Delvin 201 ارسال شده در 23 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 ساعت قبل (ویرایش شده) رمان: شیطنت جنوب و سرمای شمال نویسنده: دلوین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، خانوادگی، اجتماعی وطنز خلاصه: گاهی یک سفر ساده کافیست تا زندگی آدم، بیآنکه خودش بفهمد، از مسیر همیشگیاش منحرف شود. سهانا برای چند روز از خانه و دنیای آشنایش فاصله میگیرد، اما در میان خانهای قدیمی، آدمهایی غریبه و اتفاقهایی که هیچکدام طبق نقشه پیش نمیروند، وارد ماجرایی میشود که قرار است خیلی بیشتر از یک سفر ساده باشد... ویرایش شده 22 ساعت قبل توسط روشـنـا 5 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 201 ارسال شده در 22 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل (ویرایش شده) پیش از شروع این داستان، از تمام خوانندههایی که به فرهنگ بلوچ، ترک آذری و مردم شمال ایران تعلق دارند صمیمانه عذرخواهی میکنم اگر در بخشی از داستان، به دلیل محدودیت اطلاعات یا برداشت نادرست، رسم، واژه، پوشش یا رفتار فرهنگی به شکلی نادقیق بیان شود. هدف این داستان توهین، کلیشهسازی یا مقایسهی برتری یک فرهنگ بر فرهنگ دیگر نیست؛ بلکه قرار است تفاوتهای فرهنگی، بخشی زیبا و واقعی از زندگی شخصیتها باشند. اگر جایی اشتباه کردم، آن اشتباه از بیاحترامی نیست؛ از ناآگاهی است. و فرهنگ هیچ مردمی شایستهی تحریف یا تمسخر نیست. 🌹❤️ ویرایش شده 22 ساعت قبل توسط Delvin 3 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 201 ارسال شده در 22 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل (ویرایش شده) مقدمه گاهی آدمها از دو دنیای متفاوت میآیند؛ با لهجههای متفاوت، خاطرات متفاوت و خانوادههایی که هرکدام تعریف خودشان را از «خانه» دارند. اما عشق همیشه از جایی شروع میشود که هیچکدام انتظارش را نداریم... سهانا دختری از جنوب است؛ پر از شیطنت، جسارت و حرفهایی که معمولاً قبل از فکر کردن به زبان میآورد. آزان مردی از شمال است؛ آرام، جدی و آنقدر کمحرف که گاهی سکوتش از هزار جمله سنگینتر میشود. گاهی عشق، پیدا کردن کسی شبیه خودت نیست؛ پیدا کردن کسی است که با تمام تفاوتها، کنارت میماند. ویرایش شده 22 ساعت قبل توسط Delvin 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,143 ارسال شده در 22 ساعت قبل مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 201 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) پارتیک ـ سهانا! صدای مادرش از طبقهی پایین آنقدر بلند بود که حتی از پشت در بستهی اتاق هم به گوش میرسید. سهانا در حالی که یک لنگه گوشوارهاش را پیدا نمیکرد، روی زمین کنار تخت زانو زد و دستش را زیر تخت برد. ـ جان سهانا؟ ـ جان سهانا چیه؟! بیا پایین ببینم! ـ الان میام! ـ تو ازخیلی وقته پیش داری میگی الان میام! سهانا سرش را از زیر تخت بیرون آورد و گوشوارهی گمشده را بالا گرفت. ـ پیدا شد! صدای مادرش از پایین آمد: ـ چی پیدا شد؟ سهانا با لبخند جواب داد: ـ دلیل تأخیر! ـ من یه روز از دست تو سکته میکنم! ـ ولی امروز نه! گوشواره را بست و خودش را جلوی آینه رساند. موهای بلند و تیرهاش را با بیحوصلگی پشت سر جمع کرد، چند تار مو را کنار صورتش رها کرد و نگاهی به لباسهای روی تخت انداخت. ـ شماله دیگه... شمال! یک شال برداشت و جلوی خودش گرفت. ـ این زیادی گرمه. یکی دیگر. ـ اینم مامان میگه رنگش به من نمیاد. سومی را برداشت. ـ این خوبه. هنوز شال را روی سرش نگذاشته بود که صدای آرمان از پشت در آمد: ـ سهانا! اگه آمادهای، بریم. سهانا اخم کرد. ـ تو از کی تا حالا مسئول زمانبندی شدی؟ ـ از وقتی فهمیدم تو برای بستن بند کفشت هم به نیم ساعت زمان نیاز داری. در باز شد و آرمان سرش را داخل آورد. ـ وایسا... نگاهش روی تخت چرخید. ـ این همه لباس برای یه سفر؟ ـ معلومه. ـ چند ماه قراره بمونیم؟ ـ معلوم نیست. ـ پس چرا پنج تا شال آوردی؟ سهانا شال را از دستش کشید. ـ چون آدم باید انتخاب داشته باشه. آرمان خندید. ـ انتخاب؟ تو نصف چمدون رو برداشتی که بین همینا انتخاب کنی. ـ برو پایین. ـ مامان گفت... ـ آرمان! سهانا شال را به طرفش پرت کرد. ـ باشه بابا، چرا میزنی؟ آرمان خندید و در را بست. سهانا نفسش را بیرون داد. اتاقش بوی عطر ملایمی میداد که صبح روی لباسش زده بود و با بوی چوب کمد و هوای گرم چابهار قاطی شده بود. پنجره نیمهباز بود و پرده با باد گرم تکان میخورد. از کوچه صدای بوق یک ماشین و بعد صدای فروشندهای که چیزی را بلند صدا میزد، آمد. سفر هنوز شروع نشده بود و خانه از همین حالا شبیه ترمینال شده بود. سهانا چمدانش را بست و نشست روی آن. ـ ببینم کی جرئت داره بازش کنه. در همان لحظه، در باز شد. یاشار سرش را داخل آورد. ـ من. سهانا چشمهایش را ریز کرد. ـ چی میخوای؟ ـ شارژر تو رو برداشتم. ـ برش گردون. ـ بعداً. ـ یاشار... ـ جونم؟ ـ اگه تا سه ثانیه دیگه شارژر دستم نباشه، خودم میام دنبالت. یاشار خندید. ـ سه... سهانا هنوز یک را نگفته بود که یاشار در را بست و دوید. ـ یاااشااار! صدای خندهی یاشار از راهرو پیچید. سهانا از روی چمدان بلند شد و در حالی که کف دستش را روی پیشانی گذاشته بود، زیر لب گفت: ـ خدایا... من با اینا میخوام برم شمال؟ از پایین صدای سهراب آمد: ـ سهانا! اگه پنج دقیقه دیگه پایین نباشی، بدون تو میریم! سهانا سریع در اتاق را باز کرد. ـ دروغ نگو! ـ امتحان کن. ـ سهراب! ـ سهانا! ـ چرا همه امروز اسم منو صدا میکنن؟! صدای خندهی بهنام از پایین بلند شد. ـ چون شخصیت اصلی سفری! سهانا از پلهها پایین رفت و همانطور که پلهی آخر را رد میکرد، گفت: ـ من شخصیت اصلیم، شماها سیاهیلشکرین. بهنام که کنار در ورودی ایستاده بود، دست به سینه نگاهش کرد. ـ با این اعتمادبهنفس، خدا به داد شوهر آیندهات برسه. روژان که روی مبل نشسته بود و کفشهایش را میپوشید، خندید. ـ اول بذار یکی جرئت کنه خواستگاری کنه. سهانا کیفش را روی شانه انداخت. ـ خیلی ممنون از حمایت خانواده. مریم از داخل آشپزخانه بیرون آمد. روسریاش را مرتب کرد و نگاهی از سر تا پای دخترش انداخت. ـ شالت کو؟ سهانا همانجا ایستاد. ـ سرمه. ـ این که تو دستته. سهانا به شال نگاه کرد. ـ خب... داشتم گرم میکردمش. بهنام زد زیر خنده. مریم با همان نگاه خاص خودش به دخترش خیره ماند. ـ سهانا. سهانا شال را سریع روی سرش انداخت. ـ چشم، پوشیدم. فرهاد که کنار در ایستاده بود و کلیدهای ماشین را در دست میچرخاند، گفت: ـ حالا که خانم آماده شد، کسی هست بگه چرا سه تا چمدون داریم؟ سهراب بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: ـ یکی مال سهاناست. فرهاد مکث کرد. ـ سه تا؟ ـ بله. بهنام گفت: ـ دوتاش هم مال سهاناست. ـ خیلی بامزهای. ـ ممنون. مریم با دست به چمدانها اشاره کرد. ـ یکی لباسهاشه، یکی وسایل شخصی، اون یکی هم وسایل دوربین و دفترهاشه. فرهاد ابرو بالا انداخت. ـ ما داریم میریم عروسی یا سهانا قراره اونجا معماری کنه؟ سهانا با خونسردی گفت: ـ هیچکس نمیدونه چی پیش میاد. فرهاد خندید. ـ من فقط میدونم اگه نصف این وسایل سالم برگرده، باید جشن بگیریم. سهانا خواست جواب بدهد که روژان از جا بلند شد. ـ مامان، چیزی برای راه برداشتیم؟ ـ آره. غذا هم گذاشتم توی سبد. بهنام بلافاصله جلو آمد. ـ چی داریم؟ مریم نگاهش کرد. ـ تو فقط بشین توی ماشین، غذا خودش میاد دنبالت. ـ سؤال کردم دیگه. ـ نان، پنیر، میوه، چند تا ظرف غذا... بهنام با رضایت سر تکان داد. ـ خوبه. آرمان از کنارشان رد شد. ـ انگار قراره بریم قحطیزدهها رو نجات بدیم. سهراب دستش را روی شانهی آرمان گذاشت. ـ تو از الان شروع نکن. ـ من؟ من که چیزی نگفتم. نیلا از پلهها پایین آمد و در حالی که موبایلش دستش بود، گفت: ـ دعوا نکنید، هنوز سوار نشدیم. سهانا نگاهش کرد. ـ تو چرا اینقدر خوشحالی؟ نیلا لبخند زد. ـ چون بالاخره قراره از این خونه بریم. سهانا با تردید نگاهش کرد. ـ یه چیزی توی سرت میگذره. ـ نه. ـ نیلا. نیلا خندید و از کنارش رد شد. فرهاد در را باز کرد. هوای گرم بیرون فوراً وارد خانه شد؛ بوی خاک گرمشدهی حیاط، نمک دریا و عطر درختهایی که گوشهی حیاط سایه انداخته بودند، با هوای خنک داخل خانه قاطی شد. مریم آخرین بار آشپزخانه را نگاه کرد. ـ کسی چیزی جا نذاشته؟ سهراب گفت: ـ نه. بهنام: ـ فکر کنم. مریم برگشت. ـ چی؟ بهنام مکث کرد. ـ خودمو. سهانا زد زیر خنده. مریم لبخند زد و سرش را تکان داد. ـ خدا به خیر کنه. همه کمکم از خانه بیرون رفتند. سهانا قبل از اینکه در را ببندد، یک لحظه برگشت و به سالن نگاه کرد. خانه مثل همیشه شلوغ بود؛ کوسنهایی که کسی درست سر جایشان نگذاشته بود، لیوانی روی میز، یک کتاب باز کنار مبل و شالی که احتمالاً نیلا از صبح همانجا جا گذاشته بود. صدای فرهاد از حیاط آمد: ـ سهانا! ـ بله؟ ـ اگه قراره خداحافظی کنی، ما همینجا منتظریم! ـ دارم میام! در را بست و کلید را چرخاند. وقتی به ماشینها رسید، بهنام از داخل ماشین سرش را بیرون آورد. ـ خانم معمار! جای شما رزرو شده. سهانا در را باز کرد. ـ کجا؟ بهنام با انگشت به صندلی عقب اشاره کرد. ـ وسط. سهانا خشکش زد. ـ وسط؟! آرمان از سمت دیگر گفت: ـ عدالت خانوادگی. سهانا چند ثانیه به صندلی نگاه کرد، بعد لبخند زد. ـ خیلی خب. سوار شد و در را بست. ـ فقط یه چیزی. همه نگاهش کردند. سهانا کمربندش را بست. ـ هرکی وسط راه خوابش برد، من مسئولیتش رو قبول نمیکنم. بهنام خندید. ماشین راه افتاد. و خانهی شلوغ کارا، با تمام صداها و شوخیها و دعواهای نصفهنیمهاش، پشت سرشان ماند؛ در حالی که هیچکدام هنوز نمیدانستند این سفر قرار است خیلی بیشتر از یک سفر خانوادگی برای عروسی باشد. ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط Delvin 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 201 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) پارتدو ماشین هنوز از کوچهی خانه فاصله نگرفته بود که سهانا متوجه شد چیزی روی صندلی کنارش نیست. نگاهی به پایش انداخت، بعد زیر صندلی را گشت. بعد جیب کیفش را. ـ وایسا. بهنام که جلو نشسته بود، برگشت. ـ چی شده؟ ـ پاسپورتم... سهراب از آینه نگاهش کرد. ـ چی؟ سهانا دستش را روی صورتش گذاشت. ـ نه... کارت ملیمه. آرمان گفت: ـ بالاخره یکی پیدا شد که از خودت بیشتر حواسپرت باشه. سهانا با عصبانیت برگشت طرفش. ـ آرمان، الان واقعاً حوصله ندارم. مریم از صندلی جلو گفت: ـ توی کیف مشکیته؟ سهانا کیف را باز کرد. چند ثانیه گشت سپس با صدای آرامی گفت: ـ نیست. فرهاد که رانندگی میکرد، از آینه نگاهی به دخترش انداخت. ـ سهانا... ـ بابا، پیدا میکنم. ـ من چیزی نگفتم. ـ از لحنت معلومه. بهنام خندید. ـ هنوز ده دقیقه نشده حرکت کردیم. ـ تو خفه شو. ماشین به خیابان اصلی رسید. آفتاب روی شیشهها افتاده بود و خیابانهای چابهار کمکم شلوغتر میشدند. بوی دریا هنوز از لابهلای هوای گرم صبح میآمد؛ همان بویی که برای سهانا آنقدر آشنا بود که حتی وسط شلوغی شهر هم میتوانست تشخیصش بدهد. چند دقیقه بعد، سهانا ناگهان زیپ جیب کوچک کیفش را باز کرد. کارت را بیرون کشید. ـ پیدا شد! همه ساکت شدند. سهانا کارت را بالا گرفت. ـ اینجا بود. آرمان با بیتفاوتی گفت: ـ تبریک میگم. سهانا لبخند زد. ـ ممنون. ـ من هنوز متعجبم چطور تونستی پیداش کنی. ـ خیلی بامزهای. فرهاد خندید. ـ حالا که همهچیز پیدا شد، یه خبر دیگه هم هست. سهانا به صندلی جلو خم شد. ـ چی؟ ـ بلیتها رو دیشب گرفتم. پروازمون عصره. ـ عصر؟ ـ آره. سهانا لحظهای سکوت کرد. ـ پس چرا انقدر زود راه افتادیم؟ سهراب جواب داد: ـ چون مامان معتقده اگر ساعت چهار پرواز داشته باشیم، باید ساعت هشت صبح فرودگاه باشیم. مریم از جلو گفت: ـ چون من حداقل دوست ندارم با استرس برسم فرودگاه. بهنام گفت: ـ استرس؟ مامان ما الان نه فقط زود میریم، بلکه احتمالاً قبل از هواپیما هم میرسیم. مریم خندید. ـ شماها اگر دست خودتون باشه، پنج دقیقه مونده به پرواز میرسید. سهانا سرش را به شیشه تکیه داد.همون موقع سهراب پرسید: ـ من فقط یه سؤال دارم. ـ چی؟ ـ چند تا چمدون داریم؟ بهنام برگشت. ـ چرا؟ ـ چون میخوام بدونم چند درصد احتمال داره وسایلمون توی فرودگاه گم بشه. فرهاد گفت: ـ هیچکس چیزی گم نمیکنه. آرمان از صندلی عقب گفت: ـ با این حجم بار، من بیشتر نگران خود هواپیما هستم. صدای خندهی چند نفر با هم بلند شد. مریم برگشت سمتشان. ـ شماها مسخره کنید. من لباسهای مراسم رو جدا بستهام، وسایل شخصی هرکس هم توی چمدون خودش باشه. کسی حق نداره آخر کار بیاد بگه «مامان، اینو بذار توی چمدون من.» همه ساکت شدند. چند ثانیه گذشت نیلا دستش را بالا برد. ـ مامان... مریم چشمهایش را بست. ـ بله؟ ـ من یه کفش اضافه دارم. بهنام زد زیر خنده. ـ شروع شد. مریم به سقف ماشین نگاه کرد. ـ خدایا... سهانا لبخند زد و سرش را به شیشه تکیه داد. مسیر فرودگاه هنوز مانده بود و سفر تازه داشت شکل واقعی خودش را میگرفت. قرار بود بعد از پرواز، تهران را رد کنند و از آنجا با ماشین راه شمال را در پیش بگیرند؛ مسیری که هرچه جلوتر میرفتند، هوا خنکتر و منظرهها سبزتر میشد. سهانا اما فعلاً به یک چیز فکر میکرد. اینکه آیا میتوانست چهار ساعت در هواپیما کنار آرمان و بهنام زنده بماند یا نه. با شناختی که از خانوادهاش داشت، چندان مطمئن نبود. سهانا هنوز داشت به این فکر میکرد که چطور ممکن است یک خانواده برای چند روز سفر، اینهمه وسیله همراه خودش ببرد که ماشین وارد جادهی کنارک شد. سرش را از شیشه جدا کرد و به صندوق عقب خیره شد؛ انگار میتوانست از آن فاصله جواب سؤالش را پیدا کند. ـ مامان؟ مریم که کنار دستش نشسته بود، بدون اینکه نگاهش کند گفت: ـ جانم؟ ـ ما دقیقاً برای چند روز میریم؟ ـ عروسی. ـ خب، اینو که میدونم. چند روز؟ مادرش مکث کرد. ـ چهار، پنج روز. سهانا ابرو بالا انداخت. ـ پس چرا ما برای چهار، پنج روز لباس داریم که انگار قراره مهاجرت کنیم؟ بهنام که از ردیف جلو برگشته بود، با خونسردی گفت: ـ چون تو نصف چمدون رو لباس برداشتی که آخرش هم نمیپوشی. ـ دروغ نگو. ـ خودم دیدم سه تا لباس گذاشتی، بعد گفتی این برای احتیاطه. آرمان از صندلی کناری گفت: ـ احتیاط سهانا یعنی اگر عروسی تبدیل به مراسم اسکار شد، آماده باشه. سهانا با آرنج آرامی به صندلیاش زد. ـ تو یکی حرف نزن. نصف وسایل تو هنوز توی اتاقته. ـ وسایل من کاربردیان. ـ سه تا کفش ورزشی؟ ـ کاربردی. ـ دو تا سوییشرت مشابه؟ ـ کاربردی. ـ یک توپ؟ آرمان خیلی جدی گفت: ـ بسیار کاربردی. فرهاد که پشت فرمان بود، خندهی کوتاهی کرد. ـ فقط لطفاً قبل از اینکه برسیم فرودگاه، سر وسایل همدیگه رو نکشید. بهنام گفت: ـ ما؟ هیچوقت. سهانا و آرمان همزمان گفتند: ـ تو ساکت. چند ثانیه سکوت شد. بعد یاشار از ردیف عقب سرش را بین صندلیها آورد. ـ مامان، من گرسنهمه. مریم نفسش را با حوصله بیرون داد. ـ از خونه صبحانه خوردی. ـ اون مال خیلی وقت پیشه. سهانا نگاهش کرد. ـ یاشار، بیست دقیقهست راه افتادیم. ـ من آدم گرسنهایم. روژان از آن طرف ماشین خندید. ـ اینو دیگه نمیشه انکار کرد. پدرشان که تا آن لحظه بیشتر شنونده بود، از آینه نگاهی به بچهها انداخت. ـ فقط یه خواهش دارم. بهنام گفت: ـ بفرما رئیس. ـ توی فرودگاه کسی گم نشه. سهانا دستش را روی سینه گذاشت. ـ من؟ من که همیشه دقیقاً میدونم کجام. آرمان زیرلب گفت: ـ دفعهی قبل توی مرکز خرید بیست دقیقه دنبال خروجی میگشتی. ـ اون فرق داشت. ـ چه فرقی؟ ـ خروجی تابلو نداشت. ـ داشت. ـ خیلی ریز بود. فرهاد خندید. ـ خب، پس قرار شد امروز همه کنار هم بمونیم. نیلا که تا آن لحظه ساکت نشسته بود، گوشیاش را پایین آورد. ـ یعنی حتی سهانا هم؟ سهانا برگشت سمتش. ـ من چرا استثنا باشم؟ نیلا شانه بالا انداخت. ـ چون احتمال اینکه یهجا وایسی و به یه چیزی خیره بشی، از بقیه بیشتره. سهانا خواست جواب بدهد، اما نگاه مادرش را در آینه دید. همان یک نگاه کافی بود. لبهایش را روی هم گذاشت بهنام آهسته گفت: ـ یکی بالاخره پیدا شد که بتونه سهانا رو ساکت کنه. ـ شنیدم. ـ من چیزی نگفتم. ـ صدات رو شنیدم. ـ منم صداتو شنیدم. مریم بدون اینکه برگردد گفت: ـ هر دوتاتون تمومش کنید. و عجیب بود که هر دو، واقعاً ساکت شدند. ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط Delvin 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 201 ارسال شده در 55 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 55 دقیقه قبل (ویرایش شده) پارتسه چند دقیقهای صدای کولر ماشین و موسیقی آرامی که از ضبط پخش میشد، جای حرفهایشان را گرفت. سهانا دوباره سرش را به شیشه تکیه داد. هرچه از چابهار فاصله میگرفتند، آشنایی خیابانها کمتر میشد. مغازهها و خانهها کمکم جای خودشان را به مسیر بازتری میدادند و آفتاب، روی جاده پهن شده بود. سهانا دستش را بالا آورد و با انگشت روی بخار کمرنگ شیشه خطی کشید. روژان از پشت سر گفت: ـ خوابت میاد؟ ـ نه. ـ پس چرا اینقدر ساکتی؟ سهانا برگشت. ـ چون دارم از سکوت لذت میبرم. بهنام همان لحظه گفت: ـ شماها شنیدید؟ سهانا از سکوت لذت میبره! سهانا چشمهایش را بست. ـ خدایا، خودت به من صبر بده. فرهاد خندید. ـ برای این یکی باید خیلی صبر داشته باشی. ماشین چند دقیقه بعد وارد محوطهی فرودگاه شد. مریم همان لحظه شروع کرد به شمردن. ـ یک، دو، سه... بهنام گفت: ـ مامان، ما آدمیم نه چمدون. ـ دارم شماها رو میشمرم. آرمان گفت: ـ من که هستم. ـ تو رو میدونم. یاشار؟ ـ اینجام. ـ نیلا؟ ـ اینجام. ـ روژان؟ ـ مامان، من کنارتم. ـ سهانا؟ سهانا دستش را بالا برد. ـ متأسفانه حاضر. بهنام خندید. ـ متأسفانه؟ ـ چون هنوز مجبورم با شماها سفر کنم. سهراب پیاده شد و صندوق عقب را باز کرد. چمدانها یکییکی بیرون آمدند. یکی بزرگ، یکی متوسط، دو کیف دستی، یک ساک لباس و چند کیف کوچکتر. سهانا دست به سینه ایستاد و به حجم وسایل نگاه کرد. ـ ما واقعاً پنج روز بیشتر نمیمونیم؟ مریم بدون اینکه نگاهش کند، یکی از کیفها را برداشت. ـ پنج روز. ـ مطمئنی؟ ـ سهانا... ـ باشه. بهنام چمدان خودش را برداشت. ـ من فقط یه سؤال دارم. سهراب در حالی که چمدان دیگری را پایین میگذاشت، گفت: ـ بپرس. ـ چرا چمدون مامان از من سنگینتره؟ مریم خیلی خونسرد گفت: ـ چون وسایل من لازمه. ـ وسایل من هم لازمه. آرمان نگاهی به توپ کوچکی که از کیف بهنام بیرون زده بود انداخت. ـ مثلاً؟ بهنام توپ را داخل کیف هل داد. ـ به تو مربوط نیست. نیلا که داشت کیفش را روی شانه میانداخت، گفت: ـ من هنوز نفهمیدم چرا برای عروسی شمال، توپ برداشتی. ـ چون ممکنه یه جایی زمین پیدا بشه. سهانا گفت: ـ امیدوارم خودت هم یه جایی عقل پیدا کنی. ـ خیلی ممنون از دعای خیرت. فرهاد که آخرین کیف را از صندوق بیرون میآورد، سرش را تکان داد. ـ بریم داخل، قبل از اینکه شماها همینجا همدیگه رو خسته کنید. مریم سریع گفت: ـ مدارک همه دست منه. کسی از من فاصله نگیره. سهانا دستش را بالا برد. ـ مامان، من بیستوسه سالمه. ـ میدونم. ـ پس... ـ بیستوسه سالته و همین الان کارت ملیت رو زیر وسایلت گم کرده بودی. سهانا دهانش را باز کرد، اما چیزی پیدا نکرد که بگوید. بهنام آرام از کنارش رد شد. ـ یک بر صفر به نفع مامان. سهانا زیر لب گفت: ـ برو چمدونتو بکش. ـ دارم میکشم. داخل فرودگاه، همهچیز کمی آرامتر بود. خانواده پشت سر هم حرکت میکردند و هرکس چیزی در دست داشت. سهانا برای چند لحظه از بقیه فاصله گرفت؛ نه آنقدر که گم شود، فقط چند قدم عقبتر ماند. چشمش به سالن افتاد. رفتوآمد مسافرها، صدای کشیده شدن چمدانها روی زمین و اعلامهای گاهبهگاه، فضای متفاوتی ساخته بود. روژان کنارش ایستاد. ـ کجا رفتی؟ سهانا نگاهش کرد. ـ همینجام. ـ میدونم. منظورم اینه که چرا یهو ساکت شدی؟ سهانا شانه بالا انداخت. ـ هیچی. فقط دارم نگاه میکنم. روژان لبخند زد. ـ باشه. چند قدم جلو رفتند. روژان دوباره گفت: ـ فقط امیدوارم این سفر رو با دعوای تو و آرمان شروع نکنیم. سهانا با خنده گفت: ـ اون شروع میکنه. ـ تو هم تمومش نمیکنی. ـ چون اگه تمومش کنم، فکر میکنه برنده شده. روژان خندید. ـ هنوز همون سهانایی. ـ مگه باید چی بشم؟ روژان جواب نداد. فقط دستش را دور بازوی خواهرش انداخت و همراه او به سمت بقیه رفت. آن طرف، بهنام داشت با سهراب دربارهی صندلیهای هواپیما بحث میکرد. آرمان هم وسط بحثشان پریده بود و یاشار سعی میکرد ثابت کند صندلی کنار پنجره حق اوست. فرهاد یک قدم عقبتر ایستاده بود و با لبخند نگاهشان میکرد. مریم هم مدارک را دوباره چک میکرد. سهانا چند لحظه همانجا ایستاد. خانوادهاش شلوغ بودند بیش از حد شلوغ. اما این شلوغی برایش آشنا بود. چیزی که نمیدانست این بود که چند روز دیگر، در خانهای دور از این شهر، قرار بود وارد جمعی شود که سکوت در آن، معنای دیگری داشت. فعلاً اما هیچکدام از اینها مهم نبود. صدای بهنام از چند متر آنطرفتر بلند شد: ـ سهانا! بیا ببین آرمان میگه من باید جای خودمو عوض کنم! سهانا دستش را دور دهانش گذاشت. ـ خودت حلش کن! آرمان همان لحظه فریاد زد: ـ چون واقعاً باید عوض کنه! سهانا برگشت سمت روژان. ـ دیدی؟ روژان خندید. ـ برو. ـ چرا من؟ ـ چون اگر نری، تا پرواز بحث میکنن. سهانا نفس عمیقی کشید و به سمتشان راه افتاد. ـ خب، چه خبره؟ بهنام با قیافهای جدی گفت: ـ شاهد داشته باش. من از اول گفتم کنار پنجره میشینم. آرمان گفت: ـ تو از اول نگفتی. بعداً گفتی. ـ چه فرقی داره؟ ـ خیلی. سهانا وسطشان ایستاد. ـ صندلیها رو نشون بدید. سهراب بلیتها را بالا گرفت. ـ صبر کنید من نگاه کنم. سهانا دستش را دراز کرد. ـ بده ببینم. سهراب بلیت را به او داد. سهانا چند ثانیه به شمارهها نگاه کرد. بعد سرش را بالا آورد. ـ خب... بهنام و آرمان همزمان گفتند: ـ خب؟ سهانا لبخند زد. ـ هیچکدومتون کنار پنجره نیستید. چند ثانیه سکوت شد. بعد یاشار از پشت سرشان گفت: ـ منم؟ سهانا برگشت سمتش. ـ نه. ـ پس کیه؟ سهانا دوباره به بلیت نگاه کرد. اسم روی صندلی را خواند و لبخندش کمی پررنگتر شد. ـ من. بهنام دستش را روی پیشانیاش گذاشت. ـ این سفر از همین الان علیه منه. آرمان خندید. ـ بالاخره عدالت برقرار شد. سهانا بلیت را جلوی صورت بهنام تکان داد. ـ حسودی نکن. ـ من؟ هرگز. ـ صدات چرا گرفته؟ ـ سرما خوردم. سهانا خندید. مریم از دور صدایشان کرد: ـ بچهها، بیاید! وقتشه بریم سمت گیت. سهانا بلیت را داخل کیفش گذاشت و همراه بقیه راه افتاد. پروازشان هنوز چند ساعت مانده بود، اما سفر خانوادگی کاراها از همان لحظه شروع شده بود؛ با چمدانهای زیاد، بحث بر سر صندلیها و خانوادهای که حتی در فرودگاه هم بلد نبودند آرام بمانند. ویرایش شده 54 دقیقه قبل توسط Delvin 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری