تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
هانیه پروین شروع به دنبال کردن mbashrystaysh کرد
-
-
سه قهرمان افسانه ای:ظهور سه قلو های تاریکی ، نویسنده ستایش مباشری ،ژانر:فانتزی وما جراجویی...
این داستان در موردسه دختر نوجوانی برای تعطیلات راهی جنگل می شوند، اما یک شب صدای ناقوسی ناشناس در دل تاریکی می پیچد ناگهان زمین زیر پایشان با نور جادویی شکافته می شود. آنها خود را در سرزمینی می یابند که قوانینش با دنیای انسان ها فرق دارد؛جایی پر از جادو، سایه ها و خطر هایی که حتی' در خواب هم ندیده بودن...
-
mbashrystaysh عضو سایت گردید
- امروز
-
رمان مادمازل جیزل | M.L.CARMEN کاربر انجمن نودهشتیا
" مادمازل جیزل " ~ پارت صد و پانزده دیگر وقت را معطل نکرده و از پلهی کوچک درشکه بالا رفته و روی صندلی قهوهای رنگش نشست. آنتوان نیز رو به او نشست. درشکهچی بدون اینکه آنتوان چیزی بگوید، با هی آرامی به راه افتاد. هیچ صدایی بین آنها رد و بدل نمیشد و تنها صدایی که سکوت بین آنها را میشکست، صدای برخورد سم اسبهای درشکه بر روی زمین بود. جیزل، کمی این دست و آن دست کرد. هر دو دستش را کنار خود روی صندلی چسابنده و کمی به جلو خم شده بود و از پنجره بیرون را تماشا میکرد. حقیقتا بیرون از درشکه هیچ چیز جالبی نداشت. همهچیز تاریک بود و فقط ساختمانهای بی رنگ و رو را میدید که به سرعت از کنارشان میگذشتند اما هر دوی آنها به بیرون نگاه میکردند؛ گویی چیز دیدنی وجود دارد که نظرشان را جلب کرده باشد. یا شاید هم دیدن آن ساختمانهای وارفته بهتر از فضای معذب کنندهی درون اتاق درشکه بود. هر لحظه تا توک زبانش میآمد که بپرسد چرا دوباره در کارهایش دخالت کرده و نگذاشته بود عضو محفل بشود. شاید هنوز یک دختر جوان باشد که چیز زیادی نمیدانست اما حداقل آنقدر میفهمید که بخواهد تصمیم بگیرد عضو آن محفل بشود یا که خیر! هر لحظه که میخواست دهان بگشاید و از او بپرسد با نگاه سرد و بیروح آنتوان مواجه میشد که به بیرون خیره شده بود و همین دست و پایش را برای سخن گفتن میبست. در همین فکرها غرق بود. گهگاهی خودش را سرزنش میکرد و میگفت که باید همانجا با آنتوان مخالفت میکرد؛ لحظهی بعد تصمیم میگرفت اکنون با او سخن بگوید و یک ثانیه بعد دلخوریاش برطرف میشد زیرا آنتوان اجازه ورود او را به محفل صادر کرده بود. این مرد، روح و روان او را بدون اینکه بخواهد، بر هم زده بود. - از کتاب لذت میبرید؟ این آنتوان بود که بالاخره زبان گشاییده و آن سکوت کذایی و افکار بلند جیزل را بر هم زده بود. جیزل، نگاهش را به او داد اما آنتوان همچنان به بیرون از پنجره نگاه میکرد. داشت درباره کتابی که به او داده بود تا بتواند منتقد آن باشد، سخن میگفت. - خیر موسیو! آنتوان نگاهش را که تا کنون سرد به بیرون خیره شده بود به او داد. ابروهایش بالا رفته و پوزخند متعجبی بر لب داشت. - منظورتان چیست؟! با چشمانی گشاد شده و سری که اکنون کج شده و ابروهایی بالا رفته از او پرسید. - متاسفانه هنوز آن را نخواندهام که بخواهم از آن لذت ببرم. گردن آنتوان با شنیدن هر کلمه بیشتر صاف شده و به حالت اولیهاش باز میگشت. ابروهایش بر سر جای خود برگشته بودند و پوزخندی پاک شده بود. دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داده و به او نگاه کرد. خیالش آسوده شده بود. فکر نمیکرد کسی بخواهد از کتابش ایراد بگیرد و با شنیدن سخن جیزل و بد برداشت کردن از آن، متعجب شده بود. - شما امان ندادید تا به شما بگویم که من فقط یک دانشجوی عادی هستم، نمیتوانم منتقد چنین کتاب ارزشمندی بشوم. آنتوان با لبهای جمع شده، سر تکان داد. - اگر فقط یک دانشجوی عادی هستید پس برای چه میخواستید در محفل نامنویسی کنید؟ یا طعنه گفته بود. چشمانش باریک شده و با دقت به او نگاه میکرد. - من... مکث کرد. چرا در مقابل این مرد تلاش میکرد سخنانش را قبل از بیان مزهمزه کند؟ چرا انقدر در مقابل او خنگ به نظر میرسید؟ چیزی که مطمئن بود، نبود! - من یک دانشجوی عادی هستم اما در این جامعه زندگی میکنم؛ فکر نمیکنم برای فهمیدن اینکه در زندگیهایمان چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است نیازی باشد انسان نخبه باشد یا از سطح هوش بالایی برخوردار باشد، گاهی اوقات یک کودک ممکن است از یک سیاستمدار بهتر اوضاع جامعه را درک کند. بدون مکث گفت. نمیخواست مکث کند که تمامی افکارش بر هم بریزد و یک صدا از ته اعماق مغزش به او دستور بدهد تا سکوت کرده و چیزی نگوید. درست بود که از این مرد تحصیلات کمتری داشت اما این دلیل نمیشد که نتواند نظر خودش را بیان کند و افکار خودش را در زندان سرش پنهان کند که شاید به مزاج بعضیها خوش نیایند!
-
داستان نفسگیر | زهرا کاربر انجمن نودهشتیا
رادان در آستانهی در ایستاده بود. نور کمرنگ چراغ خواب، نیمهی صورتش را روشن کرده بود. نگاهش روی نیلوفر و کودکی که در آغوشش خوابیده بود، مکث کرد. چیزی در چهرهی زن بود که نمیتوانست انکار کند: آن غم عمیق، آن سکوت فروخورده، و عشقی که با تمام شکستگیهایش میدرخشید. برای لحظهای دلش لرزید. انگار این زن، با تمام زخمها و سایههایی که از گذشته به دوش میکشید، قویتر از آن چیزی بود که تصور میکرد. اما لرزشی که در دلش افتاد، به زبان نیامد. عادت کرده بود سکوت کند و فاصله بگیرد. نیلوفر، که حس سنگینی نگاهش را فهمیده بود، سرش را بلند کرد. نگاهشان برای لحظه های در هم گره خورد. لبخند خستهای زد، چشمهایش سرخ بود، اما در آغوشش آرامشی برای آلا ساخته بود که حتی رادان را مبهوت میکرد. رادان آرام جلو آمد، انگار از تصور چیزی میترسید. کنار گهواره نشست و برای اولین بار بیصدا گفت: - خسته شدی... صدایش آرام بود، اما به گوش نیلوفر غریب آمد. پاسخی نداد. فقط نگاهش را به آلا دوخت و کودک را نوازش کرد. دست رادان برای لحظهای جلو رفت، صورت نیلوفر را لمس کرد. لمسش سرد بود، پر از حسرتی که دیر رسیده بود. نیلوفر بیحرکت ماند؛ قلبش تندتر زد، اما نه از شوق. حس کرد دیواری که میانشان کشیده شده، حتی با این نوازش هم فرو نمیریزد. رادان چیزی نگفت. همانطور که به او نگاه میکرد، در دلش چیزی شبیه عشق جوانه زد، اما این عشق، زخمی بود، خسته، دیرهنگام. نیلوفر آهسته گفت: - دیر شده... کلماتش آرام، اما سنگین بودند. رادان حرفی برای گفتن نداشت. فقط نگاهش پر از چیزی شد که خودش هم نمیدانست حسرت است یا شرم. لحظههای طولانی در سکوت گذشت. صدای نفسهای آلا، تنها صدایی بود که بینشان جریان داشت. رادان دستش را عقب کشید و عقب نشست. نگاهش را از او نگرفت، اما دیگر جلو نیامد. نیلوفر هم چیزی نگفت. بینشان فاصلههای بود که با هیچ عشقی پر نمیشد.
-
نبات عضو سایت گردید
-
درخواست جلد نفسگیر | زهرا کاربر انجمن نودهشتیا
@ماسو بعد از ارسال عکس، رسیدگی کنید جانم
- هپ با ضریب ۷
- هپ با ضریب ۵
- مشاعره با اسم دختر🩷
- مشاعره با اسم پسر🩵
-
مشاعره با اسم شهر و کشور
دانمارک
- دیروز
-
داستان سایه سنگین از الناز سلمانی کاربر انجمن نودهشتیا منتشر شد!
🚨✨ اطلاعیه ویژه انجمن نویسندگان نودهشتیا ✨🚨 📖 داستان جدید منتشر شد! 🔥 «سایه سنگین» 🔥 ✍️ نویسنده: @Alen یکی از داستاننویسهای برجسته نودهشتیا 🎭 ژانر: اجتماعی، تراژدی 📄 تعداد صفحات: ۴۷ 🌹✨ خلاصه: 🕯️... آیا اینبار میتواند آزاد شود؟ یا باز هم در تاریکی فرو خواهد رفت؟ 📌 قسمتی از متن: « …تا آن روز، روزی که مادرش با مردی آمد؛ مردی با چشمان عسلی و موهای کمپشت، یک غریبه!» 🔗 برای مطالعه کامل اثر، از لینک زیر وارد بشید: https://98ia-shop.ir/2025/08/30/دانلود-داستان-سایه-سنگین-از-الناز-سلما/ 📚💫 حمایت از نویسندگان = درخشش بیشتر قلمهای نودهشتیا!
-
درخواست جلد نفسگیر | زهرا کاربر انجمن نودهشتیا
سلام وقت بخیر عکس یک در یک باکیفیت ارسال کنید جانم
- قصه صوتی هزار و یک شب | دنیا کاربر انجمن نودهشتیا
-
اتاق مسابقه | قلم برق آسا
سلام دخترای ماورا ✨ بریم سراغ اعلام نتایج💛✨ ببخشید که دیر شد تا بیام نتیجه رو بگم، میدونم خیلی صبر کردین، دیگه زیاد سرتونو درد نمیارم و مستقیم میریم سر اصل مطلب🧚🏻♀️ بچهها من با مشورت از یک فرد دانا، تونستم سه نفر برگزیده رو انتخاب کنم😍✨ قبل از معرفی باید بگم واقعاً همهتون ترکوندین، هر بار با نوشتههاتون منو سورپرایز میکنین و کلی ذوق میکنم👏💯 🔮 برگزیدهها🔮 1️⃣ @هانیه پروین → بخاطر تصویرسازی قوی و فضاسازی که خیلی زنده و ترسناک بود. 2️⃣ @سایان → بخاطر خلاقیت بالا و پایان غافلگیرکنندهای که همهمون رو شوکه کرد. 3️⃣ @Amata → بخاطر قلم روان و داستانی که هیجان رو تا آخرین خط نگه داشت. به هرسه تبریک میگم و به همهی شما هم دستمریزاد میگم چون واقعاً سطح کارا عالی بود✨ 🎖 جوایز مسابقه قلم برقآسا 🎖 🏆 نفر اول → 500 امتیاز مدال 🥇 اگه قبلاً نداشته باشی، دریافتش میکنی، میتونی ازم یک کاور طراحی تقویم برای رمانت بخوای 🎨 🥈 نفر دوم → 400 امتیاز ✨ اگه مدال نداشته باشی، یه مدال 🥈 هم بهت داده میشه و میتونی بخوای یه کاور اختصاصی برات طراحی کنم 🎁 🥉 نفر سوم →300 امتیاز ✨ اگه مدال نداشته باشی، یه مدال 🥉 هم بهت داده میشه مکان درخواست طراحی کاور تقویم هم داری 🌟 بقیه عزیزان →هرکسی که توی این دور شرکت کرده، 100 امتیاز تقدیر دریافت میکنه، چون برام ارزشمنده که وقت گذاشتین و نوشتین💖 و کسایی که مسابقه شرکت نکردن امتیاز مرحله قبلشون رو از دست میدم🥲 ومسابقهی بعدی رو شنبه یا یکشنبه براتون میذارم، پس آماده باشین که قراره دوباره بدرخشین! @QAZAL @Taraneh @shirin_s @Amata @Mahsa_zbp4 @ملک المتکلمین @سایان @عسل @هانیه پروین @raha @S.Tagizadeh @سایه مولوی @آتناملازاده
-
رمان النا و سایههای بیپایان | pen lady کاربر انجمن نودهشتیا
احمد، عموی آریا، پشت سیستم نشست و با اخم مشغول شد. آریا نیز به آنها ملحق شد، فیلمها را یکییکی نگاه و سپس رد کردند تا اینکه مرد سریع گفت: - برگرد... برگرد فیلم قبلی. احمد ویدیوی قبلی را بخش کرد. آنها با دقت نگاه کردند که دخترک را یافتند. آرامآرام قدم برمیداشت و بهطرف ورودی دانشگاه میرفت و به اطرافش نگاه میکرد، سپس از دانشگاه خارج شد. پدرش وایی گفت و خواست از اتاق رئیس خارج شود که احد صدایش زد: - صبر کنید تا منم همراهتون بیام. و بعد رو به برادرش کرد و همانطور که بهسمت در اتاق میرفت، گفت: - حواست به اینجا باشه. و رفت. آریا با نگاهش آنها را بدرقه کرد و سپس با خداحافظی از عمویش خود نیز سریعاً بهسمت ماشینش رفت؛ دیرش شدهبود و باید قبل رفتن به رستوران به خانه رفته و دوشی میگرفت. سوار ماشینش شد و به موزیکِ ملایمی که از سیستم ماشین بخش شد، گوش داد. با خونسردی شروع به راندن ماشین کرد، اندکی گذشت که چشمش به گوشهی خیابان خورد. سه پسر را دید که بیشرمانه میخندیدند و دختر بچهای را اذیت میکردند. کمی که نزدیکتر شد، متوجه شد که او دختربچه نیست؛ بلکه همان دختر عجیب و غریب بود که به اصطلاح گم شده. وقتی که صورت ترسیده و گریان دخترک را دید به سرعت ماشین را گوشهی خیابان پارک کرد و بهسمتش دوید. دخترک بیصدا گریه میکرد و حتی جیغ هم نمیکشید تا دیگران را از احوالش آگاه کند. پسری کوتاه قد قصد داشت دست النای رنگپریده را بگیرد که آریا یقهش را از پشت کشید و وقتی پسرک به او نگاه کرد، آریا محکم با مشت بر فکش کوبید. پسرک با آخی بلند نقش بر زمین شد و آریا با لگدی محکم بر شکم پسری دیگر، او را نیز از دخترک دور کرد. پسر سوم دست در جیبش کرد و زمانی که آریا خواست او را هم زیر مشتهایش بگیرد، فردی از پشت گلویش را محکم گرفت و پسری که دست در جیبش کردهبود، چاقویی بیرون آورد و آن را در بازوی آریا فرو برد. صورت آریا در هم رفت و آخش بلند شد، اما سریع دستش از پشت بند گردن پسرک کرد و با خم شدن بهسمت جلو پسرک را با ملق به جلو پرت کرد. پسرک فریادی زد که دوستانش سریع او را بلند کرده و فرار کردند. آریا با اخم بازویش را که خون از آن سرازیر بود، گرفت و آرامآرام چاقو را از آن خارج کرد که از دردش هیسی گفت. ناگهان حواسش به دخترک جلب شد، اویی که ترسیده و نفسنفسزنان عقب میرفت و چشمش به زخم آریا دوختهشدهبود. در شوک فرو رفتهبود و پلکهایش مدام روی هم میافتاد، به گونهای که انگار دارد از حال میرود. آریا گامی به طرفش برداشت که او با چشمانی گرد شده، زمزمه کرد: - نه! متعجب نگاهش کرد و مسالمتآمیز دستش را بهسمتش گرفت و گفت: - باشه هر چی تو بگی... بیا میریم پیش پدرت. دخترک نگاهش کرد و مثل بچهها هجیکنان گفت: - با... بام... با... با. آریا سری تکان داد و با پوشاندن زخمش توسط دستش، گفت: - آره، بابات... بیا بریم. دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد و عقبتر رفت.
-
رمان النا و سایههای بیپایان | pen lady کاربر انجمن نودهشتیا
بعد از چند دقیقه دانشگاه در سکوت فرو رفت، بعضیها به کلاسها رفته و بعضیهای دیگر از دانشگاه خارج شدند و او حیران از این طرف به آن طرف محوطهی خالی از هر کسی میرفت تا پدرش را پیدا کند. *** روی صندلی چرم اتاق نشسته و منتظر به پدرش نگاه میکرد، اما پدرش با اخم سرش را در مانیتور کامپیوتر فرو برده و چیزی نمیگفت. بیحوصله نگاهی به ساعت مچیاش انداخت، دیرش شدهبود و پدرش ول کن معامله نبود. گلویش را با چند سرفه صاف کرد و گفت: - احدخان شیفتکاری من تموم شده. چشم غرهای که احد به او رفت دهانش را به کل بست، سرش را از پشت به دیوار تکیه داد و پوفی کشید و به غرغرهای احد گوش داد: - بیکارِ علاف واسه من از شیفتکاری حرف میزنه... مردک بیعرضه از خودکار سنگینتر بلند نکرده الان با سه متر قد برای من وراجی میکنه. لبخندی روی لبش نشست و با بالا انداختن ابروهایش، همانطور که روی صندلی نشسته و سرش را به دیوار تکیه دادهبود، زمزمه کرد: - این ادبیات از شما بعیده آقای امیری! استاد مملکت که اینطور باشه وای به حال بقیه. و باری دیگر چشم غرهی پدرش را به جان خرید. خندهاش گرفته بود، اما به جایش جدی شد و گفت: - بابا دیرم شده نمیخوای کارت رو بگی؟ پدرش دلخور درحالی که خود را با کیبورد مشغول کردهبود، گفت: - داداشت کارت داره بهش زنگ بزن. با تعجب اخمی کرد و همانطور که گوشیاش را از جیبش خارج میکرد تا چکش کند، پرسید: - افشین؟! احد جدی زمزمه کرد: - شایان... حالا هم برو بیرون مزاحمم نشو. آریا که متوجهی دلخوری او شدهبود، نگاهی به عمویش که بیخیال چایی میخورد، انداخت و از جایش برخاست. بهسمت پدرش رفت و با گرفتن سرش بوسهی محکم بر روی پیشانی او نشاند. احد همچنان اخم داشت، اما چشمانش از نرمش دلش میگفت و آریا که زبان چشمان کشیدهی او را بلد بود، لبخندی زد و گفت: - موش بخوردت احد. و قبل از اینکه احد واکنشی نشان دهد، از اتاق خارج شد. لحظهی آخر صدای (کوفت و احد) پدرش را شنید و آرام خندید، اما هنوز قدم اول را برنداشته که پدرِ دخترک عجیبِ کلاسشان را دید که سراسیمه بهسمت دفتر میدوید. وقتی به آریا رسید او را کنار زده و وارد اتاق مدیر شد. احد با دیدن آن مردِ پریشان با تعجب و کنجکاوی از پشت میز بلند شد و بهسمتش رفت و گفت: - آقای آریایی اتفاقی افتاده؟ مرد هراسان و نفسنفسزنان نگاهش را ناامیدانه در اتاق چرخاند و گفت: - دخترم نیست... النا نیست. همه جا رو گشتم نیست... کجا رفته؟ لطفاً دوربینا رو چک کنید، اون نمیتونه تنهایی جایی بره و وارد اجتماع بشه. آریا با حیرت دوباره به اتاق پدرش برگشته و به مرد ترسیده نگاه کرد، از او متعجبتر پدرش بود که سریعاً به عموی آریا گفت: - سریع دوربینا رو چک کن.
-
رمان النا و سایههای بیپایان | pen lady کاربر انجمن نودهشتیا
خاطره نیز برخلاف میلش سکوت کرد، دلش میخواست او را سوالپیچ کند و جواب انواع سوالهایی که در سرش میپیچید را بگیرد، اما النا از ابتدا سکوت کرده و راه را برایش بستهبود. به صندلی تکیه داد و به او که مشغول نوشیدن آبمیوهاش بود، خیره شد. چند دقیقه گذشت و النا در این فکر بود که او به پدرش قول دادهبود چشم به روی سایههایی که قدمقدم به دنبالش بودند، ببندد و قوی باشد؛ اما آن خاطرات تاریک قصد نداشتند لحظهای او را به حال خود رها کنند. خود نیز خسته شدهبود، خسته بود از اینکه هر روز هر لحظه میترسید، ترس تکرار آن روزها. ولی او قول دادهبود به خانوادهاش که شجاع باشد که... که دیگر نترسد! برای همین نفس عمیقی کشید و باری دیگر شهامت خود را جمع کرده و زمزمه کرد: - بریم... کلاس؟ خاطره لبخندی زد و با کمی نگرانی گفت: - عزیزم! دوباره حالت بد نمیشه بریم اونجا ؟ النا همانطور که سرش پایین بود، نگاهش کرد و مظلومانه سرش را برای تایید تکان داد، اما درونش پر از تردید بود. هر دو از جایشان برخاسته و در سکوت بهسمت کلاس به راه افتادند و در کلاس آخرین ردیف را برای نشستن انتخاب کردند. انگار که قبل آمدنشان رئیس دانشگاه، استاد را به دفترش دعوت کرده و شرایط النا را برایش توضیح دادهبود. چون از لحظهی ورود تا انتهای جلسه و خروجش نگاهی به آخر کلاس و دخترک ننداخت. دانشجوها هم سعی در مراعات حال او داشتند، اما بیاختیار چشمانشان بهسمت او میرفت و این شامل حال همهی دانشجوها از جمله آریا و دوستانش هم میشد که مدام به او خیره شده و نظرهایی بین هم رد و بدل میکردند. بالاخره کلاس تمام شد و برخی از دوستان آریا که به شامِ شب دعوت شدهبودند به تکاپو افتادند. خاطره که یکی از آنها بود کمی این پا و آن پا کرد و رو به النا با منمن گفت: - الی؟ راستش من امشب یه جا دعوتم... باید سریع برم خونه. لباسم نخریدم باید سریع یه فکری بکنم برا شب... مجبورم برم خونه. تو که مشکلی نداری؟ سر النا به سرعت بالا آمد و با ترس گفت: - نه... خاطره نه! اینقدر معصومانه گفت که خاطره بیاختیار در آغوشش گرفت و گفت: - قربونت برم که اینقدر مظلومی تو! النا لبخندی کوچک بر لبانش نشاند که دل خاطره گرم گرفت و ادامه داد: - عزیزم من برم فردا میام تا یه عالمه با هم وقت بگذرونیم، باشه؟ و برای اینکه با دیدن چهرهی دَرهَم النا پشیمان نشود، سریع خداحافظی کرد و رفت و او را تنها گذاشت. بقیه نیز سریعسریع از کلاس خارج شدند و او تنها ماند، این تنهایی کمی دلش را گرم کرد. آرام سُر خورد و باری دیگر پشت صندلی جلوییش قایم شد، پاهایش را جمع کرد و با چشمای گرد شدهاش زمزمه کرد: - تو قوی هستی... تو... . ناگهان یادش آمد که پدرش به او گفتهبود بیرون کلاس منتظرش میماند. آرامآرام سرش را از پشت صندلی بالا آورد و نگاهی به اطرافش انداخت؛ وقتی از خالی بودن کلاس مطمئن شد، بهسمت بیرون به راه افتاد تا پدرش را بیابد. وقتی از کلاس خارج شد، با جمعی از دانشجوها مواجه شد که هر کدام به طرفی در رفت و آمد بودند. هینی گفت آرامآرام خود را به دیوار پشتش رساند و به آن چسبید. نگاهش روی صورت تکتک افرادی که از کنارش میگذشتند، میافتاد و رنگش بیشتر میپرید. حرفها، زمزمهها و خندههایشان عرق سردی روی پیشانیش مینشاند و او را به وحشت میانداخت. به سختی به پاهایش تکانی داد و لرزان از کنار دیوار گذر کرد و بدون اینکه مقصدش را بداند، نفسنفس زنان قدم برمیداشت. با خود فکر کرد شاید پدرش در دفتر دانشگاه باشد، ولی او مسیر دفتر مدیر را نمیدانست برای همین دور و اطرافش را میپایید تا پدرش را بیابد.
- قصه صوتی هزار و یک شب | دنیا کاربر انجمن نودهشتیا
-
عسل شروع به دنبال کردن درخواست جلد نفسگیر | زهرا کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
درخواست جلد نفسگیر | زهرا کاربر انجمن نودهشتیا
https://forum.98ia.net/topic/2701-داستان-نفسگیر-زهرا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
-
داستان نفسگیر | زهرا کاربر انجمن نودهشتیا
شبی بود که آلا آرام در گهواره خوابیده بود. صدای نفسهای کوتاه و آرام او مثل موسیقی لطیفی در گوش نیلوفر میپیچید. اما درون خودش غوغایی بود. قدمهایش او را به سمت آینه کشاند. همان آینهای که بارها از آن گریخته بود. ایستاد. نگاه کرد. چهرهای در قاب شیشهای بود که دیگر شبیه او نبود. پوستش رنگ پریده، لبهایش ترک خورده، و چشمهایی که گویی تمام نورشان را از دست داده بودند. جای کبودیهای کهنه هنوز روی مچش سایه انداخته بود. حتی خط باریکی روی گونهاش بود؛ زخمی کوچک اما عمیقتر از هر درد. او به تصویر مقابلش خیره شد، لب زد: - این… من نیستم. یادش افتاد روزی که مادر، لباس خواهرش را به زور بر تنش کرده بود؛ یادش افتاد رادان وقتی مچش را گرفت و گفت «سعی کن بشی.» و حالا آینه گواهی میداد: او دیگر «نیلوفر» نبود. نه دختر گذشته، نه زنی مستقل. فقط بازتابی از دیگری. اشک روی صورتش لغزید. خواست تصویر خودش را لمس کند، اما انگار دستش از پشت شیشه به سایهای خورد که وجود نداشت. در آن لحظه حس کرد حتی آینه هم او را نمیشناسد. آرام زمزمه کرد: - من کجام؟ من کیام؟ پشت سرش، صدای گریهی کوتاه آلا بلند شد. صدایی که او را تکان داد، مثل طنابی که کسی در حال سقوط به آن چنگ بزند. برگشت، به سمت گهواره رفت، و بچه را در آغوش گرفت. لبخندی لرزان روی لبهایش نشست، اما چشمهایش هنوز خیس بودند. درونش دو زن میزیستند: مادری عاشق، و دختری گمشده. وقتی دوباره به آینه نگاه کرد، آلا در بغلش بود. تصویرش کامل شد: زن ناشناسی با کودکی در آغوش. برای اولین بار پذیرفت که شاید خودش دیگر هیچ وقت باز نگردد.
-
داستان نفسگیر | زهرا کاربر انجمن نودهشتیا
ماهها گذشت؛ هر روز سنگینتر از دیروز. نیلوفر در سکوت خانه، با نگاههایی که او را میبلعیدند و با لباسهایی که به تنش بیگانه بودند، روزهایش را پشت سر میگذاشت. اما در دل همان تاریکی، چیزی آرام آرام جان گرفت؛ صدایی خفیف، ضربانی کوچک، حیاتی که به او معنا میداد: آلا. بچه آمد، با گریهای که دیوارهای سرد خانه را شکست. وقتی برای اولین بار او را در آغوش گرفت، انگار بعد از سالها دوباره نفس کشید. نگاهش به صورت کوچکش افتاد؛ صورتی که هیچ قضاوتی نداشت، هیچ توقعی، فقط نیاز به عشق. نیلوفر بوسهای روی پیشانی آلا زد و اشکهایش روی گونهاش لغزید. با خودش گفت: «شاید خدا هنوز منو فراموش نکرده.» اما حتی این معجزه کوچک هم زخمها را پاک نکرد. رادان کنار تخت ایستاده بود، اما نه برای او. نگاهش روی بچه لحظهای نرم شد، اما خیلی زود یخ دوباره در چشمهایش نشست. کلماتش سرد بود: - شبیه اون نیست… و نیلوفر فهمید حتی حضور آلا هم سایهها را پاک نمیکند. شبها، وقتی بچه گریه میکرد، نیلوفر با عشق در آغوشش میگرفت و آرامش میکرد. در همان لحظهها بود که حس میکرد زنده است؛ انگار آلا تنها دلیل ماندنش شده بود. اما درست همانوقت که عشق در آغوشش میجوشید، زخمهایش بیشتر خودش را نشان میدادند: بدنش هنوز کبود بود، دلش پر از ترس، و ذهنش میان گذشته و اکنون، در رفت و برگشت. گاهی، وقتی آلا میخندید، نیلوفر هم لبخند میزد. اما پشت آن لبخند، چشمهایش خالی بود. تناقضی عجیب: زنی که در آغوشش عشق مطلق را داشت، و در قلبش زخمی عمیق را. او مادر شده بود؛ مادرِ آلا. اما خودش؟ نیلوفر هر روز بیشتر از خودش فاصله میگرفت.
- هفته گذشته
-
رمان مادمازل جیزل | M.L.CARMEN کاربر انجمن نودهشتیا
" مادمازل جیزل " ~ پارت صد و چهارده به سیاهی و تاریکی گوشهی اتاق زل زده بود که صدایی او را از افکارش بیرون کشید. - مادمازل، شما برای محفل نامنویسی نمیکنید؟ سرش را بالا آورده و به زنی داد که تا کنون نامها را در برگه مینوشت. بالاخره متوجه حضور او شده بودند. - نمیدانم برای چه نامنویسی میکنید. زن نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد. میدانست که در دل میگفت این همه ساعت در محفل نشسته بوده و حتی نمیداند که آنها برای چه نامنویسی میکنند. البته که او حتی کلمهای سخن نمیگفت و فقط برگههاس جلوی خود را میخواند و به سخنان بقیه افراد گوش میسپرد. - اعضای رسمی محفل را مینویسیم؛ اگر میخواهی عضو محفل بشوی باید نامت را بنویسی. از جای برخواست و به سوی میز رفت. اکنون همه به او نگاه میکردند و منتظر بودند که ببینند او یک خائن است یا خیر! چشمان ریز و نگاههای کنجکاو آنها را میدید. - من برگهی شناسایی به همراه ندارم و... - چون ژنرال لامارک شما را به محفل دعوت کرده نیازی به برگهی شناسایی نیست. زن بیحوصله گفت. فقط میخواست هر چه سریعتر نامنویسی را به پایان برساند. - پس نامم را بنویسی... صدایی که از پشت سرش بلند شد، باعث شد سکوت کند و ادامهی حرفش را بخورد. - نیازی نیست نام او را بنویسید. همه از جمله خود او به سوی آنتوان که پشت سرش ایستاده و این حرف را زده بود، بازگشتند. آنتوان پالتویش را پوشیده و کلاهش را بر سد گذاشته بود. - چرا نباید بنویسم... زن گفت اما دوباره آنتوان او را ساکت کرد. - زیرا نیازی نیست نام او به عنوان یکی از اعضای رسمی محفل نوشته شود؛ او هنوز سنی ندارد که بخواهد عضو یک محفل بشود. جیزل، با ناراحتی به او نگاه کرد. او واقعا دلش میخواست عضو این محفل بشود؛ نه یک عضو دروغین که گهگاهی میآمد و در سکوت مینشست و سپس میرفت. میخواست هر روز در این محفا باشد، به آنها کمک کند و در بحثها شرکت کند. نمیدانست چرا آنتوان با او اینگونه رفتار میکرد. - میدانید که در این صورت او دیگر نمیتواند وارد محفل بشود؟ زن عصبی به آنتوان گفت. آنتوان بدون اینکه حتی نیم نگاهی به او بیاندازد، کلاه جیزل را از روی میز برداشته و به دست او داد. جیزل با اکراه کلاه را گرفت و پشتش را به او کرد. میخواست به زن بگوید که نامش را بنویسد. از اینکه دیگر نتواند وارد محفل شود، مضطرب شده بود؛ نمیدانست چرا اما هر روز برای ورود به محفل لحظه شماری میکرد. - مادمازل... و دوباره صدای آنتوان و ساکت شدن او! - و این را چه کسی معین میکند؟ شما؟ آنتوان با تمسخر گفت. صدای پوزخندش را میتوانست بشنود. - نام او را نمینویسید و او میتواند همچنان مانند یک عضو رسمی در محفل رفت و آمد کند. مکثی کرد. همانطور که آستین پالتوی جیزل را میگرفت، خطاب به افراد محفل، ادامه داد: - اگر ببینم نام او را نوشتهاید، همهی افراو محفا تعویض میشوند. با تهدید گفت. صدایی از هیچکس در نیامد. آنتوان آرام آستین او را کشیده و جیزل نیز بدون مخالفت به دنبال او به راه افتاد. قبل از اینکه از درب کافه خارج شوند، صدای دوشس ژاکلین را شنید که خطاب به افراد کافه میگفن: - گویی برادرم دیوانه شده! برادرم! دوشس ژاکلین اکنون آنتوان را برادر دیوانهی خود خوانده بود؟ هر دو از درب کافه خارج شدند. - کجا میروید موسیو؟ آنتوان پاسخش را نداد تا زمانی که به درشکهی شخصیاش رسیدند. متعجب به او نگاه کرد. هنوز ساعت سه نیمه شب بود و یک ساعت به پایان محفل مانده بود. - هنوز محفل پایان نیا... - دیگر چیز جالبی برای شنیدن نبود که بخواهیم وقت خود را برایش تلف کنیم؛ سوار شو دخترک! و دوباره او تیدیل به دخترک شده بود.
-
رمان مادمازل جیزل | M.L.CARMEN کاربر انجمن نودهشتیا
" مادمازل جیزل " ~ پارت صد و سیزده حتی همان لحظات اندکی هم که گهگاهی به آنجا نگاه میکردند فقط برای حضور پر نور و درخشان دوشس ژاکلین بود. گویی هنگامی که دوشس ژاکلین در محفل قرار نداشت، آن پیانو نیز وجود نداشت. تمامی موسیقی دلنواز سالن به یکباره از بین میرفت. نگاه خیرهاش به او، باعث شد دوشس سرش را بالا آورده و نگاهی به او بیاندازد. همانطور که سرش را روی میز گذاشته بود، نگاه بیتفاوتش را به جیزل دوخت. - چیزی روی صورتم میبینید؟ با صدای آرام و سردی گفت. نمیدانست چرا اما با دیدن نگاه او به خودش قلبش به تپش افتاده بود و کنترلش را از دست داده بود. به سرعت با نشانهی خیر تکان داد. حتی نتوانست زبان بگشاید و چیزی بگوید، فقط سرش را به چپ و راست تکان داده و نگاهش را از او گرفته بود. نگاه سرد و کلام بیتفاوت او، جیزل را هول کرده بود. کمکم همه از پشت میزها بلند شده و روانهی میزی میشدند که دو نفر، یک زن و یک مرد پشت آن نشسته بودند. افراد حاظر در محفل دور میز جمع شده و صدای صحبتشان فضای کافه را پر کرده بود. یکی یکی نام خود را به مرد گفته و برگهی شناسایی به او میدادند و زن نیز نامهای آنها را در برگهی بلندی با مرکب مشکی مینوشت. کنجکاو شده بود. میخواست بداند آنجا چهخبر شده است؛ چرا همه به یکباره محفل را ترک کرده و پشت آن میز جمع شدهاند اما ژنرال لامارک ساعتهای پیش رفته بود و موسیو آنتوان نیز در گوشهای مشغول صحبت با دوشس ژاکلین بود و از هیچکدام نمیتوانست سوالش را بپرسد. کمی از آن فاصلهی دور و در جایی که از همان اول نشسته بود سرک کشید تا بتواند چیزی از محتوای برگه بفهمد اما نتوانست. سر و صدای اطراف میز آنقدر بلند بود که هیچ صدای دیگری به گوشش نمیرسید. حتی در آنجا و زمانی که محفل پایان یافته بود هم هنوز افرادی مشغول بحث و جدل با یکدیگر بودند. حتی در این محفل نیز که همه گرد هم آمده بودند تا بر سر یک چیز متحد شوند هم اختلاف نظر بیداد میکرد. گهگاهی آنقدر بحث بالا میگرفت که مجبور بودند در میان افراد قرار بگیرند که مبادادبه یکدیگر حملهور شوند. اما او متوجه شده بود که در جامعهای زندگی میکند که عدهای گاهی اشتباهی میکردند، این افراد گاهی در سکوت اشتباه خود را پذیرفته و گاهی نیز تجربه حقیقت را بر سرشان میزد؛ این افراد بعد از گذشت زمان کوتاهی یا حتی زمان طولانی با تفکرات خود کنار آمده و کمکم به سوی افرادی که حقیقت را میگویند رهنمون میشدند؛ در کنار این افراد نیز، یک گروه دیگر وجود داشت. این گروه اشتباه را پشت اشتباه میپذیرفتند و به سوی آن میرفتند. گهگاهی پیش میآمد بعضیهایشان مانند گروه اول بپذیرند که اشتباه میکردهاند اما با این تقاوت که دلیل اشتباهشان را به چیزهای بیرونی ربط میدادند. بیشتر اوقات باقی مردم را مشکل میدانستند و میگفتند که مقصر آنها بودهاند. زیرا خبرهای اشتباه را منتشر کردهاند و اینها نیز اشتباه پیش رفتهاند؛ اما گروهی که از اینها هم حتی بدتر بودند آن گروه کذایی بودند که اشتباه خود را نمیپذیرفتند. اینها حتی دلیل خود را به عوامل بیرونی هم ربط نمیدادند؛ فقط میگفتند شما اشتباه میکنید و ما راه درست را پیش رفتهایم. آنقدر این را تکرار میکردند که کمکم برایشان تبدیل به عادت میشد. تفاوتی نداشت چه بشود و چه کار کنند، حتی اگر سرنوشت یک بشریت را به تباهی بکشانند هم بیتفاوت از کنارشان گذشته و با خود میگفتند که از این بهتر نمیشود؛ آفرین به خودمان که این کار را کردیم! اما او پی برده بود هنگامی که همه یک چیز را میپذیرند بنا بر درست بودن آن نیست بلکه آنها کسانی هستند که در گودال نادانی و پذیرفتن اشتباهات غرق شدهاند. در این مقطع افتخار آن نیست که شبیه به دیگران بشوی تا پذیرفته بشوی. بلکه او میجنگید با تمام وجود تا به آنها راه درست را بفهماند. حتی اگر سالیان سال طول میکشید به آنها میفهماند که راه درست چه است؛ میخواهند قبول کنند یا میخواهند به نادانی خود ادامه دهند و اشتباه را واقعیت در نظر بگیرند برایش تفاوتی نداشت در هر صورت او حقیقت را در پیش گرفته و جویای واقعیتی درست میشد.
-
رمان مادمازل جیزل | M.L.CARMEN کاربر انجمن نودهشتیا
" مادمازل جیزل " ~ پارت صد و دوازده جیزل همانجا ماند و رفتن او را تماشا کرد. این مرد یک روز کاری میکرد که او طوری سردرگم بشود که دیگر حتی نخواهد یک ثانیه هم او را ببیند و روز دیگر میآمد او را از آن سردرگمی و چالهای که خودش او را در آن انداخته بود، در میآورد. امروز خیلی ناگهانی تصمیم گرفته بود او را مادمازل خطاب کند و پالتو را برایش بیاورد که مبادا سرما بخورد و حرفهایی به او بزند که بخواهد با آنها زندگیاش را سد و سامان بدهد؛ برعکس آن روزی که جلوی همه او را آنطور جلوی خکو گذاشته و هر لحظه بیشتر او را اذیت میکرد. مائل و لیدیا به او رسیده بودند. کنارش ایستادند. - چهشده جیزل؟ مائل پرسید. جیزل، نگاهش را به او دوخت. - چیزی نیست، برویم. لیدیا تکان نخورد. - جیزل، من میخواهم به خانه بروم، نمیخواهم دوباره به آنجا بیایم. با انزجار به درب روی هم افتادهی کافه نگاهی انداخت و کمی خودش را جمع کرد. بالاخره مائل پالتو را به او داده بود و لیدیا خودش را در آن پیچانده بود. - من هم با او میروم. مائل گفت. برای هر دو سر تکان داد. میخواست با آنها برود اما نمیتوانست با لیدیا در یک درشکه بنشیند و مسیر یکسانی را طی کند. مطمئن بود اگر با آنها میرفت، شباش حتی از الان هم بدتر میشد و دیگر تا صبح نمیتوانست چشم روی هم بگذارد. مائل و لیدیا به سوی درشکهی مائل رفته و سوار شدند و پس از چند ثانیه درشکه به راه افتاد. کمی درشکهی در حال حرکت را نگاه کرده و سپس وارد کافه شد و درب را روی هم گذاشت. محفل شروع شده بود و دوباره میزها به یکدیگر چسبیده بودند. نگاهش را روی میزها چرخاند تا جای خالی برای خود پیدا کند. به غیر از یک صندلی خالی میان آنتوان و ژاکلین جای دیگری باقی نمانده بود. کمی جلوی در ایستاد. دودل بود که برود و آنجا بنشیند یا همان مسیر آمده را برگردد اما با فکر به اینکه درشکهچیِ مادر ایزابلا تا ساعت چهار صبح به دنبالش نمیآمد، با قدمهایی آرام به سوی میز رفته و روی صندلی نشست. به محض نشستن، آنتوان بدون اینکه به او نگاه کند، چند برگه جلوی او گذاشت. نگاهش را روی میز چرخاند. همه مشغول خواندن آن چند برگه بودند. قسمتی از یک کتاب سانسور شدهی دیگر که قصد داشتند امروز آن را بررسی کنند. آنتوان شمعی جلوی او گذاشت. آرام شروع به خواندن کرد اما ذهنش اصلا در آنجا نبود و هول محور لیدیا و جکسون میگذشت. در دلش آرزو میکرد که ای کاش جکسون اکنون اینجا بود تا میتوانست شخصا با او سخن بگوید و همهچیز را رفع کند. اما چه میشد اگر لیدیا درست میگفت؟ اگر جکسون سخنان او را قبول میکرد چه؟ صدای شخصی بلند شده و همه مشغول بررسی کتاب شدند. در میان هیاهویی که دوباره به وجود آمده بود، ژنزال لامارک، بیسر و صدا از روی صندلیاش بلند شد. برگههای زیادی که تا کنون جلوی رویش گذاشته بودند را زیر بغل زد. اشارهای به آنتوان کرد. - میروم تا جایی و میآیم. آرام زمزمه کرده و آنتوان سر تکان داد و دوباره مشغول خواندن برگههای روبهرویش شد. سرش را آرام بالا گرفته و زیرچشمی به دوشس ژاکلین نگاه کرد. بیحوصله و لبهایی آویزان به برگههای جلویش نگاه میکرد. میتوانست شرط ببندد که حتی یک کلمه از آنها را هم نمیفهمید و فقط نگاهش به آنها بود. مشخص بود که از ماندن در این محفل اصلا خوشش نمیآید و حتی سعی نمیکرد که این را پنهان کند. هر لحظهای که یک نفر بلند شده و چیزی میگفت، دوشس یا پشت چشم نازک میکرد و یا زیر لب فحشی نثار او میکرد و خودش را مشغول کاری میکرد. هر بار که از او میخواستند پیانو را ترک کند و به محفل بپیوندد، با اکراه بلند شده و تا پایان محفا و زمانی که دوباره پشت پیانو مینشست حتی یک کلمه هم سخن نمیگفت. تنها گاهی اوقات با ژنرال لامارک یا آنتوان چند کلمه سخن گفته و سپس دوباره ساکت میشد. گویی تنها چیزی که در اینجا نظرش را جلب میکرد، پیانوی گوشهی کافه بود. آن فضای تنگ و تاریک که به غیر از او هیچکس به سمتش نمیرفت و اگر روزی او نمیآمد، هیچکس به آن گوشه حتی توجهای هم نمیکرد.
-
درخواست انتشار رمان مُلک نیاز | دنیا کاربر انجمن نودهشتیا
ورد ندارم وگرنه به تو نمی گفتم بعدش همین طوری منتشر می کردن
-
رمان النا و سایههای بیپایان | pen lady کاربر انجمن نودهشتیا
خاطره با ناز خندید که چال گونهی کوچکی یک طرف لپش ایجاد شد. - عزیزم... چه اسم قشنگی! منم خاطرهم خوشبختم از آشنایی با تو. خاطره! این نام زیبا لرزی به تن نحیفش میانداخت، او این نام زیبا و دلنشین را دوست نداشت. خاطره! این کلمه ناراحتش میکرد و باعث میشد یاد خاطرههایش بیوفتد. سرش را به سمت چپ و راست تکان داد و زمزمه کرد: - نهنه... . خاطره با تعجب نگاهش کرد، دست را روی شانههای او قرار و خواست آرامش کند، اما او به شدت خاطره را پس زد و عقب رفت. صورتش به طرز عجیبی سرخ شده و انگار شوکعصبی به او وارد شدهبود. اشکهایش بدون کنترلش میریخت و زمزمهوار میگفت: - نه... خاطره نه... خاطره نه... . دخترک از حالات عجیب النا ترسیده و سعی میکرد کمکم به او نزدیک شود تا او را بگیرد، در همین حال میگفت: - باشه هر چی تو بگی، خاطره نه هر چی دلت میخواد صدام کن. اما النا سخنهایش را نمیشنید، سرش را به شدت تکان میداد و با پنجههای کوچکش موهایش را چنگ میزد. خاطره به گریه افتادهبود، کسی آنجا نبود تا از او کمک بخواهد و اشکهایش بیگدار میریخت. در مسئولیتی که قبول کرده، ماندهبود و به اطرافش نگاهی میکرد تا اگر کسی از آنجا رد شد، از او کمک بخواهد. النا نفسهای بلند و عمیقی میکشید بهطوری که گلویش خرخر صدا میداد. انگار که در حال خفه شدن، بود. دستش را محکم بند گلو و سی*ن*هاش کرده و چشمانش گرد شدهبود. خاطره ترسیده جیغی کشید و سیلی محکم بر گوش النا کوبید تا به شوک عصبی او خاتمه دهد و همینگونه هم شد. چون چند ثانیه بعد دخترک بیحالی روی زمین افتاده و نفسهایش کمکم ریتم منظمی به خود گرفت. خاطره با گریه روی زمین کنار او نشست و سعی کرد او را بلند کند، النا با بیحالی چشمانش را باز کرد و با او نگاه کرد. دوست جدیدش او را در آغوش گرفت و با پشیمانی گفت: - ببخشید النا، ببخشید که زدم تو گوشت. النا اما بیحالتر از آن بود که جوابش را بدهد، برای همین چشمانش را بست و خود را در آغوش او رها کرد. حدود ده دقیقهای گذشت که هم اندکی توان و انرژی به تن بیجان النا بازگشت و هم گریهی خاطره بند آمد. خاطره به النا کمک کرد از جا برخیزد و سپس به سمت سلف به راه افتاد. در آنجا النا را روی صندلی نشاند و برایش آبمیوهای گرفت و به خوردش داد، وقتی حال النا بهتر شد با ناراحتی گفت: - الی منو ترسوندی دختر. النا اما ساکت و سر به زير چیزی نگفت.