رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

d50510_26Gemini-Generated-Image-lh8yjrlh 

مقدمه

گاهی آدم خودش را گم نمی‌کند؛

فقط آن‌قدر از خودش دور می‌شود
که یک روز، در آینه چهره‌ای آشنا می‌بیند

و نمی‌داند این غریبه
چطور سال‌ها جای او زندگی کرده است.

این دفتر، روایت بازگشت نیست؛

روایت جست‌وجوی کسی‌ست
که شاید هیچ‌وقت واقعاً نرفته بود.

میان کشوهای قدیمی،
عکس‌های تار،
لباس‌هایی که دیگر اندازه نیستند،
عادت‌هایی که بی‌دلیل کنار گذاشته شدند
و حرف‌هایی که هنوز نیمه‌کاره مانده‌اند،
دنبال خودم گشتم.

شاید آدم برای پیدا کردن خودش
لازم نباشد راه دوری برود؛
گاهی کافی‌ست
چند دقیقه از زندگیِ دیگران بیرون بیاید
و ببیند
هنوز چه چیزی درونش
آهسته، بی‌اجازه
برای خودش نفس می‌کشد.

15\06\1405

ویرایش شده توسط Delvin
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی آدم خودش را گم نمی‌کند؛ فقط آن‌قدر از خودش دور می‌شود، که یک روز، در آینه چهره‌ای آشنا می‌بیند و نمی‌داند این غریبه چطور سال‌ها جای او زندگی کرده است. این دفتر، روایت بازگشت نیست؛ روایت جست‌وجوی کسی‌ست که شاید هیچ‌وقت واقعاً نرفته بود.

میان کشوهای قدیمی، عکس‌های تار، لباس‌هایی که دیگر اندازه نیستند، عادت‌هایی که بی‌دلیل کنار گذاشته شدند و حرف‌هایی که هنوز نیمه‌کاره مانده‌اند، دنبال خودم گشتم. شاید آدم برای پیدا کردن خودش لازم نباشد راه دوری برود؛ گاهی کافی‌ست چند دقیقه از زندگی دیگران بیرون بیاید و ببیند هنوز چه چیزی درونش آهسته، بی‌اجازه برای خودش نفس می‌کشد.

غروب بود. از آن غروب‌هایی که شهر هنوز بیدار است، اما انگار صدایش را پایین آورده. پشت پنجره، چراغ مغازه‌ها یکی‌یکی روشن می‌شدند و آسمان، آخرین رنگ‌های روز را آرام پس می‌داد. فنجان چای کنار دستم سرد می‌شد و من، بدون اینکه حواسم به آن باشد، صفحه‌های یک دفتر قدیمی را ورق می‌زدم. دفتر را سال‌ها ندیده بودم.

جلدش گوشه‌هایی داشت که از بس لمس شده بودند، رنگشان رفته بود. میان صفحه‌هایش چیزهای بزرگی پیدا نکردم؛ چند جمله‌ی نصفه، یک نقاشی ساده، فهرست کتاب‌هایی که هیچ‌وقت نخواندم و چند صفحه که با خطی شلوغ و بی‌قرار پر شده بود. اما میان همان صفحه‌ها، یک تکه کاغذ کوچک افتاد. روی آن نوشته بودم: «وقتی بزرگ شدم، می‌خواهم روزهایم شبیه خودم باشند.» همین.

نه اسم کسی پایینش بود، نه تاریخ مهمی داشت. فقط یک جمله از آدمی که زمانی آن‌قدر مطمئن بود که می‌دانست چه می‌خواهد. مدتی طولانی به همان چند کلمه نگاه کردم. بعد خندیدم نه از روی شادی. بیشتر شبیه وقتی که آدم ناگهان متوجه می‌شود سال‌هاست سؤال مهمی را اشتباه جواب داده است. من بزرگ شده بودم.

اما روزهایم شبیه خودم نبودند. سال‌ها را با فهرستی از بایدها گذرانده بودم؛ باید موفق باشی، باید قوی باشی، باید حواست به همه باشد، باید انتخاب درست را بکنی، باید ناراحت نشوی، باید ادامه بدهی، باید طوری رفتار کنی که کسی از تو دلگیر نشود. آن‌قدر خوب یاد گرفته بودم چگونه «باید» باشم که کم‌کم یادم رفته بود «چه می‌خواهم».

بعضی آدم‌ها یک‌باره خودشان را از دست نمی‌دهند. هر روز، یک قسمت کوچک از خودشان را برای راضی نگه داشتن دیگران کنار می‌گذارند و یک روز متوجه می‌شوند اتاق زندگی‌شان پر از وسایلی‌ست که خودشان انتخاب نکرده‌اند. به عکس‌ها نگاه کردم. در یکی از آن‌ها، دختری نشسته بود روی زمین، موهایش نامرتب بود و لبخندش اصلاً شبیه لبخندهای امروزش نبود.

کنارش چند مداد رنگی ریخته بود. یادم آمد آن روز چه‌قدر اصرار داشتم نقاشی کنم، حتی وقتی هیچ‌کس نقاشی‌هایم را جدی نمی‌گرفت. بعد یادم آمد چه چیزهای دیگری را هم زمانی دوست داشتم. نوشتن بی‌هدف، قدم زدن بدون مقصد. خریدن گل فقط به خاطر اینکه رنگش را دوست داشتم. خواندن چند صفحه از یک کتاب و خوابیدن وسط آن.

نشستن کنار پنجره و نگاه کردن به آدم‌هایی که نمی‌شناختم. کارهایی که هیچ فایده‌ای برای آینده نداشتند، اما برای من معنای عجیبی داشتند. بعدتر، زندگی از راه رسید و به همه‌چیز برچسب «مفید» و «بی‌فایده» زد. من هم باورش کردم. فکر کردم اگر چیزی مرا به آدم موفق‌تری تبدیل نمی‌کند، پس ارزش وقت گذاشتن ندارد. اگر انتخابی باعث نشود دیگران به من افتخار کنند، شاید انتخاب درستی نیست. اگر خستگی‌ام را نشان بدهم، ضعیفم. اگر نه بگویم، خودخواهم. اگر چیزی را فقط برای خودم بخواهم، لابد دارم زیاده‌خواهی می‌کنم. و آرام‌آرام، زندگی تبدیل شد به کاری که باید درست انجامش می‌دادم؛ نه جایی که قرار بود در آن زندگی کنم.

شاید سخت‌ترین نوع خستگی همین باشد؛ وقتی از کاری خسته نیستی، از نقشی خسته‌ای که مدت‌هاست داری بازی می‌کنی. آن عصر، برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها، سعی نکردم برای هیچ‌چیز جواب پیدا کنم. نه برای اینکه چرا تغییر کردم. نه برای اینکه کجا اشتباه کردم. نه برای اینکه چطور می‌توانم به آدم سابقم برگردم. فقط نشستم. شهر پشت شیشه آرام‌آرام تاریک می‌شد و نور چراغ اتاق روی صفحه‌ی دفتر افتاده بود.

به آن دخترِ توی عکس فکر کردم. مدت‌ها بود تصور می‌کردم باید او را دوباره پیدا کنم. اما حالا به نظرم می‌رسید شاید این هم یکی دیگر از توقعات بی‌رحمانه‌ای باشد که از خودم ساخته‌ام. چرا باید دوباره همان آدم شوم؟ او متعلق به سال‌هایی بود که هنوز بعضی چیزها را نمی‌دانست. من چیزهایی را از سر گذرانده بودم که او حتی اسمشان را نمی‌دانست. طبیعی بود که دیگر شبیه هم نباشیم. گذشته قرار نیست آدرسی باشد که هر وقت گم شدیم، به آن برگردیم. گاهی فقط باید پنجره‌ای باشد که از آن بفهمیم چه‌قدر تغییر کرده‌ایم. دفتر را بستم. اما کاغذ کوچک را بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. به جای جمله‌ی قدیمی، چیز تازه‌ای ننوشتم.

برای اولین‌بار احساس کردم لازم نیست فوراً چیزی را اصلاح کنم. شاید بعضی چیزها وقتی نجات پیدا می‌کنند که دیگر مجبورشان نکنیم شبیه گذشته باشند. فنجان چای را برداشتم. سرد شده بود. بلند شدم تا برای خودم یکی دیگر بریزم. گل‌های کنار پنجره را آب دادم. چراغ را روشن‌تر کردم. و بعد دوباره نشستم. کار مهمی نکرده بودم. هیچ اتفاق بزرگی نیفتاده بود. فقط بعد از مدت‌ها، یک شب را طوری شروع کردم که لازم نبود برایش از کسی اجازه بگیرم.

شاید برگشتن به خود، همیشه با تصمیم‌های بزرگ شروع نمی‌شود. گاهی با یک «نه» کوچک است. با خواندن همان کتابی که مدت‌ها کنار گذاشته‌ای. با پوشیدن لباسی که فقط خودت دوستش داری. با پنج دقیقه سکوت، بدون اینکه بخواهی آن را با صدایی، پیامی یا فکری پر کنی. با پذیرفتن اینکه بعضی روزها قرار نیست مفید باشند. قرار نیست همیشه نسخه‌ی بهتر، قوی‌تر یا کامل‌تری از خودمان باشیم. گاهی فقط باید اجازه بدهیم همان بخش خاموش و ساده‌ای که سال‌ها زیر صدای بایدها مانده، دوباره جایی برای نفس کشیدن داشته باشد.

آن شب، از خودم جواب نمی‌خواستم. فقط می‌خواستم چند ساعت، مجبور نباشم کسی باشم که همه از من انتظار داشتند. و شاید همین، اولین آرامشی بود که واقعاً از خودم گرفته بودم بعضی شب‌ها برای پیدا کردن پاسخ نیستند؛ برای این‌اند که بفهمی هنوز چه سؤال‌هایی را دوست داری از خودت بپرسی. دفتر را بستم، عکس را برگرداندم و کنار فنجان تازه‌ی چای گذاشتم.

آن دختر هنوز همان‌جا بود؛ در گذشته، با مدادهای رنگی‌اش و آرزوهای کوچک و بی‌دلیلش. من دیگر او نبودم. اما لازم هم نبود او را فراموش کنم. کافی بود هر از گاهی، چیزی از او را با خودم به امروز بیاورم. نه برای برگشتن. برای اینکه یادم بماند زندگی فقط آن چیزی نیست که از من ساخته‌اند. گاهی میان تمام نقش‌هایی که پذیرفته‌ایم، یک صدای کوچک هنوز هست که چیزی نمی‌خواهد جز اینکه وقتی نوبت انتخاب می‌رسد، این‌بار اسم خودش را هم بشنود.

ویرایش شده توسط Delvin
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فردای آن شب، اتفاق خاصی نیفتاد.

صبح آمد، تلفنم دوباره پر شد از پیام‌هایی که باید جواب می‌دادم و کارهایی که منتظر من بودند. شهر همان شهر بود و من هم هنوز همان آدمی بودم که هزار کار نیمه‌تمام داشت.

اما چیزی کوچک تغییر کرده بود. دیگر هر صدایی را دستور نمی‌شنیدم. بعضی وقت‌ها آدم لازم نیست زندگی‌اش را زیرورو کند؛ کافی‌ست بین چیزی که از او خواسته‌اند و چیزی که خودش می‌خواهد، برای چند ثانیه مکث کند. من تازه داشتم مکث کردن را یاد می‌گرفتم.

ظهر، هنگام مرتب کردن اتاق، به یک پیراهن قدیمی رسیدم که سال‌ها گوشه‌ی کمد مانده بود. نه به خاطر رنگش نگهش داشته بودم، نه خاطره‌ی مهمی داشت. فقط یک روز پوشیده بودمش و خودم را در آینه دوست داشتم. همین دلیل ساده، برای سال‌ها کافی نبود. لبخند زدم، لباس را پوشیدم. اندازه‌ام نبود. آستین‌هایش کمی کوتاه شده بود و دکمه‌ی آخر بسته نمی‌شد. چند سال گذشته بود و بدنم، مثل فکرهایم، دیگر همان شکل قبلی را نداشت.

و برای اولین‌بار ناراحت نشدم. شاید ما بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم، دنبال نسخه‌ی قدیمی خودمان می‌گردیم؛ در حالی که بعضی درها دیگر برای اندازه‌ی امروزمان ساخته نشده‌اند. پیراهن را دوباره تا کردم. این‌بار نه برای پنهان کردنش، برای نگه داشتنش. بعضی چیزها قرار نیست دوباره استفاده شوند؛ فقط آمده‌اند تا یادمان بیندازند چه کسی بوده‌ایم.

عصر که شد، پنجره را باز کردم. هوای خنک وارد اتاق شد و پرده را کمی کنار زد. صدای دور ماشین‌ها می‌آمد و بوی خاکِ گلدان‌های خیس، اتاق را عوض کرده بود. فکر کردم شاید من سال‌ها منتظر یک نشانه‌ی بزرگ بودم؛ اتفاقی که ناگهان همه‌چیز را روشن کند. اما زندگی معمولاً این‌طور کار نمی‌کند. گاهی یک جمله‌ی قدیمی، یک لباس کهنه، بوی چای، یا نوری که روی کف اتاق افتاده، کافی‌ست تا بفهمی چیزی درونت هنوز تمام نشده، نه یک رؤیا، نه یک آدم، فقط خودت.

همان بخشی که مدت‌ها به خاطر جدی‌تر شدن، بزرگ‌تر شدن و درست زندگی کردن، ساکتش کرده بودی. آن شب دوباره دفترم را باز کردم، صفحه‌ی تازه‌ای برداشتم. این‌بار ننوشتم «باید چه کسی باشم». نوشتم: «امروز، چه چیزی مرا شبیه خودم کرد؟» جوابش کوتاه بود. هیچ اتفاق بزرگی نبود، فقط چند دقیقه نشستن کنار پنجره همین. و شاید بعضی نجات‌ها آن‌قدر بی‌سروصدا اتفاق می‌افتند که اگر دنبال معجزه باشی، اصلاً متوجه‌شان نمی‌شوی.

من هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانستم. هنوز گاهی برای انتخاب‌هایم از دیگران تأیید می‌گرفتم. هنوز بعضی روزها آن‌قدر در نقش‌های مختلف فرو می‌رفتم که شب، صدای خودم را به‌سختی می‌شناختم. اما حالا می‌دانستم باید کجا دنبالش بگردم نه در گذشته نه در تصویری که دیگران از من ساخته بودند. در همان لحظه‌ای که چیزی را فقط برای خودم انتخاب می‌کنم.

چراغ اتاق روشن بود و بیرون، شب آرام‌آرام روی شهر می‌نشست. دفتر باز مانده بود، چای روی میز بود و من، برای اولین‌بار، از خودم نخواستم که بهتر باشد. فقط خواستم واقعی باشد. شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه بالاخره بفهمی قرار نیست به آدمی که بودی برگردی، فقط باید حواست باشد در راهِ تبدیل شدن به آدمی که هستی، خودت را جا نگذاری.

ویرایش شده توسط Delvin
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...