نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 29 آبان نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم رمان: در آرزوی مدل شدن نویسنده: آتناملازاده | کاربر انجمن نودهشتیل ژانر: عاشقانه، اجتماعی زمان: ۱۴۱۴ خلاصه: سایه دخترکی در آرزوی مدل شدن. ننه و باباش طلاق گرفتن. بابای و دوتا دخترهاش ایران هستن و مادره اون سر دنیا. این دختر ما یک عمو داره و اون عمویه دوتا پسر خودش از زن اولشه داره که زن اولش هم ماجراها داره. یک آقا پسرم داره که زن دومش از شوی قبلیش خودش داره مثلا، اسم این آقا پسر هم یاسینه که خیلی بیعرضه و تو سری خور برای همین حرص این سایه خانم ما رو در میاره. از اون طرف یک خانواده دیگه هم در این رمان هستن که برای خودشون ماجراهای دارند و من نمیگم که سه نشه. باحالی این رمان اینه که همش سورپراز میشین. مقدمه: خوش به حالت آدم!!! خودت بودی و حوایت هیچ کس نبود حوایت را "هوایی" کند. ویرایش شده 29 آبان توسط روشـنـا 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,462 ارسال شده در 29 آبان مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان (ویرایش شده) پارت یک بسم الله الرحمن الرحیم - من میخوام پیش مامانم برم بابا. چند ثانیه نگاهم کرد. بعد سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت: - اصلا نمیفهممت. - چی غیر واضح هست. - چرا میخوای پیش اون زن باشی؟ اون ولمون کرد و رفت. کلافه گفتم: - اوه بابا، مطمئنا منظورم این نیست که مامان رو به شما ترجیح میدم. شما باید متوجه بشین. این موقعیتها به راحتی بدست نمیاد. - کدوم موقعیت؟ تو میخوای بری نه؟ مثل اون دنبال آزادی هستی. - من میخوام برای تحصیل برم. فکر کن... دخترت توی خارج کشور تحصیل کنه. چه افتخاری از این بالاتر؟ چند ثانیه نگاهم کرد بعد شروع به خندیدن کرد و کمکم قهقه زد. - افتخار؟ تحصیل؟ تو برای هرچیزی میری جز افتخار و تحصیل. اخم کردم. - منظورت چیه؟ فقط نگاهم کرد. دستهام مشت شد. - بهرحال من میرم بابا. جدی شد. - اگه بری دیگه دختر من نیستی. جا خوردم. - بابا! - من حرفم رو زدم سایه. لبهام رو روی هم فشار دادم و بعد به سمت پلهها رفتم. هنوز از این بحث تکراری که هر دفعه به شکلی ظهور پیدا میکرد، خسته نشده بودم. خوب اول یکم از خودم میگم. اسمم سایهست. سایه آبان. نوزده سالمه. پدرم پزشکه و مادرم فیلم بردار مراسمات عروسی یونان بود که از پدرم جدا شده یک خواهر بیست و پنج ساله دارم که اون مهندسه وضع خانوادمون نسبتا خوبه. توی یکی از محلههای شمال تهران زندگی میکنیم و میشه گفت که جز یک عمو و یک عمه که تو شهرستان زندگی میکنه کسی رو نداریم. خانواده مامانم... اسمشونم نشنیدم تا حالا! تق تق - بله! - منم. - تو کی هستی؟ چقدر خنگ شدم! یعنی صداش رو نمیشناسم؟ - یاسینم. - بیا داخل. یاسین پسر کوچیک عمومه. یعنی پسر واقعیش نیست ها. در اصلا پسر زن عمومِ که زن دوم عموم هم هست. بابا طلا فروشی که با عمو درش همکاری دارن رو میگردونه و عمو بعد از اینکه مغازه رو زدن رفته بود و برنامهنویسی یاد گرفته بود و حالا با کمک اون یک کمک درآمد وارد خانوادهش کرده بود. یاسین پسر آروم و متینی هست که یکسال ازم بزرگتر پوست سفید مایل به جوگندمی، موهای قهوهای تیره که با ابروهای خوشحال قهوهای. چشمهای مشکی و صد و شصت و دو ثانت قد. کلا بنظر من خیلی خوشگله! خوشتیپ نه خوشگله. بچه خوشگل! - خوبی خانم دانشجو؟ من ترم دوی رشته چاپ بودم. یکی از چیزهایی که مجابم میکرد برم همین گمنام بودن رشتهم، که فقط برای دانشگاه رفتن زده بودم و بازار کار ضعیفش بود. یاسین هم ترم چهار طراحی صنعتی بود اما چون دانشگاه آزاد بود و عمو کمک مالی نمیکرد میخواست رها کنه. - ممنون یاسین جان. تو خوبی؟ - ممنون ببینم امتحان رانندگی چی شد؟ آخریش بود دیگه نه؟ - آره. با کنجکاوی و اشتیاق پرسید: - خوب قبول شدی؟ - میدونی خیلی فضای معنوی داشت؛ به هر طرف که میپیچیدم همه داد میزدن یا علی، یا عباس! خندش گرفت. - دوباره رد شدی؟ - اهوم. با دست علامتِ خاک توی سرت رو نشون داد بعد رو به روی من روی تخت نشست. - میری پیش مامانت؟ - بابا نمیذاره. - خوب کاری میکنه. چه معنی داره یک دختر تنها بره خارج ؟ اون هم انقدر خوشگل باشه. و خودش خندید که بفهمم شوخی کرده. - لوس نشو. با خانواده اومدین؟ - اهوم. - پس بیام یک عرض سلامی بکنم. خواستم بلند بشم که گفت: - با این وضع؟ - مگه وضعم... هیی! وای با تاپ و شلوارک جلوش نشسته بودم. - وای خوب زودتر میگفتی، برو ببینم. همینطور هلش دادم تا از در شوت شد بیرون. صدای خندش میاومد. سریع لباسم رو با یک تونیک طوسی و شلوار کشی ستش عوض کردم و موهام رو دم موشی انداختم. و یک تل پارچهای یخی زدم. گردبند که داده بودم اسم خودم رو شکل خوش خطی درست کنند روی لباسم انداختم و پایین رفتم. عمو بهرام و خانمش نگین جون پایین بودن. عمو از همسر اولش آبتین و آترین رو داشت و نگین جون هم از همسر اولش یاسین رو داشت که از همسر اول جفتشون هیچ خبری نیست. آبتین پسر بزرگ عمو بیست و هشت سالش، مغرور و زورگو و جدی و فوقالعاده مضخرف، با قد متوسط رو به بلند، توپر، پوست سفید، موهای وز به رنگ مشکی و چشمهای ریز مشکی. در کل قیافهش بنظر من مالی نبود. آبتین توی یک هتل کار میکرد. ویرایش شده دوشنبه در 14:50 توسط ملیکا ملازاده 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت دو آترین بیست و چهار سالهش بود و قد متوسط، خیلی لاغر، سفید با موهای شلاقی مشکی و چشمهای کشیده شکلاتی بود. اون هم تقریبا به داداش بزرگش رفته بود اما به اندازه اون بد نبود ولی از رذالتهای اخلاقی داداشش رو پشت سر میذاشت. اینطور که من درباره آبتین شنیده بودم زیاد اهل دختر بازی نبود. یعنی چند سال بود که کسی نشانههای دوست دختر داشتن توی زندگیش ندیده بود و دوست دختری هم که داشت واقعا بهش علاقمند بود و رابطهشون به سمت هوس نرفته بود اما آترین به قدرت مخزنی معروف بود. دوربین قوی داشت و برای عکاسیها کار میکرد. البته هر دو یکجورایی عمو خرجشون رو میداد و اون کار پول دم دستیشون به حساب میاومد. اولین نفر عمو من رو دید. - سلام سایه خانم گل! - سلام عمو جان عزیزم! گونه عمو و نگین جون رو بوسیدم و به سمت پسرها رفتم. آبتین دست نمیداد پس با آترین دست دادم و کنار سها خواهرم نشستم. یاسین هم مبل کناری من نشست. نگاهم رو بین بقیه چرخوندم و یکجورایی احساس کردم که یکجور خاصی هستن. چشمهاشون برق میزد. رو به پسرها گفتم: - خوب آقایون خوبن؟ آبتین گفت: - به لطف شما! برو حاضر بشو، میخوام دردر بریم. - دردر کجاست؟ - یک جای خوب! ابرویی بالا انداختم. - یعنی برای رفتن به یک جای خوب اومدین؟ - نه بابا همین الان با آترین نقشش رو ریختیم. مثل همیشه یاسین رو آدم حساب نمیکردند. به سها نگاه کردم. - توهم میای؟ سر بالا انداخت یعنی نه. خیلی آدم بیحالی بود. یعنی منم بیست و پنج سالگی اینطور میشم؟ بلند شدم و به اتاقم رفتم. مانتوی کوتاه بادنجونی با شلوار دم پای مشکی و شال کوتاه به همون رنگ پوشیدم. دم در اتاق سینه به سینه یاسین خوردم. لبخند زدم. - چیزی میخواستی؟ - آره، چیز... میخواستم بگم اگه میشه لباس خوبی بپوش. - چرا؟! در حالی که هل کرده بود ادامه داد: - خوب میدونی! تو چون خوشگل هستی ممکن نگاه بدی بهت داشته باشند. - به تو چه پسر؟ چرا توی کار دیگران دخالت میکنی؟ آبتین بود که بالای راه پلهها ایستاده بود. - نه نه من دخالت نمیکنم، اما... - پس خفهشو برو ماشین رو روشن کن. یاسین سرش رو پایین انداخت و مغلوب گفت: - چشم. اخم کردم چرا انقدر مظلوم بود؟! اون رفت و آبتین به ما نگاه کرد. - بریم خانم؟ - بریم. دو قدم رفتیم یادم اومد لاک نزدم. - یک لحظه. به اتاق برگشتم. برق ناخون برای خودم زدم. دیدم وقت هست یک برق لبی هم زدم و بیرون رفتم. آبتین رفته بود. منم سریع به سمت حیاط دویدم. سوار هایمای مشکی عمو شدم. یاسین رانندگی میکرد چون آقایون حال نداشتن. - کجا برم؟ ما توی شهر تبریز زندگی میکردیم. من سریع گفتم: - بریم بازار. آبتین بدون توجه به حرف من گفت: - برو فلان محل. تعجب کردم. اونجا محل قدیمی ما بود که خونه ما و عمو کنار هم بود. آترین گفت: - نه الان زوده. بریم شهربازی. - ا! بازار! - بازار چیه شما دخترها دل ازش نمیکنید. بریم شهربازی. داشتیم بحث میکردیم که روبه یاسین گفتم: - بنظر تو کجا بریم؟ هول شد و گفت: - برای من فرقی نمیکنه. آترین گفت: - ولش بابا این هم راننده ما باشه بهتره. اخم کردم. فهمید حرفش بد بوده و خواست بحث رو عوض کنه: - خوب چیکار کنیم؟ آبتین به عنوان بزرگتر سعی کرد شرایط رو درست کنه: - اول شهربازی،بعد بازار، بعد هم بریم همون جایی که من گفتم تا کارم رو انجام بدم و بعد شام بخوریم. با لبخند گفتم: - خوبه. بعد به شهربازی رفتیم. با ذوق بچگانهای گفتم: - چکش. آبتین - فانفار. آترین - فوتبال دستی. انگار هرجا باید یک دور بحث داشته باشیم. با اعتراض گفتم: - اه خانمها مقدمترن. آترین با اعتراض گفت: - ماه پیش که اومدیم اول نظر تو رو رفتیم. - بچهها. آبتین بود. این یعنی حرف اون. این اخلاقش رو همه میشناختن، وقتی داد میزد زود باید تموم میکردی. رفتیم فانفار. بعد فوتبال دستی. بعد سوار چکش شدیم. بلیط همش رو هم پول رو میدادیم یاسین میخرید. دیگه میتونستیم برگردیم اما از اونجایی که میدونستم یاسین عاشق قطار وحشت رو به پسرها گفتم: - بریم قطار وحشت. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت سه یاسین زیر چشمی نگاهم کرد و لبخند زد. آترین با غرغر گفت: - الان دیگه نه. - اگه شما نمیان با یاسین میرم. آبتین غرید: - یاسین با تو هیچ گوری نمیاد، لجبازی نکن. با خشم به سمتش رفتم و با یک دست یقه پیراهنش رو گرفتم. - حرف دهنت رو بفهم. تو خرکی باشی که به من امر و نهی کنی؟ با اخم نفرت نگاهم کرد دندون قرچی کرد و گفت: - عمو بهروز خیلی ناراحت میشه وقتی بفهمه دخترش اینطوری به یقه پسر مردم چسبیده. تو صورتش زل زدم. - و خیلی بیشتر ناراحت میشه که بفهمه پسری دم پر دخترش میذاره. بعد ابرویی بالا انداختم. - هوم؟ با حرص گفت: - خوب برین بلیط بگیرین. یقهش رو ول کردم. - این شد. بعد دست یاسین رو گرفتم و به سمت باجه کشیدم. - سایه نیازی نبود برای من خودت رو به زحمت بندازی. نگاهش کردم. - چه زحمتی! تازه خودم هم دوست داشتم. بلیط گرفتیم و سوار شدیم قطار حرکت کرد با خوشی جیغ می کشیدم می خندیدم یک نگاه به بچه ها کردم به محض اینکه برگشتم یک جنازه با صورت خونی به سمتم امد با صدای وحشتناکی زمزمه کرد: - یک آدم خوشمزه! جیغی کشیدم و صورتم رو با دستهام پوشوندم. انقدر ترسیده بودم که به جیغ زدن ادامه دادم. همه سعی میکردن آرومم کنند. بدجور ترسیده بودم. مدام جیغ میزدم. یکدفعه احساس کردم یکی بازوم رو کشید و توی یک آغوش گرم فرو رفتم. ناخودآگاه آروم شدم. نمیدونستم این آغوش مال کیه، ولی بدجور آرامش بخش بود. چشمهام رو باز کردم. اولین چیزی که دیدم اخمهای درهم آبتین و آترین بود. خوب یعنی این اغوش آترین نیست، پس... سرم رو بالا آوردم. چشمهای شب نمای یاسین به نقرهای مردمکم دست یافت. اوه چه رمانتیک! - آ... آروم شدی؟ - آره، خیلی؛ تا حالا انقدر آروم نبودم. راست میگفتم. نرم دستهاش رو از دورم برداشت اما نگاهش رو ازم نگرفت. - خدا رو شکر! آبتین برگشت و به سمت درب خروجی رفت. آترین هم بعد از چپچپی که تحویل یاسین داد دنبال آبتین رفت. ما هم نگاهی بهم کردیم و لبخند محویی زدیم و بعد دنبالشون رفتیم. توی بازار همش توی حال خودم بودم. داشتم به اون آغوش آرامشبخش فکر میکردم. حسی بود که مدتی بود دریافتش کرده بودم. عشق نبود ولی خیلی گرم بود. بعد از بازار به اون محله قدیمی رفتیم. با یادآوری اینجا لبخند زدم. آبتین در رو باز کرد و بعد به ما نگاه کرد. - پیاده بشین دیگه. - مگه تو کاری نداری؟ برو انجام بده بریم. - اینجا کبابی خوبی داره شما برید سفارش بدین، من کارم زود تموم میشه و میام. با لبخند گفتم: - آره یادمه، آخر هر هفته میرفتیم اونجا کباب میخوردیم. چقدر دلم تنگ شده بود! لبخند زد. همه پیاده شدیم. آترین به یاسین گفت: - تو بمون من یکم وسیله آوردم، کمکم کن بردارم. بعد رو به ما گفت: - شما برید ما الان میایم. راه افتادیم. با لذت به محله قدیمیمون نگاه میکردم. وارد کبابی شدیم. همون آقا بود که حالا دیگه پیر شده بود. یک زمان زیاد اینجا میاومدیم اما فکر نکنم الان ما رو بشناسه. هر دو نشستیم. - تو مگه کار نداشتی؟ - میمونم پسرها بیان تو تنها نباشی بعد میرم. سر تکون دادم. سفارش شیش سیخ کوبیده داد. به سمت من برگشت. - سایه! - بله! - اینجا رو یادته؟ با لبخند گفتم: - معلومه! همیشه من و یاسین و آترین توی کوچه بازی میکردیم و بعد تو میخواستی بری دبیرستان و من به پات آویز میشدم که من رو هم ببر، منم دوست دارم بیام مدرسه پسرونه. خندید. - من هم قولت میدادم اگه من رو ول کنی بعد که برگشتم همتون رو میبرم کبابی. حالا بگو ببینم چرا انقدر دوست داشتی بیای مدرسه پسرونه؟ من هم خندیدم. - آخه من بازیهای پسرونه خیلی دوست داشتم و خیلی هم شنیده بودم که پسرها هرکاری میکنند جز درس خوندن برای همین دوست داشتم بیام. همون موقع چشمم به یاسین و آترین افتاد که داشتن میاومدن. یکدفعه آترین که عقبتر از یاسین بود ساعد دستش رو گرفت. - سایه! به سمت آبتین برگشتم اما سرجام خشکم زد. یک جعبه کوچیک رو به روم باز شده بود و حلقهای ازش سر بیرون آورده بود. - با من ازدواج میکنی. نگا هم رو از حلقه به چشمهاش دوختم. صدای التماس آمیز یاسین به گوشم رسید: - بزار برم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت چهار صاحب کبابی با لبخند نگاهی به ما کرد و به اتاقک پشت پیشخوان رفت تا ما راحت باشیم. دوباره برگشتم و به یاسین و آترین نگاه کردم. یاسین میخواست بیاد سمت ما که آترین ضربه محکمی به قفسه سینش زد، جوری که یاسین چند قدم به عقب پرتاب شد و مغلوب به من نگاه کرد. فقط این توی ذهنم بود که باید از درگیری بیشتر بینشون جلوگیری کنم پس به سمت آبتین برگشتم و گفتم: - روی پیشنهادت فکر میکنم. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد لبخند حرصی زد و همینطور که جعبه رو توی جیبش میذاشت زمزمه کرد: - مال منی کوچولو! بعد با دست به دوتا پسرها اشاره کرد بیان. آترین نگاه تهدیدآمیزی به یاسین انداخت و به این سمت اومدن. یاسین با وجود چپچپ آبتین کنار من نشست. آترین برای هر کدوممون کباب گذاشت. از زیر میز دستم رو دراز کردم و دست یاسین رو گرفتم و فشردم. اما نگاهش نکردم. در سکوت کبابها رو خوردیم که زهرم شد. بعد بلند شدیم و بیرون رفتیم. من و یاسین عقبتر از اون دوتا راه میرفتیم. آبتین کلافه بود و تندتند قدم برمیداشت. صدای یاسین رو دم گوشم شنیدم: - سایه! - هان! - چی جواب دادی؟! سعی کردم خونسرد رفتار کنم. - گفتم فکر میکنم. اخم کرد. بگو لعنتی... اگه چیزی توی اون دلته بگو! به محض اینکه به خونه رسیدیم عمو و بابا با خنده نگاهم کردن و بابا گفت: - عروس خانم مبارکه! اخمهام درهم شد. - عروس خانم؟ - آره دیگه. فکر کردی آبتین انقدر بی شخصیته که دختر رو خواستگاری کنه اما به باباش نگه؟ قرار عقد رو برای آخر ماه گذاشتیم، خوبه؟ از گوش هام آتیش بیرون میزد اما سعی کردم خونسرد جواب بدم تا از موضع خودم پایین نیام. - مگه من جواب مثبت دادم؟ خنده از روی لبها رفت و سکوت خونه رو گرفت. یکم طول کشید تا بابا بگه: - اما ما... ما فکر میکردیم تو راضی هستی. - چرا همچین فکری میکردید؟ - یعنی تو ناراضی هستی؟ اومدم بگم آره اما فکر شیطانی توی ذهنم اومد. سعی کردم توی چهرهم تغییری ندم. - من الان فقط به رفتن به خارج فکر میکنم. یاسین رو استادش برای یک کنسرت داره با خرج خودش سه ماه میبره، من چرا نرم؟ - ما در اینباره حرف زدیم. با خونسردی گفتم: - حرف نزدیم. شما گفتی من نتونستم مخالفی بکنم. اون موقع شما گوش شنیدن نداشتی الان من ندارم. عمو سریع گفت: - خیلی خوب، با آبتین عقد کن. باهم میفرستیمتون. - من دوست ندارم جذابترین تجربه زندگیم رو با همسر شریک بشم. - اومدی و نسازیها. اینها دیگه خیلی احساس میکردن روی من رییس هستن دیگه. - بله عمو جون، دقیقا اومدم و نسازم. من خارجم رو میرم. به هر قیمتی که شده. بعد با خشونت پلهها رو بالا رفتم. صدای آبتین رو شنیدم: - خوب عمو یک مدت بره مگه چی میشه؟ به اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم. آبتین احمق! چطور فکر میکرد من با اون ازدواج میکنم؟ اومدم بیرون برم و به جمعیت پیوندم که یک نفر جلوی در ایستاده بود. یاسین بود. چشمهاش انقدر غمگین بود که دلم گرفت. بازوهام رو توی دستش گرفت و شاید برای اولین بار بدون خجالت گفت: - تو که نمیخوای بهش جواب مثبت بدی؟ بیصدا خندیدم. - نه بابا دیونه! من فقط بهانه خواستم که با شما بیام. لبخند زد. من هم با لبخند جوابش رو دادم. یک قدم جلو اومد. لبخند از روی لبم رفت. چیکار میخواست بکنه! دستهاش رو جلو آورد. وقتی دور کمرم حلقه زد نفسم ایستاد. اون من رو در آغوش گرفته بود. کمر بین دستهای یاسین خجالتی جمع شده بود! صدام بزور بیرون اومد: - یاسین! یک قدم جلوتر برداشت و حالا بدنهامون تمام و کمال در هم تنیده شده بود. حالا من باید یک قدم برمیداشتم. صورتم رو جلو بردم. چشمهاش رو بست. - دارید چه غلطی میکنید! همه حسم پرید. به سمت صدا برگشتم. آبتین بود. - آبتین! مشتش توی صورت یاسین فرود اومد. جیغ کوتاهی زدم. - آبتین! به سمت اون خیز برداشت که جلوش رو گرفتم. - یک لحظه واستا. من رو به عقب هل داد. - برو بابا! از روی پلهها صدایی اومد: - اینجا چه خبره؟! آترین بود. بدون توجه به اون به سمت آبتین که روی شکم یاسین نشسته بود. رفتم. سیلی اول رو به یاسین زد. دستش رو گرفتم که سیلی دوم رو نزنه. زور من کجا اون هیولا کجا. - آترین بیا این دختره رو دور کن. آترین اومد من رو از پشت گرفت. داشتم دست و پا میزدم. که جدا شدم. دست آترین رو کنار زدم و از پلهها پایین دویدم. به سالن اصلی رسیدم. بخاطر زیادی بالا بودن طبقه صدا خوب به پایین نمیرسید. دست زن عمو رو گرفتم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت پنج - بیا، زن عمو بیا. - کجا بیام دختر؟! - بیا. با خودم به بالا کشوندمش. حالا نمی دونستم کدوم سمت بر. با دیدن در باز دستشویی در حالی که هنوز دست زن عمو توی دستم بود به اون سمت دویدم. داخل دستشویی که رسیدیم خشکم زد. آبتین در توالت فرنگی رو باز نگهداشته بود و آترین سر یاسین رو هی داخل می کرد و سها که تا چند دقیقه پیش توی اتاقش بود، حالا با خونسردی تکیهش رو به در داده بود و پوزخند میزد. حق داشت آخه! مردم انقدر ببو؟ زن عمو داد زد: - ولش کنید. با این حرف هر سه با بهت اول به زن عمو بعد با خشم به من نگاه کردن، که من هم نگاه بدتری تحویلشون دادم. ولش کردن و بیرون رفتن. ماهم سمت یاسین رفتیم. صورتش خیس خیس بود. با دیدن صورت مظلومش گریهم گرفت. با دیدن گریه من آروم بلند شد و رفت صورتش رو شست. حوله بنفش رنگی که مال خودم بود رو به سمتش گرفتم. صورتش رو خشک کرد و به سمت نگاه دلسوزانه ما برگشت. زن عمو دستی روی صورتش کشید. - بمیرم برات که انقدر معصومی! بعد پیشونیش رو بوسید. - نمیدونم چرا داشتن اینکار رو میکردن؛ ولی بهتر امشب اینجا بمونی. من و یاسین به اتاق من رفتیم. سعی میکرد به روی خودش نیاره ولی میدیدم که بعضی وقتا سینه و شکمش رو ماساژ میده. بابا وقت رفتن مهمونها صدام کرد. پایین رفتم. با اینکه حوصله هیچ کدومشون رو نداشتم. زن عمو با نگرانی نگاهم کرد و منظور نگاهش این بود که هوای بچه م رو داشته باش. آبتین قبل از رفتن یواشکی دم گوشم گفت: - خدافظ عروس کوچولو. با جدیت نگاهش کردم و گفتم: - یک سوال بپرسم؟ ابرویی بالا انداخت. - جان! -واقعا من رو دوست داری؟ پوزخندی زد. - انقدر بد سلیقه بنظر میام؟ و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم بیرون رفت. واه خوب اگه دوستم نداره پس برای چی ازم خاستگاری کرد؟! بعد از رفتن مهمونها بدون اینکه صبحتی درباره ازدواج یا روسیه بشه داشتم به اتاقم میرفتم که سها صدام کرد. روی کاناپه نشسته بود رفتم رو به روش نشستم. خیلی هم طلبکاری و از خودراضی! - چیه؟ با ملامت نگاهم کرد. - بخاطر یاسین اینجوری با من صبحت میکنی؟ - چرا سها؟ چرا گذاشتی تحقیرش کنند؟ - سایه اون کسی نیست که بتونی دوستش داشته باشی. نمیخواستم این راز کوچیکی که هنوز با خودم دربارهش کنار نیومده بودم لو بره. - من دوسش ندارم. - دروغ میگی. فقط نگاهش کردم. اما اون انگار خیلی دوست داشت ادامه بده: - اون بیعرضه و تو سریخوره. - چند سال دور از خانوادش باشه خوب میشه. - خوب بیا یک شرطی بزاریم. یکجور گفت که انگار از قبل برای این حرف آماده بود. - چی؟ - اگه تا پایان تحصلتون تو روسیه خوب شد، خودم دستتون میذارم توی دست هم؛ ولی اگه نشد باید طبق قولت با آبتین ازدواج کنی، اوکی؟ - حالا بزار ببینم میذارن روسیه برم. با خونسردی گفت: - قرار شد من بهت بگم که میتونی بری. با ذوق از جام پریدم. -راستی راستی گذاشتن؟! لبخند زد. گونش رو بوسیدم و ورجه وورجه کنان به سمت پلهها رفتم. - قولمون؟ - باشه، باشه. دم سالن بابا جلوی روم سبز شد. گونش رو بوسیدم. لبخند زد. - حالا خوشحالی؟ - آره خیلی. - قول میدی که برگردی؟ به چشمهای ترسیدهش نگاه کردم و گفتم: - قول قول قول! لبخند زد دستی به نشون شب بخیر تکون دادم و بالا رفتم. یاسین روی کاناپه توی سالن نبود. حتما توی اتاق منتظر من هست. وارد اتاقم شدم. یاسین پشت کامپیوتر بود. چطور بعد از اینهمه کتک می تونست بلند بشه! به دور و بر نگاه کردم. کاغذدیواریها قهوهای با طرحهای بلوط. روی موکت استخونی اتاق قالی فانتزی دودی و شیری پهن بود. تخت دو نفره استخونی با روتختی دودی وسط اتاق چسبیده به دیوار بود. کمد لباس آینهدار و میز آرایش و دوتا پاتختی کشودار حنایی، سفید بودند. میز کامپوتر قهوهای که سمت چپ میز روی دیوار عکس من و یاسین توی سن هیفده سالگی شمال رو به روی ویلایی که شریکی بابا و عمو گرفته بودن ایستاده بودیم و رود قشنگی هم از جلومون رد میشد. من دستم دور بازوی یاسین بود و سنگین بدنم رو روش انداخت بودم. اون هم لبخند کمرنگی داشت و گوشه چپ عکس شکوفههای بهاری دیده میشد. سمت چپ اتاق پنجرهای رو به حیاط همسایه داشتم که پرده حریر کرم با طرحهای استخونی رنگی داشت. - به چی نگاه می کنی؟ خل شدی؟ - نخیر بیمزه! دارم قبل از رفتن خوب اتاقم رو آنالیز میکنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت شیش - حالا از کجا میدونی میذارن توهم بیای؟ هیجانم برگشت. - ااا الان اومده بودم همین رو بگم که یادم شد. با اومدن من هم موافقت شده. از جا پرید. - جدی؟! - جدی! به سمتم اومد و محکم بغلم کرد. - عالیه! با خنده به عقب هلش دادم. - نکن دیونه! در حالی که هنوز سرحال بود خندید و کشیده گفت: - چشم! بعد رفت یک بالشت و پتو از روی تخت برداره و سالن بالا برای خواب بره. من که هنوز بعد از بغلش یکجوری بودم با خودم تصور کردم الان نامزدم بود و باهم روی این تخت میخوابیدیم. بعد خودم از تصور خودم سرخ شدم و یاسین از کنارم رد شد و به سالن رفت. *** یاسین *** با خبر اینکه سایه هم به روسیه میاد انقدر سرحال شدم که ماجرای دیشب رو کلا از یاد بردم. صبح که بیدار شدم، قبل از بیدار شدن بقیه بیرون زدم. خوب که خیابونها رو وجب کردم تصمیم گرفتم. به خونه رفتم. وارد حیاط شدم. البته حیاط که نه یک باغ نسبتا بزرگ که یک جاده کوچیک سنگی از وسطش میگذشت. آلاچیق چوبی هم رو به روی ساختمون جیگری رنگ خونه بود. باغ مثل داخل خونه، مثل زندگیمون خیلی بی روح بود. در شیشهای رو باز کردم. وارد هال شدم. کسی توی هال نبود. خونه که اندازه شیش فرش جا داشت ولی حتی یک فرش هم نداشت. از رو سرامیکهای سفید رد شدم و به سمت راه پله سالن رفتم. سالن بالا، مثل سالن خونه عمو اینها مرتب نبود. برعکس با اینکه از سالن عمو بزرگتر بود وسایل کم و بد سلیقهای داشت. خودش هم کج و کوله بود. یعنی یک قسمت اتاق مامان و بابا و آبتین بود. باز سالن شکسته میشد و به اتاق آترین میرسید، بعدش هم یک راهروی کوچیک که انتهای سالن بود و به انباری میخورد که همون انباری اتاق من بود. میخواستم به اون سمت برم که متوجه شدم از اتاق آبتین صدای پچپچ میاد. گوشم رو به در چسبوندم. - بابا تو که دیشب ندیدی چطور به کمر این دختره چسبیده بود. صدای خنده بابا اومد. - او لالا! پس انقدرهام بیبخار نیست. - بابا! - خوب چیه؟ نترس پسر هیچ غلطی نمیتونه بکنه. از شدت تنفر دستم مشت شد. لعنت به این مرد که کل زندگیم پر حال تحقیرم بود. - ولی نگران با سایهم رفتنشم. - نترس بابا بیعرضهتر از اینکه که بتونه گوه بخوره. تازه خود سایه ببینه چقدر اوسکله ازش زده میشه. - ولی با یک مدت دوری ممکن توهم عرضه بزنه. انقدر غرق بودم که متوجه نشدم کسی از پشت بهم نزدیک میشه. - چند وقت دیگه توهم به اونجا میفرستم. الان اگه بگم سایه با تو بره قبول نمیکنه. - نچ نچ گوش ایستادن کار خیلی بدیه! به سمت صدا برگشتم. - آت... آترین! در اتاق باز شد. آبتین و بابا بیرون اومدن. آبتین پوزخند زد و مشتش رو به کف دستش زد. - به به! یاسین خان گل! خیلی وقته منتظرت بودم داداش کوچیکه! یک قدم جلو اومد. انقدر عقب رفتم که به آترین برخورد کردم. راه فراری نبود. با عجر گفتم: - مگه من چیکار کردم؟! مگه با تو چی کار کردم؟! - کاری نکردی؟! یعنی الکی بعد از خاستگاری من رفتی بالا بغلش کردی؟! حتما دیشبم تا صبح رو سرش راه رفتی تا رایش رو بزنی. به بابا نگاه کردم مگه کمکم کنه اما با خنده گفت: - ها، چیه؟من توی دعوای بچهها دخالت نمیکنم. ناامید نگاهم رو به آبتین دوختم. شاید اگه بابای واقعیم بود نظرش درباره دخالت فرق میکرد. آبتین به آترین اشاره کرد. اون هم از پشت دستم رو گرفت و پیچوند و هلم داد سمت آخر راهرو که به اتاقم میخورد. خودم بیحرف همینطور که دستم رو میمالوندم داخل رفتم و تیشرتم رو در آوردم. همینطور که اونها همیشه میخواستن. اون دوتا هم داخل اومدن. مشت آبتین توی سینم فرود اومد. - آخ! چند قدم عقب رفتم. آترین دوباره دستم رو پیچوند. - آی! با یک زیر پایی روی زمین انداختم. آبتین لگدی به پهلوم زد که توی خودم جمع شدم. دست انداخت موهام رو گرفت و سرم رو از روی زمین بلند کرد. بعد به سمت آترین پرتم کرد. اون هم پشت گردنم رو گرفت و فشار داد. دست انداختم مچ دستش رو گرفتم تا مگه فشار دستش کمتر بشه که با دست دیگش بازوم رو گرفت و چنان کشید که دستم ول شد. دستی که پشت گردنم بود موهام گرفت و از پشت خمم کرد. تا به خودم بیام با سر توی صورتم زد. دو دستی دماغم رو که خون میومد چسبیدم. به سمت هلم داد. به دیوار برخورد کردم و گفتم: - تو رو خدا بسته! نای ایستادن نداشتم و بخش زمین شدم. آترین به پهلو برمگردوند و آبتین لگد محکی به شکمم زد. آخ بیشرف! درست روی زخم قبلی زد. بالاخره بیخیالم شدن و بیرون رفتن. خودم رو به زور روی تخت کشیدم. چرا من کتک خورشون بودم؟ چرا نمیتونستم از خودم دفاع کنم؟ به شکم دراز کشیدم و سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم. تنها چیزی که به فکرم اومد * سایه * بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت هفت **سایه** بعد از یک پیتزای مشتی که خودم خودم رو دعوت کردم پلاستیکهای خریدم رو برداشتم. کلا من از کنار بازار هم رد میشم باید چیزی بخرم. به یکی دوتا هم راضی نمیشدم. همینطور که پلاستیک لوازم بلک لایتم رو بزور توی کیف گندهم جا میدادم از صاحب پرنده فروشی پرسیدم : - آقا این عروسهلندیها چندن؟ - چهارصد و پنجاه تومن خانم. - چرا انقدر گرون؟! بادی به غبغب انداخت انگار خودش زاییدشون. - اینها خیلی باارزش هستن. - چرا مگه جاهاز هم دارن؟ دستهاش از حرکت ایستاد. قبل از هر حرکتی در رفتم. دم خونه آوا ایستادم. قرار بود با آوا و داروین بیرون بریم. آوا خواهر استاد موسیقی یاسین هست که من هم وقتی با یاسین به کلاسش رفته بودم باهاش آشنا شدم و فهمیدم خیلی دختر خوبی هست. از اون موقع دوست صمیمی شدیم. آوا یک جاست فرند داشت به اسم داروین که اون هم جزئی از ما شد. بهش زنگ زدم. - الو! عصبی پرسیدم: - چرا نمیای! - امیرمحمد پسر فاطمه رو اینجا آوردن؛ باید یکی مراقبش باشه. - اهه، قرار بود باهم خرید بریم. با شرمندگی گفت: - ببخشید دیگه. - داروین چی؟ میاد؟ - اون که معلوم نیست کدوم گوریه! من چندبار بهش زنگ زدم بر نداشت. یاسین هست که! با یادآوری بودن یاسین آرومتر شدم. - دوست داشتم هر چهارتامون باشیم. حیف که نشد. کاری نداری؟ - نه مراقب خودت باش. - باشه بای. با ادبانه گفت: - خدافظ. رفتم و سوار مزدای بابا شدم. هنوز زیاد دور نشده بودم که یک ماشین هی میاومد کنارم و معلوم بود کخ داشت. - حالا یک نگاه کن شاید پسندیدی! به سمتش برگشتم و گفتم: - بابا من دوست دوست دخترتم، همون اول شناختمت. برو بهش چیزی نمیگم. رنگش پرید. - جدی دوستشی؟! - ا، دیدی دوست دختر داری، پرو. بعد گاز دادم و رفتم. در حال حرکت بودم که ماشین یک پسر کنار ماشینم رسید و سرعتش رو کم کرد. نگاهی بهش انداختم. یک دنای مشکی که پسری جلف پشتش نشسته بود. داشت میرقصید. متوجه شدم که ماشینش آهنگ نداره و خیلی طول نکشید که بفهمم با آهنگ ماشین من داره میرقصه. صدای آهنگ رو زیاد کردم. سرعت رقصش رو بیشتر کرد. یک لحظه یک قری اومد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زیر خنده زدم. - قربون خندهات! لبخند زدم. با لوسبازی گفت: - خانم کوچولو افتخار میدن عشخ ما بشن؟ - نه افتخار میدن دوست دختر شوما بشن. - به، چه پیشنهاد قشنگی! خندیدم. - سایه هستم. - مارتین. - خوشبختم! چشمکی زد. - ما بیشتر خانمی. - میای خرید بریم؟ - ایول بابا، چرا که نه! پوزخند زدم. - پس دنبالم بیا. * ااااا، نامرد پس یاسین چی؟!* تو کی هستی؟!*چاکر شما وجدانم* من وجدان نخواستم!* متاسفم ولی باید تحملم کنی، به هر حال من وجدان شما هستم* ای بابا پس بریم عشق حال!* من وج..* کوفت وجدان! برای اینکه دهن وجدانم رو هم ببندم به پسره نگاه کردم که سعی داشت سرعت ماشینش از سرعت من بالاتر نره و شیشه به شیشه باشیم و داد زدم: - راستی یک پسره دیگه هم هست. تو که ناراحت نمیشی؟ - ولی من دوست دارم فقط با خودت باشم. - میتونی نیای. * اوه چقدر ناراحت نشدنش مهم بود!* - نه... نه اذیت نمیشم. - خوبه. چند دقیقه بعد روبهرو پاساژ بودیم. ماشینها رو پارک کردیم و به دور و بر نگاه کردم تا پیداش کنم. از دور برای یاسین دست تکون دادم. به سمتم اومد. تیشرت خاکستری با شلوار مشکی پوشیده بود. نیم نگاهی به مارتین انداخت. دستم رو به سمتش دراز کردم. دستم رو فشرد و آروم گفت: - این کیه؟ برگشتم و به مارتین نگاه کردم. - یاسین این آقا پسر اسمش مارتین هست. سری تکون داد و به سمت رامتین رفت و دستش رو به طرفش دراز کرد. - سلام من یاسینم! دستش رو فشرد. - خوشبختم! دوست پسرشی؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت هشت - پسر عموشم! - خوشبختم! من دوست پسرشم! یاسین خندید. - فکر نکنم! لبخند از روی لب مارتین رفت. من هم روم رو گرفتم و گفتم: - اگه افتخار میدید بریم خرید. با لبخند سر تکون دادن و دستهای هم رو ول کردن. زیر لب غرغرکنان گفتم: - واقعا که! همه دوست پسر دارن ما هم دوست پسر داریم. همچین دست هم دیگه رو گرفتن که انگار عشخشونه. دیدم دارن با خنده نگاهم میکنند. ایشی گفتم و به سمت پاساژ رفتیم. پسرها هم عین غلام حلقه به گوش دنبالم بودن. مارتین که مرتب قربون و صدقم میرفت. یاسین هم که کشک بادنجون! بالاخره به سلیقه... اگه گفتین؟ اگه گفتین؟ مارتین؟ نه... یاسین؟ خوب... نه.. آها وجدان؟ باز هم نه... ایول، خودم! یک پیراهن کالباسی با پارچه ساتن که تا روی زانوی دامنش خالهای بزرگ سفید داشت، با آستینهای حلقهای که سرش ربانهای یاسی داشت انتخاب کردم. وقتی در رو باز کردم مارتین یک لحظه موند و من متوجه شدم که برعکس چیزی که بنظر میاد زیادی آفتاب و مهتاب ندیدهست. همینطور که چشمش رو پاهای سفید و برهنم خیره مونده بود گفت: - مثل فرشتهها شدی! راستش بنظر من کالباسی قشنگه؛ ولی به شرابی نمیرسه. بعد از یاسین پرسید: - نظر تو چیه؟ یاسین جا خورد. - ها... هان؟ من.. نمیدونم. هلشون بیرون دادم. - نخیر همین خوبه. مانتوم رو پوشیدم و بیرون رفتیم. یک جفت کفش پاشنه پنج سانتی کالباسی گرفتیم، کلا من چون هم بلند قدم و هم زیاد راه میرم و میرقصم کفشی که خیلی پاشنه ش بلند باشه نمیخرم. خودم کیف کوچیک کالباسی داشتم که میتونستم استفادش کنم. گلسر هم زیاد داشتم. هرچند که اگه به خودم بود با هدبند خرگوشیم توی جشن شرکت میکردم لاک یاسی با رژ لب کالباسی هم گرفتم. خیلی وقت بود هوس تجدید وسایل آرایشی کرده بودم. آخر سر هم نیم ست نقره شکل ماه گرفتم. بعد خرید لباس مارتین رو تعارف کردم بیاد. اون هم با سر قبول کرد. برای هردوشون مجبور شدم لباس انتخاب کنم. سعی کردم برای یاسین سنگ تموم بزارم. یک کت تک بادنجونی، شلوار مشکی و پیراهن مشکی گرفتیم. قبل از رفتن مارتین میخواست بهم شماره بده حیف که میخواستم برم، حیف! در رو باز کردم و وارد شدم. ما یک حیاط متوسط داشت که دو طرفش باغچه میخورد یک حوض کوچیک، تخت و تاب هم توی حیاط بود. در هال شیشهای بود و از حیاط میشد داخل رو دید. کفشهام رو در آوردم و وارد شدم. هال چهار تا قالی میخورد. از هال چندتا پله میخورد به طبقه بالا که قبلا شرحش دادم. توی آشپزخونه که پشت پلهها بود و شروع به گشتن کابینتها کردم. ظرف شیرینی رو برداشتم. خدایی آنقدر که من برای پیدا کردن شیرینی تلاش میکنم. اگه برای نیمه گمشدم تلاش کردم. الان شیش قلو زاییده بودم. امروز دیگه شیما باید از شهرشون برگرده. شیما زن بابام و دوست دوران دبیرستان من بود. بخاطر ازدواج زود به هنگامش دو سال نتونسته بود درس بخونه. برای همین با اینکه از من بزرگتر بود همکلاسم شده بود. بعد از طلاقش من که میدونستم خانوادش دختر بیوه رو خونه راه نمیدن از بابا خواستم بگیرش. الان شیما با یک پسر کوچولو یک ساله به اسم لاوین با ما زندگی میکنه. - سایه! صدای شیما بود. حلالزاده! - بیا داخل. داخل اومد. با لبخند و لذت نگاهش کردم دختر خیلی نازی بود. قد بلند، هیکل لاغر، پوست جوگندمی، چشمهای مشکی و موهای ترکیب شده از دو رنگ یخی و نقره ای که به سلیقه خودش بود. با هم روبوسی کردیم. - خوبی؟ - ممنون! تو چطور مطوری؟ خوش گذشت؟ - آره عزیزم! راستی شنیدم میخوای پیش مامانت بری؟ - آره بابا به زور راضیشون کردم. دستش برای بازی کردن با حلقه ازدواجش رفت. هروقت که نگران میشد. این کار رو میکرد. نگاهم روی حلقهش بود که دور انگشتش میچرخید. - سایه نری برنگردیها. سرم رو بالا آوردم و قاطع نگاهش کردم. - برمیگردم. - با مهران خداحافظی کردی؟ نگاهش کردم. مهران هم نوعی دوست اجتماعی به حساب میاومد. البته هر دو میدونستیم که بیشتر از این هم میتونستیم نزدیک باشیم. - نه، فردا شب باهاش قرار گذاشتم. - کاش مهمونی دعوتش میکردی. - نمیشه، جاش نبود. سر تکون داد. چند ثانیه ساکت شد بعد با هیجان گفت: - راستی؟! - دیگه چیه؟! به بازوم چسبید. با دهن باز نگاهش کردم. - درست آبتین ازت خواستگاری کرده؟! بیحوصله جواب دادم: - بله. بدون اینکه از ذوقش کم بشه دوباره پرسید: - خوب جوابت چیه؟! اخم کردم. - خیلی ذوق داری ها! نکنه از خداته ازدواج کنم برم؟ پکر و دلخور شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت نه - این چه حرفی؟ - پس برای چی انقدر سوال پیچم میکنی؟ - همینطوری. بعد روش رو گرفت. فهمیدم خیلی ناراحت شده. دست دور شونهش انداختم. - شیما! شیما! قربونت برم؟ با خنده به عقب هلم داد. - دیونه! چشمکی زدم. هیچوقت اهل قهر طولانی نبود. اینبار مسیر سوال کردنش رو تغییر داد: - لباس چه رنگی گرفتی؟ - کالباسی تو چی؟ - بنفش. برای اینکه کلا از دلخوری دورش کنم گفتم: - برو بپوش ببینم. - باشه. به اتاق مشترکش با بابا که پایین بود رفت. تازه رفته بود که زنگ در رو زدن. آیفون رو زدم اما برنداشتم بشنوم کی هست. دوست داشتم ببینم که اولین مهمون کی میاد. با دیدن داروین و آوا با ذوق به سمتشون رفتم. کلی به آوا خوشحالی کردیم که با هم میریم. به اتاقم بردمشون. تا اومدیم بشینیم در اتاق زده شد و شیما داخل اومد. - چطورِ؟ هر سه نگاهش کردیم. یک پیراهن نمه یقه قایقی بلند. آرایش هم توی همون فرصت کرده بود که دیگه آماده باشه. آرایشش حرف نداشت رژ لب بنفش، رژ گونه قزمز، سایه بنفش صورتی. کفشهای پاشنه پنج ثانتی بنفش هم پاش کرده بود و موهاش رو یک طرفه ریخته بود. ست طلاش هم انداخته بود و لاک بنفش زده بود. با ذوق گفتم: - عالیه! سمت پت و مت برگشت. - شما چرا چیزی نمیگین؟ خندیدن. آوا انگشت اشاره و شستش رو روی هم گذاشت. - بیست! داروین هم به پیروی از آوا همین حرکت رو تکرار کرد. شیما کنار من نشست. - شما هم آماده بشین دیگه. نگاهی به ساعت کردم. - راست میگه بچهها. تا من میرم حموم شما بدویین. بعد حولهم رو برداشتم و بیرون رفتم. وقتی برگشتم داورین کاملا آماده بود و آوا هم چیزی نمونده بود تا آماده بشه. داروین با تیشرت بادنجونی و شلوار آلبالویی قرار بود بیاد. آوا هم بلوز سفید با کت کوتاه و شلوارک اسپرت فیروزهای و صندلهای فیروزه ای پوشیده بود. خلخالی که طرحهای آهو ازش آویزون بود هم انداخته و رژ لب یاسی زده بود با رژ گونه گوجهای و سایه بادمجونی زده بود و مدل موهاش هم نیمه باز بود و گل سر فیروزهای رو هم زده بود و داشت لاک شیری من رو میزد. - اوه اوه چه های کلاس شدین شما! آوا با خنده به صندلی اشاره کرد. - بتمرگ تا بسازیمت! لباسم رو پوشیدم و روی صندلی جلوی آینه نشستم. نگاهی به صورت خودم توی آینه انداختم. پوست سفید، چشمهای معمولی نقرهای با موهای لخت طلایی و ابروهای نازک و لبهای کلفت. این مدل رنگی رنگی بودن رو بخاطر دو رگه روس و ایرانی بودن مادرم داشتم. الان لابد الان با خودتون میگین، وای چه خوشگل! اما راستش رو بخوان با وجود اینهمه آپشن زیاد خوشگل نیستم. صورتم چند زاویهداره. و یکم چروک روی پیشونیم در اومده که پیرتر از حد معمول نشونم میده. با ضربه آوا به پشت صندلیم به خودم اومدم و هینی کشیدم. زیر خنده زد. - مرض! - به جونت! خندیدیم و صاف نشستم. با لوازم آرایشی و انواع شونه و پنس و گیره مو به جونم افتاد. توی چهل دقیقه از این رو به اون رو شدم. رژ لب یاسی خودش رو برام با رژ گونه کالباسی و سایه آبی زد. موهام رو دم اسبی بست و جلوش رو فرق کج کرد. یک تل دستساز دودی هم زدیم و وسایلی هم که خریده بودم رو استفاده کردم. همون موقع در باز شد و سها داخل اومد. - سایه دیر شد همه اومدن. داروین با دیدن سها توی اون لباس آستین سرب دودی و گردنبد مروارید توی گردنش و شال آبی شل رو سرش خشک شد. سها متوجه این نگاه شد و خجالتزده یکم موهاش رو داخل داد. کلا سها زیاد تیپ باز نمیزد ولی خیلی جیگر بود. با اینکه بیست و پنج ساله بود باز هم حواس پسرهای کوچیکتر از خودش مثل داروین که بیست و سه ساله رو به سمت خودش جذب کرد. - هو عمو؟ هم دیگه رو نخورید ها من غیرتی میشم! داروین بدون اینکه به من نگاه کنه گفت: - تو خرکی باشی؟ شیما و آوا زیر خنده زدن. داروین به سمت سها رفت و دستش رو دراز کرد. - این فرشته الهی افتخار میدن لحظههایی رو کنار من سپری کنند؟ ما شروع به مسخره کردنش کردیم: - اوه بابا لفظ قلم! - بابا رمانتیک! شیما به مسخره اشک چشمش رو پاک کرد و گفت: - داره اشکم در میاد. هر سه خندیدیم ولی اونها بیتوجه به ما پایین رفتن. گیج بهم نگاه کردیم. - واه! - عجب! - نه! دیدیم ما رو آدم حساب نکردن خودمون بلند شدیم و پایین رفتیم. کلی مهمون اومده بود. آروم با بچهها از پلهها پایین رفتیم نگاهی به دور و بر انداختم یک عده وسط قر میدادن. عمو و بابا صبحت میکردن. نگین جون داشت توی پذیرایی کمک میکرد آبتین یک کنار نشسته بود و سرش پایین بود. برعکس قلدرم قلدرمش خیلی حواسش به کارهاش بود. زیاد به تیپ خانواده نمیخورد! یک پیراهن خاکستری با شلوار مشکی پوشیده بود. دوتا دکمه اول لباسش رو باز گذاشته بود. همون موقع یکی محکم بغلم کرد. این بغل کردن مخصوص یک نفر بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت ده - کی اومدی نیلا؟ نیلا دختر خالهم بود. با ذوق و بدون سلام و احوالپرسی شروع به فک زدن کرد. من در عین گوش دادن نصف و نیمه به حرفهاش دور و بر رو نگاه میکردم. مارتین داشت وسط با دوتا دختر قر میداد. با چشم دنبال یاسین گشتم. روی یک صندلی تک نشسته بود و داشت با انگشتهاش بازی میکرد. خواستم پیشش برم که آترین به سمتمون اومد. یک تیشرت نقرهای با شلوار پاره پوره مشکی داشت. رو به نیلا گفت: - خانمی افتخار میدی بریم برقصیم؟ نیلا با ناز گفت: - ولی من گرم نیستم. آترین خندید از روی میز یک گیلاس برداشت و سمتش گرفت. حالم بهم خورد. اومدم پیش یاسین برم که آترین آروم در گوشم گفت: - هنوز کبودیهای بدنش نخوابیده. این یعنی سمتش نرو. پلک، هام رو از خشم و درد روی هم فشار دادم. همون یک نفر دستم رو گرفت و کشید کیان بود. یکی از دوستهام. - خوبی عزیزم؟ چه قشنگ شدی! اصلا هلو شدی! - میدونم. - خانم اعتماد به نفس، چرا نمیای وسط؟ قبل از اعتراض من رو به وسط سالن کشید. مجبوری همراهیش کردم * آره جون خودت، مجبوری!* ♡ ااا، خوب آبروی من رو جلویی خوانندهها نبر، این چیزها توی این دوره طبیعیه، املبازی در نیار. یکم روشن فکر باش! ♡ *کورمون نکنی با این روشن فکریت!* همینطور که میرقصیدم نگاهم به یاسین بود. کاش انقدر جرات داشت که جلو میاومد! کاش... لعنت به آدم ترسو! بعد از یک رقص حسابی روی صندلی ولو شدم. مارتین کنارم اومد و دستش رو دور شونم انداخت و با صدای بم وکشیدهای گفت: - خوش گذشت عزیزم؟ در حالی که سعی میکردم دستش رو بردارم گفتم: - آره، آره دستت رو بردار. - چرا؟ نگاهی به چشمهای سرخ و مستش انداختم. - چون گرمم. قهقه زد. وایی این چی بود من گفتم! الان فکر بد میکنه! در حالی که خودش رو به سمت من خم می، کرد، کشیده گفت: - عزیزمی! چندش هلش دادم کنار از جام بلند شدم. - عوضی! به سمت دیگه سالن رفتم که دیدم یاسین داره نگران نگاهم میکنه. - چیه؟ - پسره احمق! ترسیدم بلایی سرت بیاره. با بهت نگاهش کردم. - تو دیدی؟! هل شد و روش رو گرفت. وقتی دید هنوز نگاهش میکنم بزور گفت: - آره. یکم صدام رو بالا بردم. واقعا ترسیده بودم! - پس چرا به کمکم نیومدی؟! - خوب... خوب تو خودت از پسش بر میاومدی. - اوه! دمغ به آشپزخونه رفتم و یک لیوان شیر برای خودم ریختم و سر کشیدم. من عاشق شیر بودم. به حال اومدم. همون موقع چراغها خاموش شد و رقص نور روشن. همه میخواستن به وسط برن که نگین جون داد زد: - اول اونهایی که این جشن براشونه. آخ قربون دهنت نگین جون! بیرون رفتم. ناراحتیم با هیجان رقص از ذهنم کلا بیرون رفت. یاسین گیج کناری ایستاده بود. دستش رو گرفتم و با خودم به وسط سالن آوردم. دوست داشتم دستم رو دور گردنش حلقه کنم اما این نوع رقص برای پاتنرها بود پس فقط یک دستم رو روی شونهش گذاشتم و با دست دیگه دستش رو گرفتم و یکم بالا آوردم. اون هم یک دستش رو روی کمرم گذاشت. حالا كه نفس میكشم در هوات نخور غصه ماندنم را دگر! میخوام صداى خنده هات كنه گوش آسمونو كر… نترس جانم كه دستانم جدا شدنی نیست ز دستانت… اين عشق بماند تا ابد در قلبت امانت! تویی ماهم پریزادم نه یک دل كه صد دل به تو دادم… بدان كه در بند تو باشم آزاد آزادم! اگر كه نمانم به تو نسپارم دلم را شوم مدیون دلت… شروع کردیم آروم تکون دادن خودمون. به چشمهاش زل زدم. اون هم همینطور. کمکم نگاهش از چشمهام به لبهام رفت. تنم داغ شد! قصدش چی بود! هیچی طبیعی نبود. سریع نگاهش رو گرفت و پایین انداخت که به یقم افتاد. معلوم بود حال اون بدتر از منه. دوباره سرش رو پایینتر انداخت که به پاهای برهنم رسید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت یازده *من بهش گفتم ساق بپوش ها * ریز خندیدم که باعث شد اون هم بخند و محکمتر کمرم رو فشار بده. همینطور به چشمهای هم نگاه میکردیم و میرقصیدیم که صدای آترین در اومد: - میگم آهنگ تموم شده؛ افتخار نمیدین اینور بیان؟ آه دختر تازه فهمیدم که خیلی وقت آهنگ تموم شده. به یاسین که گونهاش از خجالت آلبالویی شده بود نگاه کردم. ای قربونت! بپرم بوسش کنم؟ بپرم؟ * نجابت پیشه کن! ♡ برو باو! بی قید خندیدم. آبتین با اخم وحشتناکی به یاسین نگاه میکرد. عمو و بابا با حرص نگاهمون میکردن. یک آهنگ دیگه هم گذاشتن و خیلیها رفتن وسط رقصیدن. کمکم بساط ایش و نوش جمع شد. همه برای شام رفتن. متوجه شدم که دنیا و آترین نیستن. رفتم دنبالشون بگردم. به سمت راهپله رفتم. همه اتاقها رو گشتم تا در اتاق خودم رو باز کردم. هنگ کردم. آترین و نیلا، نه! سریع در رو بستم و پایین دویدم. میدونستم که این چیزها بنظر بقیه یک چیز عادی اما... وای! محکم خوردم به چیزی. هردومون بخش زمین شدیم. نگاه کردم. یاسین بود. با ناراحتی گفتم: - یاسین! نگران پرسید: - چی شده؟! آب دهنم رو قورت دادم. گفتنش چه فایدهای داشت؟ - هیچی، بریم. اون هم گیر نداد. شاید اینکه یکم آرومتر شده بودم خیالش رو راحت کرد که اتفاقی برای من نیفتاده. سر میز رفتیم. بعد از شام همه آماده رفتن شدن ولی یاسین می موند. وقتی نیلا و آترین دیدم سعی کردم معمولی رفتار کنم. نیلا آرایشش رو تجدید کرده بود و چنان بد و پررنگ اینکار رو کرده بود که انگار جشن هالیوینه. شب من دل خوابیدن رو تختی که تازه دونفر از روش بلند شده بودن رو نداشتم. هردو توی سالن پایین رختخواب پهن کردیم. البته بینمون دیوار بالشتی درست کردیم. مدتی در سکوت به سقف خیره شدیم. - یاسین! - بله! - حالت خوبه؟ به سمتم نیم خیز شد. - چطور؟ - همینطوری، خواستم بپرسم؟ سرش رو پایین انداخت و یکم بعد بالا آوردم. - خوبم! - الان می خوای مثلا بگی مردی؟ خندید. - نه من مرد نیستم. و آهی کشید. چیزی توی صداش بود که سکوت کردم. ** یاسین ** - اَه! - لیسش بزن رافی جون. لیسش بزن. سگ چندش و فندقی آترین داشت صورتم رو لوچ میکرد آترین هم من رو گرفته بود تا نتونم از زیر زبون کثیف سگش در برم. - آفرین رافی. خودم رو تکون تکون میدادم تا از شرش خلاص بشم ولی زور آترین از من خیلی بیشتر بود. - رافی گازش بگیر. دادی از ترس زدم. همون موقع مامان رو دیدم که از در خونه بیرون اومد و به سمت ما دوید. - ول کن بچهم رو! آترین از روی من بلند شد و مطابقش سگش از من فاصله گرفت. مامان اومد کنارم نشست و بغلم کرد. -چیکارش داری؟ چتونه شما؟ این چه هیزم تری بهتون فروخته؟ با صدای مامان در بالکن باز شد و بابا بیرون اومد و فریاد کشید: - چه مرگتونه شماها؟ خواب بودم خیر سرم. آترین من رو نشون داد. - من نمیتونم تو خونهای که این روانی هست بمونم. مامان با حرص گفت: - این طفلک که کاری به تو نداره. - کلا وجودش من رو آزار میده. بابا با چندش نگاهی به من انداخت. - به من باشه همین حالا میاندازمش بیرون. مامان اعتراضآمیز گفت: - بهرام! بابا بیتوجه به مامان رو به آترین گفت: - چند روز دیگه به بهانه اون هنر کوفتیش، گورش رو گم میکنه و میره. منظورش خوانندگی بود صورت آترین از عصبانیت سرخ شد. - چرا این بره؟منم می خوام برم. - خفه شو پسر. اه! بعد اداش رو در آورد. - چرا اون بره؟ من هم میخوام برم! و با خشم گفت: - این بابای پتیارهش آلمان بوده این هم همون جا پس افتاده شده. تو چی؟ بعد داخل رفت. آترین هم چپچپ به من نگاه کرد و رفت. آروم دست مامان رو از دور شونهم جدا کردم و بلند شدم. با ناراحتی و دلسوزی صدام زد: -یاسین! چیزی نگفتم. سرم پایین بود و بیحرف به سمت شیر آب توی حیاط رفتم و آبی به سر و صورت و لباسهام زدم. مامان چند ثانیه با غم نگاهم کرد بعد به داخل خونه رفت. همون جا کنار حوض نشسته بودم که در باز شد آبتین داخل اومد تا لنگ دیگه در رو باز کنه که چشمش به من افتاد. - تو چرا اینجا نشستی؟ با غم نگاهش کردم و آروم سلام کردم. یک جوابی زیر لب داد. - با تو بودم ها. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان (ویرایش شده) پارت دوازده همینطور نگاهش کردم خودش جواب سوالم رو فهمید؛ جرات نداشتم داخل برم. توی چشمهای غمگینم زل زد. بعضی وقتها احساس می کنم با همه نفرتی که ازم داره دلش برام میسوزه. تقصیر من چی بود! تقصیر من چی بود که مامان فقط من رو دوست داشت! تقصیر من چیه که مادرشون ترکشون کرده! من گناهم چیه که توی این خانواده خیانت کردن و رها کردن بچهها یک چیز عادی! سویچ ماشینش رو به سمتم پرت کرد. - حالا که توی حیاطی ماشین من هم داخل بیار و بعد هم تمیزش کن. و داخل رفت. آهی کشیدم و آروم بلند شدم و سمت ماشینش رفتم. ** سایه ** با صدای بلند قهقه زدم. - اوه چه غلطا! آوا موهاش رو به پشت گوشش برد. - آره بابا پسر اسکول اومد میگه... صداش رو کلفت کرد مثل صدای اون بشه: می دونم دوستم داری.می دونم خانوادت مجبورت کردن که از من دست بکشی.می دونم اینارو برای این می گی که من عذاب نکشم. به یک ور از خنده افتادم. چشمکی بهم زد و ادامه داد: - دیگه داشت از نفهمیش گریم میگرفت که گفت... دوباره صداش رو کلفت کرد: - نه فدات بشم گریه نکن، من با گریه تو میمیرم! قول میدم که برم داداشت رو راضی کنم تو فقط یکم دیگه تحمل کن. همه بارش رو من به دوش میکشم. سرم رو روی شونه یاسین گذاشتم و قهقه زدم. ایندفعه داروین بساط تعریف خاطرات خاک بر سری رو از سر گرفت: - یک دختره بود، بابا خیلی زشت بود. توی پارتی دیدمش، اینو انقدر مسخره میکردن که خدا میدونه. من هم دیدم بد نیست یکم اسکولش کنم بخندیم. رفتم همه رو از دور و برش دور کردم و اشکهاش رو پاک کردم و حسابی بهش رسیدم بعد شب که ش... - یا خدا! با تعجب به آوا نگاه کردیم که با ترس رفت پشت سکو قایم شد. یاسین نگران گفت: - چی شد آوا؟! - اینور رو نگاه نکنید. داداشم توی پارکه. همه برگشتیم اون سمت رو نگاه کردیم. داروین سریع رفت جلوی آوا نشست تا دیده نشه. من به زن و شوهری که تو عرض پارک ایستاده بودن و به هم زل زده بودن. نگاه کردم هر وقت می دیدمشون می سوختم که چرا مامان و بابای من کنار هم نیستن. داروین با خنده گفت: - چه عشقین این داداش شما! یک نگاه به یاسین کردم. توی چشمهای اون هم حسرت رو دیدم. آوا و داروین خندیدن. زن داداش آوا نگاهی به دور و بر کرد وقتی اون نزدیکی کسی رو ندید رو نوک پاش بلند شد و گونه شوهرش رو بوسید. شوهرش هم دستی روی صورت زنش کشید بعد دستش رو دور پا و کمرش حلقه کرد و چرخوندش. لبخند تلخی زدم. چرا اینطوریه؟ چرا مامان و بابای من از هم جدا شدن با اینکه میگن قبل از ازدواج عاشق هم بودن؟ چرا مامان جدا شد، چرا رفت؟ نگفت سایه دلش براش تنگ می شه؟ نگفت سایه هر شب به یادش بالشتش خیس میشه؟ نگفت سایه یک دختر بچه بود؟ بلند شدم و به اونور پارک رفتم. دوست نداشتم کسی بفهمم چه حالی دارم. چند قدم بیشتر نرفته بودم که دستی رو شونهم نشست. برگشتم و به یاسین چشم دوختم. چند ثانیه نگام کرد بعد پرسید: - خوبی؟ - ممنون! - ممنون که مال بقیهست، خوبی؟ ** یاسین ** صدای قهقههای مستانشون میاومد ما نباید توی جمعشون میرفتیم. فقط لوازم پذیرایی رو می بردیم و پیش دستیها رو جمع میکردیم. - مامان! به سمتش برگشتم. - جانم! سوالی که از صبح بعد از دیدن استاد با زنش توی پارک ذهنم رو مشغول کرد بود رو پرسیدم: - یکم از بابا بهم میگی؟ برگشت و نگاهی به صورتم انداخت. معلوم بود از سوال بیمقدمهم جا خورده. هیچوقت از بابا چیزی بهم نگفته بود هیچ وقت به سوالهام جواب نداده بود. برای همین خیلی وقت بود ازش سوالی راجعبه بابا نمیپرسیدم. اما نگاهش الان نشون میداد که انگار قرار حرف بزنه. روش رو به سمت سینک برگردوند و گفت: - اون دختر همه زندگیم رو ازم گرفت. به سمتش برگشتم و با تعجب نگاهش کردم. - اون دختر؟! یک نگاه سرسری بهم انداخت. - ولش کن. - اون دختر چی مامان؟! اصلا اون دختر کیه؟! - تمومش کن یاسین. اما من که تازه داشتم یک نشانهها از پدرم میگرفتم مصرانه گفتم: -مامان! داشت بشقابی رو ریکا میزد که یک لحظه دستش ایستاد. انگار داشت فکر میکرد. آخر سر با صدای تحلیل رفتهای گفت: - من تا حالا برای هیچکی درد دل نکردم. برای هیچکس سفره دلم رو باز نکردم. پشت میز نشستم. - حالا بگو. ویرایش شده 1 آذر توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 1 آذر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آذر (ویرایش شده) پارت سیزده سرش رو با ظرف ها گرم کرد و همینطور میگفت: - زیاد سن نداشتم که عاشق یک پسر شدم. قد بلند، خوش هیکل، چشمهای مشکی، پوست برنز، موهای لخت و براق مشکی. خیلی دوستش داشتم یاسین! خیلی دوست داشتنی بود! انگار توی گذشته غرق شد که دستش از حرکت ایستاد و به دیوار روبهروش خیره شد. - توی یک آپارتمان زندگی میکردیم. هر دو عاشق هم بودیم. اون هم انقدر عاشقم بود که یک لحظه دوریم رو نمیتونست تحمل کنه. درسته که بهم نمیگفت اما من خودم متوجه میشدم. میخواستم از لجش، و برای اینکه مجبورش کنم اعتراف کنه بگم میخوام با یک پسره دیگه ازدواج کنم. یک لحظه سمتم برگشت و جوری با حالت قاطع و لجبازی گفت: - نذاشت، نه نذاشت. گفت دوستم داره. ازدواج کردیم هیچکی هم نیومد توی زندگی.... چند ثانیه سکوت کرد بعد زیر گریه زد. انقدر بد گریه میکرد که دلم آتیش گرفت. - بردش، گرفتش، مال من بود! - چی میگی مامان؟! بابا ترکت کرد؟! یعنی زندهست؟! انگار از خواب بیدار شده باشه آروم شد و بعد با بعض گفت: - دختره عوضی! اومد... اومد دلش رو برد. نامردی کرد. من دوستش داشتم اون رو از من گرفت. بعد زیر گریه زد قلبم داشت از دهنم بیرون میزد. مامان هیچوقت مستقیم به من نگفته بود که بابا مُرده اما هیچوقت هم اشارهای به زنده بودنش نمیکرد. - مامان بابا زندست؟! جوابی نداد و فقط گریه کرد. در مواقع عادی وقتی گریه میکرد سعی میکردم هیچی آزارش نده اما الان ماجرا فرق میکرد. - مامان! به سمتم برگشت و سرش رو به دو طرف تکون داد و با ناباوری گفت: - نه، نه اون زنده نیست. اون مُرده. توی خارج بود که تصادف کرد. با همون زن هم تصادف کرد. جفتشون مُردن. قبر جفتشون اونجاست. اطلاع داشتم. از اینکه اونجا مُردن اطلاع داشتم و عکس قبرش هم دیده بودم. * حسام عربشاهی * اما اینها رو از زندگیش نمیدونستم. سرم داشت میترکید. سر و صدای بیرون هم داشت روانیم میکرد. چرا انقدر با صدای بلند میخندیدن درحالی که کلی چیز گریهدار توی دنیا وجود داره. *** - کی به پلیس زنگ زده؟ کی ما رو لو داده؟ آبتین به من نگاه کرد. - کار تو بود؟ آترین گفت: - از قیافه ترسیدش معلوم نیست؟ هر سه در سکوت به من زل زدن. نفسم بالا نمیاومد. بابا آستینهاش رو بالا زد و گفت: - میکشمت! به سمتم که اومدن احساس کردم همه چیز رو محو میبینم. ** سایه ** - چی؟! حالش چطوره؟! همه با تعجب و کمی وحشت از این رسوایی کوچیک نگاهم کردن. سابقه نداشت کسی توی مراسم خواستگاری خودش اینطور از جا بپره. زن عمو زار میزد. - سایه، تو رو خدا به دادم برس! - الان... الان میام. گوشی رو قطع کردم. بابا نگران و کمی ناراحت از کاری که وسط مراسم کردم نگاهم کرد. رو به بابا گفتم: - من باید برم! سویچ ماشین کجاست؟! با حالت دلخوری گفت: - چه اتفاقی افتاده؟ - یاسین... باید پیش یاسین برم. بابا سویچ کجاست؟ روش رو گرفت و گفت: - روی میز تلوزیون. به اون سمت دویدم و سویچ رو برداشتم. بابا هنوز دلخور روی صندلی نشسته بود اما سها مقابلم قرار گرفت. - کجا میری؟! - یاسین... حالش بده... کتکش زدن. و بعد کنارش زدم و به سمت در دویدم. یکجور میروندم که خودم هم سالم رسیدم شکر بود. پیاده که شدم یک سانتافه مشکی هم رسید و یک نفر از داخلش پیاده شد. بر نگشتم ببینم کیه فقط متوجه شدم هردو به سمت در هجوم بردیم. چندبار زنگ زدم بعد بدون اینکه منتظر بشم با مشت و لگد به در میکوبیدم نگاه متعجب اون مرد رو احساس میکردم. در که باز شد خودش رو زودتر از من داخل انداخت. بدون تعلل به داخل دویدیم. در رو هل دادم تا باز شد. جیغی از وحشت زدم. یاسین خونین و مالین جلوی پلهها افتاده بود. نگین جون با دیدن ما بلند شد با گریه به مردی که همراهم بود نگاه کرد. برگشتم تا ببینم اون مرد کیه! * اااا این که داداش آواست! روم رو از اون گرفتم و بیتوجه خودم رو به یاسین رسونم و کنارش زانو زدم. -یاسین! یاسینم! یاسین! اون مرده که اسمش دانیال بود سریع دست انداخت بالا تنه یاسین رو از روی زمین بلند کرد بعد صورتش رو یک ور کرد که خونها توی حلقش نریزه و با هول گفت: - من میرم ماشین رو روشن کنم. ویرایش شده 7 آذر توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 1 آذر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آذر (ویرایش شده) پارت چهارده - هیچکی یاسین رو هیچ جا نمیبره. این رو عمو که داشت از پلهها پایین میاومد گفت. دانیال خان با عصبانیت از جاش بلند شد و با قدمهای محکم به سمتش رفت. با تعجب داشتم نگاه میکردم که میخواد چیکار بکنه. عمو بدون اینکه تغییری توی حالت و چهرهش بده ابرویی بالا انداخت و گفت: - آقای شباهنگ من اصلا فکر نمیکنم اومدن شما به اینجا کار درستی بوده باشه. دستهای دانیال خان مشت شد و سر جاش ایستاد. با بعض گفتم: - خواهش میکنم یکی یک کاری کنه! دانیال خان به سمت ما برگشت. - نگین برو جعبه کمکهای اولیه رو بیار. نگین؟! وا! بعد از رفتن زن عمو روبه من گفت: - شروع کن دیگه. من سه دوره هلالاحمر دیده بودم. همینطور که سرگرم معاینش بودم زن عمو جعبه کمکهای اولیه رو آورد. - بهترِ؟ میشه تکونش بدیم؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم و با گریه گفتم: - دستش از بند در رفته، باید به بیمارستان ببرمش. نگین جونم یک طرف نشست و زیر گریه زد ولی آقا دانیال بلند شد و به بیرون دوید. ماهم مشغول یاسین شدیم. حالش یکم بهتر شده بود و سعی داشت بشینه که در کمال تعجب دانیال خان با سها اومد. سها دکتر ارتوبت بود. با تعجب نگاهش کردم. بدون توجه به من کنار یاسین نشست و شروع به معایش کرد. عمو دوبار گفت: -کسی امشب جایی نمیبرش، هر وقت حالش بهتر شد خودش میره. با گریه نگاهش کردم. نگین جون هم دوباره زیر گریه زد. سها بعد از سکوت چند دقیقهای به من گفت: - یک چوب بزار دورش رو پارچه ببند؛ بعد ببینیم چیکار میتونیم بکنیم. چوب و باند رو آماده کردیم. تا دست یاسین رو تو دستم گرفتم ناله بلندی کرد. دانیال خان سریع دستش رو وسط دندونهای یاسین گذاشت که لبش زخمی نشه. خون رو که از دستش چکیده میشد، دیدم. با تعجب نگاهش کردم؛ ولی اون بیتوجه با اون دست دیگش صورت یاسین رو ناز میکرد تموم که شد دستش رو بیرون کشید و با دستمال تمیز کرد. بعد سرش رو بالا گرفت. احساس کردم میخواد اشکش در نیاید. نمیفهمیدم این چرا باید انقدر ناراحت باشه. چندتا آه پشت سر هم کشید؛ بعد زیر چشمی به زن عمو نگاه کرد که اون هم که مثل من به دانیال خان زل زده بود. نگین جون سریع به خودش اومد و بلند شد. - سایه جون عزیزم اگه میشه بیا کمک کن صبحانه درست کنیم. با تعجب نگاهش کردم. ساعت سه بود این صبحانه میخواست درست کنه؟! شاید میخواست من رو بکشونه توی آشپزخونه، ولی چرا؟! بلند شدم رو دنبالش رفتم. دم آشپزخونه سمت آقا دانیال که کنار یاسین نشسته بود برگشتم. صبر کن ببینم اون اشکه؟! ** یاسین ** با احساس سردرد چشمهام رو باز کردم؛ البته فقط یکیش باز میشد. - آخه! - بیدار شدی؟ انقدر چشمهام باز شد که اون کبودم یکم باز شد. - استاد! لبخندی بهم زد. اومدم با تکیه به دستهام بلند بشم که درد بدی توی دستم پیچید. آخی گفتم و یک وری افتادم. سریع دست دور شونم دست انداخت و نشوندم. - مراقب باش دستت از بند در رفته. اون بهرام عوضی نزاشت به بیمارستان ببرمت. با تعجب و صدای گرفته گفتم: - شما، اینجا؟ صاف شد اخم کرد. - دیشب مثل اینکه مامانت خیلی هول شده بود. به من که آخرین نفر بهت زنگ زده و بعدم زنگ زد به دختر عموت. دختر عموهات هم دیشب حسابی بهت رسیدن؛ الانم خسته بودن رفتن بخوابه. مامانتم حال نداشت توی آشپزخونه خوابش برد. تو هم بلندشو به بیمارستان بریم، دستت رو نشون بدم. یعنی تو تا صبح بالای سرم بیدار بودی؟! - کسی دیگه نبود. با وحشت گفتم: - وای ببخشید! حواسم نبود دارم بلند فکر میکنم. - میدونم. بیشتر تعجب کردم. - میدونید؟! بدون جواب بلند شد. - پاشو بریم دیگه. اومدم بلند بشم که دیدم نمیتونم. اومد کنارم دست دور بازوم انداخت و بلندم کرد. از کی تاحالا انقدر مهربون شده بود؟! به یک پزشک خصوصی بردم و بعد بدون اینکه به من اجازه بده پول رو داد. آتل بستن و قرار بود دو هفته دیگه بازش کنند. یک پماد هم برای کبودیهام خرید. آخر سر هم دوباره کمکم کرد تا سوار ماشینش بشم. وقتی خودش نشست ماشین رو به حرکت در نیاورد. منتظر نگاهش میکردم. همینطور که نگاهش به رو به رو بود گفت: - نمیخوای شکایت کنی؟ ابروهام بالا پرید - بله؟! - اگه بخوای شکایت کنی من پشتتم. یکم سکوت کردم. اینبار اون بود که به نیم رخ من زل زده بود. بالاخره سری به معنی نه تکون دادم. من جرات اینکارها رو داشتم؟ دیگه هیچی نگفت و ماشین رو به حرکت درآورد. فقط صدای آهنگ بود. آهنگ و دل من به یاد اون پدری که تا دیشب فکر میکردم مرده ولی دیشب فهمیدم من و مادرم براش مرده بودیم. <تو كه ميدونستي میاز فلاحی> تو که می دونستی قلبم بی تو لحظه هاش عذابه تو که می دونستی حالم بی تو داغونه خرابه پس چرا گذاشتی رفتی مگه مهربون نبودم مگه عاشقت نبودم مگه همزبون نبودم .... تو که می دونستی قلبم بی تو لحظه هاش عذابه تو که می دونستی حالم بی تو داغونه خرابه پس چرا گذاشتی رفتی مگه مهربون نبودم راستی عاشقت نبودم مگه همزبون نبودم ... تو که می دونستی اشکات واسه من شگون نداره تو که می دونستی قلبم وقتی همزبون نداره یه روزم دووم نداره به خدا دووم نداره دیگه کاری اون به کار دل دیگرون نداره تو که می دونستی اشکات واسه من شگون نداره تو که می دونستی قلبم وقتی همزبون نداره یه روزم دووم نداره به خدا دووم نداره دیگه کاری اون به کار دل دیگرون نداره ویرایش شده 8 آذر توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 9 آذر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آذر (ویرایش شده) پارت پونزده دم خونه نگهداشت دیگه پیاده نشد کمکم کنه هر جوری بود لنگون لنگون رفتم سمت در و زنگ رو زدم برگشتم و نگاش کردم - در اسرع وقت پول ویزیت رو برمیگردونم. شوخ نگاهم کرد. - اینجوری تشکر نمیکنند ها. خندیدیم. - ممنونم ازتون! لبخندی زد. - کاری نکردم! - پدری کردین. لبخند از روی لبش رفت. سریع ماشین رو حرکت داد. چی شد! هان! هه، حتما اون از اینکه پسر بیعرضهای مثل من داشته باشه احساس چندش کرده. در رو باز کردم و داخل رفتم. مامان روی راه پله نشسته و منتظر من بود. با دیدنم زیر گریه زد و به سمتم دوید و بغلم کرد. - یاسینم! دستم رو دورش حلقه کردم. - خوبم مامان، خوبم! با صدای کم جونم ازم فاصله گرفت و با وحشت پرسید: - درد داری مامان؟! این چه سوالی بود! کلی کتک خورده بودم و بزور میتونستم راه برم. هه تازه زخم عمیق دلم هم بماند! سرم رو به دو طرف تکون دادم. کمکم کرد که داخل برم. هر پلهای که بالا میرفتم درد کل پا و کمرم رو میگرفت. اومد کنارم روی تخت نشست و دستی روی سرم کشید. چشمهام رو بستم. سرم خیلی درد میکرد. - دکتر چی گفت؟ - دستم رو سها جا انداخته بود؛ برای همین دکتر فقط آتل خوب بست. دو سه، تا قرص برای تسکین درد داد و یک دوتا پماد. زیر گریه زد. اشک روی صورتش رو پاک کردم. - چیزی نیست مامان، خوبم! بعد آروم بلند شدم و سمت دستشویی رفتم و وضو جبیره گرفتم. بیرون اومدم مامان رفته بودـ به اتاقم نگاه کردم. کوچیکترین اتاق خونه. دیوارهایی که نم زده بود و گچشون برگشته بود. یک موکت بلوطی هم وسط اتاق بود. یک قالی کوچیک آبی روشن، تخت فلزی دودی رنگ که به دیوار چسبیده بود. تشک آبی و پتوی یخی با بالشت کاهوی. کمد مشکی داغونی که دو درش رو با کش بهم میچسبوندم تنها وسایل اتاق بودن. هرچی دست دوم کل خانواده بود رو توی اتاق من گذاشته بودن. با اون پولی که من از نونوایی به دست میآوردم نمیتونستم چیزی رو عوض کنم. ااا راستی یادم شد بگم من توی نونوایی کار میکنم. از اتاقم بدم میاومد. از خونمون بدم میاومد. از خودم هم بدم میاومد. تنها دارایی من توی این خونه همین عکس بالای تختم بود. سرم رو چرخوندم و به عکس چشم دوختم. عکس یک مرد تنها که کنار دریا ایستاد بود. این عکس من رو یاد خودم میانداخت. ولی اون مرد بود معلوم بود که مرد هست؛ ولی من چی! به نوشته رو عکس چشم دوختم. * چه کلمه ی مظلومی هست قسمت؛ همه اشتباهاتمون رو به گردن اون میاندازیم.* گیتارم رو از زیر تخت برداشتم. گیتاری که تنها یادگاری بابا بود. به نوشته روش چشم دوختم. به دست خط بابام... *ای روزگار با ما شدی ناسازگار* زهرخندی زدم. نگاهی به اتاق کردم. نفهمیدم مامان کی رفته بود. بلند شدم و به دستشویی رفتم. وضو گرفتم و به اتاقم برگشتم. مهر رو رو به دیوار شمالی گذاشتم. عطر کوچیکم رو برداشتم اولین چیزی که تونستم با پول خودم بخرم! یکم به لباسم زدم و رو به قبله ایستادم. قبل از نیت دستهام رو بالا بردم. - خدایا اگه من فراموش کردم خدای بزرگی دارم تو فراموش نکن بنده کوچکی داری. و شروع به اقامه گفتن کردم. ** سایه دو هفته بعد ** - سایه! سایه! بلند شو دختر. یکی از بالشتهای دیوار بینمون رو برداشتم و روی صورتم گذاشتم. اه چه غلطی کردم از این خواستم امشب رو خونه ما بمونه. - ولم کن یاسین! - پاشو ببینم! یک ساعت دیگه حرکت میکنیم ها! از جام پریدم. - وای! - کوفت! امدم جوابش رو بدم که دیدم وقت ندارم. به داخل اتاقم پریدم. همونموقع سها رو که میخواست در بزنه با دیدن من با تعجب گفت: - کجا خوابیده بودین؟ هلش دادم و توی حموم پریدم. بعد از یک دوش حسابی قبل از اینکه بیرون بیام یادم اومد که از شدت عجله یادم شد برای خودم لباس بیارم. - سها! سها! سها! صدای سها از راه دور اومد: - بله! باز یادت رفت لباس ببری؟ خندیدم از هر ده حموم یازده بارش یادم میرفت لباس ببرم. دو دقیقه بعد با لباسهایی که برای امروز اتو کرده و تر و تمیز گذاشته بودم، اومد. یک دست بلوز و شلوار شیک مشکی با مانتوی یاسی و روسری کالباسی. بیرون که رفتم، نگاهی به ساعت انداختم. چهل دقیقه وقت داشتم. به اتاقم رفتم. یاسین حاضر و آماده روی کاناپه نشسته بود. پیراهن پوست پیازی با شلوار آجری و موهاش رو به سمت راست شونه کرده بود. لبخند به روم پاشید. - تموم شد؟ به صورتم اشاره کردم یعنی آرایشم مونده. بعد پای آیینه رفتم. اول کرم زدم. بعد پنکیک و رژ لب خرمایی و رژ گونه ستش. خط ابروی بلوطیم رو کشیدم و یک قسمت از موهای مشکیم رو فرق کج روی صورتم ریختم. همون، موقع سر و صدای خانواده عمو اینها بلند شد. قرار بود همینجا خدافظی کنیم تا مجبور نشن تا فرودگاه بیان. چمدونها رو توی ماشین گذاشته بودن. پایین رفتم. وقتی بابا رو بغل کردم گفت: -دختر کوچولوی من قول می ده خودشو گم نکنه و بد نشه؟ * بدتر از این؟ ♡زهرمار! خودم رو موش کردم. - قول قول میده! خندید. با یاسین دست داد و مردونه بغلش کرد. - مراقب دخترم باش! قبل از اینکه یاسین چیزی بگه آترین با لحن مسخره، ای گفت: - بیعرضهتر از این نبود که دخترت رو بهش بسپری! یاسین سرش رو پایین انداخت. چرا جواب نمیده! با حرص گفتم: - نمیدونم شما عرضه رو در چی میبینید آترین خان؛ شاید در تعداد دوست دخترها یا پارتیهایی که میرید؛ شاید هم از نظر شما با عرضه کسی هست که راه به راه حشیش بکشه. قشنگ داشتم طعنه میزد. بابا غرید: - سایه! یاسین زیر چشمی نگاهم کرد و لبخند زد. بهش چشمک زدم که باعث شد آبتین اخم کنه. آترین داشت با حرص نگاهم میکرد و زن عمو کیف میکرد. با عمو دست دادم. سرم رو بوسید. - زود زود بهمون زنگ بزن. ان شاءالله تابستون عقدتون رو میگیریم. * میگم سایه؟ ♡ هوم! * این عموی تو میدونه معنی ان شاءالله چیه؟ ♡ نه بابا فکر نکنم این کافر از این چیزها حالیش بشه. * میگم ها! - دربارش فکر میکنم عمو. اخمهای یاسین و لبخند آبتین رو دیدم. با یاسین دست داد ولی چیزی نگفت. به سمت زن عمو رفتیم. من رو بغل کرد و آروم در گوشم گفت: - کمکش کن سایه؛ الان بهترین فرصته. - تمام تلاشم رو می کنم. ویرایش شده 12 آذر توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 12 آذر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 آذر (ویرایش شده) پارت شونزده ازش جدا شدم. یاسین رو بغل کرد. هردوشون گریه میکردن. نه از این یاسین خان مرد در نمیاد! پوفی کشیدم و هردو به سمت شیما رفتیم. بغلش کردم و محکم فشارم داد و با بغض گفت: - یعنی من دیگه تنهام! میدونستم که بابا به عنوان زنش بهش نگاه نمیکنه و سها هم زیاد ازش خوشش نمیاد. محکم فشارش دادم. - عزیزم چندسال بیشتر نیست. چشم بهم بزنی تموم شده. ازهم جدا شدیم. با یاسین دست داد. - سفر خوبی داشته باشی! - ممنون! به آبتین نگاه کردم. میدونستم ادا داره دست نمیده! سری تکون دادم که همینطور درحالی که سرش رو با غرور بالا گرفته بود سری تکون داد. به سمت آترین برگشتم. یاد کارش توی مهمونی افتادم؛ ولی به روی خودم نیاوردم و دستش رو گرمتر فشردم بعد با یاسینم دست داد. - مراقب خودت باش دادا... با چشم غره آبتین خفه شد. آبتین از بچگی دست بزن خوبی داشت. همونموقعهام نمیذاشت آترین به یاسین نزدیک بشه. خدافظیها تموم شد. چون دست یاسین رو دیروز باز کرده بودیم و من هم رانندگیم افتضاح بود آبتین ما رو میرسوند. توی ماشین پرسیدم: - راستی یاسین تو کجا میخوای زندگی کنی؟ با ما؟ - نه، طبقه پایین خونه استاد هست که با بچههای گروه میمونیم. سری تکون دادم. بعد حرفی رو که ذهنم رو مشغول کرده بود رو با صدای آروم طوری که آبتین نفهمه گفتم: - میگم بنظرت عجیب نیست که آبتین من رو دوست نداره؛ ولی اصرار داره باهام ازدواج کنه؟ یک نگاه زیر چشمی به آبتین انداخت و آروم به من گفت: - خونه و شرکت پدر بزرگ قرار تقسیم بشه. پدر بزرگ سال پیش فوت کرده بود. با تعجب و صدای کمی بزرگتر گفتم: - ا آبتین از توی آینه نگاهم کرد و یاسین چشم غره رفت که آرومتر. من هم آرومتر گفتم: - خوب! - اگه تو و آبتین ازدواج کنید سهمی که قرار به هر کدومتون برسه بینتون مشترک تقسیم میشه. بابا و عمو قول دادن که اگه این ازدواج صورت بگیره آبتین رو مدیر عامل شرکت بذارن. برای همین هست که میخواد با تو ازدواج کنه. - نه اینطور پسری نیست که همچین کاری بکنه، پسر خوبیِ! یاسین با پوزخند تمسخرآمیزی نگاهم کرد. گفتم: - منظورم اینه اهل مشروب و سیگار و دختر بازی نیست؛ اگه نه که اخلاقش گنده! وقتی دیدم چیزی نمیگه من هم دیگه ادامه ندادم. آوا با خانواده داداش زودتر از ما رفته بود. داروین هم یک هفتهای میشد که رفته بود. ما توی یک گروه باهم آشنا شده بودیم. گروه تلگرامی که همه افرادی که قصد مهاجرت داشتن داخلش جمع بودن. اونجا دوتا همشهری پیدا کردم که قصد داشتیم همه باهم به یک کشور مهاجرت کنیم. آوا توی همون کشور به دنیا اومده بود و من هم مامانم اونجا بود و داروین مدرک بالای زبان داشت. چند دقیقه بعد به فرودگاه رسیدم. سوار شدیم. یک رمان از اینترنت تبلتم دانلوت کردم حدودا آخرش بودم که صدای مهمان دار اومد: - مسافران عزیز هم اکنون بر روی آسمان یونان قرار گرفتیم. آه چقدر زود! من چند ساعت دارم کتاب میخونم؟ نه من که کتاب نمیخوندم خواب بودم. همه شروع به پوست انداختن کردن. آوا چون قرار بود پیش خانواده داداشش بره همونطور با حسرت به بقیه نگاه میکرد. من هم لباسهام رو در آوردم و توی ساک گذاشتم و موهام رو طبق عادت دم موشی بستم. نگاهم به یاسین افتاد که داشت با لبخند نگاهم میکرد. - چیه؟ هول گفت: - هیچی، هیچی. بعد از پیاده شدن از هواپیما تاکسی گرفتیم و به اون آدرس رفتیم. * از پشت شیشه، شهر مثل نوار رنگیای است که کسی آرامآرام باز میکند. خیابان باریک است، با دیوارهای گچی که آفتاب آنها را به رنگ عسل درآورده. شمعدانیها از بالکنها سرازیر شدهاند، قرمز و صورتی، مثل تکههای پارچهای که باد تکانشان میدهد. ماشین از کنار یک میدان کوچک میگذرد؛ درخت زیتونی با برگهای نقرهای، و پیرمردی که روی نیمکت نشسته و تسبیحش را آرام میچرخاند. بوی دریا گاهی میآید، شور و نمناک، حتی از این فاصله. ساختمانها کوتاهاند، سفید و آبی، با کرکرههای چوبی که بعضیشان نیمهباز ماندهاند. یک کلیسای کوچک با گنبد آبی از لای کوچهای پیدا میشود، بعد پشت دیواری گم میشود. موتورسیکلتی از کنار میگذرد، صدای بوقش کوتاه و بیحوصله است. پیادهروها پر از زندگیاند: زنی با کیسهای از نان، پسرکی که توپش را روی سنگفرش میکوبد، مردی که روی صندلی پلاستیکی نشسته و قهوهاش را در فنجان کوچک سیاه میچرخاند. درختان نارنج در کنار خیابان، میوههای نارسشان سبز و سخت است. هوا گرم است اما نه سنگین؛ نسیمی از سمت بندر میآید و بوی یاس را با خود میبرد. خیابان کمی شیب دارد. پایینتر، دریا پیدا میشود، آبی تیره با لکههای فیروزهای. قایقها مثل اسباببازیهای چوبی روی آب تکان میخورند. ماشین دور میزند و وارد خیابانی میشود که دیوارهایش پر از نقاشیهای دیواری است؛ تصویر مردی با سبیل پرپشت و چشمانی که انگار از دیوار بیرون میزنند. بوی سرخشده پیاز و فلفل از جایی میآید، و صدای موسیقی بوزوکی از یک رستوران که درش باز است. سنگفرشها براقاند، انگار سالهاست پای عابران آنها را صیقل داده. سایهها کوتاهاند و تند. همهچیز آرام و در عین حال زنده است، مثل شهری که خودش را برای کسی تعریف نمیکند، فقط هست. * ویرایش شده چهارشنبه در 00:39 توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در سهشنبه در 16:34 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 16:34 (ویرایش شده) پارت هفده از مامان دلخور بودم بخاطر اینکه ترکمون کرده و رفته بود و هم بخاطر اینکه این مدت نه برای دیدنمون اومده بود و نه دعوتنامه فرستاده بود که ما بیایم اما باز هم دلم تنگش بود! یکی دستم رو گرفت. نگاه کردم. یاسین بود. نگاه گذراری بهم انداخت. - گریه نکن. آه خدای من، کی گریم گرفت؟ اشکهام رو پاک کردم و به بیرون نگاه کردم. حدود نیم ساعت گذشت که روبه روی یک خونه نسبتا بزرگ و شیک پیاده شدیم. با تردید به سمت در رفتم و چند ضربهای بهش زدم. در خیلی سریع باز شد. چشم توی چشم مامان شدم قلبم تیر کشید. آب دهنم خشک شد. اگه دستم هنوز تو دستهای یاسین نبود مطمعنا بیهوش میشدم. یک قدم جلو اومد. خودم رو توی آغوشش پرت کردم. چند ثانیه سکوت با هقهق من و مامان شکست. - ما...ماما...مامان! - جونم! جونم دخترم! جونم سایه من! بعد از چند دقیقه رضایت دادیم از آغوش هم جدا بشیم. بهش نگاه کردم. پوست برنزه شده، قد بلند، چشمهای یشمی، موهای رنگ شده کاراملی. چرا انقدر دلتنگ شده بودم؟ چرا گریه کردم؟ اون خودش رفت پس من چرا... اه لعنتی! چند قدمی عقب رفتم. تاپ دور گردنی جیگری با دامن کوتاه مشکی پوشیده بود. به سمت یاسین برگشتم. با محبت و دلسوزی نگاهم میکرد لبخند تلخی زدم و به مامان نگاه کردم. - مامان این یاسینه. مامان با تعجب گفت: .- یاسین پسر نگین؟ ماشاءالله! دستش رو به سمتش دراز کر. یاسین دستش رو فشرد. - حالتون خوبه؟ - ممنون عزیزم! تو خوبی؟ یاسین متواضانه گفت: - بله، ممنون! مامان راهنماییمون به داخل خونه کرد. خونه دوبلکس بود و هال بزرگی داشت. لوستر درازی هم از سقف به صورت مارپیچ آویز بود و تا نزدیکی زمین میرسید. کاغذ دیواریها پوستپیازی بودن با خطوط منحنی بلوطی. سرامیکها هم یک در میون لیمویی و ماشی بودن یک دست مبل استخونی هم وسط هال بود و تلوزیون با تمام وسایل صوتی پشت تنها فرش فانتزی شیش متری دودی خونه قرار داشت. مامان ازمون پذیرایی کرد و بعد یاسین خداحافظی کرد و رفت. اتاقی که برای من انتخاب کرده بود کاغذ دیواریهای بنفش داشت و سرامیکهاش مثل هال یکی در میون به همون رنگ بود. تخت دو نفره سلطنتی با رو تختی سوسنی. تخت کوسنهای کوچیک ولی زیادی داشت که بهشون زنگوله وصل بود و پرده حریر سوسنی هم از بالای تخت آویزون بود. کمد بزرگ سلطنتی گوشه اتاق سمت چپ تخت و میز استخونی رنگی هم گوشه اتاق سمت راست تخت بود. یک قالی کوچیک ایرانی دستبافت به رنگ استخونی هم رو زمین پهن بود. آینه دراول سلطنتی هم کنار در بود که همون موقع تصمیم گرفتم در اولین فرصت بذارمش توی سالن، چون بنظرم زیادی گنده بود من مینیمال ترجیح میدادم. سمت دیگه در هم یک تابلو بود با طرح یکی از اون عکسهای بد بد از مامان بود با لباس کوتاه مشکی که صلیبی هم گردنش بود روش هم نوشته بود: * دیگر مرا به داشتن تو انتظاری نیست نه من حال عاشقی دارم و نه تو لیاقت عاشق شدن * اتاق خیلی به دلم نشست. جز چیز هایی که باید ازش کم یا اضاف کنم عالی بود. ** یاسین ** واقعا کشور قشنگیه، ولی نیومده دلم برای ایران تنگ شده بود. دوباره تاکسی گرفتم و به خونه استاد رفتم. مامان سه تا النگوی دستش رو فروخت و پولش رو به من داد که توی کشور غریب یک پول اولیه داشته باشم. توی تاکسی وقتی متوجه شدم اون خونه از خونه سایه اینها خیلی دور هست آهی کشیدم. خوبیش این بود که یونان مهاجر غیر قانونی برای نیروی کار زیاد میگرفت. به آدرسی که داده بودن رسیدم. خونه به سبک اروپایی و کوچیک بود که دو طبقه داشت و زیر طبقه اول مغازه بود. برعکس خونههای اروپایی حیاط شمالی نداشت و یک حیاط خلوت کوچیک داشت که با حصار چوبی بسته شده بود و دیوارها رنگ گلبهی داشت و یک سقف شیروانی چوبی سوسنی داشت. خونه خیلی حالت دخترونه بود و از فکر زندگی توی همچین خونهای خندم گرفت. زنگ رو زدم. زنگهای اینجا قدیمی بود و آیفون تصویری نداشت. - بله! - یاسینم. - داخل بیا. داخل رفتم. امیرعلی پسر استاد حدود چهار سال از من کوچیکتر بود یعنی من بیست و دو سالم بود و اون هیجده که با یک سال جهشی خوندش و به دانشگاه رسیده بود. استاد هم کنارش نشسته بود. با همون هیکل چهارشونه، پوست جوگندمی و مو و چشمهای مشکی. جز اون دوتا شایان عموی کوچیک امیرعلی و داروین هم بودن. جلو رفتم و سلام کردم. با استاد دست دادم امیرعلی به کتفم ضربه دوستانهای زد و گفت: - چه عجب تشریف اوردین! لبخند معذبی زدم. نمیدونستم چه جوابی بدم. استاد اشاره کرد بشینیم. همه نشستیم. همونموقع صدای سلامی اومد. دوباره بلند شدیم. نگاه کردم. ناخودآگاه خشک شدم. به صورت زنی که مطمئن زن استاد بود نگاه کردم. دست و پام میلرزید. یک حسی عجیبی بهم دست داده بود. من چم شده بود؟! با چشم همه اعضای صورتش رو میبلعیدم ولی اصلا حسی که به سایه داشتم رو نداشتم. یکجوری شده بودم. یک حس خوب! اصلا... اصلا نمیدونم چرا ناخودآگاه محوش شدم. اون همدهمینطور شده بود. بعد از چند لحظه ببخشید آرومی گفت و رفت. من هم نشستم. با نگاه استاد با خجالت سرم رو پایین انداختم. خودم بهتر می دونستم کاری نکردم ولی خجالت کشیدم. چندتا سرفه مصنوعی کرد و شروع به صحبت کرد: - اول اینکه همه خوش اومدین! یکم درباره شرایط زندگس در اینجا بهتون بگم. فکر نکنید اومدین خارج کشور و دیگه امنیت اقتصادی و... هست. اینجا تورم زیاده و کشور ورشکستگی مالی خورده برای همین سر این مسائل یکم اذیت میشین. براتون دانشگاه هم ردیف کردم اما فعلا فقط کلاسها رو شرکت میکنید تا وقتی که بتونید ویزا بگیرین. برای کنسرت آخر ماه آماده میشیم و پول بلیط کنسرت دستمون رو میگیره اما باز هم بهتر برای خودتون هم شده سرکار برین. اینها رو شنیدم یکخورده توی ذوقم خورد. توقع نداشتم اینجا هم بیامنی سیاسی رو ببینم. اما حداقل راحت بودم که اون خانواده عجوز و مجوز دورم نیستن و این خوب بود. استاد دوباره شروع به حرف زدن کرد: ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,646 ارسال شده در 17 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 ساعت قبل پارت هجده ببینید به خود امیرعلی هم می گم نمی خوام بی ناموسی پیش بیاد خدایی نکرده پای زنی اینجا باز بشه نبینمم مست میان میرین یکم رعایت کنید. سرم رو پایین بود اخمای داروینم درهم بود بهش برخورده بود بچم شایان بزرگترین ما بود و 31 ساله بعد من و داروین که همسن بودیم و امیرعلی استاد خدافظی کرد رفت بالا تازه وقت کردم نگاهی به دور و بر کنم دیوار های کاغذ دیواری سفید داشت با راه راه ی ابی کهنه ای داشت انگار اینجا کاغذ دیواری رسم بود یک فرش بلوطی هم استاد از ایران اورده بود که تو هال کوچیک خونه پهن کرده بود یک کاناپه سه نفره با دوتا تک نفره به رنگ سفید هم داروین از خونه شون اورده بود که نا خواسته با کاغذ دیواری ها هماهنگ بود یک اشپزخونه کوچیک هم بود اتاق ها هم سمت دیگه تلوزیونی هم رو به روی کاناپه ها گذاشته بودن که اون هم استاد داده بود یک تابلو هم به دیوار وصل بود که انگار صاحب خونه قبلی نبرده بودش واقعا خیلی قراضه بود چند گل رز صورتی خیس خورده تا موقع ی شام داروین فوتبال دستی اورده بود و بازی کردیم بعد از شامی که از رستوران گرفتیم همه اماده شدیم قبل از رفتن داروین گفت: –هرکی می خواد یک جفت با خودش بیاره.من که هلن رو میارم. منم به سایه زنگ زدم امیرعلی که کلا اگه اسم همچین چیز هایی رو می اورد استاد کلش رو می کند شایان هم بدتر رفتیم بیرون دیدیم اوا اماده دم در ایستاده امیرعلی ابروش رو بالا انداخت -کجا؟ -منم میام. خندش گرفت -جان؟! -کسی بالا نیست منم تنها نمی مونم. -ما چندتا پسریم.تو نمی تونی بیای. امیرعلی از دوستی ما با اوا خبر نداشت -نه منم میام. داروین با لودگی گفت: -بزار بیاد بچه. امیرعلی با اخم نگاش کرد -به تو چه؟ بعد رو کرد به اوا -چیکار می تونم بکنم؟بریم. قرار شد با پارش شایان بریم یعنی اوا جلو نشست ما هم عقب اوا یک پیراهن گشاد مشکی پوشیده بود با شلوار جین مشکی یک شال کالباسی هم که معلوم ناراضی ازش سرش انداخت بود و غرغراش شروع شد -تو ایرانم حجاب داشته باش تو امریکاهم حجاب داشته باش اه این داداشای ما هم ول کن نیستن این یکی از اون یکی بهتر. دم یک خونه نگهداشت یک دختر خانم امد بیرون اینطور که شنیده بودیم دختره یک دختر پولدار بود که داروین برای اینکه بچاپش باش دوست شده بود دختره میاد بیرون یک دختر قد متوسط برنزه موهای موج دار نباتی و چشمای کاکایویی سلام احوال پرسی کردیم سوار کمری البالویی خودش شد بچه پولدار بود دیگه بعد رفتیم دنبال سایه وقتی امد بیرون امیرعلی سرشو پایین انداخت من با لبخند و شایان با نیش باز نگاش کرد داروین و اوا هم باهاش دست دادن امیرعلی سرش پایین بود و دستشو مشت کرده بود سایه یک تاپ که یک استین داشت به رنگ البالویی با شلوارک شکلاتی پوشیده بود -سلام. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری