آرام 580 ارسال شده در 29 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان (ویرایش شده) نام رمان: 🌻 تابلوی آفتاب گردان 🌻 نویسنده: آرام | کابر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی، مافیایی، درام، راز آلود خلاصه: هانا دختری نقاش و کمحرف است که زندگی آرامی دارد؛ تا اینکه روزی گرفتار مردی میشود که عاشقش بوده، اما بعد از ازدواج، بارها به او خیانت میکند و آزارش میدهد. هانا پس از چهار سال تحمل این زندگی، بالاخره تصمیم میگیرد از همسرش جدا شود و زندگی تازهای برای خودش بسازد؛ اما درست زمانی که فکر میکند میتواند از گذشته فرار کند، دست سرنوشت همهچیز را به هم میریزد و هانا را وارد ماجرایی میکند که رازهای پنهان و اتفاقات خطرناکی در انتظارش هستند… ویرایش شده یکشنبه در 09:57 توسط آرام 4 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,192 ارسال شده در 29 آبان مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 580 ارسال شده در 4 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آذر (ویرایش شده) 🌻── پارت اول ──🌻 دلم نمیخواست به اتفاقی که چند ساعت پیش، درست جلوی چشمهام افتاده بود، فکر کنم. چشمهام رو بستم. کاش میشد بعضی خاطرهها رو هم مثل رنگهای روی بوم پاک کرد؛ یه تکه پارچه روشون کشید و برای همیشه محوشون کرد. ولی بعضی چیزها پاکشدنی نبودن. صدای آروم قدمهایی از پشت سرم اومد و قبل از اینکه فرصت کنم برگردم، دستی روی شونهم نشست. از جا پریدم و سریع برگشتم. سیما پشت سرم ایستاده بود؛ همون عینک آفتابی زردرنگ همیشگیش رو زده بود که تقریباً نصف صورتش رو میپوشوند. لبخند کوچیکی زد. - هانا خانم، فعلاً با من کاری ندارید؟ لحنش بیشتر شبیه اعلام یه خبر بود تا سؤال. نگاهم رو از صورتش گرفتم و روی فرمهایی که روی اُپن بودن، انداختم. - چرا، قبل از اینکه بری اون فرم رو هم امضا کن. سیما نگاهی به فرم انداخت و به سمت اُپن رفت. همین که دستش به فرم رسید، یاد موضوع دیگهای افتادم. - سیما خانم؟ ایستاد و برگشت سمتم. - بله؟ نگاهم رو به صورتش دوختم. - این ماه هم شهریهت عقب افتاده. چند لحظه سکوت کردم. - جلسهی بعد لطفاً کاملش رو بیار. چشمهاش کمی گرد شد. - وای هانا خانم، ببخشید. این ماه واقعاً دستم تنگ بود. ابرویم رو بالا انداختم. - سیما... لبخند بیگناهی زد. - چشم، حتماً میارم. پوزخند کمرنگی گوشهی لبم نشست. این «حتماً» رو قبلاً هم چند بار شنیده بودم. - تقریباً یه ساله شاگردمی. فکر کنم تعداد دفعاتی که شهریه رو سر وقت دادی، به تعداد انگشتهای یه دست هم نرسه. خندید. - اینجوری که میگید خیلی بد به نظر میاد. - چون خیلی بد به نظر میاد. فرم رو برداشت و شروع کرد به امضا کردن. صدای یکی از بچهها از پشت سرم بلند شد: - هانا خانم! برگشتم. یکی از شاگردها کنار سهپایه ایستاده بود و به تابلویی که روی اون قرار داشت، نگاه میکرد. - این تابلو رو کی آورده؟ نگاهم به تابلوی آفتابگردان افتاد. چند روزی میشد که از جایی که خریده بودمش، آورده بودمش آموزشگاه؛ شاید بتونم براش مشتری پیدا کنم. تابلوی بدی نبود. پسزمینهی گرم و آفتابگردونهای زردش باعث میشد بین بقیهی کارهای رنگارنگ آموزشگاه بیشتر به چشم بیاد. گفتم: - خودم آوردمش. - خودتون کشیدید؟ لبخند کوتاهی زدم. - نه، من فقط خریدمش. شاگرد دوباره به تابلو نگاه کرد. - قشنگه؟ - آره. نگاهم چند لحظه روی تابلو موند. اگه میتونستم زودتر بفروشمش، پولش واقعاً به دردم میخورد. برای همین بود که چند روزی گوشهی آموزشگاه گذاشته بودمش. شاید یکی از شاگردها، یکی از والدین یا حتی یکی از آشناهاشون نقاشی رو بپسنده و بخره. صدای خانم نجفی رشتهی افکارم رو پاره کرد. - هانا جان؟ سرم رو بلند کردم. - بله؟ - چرا امروز اینقدر حواست پرته؟ لبخند کوچیکی زدم. - هیچی نیست. ولی خودم بهتر از هر کسی میدونستم که یه چیزی هست. یه چیزی توی زندگیم سر جاش نبود. انگار پشت رفتار آدما، پشت سکوتهاشون، پشت جوابهای نصفهنیمهشون... یه چیزی قایم شده بود. و بدتر از همه این بود که من نمیدونستم اون چیز چیه. نگاهم دوباره سمت تابلوی آفتابگردون رفت.چند ثانیه بیشتر بهش خیره نموندم. 🌻── ادامه دارد... ──🌻 ویرایش شده 5 آذر توسط آرام 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری