به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
# پارت هفتم. یه دامن کتونی نسکافه ای میدی پوشیدم بالاش هم پیراهن سفید که جلوش دکمه های ساده داشت پوشیدم چون خیلی پیراهن بلند بود زیر دامنم مرتبش کردم و بالاش کراپ کت که رنگش پررنگ تر از دامنم بود پوشیدم و سه ساق جورابی مشکی هم پام کردم و موهامو اوتو کردم و قسمتیش رو بیرون شال سفیدم ریختم و نیم پوت خوشگلم رو پوشیدم و آرایش لایت و ملایمی انجام دادم و ساعت مچیم که بند چرم مشکی داشت دستم کردم کیف دستیم که توش گوشیم و آینه دستی و عطرم بود برداشتم و بعد از اینکه به گلنار گفتم دارم میرم پیش زهره از خونه زدم بیرون، به آدرسی که داد رفتم، یه کافه سیار تو دربند بود، تو فضای باز صندلیهای تاشو مسافرتی چیده شده بود و دور تا دور میزها گلدون های شمعدونی بودن و میزها با ریسههای نوری تزئین شده بود، از طرفی هم میتونستی کل شهر رو از اون ارتفاع ببینی واقعا فضای رویایی و قشنگی بود.. طولی نکشید که زهره رو دیدم داره برام دست تکون میده، به طرفش رفتم و رو صندلی نشستم که با نگاه تحسین برانگیزی گفت: - سلام خوشگله، کیو میخوای تور کنی که اینقدر تیپ زدی؟ جواب سلامش رو با خنده دادم و در جواب حرفش فقط خندیدم و چیزی نگفتم، هه، من برای تور کردن کسی تیپ بزنم؟ من تو زندگیم از هرچی مرده بعد از رحمت بدم میومد. کنجکاو نگاهش کردم و گفتم: - حالا واسه چی گفتی بیام؟ زهره با چشمای گربهایش نگاهم کرد نوک دماغش از سرما سرخ شده بود، گفت: - اومم، راستش.. من دیروز رفته بودم دانشگاه بعد عیلرضا ازم خواست باهم حرف بزنیم ولی تو دانشگاه وقت نشد واسه همین گفتم بیرون قرار بزاریم منم ترسیدم تنها بیام میدونی که من همیشه با خانوادم میام بیرون واسه همین گفتم دوست جونیم مهی جون بیاد. لبخندی بهش زدم و گفتم: - بهت نگفت که در مورد چی میخواد باهات حرف بزنه؟ سری به نشانه (نه) تکون داد.. هوفی کردم و گفتم: - تا آقازاده بیاد یه چیز سفارش بدیم؟ زهره باشه ای بهم گفت و منم بلند شدم سفارش بدم، دوتا کیک پرتقالی با یه لاته برای خودم و یه شیر موز برای زهره سفارش دادم. و سرجام نشستم، دو دقیقه بعدش عیلرضا اومد، قد و هیکل خوبی داشت ولی قیافهاش خیلی زیبا نبود، خیلیم زشت نبود خوب بود درکل، یه کت چرم مشکی پوشیده بود و زیرش تکپوش سفید جذب و شلوار تکون مشکی و کفشای اسپرت سفید مشکی پوشیده بود، بوی عطر تلخش همه جا رو پر کرده بود... و چقدر من از عطر تلخ بدم میومد.. نشست روبه روی منو زهره و سلام کرد ماهم جواب دادیم، عیلرضا تعجب کرده بود که من رو دیده انگار توقع داشت زهره تنهامیاد، زهره هم رشتهاش حقوق بود ولی من سال بالاییش بودم اون کمتر دوماه دیگه لیسانس میگرفت ولی من ارشدم رو میگرفتم، صدام رو تو گلوم صاف کردم و گفتم: - آقاعلیرضا، بنده دوست زهره جان هستم.. عیلرضا با لبخندی گفت: - خوشبختم، منم همکلاسیشم. میتونم بپرسم رشته شما چیه؟ با اعتماد به نفس و متانتی که از خودم سراغ داشتم گفتم: - هم رشتهای هستیم، منتها، بنده به زودی ارشدم رو میگیرم. لبخندی زد و گفت: - خیلیم عالی، چیزی سفارش دادین؟ زهره با لبخندی گفت: - بله، شما هم برای خودتون سفارش بدید. عیلرضا سری به نشانه تأیید تکون داد و رفت سفارش بده، در همون حین سفارش ما رسید همونطور که لاتهام رو مزه مزه میکردم گفتم: - دیدیش چقدر جا خورد من اومدم؟ زهره متفکر گفت: - میدونم، عیلرضا همیشه دنبال این بود که من رو تنها گیر بیاره و بهم پیشنهاد بده، ولی من میخوام امشب در حضور خودت ردش کنم، واقعا پیاماش و تماساش برام آزار دهندهاس.. میخواست حرفش رو ادامه بده که عیلرضا اومد..
-
shirin_s شروع به دنبال کردن درخواست رصد و ویراستاری رمان زر گریسون | zara کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زر گریسون | zara کاربر انجمن نودهشتیا
shirin_s پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
@zara عزیز شما درخواست برای جلد ندادید؟ -
#پارت_دوازدهم سپس به سمت در قدم برداشت. نورا لحظه ای در شک فرو رفت و وقتی به خودش آمد فوراً از جا بلند شد و روی زمین نشستو پای رادین را گرفت _دستم به شلوارت حاجی غلط کردم.. اصلا چی گفتم مگه؟ ولش کن کتاب متابم نمیخوام خرج برادران عزیز پلیس زیاد میشه رادین با چشمان گرد به سمت نورا برگشت. روی دو زانو افتاده و محکم پای رادین را چسبیده بود. کنترلش داشت از دستش میلغزید. نورا که سعی میکرد خودش را تا جایی که میتواند مظلوم کند آهسته لب زد _تورو خدا.. این فرصتو از من نگیر رادین چشمانش را بست تا کمی بر خود مسلط شود. پایش را آرام عقب کشید و روی پنجه پا روبه روی نورا نشست. +نورا من نمیخوام بلایی سرت بیاد که مسببش من باشم. نورا چهار زانو کف اتاق نشست _پس بگو به فکر خودتی! رادین هم به تقلید از او نشست و به در تکیه داد +نه... به فکر جون توأم. نورا نگاه از زمین گرفت و به رادین داد _مگه تو مواظبم نیستی؟ رادین دیگر نمی توانست به چشمان مظلوم نورا خیره باشد.پوف کلافه ای کشید و سرش را به در تکیه داد. +من خیلی خسته ام.. فردا دربارش حرف میزنیم. نورا با اشتیاق گفت _یعنی قبوله؟ رادین سرش را بلند کرد و دوباره به نورا خیره شد +خیلی باید مراقب باشی نورا... مسئله فرا تر از دنیای رنگی توئه. نورا انگار که نصیحت های رادین را نشنیده باشد، بالا پرید و فریاد زد _یسسس رادین ترسیده بلند شد و گفت +چته دختر یواش تر نورا در پوست خود نمی گنجید. با لبخندی که نمی توانست مهارش کند لب زد _ماچ بهت حاجی.. سنگ تموم میزارم برات.. وایییی مامانم اینا بفهمن! رادین خسته از تلاش برای فهماندن خطر به نورا به سمت در برگشت و گفت +نباید به کسی چیزی بگی و کاملا عادی به زندگیت ادامه میدی نورا کمی فقط کمی دلش برای رادین سوخت و چشم بی جانی گفت و هردو از اتاق خارج شدند. بعد از رفتن رادین، نورا مدام در ذهنش نقشه و عملیات را تصور میکرد... جایی که همه اورا تشویق میکنند و مدال شجاعت به سینه اش میزنند. در خیالاتش غرق بود و مدام میخندید. اما یاسر و نرگس از حال خوش نورا و خلوتش با رادین تعابیر دیگری داشتند...
-
#پارت_یازدهم هر دو درگیر همان فکرِ مشترک بودند؛ یک موضوع سنگین که هیچکس جرئت گفتنش را نداشت. نورا آهی کشید، سیب و چاقو را آرام در بشقاب گذاشت و بالشت را روی پایش جمع کرد، انگار میخواست خودش را در آن پناه دهد... هیچکدام راهی جز کنار آمدن نداشتند.... _خب سرگرد... بگو ببینم این پروندهای که جون منو قراره وسطش بذاری، دقیقاً چیه؟ رادین نفس عمیقی کشید و گفت +قبل از هر چیز باید بدونی، هیچکس مجبورت نمیکنه. اگه حس کنی نمیتونی، همینجا تمومش میکنیم. نورا ابرویی بالا انداخت _این مقدمهها یعنی قراره بترسم؟ رادین نگاهش را از او دزدید. +قراره محتاط باشی.. سپس به نورا خیره شد و ادامه داد +در واقع اون شرکت فقط یه محل کار نبود…یه پوشش بود. متعلق به شخصی به اسم شهرام؛ ما به کسی نیاز داریم که از قبل وارد اون فضا بوده،کسی که دیده شده، اعتماد گرفته و هنوز شک برانگیز نیست. نورا آرام گفت: _یعنی من. رادین سرش را تکان داد +یعنی تو. نورا دستش را زیر چانه اش گذاشت و لب زد _خب حالا کارش چیه این شهرام کج دست؟ +شبکهی قاچاقه... از آدم گرفته تا هر چیزی که بشه ازش پول درآورد. نورا دستش را از زیر چانه برداشت و به بالشت تکیه داد. قلبش کمی تندتر میزد. نه میتوانست از چنین پیشنهاد جذابی بگذرد نه میتوانست به خطر ها بی اهمیت باشد.. اما نورا بود و کله شقی هایش! _قبوله حاجی...ولی به یه شرط رادین منتظر به نورا نگاه میکرد. احتمالا اولین شرط او امنیتش است. نورا لبش را تر کرد و گفت _اگه مُردم راجب زندگیم کتاب بنویسین بعد سرش را به حالت نمایشی خاراند و به آنی هیجان زده دستانش را به هم کوبید و ادامه داد _آها "نورا شهیدهٔ مظلوم".. اره همین اسم برا کتابم عالیه رادین با حیرت و غم به نورا نگاه میکرد. با خود فکر میکرد کجای راه را اشتباه رفته به چنین روزی دچار شده؟ دستی به صورتش کشید و بلند شد نورا ترسیده گفت _کجا حاجی.. شرطم قبول نیست؟ رادین پکر به نورا نگاهی انداخت. +اول اینکه برات آرزوی شفاعت میکنم.. و دوم اینکه قضیه منتفیه... هرچی گفتمو فراموش کن چون تو به درد این کار نمیخوری. سپس به سمت در قدم برداشت.
-
𝖐𝖎𝖓𝖌 𝖉𝖆𝖗𝖐 عکس نمایه خود را تغییر داد
-
و ناگهان نوبت تو میشود
برای آن لحظه کمی صبر ارزشش را دارد
ندارد؟
-به امید روزی که آقای دالره رو ببینم((:
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و هفتم جای واقعا قشنگی بود و بعدش با همدیگه رفتیم تو خونه چوبی حاج بابا و توی تراسش نشستیم و برامون نون محلی آورد و واقعا خیلی خوشمزه بود و حاج بابا برامون داستان عشق خودش و هاجر خانوم و برامون تعریف کرد..از اینکه با وجود مخالفت پدر و مادراشون فرار کردن و پای عشقشون وایستادن اما دنیا نتونست این عشق قشنگ و ببینه و بعد چندین سال هاجر خانوم دچار سرطان معده میشه و از دنیا میره...ولی عشقش هنوز که هنوزه توی دل حاج بابا زنده بود...منو پوریا روی پله نشستیم و به غروب آفتاب خیره شده بودیم...ازش پرسیدم: ـ پوریا چرا بچه ندارن؟ پوریا گفت: ـ چون وقتی هاجر خانوم تو همون دوران جوانیش مریض شد، نتونستن برای بارداری اقدام کنند. با ناراحتی گفتم: ـ چقدر بد! پوریا: ـ میدونی بدتر از اون چیه؟! نگاش کردم و گفتم: ـ چی؟! ـ قبلاً من زیاد میومدم پیشش...شاید باورت نشه ولی تو همه حالت با هاجر خانوم حرف میزنه! اوایل فکر میکردم خیالاتی شده اما کاملا متوجه این موضوع هست و با اختیار خودش اینکار و انجام میده! با تعجب گفتم: ـ یعنی چی؟! - امروز
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و ششم با لبخند گفتم: ـ با کمال میل! بعدش حاج بابا رفت سمت مسیر خونه و من رفتم کنار پوریا و رو بهش گفتم: ـ یه چیز ازت بخوام مسخرم نمیکنی؟! خندید و گفت: ـ نه؛ بگو! ـ میشه منو تاب بدی؟؟ خیلی ویوعه روبروش قشنگه! گفت: ـ آره میشه، برو سوار شو! مثل یه بچهایی که حرفش کلی خریدار داره، ذوق کردم و رفتم سمت تاب و روش نشستم...اما ارتفاعش خیلی زیاد بود و راستش یکم ترسیدم و گفتم: ـ اگه بیفتم چی؟! پوریا از پشت زیر گوشم گفت: ـ من میگیرمت، نترس! پس با اطمینان خاطر تکیه دادم و با شادی گفتم: ـ هل بده پس! بالاتر...بالاتر پوریا!...وااای...چقدر خوبه! اون روز برام یکی از بهترین روزایی بود که پوریا برام رقم زده بود و از اونجا بودن واقعا لذت میبردم... -
Arila عکس نمایه خود را تغییر داد
-
ویانا
-
نمکدون
-
Arila عضو سایت گردید
-
هدا
-
شیشه
- 156 پاسخ
-
- 1
-
-
mehraz عضو سایت گردید