رویای محال 12 ارسال شده در 7 آذر اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آذر (ویرایش شده) نام رمان: دردهای تدریجی نام نویسنده: رویا نظامی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام خلاصه: تلخی سرنوشت؛ از آن جایی آغاز میشود که یک دختر ساده و بیگناه روستایی، چوب یک سِری عقاید قدیمی و پوچی را میخورد که حتی فکرش را هم نمیکند که آتش این عقاید؛ دامن پاکش را فرا بگیرد و تا پای مرگ؛ زندگیاش را بسوزاند و راهی دیار غربت کند. با این حال باید دید سرنوشتش در این دیار غربت؛ چه خواهد شد؟! آتش این تقدیر و تقصیر تا کجا قرار است که او و زندگیاش را بسوزاند و خاکستر کند؟! اصلاً این تقدیر لعنتی چه خوابهایی برایش دیده است؟! شاید هم؛ دست تقدیر او را به جاهایی که نباید برساند. هیچ کس نمیداند. مقدمه: هنوز هم دلم تنگ است! دلتنگ یک فنجان چای که بدون بغض و حسرت باشد. دلتنگ شبها با خیال راحت خوابیدن و با خیال راحت بیدار شدن. دلتنگ زندگی پر از آرامش و دلتنگ هزاران چیز دیگر. ق*م*ا*ر سختی بود! من تمام دلخوشیهایم را پای سادگیهایم باختم. انصاف نبود هم بسازم و هم بسوزم! انصاف نبود تاوان تصمیماتی را بدهم که خودم نگرفته بودم... . ولی تسلیم نخواهم شد. دوباره بلند خواهم شد و همهچیز را خواهم ساخت. شاید به قیمت جانم تمام بشود، ولی همهچیز را از نو خواهم ساخت! (نرگس صرافیان) ویرایش شده سهشنبه در 12:55 توسط روشـنـا 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,396 ارسال شده در 8 آذر مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آذر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رویای محال 12 ارسال شده در 9 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آذر (ویرایش شده) (فصل اول) #پارت اول ( بیستم مهرماه_ سال 1398) با خیالی سرگردان و تنی پر از استرس، روی صندلی چوبی و قدیمی گوشهی اتاق که هر چند دقیقه یکبار، با تند تند تکان دادن پاهایش، صدای جیرجیر مانندی میداد نشسته بود. آنقدر فکر و خیال کرده بود که ذهنش مثل ساعتی به خواب رفته، دیگر از حرکت ایستاده بود و انکار که دیگر نفس نمیکشید. مثل این که مغزش باطری تمام کرده باشد. همانقدر هنگ و گیج بود! نمیدانست کدام راه را انتخاب کند که حداقل از این شرایط وحشتناک نجات پیدا کند! مات و مبهوت مانده بود. گویا وسط یک باتلاق عمیق گیر افتاده باشد. هر چهقدر بیشتر دست و پا میزد، بیشتر در این باتلاق فرو میرفت. خودش میخواست که از این باتلاق بیرون بیاید اما ذهن و احساسش متضاد حرفش را میزدند. سنگینی سرش به یادش آورد که الان در چه موقعیتی قرار دارد. از بس گریه کرده بود، حس میکرد بینی و لبهایی که بر اثر رژ سنگینی که آرایشگر معلوم نبود چند دور روی لبهای خوشفرمش مالیده بود؛ به اندازهی بزرگی این اتاق باد کردهاند. به خاطر گریههای شدیدش که هر دقیقه بیشتر از قبل چشمهای گیرایش را در بر میگرفتند، آرایش افتضاحش روی صورتش ماسیده شده بود. از دیروز که فهمیده بود قرار است امروز چه اتفاقی برایش بیفتد، دل در دلش نبود! استرس؛ بند بند وجودش را به غارت کشیده بود. کل وجودش مثل یک کوه پر از برف، به شدت یخ زده بود و انگشتهای دست و پایش، از سرمایی که در تنش افتاده بود رنگشان رو به سفیدی میزدند. یادش آمد که این اتاق اصلاً بخاری هم نداشت که گرمایی را حس کند. باد پاییزی از لابهلای پنجرهها و در چوبی و قدیمی اتاق، به داخل اتاق هجوم میآورد و صدایش باعث میشد که ماهزر بیشتر بلرزد و در خودش غرق شده و فرو برود. مخصوصاً با این لباس عروس فوقالعاده نازک و مسخرهای که در تنش به اندازهی سنگینی این عمارت لعنتی، سنگینی میکرد! حس میکرد زیر بار چند تُن وزنه نشسته است. انگار استخوانهایش تحمل وزن این لباس بدترکیب را نداشتند. بیشتر که فکر می کرد نمیدانست به تاوان کدامین اشتباه در این زندگی، این چنین به دار مکافات آویخته شده بود که حال و روزش این شده بود. لباسی که برایش حکم کفنش را داشت و سنگینیاش حکم سنگ قبرش را دارا بود. با اینکه تنش زخم شده بود اما به لطف فندق خانم و پمادهایی که به سفارش یعقوبخان از تهران برایش آورده بودند خوب شده بودند! این دردی که داشت میکشید، سهم زخمهای روحش بود که در تنش فرو رفته بودند و همین دردها داشتند برایش دهن کجی میکردند و حالش را وخیمتر میکردند. نمیدانست اگر پمادها و کِرِمهایی که یعقوبخان برای خوب شدن زخمهایش خریده بود، نبودند معلوم نبود کارش به کجاها میکشید. شاید گوشهی قبرستان یا شاید هم گوشهی بیمارستان. دیگر هیچ چیز نمیدانست! ویرایش شده 10 آذر توسط رویای محال 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رویای محال 12 ارسال شده در 9 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آذر (ویرایش شده) #پارت دوم ابروهایی که بر اثر برداشتن و تمیز کردنشان، هنوز هم گِزگِز میکردند و انگار که نبضشان را روی پیشانیاش حس میکرد را کمی بالا برد و به دستمال پارچهای سفیدرنگ داخل دستش خیره شد. بینیاش را بالا کشید و با همان دستمال؛ صورت خیس و سردش را تمیز کرد. از بس که بینیاش را بر اثر گریههای دردناکش، مدام بالا کشیده بود، سردرد شدیدی گرفته بود و حس میکرد داخل سرش؛ با چکشی سنگین؛ میخهای فولادین میکوبند. هرچند این گریهها فقط برای امروزش نبود. ماهزر یکماه تمام بود که شب و روز؛ گریه را مهمان زندگی سیاهش کرده بود. هرروز، مثل امروز و دیروز به اندازهی ابربهار گریه میکرد. اشکهای مرواریدیاش روی گونههای مخملی و سفیداش فرو میریختند اما چه کسی میدانست که گریههایش برای چه بود؟! بهخاطر چه کسی بود؟! چرا یک ماه تمام؛ فقط اشک میریخت و با کسی حرفی نمیزد؟ چرا یک ماه بود فقط حبس شده بود. بدون هیچ نوری در یک اتاق شش متری کوچک که محمود گاهی برایش یک تکه نان خشک با یک لیوان آب داخل سینی کهنه به داخل اتاق می گذاشت و دوباره سریع در را قفل می کرد. تنها خودش بود که میدانست و خدای خودش بود که خبر داشت در این یک ماه چه اتفاقهایی که برایش نیفتاده بود. تنها خودش بود که میدانست دیگر همهچیز را باخته بود. همه چیز را! آن هم نه هر باختی. باخته بود! بد هم باخته بود. تقریباً میشد گفت که برای این دختر تمام زندگیاش سرتاسر باخت بود. ماهزر هرگز در زندگیاش برنده نشده بود. کاش میدانست که چرا او در چشم خدا، با بقیهی آدمها فرق داشت! چرا خدا او را در تمام زندگیاش اینقدر عذاب داده بود. چرا و به تاوان کدامین اشتباه، او تمام زندگیاش را درد کشیده بود؟! نفسی عمیق اما پر از بغض دردناکی کشید تا ذهن پر از درد و پر از گلایهاش را کمی آرام کند و افکاراتش را ساکت کند. راستش دیگر به این کار عادت کرده بود. گریه کند، اشک بریزد، فکر کند، از خدا گلایه کند و در آخر با نفسی عمیق، به آنها مُهر خاموشی بزند. با باز شدن یک دفعهای درِ چوبی اتاق که دو طاق بیشتر نداشت و ورود ناگهانی فندق خانم، کمی خوشحال شد که از این دریای فکر و خیال نجات پیدا کرد. ویرایش شده 9 آذر توسط رویای محال 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رویای محال 12 ارسال شده در 9 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آذر (ویرایش شده) # پارت سوم فندق خانم از خدمتکارهای قدیمیِ عمارت یعقوبخان بود که سالهای زیادی از عمرش را در این خانه گذرانده بود. به عبارتی از کودکی در این عمارت بزرگ شده بود و وقتی که پدر و مادرش بر اثر خفگی گاز فوت می کنند؛ او با پسر باغبان این عمارت ازدواج میکند و در همینجا هم ماندگار میشوند و حاصل این ازدواجشان هم پسری به نام یوسف میشود. با این که شناختش از او، محو و کم و بیش بود، اما او را خیلی دوست داشت و برایش ارزش زیادی قائل بود. برای همین به رسم احترام با آن لباس مسخرهی عروسی؛ به سختی از جایش بلند شد ولی سنگینی و بزرگی این لباس مضحک مگر میگذاشت که ماهزر کوچکترین تکانی بخورد. حسابی کلافه شده بود و دوست داشت این بازی لعنتی زودتر تمام شود تا از شر این لباسی که حکم کفنش را دارا بود خلاص شود. دوست نداشت در تنش این لباسهای مزخرف را ببیند. حالش بد میشد از اینکه نمیدانست باید چه کار کند؟! حالش بد میشد وقتی به آخر شب فکر میکرد. به فردای امروز، به پس فرداهای بعد از این روز که قرار بود پشت سر هم، به تقویم نحس ماهزر قدم بگذارند. نمیدانست چه تقدیر شومی قرار بود برایش رقم بخورد. مگر او چند سال داشت؟! هنوز بیست و سه را هم تمام نکرده بود. درست در اوج روزهای خوش زندگیاش، در اوج جوانیاش اینگونه باید مجازات میشد! با نزدیک شدن فندق خانم به ماهزر دوباره گلولههای اشک را با دستمال نخی سفیدش از چشمهایی که آرایش غلیظی داشتند پاک کرد و همانطور که با ناخنهای مصنوعی قرمز رنگ که خیلی بلند و غیرقابل تحمل بودند بازی میکرد؛ به فرش دستباف تیرهرنگ با نقشهای بسیار زیبایی که یقین داشت کار دست اهالی روستایشان باشد، خیره شد. یعقوبخان، خان بزرگ روستای طاهربابا بود و از این دستگاههای فرشباف که از تهران خریده بود، هر مرد و زنی که فرشبافی بلد بودند را در یک کارگاه معمولی داخل روستا مشغول کرده بود. به عبارتی سادهتر میشد گفت یعقوبخان کارگاه فرش دستبافی هم داشت. برای همین هم فکر میکرد این اثر، اثر کارگاه خودش باشد. بیخیال این افکارهای اضافی شد و به فندق خانم که با استرس از پشت پنجره داشت حیاط را با دقت هر چه تمام نگاه میکرد؛ نگاه کرد. فندق خانم قد بلند و هیکل تپل با پوستی سبزه و ظاهری بانمک داشت! ویرایش شده 9 آذر توسط رویای محال 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رویای محال 12 ارسال شده در 10 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آذر #پارت چهارم لباسهایی محلیاش از فرسنگها فریاد میزدند که این زن؛ یک زن روستایی و با اصالت است. با آن چارقد گلدار مشکی که گلهای سرخ بسیار ریزی در حاشیههایش جا خوش کرده بودند و آن دامن چین دار بزرگ سبز رنگ با گلهای بزرگ سرخابی رنگ؛ تیپ و ظاهر با اصالتش را کامل نشان میدادند. پیراهنش به رنگ مشکی بود و بلندیاش درست تا روی زانوهایش را پوشانده بود. فندق خانم به آرامی و با حواس جمعی کامل؛ داشت حیاط عمارت را از نظرش میگذراند. قبل از آمدن به این اتاق، همهچیز را خوب و با دقت بررسی کرده بود اما ضرری هم نداشت تا دوباره، نیمنگاهی بیندازد تا مطمئنتر شود. همهی خدمتکارها و کارکنان عمارت مشغول کارهای خودشان بودند. یکی داشت دواندوان با آن بادی خنکی که میوزید به سمت پذیرایی میرفت تا کارهای پذیرایی را انجام دهد که وقتی مهمانها آمدند معطل چیزی نشوند. یکی داشت در آن هوای پاییزی و ابری که معلوم بود تا چند دقیقهی دیگر آمادهی باریدن است؛ حیاط را تمیزتر میکرد. چند نفری داشتند در آشپزخانهی بزرگ حیاط عمارت، غذای دویست نفر که مهمانهای امشب بودند را درست میکردند. چند نفر داشتند چراغهای رنگارنگ مخصوص عروسی به درختها وصل میکردند. گروه ساز و دُهُل هم که هنوز نیامده بودند. ناگفته نماند که همه داشتند کارهایشان را تمام میکردند و اگر محاسبهی فندق خانم درست از آب در میآمد؛ حدود ده دقیقهی دیگر، کارها کاملاً جمع و جور میشدند و همه حیاط را ترک میکردند و اگر باران هم میبارید بیشتر به نفعشان بود. آن موقع حیاط هم درست و حسابی خلوت میشد و در نتیجه، نوبت فندق خانم بود که بازی و نقش اصلی این بازی را اجرا کند و وارد عمل شود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رویای محال 12 ارسال شده در 10 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آذر #پارت پنجم ( و ناگهان تو آمدی و شدی تمام آن چیزی که من بارها نشانی تو را به خدا داده بودم.) فندق خانم برخلاف ظاهر آرام و مهربانی که داشت، یک شیرزن بسیار تیز و خیلی زرنگی بود که نسنجیده کاری را شروع نمیکرد یا واردش نمیشد. خودش را به ریسک نمیانداخت که شَری دامنش را بگیرد. خودش به خوبی میدانست که امشب؛ همه سرشان شلوغ است و به کار خودشان مشغول هستند. میدانست که هیچکس حواسش به کار دیگری نیست. همه از ترس یعقوبخان در تکاپو هستند که این مراسم، امشب آبرومندانه و پر از تشریفات برگزار شود و همین موضوع هم؛ فندق خانم را مطمئنتر از روزهای دیگر کرده بود. فندق خانم بدون هیچ گونه سخن یا حرفی هنوز پشت پنجرهی اتاق عمارت یواشکی از پشت پردههای گلدار ایستاده بود و نقطهبهنقطهی عمارت را از نظر میگذراند. ماهزر هم؛ همچنان به رسم ادب و احترام از جایش بلند شده بود اما تمام حواس فندق خانم به حیاط بزرگ این عمارت بود. حالا دیگر کار تمیز کردن حیاط به آن درندشتی تمام شد و کارهای آویزان و وصل کردن چراغهای رنگارنگ هم به دیگر به پایان رسیدند. سردی و وزیدن باد، کار کارگرهای عمارت را سختتر کرده بود. برای همین هم، کارگرها به دلیل سرد بودن هوا، همگی حیاط را فوری در یک چشم به هم زدن ترک کردند اما هنوز داخل حیاط چند مرد مانده بودند که داشتند جعبههای میوه و شیرینیها را به آشپزخانهی موجود در حیاط عمارت، تحویل میدادند. فندق خانم خوب میدانست که آنها هم به زودی حیاط را ترک خواهند کرد. چه چیزی از این بهتر که همهچیز داشت به نفعشان میشد. فندق خانم سریع گوشهی پرده را کشید و لباسهایی که از روی آرنج دستش آویزان کرده بود را روی زمین گذاشت. نگاهش به ماهزر که ایستاده بود و ماتم زده داشت به زمین نگاه می کرد و آرام آرام اشک میریخت افتاد. آرایشش کامل بهم ریخته بود و چشمهایش درست مثل هوای این روستا ابری و بارانی بودند. سرش را با افسوس به دو طرف تکان داد و کمی اینپا و آنپا کرد. برایش سخت بود که داشت در حق ارباب چندین و چند سالهاش، خیانت میکرد اما چه کار باید میکرد؟! دلش از جنس شیشه بود. دلش به حال ماهزر یتیم میسوخت. میدانست هیچ پشتوانهی قوی و محکمی در این زندگی ندارد، هیچ تکیهگاهی ندارد، کسی را ندارد که پشتش بأیستد و حمایتش کند. یک خانجان داشت که اگر نداشت بهتر بود. او نمیتوانست تمام اینها را ببیند و چشم روی این همه جفا و ظلمی که به این دختر معصوم شده بود ببندد. نمیتوانست اجازه دهد بار دیگر این دختر را زنده زنده خاکستر کنند. برای همین از روی دلرحمیاش تن به این کار بزرگ و البته خطرناک داده بود. از یک طرف نمیدانست که اگر یعقوبخان این موضوع را بفهمد و بویی از این ماجرا ببرد قرار بود چه جوابی به او بدهد؟! چه بگوید که این گناه بزرگش را ببخشد؟! شاید آوارهی کوچه و خیابانها میشدند و شاید هم مرگ را برایشان تدارک میدید از طرفی دیگر هم درگیر این بود که این دختر پاک و معصوم که هیچ گناهی نکرده بود اما زندگیاش سیاه شده بود ممکن بود زنده زنده دفن شود. البته این را هم میدانست که حالا دیگر برای همهچیز دیر شده بود. نمیتوانست پا پس بکشد. تصمیمش را گرفته بود و پی همهچیز را به جانش مالیده بود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رویای محال 12 ارسال شده در 10 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آذر #پارت_ششم قصد داشت ماهزر را از این شرایط وحشتناک و ترحم برانگیزی که داشت نجات بدهد. مهم نبود بعدش ممکن بود بلاهایی بدتر از بلاهایی که سر ماهزر آمده بود سرشان بیاید اما همچنان قصد داشت تا به این دختر تنها و یتیم با کوله باری از حسرت و درد کمک کند. تنها در همین لحظه، همین موضوع برایش مهم بود و بس! همانطور که نگاهش به ماهزر بود گفت: - چرا سه ساعته وایستادی مادر؟! حرف هم نمیزنی که آدم متوجه بشه که سرپا وایستادی. زود پاشو این لباسها رو بپوش که تا ساعت هفت چیزی نمونده. ممکنه هر لحظه یعقوبخان از آرایشگاه به عمارت برسه. اون وقت دیگه خدا خودش هم زمین بیاد، نمیتونی از شر هیچی خلاص بشی. پاشو ماهزر وقت نداریم. پاشو دست بجنبون. ماهزر که دیگر ریشهی اشکهایش هم مثل ریشهی خوشبختیهایش خشک شده بودند، فقط بالا کشیدن بینی و اشک ریختنهایش برایش باقی مانده بود. نگاهی به لباسهایی که از همان فاصله هم بزرگ و گشاد بودنشان را فریاد میزدند، انداخت و خیلی آرام با صدایی که از ته چاه در میآمد گفت: - فندق خانم؟! من...من یه کم...یه جوریم یعنی نمیدونم که...یه جوریم یعنی اینکه...اصلاً نمیدونم چه جوریم و چه حالی دارم. فندق خانم دوباره به سمت پنجره برگشت و پرده را به آرامی کنار زد و از پشت پنجره؛ بیرون را نگاه کرد و همانطور که داشت همه جای این عمارت بزرگ را از نظرش میگذراند با صدای آرام ولی دستهایی لرزان و یخزده جواب داد. - بسه مادر. اون حالت رو نگه دار برای یک وقت دیگه یک زمان دیگه. الان وقتی دوتا پا داری، باید دوتای دیگه هم قرض کنی و تا ابد از اینجا دور بشی. حال و روزت رو ببین. ببین تو چه حالی هستیم؟! تازه... مگه الان فهمیدی که قراره چه اتفاقی بیفته؟! من از دیروز بهت خبرش رو دادم که امشب واسه همهچیز آماده باشی مادر! ماهزر، آب دهانش را به سختی پایین فرستاد. همانطور گیج و دودل؛ به لباسهای کف زمین خیره شده بود. نمیدانست چه بگوید و چگونه حالش را برای این زن غرق در استرس و ترس تعریف کند. وسط یک دوراهی تاریک و سیاهی افتاده بود که هیچکدام پایان واضحی نداشتند. یک دو راهی سخت که پایان هر جفتشان تاریک و مبهم بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رویای محال 12 ارسال شده در سهشنبه در 09:00 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 09:00 #پارت_هفتم نمیدانست پا در کدام مسیر بگذارد تا نجات پیدا کند؟! مانند پرندهای که در یک قفس بزرگ و تاریک افتاده، به همهجا و همهکس چنگ میزد تا رها شود، خلاص شود، آزاد شود. فندق خانم سریع به سمت لباسها آمد و آنها را چنگ زد و با یک قدم خودش را به ماهزری که درون یک عالمه فکر و خیال مهآلود غرق شده بود رساند. به نظر میآمد که فندق خانم هم حسابی ترسیده بود. از ترس تمام دستها و پاهایش یخ کرده بودند اما به خاطر این دختر بیکس وانمود به خونسردی میکرد. خودش در قرآن خوانده بود که اگر دست یتیمی را بگیرد، حق یتیمی را از کسی بگیرد هرگز در این دنیا و آن دنیا عذاب نخواهد کشید. فندق خانم میخواست که به خاطر خدا هم که شده، دست این دختر افتاده در باتلاق دردها را بگیرد و نجاتش دهد. نمیدانست حرفهایی که میخواهد بزند را چگونه به زبان بیاورد تا ماهزر را رنجیده خاطر نکند. آب دهانش را قورت داد و دست راستش را زیر چانهی ماهزر برد و کمی صورت غرق در اشک ماهزر را بالا آورد. ماهزر نگاه غمگین و خیسش را نثار فندق خانم کرد. دیگر، از آن نگاههای گیرا و زیبا چیزی باقی نمانده بود جز غمهای بزرگ و یک دنیا بغض. زیبایی چشمهای این دختر، حالا درون کوله باری از غمها گم شده بودند. غم این دختر از زیبایی چشمهایش بیشتر به چشم میخورد. کمکم این غمها این دختر زیبا را از پای در میآوردند. همانطور که دستش زیر چانهاش بود کمی به سمت جلو آمد و گفت: - ببین دختر قشنگم، دست بجنبون. اگه من تا یک ربع دیگه نتونم تو رو از اینجا بیرون ببرم، کار از کار میگذره. دیگه نمیتونی هیچکاری بکنی. نه میتونی فرار کنی، نه میتونی بمونی و اینجا زندگی کنی! یعقوبخان تا عمر داره راحتت نمیزاره! هیچ کاری هم نه از دست خودت، نه از دست بقیهی این آدمها برمیاد. اون موقع هست که تا ابد باید توی این آتیشی که خودت باعث روشن شدنش شدی، بسوزی و خاکستر بشی. پس خوب به حرف من گوش بده. من که نمیخوام خدایی نکرده تو بدبخت بشی یا عذاب بکشی. منم دارم واسهی خوشبختی تو تلاش میکنم مادر. دلم میخواد بری و خودت رو از اینجا نجات بدی. دلم میخواد... که... . لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رویای محال 12 ارسال شده در سهشنبه در 09:06 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 09:06 #پارت_هشتم بغض کرد و چشمهایش نمدار شدند. بغض صد راهش شد و نگذاشت که حرفهایش را تمام کند. فندق خانم دلش به اندازهی دل یک گنجشک نازک بود. برای همه دلسوزی میکرد و نگرانش میشد. بغضش را فرو خورد و سعی کرد که حرفهایش را ادامه دهد. - پس... پس زود پاشو اینا رو بپوش تا بقیش هم بهت بگم که چیکار کنی. پاشو عجله کن. کم با احساسات من پیرزن بازی کن. ماهزر نگاه از فندق خانم گرفت و با بغض و ناراحتی صدایش را کنترل کرد و گفت: - آخه... آخه من میترسم فندق خانم. هیچ... هیچ میدونی اگه گیر بیفتم ممکنه چه بلاهایی سرم بیارند؟! از همه بدتر، خانجونم زنده به گورم میکنه. زنده زنده دفنم میکنه فندق خانم. از اینا بدتر! هیچ میدونی که چه بلایی سر شماها میارند؟! به خدا هر سهتامون به خاک سیاه میشینیم فندق خانم. بیا بیخیال این داستان و دلخوشیهای الکی بشیم. هان؟! همینجوری ادامه بدیم تا ببینیم چی پیش میاد! بد میگم؟! اصلاً... اصلاً شاید زندگی با یعقوبخان اینقدرها هم بد نباشه، خدا رو چه دیدی!کمی اینپا و آنپا کرد. نمیدانست حرفی که میخواهد بزند را چگونه بر زبانش بیاورد. چون این کارها از دختری مثل ماهزر بعید بود. او هیچ وقت اهل رفتن و فرار کردن و جا زدن نبود. او همیشه مقابل خانجون و خواستههایش سر خم میکرد. همیشه مقابل محمود و کتکهایش کوتاه میآمد. اما الان دیگر شبیه زمانهای دیگر نبود. الان همه چیز زمین تا آسمانش، فرق داشت. الان مجبور بود. باید حرف میزد. بالأخره زبانش به هر جان کندنی که بود باز شد. - نه! این در رفتن و چه میدونم فرار کردن اصلاً کار درستی نیست. یعنی از من بعیده! من مقابل اون همه شکنجه؛ یکبار هم به فرار و رفتن فکر نکردم. از اون گذشته، اصلاً گیریم که من رفتم! اصلاً... رفتم و به قول خودمون فرار کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
رویای محال 12 ارسال شده در 22 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت_نهم بعد از رفتن من هیچ میدونی چه بلایی ممکنه سر شماها بیاد؟! به نظرت چی میشه؟! فکر میکنی یعقوبخان به همین راحتی شماهارو ول میکنه. فکر میکنی ساده از این موضوع میگذره؟! نه فندق خانم! نه قربونت برم من. هیچی به این آسونیها که فکر میکنی نیست فدات بشم. من حاضر نیستم هیچکسی بهخاطر ندونم کاریهای من تقاص پس بده. من نمیتونم تا آخر عمرم خودم رو با این عذاب وجدان، ببخشم. پس بهتره بیخیال همه چیز بشیم! من سرنوشتم رو هرچیزی که باشه، چه تلخ، چه بد، چه دردناک، همون رو میپذیرم. همونطوری که گفتم اصلاً کسی چی میدونه؟! شاید خوشبختی منم توی همین خونه باشه. شاید با اومدن به این خونه، درهای خوشبختی به روم باز بشه و چه میدونم همای سعادت؛ بشینه روی شونههام هان؟! خدارو چه دیدی؟! فندق خانم؛ با استرس دوباره به پرده اتاق چنگ زد و بار دیگر با دقت به حیاطی که دیگر غرق در تاریکی زودرس فصل پاییز شده بود و تاریکی مهمان عمارت شده بود نگاه کرد. انگار که هیچ خبری از هیچ کسی نبود و حیاط عمارت دیگر خلوت شده بود. تنها چراغهای رنگارنگ عروسی که از درختهای بزرگ حیاط آویزان شده بودند، باعث روشنایی کم و بیش این عمارت بزرگ شده بودند. هوا؛ عجیب سرد و سیاه شده بود. ابرهای سیاه، از آسمان تاریک هم مشخص بودند. معلوم بود که یک بارانی قرار بود ببارد که آن سرش ناپیدا. پنجرههای آشپزخانه که از این اتاق کاملاً در دید بودند، شیشههایش از شدت گرمای داخل اتاق و سرمای حیاط عرق کرده بودند و داخلش دیده نمیشد اما سر و صدای خدمتکارها و ظرف و ظروفها نشان میداد که همه در حال درست کردن شام عروسی بودند. با صدای رعدوبرقی که از آسمان شنیده شد، آسمان برای یک لحظه سیاه و سفید شد. فندق خانم از جایش پرید و با فرستادن صلوات سریع پرده را انداخت. از قدیم از صدای رعد و برق و صدای طوفان فوبیا داشت و حالا که سن و سالش هم بالا رفته بود، این دو ترس، هنوز گریبانگیرش بودند و او را رها نکرده بودند. همیشه سر این موضوع اذیت میشد. فندقخانم کمی این پا و آن پا کرد و در افکاراتش غرق شد. نباید هیچ کسی او را در این اتاق میدید. پس با تمام شدن صلواتهای بیصدایی که میفرستاد، سریع به سمت ماهزر برگشت و با استرس کاملاً آشکارش گفت: - ماهزر اینا رو بپوش تا دیر نشده. الان جای فلسفه و این داستانها نیست مادر. این یعقوبخان یک آدم زرنگیه که تا حالا دومی رو دستش ندیدم. یعنی اگه خواسته که تو رو بگیره و باهات ازدواج کنه، حتماً یه چیزهایی بوده یا چه میدونم یک فکرهایی توی سرش داشته که راضی شده این کارو بکنه. اون آدمی نیست که الکی از این قهرمان بازیها در بیاره و سینه سپر کنه و جلو بره. اون عمراً از این کارها نه تا حالا کرده و نه قراره بکنه و اصلاً هم نمیکنه. پس حتماً یک خوابهایی برات دیده که راضی به این وصلت شده. بدو دختر قشنگم. بدو سریع اینها رو عوض کن. دست بجنبون. عجله کن عزیزم. ویرایش شده 21 ساعت قبل توسط رویای محال لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری