نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در 15 ساعت قبل نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم رمان: در آرزوی مدل شدن نویسنده: آتناملازاده | کاربر انجمن نودهشتیل ژانر: عاشقانه، اجتماعی زمان: ۱۴۱۴ خلاصه: سایه دخترکی در آرزوی مدل شدن. ننه و باباش طلاق گرفتن. بابای و دوتا دخترهاش ایران هستن و مادره اون سر دنیا. این دختر ما یک عمو داره و اون عمویه دوتا پسر خودش از زن اولشه داره که زن اولش هم ماجراها داره. یک آقا پسرم داره که زن دومش از شوی قبلیش خودش داره مثلا، اسم این آقا پسر هم یاسینه که خیلی بیعرضه و تو سری خور برای همین حرص این سایه خانم ما رو در میاره. از اون طرف یک خانواده دیگه هم در این رمان هستن که برای خودشون ماجراهای دارند و من نمیگم که سه نشه. باحالی این رمان اینه که همش سورپراز میشین. مقدمه: خوش به حالت آدم!!! خودت بودی و حوایت هیچ کس نبود حوایت را "هوایی" کند. ویرایش شده 15 ساعت قبل توسط روشـنـا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,181 ارسال شده در 15 ساعت قبل مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل پارت یک بسم الله الرحمن الرحیم - من میخوام پیش مامانم برم بابا. چند ثانیه نگاهم کرد. بعد سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت: - اصلا نمیفهممت. - چی غیر واضح هست. - چرا میخوای پیش اون زن باشی؟ اون ولمون کرد و رفت. کلافه گفتم: - اوه بابا، مطمئنا منظورم این نیست که مامان رو به شما ترجیح میدم. شما باید متوجه بشین. این موقعیتها به راحتی بدست نمیاد. - کدوم موقعیت؟ تو میخوای بری نه؟ مثل اون دنبال آزادی هستی. - من میخوام برای تحصیل برم. فکر کن... دخترت توی خارج کشور تحصیل کنه. چه افتخاری از این بالاتر؟ چند ثانیه نگاهم کرد بعد شروع به خندیدن کرد و کمکم قهقه زد. - افتخار؟ تحصیل؟ تو برای هرچیزی میری جز افتخار و تحصیل. اخم کردم. - منظورت چیه؟ فقط نگاهم کرد. دستهام مشت شد. - بهرحال من میرم بابا. جدی شد. - اگه بری دیگه دختر من نیستی. جا خوردم. - بابا! - من حرفم رو زدم سایه. لبهام رو روی هم فشار دادم و بعد به سمت پلهها رفتم. هنوز از این بحث تکراری که هر دفعه به شکلی ظهور پیدا میکرد، خسته نشده بودم. خوب اول یکم از خودم میگم. اسمم سایهست. سایه آبان. نوزده سالمه. پدرم پزشکه و مادرم فیلم بردار مراسمات عروسی روسیه بود که از پدرم جدا شده یک خواهر بیست و پنج ساله دارم که اون مهندسه وضع خانوادمون نسبتا خوبه. توی یکی از محلههای شمال تهران زندگی میکنیم و میشه گفت که جز یک عمو و یک عمه که تو شهرستان زندگی میکنه کسی رو نداریم. خانواده مامانم... اسمشونم نشنیدم تا حالا! تق تق - بله! - منم. - تو کی هستی؟ چقدر خنگ شدم! یعنی صداش رو نمیشناسم؟ - یاسینم. - بیا داخل. یاسین پسر کوچیک عمومه. یعنی پسر واقعیش نیست ها. در اصلا پسر زن عمومِ که زن دوم عموم هم هست. بابا طلا فروشی که با عمو درش همکاری دارن رو میگردونه و عمو بعد از اینکه مغازه رو زدن رفته بود و برنامهنویسی یاد گرفته بود و حالا با کمک اون یک کمک درآمد وارد خانوادهش کرده بود. یاسین پسر آروم و متینی هست که یکسال ازم بزرگتر پوست سفید مایل به جوگندمی، موهای قهوهای تیره که با ابروهای خوشحال قهوهای. چشمهای مشکی و صد و شصت و دو ثانت قد. کلا بنظر من خیلی خوشگله! خوشتیپ نه خوشگله. بچه خوشگل! - خوبی خانم دانشجو؟ من ترم دوی رشته چاپ بودم. یکی از چیزهایی که مجابم میکرد برم همین گمنام بودن رشتهم، که فقط برای دانشگاه رفتن زده بودم و بازار کار ضعیفش بود. یاسین هم ترم چهار طراحی صنعتی بود اما چون دانشگاه آزاد بود و عمو کمک مالی نمیکرد میخواست رها کنه. - ممنون یاسین جان. تو خوبی؟ - ممنون ببینم امتحان رانندگی چی شد؟ آخریش بود دیگه نه؟ - آره. با کنجکاوی و اشتیاق پرسید: - خوب قبول شدی؟ - میدونی خیلی فضای معنوی داشت؛ به هر طرف که میپیچیدم همه داد میزدن یا علی، یا عباس! خندش گرفت. - دوباره رد شدی؟ - اهوم. با دست علامتِ خاک توی سرت رو نشون داد بعد رو به روی من روی تخت نشست. - میری پیش مامانت؟ - بابا نمیذاره. - خوب کاری میکنه. چه معنی داره یک دختر تنها بره خارج ؟ اون هم انقدر خوشگل باشه. و خودش خندید که بفهمم شوخی کرده. - لوس نشو. با خانواده اومدین؟ - اهوم. - پس بیام یک عرض سلامی بکنم. خواستم بلند بشم که گفت: - با این وضع؟ - مگه وضعم... هیی! وای با تاپ و شلوارک جلوش نشسته بودم. - وای خوب زودتر میگفتی، برو ببینم. همینطور هلش دادم تا از در شوت شد بیرون. صدای خندش میاومد. سریع لباسم رو با یک تونیک طوسی و شلوار کشی ستش عوض کردم و موهام رو دم موشی انداختم. و یک تل پارچهای یخی زدم. گردبند که داده بودم اسم خودم رو شکل خوش خطی درست کنند روی لباسم انداختم و پایین رفتم. عمو بهرام و خانمش نگین جون پایین بودن. عمو از همسر اولش آبتین و آترین رو داشت و نگین جون هم از همسر اولش یاسین رو داشت که از همسر اول جفتشون هیچ خبری نیست. آبتین پسر بزرگ عمو بیست و هشت سالش، مغرور و زورگو و جدی و فوقالعاده مضخرف، با قد متوسط رو به بلند، توپر، پوست سفید، موهای وز به رنگ مشکی و چشمهای ریز مشکی. در کل قیافهش بنظر من مالی نبود. آبتین توی یک هتل کار میکرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری