برهون 4 ارسال شده در شنبه در 07:36 اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 07:36 (ویرایش شده) رمان: خاکستر آئرال: چهرههای نفرین نویسنده: برهون | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: فانتزی، درام، عاشقانه خلاصه: وقتی اعماق زمین به خروش میآید، نیرویی باستانی، خود را آشکار میسازد؛ نیرویی که با کابوسهای کهن در هم میآمیزد و تار و پودِ زندگیها را دگرگون میسازد. آخرِ زمان فرا رسیده است: مردگان از گور برمیخیزند تا تاجِ استخوانیِ قدرت را بر سرِ ملکه خود نهند. در این تقدیرِ شوم، جایی که عشق گناه و اعتماد، خیانتی نابخشودنی است، تنها یک پیشگو راهی برای گریز از تراژدیِ پیشِ رو میبیند. اکنون، در آستانهی این دگرگونیِ هولناک، پروسپینا تو را به سفری بیبازگشت به بُعدی دیگر فرا میخواند… . ویرایش شده شنبه در 09:42 توسط روشـنـا 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,338 ارسال شده در شنبه در 09:46 مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 09:46 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
برهون 4 ارسال شده در سهشنبه در 09:40 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 09:40 مقدمه: زمان افشای رازی کهن فرارسیده است! عشقی مادرانه همچون زهری شیرین در رگها میدود و چشمها را کور میکند. وفاداری بیپایان و یکطرفه، خدایان را به شوق میآورد تا دفتر سرنوشت را برای ثبتِ شیفتگیِ ممنوع باز کنند. غم جهانش را در حصار خود میفشارد و او را که قدرتی سهمگین در روح آرامش خوابیده، به پرتگاه میکشاند؛ بیآنکه بداند سایههای مردگان در انتظار فرمان ملکه خود هستند. آنگاه که نخستین دیدار رقم میخورد، جهان توقف میکند و اشتیاقی زنانه و گرم، وسوسهآمیز زمزمه میکند: «اعتماد کن! شکستی وجود نخواهد داشت.» اما همه میدانند، که هیچ اعتمادی بدون خیانت باقی نمیماند و هر رازی، اگر روزی برملا شود، جهانی را دگرگون خواهد کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
برهون 4 ارسال شده در سهشنبه در 09:41 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 09:41 پارت۱: خون سرخی که در ظلمت شب بر انگشتانش جاری بود، نفس را از سینهاش میربود. قلبش در سینه افسار گسیخته میتپید و تنش بهتدریج سرد میشد. درد سرش نشان از رویدادی سهمناک میداد و گرمایی خیس و چسبناک از پیشانیاش روان بود؛ اما چشمانش مملو از سرگشتگی به جسدی دوخته شده که در فاصلهای نفسگیر از او قرار داشت. آریان نمیدانست چه اتفاقی رخ داده بود؛ تنها میدانست که دستانش خونین و مردی مرده در کنارش افتاده بود! پوست جسد همچون میوهای که شیرهی جانش مکیده شده مچاله و ترک خورده بود. بوی خون، عطر تند علفها و خاک مرطوب در مشامش پیچید، اما ذهنش هنوز در هزارتوی آشفتهای گیر کرده بود و بینتیجه در پی یافتن راه خروج میگشت. نگاه آبیرنگ و سرگردانش را در اطراف چرخاند. درختان غولآسا و گرفتار در مه او را احاطه کرده بودند. به عقب خزید؛ سنگریزهها پوستش را خط انداختند و گیسوان درهم تنیدهاش از شانه پایین لغزید. کتابخانه ذهنش را زیرورو کرد و تصاویری بیصدا و مبهم در انتهای خاطراتش شکل گرفت: دستی به سمتش دراز شده بود، مردِ مرده درحالی که چشمان ذوب میشد دهانش باز مانده بود، گویا فریاد میزد و سپس... تاریکی. اما تاریکی خودش یک سوال بود. سکوتی مبهم همه جا را فرا گرفت. انگار که قلبش، مغزش، تمام موجودات درون جنگل از عظمت آن فاجعه به سکون فراخوانده شده بودند. حتی زمان نیز برای لحظهای تماشا توقف کرد. آنچه منطق برایش بازگو میکرد وحشتناک بود؛ زمزمهای هم نوای باد از دهانش بیرون پرید: - من این کار رو کردم؟! پیش از آنکه منطق، جنون را بر تنش مستولی کند پروانهای در مقابل چشمانش پدیدار شد که بالهایی به رنگ کرم و آبی داشت؛ همچون معجزهای که بر قدیس نازل میشود. آریان ناخودآگاه بهدنبال آن موجود کوچک دوید شاید چون تنها موجود زنده بود. نه زوزه گرگهای گرسنه را شنید، نه بریدگی سنگها را زیر پای برهنهاش حس کرد. فقط دوید. در دل آشفتگی، بیپناه به دنبال تکههای گمشده خاطراتش میگشت. با این حال حقیقت انکارناپذیر بود: او ... یک نفر را کشته بود، او قاتل بود. شاید اگر خود را به روستا میرساند و درخواست کمک میکرد، باز هم فرصتی برای نجاتش بود. شاید... هنگامی که از دل جنگل مهآلود و وهمانگیز بیرون آمد، وسوسه شد که همه چیز را یک کابوس تلخ بداند. وسعت دشت سبز که توسط نور ماه روشن شده بود، او را محسور خود کرد. علفهای بلند تمام زمین را فرش کرده و درختان بزرگ سایه خود را رویِ گلهای کوچک افکنده بودند. نسیم ملایمی موهای بلند و تیرهاش را شانه میکرد. نگاهش به سمت غرش آرام آبشاری جلب شد که به درون گودالی ژرف میریخت. نفسهایش بهدشواری و با فاصله از انتهای گلوی خشکش خارج میشد و خسخسی آزاردهنده در گوشهایش میپیچید. با قدمهای سست به سمت پل چوبی رفت. زنی آنجا ایستاده بود... موهای بافته شده نارنجیرنگ و بلندش در میان دستان نامرئی طبیعت به بازی گرفته شده بود. خندهای ناگهانی و بیدلیل که بر لبهایش نشست، برای خودش نیز اعجابآور بود. قدمی دیگر برداشت با صدایی خشدار فریاد زد: - کمک، لطفاً... بهم کمک کن! اون... اون مرده... . کلمات برای توصیف آن وهم قاصر بودند و زن انگار هیچ توجهی به او نداشت. وقتی نزدیکتر شد و پل چوبی در زیر پاهایش نالید، زن چرخید. چشمان صورتی رنگش همچون سنگ مورگانیت میدرخشید. ناگهان همه چیز را از یاد برد؛ او به چه دلیل آنجا بود؟ اصلاً چرا به چنین جایی آمده بود؟! اتفاقی در جنگل... زن جملهای بیان کرد، اما صدایش دور، مبهم و پوشیده در مه خستگی بود. تمام دنیا وارونه شد و پیش از آنکه معنای جمله را دریابد، تاریکی او را در آغوش گرفت. *** چندین بار پلک زد. همه چیز بهتدریج واضح شد. عطر گیاهان دارویی در مشامش پیچید. نگاه آریان در سراسر خانه چرخید؛ نور آفتاب از پنجره به کفِ سیاه سنگی میتابید و غوغای کارگران و مردم را به روشنی میشنید. با شگفتی به دستانش خیره شد، خبری از خون و خاک نبود. گیاهی درون دست راستش و چاقویی در دست چپش بود. ترس از تنش بالا رفت، چاقو را رها کرد و قدمی عقب رفت. همه چیز برایش در عین روشنی مبهم بود، مانند انعکاس ماه در آب! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
برهون 4 ارسال شده در سهشنبه در 12:48 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 12:48 آرامش روزمره در فضا موج میزد؛ اما او سردرگم از آنچه در ذهنش پدیدار شده بود، به چاقو با تیغه سبزرنگ خیره شد. چیزی در ذهنش گمشده بود. بخشی ناپدید شده از خاطراتش گویا دوباره به حافظهاش پیونده خورده بود، اما نه بهصورت کامل! ذهنش سوالات اساسی را یکی پس از دیگری مطرح کرد: «من توی خونهم؟ کی برگشتم، چطور...» اما جملهاش ناتمام باقی ماند، زیرا جوابی نداشت. هیچ جوابی. تصویر جسد آن مرد هنوز پشت پلکهایش بود؛ گویا میتوانست گرمای خون را روی انگشتانش احساس کند. تصویر آن زن با چشمان صورتی و سپس هیچ...! در لحظاتی که او غرق در تصوراتش بود صدای لیانا را از پشت سرش شنید: - آریان، کارت تموم شد؟ لحنش مانند همیشه معمولی بود، انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بود. آریان با تشویشی درونی چرخید و به میز چوبی تکیه زد. لیانا سربند پارچهای آبی و دامنِ بلندِ کهنهای به تن داشت؛ بهتازگی از کوه برگشته بود. آریان نفس عمیقی کشید. مسئله مهمتری از کار وجود داشت که باید درباره آن صحبت میکرد: - لیانا من دیشب... . قبل از آن کامل شدن جملهاش لیانا دستهای از گیاهان زوفا را به سویش گرفت و گفت: - اینها رو تمیز کن. آریان با دهانی باز گیاهان را برداشت. بهنظر میرسید که لیانا بهعمد صحبتش را قطع کرده بود. شاید... شاید آن شب واقعی نبود. اما خون روی دستانش چه؟ آریان لبهایش را برهم فشرد و گیاهان را دستهدسته کرد؛ اما متوجه نگاه لیانا به گیاهان فاسد شدهی آویزان از سقف نشد! آریان میتوانست از پنجره باز آسمان عاری از ابر و آفتاب گرم را تماشا کند و همین از اضطرابی که هنوز در جانش بود میکاست. در این میان متوجه دو زن شد که در سمت مقابل ایستاده و آرام پچپچ میکردند و پس از کمی تعلل به راه خود ادامه دادند. آریان چشمانش را ریز کرد و لیانا را مخاطب خود قرار داد: - به نظر اتفاقات جدید هیچوقت منتظر نمیمونند لیا! لیانا که سمت دیگر او سبدها را روی میز قرار داده و به خالی کردن گیاهانش مشغول بود، برای مدتی کوتاه نگاهش را بالا آورد اما دوباره به کارش مشغول شد و در همان حین گفت: - نمیدونم، اومدن یک مسافر اتفاق عجیبی نیست. بیشتر سوژهای برای سرگرمی و شایعهسازی این مردمه. کسی هم معمولاً سر از این روستای دور افتاده درنمیاره. آریان ابرو بالا انداخت و گیسوانِ بافتهشده قهوهایرنگش را از روی شانه به پشت برد. شاخهای را از دیگر گیاهان جدا کرد؛ اما ذهنش در دریای تصورات غرق شده بود. نگاهش را بهسوی راهپله چرخاند. چه کسی آنجا بود؟! تنها سفر کرده بود یا گروهی بود که باید به آنها ملحق میشد؟ آریان خودش را تصور کرد درحالی که کوله سفری را به پشتش انداخته است از یک سرزمین به سرزمین دیگر سفر میکند: مردم جدید، خدایان ناشناخته، آدابورسوم عجیب، غذاهای خوشمزه و تازه و... شاید پاسخی برای ندای درونش. افکارش چنان حقیقی شدند که نفسش حبس شد. احساس سرکش آزادی و کنجکاوی مجبورش میکرد تا همه چیز را رها کند و به دنبال امیال غیرممکن درونش بدود. - تو، اون مسافر رو میشناسی؟! لیانا پارچهای قرمز و آبی که به بازویش بسته بود، جابهجا کرد و نور خورشید از بازتاب دستبندهایش منعکس شد. شاخه را روی میز انداخت و به چشمان آبی آریان خیره شد. نگرانی درون وجودش پیچوتاب میخورد که پس از مکثی کوتاه گفت: - باید ناامیدت کنم. چیز زیادی ازش نمیدونم، جز اینکه یک فالگیره و مسافری از پایتخت. و با رفتن به سمت قفسه پر از کتاب سعی کرد خود را بیتفاوت نشان دهد. میدانست که چنین روزی فراخواهد رسید. کنجکاوی دخترک او را مستاصل میکرد، همیشه سعی کرده بود او را از تمام خطرات دنیا آگاه کند و به نظر میرسید که تمام پرندگان روزی از لانه خود پرواز خواهند کرد. آریان سری تکان داد؛ اما طمع او به هیولایی غیرقابل کنترل تبدیل شد. یعنی میتوانست سرنوشت او را نیز پیشگویی کند؟ به سمت راهپلهها قدم برداشت و باری دیگر نگاهی اجمالی به طبقه بالا انداخت، آرام و ساکت بود. - صبحونهش روی میز آشپزخونهست. آریان برای لحظهای به چشمان قهوهای لیانا که زیر آن سرمه کشیده بود، خیره شد تا منظورش را درک کند. سپس لبخندی شیطنتآمیز بر لبهایش نشست و به آشپزخانه که در زیر راه پله قرار داشت رفت. - ما نباید مسافرها رو گرسنه نگه داریم. سینی صبحانه را از رویِ میز بزرگ سنگی برداشت که بیشتر فضای آشپزخانه کوچک را پر کرده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
برهون 4 ارسال شده در 23 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 ساعت قبل لیانا در حال جمع کردن گیاهان فاسد شده آویزان از سقف بود. - مگه دیروز اون گیاهها رو آویز نکردی، چرا انقدر زود فاسد شدن؟ لیانا که درگیر باز کردن گره دور دسته بود، لحظهای دستانش از حرکت ایستاد. - باید کامل خشکشون میکردم. انگار هنوز یکم رطوبت داشتن. پیش از آنکه آریان نگاهش را از او بگیرد، آستین دستی که بالا آورده بود کمی سُر خورد و پایین افتاد؛ زخمی سرخ و تازه رویِ بازویش نمایان شد. - دوباره موقع چیدن گیاهها افتادی؟ لیانا هراسان دستش را پایین آورد و زخم را پوشاند. این رفتار برایش عجیب بود؛ زیرا لیانا هیچگاه زخمهایش را از او پنهان نمیکرد. آستینش را بیش از حد معمول پایین کشید و با صدایی مردد گفت: - اوه... آره. یعنی... زمین بهخاطر بارون دیشب یکم لیز شده بود. آریان تازه متوجه لبه تکهپاره و گِلگرفته دامنش شد. اخمی کوتاه کرد و گفت: - باید با سِحر درمانش کنی. اگر عفونت کنه برات دردسر میشه. - خودت بهتر میدونی که علاقهای به استفاده از سِحر و چنین چیزهایی ندارم. داروهای من از هر افسونی بهتر معجزه میکنند. آریان سری تکان داد و از پلهها بالا رفت. در دنیایی که همهچیز با سِحر و مانا آمیخته بود، بیعلاقگی لیانا همیشه برایش عجیب بود. مسئلهای که بیشتر ذهنش را مشغول کرده بود، گِلهای چسبیده به لباسش بود؛ در واقع گیاهانی که جمع میکرد در دامنه کوه رشد میکردند بنابراین نیازی به بالا رفتن نبود. چقدر احتمال داشت فردی با تجربهی او در مسیر هموار بلغزد و زمین بیفتد؟ با رسیدن به طبقه بالا، با تکان دادن سرش سعی کرد افکاری که بیدلیل به ذهنش هجوم آورده بودند کنار بزند. پشت در چوبی ساده ایستاد. قلبش از هیجان میکوبید و حس بیقراری تمام وجودش را گرفته بود. دستش را بالا آورد، مکث کرد و سپس با نوک انگشت به در کوبید. با صدایی که کمی خجالتزده بود گفت: - ببخشید! صبحونه رو براتون آوردم. هیچ پاسخی نیامد. هیجان زودگذرش کمی آرام گرفت و هالهای از تعجب در چهرهاش نمایان شد. یک قدم عقب برداشت و به آرامی زمزمه کرد: «یعنی بیرون رفته؟ یا... شاید هنوز خوابه!» آرام ظرف صبحانه را پشت در، روی کف چوبی قرار داد و گفت: - پس صبحونه رو پشت در گذاشتم. و هنگامی که هیچ صدایی به گوشهای تیز شدهاش نرسید، به در بسته خیره ماند. دستش را بالا آورد، گویا قصد داشت دوباره به در بکوبد ولی آن را همراه نفسِ محکمی که بیرون داد پایین انداخت. هنگامی که برگشت، سایه سنگینی بر قلبش نشست. نبود لیانا در طبقه پایین نشان میداد که به انبار رفته، بنابراین تصمیم گرفت تا به تنهایی صبحانه را بخورد. با آنکه آتشِ کنجکاوی درباره مسافر هنوز در قلبش میسوخت؛ اما بیشتر از آن نمیتوانست در خانه بماند، باید به معبد میرفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
برهون 4 ارسال شده در 23 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 ساعت قبل نمیدانست احساس کنجکاوی یا ترس بود که باعث شد مسیر طولانیترِ دشت را به جاده مستقیم و پر ازدحام روستا ترجیح دهد. هنگامی که به بالای تپه در کنار تک درخت رسید، ایستاد. منظره جنگل روبهرو بیدرنگ آن شب ناتمام را در ذهنش زنده کرد؛ درختهای بلند و متعدد که در کنارِ هم رشد کرده بودند و انگار تا بینهایت سفر میکردند. لرزی گذرا در تنش دوید، هرچند چهرهاش آرام ماند؛ حسی مانند دژاوویی مبهم. سپس نگاهش به سوی دیگر دشت لغزید؛ سکویی معلق بر فراز درهای عمیق و پر از آبشارهای مهآلود، همچون جزیرهای آویخته در آسمان. پل چوبی و کهنه که از اعماق خاطراتش بیرون آمده بود، از دل مه و نور به آن سکوی جادویی میرسید. در میانه آن درختی عظیم و افسانهای ریشه دوانده بود و شاخههایش نردبانی به سوی بهشت ساخته بودند. بر یکی از شاخههای پهنش، کلبهای چوبی جا گرفته بود؛ گویی خانهای پنهان برای پریان یا جادوگران افسانهای بود. آریان لبخند زد؛ دیدن این منظره همیشه ارزش مسیر طولانیتر را داشت. این مکان محلی میان رویا و واقعیت بود؛ جایی که صدای آبشارها موسیقی بود و گیاهان تابلوی نقاشی که روح را آرام میکرد. ولی امروز، آرامش این خلوتگاه شکننده بهنظر میرسید. هنگامی که تصمیم به رفتن گرفت باد میان شاخهها پیچید و زمزمهای با خود آورد که شبیه صدای یک زن بود. آریان چشم گرد کرد و او را دید. زن روی پل چوبی ایستاده بود. آن گیسوان بافته شده بلند که در باد تکان میخورد و ردای کرمرنگ، صحنهای از توهماتش را بیکموکاست مقابلش تکرار میکرد. هنگامی که زن چرخید، خون درون رگهای آریان یخ بست و دستانش سرد شد. آن چشمهای صورتی که در تاریکی شب همچون سنگ مورگانیت میدرخشید، فراموش نشدنی بودند. آریان با شتابی کورکورانه قدم جلو گذاشت، اما صدای بلند ناقوس معبد باعث شد تا ناخودآگاه به عقب بچرخد و لحظهای که دوباره نگاهش به پل چوبی رسید، دیگر کسی آنجا نبود. چند بار پلک زد، آیا ذهنش داشت با او بازی میکرد؟! احساسی عجیب تمام وجودش را گرفت. «من داشتم چیکار میکردم؟!» بیپاسخ ماند. سری تکان داد و در حالی که برای خودش تاسف میخورد به سمت معبد برگشت؛ اما در اعماق وجودش میدانست که تغییری بزرگ در راه است. *** هنگام بازگشت، در حاشیه روستای شکوفه، اهالی را دید که حلقهوار گرد هم آمده بودند. همهمه صحبتهایشان از دور به گوش میرسید. آریان با دقت به زنان ترسیده که بهسرعت از کنارش میگذشتند، نگاه کرد و به سمت جمعیت جلو رفت. چهرهها نگران و آشفته بودند. تنها کلمهای که از میان نجواهای پراکنده میتوانست تشخیص دهد، یک واژه سنگین بود: مرگ! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
برهون 4 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل قلبش برای لحظهای ایستاد. نفسش بین دندهها حبس شد و فقط صدای تپشهای ناهماهنگ قلبش در گوشش میپیچید؛ گویا تلاش میکرد از غرق شدن در افکار تاریک و آشنا نجات پیدا کند. دستانش به سردی یخ بودند. با پاهایی که انگار کیسهای از شن به آنها وصل شده بود بهجلو گام برداشت. افراد متعجب از حضورش کنار رفتند اما پیش از آنکه نگاهش به مرکز حلقه برسد، ایوان جلو پرید. - آریان تو اینجا چیکار میکنی؟ برگرد، لطفاً. آریان بدون آنکه نگاهش را از خون جمع شده در چالهای بر زمین بگیرد، با صدایی آکنده از ترس و شک گفت: -من... باید ببینم، برو کنار. سعی کرد ایوان را کنار بزند که او دستانش را حایل تنش کرد، انگار سعی داشت از او در برابر موجودی وحشی حفاظت کند و گفت: -آریان، جدی میگم. لازم نیست خودت رو اذیت کنی و ذهنت رو بهم بریزی. من اینجا هستم و به اون مرد رسیدگی میکنم... . ادامه صحبتهای ایوان را نشنید. جمله «آن مرد» مانند شلاقی بر ذهنش فرود آمد و او را از اوهام بیرون کشید. نگاهش از چاله خون به سمت صورت ایوان لغزید. چشمان مشکی و نگران او، چهره رنگ پریدهاش را میکاوید و به نظر توانسته بود تفکرات انتهای ذهنش را بخواند. اما آریان در حرکتی، او را کنار زد و تنش را جلو کشید. تا ابد نمیتوانست از این واقعیت فرار کند. لحظهای که نگاهش روی چهره جسد نشست، همهچیز محو شد. صداها از بین رفتند. حتی زمان نیز از حرکت ایستاد. همان مرد بود. مرد جنگل. هیچ صدایی، حتی صدای ایوان، نمیتوانست او را از چنگ افکارش بیرون بکشد. ذهنش سنگین و خوابآلود شده بود، در مرز فروپاشی. ناگهان ضربهای روی گونهاش نشست و سرش به یک سمت پرت شد. صدای فریادی که در گلویش گیر کرده بود، در هوا گم شد. لیانا با وحشت صورتش را میان دستانش گرفت. - آریان! اینجا چیکار میکنی؟! حالت خوبه؟ آریان با چشمان گرد شده به دستان او چنگ زد. - من... یعنی اون، اون... . ذهنش آنقدر از همگسیخته بود که نمیتوانست کلمات را در کنار هم بچیند. لیانا تن سنگین شدهاش را بلند کرد. ایوان مردم کنجکاو و بهتزده را پراکنده میکرد و سعی داشت تا همه چیز را نسبتاً نرمال نشان دهد. واکنش آریان همه چیز را پیچیده کرده بود. لیانا صورت آریان را با دستانش احاطه کرد و گفت: - گوش کن... چیزی که دیدی فقط تصور ذهنته. نفس عمیق بکش... همینطور، آروم، نترس. حلش میکنیم. پس از چند دقیقه، آریان جسارت کرد و دوباره به جنازه چشم دوخت. بهتدریج، حیرت در چهرهاش پدیدار شد. آنچه میدید کاملاً سوخته بود، چنان عمدی که گویی کسی میخواست همه نشانهها را نابود کند. بویی مشمئز کننده مشامش را میآزرد، اما او اطمینان داشت که مرد درون جنگل نسوخته بود. شاید ذهنش از صبح بیش از حد آشفته بود که هرچیز را واقعیتر از حد معمول میدید. نفس لرزانش را بیرون فرستاد و کمی بیشتر به تن لیانا تکیه داد. لیانا او را دورتر برد و با صدایی بلند گفت: - دیشب وقتی از خواب پریدی گفتم که دمنوش بخور، نگاه کن الان چه حالی داری. آریان میدانست که مقصد لیانا مردم بود زیرا او دیشب هیچ کابوسی ندیده بود؛ شاید هم دیده بود و به یاد نمیآورد. ولی میتوانست متوجه شود که چطور نگاه شکآلود مردم نرم میشود و کلماتشان تغییر میکند. لیانا کمی بازوی آریان را فشرد؛ قلبش هر لحظه ممکن بود از دهانش بیرون بپرد و حقیقت را فریاد بزند. دست آزادش را درون جیب پیشبند سفیدش برد، سکهها را میان مشتش فشرد و زیر لب غرولند کرد: - آخه کدوم آدم بیفکری جنازه رو وسط روستا رها میکنه؟ فقط اگه پیداش کنم... آریان نترس، وقتی برسیم خونه حالت بهتر میشه. صدای ایوان باعث توقفشان شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری