نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 اسفند، 2025 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اسفند، 2025 (ویرایش شده) پارت پنجاه به سفره عقدم نگاه کردم که با گلهای بنفشه تزیین شده بود. این انتخاب خودم بود اما حالا میدیدم که اصلا کیوت نشده. خانواده عمههام و حتی خاندان مادریم اومده بودن. خانواده مادریم خودشون رو گرفته بود و یک کنار نشسته بودن و گاهی با حرص و کینه به خانواده پدریم نگاه میکردن اما خانواده پدریم میرقصیدن و بقیه رو وسط میکشیدن و سعی داشتن که فضا رو شاد کنند. سلطان از همه بیشتر مجلس رو توی دستش گرفته بود و اصلا بلوتوث خودش رو وصل کرده بود. رفتم روی صندلی عروس نشستم و منتظر اومدن داماد موندم. بالاخره مولودی گفت: - آقا داماد اومدن! و بعد صدای هلهله بلند شد. خوشحال بلند شدم اما وقتی سواد ورود کرد دهنم باز موند. سواد به همراه دو سیاه پوست دیگه داخل اومد. نمیدونم سیاه پوستها رو از کجا آورده بود اما شرایط عادی نبود. سواد یک لباس از ساتن به رنگ آبی که تا مچ پا میکشید پوشیده بود و لباس با نخهای مسی پر کار تزیین شده بود و راستش رو بخوان بنظرم اصلا یک سیاه پوست نباید همچین لباسی بپوشه چون بهش نمیاد. اون دو نفر همراهش هم که من هیچ شناختی ازشون نداشتم دوتا لباس شکل همین لباس اما گوجهای رنگ پوشیده بودن. توی دست یکی از اونها شیپور بود و به محض ورود شپور رو بالا برد و شروع به زدن کرد. صدای بلند شیپور داشت خونه رو میترکوند. من همینطور مونده بودم که اینجا چه خبره که حرکت عجیب بعدی شروع شد. سواد و اون فرد بعدی به صورت عجیبی شروع به بالا و پایین پریدن کردن. کمی طول کشید تا درک کنم چه اتفاقی درحال افتادنه. اونها داشتن رقص سرخپوستی میکردن. نه نه احتمالا نوعی رقص خودشونه اما خیلی به اون رقص شبیه بود و از پوزخند و چشمهای گرد بقیه بگذریم یا دیوارها از شدت صدا فرو میریخت و یا زمین از بپر بپر اونها. کلمات عجیب و غریبی میگفتن و به همون شکل به سمت من اومدن و بعد جلوم زانو زد و چیزی از جیبش در آورد و روبهروم گرفت. - بانو! به گردنبدی که اول فکر کردم طلاست نگاه کردم اما یک کاردستی عجیب بود که با چیزی شبیه دندون و یک صدف بزرگ سرش درست شده بود. گفت: - این گردنبد رو رعیتهای ما با دندونهای خودشون هدیه به شما علیاحضرت عزیز درست کردن. برق از سرم پرید. به بقیه نگاه کردم که اونها هم به اندازه من شگفتزده بودن. دوباره به گردنبد نگاه کردم. یادآور اینکه چطور درست شده باعث شد یک قدم به عقب بپرم. سواد اصلا متوجه حالم نشد و بلند شد و گردنبد رو توی گردنم انداخت. با اینکه گردنبد با گردنم فاصله داشت اما احساس خفگی و ترس بهم دست داد و همش دهنهای خونی توی ذهنم رژه میرفت. متوجه شدم مهمونها همه معذب هستن و انگار منتظر بودن ببینند من این عقد رو بهم میزنم یا نه. به خودم اومدم. من باید این وضعیت رو جمع کنم. بهرحال این انتخاب خودم بود و هدفم هم یک چیز دیگه خنده زوری کردم. - ورود عجیبی بود! بشینیم؟ - بذارید اول مردهایی که همراهم هستن رو معرفی کنم علیا حضرت! دو مرد جلو اومدن و یکم خم شدن. با لبخند رو بهشون سر تکون دادم درحالی که توی دلم دعا میکردم که زودتر این ماجراها تموم بشه. - ایشون گردان محافظ شخصی شما هستن. محافظ شخصی چه غلطها! - ایشون هم شمان نوازنده شخصی شما! توی دلم گفتم: حتما من میذارم این برام شیپور بزنه! هنوز قلبم از اون همه صدا تپ تپ میزد. دو مرد احترام گذاشتن و کنار رفتن. آروم به پسر خالهم اشاره کردم جلو بیاد. وقتی اومد گفتم: - یک لیوان آب برای من میاری؟ اون رفت و من به صندلی تکیه دادم تا یکم نفس بگیرم. عاقد و لیوان آب همزمان رسیدن. یک چادر روی کله من انداختن و عاقد اول برگاش ریخت که این داماد کیه دیگه بعد نشست و اجازه از پدر عروس گرفت و دنبال پدر داماد گشت تا یک اجازه فرمالیته ازش بگیره که گفتن نیست. مولودی و دختر عمهم پارچه رو بالای سرم گرفتن و پسر عمهم با مسخره بازی قندها رو گرفت که بسابمونه که صدای دیبا اومد: - مادر عروس خانم اومد. وای انقدر شوکه شده بودم که کلا از مامان یادم شده بود. مامان با مانتو و شلوار مجلسی و صورت پر آرایش که معلوم بود آرایشگاه رفته و سوسکیهای بیرون ریخته جلو اومد. بلند شدم. گونهم رو محکم بوسید. - وای چه سردی! بعد گفت: - بدون من میخواستین شروع کنید؟ - خیلی منتظرت بودیم! دستهام رو گرفت. - خدای من چه سردی! - خوبم، الان خطبه رو بخونند بهتر هم میشم. با تردید سر تکون داد و رفت و کنار خواهرزادهش نشست. عاقد درحالی که از دیدن اسم داماد و اسم پدرش دوباره برگاش ریخته بود شروع به خوندن کرد. دفعه اول که گفت: - عروس خانم وکیلم؟ سوگل گفت: - عروس رفته گل بپیچنه! دفعه دوم که گفت: - عروس خانم وکیلم؟ زمرد گفت: - عروس رفته گلاب بیاره. و دفعه سوم که عاقد گفت: - عروس خانم وکیلم؟ بلوط گفت: - عروس زیر لفظی میخواد. ترجیح میدادم زیر لفظی نگیرم تا یک چیز عجیب و غریب دیگه از سواد بخوام بگیرم. دستش رو توی جیبش کرد و قلب من پایین ریخت. یک جعبه توی دستم گذاشت. بدون باز کردنش دستم گرفتم و گفتم: - با اجازه بزرگترها بله! صدای هلهله و دست بالا رفت. ویرایش شده 24 فروردین توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 فروردین (ویرایش شده) پارت پنجاه و یک ترجیح میدادم زیر لفظی نگیرم تا یک چیز عجیب و غریب دیگه از سواد بخوام بگیرم. دستش رو توی جیبش کرد و قلب من پایین ریخت. یک جعبه توی دستم گذاشت. بدون باز کردنش دستم گرفتم و گفتم: - با اجازه بزرگترها بله! صدای هلهله و دست بالا رفت. آخیش تموم شد! خدا لعنتت کنه سواد چطوری روز عقدم رو بهم زهر کردی! هیچی ازش نفهمیدم. همون موقع بابا به سمتم اومد. بلند شدم و روبوسی کردیم. - تبریک میگم دخترم! ان شاءالله خوشبخت بشی! - زیر سایه شما بابا! بابا به سمت سواد رفت و مامان به سمت من اومد و محکم بغلم کرد. - مبارک عزیزم! - مرسی گلم! وقت برای بقیه اقوام نشد و عاقد دفتر رو آورد امضا کنیم و بعد که رفت دیگه همه بهم محرم شدن و حجابها در اومد و دوستهام اومدن من رو کشیدن وسط. من هم سعی داشتم حال بدم رو با رقص خالی کنم و از اون حالت بیرون بیام. یک ساعتی رقصیدیم و پذیرایی شدن بعد همه ازم خداحافطی کردن و رفتن. مامان آخرین نفر بود و به سواد گفت: - آقا سواد این ماه من امانت دست شما! - من با همسرم خوب و مهربان بود! مامان هم با خیال راحت رفت. اونها که رفتن دره که تمام مدت آروم یک کنار ایستاده بود با تردید جلو اومد. منتظر ایستادم تا برسه. دستش رو به سمت من دراز کرد. - تبریک میگم! نگاهی به چهرهش کردم و لبخندی زدم که سعی کردم صمیمی به چشم بیاد و توی دلم گفتم: اینکه دیگه قرار نیست باشه، پس حداقل جلوی چشم بابا خوب جلوه بدم! بجای اهمیت به دستش خودم رو جلو کشیدم و اون رو در آغوش کشیدم و خیلی رسمی دستهام رو پشتش کشیدم. - خیلی ممنون عزیزم! از روی شونههاش لبخند رضایت آمیز بابا رو دیدم. جدا که شدم بابا جلو اومد و با همون لبخند گفت: - عزیزم بهتر آقا سواد رو به اتاقت ببری. جفتتون خسته هستید و بهتر یکم استراحت کنید. آقا سواد لوازم برای خودتون آوردید؟ - بله ساک پشت در. - باشه میرم براتون میارم. سواد نذاشت و سریع گفت: - نه نه خودم آورد. اونها رفتن و من هم نیم نگاهی به چهره خجالتی ولی خوشحال دره انداختم و توی دلم گفتم: گقدر احمقه! و بعد منتظر سواد ایستادم تا بیاد. وقتی اومد باهم به اتاق رفتیم. اتاق رو خوب مرتب کرده بودیم و روی سقفش از بالای تخت خواب بادبدک با ربان وصل کرده بودیم. اتاق من سی متری بود و کاغذ دیواریهای مشکی سفید با فرش جیگری قدیمی داشت و تخت یک نفرم رو بابا دیروز با تخت دو نفره فلزی عنابی رنگ توی دیوار عوض کرده بود. یک کمد و میز تحریر خاکستری داشتم و همینقدر داغون و زوال در رفته. تنها چیز قشنگ توی اتاقم پرده حریر بادمجونی رنگش بود. بادبدکها هم لیمویی، مشکی بود و با هیچی ست نبود. برعکس من سواد با لذت به دوروبر نگاه میکرد. - این اتاق ایرانی هست! لبخند زوری زدم و توی دلم فکر کردم: چه اتاقی داشته باشم توی کاخش! و گفتم: - اتاقهای کاخ شما حتما خیلی قشنگه! - باید بیای ببینی امیدوارم خوشت بیاد! بعد تازه هر دو یادمون اومد که برای یک چیز دیگه به اتاق اومده بودیم. زیر نگاه خیره سواد از خجالت سرخ شدم. با اینکه این اولین تجربهم نبود اما این که با کمی عشق و مراعات و احترام و محبت سواد بود تا اون سراسر غریضه حیوانی باربد کجا. ویرایش شده 29 فروردین توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 30 فروردین سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین (ویرایش شده) پارت پنجاه و دو فردا روم نمیشد از اتاق بیرون بیام. تنها چیزی که یکم بهم انرژی میداد این بود که بابا فکرش رو نمیکنه توی شب اول ما انقدر پیش رفته باشیم. صدای خنده سواد و بابا از توی هال میاومد. توی آینه خودم رو برسی کردم که نشانهای چیزی از شب قبل نداشته باشم. خیالم که راحت شد مشکل انتخاب لباس خوردم. نمیدونم چرا از نوع بودن با سواد جلوی بابا خجالت میکشیدم. آخر سر یک ژاکت دکمهدار سفید قرمز با شلوار مخمل قرمز گوجهای پسندیدم. بیرون رفتم. صداها از توی آشپزخونه میاومد. به اون سمت رفتم. همه به سمتم برگشتن. دره که انگار بخاطر آشتیمون خیلی خوشحال بود گفت: - صبح بخیر عروس! برات صبحانه مخصوص درست کردم. با دیدن کاچیها از خجالت سرخ شدم. بابا روش رو گرفته بود و اصلا به روی خودش نمیآورد. کنار سواد نشستم. با محبت نگاهم کرد و به انگلیسی پرسید: - خوبی؟ - بله. این رو آروم گفتم و خودم رو مشغول صبحانه نشون دادم. بابا و سواد از وقت رفتن صحبت میکردن. سواد گفت: - سفارت آفریقای جنوبی در ایران قصد داره مراسمی برای عروسی ما بگیره، احتمالا بعد از شرکت در اون مراسم میریم. بعد بابا سوالی پرسید که باعث شد من هم حواسم رو به اونها بدم. - آقا سواد اگه دختر من پسردار بشه. سلطنت شما به نوه من میرسه یا بقیه بچههاتون؟ نگاه هر سهمون به سواد بود. سواد نگاهی به ما کرد و آب دهنش رو قورت داد. - من... یعنی ما... یعنی حمایت بزرگان و سپاهیها مهم. - خود امپراطور نمیتونه کسی رو بعد از خودش معرفی کنه؟ - آخه... سفید پوست احتمال نشد. همه در سکوت بهم نگاه کردیم. تا حالا به قدرت رسیدن پسرم فکر نکرده بودم. سواد سریع گفت: - اما اونها ثروتمند میشن و بعد می تونند توی هر کشوری که دوست دارن تحصیل و زندگی کنند و دولت ما خرجشون رو میده. این هم بد نبود اما فکر سلطنت یکم توی سرم افتاد. خیلی زود وقت رفتن رسید. شب قبلش با دوستهام دورهمی داشتیم. - دور شدن از شما برام خیلی سخته! دیبا گفت: - چرا دور؟ ماهم باهات میایم. - شما الان باهام میان؟ - الان که نه، وقتی ملکه شدی ما رو دعوت میکنی تا بیایم. یکم مدهوشی از سرم پرید و صاف نشستم و گفتم: - واقعا؟ بجای دیبا، سوگل جواب داد: - آره، ما هم رو تنها نمیذاریم. زمرد گفت: - نه تو سختی و کشور غریب، نه توی ثروت و قدرت. - اما خانوادههاتون چی؟! - ای بابا ما تا کی باید وصل اونها باشیم؟ ماهم زندگی خودمون رو میخوایم. یک زندگی درباری. بلوط گفت: - حق با اینهاست. دربار جای خطرناکیه! توی فیلمها و کتابهای تاریخی دیدم. تو متحد احتیاج داری. خانم ماه گفت: - تو احتمالا تنها سفید پوست اون درباری برای همین ممکن خیلی اذیتت بکنند. و مظفر گفت: - نهایت اگه خیلی اذیت شدیم برمیگردیم. و من پر از شور و شوق شدم که میتونم دوستهام هم کنار خودم داشته باشم. روز رفتن با اشتیاق بیشتر و دلتنگی کمتر از همه خداحافظی کردم. فقط مامان بود که نمیدونست چرا دارم میرم و فکر میکرد برای دیدار و مسافرت به آفریقای جنوبی میریم. توی فرودگاه همون آقایی که از اطلاعات به من معرفی شده بود یک خانم رو بهم معرفی کرد: - ایشون به عنوان دست کمک شما میان اما در اصل یکی از افراد قوی ما هستن. چه از لحاظ رزمی و چه فکری. میتونید به ایشون تکیه کنید. - خیلی لطف کردید! ویرایش شده 3 اردیبهشت توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 8 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و سه لبخند پدرانهای زد و سر تکون داد. اون که رفت به سمت خانمه برگشتم و دستم رو سمتش دراز کردم. - تبسم! بیست و چهار ساله. اهل تهران. باهم دست داد. - صبیه، بیست و هفت ساله از خرمشهر. - خوشبختم! - همچنین! به همسرت بگو من بادیگاردم که خودت درخواست دادی و مربی نینجا هستم. فهمیدم که نمیخوان سواد شک کنه که فرستاده اطلاعات ایران و سر همین فهمیدم که بله فرستاده اطلاعات ایرانه. - حتما! بعد از خداحافظی از همه ما و دوتا فردی که سواد با خودش آورده بود و صبیه سوار هواپیمای شخصی شدیم که رییس جمهور آفریقا برامون فرستاده بود. توی هواپیما خیلی خوب بود هم تخت داشت و صندلی و میز بار. من روی صندلی نشستم و به ایران نگاه کردم. یعنی باز دوباره اینجا رو میدیدم؟ یکی کنارم نشست. نگاه کردم. سواد بود. پرسید: - خوبی؟ - آره. یک گیلاس به سمتم گرفت. - چون روی آسمون ایران میاومد اجازه نداشت مشروب داشته باشه. لبخند زدم و آب طالبی رو ازش گرفتم و خوردم. - آخیش! جیگرم حال اومد! بیصدا خندید و گفت: - به چی نگاه میکنی؟ - به خاکم، به کشورم. - از حالا به بعد خاک تو اسواتنی هست. چیزی نگفتم اما توی دلم گفتم: مگه میشه؟ من بند بند وجودم به ایران گره خورده. دستم رو روی پنجره گذاشتم و دوباره توی همون دلم گفتم: ایران عزیزم! ایران عزیزتر از جانم! هرجای دنیا که باشم به تو وفادار خواهم بود و هرکاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم. قشنگترین کشور دنیا، دوستت دارم! بعد به سمت سواد برگشتم و سعی کردم به حرفش بگیرم که غم دوری از وطن رو کمتر حس کنم اما انگار این غم تموم نشدنی بود. سواد دستم رو گرفت و من رو اتاقی برد که تخت اونجا گذاشته شده بود. - تا حالا توی این فاصله روی تخت خوابیدی؟ و من تازه یادم اومد که هنوز لباسهام رو عوض نکردم. پس درحالی که مانتو و شالم رو در میآوردم و یک مهماندار سیاه پوست برای گرفتنش اومد گفتم: - نه. سرش رو دم گوشم آورد و گفت: - تا حالا روی تخت توی آسمون... و خندید. من هم خندم گرفت. حالا یک تاپ نارنجی فسفری داشتم و موهام آزاد بود. سواد خودش روی تخت چهارزانو زد و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و من دستش رو گرفتم و روی تخت رفتم. با همهمه چشم باز کردم و فهمیدم نزدیکیم. سریع لباسی که آماده کرده بودم رو در آوردم. یک لباس مجلسی ساده بود اما میدونستم خیلی بهم میاد. کی میخواست بفهمه چقدر پولش رو دادم؟ بذار فکر کنند که دادم فلان برند برام بدوزه. یک لباس ماکسی ساتن بلند به رنگ سبز روشن بود که شنلی داشت که از آستینهاش پایین میاومد و روی بازوهاش گلدوزی داشت و بالای شنل هم که از روی شونههام شروع میشد به همین شکل. کفشهای پاشنه پنج سانتی همرنگش رو پوشیدم. موهام رو بالای سرم خودم گوجهای بستم و یک نیمتاج کوچیک که فقط دورش رو میگرفت گذاشتم. سریع کرم زدم و بعد خط چشم ماژیکیم رو کشیدم و ریمل زدم. حتما باید یک آرایشگر بگیرم. نمیدونم توی اسواتنی میتونم آرایشگر خوبی پیدا کنم یا نه اما اگه هم اونجا آرایشگر خوبی باشه باز هم آرایش برای اون رنگ پوست رو بلد هست و روی صورت سفید هیچ تسلطی نداره. شاید به آرایشگر خودم بگم بتونه بیاد. رژگونه تیره زدم و پشت پلکهام رو پوستپیازی کردم و آخر سایهم رو یکم رنگ لیمویی زدم. بنظر خوب شده بود اما باز هم توی دلم گفتم ای کاش آرایشگر برای این دیدار مهم داشتم. بیرون اومد و صبیه نگاه کرد. نمیدونم ناراحت شد که من قرار نیست با حجاب باشم یا نه. سواد هم من رو دید و چشمهاش برق زد. - من زیباترین ملکه اسواتنی رو دارم. بهش لبخند زدم. دستش رو به سمتم دراز کرد. خودش هم کت و شلوار و جلیقه مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود. هواپیما ایستاده بود. باهم جلوی در رفتیم. دستم رو بالا آورد و بوسید و گفت: - به زندگی جدیدت خوش آمدی عزیزم! میخوام ببینم چطور ملکه آداب دانی میشی. بهش لبخند زدم. داشت خواستهش رو میرسوند. توی دلم گفتم: ملکهای بشم که ببینی و لذت ببری! ویرایش شده 17 اردیبهشت توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 17 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و چهار در هواپیما باز شد و روبهروی یک جمعیت بزرگ قرار گرفتیم. فلش دوربینها داشت کورمون میکرد. دست در دست هم جلو رفتیم. استرس باعث شده بود چهرهم بیحالتتر دیده بشه و این خیلی خوب بود. وقتی از پلهها پایین میرفتیم ترسم این بود که دامن لباسم زیر پام بیاد و بیفتم ولی همچین نشد. به پایین پلهها که رسیدیم به اون مرد که رییس جمهور آفریقای جنوبی بود و خودش به استفبالمون اومده بود لبخند رسمی زدم. اون هم داشت با تحسین نگاهم میکرد. جلو اومد و به انگلیسی به سواد گفت: - چه بانوی برازندهای! سواد به من نگاه کرد. - همسرم و ملکه اسواتنی هستن. بانو ترنج! خودم مشغول صحبت شدم که بدونه انگلیسی بلدم: - ترنج هستم سرورم و از آشنایی با شما خوشبختم! بعد یک کرنش توپ کردم که حسابی خر کیف شد. - ما از ایران مشترکیم که چنین گوهر نابی رو برای ما به ارمغان آورد. اوه اوه پس خودش هم خوش بر و زبون هست. برگشت و گفت: - بفرمایید، من همراهیتون میکنم. همراهش رفتیم و بین راهمون کلی هم سیاستمدار به خط ایستاده بودن و من سعی داشتم آروم قدم بردارم و به هر کدومشون یک لبخند بزنم و سر تکون بدم. به ماشین خوشگل رییسجمهور رسیدیم. یک نفر در رو برامون باز کرد و اول خود رییس جمهور سوار شد و بعد ما و همه چسبیده بهم بودیم. نگاههای تحسینآمیز رییسجمهور رو به خودم میدیدم. با چنان اشتیاقی نگاهم میکرد که نشون میداد خیلی به آینده سیاه پوستها با وجود من امیدواره. به هتل بزرگ رسوندیم. خود رییس جمهور درباره هتل بهمون توضیح میداد: هتل ۵ ستاره پالاس خاصترین هتل سان سیتی است. این هتل در میان کوه و در محل بقایای یک آتشفشان ساخته شده و معماری آن از طرح قصر گمشده در آفریقای جنوبی الهام گرفته شده است. تمام محیط داخل و خارج هتل دارای طراحی بسیار خلاقانه و شگفتانگیز میباشد. این معماری زیبا با طبیعت خارقالعاده سان سیتی پیوند خورده و ساختمانی منحصربهفرد را برای اقامت به وجود آورده است. سایر قسمتهای هتل با مجسمههای فیل، شیر، پرندگان و سایر حیوانات بومی آفریقای جنوبی از جنس برنز و کریستال با هنرمندی و مهارت تمام تزیین شدهاند. زیبایی افسانهای هتل پالاس باعث شده تا بسیاری از مسافران این هتل را برای اقامت در سان سیتی انتخاب کنند. هتل پالاس دارای ۳۳۵ اتاق است که همگی طبق رسم و رسوم قبایل آفریقایی طراحی و تزیین شدهاند. اتاقها دارای امکانات سیستم تهویه مطبوع، تلویزیون صفحه تخت، گاوصندوق، مینیبار، سرویس بهداشتی با لوازم رایگان و اینترنت رایگان میباشند. خودپرداز، پارکینگ، سالن اسپا، خدمات ماساژ، زمین تنیس، کازینو و ساحل مصنوعی از دیگر امکانات این هتل زیبا و مجهز میباشند. همچنین هتل پالاس دارای رستوران شیک میباشد که با انواع غذاهای بینالمللی و محلی در یک محیط آرام و سرسبز از مهمانان خود پذیرایی میکند. بعد که رییس جمهور رفت یک هیئت از هتل به استقبال ما اومد و ما رو به بالا برد و یک اتاق بهمون دادن و یک گارسون با زبون محلس با سواد صحبت کرد و بعد رفتن. از سواد پرسیدم: - همراههامون چی؟ - به اونها هم اتاق دادن. سر تکون دادم و به دور و بر نگاه کردم. اتاق هتل واقعا سلطنتی و زیبا بود. مثل خود هتل. یک فرش بزرگ خاکستری ته اتاق پهن بود که روش طرح اسب و... داشت. یک تخت دو نفره چوبی که چهار چوب به بالا داشت و یک دست مبل پنج نفره راحتی با ویو خیلی عالی! - واو! اینجا آفریقاست؟ - چیه؟ همچین نگاهی به آفریقا نداشتی، نه؟ دیگه من و سواد فقط انگلیسی صحبت میکردیم. - اما از الان دیگه همچین نگاهی ندارم. از محیطی که بودم توی پوست خودم نمیگنجیدم. تا حالا خودم توی همچین هتلی نبودم و حس خیلی خوبی داشتم اما نمیخواستم نشون بدم. سواد به سمت که دم پنجره ایستاده بودم اومد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد. - خوشحالم! خوب نیست که به کشور خودت نگاه تلخی داشته باشی. توی بغلش برگشتم و نگاهش کردم. به چشمهام زل زد و بعد سرش رو پایین آورد. فرداش کاخ ریاست جمهوری دعوت بودیم. از سواد پرسیدم: ویرایش شده 25 اردیبهشت توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت پنجاه و پنج - همسر رییسجمهور کیه و چند سالشه؟ - رییسجمهور همسرهای متعددی داره. با اعتراض به سمتش برگشتم. - مگه شما مسیحی نیستید؟! چرا همهتون چندتا همسر دارید؟ - نه مردم اینطور نیستن، فقط قدرت حاکمه اجازه دارن. - چرا؟! با خنده گفت: - چون زورمون میرسه. با خنده و حرص نگاهش کردم. اون هم خندید و دستش رو دور کمرم حلقه کرد. - همسر زیبای من! - گمشو! - مگه دین شما اینطور نداره؟ با حرص ساختگی گفتم: - شما همه چیزی که به ریش دین ما میبندین رو خودتون انجام میدید. - مثلا چی؟ - مثلا گردن ما میندازید که بچه بازیم اما امثال جزیزه اپسین و اینها از شما مسیحیها هستن. خندید. - باشه من تسلیم، من رو نزن. من هم خندیدم. باهم بیرون رفتیم. خبرنگارها از سر و کولمون بالا میرفتن. وقت تصور ملکه شدنم اصلا به یاد این مشکل نیفتاده بودم. با محافظت به سمت ماشین رفتیم و سوار لیموزینمون کردن. به اون باکلاسی که همیشه فکر میکردن نبود. از داخل انقدر دراز به چشم نمیاومد. شاید هم مدلهای مختلفی داره. ماشین رفت تا به جلوی کاخ ریاست جمهوری که یک کاخ سفید و بی ظرافت بود رسید. در ماشین رو باز کردن و دوباره هر دو پیاده شدیم. فلش دوربینها به شدت میزد و من سعی میکردم به زاویههای مختلف درحالی که با وقار ایستادم لبخند بزنم تا عکسهام خوب بیفته. خیلی چیز سختی نبود که بفهمم این دوربینها بخاطر من داره فلش میزنه. چند مسئول به استقبالمون اومدن و ما رو به داخل راهنمایی کردن و وقتی در کاخ بسته شد نفس عمیقی کشیدم. آخیش، تموم شد! حالا با آرامش و لذت بیشتر میتونستم با وقار قدم بزنم و اون حس ملکه بودنی که دوست داشتم رو احساس کنم. از دور رییسجمهور رو دیدم که به سمتمون میاد. داشت میخندید. - سواد، خوش آمدی! و روبوسی کردند. بعد به سمت من اومد و گونههام رو بوسید و من هم توی هوا گونهش رو بوسیدم. با محبت نگاهم کرد. - شما هم خوش آمدی دخترم! - ممنون عالیجناب! دستش رو دور کمر من گذاشت و به سمتی هدایتم کرد و از سواد هم خواست به اون سمت بریم. باهم وارد سالن تجملاتی شدیم و روی مبلها نشستیم. دستور داد که خدمه ازمون پذیرایی کنند و به من گفت: - از هتل راضی هستید؟ - بله، خیلی قشنگ هست! - شما از سواد جان خوب مراقبت کردید، امیدوارم که بتونیم در مقابل براتون کاری انجام داده باشیم. درحالی که نمیدونستم منظورش از شما من هست یا ایران بهش لبخند زدم. ادامه داد: - من خیلی امیدوارم که با اومدن شما اسواتنی یک رنسانس فرهنگی رو بگذرونه. ویرایش شده 18 تیر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 18 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 تیر (ویرایش شده) پارت پنجاه و شیش اول متعجب شدم. اون از من همچین توقعی داشت؟! بعد خودم رو جمع کردم و گفتم: - عالیجاب میدونند که رنسانس حاصل تفکر جمعی بود. - بله اما همیشه یک جرقه نیاز هست. لبخند زدم و سر تکون دادم. - مطمئن هستم که اینطور هست. من همه تلاشم رو میکنم. شب دیروقت به هتل برگشتیم و سواد به خواب رفت. فرداش من طبق عادت خودم زودتر از خواب بیدار شدم اما سواد هنوز خواب بود. حوصله تنها موندن نداشتم. جز اون دوست داشتم از اولین سفر خارجیم نهایت لذت رو ببرم و پس دنبال یک لباس خوب گشتم. یک لباس لری مشکی، یخی پیدا کردم که مخصوص همین سفر گرفته بودم. پوشیدمش و روسری حریر آبی با کلاه مشکی لری گذاشتم و آرایشی کردم. چه خوب شده بودم. کیفم رو برداشتم و بیرون رفتم. یادم اومد من محافظ دارم. چند ضربه به در اتاقش زدم. یکم بعد باز کرد. - جان! برای اولینبار بدون حجاب دیدمش. - من میخوام یکم دور بزنم توهم میای؟ - آره، الان میام. چند دقیقه بعد حجاب کرد و باهم بیرون رفتیم. به لابی که رسیدیم صبیه داشت توی گوگل میدید اینجا چه جاهای دیدنی داره که یک نفر به انگلیسی صدامون زد: - مادام ترنج! چشمهام از کلمه مدام گرد شد. اوه، چه غلطا! به عقب برگشتم و زنی که این حرف رو زد رو نگاه کردم. یکی از کارکنهای هتل. - بله! - میشه همراه من بیان؟ صبیه سریع جلوی من ایستاد و با انگلیسی روونی گفت: - شما نمیدونید ایشون کی هستند که چنین درخواستی دارید؟ - اتفاقا به خوبی در جریان هستم. کسی هم که میخواد ایشون رو ببینه غریبه نیست. بعد به چشمهای من زل زد و گفت: - مادر همسرتون علاقه به دیدار شما دارند. بعد برگشت و به سمتی نگاه کرد. از لابی به یک سالن پذیرایی بزرگ میخورد و آخر اون یک نفر روی مبل نشسته بود. جا خوردم و یکم هول شدم. برگشتم و به صبیه نگاه کردم. اون هم تعجب کرد. باید میرفتم. البته که باید میرفتم. درحالی که یکم استرس گرفته بودم و هول شده بودم به اون سمت رفتم. هرچی نزدیکتر میشدم بهتر متوجه جزئیات میشدم. یک خانم سیاه پوست با هیکل متوسط و بلوز اکلیلی گوجهای و شلوار فندقی که موهای فرش رو بالا بسته بود و به صورت آبشاری پایین میاومد و آرایش غلیظی هم داشت. روبهروش ایستادم. یکم طول کشید که یادم بیاد ایشون یک ملکه هست. یعنی الان باید احترام میذاشتم؟! یعنی از این به بعد وضع اینطوری هست؟ گروهی به من احترام میذارن و من به بقیه؟ وای نکنه این رسم توی خاندانهای سلطنتی تموم شده باشه و من با اینکار خودم رو مسخره کنم. بیخیال! مسخره بشم بهتر از اینه که دشمنتراشی کنم. کرنش کردم و به انگلیسی گفتم: - ملکه مادر! گوشه لبش یکم بالا رفت. صاف ایستادم. به انگلیسی گفت: - پس شما عروس جدید ما هستید. با لبخند به لحنی که بنظر دوستانه نمیاومد گفتم: - بله. - و کسی که ما رو از کاخ خودمون بیرون کرد. پس برای دعوا اومده بود. - این قانونی بود که کشورم برای راحتی من گذاشته و درش نقشی نداشتم. - جدا؟ یعنی ما میتونیم به کاخ خودمون برگردیم و در مقابل اعتراض ایران ادعا کنیم که عروسمون درخواست برگشت ما رو داده؟ زشک، دیگه چی؟! حالا جواب این حرف رو چطور بدم؟ تمرکز کن ترنج، تو الان یک ملکه هستی و باید خیلی نکتهسنج و دقیق باشی. - زندگی تنهایی برای شما سخت هست؟ ممتوجه منظورم نشد و نگاهم کرد. با فروتنی الکی گفتم: - من تلاشم رو میکنم که همه لوازم آسایش شما فراهم باشه. صورتش رو به سرخی رفت. - که اینطور! و از جا بلند شد و خواست از کنارم رد بشه اما قبل از رد شدن گفت: - انقدر مغرور به کشور من نیا خانم کوچولو، یادت نره که من سالهاست بین قدرتمندهای این کشور میگردم و تو یک غریبه هستی که وارد سرزمین من میشی. خودت رو به عشق پسرم هم مغرور نکن.من میشناسمش. تو خیلی موقتی. از کنارم رد شد و رفت. من درحالی که لبهام رو روی هم فشار میدادم سکوت کردم تا با حرفی آتو دستش ندم. ویرایش شده 18 تیر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 21 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر (ویرایش شده) پارت پنجاه و هفت اون که رفت صبیه پرسید: - هنوز هم میخوای بری و دور بزنی؟ با خونسردی گفتم: - بله. و باهم بیرون رفتیم. به محض اینکه پام رو بیرون گذاشتم یک لشکر خبرنگار که بعضیهاشون سفید پوست بودن روی سرم افتادن. سوالهایی که با هر نوع زبونی میپرسیدن تمومی نداشت. به انگلیسی گفتم: - من فقط انگلیسی و فارسی بلد هستم. این باعث شد که صدای سوالها کمتر بشه و فقط اونهایی که انگلیسی بلد بودن سوال کنند. نمیدونستم باید جوابی بدم یا نه. حالش رو نداشتم و هنوز از برخورد چند دقیقه قبل ناراحت بودم پس تصمیم گرفتم بدون جواب اما با احترام از بینشون رد بشم ولی سوالی باعث شد که سرجام خشکم بزنه: - برای شما قبول این مسئله راحت هست که قرار مادر قانونی پسر یتیم همسرتون بشین؟ به سمتش برنگشتم تا نگاه متعجبم رو نبینه. یکم خودم رو آروم کردم و بعد نگاهش کردم. - منظورتون از پسر یتیم همسرم، پسر من هست؟ پسر قانونی من؟ به شما یاد ندادن که درباره اتفاقات تلخ زندگی انسانها بهتر صحبت کنید و روشون برچسب نزنید؟ اون هم در مقابل مادرشون؟ هل شد. همه سکوت کردن اما دوربینها روم خیره بود. میدونستم که این حرف خیلی روشون تاثیر گذاشته هرچند حرف دل من نبود. شب سواد با ذوق داشت وبلاگهای روزنامهها رو نگاه میکرد. - ترنج تو فوقالعاده هستی! همه جا از محبتت و دفاعت از پسرم دارن صحبت میکنند. من درحالی که روی مبل نشسته بودم و ناخونهام رو سوهان میکشیدم گفتم: - آهان، که اینطور! با این نوع جواب دادنم انگار فهمید غصهم درباره چیه که خودش رو جمع و نگاهم کرد. - چیزی شده؟ میخوای دربارهش حرف بزنی؟ سوهان رو کنار گذاشتم و نگاهش کردم. - کاش حداقل خودم میدونستم. - متوجه هستم چی میگی. خودم هم چارهای نداشتم. این تنها شرطی بود که هم پیمانهام ازدواج با تو رو قبول میکردن. اونها میخوان این بچه من به قدرت بعد از من برسه. - برای چی؟ تو چندتا بچه دیگه هم داری و حتی احتمالا چند بچه دیگه هم خواهی داشت. روی مبل مقابل من نشست و گفت: - همسر سومم از نظر خانوادگی قویترین همسر من بود. پدرش یک قبیله قدرتمند داره و حالا هم بزرگترین حامیه منه. - اگه اینطور هست نوهشون رو باید میبردن پیش خودشون بزرگ کنند. - اونها میخوان نوهشون به عنوان ولیعهد توی چشم و کاخ باشه. سر تکون دادم. - باشه من مشکلی نمیبینم. بهرحال بچههای من که نمیتونند ولیعهد بشن. اون هم که من نباید تر و خشکش کنم حتما مربی و دایه داره. - آره اما من امیدوارم از محبتت تو محروم نباشه. - نگران نباش! من همچین آدمی نیستم. از طرفی مسئولیتی که قبول کردم پس زیرش نمیزنم. به سمتم خیز برداشت. - وای تو چه مهربونی بانوی من! و کنارم نشست و گونهم رو بوسید. ویرایش شده 23 تیر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 تیر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر (ویرایش شده) پارت پنجاه و هشت برای فردا شب از طرف رییسجمهور مراسمی برای اومدن ما گرفته بودن. سواد گفت: - خوبه اینجا مهمونی رفتن رو امتحان میکنی تا به عنوان ملکه توی کشور خودت سوتی ندی. - به قول ما ایرانیها روی سر کَل اوستا میشیم. - کَل چیه؟ براش معنی ضربالمثل رو توضیح دادم. خندید و گفت: - من قرار لباس محلی بنفش بپوشم. - خوبه، من هم لباس بنفش دارم. وای من باید آرایشگر ایرانی داشته باشم. بعد یک چیزی به ذهنم رسید. اصلا چرا من نباید آرایشگر خودم رو بیارم. - سواد! - جان! - من میخوام برای آرایشگر خودم دعوتنامه بفرستم امکانش هست؟ یکم فکر کرد بعد شونهای بالا انداخت. - آره فکر خوبیه، بالاخره یکی باید باشه که کنارت باشه. خوشحال لبخند زدم. اون شب خوب فکر کردم کدوم آرایشگر رو بیشتر قبول دارم. یک آرایشگر داشتم که صورتم خیلی زیر دستش بود و رابطهمون هم خیلی خوب بود پس نامهای نوشتم با شرح وضعیتم که البته احتمالا خبرها رو شنیده بود و ازش دعوت کردم که بیاد. سواد هم صحبتهای لازم رو کرد که دولت آفریقای جنوبی کمکش کنه تا بیاد. میدونستم برای این مهمونی که نمیرسه اما برای بقیه جاها دست کمکم بود. روز بعد رسید. فرداش خودم مشغول انتخاب لباس شدم. لباس بنفش داشتم اما نمیدونستم مناسب هست یا نه. لباس نامزدی دوستم بود که وقتی دنبال جمع کردن لباس خوشگل بودم این رو ازش گرفته بودم. یک لباس پفی شاپندار که بالاتنه ساده داشت و روی دامنش هم منجنیق دوزی بود. دقیقا مثل لباس عروس اما بنفش. یقهش هفتی بود که برمیگشت. - سواد! - جان! - این مناسب این مراسم هست؟ بعد لباس رو بالا گرفتم. - خوبه؟ یکم نگاهش کرد. - زیادی تجملاتیه اما باز هم خوبه. - اینجا آرایشگر اروپایی نداره؟ - احتمالش هست کسی پیدا بشه که اروپا آرایشگری یاد گرفته باشه. بذار میگم برات پیدا کنند و به اینجا بیارن. تشکر کردم. یک خانم پیدا شد که خیلی هم خوشحال بود. پرسید: - ملکه میتونم از شما عکس بگیرم برای تبلیغ کارم؟ - البته! هر دو خوشحال بودیم. اون از اینکه افتخار آرایش یک ملکه رو داشت و من هم بخاطر اینکه انقدر با ارزش شدم. من عاشق معروف شدنم! عاشق ستاره شدن! آرایش رو تموم کرد و لباس رو تنم کرد و لباسم رو کمک کرد تنم کنم. بعد چندتا عکس گرفتیم و من هم توی آینه خودم رو نگاه کردم. گریمم کامل بود اما آرایش ملایمی داشتم با رژ لب تیره و رژگونه کمرنگ شرابی. سایه کمرنگ مشکی و لاک کالباسی براق هم زده بود. موهام کوتاهم که رنگش رو تازه طلایی کرده بودم رو واکس زد که همون حالت دار بمونه و تاج کوچیکی که رییسجمهور بهم هدیه داده بود رو روی سرم گذاشته بود. چون توی خاندانهای سلطنتی جواهرات ارزنده مد بود اما چون من همچین چیزهایی نداشتم با ترسم کنار اومدم و اون گردنبد دندون رو با هزار وحشت توی گردنم انداختم اما چیزی توی ذهنم گذشت: مردمانم، این فداکاری شما رو جبران میکنم! ویرایش شده 29 تیر توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد (ویرایش شده) پارت پنجاه و نه سواد با لذت نگاهم میکرد. - خیلی قشنگ شدی! دستش رو به سمتم گرفت. - بریم؟ دستش رو با عشوه گرفتم. - بریم. بیرون رفتیم. بقیه هم همراهمون اومدن. همه همون لباس معمولیشون رو داشتن اما همه نگاهها روی من خیره میموند. بیرون که رفتیم دوربین خبرنگارها داشت از شدت عکس گرفتن میترکید. یکم حس بدی داشتم. تا حالا با این تیپ جلوی اینهمه آدم نبودم. انقدر همهمه بود که ناگفته میدونستم گل این مجلس من هستم. همون ماشین رییسجمهور اومده بود. یک نفر در رو باز کرد و من نشستم و سواد کمک کرد دامن لباسم رو داخل ببرم و خودش هم کنارم نشست. ماشین حرکت کرد. سواد برام از بار لیموزین کمی نوشیدنی ریخت و به دستم داد. - استرس داری؟ - طبیعتا بله. - تو عالی از پسش بر میای. همین حالا هم همه روزنامهها درباره برخورد اشرافی تو صحبت میکنند. بعد برای خودش نوشیدنی ریخت و کنارم نشست. انگشتش رو روی گردنبدم گذاشت. - خوشحالم که انداختیش! - چرا مردمت انقدر دوستت دارن که این رو برات فرستادن؟ - چون میخوان با به قدرت رسیدن من دیکتاتوری پدرم از بین بره. سر تکون دادم. به جلوی کاخ رسیدیم. راننده در رو باز کرد و سواد پیاده شد و بعد دستم رو گرفت و کمک کرد پیاده بشم. باهم به سمت کاخ رفتیم. نگهبانهای جلوی در، در رو باز کردن و خم شدن و ما داخل رفتیم. جمعیت زیادی اونجا بود و همهمه بالا بود و اصلا سبک مهمونیهای کلاسیک اروپایی، چیزی که من انتظارش رو داشتم، رو نداشت. زن و مرد راحت مینشستن و بلند حرف میزدن و وسط رقصهای محلی خودشون رو داشتن. ورود ما رو اعلام کردن. همه چشمها به سمتمون برگشت و همه خیره موندن. اونها لباسهای مجلسی داشتن اما لباس من یک چیز دیگه بود. آرایشم هم. دستم رو دور بازوی سواد انداختم و سرم رو بالا گرفتم. باهم به سمت رییسجمهور که بالای مجلس روی تخت نشسته بود رفتیم و در این حین چند نفر جملاتی به زبون خودشون به ما میگفتن که نمیفهمیدم معنیش چی هست. به رییس جمهور که رسیدیم به افتخارمون بلند شد و گونههای هردومون رو آبدار بوسید که من نگران آرایشم شدم. - خوش اومدید! هر دومون رو کنار خودش نشوند. کم کم همه مشغول کارشون شدن. گاهی نگاه حسود زنها رو میدیدم. رییس جمهور کمی باهامون صحبت کرد که یکی از زنهاش اومد و احترام گذاشت و گفت: - سرورم اجازه هست این بانوی زیبا رو بین جمعمون ببرم؟ - بله، البته. ویرایش شده 3 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 3 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت من هم لبخندی زدم و بلند شدم و خرمان خرمان همراهش رفتم. زنهای کمی لباس بلند پوشیده بودن که با دیدن رقص محلی متوجه شدم چرا. وای خدا من هیچوقت نمیتونم توی این رقص همراهیشون کنم. بیخیال افرادی که وسط بودن شدم و به زنها رسیدم. برام دست تکون دادن و من رو کنار خودشون نشوندن. نگاه بعضیهاشون با اشتیاق به من بود و بعضیها هم پشت چشم نازکی کردن و روشون رو گرفتن. نمیدونستم کی بانوی درجه بالا هست و کی همسر رییس جمهور. یکی از زنها مچ دستم رو گرفت و با محبت گفت: - شما شاهزاده خانم هستید؟ خندم گرفت. - من؟! نه. - پس حتما اشرافزاده هستید. درحالی که لیوان نوشیدنیم رو برمیداشتم گفتم: - نه، من یک مترجم سادهم. - اوه پس همه مردم ایران اینطور با اصالت رفتار میکنند؟ اول از تعریفش خر کیف شدم بعد خواستم بگم بله اما فکر کردم ممکن در آینده ایرانی رو ببینند که چنین خصوصیتی نداره. - تعدادی زیادی بله. یکی دیگهشون گفت: - ما خیلی از اومدن شما خوشحال هستیم. ایران همیشه برای ما الگو بود. اون جلوی کشورهایی که ما رو به استعمار گرفتن ایستاد. اون امید ما برای کم کردن قدرتهای اروپایی هست. یکی دیگهشون گفت: - قدرتهای شرفی علاقه به احاطه به ما رو ندارن و قدرت گرفتن شرق برای ما خوبه. در سکوت گوش میکردم. این چیزهایی نبود که تا حالا شنیده باشم. یکی دیگهشون گفت: - از طرفی ایران کشور در حال پیشرفتی هست و شنیدم خیلی خوب هم از نظر اجتماعی جلو رفته. اسواتنی واقعا نیاز به تغییراتی فرهنگی، محیطی داره. دوباره یک نفر دیگه گفت: - ایران با هر کشوری که بجای آمریکا سمت اون بیاد روی خوش نشون میده. حالا هم که یک دختر ایرانی اومده حتما بیشتر همراهمون هست. من توی ایران از طرفدارهای نظام و سیاستهای ایران نبودم برای همین نظریات الان برام یکم عجیب میاومد. یک نفر بحث دیگهای رو شروع کرد: - درسته که ایرانیها روی دخترهاشون خیلی حساس هستن؟ - از چه لحاظ؟ - انقدر که میگن اگه یک دختر ایرانی رو بدزدی ایران یک لشکر برای مقابله میفرسته. یکم فکر کردم و بعد سر تکون دادم. - تقریبا میشه گفت اینطوری هست. اما یکی از اونهایی که پشت چشم نازک کرده بود روش رو برگردوند و با حرص گفت: - انقدر هم ایران قابل تعریف نیست. من شنیدم توی ایران پدرها اجازه دارن سر دخترهاشون رو ببرن. یک دختر اینطوری خبرش رو خوندم. اسم عجیبی داشت. رومی.. رومینا. با یادآوری رومینا و این قانون تلخ حالم بد شد. سر تکون دادم. - متاسفانه بعضی قسمتهای قانون مدنی ایران مشکل داره. البته در حال تغییر هست، اما کمی کُند. یکی از زنهایی که طرفدار ایران بود به اون زن گفت: - اوه، هرچی هم که توی ایران همچین شرایطی باشه به پای کشوذر ما نمیرسه. بعد از من پرسید: - درسته که توی ایران اگه مردی زنش رو شلاق بزنه مجازات میشه؟ ویرایش شده 3 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 4 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت و یک - آره، مجازات داره. البته فکر نکنم توی ایران شلاقی مثل شلاقهای شما باشه اما خشونت های خانگی هست و بیشتر وقتها بیاطلاعی یا ترس خود خانمها و گاهی سرسری گرفتن افراد قانونی قبل از اینکه روند قانون راه بیفته باعث میشه که اونطور که باید رسیدگی نشه. از اینطور صحبتها خسته شده بودم. انگار خدا حرف دلم رو شنید که همون موقع شروع به زدن آهنگی با شیپور و انواع سازهای دیگه کردن که آهنگ تندی هم بود. زنها خوشحال بلند شدن. - این آهنگ مخصوص سیاه پوستهاست. با لبخند باوقاری گفتم: - در جریان هستم! توی انیمیشن روح دیده بودم. اون خانم با ذوق گفت: - بیان وسط. - ممنون، باشه برای وقتی که بیشتر با این رقص آشنا شدم. اون موافقت کرد و رفت اما بعد سواد سراغم اومد و با سرخوشی و کمی مدهوشی گفت: - بیا بریم برقصیم. خندیدم. - من نمیتونم این رقص رو برم. - کاری نداره که! بیا. و بعد دستم رو گرفت و من رو به وسط کشید. به چنان حالتی کشید که جام توی دستم موند. وسط ایستاده بودم و محبوت اینور و اونور رو نگاه میکردم. سواد چند حرکت زد و به من گفت: - شروع کن. همین ها رو برو. اصلا از موقعیتی که بودم راضی نبودم. خیلیها منتظر نگاهم میکردن. خنده زوری کردم. - عزیزم، من با این لباس نمیتونم. - این که مشکل حل نشدهای نیست. بعد یک چاقو از میز کنارش برداشت و قبل از اینکه بتونم بفهمم چه خبره شروع به بریدن دامنم کرد. چند نفر هینی کشیدن. خودم از همه شوکهتر بودم. برق از سرم پریده بود. احساس رسوایی داشتم. باورم نمیشد استایل قشنگم رو اینطور نابود و من رو جلوی بقیه خورد کرده بود. نزدیک بود واکنشی تلخی نشون بدم وقتی که سواد نصف دامنم رو روی صندلی انداخت و گفت: - حالا راحتی! احساس سرگیجه کردم. واقعا این بیاحترامی و ضایع شدن رو درک نمیکردم. کف دستهام مورمور شد و دوست داشتم زیر گریه بزنم و مهمونی رو ترک کنم اما میدونستم این اتفاق جز برای من برای کسی دردسرساز نمیشه. سعی کردم همینقدر آبرویی که برام مونده بود رو جمع کنم. خنده زوری کردم. - عزیزم تو که لباسم رو خراب کردی! - برقص و کیف کن! لباس چیه؟ بعد شروع به انواع رقص کرد. نگاهها به من بود. وای من اصلا قصد ندارم این رقص رو برم انگار برای من نیست. از طرفی یکم به رقص بندری شبیه بود پس خواستم این روش رو برم چون بنظر میاومد دست از سرم بر نمیداره و نگران بودم اگه باز هم مخالفت کنم هرکی بدتری بزنه. شروع به رقص بندری کردم. صدای جیغ و سوتها بالا رفت. یکم طول کشید تا بفهمن رقص خودشون نیست. سواد گفت: - این چه نوع رقصیه! - این رقص محلی ماست عزیزم. نگاه چه قشنگه! کمکم متوجه شدم چند نفر سعی میکنند مثل من برقصن. خوبه رقص خودم رو هم جا انداختم. شب توی ماشین با اون لباس احساس خورد شدن میکردم اما تا آپارتمان تحمل کردم. لباس عوض کردم و با خودم فکر کردم وقتی از اینجا میرفتم چه زیبا بودم و حالا چقدر زشت. دوست داشتم خرخره سواد رو بجویم اما بجاش با سیاست گفتم: - من خیلی ناراحت شدم که لباسم رو پاره کردی. کاش اینکار رو نمیکردی عزیزم. ویرایش شده 6 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت و دو با پوزخند نگاهم کرد. - مادر من هم خیلی ناراحت شد که تو راضی نشدی به کاخ راهش بدی. جا خوردم. از دو چیز جا خوردم. اول اینکه فکر میکردم این اشتباه رو از سر نفهمی انجام داده و الان میفهمم خیلی هم برنامهریزی شده بوده، دوم اینکه مادرش با اون هماهنگ بوده. - پس تو خبر داری. - بله. - این قانون گذاشته شده و شما قبول کردید. دیگه اعتراض برای چیه؟ از روی تخت بلند شد و کلافه گفت: - چرا مادر من نباید توی کاخ خودش زندگی کنه؟ - مگه اطلاعات بهت گفت نتونستی اعتراض کنی که حالا از من طلبکاری؟ - ما فکر کردیم تو قبول میکنی. خودش فهمید که سوتی داده و لبش رو گاز گرفت و بعد به سمت تخت رفت و درحالی که معلوم بود تیری در تاریکی میزنه گفت: - تو اگه زن فداکار و خوبی بودی قبول میکردی. - متاسفم برای نگاه مرد سالارتون که زن خوب رو زن مطیع میدونید. بعد خواستم یکم خرش کنم پس روی تخت نشستم و گفتم: - میدونی بین عروس و مادر شوهرهایی که باهم زندگی میکنند چقدر مشکل به وجود میاد؟ تو باید از خدات باشه که ما جداییم و تو در آرامش. محلم نداد و بلند شد تا لباس عوض کنه. اون شب اون ناراحت خوابید و من تا صبح از حرص اتفاقهایی که برام افتاده به خودم میپیچیدم. ولی فرداش بهتر بودم. آرایشگرم هم اومد و برای یک شروع جدید آماده شده بود. عصر سواد با هیجان برگشت. - خبر خوش دارم! خبر خوش دارم! با اینکه ازش دلخور بودم اما کنحکاو پرسیدم: - چی؟ - امروز اسواتنی کودتا شد. من پادشاه شدم و تو ملکه. دهنم باز موند. - چی میگی؟! واقعا؟! - واقعا. دوره تبعید تموم شد. بهترین لباست رو بپوش. امروز عصر به اسواتنی میریم. مردم خیلی هیجان دارن تو رو ببینند. اونها بخاطر تو قیام کردن. بخاطر شروع جدید. بخاطر متحد جدید. من همیشه به تو مدیونم دختر! و سر کمدش رفت. من که دلگرم و هیجانزده شده بودم بیخیال دیشب شدم و رفتم یک دست لباس دیگه پیدا کنم. با خودم فکر کردم: اونجا فرودگاه احتمالا نداره، با اتوبوس یا ون میریم. لباس دامن بلند خراب میشه. پس بهتر یک چیز دامن کوتاه بپوشم. بین لباس های دامن کوتاهم گشتم. احساس خجالت میکردم. تا حالا جلوی نامحرم با اینطور تیپی نبودم. یکدفعه یاد باربد افتادم و طوری که من رو دیده بود. هل شدم. دستم لرزید. سرم رو تکون دادم تا اون خاطره از ذهنم بره و مشغول انتخاب لباس شدم. یک لباس کوتاه طلایی با دامن پفی و حریر قهوهای روی دامن چشمم رو گرفت. بالای لباس فقط دوتا بند داشت. با خودم فکر کردم: با این بخوام برم اعتبارم توی ایران رو هم از دست میدم و شاید ديگه حمایتم نکنند و اینطور اعتبارم توی اینجا رو هم از دست میدم. از طرفی من اطلاعاتی از نگاهها و حرکات مردم اسواتنی نداشتم اما با میزان ایذر بالاشون حدس میزدم که زیاد خوب نباشه. گیج با خودم حرف میزدم: - بلوز و شلوار بپوشم؟ نه شلوار امن نیست. دامن هم که خراب میشه. اصلا چادر بپوشم؟! و خودم به حرف خودم خندیدم. یک جرقه توی ذهنم روشن شد. - ایول، کت و شلوار میپوشم! کت هم کمی بلند بود و هم شیک و هم راحت. کلا یک دست کت و شلوار ماشی داشتم. تاپ استخونی رو زیرش پوشیدم و کت و شلوارم رو پوشیدم و آرایشگرم رو صدا زدم. اومد. - این رو میپوشی؟ - آره، زشته؟ ویرایش شده 9 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت و سه - چرا مجلسی نپوشیدی؟ این مدت میپوشیدی. مجبور شدم همه چیز رو برای اون هم توضیح بدم و بنظرش منطقی اومد. بعد گفت: - بنظرت خونه مدرن اونجا پیدا میکنیم؟ - حتما پیدا میکنیم اما تو باید با من توی کاخ زندگی کنی. - من میخوام آرایشگاه بزنم. براش روشن کردم که بهتره با افراد پولدار بگرده و به عنوان آرایشگر ملکه سطح خودش رو در حد اشراف نگه داره. البته روشن کردم. - دوست دارم آموزشگاه بزنی. میخوام با سیستم آرایشی جدید جهان آشنا بشن. آرایشم که تکمیل شد راضی به خودم نگاه کردم. گفتم: - رسمی و شیک! - بله. تشکر کردم و بیرون رفتیم. سواد منتظرمون بود. ابرو بالا انداخت. - آفرین بانو، چه تیپ خوبی! - ممنون! دستش رو به سمتم دراز کرد. دستم رو توی دستش گذاشتم. خم شد و روی دستم رو بوسید. - حالا دیگه توی جایگاهی که لیاقتش رو داری قرار گرفتی ملکه من! غرور گرفتم. این چیزی بود که من واقعا هستم. ملکه! بیرون رفتیم و لیموزین رییسجمهور و حتی خودش منتظر ما بود. احترام گذاشتیم. خندید و با هیجان گفت: - آماده هستید؟ من گفتم: - ممنون از همه تلاشی که برای ما کردید! و با این حرفم به سواد هم یادآوری کردم تشکر کنه و اون تشکر بلند بالایی کرد. رییسجمهور باهاش روبوسی کرد و بعد با من روبوسی کرد و بازوهام رو گرفت و گفت: - یک شروع جدید. - نگران نباشید آقا! کاری میکنم نامم توی تاریختون موندگار بشه. - به خوبی دیگه؟ خیلی زرنگ بود. با اطمینان گفتم: - به خوبی! خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. قبل از دور شدن نگاهش کردم. این چه مرد خوبی بود و چه دوستش داشتم. براش دست تکون دادم و اون هم دستش رو یکم بالا آورد. ماشین حرکت کرد. به سواد گفتم: - خیلی راه هست؟ - تقریبا آره، اما توی کشور راحتتریم. - چطور؟ و در همون حال از آینه به عقب که ماشینهای همراهمون بودن نگاه میکردم. - خوب به هر آبادی که برسیم مردم به استقبالمون میان و در نتیجه حوصلهمون سر نمیره. - خوبه. بعد مظلومانه گفتم: - میشه سرم رو روی شونهت بذارم؟ خوابم میاد. خندید و به شونهش اشاره کرد. - بیا. ویرایش شده 11 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 11 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت و چهار انگار فقط یک دقیقه گذشت که دم گوشم گفت: - ترنج! بیدار شو رسیدیم. ترنج! بیدار شدم و اومدم پلکم رو بنالونم که یادم اومد آرایش دارم. - رسیدیم؟ - آره، الان توی مرز هستیم. باید پیاده بشم و به نیروهام سلام بدم. نگاه کردم. یک عده با لباس نظامی قهوهای جلومون ایستاده بودن و سلام نظامی میدادن. - پس برو. در رو باز کرد و پیاده شد و جلو رفت. اونها. وقتی که دیدنش شروع به خوندن شعری به زبون خودشون کردن و سواد هم با سلام نظامی روبهروشون ایستاد. یکم بعد یکس از همراهان سواد حرفی بهشون زد و اونها عقب رفتن و سواد برگشت و سوار شد. - راه بیفت. راننده حرکت کرد. وارد خاک اسواتنی شدیم. سواد نفس عمیقی کشید. - دیگه تموم شد. از حالا به بعد دنیا برای منه! من هم حس عجیبی داشتم. من، ترنج، یک مترجم ساده توی ایران، حالا ملکه یک کشور غریب میشدم که حتی هم نژاد من هم نیستن. لبخندی روی لبم نشست. من خیلی خوشبختم! ماشین با اسکورتهاش انقدر رفت که به یک روستا رسید. روستا با همون خونههای گنبدی شکل که حدود بیست و دو خونه بیشتر نداشت که با جمعیت اینجا طبیعی بود. وارد که شدیم صدای فریاد بالا رفت. وارد که شدیم دیدیم افراد روستا دورمون جمع شدن. با پیاده شدن ما صدای هلهله و بعد جیغ و بالا و پایین پریدن. بچهها هم به سمتمون دویدن و من رو در آغوش کشیدن. نگران لباس قشنگم شدم اما خندیدم. تا پایتخت سه، چهار بار دیگه هم این اتفاق افتاد تا اینکه سواد اعلام کرد: - اینجا نگه میداریم که هم لباس عوض کنیم و هم بزرگان شهر بیان استقبالمون. من که احساس میکردم به این زودی بوی عرق گرفتم با عشق قبول کردم. یک چادر زده شد و من هم دستور دادم چمدونهام رو جلوی چشمم باز کنند و از بین لباسها یک لباس مجلسی خیلی شیک آبی رنگ که مثل سیندرلا میشدم رو انتخاب کردم. صبیه و آرایشگرم کمکم کردن بپوشمش و آرایشم رو تمدید کردن. آرایشگرم گفت: - باورم نمیشه واقعا آرایشگر یک ملکه هستم. لبخند خشکی زدم. خیلی استرس داشتم. صدایی اومد: - بانوی من، اشراف برای دیدن پادشاه و شما اومدن. نفس عمیقی کشیدم و بیرون رفتم. چندین مرد کت و شلواری بیرون ایستاده بودن که با دیدن من احترام گذاشتن. یکیشون جلو اومد. - ملکه ورود شما رو تبریک میگم. چقدر همشون خوب انگلیسی بلد بودن. - ممنون از استقبال شما! همه اعلام کردن. - تبریک میگم! - ممنون! سواد به سمت من اومد. - سوار شو تا وارد پایتخت بشیم. سوار ماشین شدم و دوباره حرکت کرد. سواد بهم گفت: - میدونی چرا انقدر مردم از دیدن ما ذوق میکنند؟ - بخاطر من؟ ویرایش شده 13 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 13 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت و پنج - تو که جای خودت! بخاطر اینکه ما یک شروع دوباره هستیم. یک شروع مهربونتر. یک شروع آزادتر. چیزی که پدرم نبود. مردم آزادی میخوان. - مردم آزادی میخوان اما بنظر من آزادی نیاز اساسیشون نیست. - چطور این رو میگی؟ درحالی که به شهری که مثل روستا بود نگاه میکردم گفتم: - برای ما کشورهایی که چه از لحاظ شهرسازی و چه فرهنگی کمی عقبتر از حد معمول هست یک اصلاحگر مهمتر از یک دمکراس هست. - خوب نمیشه که یک اصلاحگر دمکرات باشه؟ - میشه؛ اما اعتقاد ندارم که یک دمکراس میتونه نجاتمون باشه. ما دیکتاتور نیاز داریم. سر تکون داد و گفت: - به عنوان کشوری که مردمش چندین بار بخاطر آزادی شورش کردن زیادی افکارت عجیبه. - چیزی که از دمکراسی توی کشورم، همونقدر که انجام شده دیدم، من رو مجاب کرد دیکتاتوری بهتره. - حکومت باید مردم رو به سمت با فرهنگتر شدن پیش ببره. نیشخندی زدم و نگاهش کردم. - نه بابا، آفرین! خندید. به کاخ رسیدیم. یک کاخ اروپایی کوچیک که رنگ و روش رفته بود. یکم پشمام ریخت اما در نهایت یک لبخند زدم و پیاده شدم. دوباره احترام نیروی نظامی و همون نیروی نظامی بودن که به صورت دایرهوار دور ما حلقه زده بودن تا مردم نزدیک نشن. در باز شد و ما داخل رفتیم. وضعیت باغ خیلی باحال بود. فکر میکردی وارد جنگلهای آمازون شدی. جلوتر چند نفر منتظر ما بودن. سواد دم گوشم گفت: - خانوادهم هستن. سر تکون دادم. همه به ترتیب ایستاده بودن. مادرش رو معرفی کرد. البته هر سه میدونستیم که دیدار داشتیم. مادرش خیلی مغرورانه به من سر تکون داد و من هم با لبخند مصلحتی سر تکون دادم. نه بیشتر نه کمتر! معلوم بود پسر و مادر از قبل هم رو دیدن که واکنش خاصی نشون ندادن. با یک سیل از برادر و خواهرها آشنا شدم. بعد از این آشنایی طولانی به همسر اول رسیدم. - نانارسیس، همسر اولم. نانارسیس زنی چهل ساله بود و سنش از سواد هم بالاتر بود. زن به سردی نگاهم کرد و سری تکون داد. من با همون لبخند مصلحتی سر تکون دادم و با پسر سیزده و دوازده و دختر یازده سالهش آشنا شدم. انگار توی چشم بچههاش تیری بود که قرار بود به من بخوره. همسر دوم کاکاوه بیست و شیش ساله و حسابی جوون بود. توی چشمهاش آرامش خاصی بود و بنظر میاومد قصد جنگ با من نداره. دختر و پسر همسر دوم هم همسن و سال بچههای همسر اول بودن و توی نگاهشون نگرانی خاصی دیده میشد. همسر سوم مُرده بود و چون جایگاه خانوادگیش بالاتر بود پسرش که ولیعهد هم بود فرزند خونده من به حساب میاومد که بعد از آشنایی با همسر چهارم که دختری سی و شیش ساله بود و هنوز فرزند نداشت و با نگاه بدبینش من رو نگاه میکرد، بچه رو برام آوردن. بنظرم که همه سیاهپوستها شکل هم بودن. بچه کوچیک چهار ساله با استرس روبهروی من ایستاده بود و دامن زنی که بعدا فهمیدم دایهش هست رو گرفته بود. با لبخند روی زانوهام نشستم. - بیا ببینم کوچولو! من عاشق بچهها بودم و این قابل انکار نبود. تنها چیزی که احساسم رو به بچهها تغییر میداد منفعتم بود. مثل کاری که با بچه الهام کردم. و حالا منفعتم در مقابل این بچه کاملا مثبت بود. اگه من مادر خوبی براش میشدم و به سلطنت میرسید من ملکه مادر میشدم و دیگه نیازی نبود از قدرت کنار برم. - زنیا، برو پیش مادرت. این رو سواد گفت. زنیا انگار خبر داشت که من قرار مادرش بشم چون نگاه با تردیدی به من و بعد به دایهش انداخت. دایهش با چشم اشاره کرد برو. اون هم یک قدم جلو اومد و احترام گذاشت و به انگلیسی گفت: - خوش آمدین ملکه! خندیدم و دست انداختم بازوش رو گرفتم. بچه جا خورد و نمیدونست چیکارش دارم اما من جلو و به آغوش کشیدم. یکدفعه چیزی در من پدیدار شد. یک حس مادرانه خیلی قوی، یک شور، یک عشق! و اینطوری شد که من برای اولین بار حس مادرانه رو کشیدم. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت و شیش زنیا رو به صبیه سپردم که در آغوشش بگیره. بعد من و سواد و مادرش دست در دست هم. به سمت کاخ رفتیم و بقیه پشت سرمون اومدن. خدمه کاخ جلوی در بهمون احترام گذاشتن و بعد وارد کاخ شدیم. من عاشق قلعههای اروپایی بودم و زیبایی بیرون این قلعه هم چشمم رو گرفت. ولی وقتی در رو از دو طرف باز کردن و وارد قلعه شدیم دیگه این نظر رو نداشتم. قلعه قدیمی شده و بازسازیش نکرده بودن و گچ دیوارها جاهایی ریخته بود و نقاشیهای روی دیوارها کمرنگ شده بود. مبلهای توی سالن پایینی معلوم بود مال حداقل پنجاه سال قبل هست. بعد توی راهروها که رفتم متوجه شدم اساسیه از زمان حضور اروپاییها اومده و حتی خوب تمیز نمیشه. وارد اتاق خواب پادشاه که دوتایی باهم شدیم وضع اونجا رو بدتر دیدم. پردههای خط پاره شده بود و رو تختی رنگ عوض کرده بود و قالی چون با پای کثیف یا کفش روش میاومدن کثیف شده بود و تخت پادشاهی اصلا لایق نبود. سواد با لذت روی تخت پادشاهی نشست. - بالاخره دست من رسید. و با چشمهایی که دنبال تشویق بود به من نگاه کرد. بهش لبخند زدم و احترام گذاشتم. - تبریک میگم سرورم! ابروهاش بالا پرید. - این تویی ترنج؟! - از حالا به بعد شما سرور من هستید و. من ملکه شما. با لذت تایید کرد. - همینطوره. بعد گفت: - تا یک ساعت دیگه مراسم به تخت نشستن من هست. شب هم به خانوادم غذا میخوریم و بعد اونها به کاخ خودشون میرن. همین حالا هم خسته شده بودم و نمیدونستید تصور کاخ خلوت چه آرامشی بهم میداد. ادامه داد: - برای آخر هفته مراسم عروسی رسمی ما رو قرار ترتیب بدن. - من پدرم باید باشه. - میگم با نهایت احترام بیارنشون. بعد بلند شد و به سمت کمد رفت و بازش کرد. چند دست کت و شلوار و چند دست لباس رنگی رنگی. یکی رو که آبی و پر جزییات بود در آورد. - این لباس تاجگذاری هست. - خودت باید بپوشی؟ - آره، فکر کردی فیلمه؟ رفتم تا کمکش کنم. همینطور که با راهنماییش قسمتهای مختلف لباس رو تنش میکردم پرسیدم: - راستی شما نت دارید؟ - یک خط نت داریم که اون هم فقط به پولدارها میرسه. چیه، میخوای نت بزنی؟ - قبل از اون خیلی کار دیگه دارم. اول از کاخ باید شروع کنم. لباس تکمیل شد. بدون سوال درباره حرفم گفت: - اگه شد توی تاجگذاری زنیا کنار تو باشه. - از اول هم همچین قصدی داشتم. - خوبه! رفتم تا خودم لباس بپوشم. آرایشگر و صبیه به کمکم اومدن. - خیلی خاص نپوش که بهش برخورده فکر کنه تو میخواستی همه نگاهها روی تو بیاد. - اما من واقعا میخوام همه نگاهها روی من بیاد. - مطمئن باش بدون تیپ خاصی باز هم همین اتفاق میافته. الان تو بهترین خبر جدولی. یک لباس راسته طلایی که نصفش مخمل و نصفش پولک بود انتخاب کردم و آرایشگر به جونم افتاد. - توی یک ساعت خیلی خاص نمیشه. - سعی بکن. ویرایش شده 25 مرداد توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 25 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت و هفت - یک چیز ملیح میزنم. تموم که شد من راضی بودم. پشت پلک طلایی و رژ لب صورتی ملیح قشنگم کرده بود. لباس رو که آستینهای بلندی داشت پوشیدم و موهام رو گوجهای جمع کرد و نیم تاجی که یکی از زنهای رییسجمهور آفریقا داده بود رو هم روی سرم گذاشت. - موفق باشی! بلند شدم. - مرسی، چیزی نمونده! کفشهای کرمم رو پوشیدم و بیرون زدم. خودشون دوتا هم که فعلا تنها خدمم در اینجا بودن همراهم اومدن. از یک خدمه جا پرسیدم بهم گفت. به اون سمت رفتم. وارد حیاط کاخ شدم. گروهی با لباسهای عجیب، گاهی کامل گاهی نیمه برهنه و چندین نفر هم با کت و شلوار ایستاده بودن. سمت دیگه هم خانمها و بچههای خاندان ایستاده بودن که با زنهای پادشاه قبلی تعدادشون بیشتر هم شده بود. اونها هم گاه لباس غربی داشتن گاه اون تیپ محلی خودشون که همون کلمه برازندهش بود که بالا گفتم. با ورود من همه نگاهها و دوربینها به سمتم برگشت. سرم رو بالا گرفتم و جلو رفتم و فلفور کنار ملکه مادر ایستادم. همه یکجوری شدن. مخصوصا ملکه مادر و همسر اول. دیدم زنیا کنار پسر اول سواد ایستاده. گفتم: - زنیا، مامان بیا اینجا. با تردید نگاهم کرد و به سمتم اومد. اون رو مقابل خودم نگه داشتم. جشن با طبلها شروع شد. تخت ساده سواد که یک صندلی نیمه سلطنتی بود رو توی باغ گذاشته بودن. درب بزرگ باز شد و سواد با چند نفر پشت سرش بیرون اومد. همه با صدای محلیشون چیزی تکرار کردن و احترام گذاشتن. من که با تعجب نگاه میکردم با احترام گذاشتنشون احترام گذاشتم. کشیش جلو اومد و سخنرانی کرد و کلاه رو برداشت و با احترام روی سر سواد گذاشت. دوباره جملاتی تکرار شد. همه خم شدیم. یکم بعد سواد داخل رفت و ماهم داخل رفتیم. با همون لباس سر میز رفتم. سواد بالای میز نشسته بود و مادرش اونور دیگه. همسر اول سمت چپ و من سمت راست. همسر اول چپچپ نگاهم میکرد. همسر دوم و چهارم هم کنار ملکه مادر نشسته بودن و هرکی بچههاش کنارش بودن. زنیا کنار من نشسته بود و زیر صندلیش یک بالشت گذاشته بودن. یک چیز عجیب، مثل خمیر روی میز بود. سواد برام توضیح داد: - این توی همه غذاهای ما هست. مثل برنج توی غذاهای شما. توی چالشهای خوردن غذای سیاه پوستها تقریبا دیده بودمش. لزجی و خمیری بود. مرغ، ماهی، گوشت و سالاد جلوی هرکسی بود. منتظر شدم ببینم چطور شروع میکنند. دیدم همه با دست شروع به خوردن کردن. آب دهنم رو قورت دادم. بالاخره فرهنگ متفاوت بود اما من که همچین فرهنگی نداشتم. آروم به سواد گفتم: - قاشق. لقمه بعدی رو توی دهنش گذاشت و یه همون چیز خمیری اشاره کرد. - این رو که نمیشه با قاشق خورد. و آرومتر گفت: - امروز مثل جمع بخور، وقتی کاخ برای خودت شد هرچی میخوای مد کن. این حرفش بهم آرامش داد که با اصلاحات من کنار میاد و با لبخند من هم شروع کردم. اون چیزی که به عنوان برنج میخوردن.... فوقالعاده بود. شب سواد من رو روی تخت برد. - به بهشت من خوش اومدی ملکه! - ممنون سرورم! و اون شب توی کشور غریب من حامل شاهزادهای شدم که اولین شاهزاده دو رگه اون کشور بود. ** روز اول ** از صبح که بیدار شدم استرس عروسی رو داشتم. صبحانه رو آوردن توی اتاق و دور کرسی نشستیم تا بخوریم. من گفتم: - زنیا نمیاد؟ لبخند تشکرآمیزی زد. - چرا، الان میگم بیاد. داد کشید: - کسی اونجاست؟ خوب چرا زنگ نداشتن! یک زن داخل اومد. - بله! - زنیا رو بیار. زن رفت و چند دقیقه بعد در زد و پسر بچه نیمه برهنه داخل اومد. دستم رو براش باز کردم. اول با خجالت چند قدم برداشت و بعد به بغلم آویزون شد. ویرایش شده 26 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 26 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت و هشت کنار خودم نشوندمش و براش لقمه درست کردم و سمت دهنش بردم. لقمه رو خورد. سواد جدی گفت: - لوسش نکن! ما با بچههامون اینطور رفتار نمیکنیم. - ولی ما میکنیم. زنیا لقمهش رو خورد و مثل ههمون به انگلیسی گفت: - شما همون مادر من هستید که به آسمونها رفته؟ من چیزی ازتون یادم نیست. نگاه معذبی به سواد انداختم و بعد گفت: - نه عزیزم، من مادر جدیدی هستم. سر تکون داد و دست انداخت تا خودش برای خودش صبحانه درست کنه. بعد از صبحانه با سواد برنامههای عروسی رو چیدیم و کارت دعوت برای بابام آماده کرد. - برای مادرت چی؟ - نمیخواد. - چرا آخه؟! جواب ندادم. اون هم بحث رو عوض کرد: - برو لباس عروس رو از هر کشوری میخوای بگیر. - یک لباس عروس خوشگل اما خوش قیمت از ایران سفارش میدم. - آبرومون میره. با تعجب گفتم: - پول سر چرت و پرت بدیم آبرمون نمیره؟ - خوب جواهرات مادر زنیا رو میگم تحویلت بدن. - ممنون، آرایشگرم خیلی ماهره میدم آرایش و موم رو اون بزنه. قبول کرد و قرار شد درباره بقیه مراسم با منشی مخصوصش صحبت کنم و همونموقع صداش کرد و اومد. اون روز برای اولین بار با زاکیا مرد سی سالهای که دوست و مشاور سواد بود آشنا شدم. با محبت گفت: - خوش اومدید بانوی من! خیلی اشتیاق داشتیم شما رو ببینیم. - ممنون از شما! سواد با راحتی بهش گفت: - ببین زاکیا خانم چی میخوان. و زاکیا به من نگاه کرد. بعد از برنامهریزی کامل بیرون اومدم و همه کاخ رو یک دور گشتم. حالا که خلوت بود خیلی خوب بود. کاخ ده خدمتکار خانم و سه آقا داشت. هر زن هم یک خدمتکار داشت که با خودش برده بود. خوب باید خیلی شروع کنم. اولش از تزیین اینجاست. نه، اولش از جایی دیگهست. یک پیج توی اینستا زدم و جلوی دوربین ایستادم و به انگلیسی گفتم: - زندگی جدید من به عنوان ملکه اسواتنی. و پست کردم. نت خیلی ضعیف بود و دیر پست شد. بعد دوباره به اتاق سواد رفتم. وارد که شدم با زاکیا نشسته بودن و حرف میزدن. زاکیا برای من بلند شد. سواد گفت: - چی شده ملکه؟ الان اینجا بودید. - اومدم یک چیزی از شما بخوام. - چی؟ نگاه سریعی به زکیا انداختم و دوباره به سواد نگاه کردم. - من یکم هزینه برای بازسازی کاخ میخوام. - معماری؟ - دکور. به زاکیا نگاهی کرد. - مشکلی هست؟ حرصم گرفت چرا اون باید نظر بده. - نه قربان! - پس بهشون به اندازه کافی سرمایه بده. - چشم سرورم! بعد روبه من کرد. - چقدر سرمایه نیاز دارید بانو؟ - اول چندتا نقاش میخوام، از اینهایی که روی دیوارهای کلیسا نقاشی میکشن. - میخوان نقش و نگار مذهبی به کاخ بدید؟ ویرایش شده 27 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 27 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مرداد (ویرایش شده) پارت شصت و نه - نه، باید از قهرمان و اسطورههای اینجا بیشتر بدونم، اصلا باید تاریخ و ادبیات همین کشور رو بدونم. - میگم از آفریقای جنوبی براتون استاد دانشگاه بفرستن. - اینجا دانشگاه نداره؟ با خونسردی گفت: - خیر. نگاهش کردم. نگاهم رو که دید گفت: - بانو ما تازه مستقل شدیم. - این دلیل بر کم کاری نیست. - بچههای اینجا درس نمیخونند بعدددانشچو بشن؟ برای صد نفر دانشگاه بزنیم؟ کلافه فکر کردم باید مردم رو به سمت علم هل بدم. - بگو تا پس فردا من استاد دانشگاهها رو میخوام. قابل باشن. اگه بدردم نخورن پسشون میفرستم. - برای درس دیگهای نمیخوان؟ - البته که میخوام. ولی فعلا اینها مهمتر هستن. رفت سر هزینهها: - چند مقدار هزینه نیاز دارید؟ - سفارش میگیرم خبر میدم. بعد طلبکار گفتم: - دیگه از کسی اینطور نپرس. جا خورد. - منظورتون چیه؟! - هرکی از خاندان، حتی پادشاه خرجی داشت باید فاکتور بده و به همین اندازه هزینه بدی. هر دو هل بودن. اون به سواد نگاه کرد. سواد از در پشتیبانی در اومد - حق با ملکهست، از این به بعد اینطوری کن. بعد رو به من گفت: - امروز برای ناهار مادرم به اینجا میان. - قدمشون روی چشم! این رو به فارسی گفتم و اومدم بلند بشم که گفت: - تو بمون. و به زاکیا گفت: - تو میتونی بری. زاکیا احترام گذاشت و رفت. سواد به من اشاره کرد که برم کنارش بشینم. سپس من رو در آغوش گرفت و گفت: - حال تازه عروس من چطوره؟ ** سر ناهار من لقمه درست میکردم و توی دهن زنیا میذاشتم. مادرشوهرم با حرص گفت: - اینکارها رو نکن بد عادتش میکنی! - من عاشقش شدم، دوست دارم این حس رو بهش نشون بدم. - تو کلا این بچه رو یک روز دیدی. با چشمهایی که بخاطر عشقم به زنیا برق میزد نگاهش کردم. - خوب آدم روز اول که بچه تنیش هم میبینه عاشقشه. جایگاه مهمه نه فقط زمان. زنیا سرش رو بالا آورد و گفت: - بچه تنی یعنی چی؟ آروم چونهش رو فشردم. - هیچی عزیزم! بعد به دایه هیکلیش نگاه کردم. احتمالا زنیا بهش وابسته شده بود اما اون به یک دایه اروپایی نیاز داشت که طبق متود روانشناسی غربی بزرگش کنه. ولی اگه یک زن غربی میآوردم ممکن بود سواد جذبش بشه. مگه اینکه... آره، یک پیرزن! صدای مادرشوهرم دوباره اومد: - شنیدم کلی چیز برای کاخ سفارش دادی. نگاهش کردم. - بله. ویرایش شده 28 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 28 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مرداد (ویرایش شده) پارت هفتاد - چه نیازی بود؟ این کاخ رو اروپاییها به مد روز آماده کردن. - خوب با مد روز اون موقع آماده کردن. الان مد فرق میکنه. تازه این لوازم با وجود با ارزش بودنشون خیلی کهنه شده. سری تکون داد. براش لوازم مهم نبود و قصد دیگهای داشت. - پس این لوازم رو به خونه من بیار. سواد زیر چشمی نگاهم کرد. توقع مخالفت داشت اما من با لبخند گفتم: - البته، میگم مسئولین اموال ملی رسیدگی کنند. سواد و مادرش زیر خنده زدن. سواد گفت: - عزیزم، ما همچین چیزی نداریم. با همون لبخند نگاهش کردم. - پس باید داشته باشیم. سری تکون داد و مادرشوهر هم با حرص نگاهم کرد. سواد بعد از شام این رو به زاکیا گفت و زاکیا گفت: - رسیدگیمیکنیم. - فعلا خودتون برعهده بگیرید و یک وزارت خونه براش بزنید. چشمهاش برق زد. - اگه سرورمون قبول کنند من در خدمتم! معلوم بود توی اونجاش عروسیه! میخواستم این رو به سمت خودم بکشم و چون بنظر میاومد جایگاه خوب و تاثیر زیادی روی سواد داره. این تاثیر به کارم میاومد. - من باید به کشور برم و دوری بزنم. البته روستاها رو از قبل دیدم. میخوام شهر رو هم ببینم. - بله ملکه، رسیدگی میشه. به اتاقم رفتم. پیجم رو باز کردم و عکس اتاقم رو آپلود کردم و زیرش نوشتم. - منتظر تغییرات باشید. به فالورهام نگاه انداختم. همین حالا حدود هفتاد هزار بودن. عکسهای روز عقدمون رو استوری کردم. یکم به خواب رفتم. باید برای خودم هم دفتر و درباری داشته باشم که وقت بیکاری نداشته باشم. سر شب از خواب بیدار شدم. صبیه رو صدا کردم. هر دوشون زود آداب درباری یاد گرفته بودن. - بله بانوی من! - زنیا رو برام بیار. - بسیار خوب! اتاق صبیه و آرایشگر یک اتاق کوچیک بود که به اتاق من راه داشت. آرایشگرم رو خواستم. - جان! اون انگار هنوز خوب یاد نگرفته بود. - بیا یکم بهم برس کلی کار دارم باید بیرون برم. همونموقع در زده شد. فکر کردم زنیا رو آورده اما سواد داخل اومد. - ا، تویی؟ جلو اومد و همدیگه رو بغل کردیم. - منتظر کسی دیگه بودی؟ - آره، اطلاع داده بودم زنیا رو بیارن. ویرایش شده 28 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد (ویرایش شده) هفتاد و یک با محبت نگاهم کرد. - تو چقدر نسبت به این بچه مهربونی! بهش لبخند زدم. - نسبت به توهم مهربونم! - ا، نشون بده پس! به آرایشگرم گفتم: - خانم لطفا بیرون واستین و تا صدا نزدم زنیا داخل نیاد. لبخند شیطونی زد و رفت. چون دیگه کسی توی کاخ جز خدمه زندگی نمیکرد ترجیح دادیم شام رو توی اتاق من بخوریم. درحالی که به سواد تکیه داده بودم لقمه توی دهن زانیا که با ذوق داشت اتفاقات روزش رو تعریف میکرد میذاشتم و از خانواده خوشبختی که داشتم لذت بردم. بعد از غذا هر سه روی تخت دراز کشیدیم. زانیا وسطمون بود. من داشت عکس لوازمی که میخواستم برای کاخ سفارش بدم رو نشون میدادم. هشت دست مبل سلطنتی که سالنها و اتاق پادشاه و من رو پوشش میداد. یک دست مبل راحتی برای اتاق پادشاه که بزرگتر بود. میز ناهارخوری بیست و چهار نفره سلطنتی. چند دست پرده که همش سلطنتی بود. چند توالت فرنگی رنگی. برای بعضی از قسمتها که قرار نبود نقاشی بشه کاغذ دیواری. ساعتهای ایستاده و مجسمههای بزرگ که پایه گلدون هم داشته باشن و گلدونهای شیک و گلهای مصنوعی. و چند قفسه دکوری. - میخوام یک موزه کوچیک از خاندان سلطنتی توی کاخ داشته باشیم. سواد با تعجب قیمتها نگاه کرد. - اینها چه نوع سلطنتیه هستن که انقدر ارزونن؟ - اینها رو از آنلاینشاپهای ایران انتخاب کردم. البته چندتا فرش هم انتخاب کردم باید ببینی. - یعنی اینها اصل نیستن؟ به سادگی گفتم: - نه، اشکالی داره؟ درحالی که چهرهش هنوز گیج بود گفت: - نه. راستی درباره چیزی میخواستم باهات صحبت کنم. گوشی رو کنار گذاشتم. - جان! - حالا که همسرهام توی کاخ دیگهای هستن من گاهی باید اونها رو هم ببینم. حداقل بچههام رو. این واقعیت حس بدی بهم داد اما هنوز قدرت مبارزه باهاش رو نداشتم. - باشه، دو شب در هفته خوبه؟ - من سه تا همسر دارم. سه شب در هفته زیاد بود. - تو مگه بینشون زمانبندی داشتی؟ - یعنی چی؟ - یعنی هر شب نوبت یک نفرشون بود؟ نوچی کرد. - هروقت هر کدوم رو که میخواستم. - خوب از حالا هم همینطوری میشه دیگه. دو شب وقت داری هر کدوم رو میخوای. یکم فکر کرد. - باشه. زانیا گفت: - مامان برم جوجههام رو بیارم ببینی؟ - جوجه داری! آره، برو الان بیار. زانیا که برگشت جوجههاش رو توی باغ بردیم و سواد مثل پدری که هیچکاری جز بچهش نداره مشغول بازی باهاش شد. وقتی نشست تا میوهای بخوره گفتم: - تو از دوازده سالگی ازدواج کردی؟ - هی! - خوب چرا الان پسرهای دوازده سالهت رو داماد نمیکنی؟ سری تکون داد. - راست میگی. زمانشه. - بیا با افرادی از کشورهای دیگه ازدواجشون بده. - ما یک کشور تازه تاسیس و فقیر هستیم. کی میاد که زن پسرهای ما بشه. با خیال راحت گفتم: - اون با من. تو فقط از نقشهم حمایت کن. ویرایش شده 29 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد (ویرایش شده) هفتاد و دو - یک بانک خوب هم باید بزنیم. - باید از یک کشور که توی حوزه بانکداری معروفه کمک بگیریم. - نه بابا، توهم معلوم اهل اصلاحاتی. خندید. - آره خوب؛ کشورمه. عشق خاصی توی صداش بود وقتی میگفت کشورمه. - سواد! - جانم! - میشه همه شبهایی که اینجا هستی باهم توی یک اتاق بخوابیم؟ یکم مکث کرد. نگران پرسیدم: - نمیشه؟ - باشه... اما شاید گاهی به تنهایی نیاز داشته باشم. - باشه. فردا صبح توی آغوش سواد چشم باز کردم. بیدار شدم و توی بالکن رفتم و گوشی رو آوردم و پست گرفتم. - دوستان عزیز قرار برای دو شاهزاده بزرگتر همسر انتخاب بشه. هرکسی از هرجای جهان بخواد میتونه شرکت کنه. بهترینهاتون انتخاب میشن. اطلاعات و عکس شاهزادهها رو استوری میکنم. شاید خدا خواست شما ملکه بعدی شدید. این حق رو از خودتون نگیرید. بعد نگاهی به فالورها کردم. نهصد هزار نفر. - عالیه! پیش سواد رفتم و با عشق و محبت بیدارش کردم. همینطور که نیمه خواب روی تخت نشسته بود گفت: - چه کیفی میده توی کشور خودم کنار تو از خواب بیدار بشم. صدام رو کلفت کردم: - عشق منی! نور خورشید به چشمهاش هم میرسید. گفتم: - سواد! - جانم! - میخوام برای زانیا یک دایه اروپایی بگیرم. میشه امروز سفیر آلمان رو بگی بیاد. سر تکون داد یعنی باشه. کش و قوسی به بدنش داد و گفت: - زاکیا درخواست داده برات نقاش هم برسه. مثل اینکه چندتا خوب پیدا کردن. - مرسی از سرعت عملتون! خواهش میکنمی گفت و از اتاق بیرون رفت. من هم رفتم لباس بپوشم که به داخل شهر برم. یک لباس ساحلی آستین کوتاه آبی پوشیدم. آرایشگرم گفت: - آفتاب اینجا خیلی سوزانه ها. - جدی؟ - آره دیگه، فکر میکنی چرا پوستشون رنگیه؟ صبیه گفت: - ما سفید پوستها وقتی دنیا میایم قرمزیم، بعد هم یا سفیدیم، یا جوگندمی، یا برنز یا سبزه. وقت مریضی زیاد میشیم وقتی میمیریم هم یکم حالت آبی طور میگیریم. بعد به اینها میگیم رنگین پوست. زیر خنده زدیم. لباسم رو با یک رکابی دکمهدار کرم عوض کردم. شلوار کرم پوشیدم و کت کوتاه کرم روش. موهای کوتاهم رو فر داد و دورتا دور سرم ریخت و یک حلقه روی صورتم انداخت کفش کتونی کرم پوشیدم و گفتم: - کاش یکم هدیه داشته باشم وقتی کسی از مردمم رو میبینم بهش هدیه بدم. ویرایش شده 30 مرداد توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 30 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) هفتاد و سه صبیه گفت: - مثل آقا یک چیزی یادگاری از خودت بده. چون طرفدار رهبر نبودم یکم سرد گفتم: - آهان! ولی ایشون یک فرد مذهبی هستن کخ به عنوان یک هدیه مقدس چیزی از خودشون میدن. - از این لحاظ هست اما با عشقی که مردم بهت پیدا کنند برای اونها هم مقدس میشی. سر تکون دادم. - فکر خوبیه! بریم. آرایشگرم نمیاومد و با صبیه میرفتیم. بیرون رفتم. زاکیا توی باغ منتظرمون بود. احترام گذاشت. - بفرمایید ملکه! نگاهی به ماشین گرونی که آورده بود انداختم. - این از کجا؟ - ماشین برای رفته و آمدهای توی شهری هست. - یک جیپ نداری بیاری؟ چند دقیقه بعد با جیپ توی شهر قدم میزدیم. هر جا مردم ما رو میدیدن به سر و کولمون میپریدن و زنها بوسه بارونم میکردن. توی شهر چند محله خوب و نوساز و تمیز و بدون زباله بود که آسفالت خوبی داشت و ماشینهای خوبی هم درش رفت و آمد میکرد. از زاکیا پرسیدم: - این ماشینها از کجا؟ - اروپاییها وقتی رفتن ماشینهاشون رو چون نمیتونستن ببرن با قیمت پایین فروختن. - مثل عراق. بعد گفتم: - من رو به حاشیههای شهر ببر. جایی که مردم فقیر رو ببینم. من رو به جاهایی برد که خونههای حلبی دورتا دور هم بودن و وسطشون یک چاه آب بود که همه ازش استفاده میکردن. من رو به ساختمونهای شلوغ و پر جمعیتی برد که اب فقط هفتهای دوبار به اونجا میرسید و من رو به بیرون شهر برد که مردمی چهارچوب گلی برای خودشون درست کرده بودن و داخل اون بودن. توی راه برگشت گفتم: - مشکل این مردم مسکنه و شهرسازیه. - ما مشکل زیاد داریم. - یک مشکل دیگه هم زیاد بودن ایذر در اینجاست. خندید. ادامه دادم: - یک روستای خالی درست کنید. دورتا دورش رو دیوار بکشید و نگهبان بذارید. میخوام همه مبتلاها به ایذر رو به اونجا ببرید. - تعدادشون خیلی زیاده. - اگه لازم بود تعدادیشون رو بکشید. با تعجب نگاهم کرد. - به عنوان یک مترجم خیلی زود با سیاست خو گرفتید. - من طرفدار نظم اجتماعی هستم. حتی به عنوان یک دیکتاتور. - این آدمکشی خیلی جلوه بدی در جهان داره. نیشخند زدم. - از کجا میفهمن که برای چی مردن؟ ایذره دیگه. اگه روزی جون ده نفر از مردم روستا رو بگیره چی میشه؟ - اگه اینطوره همه باید آزمایش بدن. ما انقدر آزمایشگاه نداریم و چطور وادارشون کنیم که بیان و آزمایش بدن؟ - با صلیب سرخ هماهنگ میکنم. با نیروی نظامی به روستاها میفرستیم و از همه آزمایش بگیرن. با پاپ هم باید نامهنگاری کنم. باید اصلاحات فرهنگی اینجا راه بندازه و از فحشا بترسونشون. نیاز به تعداد زیادی کشیش داریم. - بله بانوی من! تا به کاخ برسیم عصر بود. زانیا رو خواستم. بدو بدو توی بغلم اومد. بوسیدمش و درخواست پیدا کردن دایه رو گفتم زاکیا به جزایر کوک بفرسته. ویرایش شده 1 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 1 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) هفتاد و چهار بعد پیجم رو چک کردم که یازده نفر درخواست ازدواج دادن. فرمهایی درست کردم و بهشون دادم و منتظر خبرشون موندم. بعد به اتاق سواد رفتم. بلند شد. - کجایی تو دختر؟ دلم برات تنگ شده بود. روی صندلی هر دو نشستیم و درحالی که موهام رو ناز میکرد هرچی دیده بودم رو براش تعریف کردم و گفتم: - ما بیشتر از همه به پول نیاز داریم. - اگه ویزا و پاستور رو برداری عالیه! - آفریقا توریست زیاد داره. بلند شدم و با ذوق گفتم: - و ما باید بیشترین میزان توریست آفریقا رو داشته باشیم. - اما ما فقط یک کشور کوچیکیم. - برای همین میتونیم بهترین شهرسازی رو داشته باشیم. چیزی رو پیشنهاد داد که توی ذهن من هم بود: - باید جت شخصی بابام رو بفروشیم، خزانه خیلی خالیه اما اموال سلطنتی زیاده. - باید یک سری از زمینها رو به قسمت مردمی واگذار کنیم. راستی لوازم کاخ فردا میرسه. - و بابات و استادهای دانشگاه هم. لبخند زدم. آینده روشنی داشتیم. شب وقت شام فرمها رو نشونش دادم. گفت: - از اینها همین دو نفر پسندم شد. - دختر کوزوو و دختر قبرس شمالی. انتخابات عالی! - راستی ماه رمضون شروع شده من از فردا روزه میگیرم. سر تکون داد. - با آشپزخونه هماهنگ میکنم. فرداش استاد ادبیات و تاریخ آوردن. من بهشون خواستم رو گفتم. - شما از الان میمونید تا من اون چیزی که باید رو یاد بگیرم. - در خدمتیم بانوی من! همونموقع زاکیا اومد. - بانوی من پدرتون اومدن. خوشحال از جا بلند شدم. - برای استقبال ازشون هرکی توی کاخ بود رو ببرید. من هم برای استقبالشون میام. لباسی راسته با بالا تنه پولکی و دامن ساتن به رنگ گلبهی به تن داشتم و بیرون رفتم و به صبیه گفتم: - برو بگو سواد بیاد. با ذوق به باغ رفتم. پدرم رو دیدم که کت و شلوار پوشیده و کروات زده. با دیدن من خندید و جلو اومد. همه خدمه و نگهبانها هئیتی ایستاده بودن و احترام گذاشته بودن. من هم خندیدم و دامنم رو توی دستم گرفتم و به سمتش دویدم. ** سه ماه بعد ** ویرایش شده 1 شهریور توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری