shabnam 31 ارسال شده در 7 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آذر (ویرایش شده) نام رمان:صدایی از دل تاریکی نام نویسنده:شبنم ملاحسینی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:ترسناک،عاشقانه،راز آلود،کریپی پاستا خلاصه:جسی دختریست که در یک شب هولناک، خانوادهاش را از دست میدهد؛ شبی که هیچکس صدای کمکش را نشنید. اما آن شب، چیزی در وجود جسی تغییر کرد... حالا گذشته دوباره به سراغش آمده؛ با صداهایی که نباید شنیده شوند و رازی که شاید بهتر باشد هرگز کشف نشود. اگر صدایی از دل تاریکی صدایت بزند، جرئت میکنی جوابش را بدهی؟ مقدمه:هیچ کس در ابتدا هیولا به دنیا نمی آید،گاهی فقط یک اتفاق کافیست تا آدمی را برای همیشه تغییر دهد؛ گاهی هم سرنوشت، چنان بیرحمانه مسیر زندگیاش را عوض میکند که دیگر راه برگشتی باقی نمیماند. هر داستانی آغازی دارد،اما داستان او با خون نوشته شده بود... #پارت ۱ نام پارت:انتقام خونین سال ها پیش در جنگلی مه آلود و مرموز اتفاق عجیبی رخ داد. یک عمارت با شکوه که در آن یک زن و مرد پولدار و دختر کوچکشان زندگی می کردند،به طرز بسیار عجیبی آتش گرفت. زن و مرد در عمارت ماندند و به دخترشان که نامش جسی بود،درخواست کردند که از عمارت بیرون برود تا زنده بماند. جسی بیچاره بی نهایت گریه میکرد؛زیرا پدر و مادرش داشتند در آتش میسوختند؛چون نتوانستند نجات پیدا کنند. جسی از عمارت بیرون دوید و گریه کنان مدام فریاد میزد:کمکم کنید،لطفا. او این جمله را سه بار با تمام قدرت فریاد زد،اما هیچ کس صدای او را نشنید. با تمام قدرت جیغ میکشید،اما فریادش شنیده نشد. پدر و مادرش در آتش سوزی مردند و جسی برای همیشه تنها شد. هیچ پشت و پناهی نداشت. او هرگز آن روز رقت انگیز را فراموش نکرد؛چون در آن روز هیچ کس به او کمک نکرد.هیچ کس. وقتی جسد پدر و مادرش را از عمارت بیرون آوردند،غم تمام وجود دخترک را در بر گرفته بود. با خودش گفت:مطمئنا آدم های زیادی بودند که وقتی بلند کمک خواستم صدایم را شنیدند؛اما کمکم نکردند. این فکر وجود جسی را پر از خشم و انتقام و ناراحتی کرد و با خودش گفت شاید بهتر باشد درس عبرتی را به تمام کسانی که در جنگل زندگی میکنند بدهد... سال ها بعد از آن اتفاق دختر جوانی حدوداً ۲۰ ساله به نام آلیس خانه ای کوچک را در دل آن جنگل اجاره کرد. او یک روز را در آن خانه سپری کرد تا اینکه شب فرا رسید... آلیس ساعت ۲ شب در حال خوابیدن بود که ناگهان صدای بسیار بلند و دل خراشی را در دل جنگل شنید. صدا به نظر صدای یک دختر نوجوان می آمد. گوش های آلیس داشت از شدت صدا کر میشد. با خودش گفت شاید بهتر باشد به کمک آن دختر بینوا برود. صدا بلند میگفت:کمکم کنید،لطفا! و آن صدا سه بار بلند تکرار شد. آلیس در خانه را باز کرد و چند متر آن طرف تر خانه دختر عجیبی را مشاهده کرد. وقتی به آن دختر نزدیک تر شد به دقت او را نگاه کرد. دختر به ظاهر ۱۵ ساله می آمد. چهرهای عجیب و مرموز داشت؛ چشمانش بزرگ و کاملاً سیاه بودند... موهای بلند قرمز حالت دار داشت که در بالای سرش یک روبان مشکی بزرگ قرار داشت. یک لباس مشکی بلند و پف دار قدیمی با جوراب شروالی مشکی و کفش قرمز نیز به پا داشت. یک تیغ بلند و تیز هم که مشخص بود خیلی سیقل داده شده و برق میزند، در دستان دختر بود. آن دختر جسی بود! اما در اصل هدف او کمک خواستن نبود،بلکه برای هدفی شوم تر آمده بود. آلیس گفت:کمک میخوای، دخترخانم؟ جسی نگاه سرد و بی رحمی به او کرد. گفت:من ۱۷ سالمه. بعد با سرعت به سوی آلیس دوید و با چند ضربه به بدن او به وسیله تیغش،او را به قتل رساند. بعد با تیغش جمله《کمکم کنید》 را روی پیشانی آلیس حکاکی کرد. از آن شب به بعد در نقاطی از جنگل مه آلود صدای بلند و جیغ مانند جسی شنیده میشد و طعمه هایش فریب او را میخورند و در پیشانی تمام آنها آن جمله حک میشد؛یاد آور دختری که هرگز فریادش شنیده نشد و تنها ماند. جسی از آن به بعد نصفه شب ها به جنگل می رود و همراه اسلندرمن و یاران او می شود. ویرایش شده دیروز در 11:36 توسط shabnam 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,266 ارسال شده در 8 آذر مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آذر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 31 ارسال شده در 8 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آذر #پارت ۲ نام پارت:وقتی دو افسانه به هم رسیدند... نیمه های شب بود. این بار جسی گیج و منگ در جنگل قدم میزد. نمیدانست باید چکار کند و به کجا برود. از تنهایی خسته شده بود؛از شکار آدم های ساکن در جنگل خسته شده بود. آرزو میکرد که فقط یکبار یک فرد جدید را ملاقات کند،فردی که بتواند کاری کند که جسی هرگز احساس تنهایی نکند. به گوشهای از جنگل رفت و دقایقی به ماه خیره شد. چقدر این ماه زیبا بود! او را به یاد مادرش می انداخت. اشک در چشمانش حلقه زد... _کاش فقط یبار دیگه میتونستم ببینمشون... اما افسوس که نمیتوانست. همینطور که در خیره شدن به ماه و بودن در افکارش غرق شده بود، ناگهان صدایی را در میان بوته ها و پشت درختان شنید. با خودش فکر کرد لابد این هم یک انسان دیگر است؛شاید هم یک حیوان. اما اینطور نبود. به بوته ها نزدیک و نزدیک تر شد. ناگهان سایه ی بسیار بلندی که نزدیک ۳ متر بود را مشاهده کرد. قلبش شروع به تپیدن کرد. تپ تپ تپ با دستانش جلوی قلبش را گرفت. سایه نزدیک و نزدیک تر شد،به نظر خسته می آمد. و این فرد کسی نبود جز اسلندرمن. جسی سرش را کاملا بالا آورد تا بتواند صورت او را ببیند، اما اسلندرمن صورت نداشت! برخلاف تمام انسان هایی که اسلندرمن را دیده بودند و با وحشت فرار می کردند، جسی اول اسلندرمن را با تعجب نگاه کرد و بعد لبخند ریزی به او زد. _ تو کی هستی؟؟تا حالا موجودی مثل تو رو ندیدم. اسلندرمن برای اولین بار احساس عجیبی به او دست داد؛احساس کرد تنها نیست و با یک نفر هم صحبت شده است. به جسی کمی نزدیک تر شد. جسی فهمید چون اسلندرمن دهان ندارد،پس حرف هم نمیتواند بزند. اسلندرمن با دستان بزرگ و باریکش یک چوب را از زمین برداشت، سپس روی خاک ها اسم 《اسلندرمن》را نوشت. جسی لبخندی زد و گفت:موجود عجیبی هستی،ولی جالبی. از دیدارت خوشبختم اسلندرمن. اسم من جسی هست،جسی چشم سیاه. من اول با صدای جیغ بلندی قربانیانمو شکار میکنم،بعد با تیغ بزرگی که همراهمه اون هارو به قتل میرسونم و جمله ی 《کمکم کنید》رو روی پیشانیشون حکاکی میکنم. اسلندرمن برای لحظاتی طولانی به جسی زل زد؛و بیشتر به جای دقت به حرف های جسی ، به چهره و چشمان درشت سیاه او نگاه میکرد. _ خب،تو قربانیاتو چجوری شکار میکنی؟ اسلندرمن شکل نوع شکار کردنش را با چوب روی زمین کشید،سپس این جمله را روی زمین نوشت:آیا میخواهی همراه من و یارانم بشوی و با آنها هم آشنا بشوی؟آنها هم درست مثل خودت هستند. بزرگ ترین زیردست من جف قاتل است. جسی با هیجان زدگی گفت: _البته،چرا که نه!من آماده ام. سپس آنها رو به روی هم ایستادند و به هم زل زدند. زیرا هر دو میدانستند که چه میخواهند، و این آغاز تمام ماجرا بود. 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 31 ارسال شده در چهارشنبه در 11:43 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 11:43 #پارت ۳ نام پارت:دیدار جسی با ساکنان تاریکی اسلندرمن دستانش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد،سپس از میان درختان گذشت و ناپدید شد. جسی لحظه ای دوباره در افکارش غرق شد. این موجود ناخواسته آمده بود و احساسات او را جریحه دار کرده بود،اما با خودش گفت:من آدم بی احساسی ام،نباید هر چیزی راحت منو بهم بریزه یا تحت تاثیر قرار بده. و او مدام این جملات را به خودش تلقین میکرد. سال ها بود که با این جملات منفی بزرگ شده بود. روی زمین دراز کشید و به ماه خیره شد. ماه چون نگینی نقره ای در آسمان می درخشید. آرام آرام چشمانش گرم شد و خوابش برد... صبح با طلوع خورشید و نور شدید آفتاب از خواب بیدار شد. دور و اطرافش را نگریست،با خودش فکر کرد شاید اسلندرمن هنوز در آن اطراف باشد؛ پس به جست و جوی اسلندرمن رفت،مقداری راه را در جنگل طی کرد. در همان اطراف صدای خش خشی را در میان درختان شنید و ناگهان اسلندرمن در میان درختان و بوته ها ظاهر شد. جسی چشمانش درشت شد و لبخند زد. _بالاخره اومدی!دنبالت میگشتم. اسلندرمن به او نزدیک و نزدیک تر شد. خم شد و با چوبی نازک روی خاک نوشت:دنبالم بیا،یارانم آنجا هستند. جسی گفت:البته،دوست دارم بدونم چه شکلی هستن. اسلندرمن سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. بعد شروع به راه رفتن کرد. جسی شروع به دنبال کردن اسلندرمن کرد. آنها راهی طولانی را در آفتاب گرم و سوزان طی کردند. _پس کی میرسیم؟خسته شدم. اسلندرمن واکنشی نشان نداد،فقط راه را طی کرد. جسی اخمی مرموز به او زد و چشم غره رفت. بعد از دقایقی آنها به یک کلبه ی بزرگ و متروکه رسیدند. کلبه سیاه بود و حس عجیب و مرموزی میداد. در کلبه لکه هایی قرمز همانند خون داشت. پنجره های کلبه کثیف یا شکسته بود جوری که نگاه کردن به آنها دشوار بود. _واقعا دوستات اینجا زندگی میکنن؟نفرت انگیزه! اسلندرمن لحظه ای برگشت و به جسی نگریست. دوست داشت به او بگوید خب تو که تمام عمرت در یک عمارت زندگی کردی،پس عجیب نیست که همچین حرفی بزنی، اما متاسفانه نمیتوانست حرفی بزند. او در گذشته یکبار جسی را در کنار عمارتش دیده بود. اسلندرمن با دستانش جسی را به سمت در کلبه هدایت کرد،سپس در کلبه را باز کرد... افراد داخل کلبه شروع به هیاهو کردند،زیرا اسلندرمن در نامه ای به آنها نوشته بود که میخواهد فرد جدیدی را وارد گروهشان کند. اسلندرمن چراغ کلبه را روشن کرد،همه برگشتند و به جسی نگاه کردند. تمام افرادی که در کلبه بودند چهره هایی ترسناک و هولناک داشتند که مو را برتن هر کسی سیخ میکرد؛اما در کنار چهره ای ترسناک،چهره ای جذاب نیز داشتند. اسلندرمن با دستانش به افرادش اشاره کرد که خودشان را به جسی معرفی کنند. اولین کسی که به جسی نگاه کرد و خودش را به او معرفی کرد جف قاتل بود،اولین و بزرگ ترین دستیار اسلندرمن. او چشمانی زل زده و گرد داشت. پوستش مانند برف سفید بود. چون پوست دور چشمان و لب هایش را کنده بود چهره ای ناخوشایند را پیدا کرده بود. لب هایش خنده ای غیر طبیعی داشت و کاملا قرمز بود،انگار با چاقو دهانش را باز کرده باشند. جف لبخندی تحقیر آمیز زد و گفت:من جف قاتل هستم اولین دستیار اسلندرمن و خوش وقتم. جسی لبخندی زد و رو به همه گفت:من جسی چشم سیاه هستم. از دیدارتون خوش وقتم. بعد دختری جوان حدود ۲۰_۲۲ ساله به جسی نزدیک شد. از چهره اش غرور و خون سردی میبارید. موهای مشکی و بلند داشت و چشمانش همانند جسی بزرگ و سیاه بودند. پوست کاملا سفید داشت و یک لباس دکلته مشکی با یقه باز داشت. دختر مرموز گفت: من جین قاتل هستم. زیردست دوم اسلندرمن. پس تو جدیدی درسته؟ جسی:آره. چشمات شبیه چشمای منه. جین از جسی خوشش نمی آمد. چون جسی کمی،فقط کمی شبیه او بود نسبت به او احساس نفرت داشت. همچنین حس خوشایندی نسبت به او نداشت. با جسی دست داد و بعد یک پسر و دختر نوجوان که به نظر همسن می آمدند و با هم دوست بودند،به طرف جسی آمدند. پسر لبخندی زد و گفت:من تیکی توبی هستم و چون تیک های عصبی دارم به این اسم معروف شدم. سلاح من تبره. این هم ناتالی دوست صمیمی من هست و ما همه جا با هم هستیم. سپس ناتالی به جسی لبخندی زد و گفت:درسته،من ناتالی اوئلت هستم مقلب به کلاک وورک و از دیدارت خوشوقتم. راستی منو تیکی هر دو ۱۷ ساله هستیم. جسی:خوشوقتم از دیدار هردوتون ناتالی و تیکی توبی. جسی با دقت به ظاهر ناتالی نگاه کرد. قد ناتالی حدودا ۱۶۶ سانت به نظر می رسید. موهای قهوه ای صافی داشت که تا بالای شانه اش می رسیدند. یک آستین حلقه ای یقه باز سفید با شروال آبی به تن داشت. در یکی از چشم هایش به جای پلک ساعت داشت که البته به لقبش نیز می آمد. تیکی توبی نیز موهای قهوه ای داشت. یک هودی نیز که کلاه آبی داشت و رنگش قهوه ای بود به تن داشت. یک عینک زرد گرد مانند نیز بر چشمانش بود. گوشه دهانش پاره شده بود و دندان هایش به راحتی معلوم بود. او سپس یک ماسک روی صورتش گذاشت تا دندان هایش مشخص نباشند 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 31 ارسال شده در پنجشنبه در 18:31 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 18:31 #پارت ۴ نام پارت:آرامش پیش از طوفان این بار یک دختر و یک پسر که هر دو بچه بودند و دستانشان را در دستان هم گرفته بودند،آمدند. دختر کوچولو یک لباس صورتی بلند به تن داشت. چشمانی سبز رنگ که از پایین آن خون می آمد داشت؛و موهایش فرفری و بلند بودند و قهوه ای رنگ بودند. در دست راستش یک عروسک خرس قهوه ای بود و دست چپش در دست آن پسر که به نظر ۱۲ ساله می آمد بود. دختر به جسی سلام کرد و خودش را معرفی کرد:اسم من سالی ویلیامزه و ۸ سال سن دارم. پسر کناری او موهای صاف بلوند داشت. یک لباس و کلاه سبز به تن داشت و چشمانش سیاه بودند و مردمک قرمز داشتند و در زیر چشمانش خون شناور بود. او نیز به جسی سلام کرد و گفت:من بن هستم مقلب به 《بن غرق شده》 بعد از آن دو بچه یک موجود عجیب و غریب که به نظر دلقک می آمد ناگهان میان آن ها پرید و گفت:من هم جک خندان هستم. و البته جک واقعا هم خندان بود. او موهای صاف مشکی داشت که بسیار نامرتب بودند. پوستی سفید داشت و حدود ۲ متر قدش بود. دست هایش به طور غیر طبیعی دراز و بلند بودند و دستانش به جای ناخن چنگال های مشکی بلند داشتند. لباسش سیاه و سفید بود و آستین هایش راه راه سیاه و سفید داشت. داخل چشمانش نیز سیاه مطلق بودند. در کل جک ظاهری ناخوشایند داشت. جسی به همگی لبخند زد،اما نه لبخندی ساده،بلکه لبخندی مرموز. جین در حالی که دستانش را در هم گره کرده بود با اخم گفت:خب الان باید چیکار کنیم؟کیو شکار کنیم؟ جف:این برنامه ایه که اسلندرمن ترتیب داده. ما معمولا بیشتر اوقاتمون رو در کلبه هستیم. اون هایی که تنها هستن داخل یه اتاق تنها میخوابن و اونایی که دوست صمیمی هستن با هم دیگه داخل یه اتاق میخوابن. هر موقع که اسلندرمن دستور داد به شکار انسان های داخل جنگل میریم یا به حساب دشمنامون میرسیم. جین:خب انتظار داشتم هیجان انگیز تر باشه،ولی نشد. یعنی الان من باید جدا بخوابم؟ جک:آره دیگه. ناتالی و تیکی هم خندیدند و گفتند:ما هم باید داخل یه اتاق بخوابیم. جسی:من باید کجا بخوابم؟ اسلندرمن دستانش را به سمت جسی حرکت داد تا به دنبالش بیاید. جسی به دنبال اسلندرمن آمد و با تعجب دور و اطراف کلبه را نگاه میکرد. سرانجام به یک اتاق کوچک رسیدند. جسی به نزدیکی درب اتاق رفت تا داخل آن را ببیند. اتاق یک چراغ قدیمی داشت که تک تک چشمک میزد. تار عنکبوت گوشه ای از سقف اتاق را در بر گرفته بود. پنجره های اتاق کثیف و شکسته بودند. یک فرش قدیمی قرمز رنگ روی زمین افتاده بود. جسی هاج و واج دور اتاق را وارسی میکرد. جسی:واقعا باید اینجا بخوابم؟چقد کثیف و نامرتبه. اسلندرمن سرش را با تردید تکان داد؛سپس به طرف هال خانه حرکت کرد. در همین لحظه جسی ناگهان به سمت اسلندرمن دوید و دستش را گرفت. _میشه یه لحظه نری؟ اسلندرمن ایستاد. _اممم راستش میخواستم ازت تشکر کنم،به خاطر این که منو با گروهت آشنا کردی. راستش احساس میکنم دوستای جدیدی پیدا کردم. و همینطور ازت متشکرم که بهم یه اتاق مخصوص خودم دادی،حتی اگه اگه تمیز نباشه. اسلندرمن دستش را به نشانه ی 《خواهش میکنم》روی شانه ی جسی گذاشت. سپس بعد از گذشت دقایقی رفت. جسی باز هم در دلش آتشی به راه افتاد. باز هم حس خوشایندی به او دست داد،اما او سعی کرد فوری آن را فراموش کند. پس به این خیال به اتاقش رفت تا آن را تمیز و مرتب کند. جین،جف،تیکی توبی،ناتالی،و سالی و بن و جک به اتاق هایشان رفتند. زیرا وقت استراحت فرا رسیده بود و باید ظهر از خواب بیدار می شدند. همگی منتظر اتفاق هیجان انگیز بعدی بودند،زیرا اول روزشان را نیز هیجان انگیز شروع کرده بودند 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 31 ارسال شده در جمعه در 15:10 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 15:10 (ویرایش شده) #پارت ۵ نام پارت:صدایی که در تاریکی شنیده می شد. بالاخره ظهر فرا رسید. همگی از خواب بیدار شده بودند و در گوشه ای نشسته بودند. جین:خب باید چیکار کنیم الان؟ ناتالی:فکر کنم باید یه چیزی رو برای ظهرمون بخوریم. جف:من و اسلندرمن میریم یه حیوونو شکار کنیم. سپس وقتی آوردمیش به شما میدیم تا گوشتش رو بپزین،سپس آن را برای ناهار میخوریم. همگی موافقت کردند زیرا گرسنه بودند. ناتالی آمد و کنار جسی نشست. ناتالی:خب تعریف کن جسی. تو داستانت چیه؟ جسی:خب،داستانش درازه ولی غمگینه. من با پدر و مادرم داخل یک عمارت زندگی می کردیم و بسیار پولدار بودیم. دقیقا پنج سال پیش وقتی ۱۲ سالم بود عمارت مون آتیش گرفت... جسی تمام ماجرا را برایشان تعریف کرد. همه نشسته بودند و به آرامی به حرف های او گوش میدادند،میخواستند بدانند چه بر سر این دختر جوان گذشته است. سپس جسی از اهداف و انگیزه هایش گفت،از افرادی که در جنگل بودند اما هرگز فریاد او را نشنیدند. سپس ناتالی لبخندی به جسی زد که از جنس غم بود. ناتالی:راستش باهات همذات پنداری میکنم، یاد بلاهایی که برای خودم افتاد می افتم. چقدر منو اذیت کردن،چقدر عذاب دادن،این رو شخصیت و اخلاقم تاثیر گذاشت و من رو یک آدم دیگه کرد. جسی هم لبخندی با محبت زد و گفت:دقیقا. این آدم ها بودن که منو عوض کردن. بعد از گذشت یک ساعت جف و اسلندرمن آمدند. آنها آهویی را شکار کرده بودند و تصمیم گرفتند آن را بپزند و بخورند. بعد از خوردن ناهار کمی استراحت کردند. بعد از گذشت ساعاتی شب فرا رسید. جنگل تاریک شده بود و صدای زوزه گرگ در کل جنگل به گوش می رسید. جیرجیرک ها نیز همزمان با گرگ ها به ایجاد صدا می پرداختند. تمامی افراد در کنار یکدیگر نشسته بودند. تیکی:خب،فکر میکنم باید بریم استراحت کنیم. کاری که برای انجام دادن نداریم. ناتالی:بله عزیزم. فکر میکنم همگی نیاز به یک استراحت کافی داشته باشیم. جک با سرش حرف ناتالی را تایید کرد. همگی مشغول گفت و گو بودند که ناگهان صدایی بلند و جیغ مانند را شنیدند:کمکم کنید،لطفا!!! و این صدا سه بار تکرار شد. همه برگشتند و به جسی زل زدند.سکوتی سنگین کل کلبه را فرا گرفت. سالی هراسان گفت:جسی،این صدای تو بود؟ جین هم برگشت و جسی را چپ چپ نگاه کرد و بلند گفت:جسی الان چه وقت انجام دادن ترفندت بود؟خواستی جو رو عوض کنی مثلا؟! ☆از زبان جسی☆ با تعجب بهشون نگاه میکردم. این صدا دیگه از کجا اومده بود؟ بلند گفتم:ولی این صدای من نبود... همه با چشمان درشت بهم نگاه کردن. هیچ کس باورش نمیشد. ناتالی:ولی این کُپی صدای تو بود. بن:راست میگه،دقیقا شبیه صدای جسی بود. تیکی هراسان گفت:اما من خودم دیدم دوستان؛جسی لب هاش تکون نخورد،ولی صدای خودش اومد. یک غریبه بین ماست! با سرم حرف تیکی رو تایید کردم. همه با ترس و وحشت به هم نگاه میکردن. سالی از ترس میلرزید و عروسکش رو سفت بغل کرده بود... خودم هم دستام از شدت ترس و تعجب عرق کرده بود. شاید اگه خودم صدای خودم رو میشنیدم فکر میکردم توهم زدم ولی وقتی همه صدای کپی خودم رو شنیدن...خیلی عجیبه. و دوباره صدا شنیده شد...درست سه بار...با همان مکث،با همان لحن... همه دست و پاشون رو گم کرده بودن. بن دست سالی رو گرفت تا نترسه. ناگهان کلبه لرزید...اما نه یک لرزش طبیعی،بلکه انگار کسی کلبه رو به لرزه در آورده بود... من هم بدنم داشت مثل سالی میلرزید. خدای من این دیگه چی بود؟! در حالی که همه داشتن به یک طرف کلبه میرفتن تا عامل صدا رو پیدا کنن،اسلندرمن طرفم اومد. بهش نگاه کردم. رو کاغذ نوشت:حالت خوبه؟ گفتم:چرا باید خوب باشم؟یک صدا دقیقا شبیه صدای من اینجا پخش شده. این یعنی چی؟! اسلندرمن نوشت:آرام باش. این اتفاق خیلی مرموز و غیر طبیعی هست،ولی مطمئن باش که حَلَش میکنیم. بهش لبخندی از روی نگرانی زدم. _ممنون از کمکت. سعی میکنم خونسردیم رو حفظ کنم. راستش تو نسبت به بقیه بیشتر حواست به من بود. بهم نزدیک شد و دستای سردشو رو شونه هام گذاشت و نوازش کرد. بعد پاشد و رفت. گونه هام گل افتاد،ولی بازم طبق معمول اهمیت ندادم. ◇از زبان تیکی◇ من و بقیه به غیر از سالی و جسی و اسلندرمن همه جارو گشتیم ولی هیچ چی یا هیچ کسی رو پیدا نکردیم. خیلی عجیب بود. من که مورمورم شده بود. فکر میکنم ناتالی هم همینطور بود. برگشتم پیش بقیه و بلند گفتم:امشب شب خیلی سنگینی رو داشتیم. شاید احتیاج به استراحت داشته باشیم. همه موافق بودن. به خصوص سالی کوچولو که خیلی ترسیده بود. ناتالی هم کنار جین بود. _ناتالی،میخوای بریم تو اتاقمون؟فکر میکنم ترسیدی. ناتالی:بله عزیزم. فکر میکنم بهترین کاره. باید به جسی هم استراحت بدیم. هر کس باشه از شنیدن یک صدا شبیه صدای خودش میترسه. دستش رو گرفتم و به سمت اتاق رفتیم. ☆از زبان جسی☆ همه وسایلشون رو جمع کرده بودن و رفته بودن سمت اتاقاشون. من هم به سمت اتاقم رفتم. تازه رو زمین دراز کشیده بودم. هنوز هم صدای زوزه گرگ در جنگل پیچیده بود. هوا مه آلود و گرگ و میش شده بود و در آسمون اثری از ماه و روشنایی دیده نمیشد. فقط تاریکی مطلق... که ناگهان صدای تق تقی از پنجره اومد... با صدای تق تق دو متر از جام پریدم. ناگهان صدای مادرم رو شنیدم که فریاد میزد:جسی دخترم!صدام رو میشنوی؟ سر جام میخکوب شده بودم. این صدای مادرم بود؟!همون لحن... همون صدا...ولی مادر من تو آتش سوزی مرده بود... اشک از چشمام جمع شد. دستام شروع به لرزش و عرق کردن، کرده بودند. _جسی عزیزم!من اینجام!!! چشمام از قبل هم درشت تر و سیاه تر شده بود. فریاد زدم:تو مادر منی؟؟؟؟تو که مردی! صدای خنده ی مادرم در جنگل پخش شد و با زوزه گرگ ترکیب شد جوری که فضایی وحشتناک روفراهم کرده بود. _جسی من اینجام! و صدای خنده ی وحشتناک مادرم دور سرم پیچید. مغزم از شدت صدای بلند قلابی مادرم درد گرفته بود و بلند جیغ میزدم. پرده رو کشیدم و نگاهی به پنجره کردم. کلاغ ها از درختی بلند شدند و پرواز کردن. از پنجره همه جارو نگاه کردم،ولی خبری از هیچ کس نبود،فقط این صدا شنیده میشد:من اینجاام! ویرایش شده جمعه در 17:26 توسط shabnam 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 31 ارسال شده در دیروز در 11:14 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 11:14 #پارت ۶ نام پارت:او اینجاست... صبح با بالا آمدن خورشید از کوه ها شروع شد. ♡از زبان ناتالی♡ همگی در کنار هم جلوی میز صبحانه نشسته بودیم. سالی و بن اومدن و کنار منو تیکی توبی نشستن. دقایقی بعد جسی اومد. دیشب از صدای جیغ هاش نتونستم بخوابم... _جسی،دیشب سه بار کمک خواستی،از صدای بلند و جیغ مانندت به سختی تونستم بخوابم. جسی چشماش درشت شد. جسی:ولی من دیشب کمک نخواستم... _ولی این بار صدای فریادت از اتاق خودت میومد... احساس کردم جسی دست و پاش قفل شده،به یه نقطه زل زده بود و حرف نمیزد. کل اتفاقاتی که دیشب براش اتفاق افتاده بود رو با ترس تعریف میکرد. جک که کنار جسی نشسته بود،متوجه تغییری توی جسی شد. جک: جسی این جای پنجه ی بزرگ قرمز رنگ چیه رو گردنت؟! بعد به گردن جسی اشاره کرد. روی گردن جسی سه تا جای پنجه ی قرمز رنگ بود... جک:این نمیتونه جای دست گربه یا سگ باشه... همه با نگرانی به دست جسی نگاه کردن. خودمم خشکم زده بود. این چه بلاییه که داره سرمون میاد؟ جسی:خدای من باورم نمیشه!خیلی وحشتناکه!اسلندرمن ببینم تو میدونی اون چیه؟ اسلندرمن چند لحظه ای سکوت کرد،بعد روی کاغذ نوشت:نه. پس اسلندرمن هم نمیدونست با کی طرفیم... ●از زبان جین● من که از اولشم میدونستم جسی بد قدمه. همه چیزش رو اعصابم بود. به گردنش نگاه کردم؛اثر پنجه ها بزرگ و کاملا قرمز رنگ بودن،درست مثل چیزی که جک توصیف کرده بود. ناتالی راست میگفت؛دیشب صدای جیغ هاشو از اتاقش میشنیدم. _ دوستان به نظرتون بین هممون چرا باید گردن جسی زخمی میشد؟چرا باید صدای جسی رو میشنیدیم،در حالی که صدایی از دهنش بیرون نمیومد. جف:بهتره این بحث رو خاتمه بدیم. یک نفر خون زخم جسی رو بند بیاره. اسلندرمن پیش قدم شد. ☆از زبان جسی☆ خدای من مگه چیکار کردم که این بلاها باید سرم بیاد؟شاید به خاطر آدم هاییه که جونشون رو ازشون گرفتم...هوم،نمیدونم... از شدت درد پشت گردنم آروم و قرار نداشتم. موهام رو کنار زدم تا اسلندرمن خون گردنم رو بند بیاره. درد امانم رو بریده بود. اسلندرمن جعبه کمک های اولیه رو اورد. پشت سرم نشست و خودش رو بهم نزدیک تر کرد. در حال تمیز کردن زخمم و گذاشتن چسب بود و من زیر چشمی از پشت سر نگاهش میکردم. _دیشب صدای جیغ مانند مادرم تمام شب توی سرم می پیچید. هنوزم سر درد دارم. طوری رفتار کرد انگار صدام رو نشنیده،فقط داشت کارش رو انجام میداد. _متوجه شدی که چی گفتم؟ کارش رو بلافاصله تموم کرد،خم شد و دقایقی سرم رو نوازش کرد،بعد رفت. متوجه نگاه های سنگین بقیه بودم. تیکی:الان بهتر شدی؟چون اسلندرمن زخمت رو بنده آورده بود. با چهره ای خسته و صورتی نالان گفتم:یه کم بهترم. بقیه گفتن خداروشکر. ♤از زبان جف♤ گوشه ای نشسته بودم و گیج و منگ نگاهشون میکردم. جین هم کنارم بود و انگار طبق معمول از اوضاع راضی نبود. میدونستم باید خودم همه چیز رو راست و ریست بکنم ولی الان نمیتونم. تو افکارم و اتفاقات غیر قابل توضیحی که برامون اتفاق افتاده بود غرق بودم،که ناگهان صدای خودم پخش شد:دارم میبینمتون!... ده متر از جام پریدم. همه برگشتن و با تعجب نگاهم کردن. جین هم متوجه شد که این صدا از دهن خودم بیرون نیومده،برای همین دور و برش رو مدام نگاه میکرد. ناگهان چراغ های کلبه روشن و خاموش شدن،سایه ای دور و بر کلبه رفت و آمد میکرد،همگی ترسیدیم. سالی و بن بیچاره سر جاشون میخکوب شدن...سالی از ترس دست بن رو فشار میداد... بیشتر بچه ها ازم شاکی شدن که چرا این صدارو ایجاد کردم،ولی این صدا از دهن من بیرون نیومده بود. جک:جف تو دیگه چرا؟الان هممون ترسیدیم بعد تو... جین حرفش رو برید. جین:من دیگه از تو انتظار ندارم جک،یک چیزی هست که داره صداهامونو تقلید میکنه، صداش رو میشنویم،ولی خودش رو نمیبینیم. شاید این صداها از اعماق تاریکی میاد... برای اولین بار لحظاتی به جین خیره شدم. اولین بار بود که با شجاعت ازم دفاع میکرد،در حالی که تا به حال از هیچ کس دفاع نکرده بود؛هیچ کس. بهش لبخند زدم. _ممنون که تو این شرایط ازم دفاع کردی. دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت:خواهش میکنم. واقعا درست ترین کار بود. ناگهان در همین موقع ناتالی فریاد زد: دوستان،این جارو نگاه کنید! همه به سمتی رفتیم که ناتالی اشاره میکرد. از پنجره بیرون کلبه رو نگاه کردیم. هوا مه آلود بود و به سختی میشد جنگل را دید،اما در بین مه ها یک درخت عجیب به چشم میخورد. روی درخت با رنگ خون نوشته شده بود:《بازی کردن با شماها لذت بخش ترین کار ممکنه!...》 تن همه به لرزه افتاد،این یکی دیگه خیلی جدی بود... در همین لحظه،جین عصبانی شد. بلند داد کشید:دیگه بسه. کفرمون در اومده. این کیه که داره انقدر اذیتمون میکنه؟!من دیگه نمیتونم تحمل کنم. بعد تند تند به سمت اتاقش رفت. دنبالش راه افتادم و جلوشو گرفتم. _خواهشا نرو. هممون این موضوع رو حل میکنیم. خواهش میکنم! هیچ کس نمیخواد تو بری. بعد به بچه ها نگاه کردم. همشون با سر حرفم رو تایید کردن. جسی:من دوست ندارم بری،جین! جین به ناچار گفت:باشه. چون تو و دوستان گفتید نرم،نمیرم. ولی بعدا باید از این اتفاق ها سر در بیارم. _خداروشکر که نمیری. ♧از زبان تیکی♧ هممون مثل جین از این ماجراها خسته بودیم. سالی هراسان گفت:میگم تیکی،اون نوشته ای که رو درخت بود منظورش چی بود؟واقعا میخواد باهامون بازی کنه؟ _نه،معنیش عمیق تره. ندونی بهتره. سالی هم سریع قانع شد و پیش جین رفت. باید یه جوری راهیش میکردم سر کارش که فکرش درگیر این چیزا نشه. خودم هم فکرم مشغول بود. صدای دروغین جسی و جف، جای پنجه های قرمز پشت گردن جسی،سایه های سیاه، لرزش کلبه و خاموش و روشن شدن چراغ ها،نوشته غیرطبیعی روی درخت، همه و همه من و بقیه رو از یه خطر بزرگ آگاه کرده بود. شاید در تاریکی خطر بزرگی کمین کرده باشه و منتظر ما باشه. ناتالی:چرا فکرت مشغوله،تیکی؟ _با این اتفاقاتی که پیش اومده نباید فکرم درگیر باشه؟ ناتالی:آره درست میگی. خودم هم اعصابم سر جاش نیست. همگی با دستور اسلندرمن،به سمت اتاق هامون حرکت کردیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
shabnam 31 ارسال شده در 46 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 46 دقیقه قبل #پارت ۷ نام پارت:قربانی بعدی... ☆از زبان جسی☆ همه مشغول استراحت بودن،هضم این اتفاقات هولناک برای هممون سخت بود،به ویژه من. هیچ توضیحی نمیتونم واس هیچ کدومشون داشته باشم... هنوزم که هنوزه وقتی بهش فکر میکنم قلبم میاد تو دهنم. حالم اصلا خوب نیس،جای پنجه ی رو گردنم هنوزم درد میکنه. امیدوارم مایه دردسری برای کسی نشده باشم... حتی به خاطر اتفاقات دیشب،نمیتونم راحت بخوابم. در همین لحظه،ناتالی اومد تو اتاقم. _تو اینجا چیکار میکنی؟ ناتالی:راستش میخواستم بدونم حالت خوبه یا نه. مطمئنا بیشتر از هممون خسته شدی. _فکر کنم از وقتی اومدم اینجا مایه دردسرتون شدم. شاید اگه نمیومدم این اتفاقا نمیافتاد... ناتالی:نه این چه حرفیه! اومدن تو بهترین کار ممکن بود،این که گروهمون بزرگ تر شد و با رفتارات و خصوصیاتت آشنا شدیم. من خوشحالم که یه دوست جدید پیدا کردم. لبخندی مصنوعی بهش زدم و در آغوشش گرفتم. اون لحظه نمیتونستم از اعماق دلم لبخند بزنم،ولی میتونستم بغلش کنم. ناتالی در حالی که دستام رو میفشرد گفت:تو دوست خوبی هستی،جسی. تو یکی از صمیمی ترین دوست های من هستی. در حالی که کمرش رو نوازش میکردم گفتم:از لطف و محبتت سپاسگذارم! تو خیلی با محبتی! و تو دلم گفتم تو هم دوست خیلی خوبی هستی. با این حال فکرم همچنان درگیر اتفاقات گذشته بود و نمیتونستم از فکرش بیرون بیام. ناتالی:خب جسی،توبی الان خوابیده. باید برم پیشش،فعلا. _فعلا. بعد رفتنش رو تماشا کردم. واقعا از همون اول حس خوبی بهش داشتم،البته بعد از اسلندرمن... ◇از زبان اسلندرمن◇ گوشه ای از اتاقم دراز کشیده بودم و دستام رو گذاشته بودم زیر سرم. مطمئن بودم همه فکرشون از این ماجراها درگیره،ولی من سعی کردم فراموشش کنم. همیشه توی کارام فراموش کردن تنها اولویت بوده،برای همین هرگز یادم نمیاد قربانیانم چه چهره ای داشتن. نگران همه بودم،ولی کسی که از همه بیشتر نگرانش بودم،جسی بود. راستش اون بیشتر از همه سختی کشیده بود. شاید با خودش فکر کنه که مقصر همه ی این اتفاقات اونه،البته مطمئن نیستم؛ولی این رو مطمئنم که اون کاری نکرده. اون فقط یک دختر نوجوانه. من هم مثل ناتالی و جین صدای فریاد خودش و مادرش رو شنیده بودم،اما تمام تلاشم رو کردم که به روی خودم نیارم،و این سخت ترین کار ممکن بود! اگه به جسی دلداری میدادم لابد همه فکر میکردن فقط طرف اونم اما تو این شرایط بهترین کار ذره ای بی تفاوت بودن بود. ~از زبان بن~ ساعت حدودا ۳ صبح بود که ناگهان با صدای جیغ بلند سالی از خواب پریدیم. به پنجره زل زده بود و عروسکش رو سفت بغل کرده بود و مدام گریه میکرد. من تو حالت خواب و بیدار بهش نگاه میکردم. _سالی چی شده؟ سالی با دستش به پنجره اشاره کرد و در حالی که گریه می کرد گفت:او...اون...ب...بهم ز...زل زد! _کی بهت نگاه کرد؟!برام توضیح بده ببینم. در همین لحظه همگی وارد اتاقمون شدن و با نگرانی و هراس نگاهمون میکردن... _همه اینجان،سالی. توضیح بده که چی شده. سالی در حالی که هق هق میکرد گفت:بن،دوستان،ساعت دو شب با صدای پدرم از خواب پریدم. مدام صدام میکرد و میگفت:سالی دلت برام تنگ نشده...!دوست نداری منو ببینی؟!یادته که چقد باهام بازی میکردی؟من پدرم رو خیلی دوست داشتم،پس به طرف صدا رفتم. صدای پدرم مبهم و عجیب بود و بهم آرامش نمی داد. صدا از طرف پنجره میومد؛ وقتی نزدیک پنجره شدم هوا تاریک تاریک بود. از بین تاریکی مطلق،دو تا چشم بزرگ سفید دیدم. انگار از حدقه بیرون زده بودن...! صدای پدرم مدام توی مغزم تکرار میشد...هر چی به اون دو تا چشم بیشتر نگاه میکردم،بزرگ تر و بزرگ تر میشد. سالی همه این هارو با ترس تعریف میکرد؛خودم هم قلبم تند تند میزد. سعی کردم بهش آرامش بدم. جین:بازم یه اتفاق دیگه! ای وای... جک:حالا باید چیکار کنیم؟تو این چند روز مدام داره بلا رو سرمون نازل میشه. جسی:ولی این اتفاق هولناکی که برای سالی افتاده خیلی شبیه بلاییه که سر من اومده!راستش من دلم خیلی برای مادرم تنگ شده،و اون شب صدای قلابیش رو شنیدم...عجیب نیست؟ سالی هم سریع گفت:من هم دلم برای پدرم تنگ شده بود و صداش رو شنیدم...خب یعنی چی؟ جسی برگشت و به بقیه گفت:یعنی اینکه اون موجود صدای کسی که دلش برای عزیزش تنگ شده رو تقلید میکنه!... جف:مطمئنی؟ جسی:به احتمال زیاد همین طوره. ذهنم خیلی درگیر شد. خداروشکر که دلم برای کسی تنگ نشده... در همون لحظه ناتالی به پنجره شکسته کلبه اشاره کرد. ○از زبان ناتالی○ از توی پنجره باز هم اون درخت مرموز رو دیدم. انگشتم رو به طرفش دراز کردم و بچه ها رو صدا زدم. همه به طرف پنجره دویدن. از داخل پنجره همون درخت دیروزی رو دیدیم و روش با رنگ خون نوشته شده بود:فقط یک نفر از شما را کم دارم...! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری