رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

شروع رمان جذاب دختری که به کره میرود یا سفر میکند یا کریو در انتظار 🇯🇵🇰🇷☯️  خلاصه داستان رمان جذاب و متفاوتمون: داستان دختری به نام فاطمه هست که آرزو داره به کره بره و تو اونجا درس بخونه و زندگی کنه با عشق حقیقیش این آرزو به حقیقت می پیونده 

 

ژانر: عاشقانه ' سفرکردن 

 

 

 

#پارت ۱

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کره میرود (یا سفر میکند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

من تازه مقطع ابتدایی را به پایان رساندم و دارم می‌روم کلاس هفتم. ما تازه از خانه و محل قبلی به خانه خودمون اومدیم. خونوادم وسط سال نقل‌مکان کردن؛ خیلی خوب نیست، مگه نه؟ وسط سال بری یه جا دیگه، اون‌م وقتی بچه مدرسه‌ای باشی، مگه نه؟ خب معلومه آره! البته اگه مثل من نمراتتون عالی باشه؛ همه‌ش بیست یا نوزده. البته اینم اضافه کنم که من فقط ریاضی‌ام ضعیفه، بقیه درس‌ها عالی، بیست و عاشق شعر و ادبیات و کتاب و فیلم، آشپزی و نقاشی، موسیقی هستم.

 

البته خیلی دوست دارم برم رشته نقاشی و دوست دارم در آینده برای دانشگاه به کُره برم، در رشته هنر تحصیل کنم و اونجا زندگی کنم. و می‌خوام تو دانشگاه تا دکترای هنر بخونم.

 

#فلش‌بک (چند ماه پیش):

 

ما تازه به خونه جدیدمون اومدیم. مامانم تازه می‌خواد منو در کلاس هفتم، در نزدیکی خونه جدیدمون ثبت‌نام کنه. فردا با مدارک آماده می‌ریم که منو ثبت‌نام کنیم. امروز ساعت ۱۰:۰۰ می‌خوابم تا صبح ساعت ۷:۰۰ پاشم. ساعتم رو کوک کردم تا فردا گوشیم زنگ بخوره، خاموشش کنم، پاشم و بریم برای ثبت‌نام مدرسه.

 

باز هم پاییز فرا می‌رسد؛ فصل شروع دانش و فراگیری آن و علم. بهترین فصل سال، می‌توانم بگویم پاییز است؛ فصلی که من عاشق دانش و علم شدم، فصلی که همه هم عاشق دانش و علم می‌شوند.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه 

 

#پارت ۲

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

بالاخره فردا صبح شد و من رفتم پایین تا لقمه‌ی کره‌مربا بخورم و بریم برای ثبت‌نام مدرسه. بالاخره صبحانه‌ام تمام شد و رفتم آماده بشم. رفتم برای انتخاب لباس؛ توی اتاقم، داخل کمد، لباس‌هام رو نگاه کردم و مثل همیشه لباس قرمز آستین‌بلندم رو که برای جاهای خاص می‌پوشیدم، انتخاب کردم؛ با شلوار دمپابلند سیاهم و کتونی‌های سفیدم، به همراه مقنعه و چادر. البته من بین مقنعه، چادر و روسری مونده بودم که مامانم گفت: «روسری؟ مگه می‌خوایم بریم عزا؟ میریم ثبت‌نام مدرسه‌تو.» و بعد گفت: «ان‌شاءالله دانشگاه رفتنت رو ببینیم.»

 

منظور مامانم از «ببینیم»، خودش و بابام بود؛ اینکه دقیقاً این حرفِ بابام رو زد، چون این تنها موردی است که بابام و مامانم با هم هم‌نظر هستند. آماده شدیم و هر سه تا رفتیم به سمت مدرسه. وارد شدیم، پدرم مدارک رو داد و من هم تا کارهای ثبت‌نام تموم بشه، روی یکی از صندلی‌ها نشستم. بعد بابا گفت: «بیا اینجا، مدیر و معاون کارت دارن.» گفتم: «باشه بابا، وایستا الان میام.»

 

رفتم ببینم مدیر و معاون چیکارم دارن که دیدم میگن: «باید چون ریاضی‌ات ضعیفه، ببینیم اصلاً چیزی از پارسال بلد هستی یا نه.» خانم مدیر برگه ریاضی رو داد بهم و گفت: «این رو حل کن تا ببینیم چقدر از ریاضی پارسالت بلدی و چقدر مشکل داری؛ تو کل مباحث یا یک مبحث.» من هم انجام دادم که دیدن محور تقارن رو، که خیلی‌ها از کلاس ششم ایراد دارن، بلدم. گفتن خوبه و تشویقم کردن.

 

مدیر و معاون گفتن: «تو اگه ریاضی‌ات هم مثل درس‌های دیگه‌ات خوب بود، می‌تونستی بری تیزهوشان. برعکس تو، خیلی‌ها درس‌هایی که نیاز به تمرین ندارن رو نمره خوبی ندارن و ریاضی بعضی‌ها هم مثل مدل اوله، ولی ریاضی رو همیشه بیست می‌شن.»

 

این‌ها رو گفتن و رفتن. فقط برای پرونده موند قولنامه خونه. اونجا که رفتیم، کلی دختر با خودشون گوشی آورده بودن و داشتن تحویل معاون می‌دادن. یکی‌شون اومد واسه خوندن سوالاتی که تو گوشی‌اش بود، گوشی‌اش رو بگیره که خانم معاون با کمی تعلل قبول کرد گوشی‌اش رو بهش بده. گوشیش رو گرفت و رفت. البته خانم معاون این جمله رو به همه می‌گفت: «چرا وقتی می‌اید مدرسه گوشی میارید؟ به چه کارتون میاد؟ گوشی رو بذارید خونه؛ وقتی رفتید خونه ازش استفاده کنید.»

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۳

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

خلاصه گفتن از فردا می‌تونم بیام مدرسه. آها، یادم رفت راجع‌به کوچه‌پس‌کوچه‌های اونجا که زندگی می‌کنیم بگم؛ اونجا کوچه‌ها تنگه، اکثراً ماشین تو کوچه‌هاشون پارک شده و پره، خیلی هم چاله‌چوله زیاد داره. سمت ما هم یه فضای عابرمانندی هست که فقط وسایل ورزشی داره، ولی وقتی می‌ری توش، یه پارک داره به چه قشنگی! اسمش «ناتوانان» یا «ناشنوایان» بود که دقیق اسمش یادم نمونده و دمِ اون پارکه یک فروشگاه کوروش بود که ما بعضی‌وقت‌ها ازش خرید می‌کردیم.

 

یه بار پاستیل خریدم. بعداً که حقوق بابام رو ریختن، با مامان و همین‌طور خودش رفتیم خرید از فروشگاه. من یه دونه پفیلای بدون ذرت با طعم پنیر لینا و یک کیک قلبی برداشتم، داداشم چیپس گوجه‌ای و بیسکوئیت با روکش کاکائویی، و مامانم چند تا کلوچه. زیاد خرید نکردیم چون قرار بود چند وقت بعد به بابام یک هفته مرخصی با حقوق بدن. البته این کار رو صاحب کارخونه گفت سرِ پست‌هاشون بکنن، بخاطر اینکه تعطیلی‌ها رو هم سرِ کار بودن و حقوق‌شون از روزهای عادی یک مقداری بیشتر بود. قرار شد هر وقت دادن، اوکی کنیم با شرکت «هتل دریا» واسه مشهد بلیط بگیریم، بریم زیارت امام رضا و برگردیم. من خیلی خوشحالم چون این سومین سالی هست که ما می‌ریم مشهد؛ البته این یکی هنوز اوکی نشده که بخوایم بریم، باید منتظر خبر بابا باشیم تا اوکی کنیم بریم.

 

خب دیگه، داداشم داره فیلم می‌ذاره. من برم با دو تا داداشم فیلم «گرگ و میش» ببینم. داداش بزرگم می‌گه این تا ۵ داره؛ فیلم خیلی قشنگیه، داره عشق میان انسان و خون‌آشام رو نشون می‌ده یا به نمایش می‌ذاره.

 

بعد تموم شدن فیلم، رفتیم «جوج» زدیم! غذای مورد علاقه‌ام رو مامان واسه شام درست کرده بود. ازش تشکر کردم و با نام و یاد خدا شروع کردم به خوردن غذام. بعد همگی کمک کردیم مامانم سفره رو جمع کنه، به‌جز داداش کوچیکم که ۸ سالشه؛ همیشه خدا تو جمع کردن سفره کمک نمی‌کنه، حتی چیزی که خودش می‌خوره رو هم از رو زمین برنمی‌داره. مامانم می‌گه: «ولش کن، گوش نمی‌کنه. حرص نخور، انقدر ارزش نداره، تو این سن پیر می‌شی و پوستت چروک می‌شه و شیرت خشک می‌شه دخترم.»

منم در جوابش گفتم: «باشه عزیزم.»

 

اونم گفت: «مرسی عشقم، جونم، نفسم.»

 

بعدش یک مقداری کتاب فارسی هفتم رو ورق زدم و چندتا از شعرهاش رو خوندم. یکیش خیلی به دلم نشست و چندبار خوندمش:

اسمش: گلی خوشبوی

 

شنیدستم که مرد پاره‌دوزی

 

چنین می‌گفت: با پیر عجوزی

 

گلی خوشبوی در حمام روزی

 

رسید از دست محبوبی به دستم

 

گرفتم آن گل کردم خمیری

 

خمیری نرم و نیکو چون حریری

 

به دو گفتم: که مشکی یا عبیری

 

که از بوی دلاویز تو مستم

 

به گفتا: من گلی ناچیز بودم

 

ولیکن مدتی با گل نشستم

 

چو گل زیر پا گسترده پهن کرد

 

کمالِ همنشین در من اثر کرد

 

بعدِ اینکه همه کارها رو کردم، ساعت خوابم شد؛ یعنی ساعت ۱۰:۰۰ شب. ساعت رو برای ۷:۰۰ صبح کوک کردم تا بیدار شم و صبحونه بخورم و حاضر شم برم مدرسه. گرفتم خوابیدم تا فردا صبح و صبحونه خوردن و حاضر شدن و رفتن به مدرسه.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۴

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

امروز ساعت ۷:۰۰ پاشدم و صبحونه‌ی سرشیر و عسل با یک لیوان شیر خوردم و رفتم مدرسه. امروز خیلی خوشحال بودم چون اولین روز مدرسه و روز معارفه هستش و ما قراره با معلم‌ها مون آشنا بشیم در مورد اخلاقشون و روش تدریسشون و همین‌طور اونا هم با ما آشنا بشن.

 

امروز زنگ اول عربی داشتیم؛ خانم معلم اومد و خودش رو معرفی کرد و بعد خواست از ما بپرسه: «از یک معلم چی می‌خواید؟» ما ازش پرسیدیم. ما گفتیم سخت‌گیر نباشه و به ما استرس وارد نکنه. خانم معلم گفت: «همین دوتا فقط؟» ما هم با هم گفتیم: «آره، فقط همین دوتا خواسته.»

 

بعد خانم معلم گفت: «هرکی در مورد اوقات فراغتتون، رنگ مورد علاقه‌تون، شغل مورد علاقه‌تون و رشته مورد علاقه‌تون دونه‌دونه بلند شد بگه.» ما هم همگی با هم گفتیم: «باشه خانم معلم.»

 

اول از همه من بودم که از رنگم شروع کردم. گفتم: «رنگ‌های پاستیلی.» و بعد نوبت به شغل رسید؛ من گفتم: «دوست دارم در آینده یک رستوران بزرگ بزنم در تمام دنیا، با یک شرکت اون هم همین‌طور.» و اما نوبت به غذا رسید که من گفتم: «جوجه کباب!» که خانم معلم گفت: «به شوخی نگو، دلمون خواست!» بچه‌ها همه زدن زیر خنده و خندیدن.

 

اوقات فراغت هم گفتم: «فیلم و کتاب.» که خانم معلم گفت: «یکی از فیلم‌هایی رو که دیدی به من و بچه‌ها معرفی کن.» منم گفتم: «باشه خانم معلم.» اسم فیلم: «خدمتکار منهتن». و نوبت به رشته رسید که من گفتم: «نقاشی.»

 

خانم معلم تو کلاس یک نفر بود که از هر غذایی که توش گوجه داشت بدش می‌اومد ولی عاشق گوجه خام بود؛ یکی دیگه هم داشتیم که از نودل و پاستا خوشش می‌اومد و از غذاهای گوشتی بدش می‌اومد؛ و اکثر بچه‌ها عاشق کمیک و انیمه بودن، تو کلاس ما که ژانر کشتن داشتن اکثرشون.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۵

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

بالاخره روز معارفه مدرسه تمام شد و زنگ خونه خورد و ما رفتیم خونه. من رفتم یک راست همه چیز را برای آبجیم تعریف کردم؛ از اونی که از غذاهایی که توش گوجه داره بدش می‌آد و حتی تا اونی که از غذاهای گوشتی بدش می‌آد و از نودل و پاستا خوشش می‌آد. که آبجیم گفت: «اون دروغ می‌گه چون تو نودل از آب مرغ استفاده شده.»

 

امروز شام ماکارونی داشتیم که با سس میچسبید؛ که بابام خداروشکر یک سطل خیلی بزرگ سس قرمز و سفید خریده بود مارک «بیژن». مامانم که زحمت جابه‌جا کردن سس‌ها رو به عهده گرفته بود، همشون رو تو ظرف‌های زردی که داشتیم (که برای سس‌های سفید قبلی بود) با مایع ظرفشویی شست و ریخت و من و آبجیم گذاشتیم یخچال و یک دبه سس گوجه رو نگه داشتیم برای ریختن روی ماکارونی‌مون.

 

آبجیم نشست با من خورد چون می‌رفت دانشگاه و بعد سر کار نمی‌تونست شام رو با بقیه بخوره (مثل من باید الان می‌خورد شامش رو). من مثل همیشه کم ریختم چون معتقدم غذا زیاد بخورم چاق می‌شم و آبجیم بشقابش رو پر کرد تا جایی که دیگه جا نداشت و در آخر کارش رو با زدن مقدار زیادی سس گوجه تمام کرد. آخر سر که غذامون تموم شد، هر دو سفره رو جمع کردیم؛ با کمک هم، یکی‌مون ظرف‌ها رو شست که من بودم و آبجیم نون و زیر سفره رو جمع کرد، گذاشت جای مخصوصش و سس گوجه رو گذاشت یخچال تا بعداً دوباره استفاده بشه.

 

بعد من آب گذاشتم بجوشه و تا اون موقع صبر کردم و با آبجیم حرف زدم و جوک گفتم؛ تا آب جوشید، سینی و دو تا لیوان گذاشتم، چایی دم کردم و شیرینی رو از یخچال درآوردم و همراه با چای سرو کردم و بردم برای خودم و آبجیم که بخوریم. ما چای رو خوردیم و بعد من ساعت رو برای ۷:۰۰ صبح با گوشی کوک کردم تا صبح برای صبحونه و خوندن کتاب‌ها از قبل دیر نکنم و بلند نشم. بعد رفتم پتو و بالشت آوردم و به همه به صورت خارجی شب‌بخیر گفتم که می‌شه: «گود نایت»؛ و گرفتم خوابیدم.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۶

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

بالاخره فردا صبح شد؛ ساعت ۷:۰۰ صبح زنگ خورد و من ساعت را خاموش کردم. رفتم سرویس بهداشتی و بعد از اینکه کارم تمام شد، بالا رفتم تا صبحانه بخورم. بعد از خوردن کمی سوسیس و تخم‌مرغ، رفتم داخل اتاقم تا کمی به کتاب تفکر نگاهی بیندازم و بعد لباس‌های مدرسه‌ام را از داخل کمد برداشتم و پوشیدم.

 

حاضر شدم، ساعت مدرسه من شد و همراه مادرم کفش‌هایم را پوشیدم و رفتم مدرسه. در راه، مادرم حمد و سوره می‌خواند و همیشه به من هم می‌گفت: «با من بخوان.» من هم همیشه گوش می‌کردم و همراهش می‌خواندم.

 

قرآن خواندن را من مثل درس خواندن خیلی دوست داشتم و توی قرآنِ مدرسه هم همیشه بیست می‌شدم، چون در قسمت روخوانی بدون ذره‌ای غلط می‌خواندم. معلم‌های قرآنم در تمام سال به من افتخار می‌کردند و البته مامانم هم همین‌طور؛ من این افتخار و موفقیت را مدیون مادرم هستم. باید یک روز از او تشکر کنم؛ باید درباره این مادر گفت که او یک مادر نمونه، بیست و همه چیز تمام، و یک نمونه‌ی واقعی از یک مادر ایرانی است.

 

بالاخره بعد از حرف زدن در حین راه رفتن، به مدرسه رسیدیم. راستی، مادرم گفته بود در مدرسه درباره‌ی اینکه «ما تا کی اینجا هستیم» و درباره‌ی این مسائل حرف نزنم. بالاخره از مادرم دل کندم و رفتم داخل مدرسه. توی حیاط مدرسه منتظر بودم تا زنگ بزنند، زنگ بخورد، برویم سر صف، صف ببندیم و بعد به کلاس برویم.

 

بالاخره زنگ خورد و ما رفتیم سر کلاس. چند ساعت صبر کردیم تا معلم بیاید و سراغ درس برویم. معلممان همان معاون مدرسه بود؛ معلم تفکر ما بود و من تا دیدمش، شناختمش.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

#پارت ۲

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

بالاخره فردا صبح شد و من رفتم پایین تا لقمه‌ی کره‌مربا بخورم و بریم برای ثبت‌نام مدرسه. بالاخره صبحانه‌ام تمام شد و رفتم آماده بشم. رفتم برای انتخاب لباس؛ توی اتاقم، داخل کمد، لباس‌هام رو نگاه کردم و مثل همیشه لباس قرمز آستین‌بلندم رو که برای جاهای خاص می‌پوشیدم، انتخاب کردم؛ با شلوار دمپابلند سیاهم و کتونی‌های سفیدم، به همراه مقنعه و چادر. البته من بین مقنعه، چادر و روسری مونده بودم که مامانم گفت: «روسری؟ مگه می‌خوایم بریم عزا؟ میریم ثبت‌نام مدرسه‌تو.» و بعد گفت: «ان‌شاءالله دانشگاه رفتنت رو ببینیم.»

 

منظور مامانم از «ببینیم»، خودش و بابام بود؛ اینکه دقیقاً این حرفِ بابام رو زد، چون این تنها موردی است که بابام و مامانم با هم هم‌نظر هستند. آماده شدیم و هر سه تا رفتیم به سمت مدرسه. وارد شدیم، پدرم مدارک رو داد و من هم تا کارهای ثبت‌نام تموم بشه، روی یکی از صندلی‌ها نشستم. بعد بابا گفت: «بیا اینجا، مدیر و معاون کارت دارن.» گفتم: «باشه بابا، وایستا الان میام.»

 

رفتم ببینم مدیر و معاون چیکارم دارن که دیدم میگن: «باید چون ریاضی‌ات ضعیفه، ببینیم اصلاً چیزی از پارسال بلد هستی یا نه.» خانم مدیر برگه ریاضی رو داد بهم و گفت: «این رو حل کن تا ببینیم چقدر از ریاضی پارسالت بلدی و چقدر مشکل داری؛ تو کل مباحث یا یک مبحث.»

من هم انجام دادم که دیدن محور تقارن رو، که خیلی‌ها از کلاس ششم ایراد دارن، بلدم. گفتن خوبه و تشویقم کردن.

 

مدیر و معاون گفتن: «تو اگه ریاضی‌ات هم مثل درس‌های دیگه‌ات خوب بود، می‌تونستی بری تیزهوشان. برعکس تو، خیلی‌ها درس‌هایی که نیاز به تمرین ندارن رو نمره خوبی ندارن و ریاضی بعضی‌ها هم مثل مدل اوله، ولی ریاضی رو همیشه بیست می‌شن.»

 

این‌ها رو گفتن و رفتن. فقط برای پرونده موند قولنامه خونه. اونجا که رفتیم، کلی دختر با خودشون گوشی آورده بودن و داشتن تحویل معاون می‌دادن. یکی‌شون اومد واسه خوندن سوالاتی که تو گوشی‌اش بود، گوشی‌اش رو بگیره که خانم معاون با کمی تعلل قبول کرد گوشی‌اش رو بهش بده. گوشیش رو گرفت و رفت. البته خانم معاون این جمله رو به همه می‌گفت: «چرا وقتی می‌اید مدرسه گوشی میارید؟ به چه کارتون میاد؟ گوشی رو بذارید خونه؛ وقتی رفتید خونه ازش استفاده کنید.»

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۳

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

خلاصه گفتن از فردا می‌تونم بیام مدرسه. آها، یادم رفت راجع‌به کوچه‌پس‌کوچه‌های اونجا که زندگی می‌کنیم بگم؛ اونجا کوچه‌ها تنگه، اکثراً ماشین تو کوچه‌هاشون پارک شده و پره، خیلی هم چاله‌چوله زیاد داره. سمت ما هم یه فضای عابرمانندی هست که فقط وسایل ورزشی داره، ولی وقتی می‌ری توش، یه پارک داره به چه قشنگی! اسمش «ناتوانان» یا «ناشنوایان» بود که دقیق اسمش یادم نمونده و دمِ اون پارکه یک فروشگاه کوروش بود که ما بعضی‌وقت‌ها ازش خرید می‌کردیم. بالاخره فردا صبح شد؛ ساعت ۷:۰۰ صبح زنگ خورد و من ساعت را خاموش کردم. رفتم سرویس بهداشتی و بعد از اینکه کارم تمام شد، بالا رفتم تا صبحانه بخورم. بعد از خوردن کمی سوسیس و تخم‌مرغ، رفتم داخل اتاقم تا کمی به کتاب تفکر نگاهی بیندازم و بعد لباس‌های مدرسه‌ام را از داخل کمد برداشتم و پوشیدم.

 

حاضر شدم، ساعت مدرسه من شد و همراه مادرم کفش‌هایم را پوشیدم و رفتم مدرسه. در راه، مادرم حمد و سوره می‌خواند و همیشه به من هم می‌گفت: «با من بخوان.» من هم همیشه گوش می‌کردم و همراهش می‌خواندم.

 

قرآن خواندن را من مثل درس خواندن خیلی دوست داشتم و توی قرآنِ مدرسه هم همیشه بیست می‌شدم، چون در قسمت روخوانی بدون ذره‌ای غلط می‌خواندم. معلم‌های قرآنم در تمام سال به من افتخار می‌کردند و البته مامانم هم همین‌طور؛ من این افتخار و موفقیت را مدیون مادرم هستم. باید یک روز از او تشکر کنم؛ باید درباره این مادر گفت که او یک مادر نمونه، بیست و همه چیز تمام، و یک نمونه‌ی واقعی از یک مادر ایرانی است.

 

بالاخره بعد از حرف زدن در حین راه رفتن، به مدرسه رسیدیم. راستی، مادرم گفته بود در مدرسه درباره‌ی اینکه «ما تا کی اینجا هستیم» و درباره‌ی این مسائل حرف نزنم. بالاخره از مادرم دل کندم و رفتم داخل مدرسه. توی حیاط مدرسه منتظر بودم تا زنگ بزنند، زنگ بخورد، برویم سر صف، صف ببندیم و بعد به کلاس برویم.

 

بالاخره زنگ خورد و ما رفتیم سر کلاس. چند ساعت صبر کردیم تا معلم بیاید و سراغ درس برویم. معلممان همان معاون مدرسه بود؛ معلم تفکر ما بود و من تا دیدمش، شناختمش.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

#پارت ۲

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

بالاخره فردا صبح شد و من رفتم پایین تا لقمه‌ی کره‌مربا بخورم و بریم برای ثبت‌نام مدرسه. بالاخره صبحانه‌ام تمام شد و رفتم آماده بشم. رفتم برای انتخاب لباس؛ توی اتاقم، داخل کمد، لباس‌هام رو نگاه کردم و مثل همیشه لباس قرمز آستین‌بلندم رو که برای جاهای خاص می‌پوشیدم، انتخاب کردم؛ با شلوار دمپابلند سیاهم و کتونی‌های سفیدم، به همراه مقنعه و چادر. البته من بین مقنعه، چادر و روسری مونده بودم که مامانم گفت: «روسری؟ مگه می‌خوایم بریم عزا؟ میریم ثبت‌نام مدرسه‌تو.» و بعد گفت: «ان‌شاءالله دانشگاه رفتنت رو ببینیم.»

 

منظور مامانم از «ببینیم»، خودش و بابام بود؛ اینکه دقیقاً این حرفِ بابام رو زد، چون این تنها موردی است که بابام و مامانم با هم هم‌نظر هستند. آماده شدیم و هر سه تا رفتیم به سمت مدرسه. وارد شدیم، پدرم مدارک رو داد و من هم تا کارهای ثبت‌نام تموم بشه، روی یکی از صندلی‌ها نشستم. بعد بابا گفت: «بیا اینجا، مدیر و معاون کارت دارن.» گفتم: «باشه بابا، وایستا الان میام.»

 

رفتم ببینم مدیر و معاون چیکارم دارن که دیدم میگن: «باید چون ریاضی‌ات ضعیفه، ببینیم اصلاً چیزی از پارسال بلد هستی یا نه.» خانم مدیر برگه ریاضی رو داد بهم و گفت: «این رو حل کن تا ببینیم چقدر از ریاضی پارسالت بلدی و چقدر مشکل داری؛ تو کل مباحث یا یک مبحث.»

من هم انجام دادم که دیدن محور تقارن رو، که خیلی‌ها از کلاس ششم ایراد دارن، بلدم. گفتن خوبه و تشویقم کردن.

 

مدیر و معاون گفتن: «تو اگه ریاضی‌ات هم مثل درس‌های دیگه‌ات خوب بود، می‌تونستی بری تیزهوشان. برعکس تو، خیلی‌ها درس‌هایی که نیاز به تمرین ندارن رو نمره خوبی ندارن و ریاضی بعضی‌ها هم مثل مدل اوله، ولی ریاضی رو همیشه بیست می‌شن.»

 

این‌ها رو گفتن و رفتن. فقط برای پرونده موند قولنامه خونه. اونجا که رفتیم، کلی دختر با خودشون گوشی آورده بودن و داشتن تحویل معاون می‌دادن. یکی‌شون اومد واسه خوندن سوالاتی که تو گوشی‌اش بود، گوشی‌اش رو بگیره که خانم معاون با کمی تعلل قبول کرد گوشی‌اش رو بهش بده. گوشیش رو گرفت و رفت. البته خانم معاون این جمله رو به همه می‌گفت: «چرا وقتی می‌اید مدرسه گوشی میارید؟ به چه کارتون میاد؟ گوشی رو بذارید خونه؛ وقتی رفتید خونه ازش استفاده کنید.»

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۳

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

خلاصه گفتن از فردا می‌تونم بیام مدرسه. آها، یادم رفت راجع‌به کوچه‌پس‌کوچه‌های اونجا که زندگی می‌کنیم بگم؛ اونجا کوچه‌ها تنگه، اکثراً ماشین تو کوچه‌هاشون پارک شده و پره، خیلی هم چاله‌چوله زیاد داره. سمت ما هم یه فضای عابرمانندی هست که فقط وسایل ورزشی داره، ولی وقتی می‌ری توش، یه پارک داره به چه قشنگی! اسمش «ناتوانان» یا «ناشنوایان» بود که دقیق اسمش یادم نمونده و دمِ اون پارکه یک فروشگاه کوروش بود که ما بعضی‌وقت‌ها ازش خرید می‌کردیم. یه بار پاستیل خریدم. بعداً که حقوق بابام رو ریختن، با مامان و همین‌طور خودش رفتیم خرید از فروشگاه. من یه دونه پفیلای بدون ذرت با طعم پنیر لینا و یک کیک قلبی برداشتم، داداشم چیپس گوجه‌ای و بیسکوئیت با روکش کاکائویی، و مامانم چند تا کلوچه. زیاد خرید نکردیم چون قرار بود چند وقت بعد به بابام یک هفته مرخصی با حقوق بدن. البته این کار رو صاحب کارخونه گفت سرِ پست‌هاشون بکنن، بخاطر اینکه تعطیلی‌ها رو هم سرِ کار بودن و حقوق‌شون از روزهای عادی یک مقداری بیشتر بود. قرار شد هر وقت دادن، اوکی کنیم با شرکت «هتل دریا» واسه مشهد بلیط بگیریم، بریم زیارت امام رضا و برگردیم. من خیلی خوشحالم چون این سومین سالی هست که ما می‌ریم مشهد؛ البته این یکی هنوز اوکی نشده که بخوایم بریم، باید منتظر خبر بابا باشیم تا اوکی کنیم بریم.

 

خب دیگه، داداشم داره فیلم می‌ذاره. من برم با دو تا داداشم فیلم «گرگ و میش» ببینم. داداش بزرگم می‌گه این تا ۵ داره؛ فیلم خیلی قشنگیه، داره عشق میان انسان و خون‌آشام رو نشون می‌ده یا به نمایش می‌ذاره.

 

بعد تموم شدن فیلم، رفتیم «جوج» زدیم! غذای مورد علاقه‌ام رو مامان واسه شام درست کرده بود. ازش تشکر کردم و با نام و یاد خدا شروع کردم به خوردن غذام. بعد همگی کمک کردیم مامانم سفره رو جمع کنه، به‌جز داداش کوچیکم که ۸ سالشه؛ همیشه خدا تو جمع کردن سفره کمک نمی‌کنه، حتی چیزی که خودش می‌خوره رو هم از رو زمین برنمی‌داره. مامانم می‌گه: «ولش کن، گوش نمی‌کنه. حرص نخور، انقدر ارزش نداره، تو این سن پیر می‌شی و پوستت چروک می‌شه و شیرت خشک می‌شه دخترم.»

 

منم در جوابش گفتم: «باشه عزیزم.»

 

اونم گفت: «مرسی عشقم، جونم، نفسم.»

 

بعدش یک مقداری کتاب فارسی هفتم رو ورق زدم و چندتا از شعرهاش رو خوندم. یکیش خیلی به دلم نشست و چندبار خوندمش:

 

اسمش: گلی خوشبوی

 

شنیدستم که مرد پاره‌دوزی

 

چنین می‌گفت: با پیر عجوزی

 

گلی خوشبوی در حمام روزی

 

رسید از دست محبوبی به دستم

 

گرفتم آن گل کردم خمیری

 

خمیری نرم و نیکو چون حریری

 

به دو گفتم: که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

 

به گفتا: من گلی ناچیز بودم

 

ولیکن مدتی با گل نشستم

 

چو گل زیر پا گسترده پهن کرد

 

کمالِ همنشین در من اثر کرد

 

بعدِ اینکه همه کارها رو کردم، ساعت خوابم شد؛ یعنی ساعت ۱۰:۰۰ شب. ساعت رو برای ۷:۰۰ صبح کوک کردم تا بیدار شم و صبحونه بخورم و حاضر شم برم مدرسه. گرفتم خوابیدم تا فردا صبح و صبحونه خوردن و حاضر شدن و رفتن به مدرسه.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۴

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

امروز ساعت ۷:۰۰ پاشدم و صبحونه‌ی سرشیر و عسل با یک لیوان شیر خوردم و رفتم مدرسه. امروز خیلی خوشحال بودم چون اولین روز مدرسه و روز معارفه هستش و ما قراره با معلم‌ها مون آشنا بشیم در مورد اخلاقشون و روش تدریسشون و همین‌طور اونا هم با ما آشنا بشن.

 

امروز زنگ اول عربی داشتیم؛ خانم معلم اومد و خودش رو معرفی کرد و بعد خواست از ما بپرسه: «از یک معلم چی می‌خواید؟» ما ازش پرسیدیم. ما گفتیم سخت‌گیر نباشه و به ما استرس وارد نکنه. خانم معلم گفت: «همین دوتا فقط؟» ما هم با هم گفتیم: «آره، فقط همین دوتا خواسته.»

 

بعد خانم معلم گفت: «هرکی در مورد اوقات فراغتتون، رنگ مورد علاقه‌تون، شغل مورد

علاقه‌تون و رشته مورد علاقه‌تون دونه‌دونه بلند شد بگه.» ما هم همگی با هم گفتیم: «باشه خانم معلم.»

 

اول از همه من بودم که از رنگم شروع کردم. گفتم: «رنگ‌های پاستیلی.» و بعد نوبت به شغل رسید؛ من گفتم: «دوست دارم در آینده یک رستوران بزرگ بزنم در تمام دنیا، با یک شرکت اون هم همین‌طور.» و اما نوبت به غذا رسید که من گفتم: «جوجه کباب!» که خانم معلم گفت: «به شوخی نگو، دلمون خواست!» بچه‌ها همه زدن زیر خنده و خندیدن.

 

اوقات فراغت هم گفتم: «فیلم و کتاب.» که خانم معلم گفت: «یکی از فیلم‌هایی رو که دیدی به من و بچه‌ها معرفی کن.» منم گفتم: «باشه خانم معلم.» اسم فیلم: «خدمتکار منهتن». و نوبت به رشته رسید که من گفتم: «نقاشی.»

 

خانم معلم تو کلاس یک نفر بود که از هر غذایی که توش گوجه داشت بدش می‌اومد ولی عاشق گوجه خام بود؛ یکی دیگه هم داشتیم که از نودل و پاستا خوشش می‌اومد و از غذاهای گوشتی بدش می‌اومد؛ و اکثر بچه‌ها عاشق کمیک و انیمه بودن، تو کلاس ما که ژانر کشتن داشتن اکثرشون.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۵

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

بالاخره روز معارفه مدرسه تمام شد و زنگ خونه خورد و ما رفتیم خونه. من رفتم یک راست همه چیز را برای آبجیم تعریف کردم؛ از اونی که از غذاهایی که توش گوجه داره بدش می‌آد و حتی تا اونی که از غذاهای گوشتی بدش می‌آد و از نودل و پاستا خوشش می‌آد. که آبجیم گفت: «اون دروغ می‌گه چون تو نودل از آب مرغ استفاده شده.»

امروز شام ماکارونی داشتیم که با سس میچسبید؛ که بابام خداروشکر یک سطل خیلی بزرگ سس قرمز و سفید خریده بود مارک «بیژن». مامانم که زحمت جابه‌جا کردن سس‌ها رو به عهده گرفته بود، همشون رو تو ظرف‌های زردی که داشتیم (که برای سس‌های سفید قبلی بود) با مایع ظرفشویی شست و ریخت و من و آبجیم گذاشتیم یخچال و یک دبه سس گوجه رو نگه داشتیم برای ریختن روی ماکارونی‌مون.

 

آبجیم نشست با من خورد چون می‌رفت دانشگاه و بعد سر کار نمی‌تونست شام رو با بقیه بخوره (مثل من باید الان می‌خورد شامش رو). من مثل همیشه کم ریختم چون معتقدم غذا زیاد بخورم چاق می‌شم و آبجیم بشقابش رو پر کرد تا جایی که دیگه جا نداشت و در آخر کارش رو با زدن مقدار زیادی سس گوجه تمام کرد. آخر سر که غذامون تموم شد، هر دو سفره رو جمع کردیم؛ با کمک هم، یکی‌مون ظرف‌ها رو شست که من بودم و آبجیم نون و زیر سفره رو جمع کرد، گذاشت جای مخصوصش و سس گوجه رو گذاشت یخچال تا بعداً دوباره استفاده بشه.

بعد من آب گذاشتم بجوشه و تا اون موقع صبر کردم و با آبجیم حرف زدم و جوک گفتم؛ تا آب جوشید، سینی و دو تا لیوان گذاشتم، چایی دم کردم و شیرینی رو از یخچال درآوردم و همراه با چای سرو کردم و بردم برای خودم و آبجیم که بخوریم. ما چای رو خوردیم و بعد من ساعت رو برای ۷:۰۰ صبح با گوشی کوک کردم تا صبح برای صبحونه و خوندن کتاب‌ها از قبل دیر نکنم و بلند نشم. بعد رفتم پتو و بالشت آوردم و به همه به صورت خارجی شب‌بخیر گفتم که می‌شه: «گود نایت»؛ و گرفتم خوابیدم.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

#پارت ۶

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

بالاخره فردا صبح شد؛ ساعت ۷:۰۰ صبح زنگ خورد و من ساعت را خاموش کردم. رفتم سرویس بهداشتی و بعد از اینکه کارم تمام شد، بالا رفتم تا صبحانه بخورم. بعد از خوردن کمی سوسیس و تخم‌مرغ، رفتم داخل اتاقم تا کمی به کتاب تفکر نگاهی بیندازم و بعد لباس‌های مدرسه‌ام را از داخل کمد برداشتم و پوشیدم.

 

حاضر شدم، ساعت مدرسه من شد و همراه مادرم کفش‌هایم را پوشیدم و رفتم مدرسه. در راه، مادرم حمد و سوره می‌خواند و همیشه به من هم می‌گفت: «با من بخوان.» من هم همیشه گوش می‌کردم و همراهش می‌خواندم.

 

قرآن خواندن را من مثل درس خواندن خیلی دوست داشتم و توی قرآنِ مدرسه هم همیشه بیست می‌شدم، چون در قسمت روخوانی بدون ذره‌ای غلط می‌خواندم. معلم‌های قرآنم در تمام سال به من افتخار می‌کردند و البته مامانم هم همین‌طور؛ من این افتخار و موفقیت را مدیون مادرم هستم. باید یک روز از او تشکر کنم؛ باید درباره این مادر گفت که او یک مادر نمونه، بیست و همه چیز تمام، و یک نمونه‌ی واقعی از یک مادر ایرانی است.

 

بالاخره بعد از حرف زدن در حین راه رفتن، به مدرسه رسیدیم. راستی، مادرم گفته بود در مدرسه درباره‌ی اینکه «ما تا کی اینجا هستیم» و درباره‌ی این مسائل حرف نزنم. بالاخره از مادرم دل کندم و رفتم داخل مدرسه. توی حیاط مدرسه منتظر بودم تا زنگ بزنند، زنگ بخورد، برویم سر صف، صف ببندیم و بعد به کلاس برویم.

 

بالاخره زنگ خورد و ما رفتیم سر کلاس. چند ساعت صبر کردیم تا معلم بیاید و سراغ درس برویم. معلممان همان معاون مدرسه بود؛ معلم تفکر ما بود و من تا دیدمش، شناختمش.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۷

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

حتماً می‌تونم بگم همه‌ی بچه‌های کلاس شناختنش، ولی نگفتن؛ یعنی به روی خودشان نیاوردند. یادم رفت بگویم تو کلاسمون دو تا افغانستانی بودند. یکی‌شون بلد بود یه کار هنری انجام بده و اونجا که یاد می‌گرفت، بعد از آموزش، از هنرجوهایش اگه می‌خواستند، کار می‌گرفت؛ که اون هم برای آن‌ها کار انجام می‌داد و پول می‌گرفت تا چیزی برای خودش و خانواده‌اش بخرد.

 

بعد چند دقیقه زنگ تفریح خورد و همه از کلاس خارج شدند و به سمت حیاط مدرسه رفتند. من هم بعد از اینکه کلاس تقریباً خالی شده بود، رفتم به سمت حیاط مدرسه و کمی در حیاط مدرسه راه رفتم. بعد راه بوفه‌ی مدرسه را در پیش گرفتم و رفتم برای خریدن خوراکی‌هایی که می‌خواستم از بوفه بگیرم که من یک بسته پفیلا پنیری خریدم؛ دقیقاً همون طعمی که دوست داشتم و همیشه می‌خوردم.

 

حیف چیپس طعم سبزیجات که بعد از طعم پفیلای پنیری خیلی دوستش داشتم رو نداشت؛ وگرنه اگر داشت، می‌دادم برای چیپس هم کارت بکشه. من می‌رم براش با ماست، خیلی می‌چسبه. حتماً آدم باید امتحانش کنه وگرنه این طعم محشر رو از دست می‌ده اگر امتحانش نکنه.

یاد سفر پارسالم افتادم که رفتیم مشهد؛ هتل دیپلمات خیلی عالی بود. قبل از رزرو هتل، توسط مامان از شرکت «هتل دریا» اول چندتا هتل بهمون معرفی کردن که ما اول پرسیدیم و گفتیم هتل «میامی» نیستش؟ گفتن جاش پر شده و جا نداره. بعد کلی اسم که گفتن و ما تو گوگل زدیم و این هتل که اسمش میامی بود، خوشمون اومد و به دلمون نشست. چون

غذاهاش عالی بود؛ حتی از کشورهای خارجی می‌آمدند اونجا اقامت کنند؛ عرب‌ها، ترکیه‌ای‌ها و… حتی از هتل قبلی‌مون هم خیلی بهتر بود، چون به غیر از غذای عالی، استخر هم تو خودش داشت تا همه‌ی زائرانی که اونجا اقامت می‌کنند، بتونن شنا کنن.

 

قرار شد به آبجیم بگیم. منتظر شدیم بیاد. ساعت ۵:۰۰ آمد و رفتیم لازانیا رو از فر با دستگیره در آوردیم و من بشقاب چیدم تو سینی، به تعداد هر ۶ تا مون با چنگال و چاقو و نمک و فلفل قرمز و سیاه و سبز پودر شده‌ی آماده. و اما می‌رسیم سر قضیه‌ی اصلی گفتن اینکه قرار هفته دیگه قرار بره سفر مشهد؛ به آبجیم تا از شرکت هواپیمایی مرخصی بگیره بریم. من که می‌گم بهش مرخصی می‌دن که با ما بیاد، چون تو طول ۱۵ سالی که کار کرده، رفته سر کار و اومده، یک بار هم مرخصی نگرفته؛ بهش مرخصی می‌دن.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

 

#پارت ۸

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

ساعت ۷:۰۰ زنگ خورد و من بیدار شدم و بعد ساعت رو خاموش کردم و رفتم سرویس بهداشتی و کارهای مربوطه ام رو انجام دادم و خارج شدم و اومدم بیرون و به سمت آشپزخانه حرکت کردم تا صبحانه بخورم. امروز مثل همیشه صبحانه‌ی من شیر و چی‌پف قلبی با طعم باربی و میوه‌ای مخلوط و میوه‌ای جدا بود؛ البته اورئو داشتیم که من اورئوش رو برداشتم و خوردم.

 

بعد حاضر شدم تا برم به مدرسه. البته بعد از صبحانه رفتم اتاقم تا درس‌هایم را از قبل پیش‌مطالعه کنم تا وقتی معلم درس می‌دهد، به روی معلم نگاه نکنم و اگر وسط درس سؤال پرسید، بتونم جواب بدم؛ مثل مونگولا این‌اونه رو نگاه نکنم و وسط یا بهتر بگم توی کلاس درس، جلوی بچه‌ها خیط نشم و بتونم جواب بدم.

 

بالاخره خوندن این درسی که زنگ اول داشتیم و خانم معلم می‌خواد درس بده تموم شد؛ چون درس ادبیات بود و من علاقه داشتم، زود تموم شد. تازه ساعت ۸:۰۰ شده و من می‌رم سراغ درس زنگ دوم که معلمش می‌خواد درس بده رو رفتم مطالعه کنم. اون روز زنگ اول فارسی و هم زنگ دوم مطالعات داشتیم؛ اون هم ساعت ۹:۰۰ تموم شد و رفتم سراغ زنگ آخر که زبان انگلیسی بود و این یکی یکم از قبلی‌ها دیرتر تموم شد؛ ساعت ۱۲:۰۰ تموم شد. خودتون می‌دونید دیگه، املای زبان انگلیسی یکم وقت‌گیره چون باید تمرین کنی؛ مثلاً گفت: «فلان کلمه رو بیا پای تخته بنویس، املااش رو بلد باشی بنویسی.»

 

بعد وایستادم که ساعت ۱۲:۲۰ بشه و رفتم کفشام رو پوشیدم و رفتم مدرسه. تو راه مدرسه مثل همیشه با مامانم سوره می‌خوندیم و راه می‌رفتیم سمت مدرسه و آخر راه با مامان خداحافظی کردم و رفتم داخل مدرسه و با دوستم حرف زدیم تا زنگ بخوره که در مورد این زنگ چی دارید و خوراکی چی آوردی.

من که مثل همیشه یک نوع بیسکویت قلبی ساده و روکش کاکائویی که از فروشگاه بابام اندازه یک سال مدرسه‌ام خریده بود، نودل هم که بابام مثل قبلی، و چیپس هم همین‌طور که با طعم سبزیجات، لیمو و سرکه بود، و پفیلا و پفک هم مثل پفیلا طعم پنیر لینا و ماست موسیر، و تخمه هم مثل همه طعم ماست موسیر (البته برای چیپس‌ها هم همون اندازه ماست موسیر خریده بود). پفکم مارک «لینا پف پاف کینوا» با طعم قارچ و خامه و… و ساندویچ گرم هم مثل بقیه؛ و از این لواشک و ژله‌ها که شکل لوازم آرایش درست شده و آب‌نبات‌ها هم به همین منوال خریده بود که من از هر کدوم یکی آوردم.

 

دوستم هم غذای کره‌ای داشت، چون مامانش آشپزی‌اش عالیه؛ هر روز یک غذا از شهرهای مختلف درست می‌کنه. باباش چون تو کار ساخت‌وسازه و مامانش کلاً قبل از به دنیا اومدنش می‌رفته باهاش و به آشپزی علاقه داشته، بلده و سریع تونسته کلی از تمام شهرها غذا، دسر و پیش‌غذا یاد بگیره و بپزه. البته منم چند بار غذاهایی که مامانش با دست خودش پخته رو امتحان کردم؛ حرف نداره، واسه همون تأییدش کردم چون واقعاً همین‌جوریه دست‌پختش.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

 

#پارت ۹

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

بعد از کلی حرف زدن، زنگ خورد و رفتیم سر صف و صف بستیم و نظام دادیم تا صف درست بشه و بریم سر کلاس درس.

 

#از زبان راوی (ذهن و فکر شخصیت داستان را بیان می‌کند): من زنگ اول رو فکر کنم بهتون نگفتم؛ خیلی دوست دارم چون من خیلی عاشق ادبیاتم. می‌تونم بگم از بچگی و مخصوصاً تو املا همیشه نمره‌ی خوبی می‌گرفتم توش نسبت به بقیه، بدون تمرین.فکر کنم از بچگی می‌گفتن: «از رو درس رونویسی کنید»، می‌نوشتم و املا‌ام را برمی‌داشتم، از رو کتاب نگاه می‌کردم؛ برعکس بقیه که شاید می‌دادند به مامان‌شان تا بهشان املا بگوید. ولی الان بدون تمرین هم می‌توانم بنویسم.

 

و البته این هم اضافه کنم، من حتی تو کلاس اول، املای آخر سال رو هم بیست شدم و به مامان و بابام هم نشان دادم. افتخار کردند و کلی تشویقم کردند و هر دو تاشون برام کادو خریدند. بابام برام از این تبلت هوشمند کره‌ای‌ها از کره، با انتخاب خودم خرید و مامانم یه ماهی‌تابه خرید از اونجا، و یه کنسول بازی هم برای کارنامه‌ی خیلی خوبم. و بابام یه اسکیت هوشمند کره‌ای واسه کارنامه‌ام. و رفتیم به یه رستوران بزرگ تو سئول که تو کره جنوبی است.

 

و من یه پاستا با پنیر و سوسیس و یه ظرف زرده تخم‌مرغ خالی پخته با سوسیس و یه پاستا با پنیر گودا و شیر و خامه همراه پنیر خامه‌ای و تخم‌مرغ و سیب‌زمینی سرخ‌کرده و خوراک لوبیا و شیربرنج و سیب شیرین سفارش دادیم. البته یک مقداریش رو برای خونه سفارش دادیم چون زیاد بود و واقعاً غذاهاش عالی بود، بی‌خود معروف نشده بود اون رستوران. و ما تو نقشه تبلت که برای همه‌ی کشورها قابل استفاده بود، استفاده کردیم. تازه اونجا می‌تونستی مواد نودلت رو هر چقدر می‌خواهی بریزی، چه برای تزئین چه داخلش. خیلی خوب بود این قابلیت رستوران به این معروفی، من تا حالا هیچ جا این قابلیت رو ندیده بودم، عالی عالی! من اگه بخوام به این از ده نمره، نمره بدم، خودِ ده رو می‌دم.

 

خلاصه بعد از اینکه دیدم صف کناریمون رفت، از فکر بیرون اومدم و صف ما راه افتاد بره سر کلاس بشینه تا معلم اون زنگ بیاد. من مثل همیشه کتاب هر سه زنگ رو میزم بود. بعد اینکه بچه‌ها نشستن، معلم اومد سر کلاس، حضور غیاب کرد و نگارش داشتیم. معلم بعد معرفی خودش، چندتا موضوع داد تا انشا بنویسیم. موضوعات: پاییز، نوشتن گفت‌وگوی درخت و گل، و اما موضوع آخر درمورد «مدرسه من». خودم موضوع دوم رو انتخاب کردم، در مورد نوشتن گفت‌وگوی درخت و گل. و خانم هی می‌اومد دونه‌دونه می‌پرسید: «کدوم موضوع رو انتخاب کردید؟» و «کجای انشاتون هستید؟» و به چند نفر گفت بیان انشاشون رو بخونن که به من رسید بخونم.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۱۰

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

رفتم که انشایم را بخوانم. موضوع من: «گفت‌وگوی درخت و گل» بود.

 

اول انشایم را این‌جوری شروع کردم: «روزی از روزها در باغی، درخت و گلی بسیار زیبا و خوشبو زندگی می‌کردند که آن‌ها روزی در این باغ به محاوره یا همان گفت‌وگو پرداخته بودند. کمی از این محاوره گذشت که گفت‌وگوی آن‌ها تبدیل به جنگ و دعوا شد؛ بحث آن‌ها بر سر فصل‌ها بود که با هم تفاوت نظر داشتند.

 

درخت می‌گفت: من پاییز را دوست دارم؛ پاییز فصل مورد علاقه من است بخاطر برگ‌هایش که زمین می‌ریزد و زمین را زیبا می‌کند و رنگ‌هایش که این سه هستند و هرکدام نماد چیزی هستند. مثلاً رنگ زرد: نماد خورشید است، چون مثل خورشید که در آسمان می‌درخشد، درخشندگی زیادی دارد. بعد آن می‌رویم سراغ رنگ بعدی، یعنی رنگ قرمز: که نماد جهنم و خشم و دشمنی و دعواست؛ البته این را هم اضافه کنم که رنگ رقابت هم هست. و رنگ نارنجی: رنگ پرتقال و نارنج و کدو و البته فصل شروع مدرسه‌ها.»

 

و گل هم می‌گفت: «من زمستان را دوست دارم؛ زمستان فصل مورد علاقه من است، چون بچه‌ها در این فصل بازی‌های برفی می‌کنند. مثل ساخت آدم‌برفی از برف و گذاشتن دماغ آن با هویج، و گذاشتن دست‌های آن با چوب درختان و گذاشتن دکمه سیاه برای بدنش و کلاه سیاه و شال‌گردن. و بازی بعدی، گلوله‌برفی ساختن؛ وقتی برف می‌بارد بچه‌ها دور هم جمع می‌شوند و هرکسی یک گلوله برفی می‌سازد و به دیگری پرتاب می‌کند. و اما بازی آخر، بازی ساخت قلعه‌ی یخی؛ وقتی بچه‌ها با یخ قلعه درست می‌کنند، به داخل آن قلعه‌ی یخی می‌روند و از داخل آن به دوستانشان گلوله‌ی یخی پرتاب می‌کنند تا جایی که هم بچه‌ها به آن‌ها گلوله‌ی یخی بخورد و قلعه‌ی حریف را صاحب می‌شوند. و بخاطر نوشیدنی‌های گرمش مثل: چای، شکلات داغ، نسکافه، کاپوچینو، شیر کاکائو، شیر عسلی، هات چاکلت، موکا، لاته، قهوه و…»

 

بحث آن‌ها این بود که درخت می‌گفت: «تو باید فصل من، پاییز را دوست داشته باشی» و گل می‌گفت: «به درخت، تو باید فصل من، زمستان را دوست داشته باشی.»

 

و آخر سر، چند نفر که در آن باغ بودند آمدند و به آن‌ها گفتند: «هرکس سلیقه خودش را دارد و کسی نباید دیگری را مجبور به کاری که دوست دارد بکند.» که آن‌ها به اشتباه خود پی بردند و از هم معذرت خواستند. درخت گفت: «از تو معذرت می‌خوام گل، که تو را مجبور به کاری کردم که دوست نداشتی و خواستم سلیقه من را دوست داشته باشی.» گل گفت: «من هم همین‌طور از تو معذرت می‌خوام که از تو خواستم سلیقه من را دوست داشته باشی.»

پایان انشایم شد. رفتم تا خانم معلم امضا بزند و برگردم بنشینم. قبل از اینکه ببرم خانم معلم امضا بزند، بچه‌ها تشویقم کردند. بعد که دفترم را بردم برای امضا، خانم معلم بهم گفت: «خیلی یک سری کلمات را تکرار کردی؛ اگر آن‌ها را زیاد تکرار نکنی، انشایی که نوشتی عالی است.» و رفتم نشستم.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۱۱

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

انشای یکی از بچه‌ها در مورد دوستش بود؛ نوشته بود که متولد چه ماهی هست و چه چیزهایی دوست دارد. گفته بود دوستش عاشق کتاب خواندن و آهنگ گوش دادن زیر بارون و قدم زدنِ تنهایی‌ست، و اینکه چند سال است با هم دوست هستند. بعد از اینکه انشایش تمام شد، ما دست زدیم و خانم معلم انشایش را امضا کرد و او هم رفت سر جایش نشست.

 

نفر بعدی، در مورد فصلی که به دنیا آمده بود نوشته بود؛ یعنی فصل پاییز. دقیقاً من هم در این فصل به دنیا آمده بودم، درست مثل او! ما هم مثل بقیه تشویقش کردیم و برایش دست زدیم و خانم معلم انشایش را امضا کرد و او هم رفت سر جایش نشست.

 

نفر بعدی هم راجع به دوست‌هایش نوشته بود که سه‌تاشون توی این کلاس هستند و بقیه‌شان در کلاس دیگر. نفر بعد از آن، راجع به بوفه مدرسه نوشته بود که بچه‌ها می‌روند خرید می‌کنند و بعدش می‌آیند کلاس. خانم معلم را دقیق یادم نیست چه گفت، ولی یادمه وسطای حرف‌هایش گفت: «می‌برمت سر فرصت بوفه مدرسه، مهمون من!» او هم قبول کرد و رفت سر جایش نشست. زنگ تفریح خورد و ما بعد از جابه‌جا کردن کتاب‌های زنگ بعدی و این زنگ، به حیاط رفتیم.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۱۲

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

# زمان حال (از زبان راوی داستان):

 

دخترکِ با حجب و حیایِ چادریِ قصه‌ی ما، بالاخره دلش پیش یکی گیر کرد و عاشق شده؛ آن هم بعد از سال‌ها به یه پسر دل داده و دلباخته شده. پسری که قدش اندازه آسانسور است و موهاش قهوه‌ای و چشماش قهوه‌ای یا طلایی‌ست؛ پوستش هم مثل گچِ دیوار و پنیر سفید است! روپوش مدرسه‌اش هم چهارخونه‌ی آبی کمرنگ و پررنگ است.

 

البته بعد چند بار که می‌گذرد، دختر قصه‌ی ما متوجه می‌شود. آن چند بار هم همدیگر را ساعت ۱۲:۲۰ می‌دیدند. دختر قصه‌ی ما اصلاً توجه نمی‌کرد؛ مثل هر وقتی که یکی از کنارش رد می‌شد، فقط نگاه می‌کرد که مزاحم نباشد و خیلی فاصله‌اش را با آن‌ها رعایت می‌کرد. همیشه وقتی به آن تیکه‌ای که یک ساختمان در حال ساخت‌وساز بود می‌رسید و آن پسر را می‌دید، با کیفش می‌چسبید به آن آهن‌های آنجا و به راهش ادامه می‌داد و می‌رفت مدرسه.

 

# از زبان دخترک داستان:

 

کلاً هم ۴ یا ۵ بار او را دیده بودم و این حس هم وقتی پیدا شد که با دوستم تا یه جایی مسیرمان یکی بود و مثل همیشه با هم می‌رفتیم. موقع خداحافظی با دوستم، او را با یه پیرهن سفید دیدم و موقع حرف زدن با دوستم، حواسم کلاً به او بود؛ حتی موقع خداحافظی.

او فکر کنم داشت با یه بچه حرف می‌زد یا بازی می‌کرد؛ الان دقیق یادم نیست که کدام یک از این‌ها بود.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۱۳

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

می‌خوام راجع به آشنا شدن دختر قصه‌ ما با اون پسره، اون هم برای اولین بار بگم براتون. وسطای سال تحصیلی هفتم بود که دختر قصه‌ ما مثل همیشه رأس ساعت ۱۲:۲۰ دقیقه راه می‌افتاد که برود به مدرسه. دختر قصه‌ی ما بعد از رد کردن امام‌زاده‌شون که اسمش حسن بود (و اونجا مرده‌ها رو دفن می‌کردن)، در حین رد شدن از اونجا که یه ساختمان در حال ساخت‌وساز بود، از اون قسمتش رد می‌شد؛ یه مقداری آهن گذاشته بودن تا کسی چیزیش نشه. اونجا بود که اون پسر رو دید.

 

خیلی عادی بود براش، مثل آدمای دور و برش. حین رد شدن، واسه اینکه دست یا حالا هر جایشون بهم نخوره، در حالتی که چسبیده بود به آهن، به راهش ادامه داد و رفت به طرف مدرسه. دختر داستان ما اصلاً بدنش وقتی کسی بهش نزدیک می‌شه، ارورِ بد نمی‌ده! اصلاً کلاً بدنش ارور بود؛ بدونِ کلّی بد بودن از جانب اون پسر، بهش ارور نداد و مثل مواقعی که تا یه پسر یا چندتا پسر می‌دید و اکثراً تغییر جهت می‌داد، رفتار نکرد. از پیش پسر داستان گذشت و رفت به طرف مدرسه‌اش.

مثل همیشه تا زنگ بخورد و مثل بچه‌های دیگر برود صف ببندد و برنامه ظهرگاهی را انجام دهد. برنامه ظهرگاهی ما شامل این موارد است:

 

ذکر روز

حدیث

بخشی از زندگی‌نامه شهید

ورزش ظهرگاهی

شعری از یک شاعر

دعای فرج

شعری برای مناسبتی که در آن روز هست

دکمه و نمایش برای مناسبت‌ها

تزئین دیوار سالن برای مناسبت‌ها

خواندن قرآن

سرود ملی روبه‌روی پرچم

البته یادم رفت بگویم ما مربی پرورشی هم داریم به اسم خانم فاطمه رسولی. وظایف ما هم به سه بخش تقسیم می‌شه: گروه سرود، تئاتر (یا نمایش)، و تدارکات (یا تزئینات). آها، داشت یادم می‌رفت! نظامِ سرِ صف رو هم اگه خوب انجام ندیم، نمی‌ریم سر کلاس تا بالاخره خوب انجامش بدیم.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۱۴ و ۱۵

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

بعد از انجام دادنِ درست و حسابیِ نظامِ سرِ صف، به کلاس می‌رویم تا معلم بیاید و شروع کند به درس دادن. امروز قرار بود گل‌های روبانی‌ای که درست کرده بودیم را ببریم سر کلاس.

 

داستانِ روبان‌ها این بود: من چون سایز درست نگرفته بودم، به مشکل خوردم. اگر ۵ متر می‌بود، با خریدنِ ۲ متر از هر رنگ (قرمز، سیاه، بنفش، سفید، آبی، صورتی)، می‌تونستم حداقل ۲ تا گل در بیاورم؛ البته اگر کوچک می‌بود، بیشتر هم می‌شد. من رفتم روبان بخرم و ۲ متر برداشتم. البته قبلش پرسیدم: «خانم! روبان ۵ متری دارید با رنگ‌های آبی، قرمز، سیاه، سفید، بنفش و صورتی؟» گفت: «بله، دارم.» ولی از آن رنگ‌ها فقط آبی، قرمز، سفیدِ شیری و صورتی را داشت. ما از هر کدام ۲ متر خریدیم و رفتیم خانه. به مامان گفتم: «ما ۲ متر از هر کدوم خریدیم، دقیقاً همون اندازه که گفتی.»

 

بعد، گوشه‌های دو طرفِ روبان را دانه دانه کمی سوزاندیم و با دست میزان کردیم و همان گوشه را تا جایی که داغ بود، به پایین چسباندیم؛ گوشه‌ی بعد هم همین‌طور. بعد با چسب حرارتی چسباندیم؛ اگر نبود، با چسب رازی. چون داداشم از چسب حرارتی زیاد استفاده کرده بود، یک روز دستگاهش را به برق زد و سوخت! مجبور شدیم با چسب رازی بچسبانیم، ولی با حرارتی راحت‌تر می‌چسبید چون رازی باید چند بار چسب زده می‌شد تا بگیرد.

اما ماجرا اینجاست که مامان دید روبان اندازه اش کمه و نمی‌شه ۲ تا گل درست کرد؛ مجبور شدیم یکی‌اش کنیم. مامان بعد از نیمه‌آماده شدنِ گل‌ها، رفت چند تا کاغذِ خاکی‌رنگ آورد، شکل قیف کرد و چسب زد. بعد گل‌ها را به همراه قیف‌ها و ۳ تا سیخ چوبی (که از قبل دانه ای پانصد تومان خریده بودیم) برداشتیم و بردیم دادیم به آن خانمی که سر کوچه‌مان مغازه دارد. او گل‌ها را به چوب‌شان چسب زد، اما قیف‌ها را نه؛ گفت: «اگه خواست یک رنگ دیگه رو بذاره برای گل‌ها.» از ما بابتِ چسب زدن ۵ هزار تومان گرفت، هرچند که گل‌ها را خیلی خوب چسب نزد؛ یکی‌اش زیادی جمع بود و یکی‌اش بسته! تازه همان‌جا قیمت کردیم، سیخ چوبی هزار یا هزار و پانصد تومان بود. خلاصه گل‌ها را گرفتیم و رفتیم خانه.

 

راستی برای جعبه‌ها یادم رفت بگویم: مامانم یکی از جعبه‌هایی که مال آبجیم بود را آورد تا خالی کند و گل‌ها را بگذارد تویش. آبجیم یک عالمه جعبه دارد و دلش نمی‌آید به کسی بدهد؛ یک جورهایی خسیس است! مامان به من و داداش کوچکم گفت: «به آبجیتون نگید، چون میاد ازمون می‌گیره. اگر هم احتیاج نداشته باشد، این جعبه‌ها را لازم دارد تا وسایلش را بگذارد توش.» خلاصه من و داداشم گفتیم: «نمی‌گیم.» ولی داداش کوچکم مثل همیشه دروغ گفت!

 

بالاخره معلم، خانم «سرآبادانی»، آمد سر کلاس و شروع کرد به حضور و غیاب. خوشبختانه و خوش‌شانسانه اسمم در لیست اول بود؛ شماره یک بودم! من که خودم می‌گویم بخاطر فامیلی‌ام است که با «الف» شروع می‌شود (آقائی اسحاقیه)، همین‌طور تا آخر. بعد، خانم آمد آموزشِ پیچیدنِ کاغذ دور گل را داد، آن هم با آن کاغذهای مخصوصِ دسته‌گل؛ و چون خیلی‌ها…

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۱۶

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

البته با آن کاغذهای مخصوص دسته‌گل! چون خیلی‌ها دسته‌گل‌هایشان را نیاورده بودند، بعضی‌ها هم که آورده بودند، یک سری‌شان مثل من دور دسته‌گل‌هایشان را کاغذ پیچ کرده بودند. خانم معلم مالِ همه را دید و گفت: «چون خیلی‌هاتون نیاوردید، باید جلسه بعد همه بیاورید که ببینم؛ وگرنه نمره نمی‌گیرید.»

 

و گفت: «آن‌هایی که دسته‌گل‌هایتان را آوردید، کارتان عالی است. برای جلسه بعد، بهتان این بشقاب‌های سفالی را می‌دهم که رنگ کنید. طرح هم فراموش نکنید و با خودتان به کلاس بیاورید.» و یادم رفت بگویم که برای رنگ کردن بشقاب‌های سفالی‌تان، فقط آبرنگ برای جلسه بعد به کلاس می‌آورید.

 

در مورد دوستم که بغل‌دستی‌ام هم هست، گفت: «تو یکی‌اش را عالی و خوب ساختی، ولی آن یکی را نه عالی و نه خوب نساختی.»

دیگر همین! این زنگ در کلاس وقت اضافی آمد که نشستیم و منتظر ماندیم زنگ بخورد تا برویم حیاط و خوراکی‌هایمان را بخوریم و با دوست‌هایمان حرف بزنیم. بالاخره زنگ خورد و ما رفتیم حیاط مدرسه. زنگ تفریح، من با دوستم رفتیم بوفه و صف ایستادیم. او به خاطر من آمد، چون خودش خوراکی از بیرون خریده بود. من بعد از ۱۰ دقیقه توانستم لواشک ۱۰ هزار تومانی‌ام را که طرح (جوهر) روی آن بود، بخرم.

 

رفتیم یک گوشه نشستیم تا خوراکی‌هایمان را با همدیگر بخوریم. من روکش لواشکم را کندم و انداختم سطل آشغال. بعد در حین راه رفتن، یک تکه از لواشکم را که طرح داشت برداشتم و خودم خوردم؛ و یک تکه از همان را به دوستم، «نازنین»، دادم. او هم به من از چیپس‌اش داد و من تشکر کردم و خوردم.

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۱۷

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

او هم بابتِ آن تکه لواشکی که به او داده بودم و خورده بود، از من تشکر کرد. آخرِ سر هم‌زمان در جوابِ تشکرِ همدیگر گفتیم: «ممنون!» چند دقیقه‌ای هم در مورد درس و غیره حرف زدیم تا زنگِ رفتن به کلاس خورد. این زنگ، زنگِ دوم بود و درسِ عربی داشتیم. اسمِ معلم‌مان «آرزو محمدی» بود که طبق حرفِ بچه‌های کلاس، هم معلم عربی بود، هم قرآن و هم معلمِ پیام‌های آسمان‌مان.

 

حدوداً ۱۰ دقیقه بعد، خانم محمدی آمد سرِ کلاس. بچه‌ها مرا معرفی کردند و من هم گفتم: «من دانش‌آموز جدیدم و اسمم فاطمه آقایی است.» معلم از خودم پرسید: «تو با خانواده‌ات از کجا به اینجا آمدید؟»

 

گفتم: «از تهرانِ بزرگ، خیابان هاشمی، کوچه یادگار امام.» خانم محمدی پرسید: «آن‌جا معلم عربی‌تان تا کجا درس داده بود؟» گفتم: «تا صفحه ۷۰ یا ۸۰ درس داده بود.» خانم معلم با تعجب گفت: «چقدر درستون از ما جلوتره! ما هم سعی می‌کنیم خودمان را به آن‌جایی که خواندید (صفحه ۷۰ تا ۸۰) برسانیم.» گفتم: «چشم خانم معلم.»

 

# از زبان راوی:

 

این را هم بگویم که دختر داستان ما تازه در چند ماهِ آینده می‌فهمد که معلمِ عربی، پیام‌ها و قرآنش، هر سه یک نفر هستند؛ و وقتی هم که می‌فهمد، متوجه می‌شود که آن معلم، از قضا فامیلِ یکی از بچه‌هاست!

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۱۸

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

یکی از بچه‌ها که نگو بچه یکی از فامیل‌هاشون هست و اسمش هم «آیلار» بود. فامیلی‌اش هم طولانی است (صفی‌کارِ کاروان‌سرایی)؛ البته همه تازه فهمیدند که آیلار از بخشِ «کاروان‌سراییِ» فامیلی‌اش بدش می‌آید و به بقیه نمی‌گوید. وقتی معلم که فامیلِ او بود، ادامه فامیلی‌اش را گفت، دوستاش مسخره‌اش کردند.

 

البته این چیزها در کلاس ما عادی است! مثلاً چند ماه پیش، چون اکثر بچه‌های کلاس ما آرایش می‌کنند و می‌آیند مدرسه، یا لوازم آرایش و عطرشان را می‌آورند کلاس، خانم محمدی (معلم‌مون) به یکی از بچه‌ها که کرم‌پودر زیادی روی صورتش داشت، گفت: «این‌ها چیه می‌زنید؟ پوست صورتتون خراب می‌شه.» آن دختر بعد از آن روز، تا چند ماه هیچ آرایشی نکرد، ولی دوستاش بهش می‌گفتند: «دیوانه» یا «سرطانی»!

 

یک روز که با خانم محمدی کلاس داشتیم، خانم شنید که دوست‌هایش به او می‌گویند «دیوانه» یا «سرطانی». خلاصه صورت دختر را دید و گفت: «ببین چقدر بهتر شدی! چی بود اون کرم‌ها که به سر و صورتتون می‌زدید؟ اصلاً برای پوستتون خوب نیست و باعث خراب شدنش می‌شه.» بعد پرسید: «الان بهتر نیستی؟» دختره گفت: «چرا، خیلی احساس بهتری دارم. ممنون از کمک و راهنمایی‌تون خانم معلم عزیزم.» خانم معلم هم در جوابش گفت: «خواهش می‌کنم، انجام وظیفه بود دخترم.»

راستی، امروز زنگ اول «کار و فناوری» داشتیم. بعد از اینکه قرار شد گل‌هایمان را جلسه بعد بیاوریم، خانم معلم بهمان بشقاب‌های سفالی داد تا جلسه بعد…

 

(فاطمه جان، جمله آخر نیمه‌کاره موند، اگر دوست داشتی ادامه‌اش رو بگو تا به متن اضافه کنم).

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۱۹

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

قرار شد با چند رنگ اصلی بیاییم سر کلاس و با مداد یا مدادنوکی، آن طرحی را که چاپ گرفتیم بکشیم و بعد با قلم‌موی گواش رنگش کنیم. من آن‌قدر خوشحال بودم که نگو!

 

اما یک همکلاسی داشتم که از او بدم می‌آمد. دلیلش این بود که معلم‌ها بعضی وقت‌ها برای امتحان، جای بچه‌ها را عوض می‌کردند؛ مثلاً کسانی را که می‌شناختند یا فکر می‌کردند تقلب می‌کنند، جابه‌جا می‌کردند. خلاصه، در بعضی امتحانات، آن همکلاسی پیش من می‌نشست و از روی دست من تقلب می‌کرد. چندین بار دیدم که حواسش هست معلم نبیند و گیر نیفتد؛ قشنگ زل می‌زد توی برگه من و تقلب می‌کرد. یک بار به او گفتم، ولی گردن نگرفت! حتی یک بار از روی برگه «سکینه ام‌البنین»، همکلاسی افغانستانی‌مان، برای امتحان ریاضی تقلب کرد.

تازه، آن‌قدر هم پررو بود که وقتی بقیه می‌آمدند برگه‌شان را به خانم معلم بدهند، قبل از تحویلِ برگه‌شان، او به برگه‌شان نگاه می‌کرد و جواب‌ها را می‌نوشت! برای همین خیلی از او بدم می‌آمد. وقتی هم که گفتم از روی من تقلب می‌کنی، گفت: «نه، من از روی تو تقلب نمی‌کنم!» کلاً حس‌مان متقابل بوده و هست. کلاً دخترِ پررویی بود.

 

یک بار بغل‌دستیم گفت: «فاطمه خسروی (یا همان دخترِ پررو)، تو بیا جای من، من بیام جای تو بشینم.» آن دخترِ پررو هم قبول کرد بیاید جای بغل‌دستیم، پیش من بشیند. به من گفت: «من می‌خوام اون سمتِ میز بشینم.» من هم در جوابش گفتم: «نه، من دوست ندارم اون سمتِ میز بشینم.» البته این را فقط پیشِ خودم گفتم و به او نگفتم. و آها، دلیل اصلی‌ام این هستش هم…

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

#پارت ۲۰ و ۲۱

به نام خدا

 

رمان: دختری که به کُره می‌رود (یا سفر می‌کند، یا کُره در انتظار) 🇯🇵🇰🇷☯️

 

دلیلِ اصلی‌ام برای اینکه نمی‌خواستم آن سمتِ میز بنشینم، دوستِ بچگی‌ام «ستایش» بود. چون بعد از اینکه چند سال از آنجا رفتیم، دیگر او را ندیده بودم. وسط‌های سال آمدیم اینجا و خانه‌مان را عوض کردیم. دقیقاً بعد از اینکه مرا در کلاس گذاشتند و برنامه هفتگی‌ام را دادند، فردای آن روز مامانم پارچه گرفت؛ چون خودش خیاط است، مانتو، شلوار و مقنعه‌ام را دوخت. من هم پوشیدم و مامان اتویش کرد. کیفم را که از قبل شسته بودیم گذاشتم دمِ دست و دفترهایم را چیدم:

 

فارسی: ۶۰ یا ۷۰ برگ، با طرحِ یک دخترِ در حالِ قدم زدن.

ریاضی: ۲۰۰ برگ، با طرح تک‌شاخ.

عربی: ۷۰ یا ۸۰ برگ، با طرحِ گلِ درشت.

مطالعات: ۸۰ برگ، با طرح آنا و السا.

علوم: ۹۰ برگ، با طرحِ گل‌ریز با برگ‌های جدا.

کفش‌های سفیدم را هم که شسته و خشک شده بود گذاشتم دمِ دست تا ساعت ۱۲:۲۰ که راه می‌افتم بپوشم، چون نزدیک بودیم و سریع می‌رسیدم. ساعت را برای ۷:۰۰ صبح کوک کردم تا بیدار شوم و درس‌های امروزم را پیش‌مطالعه کنم. صبح با صدای آلارم بیدار شدم، صبحانه خوردم و درس‌هایم را خواندم. کمی گوشی‌بازی کردم و رمان خواندم، بعد مانتو، شلوار و مقنعه‌ام را پوشیدم. دیشب ساعت را برای ۱۲:۱۵ تنظیم کرده بودم تا یادم نرود. جوراب‌هایم را پوشیدم، بطری آب و خوراکی‌ام را گذاشتم توی کیفم. ساعت ۱۲:۲۰ زنگ خورد؛ کفش‌هایم را پوشیدم و به انگلیسی به مامان و بابا خداحافظی کردم و گفتم: «بای‌بای!»

 

بعد از خداحافظی با همه‌ی اعضای خانواده، راه افتادم سمت مدرسه. رسیدم دمِ درِ حیاط مدرسه و وارد شدم. یک گوشه نشستم تا زنگ صف بخورد. بعد از کلی پرس‌وجو فهمیدم کلاسم ۷۰۱ است. همان اول کار با یک دختر به اسم «نازنین اصلانی» اُخت شدم؛ از این عینک‌دکوری‌ها می‌زد به چشمش!

 

همه مثلِ آدم‌فضایی که تازه روی زمین دیده شده، با من رفتار می‌کردند؛ انگار یک موجود عجیب‌وغریبِ جدید برایشان بودم! بعد با دو نفر به اسم «ستایش هاشمی‌نژاد» و «فاطمه خسروی» آشنا شدم که با هم بغل‌دستی بودند. دو سه روز که گذشت، ستایش که دوستِ بچگی‌ام بود، گفت: «تو همونی هستی که مامانت آموزشگاه خیاطی داشت و آبجیم می‌اومد اونجا؟» گفتم: «آره، خودمم!»

 

پرسیدم: «تو من و مامانم رو از کجا می‌شناسی؟» گفت: «وقتی معلم‌ها حضور و غیاب می‌کردند، به فامیلی‌ات (آقایی) شک کردم. خواهرم می‌اومد خیاطیِ تو و ما کوچیک بودیم،می‌نشستیم عروسک‌بازی می‌کردیم. حتی یه بار اومدی خونمون، عروسک‌ها رو با شامپو شستیم! یادت هست؟» گفتم: «آره، دقیقاً!» ستایش تعریف کرد: «قبلش رفتی دستشویی و پرسیدی دمپایی دارید یا نه؟ منم گفتم چرا، اون صورتی‌ها داخل هست. بعد رفتیم شامپو خرسی آوردیم و عروسک‌ها رو شستیم.» گفتم: «آره! بعد بابات نذاشت دیگه بیام بیرون باهات بازی کنم.» ستایش گفت: «آره، بابام قضیه شستن عروسک‌ها با شامپو رو فهمید و نذاشت بیای بیرون.»

 

خلاصه، این دلیلِ اول بود. دلیلِ دوم خانم «هرسینی»، معلم علوم‌مان بود. آها، یادم رفت بگویم آن دختره‌ای که ازش بدم می‌آمد…

 

نویسنده ✍️: خودم فاطمه

 

 

این رمان هنوز کامل نشده اگه خواستین عضو کانال روبیکا ام بشید این هم لینک اش 

 

 

 

@httpsSooagoo

ویرایش شده توسط سوا جون هو
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...