رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

به نام آفرینش کهکشان ها

نام اثر: رائودین «برگرفته از رمان سایورا»

ژانر: عاشقانه، تراژدی

شاعر: الناز سلمانی  

***

مقدمه

«دوست‌داشتن تو آسون بود… تا وقتی عقل، زخمای دلم رو یادم نیاورده بود.»

من، رائودینم. اون که نگاهش سرد بود، اما دلش از آتیش سوخته‌تر.

اگه قراره توی این واژه‌ها غرق شی، بدون که با یه عشق آروم طرف نیستی…

اینا، تکه‌پاره‌های قلبیه که هنوز یاد تو رو فراموش نکرده.

 

"دلم گرفته… مثل رودی که دلش یه ماهی می‌خواد، ولی خودش خوب می‌دونه این آب دیگه ماهی قبول نمی‌کنه. نه که خودش نخواد، نه… ولی اون‌قدری سنگ تو دلش افتاده که حتی نفس کشیدن واسه ماهی سخته."

 

"می‌دونی چی سخته؟

نه اینکه نباشی… نه اینکه بری…

سخته که هنوزم وقتی اسمت میاد، یه چیزی تو گلوم گیر می‌کنه.

سخته که دیگه حتی نتونم با خودم حرف بزنم بدون اینکه صداتو قاطی خیالم کنم.

من، اون رائودینی‌ام که همه فکر می‌کنن سرده…

ولی اگه یه روز، فقط یه روز، می‌دیدی چی توی دلم وول می‌خوره،

می‌فهمیدی، منم یه‌بار واسه همیشه، واقعی دوستت داشتم… و همون یه‌بار، منو به فنا داد."

"تو بودی که دردِ توی جونم رو آروم کردی...

اما من چی کار کردم؟

به‌جای اینکه دستات رو بگیرم، پشتم رو کردم.

فکر کردم اگه دور بمونم، اگه هیچی نگم، قوی‌تر می‌مونم...

اما حالا می‌فهمم، سکوتِ من بدتر از هر فریادی بود که می‌تونستم سرت بزنم.

من زندگی کردم، ولی با یه قلب بی‌حس...

و حالا اون قلب، فقط وقتی یاد تو می‌افته، هنوز می‌تپه."

"دل هنوزم تو رو می‌خواد… اما مگه یه قلب شکسته، سهم دوباره داره؟

تو با اون دستای نرم و بی‌ادعات، قلب ساختی برام… از خاکسترم.

ولی می‌ترسم… نه از تو، از خودم.

از اینکه یه کلمه‌ی اشتباه بگم، یه سکوت بدتر از فریاد داشته باشم…

و تو، همون لحظه‌ای بری که داشتم یاد می‌گرفتم چطور عاشقت باشم."

"چشمای خیره‌سرت یه جوری آتیشم می‌زنه، که هر روز بیشتر از دیروز، خونم به جوش میاد.

نه به خاطر تو… به خاطر این قلبِ زخمی لعنتی‌مه.

قلبی که یاد گرفته پشت دردش قایم شه،

ولی هنوزم می‌خواد جلو تو، یه محافظ بی‌باک و بی‌رحم باشه…

یه سپر، نه یه عاشق."

"می‌بینمت… از دور.

مثل همیشه، با اون لبخند نصفه‌نیمه‌ات که انگار دردات رو تو خودش قورت داده.

دستم می‌خواد بیاد سمتت، اما عقل، می‌کشه عقب…

می‌ترسم.

نه از تو… از خودم.

از اینکه یه بار دیگه، با تمام قلب لعنتی‌م بیام جلو،

و تو، با تمام آرامشت،

بری."

  • هانیه پروین عنوان را به دلنوشته رائودین | الناز سلمانی کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...