت که با دومان هم کلام شدهاست. در حالی که دلش برای آن صدای گیرای دومان رفته بود باری دیگر نگاهش را بالا آورد و با جسارت بیسابقهای که از خود سراغ داشت نگاهش را به چشمهای دومان دوخت. در دلش قربانصدقهای به صورت بینقص معشوقش رفت و دم عمیق و لرزانی گرفت. دومان نیز با حس سنگینی نگاه سیمین چشمش را به نگاه روشن او دوخت. برایش سوال شده بود که چرا آلما خاتون رخ مهتابگونش را از نظر او مخفی کرده است. دومان سرش را نزدیکتر برد، نفس عمیقی کشید و در همان حالی که نگاهشان قفل هم بود گفت: - دیر کردی آلما خاتون و این مسئله قابل توجیه نیست. ضربان تند قلب سیمین به یکباره کند شد؛ به قدری کند که لحظهای حس کرد دیگر تپش ندارد. دستان لرزانش را درون هم قفل کرد و بغض گلویش را فشرد. میخواست فریاد بکشد و بگوید که آلما خاتون نیست. لبش را به دندان کشید نگاهش را با دلخوری به زمین دوخت تا قطره اشکی که به چشمهایش هجوم آورده بود از نظر دومان مخفی بماند. کمی از دومان فاصله گرفت و گفت: - م... من اسمم... من... . از دست خود و زبان ناتوانش شاکی شد و اخمهایش درهم فرو رفت. خود نیز در عجب بود که چگونه لبهای لرزان و تپش قلبش از نظر دومان تا به این لحظه پنهان ماندهاست. دومان در آن فاصله به حد کافی بوی یاسمن استشمام کردهبود؛ حال دیگر مطمئن بود آن دختر در جنگل همین دختر است. نگاهش بر طرهای از موهای سیمین افتاد که از زیر حریر بیرون زده و درهم پیچ خوردهبودند. در آن تاریکی تشخیص رنگ موهای او برایش غیرممکن بود؛ اما جایی در وجودش اطمینان داشت روشنایی این دسته مویی که از زیر حریر بیرون زده همرنگ موهای همان دختر درون جنگل است. برایش سوال بود که چرا دختر یک تاجر باید پنج صبح در جنگل باشد؟ آن هم با آن لباسهای ساده و بدون خدمه و همراه.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۱۶ چیزی در دلش فرو ریخت. رد بوی به جا مانده درست از سمت همان دختر شنلپوش میآمد. صدایش را کمی بالا برد و خطاب به یکی از همراهانش که همیشه اوامرش را انجام میداد گفت: - طغرل، اون دختری که شنل شرابیرنگ داشت رو دیدی؟ مرد طغرل نام ابروهای پهنش را درهم فرو برد و دستی بر روی صورت کشیده با سبیلهای چماقیاش کشید و گفت: - نه ندیدم قربان، مسئلهای پیش اومده؟ دومان بیتوجه به سوال طغرل، همانگونه که راه رفتهی سیمین را نگاه میکرد گفت: - پرسوجو کن، ببین دختری با مشخصاتی که گفتم پیدا میکنی یا نه. طغرل دستش را به زیر کلاه مشکیرنگش که حاشیهی طلایی رنگ داشت برد و کلهی تاسش را خاراند. پس از مکثی کوتاه گفت: - الساعه قربان، پیداش میکنم. دومان نگاه آخر را به سمت راه رفتهی سیمین انداخت و سپس اسبش را قدمزنان به سمت ساختمان عمارت هدایت کرد. نگاههایش تا رسیدن به عمارت به سمت انبار ادامه داشت. مدام از خود میپرسید، چرا در این وضعیت باید به فکر آن دختر باشد؟ خودش هم جواب سوالش را نمیدانست. تنها چیزی که میدانست این بود که کنجکاو بود آن دختر را ببیند. سیمین مدام به پشتش نگاه میکرد تا خودش را به انبار رساند. تکیهاش را به دیوار کاهگلی انبار زد و دستش را بر روی قلب ناآرامش گذاشت. از ناتوانی خود کلافه بود؛ بغضش را فرو برد و مشغول جستوجو شد. افکارش به قدری درهم بود که حتی خبر نداشت در پی چه چیزی به انبار آمدهبود. دقایقی با خود کلنجار رفت، گاهی خطاب به خود میگفت: «تو آدم بزدلی هستی.» و گاهی دیگر به خود حق میداد و میگفت: «روبهرویی با دومان رسوات میکنه، دیگه باهاش روبهرو نشو.» پس از یافتن برگ بهلیمو با تشویش بسیار از انبار، قدمش را به بیرون گذاشت و به سمت مطبخ رفت. خروجش مصادف شد با ورود میهمانان و محوطهی حیاط عمارت به یکباره پرازدحام شد. خدمتکاران برای استقبال میرفتند و دربانان با دشواری درب چوبی غولپیکر را باز میکردند. سیمین نایستاد تا ورودشان را ببیند چراکه شربت مخصوصش هنوز آماده نبود. به سرعت خود را به مطبخ رساند و بالای سر لگن چوبی ایستاد. برگ بهلیمو را بالا اورد و نفس عمیقی کشید. رایحهی مطبوعش که مشامش را پر کرد به فکر فرو رفت. با خود فکر کرد که چرا نباید حتی برای یکبار شانسش را امتحان کند؟ شاید بهتر است به جای فکر کردن و کلنجارهای بیسروته اقدامی انجام بدهد. از این سردرگمیها خسته بود و دلش میخواست با دومان روبهرو بشود. تصمیم خودش اینبار قطعی بود؛ اما قلب ناآرامش چیز دیگری نجوا میکرد. میخواست دلش را به دریا بزند؛ حتی اگر قیمت گزافی را صرفش کند و آن پسر مغرور بیتوجه از او روی بازگرداند. میدانست قلب متلاطمش تکهتکه خواهد شد اما دیگر تابوتوان دوری نداشت. چاقوی تیزی که کنار دستش بود را برداشت. چاقوی دستهچوبی بزرگ برای دستهای ظریف و نحیفش سنگینی میکرد؛ اما بیتوجه برگهای بهلیمو را بر روی هم گذاشت و آنها را لقمه کرد. ترکیب صدای برخورد چاقو با تختهی چوبی که با هر برش برگها در فضا میپیچید و انتشار بوی برگها حس دلانگیزی برای سیمین که از خستگی نای سرپا ایستادن نداشت را به ارمغان آوردهبود، طوری که دلش میخواست دقایق بسیاری این کار را تکرار کند. دقایقی بعد شربت خوش عطر آماده بود و سیمین با ملاقهی چوبی لیوانهای شیشهای خوش نقش را پر میکرد. در مطبخ جای سوزن انداختن نبود و سودابهخاتون نیز به سختی مشغول کار بود. آخرین لیوان را پر کرد و به سوی سودابهخاتون پا تند کرد. با دستمال سفید رنگی شربت روی دستانش را پاک کرد و خطاب به سودابه گفت: - من خیلی خسته شدم، کجا میتونم استراحت کنم؟ سودابه خاتون لبخند مهربانی برلب نشاند و باصدایی که آثار خستگی در آن بیداد میکرد دختر کنار دستش را فرا خواند و گفت: - دخترم، یک اتاق آروم برای استراحت احتیاج داریم. دختر خدمتکار، با آن هیکل نحیف و صورت گندمی پیش آمد. لبخند مهربانی بر روی لبهای صورتی رنگش نشاند و چشمان مشکیرنگ پفدارش ناخودآگاه باریکتر شد و گفت: - البته، آشپزخاتون گفتن اگر به استراحت احتیاج داشتید شما رو ببرم به اتاق خودش. سیمین با تشکری کوتاه از دختر، بوسهای بر گونهی سودابه نشاند و به سمت وسایلش رفت. سیمین دستهی دوخته شده بر روی کیسهای که وسایلش را داخلش گذاشته بود بر روی شانهاش انداخت. تمام افکارش درگیر دومان بود و حتی به صحبتهای مادرش گوش نمیداد. بسیار سریع و بیحوصله به سمت مادرش بازگشت و بیتوجه به شنلش که بر روی میخ روی دیوار آویزان بود با دختر خدمتکار به اتاق آشپزخاتون عمارت رفتند. ابتدا که وارد ساختمان اصلی شدند صدای همهمه نیز بیشتر شد. خدمتکاران مشغول تدارکات شام بودند و در سالن رفت و آمد میکردند. نگاه سیمین محو تماشای خواجهای چاق بود که یک سینی بزرگ بوقلمون را به سمت اتاق مهمانان میبرد. از تشبیه آن خواجه به مرغ تپلی که درون سینی قرار داشت خندهاش گرفت. قدمهایش را بر روی سنگفرش سفیدرنگ سالن بزرگی که به پلههای عریض طبقهی بالا منتهی میشد تندتر کرد. بوی گلهای تازهای که درون گلدانهای پایه بلند سفید طرحدار در چهار سمت سالن گذاشته بودند مشام سیمین را پر کرده بود. دختر خدمتکار با دستهای در هم گره خورده و با رعایت آداب عمارت از روی قالیچهی گرد و قرمز رنگ سالن عبور کرد و به سمت پلههای متعدد پا تند کرد. سیمین از دیدن دوبارهی محیط عمارت به وجد آمدهبود و انتظار داشت خدمتکار به طبقهی بالا برود؛ اما برخلاف انتظارش از کنار پلهها عبور کرد و پس از گذشتن از درب کوچک قهوهای رنگی که درست پشت پلهها بود وارد راهروی باریکی شد. با خود زمزمه کرد:« انتظار داشتی اتاق خدمتکارهاشونو ببرن طبقهی بالا؟ چقدر سادهای تو دختر.» راهروی سنگی با دیوارهای کرمرنگ سیمین را در تنگنا قرار دادهبود. برخلاف دفعات قبل که به عمارت آمدهبود، آن راهرو باریکتر از حد معمول به نظرش آمد. صدای جرجر دربهای قهوهای رنگ که با فاصلههای کم از هم بنا شدهبودند در راهرو میپیچید و رفتوآمدها باعث میشد سیمین معذبانه تنها به قالیچهی باریک پهن شده بر کف زمین نگاه کند. پس از رسیدن به مقصد، سیمین تشکری کوتاه کرد و درب اتاق را بست. نگاه گذاریی به اطراف انداخت. آن اتاق کوچک با دیوارهای سنگی خاکستری رنگ بدن سیمین را برای لحظهای لرزاند. حسی شبیه به سرما در بدنش پیچید و به سمت پنجرهی کوچک آهنی رفت تا در سفید رنگش را ببندد. با دیدن باغ تاریک پشت عمارت از درون قاب پنجره ابرویش بالا پرید و به یاد حرف خدمتکاران افتاد. پس دومان در این باغ تاریک قرار است به دیدن دختر ارسلانبیگ برود. با تصور آن قرار با بیحوصلگی پنجره را بست. حوصلهی هیچ کاری را نداشت و از تصور دومان کنار دختر ارسلانبیگ خونش به جوش میآمد. شنیده بود که آلما دومین دختر ارسلانبیگ از تمام جهات لایق عروس خاندان گونش بودن است. از زیبایی گرفته تا طایفه و ریشه با هم جور هستند. لبخند کجی روی لبش جا خوش کرد و خود را با او مقایسه نمود. بیتوجه به تخت مرتب کوچک و ملحفهی سفید رویش که در گوشهی راست اتاق قرار داشت آه بلندی کشید، بر روی فرش کرم رنگی که درست کنار تخت پهن بود نشست و به بالشتهای استوانهای شکل قرمزرنگ تکیه داد. سرش را بر روی دیوار پشت سرش گذاشت و همانگونه که ذهنش درگیر بود آرامآرام پلکهایش سنگین شد و به خواب فرو رفت. جایی در میان همهمهی کنیزان و خدمتکاران، دختر آتحان بیگ بزرگ درون اتاقش برای مراسم آماده میشد. سنگینی گلویش را نادیده گرفتهبود و به دردی که درون سینهاش سنگینی میکرد بیتوجه بود. دختر خدمتکار آخرین سنجاق مروارید را به موهای آیمان آویزان کرد و با احترام فراوان دستهایش را بر روی هم گذاشت و کناری ایستاد تا آیمان خود را درون آینه نظاره کند. آیمان اما درگیر افکارش بود و مدام به تصویر صورت خواستگاری که تنها یک بار آن هم از پشت پنجرهی اتاق او را دیدهبود فکر میکرد. درست لحظهای که رضایت داد و سرش را بالا آورد تا نگاهی به خود بیندازد درب اتاق به آرامی کوفته شد و خبر آمدن دومان را به اطلاع آیمان رساندند. آیمان سراسیمه و کمی مضطرب از جایش برخاست و به استقبال برادرش رفت. دومان مثل همیشه بوسهای به پیشانی خواهرش نشاند و با صدای پرحرص گفت: - لازم نیست آماده بشی. اگر دلت رضا نیست این خواستگارها حق موندن ندارن. نگران پدر هم نباش جواب... . دومان هنوز در حال حرف زدن بود که آیمان میان کلامش پرید و گفت: - نه برادر، خواهش میکنم. نمیخوام به خاطر من با پدر درگیر بشی. سرش را پایین انداخت و با خجالت ادامه داد: - راستش من... من دامادو دیدم و به نظر مرد بدی نمیاومد. از اینها گذشته، پدر به هر حال منو عروس میکنه؛ امروز یا فردا دیگه اهمیت نداره. دومان یکتای ابرویش بالا پرید و به برق عجیبی که در چشمان خواهرش روشن شده بود خیره شد. این حال خواهرش برایش تازگی داشت. پس از رسیدن خبر از کسی که برای پرسوجو فرستاده بود، فهمیده بود که خواستگار خواهرش انسان بدی نیست؛ اما با تمام اینها اگر آیمان نمیخواست این ازدواج صورت نمیگرفت. لبخندی به دستپاچگی خواهرش زد و کنارش نشست تا پشتوانهی او باشد. دقایقی کنار آیمان بود و با او حرف میزد؛ خودشان نیز ندانستند چرا و چگونه ولی زمانی که به خودشان آمدند، دریافتند بسیاری از خاطرات دوران کودکی و نوجوانیشان را مرور کردهاند. دقایقی بعد دومان در حال رفتن به محل اقامتش بود که صدایی از پشتش شنید، ایستاد و خود را به مرد رساند. درست شنیده بود ، صدای زمخت طغرل بود که در پی سیمین فرستاده بود. - قربان متاسفم، نتونستم دختره رو پیدا کنم؛ فقط این شنل رو پیدا کردم که از دیوار مطبخخونه آویزون بود. دومان یکی از دستهایش را که پشت کمر درهم قفل کرده بود آزاد کرد و شنل را از طغرل گرفت. از آن فاصلهی کم عطر یاسمن را به خوبی میتوانست حس کند. شنل را در مقابل چشم او نزدیک صورتش برد، نفس عمیقی کشید و چشمهایش ناخودآگاه روی هم سر خورد. چند بار این کار را تکرار کرد و سپس با لحنی قاطع خطاب به طغرل گفت: - پیداش کن، من باید صاحب این شنل رو ببینم. طغرل سرش را تکان داد و پس از اطاعت دستور دومان، از او دور شد. با به یاد آوردن قرار امشب با کلافگی سرش را تکان داد و با عصبانیتی آشکار رفت تا دستور پدر را اطاعت کند. مدام از خود میپرسید مادرش چرا او را به این ازدواج ترغیب میکند، مگر نه اینکه دختر ارسلانبیگ از خاندان هووی او است؟ از اینهمه پیچیدگی کلافه شد و رفت تا خود را به محلی که جواهرخاتون برای دیدارشان تدارک دیده بود برساند.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۱۵ سودابه کوزهی گوشهی حیاط را خم کرد، با آب درونش دستهایش را شست و پرسید: - چه بیخبر؟ کی هستن این مهمانهای سرزده؟ پسر صورت لاغرش را خاراند، آستینهای بلندش که تا روی انگشتانش بود را بالا داد و گفت: - خ... خواستگارن از ازمیر م... میان. لحظهای زبانش گرفت، عجلهی بسیارش باعث شده بود که لکنت بگیرد. - ج... جواهربانو گفت که تا شب ب... باید چند نوع غذا حاضر بشه. سودابه نیز پس از شنیدن حرفهای خواجه به فکر فرو رفت و پس از چند لحظه تفکر گفت: - خیلی خب، تو برو منم حاضر بشم زود میام. پسر سرش را چند بار تکان داد و قدمی به عقب برگشت اما هنوز چند قدم بیشتر دور نشدهبود که در جایش ایستاد. گویا چیزی به خاطر آورد که راه رفته را بازگشت و گفت: - راستی، جواهربانو گفتن که خ... خدمه کم دارن. کارها ع... عقب مونده سریع بیاین. سودابه خاتون سرش را تکان داد، چشمش را گشاد کرد و با تاکید فراوان گفت: - خیلی خب خواجه، فهمیدم دیگه، برو دارم میام. سیمین لبهایش را تر کرد، یک تای ابرویش را بالا داد و در فکر فرورفت. در افکارش به دنبال راهی میگشت که با سودابه خاتون به عمارت برود اما مادر هیچگاه راضی به بردن او نمیشد. آخرین باری که به عمارت آتحانپاشا رفتهبود، برمیگشت به چند ماه قبل که به بهانهی نظافت پس از اصرار مکرر و بسیار زیاد همراه مادر به عمارت رفت. از به یاد آوردن خاطرات لبخندی بر لبش نشست. خاطرهی دیدن دومان با آن لباس خوابهای ابریشم مشکیرنگ که در آن راهروی باریک درست از روبهرویش رد شد را برای هزارمین بار مرور کرد و دلش ضعف رفت برای نیمنگاهی که تنها برای یک ثانیه به او افتاد. در ذهن با خود گفت:«یعنی خودش میدونه حتی یک لحظه نگاهش میتونه ماهها به یادم بمونه؟» پوزخند تلخی بر لب نشاند و ادامه داد:« اصلاً مگه اون از وجود تو خبره داره؟ ممکنه روزی هزار بار از اون راهرو رد بشه و خدمتکارها رو ببینه. یعنی به بقیه هم همونطور نگاه میکنه که به من کرد؟» خودش نیز میدانست این تصوراتش مضحک است؛ اما اختیاری نداشت و ناخودآگاه به ذهنش میرسید. با صدای سودابه خاتون که در خانه مشغول ریختن شیر درون کاسهی سفالی بود از افکارش بیرون پرید و نگاهش را به او دوخت. - سیمین، چرا ماتت برده دختر؟ بیا بشین صبحونه بخور. سودابه روسری کوچک آبیرنگش را بر سر کشید و با عجله مشغول ریختن وسایلش درون کیسه شد. این عجله یعنی سیمین زمان محدودی برای قانع کردن سودابه دارد و کارش بسیار دشوار است. قیافهی حق به جانبش را حفظ کرد و گفت: - چند دقیقه پیش اومدهبودم که بگم چرا منو تو هیچ کاری شریک نمیکنید؟ مگه من دخترتون نیستم؟! سودابه از این حرف سیمین خشک شد، تلاطم حرکاتش ناگهان به صفر رسید و تلاطم درونش در یک آن بر روی هزار رفت. با صدای تحلیلرفته گفت: - این چه حرفیه مادر؟ من فقط دارم تلاش میکنم که تو راحت باشی. سیمین اخمش را حفظ کرد. پشت صندلی زهوار دررفتهی میز غذاخوری نشست و گفت: - من هم دختر این خانوادهام، ممنون میشم اگر باهام شبیه اشرافزادهها رفتار نکنید. ضمناً امروز هم برای کمک به عمارت پاشا میام. میدانست اگر با خواهش و تمنا حرف بزند جواب دلخواهش را نمیگیرد. سودابه از دیدن این حالت سیمین ترسید و سریع گفت: - معلومه که دخترمونی، خیلیخب بیا فقط سریع حاضر شو. سیمین با خوشحالی مشغول خوردن صبحانه شد و سودابه خطاب به نورگلی که تا آن لحظه با ابروهای بالا رفته به سیمین نگاه میکرد گفت: - بدو مادر، تا سیمین صبحونه میخوره وسایلشو آماده کن. نورگل خندهای کرد و زیرلب مارمولکی نثار سیمین کرد. شیر درون کاسه را در یک چشم به هم زدن سرکشید و با ذوق از جایش پرید. انگارنهانگار که چند دقیقهی پیش برای شریک نکردنش در کار خانه طلبکار بود. بلند شد و میز صبحانه را به حال خود رها کرد. با ورود به اتاق مشترکش با نورگل او را لبخند به لب دید که کنار درب ایستاده بود. ساک دستی سفید رنگ کنافی را که حاضر کرده بود را بالا آورد، آن را به سمت سیمین گرفت و گفت: - بگیر اینم وسایلت. همینطور که نقشه میچینی واسه رفتن، به جای نشستن و فکر کردن به دومان یه بار سعی کن خودتو بهش نشون بدی. سیمین ساک را از دست خواهرش گرفت و گفت: - ممنون. آخه چطور؟ - درست فکر کنی راهشو پیدا میکنی. گوش به زنگ باش که بفهمی کجای عمارت رفته و بعد خودتو برسون بهش. طوری وانمود کن که انگار اتفاقی دیدیش. سیمین سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت. بیراه هم نمیگفت به نظرش بعد این همه مدت لازم بود که کمی خود را به او نزدیک کند. با آنکه ذهنش درگیر دومان بود، حرفهای نورگل را نیز در ذهن مرور کرد و مشغول تعویض لباسهایش شد. ربع ساعتی از پیادهروی کردنشان میگذشت و سیمین بسیار خسته بود. ساکش را درون دستش جابهجا کرد. مسیر طولانی خانه تا عمارت پاهایش را به درد آورده بود و عجلهی سودابه برای رسیدن به عمارت بیشازپیش خستهاش میکرد. پشت درب ورودی ایستادهبودند، مشام سیمین پر از بوی یاسمنی بود که نورگل بر روی لباسهایش زدهبود. دستش را بر روی قلب پرتلاطمش گذاشت، خودش هم نمیدانست این اضطراب برای چیست؛ با به یاد آوردن خواب شب گذشته لبش را به دندان کشید. یعنی کاخ آرزوهایش ویران خواهدشد؟ چنگی به شنل مخملین زرشکیرنگش انداخت و خود را در آغوش گرفت. برای خودش هم سوال بود که اگر دومان را کنار دختر دیگری ببیند چه بر سرش خواهدآمد. ناخوآگاه بغض کرد. به قدری در فکر فرو رفته بود که متوجه نشد چه زمانی از درب بزرگ آهنی و مشکی رنگ عمارت گذشته و داخل شدهاند. زمانی به خود آمد که سودابه درون مطبخ بزرگ عمارت مشغول به کار شد. نگاهش را از روی مادرش برداشت و بر روی سکوی سفیدرنگ سنگی که کنار درب ورودی مطبخ بود نشست تا خستگی در کند. نگاهش بر روی جنبوجوش کارکنان عمارت چرخید. به یکی از دختران خدمه چشم دوخت که سبد بزرگی پر از لباس در دست داشت و با عجله از روی چمنها به سمت رودخانه میدودید. از حرکات دختر خندهاش گرفت که از سنگفرشهای کرم رنگ که از لابهلایشان خزه و چمن رشد کردهبود عبور نمیکرد و قصد داشت با عبور از روی چمنها خود را زودتر به مقصد برساند. چشم از دختر گرفت و به پیرمرد باغبان نگاه کرد که با آفتابهی فلزی مشغول آبیاری گلهای پیچک قرمزرنگی بود که کل دیوارهای حیاط عمارت را پوشاندهبود. از هر طرف صدای حرف زدن میآمد، خیلی دلش میخواست این خواستگارها را ببیند؛ حتماً خانوادهی ثروتمندی هستند. مطبخ درست کنار ساختمان اصلی عمارت قرار داشت. نمای اصلی عمارت با آن سنگهای سفید و سقف گنبدی شکل، زیبایی خیره کنندهای داشت که سیمین را محو تماشا کردهبود. دو ستون سفیدرنگ، در دو سوی محوطهی ورودی عمارت نگاه هربینندهای را جذب میکرد. سیمین هربار که به عمارت میآمد محو حیاط چمنکاری شده و درختهای ردیف کاشته شده از ساختمان عمارت تا درب ورودی میشد. آنقدر این مکان برایش زیبایی داشت که همیشه کمک به مادر از خاطرش میرفت. هنوز چشمش در میان جمعیت شخص مورد نظرش را میکاوید. با شنیدن نام دومان از زبان دو دختر که در چند متری او ایستادهبودند، بدون نگاه کردن به آنها به حرفهایشان گوش سپرد. ناخودآگاه گوشهایش تیز شدهبود و کلماتی که از دهان دو دختر خارج میشد را با گوش جان میشنید. - صبح که میرفت خیلی عصبی بود، هنوزم برنگشته. دختر دیگر صدایش را پایینتر آورد و گفت: - چند شب پیش که حسابی عصبی بود، دعوای شدیدی هم با آتحانپاشا کردن. امروز هم سر صبحونه وقتی جواهرخاتون گفت که قرار گذاشته امشب با دختر ارسلانبیگ حرف بزنه از عصبانیت دیوونه شد. باید میدیدیش، با صدای فریادش همهی خدمه که مشغول پذیرایی بودن از ترس میخ شدهبودن. احساس نفستنگی میکرد اما خود را کنترل کرد تا شاید چیزهای بیشتری بفهمد. گویا آن دو دختر کاری جز غیبت نداشتند. دختر اول لب به دندان کشید و گفت: - آها! پس بهخاطر همین بود که جواهر خاتون اصرار داشت باغ پشت عمارتو جارو بکشیم. تعجب کردم آخه هیچوقت مهمانها رو اونجا نمیبرن. میدونی که شبها خیلی تاریک میشه و مناسب برگزاری مهمونی نیست. با دور شدن دخترها آه بلندی کشید. حرفهای آن دو تمام نشده بود اما دیگر صدایشان بسیار ضعیف میآمد. حال معنای خواب دیشبش را درک میکرد و بغضش را فرو میبرد. با شنیدن نامش از زبان سودابه خاتون چشم از درختهای نارنج و زیتون که در ردیفهای مرتب کاشته شدهبودند گرفت و به داخل مطبخ بازگشت. کنار سودابه ایستاد و نگاهش را به ران مرغهای زعفرانی دوخت که سودابه خاتون درون تشت فلزی بزرگ سرخ میکرد. مشغول تماشا بود و با ناراحتی سعی داشت هجوم اشک به چشمش را کنترل کند که آشپز اصلی عمارت با لحن مهربان همیشگی گفت: - سیمینگل خاتون، بیا این کاهوها رو خرد کن ببینم. من هم یه سر به برنج بزنم. سیمین سرش را تکان داد، ساکش را کنار ساک مادر بر روی سکوی قهوهایرنگی که گوشهی مطبخ قرار داشت گذاشت و به سمت میز وسط مطبخ رفت تا دستور آشپز را انجام دهد. به محض شروع کار به فکر فرو رفت و ساکت و آرام مشغول کار شد. بیتوجه به آن همه شلوغی و مطبخ کوچکی که دیوارهای قهوهای رنگ خشتوگلیاش پر از ریسههای فلفل قرمز و سیر بود؛ خود را مشغول کرد. ساعتها مشغول کار بودند. سیمین بر روی میز بزرگ قهوهای رنگی که وسط مطبخ بود کرفس خُرد میکرد و از آن همه شلوغی میز کلافه شده بود. به هر سمت میچرخید چیزی جلوی دستوبالش را میگرفت. در آن چند ساعت جواهربانو چندیدن بار برای کنترل اوضاع به مطبخ آمدهبود و با دادن دستورات جدید کارشان را بیشتر کردهبود. ساعتی بعد در گرگومیش هوا سیمین در راه رفتن به انبار بود. برای شربت مخصوصی که در حال درست کردنش بود مقداری برگ بهلیمو لازم داشت. هنوز فاصلهی نسبتاً زیادی با انبار بزرگ عمارت داشت که درب ورودی عمارت با سروصدا باز شد و صدای یکی از خدمه بلند شد که ورود دومان را به اهالی عمارت خبر میداد. با شنیدن نام دومان، سیمین در جایش خشک شد، فاصلهی کمی با ورودی داشت و این مضطربش میکرد. خودش هم نمیدانست چرا از دیده شدن توسط دومان پرهیز میکرد و ترسی ناشناخته به سراغش میآمد. درست مثل همیشه سوار بر آن اسب تنومند شبیه فرماندهان جنگی شدهبود و سیمین توان چشم گرفتن از او را نداشت. دومان سعی داشت با رفتن به شکار از التهاب درونش بکاهد. از روزی که فهمیده بود پدرش قصد شوهر دادن آیمان، برخلاف میلش را دارد بسیار عصبی و کلافه شده بود. نمیتوانست تحمل کند پدر با آنها شبیه کالای تجاری برخورد کند. مدام با خود فکر میکرد شوهر دادن آیمان کم بود که حال اصرار میکند با دختر ارسلانبیگ که از تاجران قدیمی ابریشم است ازدواج کند. خودش نیز میدانست نخواهد گذاشت این ازدواج سر بگیرد. اگر آیمان راضی به ازدواج نباشد، سلیمان و خاندان تاباک راهی جز بازگشت به دیار خود نخواهند داشت. دومان غرق همین افکار پریشان بود که بویی آشنا مشامش را پر کرد؛ او این رایحه را میشناخت. به محض شنیدن بو دهانهی اسبش را کشید و اسب پس از شیههی کوتاهی از حرکت ایستاد. در میان جمعیت به دنبال آن دختر مو عسلی میگشت. خودش هم نمیدانست چرا آنقدر برای دیدن آن دختر تلاش میکند. تنها میدانست این یک حس متفاوت است، حسی که تا آن لحظه به سراغش نیامده بود اما حتم داشت شبی از پشت هالهای از نور ماه آن دختر را در عالم خواب یا در میان تصوارت تنهاییاش دیدهبود. بو با نزدیک شدن به سیمین لحظهبهلحظه بیشتر و بیشتر میشد اما ازدحام جمعیتی که برای استقبال از او آمدهبودند سیمین را از نگاه جستوجوگر دومان دور میکرد. سیمین متوجه شدهبود که دومان در پی چیزی، یا کسی میگردد. میخواست مثل دفعهی قبل فرار کند، توان رویارویی با او را نداشت اما درست لحظهای که آمادهی عقبگرد بود سخنان نورگل را به خاطر آورد. حال دیگر درست روبهروی هم بودند، سیمین ناخودآگاه شنلش را جلوتر کشید. از نگاه دومان چیزی جز جدیت ذاتیاش قابل تشخیص نبود و این چهرهی او سیمین را برای پیشتر رفتن مردد میکرد. در افکارش مدام با خود کلنجار میرفت و میگفت: «آخرش که چی؟ خودمو بهش نشون بدم که چی بگم؟ نورگل خیلی خوشبینانه به قضیه نگاه میکنه. مطمئنم اگر باهاش روبهرو هم بشم چیزی جز اخم نصیبم نمیشه.» با همین فکر قدمی به عقب برداشت و از میان جمعیت خارج شد و دومان دختر شنلپوشی را دید که با عجله پشت به او راه انبار را پیش گرفت و از نظر محو شد.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت ۱۴ ساعتی بعد سیمین به قطرههای عطر که از لولهی باریک به درون کاسهی شیشهای ریخته میشد خیره بود و به نورگل فکر میکرد. باید برایش توضیح میداد که چرا بیخبر به خانه بازگشت و او را درون جنگل رها کرد. صدای شلپشلپ قطرهها بر افکارش خط میانداخت و ذهنش را مدام منحرف میکرد. نگاهش را به سمت چپ حیاط انداخت تا نورگل را ببیند. نورگل پشت به او بر روی حصیر نشسته بود و زیر نور کمسوی عصرگاهی در حال خرد کردن سبزی بود. سیمین با لذت به صدای خرد شدن سبزیها زیر دست نورگل گوش سپرد و آرام از جایش برخاست. بیش از این تحمل کم محلی نورگل را نداشت و باید با یک معذرتخواهی از دل خواهرش در میآورد. بالای سر نورگل که رسید نفس عمیقی کشید تا بوی سبزیهای تازه مشامش را پر کند. صورتش را به معصومانهترین حالت ممکن درآورد، سرش را پایین انداخت و انگشتهای کوچک دستانش را درون هم قفل کرد. آرام پیشتر رفت، روبهروی نورگل نشست و نگاهش را به صورت او دوخت. رگ خواب خواهرش را میدانست و دست بر روی نقطه ضعف او گذاشته بود. خود را بیشتر به نورگل نزدیک کرد و لبش را جمع کرد تا نورگل را بخنداند؛ اما نورگل تمام تلاشش را میکرد که نگاهش به سیمین نیفتد. هنوز عصبانی بود و قصد بخشیدن سیمین را نداشت. معتقد بود که سیمین باید بافکر باشد و ملاحضهی دیگران را بکند. به یاد آنهمه نگرانی که میافتاد خونش بیشتر میجوشید اما مطمئن نبود که بتواند در برابر این حالت سیمین دوام بیاورد. از بهیاد آوردن آن همه هراس و دلهره بغضی خفهکننده گلویش را دربرگرفت. دلش به هزار راه رفتهبود و حال این رفتار سیمین به هیچ عنوان قانعش نمیکرد. با گوشهای خودش شنیدهبود چندی قبل گرگها به مردی که در جنگل هیزم جمع میکرد حمله کردهبودند. از تصور جسم غرق خون سیمین لرز به اندامش افتادهبود و قلبش چون اقیانوس ناآرامی کردهبود. تمام این افکار و ترسها را تحمل نکردهبود که او را در عطاری شاد و خوشحال ببیند. اویی که با سردرگمی در راه خانه بود که پدر و مادرش را از این خبر شوم مطلع کند. لحظهای اندیشیدهبود که به راستی اگر بلایی بر سر سیمین آمدهباشد چه بر سرشان خواهدآمد. نورگل خانوادهی ویران شدهاش را در میان تصوراتش دیدهبود که حال اینگونه بیتاب و ملتهب بود. سیمین گمان میکرد با خنداندن نورگل میتواند دلخوریها را بشوید. خود را بیشتر نزدیک نورگل کرد و تا خواست به سمت پهلوهای خواهرش حمله کند تری چشمهایش را دید. جسمش در یک آن یخ کرد و زبانش قفل شد. با دیدن گریهی نورگل پی به عمق اشتباهش برد و با شرمساری گفت: - م... من متأس... . با صدای بالا رفتهی نورگل کلامش نیمه ماند و بغضش شکست: - تأسفت به درد من نمیخوره. هیچ میدونی من چی کشیدم تا دیدمت؟ چاقو را محکم بر روی تخته کوباند و ادامه داد: - مثل دیوونهها از وسط درختا رد میشدم. در حالی که از ترس سرگیجه و ضعف کردهبودم، تو سرم میکوبیدم و دنبالت میگشتم. صدایش را بالاتر برد و اینبار فریاد کشید: - کی میخوای بزرگ بشی؟ هیچ میدونی بهم چی گذشت؟ سیمین بیصدا تنها گریه میکرد. فکرش را هم نمیکرد درگیر دومان شدن تا این حد به نورگل آسیب برساند. نورگل همچنان در حال فریاد کشیدن و بدوبیراه گفتن به سیمین بود که سیمین بدن لرزانش را در آغوش نورگل رها کرد. هردو خدا را شکر میکردند که کسی در خانه نیست که بازخواستشان کند. هقهق گریهی هر دو، دقایق طولانی به طول انجامید. در میان گریه، سیمین شروع به تعریف وقایع کرد و نورگل هرلحظه بیشتر از قبل شگفتزده شد. با شناختی که از سیمین داشت مطمئن شد که این کار را از عمد انجام نداده و کمی از عصبانیتش کاستهشد. دقایقی بعد نورگل بود و سیمین و سیرتاپیاز ماجرا که سیمین برایش تعریف کردهبود. صدای خندههای پر بغضشان در کل حیاط پخش میشد، بدون آنکه توجهی به اطراف داشته باشند. دیگر هوا تاریک شدهبود که با کمک هم کارها را تمام کردند و به خانه رفتند. بوی غذای سودابه خاتون، کل خانه را دربرگرفته بود. نورگل ماستهایی که سودابه به تازگی درست کردهبود را درون پیالههای سفالی میریخت و سیمین بشقابهای قهوهای رنگ سفالی را بر روی میز میچید. سیمین هنوز عذاب وجدان داشت. در خانه سکوت بود و کسی سخن نمیگفت. مرادبیگ در حالت نشسته از خستگی در حال چرتزدن بود و سودابه خاتون برای دوشیدن شیر بیرون رفتهبود. تنها صدای ترقترق کردن چوبهایی که درون آتش میسوخت بر فضا حاکم بود. سیمین آخرین ظرف را بر روی میز گذاشت و گفت: - برم مادرو صدا کنم. خیلی گشنمه. نورگل لبخند مهربانی بر روی صورت خواهرش پاشید و حرفش را تایید کرد. دقایقی بعد از خوردن شام، سیمین از خستگی بسیار زیاد خیلی زود به رختخواب رفت. دلش میخواست فرصت داشت و بیشتر به ماجرای امروز فکر میکرد اما خستگی مانع شد. لحظهی آخر که چشمش را بست به خود قول داد دیگر اسباب نگرانی خانوادهاش را فراهم نکند، از سوی دیگر جایی در پستوی ذهنش خواستار فکر کردن به دومان بود. نفس عمیقی کشید و با تمام این افکار به خواب فرو رفت. هنوز دقایق زیادی از خوابش نمیگذشت که خوابش ناآرام شد. دومان را میدید، بسیار واضح و چشمنواز بود. با همان اخم همیشگی و خاص خود نگاهش را به آن دختر روبند پوش دوخته بود. حریر مشکی رنگ، صورت دختر را پنهان نمودهبود و سیمین حتی در خواب به آن دختر حسودی میکرد؛ گویی اتفاقات جدیدی در شرف وقوع بود. *** چند روز بعد... صبح بود و سیمین حتی توان گشودن چشمهایش را نداشت. آفتاب از پنجره بر رویش افتاده و گرمای ملحفه را دوچندان کرده بود. صدای نورگل و سودابه خاتون که مشغول تکاندن فرشها بودند به خواب شیرین سیمین خدشه وارد میکرد. به آرامی یک چشمش را باز کرد و اطراف را از نظر گذراند. پشت چشمی نازک کرده و از جایش برخاست. از این که سودابه هیچوقت او را برای کمک در کارهای خانه بیدار نمیکرد ناراحت بود. شاید قبل از فهمیدن حقیقت این برایش خوشایند و حتی یک موهبت الهی به شمار میرفت اما حال، تنها حس غریبگی میکرد. با توپ پر ملحفهاش را کنار زد و با همان لباسهای یکدست سفید که سودابه خاتون برای خوابش دوخته بود، بیرون رفت. دستهایش را طلبکارانه بر روی سینه قفل کرد و به نورگل و سودابه خیره ماند. لحظاتی طول کشید تا سودابه و نورگل متوجه آمدنش شدند و او مصمم بود که دلیل این کار سودابه را بداند. البته فرضیه ذهن سیمن بیراه هم نبود، سودابه هنوز خودش را کنیز آن خانواده میدانست. علاوه بر آنکه او را شبیه دختر خود بزرگ کردهبود، نسبت به او و خانوادهاش احساس دِین میکرد. هرگاه سیمین را درحال کار کردن میدید به یاد دوران جوانی خود میافتاد که به دست انیس و غلامالدین آباد شدهبود و شرمندهی آنها میشد. سودابه با دیدن سیمینِ طلبکار لبخند زد و زیرلب قربانصدقهی دخترکش رفت اما سیمین تا لب باز کرد که آنها را بازخواست کند صدایی مانع شد و توجهها را به سمت درب چوبی و کوتاه ورودی حیاط جلب کرد. پسر نوجوانی با لباس مخصوص خواجهها وارد حیاط شد، سودابه خاتون را صدا کرد و با دیدن او در چند متری خود بسیار سریع و بیمقدمه شروع به حرف زدن کرد: - آشپز خاتون آشپز خاتون، ج... جواهربانو ا... احضارتون کردن. باید سریع به عمارت پاشا بری، امشب مهمانان م... مهمی وارد شهر می... میشن. با ورود ناگهانی پسر، همه چیز از خاطر سیمین پاک شد. بسیار کنجکاو بود بداند که آن مهمانان مهم که هستند و برای چه کاری خواهند آمد.
- 27 پاسخ
-
- رمان جدید
- رمان تاریخی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
... با حس تکونای آروم، چشم باز کردم. هنوز تو هواپیما بودیم. ایمان، یه هدفون رو گوشش بود و با لپتاپ چیزی طراحی میکرد. کنجکاو شدم، آروم خم شدم و نگاه انداختم، ولی هیچی نفهمیدم. خندید و یه چیزی به زبونی که نمیشناختم گفت. گیج نگاهش کردم. چی گفت؟ لبخند شیطونی زد، انگشتشو گذاشت رو لبش. صداش گرم و مردونه بود، انگار میپیچید تو سرم. یه دفعه، مهماندار با چرخ دستی اومد و تو یه جام باریک، مایع زردی ریخت. جام رو گرفت سمت ایمان. ایمان بدون اینکه بهش نگاه کنه، برداشت و تندتند رو کیبورد تایپ کرد. بعد یه دفعه فارسی گفت: ـ مادر قهوه! دوباره به همون زبون قبلی یه چیزی گفت و یه نفس جام رو سر کشید. مهماندار بازم براش ریخت، بعد نگاهشو به من دوخت و گفت: ـ دوست داری با من بیای؟ سر ایمان سمت من چرخید، لبخند زد، لپمو کشید و گفت: ـ خوب خوابیدی؟ سر تکون دادم. ـ بله. مهماندار هنوز منتظر جواب، نگاهم کرد. یه نگاه به ایمان انداختم، از صندلی پایین اومدم و کنار مهمانداری که هیچی رو سرش نبود و موهاش شرابی بود، ایستادم. ایمان هدفون رو درآورد، زل زد به لپتاپ و گفت: ـ مراقبش باش. به بادیگاردها بگو مواظبش باشن. لباساشم عوض کن، خیلی تو چشمه. زن با احترام سر تکون داد، ساکمو برداشت و با هم راه افتادیم. همهی نگاهها سمت من بود. بعضیا خواب بودن، ولی بعضیا هم انگار کنجکاو بودن. مهماندار یه کم خم شد و آروم گفت: ـ تا حالا ندیدم جناب بزرگمهر با کسی بیاد. همیشه صندلی کنارش خالی بود. این که میبینم یه باربی کوچولو کنارشه، کنجکاوم کرد. چیزی نگفتم. فقط زل زدم به چشمای قهوهای روشنش. آرومتر گفت: ـ دخترش هستی؟ البته فکر نکنم، برای دخترش بودن زیادی بزرگی. چشمامو مالیدم و گفتم: ـ دوستشم... قول داد منو با خودش بیاره. به یه اتاق رسیدیم که تخت داشت، همه چی اونجا بود. یه مرد، با موهای سفید و چشمهای اقیانوسی، روی تخت لم داده بود. یه کم خمار نگاهم کرد، بعد پتو رو کشید روی سرش و گفت: ـ ایمان نیومد؟ مهماندار گفت: ـ گفت نمیخواد قیافهتو ببینه. مرد، بلند شد. با صدای خشدار و خمارش گفت: ـ غلط کرده، مگه دست خودشه؟ طرح من چی شد؟ مهماندار، دستمو گرفت و برد سمت حمام. ـ خبر ندارم، ارباب. مرد، پچزد: ـ همیشه با هم بحث دارن. منم مثل خودش، پچزدم: ـ اون کیه؟ لبخند زد. ـ بعداً باهاش آشنا میشی. برعکس قیافهش، اخلاق نداره. ایمانم هی اذیتش میکنه، بدتر میشه. سر و بدنمو شستم. وقتی با حوله بدنمو خشک میکرد، نگاهش افتاد به کبودی روی ران و شونهم، ولی چیزی نپرسید. یه شلوار لی مشکی و شومیز سفید بهم داد، پوشیدم. دوباره برگشتیم همونجا که مرد، روی تخت ولو بود. مهماندار موهامو با سشوار خشک میکرد که مرد، با لحن خمار و کلافهش گفت: ـ این کیه با خودش آورده؟ از تو آینه، نگاهش کردم. یه نیمآستین خردلی تنش بود. مهماندار، تو همون حین که موهامو خشک میکرد، گفت: ـ نمیدونم. پسره، خمارتر گفت: ـ تو کی هستی؟ زبون داری حرف بزنی؟ از تو آینه، اخم کردم. چشمغره رفت و توی لیوان شیشهای که طرح حبابی داشت، یه چیزی ریخت و مزه کرد. دو مردی که مثل مجسمه، کنار در ایستاده بودن، گفتن: ـ جناب بزرگمهر اومدن، ارباب. در که باز شد، ایمان اومد تو. همون لحظه، مرد، لیوانشو سمتش پرت کرد. ایمان، خیلی خفن، لیوانو تو هوا گرفت. ـ چته؟ باز گرفتت؟ لیوانو گذاشت رو میز آینه، بعد نگاهشو به من دوخت و با خنده گفت: ـ ماهی، این که عروسکتر شد! پسره بلند شد... و از قدش شوکه شدم. لعنتی، چقدر قدبلند و جذاب بود! دستش رو توی جیبش فرو کرد و به سمت چوبلباسی رفت. کت مشکیش رو روی پیرهن خردلیش پوشید. شلوار مشکی هم به پا داشت. بادیگاردها سریع بقیه وسایلش رو جمع کردن. همونطور که راه میرفت، گفت: ـ آره، گرفتم. تو بگو این بچه کیه؟ نکنه مزاجت عوض شده؟ ایمان کیفش رو از این دست به اون دست کرد و با خونسردی گفت: ـ جریان داره، ولی بدون، پدر و مادرش جونت رو نجات دادن. پسر خیره به من نگاه کرد. ماهی، همون مهماندار، موهای من رو میبافت. هواپیما فرود اومد! فکر کنم نشستیم. چون ایمان گفت: ـ بیا بریم، عروسک. پسره جلو رفت و بادیگاردها پشت سرش حرکت کردن. ماهی دست تکون داد و گفت: ـ بایبای. منم براش دست تکون دادم و از هواپیما پیاده شدیم. ایمان دستش رو دور شونهم انداخت. یه ماشین مشکی دراز جلو ما ایستاد. مردی با عجله گفت: ـ رسیدن به خیر! زود سوار شید، الان یه هواپیما توی این باند میشینه. پسر مو سفید رو به ایمان کرد و گفت: ـ تو رانندگی کن. ایمان "باشه" گفت. بادیگاردها سوارم کردن و خودشون هم نشستن. پسره هم اول پاش رو گذاشت داخل، بعد خودش نشست و در رو بست. همون راننده قبلی رو به ایمان کرد و پرسید: ـ این بچه کیه؟ عجب نیرویی از بدنش بیرون میزنه! ایمان با یه جیغ لاستیک، ماشین رو از فرودگاه بیرون برد. ترسیده به مردها نگاه کردم. ایمان از توی آینه نگاهش رو به من دوخت و گفت: ـ ایشون عروسک منه. پسر مو سفید پوزخند زد و با لحنی سنگین گفت: ـ عروسک من! پسر مو خرمایی روشن خندید و گفت: ـ عروسکیه واقعاً برای خودش! ولی ندیدم ایمان تکپر با عروسکها بپره! ایمان کلافه گفت: ـ فکر بد نکنید! دستم رو محکم به صندلی کرمرنگ فشار دادم. پسر مو سفیده صفحهای روی صندلیش رو لمس کرد. یه محفظه بیرون اومد و یه بطری شیشهای سبز تیره با مارک طلایی برداشت. بادیگارد سریع براش باز کرد. نگاهی به من انداخت و گفت: ـ از ما میترسی؟ فقط نگاهش کردم. یهو به سمتم خیز برداشت که منو بگیره. جیغ زدم و پاهام رو توی بدنم جمع کردم. ایمان نگران نگاهم کرد و گفت: ـ صدرا، ولش کن. فعلاً دست بهش نزن، تجربهی سختی رو گذرونده. پسر مو خرمایی گفت: ـ چه تجربهای؟ نکنه زوری بهش زدی؟ ایمان محکم زد توی سرش و گفت: ـ ماتیا، احمقبازی درنیار! تو قدرتشناسی و هنوز نفهمیدی؟ من هیچوقت یه بچه رو لکهدار نمیکنم. همون ماندانا برای هفت پشتم کافیه، پس صفحهی پشت من نذار. صدرا نوشیدنیش رو خورد و با چشمهای خمار، خیره نگاهم کرد. اخم کردم. ماتیا چرخید، زبونش رو برام درآورد و گفت: ـ چند سالته؟ با انگشتم بازی کردم و جواب ندادم. ایمان گفت: ـ ده سالشه. البته هشت ماه دیگه ده سالش میشه. ماتیا اخم کرد: ـ خیلی بچهست! میخوای چیکارش کنی؟ ایمان با اخم گفت: ـ بچهی کامران هستش. معلومه، میبرمش پایگاه. نوشیدنی از دهن صدرا بیرون پاشید. با نعره گفت: ـ بچهی کامران؟ کامران شافعی؟
-
آهی کشید و سر تکون داد. جیغ زدم و زدم زیر گریه. ایمان با عجله داخل اومد، چشمهاش سرخ شده بود. علیهان براش توضیح داد. ایمان منو تو بغلش گرفت، سرمو نوازش کرد و آروم گفت: ـ هیش... آروم باش عروسک. من خودم بزرگت میکنم. همهکس تو میشم. علیهان با اخم گفت: ـ پروازت چی؟ ایمان غرید: ـ گور باباش! علیهان عصبی گفت: ـ باید بری ایمان. اینهمه زور زدی واسه شرکت... ایمان اشکامو پاک کرد و گفت: ـ پس یه بلیط فوری بگیر، تایسز رو با خودم میبرم. هنوز وقت هست، مدارکشو دارم. من راه میافتم، تو زنگ بزن. علیهان پوفی کشید. ـ رئیسجمهور که نیستم، یه سرگرد خالیام! ایمان نعره زد: ـ میدونم، پس یه کاریش کن! جبران میکنم. علیهان چپچپ نگاهش کرد، بعد نفسش رو فوت کرد و گفت: ـ باشه، گمشو از جلو چشمام، نبینمت! ایمان خندید، دست تکون داد، کفشاشو پوشید و با سرعت رفت سمت ماشین. منو نشوند، خودش نشست و گفت: ـ سفت بچسب عروسک، داریم پرواز میکنیم! کمربندمو بست، گاز داد و با سرعت ماشینو به حرکت درآورد. ترسیده خودمو جمع کردم... تازه یادم اومد... من زیرم نه شلوار جورابی دارم، نه شورت! لبمو گاز گرفتم. چرا وسط این سرعت، این فکرا باید بیاد تو سرم؟! ایمان با سرعت پیچها رو رد کرد و من سکتهای به ضبط خاموش نگاه کردم... ایمان ایستاد، کارتی رو نشون داد و گفت: ـ پرواز دارم، ماشین رو تو پارکینگ میذارم، همون همیشگی میاد میبرتش. نگهبان سری تکون داد و اجازه ورود داد. وارد پارکینگ شدیم. ساک و مدارکش رو برداشت و نگاهم کرد. ـ عروسک، بدو پایین که الان پروازم بلند میشه، میره! عجلهاش به من هم سرایت کرد. سریع پیاده شدم. هنوز درست نایستاده بودم که با یه حرکت بلندم کرد و دوید. ـ حال میکنی؟ لبمو گزیدم، دلم هر لحظه هری میریخت. کجاش حال داشت؟ فقط میترسیدم زمین بخوریم! ساکمو برای بازرسی فرستاد. خودش هم ساکی نداشت، فقط یه کیف رمزدار مشکی تو دستش بود. نوبت من شد، باید برای بازرسی بدنی میرفتم. از گیت رد شدم. زنی جلو اومد، بدنمو چک کرد، بعد لبخند زد، لپمو کشید و گفت: ـ عروسک، چقدر چشمات نازه! لبخند ریزی زدم و تشکر کردم. برگشتم سمت ایمان که اشاره کرد برم کنارش. با اخم داشت با زنی حرف میزد. ـ نه، پاسپورت نداره، بردنش اورژانسیه. زن با ناز گفت: ـ میدونم، جناب بزرگمهر، اما نمیشه. ایمان پوفی کشید، گوشیشو درآورد و شمارهای گرفت. ـ علی، چیکار کردی؟ ... زود باش دیگه! ... سرهنگ پدر توعه، زنگ بزن توضیح بده! ... خب دادی، مرگت چیه؟ چند لحظه بعد، تلفن اونجا زنگ خورد. همون زن جواب داد. بعد از چند ثانیه سرشو بالا گرفت و با احترام گفت: ـ آقای بزرگمهر، لطفاً بفرمایید. اجازه ورود دارید. ایمان لبخند زد، گوشی رو قطع کرد و زیر لب گفت: ـ علی، خیلی بامرامی، دورت بگردم، داداش! بلیطها رو گرفت، دستمو کشید و سمت در ورودی رفتیم.وقتی هواپیمای بزرگ رو دیدم، دهنم باز موند. یه باد شدیدی وزید. حس کردم لباسم داره بالا میره. سریع نشستم. ایمان با تعجب گفت: ـ چی شد؟ با خجالت زمزمه کردم: ـ زی... زیرش لباس نیست. یه دفعه دستشو کوبید روی پیشونیش. بعد بدون حرف بغلم کرد و دوید سمت هواپیما. آخرین نفر ما بودیم که سوار شد. مرد راهنما غر زد: ـ جناب بزرگمهر، یه کم دیگه دیر میکردین، پرواز میکردیم! ایمان با خونسردی خندید: ـ باشه، حالا برای دو دقیقه تأخیر، منت سرم نذار. رفتیم سمت صندلیهامون. وقتی نشستیم، زن مهماندار شروع کرد به توضیح دادن. ایمان کمربند رو برای من و خودش بست. نگاهم افتاد به ران پاهام... کبود بود. انگار یه چیزی تو دلم فرو ریخت. بغض کردم. یاد امین افتادم... دستاش... فشارای محکمش... با صدای گرفتهای زمزمه کردم: ـ من بیارزش شدم؟ ایمان شوکه نگاهم کرد، بعد رد نگاه منو گرفت. کبودیها رو که دید، آروم لباسم رو پایین کشید. ـ بیارزش شدن درد داره، ولی تو نشدی. تو هنوز مثل یه الماس گرونبهایی، خدا دوستت داشته. اشک از چشمم چکید. تو گلوم فشار عجیبی حس کردم. ـ اما سحر میگه اگه یکی... اگه کسی... دست بزنه، دیگه بیارزش میشیم، دیگه کسی ما رو نمیخواد. ایمان نفسشو با حرص بیرون داد. سرشو آورد نزدیکتر و با صدای آرومی کنار گوشم گفت: ـ وقتی بابام دست زد، از اونجا خون اومد؟ آروم سرمو به نشونه منفی تکون دادم. ـ نه... نیومد. لبخند محوی زد. ـ پس هنوز بیارزش نشدی، عروسک کوچولو. با انگشتام بازی کردم و زیرلب گفتم: ـ ممنون که نجاتم دادی. چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. هواپیما تکون خورد و کمکم اوج گرفت. ایمان پرسید: ـ حالت بد نمیشه؟ ـ نه، خوبم. شکمم صدا داد. ایمان انگار شنید. به مهماندار چیزی گفت. زن نگاهی بهم انداخت، لبخندی زد و سری تکون داد. چشمامو بستم. دستی روی سرم کشیده شد. بعد با موهام بازی کرد. اخم کردم و سرمو عقب کشیدم. ـ نکن! ایمان دوتا دستشو بالا برد. ـ باشه، تسلیم! چشم ازش برنداشتم. قیافهاش... هیچ شباهتی به امین نداشت. امین چشمهای روشنی داشت، اما چشمهای ایمان آبیِ تیره و عمیق بود. امین موهاش جوگندمی بود، ولی ایمان موهای بور داشت که قشنگترش میکرد. پوستش سفید، هیکلش متناسب و چهارشونه، ولی نه اونقدر که عجیب باشه. یه هیکل مردونه، بدون اغراق. زل زده بودم بهش که یهو دستشو گذاشت زیر چونهاش. ـ پسندیده شدم؟ لبمو گاز گرفتم. ـ قراره با من چیکار کنی؟ همونطور که زیر چونهاش بود، یه لبخند نصفه زد. ـ میخوام بزرگت کنم. بفرستمت ادامه تحصیل بدی، بعد برای خودت کسی بشی. نگاهمو ریز کردم. ـ نمیخوای زنت بشم؟ قهقههای زد، محو چال گونهش شدم و گفت: ـ عروسک، آخه تو رو کجای دلم بذارم؟ تو جای بچهی منی! من دوازده سال ازت بزرگترم، نه همچین فکری راجعبهت ندارم. همون موقع، مهماندار با یه سینی پر از خوراکی اومد. ایمان یه چیزی رو پایین کشید و زن، سینی رو گذاشت جلوم. لبخند مهربونی زد و گفت: ـ چیزی نیاز داشتید، به ما بگید، جناب بزرگمهر. ایمان تایید کرد. وقتی زن رفت، با ذوق به خوراکیها نگاه کردم و گفتم: ـ همه تو رو میشناسن! شونه بالا انداخت و گفت: ـ شاید... دوست داری معروف باشم؟ آبمیوه رو باز کردم و یه قلپ خوردم. ـ اُم... نمیدونم، معروفی رو تاحالا تجربه نکردم، ولی همه معروفا رو دوست دارن. کیک رو باز کرد، داد دستم. ـ آره، هم دوست دارن، هم تو خطرن. گاز بزرگی از کیک زدم و با آبمیوه قورت دادم. انقدر گشنهم بود که همه چی یادم رفت. امین، مامان، همهی ماجراها... «بچه بودن، خوب بودن، خوب بود... همه چی با یه خوشحالی کوچیک از یادت میرفت، فکرم زیاد نمیشد... کاش تا ابد بچه میموندم.» بعد از خوردن، چشمام سنگین شد و خوابم برد.
-
درخواست کاور دلنوشته جان جانان| سحر تقیزاده کاربر نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
از این سه تا هرکدومش که شد اما اولیتم اخرین عکسه- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور دلنوشته جان جانان| سحر تقیزاده کاربر نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست کاور دلنوشته جان جانان| سحر تقیزاده کاربر نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست کاور دلنوشته جان جانان| سحر تقیزاده کاربر نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
"میبینمت… از دور. مثل همیشه، با اون لبخند نصفهنیمهات که انگار دردات رو تو خودش قورت داده. دستم میخواد بیاد سمتت، اما عقل، میکشه عقب… میترسم. نه از تو… از خودم. از اینکه یه بار دیگه، با تمام قلب لعنتیم بیام جلو، و تو، با تمام آرامشت، بری."
-
"چشمای خیرهسرت یه جوری آتیشم میزنه، که هر روز بیشتر از دیروز، خونم به جوش میاد. نه به خاطر تو… به خاطر این قلبِ زخمی لعنتیمه. قلبی که یاد گرفته پشت دردش قایم شه، ولی هنوزم میخواد جلو تو، یه محافظ بیباک و بیرحم باشه… یه سپر، نه یه عاشق."
-
Alen شروع به دنبال کردن دلنوشته رائودین | الناز سلمانی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
"دل هنوزم تو رو میخواد… اما مگه یه قلب شکسته، سهم دوباره داره؟ تو با اون دستای نرم و بیادعات، قلب ساختی برام… از خاکسترم. ولی میترسم… نه از تو، از خودم. از اینکه یه کلمهی اشتباه بگم، یه سکوت بدتر از فریاد داشته باشم… و تو، همون لحظهای بری که داشتم یاد میگرفتم چطور عاشقت باشم."
-
"تو بودی که دردِ توی جونم رو آروم کردی... اما من چی کار کردم؟ بهجای اینکه دستات رو بگیرم، پشتم رو کردم. فکر کردم اگه دور بمونم، اگه هیچی نگم، قویتر میمونم... اما حالا میفهمم، سکوتِ من بدتر از هر فریادی بود که میتونستم سرت بزنم. من زندگی کردم، ولی با یه قلب بیحس... و حالا اون قلب، فقط وقتی یاد تو میافته، هنوز میتپه."
-
"میدونی چی سخته؟ نه اینکه نباشی… نه اینکه بری… سخته که هنوزم وقتی اسمت میاد، یه چیزی تو گلوم گیر میکنه. سخته که دیگه حتی نتونم با خودم حرف بزنم بدون اینکه صداتو قاطی خیالم کنم. من، اون رائودینیام که همه فکر میکنن سرده… ولی اگه یه روز، فقط یه روز، میدیدی چی توی دلم وول میخوره، میفهمیدی، منم یهبار واسه همیشه، واقعی دوستت داشتم… و همون یهبار، منو به فنا داد."