کیانآ 19 ارسال شده در 10 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آذر (ویرایش شده) نام رمان: آشفته در رویا نویسنده: کیانا حیدری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، جنایی خلاصه:احساسات ِ پاک و ظریفی که با عشق اِدغام شدهاند، عشق ِ زیبایی که بین ِ دو نفر جریان پیدا کرده است و میخواهد که به واقعیت تبدیل بشود. اما با اتفاقی که میافتد ورق ِ تقدیر برمیگردد و همهی آن عشق ِ زیبا به یک بار ِ زیر و رو میشود، این عشق ِ پاک و زیبا به یک بار ِ به یک نفرت ِ خونی تبدیل میشود و در این بین خونی ریخته میشود! خونی که فقط به خاطر یک اتفاق ساده و یک حس ِ کودکانه و سطحی ریخته میشود و همه چیز را زیر رو میکند! و در آخر ثمرهی این عشق، فقط و فقط حسرت میشود، یک حسرت ِ تلخ که گریبانگیر ِ دو نفر میشود! اما چه باعث میشود که همهی آن عشق زیر و رو بشود؟! و خون ِ چه کسی ریخته میشود؟! شروع: اواخر سال ِ هزار و چهارصد چهار. مقدمه:روزها در هر سِپیده دَم، وقتی در دریایِ بی کرانِ تاریکی های مملو از بی رنگی های ِ وجودم دست و پا میزنم و به خشکی نمیرسم، ناگاه نوری از قَعر این سیاهی ها بیرون می آید و به یکباره وجودم را روشن میکند... و من خشک می شوم، مات می شوم، مبهوت می مانم از قدرت ِ این نور! نور ِ عشق سیاهی ها را میدَرَد و وجودم را روشن میکند. چشمانم رنگارنگ می شوند از دیدن این روزنه های کوچک و نازکِ نور که این چنین به سیاهی ها امید می بخشند. من به این نور باور دارم، وجودِ سر تا سر سیاه و محزونم در پسِ هر گِرد بادِ غم که بی رحمانه به من یورش می آورد با یادِ این نور سر پا می ایستد. سست میشود، ولی سر پا می ایستد. این نور دل ِ من را زنده نگهه می دارد. این نور به من یادآوری میکند که در قعر سیاهی ها و رنج ها، اویی وجود دارد... ویرایش شده چهارشنبه در 18:18 توسط کیانآ 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,371 ارسال شده در 12 آذر مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 12 آذر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
کیانآ 19 ارسال شده در 12 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 آذر #پارت_یک صدای ِ چرخ خیاطی ِ مامان داشت همانند مَته مغزم را سوراخ میکرد! چاقوی بزرگ ِ توی دستم را، که بوی بد ِ مرغ را به خودش گرفته بود، گوشهی ظرفی قرار دادم و دست هایم را بالا گرفتم، دست های بلند شدهام را دو طرف ِ سَرم گذاشتم و با حرص فشار دادم! اگر میتوانستم و در توانم بود، تا به حال همهی در و دیوار های این خانه را، اعم از دیوار های اتاق خودم و دیوارهای آشپزخانه، تبدیل به آکوستیک¹ میکردم! دست هایم را پایین گرفتم و دوباره چاقو را برداشتم و آخرین تیکهی مرغ را جدا کردم. نفس راحتی کشیدم و ظرف گوشت هایی که برای کباب آماده کردم بودم را از روی میز برداشتم و روی سینک گذاشتم. دست هایم را زیر شیر ِ آب گرفتم و از آشپزخانه خارج شدم. حالا علاوه بر ناقوس ِ وحشتناک چرخ ِخیاطی صدای تلوزیون و اخبار ِ سر صبحی هم در خانه پخش شده بود! ساعت هنوز هم به یک ظهر نرسیده بود! خیر ِسرم تصمیم داشتم که روز ِ یک در هفتهای که به سالن نمیرفتم، برای خودم یک دل ِ سیر بخوابم و استراحت کنم. ولی مامان و بابا از همان کلهی سحر، شروع به ایجاد ِ آلودگی صوتی کرده بودند و اجازه نداده بودند که دلی از عزا در بیاورم! حالا هم که بساط ِ ناهار و کباب ِ روز ِ جمعهای مان را برپا کرده بودم. دستی به دُم اسبی هایم کشیدم و به سمت بابا رفتم، ناخودآگاه از دیدن چهرهی خنثی و آرامَش، در حالی که روی ویلچرش لم داده بود، لبخند به لب هایم نشست. از تصادف ِ چند سال پیش و ویلچر نشین شدنش انگار دیگر عاشق بابایم شده بودم، دیگر تُند خویی ها و بد اخلاقی ها و حتی گیر دادن هایش به چشمانم نمیآمد! گویا حالا فقط سالم بودنَش برایم کافی بود... دستم را روی دستهی ویلچرش گذاشتم و با زاری به حرف آمدم: - محض ِ رضای خدا این تلویزیون رو کم کن! با شنیدن صدایم کمی جا به جا شد و تک خندهای کرد: - چرا باز گریَت میاد؟ این رو برو به مامانت بگو که خونه رو روی سرش گذاشته. ریز خندیدم و دستم را از روی ویلچرش برداشتم: - بابا حاضر شو که قراره کباب ِ مَها پز و بخوری! بابا لبخند زد و من به سمت ِ اتاق کار ِ مامان راه افتادم. دست به سینه به چارچوب ِ در تکیه دادم و به مامان خیره شدم، با عینک ِ طبی ِ روی چشم هایش داشت با دقت ِ هرچه تمام تر، خیاطی میکرد. با دیدن چهرهی خسته اما جوانش پوفی کشیدم: - مامان تو خودت خواب نداری؟ دست از کار کشید و سرش را بلند کرد که ادامه دادم: - از کله سحر صدای این ناقوس جهنم رو انداختی توی کلهی من ِ بدبخت! لب هایش از لحن ِ نالانم به خنده باز شد و گفت: - صبح بخیر مها خانوم، من خوبم تو چطوری؟ لب هایم برای خندیدن کج شد و تکیهام را از در برداشتم که مامان ادامه داد: - امروز هم قراره کباب ِ مها پز بخوریم؟ ناخودآگاه دست هایم را روی هم کوبیدم و به حرف آمدم: - آره ناهید جون، قراره یه کبابی بخوری که انگشت هات رو هم باهاش قورت بدی! مامان ریز خندید و دستی به موهای بلوند شدهی قدیمیاش کشید. دهانم را برای گفتن ِ حرفی باز کردم که با بلند شدن صدای ویبرهی موبایلم از توی جیب ِ سوییشرت ِ تنم، حرف توی دهانم ماسید! نگاهم را از مامان جدا کردم و گوشی را از توی جیب ِ لباس بیرون آوردم، نام ِ سیو شدهی "چ" و "ک" لاتین با ایموجی ِ توت فرنگی و قلب ِ قرمز، که به طرز ِ کودکانهای و به عبارتی "گُل مَنگولی" نوشته شده بود لبخند به لب هایم آورد! سرم را به نشانهی "فعلا" برای مامان تکان دادم و از اتاق خارج شدم. ویبرهی گوشی قطع شد و صدای نوتیف ِ پیام بلند شد؛ ¹: ¹:عایق صدا #پارت_دو نگاهی به بابا که همچنان جلوی تلویزیون روی ویلچرش لم داده بود، انداختم و وارد آشپزخانه شدم و در همان حال قفل گوشی را باز کردم. متن ِ پیام چِکاد خنده به لب هایم آورد: - مها خانوم هنوز خواب تشریف دارن؟ شمارهاش را گرفتم و گوشی را روی گوشم قرار دادم و در همان حال مشغول ِ مخلوط کردن مرغ ها با ادویه های مخصوص ِ کباب شدم. طولی نکشید که صدای ِ بَم و همیشه خوابآلود ِ چِکاد توی گوشم پیچید: - به به، خانوم خانوم ها بلاخره از خواب بیدار شدن! ریز خندیدم و در حالی که نگاهم را به در ِ آشپزخانه دوخته بودم، زمزمه کردم: - خیلی وقته که بیدار شدم، الان هم تازه دارم ناهار درست میکنم. صدایش به گوشم رسید: - خانوم ِ سر آشپز، من که تازه از خواب بلند شدم تازه ناهار هم نخوردم ها! دوباره خندیدم و در حالی که با دقت به تکه های مرغ نمک را اضافه میکردم، زمزمه کردم: - آخِی، متاسفانه نمیتونم برات غذا بیارم. او هم به آرامی خندید و گفت: - آرش قراره که از پادگان بیاد مرخصی، مامان به همین مناسبت میخواد بَزم بده! ظرف مرغ ها را کنار گذاشتم و با خنده گفتم: - نکنه تو به اینکه مامانت میخواد برای برادر کوچیکترت غذا درست کنه حسادت میکنی؟! - حسادت؟ ابهت ِ من و زیر سوال نبر بچه! نیشم را تا بناگوش باز کردم که چکاد دوباره گفت: - حالا چرا این قدر آهسته حرف میزنی؟ با دقت سرم را جلو بردم و و در حالی که به جای ِ خالی ِ بابا و ویلچرش، مقابل تلویزیون نگاه میکردم، به حرف آمدم: - آخه هم مامان و هم بابا خونهان، من هم الان توی آشپزخونهام. چکاد مکث کوتاهی کرد و به حرف آمد: - تو آشپزخونهای؟ به به، اصلا زن ِ آیندهی من همیشه باید جاش توی آشپزخونه باشه! لحن ِ شوخ و هم زمان جدی ِ صدایش باعث ِ حرصم میشد، چکاد خیلی خوب بلد بود که هم من را حرص بده و هم اعصبانیام کند! در آخر هم بلد بود که یک جوری آرامم کند که اعصبانیاتم را فراموش میکردم! شاید هم به خاطر این بود از اوایل شروع رابطهی چند ماههی مان به دستش "آتو" داده بودم که نقطه ضعف ها و نقطه قوت هایم را از بَر شده بود! مامان همیشه از این ویژگی ِ من حرص میخورد، از این که با وجود ِ تو دار بودنم زود دُم به تله میدادم! خب مسابقه که نبود، چرا مامان اصرار داشت هیچوقت اَصرار و رازهایم را با کسی مثل چکاد در میان نگذارم؟ البته که مامان همیشه به همه کس و همه چیز بَدبین بود، نباید جدیاش گرفت! نمیدانم که اگر با چکاد آشنا میشد در موردش چه واکنشی داشت؟ البته رفتار و کردار جنتلمنانهی چکاد میتوانست هر کسی را جذب کند. با صدای شنیدن قدم های مامان که به آشپزخانه نزدیک میشدند، گوشی را با هول از گوشم فاصله دادم و در همان حال خطاب به چکاد به حرف آمدم: - چکاد من باید قطع کنم، فعلا. بدون اینکه منتظر خداحافظیاش بمانم تماس را قطع کردم که همان لحظه مامان وارد آشپزخانه شد و با عجله خطاب به من گفت: - مها لِنگ ِ ظهره، چیشد این غذا؟ اگه میخوای برو فعلا با تلفنت حرف بزن من خودم ناهار رو درست میکنم. ابروهایم با تعجب بالا پرید، ولی بدون اینکه دست و پای ِ خودم را گُم کنم تکیهام را از روی میز غذا خوری برداشتم و خطاب به مامان به حرف آمدم: - داشتم با سحر حرف میزدم، الان هم دیگه میبرم که گوشت ها رو کباب کنم. خانوادهی من از بچگی سنتی و حساس بودند و به کوچکترین خطاها واکنش نشان میدادند، ولی در طول ِ این نوزده_بیست سال از بس که برای هر خطای ِ کوچکم بهانه تراشیده بودم که دیگر کار کُشته شده بودم! #پارت_سه مامان بدون ِ اینکه به من نگاه کند سری به نشانهی تایید تکان داد و به سرعت از داخل کابینت ها وسیلهای بیرون آورد و با عجله از آشپزخانه خارج شد. رفتنش را با تعجب نگاه کردم، حتی فرصت نشده بود که بپرسم که بابا تنهایی به کجا رفته! مامان از آن مدل زن ها بود که کل ِ وقت و زندگی و جوانیاش را صرف ِ کار و شغل مورد علاقهاش، یعنی خیاطی کرده بود. البته من اصلاً با این مدل ِ زندگی کردن موافق نبودم، آدم باید بتواند و طوری برنامه ریزی کند که به همهی کارهایش برسد. همانند من که از همان شروع ِ صبح، هم به ناخون های مردم می رسیدم، هم به کار های خانه که مامان همیشه نسبت به آنها بیتوجه بود رسیدگی میکردم، د هم بیست و چهار ساعته با چکاد حرف میزدم! سرم را با شدت تکان دادم و با دقت مشغول به سیخ کشیدن مرغ ها شدم، هم زمان گوجه ها را هم بینشان جا میکردم. بساط منقل کباب را با مهارت توی حیاط ِ کوچک ِ خانه پهن کردم و مشغول کباب کردن گوشت ها شدم. هم زمان هم زیر لب مشغول زمزمه کردن ِ آهنگی بودم. آشپزی یکی از آن کار هایی بود که من نسبت به آن علاقه نشان میدادم، این که بتوانی خوراکی های رنگی را با سلیقه باهم ادغام کنی و یک غذای بهشتی بسازی، خیلی زیبا و هنرمندانهست! اصلا همهی خوردنی ها بهشتی هستند، و من با وجود ِ داعم الرژیم بودنم هیچجوره از امتحان کردن و چشیدن ِ طمع های بهشتیشان نمیگذشتم! بعد از آماده شدن کباب، سفرهی ناهار را با آرامش روی میزِ غذاخوری چیدم و مامان و بابا را صدا کردم. دور ِ هم جمع شدن با خانواده جزء ِ تفریح های سالم و مورد علاقهام بود! البته که در گذشته همیشه غذا را روی سفره میخوردیم ولی یک سالی بود که بخاطر راحتی ِ بابا از میز ِ غذا خوری استفاده میکردیم. ناهار را با بَه بَه و چَه چَه های مامان و بابا خوردیم و بعد طبق روتین ِ هر روزه بابا به اتاقش رفت تا چرت ِ سر ِ ظهریاش را بزند و مامان هم دوباره مشغول انجام کار های ِ خیاطیاش شد و من بالاخره وارد اتاقم شدم. #پارت_چهار با خستگی کِش و قوسی به بدنم دادم و با یک حرکت خودم را روی تخت ِ یک نفرهام پرت کردم. کِش موهایم را از دور ِ موهایم بیرون کشیدم و سرم را روی بالشت قرار دادم. گوشیام را بالا آوردم و با لمس ِ دکمهی کناریاش صفحهاش را روشن کردم. وارد صفحهی چت هایم با چکاد شدم، همیشه از کوچکترین فرصت ها استفاده میکردیم تا باهم چت کنیم. آنلاین نبود، حتما الان سرش حسابی با آرش و پروانه و باقی ِ اعضای خانواده گرم بود. انگشت هایم را روی کیبورد حرکت دادم و برایش تایپ کردم: - چکاد؟! بعد از سند کردن پیام با بیحوصلگی گوشی را کنار گذاشتم و از روی تخت بلند شدم. جلوی آینه ایستادم و دستی به موهای ِ بلوطی رنگم کشیدم و دوباره در بند ِ کش مو گرفتارشان کردم. قوطی ِ رنگ ِ مویی که دیروز خریده بودم روی میز ِ آرایش قرار داشت و به من دهن کجی میکرد ولی حوصلهی ترمیم رنگ موهایم را ابداً نداشتم. از داخل کمد ِ لباس هایم حولهام را بیرون کشیدم، باید دوش میگرفتم. حوله را به همراه سویشرت و شلواری روی شانهام انداختم و گوشی را از روی تخت برداشتم. از طرف چکاد یک پیام ِ متنی و یک ویس داشتم، وارد صفحه چت شدم، هنوز آنلاین بود! پیامش را زمزمه وار خواندم: - جونِش؟ لب هایم به خنده باز شد و ویس را پلی کردم: - با این دوتا اسکل نشستیم داریم ناهار میخوریم! بعد هم صدای جیغ و فریاد ِ اعتراض آرش و پروانه از اینکه'اسکل' خطابشان کرده بود بلند شد. نیشم تا بناگوش باز شد و آیکون تماس را فشار دادم و بلافاصله آیکون بلندگو را زدم. هنوز یک بوق خورده و نخورده تماس وصل شد و صدای ِ چکاد همراه با سر و صداهای اضافه توی گوشی پیچید: - به به، مها خانوم! همیشه به این صورت صدایم میکرد و این مدل صدا کردنش عجیب به دلم مینشست. چکاد دوباره به حرف آمد: - کباب ِ مها پزت آماده شد؟ تکانی به خودم دادم و به آمدم: - آره، ما تازه ناهار خوردیم. تو چی؟ - من تازه میخوام با آرش و پروانه ناهار بخورم. مامان فسنجون پخته، غذای مورد علاقهی آرش. - پس مامانت و آقا اتابک با شما ناهار نمیخورن؟ - نه، مامان و بابا رفتن شرکت. سرم را متفکر تکان دادم و دوباره به حرف آمدم: - پس تو چرا نرفتی شرکت؟ - گفتم روز ِ جمعهای یکم به خودم استراحت بدم. آقا اتابک پدر ِ چکاد، به همراه ِ چکاد و دختر بیست و چند سالهاش پروانه در شرکت ِ تولید مواد غذاییشان مشغول به کار بودند، ولی آرش که بچهی آخر و ته تغاریشان بود زیاد در قید و بندِ این کارها نبود و سرش را با خوشگذرانیاش هایش گرم میکرد. #پارت_پنج به هرحال پولدار ها دنبال کار کردن نبودند! من نباید منکر اختلاف طبقاتیام با چکاد میشدم. یک و دو دفعهای که راجب این اختلاف های اجتماییمان حرف زده بودم ناراحت شده بود و گفته بود که او به این چیزها اهمیت نمیدهد، فقط مرا دوست دارد و فقط و فقط به شخصیت ِ خودم اهمیت میدهد. او برعکس من هیچوقت پدر ِ علیل و ویلچر نشین شدهام که تلخ و شیرین روزگار را حسابی چشیده بود، با پدر ِ خوشتیپ ِ خودش علی رغم سن و سالش اصلاً پیر نشده بود و جوان مانده بود، مقایسه نکرده بود. او مادر ِ من که کل عمرش را صرف ِ علاقه و حرفهاش گذاشته بود و حالا حتی یک مغازهی کوچک خیاطی نداشت را با مادر ِ خودش که مدیر عامل شرکتشان بود، مقایسه نکرده بود. حتی در این مدت ِ نسبتاً کم ِ رابطهمان یک یا دو دفعهای به من پیشنهاد داده بود که رابطهمان را جدی کنیم و من هربار به یک بهانهای رَد کرده بودم. من چکاد را دوست داشتم ولی فقط دوست داشتن برای ازدواج کافی نبود، باید از همه نظر به درد ِ هم میخوردیم. با اینکه به چکاد اعتماد ِ کامل داشتم ولی هنوز مطمعن نبودم که همهی حرف هایش راست و صادقانه باشد. شاید به خاطر این بود که از کودکی در این دنیای بزرگ و بدون محبت بزرگ شده بودم و نمیتوانستم چشمانم را بر روی این همه تفاوت ببندم. پسری که قبل از چکاد با او در رابطه بودم و دوست پسرم به حساب میآمد هم این حرف ها را برایم زده بود! ولی من چرا داشتم یک پسره بچه ننه را که اگر دماغش را میگرفتی، جانش در میآمد را با چکاد مقایسه میکردم؟! با صدای خنده های بلند و دخترانهی پروانه به خودم آمدم و تک خندهای کردم: - چه خبره اونجا؟ انگار خیلی داره بهتون خوش میگذره ها؟ جای من خالی! صدای ِ مهربان ِ چکاد با کمی مکث بلند شد: - بیام دنبالت؟ بچه ها هم دلشون برات تنگ شده... - سلام برسون بهشون، روز جمعهای نمیتونم واسه مامان بهونه جور کنم. گویا چکاد موبایلش را روی بلندگو گذاشته بود چون صدای پروانه خطاب به من بلند شد: - کم خودت و بگیر مها خَره، پاشو بیا اینجا! اخم هایم توی هم فرو رفت و تُن صدایم را کمی بالا بردم: - سلامِت و خوردی بچه؟ البته که پروانه به مدت چند سال از من بزرگتر بود و من فقط طبق عادت "بچه" صدایش میکردم. آرش و پروانه و پدر ِ چکاد در جریان رابطهمان قرار داشتند و من توانسته بودم که در دلشان جا باز کنم، من و چکاد و پروانه و آرش باهم یک دوستی ِ خوب به وجود آورده بودیم. آقا اتابک را هم یک بار دیده بودم و مرد ِ خوب و مهربانی به نظر میرسید. حتی مادر ِ چکاد هم میدانست که چکاد با یک دختر ِ مها نامی در رابطهی جدی قرار دارد، ولی تا به حال باهم دیداری نداشتیم. نمیدانم چند دقیقه یا شاید هم چند ساعت مشغول حرف زدن با چکاد بودم ولی با خوردن بوق از پشت خط به نشانهی داشتن ِ تماس پشت ِ خطی به ناچار مکالمهی مان را متوقف کردم و صفحهی گوشی را پایین آوردم. سحر تماس گرفته بود، نامش را با حروف لاتین ِ بزرگ به همراه آن ایموجی های معروف و مورد علاقهام سیو کرده بودم. بلافاصله نوتیف پیامش روی صفحهی گوشی ظاهر شد. پیامش را با کنجکاوی باز کردم: - اگه حرف زدنت با چکاد جونت تموم شده خبر مرگت گوشی رو جواب بده! با خنده سری از روی تاسف برایش تکان دادم، خیر سَرش دانشجوی ادبیات بود ولی واژه هایی که همیشه بین ِ حرف زدن هایش استفاده میکرد، همه بیادبانه و کوچه بازاری بودند! شمارهاش را گرفتم و جسم ِ خشک شدهام را، روی تخت جا به جا کردم. یک بوق، دو بوق، سر ِ سه بوق صدای نازکش توی گوشم پیچید: - چه عجب، مها خانوم بالاخره جواب داد! ناز ِ مصنوعیای که همیشه از عمد به صداش میداد واقعاً توی ذوق میزد، ولی آنقدر به صدایش ناز داده بود که کاملاً عادی شده بود و انگار که ناز ِ طبیعیاش بود! - داشتم با چکاد حرف میزدم. - اون رو که میدونم، تو بیست و چهار ساعته داری با چکاد حرف میزنی، گفتن نداره که! لب هایم به خنده باز شد: - سحر باز چت شده تو؟ نکنه دوباره با کامی جون کات کردی؟ "کامی جون" را همیشه از عمد کشیده و کنایه وار میگفتم تا حسابی حرصش را در بیاورم! با به زبان آوردن ِ نام ِ"کامیار" صدای حرصیاش بلند شد: - اسم ِ اون پسرهی بچه ننه رو نیار! خندهام بیشتر شد: - چرا؟ باز دعواتون شده؟ - دست رو دلم نزار که خون شده! دیشب با کلی بدبختی بابا رو پیچوندم که واسه شام باهم بریم بیرون. دم ِ رفتنی زنگ زده میگه مامان جونش گفته امشب باید شام خونه باشه. من هم دَرجا بلاکش کردم و تموم شد! - فردا دوباره میاد خرِت میکنه! با لحن ِ قاطعی حرفم را بُرید: - نه دیگه امکان نداره، دیگه تموم شد. سرم را با تحسین برایش تکان دادم: - آفرین، این دندون لق و بکن و بنداز دور. پوف کلافهاش از پشت ِ گوشی بلند شد: - دیگه حرف این پسره رو نزنیم، زنگ زدم ببینم فردا میری سالن؟ - آره میرم، چطور؟ میخوام بیام واسه ناخون هام. - همین هفته قبل برات ترمیم کردم! - میخوام رنگش و عوض کنم. سرم را متفکر تکان دادم و آهانی زمزمه کردم. سحر از هر بیست و چهار ساعت بیست و سه ساعتش را درگیر قِر و فِر هایش بود، نمیدانم کی وقت میکرد که درس بخواند؟! چند دقیقهی دیگر هم با سحر حرف زدیم و بعد بالاخره گوشی را کنار گذاشتم تا بالاخر به حمام کردنم برسم. حوله به دست از اتاق خارج شدم و به سمت حیاط رفتم. مدل ِ ساخت ِ خانه ویلایی و قدیمی بود و حمام و دستشویی بیرون از خانه و گوشهی حیاط قرار داشتند! و من روزی ده دفعه مِعمار خانه را لعنت میکردم! آخر چرا باید توی سرما و گرما برای دستشویی و حمام رفتنمان از خانه خارج میشدیم!؟ اگر من به جای آن معمار بی سواد بودم اول یک راهرو برای هال ِ خانه درست میکردم و حمام و دستشویی را هم همان جا قرار میدادم. با تاسف سری تکان دادم و در ِ حمام را باز کردم و وارد شدم، گرمای ِ مطبوعی به صورتم خورد، به هرحال هنوز در ابتدای دی ماه بودیم و هوا حسابی سرد بود. لباس ها و حولهام را آویزان کردم و با در آوردن ِ لباس های قبلی دوش ِ حمام را باز کردم. ***** .پلک زدم و فِرچهی ریمل را با دقت روی مژه های پُر پُشت و کوتاهم کشیدم. با شنیدن صدای دوبارهی زنگ ِ آیفون خانه با کلافگی پوفی کشیدم و ریمل را روی میز آرایش گذاشتم. کیف بزرگم را از روی تخت برداشتم و شال ِ طوسی رنگم را روی سرم را مرتب کردم و بعد از برداشتن کلید با عجله از اتاق خارج شدم. ساعت نُه صبح بود و طبق معمول صدای تلویزیون در خانه پیچیده بود... دستهی کیفم را روی شانهام انداختم و خم شدم، در ِ چوبی ِ جا کفشی را باز کردم و کتانی های سفید رنگم را با یک حرکت از داخل جا کفشی بیرون کشیدم. بیشتر خم شدم و کفش ها را با عجله به پا کردم و در حالی که بند ِ کفش ها را گِره میزدم از خانه خارج شدم. حیاط خانه را با قدم های بلند طِی کردم، امروز هوا کاملاً مطبوع بود و باد ِ خنک و دلچسپی میوزید که با هر حرکت برگ های درخت ِ جلوی خانه را به حرکت در میآورد. صدای حرکت برگ ها حس خوبی را به گوش هایم القا میکرد! نفس عمیقی کشیدم و با باز کردن ِ در ِ کوچک ِ حیاط از خانه خارج شدم. ماشین ِ اسنپ جلوی در پارک بود، راه ِ آرایشگاه کمی دور بود و با پیاده رفتن دیر میرسیدم. بیشتر روزها که چکاد فرصت میکرد خودش من را تا آرایشگاه میرساند و روز های دیگر را تاکسی یا اسنپ میگرفتم. و یک سری از آن روزها که صبح ِ زود از خانه خارج میشدم کل ِ مسیر را پیاده گَز² میکردم. ²:طی کردن راه ِ طولانی 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
کیانآ 19 ارسال شده در 13 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 آذر (ویرایش شده) 23 ساعت قبل، کیانآ گفته است: پارت_شش دستی به نیم کُتی که تنم کرده بودم کشیدم و در ِ ماشین را باز کردم و روی صندلی عقب جا گیر شدم. رانندهی ماشین که مرد ِ میانسال و کم مویی بود، پوفی کشید و با دادن ِ "سلام ِ" زیر لبیای ماشینش را روشن کرد. مدلَش طوری بود که کارد میزدی خونَش هم در نمیآمد! البته حق هم داشت، دو بار آیفون را زده بود و هر دوبار را دقیقه های زیادی مُعطلش کرده بودم! امروز کمی دیر از خواب بیدار شده بودم و کِسل و خوابآلود بودم، باید تا ساعت ِ چهار هم آرایشگاه میماندم و بعد باید بابا را برای درد ِ کلیه هایش به دکتر میبُردم. حتی یک هفتهای بود که تصمیم داشتم برای خودم یک برنامهی خرید و گردش بریزم اما آنقدر برنامهام شلوغ بود که فرصتش را پیدا نمیکردم! تا رسیدن به سالن، زیر ِ سنگینی نگاهای رانندهی بد خُلق ِ ماشین، خودم را با گوشیام مشغول کردم و با رسیدن به مقصد به سرعت از ماشین ِ اسنپ پیاده شدم. عجیب بود که در خیابان ِ همیشه خلوت ِ آرایشگاه صدای داد و فریاد دختر و پسری که انگار باهم مشغول بحث کردن بودند به گوش میرسید! عربده های دختره و پشت بَندَش فریاد های پسر در کل ِ خیابان میپیچید و توجه تعدادی از رهگذر ها را جلب کرده بود. به محض ِ پیاده شدنم، راننده پایَش را روی ترمز گذاشت و دِ برو که رفتیم! با تاسف سری برای راننده تکان دادم که همان لحظه سنگینی دستی را روی پُشتم حس کردم و بعد با شدت به جلو هول داده شدم! دستهی کیفم را به تندی در دست هایم گرفتم و با چشم های از حدقه گشاد شده سرم را بلند کردم! خیابون ِ آرایشگاه چندان شلوغ نبود و امکان نداشت که کسی حواسش نباشد و از شدت شلوغی به من تَنه بزند! چشم چرخاندم با دیدن دختری که با بیشعوری ِ تمام به من تنه زده بود و پشت ِ بندش پسری که همراهش بود اخم هایم توی هم گِره شد. همان دختر و پسری بودند که تا ثانیه های قبل مشغول ِ پاره کردن حنجره هایشان بودند! حالا ساکت شده بودند و توجهشان به من جلب شده بود. پسر در حالی که کلافگی از سَر و رویَش میبارید به حرف آمد: - ببخشید خانوم، ما شما رو ندیدیم. نیم نگاهی حوالهاش کردم و سرم را با جدیات تکان دادم و لب زدم: - خواهش میکنم، اشکالی نداره. دختره پشت ِ چشمی نازک کرد که چشم هایم گُشاد شد. لابد این هم به جای ِ عذرخواهیاش بود، به خاطر ِ اینکه به من تنه زده بود! چشمانم را از آن دو نفر برداشتم و بیحرف به سمت ِ آرایشگاه قدم برداشتم، تا به حال هم دیرم شده بود! مردم ِ علاف و بیکار هم که تماشا گر ِ دعوای ِ آن دختر و پسر بودند، وقتی صحنهی دعوا و نمایش را تمام شده دیدند، آرام آرام صحنه را ترک کردند. پاهایم را که روی اولین پلهی در ِ خروجی ِ آرایشگاه گذاشتم، در باز شد و خانمی با موهای ِ بلوندی که مشخص بود تازه رنگ شده و کار ِ دست ِ سپیدهاست، از آرایشگاه خارج شد. پایم را کنار گذاشتم و تنهام را عقب کشیدم تا بتواند به راحتی رد بشود. تقربیا پنج ماهی میشد که اینجا مشغول به کار بودم و تا به حال در آرایشگاه ندیده بودمَش، حتماً از مشتری های جدید ِ آرایشگاه بوده. "نازنین جون" در فضای مجازی هم فعالیت های زیادی داشت و آرایشگاه را به شدت تبلیغ میکرد، به خاطر همین مشتری های زیادی داشتیم. دستی به کیف ِ روی شانهام کشیدم و سرم را بلند کردم، تابلوی ِ سر در ِ آرایشگاه با نام ِ "نازنین"به شدت توی چشم بود! گاهی وقت ها فکر میکردم که نازنین خیلی خودشیفته بوده که نام ِ خودش را روی آرایشگاهَش گذاشتهاست. و از بس که در خانه مامان و در آرایشگاه بچه ها همهاش "نازنین جون_نازنین جون" به ریشش میبستند، عادت کرده بودم و "نازنین جون" گفتن از دهانم نمیافتاد! دقیقا چند ماه بعد از دیپلم گرفتنم، از طریق ِ یکی از دوستان مامان با این آرایشگاه آشنا شده بودم و تا به حال که از کار کردن داخلش راضی بودم. #پارت_هفت قدم هایم را از پله ها بالا گذاشتم و جلوی در ِ هوشمند آرایشگاه ایستادم، بلافاصله در باز شد و من به آرامی داخل شدم. به محض ِ وارد شدن به سالن گرمای ِ خاصی به صورتم خورد و لبخند ِ کوچکی به لبهایم مزین شد! مانند همیشه سکوت ِ خاص و آرام بخشی در فضای سالن ِ آرایشگاه در جریان بود و همه در آرامش مشغول انجام ِ دادن کار هایشان بودند. دستهی کیفم را از روی شانهام هول دادم و گلویم را برای گفتن ِ سلام ِ بلند بالایی صاف کردم که سر های همه به سمتم چرخید، سپیده که ماسک ِ سفید رنگ و یک بار مصرفی روی صورتش زده بود و مشغول رنگ گذاشتن روی موهای دختری بود که روی صندلی ِ مقابلش لم داده بود، تنها برایم سر تکان داد و باقی ِ افراد ِ حاضر در سالن سلامم را با سلام ِ گرمی پاسخ دادند. نفس عمیقی کشیدم و قدم هایم را به سمت ِ اتاق ِ مخصوص تند کردم تا تا لباس هایم را تعویض کنم. این اتاق یکی از اتاق های کوچک و جمع و جور ِ آرایشگاه بود که حکم ِ رختکن را برایمان اجرا میکرد. شومیز ِ پشمیام را از تنم خارج کردم و به جایش سوییشِرتی که همراه ِ خودم آورده بودم را به تن کردم. شال ِ مشکی رنگم را آزاد و شُل روی موهایم انداختم و کیفم را برداشتم که همان لحظه در ِ اتاق باز شد و پریا، در حالی که سرش را تا ناف توی موبایلش فرو کرده بود وارد اتاق شد، موهای ِ بنفش رنگش را روی شانه هایش ریخته بود و جای ِ شال روی سرش خالی بود، پریا علی رغم علاقهای که به میکاپ داشت همیشه کمک ِ دست های من بود و در انجام ِ میکاپ ها کمکم میکرد. دوباره دستم را به لبه های ِ شالم کشیدم و لبخند ِ مهربانی روی لب هایم نشاندم: - پری خانوم چطوره؟ بالاخره سرش را از توی گوشیاش بلند کرد و با چشم های درشتش ذوق زده گفت: - عه سلام مَها جون! پریا فقط ِ شانزده سال سن داشت و یک جور هایی جای ِ همان خواهر ِ کوچکی را برایم پر میکرد که همیشه آرزو داشتم که داشته باشم. همان خواهری که از بچگی جایَش حسابی خالی بود! جایش خالی بود برای اینکه آن مهارت های میکاپی و هنری که در کلاس های مختلف یاد میگرفتم را، روی صورتش پیاده بکنم. لبخندم را بیشتر کِش دادم و درحالی که در ِ بسته شدهی اتاق را باز میکردم به حرف آمدم: - لباس هات رو عوض کن و بدو بیا که امروز کلی میکاپ داریم! از اتاق خارج شدم که صدای ِ "چشم" پر انرژیاش را شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت صندلی ِ ارگونومیکم³ رفتم و رویَش جا گیر شدم، سالن اصلی کمی شلوغ تر از صبح شده بود و صدای بلند ِ صحبت کردن ِ سپیده و فائزه در فضای سالن پیچیده بود. ³:صندلی ِ مخصوص برای ناخن کاری #پارت_هشت چند ماه پیش، وقتی که تازه دیپلمم را گرفته بودم و بر سر ِ دانشگاه رفتن و ادامه تحصیل با مامان سر ِ جنگ داشتم پایم به اینجا باز شد، همان جایی که وقتی داخلش بودم انگار توی بهشت سَر میکردم! مامان برای من و آیندهام رویاها داشت، دوست داشت درس بخوانم و به آن بالا ها برسم و اوِرِست های مسیر ِ آیندهام را دانه_دانه فتح کنم. ولی چه کنم که من هیچوقت میانهام با درس خواندن خوب نبود! من همیشه عاشق ِ بوی خوب لاک و رژلب و کرم پودر هایی بودم که روی صورت ِ خانوم های مختلف را نقاشی میکردند! من عاشق کار کردن با اکلیریک⁴ و لیکوئید⁵ و دستگاه سوهان برقی بودم. علی رغم ِ مخالفت های مامان و حتی بابا، آرایشگری را ادامه داده بودم و داخلش هم موفق بودم... برای من درآمد و شغل خوب مهم نبود، من علاقهام را دنبال کرده بودم. طولی نکشید که مشتری هایم دانه به دانه به سالن آمدند و من مشغول ِ انجام دادن ِ کارهایم شدم، البته یک پایم پشت ِ میز میکاپ بود و یه پایم روی صندلی ِ ارگونومیگ! همیشه وقتی غرق در کارهای مورد علاقهام میشدم هیچوقت متوجهی گذر ِ زمان نمیشدم. آنقدر که با صدای زنگ ِ موبایلم به خودم آمدم و چشمانم به ساعت افتاد، چند ساعت گذشته بود! دستی به شال ِ روی شانه هایم کشیدم و با خستگی به پشتی ِ صندلی تکیه دادم و گوشی را برداشتم؛ با دیدن ِ تماس ِ سحر ابروهایم بالا پرید، به کل یادم رفته بود که سحر وقت گرفته بود و قصد داشت که امروز به سالن بیاید. آیکون ِ سبز رنگ را لمس کردم و گوشی را روی گوشم قرار دادم، همون لحظه نازنین از کنارم عبور کرد و مانند همیشه لبخند ِ مصنوعیاش را تحویلم داد! متقابلاً لبخندی زدم که همان لحظه صدای ِ بد خُلق ِ سحر توی گوشم پیچید: - این گوشی خودش و کُشت، چرا جواب نمیدی؟ طبق معمول که با شنیدن صدای ِ همیشه عصبانی ِ سحر خندهام میگرفت، خندیدم و به حرف آمدم: - باز که توپِت پُره! نفسش را با شدت رها کرد و گفت: - امروز اعصابم خورده، زنگ زدم که بگم من دم ِ در ِ سالنم. طبق ِ عادت ِ همیشگیام دستی به موهایم کشیدم و از روی صندلی بلند شدم، هم زمان که "باشه"ای میگفتم به سمت ِ در رفتم و تماس را قطع کردم. ⁴ و ⁵:ابزار کاشت ناخن #پارت_نه گوشی را از روی گوشم پایین آوردم و جلوی در ایستادم. در باز شد و سحر که با سری پایین افتاده مقابل ِ در ایستاده بود، سرش را بلند کرد و بیحرف جلو آمد و وارد سالن شد که پشت سرش دو دختر ِ پالتو پوش هم وارد شدند. از جلوی در کنار رفتم و با تعجب به سحر نگاه کردم: - عه دختر سلامِت کو؟ سحر با کلافگی سرش را تکان داد و بیتوجه روی صندلی ِ راحتیای نشست. با تعجب شانه ای بالا انداختم و به سمت ِ صندلی ِ خودم رفتم و رویَش نشستم. سالن شلوغ شده بود و سر و صداها بالاتر رفته بود، اول صبح ها همیشه همه جا ساکت بود و همه بدون سر و صدا کارهایشان را انجام میدادند، اما هر چه قدر که ساعت جلوتر میرفت شلوغ تر و شلوغ تر میشد. چهرهی سحر به شدت ناراحت بود و حسابی داغان میزد، البته همهاش هم بخاطر "کات"کردن ِ رابطهاش با کامیار بود. کامیار اصلا پسر ِ خوبی نبود و سحر داشت خودش را حیف و میل میکرد. سحر از آن مدل دخترها بود که درس و تحصیل خیلی برایَش مهم بود، برعکس ِ من که از دیپلم به بعد ترک تحصیل کرده بودم، او کنکور داده بود و به دانشگاه رفته بود. البته هیچوقت هم درس خوان نبود، توی مدرسه هم همیشه سَر به هوا و از درس ها فراری بود... البته من هم مانند او بودم، من از همهی آن کتاب های درسی متنفر بودم و سال ها پیش با خشونت ِ تمام دور انداخته بودمشان! ولی برای کسی مانند سحر که همهی خواهر و برادر هایش دکتر و مهندس بودند، اُفت داشت که بخواهد درس نخواند و دنبال ِ یللی تللی هایش برود! برای همین سال آخر ِ دبیرستان به شدت شروع به درس خواندن کرد و توانست که در کنکور با رتبهی خوبی قبول بشود. ولی این روزها همهاش درگیر کامیار بود، در واقع خودش داشت خودش را درگیر کامیار میکرد. کامیاری که بویی از عشق و احساس نبرده بود، در واقع اصلا در این فازها نبود. فقط دختری را میخواست که حسابی با او خوش بگذراند، بعد برود سراغ ِ دوست دختر ِ بعدیاش! سحر موهای مشکی رنگ ِ بیرون آمده از شالش را داخل کرد و دست هایش را جلویم گرفت: - مها زودتر کارم رو راه میاندازی؟ یک ساعت دیگه کلاس دارم. سرم را تکان دادم و درحالی که دست هایش را توی دست هایم میگرفتم، به حرف آمدم: - باشه. چه خبر؟ لب های ژل خوردهاش را جلو داد و گفت: - سلامتی، خبر ِ خاصی نیست. - با کامیار آشتی نکردی؟ سرش را بلند کرد و چشم غرهی غلیظی به چشم هایش داد: - نه بابا، من که همین چند ساعت پیش باهات حرف زدم. چطوری با این سرعت باهاش آشتی میکنم!؟ شانهای بالا انداختم که با دست ِ آزادَش موهایش را کنار زد و با شیطنت گفت: - چه خبر از چکاد جون!؟ در حالی که کوتیکول⁶ را توی دست هایم جا به جا میکردم، لبخند زدم: - خبری نیست، از دیشب باهاش حرف نزدم. خوب شد یادم انداختی، کارم تموم بشه یه زنگ بهش بزنم... سحر ریز خندید و خواست چیزی بگوید که صدای نازنین بلند شد: ⁶:برای عقب بردن پوست اطراف ناخن #پارت_ده - مَها عزیزم؟ سرم را بلند کردم و به قامت ِ نازنین نگاه کردم، با جدیات و البته صمیمیات ادامه داد: - میتونی بیای واسه میکاپ رُزگل؟ ابروهایم بالا پرید، در آرایشگاه ِ به این بزرگی باید خواهر زادهاش را بدون نوبت میکاپ میکردم! لبخند ِ تصنعیای روی لب هایم نشاندم و به حرف آمدم: - باشه، کارم که تموم شد میام واسه میکاپ ِ رُزگل جون! ******* برای خداحافظی با پریا لبخند ِ ملیحی تحویلش دادم و از آرایشگاه خارج شدم. دستی به لباس هایم کشیدم و مچ ِ دستم را بالا گرفتم تا به ساعت نگاه کنم، به محض ِ برگشتن به خانه باید بابا را به دکتر میبُردم. امروز برای صرفه جویی در هزینههایم، برعکس ِ ِهمیشه ناهار سفارش نداده بودم و رژیمم را بهانه کرده بودم، حالا حسابی گرسنه بودم و به طرز ِ عجیبی دلم برای دستپخت ِ مامان تنگ شده بود! دستی به نیم کُت ِ تنم کشیدم و با خستگی به سمت ِخروجی ِ خیابان راه افتادم، همزمان هم موبایلم را از داخل کیفم بیرون کشیدم تا با چکاد هم تماس بگیرم. صدای ِ بوق ماشینی از پشت سرم بلند شد، بیتفاوت به راهم ادامه دادم و مشغول شماره گیری شدم. صدای بوق دوباره بلند شد، سر جا خشکم زد، ماشین پشت سرم توقف کرده بود. با تعجب به عقب چرخیدم، ماشین چکاد پشت سرم ایستاده بود! با چشم های گرد شدهام به چکاد نگاه کردم که پشت رُل ماشین نشسته بود و با خونسردی نگاهم میکرد! چشم هایم را توی حدقه چرخاندم و گوشی را توی کیفم پرت کردم و قدم هایم را به سمت ماشین تند کردم. با رسیدن به ماشین کیفم را از روی شانهام هول دادم و در ِ ماشین را باز کردم و روی صندلی نشستم، و به سمت ِ چکاد برگشتم: - چکاد تو اینجا چیکار میکنی؟ چکاد با خونسردی به سمتم برگشت، نگاهم در چشم های خوشرنگ و قهوهایاش قفل شد، رنگ ِ چشم هایش بینهایت زیبا بود و چشم هایش را خیلی دوست داشتم، رنگششان رنگ ِ نسکافهی مورد علاقهی کودکی هایم بود! همان شکلات تلخ هایی بود که مامان همیشه برایم آب میکرد و درونَش شیر میریخت. عحیب بود ولی من از همان ابتدای ِ کودکی عاشق این ترکیب ِ خوشمزه بودم. ویرایش شده 13 آذر توسط کیانآ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
کیانآ 19 ارسال شده در یکشنبه در 15:53 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 15:53 (ویرایش شده) در ۱۴۰۵/۶/۲۲ در 14:23، کیانآ گفته است: . ویرایش شده دوشنبه در 18:33 توسط کیانآ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Nawrgoon 123 ارسال شده در دوشنبه در 11:01 اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 11:01 در ۱۴۰۵/۶/۲۱ در 13:46، کیانآ گفته است: #پارت_یک صدای ِ چرخ خیاطی ِ مامان داشت همانند مَته مغزم را سوراخ میکرد! چاقوی بزرگ ِ توی دستم را، که بوی بد ِ مرغ را به خودش گرفته بود، گوشهی ظرفی قرار دادم و دست هایم را بالا گرفتم، دست های بلند شدهام را دو طرف ِ سَرم گذاشتم و با حرص فشار دادم! اگر میتوانستم و در توانم بود، تا به حال همهی در و دیوار های این خانه را، اعم از دیوار های اتاق خودم و دیوارهای آشپزخانه، تبدیل به آکوستیک¹ میکردم! دست هایم را پایین گرفتم و دوباره چاقو را برداشتم و آخرین تیکهی مرغ را جدا کردم. نفس راحتی کشیدم و ظرف گوشت هایی که برای کباب آماده کردم بودم را از روی میز برداشتم و روی سینک گذاشتم. دست هایم را زیر شیر ِ آب گرفتم و از آشپزخانه خارج شدم. حالا علاوه بر ناقوس ِ وحشتناک چرخ ِخیاطی صدای تلوزیون و اخبار ِ سر صبحی هم در خانه پخش شده بود! ساعت هنوز هم به یک ظهر نرسیده بود! خیر ِسرم تصمیم داشتم که روز ِ یک در هفتهای که به سالن نمیرفتم، برای خودم یک دل ِ سیر بخوابم و استراحت کنم. ولی مامان و بابا از همان کلهی سحر، شروع به ایجاد ِ آلودگی صوتی کرده بودند و اجازه نداده بودند که دلی از عزا در بیاورم! حالا هم که بساط ِ ناهار و کباب ِ روز ِ جمعهای مان را برپا کرده بودم. دستی به دُم اسبی هایم کشیدم و به سمت بابا رفتم، ناخودآگاه از دیدن چهرهی خنثی و آرامَش، در حالی که روی ویلچرش لم داده بود، لبخند به لب هایم نشست. از تصادف ِ چند سال پیش و ویلچر نشین شدنش انگار دیگر عاشق بابایم شده بودم، دیگر تُند خویی ها و بد اخلاقی ها و حتی گیر دادن هایش به چشمانم نمیآمد! گویا حالا فقط سالم بودنَش برایم کافی بود... دستم را روی دستهی ویلچرش گذاشتم و با زاری به حرف آمدم: - محض ِ رضای خدا این تلویزیون رو کم کن! با شنیدن صدایم کمی جا به جا شد و تک خندهای کرد: - چرا باز گریَت میاد؟ این رو برو به مامانت بگو که خونه رو روی سرش گذاشته. ریز خندیدم و دستم را از روی ویلچرش برداشتم: - بابا حاضر شو که قراره کباب ِ مَها پز و بخوری! بابا لبخند زد و من به سمت ِ اتاق کار ِ مامان راه افتادم. دست به سینه به چارچوب ِ در تکیه دادم و به مامان خیره شدم، با عینک ِ طبی ِ روی چشم هایش داشت با دقت ِ هرچه تمام تر، خیاطی میکرد. با دیدن چهرهی خسته اما جوانش پوفی کشیدم: - مامان تو خودت خواب نداری؟ دست از کار کشید و سرش را بلند کرد که ادامه دادم: - از کله سحر صدای این ناقوس جهنم رو انداختی توی کلهی من ِ بدبخت! لب هایش از لحن ِ نالانم به خنده باز شد و گفت: - صبح بخیر مها خانوم، من خوبم تو چطوری؟ لب هایم برای خندیدن کج شد و تکیهام را از در برداشتم که مامان ادامه داد: - امروز هم قراره کباب ِ مها پز بخوریم؟ ناخودآگاه دست هایم را روی هم کوبیدم و به حرف آمدم: - آره ناهید جون، قراره یه کبابی بخوری که انگشت هات رو هم باهاش قورت بدی! مامان ریز خندید و دستی به موهای بلوند شدهی قدیمیاش کشید. دهانم را برای گفتن ِ حرفی باز کردم که با بلند شدن صدای ویبرهی موبایلم از توی جیب ِ سوییشرت ِ تنم، حرف توی دهانم ماسید! نگاهم را از مامان جدا کردم و گوشی را از توی جیب ِ لباس بیرون آوردم، نام ِ سیو شدهی "چ" و "ک" لاتین با ایموجی ِ توت فرنگی و قلب ِ قرمز، که به طرز ِ کودکانهای و به عبارتی "گُل مَنگولی" نوشته شده بود لبخند به لب هایم آورد! سرم را به نشانهی "فعلا" برای مامان تکان دادم و از اتاق خارج شدم. ویبرهی گوشی قطع شد و صدای نوتیف ِ پیام بلند شد؛ ¹: ¹:عایق صدا #پارت_دو نگاهی به بابا که همچنان جلوی تلویزیون روی ویلچرش لم داده بود، انداختم و وارد آشپزخانه شدم و در همان حال قفل گوشی را باز کردم. متن ِ پیام چِکاد خنده به لب هایم آورد: - مها خانوم هنوز خواب تشریف دارن؟ شمارهاش را گرفتم و گوشی را روی گوشم قرار دادم و در همان حال مشغول ِ مخلوط کردن مرغ ها با ادویه های مخصوص ِ کباب شدم. طولی نکشید که صدای ِ بَم و همیشه خوابآلود ِ چِکاد توی گوشم پیچید: - به به، خانوم خانوم ها بلاخره از خواب بیدار شدن! ریز خندیدم و در حالی که نگاهم را به در ِ آشپزخانه دوخته بودم، زمزمه کردم: - خیلی وقته که بیدار شدم، الان هم تازه دارم ناهار درست میکنم. صدایش به گوشم رسید: - خانوم ِ سر آشپز، من که تازه از خواب بلند شدم تازه ناهار هم نخوردم ها! دوباره خندیدم و در حالی که با دقت به تکه های مرغ نمک را اضافه میکردم، زمزمه کردم: - آخِی، متاسفانه نمیتونم برات غذا بیارم. او هم به آرامی خندید و گفت: - آرش قراره که از پادگان بیاد مرخصی، مامان به همین مناسبت میخواد بَزم بده! ظرف مرغ ها را کنار گذاشتم و با خنده گفتم: - نکنه تو به اینکه مامانت میخواد برای برادر کوچیکترت غذا درست کنه حسادت میکنی؟! - حسادت؟ ابهت ِ من و زیر سوال نبر بچه! نیشم را تا بناگوش باز کردم که چکاد دوباره گفت: - حالا چرا این قدر آهسته حرف میزنی؟ با دقت سرم را جلو بردم و و در حالی که به جای ِ خالی ِ بابا و ویلچرش، مقابل تلویزیون نگاه میکردم، به حرف آمدم: - آخه هم مامان و هم بابا خونهان، من هم الان توی آشپزخونهام. چکاد مکث کوتاهی کرد و به حرف آمد: - تو آشپزخونهای؟ به به، اصلا زن ِ آیندهی من همیشه باید جاش توی آشپزخونه باشه! لحن ِ شوخ و هم زمان جدی ِ صدایش باعث ِ حرصم میشد، چکاد خیلی خوب بلد بود که هم من را حرص بده و هم اعصبانیام کند! در آخر هم بلد بود که یک جوری آرامم کند که اعصبانیاتم را فراموش میکردم! شاید هم به خاطر این بود از اوایل شروع رابطهی چند ماههی مان به دستش "آتو" داده بودم که نقطه ضعف ها و نقطه قوت هایم را از بَر شده بود! مامان همیشه از این ویژگی ِ من حرص میخورد، از این که با وجود ِ تو دار بودنم زود دُم به تله میدادم! خب مسابقه که نبود، چرا مامان اصرار داشت هیچوقت اَصرار و رازهایم را با کسی مثل چکاد در میان نگذارم؟ البته که مامان همیشه به همه کس و همه چیز بَدبین بود، نباید جدیاش گرفت! نمیدانم که اگر با چکاد آشنا میشد در موردش چه واکنشی داشت؟ البته رفتار و کردار جنتلمنانهی چکاد میتوانست هر کسی را جذب کند. با صدای شنیدن قدم های مامان که به آشپزخانه نزدیک میشدند، گوشی را با هول از گوشم فاصله دادم و در همان حال خطاب به چکاد به حرف آمدم: - چکاد من باید قطع کنم، فعلا. بدون اینکه منتظر خداحافظیاش بمانم تماس را قطع کردم که همان لحظه مامان وارد آشپزخانه شد و با عجله خطاب به من گفت: - مها لِنگ ِ ظهره، چیشد این غذا؟ اگه میخوای برو فعلا با تلفنت حرف بزن من خودم ناهار رو درست میکنم. ابروهایم با تعجب بالا پرید، ولی بدون اینکه دست و پای ِ خودم را گُم کنم تکیهام را از روی میز غذا خوری برداشتم و خطاب به مامان به حرف آمدم: - داشتم با سحر حرف میزدم، الان هم دیگه میبرم که گوشت ها رو کباب کنم. خانوادهی من از بچگی سنتی و حساس بودند و به کوچکترین خطاها واکنش نشان میدادند، ولی در طول ِ این نوزده_بیست سال از بس که برای هر خطای ِ کوچکم بهانه تراشیده بودم که دیگر کار کُشته شده بودم! #پارت_سه مامان بدون ِ اینکه به من نگاه کند سری به نشانهی تایید تکان داد و به سرعت از داخل کابینت ها وسیلهای بیرون آورد و با عجله از آشپزخانه خارج شد. رفتنش را با تعجب نگاه کردم، حتی فرصت نشده بود که بپرسم که بابا تنهایی به کجا رفته! مامان از آن مدل زن ها بود که کل ِ وقت و زندگی و جوانیاش را صرف ِ کار و شغل مورد علاقهاش، یعنی خیاطی کرده بود. البته من اصلاً با این مدل ِ زندگی کردن موافق نبودم، آدم باید بتواند و طوری برنامه ریزی کند که به همهی کارهایش برسد. همانند من که از همان شروع ِ صبح، هم به ناخون های مردم می رسیدم، هم به کار های خانه که مامان همیشه نسبت به آنها بیتوجه بود رسیدگی میکردم، د هم بیست و چهار ساعته با چکاد حرف میزدم! سرم را با شدت تکان دادم و با دقت مشغول به سیخ کشیدن مرغ ها شدم، هم زمان گوجه ها را هم بینشان جا میکردم. بساط منقل کباب را با مهارت توی حیاط ِ کوچک ِ خانه پهن کردم و مشغول کباب کردن گوشت ها شدم. هم زمان هم زیر لب مشغول زمزمه کردن ِ آهنگی بودم. آشپزی یکی از آن کار هایی بود که من نسبت به آن علاقه نشان میدادم، این که بتوانی خوراکی های رنگی را با سلیقه باهم ادغام کنی و یک غذای بهشتی بسازی، خیلی زیبا و هنرمندانهست! اصلا همهی خوردنی ها بهشتی هستند، و من با وجود ِ داعم الرژیم بودنم هیچجوره از امتحان کردن و چشیدن ِ طمع های بهشتیشان نمیگذشتم! بعد از آماده شدن کباب، سفرهی ناهار را با آرامش روی میزِ غذاخوری چیدم و مامان و بابا را صدا کردم. دور ِ هم جمع شدن با خانواده جزء ِ تفریح های سالم و مورد علاقهام بود! البته که در گذشته همیشه غذا را روی سفره میخوردیم ولی یک سالی بود که بخاطر راحتی ِ بابا از میز ِ غذا خوری استفاده میکردیم. ناهار را با بَه بَه و چَه چَه های مامان و بابا خوردیم و بعد طبق روتین ِ هر روزه بابا به اتاقش رفت تا چرت ِ سر ِ ظهریاش را بزند و مامان هم دوباره مشغول انجام کار های ِ خیاطیاش شد و من بالاخره وارد اتاقم شدم. #پارت_چهار با خستگی کِش و قوسی به بدنم دادم و با یک حرکت خودم را روی تخت ِ یک نفرهام پرت کردم. کِش موهایم را از دور ِ موهایم بیرون کشیدم و سرم را روی بالشت قرار دادم. گوشیام را بالا آوردم و با لمس ِ دکمهی کناریاش صفحهاش را روشن کردم. وارد صفحهی چت هایم با چکاد شدم، همیشه از کوچکترین فرصت ها استفاده میکردیم تا باهم چت کنیم. آنلاین نبود، حتما الان سرش حسابی با آرش و پروانه و باقی ِ اعضای خانواده گرم بود. انگشت هایم را روی کیبورد حرکت دادم و برایش تایپ کردم: - چکاد؟! بعد از سند کردن پیام با بیحوصلگی گوشی را کنار گذاشتم و از روی تخت بلند شدم. جلوی آینه ایستادم و دستی به موهای ِ بلوطی رنگم کشیدم و دوباره در بند ِ کش مو گرفتارشان کردم. قوطی ِ رنگ ِ مویی که دیروز خریده بودم روی میز ِ آرایش قرار داشت و به من دهن کجی میکرد ولی حوصلهی ترمیم رنگ موهایم را ابداً نداشتم. از داخل کمد ِ لباس هایم حولهام را بیرون کشیدم، باید دوش میگرفتم. حوله را به همراه سویشرت و شلواری روی شانهام انداختم و گوشی را از روی تخت برداشتم. از طرف چکاد یک پیام ِ متنی و یک ویس داشتم، وارد صفحه چت شدم، هنوز آنلاین بود! پیامش را زمزمه وار خواندم: - جونِش؟ لب هایم به خنده باز شد و ویس را پلی کردم: - با این دوتا اسکل نشستیم داریم ناهار میخوریم! بعد هم صدای جیغ و فریاد ِ اعتراض آرش و پروانه از اینکه'اسکل' خطابشان کرده بود بلند شد. نیشم تا بناگوش باز شد و آیکون تماس را فشار دادم و بلافاصله آیکون بلندگو را زدم. هنوز یک بوق خورده و نخورده تماس وصل شد و صدای ِ چکاد همراه با سر و صداهای اضافه توی گوشی پیچید: - به به، مها خانوم! همیشه به این صورت صدایم میکرد و این مدل صدا کردنش عجیب به دلم مینشست. چکاد دوباره به حرف آمد: - کباب ِ مها پزت آماده شد؟ تکانی به خودم دادم و به آمدم: - آره، ما تازه ناهار خوردیم. تو چی؟ - من تازه میخوام با آرش و پروانه ناهار بخورم. مامان فسنجون پخته، غذای مورد علاقهی آرش. - پس مامانت و آقا اتابک با شما ناهار نمیخورن؟ - نه، مامان و بابا رفتن شرکت. سرم را متفکر تکان دادم و دوباره به حرف آمدم: - پس تو چرا نرفتی شرکت؟ - گفتم روز ِ جمعهای یکم به خودم استراحت بدم. آقا اتابک پدر ِ چکاد، به همراه ِ چکاد و دختر بیست و چند سالهاش پروانه در شرکت ِ تولید مواد غذاییشان مشغول به کار بودند، ولی آرش که بچهی آخر و ته تغاریشان بود زیاد در قید و بندِ این کارها نبود و سرش را با خوشگذرانیاش هایش گرم میکرد. #پارت_پنج به هرحال پولدار ها دنبال کار کردن نبودند! من نباید منکر اختلاف طبقاتیام با چکاد میشدم. یک و دو دفعهای که راجب این اختلاف های اجتماییمان حرف زده بودم ناراحت شده بود و گفته بود که او به این چیزها اهمیت نمیدهد، فقط مرا دوست دارد و فقط و فقط به شخصیت ِ خودم اهمیت میدهد. او برعکس من هیچوقت پدر ِ علیل و ویلچر نشین شدهام که تلخ و شیرین روزگار را حسابی چشیده بود، با پدر ِ خوشتیپ ِ خودش علی رغم سن و سالش اصلاً پیر نشده بود و جوان مانده بود، مقایسه نکرده بود. او مادر ِ من که کل عمرش را صرف ِ علاقه و حرفهاش گذاشته بود و حالا حتی یک مغازهی کوچک خیاطی نداشت را با مادر ِ خودش که مدیر عامل شرکتشان بود، مقایسه نکرده بود. حتی در این مدت ِ نسبتاً کم ِ رابطهمان یک یا دو دفعهای به من پیشنهاد داده بود که رابطهمان را جدی کنیم و من هربار به یک بهانهای رَد کرده بودم. من چکاد را دوست داشتم ولی فقط دوست داشتن برای ازدواج کافی نبود، باید از همه نظر به درد ِ هم میخوردیم. با اینکه به چکاد اعتماد ِ کامل داشتم ولی هنوز مطمعن نبودم که همهی حرف هایش راست و صادقانه باشد. شاید به خاطر این بود که از کودکی در این دنیای بزرگ و بدون محبت بزرگ شده بودم و نمیتوانستم چشمانم را بر روی این همه تفاوت ببندم. پسری که قبل از چکاد با او در رابطه بودم و دوست پسرم به حساب میآمد هم این حرف ها را برایم زده بود! ولی من چرا داشتم یک پسره بچه ننه را که اگر دماغش را میگرفتی، جانش در میآمد را با چکاد مقایسه میکردم؟! با صدای خنده های بلند و دخترانهی پروانه به خودم آمدم و تک خندهای کردم: - چه خبره اونجا؟ انگار خیلی داره بهتون خوش میگذره ها؟ جای من خالی! صدای ِ مهربان ِ چکاد با کمی مکث بلند شد: - بیام دنبالت؟ بچه ها هم دلشون برات تنگ شده... - سلام برسون بهشون، روز جمعهای نمیتونم واسه مامان بهونه جور کنم. گویا چکاد موبایلش را روی بلندگو گذاشته بود چون صدای پروانه خطاب به من بلند شد: - کم خودت و بگیر مها خَره، پاشو بیا اینجا! اخم هایم توی هم فرو رفت و تُن صدایم را کمی بالا بردم: - سلامِت و خوردی بچه؟ البته که پروانه به مدت چند سال از من بزرگتر بود و من فقط طبق عادت "بچه" صدایش میکردم. آرش و پروانه و پدر ِ چکاد در جریان رابطهمان قرار داشتند و من توانسته بودم که در دلشان جا باز کنم، من و چکاد و پروانه و آرش باهم یک دوستی ِ خوب به وجود آورده بودیم. آقا اتابک را هم یک بار دیده بودم و مرد ِ خوب و مهربانی به نظر میرسید. حتی مادر ِ چکاد هم میدانست که چکاد با یک دختر ِ مها نامی در رابطهی جدی قرار دارد، ولی تا به حال باهم دیداری نداشتیم. نمیدانم چند دقیقه یا شاید هم چند ساعت مشغول حرف زدن با چکاد بودم ولی با خوردن بوق از پشت خط به نشانهی داشتن ِ تماس پشت ِ خطی به ناچار مکالمهی مان را متوقف کردم و صفحهی گوشی را پایین آوردم. سحر تماس گرفته بود، نامش را با حروف لاتین ِ بزرگ به همراه آن ایموجی های معروف و مورد علاقهام سیو کرده بودم. بلافاصله نوتیف پیامش روی صفحهی گوشی ظاهر شد. پیامش را با کنجکاوی باز کردم: - اگه حرف زدنت با چکاد جونت تموم شده خبر مرگت گوشی رو جواب بده! با خنده سری از روی تاسف برایش تکان دادم، خیر سَرش دانشجوی ادبیات بود ولی واژه هایی که همیشه بین ِ حرف زدن هایش استفاده میکرد، همه بیادبانه و کوچه بازاری بودند! شمارهاش را گرفتم و جسم ِ خشک شدهام را، روی تخت جا به جا کردم. یک بوق، دو بوق، سر ِ سه بوق صدای نازکش توی گوشم پیچید: - چه عجب، مها خانوم بالاخره جواب داد! ناز ِ مصنوعیای که همیشه از عمد به صداش میداد واقعاً توی ذوق میزد، ولی آنقدر به صدایش ناز داده بود که کاملاً عادی شده بود و انگار که ناز ِ طبیعیاش بود! - داشتم با چکاد حرف میزدم. - اون رو که میدونم، تو بیست و چهار ساعته داری با چکاد حرف میزنی، گفتن نداره که! لب هایم به خنده باز شد: - سحر باز چت شده تو؟ نکنه دوباره با کامی جون کات کردی؟ "کامی جون" را همیشه از عمد کشیده و کنایه وار میگفتم تا حسابی حرصش را در بیاورم! با به زبان آوردن ِ نام ِ"کامیار" صدای حرصیاش بلند شد: - اسم ِ اون پسرهی بچه ننه رو نیار! خندهام بیشتر شد: - چرا؟ باز دعواتون شده؟ - دست رو دلم نزار که خون شده! دیشب با کلی بدبختی بابا رو پیچوندم که واسه شام باهم بریم بیرون. دم ِ رفتنی زنگ زده میگه مامان جونش گفته امشب باید شام خونه باشه. من هم دَرجا بلاکش کردم و تموم شد! - فردا دوباره میاد خرِت میکنه! با لحن ِ قاطعی حرفم را بُرید: - نه دیگه امکان نداره، دیگه تموم شد. سرم را با تحسین برایش تکان دادم: - آفرین، این دندون لق و بکن و بنداز دور. پوف کلافهاش از پشت ِ گوشی بلند شد: - دیگه حرف این پسره رو نزنیم، زنگ زدم ببینم فردا میری سالن؟ - آره میرم، چطور؟ میخوام بیام واسه ناخون هام. - همین هفته قبل برات ترمیم کردم! - میخوام رنگش و عوض کنم. سرم را متفکر تکان دادم و آهانی زمزمه کردم. سحر از هر بیست و چهار ساعت بیست و سه ساعتش را درگیر قِر و فِر هایش بود، نمیدانم کی وقت میکرد که درس بخواند؟! چند دقیقهی دیگر هم با سحر حرف زدیم و بعد بالاخره گوشی را کنار گذاشتم تا بالاخر به حمام کردنم برسم. حوله به دست از اتاق خارج شدم و به سمت حیاط رفتم. مدل ِ ساخت ِ خانه ویلایی و قدیمی بود و حمام و دستشویی بیرون از خانه و گوشهی حیاط قرار داشتند! و من روزی ده دفعه مِعمار خانه را لعنت میکردم! آخر چرا باید توی سرما و گرما برای دستشویی و حمام رفتنمان از خانه خارج میشدیم!؟ اگر من به جای آن معمار بی سواد بودم اول یک راهرو برای هال ِ خانه درست میکردم و حمام و دستشویی را هم همان جا قرار میدادم. با تاسف سری تکان دادم و در ِ حمام را باز کردم و وارد شدم، گرمای ِ مطبوعی به صورتم خورد، به هرحال هنوز در ابتدای دی ماه بودیم و هوا حسابی سرد بود. لباس ها و حولهام را آویزان کردم و با در آوردن ِ لباس های قبلی دوش ِ حمام را باز کردم. ***** .پلک زدم و فِرچهی ریمل را با دقت روی مژه های پُر پُشت و کوتاهم کشیدم. با شنیدن صدای دوبارهی زنگ ِ آیفون خانه با کلافگی پوفی کشیدم و ریمل را روی میز آرایش گذاشتم. کیف بزرگم را از روی تخت برداشتم و شال ِ طوسی رنگم را روی سرم را مرتب کردم و بعد از برداشتن کلید با عجله از اتاق خارج شدم. ساعت نُه صبح بود و طبق معمول صدای تلویزیون در خانه پیچیده بود... دستهی کیفم را روی شانهام انداختم و خم شدم، در ِ چوبی ِ جا کفشی را باز کردم و کتانی های سفید رنگم را با یک حرکت از داخل جا کفشی بیرون کشیدم. بیشتر خم شدم و کفش ها را با عجله به پا کردم و در حالی که بند ِ کفش ها را گِره میزدم از خانه خارج شدم. حیاط خانه را با قدم های بلند طِی کردم، امروز هوا کاملاً مطبوع بود و باد ِ خنک و دلچسپی میوزید که با هر حرکت برگ های درخت ِ جلوی خانه را به حرکت در میآورد. صدای حرکت برگ ها حس خوبی را به گوش هایم القا میکرد! نفس عمیقی کشیدم و با باز کردن ِ در ِ کوچک ِ حیاط از خانه خارج شدم. ماشین ِ اسنپ جلوی در پارک بود، راه ِ آرایشگاه کمی دور بود و با پیاده رفتن دیر میرسیدم. بیشتر روزها که چکاد فرصت میکرد خودش من را تا آرایشگاه میرساند و روز های دیگر را تاکسی یا اسنپ میگرفتم. و یک سری از آن روزها که صبح ِ زود از خانه خارج میشدم کل ِ مسیر را پیاده گَز² میکردم. ²:طی کردن راه ِ طولانی عزیزم شما میتونید پارت ھاتونو در ارسال پاسخ بہ این موضوع بنویسید و وقتے یک پارت تموم شد ثبت پاسخ رو بزنید و بعد دوبارہ در ارسال پاسخ دیگر پارت بعدی رو بنویسید الان پارت 6 و پارت 11 رو شما در نقل قول ھا نوشتید نقل قول ھا برای ارسال دیدگاہ خوانندہ ھاست و پاسخ شما بہ دیدگاہ بقیہ حس کردم تازہ شروع کردید خواستم کمکی کردہ باشم🙏🏼🌺 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
کیانآ 19 ارسال شده در دوشنبه در 16:07 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 16:07 4 ساعت قبل، Nawrgoon گفته است: عزیزم شما میتونید پارت ھاتونو در ارسال پاسخ بہ این موضوع بنویسید و وقتے یک پارت تموم شد ثبت پاسخ رو بزنید و بعد دوبارہ در ارسال پاسخ دیگر پارت بعدی رو بنویسید الان پارت 6 و پارت 11 رو شما در نقل قول ھا نوشتید نقل قول ھا برای ارسال دیدگاہ خوانندہ ھاست و پاسخ شما بہ دیدگاہ بقیہ حس کردم تازہ شروع کردید خواستم کمکی کردہ باشم🙏🏼🌺 بله؛ واقعا ممنونم من سردرگردم بودم🤦♀️🙏 بله من تازه شروع کردم و هنوز کاملا با انجمن آشنا نیستم. الان باید دوباره پارت ها رو از اول بزارم یا میتونی پارت های بعد از پارت ۱۵ رو به این صورت که شما گفتید بزارم؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
کیانآ 19 ارسال شده در دوشنبه در 18:37 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 18:37 #پارت_شش دستی به نیم کُتی که تنم کرده بودم کشیدم و در ِ ماشین را باز کردم و روی صندلی عقب جا گیر شدم. رانندهی ماشین که مرد ِ میانسال و کم مویی بود، پوفی کشید و با دادن ِ "سلام ِ" زیر لبیای ماشینش را روشن کرد. مدلَش طوری بود که کارد میزدی خونَش هم در نمیآمد! البته حق هم داشت، دو بار آیفون را زده بود و هر دوبار را دقیقه های زیادی مُعطلش کرده بودم! امروز کمی دیر از خواب بیدار شده بودم و کِسل و خوابآلود بودم، باید تا ساعت ِ چهار هم آرایشگاه میماندم و بعد باید بابا را برای درد ِ کلیه هایش به دکتر میبُردم. حتی یک هفتهای بود که تصمیم داشتم برای خودم یک برنامهی خرید و گردش بریزم اما آنقدر برنامهام شلوغ بود که فرصتش را پیدا نمیکردم! تا رسیدن به سالن، زیر ِ سنگینی نگاهای رانندهی بد خُلق ِ ماشین، خودم را با گوشیام مشغول کردم و با رسیدن به مقصد به سرعت از ماشین ِ اسنپ پیاده شدم. عجیب بود که در خیابان ِ همیشه خلوت ِ آرایشگاه صدای داد و فریاد دختر و پسری که انگار باهم مشغول بحث کردن بودند به گوش میرسید! عربده های دختره و پشت بَندَش فریاد های پسر در کل ِ خیابان میپیچید و توجه تعدادی از رهگذر ها را جلب کرده بود. به محض ِ پیاده شدنم، راننده پایَش را روی ترمز گذاشت و دِ برو که رفتیم! با تاسف سری برای راننده تکان دادم که همان لحظه سنگینی دستی را روی پُشتم حس کردم و بعد با شدت به جلو هول داده شدم! دستهی کیفم را به تندی در دست هایم گرفتم و با چشم های از حدقه گشاد شده سرم را بلند کردم! خیابون ِ آرایشگاه چندان شلوغ نبود و امکان نداشت که کسی حواسش نباشد و از شدت شلوغی به من تَنه بزند! چشم چرخاندم با دیدن دختری که با بیشعوری ِ تمام به من تنه زده بود و پشت ِ بندش پسری که همراهش بود اخم هایم توی هم گِره شد. همان دختر و پسری بودند که تا ثانیه های قبل مشغول ِ پاره کردن حنجره هایشان بودند! حالا ساکت شده بودند و توجهشان به من جلب شده بود. پسر در حالی که کلافگی از سَر و رویَش میبارید به حرف آمد: - ببخشید خانوم، ما شما رو ندیدیم. نیم نگاهی حوالهاش کردم و سرم را با جدیات تکان دادم و لب زدم: - خواهش میکنم، اشکالی نداره. دختره پشت ِ چشمی نازک کرد که چشم هایم گُشاد شد. لابد این هم به جای ِ عذرخواهیاش بود، به خاطر ِ اینکه به من تنه زده بود! چشمانم را از آن دو نفر برداشتم و بیحرف به سمت ِ آرایشگاه قدم برداشتم، تا به حال هم دیرم شده بود! مردم ِ علاف و بیکار هم که تماشا گر ِ دعوای ِ آن دختر و پسر بودند، وقتی صحنهی دعوا و نمایش را تمام شده دیدند، آرام آرام صحنه را ترک کردند. پاهایم را که روی اولین پلهی در ِ خروجی ِ آرایشگاه گذاشتم، در باز شد و خانمی با موهای ِ بلوندی که مشخص بود تازه رنگ شده و کار ِ دست ِ سپیدهاست، از آرایشگاه خارج شد. پایم را کنار گذاشتم و تنهام را عقب کشیدم تا بتواند به راحتی رد بشود. تقربیا پنج ماهی میشد که اینجا مشغول به کار بودم و تا به حال در آرایشگاه ندیده بودمَش، حتماً از مشتری های جدید ِ آرایشگاه بوده. "نازنین جون" در فضای مجازی هم فعالیت های زیادی داشت و آرایشگاه را به شدت تبلیغ میکرد، به خاطر همین مشتری های زیادی داشتیم. دستی به کیف ِ روی شانهام کشیدم و سرم را بلند کردم، تابلوی ِ سر در ِ آرایشگاه با نام ِ "نازنین"به شدت توی چشم بود! گاهی وقت ها فکر میکردم که نازنین خیلی خودشیفته بوده که نام ِ خودش را روی آرایشگاهَش گذاشتهاست. و از بس که در خانه مامان و در آرایشگاه بچه ها همهاش "نازنین جون_نازنین جون" به ریشش میبستند، عادت کرده بودم و "نازنین جون" گفتن از دهانم نمیافتاد! دقیقا چند ماه بعد از دیپلم گرفتنم، از طریق ِ یکی از دوستان مامان با این آرایشگاه آشنا شده بودم و تا به حال که از کار کردن داخلش راضی بودم. #پارت_هفت قدم هایم را از پله ها بالا گذاشتم و جلوی در ِ هوشمند آرایشگاه ایستادم، بلافاصله در باز شد و من به آرامی داخل شدم. به محض ِ وارد شدن به سالن گرمای ِ خاصی به صورتم خورد و لبخند ِ کوچکی به لبهایم مزین شد! مانند همیشه سکوت ِ خاص و آرام بخشی در فضای سالن ِ آرایشگاه در جریان بود و همه در آرامش مشغول انجام ِ دادن کار هایشان بودند. دستهی کیفم را از روی شانهام هول دادم و گلویم را برای گفتن ِ سلام ِ بلند بالایی صاف کردم که سر های همه به سمتم چرخید، سپیده که ماسک ِ سفید رنگ و یک بار مصرفی روی صورتش زده بود و مشغول رنگ گذاشتن روی موهای دختری بود که روی صندلی ِ مقابلش لم داده بود، تنها برایم سر تکان داد و باقی ِ افراد ِ حاضر در سالن سلامم را با سلام ِ گرمی پاسخ دادند. نفس عمیقی کشیدم و قدم هایم را به سمت ِ اتاق ِ مخصوص تند کردم تا تا لباس هایم را تعویض کنم. این اتاق یکی از اتاق های کوچک و جمع و جور ِ آرایشگاه بود که حکم ِ رختکن را برایمان اجرا میکرد. شومیز ِ پشمیام را از تنم خارج کردم و به جایش سوییشِرتی که همراه ِ خودم آورده بودم را به تن کردم. شال ِ مشکی رنگم را آزاد و شُل روی موهایم انداختم و کیفم را برداشتم که همان لحظه در ِ اتاق باز شد و پریا، در حالی که سرش را تا ناف توی موبایلش فرو کرده بود وارد اتاق شد، موهای ِ بنفش رنگش را روی شانه هایش ریخته بود و جای ِ شال روی سرش خالی بود، پریا علی رغم علاقهای که به میکاپ داشت همیشه کمک ِ دست های من بود و در انجام ِ میکاپ ها کمکم میکرد. دوباره دستم را به لبه های ِ شالم کشیدم و لبخند ِ مهربانی روی لب هایم نشاندم: - پری خانوم چطوره؟ بالاخره سرش را از توی گوشیاش بلند کرد و با چشم های درشتش ذوق زده گفت: - عه سلام مَها جون! پریا فقط ِ شانزده سال سن داشت و یک جور هایی جای ِ همان خواهر ِ کوچکی را برایم پر میکرد که همیشه آرزو داشتم که داشته باشم. همان خواهری که از بچگی جایَش حسابی خالی بود! جایش خالی بود برای اینکه آن مهارت های میکاپی و هنری که در کلاس های مختلف یاد میگرفتم را، روی صورتش پیاده بکنم. لبخندم را بیشتر کِش دادم و درحالی که در ِ بسته شدهی اتاق را باز میکردم به حرف آمدم: - لباس هات رو عوض کن و بدو بیا که امروز کلی میکاپ داریم! از اتاق خارج شدم که صدای ِ "چشم" پر انرژیاش را شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت صندلی ِ ارگونومیکم³ رفتم و رویَش جا گیر شدم، سالن اصلی کمی شلوغ تر از صبح شده بود و صدای بلند ِ صحبت کردن ِ سپیده و فائزه در فضای سالن پیچیده بود. ³:صندلی ِ مخصوص برای ناخن کاری #پارت_هشت چند ماه پیش، وقتی که تازه دیپلمم را گرفته بودم و بر سر ِ دانشگاه رفتن و ادامه تحصیل با مامان سر ِ جنگ داشتم پایم به اینجا باز شد، همان جایی که وقتی داخلش بودم انگار توی بهشت سَر میکردم! مامان برای من و آیندهام رویاها داشت، دوست داشت درس بخوانم و به آن بالا ها برسم و اوِرِست های مسیر ِ آیندهام را دانه_دانه فتح کنم. ولی چه کنم که من هیچوقت میانهام با درس خواندن خوب نبود! من همیشه عاشق ِ بوی خوب لاک و رژلب و کرم پودر هایی بودم که روی صورت ِ خانوم های مختلف را نقاشی میکردند! من عاشق کار کردن با اکلیریک⁴ و لیکوئید⁵ و دستگاه سوهان برقی بودم. علی رغم ِ مخالفت های مامان و حتی بابا، آرایشگری را ادامه داده بودم و داخلش هم موفق بودم... برای من درآمد و شغل خوب مهم نبود، من علاقهام را دنبال کرده بودم. طولی نکشید که مشتری هایم دانه به دانه به سالن آمدند و من مشغول ِ انجام دادن ِ کارهایم شدم، البته یک پایم پشت ِ میز میکاپ بود و یه پایم روی صندلی ِ ارگونومیگ! همیشه وقتی غرق در کارهای مورد علاقهام میشدم هیچوقت متوجهی گذر ِ زمان نمیشدم. آنقدر که با صدای زنگ ِ موبایلم به خودم آمدم و چشمانم به ساعت افتاد، چند ساعت گذشته بود! دستی به شال ِ روی شانه هایم کشیدم و با خستگی به پشتی ِ صندلی تکیه دادم و گوشی را برداشتم؛ با دیدن ِ تماس ِ سحر ابروهایم بالا پرید، به کل یادم رفته بود که سحر وقت گرفته بود و قصد داشت که امروز به سالن بیاید. آیکون ِ سبز رنگ را لمس کردم و گوشی را روی گوشم قرار دادم، همون لحظه نازنین از کنارم عبور کرد و مانند همیشه لبخند ِ مصنوعیاش را تحویلم داد! متقابلاً لبخندی زدم که همان لحظه صدای ِ بد خُلق ِ سحر توی گوشم پیچید: - این گوشی خودش و کُشت، چرا جواب نمیدی؟ طبق معمول که با شنیدن صدای ِ همیشه عصبانی ِ سحر خندهام میگرفت، خندیدم و به حرف آمدم: - باز که توپِت پُره! نفسش را با شدت رها کرد و گفت: - امروز اعصابم خورده، زنگ زدم که بگم من دم ِ در ِ سالنم. طبق ِ عادت ِ همیشگیام دستی به موهایم کشیدم و از روی صندلی بلند شدم، هم زمان که "باشه"ای میگفتم به سمت ِ در رفتم و تماس را قطع کردم. ⁴ و ⁵:ابزار کاشت ناخن #پارت_نه گوشی را از روی گوشم پایین آوردم و جلوی در ایستادم. در باز شد و سحر که با سری پایین افتاده مقابل ِ در ایستاده بود، سرش را بلند کرد و بیحرف جلو آمد و وارد سالن شد که پشت سرش دو دختر ِ پالتو پوش هم وارد شدند. از جلوی در کنار رفتم و با تعجب به سحر نگاه کردم: - عه دختر سلامِت کو؟ سحر با کلافگی سرش را تکان داد و بیتوجه روی صندلی ِ راحتیای نشست. با تعجب شانه ای بالا انداختم و به سمت ِ صندلی ِ خودم رفتم و رویَش نشستم. سالن شلوغ شده بود و سر و صداها بالاتر رفته بود، اول صبح ها همیشه همه جا ساکت بود و همه بدون سر و صدا کارهایشان را انجام میدادند، اما هر چه قدر که ساعت جلوتر میرفت شلوغ تر و شلوغ تر میشد. چهرهی سحر به شدت ناراحت بود و حسابی داغان میزد، البته همهاش هم بخاطر "کات"کردن ِ رابطهاش با کامیار بود. کامیار اصلا پسر ِ خوبی نبود و سحر داشت خودش را حیف و میل میکرد. سحر از آن مدل دخترها بود که درس و تحصیل خیلی برایَش مهم بود، برعکس ِ من که از دیپلم به بعد ترک تحصیل کرده بودم، او کنکور داده بود و به دانشگاه رفته بود. البته هیچوقت هم درس خوان نبود، توی مدرسه هم همیشه سَر به هوا و از درس ها فراری بود... البته من هم مانند او بودم، من از همهی آن کتاب های درسی متنفر بودم و سال ها پیش با خشونت ِ تمام دور انداخته بودمشان! ولی برای کسی مانند سحر که همهی خواهر و برادر هایش دکتر و مهندس بودند، اُفت داشت که بخواهد درس نخواند و دنبال ِ یللی تللی هایش برود! برای همین سال آخر ِ دبیرستان به شدت شروع به درس خواندن کرد و توانست که در کنکور با رتبهی خوبی قبول بشود. ولی این روزها همهاش درگیر کامیار بود، در واقع خودش داشت خودش را درگیر کامیار میکرد. کامیاری که بویی از عشق و احساس نبرده بود، در واقع اصلا در این فازها نبود. فقط دختری را میخواست که حسابی با او خوش بگذراند، بعد برود سراغ ِ دوست دختر ِ بعدیاش! سحر موهای مشکی رنگ ِ بیرون آمده از شالش را داخل کرد و دست هایش را جلویم گرفت: - مها زودتر کارم رو راه میاندازی؟ یک ساعت دیگه کلاس دارم. سرم را تکان دادم و درحالی که دست هایش را توی دست هایم میگرفتم، به حرف آمدم: - باشه. چه خبر؟ لب های ژل خوردهاش را جلو داد و گفت: - سلامتی، خبر ِ خاصی نیست. - با کامیار آشتی نکردی؟ سرش را بلند کرد و چشم غرهی غلیظی به چشم هایش داد: - نه بابا، من که همین چند ساعت پیش باهات حرف زدم. چطوری با این سرعت باهاش آشتی میکنم!؟ شانهای بالا انداختم که با دست ِ آزادَش موهایش را کنار زد و با شیطنت گفت: - چه خبر از چکاد جون!؟ در حالی که کوتیکول⁶ را توی دست هایم جا به جا میکردم، لبخند زدم: - خبری نیست، از دیشب باهاش حرف نزدم. خوب شد یادم انداختی، کارم تموم بشه یه زنگ بهش بزنم... سحر ریز خندید و خواست چیزی بگوید که صدای نازنین بلند شد: ⁶:برای عقب بردن پوست اطراف ناخن #پارت_ده - مَها عزیزم؟ سرم را بلند کردم و به قامت ِ نازنین نگاه کردم، با جدیات و البته صمیمیات ادامه داد: - میتونی بیای واسه میکاپ رُزگل؟ ابروهایم بالا پرید، در آرایشگاه ِ به این بزرگی باید خواهر زادهاش را بدون نوبت میکاپ میکردم! لبخند ِ تصنعیای روی لب هایم نشاندم و به حرف آمدم: - باشه، کارم که تموم شد میام واسه میکاپ ِ رُزگل جون! ******* برای خداحافظی با پریا لبخند ِ ملیحی تحویلش دادم و از آرایشگاه خارج شدم. دستی به لباس هایم کشیدم و مچ ِ دستم را بالا گرفتم تا به ساعت نگاه کنم، به محض ِ برگشتن به خانه باید بابا را به دکتر میبُردم. امروز برای صرفه جویی در هزینههایم، برعکس ِ ِهمیشه ناهار سفارش نداده بودم و رژیمم را بهانه کرده بودم، حالا حسابی گرسنه بودم و به طرز ِ عجیبی دلم برای دستپخت ِ مامان تنگ شده بود! دستی به نیم کُت ِ تنم کشیدم و با خستگی به سمت ِخروجی ِ خیابان راه افتادم، همزمان هم موبایلم را از داخل کیفم بیرون کشیدم تا با چکاد هم تماس بگیرم. صدای ِ بوق ماشینی از پشت سرم بلند شد، بیتفاوت به راهم ادامه دادم و مشغول شماره گیری شدم. صدای بوق دوباره بلند شد، سر جا خشکم زد، ماشین پشت سرم توقف کرده بود. با تعجب به عقب چرخیدم، ماشین چکاد پشت سرم ایستاده بود! با چشم های گرد شدهام به چکاد نگاه کردم که پشت رُل ماشین نشسته بود و با خونسردی نگاهم میکرد! چشم هایم را توی حدقه چرخاندم و گوشی را توی کیفم پرت کردم و قدم هایم را به سمت ماشین تند کردم. با رسیدن به ماشین کیفم را از روی شانهام هول دادم و در ِ ماشین را باز کردم و روی صندلی نشستم، و به سمت ِ چکاد برگشتم: - چکاد تو اینجا چیکار میکنی؟ چکاد با خونسردی به سمتم برگشت، نگاهم در چشم های خوشرنگ و قهوهایاش قفل شد، رنگ ِ چشم هایش بینهایت زیبا بود و چشم هایش را خیلی دوست داشتم، رنگششان رنگ ِ نسکافهی مورد علاقهی کودکی هایم بود! همان شکلات تلخ هایی بود که مامان همیشه برایم آب میکرد و درونَش شیر میریخت. عحیب بود ولی من از همان ابتدای ِ کودکی عاشق این ترکیب ِ خوشمزه بودم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
کیانآ 19 ارسال شده در دوشنبه در 18:42 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 18:42 #پارت_یازده نگاه خیرهام را شکار کرد و درحالی که رانندگی میکرد، به سمتم چرخید: - چرا اینطوری نگاهم میکنی؟ تموم شدم ها! چشمانم را بیحرف برایَش نازک کردم و به حرف آمدم: - پرسیدم که اینجا چیکار میکنی؟ قبل از اینکه جوابم را بدهد، چشمانم با یادآوری ِ چیزی برق زد و با ذوق ِ کودکانهای به حرف آمدم: - نکنه اومدی که من رو برسونی خونه؟ آخ که تو چقدر مهربونی! خودم را جلو کشیدم تا برای تشکر صورتش را به بوسهای دعوت کنم که با صدایش سر ِ جا خشکم زد: - نه، پروانه گفت بیام دنبالت ببرمت پیشش! لبخند ِ ذوق زدهام در مقابل چهرهی چکاد که از دست انداختن ِ من حسابی خندان بود، خشک شد و با چهرهی پوکر فیسی نگاهش کردم، سرم را با تاسف تکان دادم و با خشکی لب زدم: - پروانه با من چیکار داره؟ چکاد سرش را به سمتم برگرداند و با لبخندی تکان داد: - باشه بابا حالا تو قهر نکن، من خودم اومدم دنبالت. - باشه، حالا بگو پروانه چیکارم داره؟ تکانی به سرش داد و به حرف آمد: - اول اون ماچَ رو بده تا بگم! نامش را تشر وار صدا کردم: - چکاد! - یه رستوران رزور کرده که واسه شام بعد از مدت ها دور هم جمع بشیم، من و تو و پروانه و آرش. حالا تو اون بوسه رو رد کن بیاد! - الان به جای بوس گازِت میگیرم! - گاز هاتم واسه من طمع ِ بوس میده! از بی حیاییاش بالاخره خندهام گرفت و سرم را عقب کشیدم، چکاد که موفق شده بود خندهی مرا در بیاورد، لبخندی زد و خودش برای بوسیدن ِ من به سمتم خم شد که در میانهای راه با نامردی ِ تمام به عقب هولش دادم! در مقابل چهرهی مبهوت و مُچاله شدهاش لبخند ِ ملیحی زدم و به حرف آمدم: - بوس بی بوس، شما رانندگیت رو بکن تا به کشتنمون ندادی! و به فرمان ِ رها شده از دستانش اشاره کردم. - در ضمن من نمیتونم بیام، برسونم خونه. خودم از پروانه عذر خواهی میکنم. چکاد برای تلافی، بدون اینکه نگاهم کند با خونسردی به حرف آمد: - پروانه گفت ببرمت، من هم مامورم و معذور. - پروانه حرف زیاد میزنه نباید بهش توجه کرد! - درمورد خواهر ِ من درست حرف بزن ها! - واسه من شاخ نشو ها! نکنه باز اون خواهر ِ عفریتهات نشسته زیر ِ پاهات! هر دو برای لحظهای زیر ِ خنده زدیم و من بالاخره کمی جدی شدم و با لحن ِ جدیای به حرف آمدم: - ولی جداً نمیتونم بیام، تو خونه کلی کار دارم. - عزیزم تو میخوای بیا نمیخوای هم نیا، من خودم میبرمت! - چکاد جدی باش! چکاد بالاخره سرش را به سمتم چرخاند و به آرامی گفت: - مها میدونی که چند وقته بیشتر از نیم ساعت ندیدمت؟! بیا بریم، بچه ها هم دلشون برات تنگ شده. چند لحظه به لحن ِ پر از دلتنگیاش فکر کردم و بعد به ناچار سرم را تکان دادم. نهایتاً به مامان میگفتم که خودش بابا را نزد ِ دکتر برود و از هادی هم کمک بگیرد، یک شب شام که هزار شب نمیشد، میشد؟ #پارت_دوازده کیفم را برداشتم و موبایلم را از داخلش خارج کردم و وارد لیست ِ تماس هایم شدم. چکاد، در حالی که اِستارت میزد خطاب به من، به حرف آمد: - داری به کی زنگ میزنی؟ موبایل را، روی گوشم گذاشتم و بدون اینکه به چکاد نگاه کنم، جواب دادم: - فضول خان! دارم به مامان زنگ میزنم، تا بهش بگم امروز دیرتر میرم خونه. سرش را با رضایت تکان داد و مشغول رانندگی کردن شد. مامان تلفنش را جواب نمیداد، از اینکه همیشه موبایلش را دور از خودش نگه میداشت و وقتی که زنگ میخورد باید ساعت ها به دنبالش میگشتیم، متنفر بودم! پوف ِ کلافهای کشیدم و سرم را به صندلی ِنرم ِ ماشین تکیه دادم، چکاد نیم نگاهی حوالهام کرد، صدای ِ "الو" گفتن ِ مامان در گوش هایم پیچید: - الو؟ - الو مامان چطوری؟ بابا خوبه؟ - سلامتیات هر دوتامون خوبیم، کی میای خونه؟ - اتفاقا خواستم که در همین مورد باهات حرف بزنم. امروز یکم دیر تر میام خونه، میخوایم با سحر بریم بیرون، احتمالا شام رو بیرون بخوریم. بابا رو میتونی خودت ببری دکتر؟ - اتفاقاً من هم میخواستم بهت زنگ بزنم هادی اومده اینجا، خودش هم بابات رو میبره دکتر. مکث کرد و با لحن بی میل و ناراضیای ادامه داد: - توهم شب زودتر برگرد خونه، خوش بگذره بهتون. ناگفته نماند که مامان دلش میخواست که هنوز هم مانند چند سال پیش خودش رفت و آمد های من را کنترل کند، خودش دوست هایم را انتخاب کند و خودش مانند یک مادر ِ سختگیر سایه و بالای سرم باشد. ولی حقیقتاً نمیتوانست! دیگر کِشش نداشت که با من هم سر و کَله بزند، دغدغه های مامان یک یا دوتا نبود که! از طرفی هم معتقد بود که من دیگر آنقدر بزرگ و بالغ و مستقل شدهام که دیگر میتوانم خودم برای خودم تصمیم بگیرم و رفت و آمد هایم و کارهای شخصیام فقط مربوط به خودم باشد. بعد از خداحافظی ِ کوتاهی با مامان گوشی را قطع کردم و شیشه های ماشین را طبق عادت پایین کشیدم. هوا داشت رو به تاریکی میرفت، بر خلاف ِ مخالفت اولیهام حالا از این گردشِ کوتاه خوشحال بودم! چند وقتی بود که سر ِ خودم را بیشتر با کارهایم گرم کرده بودم و فرصت نکرده بودم که هیچ تفریحی بکنم. از طرفی هم همیشه کنار ِ چکاد و پروانه و آرش به من خوش میگذشت. - مامانت چی گفت؟ با شنیدن صدای چکاد چشمانم را از شیشهی پایین ِ ماشین گرفتم و به سمت ِ چکاد چرخیدم؛ ابروهایش توی هم گِره خورده بود و داشت با دقت رانندگی میکرد. - گفت قراره پسر عموم بابا رو ببره دکتر. زبانش را روی لبهایش کشید و سرش را تکان داد، ادامه دادم: - داریم میریم کجا؟ فرمان را توی دست هایش چرخاند و نگاهم کرد: - با آرش و پروانه توی رستوران قرار گذاشتم. سرم را تکان دادم و با حالت ِ قهر و خود گرفتهام نگاهش کردم: - ولی خیلی کار ِ بدی کردی که بی خبر اومدی من رو برداشتی و بردی! به آرامی خندید و با شیطنت ِ کمیابش نگاهم کرد: - دلم برات تنگ شده بود خب! البته و خوشبختانه این دسته شیطنت ها را فقط برای من به کار میبُرد! آب ِ دهانم را فرو فرستادم و بحث را عوض کردم: - ببین آرایشم هنوز خوب و مرتب روی صورتمه؟ نگاهش را با دقت توی صورتم چرخاند و با تَک خندهای گفت: - خط ِ چشمت یکم کج شده! چشم هایم گرد شد و با وحشت آینهای را از توی کیفم بیرون کشیدم و جلوی صورتم گرفتم و در حالی که با دقت به خط های مشکی و پهن ِ پشت پلک هایم نگاه میکردم زمزمه کردم: - خیر سرم میکاپ آرتیست شدم ولی هنوز تو خط چشم کشیدن مشکل دارم! #پارت_سیزده بازهم خندید و گفت: - شوخی کردم بابا، خط ِ چشمت سر جاشه! پوفی کشیدم و دوباره آینه را توی کیفم قرار دادم. انگشت شصتم را بالای چشمم کشیدم و با نیم نگاهی خطاب به چکاد، به حرف آمدم: - میخوام خط چشم هام رو شِیدینگ کنم، راحت میشم! فرمان را با دقت چرخاند و با لحن ِ آمیخته با شوخیای گفت: - تو اون آرایشگاه هر روز هزار تا بَلا روی سر ِ صورت ِ مردم میارید، اون وقت خودت هنوز نچرال موندی! مکث کرد و با خندهی بیشتری ادامه داد: - البته من میخوام که همیشه نچرال بمونی! چشم هایم را با حرص توی حدقه چرخاندم و به سمتش برگشتم: - بی تربیت! تو باید خوشحال باشی که پارتنرت انقدر هنرمنده. لب هایم را کج کردم و ادامه دادم: - بی لیاقتی دیگه! صدای خندهی چکاد بلند شد، همیشه واکنشش در مقابل همهی شوخی و شیطنت هایم خنده های بلند و عمیقش بود. گاهی وقت ها هم دل به دلم میداد و رگ ِ شیطنتش حسابی گُل میکرد. ولی اکثر مواقع نمیتوانستیم باهم کنار بیایم! شوخی هایمان به گیس و گیس کِشی میرسید همیشه باید یکی نفرمان کوتاه میومد! سرم را به صندلی ماشین تکیه دادم و به آسمانی حالا دیگر تقربیاً تاریک شده بود نگاه کردم. از صبح کار کرده بودم و حسابی خسته بودم، حتی دیگر چشمانم داشت به قصد ِ خواب روی هم میافتاد. سرم را به سمت ِ چکاد برگرداندم با کلافگی به حرف آمدم: - چرا نمیرسیم؟ من داره خوابم میبره! همان لحظه ماشین در کوچهی خلوت و آشنایی پیچید و متوقف شد. سرم را کمی از پنجره جلو بردم، در کمال ِ تعجب مقابل خانهی پدر و مادر چکاد بودیم! #پارت_چهارده دوباره به سمت ِ چکاد برگشتم و با تعجب به حرف آمدم: - چرا اومدیم خونهی شما؟ با خونسردی خَم شد و در حالی که کمربندش را باز میکرد، به حرف آمد: - من هم از شرکت اومدم دنبال ِ تو، میخوام یه دوش بگیرم و بعد بریم رستوران. تکانی به خودم دادم و چشم هایم را با تعجب توی حدقه چرخاندم: - خب اول میومدی خونه و دوش میگرفتی، بعدش میومدی دنبال ِ من! راستی چرا خونهی خودت دوش نمیگیری؟ - حالا چه فرقی داره؟! چند روزی هست که اونجا سَر نزدم. بعد از تمام کردن ِ جملهاش از ماشین پیاده شد و بدون ِ اینکه به اخم های درهم شدهی من توجه کند، کنار در ِ ماشین ایستاد تا پیاده بشوم. پوف ِ کلافهای کشیدم و با برداشتن ِ کیفم از ماشین پیاده شدم. کوچهیشان مانند همیشه به شدت خلوت بود، البته همهی منطقه های اطراف هم همینطور بودند. شالم را روی سرم مرتب کردم، چکاد کلید ِ خانه را از داخل جیبَش بیرون کشید و خم شد تا در ِ آهنی خانه را باز کند. از این زاویه اختلاف ِ قدی ِ نسبتا زیادمان بیشتر توی چشم بود. و من همیشه از این اختلاف ِ قدی متنفر بودم و به عبارتی خجالت میکشیدم! چکاد جزوء مرد های قد بلند به حساب میآمد، متاسفانه من هم که قد ِ کوتاهی داشتم. اینکه قد ِ من فقط تا روی سینهی چکاد میرسید به شدت خجالت آور بود! همیشه هم به طرز ِ کودکانهای خجالت میکشیدم در کوچه و خیابان با چکاد رفت و آمد کنم! بالاخره در ِ خانه را باز کرد و به همراه ِ هم وارد خانه شدیم. حیاط ِ نسبتا بزرگ ِ خانه با نور ِ لامپ های توی حیاط روشن شده بود. چکاد دستش را پشت کمرم گذاشت و به آرامی رو به جلو هدایتم کرد. سرم را به سمتش برگرداندم و خودم را بالا کشیدم، در این این حالت لب هایم مِماس با شانه هایش بود: - کسی خونهتون نیست؟ سرش را به سمتم برگرداند و نگاهم کرد و به حرف آمد: - نه! دستش را دور شانهام حلقه کرد و ادامه داد: - مامان و بابا هنوز شرکتن. #پارت_پانزده سرم را متفکر تکان دادم، چکاد دست هایش را دور حلقهی آغوشم تنگ تر کرد! و حالا کاملاً توی آغوشش بودم. تکانی به خودم دادم و با تعجب نگاهش کردم: - چت شد یهو؟ با تک خندهای اضافه کردم: - یه جوری سِفت بغلم کردی که انگار میخوان بِدُزدنَم! و دوباره به چکاد نگاه کردم، از این زاویه کلهاش خیلی رو به بالا بود! با لبخند ِ مهربانی که روی لب هایش نشسته بود، گفت: - چند روزی بود که بغلت نکرده بودم! چند لحظه فقط مات نگاهش کردم و رفته رفته لبخندی روی لب هایم نشست و سرم را کمی پایین انداختم. اگر تا به حال عاشق نشدی، نمیتوانی درک کنی که محبت کردن های معشوقهات، میتواند تو را تا عَرش ببرد و برگرداند! با رسیدن به در ِ هال ِ خانه کمی از هم فاصله گرفتیم، چکاد دوباره دستش را پشت کمرم گذاشت و ابتدا من و بعد خودش، وارد خانه شدیم. خانهیشان بزرگ بود و این بزرگیاش حسابی به دل مینشست. شامل ِ یک سالن بزرگ که با کاناپه های سفید رنگ تزیین شده بود. پرده های ساتَن و خوش رنگی به پنجره ها وصل شده بود و تلویزیون ِ بزرگی هم به دیوار وصل شده بود که زیرش میز ِ تلویزیون سفید رنگ و شکیل قرار داشت. در یک گوشهی خانه آشپزخانهای قرار داشت که تِم دکورش کاملا سفید و سافت بود و یک گوشهی دیگر از خانه هم پله های مارپیچی قرار داشت که به اتاق های طبقه بالا میرسید. درست همانند آن خانه هایی که توی فیلم های ایرانی نماد ِ ثروتمند بودن ِ افراد داخل خانه بودند! چکاد درحالی که من را به سمت مبل ها هدایت میکرد، گفت: - من برم اتاق دوش بگیرم، توهم بشین و استراحت کن، از خودت هم پذیرایی کن تا من برگردم. سرم را به نشانهی تایید تکان دادم و به آرامی روی یکی از مبل ها جاگیر شدم. چکاد دست هایش را دو طرف ِ شانه هایم گذاشت که با تعجب نگاهش کردم. به روی صورتم خم شد و با شیطنت ِ مختص به خودش به حرف آمد: - البته میتونی بیای بالا، بد نیست که باهم یه حموم ِ دوتایی بریم! هوم؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
کیانآ 19 ارسال شده در سهشنبه در 16:12 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 16:12 (ویرایش شده) #پارت_شانزده با چشم های که گشاد شده بود نگاهش کردم، خندهاش بیشتر شد! رفته_رفته لب هایم کج شد و درحالی که خندهام را کنترل میکردم با کف ِ دست هایم به عقب هولَش دادم: - برو، برو به حمومِت برس! صاف ایستاد و با تک خندهای به سمت ِ پله های مارپیچ ِ گوشهی خانه رفت. رفتنش را با خنده نگاه کردم و با محو شدنش از مقابل چشم هایم نگاهم را برداشتم. دستهی کیفم را از دور ِ شانه هایم باز کردم و از روی مبل بلند شدم و نگاهم را با بیحوصلگی در سالن ِ بزرگ و ساکت ِ خانه چرخ دادم. گرسنهام بود و بعید نبود که چکاد آنقدر حمام کردنش را لِفت بدهد که به شام ِ رستوران هم نرسیم! وارد آشپزخانهی بزرگ ِ خانه شدم و در ِ یخچال را باز کردم و چشم هایم را جستجوگرانه توی یخچال چرخاندم. با دیدن ِ ظرف ِ بستنی شکلاتی چشم هایم برق زد، دستم را جلو بردم و ظرف را با دقت بیرون کشیدم. اگر به من بود که ظرف ِ بستنی زعفرانی را، به همراه ِ آن بسته های نودل خوشمزه را هم بیرون میآوردم و یک صَفای ِ حسابی شکمم را مهمان میکردم! آن وقت لابد چکاد با خودش میگفت که دو دقیقه دختره را تنها گذاشتم، کل ِ یخچال را جارو کرد! با نیشی که از تصورات ِ سمیام گشاد شده بود، قاشقی را برداشتم و روی یکی از صندلی های میز غذاخوری که در آشپزخانه قرار داشت، جاگیر شدم. در ِ ظرف ِ بستنی را باز کردم و نوک ِ قاشق را داخل بستنی فرو کردم و قاشق را بلند کردم و داخل دهانم گذاشتم. از لذت ِ طمع ِخوب ِ شکلات ِبستنی و البته از سردی یک آن ِ دندان هایم اشک در چشم هایم جمع شد و همزمان، چشم هایم برق زد! من خوردنی ها را همیشه به این صورت میخوردم، با عشق و لذت! بخاطر همین بود که به تن و جسمم گوشت میشدند! به قول ِ غزال من همیشه ارادت ِ خاصی به غذاها و خوراکی ها نشان میدادم! بعد از خوردن ِ چند قاشق از بستنی، از روی صندلی بلند شدم و ظرف بستنی را دوباره داخل یخچال قرار دادم. قاشق را هم شُستم و دوباره داخل جای ِ قبلیاش گذاشتم از آشپزخانه خارج شدم. قبل از اینکه دوباره روی مبل بنشینم مچ ِ دستم را بالا گرفتم و به ساعت مچیام نگاه کردم، داشت دیر میشد. گویا چکاد قصد نداشت که حالا حالاها از حمام خارج شود! یکی دیگر از رفتار های چکاد که حرص ِ من را در میآورد همین حمام رفتن های ِطولانی مدتش بود، هر بار بیشتر از دو ساعت به حمام میرفت! در حالی که من همیشه بخاطر سرد بودن ِ هوا یک دوش ِ کوتاه میگرفتم و خودم را گربه شور میکردم، حتی در تابستان ها! پوف ِ کلافهای کشیدم و قدم هایم را به سمت پله ها کشیدم، گویا باید خودم به سراغش میرفتم! دستم را روی لبهی براق و سفید رنگ ِ پله ها گذاشتم و از پله ها بالا رفتم. این قسمت از خانه متشکل از یک سالن ِ چهار گوش بود که داخلش تعداد ِ پنج اتاق قرار داشت. اتاق ها به ترتیب کنار ِ هم قرار داشتند و داخل سالن هم یک دَست مبل ِ راحتی سفید رنگ قرار داشت. تعداد ِ اعضای خانوادهی چکاد نسبتاً زیاد بودند و طبیعتاً باید در یک خانه ی بزرگ و جا دار زندگی میکردند. ولی خب ما هم سه نفر بودیم، من و بابا و مامان! چرا خانهی ما نصف ِ طبقه پایین ِ این خانه هم نمیشد؟ ناخودآگاه سر جا متوقف شدم و نگاهم با تلخی به دست هایم خیره ماند! به پوست ِ سفید ِ دستم و انگشت های لاغر ناخون های لاک خورده و کوتاهم. من با همین دست ها هر روز زحمت میکشیدم، ولی هیچوقت نمیتوانستم که یک خانهی بزرگ برای مامان و بابا بخرم! یک خانهای که در یک محلهی خوب باشد، یک خانه ای که هر اتاقش یک سرویس ِ جدا داشته باشد، تا ما مجبور نباشیم که برای دستشویی رفتن، شب ها توی سرما از خانه خارج بشویم! #پارت_هفده سرم را به تندی تکان دادم تا از شَر ِ این افکار ِ مزاحمم خلاص بشوم و پوفی کشیدم و به سمت ِ در ِ اولین اتاق رفتم، یعنی اتاق ِ چکاد. مقابل در ایستادم و سرم را جلو کشیدم و گوشم را به در چسپاندم؛ صدای ِ آرامش بخش ِ آب از داخل حمام به گوش میرسید، حالتم شبیه دزدها شده بود! لب هایم کج شد، دستم را روی دستگیرهی در گذاشتم و در اتاق را باز کردم. وارد اتاق شدم و در را به آرامی نیمه باز گذاشتم. حالا از داخل حمام ِ گوشهی اتاق صدای آب واضح تر به گوش میرسید. نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم، مثل همیشه مرتب و منظم بود. ملافه های قهوهای رنگ روی تخت ِ یک نفرهی چکاد مرتب پهن شده بود و پرده های تیره رنگ ِ پنجره هم کنار رفته بود. هرچه قدر که دیزایین داخل خانه سفید رنگ و روشن بود اتاق ِ چکاد کاملا برعکسش بود! البته چکاد جزو ِ آن دسته از محدود پسر هایی بود که دیده بودم آنقدر روی تمیزی و مرتب بودن و البته پینترستی بودن ِ وسایلشان حساس بودند! با دست هایم شالم را از روی سرم به روی شانهام هدایت کردم و گوشهای از تخت جاگیر شدم. ناخودآگاه از نرمی و لطافت ِ تشک ِ تخت لبخند محوی به لب هایم مزین شد. من میبایست که این تخت را بار ِ پُشتم میکردم و با خودم به خانه میبردم! نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم، هنوز هم صدای آب از داخل حمام به گوش میرسید. چشمانم را توی اتاق چرخاندم، کاغذ دیواری های قهوهای رنگ ِ آمیخته با طلایی به اتاق جَلا داده بودند. نگاهم برای ِ لحظهای روی میز تحریر ِ کوچکی که گوشهی اتاق قرار داشت ثابت ماند، موبایل چکاد روی میز بود و صفحهاش مرتب خاموش و روشن میشد، داشت زنگ میخورد. تکانی به خودم دادم و مُردد به در ِ حمام نگاه کردم، چکاد ناراحت نمیشد اگر من گوشیاش را چک میکردم یا تماس ِ روی گوشیاش را جواب میدادم؟! تکانی به سرم دادم و زیر ِ لب خودم را توجیح کردم: - نه بابا، گوشی های من و چکاد بیست و چهار ساعته توی دست ِ هم رَد و بدل میشن، پس چرا باید ناراحت بشه؟ اصلا اون دفعه که هادی بخاطر بابا بهم زنگ زده بود چکاد من رو کلی سوال و جواب کرد! من هم حق دارم که نگاه کنم تا ببینم چه کسی به گوشیاش زنگ زده! تند تند سری برای ِ تایید ِ خودم تکان دادم و از روی تخت بلند شدم، به طرف ِ میز تحریر خم شدم و گوشی را با نوک ِ انگشت هایم برداشتم و دوباره روی تخت نشستم. دستم را روی دکمهی کنار ِ گوشی فشار دادم تا صفحهاش روشن بشود، ناخوداگاه از دیدن قاپ ِ گوشی به خنده افتادم! روز ِ خرید این قاپ را خوب به یاد دارم، آن روز چکاد را از مغازه بیرون انداخته بودم تا به سلیقه خودم برایش قاپ ِ گوشی بخرم، در آخر هم یک قاپ ِ بنفش رنگ و اکلیلی برایش خریده بودم! تماس قطع شده بود و روی صفحهی گوشی میس کالی ظاهر شده بود. #پارت_هجده پیام از طرف ِ شمارهی سیو شدهی آرش بود، با انگشت صفحه را لمس کردم و متن پیام را با چشم هایم خواندم: - مرتیکه تو باز مها خَره رو گیر آوردی و ازش دل نمیکنَی؟! شب شد دیگه، کی میخوایید تشریف بیارید رستوران؟ با خواندن متن ِ پیام ناخودآگاه نیشم باز شد و صدای ریز ِ خندهام بلند شد. نیم نگاهی به در ِ حمام انداختم، گویا چکاد توی حمام با خودش خلوت کرده بود! ندیده و ندانسته میتوانستم حدس بزنم که این پیام را پروانه با گوشی ِ آرش نوشته و فرستاده، چون پروانه همیشه مرا مها خره صدا میکرد! از صفحه چت ِ آرش خارج شدم و با سرعت مشغول گشتن بین ِ باقی ِ پیام ها شدم. اما در نیمه های راه دستانم خشک شد! من به چکاد شک داشتم؟ به او اعتماد نداشتم؟ فکر میکردم که ممکن است چیزی را از من مخفی کند؟! شاید نه، شاید که نه، حتما نه! من هرگز راجب چکاد چنان فکر هایی را نمیکردم، چون خوب او را شناخته بودم... هیچ انسان ِ عاقلی هم که بر فرض ِ مثال درحال خیانت کردن به پارتنرش باشد، چیزی مثل ِ گوشیاش را در اختیار ِ پاتنرش قرار نمیدهد! من فقط از سر ِ کنجکاوی داشتم توی گوشی ِ چکاد میگشتم. آن ذات ِ همیشه فضول و کنجکاوم مرا وادار میکرد که پیام هایش را دانه به دانه باز کنم، تاریخچه تماسش را چک کنم و.... داشتم با همین افکار خودم را توجیه میکردم و آنچنان غَرق در فضولی کردن های خودم بودم که متوجهی صدای آرام ِ باز شدن ِ در ِ حمام و صدای قدم های آرام ِچکاد که به من نزدیک میشد، نشدم! لحظهای با حس ِ حضور ِ چکاد و بعد دست های نَم دار و مرطوبی که روی گردنم قرار گرفت و موهای ِ رها شده از زیر ِ کش ِ سرم را با دست کنار زد از جا پریدم! هول شده هینی کشیدم و به سرعت به عقب چرخیدم، چکاد پشت سرم ایستاده بود، در واقع به من چسپیده بود! هولهی سفید رنگش را دور ِ بدنش پیچیده بود و خیسی و مرطوبی ِ بدنش را حس میکردم، حتی بوی شامپوی ِ بدنش هم توی فضا پخش شده بود! #پارت_نوزده ناخودآگاه موبایل از توی دست هایم رها شد و روی تخت ِ خواب پرت شد! این حرکت از چشم های آمیخته به شیطنت ِ چکاد دور نماند و تک خندهای کرد. چشم هایم را با ترس توی حدقه چرخاندم، شبیه کسی بودم که در حال ارتکاب جُرم دستگیر شده بود! چکاد با چشم ها و لب هایی که میخندید کمی نزدیک تر شد که ناخودآگاه با دستپاچگی به عقب هولَش دادم و به حرف آمدم: - چیزه، چیزه من... با به صفر رساندن فاصلهی بینمان و کنار ِ گرفتن ِ لب هایش بر لب هایم، جملهام توی دهانم ماسید! داشت لب هایش را از عمد تکان میداد و شیطنت از چشم هایش میبارید. چکاد خوب دانست که چقدر از لمس بدن و لب هایم متنفر بودم و حالا هم داشت از روی شیطنت همان کار را میکرد! اما من حتی زمانی که سحر یا مامان، یا حتی غزال در آغوشم میکشیدند، عظلاتم منقبض میشدند! چه برسد به چکاد که یک جنس مخالف به حساب میآمد! البته به هر حال چکاد به عبارتی "دوست پسرم" بود و این چیزها توی رابطه ها عادی و روتین بود، اما نه برای کسی در موقعیت ِ من! اخم هایم توی هم رفت و با دلخوری به عقب هولش دادم: - عه چکاد نکن دیگه! یه لحظه به گوشیات نگاه کردم، این همه مسخره بازی نداره که! چکاد بلاخره جسم ِ خیسَش را از تنم فاصله داد و با خنده گفت: - یه لحظه به گوشی نگاه کردی؟! سرت و تا تَه کرده بودی توی ماحتحت ِ گوشی! اخم هایم توی هم گره شد و با چشم غره به حرف آمدم: - بی تربیت! اصلا گوشی ِ دوست پسر ِ خودم بود، به تو چه؟! کلاه ِ حولهاش را از روی موهایش برداشت و سرش را با تاسف و خنده برایم تکان داد: - باشه، گوشی ِ دوست پسر خودته به من چه!؟ حالا تو من و درسته قورت نده! گوشیاش را از روی تخت برداشت و به سمت من گرفت: - برو پایین تا من لباس بپوشم و بیام. و با چشم به گوشی توی دستش اشاره کرد و با خنده گفت: - گوشی ِ دوست پسرت رو هم با خودت ببر! با لب هایی که از خنده کج شده بود، ولی با حفظ ِ اخم هایم گوشی را از دستش گرفتم و با قدم های بلند از اتاق خارج شدم. دوباره روی یکی از مبل ها ولو شدم و تا آمدن ِ چکاد مشغول ِ مرتب کردن سَر و چهرهام و تماشای خودم توی آینه شدم. به نظرم میآمد که لباس هایم کمی چروک شده بودند و این اذیتم میکرد، البته مثل همیشه راحت و اسپرت لباس پوشیده بودم. نیم کت ِ جین و کوتاه ِ سبز رنگی را به همراه ِ شلوار بگ ِ مشکی رنگ و شال ِ ساده و کراپی، زیر کتم پوشیده بودم. با شنیدن صدای قدم هایَش روی پله ها، از روی مبل بلند شدم و به عقب چرخیدم. چکاد درحالی که ساعت مچیاش را به دستش میبست به سمتم قدم برداشت. هودی ِ سفید رنگ و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود و موهایش را به بالا حالت داده بود. لحظهای از این همه جذابیت لبخندی روی لب هایم نشست! اندام ِ روی فُرم و قد ِ بلندش توی این لباس ها حسابی به چشم میآمد! کنارم ایستاد و سرش را بلند کرد، لحظهای از بوی ادکلنش اخم هایم توی هم رفت! ویرایش شده سهشنبه در 16:16 توسط کیانآ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
کیانآ 19 ارسال شده در چهارشنبه در 16:24 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 16:24 #پارت_بیست ابروهای ِ تویِ هم گره شدهام از چشم هایش دور نماند و متعجب گفت: - چی شد؟ چرا اخم کردی؟ تکانی به خودم دادم و چشم هایم را توی حدقه چرخاندم: - باز هم عطر زدی؟ مگه من نگفتم دیگه اینقدر عطر نزن؟! بین ِ دختر ها جلب ِ توجه میشه! لحظهای مات نگاهم کرد و بعد بلند زیر ِ خنده زد و من چشم هایم را با حرص گرد کردم و بین ِ خنده هایش پریدم: - نخند! خطاب به چکاد"بیشعور ِ" غلیظی گفتم و عقب گرد کردم که همان لحظه دست هایش دور کمرم حلقه شد. سرش را خم کرد و دستش را روی کمرم کشید و با تَه مانده های خندهاش گفت: - مها خَره، مگه من هزار دفعه بهت گفتم این یه وجب پارچه رو تنت نکن گوش کردی!؟ تکانی خوردم که دستش را روی پشتم کشید و با لحنی که آمیخته با خنده و جدیات بود، ادامه داد: - همهی ماحتت رو انداخته بیرون! خودم را با شدت از توی آغوشش بیرون کشیدم و دست به کمر شدم، نگاهش هنوز به کوتاهی ِ کت جینم بود. سرم را بالا گرفتم تا نگاهش کنم و اخم های ِ تصنعیام را در هم کشیدم: - اولا مها خَره خودتی! دوما انگار توهم از اون خواهرت یاد گرفتی که به من بگی مَها خره! در ضمن الان داریم از بوی عطر ِ تو حرف میزنیم نه لباس ِ من! در ادامه پشت چشمانم را نازک کردم و عقب گرد کردم: - اصلا من قهرم! و به دنبالهی جملهام، کیفم را روی شانههایم انداختم و جلوتر از چکاد از سالن خارج شدم و وارد حیاط شدم. آسمان کاملاً تاریک شده بود و صدای ماشین و موتور ها و صدای ِ عابرهای پیاده کمتر شده بود. نفس عمیقی کشیدم و به دیوار تکیه دادم، انگار امشب شب ِ آرام و دِلچسپی بود. صدای ِ آرام ِ جیرجیرَکی از فاصلهی نزدیکی به گوش میخورد، انگار که توی یک خانه در مرکز ِ یک روستا باشم! تکانی به خودم دادم که همان لحظه چکاد وارد حیاط شد و با دیدن ِ من سوئیچ ماشین را توی دستانش چرخاند و گفت: - مها قهر کردی؟ فعلا دیره، باید زودتر برسیم به رستوران سر فرصت خودم میام نازِت رو میکشم! خندهام گرفته بود، ولی با حفظ ِ اخم هایم پشت چشمی نازک کردم و عقب گرد کردم: - سر ِ فرصت؟! انگار یادت رفته که بهم قول دادی که من همیشه اولویت ِ اولِت باشم! چکاد در حالی که به سمتم قدم بر میداشت، دستش را دور ِ کمرم انداخت و گفت: - مها تو امشب با این پشت ِ چشم نازک کردن هات یه کاری دست ِ خودم و خودت میدی که آخرش هم نرسیم رستوران! لحظهای مات ماندم و سر جا خشکم زد، ولی به دنبال ِ چکاد به سمت ماشین کشیده شدم! با باز شدن ِ در ِ صندلی کنار راننده اخم هایم توی هم رفتند و خطاب به چکاد تشَر زدم: - بی تربیت ِ منحرف! چکاد فقط خندید و در حالی که من را به زور توی ماشین جا میداد در را بست. #پارت_بیستویک نگاه ِ پر از غِیضم را حوالهاش کردم که پشت فرمان نشست و با خونسردی ماشین را روشن کرد. حرفی نزدم و موزیک ِ مورد علاقهام را از پلی لیست ِ ماشین پخش کردم و تا رسیدن به رستوران تقربیاً هر دو سکوت کرده بودیم و غرق در افکار ِ خودمان به موزیک ها گوش سِپرده بودیم. من به خودم فکر میکردم، به خودم و چکاد! به پاهای ِ بابا که دکتر گفته بود شاید بشود که با جراحی دوباره حرکت کنند، یک جراحی با هزینه های خدا تومنی که اتفاقاً شاید هم جواب نمیداد! شاید هم داشتم به کارت ِ عابر خالی شدهام و حقوق ِ سر ماهم فکر میکردم... بلافاصله بعد از به پایان رسیدن ِ آهنگ برای سومین بار ماشین هم متوقف شد. ابروهایم را درهَم کشیدم و با کنجکاوی به در ِ رستوران نگاه کردم، شیشهای بود و به طرز زیبایی در یک فضای ِ سبز و آزاد قرار داشت. با باز شدن در ماشین چشم از در ِ رستوران برداشتم و به چکاد نگاه کردم، در ِ ماشین را برایم باز کرده بود و کنار ایستاده بود، خوب بلد بود که جنتلمن بازی در بیاورد. لبخند ِ کوچکی روی لب هایم نشاندم و با برداشتن ِ کیف، از ماشین پیاده شدم. کنار ِ چکاد ایستادم و سرم کنار بازوهایش قرار گرفت. چکاد دستش را پشت کمرم گذاشت و باهم به سمت ِ در رستوران قدم برداشتیم. اطرافمان شلوغ بود و برخی زوج های پیاده، گویا که در ناف ِ پاریس باشند، مشغول قدم زدن بودند! البته حق هم داشتند، اطراف رستوران فضای به شدت دلنشینی داشت و بوی ِ خوب گل های طبیعی و باغی در فضا پیچیده بود. وقتی که چکاد گفته بود قرار است با آرش و پروانه به گردش برویم، انتظار داشتم که در یک کافی شاپ یا یک مکان ِ جوان پسند قرار گذاشته باشند، ولی نه یک رستوران خانوادگی و شلوغ! همراه با چکاد از در ِ بزرگ ِ ورودی عبور کردیم و وارد رستوران شدیم. حالا افراد ِ کمتری در رستوران بودند و صدای ِ آرامش بخش موسیقی بین صحبت های ریز و پِچ پِچ مانند افراد اِدغام شده بود. سالن ِ رستوران بزرگ و پر نور و درونَش میزهای کوچک ِ با رومیزی های سفید و به شدت خوشرنگی قرار داشتند. چکاد طبق عادت همیشگیاش، سرش را خم کرد تا زیر ِ گوش هایم حرفی بزند که مَرد جوان و ریز نقشی به سمتمان آمد. چکاد کمرش را صاف کرد و مرد کنارمان ایستاد، لباس های سفید و مشکی رنگ و یونی فرم مانند پوشیده بود و گویا از خدمه و گارسون های رستوران بود. #پارت_بیستودو چکاد کنارم ثابت ایستاد و مَرد لبخندی ملیح و محترمی روی لب هایش نشاند و گفت: - خوش اومدید، میز رِزرو داشتید یا مهمان هستید؟ چکاد هم متقابلاً لبخند زد و گفت: - ممنون، مهمون هستیم. مرد سرش را به نشانهی تایید تکان داد و با لبخند ِ دوبارهای ما را به داخل رستوران هدایت کرد. به سمت ِ چکاد برگشتم و با لب های کج شده و لحن ِ پِچ مانندی به حرف آمدم: - چجوری انقدر لبخند میزد؟ چکاد دستش را طبق عادت پشت ِ کمرم گذاشت و در حالی به سمت ِ میز های رستوران میرفتیم، خطاب به من گفت: - لبخند جزوی جدا نشدنی از صورتشونه، اون ها یاد گرفتن با لبخند زدن به دیگران حس ِ خوبی بدن و مشتری هاشون رو جذب کنن. نیم نگاهی حوالهاش کردم و با یادآوری ِ چیزی لبخند زدم: - توهم خوب دربارهی رویات تحقیق کردی ها! سرش را کمی خم کرد و با تعجب گفت: - رویام؟! ابروهایم بالا پرید: - آره دیگه، همین که دلت میخواد یه رستوران داشته باشی اما بخاطر کارهای شرکت نمیتونی. نکنه آرزوت رو یادت رفته؟ چکاد سرش را تکان داد و گفت: - آره، حتماً یه روزی براوردهاش میکنم. سرم را متفکر تکان دادم و به حرف آمدم: - ولی من فکر میکنم که این لبخند های الکیشون هیچ حس ِ خوبی به کسی نمیده! لبخند باید از ته ِ دل و واقعی باشه. چکاد سرش به نشانهی تایید تکان داد که در همان لحظه چشم هایم به آرش و پروانه خورد. پشت یکی از میزها نشسته بودند و صدای خنده ها و هِر و کِر هایشان توی رستوران پیچیده بود! با دیدنشان نَرم خندیدم و شانه به شانهی چکاد به سمتشان قدم برداشتیم. وقتی کنار ِ میز ایستادیم ابتدا نگاه ِ آتشی ِ پروانه متوجهمان شد که گویا بخاطر دیر کردن ِ من و چکاد حسابی گرسنه و اعصبانی شده بود. و بعد نگاه ِ همیشه بیخیال و خونسرد ِآرش. چکاد بدون ِ توجه به اعصبانیات پروانه روی یکی از صندلی ها جا گرفت و مرا هم کنارش نشاند. پروانه با بَرافخروتِگی نگاهم کرد و گفت: - چرا انقدر دیر کردید؟ مُردیم از گرسنگی، چه غلطی کردم گفتم با شما دوتا بریم بیرون! چکاد که حسابی به غُرغُر های پروانه عادت داشت با خونسردی گفت: - حالا که اومدیم... پروانه با حرص نگاهش را به سمت ِ من که ساکت و صامت نشسته بودم چرخاند و گفت: - مها خره چطوری؟ پارسال دوست، امسال آشنا! اخم هایم توی هم رفت و با حرص لب زدم: - مَها خَره و کوفت! پروانه طبق معمول لَش و راحت لباس پوشیده بود، هودی ِ مشکی رنگ و شلوار جین بگ ِ آبیاش را باهم سِت کرده بود و مینی اسکارف مشکی رنگی هم سرش کرده بود. پروانه برعکس ِ من که عاشق استایل های خانمانه و مرتب بودم، عاشق استایل های اسپرت مانند بود. و اصلاً به چهره و قیافهاش نمیخورد که یک دختر ِ بیست و چند ساله باشد! پروانه سکوت کرد و فقط پشت ِ چشم هایش را برایم نازک کرد، نگاهم را از چهرهاش جدا کردم و به آرش دادم، به طرز ِ عجیبی تا به حال سکوت کرده بود و سرش را تا دسته توی موبایلاش فرو کرده بود! اخم هایم را مصنوعی درهم کشیدم و خطاب به آرش لب باز کردم: - آرش ِ بیترادب، حالا دیگه به بزرگترت سلام نمیکنی؟ با تعجب سرش را بلند کرد و چشم هایش را توی حدقه چرخاند: - بزرگتر؟! تو کی از من بزرگتر شدی که من خودم خبر ندارم؟؟ #پارت_بیستوسه بیحرف پشت ِ چشمی نازک کردم و نگاهم را از چهرهاش برداشتم، خُب راستش من از آن دسته دخترهایی بودم وقتی که ضایع میشدم یا سوتیای را به زبان میآوردم هیچ سَلاحی به جز نازک کردن پشت ِ چشم هایم نداشتم! آرش هم راست گفته بود، من که از او بزرگتر نبودم! چکاد رویش را به سمت ِ پروانه کرد و گفت: - شما چطور جلوی شکم هاتون رو گرفتید و تا الان غذا سفارش ندادید؟ پروانه ابروهایش را درهمَ کشید و گفت: - اگه به من بود که تا الان ده بار سفارش داده بودم نگاهش را به سمت ِ آرش چرخاند و ادامه داد : - ولی آرش نذاشت، همهاش میگفت باید منتظر شما دوتا بمونیم. امروز با تربیت بازیاش گُل کرده! چکاد دهانش را باز کرد ولی قبل از به زبان آمدن گارسونی از دور به سمتمان آمد. دختری محجبه و جوان بود که یونی فرم هایش را با حجاب ِ کامل پوشیده بود و موهایش را کامل توی شالَش فرو برده بود. با همان لبخند ِ معروف و مصنوعیشان کنار میز ایستاد و گفت: - به رستوران ما خوش اومدید، چیزی برای سفارش مد ِ نظر دارید؟ چشم از چهرهاش برداشتم و یکی از مِنوهای کاغذی و شکیل ِ روی میز را برداشتم و با کنجکاوی بازش کردم. چشم هایم را بین ِ نام ِ غذاها چرخاندم، خب اینجا یک رستوران ِ خانوادگی و سنتی طور بود و طبیعتاً غذای سنتی هم داشت. صفحهای را وَرق زدم که با دیدن ِ نام آشنا و سنتی ِ آب گوشت چشم هایم برق زد و نیشم تا بناگوش باز شد! شدیداً هوس آب گوشت کرده بودم و دلم میخواست هرچه زودتر آب گوشت بخورم! منو را روی میز گذاشتم و سرم را بلند کردم و به چکاد نگاه کردم، بچه ها سرگرم سفارش دادن شده بودند. برایم عجیب بود که رستوران ِ به این شکیلی چگونه غذایی به سنتی و مَشتی طوری ِ آب گوشت داشت! دستم را روی شانهاش گذاشتم تا توجهاش را به خودم جلب کنم و با ذوق به حرف آمدم: - چکاد من آب گوشت می خوام! ابروهایش بالا پرید و لب هایش برای خنده کَج شد، چشم های پروانه و آرش هم گِرد شده بود و تا موهایشان هم کشیده شده بود! لب هایم را برچیدم و با لحن ِ آرامی به حرف آمدم: - خب چیه؟ چرا اینطوری نگاهم میکنید؟ هوس آب گوشت کردم. عجیبه که کسی آب گوشت بخوره؟! چکاد دستش را پشت کمرم گذاشت و گفت: - باشه، ما آب گوشت سفارش میدیم. نگاهش را به سمت ِ پروانه و آرش چرخاند و منتظر نگاهشان کرد: - شما چی؟ نگاه ِ ناراضی ِ پروانه و آرش بین هم چرخید و در آخر آرش لب باز کرد: - ماهم آب گوشت! لبخند رضایت مندی روی لب هایم نشاندم و خوشحال از به کُرسی نشاندن ِ خواستهام به پشتی ِ نرم ِ صندلی تکیه دادم. بعد از دادن سفارش ها بالاخره یخ ِ جمع آب شد و مشغول حرف زدن شدیم و صدای خندههایمان کل رستوران را برداشته بود. البته من بیشتر گوش میدادم تا حرف بزنم، همیشه در جمع های دوستانه که خیلی شلوغ میشد آن رگ ِ درونگرا بودنم گُل میکرد و گویا لب هایم به هم دوخته میشدند! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
کیانآ 19 ارسال شده در 19 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل #پارت_بیستوچهار با گذشت چند دقیقهی طاقت فَرسا بالاخره سفارشهایمان را به سر ِ میز آوردند و من با دیدن غذاها تازه گرسنگی ِ بیش از حَدَم را به یاد آوردم؛ آب گوشت ها را داخل ظرف های سنتی و قشنگی ریخته بودند و در کنارش هم سبزی، آبلیمو، تُرشی و دوغ ِ معروف قرار داشت. آب گوشت یکی از آن غذاهای مورد علاقهی من بود، البته به اکثر ِ دوست هایم که این را میگفتم، اولین واکنششان این بود که لب هایشان را کَج کنند و به دماغشان چین بیاندازند! نمیدانم چطور میتوانستند به خاطر اَداهای ِ اضافه و به عبارتی "چص کلاس" بودن از خوردن این غذای بهشتی، بگذرند؟! چکاد اول نان های من را برایم تلیت کرد و داخل آب ِ گوشت ریخت، بعد نان های پروانه را. آرش با چشم های گِرد شده به این صحنه ها نگاه میکرد، تصویر ِ یک بغض یا کریمی هم در چشمانش بود! در آخر هم چکاد دلش به حال ِ آرش سوخت و نان های او را هم برایش خورد کرد. گویا که چکاد پدرمان بود و ما بچه های کوچکش! البته که من از این لوس بازی ها لذت میبردم و با رضایت به پشتی صندلیام تکیه داده بودم. بعد از خوردن شام بالاخره عزم ِرفتن کردیم، حسابی دیر کرده بودم و نوتیف ِمیسکال مامان روی صفحه موبایلم افتاده بود. با چکاد و پروانه و آرش سوار ماشین ِ چکاد شدیم، من روی صندلی ِ کنار راننده و آرش و پروانه هم روی صندلی های عقب جا گیر شدند. البته یک بحث ِ کوچکی هم با پروانه داشتم، بر سر ِ اینکه کداممان روی صندلی جلو بنشیند! در آخر هم خواستهی خودم را به کُرسی نشاندم، آرش هم پروانه را به زور روی صندلی ِ عقب جاگیر کرد. بعد از گذشت بیست دقیقه که در ماشین ِ چکاد گذراندیم، با رسیدن به خانه با خداحافظی ِ کُلیای از بچه ها، از ماشین پیاده شدم. کوچه حسابی تاریک و خلوت شده بود و فقط گاهی صدای عبور ماشین ها و موتورها سکوت کوچه را میشکست و نورشان روی خانه ها سایه میانداخت. شالم را مرتب کردم و رژ ِ لبم را هم با پشت دست هایم پاک کردم، داشتن یک خانوادهی سنتی و سخت گیر این چیزها را به همراه داشت، البته من که بعد از گذشت نوزده سال دیگر عادت کرده بودم. جلوی در ایستادم، زیپ ِ کیفم را باز کردم و دستم را داخلش فرو کردم، در تاریکی ِ کوچه نمیتوانستم کلید در را پیدا کنم. #پارت_بیستوپنج نگاهم را از داخل کیف گرفتم و سرم را بلند کردم، همان لحظه دستم کلید را لمس کرد. نفس راحتی کشیدم و کلید را از داخل کیف بیرون کشیدم و دستهی کیف را روی شانه هایم مرتب کردم. کلید را توی قفل ِ دَر چرخاندم و در را باز کردم و کلید را دوباره به داخل کیف فرود آوردم وارد خانه شدم، نفس عمیقی کشیدم و در را پشت سرم بستم که صدای نسبتاً بلندش توی حیاط پیچید. دستی به موهایم کشیدم و به سمت در ِ حال قدم برداشتم، لامپ ِ حیاط روشن بود و طبق معمول صدای تلویزیون و چرخ خیاطی مامان در خانه پیچیده بود. من عاشق این صداها بودم، این صداها به من حس زندگی و حس ِ خوشبختی میدادند! خم شدم و درحالی که کتانی هایم را از پاهایم خارج میکردم در ِ هال را باز کردم و وارد خانه شدم. بابا جلوی تلویزیون نشسته بود، روی ویلچرش بود و اخم هایش توی هم گِره شده بود. دلیل اخم هایش را خوب حدس میزدم، حتماً به خاطر دیر برگشتن ِ من به خانه ناراحت بود! هیچوقت متوجه نشدم که مامان و بابا چه زمانی میپذیرفتند که من دیگر بزرگ شدهام و قرار نیست که برای دیر برگشتن به خانه و و حتی آب خوردن هایم هم از آن ها جازه بگیرم!؟ بند ِ کیفم را از روی شانه هایم هول دادم و در حالی که به سمت اتاقم قدم بر میداشتم به حرف آمدم: - سلام بابا! نگاه ِ بابا به سمتم چرخید، اخم هایش بیشتر توی هم رفت و گفت: - سلام مها، چقدر دیر برگشتی! شام خوردی؟ - امروز کارهام توی آرایشگاه طول کشید، بعدش هم با سحر رفتیم بیرون شام خوردیم دیگه دیر شد. شما شام خوردی؟ مامان کجاست؟ بابا کمی از اخم هایش را باز کرد و گفت: - آره، من و ناهید باهم شام خوردیم. الان هم توی اتاق کارشه. سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم، عقب گرد کردم و وارد اتاق شدم. #پارت_بیستوشش در اتاق را پشت ِ سرم با پاهایم به عقب هول دادم که بسته شد. دست هایم را بالا کشیدم، نفس عمیق و بلندی کشیدم و هم زمان 'آخِیشی' گفتم. چقدر خسته و خواب آلود بودم! موبایلم را از داخل کیف بیرون کشیدم و شال و کیفم را به گوشهای از اتاق فرود آوردم و خودم هم روی تخت نشستم. گوشهی سرم را به آرامی خاراندم و گوشی را روشن کردم، روی شمارهی چکاد کلیک کردم. میخواستم برایش پیامک بفرستم، دست هایم را روی کیبورد به حرکت در آوردم و چشم هایم متفکر ریز شد! من که همین حالا با او بودم، درست نیست آنقدر آویزان باشم! باید بگذارم که خودش اول پیام بدهد! با همین افکار سَمیام پیام تایپ شده را پاک کردم و گوشی را روی تخت قرار دادم. کِش و قوس ِ دیگری به جسمم دادم و از روی تخت بلند شدم، درحالی که لباسم را از تن خارج میکردم، خم شدم و پیکر ِ شال و کیفم را از روی زمین برداشتم! شلوار را هم از پاهایم بیرون کشیدم و همراه با کُتم داخل کمد آویزانش کردم. سوییرشت و شلوار راحتی ِ صُبحم را تنم کردم و شالم را روی دستهی صندلی میز تحریر قرار دادم. زیپ ِ کیفم را بستم و همراه با وسایل داخلش گوشهای از کمد قرارش دادم. نفس عمیقی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم. سرم را روی بالشت جا به جا کردم و به گوشی ِ ساکت و صامتم نگاه میکردم، هر لحظه منتظر بودم پیامکی از چکاد برسد. سرم را با تاسف تکان دادم و پوفی کشیدم و چشم هایم را با حرص بستم. خود درگیری داشتم دیگر! **** #پارت_بیستوهفت بِراش ِ آغشته به سایهی چشم را بالا بردم که همان لحظه موبایلم که گوشهی میز قرار داشت، زنگ خورد. نگاه ِ من و دختر ِ جوانی که روی صندلی، زیر دست هایم لَم داده سمت ِ گوشی چرخید. براش را همانطور بالا نگهه داشتم و گوشی را از روی میز برداشتم، تماس از طرف سحر بود. هندفری سفید رنگم را که به همراه گوشی روی میز گذاشته بودم، برداشتم و به گوشی وصلش کردم، هنذفری را با دقت توی گوش هایم فرو کردم و تماس را جواب دادم و دوباره گوشی را روی میز قرار دادم. صدای سحر توی گوشم پیچید، دست هایم به تُندی روی صورت تپل ِ دختر حرکت میکرد: - الو مها، چطوری؟ لب هایم را با نوک ِ زبان خیس کردم: - الو سحر جون، خوبم تو چطوری؟ صدای آه ِ عمیقش توی گوشم پیچید: - من هم بد نیستم! ابروهایم توی هم گره شد: - چیزی شده؟ - نه، راستش... مکث ِ عمیقی کرد و با لحن ِ بغض مانندی ادامه داد: - دلم داره میترِکه مها! اخم هایم بیشتر توی هم رفت و دست هایم لحظهای روی صورت دختر مکث کردند. البته او هم خوب گوش هایش را تیز کرده بود و نامحسوس نگاهم میکرد، لابد میخواست که از مکالهام سر دَر بیاورد! نامحسوس و با تاسف سری برایش تکان دادم و خطاب به سحر، به حرف آمدم: - چرا؟ - مَها! مکث کرد، سحر را خوب میشناختم، وقتی خیلی ناراحت بود نمیتوانست خوب حرف بزند و فقط میخواست که زار زار اشک بریزد! البته حدسش هم سخت نبود که باز هم ناراحتیاش به کامیار برمیگشت! نفسی گرفت و ادامه داد: - از دیشب دارم با خودم کلنجار میرم که بهت زنگ بزنم، ولی روم نمیشه! بیوتی بلندر صورتی رنگی را برداشتم و با تعجب لب زدم: - روت نمیشه!؟ چرا؟؟ - راستش همون دیشب دوباره با کامیار آشتی کردم. پوفی کشیدم و چشم هایم را با حرص توی حدقه چرخاندم: - از بس احمقی! سحر با همان لحن ِ مغوم و گرفتهاش ادامه داد: - آخه من دیروز به تو گفتم دیگه امکان نداره به کامیار برگردم، ولی به یک روز نرسیده زدم زیر ِ حرفم. اصلا دست ِ خودم نیست، دیشب که پیام داد و ازم عذرخواهی کرد نتونستم قبول نکنم، دلم خودش رو تند تند به دیواره هاش میکوبید و میگفت که قبول کنم تا آروم بشم. انگار واقعا دوستش دارم! دماغش را بالا کشید و صدایش را صاف کرد: - از این میسوزم که خوب کامیار رو میشناسم و میدونم که چطور آدمیه! چوب خطش پیش ِ من پر شده و بدی هاش لیست شده. ولی نمیتونم حریف دلم بشم. وقتی باهام حرف میزنه، میترسم که تموم بشه و وقتی تموم میشه انگار نفسم قطع میشه و در و دیوار های خونه روی سرم آوار میشه! دوست دارم باشه، وقتی که هست آرامش دارم، ولی وقتی باهامه عذاب و وجدان رهام نمیکنه. عذاب و وجدان اینکه دارم با اون خودم رو حروم میکنم و به خودم ظلم میکنم! #پارت_بیستوهشت اینکه دارم آگاهانه خودم رو نابود میکنم اذیتم میکنه! شاید واقعا نشون ندم ولی من دارم ذره ذره تموم میشم، بعضی وقت ها میگم ای کاش هیچوقت باهاش آشنا نمیشدم ولی بعدش پشیمون میشم، چون باهاش لحظه های خوبی رو تجربه کردم. میدونی، این که کسی رو توی قلبت داشته باشی خیلی حس خوبیه، حس زندگی و سَر زنده بودن داره. انگار قلبت بهتر میزنه، انگار زندگی یه رنگ و بوی دیگه داره. آسمون، زمین، بارون، برف، شب و روز و کوه و دریا و همه چیز یه جور ِ دیگه لذت بخشه. لبخند ِ تلخی روی لب هایم نشست، حرف هایش هم شیرین بود و هم تلخ! و من چقدر حرف هایش را درک میکردم. نفس عمیقی کشیدم و صاف ایستادم، میکاپ تمام شده بود. طبق عادت دست هایم را به هم مالش دادم و خطاب به سحر لب زدم: - سحر من حرف هات رو خوب میفهمم، ولی تو داری خودت و اذیت میکنی! و رو به دختر ادامه دادم: - عزیزم آرایشت تموم شد، میتونی خودت رو توی آیینه نگاه بکنی. پلک هایش با خوشحالی بالا پرید و تا دهان باز کرد، که حرفی بزند، لبخند ِ ملیحم را تحویلش دادم و به سمت صندلی ِ خودم پا تُند کردم. سحر سکوت کرده بود و حالا فقط نفس های عمیق میکشید. لب های رُژ خوردهام را روی هم فشار دادم و به حرف آمدم: - سحر تو درگیر یه رابطهی سمی شدی و خودت هم این رو خوب میدونی. چون همیشه دختر قوی و مستقلی بودی حالا نمیتونی قبول کنی که گیر ِ یه کسی مثل کامیار افتادی که یه پسر بچهی بلاتکیف ِ که به درد یه رابطهی عاشقانه نمیخوره. مکثی کرد و "اوهوم ِ" آرامی زمزمه کرد. - نمیتونم بهت بگم که باهاش کات کنی، چون واقعا دوستش داری و با این کار به دلت آسیب میرسونی. ولی اینکه باهاش بمونی هم اشتباهه، چون کامیار واقعا به درد ِ تو نمیخوره. اینکه باهاش بمونی فقط باعث میشه افسرده تر و دل مُرده تر بشی. هر دو مکث کردیم، من نگاهم قفل شده بود روی پریا که با حالت ِ مغومی سرش را توی موبایلش فرو کرده بود و گویا داشت گریه میکرد! سحر با صدای گرفتهاش به حرف آمد: - نمیدونم باید چیکار کنم واقعا! مامانم داره صدام میکنه، باید برم، کاری نداری؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری