رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم 

داستان کوتاه سه برادر

نویسنده ملیکاملازاده

ژانر: اجتماعی، درام

خلاصه: 

اسم من شایان
بچه آخر یک خانواده پنچ نفره هستم
شاهین و شاهرخ برادرهای بزرگ ترم هستن
شاهین پنج سال ازم بزرگ تر و شاهرخ دو سال
سه ساله بودم که پدرم ترکمون کرد
هیچ وقت نفهمیدم چرا این کار رو با ما کرد. مادرم تنها موند. و تنها باید بزرگمون می کرد. اون موقع شاهین مدرسه می رفت و من و شاهرخ هم توی خونه بودیم.

مقدمه: 

لعنت به دهانی که بی موقع باز شود... فقط همین. 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم

پارت یک

مادرمون توی خونه کار می کرد اما با دوتا بچه کوچیک فایده نداشت. توانایی گذاشتن ما توی مهد کودک رو هم نداشت. مجبور شد کاری کنه که اصلا دوست نداره.
برای زندگی به خونه مادر بزرگ پدریم رفت. اون ها خرجمون رو می دادن اما رفتارشون با مادرم خیلی تند بود. مثل یک کلفت باهاش رفتار می کردن و جلوی چشم اون جاری های دیگه رو روی سرشون می ذاشتن و حتی وقتی اون ها به خونه می اومدن مادرم رو مجبور می کردن اتاق کوچیک ما رو به اون ها بده. با ازدواج عمو کوچیکم و اومدن زن عموی کوچیک به خونه مادر بزرگم اتاق رو از ما گرفتن.
_ شما توی هال بخوابید.
شاهین دیگه تاقت نیاورد.
_ من میرم پیش بابا.
با رفتن شاهین مامان بهم ریخت. دیگه اون خونه طاقت نیاورد. با اینـکه تا اون موقع دنبال حقش نرفته بود به دادگاه رفت و شکایت کرد و ما رو هم به خونه عمومون برای زندگی رفتیم. خانواده پدریم که تا اون موقع از هیچ بدی فروگذاری نکرده بودن اون موقع مهربون شدن اما مامان دیگه گولشون رو نخورد. مهریه ش شصت سکه بود و وضع بابا خوب بود و اول نصفش رو داد و بعد هر دو ماه یک یکه باید می داد.
با اون پول مامان تونست خونه کوچیکی اجاره کنه و شاهین هم برگشت و قسمت جدیدی از زندگی ما شروع شد. به همون شکل بزرگ شدیم. رابطه من و شاهرخ خوب بود اما رابطه خوبی با شاهین نداشتیم. اون باهامون سرد بود و برای ما وقتی نداشت. حتی توی کارهای خونه کمتر کمک می کرد و فقط اگه بیرون بود چیزی که می گفتن برای خونه می خرید و در مقابل کمتر چیزی می خواست. من و شاهرخ بی اهمیت ترین چیزها توی زندگیش بودیم.
حتی یادمه شاهرخ هشت ساله بود و مامان اون روز جایی کار داشت و نمی‌تونست از مدرسه به خونه برش گردونه. به شاهین گفت که دنبالش بره. اما شاهین با دوست هاش بیرون رفته بود و دنبالش نرفته بود. شاهرخ رو یکی از اقوام توی خیابون در حال دور زدن می بینه. ازش می پرسه:
_ تو اینجا چیکار می کنی؟ بزرگ ترت کجاست؟
شاهرخ میگه
_ دارم سعی می کنم برم خونه اما راه رو بلد نیستم
به خونه می رسونندش و شاهرخ ماجرا رو به مامان میگه اون هم شب که شاهین میاد سرزنشش می کنه و شاهین هم عصبانی میشه و بعدا شاهرخ رو به باد کتک می گیره که چرا به مامان گفته. این وضعیت ادامه داشت تا اینکه وحشتناک ترین اتفاق زندگی مون می افته. مامان قلبش زیر بار فشارهای دنیای تلخش تاقت نمیاره و از دنیامون میره
من و شاهرخ سر قبر مامان گریه می کردیم که شاهین سرمون رو توی بغلش گرفت و با بغض گفت:
_ نمی ذارم بی پناه باشید! خودم مراقبتونم! پشتتون رو خالی نمی کنم!
بعد از چهلم خونه رو پس دادیم و داداشم پول رهن رو گرفت برامون گذاشت توی بانک تا سود روش بیاد و ما رو به خونه پدری مون برد. برای اولین بار با زنی آشنا شدیم که قبل از مرگ مامانم هم توی زندگیش بود. با حنانه زن پدرم و شهرداد پسر دوازده سالش. اون موقع شاهین شونزده سالش بود و شاهرخ یازده و من نُه.

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دو

 

زندگی خونه پدرم خیلی سخت بود. نامادریم زنی ولخرج و خوش گذرون بود که زبون تند و تیزی داشت و برای کارهای خونه هم خدمتکار داشت. پسرش هم رابطه بدی با ما داشت و مدام دنبال شرایطی بود که مورد تمسخر قرارمون بده یا چوقولی مون رو بکنه. مهمون های شبانه و ماهواره هم یکی از دردسرهای دیگه خونه بود.
شاهین دوست نداشت ما ماهواره ببینیم و توی این مجالس شرکت کنیم. جز اون نمی ذاشت زیاد توی هال هم رفت و آمد کنیم. به هر سه ما یک اتاق داده بودن با یک تخت دو نفره و یک تک. هر دو تخت فلزی و دست دوم بودن که از سماری خریده شده بود. ساسان یک اتاق جدا برای خودش داشت. دستشویی هم در کنار اتاق ما بود که باعث نم زدن یکی از دیوارها شده بود و بوی بدی به اتاق می اومد.
شاهین نمی خواست زیاد توی هال باشیم که بهانه دست زن پدرمون نیاد برای بیرون کردنمون از طرفی نوع لباس پوشیدن و زندگی زن بابام چشم و گوش ما رو باز می کرد و شاهین این رو دوست نداشت. خودش هم تا عصر سرکار بود و عصر سر به زیر می اومد توی اتاق و دیگه هم پاش رو بیرون نمی ذاشت. ماهم بعد از مدرسه باید به اتاق می رفتیم و بیرون نمی اومدیم. روزهای مدرسه این کار سخت نبود چون تا عصر می خوابیدیم و شب هم توی اتاق هرکاری می تونستیم برای خسته نشدنمون انجام می دادیم.
آخر هفته ها شاهین با اینکه خیلی خسته بود ما رو بیرون می برد و تفریح می رفتیم. خوابیدن اون شب ها وحشتناک بود چون زن بابامون پارتی داشت و سر و صداها اجازه خوابیدن نمی داد. شاهین شاگرد مغازه بود. بعد از حدودا یک سالی بابا بهش گفت:
_ بذار خودم مغازه میزنم تو پشت دخل واستا.
شاهین هم قبول کرد. مدتی اینطور گذشت اما زن بابامون مدام می گفت:
_ به این پسر چه اطمینانی؟ اگه پول رو برای خودش برداره چی؟ کم مشکل که خراب شدن روی سرمون حالا وسط این همه مشکل اقتصادی این پسر بچه پول رو برداره. اصلا برای چی کار می کنه؟ اون که خرجی نداره و خورد و خوراکشون که خونه ماست. نکنه میره دنبال مواد؟ حواست به پسرت باشه ها.
بابا مغازه رو که شاهین گرفت و به ساسان داد. این مسئله شاهین رو خیلی اذیت کرد و همون طناب باریک رابطه خوب با بابا رو از، هم گسست.
دیگه شاهین به اون خونه به چشم مسافرخونه نگاه می کرد.
دنیا می گذشت. شاهین خیلی زود بزرگ شده بود اما ما هنوز توی سن نوجوونی بودیم و شیطنت های خودمون داشتیم. یک روز شاهرخ یک سی دی با خودش از مدرسه آورد.
_ شاهین که نیست؟
تعجب کردم چرا پرسید. خودش می دونست شاهین این ساعت نیست.
_ نه.
با ذوق گفت:
_ بریم پای کامپیوتر یک چیزی دارم.
چند روز بود شاهین با پول خودش تونسته بود یک کامپیوتر دسته دوم برامون بگیره. پشتش نشستیم و سی دی رو گذاشت.
_ این چیه؟
سقلمه ای بهم زد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سه

 

_ هیس! نگاه کن.
سکوت کردم و نگاه کردم. نمی فهمیدم این صفحه ها چیه اما حالم خوب نبود. منی که کمتر می دونستم بیشتر اذیت می شدم. احساس می کردم کار خیلی بدی می کنم اما یک حسی هم داشت. یکجا که اوجش بود شاهرخ بهم سقلمه ای زد.
_ برو دوربین رو بیار.
_ بذار من بیارم.
بهت زده به عقب برگشتم. شاهین بود. با دیدن نگاه سرخش و ابروهای بهم چسبیدش نفسم بند اومد. هر دو از جا پریدیم. کامیپوتر رو خاموش کرد و بعد به ما زل زد. شاهرخ بلند شد و عقب رفت. از این حرکت شاهرخ من هم ترسیدم و عقب رفتم اما احساس کردم باید توضیح بدم:
_ داداش فیلم بدی نبود. شاهرخ از مدرسه ش آورده بود فیلمی که مدرسه بده که بد نیست.
شاهین دستش رو به معنی ساکت بالا آورد. بعد مچ دست من رو گرفت و دنبال خودش به بیرون کشید. ترسیدم. من رو کجا می برد؟ اصلا مگه من فیلم رو آورده بودم؟ از پله ها پایینم برد و رو به روی اتاق کوچیکی که به عنوان انباری استفاده می کردیم ایستاد. در رو باز کرد و به منی که وحشت زده نگاهش می کردم گفت:
_ ساعت رو به روی در انبار. جز برای نگاه کردن به ساعت حق نداری در رو باز کنی تا نیم ساعت بگذره.
_ فیلم مال من نبود بخدا!
در رو باز کرد و داخل انداختم. بابا که آشپزخونه بود با دیدن این صحنه کنجکاو نگاه کرد. شاهین در رو روی من بست و تا چند لحظه صدایی نشنیدم تا اینکه صدای فریادهای بلندی اومد. انقدر ترسیدم که عقب عقب رفتم و به رخت خواب ها چسبیدم. اول متوجه نشدم صدای کیه یکم گذشت تا صدای شاهرخ رو تشخیص دادم. صدای فریادهای پی در پیش قطع نمیشد. یعنی چه اتفاقی داشت می افتاد؟ جرات اینکه در رو باز کنم نداشتم.
چند دقیقه بعد سکوت شد. از سکوت بیشتر از فریادها ترسیدم. متوجه بودم که نیم ساعت نشده. با پاهای لرزون همون جا نشستم و زانوهام رو توی بغلم گرفتم. یکم بعد هر چند دقیقه یکبار از لای در به ساعت نگاه می کردم. ترسیده بودم و این زمان هم نمی خواست تموم بشه. بالاخره نیم ساعت که گذشت بیرون اومدم. صدای زن بابام رو شنیدم که به بابا می گفت:
_ سر زدی؟
_  شاهین خیلی عصبانی بود فعلا صلاح نیست.
من رو که دیدن سکوت کردن. از پله ها بالا رفتم. ساسان داشت پایین می اومد. با دیدن من پوزخند زد.
_ برو که برادر کشتی راه افتاد.
نفهمیدم چی گفت اما ترسیدم
دم در اتاق که رسیدم خشکم زد. شاهرخ گوشه اتاق سرش رو روی دیوار گذاشته بود و گریه می کرد. از دیدن کمرش بیشتر ترسیدم چون پر از ردهای قرمزی بود که نمی دونستم چیه. وقتی به شاهین نگاه کردم. متوجه شدم رد چیه. شاهین روی تخت پایین تخت دو طبقه با هموم لباس های بیرون دراز کشیده بود. یک پیراهن براق مشکی با شلوار پارچه ای مشکی داشت و پیراهنش رو زیر شلوار داده بود.
یک دستش رو روی صورتش گذاشته بود و توی دست دیگه ش که از تخت آویزون بود کمربند رو گرفته بود و فشار میداد. آب دهنم رو قورت دادم. انگار سنگینی نگاهی رو احساس کرد که سرش رو بالا آورد و با چشم های سرخ نگاهم کرد. در اصل چشم هاش بخاطر ناراحتی سرخ شده بود اما من فکر کردم از عصبانیت پس به سمت تختم دویدم و خودم رو زیر پتو قایم کردم. چند ساعتی توی همون حال موندم تا خوابم برد.

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهار

 

فرداش شاهین و شاهرخ باهم حرف زدن و آشتی کردن و انقدر شاهین با من شوخی کرد که از اون حال در اومدم. یک مدت بعد تغییر بزرگی توی زندگی مون به وجود اومد. این تغییر با اومدن همسایه جدید شروع شد. همسایه جدید یک دختر داشت تقریبا همسن و سال داداش شاهین که حالا ۲۰ سالش بود. اسم دختر هلن بود. خوش بر و رو، خوش خنده، مهربون با چشم های مشی افسونگر.
توی هر زمینه ای اطلاعات داشت و در عین حال اهل خوش گذرونی بود اما روی خط قرمزهاش هم پا نمی ذاشت. اولین رفت و آمد این دختر با نامادری مون پاش رو به خونه ما باز کرد. نمی دونم اولین بار شاهین چطور دیدش یا کی دلش لرزید اما می دونم دیگه یک امیدی برای خونه اومدن داشت. حتی کم کم وقتی مادرناتنی جایی می خواست بره و هلن هم همراهش بود با وجود سختی کار اون می رسوندشون.
طولی نکشید که رابطه بینشون جدی شد. حتی دو خانواده فهمیدن. دنیای شاهین واقعا رنگ گرفته بود. هلن هم دختر مهربونی بود. وقتی می اومد توی اتاق صدای خنده مون قطع نمیشد. حالا دیگه زندانی نبودیم و هر وقت دلمون می خواست به خونه اون ها می رفتیم و تا اومدن شاهین والیبال بازی می کردیم یا حرف می زدیم. مادر هلن برامون انواع شیرینی و کیک رو درست می کرد و هردفعه می گفت اگه چیزی نیاز دارید به به من بگین
همع چیز خوب بود. شاهین توی پنج ماه رابطه شون چهار کیلو اضاف کرده بود. اما اینجا فقط یک مشکلی بود. هلن نویسنده بود. هر روز می نوشت. به شدت توی نوشته هاش غرق بود و مشکل هم همین غرق بودنش بود. به شاهین می گفت:
_ تیپت مثل فلان شخصیت رمانمه.
_ این کارت مثل فلان شخصیت رمانمه.
_ طرز زندگیت مثل...
وقتی به شاهین می رسید جز درباره رمانش و شخصیت های رمانش حرف نمیزد. حتی گاهی شاهین رو اشتباهی با اسم دیگه ای صدا میزد که بعدا مشخص میشد اسم یکی از شخصیت های رمانشه. شاهین از این حالت کلافه میشد اما بخاطر هلن تحمل می کرد.
همه مشکلات داداشم از ماه چهارم شروع شد. هلن سرد شده بود. کمتر می دیدش. کمتر می خندید. کمتر به ابراز محبت جواب می داد و... ماه پنجم دوستی شون بود که حرف دلش رو زد:
_ راستش شاهین تو برای من خیلی جذاب بودی. اما الان متوجه شدم برام به عنوان یک شخصیت رمان جذاب بودی. یک فردی که زندگیش خیلی به رمان ها می خوره. حس می کنم نمی تونم اون احساس واقعی رو بهت داشته باشم. این حق تو نیست. لطفا من رو ببخش!
اتفاق وحشتناکی برای شاهین بود. تازه زندگیش داشت جون می گرفت. تازه داشت می خندید اما الان شکسته بود. بد هم شکسته بود. چند روزی سرکار نرفت. توی تخت دراز می کشید و با گوشیش ور می رفت. اما کم کم به زندگی عادی برگشت. هر روز می رفت سرکار و بعد برای ما وقت می ذاشت اما شب صدای گریه ش از حموم می اومد.
توی اون روزهای سخت اتفاق تلخ دیگه ای هم برای ما افتاد. داداشم... شاهرخ... تصادف کرد. من رو کسی بالای سرش نبرد اما شاهین آخرین لحظاتی که برادرش خونین داشت جون می داد رو دید.
خیلی قوی بودیم که زنده موندیم. خیلی قوی بودیم که ادامه دادیم. شاهین زمان کارش رو بیشتر کرد و من هم دیگه توی اتاق خودم رو حبس نمی کردم و بیشتر خونه دوست هام بودم. حال شاهین بد بود اما نه انقدر که حواسش به من نباشه برعکس وسواس گونه به من اهمیت می داد. دوست هام رو حتما باید می شناخت جایی که می رفتم و حتما باید می دونست و اگه جایی بود که مورد اعتمادش نبود باید بر می گشتم.

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنج

 

خودش ساعت شیش می اومد خونه و من باید ساعت پنج خونه می بودم. سر این مسائل خیلی دعوا داشتیم اما حرفش حرف بود. زن بابامون گیر داده بود این ها دیگه بزرگ شدن باید برای خودشون جایی برای زندگی داشته باشن و... شاهین پول اجاره یک خونه دیگه داشت اما بابامون که انگار بعد از مرگ پسرش رگ پدریش بالا زده بود اجازه نداد بریم.
حالا من یک پسر هجده ساله بودم با گذشته ای دردناک و قلبی یاغی. برای شاهین که چیزی به اسم جوونی و نوجوونی نداشت درک من خیلی سخت بود. صدای دعواهای ما بقیه خانواده رو بیتاب می کرد. بالاخره اون اتفاق افتاد. یک روز با دوست هام بیرون بودیم که یکی شون گفت:
_ شایان بریم خونه ما؟
از اون دسته بود که اگه شاهین می فهمید دوستمه سرم رو میزد.
_ آره بریم.
اکیپ سه نفره رفتیم خونه شون. از این خونه های سبک مدرن بود.
_ چه خونه شیکی دارید!
_ یکبار تو ما رو دعوت کن خونه تون رو ببینیم.
خودم رو روی مبل انداختم.
_ ای بابا من یک داداش سمی دارم مگه می ذاره کسی بیاد خونه مون.
بعد از جیبم یک سیگار در آوردم و گوشه لبم گذاشتم.
_ پیتزا سفارش بدم؟
هر دو سر تکون دادیم یعنی آره. رفت از توی یک اتاق و با دوتا بطری و سه تا لیوان کوچیک برگشت.
_ اهلش هستید؟
نگاهی به بطری انداختم. تا اون موقع امتحان نکرده بودم.
همه چیز از اون شب تلخ شروع شد. یا بهتره بگم همه چیز اون شب تموم شد. توی مهمونی بودم. چه رقصی می کردن این دخترها. چه فریادی می زدن پسرها. چه نوری، چه مشروبی چه قرص هایی...
یکی از دوست هام به سمتم اومد.
_ شام رو آوردن برو جلوی در بگیر.
در حالی که تکون تکون می خوردم سر تکون دادم یعنی باشه که یکی از دخترها گفت:
_ جووون! یارو چه پسر خوشگلیه!
دو سه تا دختر دیگه هم از پنجره آویزون شدن. یکی شون برگشت و رو به ما گفت:
_ برید بیارینش، خواهش!
و با عشوه سرش رو خم کرد.
_ خواهش!
دوستم که اصرارش رو دید ناراضی بیرون رفت. چند دقیقه بعد پسری در حالی که سعی می کرد داخل نیاد با اصرار یا بهتر بگم اجبار دو سه نفر از پسرها داخل اومد. در حالی که دست هاش رو می کشید سر پسرها داد میزد. من سرجام خشکم زد. مدتی طول کشید که چشمش به تاریکی عادت کنه. دخترها دورش رو گرفتن تا راضیش کنند بمونه. دو سه قدم عقب رفتم تا مگه برگردم و فرار کنم اما یکدفعه...
اتفاقاتی که بعدش افتاد رو خیلی مبهم یادمه. یادم دستم توسط شاهین کشیده میشد. دوست هام می خواستن جلوش رو بگیرن. سرشون داد زد. می خواست کتک کاری کنه که گرفتمش. التماس می کردم آروم باشه. خودم به بیرون کشیدمش. من رو از خودش جدا کرد و به جلو پرت کرد. اعتراض کردم. از ته گلو فریاد زد:

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت شیش

 

_ خفه شوووو!
دو سه بار هلم داد تا به متور پیک رسیدم. هلم داد روی متور.
_ سوار شو.
صدای فریادش حتی از موسیقی هم بلندتر بود. دوست هام بیرون اومدن. بهشون اشاره کردم جلو نیان. کاش این رو نمی گفتم. کاش می اومدن و حالا سرنوشتمون این نبود. با یک پس گردنی من رو مجبور کرد سوار متور بشم. بدون حرف نشستم و خودش هم جلو نشست. به سرعت حرکت می کرد. به خونه که رسیدیم در رو باز کرد و به داخل پرتم کرد. تازه زبون بی صاحب موندم باز شد.
_ داداش تو رو خدا آروم باش! داداش توضیح میدم!
در رو بست و به سمتم اومد. چند قدم عقب رفتم. بازوم رو گرفت و من رو دنبال خودش کشوند. دیگه اعتراض رو شروع کردم:
_ چرا اینطوری می کنی؟ خودت جوونی نکردی من هم نباید جوونی کنم؟ این ها رفتارهای عادی هر پسری توی سن منه. فقط یک تفریح بود با کسی که نگرفتیمـ...
جواب نمی داد و فقط من رو همراهش خودش به داخل می کشید. زن بابام و ساسان با دیدن ما تعجب کرد. زن بابا داد کشید:
_ با کفش داخل میان؟
شاهین هیچ کدومشون رو محل نداد و من رو همینطور دنبال خودش کشوند. نمی دونستم چه قصدی داره. عصبانیت شاهین، فحش و جیغ و داد زن بابا و مستی نسبی خودم باعث شده بود ضربان قلبم بالا بره. من رو به داخل اتاق پرت کرد. تعادل خودم رو حفظ کردم و خواستم دوباره توضیح بدم که دستش به سمت کمربند رفت. یکدفعه خاطرات بدی توی ذهنم شروع شد. ذهنم آژیر میزد. تصویر کمر سرخ شده شاهرخ ولم نمی کرد.
کمربند رو که دور دستش بست شروع کردم اول داد و بیداد و تهدید که دستت به من بخوره فلان می کنم و پیش مدان... بعد که دیدم جلو میاد خودم رو عقب می کشیدم و هلش می دادم اما زورش به من چربید و کلاه هودی م رو گرفت و از تنم درش آورد. اینبار به التماس افتادم اما انگار هیچی روش اثر نداشت و فقط سعی داشت من رو برگردونه تا حقم رو کف دستم بذاره. اینجا بود که بزرگ ترین اشتباه عمرم رو کردم.
چشم هام رو بستم و دهنم رو باز کردم و هرچی تونستم گفتم. اولین ضربه که به کمرم خورد تمام تنم سوز کشید. درد وحشتناکی داشت. از فکر اینکه قرار چند دقیقه با همچین چیزی نواخته بشم ترسیدم. تنها فکری که برای نجات خودم به ذهنم اومد چرت و پرت گفتن بود. بهش گفتم:
_ تو تقصیرکار مرگ شاهرخ بودی چون وقتی که باید می بودی تنها بودیم.
_ بخاطر توی که پدرمون قبولمون نمی کنه.
_ بخاطر تو همه نوجوونی مون توی درد و تنهایی حصار گذشت.
_ تو اگه عرضه داشتی ما رو نجات می دادی
_ تو اگه عرضه داشتی اون دختر ولت نمی کرد.
_ کاش تو بجای شاهرخ می مردی.
دست شاهین موقع زدن کمربند می لرزید. با جمله آخرم دست از زدن کشید. چند قدم عقب رفت و کنار تخت دو طبقه مون نشست و سرش رو روی زانوهاش گذاشت و صدای گریه ش بلند شد. قلبم لرزید. گریه ش دلم رو خون کرد. از خودم متنفر شدم اما از اون هم عصبانی بودم. کمرم می سوخت. دوست داشتم برم باهاش صحبت کنم. کاش می رفتم باهاش صحبت کنم. می خواستم اما غرورم می گفت: اون کتکت زده حالا تو بری سمتش؟ بذار یک مدت تنبیه بشه که بفهمه تو بچه نیستی.

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفت

 

خودم رو به سمت تخت کشیدم و به شکم روی تحت افتادم. کمرم خیلی می سوخت. انگار سرب داغ روش ریخته باشن. از شاهین عصبانی بودم. به چه حق این کار رو با من کرده بود؟ حالا جواب این درد رو کی می داد؟ فکر می کردم از درد خوابم نبره. باید یک دوش می گرفتم شاید بهتر میشد اما واقعا با اون درد بلند شدن برام سخت بود. صدای گریه شاهین قطع شد. اشک هاش رو پاک کرد و به من نگاه کرد.
انقدر نگاهش مظلوم بود که دلم سوخت. سرم رو برگردوندم و به دیوار نگاه کردم. صدای در اومد. سعی کردم بخوابم که دوباره برگشت. یک چیز خنکی به پوستم خورد. مثل آب روی آتیش بود برای دردم. روم رو برگردوندم و نگاهش کردم. داشت یک پمادی رو به کمرم میزد. هنوز صورت خیس و چشم هاش قرمز بود. با دیدن نگاه من گفت: کمک می کنه دردت بهتر بشه.
دوباره روم رو برگردوندم و چیزی نگفتم. می خواستم دستش رو پس بزنم اما واقعا درد داشتم و این کار به صلاح نبود. پماد همون موقع ای که زده شد سوزش رو خیلی کم کرد اما بعد از چند دقیقه اون خنکی اولیه رو از دست داد و نه به شدت اول اما درد داشت. هرطوری بود خوابم گرفت که کاش نمی خوابیدم. کاش بیدار می موندم باهم حرف می زدیم. 
با صدای ترق ترقی چشم باز کردم. شاهین داشت در کمد رو می بست. صداش زدم:
_ داداش!
انگار همه دلخوریم رفته بود. به سمتم برگشت. چشم هاش قرمز بود. لبخند زد اما چشم هاش نمی خندید.
_ جان داداش!
نگاهی به ساعت کنار تخت کردم. پنج صبح.
_ چرا انقدر زود بیدار شدی؟
با تمسخر گفتم:
_ نکنه می خوای نماز بخونی؟
فقط لبخند میزد. جلو اومد و گفت:
_ پول برات توی کشو گذاشتم مراقب باش اون ها بر ندارن. یک حساب بانکی هم برات باز کردم کارتش رو زیر بالشتت گذاشتم فکر نمی کردم بیدار بشی.
نگاهم به چمدونش که گوشه دیوار بود افتاد. چشم هام از خستگی روی هم می رفت. سخت خوابم می برد اما خوابیدم و کاش هیچ وقت بیدار نشده بودم. شاهین رفته بود. پول و چندتا از لوازم بدرد بخورش رو برای من گذاشته بود و برای همیشه... رفته بود....

 

من‌زندگے‌را‌دوست‌دارم،
ولے‌نہ‌‌آن‌قدرکہ‌‌‌آلوده‌اش‌شوم
و‌مرا‌فراموش‌و‌گم‌کنم؛
علے‌وار‌زیستن‌و‌
علےوار‌‌شہید‌شدن‌،
حسین‌وار‌زیستن‌
وحسین‌‌وار‌شہید‌شدن
را‌دوست‌دارم..
️•شهید‌‌حاج‌محمد‌اِبراهیم‌همت
داستان را به پایان می رسانم با نام جانباز اسلام بانو نسیبه
یا نسیبه💌

 

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...