رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. https://uupload.ir/view/پایان_جلد_اول_6r34.mp3/💕 از اینکه ما را در گوش سپردن به قصه های زیبا و طنین انداز هزار و یک شب همراهی کردید، از شما سپاس گزاریم💖
  3. سلام دخترای ماورا ✨ بریم سراغ اعلام نتایج💛✨ ببخشید که دیر شد تا بیام نتیجه رو بگم، می‌دونم خیلی صبر کردین، دیگه زیاد سرتونو درد نمیارم و مستقیم میریم سر اصل مطلب🧚🏻‍♀️ بچه‌ها من با مشورت از یک فرد دانا، تونستم سه نفر برگزیده رو انتخاب کنم😍✨ قبل از معرفی باید بگم واقعاً همه‌تون ترکوندین، هر بار با نوشته‌هاتون منو سورپرایز می‌کنین و کلی ذوق می‌کنم👏💯 🔮 برگزیده‌ها🔮 1️⃣ @هانیه پروین → بخاطر تصویرسازی قوی و فضاسازی که خیلی زنده و ترسناک بود. 2️⃣ @سایان → بخاطر خلاقیت بالا و پایان غافلگیرکننده‌ای که همه‌مون رو شوکه کرد. 3️⃣ @Amata → بخاطر قلم روان و داستانی که هیجان رو تا آخرین خط نگه داشت. به هرسه تبریک میگم و به همه‌ی شما هم دست‌مریزاد میگم چون واقعاً سطح کارا عالی بود✨ 🎖 جوایز مسابقه قلم برق‌آسا 🎖 🏆 نفر اول → 500 امتیاز مدال 🥇 اگه قبلاً نداشته باشی، دریافتش می‌کنی، می‌تونی ازم یک کاور طراحی تقویم برای رمانت بخوای 🎨 🥈 نفر دوم → 400 امتیاز ✨ اگه مدال نداشته باشی، یه مدال 🥈 هم بهت داده میشه و می‌تونی بخوای یه کاور اختصاصی برات طراحی کنم 🎁 🥉 نفر سوم →300 امتیاز ✨ اگه مدال نداشته باشی، یه مدال 🥉 هم بهت داده میشه مکان درخواست طراحی کاور تقویم هم داری 🌟 بقیه عزیزان →هرکسی که توی این دور شرکت کرده، 100 امتیاز تقدیر دریافت می‌کنه، چون برام ارزشمنده که وقت گذاشتین و نوشتین💖 و کسایی که مسابقه شرکت نکردن امتیاز مرحله قبلشون رو از دست میدم🥲 ومسابقه‌ی بعدی رو شنبه یا یکشنبه براتون میذارم، پس آماده باشین که قراره دوباره بدرخشین! @QAZAL @Taraneh @shirin_s @Amata @Mahsa_zbp4 @ملک المتکلمین @سایان @عسل @هانیه پروین @raha @S.Tagizadeh @سایه مولوی @آتناملازاده
  4. احمد، عموی آریا، پشت سیستم نشست و با اخم مشغول شد. آریا نیز به آن‌ها ملحق شد، فیلم‌ها را یکی‌یکی نگاه و سپس رد کردند تا این‌که مرد سریع گفت: - برگرد... برگرد فیلم قبلی. احمد ویدیوی قبلی را بخش کرد. آن‌ها با دقت نگاه کردند که دخترک را یافتند. آرام‌آرام قدم برمی‌داشت و‌ به‌طرف ورودی دانشگاه می‌رفت و به اطرافش نگاه می‌کرد، سپس از دانشگاه خارج شد. پدرش وایی گفت و خواست از اتاق رئیس خارج شود که احد صدایش زد: - صبر کنید تا منم همراهتون بیام. و بعد رو به برادرش کرد و همان‌طور که به‌سمت در اتاق می‌رفت، گفت: - حواست به این‌جا باشه. و رفت. آریا با نگاهش آن‌ها را بدرقه کرد و سپس با خداحافظی از عمویش خود نیز سریعاً به‌سمت ماشینش رفت؛ دیرش شده‌بود و باید قبل رفتن به رستوران به خانه رفته و دوشی می‌گرفت. سوار ماشینش شد و به موزیکِ ملایمی که از سیستم ماشین بخش شد، گوش‌ داد. با خونسردی شروع به راندن ماشین کرد، اندکی گذشت که چشمش به گوشه‌ی خیابان خورد. سه پسر را دید که بی‌شرمانه می‌خندیدند و دختر بچه‌ای را اذیت می‌کردند. کمی که نزدیک‌تر شد، متوجه شد که او دختربچه نیست؛ بلکه همان دختر عجیب و غریب بود که به اصطلاح گم شده. وقتی که صورت ترسیده و گریان دخترک را دید به سرعت ماشین را گوشه‌ی خیابان پارک کرد و به‌سمتش دوید. دخترک بی‌صدا گریه می‌کرد و حتی جیغ هم نمی‌کشید تا دیگران را از احوالش آگاه کند. پسری کوتاه قد قصد داشت دست النای رنگ‌پریده را بگیرد که آریا یقه‌ش را از پشت کشید و وقتی پسرک به او نگاه کرد، آریا محکم با مشت بر فکش کوبید. پسرک با آخی بلند نقش بر زمین شد و آریا با لگدی محکم بر شکم پسری دیگر، او را نیز از دخترک دور کرد. پسر سوم دست در جیبش کرد و زمانی که آریا خواست او را هم زیر مشت‌هایش بگیرد، فردی از پشت گلویش را محکم گرفت و پسری که دست در جیبش کرده‌بود، چاقویی بیرون آورد و آن را در بازوی آریا فرو برد. صورت آریا در هم رفت و آخش بلند شد، اما سریع دستش از پشت بند گردن پسرک کرد و با خم شدن به‌سمت جلو پسرک را با ملق به جلو پرت کرد. پسرک فریادی زد که دوستانش سریع او را بلند کرده و فرار کردند. آریا با اخم بازویش را که خون از آن سرازیر بود، گرفت و آرام‌آرام چاقو را از آن خارج کرد که از دردش هیسی گفت. ناگهان حواسش به دخترک جلب شد، اویی که ترسیده و نفس‌‌نفس‌زنان عقب می‌رفت و چشمش به زخم آریا دوخته‌شده‌بود. در شوک فرو رفته‌بود و پلک‌هایش مدام روی هم می‌افتاد، به گونه‌ای که انگار دارد از حال می‌رود. آریا گامی به طرفش برداشت که او با چشمانی گرد شده، زمزمه کرد: - نه! متعجب نگاهش کرد و مسالمت‌آمیز دستش را به‌سمتش گرفت و گفت: - باشه هر چی تو بگی... بیا میریم پیش پدرت. دختر‌ک نگاهش کرد و مثل بچه‌ها هجی‌کنان گفت: - با... بام... با... با. آریا سری تکان داد و با پوشاندن زخمش توسط دستش، گفت: - آره، بابات... بیا بریم. دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد و عقب‌تر رفت.
  5. بعد از چند دقیقه دانشگاه در سکوت فرو رفت، بعضی‌ها به کلاس‌ها رفته و بعضی‌های دیگر از دانشگاه خارج شدند و او حیران از این طرف به آن طرف محوطه‌ی خالی از هر کسی می‌رفت تا پدرش را پیدا کند. *** روی صندلی چرم اتاق نشسته و منتظر به پدرش نگاه می‌کرد، اما پدرش با اخم سرش را در مانیتور کامپیوتر فرو برده و چیزی نمی‌گفت. بی‌حوصله نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت، دیرش شده‌بود و پدرش ول کن معامله نبود. گلویش را با چند سرفه صاف کرد و گفت: - احدخان شیفت‌کاری من تموم شده. چشم غره‌ای که احد به او رفت دهانش را به کل بست، سرش را از پشت به دیوار تکیه داد و پوفی کشید و به غرغرهای احد گوش داد: - بی‌کارِ علاف واسه من از شیفت‌کاری حرف می‌زنه... مردک بی‌عرضه از خودکار سنگین‌تر بلند نکرده الان با سه متر قد برای من وراجی می‌کنه. لبخندی روی لبش نشست و با بالا انداختن ابروهایش، همان‌طور که روی صندلی نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده‌بود، زمزمه کرد: - این ادبیات از شما بعیده آقای امیری! استاد مملکت که این‌طور باشه وای به حال بقیه. و باری دیگر چشم غره‌ی پدرش را به جان خرید. خنده‌اش گرفته بود، اما به جایش جدی شد و گفت: - بابا دیرم شده نمی‌خوای کارت رو بگی؟ پدرش دلخور درحالی که خود را با کیبورد مشغول کرده‌بود، گفت: - داداشت کارت داره بهش زنگ بزن. با تعجب اخمی کرد و همان‌طور که گوشی‌اش را از جیبش خارج می‌کرد تا چکش کند، پرسید: - افشین؟! احد جدی زمزمه کرد: -‌ شایان... حالا هم برو بیرون مزاحمم نشو. آریا که متوجه‌ی دلخوری او شده‌بود، نگاهی به عمویش که بی‌خیال چایی می‌خورد، انداخت و از جایش برخاست. به‌سمت پدرش رفت و با گرفتن سرش بوسه‌ی محکم بر روی پیشانی او نشاند. احد همچنان اخم داشت، اما چشمانش از نرمش دلش می‌گفت و آریا که زبان چشمان کشیده‌‌ی او را بلد بود، لبخندی زد و گفت: - موش بخوردت احد. و قبل از این‌که احد واکنشی نشان دهد، از اتاق خارج شد. لحظه‌ی آخر صدای (کوفت و احد) پدرش را شنید و آرام خندید، اما هنوز قدم اول را برنداشته که پدرِ دخترک عجیب‌ِ کلاس‌شان را دید که سراسیمه به‌سمت دفتر می‌دوید. وقتی به آریا رسید او را کنار زده و وارد اتاق مدیر شد. احد با دیدن آن مردِ پریشان با تعجب و کنجکاوی از پشت میز بلند شد و به‌سمتش رفت و گفت: - آقای آریایی اتفاقی افتاده؟ مرد هراسان و نفس‌نفس‌زنان نگاهش را نا‌امیدانه در اتاق چرخاند و گفت: - دخترم نیست... النا نیست. همه جا رو گشتم نیست... کجا رفته؟ لطفاً دوربینا رو چک کنید، اون نمی‌تونه تنهایی جایی بره و وارد اجتماع بشه. آریا با حیرت دوباره به اتاق پدرش برگشته و به مرد ترسیده نگاه کرد، از او متعجب‌تر پدرش بود که سریعاً به عموی آریا گفت: - سریع دوربینا رو چک کن.
  6. خاطره نیز برخلاف میلش سکوت کرد، دلش می‌خواست او را سوال‌پیچ کند و جواب انواع سوال‌هایی که در سرش می‌پیچید را بگیرد، اما النا از ابتدا سکوت کرده‌ و راه را برایش بسته‌بود. به صندلی تکیه داد و به او که مشغول نوشیدن آب‌میوه‌اش بود، خیره شد. چند دقیقه گذشت و النا در این فکر بود که او به پدرش قول داده‌بود چشم به روی سایه‌هایی که قدم‌قدم به دنبالش بودند، ببندد و قوی باشد؛ اما آن‌ خاطرات تاریک قصد نداشتند لحظه‌ای او را به حال خود رها کنند. خود نیز خسته شده‌بود، خسته بود از این‌که هر روز هر لحظه می‌ترسید، ترس تکرار آن روزها. ولی او قول داده‌بود به خانواده‌اش که شجاع باشد که... که دیگر نترسد! برای همین نفس عمیقی کشید و باری دیگر شهامت خود را جمع کرده و زمزمه کرد: - بریم... کلاس؟ خاطره لبخندی زد و با کمی نگرانی گفت: - عزیزم! دوباره حالت بد نمیشه بریم اون‌جا ؟ النا همان‌طور که سرش پایین بود، نگاهش کرد و مظلومانه سرش را برای تایید تکان داد‌، اما درونش پر از تردید بود. هر دو از جایشان برخاسته و در سکوت به‌سمت کلاس به راه افتادند و در کلاس آخرین ردیف را برای نشستن انتخاب کردند. انگار که قبل آمدنشان رئیس دانشگاه، استاد را به دفترش دعوت کرده و شرایط النا را برایش توضیح داده‌بود. چون از لحظه‌ی ورود تا انتهای جلسه و خروجش نگاهی به آخر کلاس و دخترک ننداخت. دانشجوها هم سعی در مراعات حال او داشتند، اما بی‌اختیار چشمانشان به‌سمت او می‌رفت و این شامل حال همه‌ی دانشجوها از جمله آریا و دوستانش هم می‌‌شد که مدام به او خیره شده و نظرهایی بین هم رد و بدل می‌کردند. بالاخره کلاس تمام شد و برخی از دوستان آریا که به شامِ شب دعوت شده‌بودند به تکاپو افتادند. خاطره که یکی از آن‌ها بود کمی‌ این پا و آن پا کرد و رو به النا با من‌من گفت: - الی؟ راستش من امشب یه جا دعوتم... باید سریع برم خونه. لباسم نخریدم باید سریع یه فکری بکنم برا شب... مجبورم برم خونه. تو که مشکلی نداری؟ سر النا به سرعت بالا آمد و با ترس گفت: - نه... خاطره نه! این‌قدر معصومانه گفت که خاطره بی‌اختیار در آغوشش گرفت و گفت: - قربونت برم که این‌قدر مظلومی تو! النا لبخندی کوچک بر لبانش نشاند که دل خاطره گرم گرفت و ادامه داد: - عزیزم من برم فردا میام تا یه عالمه با هم وقت بگذرونیم، باشه؟ و برای این‌که با دیدن چهره‌ی دَرهَم النا پشیمان نشود، سریع خداحافظی کرد و رفت و او را تنها گذاشت. بقیه نیز سریع‌سریع از کلاس خارج شدند و او تنها ماند، این تنهایی کمی دلش را گرم کرد. آرام سُر خورد و باری دیگر پشت صندلی جلوییش قایم شد، پاهایش را جمع کرد و با چشمای گرد شده‌اش زمزمه کرد: - تو قوی هستی‌‌‌‌... تو... . ناگهان یادش آمد که پدرش به او گفته‌بود بیرون کلاس منتظرش می‌ماند. آرام‌آرام سرش را از پشت صندلی بالا آورد و نگاهی به اطرافش انداخت؛ وقتی از خالی بودن کلاس مطمئن شد، به‌سمت بیرون به راه افتاد تا پدرش را بیابد. وقتی از کلاس خارج شد، با جمعی از دانشجوها مواجه شد که هر کدام به‌ طرفی در رفت و آمد بودند. هینی گفت آرام‌آرام خود را به دیوار پشتش رساند و به آن چسبید. نگاهش روی صورت تک‌تک افرادی که از کنارش می‌گذشتند، می‌افتاد و رنگش بیشتر می‌پرید. حرف‌ها، زمزمه‌ها و خنده‌هایشان عرق سردی روی پیشانیش می‌نشاند و او را به وحشت می‌انداخت. به سختی به پاهایش تکانی داد و لرزان از کنار دیوار گذر کرد و بدون این‌که مقصدش را بداند، نفس‌نفس زنان قدم برمی‌داشت. با خود فکر کرد شاید پدرش در دفتر دانشگاه باشد، ولی او مسیر دفتر مدیر را نمی‌دانست برای همین دور و اطرافش را می‌پایید تا پدرش را بیابد.
  7. امروز
  8. https://uupload.ir/view/هزار_و_یک_شب_۱۶_k6rw.mp3/
  9. https://forum.98ia.net/topic/2701-داستان-نفس‌گیر-زهرا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  10. شبی بود که آلا آرام در گهواره خوابیده بود. صدای نفس‌های کوتاه و آرام او مثل موسیقی لطیفی در گوش نیلوفر می‌پیچید. اما درون خودش غوغایی بود. قدم‌هایش او را به سمت آینه کشاند. همان آینه‌ای که بارها از آن گریخته بود. ایستاد. نگاه کرد. چهره‌ای در قاب شیشه‌ای بود که دیگر شبیه او نبود. پوستش رنگ پریده، لب‌هایش ترک خورده، و چشم‌هایی که گویی تمام نورشان را از دست داده بودند. جای کبودی‌های کهنه هنوز روی مچش سایه انداخته بود. حتی خط باریکی روی گونه‌اش بود؛ زخمی کوچک اما عمیق‌تر از هر درد. او به تصویر مقابلش خیره شد، لب زد: - این… من نیستم. یادش افتاد روزی که مادر، لباس خواهرش را به زور بر تنش کرده بود؛ یادش افتاد رادان وقتی مچش را گرفت و گفت «سعی کن بشی.» و حالا آینه گواهی می‌داد: او دیگر «نیلوفر» نبود. نه دختر گذشته، نه زنی مستقل. فقط بازتابی از دیگری. اشک روی صورتش لغزید. خواست تصویر خودش را لمس کند، اما انگار دستش از پشت شیشه به سایه‌ای خورد که وجود نداشت. در آن لحظه حس کرد حتی آینه هم او را نمی‌شناسد. آرام زمزمه کرد: - من کجام؟ من کی‌ام؟ پشت سرش، صدای گریه‌ی کوتاه آلا بلند شد. صدایی که او را تکان داد، مثل طنابی که کسی در حال سقوط به آن چنگ بزند. برگشت، به سمت گهواره رفت، و بچه را در آغوش گرفت. لبخندی لرزان روی لب‌هایش نشست، اما چشم‌هایش هنوز خیس بودند. درونش دو زن می‌زیستند: مادری عاشق، و دختری گمشده. وقتی دوباره به آینه نگاه کرد، آلا در بغلش بود. تصویرش کامل شد: زن ناشناسی با کودکی در آغوش. برای اولین بار پذیرفت که شاید خودش دیگر هیچ وقت باز نگردد.
  11. ماه‌ها گذشت؛ هر روز سنگین‌تر از دیروز. نیلوفر در سکوت خانه، با نگاه‌هایی که او را می‌بلعیدند و با لباس‌هایی که به تنش بیگانه بودند، روزهایش را پشت سر می‌گذاشت. اما در دل همان تاریکی، چیزی آرام آرام جان گرفت؛ صدایی خفیف، ضربانی کوچک، حیاتی که به او معنا می‌داد: آلا. بچه آمد، با گریه‌ای که دیوارهای سرد خانه را شکست. وقتی برای اولین بار او را در آغوش گرفت، انگار بعد از سال‌ها دوباره نفس کشید. نگاهش به صورت کوچکش افتاد؛ صورتی که هیچ قضاوتی نداشت، هیچ توقعی، فقط نیاز به عشق. نیلوفر بوسه‌ای روی پیشانی آلا زد و اشک‌هایش روی گونه‌اش لغزید. با خودش گفت: «شاید خدا هنوز منو فراموش نکرده.» اما حتی این معجزه کوچک هم زخم‌ها را پاک نکرد. رادان کنار تخت ایستاده بود، اما نه برای او. نگاهش روی بچه لحظه‌ای نرم شد، اما خیلی زود یخ دوباره در چشم‌هایش نشست. کلماتش سرد بود: - شبیه اون نیست… و نیلوفر فهمید حتی حضور آلا هم سایه‌ها را پاک نمی‌کند. شب‌ها، وقتی بچه گریه می‌کرد، نیلوفر با عشق در آغوشش می‌گرفت و آرامش می‌کرد. در همان لحظه‌ها بود که حس می‌کرد زنده است؛ انگار آلا تنها دلیل ماندنش شده بود. اما درست همان‌وقت که عشق در آغوشش می‌جوشید، زخم‌هایش بیشتر خودش را نشان می‌دادند: بدنش هنوز کبود بود، دلش پر از ترس، و ذهنش میان گذشته و اکنون، در رفت و برگشت. گاهی، وقتی آلا می‌خندید، نیلوفر هم لبخند می‌زد. اما پشت آن لبخند، چشم‌هایش خالی بود. تناقضی عجیب: زنی که در آغوشش عشق مطلق را داشت، و در قلبش زخمی عمیق را. او مادر شده بود؛ مادرِ آلا. اما خودش؟ نیلوفر هر روز بیشتر از خودش فاصله می‌گرفت.
  12. دیروز
  13. " مادمازل جیزل " ~ پارت صد و چهارده به سیاهی و تاریکی گوشه‌ی اتاق زل زده بود که صدایی او را از افکارش بیرون کشید. - مادمازل، شما برای محفل نام‌نویسی نمی‌کنید؟ سرش را بالا آورده و به زنی داد که تا کنون نام‌ها را در برگه می‌نوشت. بالاخره متوجه حضور او شده بودند. - نمی‌دانم برای چه نام‌نویسی می‌کنید. زن نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد‌. می‌دانست که در دل می‌گفت این همه ساعت در محفل نشسته بوده و حتی نمی‌داند که آن‌ها برای چه نام‌نویسی می‌کنند. البته که او حتی کلمه‌ای سخن نمی‌گفت و فقط برگه‌هاس جلوی خود را می‌خواند و به سخنان بقیه افراد گوش می‌سپرد. - اعضای رسمی محفل را می‌نویسیم؛ اگر می‌خواهی عضو محفل بشوی باید نامت را بنویسی. از جای برخواست و به سوی میز رفت. اکنون همه به او نگاه می‌کردند و منتظر بودند که ببینند او یک خائن است یا خیر! چشمان ریز و نگاه‌های کنجکاو آن‌ها را می‌دید. - من برگه‌ی شناسایی به همراه ندارم و... - چون ژنرال لامارک شما را به محفل دعوت کرده نیازی به برگه‌ی شناسایی نیست. زن بی‌حوصله گفت. فقط می‌خواست هر چه سریع‌تر نام‌نویسی را به پایان برساند. - پس نامم را بنویسی... صدایی که از پشت سرش بلند شد، باعث شد سکوت کند و ادامه‌ی حرفش را بخورد. - نیازی نیست نام او را بنویسید. همه از جمله خود او به سوی آنتوان که پشت سرش ایستاده و این حرف را زده بود، بازگشتند. آنتوان پالتویش را پوشیده و کلاهش را بر سد گذاشته بود. - چرا نباید بنویسم... زن گفت اما دوباره آنتوان او را ساکت کرد. - زیرا نیازی نیست نام او به عنوان یکی از اعضای رسمی محفل نوشته شود؛ او هنوز سنی ندارد که بخواهد عضو یک محفل بشود. جیزل، با ناراحتی به او نگاه کرد. او واقعا دلش می‌خواست عضو این محفل بشود؛ نه یک عضو دروغین که گه‌گاهی می‌آمد و در سکوت می‌نشست و سپس می‌رفت. می‌خواست هر روز در این محفا باشد، به آن‌ها کمک کند و در بحث‌ها شرکت کند. نمی‌دانست چرا آنتوان با او این‌گونه رفتار می‌کرد. - می‌دانید که در این صورت او دیگر نمی‌تواند وارد محفل بشود؟ زن عصبی به آنتوان گفت. آنتوان بدون اینکه حتی نیم نگاهی به او بی‌اندازد، کلاه جیزل را از روی میز برداشته و به دست او داد. جیزل با اکراه کلاه را گرفت و پشتش را به او کرد. می‌خواست به زن بگوید که نامش را بنویسد. از اینکه دیگر نتواند وارد محفل شود، مضطرب شده بود؛ نمی‌دانست چرا اما هر روز برای ورود به محفل لحظه شماری می‌کرد. - مادمازل... و دوباره صدای آنتوان و ساکت شدن او! - و این را چه کسی معین می‌کند؟ شما؟ آنتوان با تمسخر گفت. صدای پوزخندش را می‌توانست بشنود. - نام او را نمی‌نویسید و او می‌تواند همچنان مانند یک عضو رسمی در محفل رفت و آمد کند. مکثی کرد. همانطور که آستین پالتوی جیزل را می‌گرفت، خطاب به افراد محفل، ادامه داد: - اگر ببینم نام او را نوشته‌اید، همه‌ی افراو محفا تعویض می‌شوند. با تهدید گفت. صدایی از هیچکس در نیامد. آنتوان آرام آستین او را کشیده و جیزل نیز بدون مخالفت به دنبال او به راه افتاد. قبل از اینکه از درب کافه خارج شوند، صدای دوشس ژاکلین را شنید که خطاب به افراد کافه می‌گفن: - گویی برادرم دیوانه شده! برادرم! دوشس ژاکلین اکنون آنتوان را برادر دیوانه‌ی خود خوانده بود؟ هر دو از درب کافه خارج شدند. - کجا می‌روید موسیو؟ آنتوان پاسخش را نداد تا زمانی که به درشکه‌ی شخصی‌اش رسیدند. متعجب به او نگاه کرد. هنوز ساعت سه نیمه شب بود و یک ساعت به پایان محفل مانده بود. - هنوز محفل پایان نیا... - دیگر چیز جالبی برای شنیدن نبود که بخواهیم وقت خود را برایش تلف کنیم؛ سوار شو دخترک! و دوباره او تیدیل به دخترک شده بود.
  14. " مادمازل جیزل " ~ پارت صد و سیزده حتی همان لحظات اندکی هم که گه‌گاهی به آنجا نگاه می‌کردند فقط برای حضور پر نور و درخشان دوشس ژاکلین بود‌. گویی هنگامی که دوشس ژاکلین در محفل قرار نداشت، آن پیانو نیز وجود نداشت. تمامی موسیقی دلنواز سالن به یک‌باره از بین می‌رفت. نگاه خیره‌اش به او، باعث شد دوشس سرش را بالا آورده و نگاهی به او بی‌اندازد. همانطور که سرش را روی میز گذاشته بود، نگاه بی‌تفاوتش را به جیزل دوخت. - چیزی روی صورتم می‌بینید؟ با صدای آرام و سردی گفت. نمی‌دانست چرا اما با دیدن نگاه او به خودش قلبش به تپش افتاده بود و کنترلش را از دست داده بود. به سرعت با نشانه‌ی خیر تکان داد. حتی نتوانست زبان بگشاید و چیزی بگوید، فقط سرش را به چپ و راست تکان داده و نگاهش را از او گرفته بود. نگاه سرد و کلام بی‌تفاوت او، جیزل را هول کرده بود. کم‌کم همه از پشت میزها بلند شده و روانه‌ی میزی می‌شدند که دو نفر، یک زن و یک مرد پشت آن نشسته بودند. افراد حاظر در محفل دور میز جمع شده و صدای صحبت‌شان فضای کافه را پر کرده بود. یکی یکی نام خود را به مرد گفته و برگه‌ی شناسایی به او می‌دادند و زن نیز نام‌های آن‌ها را در برگه‌ی بلندی با مرکب مشکی می‌نوشت. کنجکاو شده بود. می‌خواست بداند آنجا چه‌خبر شده است؛ چرا همه به یک‌باره محفل را ترک کرده و پشت آن میز جمع شده‌اند اما ژنرال لامارک ساعت‌های پیش رفته بود و موسیو آنتوان نیز در گوشه‌ای مشغول صحبت با دوشس ژاکلین بود و از هیچکدام نمی‌توانست سوالش را بپرسد. کمی از آن فاصله‌ی دور و در جایی که از همان اول نشسته بود سرک کشید تا بتواند چیزی از محتوای برگه بفهمد اما نتوانست. سر و صدای اطراف میز آنقدر بلند بود که هیچ صدای دیگری به گوشش نمی‌رسید. حتی در آنجا و زمانی که محفل پایان یافته بود هم هنوز افرادی مشغول بحث و جدل با یکدیگر بودند. حتی در این محفل نیز که همه گرد هم آمده بودند تا بر سر یک چیز متحد شوند هم اختلاف نظر بی‌داد می‌کرد. گه‌گاهی آنقدر بحث بالا می‌گرفت که مجبور بودند در میان افراد قرار بگیرند که مبادادبه یکدیگر حمله‌ور شوند. اما او متوجه شده بود که در جامعه‌ای زندگی می‌کند که عده‌ای گاهی اشتباهی می‌کردند، این افراد گاهی در سکوت اشتباه خود را پذیرفته و گاهی نیز تجربه حقیقت را بر سرشان می‌زد؛ این افراد بعد از گذشت زمان کوتاهی یا حتی زمان طولانی با تفکرات خود کنار آمده و کم‌کم به سوی افرادی که حقیقت را می‌گویند رهنمون می‌شدند؛ در کنار این افراد نیز، یک گروه دیگر وجود داشت. این گروه اشتباه را پشت اشتباه می‌پذیرفتند و به سوی آن می‌رفتند. گه‌گاهی پیش می‌آمد بعضی‌هایشان مانند گروه اول بپذیرند که اشتباه می‌کرده‌اند اما با این تقاوت که دلیل اشتباه‌شان را به چیزهای بیرونی ربط می‌دادند. بیشتر اوقات باقی مردم را مشکل می‌دانستند و می‌گفتند که مقصر آن‌ها بوده‌اند. زیرا خبرهای اشتباه را منتشر کرده‌اند و این‌ها نیز اشتباه پیش رفته‌اند؛ اما گروهی که از این‌ها هم حتی بدتر بودند آن گروه کذایی بودند که اشتباه خود را نمی‌پذیرفتند. این‌ها حتی دلیل خود را به عوامل بیرونی هم ربط نمی‌دادند؛ فقط می‌گفتند شما اشتباه می‌کنید و ما راه درست را پیش رفته‌ایم. آنقدر این را تکرار می‌کردند که کم‌کم برای‌شان تبدیل به عادت میشد. تفاوتی نداشت چه بشود و چه کار کنند، حتی اگر سرنوشت یک بشریت را به تباهی بکشانند هم بی‌تفاوت از کنارشان گذشته و با خود می‌گفتند که از این بهتر نمی‌شود؛ آفرین به خودمان که این کار را کردیم! اما او پی برده بود هنگامی که همه یک چیز را می‌پذیرند بنا بر درست بودن آن نیست بلکه آن‌ها کسانی هستند که در گودال نادانی و پذیرفتن اشتباهات غرق شده‌اند. در این مقطع افتخار آن نیست که شبیه به دیگران بشوی تا پذیرفته بشوی. بلکه او می‌جنگید با تمام وجود تا به آنها راه درست را بفهماند. حتی اگر سالیان سال طول می‌کشید به آنها می‌فهماند که راه درست چه است؛ می‌خواهند قبول کنند یا می‌خواهند به نادانی خود ادامه دهند و اشتباه را واقعیت در نظر بگیرند برایش تفاوتی نداشت در هر صورت او حقیقت را در پیش گرفته و جویای واقعیتی درست میشد.
  15. " مادمازل جیزل " ~ پارت صد و دوازده جیزل همانجا ماند و رفتن او را تماشا کرد. این مرد یک روز کاری می‌کرد که او طوری سردرگم بشود که دیگر حتی نخواهد یک ثانیه هم او را ببیند و روز دیگر می‌آمد او را از آن سردرگمی و چاله‌ای که خودش او را در آن انداخته بود، در می‌آورد. امروز خیلی ناگهانی تصمیم گرفته بود او را مادمازل خطاب کند و پالتو را برایش بیاورد که مبادا سرما بخورد و حرف‌هایی به او بزند که بخواهد با آن‌ها زندگی‌اش را سد و سامان بدهد؛ برعکس آن روزی که جلوی همه او را آنطور جلوی خکو گذاشته و هر لحظه بیشتر او را اذیت می‌کرد. مائل و لیدیا به او رسیده بودند. کنارش ایستادند. - چه‌شده جیزل؟ مائل پرسید. جیزل، نگاهش را به او دوخت. - چیزی نیست، برویم. لیدیا تکان نخورد. - جیزل، من می‌خواهم به خانه بروم، نمی‌خواهم دوباره به آنجا بیایم. با انزجار به درب روی هم افتاده‌ی کافه نگاهی انداخت و کمی خودش را جمع کرد. بالاخره مائل پالتو را به او داده بود و لیدیا خودش را در آن پیچانده بود. - من هم با او می‌روم. مائل گفت. برای هر دو سر تکان داد. می‌خواست با آن‌ها برود اما نمی‌توانست با لیدیا در یک درشکه بنشیند و مسیر یکسانی را طی کند. مطمئن بود اگر با آن‌ها می‌رفت، شب‌اش حتی از الان هم بدتر میشد و دیگر تا صبح نمی‌توانست چشم روی هم بگذارد. مائل و لیدیا به سوی درشکه‌ی مائل رفته و سوار شدند و پس از چند ثانیه درشکه به راه افتاد. کمی درشکه‌ی در حال حرکت را نگاه کرده و سپس وارد کافه شد و درب را روی هم گذاشت. محفل شروع شده بود و دوباره میزها به یکدیگر چسبیده بودند. نگاهش را روی میزها چرخاند تا جای خالی برای خود پیدا کند. به غیر از یک صندلی خالی میان آنتوان و ژاکلین جای دیگری باقی نمانده بود. کمی جلوی در ایستاد. دودل بود که برود و آن‌جا بنشیند یا همان مسیر آمده را برگردد اما با فکر به اینکه درشکه‌چیِ مادر ایزابلا تا ساعت چهار صبح به دنبالش نمی‌آمد، با قدم‌هایی آرام به سوی میز‌ رفته و روی صندلی نشست. به محض نشستن، آنتوان بدون اینکه به او نگاه کند، چند برگه جلوی او گذاشت. نگاهش را روی میز چرخاند. همه مشغول خواندن آن چند برگه بودند. قسمتی از یک کتاب سانسور شده‌ی دیگر که قصد داشتند امروز آن را بررسی کنند. آنتوان شمعی جلوی او گذاشت. آرام شروع به خواندن کرد اما ذهنش اصلا در آن‌جا نبود و هول محور لیدیا و جکسون می‌گذشت. در دلش آرزو می‌کرد که ای کاش جکسون اکنون اینجا بود تا می‌توانست شخصا با او سخن بگوید و همه‌چیز را رفع کند. اما چه میشد اگر لیدیا درست می‌گفت؟ اگر جکسون سخنان او را قبول می‌کرد چه؟ صدای شخصی بلند شده و همه مشغول بررسی کتاب شدند. در میان هیاهویی که دوباره به وجود آمده بود، ژنزال لامارک، بی‌سر و صدا از روی صندلی‌اش بلند شد. برگه‌های زیادی که تا کنون جلوی رویش گذاشته بودند را زیر بغل زد. اشاره‌ای به آنتوان کرد. - می‌روم تا جایی و می‌آیم. آرام زمزمه کرده و آنتوان سر تکان داد و دوباره مشغول خواندن برگه‌های روبه‌رویش شد. سرش را آرام بالا گرفته و زیرچشمی به دوشس ژاکلین نگاه کرد. بی‌حوصله و لب‌هایی آویزان به برگه‌های جلویش نگاه می‌کرد. می‌توانست شرط ببندد که حتی یک کلمه از آن‌ها را هم نمی‌فهمید و فقط نگاهش به آن‌ها بود. مشخص بود که از ماندن در این محفل اصلا خوشش نمی‌آید و حتی سعی نمی‌کرد که این را پنهان کند. هر لحظه‌ای که یک نفر بلند شده و چیزی می‌گفت، دوشس یا پشت چشم نازک می‌کرد و یا زیر لب فحشی نثار او می‌کرد و خودش را مشغول کاری می‌کرد. هر بار که از او می‌خواستند پیانو را ترک کند و به محفل بپیوندد، با اکراه بلند شده و تا پایان محفا و زمانی که دوباره پشت پیانو می‌نشست حتی یک کلمه هم سخن نمی‌گفت. تنها گاهی اوقات با ژنرال لامارک یا آنتوان چند کلمه سخن گفته و سپس دوباره ساکت می‌شد. گویی تنها چیزی که در اینجا نظرش را جلب می‌کرد، پیانوی گوشه‌ی کافه بود. آن فضای تنگ و تاریک که به غیر از او هیچکس به سمتش نمی‌رفت و اگر روزی او نمی‌آمد، هیچکس به آن گوشه حتی توجه‌ای هم نمی‌کرد.
  16. ورد ندارم وگرنه به تو نمی گفتم بعدش همین طوری منتشر می کردن
  17. خاطره با ناز خندید که چال گونه‌ی کوچکی یک طرف لپش ایجاد شد. - عزیزم... چه اسم قشنگی! منم خاطره‌م خوشبختم از آشنایی با تو. خاطره! این نام زیبا لرزی به تن نحیفش می‌انداخت، او این نام زیبا و دل‌نشین را دوست نداشت. خاطره! این کلمه ناراحتش می‌کرد و باعث می‌شد یاد خاطره‌هایش بیوفتد. سرش را به سمت چپ و راست تکان داد و زمزمه کرد: - نه‌نه... . خاطره با تعجب نگاهش کرد، دست را روی شانه‌های او قرار و خواست آرامش کند، اما او به شدت خاطره را پس زد و عقب رفت. صورتش به طرز عجیبی سرخ شده‌ و انگار شوک‌عصبی به او وارد شده‌بود. اشک‌هایش بدون کنترلش می‌ریخت و زمزمه‌وار می‌گفت: - نه... خاطره نه... خاطره نه...‌ . دخترک از حالات عجیب النا ترسیده و سعی می‌کرد کم‌کم به او نزدیک شود تا او را بگیرد، در همین حال می‌گفت: - باشه هر چی تو بگی، خاطره نه هر چی دلت می‌خواد صدام کن. اما النا سخن‌هایش را نمی‌شنید، سرش را به شدت تکان می‌داد و با پنجه‌های کوچکش موهایش را چنگ می‌زد. خاطره به گریه افتاده‌بود، کسی آن‌جا نبود تا از او کمک بخواهد و اشک‌هایش بی‌گدار می‌ریخت. در مسئولیتی که قبول کرده، مانده‌بود و به اطرافش نگاهی می‌کرد تا اگر کسی از آن‌جا رد شد، از او کمک بخواهد. النا نفس‌های بلند و عمیقی می‌کشید به‌طوری که گلویش خرخر صدا می‌داد. انگار که در حال خفه شدن‌، بود. دستش را محکم بند گلو و سی*ن*ه‌اش کرده و چشمانش گرد شده‌بود. خاطره ترسیده جیغی کشید و سیلی محکم بر گوش النا کوبید تا به شوک عصبی او خاتمه دهد و همین‌گونه هم شد. چون چند ثانیه بعد دخترک بی‌حالی روی زمین افتاده و نفس‌هایش‌ کم‌کم ریتم منظمی به خود گرفت. خاطره با گریه روی زمین کنار او نشست و سعی کرد او را بلند کند، النا با بی‌حالی چشمانش را باز کرد و با او نگاه کرد. دوست جدیدش او را در آغوش گرفت و با پشیمانی گفت: - ببخشید النا، ببخشید که زدم تو گوشت. النا اما بی‌حال‌تر از آن بود که جوابش را بدهد، برای همین چشمانش را بست و خود را در آغوش او رها کرد. حدود ده دقیقه‌ای گذشت که هم اندکی توان و انرژی به تن بی‌جان النا بازگشت و هم گریه‌ی خاطره بند آمد. خاطره به النا کمک کرد از جا برخیزد و سپس به سمت سلف به راه افتاد. در آن‌جا النا را روی صندلی نشاند و برایش آب‌میوه‌ای گرفت و به خوردش داد، وقتی حال النا بهتر شد با ناراحتی گفت: - الی منو ترسوندی دختر. النا اما ساکت و سر به زير چیزی نگفت.
  18. چشمان درشتش از هیجان گرد و لرزش تنش لحظه‌ای قطع نمی‌شد. استادشان با تعجب نگاهی به دخترک کرد و گفت: - اگه حالتون خوب نیست می‌تونید برید بیرون. نگاه مستقیم و خطاب شدنش توسط استاد بیشتر او را ترساند؛ به‌طوری که از صندلی، خود را به پایین سُر داد و پشت صندلی جلویی قایم شد. همه با حیرت به او خیره شده و باز هم پچ‌پچ‌ها شروع شد. خاطره که به پدر دخترک قول داده‌بود حواسش به او باشد، از جایش برخاست و با تردید به‌سمت او رفت. مانتویش را جمع کرده و روی دو پا نشست و نگاهی به چهره‌ی مظلوم النا انداخت که چون خردسالی، معصومانه اشک می‌ریخت و تیله‌های تیره‌ی زیبا و لرزانش را به زمین دوخته‌بود. آرام دستش را روی شانه او گذاشت که نگاه ترسان النا روی صورت ملیح و لبخند بانمک او نشست. خاطره کمی سرش را کج کرد و زمزمه‌وار گفت: - عزیزم می‌خوای بریم بیرون یه آبی به دست و صورتت بزنی؟ النا لبان به هم دوخته‌شده‌اش را باز نکرد، عوضش خیره‌ی چشمان عسلی خاطره شد. خاطره به لبخندش وسعت داد و دست از شانه‌ی او برداشته و جلویش گرفت، گفت: - بریم؟ النا با تردید آرام دستش را بالا آورد و در دست او قرار داد، خاطره از سردی دستش لحظه‌‌ای هنگ کرد. سپس به صورت رنگ‌پریده‌ی او خیره شد، احتمال داد که ضعف کرده‌باشد. دستش را کشید و همان‌طور که از جایش بلند می‌شد، دخترک را با خود بلند کرد. با نگاهی به استاد از او اجازه گرفت و سپس دستش را دور کمر النا حلقه و کمکش کرد تا از کلاس خارج شوند. دانشجو‌ها سکوت کرده و هیچ‌ک.س چیزی نمی‌گفت عوضش تا می‌توانستند دختر تازه وارد را رصد می‌کردند تا در موقعیت مناسب تبادل اطلاعات کنند. خاطره زمانی که در کلاس را بست، از جیبش شکلاتی برداشته و آن را باز کرد و مقابل دهان النا قرار داد. النا با تعجب نگاهش کرد، نمی‌توانست به او اعتماد کند. آن‌ها یک‌دیگر را نمی‌شناختند و این توجه‌ها و محبت‌های دخترک برایش ترسناک و گنگ بود. اما وقتی که چهره‌ی مهربان و لبخند ملایم او را دید، بی‌اختیار فاصله‌ای به لبانش داد. خاطره شکلات را در دهان او قرار داد و گفت: - رنگت پریده عزیزم... می‌خوای بریم یه چیزی بخوریم؟ ترس آن کلاس که همه به او خیره بودند، انرژی و توان بدنیش را گرفته‌بود و کمی احساس ضعف و گرسنگی داشت، اما نمی‌توانست تنهایی جایی برود. برای همین با خجالت سرش را به معنای بله تکان داد، خاطره دستش را گرفت و به‌سمت سلف دانشگاه به راه افتاد در همان حال پرسید: - اسمت چیه عزیزم؟ نیم نگاهی در انتهای سخنش به دخترک ساکت انداخت، وقتی سکوت ادامه‌دارش را دید با خود خیال کرد که شاید لال یا کر باشد تا این‌که زمزمه‌ی ضعیفی به گوشش خورد: - النا. سرش را کامل به‌سمت دختری که خود را النا نامیده‌بود گرداند و نگاهی به او که با خجالت سرش را پایین انداخته‌بود، کرد.
  19. همهمه‌ای کلاس را فرا گرفته‌بود و آن مرد به‌سختی نگاه از دخترش گرفت و قصد رفتن کرد. انگار که سوژه‌ی یک ماه خاله‌زنک‌های دانشگاه پیدا شده‌بود، چون هر کدام گوشه‌‌ای برای یک‌دیگر پچ‌پچ کرده و نظرات فیلسوفانه‌ای می‌دادند. استاد که انگار قصد آمدن نداشت و دانشجوها از فرصت استفاده کرده و کلاس‌ را روی سر خود گذاشته‌بودند. بردیا اما در هپروت به سر می‌برد و به پشت سرش جایی که دخترک نشسته‌بود، نگاه می‌کرد. دارا و آریا در مورد مهمانی که شب قرار بود برگذار کنند، صحبت می‌کردند که ناگهان بردیا با لحنی متأثر زمزمه کرد: - مثل یه نقاشی می‌مونه... نقاشی یه مونالیزای غمگین! و بی‌اختیار لبخند کوچکی در انتهای سخنش بر لب چسباند. آریا و دارا با تعجب به او خیره شدند، بردیا اما نگاه از دخترک سیاه‌پوش برنمی‌داشت. این کار بردیا باعث شد که دوستانش هم سربرگردانده و نیم نگاهی به نقاشی مخصوص او بیندازند. دختر کنار پنجره نشسته‌بود و نور ملایمی که از بیرون می‌آمد، صورت کشیده و رنگ‌پریده‌اش را نوازش می‌کرد. چشمان درشت و کشیده‌اش به نقطه‌ای از میز دوخته شده و موهای مشکی کوتاهش، صورتش را در برگرفته بود. انگار که در این دنیا نبود... گاهی لبان به هم دوخته‌‌اش را باز و سخنی را زمزمه‌وار می‌گفت و گاهی چشمانش را محکم می‌بست. دارا همان‌گونه که خیره‌‌اش بود، خطاب به دوستانش با لحن سفت و سختش زمزمه کرد: - چه زیبا! آریا اما با سکوت نگاهش می‌کرد، لرز ریز تن دخترک از نگاهش در امان نماند. غم انگار چو پرتوهایی از وجودش خارج شده و به‌سوی آریا می‌تابید و حس ناامیدی و اندوه را مهمان دل او می‌کرد. به‌سختی نگاهش را از او گرفت که ناگهان دلبر را دید، دلبر با تعجب نگاهش را بین او و دخترک غم‌زده رد و بدل می‌کند. آریا لبخندی کوچک برای دل‌گرمی‌اش زد و به میزش خیره شد. میل عجیبی برای نگاه کردن دوباره به آن بانوی سیاه‌پوش داشت، انگار که کنجکاوی‌اش را قلقلک می‌داد. دلش می‌خواست پرده از راز نهفته در قلب او بردارد، چه شده‌بود که دختری جوان مثل او این‌گونه افسرده و ترسیده شده‌بود؟ می‌خواست دلیل فاصله گرفتن او از دانشگاه را بداند و خیلی سؤال‌های دیگر که تنها در ذهن او شکل نگرفته‌بود، بلکه تمام دانشجو‌هایی که او را دیده‌بودند قصد فهمیدن آن‌ها را داشتند. بالاخره بعد از تأخیر طولانی استاد وارد کلاس شد و بلافاصله شروع به تدریس کرد، اما انگار نظر استاد نیز به دختر گوشه‌نشین کلاس، جلب شده بود. چون گاه و بی‌گاه نگاه حیرانش را به او دوخته و او را که معذب می‌شد و سعی می‌کرد و با خم کرد خود و فرو رفتن به زیر صندلی، خود را از نگاه بقیه در امان نگه‌دارد، رصد می‌کرد.
  20. گفتم ورد می‌خوایم عزیزم پونصدبار بگم؟ پی‌دی‌اف رو نمیشه برگردوند ورد کرد
  21. روزها پشت هم می‌گذشتند؛ آرام، بی‌رحم، مثل آبی که سنگ را سوراخ می‌کند. نیلوفر هر صبح با صدای بسته‌شدن در خانه بیدار می‌شد؛ رادان بی‌کلام می‌رفت. نه خداحافظی، نه حتی نگاه. سکوتش مثل خنجری بود که هر روز در دل نیلوفر عمیق‌تر می‌نشست. لباس‌هایش، هنوز بوی او را می‌دادند؛ اویی که دیگر نبود. در کمد، پیراهن‌هایی آویزان بود که برای نیلوفر نبودند، برای سایه‌ی دیگری بودند. وقتی مادرشوهرش با بی‌تفاوتی گفت - اینارو بپوش… اون همیشه همینارو می‌پوشید. نیلوفر حس کرد مثل عروسکی بی‌جان است. هر تار نخ آن لباس‌ها روی پوستش مثل خار می‌نشست. شب‌ها، تخت میانشان سردتر از هر برفی بود. فاصله‌ی تن‌ها چیزی نبود؛ فاصله‌ی روح‌ها، همه‌چیز بود. رادان به دیوار نگاه می‌کرد، به سکوتی که نیلوفر را می‌کُشت. او حتی وقتی می‌خواست چیزی بگوید، صدایش می‌لرزید. واژه‌ها در گلویش گیر می‌کردند، چون می‌دانست جواب فقط سکوت خواهد بود. گاهی نگاه‌های کوتاه، تیزتر از هر ضربه‌ای بودند. نگاه‌هایی که می‌گفتند «تو او نیستی»، بی‌آنکه لب‌ها تکان بخورند. همان نگاه‌ها بودند که نیلوفر را شب‌ها در آغوش گریه فرو می‌برد. اما سکوت همیشه زخم نبود؛ گاهی خشم به شکل دیگری بیرون می‌زد. روزی که نیلوفر نتوانست لباس خواهرش را بپوشد و گفت: «این من نیستم…» رادان بی‌هوا مچ دستش را گرفت. فشارش آنقدر شدید بود که پوست نیلوفر کبود شد. نگاهش سنگین و پر از عصبانیت بود، و با صدای خفه و خشنی گفت - پس سعی کن بشی. درد مچش تا بازو رفت. وقتی رادان دستش را رها کرد، جای انگشت‌هایش مثل داغی روی پوست ماند. نیلوفر فهمید درد همیشه مشت و سیلی نیست. گاهی در لباسی است که به اجبار بر تنت می‌نشانند، در چنگی که روی پوستت فرو می‌رود، در سکوت‌هایی که مثل زهر آرام در جانت می‌چکد. هر شب، وقتی در آینه نگاه می‌کرد، کمتر و کمتر خودش را می‌شناخت. صورتش بود، اما چشم‌هایش خاموش می‌شدند. کم‌کم خودش محو می‌شد و فقط سایه‌ای باقی می‌ماند… سایه‌ای که باید به جای دیگری زندگی کند.
  22. هفته گذشته
  23. اشکهایش را پاک نکرد. هنوز در آینه، سایه‌ای بود از زنی که خودش نبود. دستش بیاختیار روی حلقه‌ای باریک طلایی سر خورد. حلقه‌های آن روز بر انگشتش نشست، مثل زنجیری ظریف اما شکست‌ناپذیر. لرزه عجیبی از نوک انگشتانش به قلبش دوید، و درست همانجا، ذهنش لغزید… و همه‌چیز به شب اول برگشت. سالن عقد پر از صدا بود؛ خنده ها، زمزمه ها، دعاها. اما در گوش نیلوفر هیچ‌چیز جز تپش قلب خودش نمی‌پیچید. وقتی عاقد جمله‌ها را تکرار کرد، زبانش خشک شد. به مادر نگاه کرد، که با نگاهی آمیخته از خطر و انتظار نشسته بود. به پدر، که ابرو در هم کشیده، فقط منتظر جواب بود. و او… لب‌هایش بیجان تکان خوردند: - … بله. صدای شادی اطرافش بلند شد، اما در دلش چیزی شکست. مثل شیشه‌ای که ترک می‌خورد و هرگز یکپارچه نمی‌شود. شب، خانه رادان بوی غربت می‌داد. بوی گلی پژمرده در گلدانی فراموش شده است. دیوارها سرد، قاب‌ها خالی، پرده‌ها نیمه‌کشیده. همه‌چیز انگار چشم به راه کسی دیگر بود. او فقط مهمانی ناخواسته در خانه‌ای پر از خاطره بود. رادان جلوتر از او می‌رفت؛ بیکلام، با گام‌هایی سنگین. نیلوفر پشت سرش، با دست‌هایی که هنوز از فشار حلقه می‌لرزید. وقتی به اتاق رسیدند، تخت بزرگ با ملحفه‌های سفید چشم‌هایش را گرفت. سفیدِ بی‌روح، مثل کفنی که او را می‌بلعید. در پاهایش فرمان نمی‌بردند. نگاهش روی تخت قفل شد و حس کرد در گلویش حبس می‌شود. رادان برگشت. چشمهایش بر او نشستند؛ اما نه بر او. در آن نگاه چیزی جز شناسایی نبود، انگار که روحی از میان قامتش عبور کند. لب‌های مرد بی‌صدا می‌لرزند: - … همونه. نیلوفر یخ کرد. حتی سایه‌ی عشق در آن نگاه نبود، فقط مقایسه بود، فقط زنده‌کردن خاطره‌ای زنی که دیگر نبود. آن شب، در سکوتی خفه‌کننده، کنار مردی نشسته بود که به جای مرهم، خنجری حضور داشت. او به سقف خیره شد، با چشمانی که پر از اشک‌های بیصدا بودند. رادان پشتش را کرد. فاصله‌ای به پهنای یک دنیا میانشان افتاد.
  24. " مادمازل جیزل " ~ پارت صد و یازده در سکوت و تاریکی خیابان فقط به او نگاه کرد. زیر نگاه او در تاریکی گویی داشت ذوب میشد. نگاهش را بالا کشید. - اتفاقی افتاده؟ - گاهی اوقات نباید به دیگران گوش‌زد کرد که کاری را انجام ندهند یا از چیزی دوری کنند. انسان باید خودش جلو برود و تمامی سوراخ سنبه‌های زندگی را یکی در میان پشت سر بگذارد؛ گاهی اوقات افتادن در چاهی که خودت ساختی بهتر از نجات یافتن از چیزی هست که حتی نمی‌توانی احساس کنی انجام دادنش چه حسی دارد. آنقدر بی‌مقدمه سخن گفته بود که جیزل حتی یک کلمه هم پیدا نمی‌کرد تا متناسب با سخنان او باشد. نمی‌دانست درباره‌ی چه چیزب صحبت می‌کند یا می‌خواهد چه چیزی را به او بفهماند. - بهتر است در زندگی چیزهایی را خودت تجربه کنی؛ تجربه‌های دیگران در سختی‌های زندگی به کمک تو نمی‌آیند و من هم قرار نیست جلوی تو را بگیرم تا تجربه‌های خودت را نداشته باشی؛ مادمازل... جیزل نگاهش را بالا آورده و به او داد. برای اولین بار بدون تمسخر و آن پوزخندهای گاه و بی‌گاهش نام او را صدا زده بود. آرام، متین و با احترام! - منظورتان را متوجه نمی‌شوم، نمی‌دانم چرا اینگونه سخن می‌گویید. آنتوان کمی او را وارسی کرد. - شاید بعدا متوجه حرف‌هایم بشوی. گفته و پشتش را به او کرد و قدمی برداشت اما جیزل همانجا مانده بود. صدای جیزل مانع از برداشت قدم دیگرِ او شد. - فکر نمی‌کنید دوشس ژاکلین نباید این‌گونه با دوشس لیدیا سخن می‌گفت؟ عمدا لیدیا را به عنوان دوشس لیدیا صدا زده بود تا جایگاه اصلی او را به آنتوان گوش‌زد کند و یادآور شود که رتبه‌ی لیدیا بالاتر از آن است که بخواهند در ملاعام او را خوار کنند. آنتوان به سوی او برگشت. - چگونه؟ آنقدر بیخیال گفته بود که حتی جیزل نیز شک کرده بود که اتفاقاتی رخ داده باشد. - منظورم آن همه بی‌احترامی است که در کافه به او شد. نگاهش را مستقیم به آنتوان دوخت. عصبی و پر از دلخوری به او نگاه می‌کرد. دوباره همان پوزخند همیشگی آنتوان بازگشته بود. آن پوزخند خبیثی که به هر کسی نگاه می‌کرد احساس می‌کرد می‌خواهو روحش را از بدنش خارج کند. - فکر نمی‌کنم ژاکلین سخن بدی به لیدیا گفته باشد که شما بخواهید انقدر با تنفر به من نگاه کنید، مادمازل. نگاهش کمی آرام شد. - با تنفر به شما نگاه نمی‌کنم. با صدای آرام و زیری گفت. سرش را پایین انداخته بود. یادش رفته بود که آنتوان آخرین شخصی است که به رتبه‌های اجتماعی اهمیت می‌دهد. همان‌گونه که دوشس ژاکلین و لیدیا را به راحتی با نام صدا زده بود و او را مادمازل خوانده بود. امشب مادمازل از زبان او نمی‌افتاد و قسمت بد ماجرا این بود که دیگر این کلمه را با تمسخر نمی‌گفت و او نمی‌توانست ایرادی بگیرد. - مادمازل! و دوباره! سرش را بالا آورده و به آنتوان داد که اکنون نزدیک به او ایستاده و خم شده بود تا صورتش روبه‌روی صورت او قرار بگیرد. - شما خیلی چیزها را نمی‌دانید، شاید خوب هم باشد که نمی‌دانید اما سعی نکنید چیزی را درست کنید وقتی در آن ماجرا نبوده‌اید‌. مکثی کرد. دستش را بالا آورده و روی سر او گذاشت؛ گویی دارد سر یک کودک را نوازش می‌کند. - مادمازل شما هنوز خیلی جوانید و نباید سعی کنید اتفاقاتی که در اطرافتان می‌افتد را راست و ریست کنید. شما هنوز آنقدر جوان هستید که حتی می‌توانید به هنگام سختی درب اتاق را بر روی خود قفل کرده و ساعت‌ها در رخت‌خواب خود اشک بریزید؛ کسی برای این کار به شما خرده نمی‌گیرد و شاکی نمی‌شود... مکثی کرده و صاف ایستاد. دستش را از روی موهای او بلند کرده و در جیبش فرو کرد. ادامه داد: - مادمازل، سعی نکنیو دنیای اطرافتان را به تنهایی تغییر دهید؛ در این زمانه اگر بخواهید به تنهایی با همه‌چیز سر و کله بزنید آخر سر دیوانه می‌شوید. لبخندی زده و از او دور شد.
  25. وارد کلاس شد، نگاهش را گرداند که دوستش، دارا را دید. روی صندلی ردیف دوم نشسته‌بود و با لبخندی محو و سری خم شده نگاهش می‌کرد. به‌سمتش رفت و کنارش نشست، بلافاصله بردیا هم آمد و هر سه به یک‌دیگر دست دادند و احوالپرسی کردند. دارا تکیه داد به صندلی کرمی رنگ و دستی به موهای قهوه‌ایش کشید و خطاب به آریا گفت: - شام امشب سر جاشه؟ آریا به تقلید از او، به صندلی تکیه داد و (هوم)ای گفت. بردیا که از ابتدا سرش در گوشی بود، نیشخندی زد و گفت: - دارا با کی میای امشب؟ دارا خیره‌خیره نگاهش کرد و با کج کردن سرش جواب داد: - هیچ‌کی... امشب می‌خوام تنها باشم. آریا نیم نگاهی به در ورودی و دلبری انداخت که همراه دوستش وارد کلاس شد. دوستش سخت مشغول کار با گوشی بود و گاهی گونه‌هایش سرخ می‌شد و لبخند‌های نصفِ‌نیمه می‌زد و دلبر با کنجکاوی مدام او را سوال پیچ می‌کرد؛ اما جوابی دریافت نمی‌کرد. بردیا تک‌خنده‌‌ای کرده و سپس گوشی‌اش را خاموش کرد. زیر لب احمقی زمزمه کرد و نگاه پر از تمسخرش را به دو دوستش دوخت. وقتی نگاه خیره‌ و کنجکاو آن‌ها را دید، انحنای لبانش گسترش یافت و گفت: - حدس بزنید کی بهم پیام داده؟ آریا با نوک انگشتانش روی میز را به‌ ضرب گرفت و نیم‌نگاهی دیگر به دلبر انداخت که این‌بار بی‌خیال دوستش شده‌بود و به او نگاه می‌کرد. لبخندی بسیار محو بر لب نشاند و رو به بردیا گفت: - کی پیام داده؟ بردیا نگاهش را در کلاس گرداند، وقتی دوست دلبر را دید متوقف شد و با موذی‌گری زمزمه کرد: - تپلو خانم به خودش جرأت داده و بهم پیام داده... کلاً مشخصه از من خوشش میاد؛ ولی خیلی طاقچه بالا می‌ذاره‌ هیچ‌ک.س نیست بهش بگه تو که الان ادای آدم‌های مغرور رو در میاری چرا به من پیام دادی؟ دارا نیم‌نگاهی به او انداخت و بی‌خیال زمزمه کرد: - به منم پیام داده، اما وقتی جوابش رو ندادم رفت پی کار خودش. آریا تک ابرویی بالا انداخت، دخترک ادعای غرور و عفت داشت و به دو پسر پیام داده‌بود با عنوان دوستی؟ پوزخندی زد، انگار باید با دلبر صحبت کند تا در انتخاب دوست تجدید نظری داشته باشد. بردیا خواست دهان باز کند که در کلاس باز شد و مرد شیک پوش درحالی که دست دخترش را گرفته‌بود، وارد کلاس شد. بی‌توجه به همه به‌سمت آخر کلاس رفت و نگاه دانشجوها با او کشیده‌شد. دخترک را روی آخرین صندلی نشاند و به یکی از دخترها که در همان ردیف اما چند صندلی آن‌طرف‌تر نشسته‌بود، چیزی را زمزمه وار گفت. دخترک از جا برخاست و با احترام سرش را تکان داد و (خیالتون راحت باشه‌)ای زمزمه کرد. مرد با تردید و دودلی نگاهی به دخترکش انداخت، سپس گامی از او دور شد. آریا خواست با کنجکاوی به دخترک نگاهی بیندازد؛ اما تنه‌ی پدر آن دخترک مانع دیدش شده‌بود؛ برای همین بی‌خیال شد و سرش را برگرداند.
  26. دلبر مات ماند، درخواست غیر منتظره‌ی آریا برایش زیادی بود. حداقل الان که بیش از چند هفته از بازگشایی دانشگاه و آشنایی با این پسر قد بلند نمی‌گذشت، زیادی بود. شام دو نفره؟! بارها این لحظه را تصور کرده‌بود؛ اما این‌قدر زود؟ نه. فکر یک رستوران شیک با موزیکی ملایم و نگاه‌های زیر زیرکی به آریا لرزه به جانش انداخته‌بود. در رویاهایش او با نازی خانمانه درخواستش را قبول می‌کرد؛ اما حال نمی‌دانست چه بگوید. لب گزید و اندکی فکر کرد، قطعاً خانواده‌ش اجازه نمی‌دادند شب را تا دیر وقت بیرون باشد. او نیز اهل دروغ نبود که آن‌ها را دست به سر کند، با تردید نیم نگاهی به آریا منتظر انداخت و من‌من‌کنان گفت: - فکر نکنم... بتونم بیام. راستش، امشب... . آریا حرکات هول‌زده‌ی او را دید، محترمانه بین حرفش پرید و با تحکم و جدیت گفت: - دلبر عذر می‌خوانم که بین حرفت میپرم. این یه دعوت دوستانه‌ست، امشب بچه‌ها، شام مهمون من هستن و من با خودم گفتم بی‌ادبیه اگه همه باشن و من تو رو دعوت نکنم... اگه ممکنه مشکلی سر این قضیه برات پیش بیاد، پس بهتره فراموشش کنیم. انتظار این‌ فهم و شعور را از آریا نداشت، نداشت؟! او پسری پولدار و خوش‌سیما بود؛ ولی برعکس دوستانش خیلی محترمانه برخورد می‌کرد. دوستانی که از نظر مالی و ظاهر با او تا حدودی هم سطح بودند؛ اما بی‌نزاکتی‌شان آوازه‌ی دانشگاه‌شان بود. آریا ولی فرق داشت، مهربان بود و مودبانه حرف می‌زد... حداقل با او این‌گونه بود. لبخندی محو زد و بعد از اندکی درنگ با خجالت زمزمه کرد: - می‌تونم... داداشم رو همراهم بیارم. آریا می‌دانست او خانواده‌ای حساس و سخت‌گیر دارد و این برداشت را از پوشش، رفتارش و آن برادر سبیل کلفتی که او را تا در دانشگاه می‌رساند و سپس دنبالش می‌آمد، کرده‌بود. برای این‌که او را معذب و شرم‌زده نکند، بدون مکث با خوش‌رویی پاسخ داد: - چرا که نه! هر چی تعدادمون بیشتر باشه، بیشتر هم خوش می‌گذره. چشمای مشکین دلبر درخشید به گونه‌ای که انگار صدها ستاره درونش چشمک می‌زدند. ظاهر شاداب دخترک انحنایی کوچک بر لبان مرد نشاند، خم شد و کاغذ کوچکی که زیر دست دلبر بود را برداشت و آدرس رستورانی که شب رزرو کرده‌بود را در آن نوشت‌، آن را روی دفتر صورتی دخترک گذاشت و با تکان سر از او دور شد. دلبر لب گزید و دستانش را روی گونه‌های گلگونش گذاشت گرمش بود و احساس می‌کرد صورتش به شدت داغ است. او حرکات مردانه‌ی آریا را دوست داشت آن نزاکت و احترام به عقایدش را دوست داشت... .
  27. قصد داشت امروز با دلبر سخن بگوید و او را همراه دوستانش به شام دعوت کند. دلبر دختر زرنگ و زیبای دانشگاهش بود که پسران چندین بار روی او شرط‌بندی کرده‌بودند تا با او دوست شوند؛ ولی این شرط‌بندی برنده‌ای نداشت. لبخندی زد و سرعتش را زیاد کرد، پنج دقیقه بعد به دانشگاه رسید. به سمت پارکینگ رفت و ماشینش را پارک کرد و از آن‌جا خارج شد. در محوطه‌ی سرسبز دانشگاه چشم چرخاند که دلبر را دید، روی سکویی نشسته‌بود. مشغول خواندن کتابی بود و چیزهایی را در برگه‌ای کوچک با خودکارهای رنگی یادداشت می‌کرد. لبخند محو آریا با دیدن او بیشتر جان گرفت، عینک بزرگ آفتابی‌اش را روی موهایش تنظیم کرد و سپس قدمی به سمتش برداشت. از گوشه‌ی چشم پدرش داد دید که همراه عمویش ایستاده و خیره‌ی‌ در ورودی بودند، عده‌ای از دانشجوها نیز همراه استادان به همان نقطه نگاه می‌کردند. با کنجکاوی برگشت که همان مرد میان‌سال دیروزی را دید، حال دختری همراهش بود. دخترکی نحیف و ظریف جثه‌ای که شالی مشکی نمایشی روی موهای مشکی و کوتاه شده‌اش قرار داشت. پوستش به شدت سفید بود و سرش پایین افتاده‌بود. دخترک آرام‌آرام قدم برمی‌داشت، با قدم‌هایی که ترس و تردید همراهش بود و قفسه سی*ن*ه‌اش به شدت بالا پایین می‌شد، انگار که برای اندکی اکسیژن تقلا می‌کرد. پدرش کنارش بود و دستش را پشت دختر‌ قرار داده بود؛ اما لمسش نمی‌کرد. احد با احترام به سمتشان قدم برداشت. مقابل آن‌ها که وسط حیاط قرار داشتند، ایستاد و با مرد دست داد. سخنانی بینشان رد و بدل شد که آریا چیزی نشنید. برگشت و بی‌توجه به آن‌ها سمت دلبر قدم برداشت، دلبر نیز مانند بقیه افراد خیره‌ی دخترک لرزان بود. آریا مقابلش ایستاد و او نگاهش را به پسر مغرور دوخت. لبخندی که می‌آمد تا روی لبانش بنشیند را کنترل کرد؛ کمی آن‌طرف‌تر رفت تا پسرک نیز مانند او روی سکو بنشیند؛ ولی آریا حرکتش را نادیده گرفت. زیرا قصد نداشت لباسش را خاکی کند، لبخندی جذاب بر لب نشاند و گفت: - چطوری دلبر؟ بدون هیچ پیشوند و پسوند خاصی با آن صدای مردانه و بم صدایش زده‌بود. این بار لبخندش در رفت و نیم نگاهی به آریا که هنوز ایستاده‌بود، انداخت. این پسر را دوست داشت، خوش قیافه و خوش هیکل بود. لبخند‌های کوچک و مردانه می‌زد و صدایش... او بسیار خوش‌صدا بود. دلبر همانند اسمش دلبری کرد و با پشت چشم نازک کردن، گفت: - خوبم... ممنون. ابروهای آریا از این حرکتش بالا پرید و سرش را به سمت شانه‌اش کج کرد: - می‌خوام برای شام دعوتت کنم.
  28. صدای گریه‌ای آلا در اتاق پیچید، آنقدر بی‌قرار است که قلب نیلوفر را می‌زد. آرامش کرد، بوسه‌ای به پیشانی‌اش زد، ولی نگاهش دوباره به آینه افتاد. باز زن همان سایه. چشمهایش تار شد و ذهنش لغزید؛ سقوط کرد به گذشته، به روزی که همه چیز رقم خورد. خانه سرد بود. پرده ها کشیده، هوا سنگین. بوی دارو از لباس‌های مادر می‌آمد، و نگاه پدر مثل حکم دادگاهی بود که اجازه دفاع نمی‌داد. آن روز همه جمع بودند: مادر، پدر، چند نفر از بزرگترها، و او… دختری که هنوز صدایش می‌لرزید. پدر با صدای خشک و بیاحساس گفت: - رادان نمی‌تونه تنها بمونه. تو باید برای جبران این کار رو بکنی نیلوفر بهت‌زده نگاهش کرد. - من؟ من که… من خواهرشم! مادر بیحوصله، با چشمانی پر از خشم و اندوه، میان حرفش دوید: - خواهرشی، درست. اما تو باعث شد اون شب دیر کنه. اگر نگهش نمی‌داشتی، الان تو بیمارستان نبود. این تقصیر توئه. حالا باید جبران کنی. اشک در چشمهایش جمع شد. صدایش به زحمت بیرون آمد: - من نمی‌خواستم… من فقط می‌خواستم… پدر با دست محکم روی میز کوبید. صدای ضربه در خانه پیچید. - دیگه حرف نمیزنیم. این تنها راهه. همه نگاه‌ها روی او قفل شد. نگاه‌هایی که نه از سر دلسوزی بود، نه محبت روز بعد، او را نشاندند روی تخت، لباسهای خواهرش پهن بود. مادر پیراهن سفید ساده‌ای را برداشت، آن را مثل حکم در دست گذاشتن و با لحنی خشک گفت: - بپوش. دستهایش می‌لرزد. اشک از گوشه چشمش چکید. زمزمه کرد: - نمی‌تونم… من اون نیستم… سیلی مادر روی صورتش نشست. گرمایش سوزاند، اما دردش از آنچه بر قلبش می‌رفت کمتر بود. مادر با صدایی که هیچ مهری نداشت، فریاد زد: - تو از امروز اون میشی. صداشو، لباساشو، نفساشو. همه چی. پاهایش بیجان شدند. لباسی که بر تن کرد مثل کفنی برای هویت خودش بود. وقتی به آینه نگاه کرد، تصویر خودش محو شده بود. تنها خواهرش مانده بود، زنده در تن او. در همان لحظه، صدای پای رادان آمد. وارد اتاق شد. نگاهش روی نیلوفر نشست. در چشمهایش چیزی برق زد، اما نه عشق… فقط شناسایی شد. فقط خاطره. لب‌هایش بی‌صدا تکان خوردند: - همونه… درست مثل همونه. نیلوفر در همان لحظه حس کرد ازدواج، فقط نام دیگری برای دفن شدن است. اشکهایش روی گونه لغزید و تصویر در آینه تار شد. دوباره به حال برگشت. آلا آرام‌تر شده بود، اما قلب نیلوفر نه. هنوز میان گذشته و اکنون، میان اجبار و واقعیت، گیر کرده بود.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...