مدیر اجرایی زینب چرمگر 1,604 ارسال شده در دوشنبه در 16:01 مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 16:01 (ویرایش شده) به نام خدا نام داستان: بازیمافیا؛ شب آخر نویسنده: زینب چرمگر ژانر: جنایی، معمایی، مافیایی خلاصه: یک جزیره. یک ویلا. دوازده مهمون که همهشون چیزی برای پنهانکردن دارن. همه برای یک بازیِ مافیا که قراره فقط برای تفریح باشه جمع شدن. تا وقتی که میفهمن، صندلیهای خالی سر میز، دیگه قرار نیست تو بازی باشن. مقدمه: میگن وقتی انسانها نقاب میزنن، تازه چهرهی واقعیشون رو نشون میدن. بازی مافیا قانون سادهای داره: بکش تا کشته نشی، دروغ بگو تا باور بشی. اما مرز بین بازی و واقعیت کجاست وقتی دوازده گرگ پشت یک میز با هم دست میدن؟ من فقط قرار بود تماشاگرِ غرور و ثروتِ آدمهایی باشم که فکر میکردن همهچیز رو میشه خرید… اما اون شب توی اون جزیره و ویلا، وقتی درها پشت سرمون قفل شد، فهمیدم بعضی بازیها برنده ندارن؛ فقط آخرین کسی که زنده میمونه، تاوان همهی بازی رو پس میده. ویرایش شده چهارشنبه در 17:08 توسط زینب چرمگر 4 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی زینب چرمگر 1,604 ارسال شده در دوشنبه در 16:35 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 16:35 (ویرایش شده) پارت اول بوی تند و تیز الکل و ساولن، ریههام رو مثل اسید میسوزوند. صدای مانیتور کنار تخت با یه ریتم کشدار و یکنواخت، بیپبیپ میکرد؛ صدایی که انگار داشت ضربان ضعیف قلبی رو میشمرد که دیگه هیچ حسی توش نمونده بود. روی اون تخت فلزی و سرد، زیر اون ملافههای سفید بیمارستان، من فقط یه جسمِ نجاتیافته بودم. میگفتن معجزه شده، میگفتن خدا بهم عمر دوباره داده. اما توی اون جهنمی که من از سر گذرونده بودم، نجات پیدا کردن، بزرگترین مجازات بود. توی عرض چند ساعت، تمام دنیای معصومانهام تکهتکه شده بود و من، با چشمهای خودم، قعر کثافت و لجن رو دیده بودم. در اتاق با یه صدای قیژِ آرومی باز شد. پرستار با چشمهای خسته و موهای طلایی که از گوشه مقنعهاش زده بود بیرون، اومد تو. نگاهم کرد؛ یه نگاهی که پر از دلسوزی سنگین و آزاردهنده بود. قدمی جلو گذاشت و با صدایی که انگار میترسید من بشکنم، گفت: — حالت چطوره عزیزم؟ بهتری؟ لبهام خشک و چسبیده به هم بود، مثل گچ، سفید شده بود. انگار حتی توان تکون دادن انگشتهام رو هم نداشتم. فقط مردمکهای چشمم تکون میخورد. نمیتونستم صدایی از خودم دربیارم. تارهای صوتیام توی یه سکوتِ فلجکننده قفل شده بودن؛ دکترها به زبون علمی اسمش رو «موتیسمِ ناشی از شوک» گذاشته بودن، ولی خودم میدونستم حنجرهام فقط دیگه توانِ این رو نداشت که اون جیغهای خفه شده رو به بیرون پرتاب کنه. پرستار موهاش رو زیر مقنعه سر داد و با تردید زمزمه کرد: — دو تا افسر آگاهی دمِ درن، اگه حالت مساعده، باید باهات صحبت کنن رویا جان. با شنیدن اون اسم و هجوم خاطرات، تصویر چشمهای وحشتزده، صدای شلیکهای خفه و رنگِ خون، مثل رگبار گلوله به مغزم خورد. یه قطره اشک سرد و بیصدا از گوشه چشمم لغزید، روی شقیقهام سر خورد و توی موهام گم شد. سرم رو به سمت دیوار بتنی و خاکستری اتاق برگردوندم؛ که یه جواب محکم و قطعی به پرستار بود: «نمیتونم. هنوز نه.» چشمهام رو بستم و عقربههای بیرحم زمان، توی سرم با یه سرعت سرسامآور به عقب چرخیدن. *** **دو هفته قبل — تهران** — آرشام! توروخدا چشمامو باز کن. مردم از فضولی! صدای بم و مردونهاش درست از پشت سرم بلند شد. بوی ادکلن تلخ و گرونقیمتش، از اون رایحههای چوبی و تاریکی بود که همیشه مستم میکرد. — چقدر تو کمطاقتی عروسکِ من. دو قدم دیگه صبر کن. دستهای مردانه، پهن و گرمش از پشت دورم حلقه شد و با یه ظرافت خاص، بدنم رو به سمت جلو هدایت کرد. نسیم خنکی که گونههام رو لمس میکرد و صدای سایش برگها، بهم فهموند که از سالن عمارت وارد باغ شدیم. ناگهان ایستاد. دستهاش رو دور کمرم محکم کرد و گرمای نفسهاش خورد به گوشم: — حالا وقتشه. چشماتو باز کن، رویای شبهای تارم! پلکهام لرزید و باز شد. اولش نور زرد و خیرهکننده پرژکتورها چشمم رو زد، اما وقتی نگاهم به فضای روبرو افتاد، نفسم بند اومد و از سر ذوق یه جیغ کوتاه کشیدم. وسط محوطه سنگفرش باغ، یه استیج شیک دایرهای با کلی بادکنک سبز یشمی و طلایی تزیین شده بود. درست وسطش، اسم «رویا» با یه فونت طلایی و مدرن میدرخشید. روی میز شیشهای، یه کیک گرد با رنگهای مرمرین سبز و طلایی بود و دو تا شمع ظریف عدد «۲۴» روش آروم میسوختن. به سمتش برگشتم. خودم رو بغلش انداختم و با تمام وجود بوسیدمش: — وای آرشام! تو دیوونهای! باورم نمیشه چند روز زودتر یادِ تولدم بودی. اصلاً باورم نمیشه! اون هم یه لبخند کج و مغرور زد؛ همون لبخندی که وقتی یه معامله بزرگ رو میبُرد، روی صورتش مینشست. دستش رو بین موهام برد و با مهربونی گفت: — مگه میشه تولد زندگیم رو یادم بره؟ تازه اولشه، سورپرایزهای امشب تموم نشده. نگاهش کردم. به اون چشمهای تیرهاش که هیچوقت نمیتونستم ته و توشون رو بفهمم. با یه بغضِ از سر قدردانی گفتم: — نمیدونم بابت کدوم کار نکردم، خدا تو رو سر راهِ من گذاشت. نوک بینیم رو با انگشت فشار داد و گفت: — این دیالوگ من بود رویا خانوم! حالا هم بدو تا شمعها آب نشدن فوتشون کن. *** صدای خنده ما کل حیاط رو پر کرده بود. که ناگهان صدای قدمهای سریع و نامنظم یه نفر روی سنگفرشها، خنده رو روی لب هر دومون خشکوند. آرشام توی یه پلک بهم زدن تغییر کرد. اون آرامش عاشقانه جاش رو به یه چهرهی یخی و نگاهی که انگار آمادهی جنگیدن بود، داد. برگشت و با لحنی برنده و خشن غرید: — مگه قدغن نکرده بودم کسی پاشو این سمت نذاره؟! چه غلطی میکنی اینجا؟! مرد میانسالی با موهای جوگندمی و کتوشلواری مشکی، با بدنی که از ترس میلرزید، جلو اومد. سرش پایین بود و یه جعبه مربعشکل ماتِ مشکی رو که با یه روبان سرخِ ضخیم بسته شده بود، با دو دست لرزون جلو آورد: — شـ... شرمندهام آقا... باور کنید قصد جسارت نداشتم... اما گفتید بستههای خان رو بدون معطلی براتون بیارم ... این الان با پیک ویژه رسید. با شنیدن اسم «خان»، آرشام خشکش زد. رگ شقیقهاش شروع به تیک زدن کرد. جعبه رو با خشونت از مرد گرفت و با لحنی که ازش یخ میبارید، گفت: — حرفی که زدم یادمه. از جلوی چشمام گم شو! مرد همونطور که سرش رو به پایین بود، تقریباً پا به فرار گذاشت. آب دهانم رو با احتیاط قورت دادم. نزدیکش شدم و دستم رو روی بازوی سفتشدهاش گذاشتم: — آرشام؟ کی بود؟ این «خان» کیه عزیزم؟ نگاهش رو از ته باغ دزدید، بهم نگاه کرد و سعی کرد لحنش رو نرم کنه: — هیچی رویا جان، کسی نیست. فقط یکی از همکارای قدیمی تو کار وارداته. روی صندلی کنار میز نشست و با یه حرکت سریع، روبان قرمز رو باز کرد. یه مکعب روبیکمانند فلزی به رنگ مشکی و قرمز مات روی میز افتاد. آرشام پوزخندی زد و گفت: — خان باز هم بازی درآورده. اسباببازی فرستاده. با کنجکاوی، مکعب سنگین رو دستم گرفتم: — من حلش کنم؟ یادته گفتم بچه بودم عاشق این پازلها بودم؟ آرشام سیگاری روشن کرد و با مهربونی موهام رو لمس کرد: — امشب همهچیز مالِ توئه. هر کاری دلت میخواد بکن. چند دقیقه تمام، زیر نگاههای آرشام و خندههای ریزم، مشغول چرخوندن قطعات مکعب بودم. وقتی آخرین مهره جفت شد، با یه لبخند پیروزمندانه گفتم: — تادا! دیدی گفتم؟! در همون لحظه، یه صدای «تیک» خشک و مکانیکی از داخل مکعب بلند شد. یکی از وجوه فلزی مثل یه درِ مخفی، به داخل لغزید و یه فنر باز شد! از ترس مکعب رو روی میز انداختم. آرشام متعجب و شوکه خندید و مکعب رو برداشت و یه لوله کاغذ مقوایی ضخیم رو که با یه پاپیون سرخ بزرگ بسته شده بود، از توی مکعب بیرون کشید. کاغذ رو باز کردم. چشمم به فونت سنگین و دستنویس روی کاغذ خیره شد: **«جناب آرشام آهنگر،** این دعوتنامه فقط برای شما و نامزد محترمتون صادر شده. برای یه دورهمی متفاوت در پایان هفته؛ به صرف خون، هیجان و یه بازی مافیای واقعی در ویلای اختصاصی خلیج (جزیره کیش). پذیرش این دعوت اختیاری نیست. اسکورت تشریفاتی برای جابهجایی شما فرستاده میشه. **قوانین حضور:** ۱. اصلاً نباید بادیگارد یا همراه همراهتون باشه. امنیت شما رو خودِ "خان" ضمانت میکنه. ۲. آوردن هر جور سلاح یا وسیله دفاعی، اکیداً ممنوعه. ۳. کُد لباس شب بازی: آقایان: کت، شلوار و پیراهن مشکی با کراوات قرمز. بانوان: کت و دامن مشکی، کلاه لبهدار توری و یه سنجاقسینه رز سرخ. *امیدواریم یه شب به یاد ماندنی داشته باشیم.* **— خان»** سکوت سنگینی بینمون حاکم شد. آرشام یه خنده بلند و کوتاه کرد: — عجب پیرمرد پررویی! دعوت اجباری؟ مافیا؟! واقعاً رد داده. دستم رو توی جعبه بردم. تهِ جعبه، زیر یه پارچه مخمل قرمز، یه کراوات ساتن سرخ و یه سنجاقسینه فلزی با طرح یه گل رز خونی و لبههای تیز، بود. با تردید سنجاقسینه رو لمس کردم: — یعنی چی که بادیگارد نبریم؟ آرشام، لحنش یه جوریه، ترسناک نیست؟ می خوای دعوتش رو بپذیری؟ آرشام من رو محکم بغل کرد. با همون لحن آروم و همیشگیاش، توی گوشم زمزمه کرد: — ترسناک چیه دختر جون؟ مهمونیهای خان همیشه همینقدر پر از هیجان و نمایشه. بعد هم خندید و اضافه کرد: _مگه اجازه رد کردن داده که بپذیرم یانه! گفته اسکورت تشریفاتی میفرسته. نگران نباش یه دورهمیِ جذاب و خودمونیه. چند روز دیگه میریم کیش، حالت عوض میشه. مطمئنم خیلی بهت خوش میگذره. چشمهام رو به سنجاقسینه رز سرخ دوختم. لبههای گلبرگهای فلزیاش توی نور ماه، یه برقِ تیزی زد. و برای اولین بار، یه سرمای ناخودآگاه رو تو کل وجودم حس کردم؛ سرمایی که ای کاش اون شب، واقعاً جدی میگرفتم. ویرایش شده چهارشنبه در 17:10 توسط زینب چرمگر 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی زینب چرمگر 1,604 ارسال شده در دوشنبه در 22:09 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 22:09 (ویرایش شده) پارت دو دو روز بعد، چرخهای هواپیمای اختصاصی خان با یه تکون سنگین روی باند فرودگاه کیش نشست. هوای کیش توی این فصل سال، یه خنکای مطبوعی داشت. باد ملایمی که از سمت خلیج میوزید، موهای بازم رو به بازی گرفته بود و لبههای شومیز و شلوارِ نخیِ سبکم رو تکون میداد. کنارم آرشام قدم برمیداشت؛ توی اون پیراهن و شلوار کرمرنگِ آزاد، جذابتر و کشندهتر از همیشه به نظر میرسید. چند دکمه بالای پیراهنش باز بود و همون گردنبند همیشگیاش روی بدنش میدرخشید؛ پلاک سنگینی به شکل یه کره زمین فلزی که چند تا دستِ لاغر و کشیده، مثل چنگال دورش رو محکم گرفته بودن. چند بار تا حالا ازش پرسیده بودم این نماد چیه، اما هر بار با یه لبخند مبهم میگفت: «معنای خاصی نداره عروسک، فقط از طراحیش خوشم میاد.» ولی امشب، توی این هوای غریب، نگاه کردن به اون دستهای فلزی که کره زمین رو چنگ زده بودن، یه حسِ مسخرهی خفگی بهم دست میداد. همراه ما، دو تا مردِ درشتهیکل با کتوشلوارهای مشکی اتوکشیده راه میرفتن؛ بادیگاردهایی که خان خودش برای تشریفات و اسکورت فرستاده بود تا مثلاً طبق اون قانونِ کذایی، امنیت ما رو ضمانت کنن. از سالن فرودگاه که بیرون زدیم، یه لندکروز مشکیرنگِ شیشهدودی منتظرمون بود. داشتم به سمت درِ ماشین میرفتم که یکدفعه نگاهم به اونطرف، درست زیر سایه درختهای کنار خیابون کشیده شد. دو تا مرد با لباسهای معمولی ایستاده بودن و چشم از ما برنمیداشتن. با دقت که نگاه کردم، نفسم حبس شد؛ اونها دو تا از آدمهای خودِ آرشام بودن! برگشتم سمت آرشام تا بپرسم اونها اینجا چه غلطی میکُنن، اما قبل از اینکه کلمهای از دهنم بیرون بیاد، آرشام نگاهش رو بهم دوخت. چشم و ابرویی برام اومد؛ یه علامتِ سکوتِ مطلق و تهدیدآمیز که یعنی صدات درنیاد. دستش رو پشت کمرم گذاشت و با یه فشارِ آروم ولی قاطع، من رو به سمت داخل لندکروز هدایت کرد. حس کردم یه خنجرِ یخی درست وسط سینهام فرو رفت. آرشام داشت پنهانی نیرو میآورد. یعنی فکر میکرد این دعوت، یه تلهست؟ آخه چرا؟! ─── بعد از بیست دقیقه رانندگی توی جادههای خلوت و ساحلی، ماشین جلوی یه نردهی سنگی و بلند ایستاد. درهای آهنیِ عظیم با صدای غژغژی باز شدن و ماشین وارد محوطه شد. نفسم از زیباییِ مسحور کننده اونجا بند اومد. یه ویلای مدرن و فوقالعاده شیک درست لب دریا ساخته شده بود. حیاطش اونقدر بزرگ بود که انتهای چمنهای کوتاهش به خطِ ساحل وصل میشد. درست وسط محوطه، یه استخر غولپیکر به شکل دو تا دایرهی درهمتنیده میدرخشید که کاشیهای آبیرنگش زیر نور خورشید برق میزدن. نخیلاتِ باریک و درختچههای منبتکاریشده دقیقاً یادآوری میکرد که توی قعر جنوب کشوریم. خدمتکارها با فرمهای یکدست، مدام توی محوطه در حال رفتوآمد بودن. ماشین که ایستاد، در برامون باز شد. هنوز پامون رو روی سنگفرشهای خنک نگذاشته بودیم که مردی حدوداً پنجاهساله از پلههای سنگیِ ورودی پایین اومد. موهای مشکیِ کوتاه، که دور شقیقههاش جوگندمی شده بود. برعکسِ تصورم، به جای کتوشلوار رسمی، یه پیراهن گشاد هاوایی با گلهای درشتِ قرمز و شلوار کتانِ روشنی پوشیده بود. برقِ توی نگاهش در بدو ورود، لرز به تنم انداخت. لبخند پهنی زد، دستهاش رو از دور باز کرد و به سمت ما اومد: — بهبه! آرشامجان! پارسال دوست، امسال آشنا! مگه من دعوتت کنم که سر به ما بزنی پسر! آرشام جلو رفت و با لحنی کاملاً چاپلوسانه—لحنی که تا حالا حتی یکبار هم ازش نشنیده بودم—گفت: — نفرمایید خان! ما همیشه مخلص و به یادتون هستیم. درگیرِ بیزینسِ واردات و صادراتیم. خودتون که در جریانید، کارا چقدر سخت و پیچیده شده. توی لحنِ آرشام یه رگه از ترسی پنهان بود که سعی میکرد زیر اون خندههای مصنوعی مخفیش کنه. شایدم من زیادی حساس شده بودم. شایدم توهم زده بودم. خان بالاخره به ما رسید. بعد از اینکه آرشام رو محکم بغل کرد و چند بار روی شونهاش زد، با یه چرخشِ سریع سمت من برگشت. بدون هیچ مقدمهای، دست راستم رو گرفت، آورد بالا و لبهاش رو چسبوند به پشت دستم! حرکتش اونقدر سریع و غیرمنتظره بود که اصلاً فرصت نکردم دستم رو بکشم. لرزش خنکی رو روی پوستم حس کردم. خان سرش رو بالا آورد، توی چشمام نگاه کرد و با صدایی که بیشتر به یه دستور شباهت داشت تا احوالپرسی، گفت: — شما باید رویا جان باشید. خوش اومدی بانو! پیوندتون رو تبریک میگم. ایشالا به زودی شام عروسیتون رو همینجا بخوریم! یه لبخند اجباری و خشک روی لبهام نشوندم و با دستپاچگی زمزمه کردم: — ممنون. لطف دارید. خان به یکی از مستخدمها که کمی دورتر ایستاده بود اشاره کرد. بعد از اینکه زیرلب سفارشی بهش کرد، رو به ما کرد و گفت: — حتماً از راه رسیدید و خستهاید. برید یه دوش بگیرید، لباس عوض کنید و استراحت کنید. بقیه بچهها هم کمکم میرسن. برای ناهار صداتون میکنم. آرشام کمی سرش رو خم کرد: — شما همیشه لطف داری خان، مرسی. همراه خدمتکار، از پلههای چوبیِ عریضِ داخل سالن بالا رفتیم به سمت اتاقی که توی طبقه دوم برامون در نظر گرفته شده بود حرکت کردیم. همونطور که قدمهام رو روی پلهها برمیداشتم، سنگینی نگاه خان رو درست روی خودمون حس میکردم. و احساس کردم تازه واردِ دهانِ اژدها شدیم. ویرایش شده دوشنبه در 22:10 توسط زینب چرمگر 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی زینب چرمگر 1,604 ارسال شده در سهشنبه در 09:44 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 09:44 (ویرایش شده) پارت سوم به محض اینکه وارد اتاق شدیم، چند ثانیه محو دکوراسیونِ آبیآسمانی و آرامشبخش و اون پنجرههای قدیِ رو به خلیج شدم. بالکن عریض، هم داشت که فضای مقابل رو به خوبی نشون میداد. مستخدم با یه تعظیم کوتاه و لحنی کاملاً آموزشدیده گفت: — اگه امری بود، خط صفر-یک در خدمتتونه. روز خوش. در که پشت سرش بسته شد، چرخیدم سمت آرشام تا دهن باز کنم: — عزیزم، اون دو تا مردی که توی.... هنوز جملهام تموم نشده بود که آرشام انگشتِ اشارهاش رو محکم روی لبهام گذاشت. چشمهاش هشدار میدادن. بدون اینکه فرصت حرف دیگهای بهم بده، دستش رو دور کمرم حلقه کرد، من رو کشید سمت حمام و همزمان با صدایی رسا و لحنی ساختگی گفت: — اوه آره عزیزم! حق با توئه، حسابی خستهای، بیا بریم یه دوش بگیریم خستگیت در بره! گیج و مات مونده بودم. وارد فضای سنگکاریشدهی حمام که شدیم، در رو چفت کرد، شیر دوش رو تا آخر باز کرد و با سرعت گوشه و کنارِ سقف و زیر روشویی رو چک کرد. بعد ناغافل جفتمون رو با همون لباسها زیر دوش آب هول داد! از شوک سرمای ناگهانی قطرات آب و این رفتارهای هیستریک، نفسم بند اومد و زبونم قفل شد. لباسهام به تنم چسبیدن. آرشام سرش رو نزدیک گوشم آورد و میون صدای شُرشُر آب، با پچپچی تند و خفه گفت: — دختر، حواست رو جمع کن چی میگی! کسی که برای اینجا قانون تعیین میکنه، شک نکن ابزار چک کردن قوانینش رو هم کار گذاشته! لرزه به جونم افتاد؛ نمیدونم از خیسی لباسها بود یا زهر ترسی که تا مغز استخونم نفوذ کرده بود. با صدایی که میلرزید گفتم: — یعنی چی آرشام؟! یعنی دارن صدامون رو میشنون؟! این چه بازیِ کثیفیه؟! این مرتیکه کیه، اینجا چه خبره؟ من دارم از ترس سکته میکنم! آرشام سعی کرد خودش رو مسلط نشون بده. آب رو گرم کرد. دستهاش رو دور بازوهام پیچید و من رو تو بغلش کشید: — نگران نباش عزیزم، چیز خاصی نیست. اومدیم چند روز خوش بگذرونیم؛ من فقط محض احتیاط این کارو کردم. نترس رویا... از ترس و شوک اتفاقات این چند ساعت گریهام گرفت، اشکهام قاطی آب دوش روی گونههام سرازیر شد: — تو بادیگارد آوردی آرشام! خودت تا خرتناق ترسیدی، از من چه انتظاری داری؟! انگشتش رو دوباره روی لبم گذاشت. توی فضای مهگرفته و پر از بخار حمام، صدای هم رو به سختی از بین غرشِ آب میشنیدیم. — هیس، ساکت شو رویا. آروم باش. هیچ خطری تهدیدت نمیکنه، خودم حواسم بهت هست. فقط قراره خوش بگذرونیم نترس. تا خواستم دهن باز کنم و بگم «ولی آخه...»، لبهاش رو گذاشت روی لبهام و صدام رو توی سینه خفه کرد. بوسهای تلخ، خیس و فریبنده. نقطهضعف همیشگی من که آرشام خوب بلد بود چطور ازش مثل یه اهرمِ خاموشکننده استفاده کنه. *** نیم ساعت بعد، خدمتکار در زد و خبر داد که میز ناهار آمادهست. با اینکه آرشام با کلمات حسابشدهاش سعی کرده بود همهچیز رو عادی جلوه بده، ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. یه شومیز سفیدِ ساتن با دامن بلند سرمهای پوشیدم تا با تناژ لباسهای کرم و سورمهایِ آرشام همخونی داشته باشه. موهام رو با یه سنجاقسر ظریف پشت سرم مهار کردم و آرایشِ ملایمی روی صورتم نشوندم تا رنگپریدگیِ وحشتم پشتش پنهان بشه. از اتاق که بیرون زدیم، آرشام دستش رو تملکگرایانه دور کمرم انداخت و با لبخندی آرامبخش زمزمه کرد: — ماه شدی خانمم... سعی کردم عضلاتِ منقبضشدهی صورتم رو شل کنم: — تو هم همینطور عزیزم. دیگه تا رسیدن به سالن کلمهای بینمون رد و بدل نشد. مدام حس میکردم لنز نامرئیِ دهها دوربین و میکروفون از کنجِ دیوارها روی ما زوم شده و با یک حرکتِ اشتباه، همهچیز منفجر میشه. وارد سالن که شدیم، بوی عطر تند ادکلنهای گرونقیمت با بوی غذاهای دریایی ترکیب شده بود. خان رأس یه میز چوبی دوازدهنفرهی فوقالعاده مجلل نشسته بود. با دیدن ما، چشمهاش برقی زد. برقی که عمقش بوی تعفنِ قدرت و شرارت میداد. با انرژیِ اغراقآمیزی صداش رو بلند کرد: — بهبه! کبوترهای عاشق! خوب استراحت کردید؟ آرشام با لحنی مطیع و مبادیِ آداب جواب داد: — بله خان، ممنون. شما که همیشه سنگ تمام میذارید. خان اشارهای به دو صندلی سمت راست خودش کرد: — کنار خودم بشینید. بقیه بچهها هم کمکم میان. نشستیم. آرشام و خان شروع کردن به رد و بدل کردن حرفهایی از جنس ترخیصِ بار، حوالههای دبی و خطوط کانتینری؛ مکالماتی با کدها و اصطلاحاتی گنگ که اصلاً با اون شرکت بازرگانی سادهای که آرشام ادعا میکرد داره، جور درنمیاومد. هنوز یک ربع نگذشته بود که صدای خندهای بم و کشدار از ورودی سالن بلند شد. پسری همسن و سال آرشام وارد شد؛ پوستی به شدت برنزه و چشمهایی فوقالعاده دریده و پررو داشت. شلوار کتان اسپرت، پیراهنی با دکمههای کاملاً باز که سینه و تتوی روی بدنش رو به نمایش گذاشته بود، و یه کت اسپرت که کج روی شونههاش انداخته بود. موهاش از بغل سفید و تراشیده بود و روی سرش بلند، که تهش رو با یه کشمو شبیه ساموراییها بسته بود. توی دست راستش هم یه گیلاس نوشیدنی میچرخید. همین که چشمش به آرشام افتاد، نیشش تا بناگوش باز شد: — بهبه! ببین کی اینجاست. آرشام خان کمپیدا! آرشام بلند شد و با خندهای محتاط دستش رو فشرد: — من که همیشه سرِ جامَم، تویی که کل سال رو داری دور دنیا چرخ میزنی! نگاه هیز پسره از روی آرشام سُر خورد و روی من قفل شد. با لحنی پر از طعنه و ریشخند گفت: — پس شایعه نبوده! بالاخره رفتی قاطی خروسا! بعد با پررویی قدمی سمتم برداشت، دستش رو با ژستی نمایشی جلوم دراز کرد: — بهراد هستم بانوی زیبا. افتخار آشنایی با کی رو دارم؟ با معذبترین حالت ممکن، نوک انگشتام رو گذاشتم توی دستش و قبل از اینکه بخواد فشاری بهش بده، سریع پس کشیدم: — رویا هستم. خوشبختم. چشمهای بهراد برقی شیطانی زد. چرخید سمت آرشام و با خندهای کشدار گفت: — حالا فهمیدم چرا قید آزادی رو زدی پسر! الحق که خوشسلیقهای! تو لبخند زورکی آرشام، رگه های عصبانیت رو دیدم و رگ برجستهی روی شقیقهاش، که داشت نبض میزد، مهر تایید افکارم بود. خان با لحنی نیمهشوخی و نیمهجدی توپید بهش: — بهراد! بشین اونور تا خون راه ننداختی. دو دقیقه اون فک بیصاحاب رو کنترل کن پسر! همگی پشت میز نشستیم. داشتم سعی میکردم نگاهم رو از نگاههای موذیانهی بهراد بدزدم که یهو نگاهم به یقهی بازِ پیراهنش افتاد. در یک لحظه، تمام خون بدنم یخ بست. نفس توی سینهام حبس شد و حس کردم کل سالن دور سرم چرخید. روی سینهی لخت و برنزهی بهراد، یه زنجیر ضخیم آویزون بود و پلاکش، دقیقاً و مو به مو شبیه پلاک آرشام بود: یه کره زمین فلزی، محاصرهشده توی چنگال چند تا دست لاغر و دراز! دهنم کویر شد. آب دهنم رو با سوزش و سختی قورت دادم. اون زنجیر، سلیقهی شخصی آرشام نبود. یه نشان بود؛ نشانِ یه گروه که احتمالا آرشام هم جزوشون بود. شایدم توهم زده بودم اما تمام رشتههای اعتمادم به مردی که کنارم نشسته بود، مثل شیشهای ترکخورده، در حال فرو ریختن بود. ویرایش شده سهشنبه در 18:31 توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی زینب چرمگر 1,604 ارسال شده در چهارشنبه در 07:57 سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 07:57 (ویرایش شده) پارت چهارم هنوز توی شوکِ اون گردنبند دستوپا میزدم و انگشتهای بیحسم رو دور لیوان شربت میچرخوندم که صدای تقتق ممتد و محکم پاشنههای یه کفش، سکوت سنگین سالن رو شکست. سرم رو بالا آوردم و نگاهم به ورودی ناهارخوری قفل شد. زنی حدوداً سیساله، با اندامی کشیده و تراشخورده، پوستی به سفیدی گچ و یه پیراهن مجلسی دکلته و کوتاه به رنگ قرمز جیغ وارد شد. موهای پرکلاغی و براقش رو بالای سرش با یه کانزاشی تیز فلزی به شکل یه شینیون شلخته و جذاب جمع کرده بود. مثل مدلهای روی رانوی قدم برمیداشت؛ پر از عشوه، پر از ناز و با اعتمادبهنفسی بالا راه میرفت. ناخودآگاه چرخیدم سمت آرشام تا واکنشش رو ببینم. نگاه آرشام سرد و خنثی بود، درست مثل کسی که داره یه همکار قدیمی و نچسب رو تماشا میکنه. نفسم رو با آسودگی نسبی بیرون دادم. خان بلافاصله از پشت میز بلند شد، جلو رفت و با روی باز زن رو در آغوش کشید: — خوشاومدی الناز جان! بیا که جمعِ گرگها فقط تو رو کم داشت! الناز با لحنی لوس و صدایی که ناز غلیظی ازش میچکید گفت: — مرسی خان، شما همیشه به من لطف داری. بعد با چشمهایی خمار، نگاهی سرتاپایی به لباس هاوایی خان انداخت و چشمک زد: — تیپ زدی شیطون! خبریه نکنه؟! هر قدمی که به میز نزدیکتر میشد، بوی عطرِ گرم و تندش بیشتر تو سالن پخش میشد. درست روبهروی صندلی ما که رسید، بدون کوچکترین مکثی خودش رو توی بغل آرشام پرت کرد و دستهاش رو دور گردنش حلقه کرد! از این بیشرمی علنی اخمهام توی هم رفت. آرشام اما بعد از یه نگاه کوتاه و دستپاچه به من، الناز رو با دلخوری از خودش جدا کرد و گفت: — هنوز این عادتهای مسخرهت رو ترک نکردی؟ چیه مثل چسبدوقلو میچسبی به آدم؟! الناز پشت چشمی نازک کرد، با طنازی موهاش رو عقب زد و پوزخند زد: — والا نصف این شهر جون میدن واسه یه بار بغل کردن من. تو لیاقت نداری بدعنق! همون لحظه نگاهش سُر خورد و روی من موند. یکی از ابروهاش رو داد بالا و گفت: — اِوا، عضو جدید داریم؟ چرا معرفی نمیکنید؟ قبل از اینکه آرشام زبون باز کنه، خان با صدایی رسا پیشدستی کرد: — رویا، نامزد آرشامه. و از امروز، یکی از اعضای این جمع. یا شاید بهتر باشه بگم، عضو جدید خانوادهمون! الناز با چشمهای ریزشده و نگاهی از بالا به پایین، تکتک جزئیات چهره و لباسم رو اسکن کرد. گوشهی لبش با تمسخر بالا رفت: — خوشبختم هانی. کاملاً مشخصه سلیقهی آرشامی! طعنه و حقارت از تکتک حروف کلماتش چکه میکرد؛ منظورش این بود که من یه دختر ساده و بیدستوپا هستم. توی چشمهاش خیره شدم. لبخندی آروم، سرد و با طمأنینه روی لبهام نشوندم و با لحنی که ذرهای تزلزل توش نبود گفتم: — منم خوشبختم عسلم. و واقعاً به سلیقهی آرشام افتخار میکنم. آخر جملهام یه چشمک حسابشده هم حوالهاش کردم. جا خورد. انتظار چنین حاضرجوابی و اعتمادبهنفسی رو از من نداشت. لبخندش روی صورتش ماسید، برای چند ثانیه نگاهش توی چشمهام قفل موند و بعد با یه پوزخند بیرمق عقب کشید. رفت سمت بهراد و بعد از چند کلمه لودگی و لاسزدن، روی صندلیِ کنار اون نشست. همونطور که داشت گیلاس نوشیدنی رو برمیداشت، برق دستبند ضخیم دور مچ دست راستش چشمم رو زد. یه پلاک فلزی سنگین به مچش بسته بود: همون کرهی زمین با دستهایی که چنگالشون رو دورش قفل کرده بودن! دیگه هیچ شکی برام باقی نموند. این فقط یه اکسسوری ساده یا تصادف نبود. من وسط یه فرقه، یه شبکه یا یه سازمان مخوف افتاده بودم؛ سازمانی که تمام این آدمهای شیک و بویادکلنداده، مهرههای اصلیش بودن و بدتر از همه، آرشام من درست تا مغز استخون وسط این لجنزار نفس میکشید! ویرایش شده چهارشنبه در 15:20 توسط زینب چرمگر 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,039 ارسال شده در چهارشنبه در 17:27 مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 17:27 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی زینب چرمگر 1,604 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل پارت پنجم حدود بیست دقیقهای گذشته بود و جابهجاییِ بشقابها و صدای برخورد کریستالها، با صدای بلند خندههای لوس الناز و تشر زدنهای بهراد قاطی شده بود. همونطور که زیرچشمی حواسم به بقیه بود، صدای قدمهای دونفر از ورودی سالن توجهها رو جلب کرد. دو تا مرد در حال گفتوگو باهم وارد شدن. اولین نفر، مردی حدوداً چهلساله بود؛ با موهای مشکیِ مرتب، ریشهای آنکارد و چهرهای به شدت جدی و نفوذناپذیر. کتوشلوارِ سرمهایِ فوقالعاده اتوکشیده خوش دوخت به تن داشت و کفشهای چرمیش اونقدر از تمیزی برق میزدن که در اولین نگاه داد میزد با یه آدمِ وسواسیِ مغرور طرفیم. چشمهام که حالا حساس و تیز شده بودن، روی بدنش چرخیدن تا دنبالِ اون «نشونِ کذایی» بگردن و خیلی زود پیداش کردم! زیر آستین پیراهن اتوکشیدهاش، یه ساعت مچی با صفحه بزرگ نمایان بود ؛ اما اونچه نفسم رو بند آورد، صفحهی سفارشی ساعت بود. درست وسط صفحه، زیر عقربهها، همون نماد آشنا حک شده بود: کرهی زمین توی چنگال اون دستهای کشیده! نفر دوم همسن و سال خان به نظر میرسید؛ با موهایی پر و جوگندمی، چشمهایی فوقالعاده نافذ و گیرایی خاص مردانهی سنبالا. لباسش ساده اما بینهایت خوشدوخت بود؛ یه پیراهن و شلوار خاکستری از جنسِ پارچههای گرانقیمت به تن داشت. خان مثل همیشه زودتر از بقیه از جاش بلند شد و به استقبالشون رفت. اول رو کرد به مرد جوگندمی، با خندهای بلند بغلش کرد و روی شونهاش زد: — بهبه! شاهرخخان! هرچند تو بیشتر سال همینجا توی کیش پلاسی، ولی بازم صفا آوردی برادر! شاهرخ هم هرهر خندید و با صمیمیت خان رو فشرد. معلوم بود سالهاست با هم رفیق هستن. بعد خان برگشت سمت مرد اتوکشیده و اینبار برعکس بقیه، فقط به یه دست دادن خشک و رسمی اکتفا کرد: — بالاخره دل از اون تشکیلاتِ کوفتیت کندی کامران؟! خوش اومدی. کامران لب نزند. لبخند که نه، بیشتر یه پوزخندِ سرد و غرورآمیز روی لبش نشست: — من نباشم که نظم کل بازیتون به هم میریزه خان. اگه به خاطر احترام شما نبود، کارهای مهمتری داشتم. خان دو بار آروم زد روی بازوش و سمت میز راه افتادن. اما از چشمهای تیزبین من دور ننموند که کامران به محضِ اینکه خان پشتش رو کرد، با یه دستمال ابریشمی مخصوص که از جیبش درآورد، خیلی سریع و با نفرت جای دست خان رو از روی کت گرونقیمتش پاک کرد! حدسم درست بود. وسواس از تکتک حرکاتش میبارید. وقتی به رأس میز رسیدن، بعد از احوالپرسی کوتاه با بهراد و الناز، نگاه جفتشون روی من قفل شد. سنگینی ناگهانی حضورشون باعث شد ناخودآگاه انگشتهای سردم رو توی هم گره بزنم. آرشام که لرزش ملایم شونههام رو حس کرده بود، دستش رو دور شونهام حلقه کرد و با صدایی پر از غرور گفت: — رویا نامزدمه. به دعوت خان اینجاست. هر دو مرد نگاه کوتاهی بین هم رد و بدل کردن. کامران با همون لحن خشک و بیروح گفت: — خوشبختم. تبریک میگم. و بدون کوچکترین حرفِ اضافهای، رفت و با فاصلهای قابلتوجه از الناز روی صندلی نشست؛ انگار میترسید عطر تند الناز یا بدنش بهش سرایت کنه! اما مرد دوم، یعنی شاهرخ، با همون نگاه نافذش قدمی جلو گذاشت. دستش رو با احتیاط تمام سمتم دراز کرد. مجبور شدم دستم رو بالا بیارم. انگشتام رو آروم فشرد و گفت: — به جمع ما خوش اومدی بانو. بعد سمت آرشام چرخید: — تبریک میگم آرشام جان. خوشسلیقهای. شاهرخ درست روی صندلی سمت راست من، بغل دستم جا گرفت. حالا کارم برای زیرچشمی زاغسیاه چوبزدنش راحتتر شده بود؛ داشتم دنبال نشونه روی بدنش میگشتم. ناگهان شاهرخ لبخند مرموز و زیرکانهای زد. بدون اینکه حتی سرش رو سمتم بچرخونه یا بهم نگاه کنه، دست راستش رو خیلی بیمنظور و آروم آورد بالا و درست روی سطح میز، توی زاویهی دید مستقیم من قرار داد! تیر کشیدن قلبم رو حس کردم! قطرههای عرق سرد روی کمرم نشست. از کجا فهمیده بود؟! چطور حدس زده بود من دارم دنبال اون علامت میگردم؟! آب دهنم رو به سختی قورت دادم و لیوان آب رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم. این آدمها ذهن رو میخوندن و من مثل یه کتاب باز جلوشون نشسته بودم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری