رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: طلوعِ او

نویسنده: ستاره درخشان نیا|کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه-انتقامی

خلاصه:

نام مرا تابان نهادند... یعنی روشنی و تابشِ نور!

نمی‌دانم چه کسی این نامِ ناهمخوان را به من چسباند؛ نامی که روی پیشانی‌نوشتِ زندگی‌ام، وصله‌ای ناجور است.

با این همه، اگر قرار بود نامی برازنده‌ی سرنوشت من انتخاب کنند، «سیاه‌بخت» گزینه‌ی بهتری بود!

مقدمه:

گفت:

-آسمان را بخواهی، برایت می‌آورم. لب تر کن، جان می‌دهم!

پس چه شد!؟

نه جان می‌خواهم و نه... آسمان را!

اجازه هست بگویم؟ دیگر تو را هم نمی‌خواهم؟!

می‌ترسم بر زبان بیاورم نخواستنت را...

می‌ترسم... بر زبان بیاورم و تو مانند اَجلِ معلق ظاهر شوی!

آخر می‌دانی؟

کم‌کم داری از یاد و خاطرِ یک مرده‌ی متحرک می‌روی!

پس... برو!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

m762460_____.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید:
درخواست انتشار

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱✍🏻

دانای کل

۱۳۹۰/۱۱/۲۹

ـــــــ

دست به موی مشکی‌رنگش می‌کشد... نگاه می‌کند. به روبه‌رو نگاه می‌کند! این مرد می‌ترسد... از چیزی که باید در این مکانِ رعب‌انگیز ببیند، می‌ترسد!

بغض چیست؟

اگر این قلوه‌سنگ در گلو نامش بغض است... پس بله، این مردِ سخت و محکومِ آن روزها بغض دارد!

قدم اول را برمی‌دارد. صدای خنده می‌آید! خنده‌ی یک زن است! چه صدای آشنایی!

گام دوم را برمی‌دارد... سرش، آه، سرش گیج می‌رود!

گام سوم را برمی‌دارد... باید بدود! سرعت گام‌هایش را اندکی تند می‌کند! چرا نمی‌تواند بدود؟

انگار به این پاهای عضلانی، وزنه‌ی نامرئیِ صد کیلویی آویزان کرده‌اند!

در چله‌ی زمستان عرق می‌ریزد! این مرد، این مردی که همیشه، هر روز خدا، بوی عطرش هوش از سر این و آن می‌برد، اکنون از ترس و وحشت، از غم، از... از چه؟ شاید از چیزی که پشت این درِ سپید انتظارش را می‌کشد... شُر و شُر عرق می‌ریزد!

دستش را به دستگیره‌ی در می‌برد! انگشتانش می‌لرزند! نفس‌نفس می‌زند!

یعنی پشت این درِ کدر و کثیف، پشت این درِ زشت چه چیزی انتظارش را می‌کشد؟!

دهانش را باز می‌کند، می‌خواهد نام «الله» را بر زبان بیاورد... هرچه تلاش می‌کند، نمی‌تواند!

نمی‌شود! صدا ندارد!

قسم به بغضی که از شدت رنجِ در سینه‌ی ستبر مرد تبدیل به اشک می‌شود و آسمان غرش می‌کند و... باران خود را به سرتاسر پنجره‌های این شهرِ دیوانه و خاموش می‌کوباند!

صدای پدرش در گوشش زنگ می‌زند:

ـ مرد که گریه نمی‌کنه، پسرجون! مرد نباید گریه کنه! مردی که گریه کنه... بهتره بره اسمشو عوض کنه!

دلش گریه می‌خواهد، این مرد بیست و هشت ساله بچه شده! در را با اشک‌های روان بر گونه... با دردی که در این قفسه‌ی سینه وامانده و جولان می‌دهد، هُل می‌دهد!

گام اول را برمی‌دارد و دیوارهای چرکین و خاکستری اتاق دور سرش می‌چرخند!

گام دوم را برمی‌دارد و... روی آن دو تختِ وسط اتاق، چه کسی خوابیده است؟!

گام سوم را برمی‌دارد و نگاهش... نگاهش روی دستِ سوخته‌ی آویزان‌شده از تخت ثابت می‌ماند!

مرد گام چهارم را برمی‌دارد و نگاهش... نگاهِ لرزان و خیس از اشکش روی انگشتری با نگین آبی خیره می‌ماند!

تلاش می‌کند، تلاش می‌کند آن قلوه‌سنگ لعنتی را قورت بدهد.

آبی... آبی رنگِ چشمانِ آن زن است! آبی، انگشتر نگینش آبی است!

آبی، آبی، آبی!

گام پنجم را برمی‌دارد و به دو تختِ کنار هم می‌رسد!

چرا یکی از تخت‌ها کوچک‌تر است؟

سنگ‌های کوچک‌تر به قلوه‌سنگ ملحق می‌شوند!

این تخت... تختِ یک بچه است!

دستش را به گلویش می‌گیرد! مرد... گرگی است زخمی. حواستان را بدهید... پرتان به پرِ این گرگ زخمی گیر نکند!

هوا؟ نه، نیست!

اکسیژن... اکسیژن چیست؟!

آن یکی دست را که مزین به ساعت است، جلو می‌برد!

قسم به انگشتانی که می‌لرزند. تصویر جلوی چشم می‌لرزد! این مرد ترس دارد!

لبانش را بر هم می‌فشارد... تا فریاد خفه‌اش را جار نزند!

چشمانش را می‌بندد و با یک حرکت، ملحفه‌ی سپید را از روی جسد برمی‌دارد!

لبانش را می‌گزد و ناگهان چشمان شب‌رنگش را باز می‌کند...!

با نفس‌نفس زدن از خواب می‌پرد و به سمت آینه‌ی کنسول می‌رود و با وسواس، عطرِ مارک‌دار زنانه را برمی‌دارد!

درش را برمی‌دارد و بو می‌کشد!

عمیق بو می‌کشد! دوباره بو می‌کشد و ریه‌اش... ریه‌اش از بوی زنِ چشم‌آبی پر می‌شود!

دستش را روی میز ستون می‌کند و نگاه درنده‌اش را به مردِ زخم‌دیده‌ی درون آینه می‌دوزد:

ـ آماده باش! بد کردی... بد کردی، پیرمرد!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...