نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) هفتاد و چهار روی صندلی مخصوص ملکه کنار سواد روی سن نشسته بودم. پدرم روی صندلی پشت من نشسته بود و ملکه مادر هم روی صندلی پشت سواد. شاهدختها توی جمعیت رقص کننده بودن. واقعا که اسواتنی بهترین جشنها رو داره. دوستهام هم پشت سرم ایستاده بودن. دیبا، سوگل، زمرد، بلوط، خانم ماه، مظفر، مهیار و سلطان هم پشت سرم ایستاده بودن. مولود قبول نکرده بود بیاد. امروز هم عروسی دو شاهزاده با دوتا عروس اروپاییشون بود. همه مردم دوباره ذوق داشتن. بانوان خوشگل سفید پوست. شاهزاده بزرگتر بانوش یک دختر پرورشگاهی هفده ساله بود که این آگهی رو دیده بود و بعد که درخواستش قبول شده بود فرار کرده بود و برای ازدواج با این شاهزاده سیزده ساله و زندگی جدید اومده بود. عروس قبرسی شاهزاده دوازده ساله هم دختری دوازده ساله بود که خانواده فقیرش به امید زندگی ایونیتر درخواستش داده بودن. دلم برای اون دختر میسوخت. به زنیا نگاه کردم. کی عروسی پسر عزیز من بود؟ دستی هم روی شکمم کشیدم. این کوچولو جنسیتش چی بود؟ این هم به اروپاییها شوهر میدم. یا اگه پسر بود زن میدم. این دایه اروپایی زنیا خیلی خوب بود و پسرکم هم الفبای انگلیسی یاد گرفته بود و ادب و نزاکتش با همه پسرهای اینجا فرق میکرد. خیلی چیزها فرق کرده بود. شروع به ساخت مسکنها کرده بودیم. قرار بود شهر رو رنگیرنگی بسازیم که بدرد توریستها بخوره. ایذیها به شکلی که کل جهان دل سوزوند جمعآوری شدن. خودم هم گریه میکردم. چه مادرهایی که از خانواده جدا شدن و چه عشقهایی که وقتی فهمیدن طرفشون ایذی هست شکستی عشقی خوردن. اما نیاز به خشونت بیشتر نشد چون چند کشور اروپایی و آمریکا گفتن که میتونند اونها رو توی کشورشون راه بدن و یک سوم اونها از طرف خود دولت به اون کشورها فرستاده شدن و دو سوم هم توی اون روستا حصار گرفته رفتن که هنوز خونه حلبی داشت. البته این جمعیت که توی روستا زندگی میکردن سیصد و سی و سه نفر بودن. ولی اینها باعث شد که یک فضای بدی توی کشور بر علیه من درست بشه و مردم بخوان شورش کنند اما قبل از اون ما به زور اسلحه تا حد امکان اسلحههای مردم عادی رو جمع کرده بودیم و حتی نیروی نظامی توی خونههاشون میریختن و اسلحهها رو برمیداشتن و قرار بود نیروی نظامی اسلحه فقط ساعت کاری دستشون باشه. از سپاه ایران درخواست نیرو برای آموزش نیروی نظامیمون کرده بودیم و اونها هم اومده بودن و بعد از تشکیل لباس فرم مرزهامون رو قویتر و نیروی ضد شورشمون رو بهتر کردن. صلیب سرخ هم چند پزشک خوب آورده بود و ما مشغول ساخت یک بیمارستان حرفهای در پایتخت شدیم. خودم مشغول نوشتن کتابهای مدرسه شدم و به خواست من تحصیل تا دبیرستان مجانی و واجب شناخته شد. بخاطر بهتر شدن شرایط تحصیل و فرهنگ به همه کشورها اجازه داده بودیم که بیان و مدرسه خودشون رو بزنند و هرچی دوست دارن تدریس کنند. فقط یونان و یمن پذیرفتن که با وجود اینکه دوست نداشتم اسواتنی دو دینه بشه اما یمن رو قبول کردم. چندتا کشیش جدید اومده بودن و فعالیتهای فرهنگیشون رو بیشتر کردن. چند هنرمند و مربیورزشی از آفریقای جنوبی آورده بودم و همه بچهها مجبور بودن توی دو مسجد پایتخت بعد از ظهرها یک کلاس فوق برنامه حداقل شرکت کنند. با خانواده شوهرم گاهی مشکل میخوردم. با اینکه باهم زندگی نمیکردیم اما زیاد میدیدمشون. مادر شوهره من به آرایش، به لباس گیر میده. فکر میکنم بهم حسادت میکنه. ولی من از این گوش میگیرم و از اون گوش در میکنم. شوهره من با آرایش مشکلی نداره. فقط رژ اگه جیغ باشه قاطی میکنه فقط و فقط به رژ گیر میده. من هم به خاطره همین رژ ملایم میزنم ولی مادر شوهرم الکی از طرف خودش ب من میگه: - پادشاه اصلا از آرایش خوشش نمیاد؛ همش میگه ترنج بدونه آرایش قشنگترِ. انقدر گفت منم ب سواد گفتم. گفتش: - از خودش میگه. من هم کاخ اونها رفتنی بدتر آرایش میکنم. ویرایش شده 2 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور (ویرایش شده) هفتاد و پنج به خودم اومدم داشتن ازم میخواستن برای مراسم آهنگ بزنم و بخونم. من ته صدایی داشتم که گاهی توی پیجم که حالا دو میلیون فالور داشت آهنگ میذاشتم. صدام خیلی خوب نبود اما انگار ملکه بودنم اون رو خواست میکرد. گیتارم رو خواستم و تا بیارن فکر کردم چی بخونم. بعد تصمیم گرفتم چیزی بخونم که برای خودشیرینی در مقابل شوهر جان باشه. جلوی مردم و توریستها شروع به زدن و بعد خوندن کردم: روی تن سردم چیکه چیکه بارون میباره انگاری که با تو دارم میشم عاشق دوباره چقدر حس خوبی به تو دارم عشق من اگه تورو میخوام دست خودم نیست آخه دوست دارم دلم میخواد آروم تو رو زیر بارون توی بغلم بگیرم و ببوسمت چشامو ببندم حلقه کنم دستامو دور تنت خیلی دارم عادت میکنم به بودن کنارت میدونی که امشب من از ته دلم میخوامت نمیزارم عشقم ثانیه ها با تو تموم شه کجا توی دنیا کسی مثل تو میتونه باشه دلم میخواد آروم تو رو زیر بارون توی بغلم بگیرم و ببوسمت چشامو ببندم حلقه کنم دستامو دور تنت مردم خیلی تشویق میکردن و این نشون میداد در کنار دلخوریهایی که دارن ازم راضی هم هستن. اگه خانواده شوهرم نبودن اینجا خیلی راحتتر میشد. شورشی که توی کشور بود چون اسلحه نداشتن خیلی زود توسط یکی از فرماندهاشون سرکوب شد. فرمانده فکر میکرد در مقابل سواد ارتش رو به اون بسپاره اما سواد اینکار رو نکرد و دل اون هم خیلی شکست. من نگران بودم که بعدا خودش بر علیه ما در نیاد. بعد از مراسم به کاخ برگشتیم و به اتاق سواد رفتیم تا خستگی در کنیم اما در حینش حرفهای سیاسی هم بود. ما نگران احزاب بودیم. یک حزب داشتیم نژادگرا و یک حزب داشتیم. اصلاحگرا که این حزب اصلاحگرا مثل اصلاحطلبهای خودمون خیلی دنبال غرب بودن و حزب نژادگرا خیلی دنبال کشورهای سیاهپوست. حزب نژادگرا اعتقاد به این داشتن که مذهب رسمی باید مسیحیت بمونه و قانونهای اون انجام بشه و حزب اصلاحگرا اعتقاد به آزادی مذهب و سکولار داشتن. فعلا حزب نژادگرا با حمایتهای من هم که حامی رییسجمهور آفریقای جنوبی بودم روی بورس بود و داشت خونههای خراب رو جمع میکرد و قسمتی از مسیحیت از یاد رفته در اروپا رو روی کار میآورد. من سپرده بودم حتما روی حجاب فرهنگی مردم کار بشه، با اینکه خودم اعتقادی به حجاب ندارم اما اینجا وحشتناک بود. وقتی ما ازدواج کردیم خرداد بود و الان مهر داشت نزدیک میشد و هوای اینجا تازه داشت قابل تحمل میشد. زن اول سواد درخواست داده بود وارد کاخ بشه و همینجا زندگی کنه. من برای اینکه دوباره با سواد سر این مسئله به مشکل نخورم خودم به دیدن زنش رفتم و پرسیدم: - چیزی اینجا کم و کسر داری؟ - اونجا خونه منه. من قبل از تو اونجا بودم. - و حالا خونه منه. من بعد از تو و به عنوان آخرین همسر سواد اینجا میمونم. سکوت کرد. شاید از خونسرد جواب دادن من. گفتم: - اگه چیزی کم و کسرت هست بگو برات ردیف کنم. امکان برگشت هیچکدومتون به کاخ نیست. و از اتاقش بیرون اومدم تا به کاخ برگردم. ** سه ماه بعد ** ادبیات و تاریخ رو به حد معمولی یاد گرفتم. حالا استاد جغرافیا و جامعهشناسی خواستم. استاد جدیدی که برای جغرافیام اومده بود خیلی خفن بود. هربار نمیتونستم سوالی جواب بدم دستور میداد یک جام بیارن و پر نوشیدنی میکرد و یک سکه تهش میانداخت و میگفت: - یک نفس سر بکش. اینطور وقتها با قدمهای نااستوار از کلاسش بیرون میرفتم. اینجا مردم خیلی توی چیزهایی ماورایی بودن. نمیشد توی جمع زنانهای بشینی و در اینبارهها حرف نزنند. من هم مشغول زنیا بودم. اون حالا یکجورایی دست من و زاکیا امانت بود و در اصل زاکیا براش پدر بود. من هم مادر صبور و مهربونش. مثلا یکبار برای پسرم کاغذ زده بودم به دیوار راهرو نقاشی کنه، چون با گواش میخواست نقاشی کنه زیر دستش هم زیرانداز پهن کرده بودم، مشغول کارهای کوچیکه بودم یکدفعه دیدم رنگ ریخته زیر پاهاش، پاهاش رفته تو رنگ، خواسته پاهاش را با کشیدن روی زیرانداز تمیز کنه، زیرانداز رفته کنار و زمین هم رنگی شده، راه افتاده سمت حمام که پاشو بشوره کل مسیر رد پای آبی افتاده، رفته توی حمام پاشو گرفته زیر شیر آب( رنگها را نتونسته بود کامل بشوره) و اومده بیرون مجددا رد پاهای خیس رنگی همه جا پخش شده. فقط گفتم: - خوب الان فکر میکنی اولین کار چیه؟ - پارچه بیارن پاکشون کنیم. - خوب اینطوری باز تا سطل پارچه ها هم رد پا میفته. یکم فکر کرد بعد گفت: - خوب اول باید پای منو بشوریم پاهاش رو شستیم خشک کردیم، پارچه آوردیم با هم تمیزکاری کردیم، در حین کار هم چندبار گفت من دوست نداشتم همه جا کثیف بشه، منم نگفتم اشکالی نداره، ولی باهم حرف میزدیم، منم میگفتم: - خوب پس معلومه تو هم کثیفی را دوست نداری، - آره، خوب الان با کمک خدمه تمیزش میکنیم و... خودش هم پای خدمه تمیزش کرد. بعد من گفتم: - خوب حالا برو نقاشیت رو کامل کن. توی بغلش گرفتم و گفت: - دوست دارم، عاشقتم، الهی زنده باشی! سه جمله ایرانی که خودم همیشه بهش میگفتم و اینها رو به فارسی خوب یاد گرفته. یک لحظه به فکررفتم که اگر دعواش کرده بودم الان تو چه وضعی بودیم! اعصاب داغون من، چشمهای گریون بچه، و راهرو کثیف و رنگی. ویرایش شده 2 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور (ویرایش شده) هفتاد و شیش زانیا مثل بقیه بچهها شنا یاد نگرفت چون اونها توی محیطی که آب داشت خودشون یاد میگرفتن. من به زاکیا پیشنهاد دادم توی استخر یادش بدن و اون گفت: - پس باید واستیم تا استخر کاخ آماده بشه چون توی کشور استخر نداریم. و من فکر کردم چرا نژادی که به قدرت در ورزش معروف هستن نباید توی کشورشون استخر داشته باشن پس دستور ساخت اون هم دادم و بعد فکر کردم همین کتابها که برای من میاد میتونه یک کتابخونه بزرگ بشه پس دستور ساخت یک کتابخونه عمومی هم دادم. بعد هم با زاکیا صحبت کردم که پدرم رو وزیر فرهنگ و هنر بذاره. چیزی که تا اون موقع سابقه نداشت. یعنی اصلا همچین وزارتی نداشتن. بابا اولین کاری که کرد یک کاباره قدیمی رو به یک سالن کنفرانسِ تریبون آزاد تبدیل کرد. چند وقت بعد با کشیش بزرگ شهر دیدار کردم. گفت: - با اینکه شما مسلمان هستین خیلی باعث افتخاره که مسیحیت رو در اسواتنی گسترش میدید. - من طرفدار صلح و آرامش و امنیتم جناب. چون بیشتر مردم اسواتنی مسیحی هستن نمیخوام جنگ مذهب راه بندازم اما اگه احساس کنم شما اون میزان از حیای اجتماعی رو که باعث بشه آمار ایذر پایین بیاد رو ندارید اون موقع موضوع فرق میکنه. حساب کار دستش اومد. - ما همه تلاشمون رو میکنیم بانوی من. - یک خواسته دیگه هم از شما دارم. - در خدمتم! براش توضیحی از فقر اسواتنی دادم و گفتم: - خانوادههای اینجا ندارن لوازم تحریر برای بچههاشون بخرن. از شما میخوام به پاپ نامه بفرستید و ازشون بخوان که از مردم خییر بخوان که مقداری لوازم تحریر برای ما بفرستن. - اینکار رو میکنم بانوی من. - ممنون، میتونید برید. چند روز بعد بابا که تازه به مقام وزارت رسيده بود و جهت کسب وجهه اجتماعي درصدد وصلت با خاندان اشراف افتاد و تصميم به ازدواج با يکي از دختران رجال گرفت. برای اين کار خودم لیستی شامل هجده نفر از دخترهای بزرگان تهیه کردم. در اين ليست به طور ويژه نوشته شده بود که يکي از رجال طراز اول دربار نوه زيبايي داره که تحصيلکرده بوده و شايستگي همسري وزير و پدر زن پادشاه رو داره. پس بابا در روز عيد شکرگذاری وقتی که همه وزرا و رجال و معاريف مملکت جهت سلام به پیشگاه سواد اومده بودند از مجدالدوله، نوه زیبایش رو خواستگاری کرد. اون مرد جواب مثبت داد و مدتی بعد بابا رو با دوستم دیبا که حالا سعی داشت فرودگاهی در اسواتنی بزنه به خواستگاری این دختر هفده ساله فرستادم و دختری که تِولان نام داشت رو بهش دادن. بعد از ازدواج زندگي اون دچار دگرگوني شد. تولان در محافل اجتماعي شرکت میکرد و صاحب ثروت کلاني شد و حتي در کنار فعاليتهاي اقتصادي خاندان و ساخته شدن پایتخت به فکر ساختن مجتمعی برای خودش افتاد که اجراي طرح اون با همکاري آلمانيها پيشبيني شده بود. اما با همه اینها زن خوشبختی نبود چون بابا میدید اینجا به دلیل جایگاهش خیلیها اهمیتش میدن و گاهی در حد صحبت و خوش و بش با زنها توی مهمونیها و دورهمیها وقت میگذروند. من هم همچین مشکلی با سواد داشتم. مخصوصا اینکه زن دومش زیادب دلتنگش میشد و تندتند میاومد کاخ که بهش سر بزنه. به سواد که اعتراض میکردم میگفت: - ببین من رو. فقط یک زن تونسته قلب من رو تسخیر کنه و اون تو هستی. بقیه چیزی برام نیستن جز یک خاطره. تویی که هم به من رنگ میدی و هم به کشورم. و با این حرفها خر میشدم. بالاخره تونستیم تلوزیون بکشیم و جز مردم ثروتمند، مردم متوسط روبهبالا هم تلوزیون داشته باشن. فعلا آنتن طوری بود که هرچی تلوزیون آفریقا جنوبی نشون میده همون رو نشون بده اما من کلی برنامه برای اینکار داشتم. برای زانیا توضیح دادم: - میخوام همه بچهها برنامهکودک ببینند. براش مهم نبود. قاشق غذاش رو سمت دهنش گرفتم. سرش رو به دو طرف تکون داد و نخورد. حوصله سر و کله زدن باهاش رو نداشتم پس غذاش رو به دایهش دادم تا بهش بده. اون هم به سمت دهنش گرفت اما قبول نکرد. ویرایش شده 2 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور (ویرایش شده) هفتاد و هفت - بخورید. - نمیخوام. - اگه بخورید قول میدم بهتون اجازه بدم توی باغ بازی کنید و بادبدک هوا کنید. زانیا با هیجان گفت: - راست میگی؟ - معلومه. همون، موقع در زدن و صبیه داخل اومد. - پادشاه میخواد ببینتت. بلند شدم و به اونجا رفتم. روی تخت سلطنتی که براش آورده بودن. از اونهایی که توی آتلیههای سنتی روش میشینند و خودم سفارش داده بودم نشسته بود. این تخت خیلی بالا بود و معمولا برای دورهمیهای بزرگ روش مینشست برای همین پایین اومد و روی مبل سلطنتی دو نفره مشکی که اون هم من سفارش دادم نشست و به من گفت: - بیا بشین. نشستم و گفتم: - چیزی شده؟ - نه، فقط میخواستم کنارم باشی. دستم رو توی دستش گرفت و شروع به صحبت کرد اما یکم بعد فهمیدم صحبت از قسمت عاشقانه به قسمتی رفته که میخواد همسر چهارمش که نسبت به اون دو همسر بیشتر دوستش داره، که سومی هم مادر زانیا بود، بیاد و توی کاخ زندگی کنه. سفت ایستادم. - من با اینکار مخالف هستم. شما نمیتونید اون رو توی کاخ بیارید. - اما... - اگه اون رو می خوان بیارید من رو بیرون کنید. با ناراحتی گفت: - باشه، این موضوع مختومست. اما باز هم اون دختر شب توی کاخ موند. فرداش بهش گفتم: - حالا که اون قرار نیست همیشه اینجا بمونه پس موندنش توی کاخ بیدلیلِ، اون رو بیرون کنید. خودش پیش من اومد. - من اصلا نمی خوام موقعیت کسی رو به خطر بندازم یا همچین کاری کنم. من که فعلا بهتر میدیدم همه رو نگهدارم گفتم: - من متوجه منظورت هستم اما اینجا موندنت درست نیست. لطفا اینجا رو ترک کن. و اون هم قبول کرده بود و رفته بود و سایه سنگینش کم شد. من اون موقع سوگل رو مربی زبان فارسی زانیا گذاشتم و اون که فردی مذهبی بود کمکم افکار مذهبی هم بهش یاد میداد. گاهی هم خودم یک پولی به زانیا میدادم و با زاکیا میفرستادمش تا از طرف شاهزاده به ارتش بدن و اون محبوبتر بشه. فرداش خبر رسید شورشیها از هرجا شد اسلحه پیدا کردن و شورش کردن. سواد هم دستور مقابله با همه اون ها رو داد و بعد هم اون فرد اصلی که اینکار رو کرده بود گرفته بود و خودش رفت برای بازجویی و دستور اعدام داد. - شما به شاهی که بخشیدتون خیانت کردید. اما سواد ترسیده بود و توی خودش بود. این اولین شورش رسمی بر علیهش بود و با اینکه زود سرکوب شده بود خیلی ترسیده بودش. بابام ازم میپرسید: - حال سواد خوبه؟ - نمیدونم. حرف نمیزنه. خیلی ترسیده. خیلی همه جا جاسوس گذاشته و سختگیری کرده. مردم ازش ناراحت میشن. - سعی کن بهش نزدیک بشی. تو الان باید تسکینش باشی. من سعی میکردم اما سخت بود. وقتی باهاش حرف میزدم گوش نمیداد وقتی کنار هم بودیم بلند میشد میرفت. شبها کابوس میدید و این باعث میشد که کمتر بخواد شبها کسی کنارش باشه و دو شب در هفتهها هم نمیرفت. شنیده بودم این بهانهای شده که بگن: - این دختر ایرانی نمیتونم برای پادشاهمون آرامش بیاره. بهتر برگرده به زنهای اصیل خودش. حتی یکی از خواهرهای سواد سراغ زن اول رفته بود و بهش گفته بود: - - تحمل کن من خودم یک روز به اتاق پادشاه برت می گردوتم توهم طوری رفتار کن انگار هیچی نشده، باشه؟ من بخاطر حال سواد بیشتر وقتم رو با دوستهام و زنیا میگذروندم اما هر روز یک نامه امیدآور هم برای سواد مینوشتم و براش میفرستادم. یک روز هم اون یک پلاک طلا شکل پروانه برام فرستاد که دلم رو گرم کرد حواسش بهم هست و به زودی بهتر برمیگرده. تا اینکه سواد با یک پیشنهاد عجیب پیشم برگشت. - میای بریم چند روز توی طبیعت پیکنیک کنیم؟ من که از اومدن خودش کلی خوشحال بودم از این سوال تعجب کردم. - چیکار کنیم؟! - آره، خوش میگذره! همیشه وقتی حالم بد میشد اینکار رو میکردم. نگهبانها محوطه رو میبندن و من دو سه روز اونجا میمونم. خوشحال بودم من رو توی این حالش شریک کرده پس گفتم: - باشه، میام. ویرایش شده 2 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 3 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور (ویرایش شده) هفتاد و هشت - به اندازه وسایل شخصیت بردار. من هم فکر کردم پس همه چیز هست و یک کوله لوازم برداشتم. - زانیا رو هم بیارم؟ - نه، باهم بریم. - باشه. دنبال لباس رفتم. یک تاپ تنگ و مشکی با دامن مشکی پوشیدم و روش یک تیشرت تور مشکی پوشیدم. چند دست دیگه برداشتم با مسواک و... و رفتم. منتظرم توی باغ بود. سوار شدیم و راننده و ماشین محافظها پشتمون راه افتادن. - کجا میریم؟ - یکی از جنگلهای اطراف پایتخت. بیست دقیقهای توی راه بودیم که هم از پایتخت خارج شدیم و هم مقداری راه جاده رو رفتیم که ماشین رو نگهداشت. پرسیدم: - اینجا؟ - نه، یکم پیادهروی داره. از بین دخترهای بلند و برگهای کشیدهشون رد شدیم تا به یک چشمه رسیدیم. - آخه نازی! چشمه با اون طبیعت واقعا قشنگ بود. - از اینجا خوشت اومد؟ - آره. - دوران شاهزاده بودنم وقتی دلم میگرفت میاومدم اینجا چند روز کمپ میکردم حالم بهتر میشد. روی یک تخته سنگی نشستم. - اون موقع یک شاهزاده بودی و زیاد وظایف درباری نداشتی اما حالا فرق میکنه. حالا تو یک پادشاه هستی و کلی وظیفه روی دوشته. قهقه زد و گفت: - عزیزم یک میلیون و پونصد نفر خیلی وظیفه ندارن ها. - از حرفت تعجب میکنم! کشور تو خیلی جای پیشرفت داره. صورتش درهم شد و گفت: - اینها که قبلا هم بوده، مردم همینطوری زندگی میکردن و راضی بودن. - چون نمیدونستن بهتر از این وجود داره. با حرص گفت: - حالا دو روز اومدیم حالمون خوش باشه اگه گذاشتی. سکوت کردم. متوجه شد تند رفتار کرده و با ملایمت گفت: - زیاد نمیمونیم. - باشه.... چادر آوردی؟ - چادر؟ پناهگاه؟ سر تکون دادم یعنی آره. نگاهی به دور و بر کرد. چند دقیقه بعد مشغول درست کردن یک سر پناه با برگ و چوب شد. وقتی تموم شد خندهم گرفت. - چطورِ؟ - خیلی جالب! - بیا داخل. و خودش زود داخل رفت. به سمت پناهگاه رفتم و جلوی در ایستادم و به اتاقک گنبدی شکل گیاهی تبدیل شده بود. - ایول! - بیا. وارد شدم و بزور جا شدم و تونستم کنارش بشینم. ویرایش شده 6 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور (ویرایش شده) هفتاد و نه - وای! چطور میخوام شب اینجا بخوابیم؟ - به راحتی! - غذا آوردی؟ خندید. - اینجا پر از حیوونه. خودم برات شکار میکنم و درست میکنم ببینی زندگی چیه. خندم گرفت. در عین حال که معذب بودم حس خوبی هم داشتم. - خوب الان بیرون بریم؟ - بریم. رفتیم و توی طبیعت نشستیم. نگهبانها دیده نمیشدن. گفتم: - میشه بگی یک نگهبان بیاد؟ با دهنش صدای سوت در آورد. یک نفر از بین درختها بدو بدو اومد. یک نگهبان بود. احترام گذاشت. - سرورم! - ببین ملکه چی میخواد. اون به من نگاه کرد و احترام گذاشت. گفتم: - یک بالشت و تشک برای نشستن من از کاخ بیارید. - بله بانوی من! اون که رفت سواد گفت: - بالشت و تشک برای چی؟ - من باردارم ها مثلا، اینجا که نمیتونم بشینم. - بابا تو چقدر ناز داری. زنها که باردارن شکار هم میکنند. با خنده گفتم: - خوب من به این شکل بزرگ نشدم که بدنم عادت داشته باشه. - خدای من شما ایرانیها خیلی روی ناز هستید. بعد از لوازمش تیر و کمون رو برداشت. - پیش به سوی شکار! - واقعا که نمیگی! - چرا. میای؟ البته نیا چون شاید نیاز به تحرک زیاد باشه. وقتی داشت میرفت گفتم: - من همین جا باشم خطرناک نیست؟ - نه بابا محافظها دور و بر هستن. اون رفت و من هم نفس عمیقی کشیدم و از بودن در این طبیعت راضی بودم. طول کشید درحالی که دوتا چیز رنگی رنگی دستش بود اومد. - غذای امشب جور شد. جلو که اومد متوجه شدم دوتا کاسکو توی دستشه. برگام ریخت. - اینها توی کشور ما خیلی گرون هستن! نگاهی به پرندههای توی دستش انداخت و گفت: - پس از اینجا صادر کن. و خندید و اومد و دوتا جنازه پرنده رو جلوی من انداخت. یک چاقو از کمرش در آورد و شروع به کندن پرهاشون کرد. - نگاه، اینطور میکَنند. نگاهم به پرهای رنگی رنگی بود که روی زمین میریخت. شب آتیش روشن کرده بود و منی که میترسیدم دورش نشسته بودم و اون مشغول کباب کردن طوطیها بود. گفتم: - این خیلی زیاده! - جدی؟ من که یک وعدمِ. یکم خوردیم بعد گفتم: - من احساس خستگی میکنم. - برو یکم بخواب. تشکم رو بردم داخل چادر گذاشتم و دراز کشیدم. ویرایش شده 14 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 15 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور (ویرایش شده) پارت هشتاد سه روز آینده اونجا خیلی بهم خوشگذشت. آب چشمه میخوردیم. غذای سالم و توی جنگل قدم میزدیم و تمام مدت با مردی بودم که دوستش داشتم. بالاخره بعد از سه روز به کاخ برگشتیم که حالا بیشتر حکم خونه رو برام داشت. تا وارد اتاقم شدم زانیا که انگار از وقتی شنیده بود من برمیگردم همونجا منتظرم بود به سمتم دوید و به آغوشم فرو رفت. - مامان! بغلش کردم و سرش رو بوسیدم. - جون دل مامان! روی تخت نشستم و اون رو روی پام گذاشتم. - این مدت چیکار کردی؟ - همش درس، درس، درس. خسته شدم. خندیدم. تازه داشت درسهایی که خودم براش در نظر گرفتم رو یاد میگرفت. با لذت اون شب با ذوق توی کاخ قدم زدم و از بودن توی کاخم لذت بردم. روزها گذشت و من خواستم برای زایمان به ایران برم اما مردم و اشراف خیلی اصرار داشتن که حتما توی اسواتنی بچهم دنیا بیاد پس گروه زایمان برای خودم آوردم و ماه نهم زایمان کم دردی رو گذروندم و دخترم دنیا اومد. اسمش رو به انتخاب سواد شخصیت تاریخی که دوست داشت گذاشتیم. دزیره. - توهم اسمش رو دوست داری؟ - آره، بانوی صلح. اولین نامزد و عشق ناپلئون و کسی که راضیش کرد از ادامه جنگ دست برداره. میتونم یک جشن برای دخترم بگیرم؟ - حتما، ما برای همه پرنس و پرنسسها مراسم میگیریم. توی جشن بچه بغل من بود و بومیها و ایرانیهای که به درخواست من کمکم داشتن در مشاغل مختلف برای کمک به ما نفوذ میکردن خوشحال بودن. حتی زنهای سواد که روی سنی کنار جمع نشسته بودن هم خوشحال بودن. اونها فکر کردن حالا که من پسردار نشدم ناراحت و سرخورده شدم. احمقها! تمام وجودم من دخترم هست. همین حالا هم عاشقش شدم. روزهای بعد خوب بود. من مشغول ساخت کشورم شدم. خونههای محلی اسواتنی گوسفندها با خود خانواده توی خونه زندگی میکردن و بوی خیلی گندی همه خونه و طبیعتا بدنشون رو برمیداشت. خونههای جدید طویله توی زیر زمینش بود. مسئله مهم دیگه آب شیرین بود. اینجا آب شیرین خیلی کم پیدا میشد. حتی رودها معمولا موقتی هستن و چاه آب خیلی کمه. شهر هم هر چندین خونه یک شیر آب خوردنی هست که اون هم همیشه آب نداره اما وضعیت مردم روستایی خیلی بدتره. سعی داشتم سرمایهگذارهای خارجی رو برای زدن چاه در اینجا جذب کنم. چیز دیگهای که نیاز داشتیم مدرسه و علم بود. برای کشورهای دیگه پیغام فرستادم که هرکشوری بخواد میتونه مدرسه توی کشور ما بزنه و هر درسی که خودش میخواد رو آموزش بده. زاکیا به اعتراض گفت: - اگه توی کشور خودتون هم بود همچین قانونی میذاشتید؟ - نه، اما... چیزی نگفتم. منتظر نگاهم میکرد. گفتم: - کشور من فرهنگی طولانی و عالی داره. صورتش از خشم سرخ شد. - چون فرهنگ ما اون چیزی نیست که شما و اون جامعه غرب لعنتی قبول داره ما رو متهم به بیفرهنگی میکنید؟ دستهام رو بالا بردم. - من همچین قصدی نداشتم. پوزخند زد و رد شد و رفت و من پشیمون جا موندم. ** سه ماه بعد ** جشن خیلی جالب و بزرگی بود. یکی از جشنهای محلی با رقص و پذیرایی محلی. همسر دوم سواد رقص خاصی از رقصهای محلیشون رفت که همه عاشقش شدن. بعد از رقص سواد رفت پیشونیش رو بوسید و گفت: - عزیزم، تو فوقالعادهای! بعد اون رو به آغوش گرفت و در مقابل چشمهای غیرباور من برای رقص به وسط جمع رفت و شروع به رقص کردن. بعد از رقص هم اون رو با خودش به سمت صندلی جشن آورد و یک تیکه انگور توی دهنش گذاشت. همه دوربینها و نگاهها به من بود. با اینکه سعی داشتم همینطور آروم و خونسرد بشینم اما از شدت خشم تمام وجودم داشت میلرزید. حسابی دشمن شاد شده بودم. توی کاخ سواد دنبالم راه افتاده بود. - هی! چی شده؟ من فقط با خشم میرفتم. - با توام! چی شده؟ بازوم رو گرفت و برم گردوند. ویرایش شده 15 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 15 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور (ویرایش شده) پارت هشتاد و یک - مگه با تو نیستم؟ با حرص گفتم: - دست به من نزن. - تو از چی ناراحتی؟ - معلوم نیست؟! بدتر از من اخم کرد. - من با زنم رقصیدم. حداقل برای چشم مردم. من اجازه هم دارم بعضی شبها پیش اونها باشم. تو و کشورت تا این حد من رو کنترل نمیکنید. دستهاش رو از دور بازوم کنار زدم. - باشه، برو هرکار که دوست داری انجام بده. دوباره راه افتادم برم که از پشت بازوم رو گرفت و گفت: - هی هی هی! من رو به سمت خودش برگردوند و بازوهام رو گرفت. - باشه، ببخشید اگه ناراحت شدی! من فقط به تو فکر میکنم ترنج. دلم گرم شد و لبخند کمرنگی زدم. اما هنوز کلافه بودم. شام رو توی سکوت خوردیم و شب توی سکوت کنار هم نشستیم و هیچ حرفی نداشتیم که بهم بزنیم. اون شب سواد کار رو بهانه کرد و از اتاق رفت و من تنهاتر شدم. اما فرداش یک عقاب برام هدیه آورد. با هیجان داد زدم: - عجب چیزیه! بهش نزدیک شدم. آزاد بود. یکم میترسیدم بهش دست بزنم اما سواد گفت: - نترس، اذیتی نداره! آروم روی سرش رو با انگشت ناز کردم. - برای بچهها خطرناک نیست؟ - نه بابا. اما باز هم من جرات نکردم پیش بچهها ببرمش و توی راهرو یکجا با قفسهش گذاشتنش. مشکل دیگه هم این بود که زانیا با دزیره کنار نمیاومد. - از وقتی اون اومده تو دیگه اصلا حواست به من نیست. - اینطور نیست، اینها تصوراتت هست مامان. - تو مامان من نیستی، دیگه انقدر بزرگ شدم که بدونم. از این حرفش جا خوردم و بعد با خشم گفتم: - کی اینها رو یادت داد؟ پاش رو به زمین کوبید. - هیچکی. - گفتم کی این حرفها رو بهت گفته؟ مادربزرگت؟ به سمت در دوید. - کجا؟ - میرم پیش زاکیا. کلافه به باغ رفتم. عجب از این پسر. - ملکه! به عقب برگشتم. سواد بود. احترام گذاشتم. - سرورم! کنار هم حرکت کردیم. - بنظر کلافه میای! - نه، چیزی نیست. کنار یک بوته گل ایستادیم. یک گل کََند و توی موهام گذاشت. با عشق بهش لبخند زدم. اما خیلی زود همه چیز فرق کرد. سواد به زن سومش یک مسئولیت کوچیک دولتی داد. وقتی فهمیدم خیلی کلافه شدم و به اتاقش رفتم و گفتم: - معلوم هست تو داری چیکار میکنی؟! اون که خیلی وقت بود عادت نداشت تو صداش کنم از پشت میز کارش بلند شد و با تعجب گفت: - چی شده؟! - یعنی نمیدونی! - چی رو؟ با عصبانیت و دستهای مشت شده گفتم: - تو به اون زنکه شغل دولتی دادی. - خوب که چی! تو ملکهای چه ایراد داره زن دیگهم یک نقشی بگیره؟ - قرار ما این نبود. اینبار اون عصبانی شد. - قرار ما چی بود؟ - جز من کسی قدرت نداشته باشه. - تو باید این رو درک کنی که جز تو زنهای دیگهای توی زندگی من هستن. داد زدم: - نه، نیستن. از پشت میز به سمتم اومد و بازوهام رو گرفت و سعی کرد آرومم کنه. - چیزی نیست! آروم باش! صحبت میکنیم! دستهاش رو پس زدم. - نه، همه چیز رو ازت میگیرم. همه حمایت کشورم رو. تو هرچی داری از کشور من داری. ویرایش شده 17 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 17 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور (ویرایش شده) پارت هشتاد و دو مشتی به سمتم پرتاب کرد. به صورتم برخورد کرد و به عقب پرتاب شدم و به دیوار برخورد کردم. سرم رو که بالا آوردم دیدم خودش هم خشکش زده. دستم رو بالا آوردم و روی دهنم گذاشتم. دستم از خون پر شد. خدای من! اون با من چیکار کرد! به سمتم دوید. - عزیزم! مقابلم نشست و دستش رو روی صورتم گذاشت. - من چیکار کردم! واستا برم بگم دکتر بیاد. اون که بیرون رفت بلند شدم. سرم بخاطر به دیوار خوردن گیج رفت. اما به سمت در رفتم و بیرون رفتم. نگهبان جلوی در با دیدن من جا خورد. - ملکه! بدون توجه بهش رد شدم و به سمت اتاقم رفتم. وارد اتاقم که شدم آرایشگرم جیغ کشید و صبیه به سمتم دوید. - چی شدی؟! دستش رو کنار زدم و به سمت تختم رفتم و روش نشستم. - لوازمم رو جمع کن، از اینجا میریم. - کجا؟! چه بلایی سرت اومده؟! آرایشگر به سمتم اومد. - کار سواد هست؟! چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم. - آماده شو. نگاهشون رو از من گرفتن و صبیه رفت تا لوازم رو آماده کنه. آرایشگر جلو اومد. - میریم ایران؟ یکم فکر کردم. قصد داشتم به ایران برم؟ قطعا نه! من قدرتم رو دوست داشتم. - نه، میریم... میریم سفر. - برای چند وقت وسیله جمع کنم؟ - نمیدونم، مثلا یک ماه. مشغول جمع کردن وسایل بودیم که در باز شد. کلافه شدم چرا کسی بدون در زدن داخل اومده. نگاه کردم. سواد بود. ناراحت صاف ایستادم. اصلا دوست نداشتم ببینمش. رو به صبیه و آرایشگم گفت: - برید بیرون. اونها درحالی که مثل من بغ کرده بودن بیرون رفتن. سواد به سمت من اومد. - داری چیکار میکنی؟ جوابش رو ندادم. نگاهی به چمدونها کرد. - داری میری؟! باز هم چیزی نگفتم. با صدای آروم اما وحشتزدهش گفت: - کجا میری؟! ایران؟ باز هم جواب ندادم. گفت: - تو حق نداری بری. تو همسر منی، ملکه من، مادر فرزند من؛ نمیتونی به این سادگی من رو ترک کنی! بالاخره به حرف اومدم و درحالی که گوشه لبم میسوخت بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: - ایران نمیرم. بعد ساکم رو برداشتم و بیرون رفتم. به نگهبانها میگفتم بقیهش رو بیارن. هرچی از پشت سر صدام زد اهمیت ندادم. زانیا رو هم با خودم بردم اما هنوز از شهر خارج نشده بودم که زاکیا و افرادش دنبالم اومدن. دستور دادم اسکورت کنار بایسته و گذاشتم نزدیک بیاد. - چی شده؟ از ماشینش پیاده شد و بقیه اسکورتش هم پیاده شدن. احترام گذاشت. - ملکه! - چی شده وزیر؟ ویرایش شده 21 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 22 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور (ویرایش شده) پارت هشتاد و سه - پادشاه گفتن که زانیا رو نباید با خودتون ببرید. فقط میتونید شاهدخت رو ببرید. عصبانی گفتم: - زانیا بچه من هست. یکم مکث کرد و بعد گفت: - زانیا شاهزاده ما هست و نباید از کاخ خارج بشه. لبهام رو روی هم فشار دادم. - اون میترسه من و پسرم برای همیشه بریم؟ سکوت کرد. من هم جواب رو میدونستم. برگشتم و به زانیا نگاه کردم که با اون چشمهای معصومش نگاهم میکرد. این بچه بدون من توی کاخ چیکار میتونست بکنه! تازه ممکن بود یکی از زنها یا ملکه مادر از این فرصت استفاده کنه و قیمی بچه رو بدست بگیره. جز اون خودم هم به زانیا خیلی عادت کرده بودم و دوست نداشتم این سفر رو بدون اون برم. سر چرخوندم و به دخترم که توی بغل صبیه بود نگاه انداختم. برای یک نوزاد این سفر خیلی سخته. مریض میشه و شاید بلایی سرش بیاد. گرما هم خیلی زیاده. مراقبت کردن هم ازش سخته. خم شدم و بچه رو از بغل صبیه گرفتم و به آغوش زاکیا دادم. متعجب نگاهم کرد. گفتم: - برو به اربابت بگو این گروگان پیشش تا ما برگردیم. بهتزده گفت: - ملکه! - من حرفم رو زدم زاکیا. و بعد دست زانیا رو گرفتم و توی ماشین نشستیم. زاکیا گفت: - اما من دستور دارم شاهزاده رو ببرم. اهمیتی ندادم و دستور حرکت دادم. آرایشگر گفت: - واقعا بچه رو دادی بره؟! و زانیا گفت: - چرا خواهر رو دادی؟ من میخواستم خواهر هم باشه. دست دور شونهش انداختم و گفتم: - خواهر کوچولو هست، توی این سفر مریض میشه. اولین جایی که سفرمون رسمی شروع شد وقتی بود که ماشینها رو برگردوندیم و سوار قایق دستساز محلیها شدیم و وارد رود شدیم. قایق خیلی کوچیک بود و همش این نگرانی وجود داشت که ممکن بیفتیم و در حالی که زانیا رو محکم گرفته بودم خدا رو شکر میکردم که دزیره رو نیاوردم. هر دو نفر روی یک قایق میتونستیم باشیم و مردی که قایق رو هدایت میکرد مدام با یک چوب بلند به دیوارههای رودخانه میزد تا قایق به وسط آب بیاد و به جایی برخورد نکنه. بعد وارد دهکدههای مختلف شدیم. مردم از دیدن من تعجب میکردن. تعداد کمی خبر داشتن که پادشاهشون همسر سفید پوست گرفته. باهاشون آشنا میشدم و از خونه و طرز زندگیشون دیدار میکردم. بیشتر خونهها کاهگلی و گنبدی بود که به سه قسمت تقسیم میشد: اتاق پدر و مادر با تختهای محلی، طویله، اتاق بچهها. جلوی در هم آشپزخونه. باورم نمیشد که چطور با حیوونهاشون میخوابیدن. برای اولین بار به ذهنم رسید که اینها چطور موهاشون رو به این شکل درست میکنند! یکجور سفت و عجیب و چهل تیکه میشه. ازشون پرسیدم و فهمیدم با نوعی گِل درستش میکنند. هوس کردم من هم درست کنم. نشوندنم و موهام رو با گل و حوصله درست کردن. زانیا با ذوق گفت: - چه قشنگ شدی مادر، اصیل شدی، از ما شدی! بوسیدمش و بعد آینه خواستم. آرایشگرم برام آینه آورد. نگاه کردم و خندم گرفت. باحال شده بود. توی کاخ آشپز ایرانی آورده بودم و غذای ایرانی میخوردم اما اینجا بیشتر تونستم به غذاهای محلی اونجا آشنا بشم. سیبزمینی و لوبیا توی بیشتر غذاها بود. اما وقتی که از اسواتنی گردی به کشورهای دیگه آفریقا هم رفتم غذاهای دیگه هم دیدم. به هر کشوری که میرسیدم سریع از طرف حاکمیت دعوت میشدم و خبرنگارها هم روی سرم میریختن. پیج خودم هم حسابی پیشرفت کرده بود و لاوهام بیش از پنج میلیون بازدید داشت. فکر نکنم کسی به اندازه من طرفدار توی اینستا داشته باشه. توی هر سفر علاوه بر دیدارهای رسمی به مناطق محلی هم برای سر زدن میرفتم. توی همون سفر با قبیله میمونخورها آشنا شدم و بعد به قبیلهای رسیدم که هر توریستی که میرسید، بهش پیشنهاد میدادن بچههاشون رو بخره؛ چون مطمئن بودن هرجا از اینجا شرایطشون بهترِ. خیلی دلم برای بچههای اونجا سوخت اما خواستم یکیشون رو به فرزندی بگیرم که هم وضعیتش بهتر بشه و هم یک بچه دیگه و یک دست کمک برای آینده داشته باشم. برای زانیا، دزیره و بقیه بچههام هم خوبه که یک خواهر یا برادر دیگه داشته باشن که احتمالا مشکل خوردن سیاسی هم باهاشون نباشه. فقط باید بهشون بفهمونم که این خواهر یا برادر شماست نه خدمتکار. ویرایش شده 28 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 28 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور (ویرایش شده) پارت هشتاد و چهار دستور دادم همه بچههایی که برای فروش هست رو برام بیارن. همه محلیها با خوشحالی بچههاشون رو آوردن. از بین هفت بچه پنج رو پسند کردم. پسر هفت ساله پسر چهار ساله پسر سه ساله پسر نه ساله دختر سه ساله اینکه بیشتر پسر پسند کردم بخاطر این بود که یک ترس ریز از وقتی داشتم که دختر بزرگ بشه و شاید دل سواد رو ببره. اما اون دختر خیلی به دلم نشسته بود. چشمهاش گیرایی خاصی داشت. با همشون یکم درحالی که زانیا کنارم بود صحبت کردم و چند سوال پرسیدم و روی جوابها و نوع رفتارشون دقت کردم. چند ساعتی اینکار طول کشید. بعد به زانیا گفتم: - نظر تو با کدومه؟ - من جز پسر نه ساله بقیه رو دوست دارم. اون سنش زیاده. پس پسر نه ساله کم شد. با آرایشگرم و صبیه مشورت کردم. آرایشگرم گفت: - من که بنظرم اینکار رو نکن اما اگه میخوای انجام بدی پسر چهار ساله خوبه. صبیه هم دختر رو پیشنهاد داد. توی تردید گیر کرده بودم. بالاخره دلم رو به دریا زدم و پسر هفت ساله رو انتخاب کردم. همراهها چپچپ نگاهم کردن. با نظر هیچکدومشون هماهنگ نبود. روبهروی پسر نشستم. - اسمت چیه؟ درحالی که یکم گیج و خجالتزده بود گفت: - بوکواِنا! - بوکوانا! میدونی من کی هستم؟ - شما ملکه یکجایی هستید. خندم گرفت. لبهام رو بهم فشار دادم و گفتم: - خودت هم دوست داری پسر من باشی؟ اشک توی چشمهاش جمع شد. معلوم بود دور شدن از خانوادهش خیلی براش سخت بود اما گفت: - بله بانو! صداش از گریه میلرزید. - اگه خیلی برات سخته میتونی اینجا بمونی. سرش رو بالا آورد و بهتزده نگاهم کرد. - وواقعا امکانش هست؟! خانوادهش چپچپ نگاهش کردن اما من بدون توجه به پسر گفتم: - اگه تو بخوای آره. - ممنون بانو! احترام گذاشت و بعد بدو بدو ازم دور شد. پدرش درحالی که با فحش دنبالش میکرد چند قدم رفت اما بعد که دید بهش نمیرسه کلافه برگشت. من به زانیا گفتم: - تو خواهر یا برادرت رو انتخاب کن. زانیا به بچهها نگاه میکنه و بعد با دست یکی رو نشون میده. - این. به دختره نگاه کردم. یکم دلم لرزید اما به روی خودم نیاوردم. به چشمهای سیاه و قشنگ دختر زل زدم. چیزی توی نگاهش بود که من رو هم جذب خودش میکرد. مادر دختر رو دیدم که اشک توی چشمش جمع شد و روش رو گرفت. همسرش ضربه آرومی با دست روی پاش زد یعنی واکنش نشون نده. به سمت دختر رفتم و زانو زدم و بازوهاش رو گرفتم. یک انگشتش توی دهنش بود. - اسمت چیه؟ با یکم ترس به مادرش نگاه کرد اما وقتی دید مادرش سرش رو برگردونده و نگاهش نمیکنه گفت: - جاسمین. لبخند زدم. مثل اسم یاسمین خودمون بود و راحت میتونستم حفظ کنم. - چه اسم قشنگی! ویرایش شده 29 شهریور توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور (ویرایش شده) پارت هشتاد و پنج و به آغوشش کشیدم. از بالای شونهش به مادر و پدرش نگاه میکردم. مادرش داشت گریه میکرد و پدرش هم غمگین بود. از بچه جدا شدم و به صبیه گفتم: - توی ماشین بذارش. بچه رو بغل کرد و به سمت ماشین برد. پول رو به پدرش دادم. مادرش زیر لب گفت: - نه! مرد چپچپ نگاهش کرد. - خفهشو! من پول رو بهش دادم. میتونست با اون پول به شهر بره و چیزی برای زندگیش بگیره. برگشتم و به سمت ماشین رفتم. مادر داشت گریه میکرد، بچه هم داشت گریه میکرد. به زانیا نگاه کردم که با ناراحتی و تعجب به گریه اونها نگاه میکرد. به سمت مرد برگشتم که داشت به زن تشر میزد که ساکت باشه تا ما بچه رو برنگردونیم. وقتی دید من مقابلش ایستادم رنگش پرید. فکر کرد بچه رو میخوام پس بدم. اما من نقشه دیگهای داشتم. - همسرت رو هم میفروشی؟ برگهاش ریخت. - چ... چی؟! - همسرت رو هم میفروشی؟ دو برابر این پول میدم. همسرش هم بهتزده من رو نگاه کرد. مرد گفت: - همسرم! و به همسرش نگاه کرد. و بعد به من. - همسرم! - میفروشی یا برم؟ این رو که گفتم فهمید باید برای تصمیم عجله کنه. - میفروشم... میفروشم. زنش بهتزده نگاهش کرد و من به یکی از افرادی که همراهم بود اشاره کردم پول رو بده. - اگه لوازمی داری جمع کن و سوار شو. چند دقیقه بعد زن درحالی که محکم بچهش رو بغل کرده بود توی ماشین عقبی نشسته بود. زانیا با ذوق از داشتن خواهر جدیدش که توی سنی بود که میتونست باهاش بازی کنه به آرایشگرم میگفت. صبیه که رانندگی میکرد بعد از یک سکوت نسبتا طولانی بالاخره طاقت نیاورد و پرسید: - چرا بچهای رو به فرزندی گرفتی اما مادرش هم آوردی؟ نیشخند زدم. - هیچکی بیشتر از فردی که زندگی و عزیزانش رو نجات دادی بهت وفادار نمیمونه. - یعنی قرار نیست اون بچه رو به عنوان بچه خودت بزرگ کنی؟ با رضایت خاطر گفتم: - چرا. قرار نیست هیچکدومشون به رو بیارن که مادر و دختر هستن. - خوب... اینطور چه تاثیری برای تو داره؟ نیشخندی زدم. - این رو در طول زمان میبینید. با اینکه به جواب نرسیده بودن اما دیگه چیزی نپرسیدن. بقیه سفر به دیدن قبیله لب بشقابیها و دیدن قبیلهای که حلقه به گردنشون میاندازن گذشت. بعد تصمیم گرفتم به کاخ خودم برگردم. اگه بگم سواد رو بخشیدم که دروغ گفتم. ولی خشمم کمتر شده بود. به چیزی که فکر میکردم قدرتم بود. نمیخواستم با دور شدن من کسی به اون جایگاه نزدیک بشه. دخترها هم همین نظر رو داشتن: - اگه تو نباشی مادر شوهرت یا زنهای شوهرت قدرت رو بدست میارن. - شاید هم یک دختر جدید وارد ماجرا بشه. همه اینها باعث شد که به اسواتنی خبر بفرستم دارم برمیگردم و راه افتادم. میدونستم از برگشتم خوشحال میشه. شنیده بودم که کمکم یک حدسهایی سر اینکه من چرا نیستم شروع شده و حتی ایرانیها در اینباره نامه به دربار دادن که اگه هموطن ما قرار باشه اصلا برنگرده ماهم دیگه براتون کار نمیکنیم. برای همین وقتی من اومدم حسابی ذوق کرد و توی باغ به استقبالم اومد و من رو محکم توی آغوشش کشید. ویرایش شده 6 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مهر (ویرایش شده) پارت هشتاد و شیش - عزیزم، دیگه دوریت رو تاقت نمیآوردم. و ازم جدا شد و با محبت انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده نگاهم کرد. لبخند زوری زدم. - من هم دلم براتون تنگ شده بود عالیجناب! و کرنش کردم. سردی رفتارم رو متوجه شد و یکم خودش رو جمع کرد و اینبار سمت زانیا رفت. کمی خوش و بشش با پسرش رو تحمل کردم بعد گفتم: - اگه سرورم اجازه بدن من به دیدن دخترم برم و بعد اگه امکانش باشه میخوام چیزی رو به شما نشون بدم. نگاهم کرد و خوشحال از طولانی حرف زدنم گفت: - البته، راحت باشید! من به اتاقم رفتم. همه دوستهام توی اتاق منتظرم بودن. به سمت خیز برداشتن و بغل کردیم هم رو. دیبا گفت: - دیونه معلوم هست کجا رفتی؟ میدونی چقدر نگرانت شدیم؟ سوگل گفت: - حداقل میگفتی باهم بریم. زمرد گفت: - خیلی بیخبر رفتی همه نگران شدن. واقعا چیزی نشده بود؟ با این حرفش بقیه سکوت کردن و من رو نگاه کردن. لبخندی زدم که سعی کردم واقعی باشه. - معلوم که چیزی نشده. ببخشید به شما نگفتم نیاز بود اطرافیان من اینجا باشن که کسی نتونه قدرتم رو بدست بیاره. بعد برای اینکه وقت نکنند اعتراضی به حرف چرت و پرتم بکنند سریع گفتم: - میشه بچهم رو برام بیارید؟ یک ماه ندیدمش دلم براش لکزده! شب سواد به اتاق اومد. بلند شدم و بهم نگاه کردیم و با خودم فکر کردم چقدر نگاههامون سرد و غریبه هست. جلو اومد و پیشونیم رو بوسید و کنار هم نشستیم. یکم در سکوت بودیم بعد گفت: - چی رو میخواستی بهم بگی؟ صدا زدم: - جاسمین! جاسمین در حالی که سرفان شیک حنایی رنگی تنش کرده بودن و موهاش رو بافته بودن بیرون اومد. - بله مامان! یاد گرفته بود به من مامان بگه. سواد ابروهاش بالا پرید. - مامان؟ ماجرا رو تعریف کردم و گفتم: - اشکالی نداره اون رو به عنوان شاهدخت بپذیریم؟ - منظورتون اینه امتیازات شاهدخت هم بگیره؟ سر تکون دادم. - اون بچه ما میشه. - خوب... اون نژاد خوبی نداره. - چه اشکالی داره؟ چند ثانیه نگاهش کرد و بعد نفس عمیقی کشید. - باشه من ترتیبش رو میدم. لبخند زدم. - ممنون از شما! اون هم لبخند زد و به سمتم خم شد و با نگاه مهربونتری گفت: - دلم برات تنگ شده بود! ** شیش ماه بعد ** زانیا شیش سال و نیم جاستین چهار سال دزیره ده ماه دزیره رو که تازه داشت چهار دست و پا میرفت و گرفتم و بوسیدمش. تـو را چـه بنامم جز نَفَسکـه بـود و نبـود تـــو بود و نبود من است حال بد من حتی برای دوربینها هم مشخص بود. برام از ایران روانپزشک فرستادن اما من قبولش نکردم. نمیخواستم رازهای زندگیم لو بره. دلخوشیم این بود که خوانندههای محلی رو پیدا کنم و توی کاخ شبها کنسرت بذارم. سواد رو یکبار توی دورهمی دعوت کردم اما این بهانهای شد که بگه: - همسر اولم خیلی آهنگ دوست داره. اون رو هم هربار کنسرت میزنی دعوت کن. این باعث شد که دیگه دلم نخواد کنسرت برگذار کنم. ویرایش شده 7 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر (ویرایش شده) پارت هشتاد و هفت اما حالا خود سواد کنسرت میذاشت. اما نه برای من و نه برای اینکه خودش دوست داشت برای اینکه اون زن دوست داشت. و توی کاخ میآوردش و کنار خودش میشونه و تمام مدت از لذت بردنش لذت میبرد و من از تمام وجود حرص میخوردم. و چند وقت بعد هم کاخی برای زن دومش درست کرد. خودش هرکاری میکرد اما سر من حساس شده بود. از هزار نفر آمار اینکه کجا میرم و با کی میرم رو میگرفت. با زندگی آزاد و روشنفکر من مشکل داشت و همیشه سر این بحث داشتیم. با دوستهای ایرانی من خیلی سرد رفتار میکرد. مدام باهاش حرف میزدم که اینکارها رو کنار بذاره اما مگه گوش میکرد. با کلافگی بهش می گفتم: - من توی رابطه با تو اومدم تا من هم ارامش و خوشبختی داشته باشم اما تو انگار این رو فقط حق خودت می بینی. ارتشمون آماده شد و برای اولین رژهش خودم رفتم و با عشق رژه ارتشمون رو دیدم و لذت بردم. البته این ارتش کوچیک توی جنگهای خارجی به کارمون نمیاومد اما برای امنیت داخلی خوب بود. شاید سواد برای من کافی نبود اما من برای این مردم کافی بودم و همین برام شادیآور بود. ** سه ماه بعد ** این اولین سفر خارجی من و سواد به عنوان امپراطور و ملکه بود. حکومت موقت رو به زاکیا سپردیم و قرار شد به قبرس شمالی بریم. کشوری که جز ترکیه کسی به رسمیت نمیشناختش و همین باعث میشد که از کشور دومی که حاضر هست به رسمیت بشناسشون خیلی استقبال خوبی به ارمغان بیاره. برای ماهم بهتر بود به کشوری بریم که باهامون خیلی خوب و خاص رفتار میکردن. قبرس در سال ۱۹۶۰ استقلال خود را از بریتانیا کسب کرد و حکومت مستقل قبرس براساس مشارکت جوامع ترک و یونانی در اداره امور این جزیره اعلام موجودیت کرد و بریتانیا، یونان و ترکیه حق حاکمیت دولت قبرس را تضمین کردند. در سال ۱۹۶۳، نمایندگان اقلیت ترک در پی اختلاف بر سر نحوه اجرای این توافق از دولت قبرس خارج شدند و در پی بروز درگیری بین دو طرف، سازمان ملل متحد در سال ۱۹۶۴ یک نیروی پاسدار صلح را به این جزیره اعزام داشت که مأموریت آن تا کنون تمدید شده است. در سال ۱۹۷۴ دولت رئیسجمهور وقت قبرس، در کودتایی به تحریک حکومت نظامیان یونان سرنگون شد و ترکیه با استناد به موقعیت خود به عنوان یکی از تضمین کنندگان حق حاکمیت قبرس، واحدهای ارتش خود را در شمال این سرزمین مستقر کرد که عملاً باعث تقسیم این جزیره شد. در این سال، جمعیت قبرس حدود ششصد و پنجاه هزار نفر برآورد شده بود که ۷۰ درصد آنان را یونانیتباران، ۲۸ درصد را ترکتباران و بقیه را سایر اقوام تشکیل میدادند، اما گفته میشود که مهاجرت وسیع ترکها از ترکیه به این سرزمین باعث شده است که جمعیت ترکتباران به حدود دویست و شصت هزار نفر، یعنی نزدیک به ۴۰ درصد کل جمعیت این سرزمین برسد. بخش ترکنشین قبرس در سال ۱۹۸۳ اعلام استقلال کرد و نام خود را جمهوری قبرس شمالی گذاشت که توسط سازمان ملل متحد و کشورهای جهان رسمیت نیافته است. جالبیش این بود که این کشور حتی از کشور ما جمعیت خیلی کمتری داشت. کلا صد و خوردهای هزار جمعیت داشت و این خیلی بنظرم بامزه بود. حتی کشور خودم برام حالت خاله بازی داره وای بحال همچین کشوری. شاید زندگی توی کشور پر جمعیتی مثل ایران همچین روحیهای برای من به ارمغان آورده. بهرحال هرطوری بود سه تا بچههام رو برداشتم و با هواپیمای سادهای که شخصی بود به قرس شمالی رفتیم. البته لازم به ذکر نیست که قبرس جنوبی کلا با این حرکتمون مخالف بود. بیتوجه به مخالفت اونها دستور دوختن لباسی رو دادم که رسانههای جهانی رو با اولین سفر ما بترکونه. وقتی پوشیدمش توقع داشتم سواد که حالا رابطهمون بهتر شده بود از تعجب روانی بشه اما اون فقط گفت: - این برای همچین سفری خیلی تجملاتی نیست؟ با اینکه از نوع رفتارش یکم دلچرکین شده بودم به سمت آینه برگشتم و یکم چپ و راست شدم. - تقریبا! ولی میخواستم اولین سفرمون یک چیز خاص باشه. - من هم لباس صورتی بپوشم؟ - بپوش. و به لباسم که صاف، تمام مروارید، شنل صورتی که از روی کمر آویزون بود نگاه کردم. عجب چیزی بود! - عالیه! به فرودگاه قبرس شمالی که رسیدیم اعضای دولتش منتظرمون بودن. نخستوزیر به همراه گروهی از کابینه. سواد جلو رفت و من هم همراهش حرکت کردم. نخستوزیر جلو اومد. و دو دستی با سواد دست داد و خندید. بعد از خوش و بشی به سواد رو به من کرد. - شما خوب هستید خانم؟ با لبخند بهش سر تکون دادم. - ممنون جناب! یکم خودش رو با بچهها سرگرم کرد و بعد ما رو راهنمایی کرد. اسکورت رییس جمهور که اسکورت سادهای هم بود به سمت کاخ ریاست جمهوری رفتیم. ویرایش شده 9 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر (ویرایش شده) پارت هشتاد و هشت خود رییسجمهور و همسرش به استقبال ما اومدن. به ما دوتا اتاق توی هتل دادن که یکی رو برای زانیا و جاسمین گذاشتیم و یکی رو خودمون و دزیره. بچهها اینجا خیلی لذت میبردن. اولین بار بود که یک کشور دیگه میدیدن و میشد گفت که قبرس از خودشون پیشرفتهتر هست. زانیا متوجه شده بود که اینجا حکومت نیست. - مامان چرا اینها به پادشاهشون سرورم نمیگن و جلوش احترام نمیذارن؟ - چون اون پادشاهشون نیست، رییسجمهورشون هست. - رییسجمهور چی هست؟ در حالی که فکر میکردم شاید چیزی که الان به زانیا میگم یک روز سرنوست ملت اسواتنی رو عوض کنه گفتم: - همه کشورها پادشاه و خاندان سلطنتی ندارن. بعضی کشورها مردم انتخاب میکنند که کی روی قدرت باشه. اون هم به مدت محدود. - یعنی چی که مردم انتخاب کنند؟! یعنی مردم میان میگن من میخوام فلانی پادشاهمون بشه؟! - یکجورایی! در بهت گوش میداد. وقتی که به پایتخت برگشتیم یک چیزهایی فرق کرده بود. توی یک دورهمی اجباری توی کاخ مادر شوهرم که بقیه زنهای سواد هم بودن و من حرص میخوردم. زن سوم سواد گفت: - ملکه فقط قصد دارن فرزند دیگران رو بزرگ کنند؟ خودشون نمیخوان پسر بیارن؟ لبخند زوری به لحن تمسخر آمیزش زدم. - فعلا که نشده عزیزم. مادر شوهرم سریع گفت: - نشده چون با شوهرت نمیخوابی. دخترش گفت: - مامان چیکار داری، به ما چه! مادرش گفت: - تو حرف نزن. با حرص اما معدبانه گفتم: - به شما ربطی نداره. - چرا ربط داره. - اصلا ربطی نداره. با حرص و داد گفت: - خیلی هم مربوطه چون که تو پسر من رو جادو کردی. - حد خودتون رو بدونید به خودتون بیان ما زن و شوهر هستیم و قصد نداریم هم رو ول کنیم، حتما متوجه این قضیه هستید. پوزخندی بهم زد. - شوهر تو جز تو با دیگران هم زن و شوهر هست. چند ثانیه با حرص نگاهش کردم و بعد بلند شدم و گفتم: - ببخشید خانمها من توی کاخ کار دارم. صبیه، بچهها رو بیار. و با حرص بیرون اومدم. ** سه ماه بعد ** یک توریست قرقیزستانی به کاخ اومد و خواست من رو ببینه. معمولا به همه توریستها این اجازه رو میدادیم. اما این وقتی اومد خیلی کنجکاو دیدن من و پذیرایی سلطنتی نبود بلکه بیشتر نگران بود. - خانم تمام پول من رو توی کشور شما زدن! حتی پول برگشت ندارم. نمیدونستم راست میگه یا دروغ. میزان پول رو پرسیدم دیدم زیاد نیست. با خودم گفتم: بهتر این پول رو بهش بدم و باعث بشم جلوی هم میهنهاش دید خوبی به من داشته باشه. و با لبخند گفتم: - نگران نباشید، من این هزینه رو به شما میدم و خیلی متاسفم که توی کشور ما این اتفاق برای شما افتاد. صورتش شکفت. ازش پرسیدم: - شما چیکارِ هستید؟ - من لوله کش هستم. چیزی به ذهنم رسید. - اتفاقا ما در حال ساخت یک سرویس بهداشتی عمومی کنار میدان اصلی شهر هستیم. میدونید که زیاد اینجا استفاده نمیشه. برای همین نیاز به لولهکش داریم. من میتونم اون پول رو به عنوان حقالزحمه به شما بدم و در مقابل خونه و غذاتون تا زمانی که این سرویس بهداشتی تموم بشه با ما. نگاهم کرد. انگار بنظرش اومد چاره دیگهای نداره. - فقط... کجا رو برای خواب در اختیار ما میذارید؟ - بنظر من کاخ خودمون خوبه. ما به همه توریستها اجازه میدیم یک شب در اتاق مهمان کاخ بمونند. ولی شما میتونید بیشتر بمونید. انگار این رو نمیدونست اما ذوق کرد و لبخند زد. - برای همین چیزهاست که توریستها انقدر علاقه پیدا کردن که به این کشور بیان. جوابش رو با لبخند دادم. اون مرد و زنش به کاخ اومدن. ویرایش شده 9 مهر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در پنجشنبه در 11:11 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 11:11 (ویرایش شده) پارت هشتاد و نه برعکس چیزی که فکر میکردم زن و مرد مدرنی با فرهنگ و اخلاق خیلی خوب بودن. بودنشون توی کاخ اون هم طولانیتر از بقیه توریستها حس خوبی بهم دست میداد. اما یکم بعد متوجه نگاههای عجیب سواد به همسر اون مرد یا شوخیهای زیاد اون با سواد یکم مشکوک شدم. یک شب توی اتاقم نشسته بودم و روتین پوستیم رو انجام میدادم که آرایشگرم داخل اومد. - ترنج! - معلوم هست کجایی؟ من ترتیب اینها رو نمیدونم. به سمتم اومد و یک دستمال برداشت و مشغول پاک شدن صورتم شد و گفت: - الان وقت این کارها نیست. برو اتاق همسرت. - چی شده مگه؟! - اون زن قرقیستانی به اتاق همسرت رفته. نفهمیدم چطور از جا پریدم. یک رکابی سیاه و سفید تنم بود. - سریع یک چیزی بده بپوشم. به اتاق لباسم رفت و اولین چیزی که دم دستش بود رو آورد. یک پیراهن قرمز ساده با یقه هفتی بود. سریع پوشیدمش و صبیه با دست موهام رو مرتب کرد. بیرون زدم. درحالی که سعی میکردم خیلی سرعتم تند نباشه که جلوی خدمه مسخره نباشه به اون سمت رفتم. جلوی در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و بعد در زدم. - بله! در رو باز کردم و داخل رفتم. اون زن و سواد پشت میز بیلیاردی که سواد تازه برای خودش سفارش داده بود ایستاده بودن و داشتن بازی میکردن. یکم خیالم راحت شد اما نه خیلی زیاد. لبخند استرسی زدم و با ادب کرنش کردم و گفتم: - سرورم، من هم میتونم پیشتون بیام؟ سواد درحالی که چهرهش دمغ بود گفت: - البته ملکه! لبخندی به زن قرقیستانی زدم و رفتم و روی صندلی پشت میز نشسته بودم. اون هم که معلوم بود دمغ شده لبخندی زد و مشغول بازی شد. در سکوت و فضای سنگینی بازیشون رو ادامه دادن تا اینکه سواد برنده شد. خیلی معذب باهم چندتا تعارف رد و بدل کردن و زن رفت. سواد نگاهی به من انداخت و به سمت تختش رفت و همینطور که لباسش رو در میآورد گفت: - خوب دیگه میتونی بری، من رو کنترل کردی! حرصم گرفت. چرا بجای اینکه من طلبکار باشم به خودش اجازه میداد که طلبکار باشه؟ بلند شدم و به اون سمت رفتم. - معلوم هست داری چیکار میکنی! میخوای آبروریزی راه بندازی؟ میخوای بره توی کشورش چی پشت سرت بده؟ طلبکارتر از من گفت: - چی باید بگه؟ ما فقط داشتیم بیلیارد بازی میکردیم. پوزخند زدم و با کنایه گفتم: - حتما اینطور هست سرورم! بعد بیرون رفتم و خبر دادم که دیبا که مسئول کاخ بود بیاد. به اتاقم اومد و احترام گذاشت. - جانم! - دیبا جان میخوام این زوج قرقیزستانی رو به یک کاخ دیگه بفرستی. - ا، چرا؟ غرورم اجازه نداد بگم که همسرم چیکار کرده پس گفتم: - مشکلاتی به وجود اومده. - کجا بفرستمشون؟ - بفرستشون خونهای که به سوگل اختصاص دادم. سر تکون داد. - باشه، نگران نباش! لبخند نصف نیمهای زدم. اون احترام گذاشت و رفت و من توی خشم غرق بودم. ** چهار ماه بعد ** - اون دختر من نیست ترنج، میتونم قانونی اون رو دختر خودم بدونم اما نمیتونی از من توقع داشته باشی که محبتی که برای دختر خودمه رو براش داشته باشم. این رو گفت و خشمگین بیرون رفت. این رو گفت چون ناراحت بودم چرا تولد خانوادگی که برای جاسمین گرفته بودم رو شرکت نکرده بود. کلافه به جاسمین نگاه کردم که توی بغل مادر ناتنیش بود و با ترس ما رو نگاه میکرد. لبخندی بهش زدم و به مادرش گفتم: - جاسمین رو ببر توی مهد بچهها بازی کنه. اون هم از خدا خواسته سریع احترام گذاشت و رفت. حالا تیپ هردوشون فرق کرده بود. چاقتر شده بود و مادر سرفان مخصوص ندیمهها رو میپوشید و موهاشون و بدنشون همیشه مرتب بود چون قانون گذاشته بودم که هفتهای دوبار باید همه به حموم کاخ که خودم داده بودم درست کردن برن. ویرایش شده جمعه در 05:53 توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در جمعه در 07:03 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 07:03 (ویرایش شده) پارت نود اون روزها سواد از من ناراحت بود چون من قبول نمیکردم فعلا دوباره بچهدار بشم. چه عجلهای بود؟ بچه ما هنوز کوچیکه. تازه من که قرار نیست وارث تاج و تخت دنیا بیارم و اون هم که بچه زیاد داره. سواد توی سفر آخرمون به جمهوری دموکراتیک عربی صحرا از دختر رییس جمهور اون کشور خواستگاری کرده بود اما اون چون دخترش ازدواج کرده بود جواب منفی داده بود ولی من خیلی از اینکار سواد حرصم گرفت. هرچند اون اهمیتی به عصبانیت من نداده بود. فهمیده بودم سواد دنبال این بود که متحد دیگهای جز ایران پیدا کنه و اینطور من رو هم دور میانداخت و اینکارها بهانهگیریش بود. میتونست که با یک عضو عادی توی کشورهای دیگه ازدواج کنه اما تضمینی وجود نداشت که کشورهای دیگه به اندازه ایران یک دختر معمولیشون رو حمایت کنند. دلم از اینکه به این زودی دلش رو زده بودم گرفته بود اما بیشتر نگران قدرت و بچههام بودم. واقعا همشون رو اندازه هم دوست داشتم! اما زانیا این فکر رو داشت که من دوستش ندارم. خودش میگفت: - من احساس میکنم فقط وقتی که اشتباه میکنم و میخوان دعوام کنید به من اهمیت میدید. من سعی داشتم طوری رفتار کنم که همچین حسی نداشته باشه اما من کلی کار مملکتی داشتم و سه تا بچه و کارهای حرم و بازیهای سیاست هم بود. شبها باهم بازی فکری انجام میدادیم اما اون رو کم میدونست. گاهی دوست داشت که با خانواده پدریش رفت و آمد بیشتری داشته باشه اما من چون دوست نداشتم تحت تاثیر قرارش بدن یا به سمت خودش بکشوننشون از همین حالا رفت و آمدش با اونها رو کم کرده بودم و بدون خودم نمیذاشتم بره. برای اطرافیانم هم سختیهایی بود. یکبار زمرد با تک بادیگاردش بیرون بود که گروهی از مردم که مخالف حضور و نفوذ ایرانیها توی کشورشون بودن بهش حمله کردن و بادیگارد رو که از مردم اسواتنی بود رو گرفتن و به قصد کشت به جون زمرد افتادن که با کمک نیروی پلیس پایتخت جون سالم بدر برد. وقتی که من به بیمارستان رسیدم حالش خیلی بد بود. بعد از اینکه حالش بهتر شد گفت: - من دیگه اینجا نمیتونم بمونم، به ایران برمیگردم. برام سخت بود یکی از دوستهام و متحدانم بره اما بهش حق دادم و قبول کردم. بلوط هم که این اتفاق رو دیده بود ترسید و اون هم به ایران رفت. اما بقیه بخاطر من یا شاید قدرتشون همینجا موندن. با این اتفاق احساس کردم پایههای قدرتم داره شل میشه. شاید یک بچه دیگه نجات قدرتم میشد. ** چهار ماه بعد ** توی حموم بودم. خانم ماه هم با من اومده بود. داشتم از وضع و حال و احوالش میپرسیدم که یکدفعه احساس کردم سرم گیج رفت. چون حموم رو به سبک حمومهای قدیم ایران ساخته بودم حدس زدم بخاطر بخار زیاد حموم هست پس بلند شدم تا برم یکم آب به صورتم بزنم که یکدفعه به پشت افتادم و معلوم نبود اگه خانم ماه من رو نمیگرفت چی میشد. - یا خدا! ترنج چی شدی؟! وقتی بهوش اومدم توی اتاقم بودم و دکتری از سومالیلند که از دکترهای معروف آفریقا بود و برای همین سواد به دربار خواسته بودش و دکتر مخصوص ما شده بود بالای سر من بود. بیحال گفتم: - چی شده؟ بقیه لبخند به لب داشتن. مظفر که انگار به دنبال دکتر فرستاده شده بود با لبخند گفت: - تبریک میگم ملکه! باید مشتلوق بدی! - چه خبره؟ - دکتر میگه بارداری. ابروهام بالا پرید و به دکتر نگاه کردم. اون هم لبخند به لب داشت. به انگلیسی گفتم: - اما من علایم نداشتم. دکتر جواب داد: - همه بارداریها علائم ندارن. لبخند زدم. باید به سواد میگفتم. وقتی خبر رسید برگشته به اتاقش رفتم. نگاهی به صورتم کرد. - چیه؟ خیلی خوشحال میزنی. چشمهام برق میزد. این رو مطمئن بودم. - داری پدر میشی! چند ثانیه نگاهم کرد بعد خندید. - نه بابا، ایول! این کل هیجانش برای بچهای بود که انقدر ذوق اومدنش رو داشت. ** چهار ماه بعد ** با اضطراب به سمت اتاق سواد راه افتادم. وارد که شدم دیدم عصبی داره توی اتاق راه میره. صداش زدم: - سرورم! با اخم به سمتم برگشت. - این چه وضعی هست ملکه؟ - من واقعا نمیدونم چی بگم! اما اسن تقصیر من نیست. - دوست شما، مهیار، کسی که بخاطر شما توی نیروی نظامی من جایگاه گرفته توی شورش بر علیه من فعالیت داشته. با ناراحتی و درد کمری که بخاطر اضطراب بهم داده شده بود گفتم: ویرایش شده جمعه در 09:26 توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در جمعه در 09:30 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 09:30 (ویرایش شده) پارت نود و یک - من حتی نمیتونم حدس بزنم چرا اینکار رو کرده. اما اون حالا دستگیر شده و توی زندان شماست. - بله، و من هم به مجازات کارش میرسونمش. اعدامش میکنم. از همین میترسیدم. - نه سرورم، شما نباید اینکار رو بکنید. با اخم نگاهم کرد. - شما به من دستور میدید که اینکار رو نکنم؟ - من به شما دستوری نمیدم. اما اینکار اصلا به صلاح نیست. از بعد ماجرای زمرد ایران به اندازه کافی نگران وضع ملتش توی اسواتنی شده. با این اتفاق اونها رو با خودتون دشمن میکنید. با حرص گفت: - بدرک! بذار دشمن بشن. از این حرفش عصبانی شدم. اون داشت به سمت بالکن اتاق میرفت و من گفتم: - رییس حمهور آفریقای مرکزی هم با این حرف شما موافق هستن؟ ایستاد. سکوت کرد. و من میدونستم که بهرحال موافقت میکنه. *** چهار ماه بعد *** سبا یک ماه رو توی آغوشم فشردم. مهیار به ایران برگشته بود و رفتنش مصادف شده بود به جشن تولدی که برای سبا گرفتیم. من و سواد تقریبا بعد از اون ماجرا و جلوش ایستادن من طلاق عاطفی گرفته بودیم. اون با هرکسی که دلش میخواست بود و من هیچ اطلاعی نداشتم با کی هست. باید برام مهم باشه اما نبود. من قدرت داشتم و همین بس بود. در روز به کارهای مملکتی میرسیدم و کار با اسلحه یاد میگرفتم و با توریستها دیدار میکردم و شبم برای بچهها بود. تنها وقتی که دلم سوخت وقتی بود که فهمیدم سلطان با سواد بوده و حتی سواد براش یک خدمتکار هم فرستاده تا راحتتر باشه. باز هم به روی هیچکدومشون نیاوردم. به خدمتکار قبلی سلطان که خودم بهش هدیه داده بودم پول دادم که برام جاسوسی کنه. بعد از یک ماه که باهم بودن مثل اینکه سلطان شکمش رو حسابی صابون زده بود و به سواد گفته بود: - کی با من ازدواج میکنی. - دیگه از این حرف ها نشنوم. - تو با من اینطور کردی! و سواد به عقب هلش داده بود و گفته بود: - برو گمشو، من تو رو ترجیح نمیدم بهش که! اون رو کنار زد و بعد به سمت یک زن دیگه رفت. حسابی دلم خنک شد. به یکی از دوست های قدیمیش گفت که براش دختر پیدا کنه. دختر وقتی فهمید از شوق و ذوق روی پاش بند نیود.اطرافیانش که فهمیدن کلی ذوق کردن براش و همه می خندیدن. پدرش تشر زد: - خوبه داری... میکنی و می خندی. اون عصبانی شد. - اگه همچین چیزی هست چرا شما اجازه دادید و انقدر ذوق داشتید؟ پدر کلافه رفت. شب که سواد اومد دختر استرس داشت و دستش می لرزید و همون کنار نشسته بود اما راضیش کردن بیاد. چندبار به همین شکل هم رو دیده بودن و جاسوس من رو به عنوان ندیمه به دخترِ داد. بالاخره تصمیم گرفتم که این حالمون رو پایان بدم. به آشپزخونه دربار رفتم. هرچند وقت یکبار اونجا میرفتم که چک کنم ببینم همه چیز بهداشتی هست یا نه، برای همین از دیدنم جا نخورد اما وقتی گفتم: - میخوام خودم غذا درست کنم. تعجب کرد. - چرا ملکه؟ از دستپخت من خوشتون نمیاد؟ با لبخند گفتم: - اینطور نیست؛ من میخوام پادشاه یکبار دستپخت من رو بخورن. فقط به اندازه دو نفر غذا درست میکنم. اون هم لبخند زد و گفت: - پس اجازه بدید کمک آشپزتون باشم. و کنارم موند و هرجا نیاز بود کمکم کرد و طبیعتا بیشتر کارهای سختش روی دوش اون بود. مثلا نگینی کردن و... سه مدل غذا درست کردم. فسنجون که حدس زدم چون سلیقهای هست اما معمولا مردها دوست دارن ممکن خوشش بیاد. قرمهسبزی که این رو که همه دنیا خوششون میاد و آبگوشت. چون غذاها باید مدتی میموند میرفتم و هر یک ساعت یکبار به غذا سر میزدم. کیک و چند مدل دسر هم درست کردم. وقتی تموم شد از خستگی کمرم راست نمیشد. اما هنوز کار برای انجام دادن بود. به اتاق سواد رفتم و خدمه با لوازمی که گفته بودم هم اومدن. فیلمبردارم هم داشت فیلم برای پیجم میگرفت. رومیزی شرابی روی میز پهن کردیم و روش حریر سرخابی انداختیم. دوتا شمع حنایی که دورش مار داشت و یک بشقاب بزرگتر مس، یک بشقاب خورشت خوری برنج، یک ماست خوری مس که روی هم قرار میگرفت جلوی هممون بود. ست کامل قاشق و چنگال سلطنتی که از مس سفارش داده بودم رو باکلاس چیدم و جامهای مسی رو گذاشتم و پارچ مسی که من رو یاد آفتابه میانداخت رو هم گذاشتم. توی لیوانها دستمال سفره بنفش گذاشتم. یک گلدون هم وسط گذاشتم و گلهای لینیوم رو داخلش گذاشتم. بنظر خودم که خیلی خوب شده بود. مولودی که برای مشورت دادن باهم اومده بود گفت: - عالی شد! ویرایش شده یکشنبه در 16:01 توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در یکشنبه در 19:35 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 19:35 (ویرایش شده) پارت نود و دو درحالی که خودم هم احساس رضایت میکردم گفتم: - آره. و ازش تشکر کردم. لبخند زد و گفت: - کاری نکردم. بریم توی کار آماده کردن خودت. اون و آرایشگرم به جونم افتادن. اول یک حموم خفن و انواع کرم و مواد صنعتی و سنتی برای پوستم. بعد نیم ساعت خوب توی وان آب و گل محمدی نشوندنم و یکجورایی حسابی بوی گلاب گرفتم. برای آرایش نشوندنم. یک گریم ظریف ملایم و خط چشم کشیده و ریمل حجم دهنده. بین دو خط خط چشمم رو فاصله گذاشتن و اوف، چی شده بود! برام مخلوط سایه دودی، مشکی و حنایی زدن و رژگونه مسی رنگی ملایم به پوستم که با گریم یکم تیرهتر شده بود زدن. - ایول بابا گل کاشتی! مشغول درست کردن موهام شد. حالت باز و بسته رو باهم زد و قسمتی که باز گذاشته بود رو فر کرد و نیم تاج استخونی هم توی سرم گذاشت. حالا نوبت انتخاب لباس بود. خوب گشتم و یک لباس خواب حنایی که برای این موقع سفارش داده بودم و آستینهای حریر چاک دار و گلهای قشنگ روی سینه داشت رو تنم کردم. دخترها از ذوق جیغ کشیدن. خودم هم توی آینه نمیتونستم نگاه از خودم بردارم. دستبند قشنگم که از دست تا روی انگشتهام رو با طلای ظریفی نما میداد پوشیدم و پابند ظریفم با نگینهای لیمویی انداختم. لاک حنایی برام زد و دستهام رو زیر آب سرد گرفتم که لاک زودتر ببنده. حاضر حاضر بودم. - همه چیز آمادهست! و چشمکی بهشون زدم و به سمت اتاق سواد رفتم. تا کارش تموم بشه و بیاد یکم خودم رو با پروندههاش سرگرم کردم تا اینکه صدای در اومد. سریع پروندهها رو بستم و بلند شدم و به اون سمت رفتم. سواد وارد شد و از دیدن من جا خورد. بعد نگاهی به سر و پام کرد. - ا... ملکه! با لبخند جلو رفتم. - سلام سرورم، خوش اومدید! به سمتم اومد و هنوز محو تیپم بود. - ممنون! من رو در آغوش گرفت و سر و پام رو نگاه کرد. - چیزی شده؟ - نه، چی بشه؟ - تیپ زدید. سرم رو نزدیک بردم و با دلبری گفتم: - برای همسر عزیزم تیپ زدم! سری تکون داد. لبخند کوچیکی روی لبش بود. - عجب! روی برگردوند و چشمش به میز افتاد. - این چیه؟! ازش جدا شدم، دستش رو گرفتم و به اون سمت بردمش. نگاهی به میز کرد. - غذا رو اینجا آوردید؟ - اینها رو خودم درست کردم. واضح تعجب کرد. - جدا؟! - بله. با خوشحالی پشت میز نشست. - دست شما درد نکنه خانمم! با اینکه میگفتم خودش برام مهم نیست و فقط قدرت رو میخوام اما به طور واضحی از این حرف دلم گرم شد. سریع پشت میز نشست و چنان با سرعت از همه چیز برای خودش کشید و بیتوجه به ست قاشق و چنگالی که براش گذاشتم با دست مشغول خوردن شد که من هنوز وقت نکرده بودم حرفش رو هضم کنم. من هم پشت میز نشستم و مشغول خوردن شدم. وسط خوردن چندبار با اشتیاق نگاهم کرد. اشتیاقی که میدونستم نشون دهنده یک شروع جدیده و این حسابی به حالم میآورد. ** چهار ماه بعد ** دوباره خوب شدن رابطهمون باعث شد که یک کوچولو توی شکم من جا خشک کنه. اون روزها نگرانیهایی داشتیم. یک سری ترور برای ایرانیها از طرف مخالفان ضد ایرانی اتفاق میافتاد. سواد اصلا نمیذاشت من بیرون برم. خیلی از ایرانیها برگشته بودن و روز به روز قدرتم کمتر میشد. حتی بابا ترسیده بود و در کمال تعجب به من گفته بود: - من چون پدر ملکه هستم خیلی ممکن تحت حمله قرار بگیرم پس یک مدت به ایران میرم و اوضاع آرومتر که شد برمیگردم. و ترکم کرده بود. ملکه مادر که شرایط رو مناسب دیده بود به پادشاه پیشنهاد داده بود: - من زن دارم. - اون مورد سرزنش مردمه. - هنوز زنه منه. اون دختر یکی از بزرگان رو بهش معرفی کرد: - فلانی خیلی خوبه ها! - نمیخوام. اما ملکه مادر که نمیخواست اون دختر رو از دست بده بهش گفته بود: - فردا بهترین لباست رو بپوش، توی جشن همش کنار من باش، اینطور همه فکر می کنند تو زن جدید پادشاهی و شاه هم چیزی نمیتونه بگه. این اخبار که بهم رسید نگران بودم که قرار توی مراسم چی بشه. آخر سر یک نقشهای کشیدم که خودم حسابی به خودم افتخار کردم. توی مراسم توی جایگاه مخصوص کنار سواد نشسته بودم. شاید گروهکهای ضد ایرانی وجود داشت اما هنوز هم من محبوب مردمم بودم. بیشتر مردم من رو دوست داشتن و کارهایی که توی مملکت کرده بودم براشون مهم و عزیز بود. ویرایش شده دیروز در 15:53 توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در دیروز در 17:48 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 17:48 (ویرایش شده) پارت نود و سه اون دختر دقیقا کنار ملکه مادر نشسته بود و لباس تجملاتی با فرهنگ خودشون پوشیده بود. چندبار دقت کردم که نگاه یا اشاره دست زنهای اشراف به اون هست و درحالی که بهش زل زدن در گوشی حرف میزنند. بالاخره مراسم که یکم آرومتر شد بلند شدم و به سواد گفتم: - سرورم با اجازه شما من حرفی برای مردمن بزنم. اون که دید نگاهها به من هست نتونست مخالفتی کنه و گفت: - راحت باشید ملکه! جلوتر رفتم و سر سنی که جایگاه مخصوص پادشاه و ملکه بود ایستادم و درحالی که به نگاههای خیره بهم لبخند میزدم گفتم: - توی این روز خجسته که باهم جمع هستیم میخوام بانویی رو معرفی کنم که حتما نگاه شما رو هم خیلی جذب خودش کرد. به دختری که کنار مادر شوهرم بود اشاره کردم. - ایشون، نامزد شاهزاده سوم همسرم هستن. همه دست زدن و هورا کشیدن اما خاندان سلطنتی توی شوک بودن. حقشون بود. ** چهار ماه بعد ** زانیا رو از معلم خصوصی گرفتم و به مدرسه عمومی فرستادم تا با بچهها آشنا بشه. روز اول با ذوق اومد و گفت: - امروز آخرِ یه زنگ که بیکار شدیم، دفترچهم رو در آوردم و شروع کردم به نقاشی کشیدن. بغل دستیم دید و گفت خوش به حالت نقاشیت خوبه، بعد بغل دستی اون و بعدش هم یواش یواش با خوردن زنگ تفریح، بقیهی بچهها دور میزمون جمع شدن که نقاشیم رو ببینن. - چه جالب! فکرش رو میکردی داشتن یه هنر بتونه باعث شکلگیری ارتباط بشه و بچهها رو جذبت کنه؟ روز سوم با کله کچلش که برای مدرسه زده بودیم اومد و در مورد اکیپهایی که بچهها تشکیل دادن صحبت کرد. میگفت اعضای این اکیپها خیلی باحالن و باهم میگن و میخندن و بهشون خوش میگذره. - انگار بدت نمیاد تو هم عضو اکیپشون بشی! - به دوست داشتنِ من نیست که ... اعضای این اکیپها از سالهای قبل با هم دوستن. هیچ وقت یه تازهوارد رو تو جمعشون راه نمیدن! - اوهوم، پس تو اینطوری فکر میکنی... با حرص گفت: - من اینطوری فکر نمیکنم واقعاً همینطوره! تازه همهشون از اونایی هستن که زنجیر رو میندازن دور گردنشون! - این واسه تو چه معنیای داره؟ - یعنی من رو بین خودشون راه نمیدن. بابام که تازه برگشته بود و اومده بود به ما سر بزنه گفت: - غصه نخور! تو که روابط عمومیت عالیه. یواش یواش تو هم باهاشون دوست میشی. من (تو دلم): آخه چرا داری سعی میکنی دلداریش بدی؟ زانیا گفت: - چرا فکر میکنی من میتونم؟؟! من اصلاً هم روابط عمومیم خوب نیست! (بچهها برچسبهای مثبت اغراق شده رو باور نمیکنن و پس میزنن) من گفتم: - احتمالاً باباجون با چیزهایی که قبلاً ازت دیده، به این نتیجه رسیده. روز چهارم اومد و گفت: - مامان! یه خوبی این مدرسه میدونی چیه؟ این که تو هر پایه چند تا کلاس داره. این باعث شده خیلی از بچهها با دوستای صمیمی سال قبلشون تو یه کلاس نباشن و دنبال دوست جدید باشن. تازه... بچههای اینجا با بچههای اشراف فرق دارن. باهات طوری رفتار نمیکنن که احساس غریبگی کنی. حتی وقتی کسی که جزء اکیپشون نباشه، باهاشون حرف میزنه، از این لبخندهای مصنوعی تحویلش نمیدن که از حرف زدن پشیمون بشه! - چه خوب! و بعد به این فکر میکنم که این قصه سر دراز داره و چه خوبه که یاد گرفتم فقط برای قصههاش یه شنونده باشم. چه خوبه که دندون رو جیگر میذارم و راهکار نمیدم. چه خوبه که هر روز ازش نمیپرسم دوست پیدا کردی؟ چه خوبه که الکی دلداریش نمیدم! چه خوبه که میتونم احساسات خودم رو ازش جدا کنم و تاب بیارم. چه خوبه که فرصت میدم خودش تجربه کنه، ارزیابی کنه، دوباره تجربه کنه، ارزیابیهاش رو اصلاح کنه و... همینطور روند طبیعی شناخت رو طی کنه و یواش یواش جایگاه خودش رو تو مدرسهی جدید پیدا کنه. *خاطره از کانال تربیت نامحسوس، مرضیه رضائیان* اون روزها من کمکم داشتم با همسر دوم شوهرم رابطه بهتری پیدا میکردم. به قدری این زن عاقله و با اخلاق بود که با وجود نداشتن صورت خوبی، برای سیرت خوب، او زن اول محترم بود. در این تاریخ که من مذاکره میکنم، او تقریباً سی ساله، قدی متوسط، خیلی ساده، آرام، باوقار، سبزه، با صورت معمولی بلکه یک قدری هم زشت، لیکن خیلی با اقتدار. اما همون زن برای زایمان بچه سومم خیلی کمکم کرد. وقتی دکتر احساس خطر کرد گفته بود: - یا باید مادر رو زنده نگه دارم یا بچه رو. مادر شوهرم گفته بود: - مادر مهم نیست. شاهزاده رو زنده نگه دارید. اما اون دعوا کرده بود که این چه حرفیه شما میزنید ملکه رو نگهدارید و اینطور شد که من و حسین اولین پسرم هر دو سالم موندیم. ** چهار ماه بعد ** فردا تو مدرسه جشن دارن و با دوستاش کلی برنامه ریختن که چی ببرن و چیکار کنن که بهشون خوش بگذره. اما امروز که از مدرسه برگشت، سوزش گلو و دل دردی داشت که به مرور اونقدر شدید شد که شب کارش به بیمارستان و سرم و آمپول کشید. عصر یه خورده لرز داشت. یه پتوی دیگه روش انداختم و کنارش نشستم. گفت: - مامان! آخه چرا من اینقدر بدشانسم؟ اون از جشن روز جهانی کودک که مریض بودم و غایب بودم، اون از جشن دو ماههی اول که ما سفر بودیم و من غایب بودم و حالا هم این جشن که اینجوری شد. هر وقت قراره جشن باشه و بهمون خوش بگذره، یه جوری میشه که من نیستم.... و دیگه گریه امونش نداد. دستاش رو گرفتم و فقط نگاش کردم. با اینکه با همهی وجود درکش میکردم، اما احساس میکردم با هیچ کلمهای نمیتونم باهاش همدلی کنم. بیاختیار اشکهام سرازیر شد. با دستهای تبدارش دستهام رو فشار داد... فهمیدم همدلیم رو دریافت کرده. ** همون کانال ** ویرایش شده 11 ساعت قبل توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت نود و چهار ** چهار ماه بعد ** چند وقتیه یه دونه از این آهنگهای چالشی افتاده تو دهن زانیا و همزمان باهاش اون حرکت چالشی رو هم میزنه. جالبه که نه زمزمهی گاه و بیگاه اون آهنگ و نه اون حرکت، تا حالا توجهم رو جلب نکرده بود و به سادگی از کنارش میگذشتم. حتی گاهی خودم هم با مسخرهبازی باهاش همراهی میکردم یا لپش رو میکشیدم یا موهاش رو به هم میریختم. چون خیلی به نظرم عادی میومد که گاهی یه آهنگ بیفته سر زبون آدم. برام سؤال شد که واقعاً چی میشه که بعضیهامون اینقدددر روی جزء به جزء حرکات بچهها و حتی همسرهامون دقیق و حساس میشیم که ازش به عنوان یه مشکل یا مسألهی کلافه کننده اسم میبریم؟ شاید جملاتی که به خودمون میگیم، مثل: «اگه بهش چیزی نگم، عادت میکنه» یا «این کار بدیه و نباید انجامش بده» باعث میشه اینقدر حساس بشیم و ناآگاهانه کوپنهای محدودمون برای تذکر دادن رو بسوزونیم. بد نیست وقتی این جملهها به ذهنمون میرسه، تمرین این هفته رو به یاد بیاریم و کمی مکث کنیم و به خودمون بگیم: اینها فقط چند تا جملهن. جملههایی که حتی معلوم نیست درست باشن. از کجا معلوم که عادت کنه؟ کی گفته زمزمه کردن یه کلمه یا شعر کار بدیه؟ این کار کمک میکنه که آگاهانه اجازه ندیم چند تا جملهی بیاساس، کنترل ما رو بگیره تو دستش، «حال»مون رو با وعدهی «آینده»ی بهتر خراب کنه و نذاره منبع و مولد عشق و مهری باشیم که میخوایم تو رابطهمون جاری باشه ** همون کانال ** اون ماه تولد من هم بود. من واقعاً دوست دارم از اینا باشم که روز تولدشون خیلی بی تفاوت و اینان و حتی یادشون میره ولی بطور جدی از دو ماه قبلش شروع میکنم به ساییدن خودم و بقیه. برای همین یک جشن بزرگ گرفتم. اون روزها احساسات ضد ایرانی دوباره اوج گرفته بود و ترورها شروع شده بود. همه نگران من بودن اما من نگران نبودم. میدانستم كه دير يا زود خواهم مُرد، اما همه اين را میدانند كه زندگی آنقدرها هم ارزش ندارد كه انسان بخواهد هميشه زنده بماند! کسی نمیتونست انکار کنه که من خیلی برای این کشور زحمت کشیدم. این رو توی روزنامه خارجی که من رو شرح میداد خوندم: ترنج اول نه تنها یک فرمانروای سیاسی ، بلکه حامی جدی فرهنگ و زبان است. او خود به مطالعهی آثار کلاسیک یونانی و لاتین علاقهمند است و در جوانی به چند زبان تسلط داشت . این علاقهی شخصی به دانش و زبان ، در سیاستهای فرهنگی او نیز بازتاب یافت. به کمک او چاپخانهها رونق گرفتند و آثار بسیاری از نویسندگان ، شاعران و مترجمان منتشر شد . دولت او از گسترش آموزش و دسترسی مردم به کتاب حمایت میکرد و این امر باعث شد نوشتیار زبان انگلیسی از دایره محدود اشراف و دانشگاهیان خارج شود و به میان مردم عادی نیز راه یابد. ترنج اول نه تنها در عرصهی فرهنگی ، بلکه در سیاست داخلی و روابط بینالملل نیز یکی از تأثیرگذارترین فرمانروایان آفریقا بود دوران سلطنت او ، که بهعنوان «عصر نفوذ ایرانی» شناخته میشود ، دورهای از ثبات ، شکوفایی اقتصادی و رشد قدرت جهانی اسواتنی بود . او زنی باهوش ، محتاط ، مصمم و در عین حال سخنوری بینظیر که قدرت زبان را بهخوبی درک میکرد . او در جهانی مردسالار به تخت سلطنت رسید و با اتکا به هوش و تواناییهای فردیاش توانست جایگاهی بیسابقه برای یک زن در سیاست جهانی رقم بزند . اما سواد قدر من رو نمیدونست و اون روزها شنیدم که دوران بارداری من یک معشوقه داشت. دخترِ بهش میگه: - با من عروسی کن. - نمی تونم من برای کشور نمی تونم تو فقط وقت بارداری همسر من کنارم می مونی. - با من عروسی کن وگرنه من به همه میگم سواد حرصش گرفت اما بزور گفت: - باشه اما کسی نفهمه. ولی دختر خونه رو پر گل کرد و لباس عروس هم خرید و دفعه بعد که سواد بهش سر زد اعتراف کرد باردار هست. اما سواد باهاش دعوا کرد و گفت: - بچه رو باید بندازی. و به اینکار مجبورش کرده بود و بعد از انداختن بچه هم بهش گفت: - بیا از هم جدا بشیم. اون دختر انقدر بیمهری دیده بود که گفت: - باشه، من قبول میکنم. من به روی سواد نیاوردم اما اون خودش فهمید که من خبر دارم. دوباره من رو به پیکنیک دو نفره برد که از دلم در بیاره. اونجا باهم درباره دخترهامون صحبت میکردیم. میگفت: - آخه بچهی دو سه ساله چیه که نیاز به قدرتش باشه؟ گفتم: یه لحظه خودت رو بذار جای اون بچه که همهی اطرافیانش هم ازش بزرگترن و هم کارهایی رو انجام میدن که اون بلد نیست یا زورش نمیرسه. میتونی تصور کنی از مقایسهی توانمندیهای خودش با اونها چه احساسی بهش دست میده؟ میتونی درک کنی که چهجوری در آرزو و تمنای توانمندی و قدرت میسوزه؟ گفت: آره، اتفاقاً یادم میاد که یه روز دخترم به خاطر اینکه دستش به دستگیرهی در نمیرسید، یه عالمه گریه کرد و هر چی بهش میگفتم که خوب الان کوچولویی، بزرگ میشی دستت میرسه قبول نمیکرد و آروم نمیشد. گفتم: بیا با همین مثال پیش بریم. بیشتر والدین فکر میکنن تو همچین موقعیتهایی وظیفهشون اینه که بچه رو متقاعد کنن که آرزوی نامعقولی داره و گریه کردن واسه همچین چیزی کار بدیه و باید گریهش رو زود تموم کنه. و معمولاً نتیجهی تلاشهاشون انتقال این پیام به بچهست: «تو بچهی بدی هستی که همچبن آرزوی نامعقولی داری و داری براش گریه میکنی» و جالبه که همزمان یه پیام به خودشون هم میدن: «من هم والد بدی هستم که نمیتونم بچهم رو متقاعد و ساکت کنم!» من بعد از اون پیکنیک فکر کردم رابطهمون صمیمی شده اما اون همچنان دنبال خیانت بود و این رو از اینور و اونور میشنیدم. بین مردم هم معشوقه بازی اون جا افتاده بود و پشتش بد می گفتن. سر تحریک اطرافیان معشوقش رو مدتی دور کرد و روزها در خوشی کنار هم بودیم و حتی توی جمع ها من کنار خودش بودم و به من محبت می کرد و می گفت جز من کسی رو نمی خواد. ** شیش ماه بعد ** زانیا ده ساله بود جاسمین هفت سال و سه ماه دزیره چهار ساله سبا دو ساله و حسین ده ماه بود ویرایش شده 10 ساعت قبل توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت نود و پنج زانیا علاوه بر مدرسه روزی دو ساعت پیش زاکیا میرفت و اون بهش خصوصی درس میداد و همین باعث شد که باهم صمیمیتر بشن. دوست دختر سواد هم از زندگیش به خواست خودش بیرون رفت. اما یکم بعد با یک دختر بدکار توی رابطه رفت. اون روز دیگه طاقت نیاوردم و وقتی زن بابام دیدنم اومد توی بغلش گریه کردم. - من چقدر بدبختم! - ملکه شما باید فراموش کنید همسری دارید و مشغول همین کارهایی باشید که خدا به شما نعمتش رو داده. خدا رو شکر کنید! خیلی از زنها توی شرایط شما همچین نعمتهایی ندارن. من هم به پیشنهاد اون عمل کردم. دیگه از ماه شاید یک هفته توی کاخ بودم و بقیه یا سفر یا در حال کار. بچهها رو جز دوتا کوچیکشون با خودم میبردم. اما بعد فهمیدم که دوباره باردار هستم. کلافه شدم. این چه شانسی بود! دیگه نمیتونستم راحت و زیاد از کاخ بیرون برم. ولی هنوز دوست داشتم به کارهام رسیدگی کنم. دکتر معاینه کرد و گفت که ماهی یک هفته میتونم بیرون کاخ باشم. ماه آخر رسید. میخواستم مسافرت این ماهم رو برم. مادر جاسمین خیلی مخالفت کرد: - ملکه من شما پا به ماه هستید براتون خطرناکه! من با دکتر مشورت کردم و اون گفت: - تقریبا دو هفته دیگه وقت دارید. من هم به مامان جاسمین گفتم: - میرم و یکهفتهای برمیگردم. اما توی سفرم درد گرفتم. توی یک روستا بودیم و بیمارستان نبود. سریع قابله روستا رو برام پیدا کردن و فرزند چهارمم عبد الوهاب، اسمی که سواد قبل از دنیا اومدنش گذاشته بود رو توی اون روستا دنیا آوردم. به پایتخت که برگشتم سواد نبود. خیلی توی ذوقم خورد. میگفتن سفر کاری رفته. زاکیا که متوجه شد من خیلی ناراحت شدم عبد الوهاب رو از بغلم گرفت و گفت: - برای پرنس باید مراسم بزرگی بگیریم. و سعی کرد با محبتش دلخوری من رو کم کنه. برای بچه مهمونی بزرگی گرفت و اتاق مخصوصی برای دو بچه آخرم آماده کرد و براشون دایه گرفت. وقتی سواد هم اومد کاخ رو تزیین کرد و جشنی توی کاخ گرفت و به من گفت: - ببخشید که برای تبریک نبودم. ** پنج ماه بعد ** دوست زنهای اشراف رو دعوت کردم. برام کلی هدیه خوب آوردن. بعد باهم کتاب اسطورهای اونها رو خوندیم. عکسهای عروسیم رو دیدن و کتاب بهم معرفی کردیم و یکم حرف درباره دوران آشنایی با همسرهاشون زدن و رفتن. اون موقع میخندیدم اما بعدش طولانی خوابیدم و یاد این حرف افتادم که میگفت: کسیو بابت خواب طولانیش سرزنش نکنید، شماکه نمیدونید دیشبو با چه فکرخیالی تاصبح نخوابیده.. بعد از ظهر یک دیدار با مردم داشتم. مردم به استقبالم اومدن. یک قدم به سمت مردم رفتم. مردم ذوق کردن و چنان ازذحام کردن که پلیس نگران شد. لبخند زدم در حالی که توی دلم میگفتم: گمان نکن که شادم؛ آنچه میبینی رقص ماهی بر سر قلاب است!ـ اون ماه اتفاق بد دیگهای هم افتاد. همسر و پسرم بهطرز معجزهآسایی از یک سوءقصد جان سالم به در بردند. پسرم هر روز صبح پادشاه را تا دفتر او در کاخ همراهی میکرد و عادت داشتند دست در دست هم پیاده این راه را طی کنند. صبح زانیا استثنائاً پدرش را همراهی نکرد، زیرا قرار بود به خواست مربی خودش از شاگرد جدیدی که به مدرسه کاخ میآمد استقبال کند. بنابراین پادشاه به رغم کوتاهی راه، با اتومبیل به کاخ مرمر رفت. همینکه به کاخ رسید یکی از سربازانی که نگهبانی کاخ را بهعهده داشت بهسوی اتومبیل تیراندازی کرد. بر اساس شهادت پیشخدمت مخصوص و مامورین امنیتی، همسرم بدون توجه به این واقعه از اتومبیل پیاده شده وارد سرسرای کاخ شد. در تمام این مدت سرباز به تیراندازی خود ادامه میداد. دو نگهبانی که معمولاَ در دو سوی در ورودی کاخ پاسداری میکردند به محض شلیک نخستین گلوله فرار کرده بودند. پیشخدمت مخصوص سعی کرد بعد از ورود پادشاه به کاخ درها را ببندد ولی تیر به دستش اصابت کرد. سرباز مهاجم همسرم را تا دفترش دنبال کرد تا اینکه نگهبانان درون کاخ متوجه جریان شدند و متقابلاَ شلیک کردند. اون فرد کشته شد اما سواد حسابی ترسیده بود. نخست سعی شد از علنی شدن حادثه جلوگیری بهعمل آید، خبر روزنامههای عصر حاکی از نزاع چند سرباز در کاخ مرمر بود که منجر به تیراندازی و قتل سه نفر شده بود. روز بعد روزنامهها خبر دادند که هنگامی که محمدرضا پهلوی عازم دفتر کارش بوده است، یک سرباز وظیفه بهعلت جنون آنی به او تیراندازی کرده است و در نتیجه باغبان و دو تن از ماموران کشته شدند. دولت در مورد حادثه کاخ مرمر، چهارده تن را به اتهام کوشش در انجام سوءقصد به جان شاه بازداشت و محاکمه کرد. اما دادستانی ارتش نتوانست ادعای خود را در مورد رابطه بین دستگیرشدگان و رضا شمسآبادی به اثبات برساند. میانگین سن دستگیرشدگان ۲۷ سال بود. همگی به خانوادههای متوسط تعلق داشتند، نیمی از آنها معلم و دانشجو بودند و بیشترشان از ایدئولوژی مارکسیسم – لنینیسم طرفداری میکردند. ویرایش شده 9 ساعت قبل توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت نود و شیش اما آنچه باید در مورد این واقعه گفت، این است که ترور شاه درست در زمانی صورت گرفت که احزاب و گروههای سیاسی مختلف با تسلیم یا سکوت در برابر هیئت حاکمه رژیم بر اختناق روز افزون در کشور مهر تایید گذاشته بودند. بههمین خاطر بود که سواد فکر میکرد هر حرکت دیگری به کلی خاموش شده و او همچنان خواهد توانست به سلطه خود بر این ملت ادامه دهد. اما ترور وی هرچند ناموفق بود اما این واقعیت را آشکار ساخت که شعلههای گذشته از آنکه خاموش نشده، بلکه روز به روز شعلهورتر هم میشود. همچنین ترور شاه استراتژی جدید برخی از مبارزان سیاسی را بهمنظور مخالفت با رژیم نشان داد. آنها با شناخت بهتری از ماهیت رژیم دریافتند که برای براندازی رژیم، جنبههای تئوریک دیگر کاربردی ندارد و باید بهطور قهرآمیز در برابر آن ایستاد. حادثه کاخ شایعات زیادی را در مجامع مختلف و افکار عمومی بهوجود آورد. برخی بر این عقیده بودند که بهطور قطع در انجام این امر دست بیگانگان محرز بوده و بیان میکردند در جریان سفر شاه به آمریکا مذاکرات محمدرضاشاه با مقامات آمریکا موفقیتآمیز نبوده و اصولاً توافقی از سوی آمریکا به عمل نیامده است و حادثه اخیر را مربوط بههمین عدم توافق سیاسی با مقامات آمریکا میدانند. عدهای دیگر بر این عقیده بودند که بین مقامات آمریکا و شخص سواد توافق کامل به وجود آمده بود و در نتیجه تصمیم گرفته شد با سیاست روسیه در ایران مقابله شود و اظهار میشد حملاتی که اخیراً بهوسیله جراید نسبت به سیاست روسیه به عمل میآید این ادعا را تایید میکند. عدهای نیز انجام این سوء قصد را تحریک عناصر ضد ایرانی دانسته و معتقد بودند که حادثه مزبور در تعقیب اقدامات قبلی گروهکهای ضد ایرانی صورت گرفته است. اما اطلاعات مدعی بود که جز عدهای معدود از افراد تندروی جبهه ملی تقریباً تمام مردم نسبت به مساله حادثه اظهار نگرانی کرده و از اینکه در صورت بروز حادثه برای شاه بهطور قطع استقلال کشور از بین خواهد رفت و هرکس در هر طبقه و مقام و موقعیتی که هست در اثر انقلابات حتمی و ممکنه یا از بین رفته یا صدمه خواهد دید اظهار نگرانی و وحشت کردهاند. ساواک معتقد بود در جلسههای روحانیان و بازاریان و به خصوص در محافل مذهبی اینطور بحث میشود که تزلزل در ارکان سلطنت بهطور قطع مملکت را در ورطه حکومت کمونیستی گرفتار خواهد کرد و کمونیستها بلافاصله از موقعیت سوءاستفاده کرده و بزرگترین صدمات را بهمملکت و مذهب وارد خواهند ساخت و بنابراین طبقه مذهبی پیش از سایرین از اینکه حادثه منجر به خیر شد خوشحال هستند و حقیقتاً شکر و دعا میکنند! ** پنج ماه بعد ** اولین دانشگاه توی اسواتنی رسما تاسیس شد و از خیلی از کشورهای آفریقایی که دانشگاه نداشت شاگرد میگرفت. در اولین گروه حدود چهار هزار دانشجو داشت. وقتی که من مشغول به رسیدگی به دانشگاه بودم دوباره نقشه قتلی برای سواد پیش اومد که با توجه به آرامش این موقع بعید بود. اون روز نمایندگان مجلس با شاه دیدار و گفتگو داشتند، بعدازظهر همان روز هنگامی که شاه برای گردش به بیرون شهر میرفت، در حین عبور از خیابان باغ وحش مورد سوء قصد قرار گرفت و دو نارنجک به سوی کالسکه او پرتاب شد. چند تن کشته و زخمی شدند اما شاه جان سالم به در برد. طرح قتل سواد هنگامی صورت گرفت که همکاری شاه با مشروطیت که تازگی به شکل آزادی خواه در اومده بود در اوج خود بود. روز قبل از ترور او با صدور دستخطی از وکلای مجلس شورای ملی قدردانی و اعلام میکند روز افتتاح مجلس در عمارت جدید رسماً در آنجا حاضر خواهد شد. پس از قرائت دستخط شاه همه وکلای مجلس شورای ملی یکدفعه زندهباد اعلیحضرت میگویند و هیاتی را انتخاب کردند که برای عرض تشکر به حضور شاه برسند. شاه نیز با مهربانی آنها را پذیرفت و گفتگوهای دوستانهای صورت گرفت. سواپ خواهان شناسایی و مجازات مرتکبان این عمل بود، اما اقدامی جدی در این خصوص صورت نگرفت تا جایی که شاه نامهای گلایهآمیز به مجلس شورای ملی ارسال کرد. شاه گرچه از این ترور جان سالم به در برد، اما بدبینیاش نسبت به مشروطهخواهان فزونی یافت و دیگر از کاخ سلطنتی خارج نشد. در این ترور هم مرتکبان ترور مشخص نشدند. توی هر دو ترور من نگران سواد نشدم و اون بهم اعتراض کرد: - اینکه من اینطور منفور مردمم هستم بخاطر شماست اما شما حتی یکبار نترسیده بودید. و من با بیخیالی گفتم: - اگه طرفدار اصلاحات ایرانیهام نبودید باز مردم چیزی برای اعتراض پیدا میکردن پس گردن من نندازید. ** پنج ماه بعد ** شنیدم که دودو پسر اول سواد برای دیدن پدرش اومد اما سواد چون با من بود اون رو رد کرد و من چه کیفی کردم. اون روزها جاسوسهام اخبار یواشکی به من رسونده بودن. کاکی، پسر دوم سواد از همسر اولش که حالا داشت به جوونی نزدیک میشد دیدارهای مشکوکی با بزرگان داشت. با توجه به شرایط عجیب سال اخیر کمی نگران شده بودم که نکنه ازش سواستفاده کنند. سواد به سفر خارجی میخواست بره. به من گفت: - شما هم میان؟ - دوست دارم بیام اما حتما باید در مراسم آغازه دانشگاه شرکت کنم. - شاهزادهها رو با خودت نبر. ممکن توی جمعیت گم بشن. سر تکون دادم یعنی باشه. روزی که اون رفت من یک پیراهن صورتی پوشیدم و با جاسمین و زاکیا که دوست داشت توی اولین مراسم تنها دانشگاه کشورشون باشه به دانشگاه رفتیم. مراسم هنوز به آخر نرسیده بود که دیدم یک نفر بدو بدو داخل اومد. حدس زدم از افراد مراسم باشه اما وقتی نزدیک من رسید نگران شدم. ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل پارت نود و هفت جلوی در ورود جنازه سربازها افتاده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری