رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

داستان: فصلِ گل یاس

نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو)

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه: دخترکِ نویسنده با روحیه‌ی لطیف و زندگیِ نه‌چندان پیچیده‌اش، روزی از روزهای سردِ زمستان مقابلِ ایستگاه اتوبوس با برگه‌های کاهی میان دستانش فردی جدید را ملاقات می‌کند؛ فردی که ناخواسته قدم در زندگی‌اش می‌گذارد و علاقه‌ی شیرینِ میانشان، با یک قراردادِ مسالمت‌آمیز از فصلِ گل‌های یاس جان می‌گیرد…

دکتر شاهرخ جهان‌پور، مرد غریبه‌ی زندگیِ یاس خیلی خوب اطمینان دارد که به دخترکِ ریزنقش با یونیفرمِ بامزه‌ی مدرسه‌اش دل نمی‌بندد اما فصلِ گل یاس که می‌رسد، بالاخره یک نفر قراردادِ عاشقی را برهم می‌زند…

مقدمه: قرار نبود عاشقش شوند؛ قرارشان فقط یک قراردادِ مسخره بود با چند دقیقه خنده! اما لبخندها درست زمانی از روی لب‌هایشان پر کشید که فهمیدند دگر به چشمِ یک غریبه به یک‌دیگر نگاه نمی‌کنند! دگر نه شاهرخ برای یاس تنها یک غریبه‌ی ناجی بود، و نه یاس برای شاهرخ یک دخترکِ شیرین‌زبان با ورق‌های کاهی میان دستانش… همه چیز از فصلِ گل‌های یاس برهم ریخت! فصلی که با پیچیدن بوی خوش غنچه‌های شکفته‌ی یاس، حضورِ دخترک را به شاهرخ یادآوری کرد…

 

«تقدیم به منِ سه سال پیش؛ عسلِ سرزنده با احساساتِ رنگارنگش»

پ ن: چند پارتِ اول این داستان سه سال پیش نوشته شده و متعلق به من با احساساتِ الانم نیست.

 

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

«پارت اول»
قطره‌ای از آسمان روی کاغذهای کاهیِ در دستانم نقشِ دایره انداخت و من کلافه از بارانِ بی‌موقع و ناخوانده، برگه‌ها را به تنم فشردم؛ پس چرا اتوبوسِ لعنتی سر و کله‌اش پیدا نمی‌شد؟
مقنعه در سرم خیس شده و قطره‌‌های مزاحم روی شیشه‌‌های عینکم داشت کلافه‌ام می‌کرد! کم مانده‌ تا جیغ بزنم…
سر خم می‌کنم و بالاخره اتوبوسِ سبز رنگ با سر و روی خیس نمایان می‌شود؛ خوشحال از آنکه حداقل از دستِ باران خلاص شده‌ام پا تند می‌کنم و پیش از آنکه درب اتوبوس از هم باز شود، با برخوردِ تنِ تنومند فردی با بدن نحیفم، تعادلم را از دست داده و برگه‌های کاهی از میان انگشتانم رها می‌شوند!
حیرت زده بی‌آنکه به فرد مقابلم حتی نگاهی بیندازم، خم می‌شوم و خودم را به برگه‌های خیس می‌رسانم.
- لعنتی… من تا صبح پای اینا بودم!
جلو آمدنِ دستی مردانه باعث می‌شود به عقب بازگردم و عجل معلقم را تماشا کنم. طلبکار و اخمو، در نهایتِ بد اخلاقی!
سراسیمه هدستِ مشکی رنگ را از گوشش خارج می‌کند و تلاش بر این دارد تا در جمع کردنِ برگه‌ها به من کمک کند؛ هرچند، من حسابی به خونَش تشنه‌ام!
اوهم مثل من موهایش خیس شده و لباس‌هایش به تنش چسبیده‌اند؛ البته من با یک مقنعه‌ی مشکی و یک یونیفرم مزخرف و گشاد که مخصوص مدرسه‌ام است! هرچه که باشد، لباس‌های او با وجود چسبیدن به تنش، باز هم قابل تحمل است.
آنقدری مشغول نگاه کردنش بودم که تمام برگه‌های کاهی‌ام را او جمع کرد و به دستم داد؛ البته، پیش از آنکه به دستم دهد، به تیترِ برگه‌ها نگاهی انداخت و سپس به چشمانِ من، از پشتِ شیشه‌های خیسِ عینک گرد و سفید رنگم.
خجالت زده تیتر را پنهان کردم و دستم را روی جوهر‌های پخش شده بر اثر خیسی گذاشتم.
 قطعاً داشت با خودش می‌گفت آن نیم‌وجبی با گیره موهای صورتی و پالتوی پف‌پفی طرح‌دار را چه به یک مشت برگه با تیترِ «زایمان طبیعی در آب»؟
 میانِ آن سرمای عجیب و قطراتِ شلاق مانندِ باران، گونه‌های من گل انداخته بودند و به عبارتی، داشتند می‌سوختند!
همانطور که سعی می‌کردم خجالت زدگی‌ام را بروز ندهم، برگه‌ها را به دستِ دیگرم دادم و زیپ پالتویم را بستم؛ اتوبوس خیلی زود‌تر از چیزی که فکرش را هم می‌کردم غیبش زده بود و من، حال با یک مشت کاغذِ خیس و گونه‌های سرخ شده زیر قطراتِ باران، و البته مقابلِ آن مردِ غریبه ایستاده بودم.
دلم می‌خواست همانجا بر سرش آوار شوم، اما حس می‌کردم برای بحث کردن با او، باید آنقدری بالا را نگاه کنم تا گردنم را از دست دهم… چرا آنقدر بزرگ بود؟
فکر و خیال‌هایم باعث شد اخم کنم و او، گویی تازه به خود آمد.
- عذر می‌خوام؛ مثل اینکه زیادی براشون زحمت کشیده بودی، نه؟

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت دوم»
دلم می‌خواست همانجا بر سرش آوار شوم، اما حس می‌کردم برای بحث کردن با او، باید آنقدری بالا را نگاه کنم تا گردنم را از دست دهم… چرا آنقدر بزرگ بود؟
فکر و خیال‌هایم باعث شد اخم کنم و او، گویی تازه به خود آمد.
- عذر می‌خوام؛ مثل اینکه زیادی براشون زحمت کشیده بودی، نه؟
اشاره‌اش به آن برگه‌ها با تیترِ خجالت‌آورش بود و من، بی‌ربط لب زدم:
- مربوط به رمانمه!
ابرو بالا انداخت و وجدانم ضربه‌ای بر پیشانی‌ام زد؛ چرا باید برایش مهم باشد؟
سری از کلافگی تکان دادم و گیج لب زدم:
- ممنون بابت جمع کردن برگه‌ها؛ با اینکه کل شب بیدار موندن دیشبم رو به فنا دادی، اما بازم روز خوش.
بی‌هیچ حرفی نگاهم کرد و من سعی کردم لبخند بزنم.
- معذرت خواهی کردم!
داشتم می‌رفتم که این حرف را زد؛ با یک مکثِ کوتاه برگشتم و او را در همان حین، بی‌تفاوت دیدم.
برگه‌ها را بالا آوردم و نگاهش مجدداً روی تیتر‌ها نشست.
متوجه خنده‌ی زیرپوستی‌اش شدم و لب زدم:
- معذرت خواهی این جوهرای پخش شده رو درست می‌کنه جناب؟
- زایمان طبیعی توی آب؛ چه ربطی به رمان داره؟
قدری رک بود! فقط قدری.
کلافه ساعت مچی‌ام را از زیر آستین بلند پالتویم بیرون آوردم و نگاهش کردم؛ عقربه‌هایش از کار افتاده بودند یا این وضعیت قصد داشت مرا دیوانه کند؟ تا آمدنِ اتوبوسِ بعدی نیم ساعت دیگر مانده بود و به نظرم، اگر تا خودِ خانه را پیاده می‌رفتم زودتر می‌رسیدم.
نگاهم را بالا آوردم و قبل از آنکه چیزی بگویم، اوهم مانندِ من بی‌ربط گفت:
- من دکترم!
اینبار ابروهای من بالا پرید! خب به من چه؟
ابروهای بالا پریده‌ام را که دید ادامه‌ی سخنش را در پیش گرفت.
- اگر مشکلی نداری می‌تونی باهام تا بیمارستان بیای؛ اونجا ماماهای زیادی رو می‌شناسم که اطلاعات زیادی رو می‌تونی در این مورد ازشون کسب کنی!
نمی‌دانم چرا، ولی اخم‌هایم در هم رفت.
- اصلاً تو چرا باید همچین کاری برای من بکنی؟
کلافه‌اش کرده بودم؛ اوهم مانند من به ساعت مچی‌اش نگاه انداخت.
البته، ساعتِ رنگین کمانیِ من کجا و ساعت مچیِ مشکی رنگ و اسپورتِ او کجا!
- دختر خانم اگه می‌خو‌ای بیا، اگر هم نه زیر همین بارون اونقدری بمون تا یخ بزنی! شاید این خودش یه معذرت خواهی به حساب بیاد؛ به هرحال اون جوهرهای پخش شده رو جبران می‌کنه!برای جلو رفتن کمی مردد بودم، اما از سویی دیگر اگر جوهرهای پخش شده‌ام‌ را جبران نمی‌کرد تا ابد به امروز فکر می‌کردم و از بابتش حرص می‌خوردم! تمام زحماتِ شب گذشته‌ام را به گند کشیده بود و باید یک‌طوری موضوع را جمع می‌کردم یا نه؟ اطلاعاتِ روی کاغذهای خیس را برای نوشتنِ ادامه‌ی رمانم نیاز داشتم، پس اطمینان به مردِ غریبه‌ی مقابلم فعلاً حماقت نبود، شانس بود!

بی‌توجه به من پشت فرمان نشست و با مکثی کوتاه کنارش نشستم؛ شاید انتظار داشتم برای منِ غریبه پیش‌قدم شود و درب ماشین را باز کند، نه؟ قطعاً بیش از تصوراتش پررو بودم.

 

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...