رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت(49)

با ناراحتی سرم رو پایین انداختم، درصد زیادی از ذوقی که برای به اینجا اومدنم داشتم، فقط به‌خاطر دیدن سگ‌ها بود.

-خانومم، بیا بریم داخل یکم استراحت کنیم، به خدا که من دارم از خستگی بیهوش می‌شم.

بهش پشت کردم و درحالی که به سمت آلاچیق می‌رفتم گفتم:

-تو برو بخواب، من خسته نیستم، می‌خوام از غروب آفتاب لذت….

حرفم هنوز کامل نشده بود، که یهو بین زمین و آسمون معلق شدم.

جیغ بلندی کشیدم و با حرص به کمر راستین مشت زدم.

بی‌شعور، من رو مثل گونی سیب‌زمینی روی دوشش انداخته بود و به سمت داخل ویلا می‌برد.

به سختی کمرم رو راست کردم و داد زدم:

-خیلی بیشعوری راستین… آخ…

شونه‌ی راستین دقیقاً داشت به زیر شکمم فشار می‌آورد، با تیر کشیدن زیر شکمم، چشم‌هام سیاهی رفت و رو کول راستین بی‌حال شدم.

راستین ترسیده توی جاش ایستاد و من رو روی زمین گذاشت، زیر شکمم رو محکم گرفتم و چشم‌هام رو روی هم دیگه فشار دادم. 

-یا ابوالفضل، میکا خوبی؟ عشقم به خدا غلط کردم.

دلم برای لحن پُر از بغضش ریش‌ریش شد، چشم‌هام رو باز کردم و لبخند بی‌جونی بهش زدم.

-چیزی نیست عزیزم، من خوبم.

سرش رو جلوم خم کرد، تا بتونه بهتر صورتم رو ببینه.

-تو فقط به من بگو الان دقیقاً کجات خوبه؟ رنگ مثل گچ سفید شده!

نخواستم بیشتر از این نگرانش کنم، یهو درجا ایستادم که چشم‌هام سیاهی رفت و روی سینه‌ی راستین فرود اومدم.

بدون مکث کردن کمی خم شد و دست‌هاش رو زیر زانو‌هام و کمر انداخت، من رو با نرم‌ترین حالت، توی بغلش بلند کرد و وارد ساختمون شد. 

همون‌طور که توی بغلش بودم وارد آسانسور شد، دکمه‌ی طبقه‌ی سه رو با نوک آرنجش فشار داد، بعد از رسیدن به طبقه سوم، به سمت همون اتاقی که سه سال پیش توش می‌موندم رفت و من رو روی تخت نشوند.

می‌شد موج پشیمونی رو به‌خاطر جوری که بلندم کرد، از توی چشم‌هاش خوند. 

خودش با احتیاط لباس‌های بیرونم رو با یه تاپ و شلوارک کوتاه خنک عوض کرد و روی تخت خوابوندم.

خودش هم بعد از درآوردن لباس بیرونش، با پوشیدن یه شلوارک آدیداس و بالاتنه‌ی لخت، پشت سرم خوابید، یه دستش رو زیر سرم گذاشت، با دست دیگه‌ش من رو به سمت خودش کشید و بدنم رو چفت تن خودش کرد.

اون‌قدر خسته‌ی راه بود که درجا با یکسان شدن ریتم قلب‌هامون و انتقال گرمای تن‌هامون به هم، چشم‌های خسته‌ش بسته شد و خوابش برد.

گرمای لذت‌بخش تنش و ریتم منظم قلب‌هامون، من رو هم هیپنوتیزم کرد و باعث شد که توی بغل عشقم، با آرامش خوابم ببره. 

***

از خواب که بیدار شدم، کل اتاق توی تاریکی فرو رفته بود، آهسته دستم رو به سمت چراغ خواب بردم و روشنش کردم.

نور تیز چراغ مستقیم به چشم‌هام بخورد کرد و مجبورم کرد که چشم‌هام رو دوباره ببندم. 

بعد از چند لحظه‌ که چشم‌هام به نور عادت کرد، آهسته بازشون کردم و منگ دنبال گوشیم گشتم.

-یعنی ساعت چنده؟

بعد از کمی چشم چرخوندن توی اتاق، چشمم به گوشیم که روی میز کنار تخت بود افتاد. 

آهسته خودم رو توی بغل راستین بالا کشیدم و به سمت میز خم شدم، متأسفانه تکون خوردنم باعث شد راستین که من رو محکم بغل کرده بود، توی خواب غرغری کنه و بین ابروهاش اخم بیفته.

لبم رو گاز گرفتم و برای چند لحظه توی بغلش بی‌حرکت موندم، وقتی مطمئن شدم که دوباره خوابش سنگین شده، حرکت آهسته از بغلش بیرون اومدم و لبه تخت نشستم، گوشیم رو از روی میز برداشتم و صفحه‌ش رو روشن کردم.

ساعت هشت شب بود و دوازده تا میس‌کال ناموفق از خانواده‌هامون و بچه‌ها داشتم.

ای وای! به کلی یادمون رفت بهشون خبر بدیم که رسیدیم، حتماً تا الان کلی نگران‌مون شدن. 

دوباره به صورت غرق در خواب راستین نگاه کردم، وقتی مطمئن شدم که با تکون‌های من بیدار نشده، پاورچین‌پاروچین از اتاق بیرون رفتم و شماره‌ی مامان رو گرفتم، بوق اول نخورده بلافاصله صدای دادش توی گوشی پیچید:

-خیر ندیده‌ها، هیچ معلوم هست که کدوم گوری هستید؟ مگه من به شما نگفتم وقتی که رسیدید بلافاصله به ما خبر بدید؟

نادم و پشیمون کوبیدم توی سرم و تندتند گفتم:

-مامان به خدا یکم ناخوش بودم، وقتی رسیدیم سریع خوابم برد، راستین هم مشغول پرستاری از من بود، من که خوابیدم اون هم از خستگی بیهوش شد.

با شنیدن تمام حرف‌هام، در آنی صدای مامان به خودش رنگ نگرانی گرفت.

-خدا مرگم بده، چه ناخوشی؟

خاک توی سرت میکا، چی داری می‌گی؟ حالا بهش چه جوابی بدم؟

از استرس شروع کردم به توی راهرو قدم زدن، ناخنم رو لای دندون‌هام جویدم و با من‌و‌من جواب دادم:

-اوم… می‌دونی؟ دیشب…

چشم‌هام رو بستم و سریع از خودم یه چیزی سر هم کردم. 

-به‌خاطر عروسی، بدنم یکم کوفته شده بود.

با پایان حرف برای چند لحظه‌ همه‌جا سکوت برقرار شد، احساس کردم که مامانم داره ریزریز می‌خنده.

-مامان!؟

مامانم با زور خنده‌ش رو خورد و جواب داد:

-برای بدن دردت یکم کاچی درست کن و بخور، زودتر خوب می‌شی.

ای الهی من بمیرم که همه‌چیز رو فهمید.

دیگه روم نمی‌شد باهاش حرف بزنم، با خجالت و بغض گفتم:

-مامان جون من دیگه برم، غذام روی گازه، یه وقت حواسم بهش نیست می‌سوزه، فعلاً کاری نداری؟ 

با شنیدن " نه مامان جون، مراقب خودتون باشید " مامان، بدون خداحافظی سریع گوشی رو قطع کردم.

همونجا وسط راهرو نشستم، سرم رو روی زانوهام گذاشتم و از خجالت زار زار گریه کردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 53
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

رمان:عشق شیطون بلای من (فصل دوم سیاه قلب)  نویسنده:نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه، طنز، غمگین.  خلاصه:بعضی از عشق‌ها با یک نگاه شروع نمی‌شن؛ با هزاران جنگ، کل کل، زخم

پارت(1) (میکا) -خوشگل عمه کیه؟ نفس عمه کیه؟ آقا مانیه؟ لپ‌های مانی رو محکم بوسیدم و توی بغلم فشارش دادم که صدای اعتراض نفس بلند شد:  -چلوندی بچم رو، تمام دل و روده‌ش اومد توی حلقش.

پارت(2) -نفس جون قبلاًها با جنبه‌تر بودی‌ها، زود برو خونتون آماده شو و تا قبل از ساعت هفت با اون شیرینی‌های خوشمزت اینجا باش جیگر (جیگر رو مثل سالار خان توی سریال برره گفتم) نفس با خنده سری

پارت(50)

فکر کنم هورمون‌هام قاطی کرده، آخه همه‌ش دلم می‌خواد گریه کنم.

داشتم برای خودم شُرشُر اشک می‌ریختم که گوشی توی دستم لرزید، فین‌فین‌کنان بینیم رو بالا کشیدم و به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم، مامان نوشین بود.

تندتند اشک‌هام رو پاک کردم و چند بار گلوم رو صاف کردم، گوشی رو جواب دادم و سعی کردم که صدام شنگول بنظر برسه. 

-جونم مامان؟

-میکا! داری گریه می‌کنی؟

جلل‌خالق! این از کجا فهمید؟! 

جوری که انگار داره من رو تصویری میبینه تندتند سر تکون دادم و پُر انرژی‌تر انکار کردم:

-گریه؟ نه! گریه چیه مامان جون؟ داشتم پیاز خرد می‌کردم، یکم بینیم گرفته.

-آها، آخه راستین گفت زیر دلت تیر می‌کشه، گفتم شاید دردت زیاده، به‌خاطر اون داری گریه می‌کنی.

گوشی رو از خودم فاصله دادم و حرصی روی رون پام مشت‌های پیاپی کوبیدم. 

راستین… راستین… خفت می‌کنم لعنتی.

-میکا… میکا جان هستی؟

صدای صدا زدن‌های مامان نوشین از توی گوشی، وسط مغز سرم اکو می‌شد. 

ای خدا، مرگ من رو بده، کسی دیگه هم هست که نفهمیده باشه من دیگه دختر نیستم؟

بدون فکر گوشی رو قطع کردم و دوباره زدم زیر گریه.

حالا من چجوری با این‌ها رو به رو بشم؟

گوشی توی دستم دوباره زنگ خورد که باعث شد صدای گریم بلندتر بشه.

زن جون عزیزت بی‌خیال شو، از کی با من این همه راحت شدی؟ تو واقعاً لقب مادرشوهر رو داری؟

اصلاً حواسم نبود که چقدر دارم بلندبلند گریه می‌کنم، یهو دیدم راستین با وحشت از اتاقمون بیرون اومد و به سمت من که توی راهرو جلوی در نشسته بودم و زارزار گریه می‌کردم دوید.

-خانومم؟! خانومم چی شده؟ نفسم، چرا گریه می‌کنی؟ زیر شکمت درد می‌کنه؟

بدون حرف، به گوشی توی دستم که همچنان داشت زنگ می‌خورد اشاره کردم.

گوشی رو از دستم گرفت و فوری جواب داد:

-جانم مامان؟

صدای مامان نوشین رو از فاصله‌ی کمی که با راستین داشتم می‌شنیدم که گفت:

-مامان جان میکا چرا یهو گوشی رو قطع کرد؟ حالش خوبه؟

راستین کلافه دستی لای موهای ژولیدش کشید، به من که هنوز گریه می‌کردم نگاه کرد و جواب داد:

-نمی‌دونم… یعنی فکر کنم که خوب نیست! نشسته وسط راهرو داره زارزار گریه می‌کنه، شما بهش چیزی گفتی؟

صدای مامان نوشین پُر از بهت شد:

-نه مامان جان! من فقط حالش رو پرسیدم! ببینم پسرم، شاید دردش زیاد شده؟ بردیش توی آب گرم بشینه؟

چشم‌های من هی از اینکه این دو تا دارن چقدر راحت راجب این موضوع با هم حرف می‌زنن گردتر می‌شد. 

مات‌ومبهوت به صورت راستین زل زدم، ای خدا! این دیگه چه رویی داره! یعنی همه چیز رو با جزئیات برای مادرش تعریف کرده؟! 

-صبح یه بار بردمش، بهش گفتم فردا بیایم ماه‌عسل، اما گوش نداد، حتماً زیاد نشستن توی ماشین بهش فشار آورده؟ 

-ببین مامان جان، گلی خانم شما که خواب بودید، یه چیزهای براتون آورده و گذاشته توی آشپزخونه، دخترم رو ببر پایین و قشنگ تقویتش کن.

-چشم مامان جان، من فعلاً می‌رم، به بابا هم سلام برسون.

یعنی قیافه‌ی من رو می‌دیدی، چند ثانیه عر می‌زدم بعد دوباره با بهت به صورت راستین خیره می‌شدم، من خودم جرات نکردم به مامانم بگم، این چجوری به مامانش همه چیز رو گفته؟! 

راستین گوشی رو قطع کرد و کنارم نشست.

-میکا جانم… عزیزم چرا با راستینت حرف نمی‌زنی؟ دارم دیوونه می‌شم‌ها، خیلی درد داری؟ می‌خوای بریم دکتر؟

با بغض و حرص داد زدم:

-چرا به مامانت همه چیز رو گفتی؟

چشم‌های راستین از حرفم گرد شد.

-چی رو گفتم؟ منظورت چیه؟

-اینکه… اینکه ما…. ما دیشب…

نتونستم حرفم رو ادامه بدم و دوباره زدم زیر گریه.

راستین با خنده من رو توی بغلش کشید و کمرم رو مالش داد. 

-دیوونه… به‌خاطر این داری اینجوری اشک می‌ریزی!؟ من که به مامانم چیزی نگفتم، اون خودش شب قبل عروسیمون اومد توی اتاقم و بهم یه سری چیزها رو توضیح داد، نمی‌خواست عروس گلش یه وقت به‌خاطر پسر نابلدش اذیت بشه، اصلاً من از روی آموزش‌های مامان صبح تو رو گذاشتم توی جکوزی.

حرفش که تموم شد، اشک‌هام رو از روی صورتم پاک کرد و سرم رو بوسید.

عجب مادرشوهر عشقی دارم من!خدایی کدوم مادرشوهری به پسرش مراقبت‌های بعد از شب عروسی رو یاد می‌ده؟

راستین که دید دیگه آروم شدم گفت:

-جیگر من، پاشو بریم ببینیم گلی خانم برات چی آورده؟

لبخندی زدم و سر تکون دادم، من هم یه چیزم می‌شه‌ها! نه به اون عر زدن چند لحظه‌ی پیش، نه به خنده‌ی الانم!

با راستین پایین رفتیم و وارد آشپزخونه شدیم، با دیدن چیزی که رو به روم بود، دهنم دو متر باز شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت(51)

برام مجمع پاتختی آورده بودن.

نزدیک ده، پونزده تا سینی، که توش انواع خوراکی‌ها و غذاها بود.

توی یه سینی پُر از انواع لبنیات محلی، دوغ، ماست، شیر، کره، پنیر،  کشک، سرشیر، خامه.

سینی دیگه انواع مرباها، کاچی، آبمیوه‌های طبیعی و میوه‌های فصل.

توی سینی‌های دیگه هم مرغ شکم پُر، ماهی شکم پُر، فسنجون، باقلا قاتق با ماهی شور، شامی رودباری، جوجه کباب و کوبیده و… بود.

-نه، من ایمان آوردم که شما تصمیم گرفتید دوباره من رو چاق کنید!

راستین از پشت بغلم کرد و گونه‌م رو بوسید. 

-چاق هم که بشی خیالی نیست، من همون موقع که چاق بودی عاشقت شدم.

آخی... عزیزم، قلبم با حرفش اکلیلی شد، بوسه‌ای توی چال گونش کاشتم و با ذوق به سمت سینی‌ها رفتم. 

-باید همه‌ی اینا رو به مامانم هم نشون بدم.

-عشقم با من کاری نداری، برم یه دوش سریع بگیرم و بیام؟

-نه عزیزم برو.

بعد از رفتن راستین با مامانم تماس تصویری گرفتم و مجمع رو بهشون نشون دادم، این‌قدر ذوق کردن که نگو.

کمی از غذاها رو توی بشقاب برای خودمون کشیدم و بقیه‌ش رو توی یخچال جا دادم.

توی گروه قدیمی دختران شرور به دخترها پیام دادم، حالشون رو پرسیدم و فیلم مجمع رو براشون فرستادم که کم مونده بود نیکا و تمنا به‌خاطر غذاها همین الان پاشن بیان شمال، خداروشکر با دادن قول جبران کردن براشون، فعلاً بی‌خیال شدن.

موقع چیدن میز شام، چشمم همش به حلقه‌ی توی دستم می‌افتاد و از ته دل ذوق مرگ می‌شدم.

هنوز هم تصویر روزی که راستین ازم خواستگاری کرد، جلوی چشم‌هام بود.

(فلش بک به چند ماه پیش)

حرصی دست‌هام رو بغل کردم و یه گوشه نشستم.

پسره‌ی بی‌شعور، خب اگه نمی‌تونستی بیای، می‌گفتی من هم نمی‌اومدم دیگه! امروز اصلاً حوصله جمع رو نداشتم.

مهیار و آرام امروز همه‌ی بچه‌ها رو برای دورهمی به ویلای چالوسشون دعوت کرده بودن.

همه اینجا بودن به جز آقا راستین، چون با خانوادش به مهمونی یکی از شریک‌های باباش دعوت بود.

هر پنج ثانیه یک بار، آه جان‌سوز از ته دلی می‌کشیدم که بچه‌ها رو کلافه کرده بود.

به بچه‌ها که هر کدوم مشغول کاری بودن نگاه کردم.

آروین و ماهیار توی سالن جلوی تی‌وی نشسته بودن و با داد و بی‌داد فیفا بازی می‌کردن.

آرام داشت توی آشپزخونه کنار فر، تخم مرغ‌های کیک خونگیش رو هم می‌زد.

تمنا درحالی که پشت میز ناهارخوری نشسته بود، خیارهای سالاد فصلش رو دایره دایره خرد می‌کرد.

نیاز پشت گاز ایستاده بود و داشت برنج آبکشی شدش رو دم می‌کرد.

نیکا هم جلوی سینک ظرفشویی ایستاده بود و میوه‌ها رو می‌شست.

مهیار و الیاس هم طرف دیگه‌ی میز ناهارخوری نشسته بودن و داشتن گوشت‌ها رو سیخ می‌زدن.

هی دستم می‌رفت سمت گوشی که یه پیام پُر و پیمون با پدر و مادر دار برای راستین بفرستم، اما چون باهاش قهر کرده بودم غرورم اجازه نمی‌داد.

نامرد نکرد حداقل زودتر بگه نمیام که من هم بچه‌ها رو یه جوری بپیچونم، وایساده ما رسیدیم به ویلا می‌گه " ببخشید، من مجبورم با خانوادم برم مهمونی شام." 

حالا وایسا، من یک حالی ازت بگیرم که کیف کنی.

-هوف…

-ای بابا! زهرمار، بیشعور، تازگی‌ها خیلی چس کنت رو می‌زنی به برق‌ها میکا خانوم.

چپ چپ به تمنا که این حرف رو زده بود نگاه کردم، که کفری شد، خیاری رو از توی سبد برداشت و به سمتم پرت کرد.

خیار رو توی هوا قاپیدم و گاز محکمی بهش زدم، درحالی که خیار رو حرصی می‌جویدم غریدم: 

-همینی که هست، می‌خواستید دعوتم نکنید.

ویرایش شده توسط Nil
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت(52)

با صدای داد ناگهانی آروین دو متر پریدم بالا و خیار توی گلوم پرید.

-گُل…. چه می‌کنه این بازیکن، بفرما آقا ماهیار، این دست رو هم که شیش هیچ باختی، دیگه چی داری که بگی؟

خیار کوفتی داشت خفم می‌کرد، مشتی روی سینه‌م زدم و سریع یه لیوان آب از پارچ روی میز پُر کردم و یک‌نفس سر کشیدم.

-دسته خرابه رو دادی دست من، با دسته‌ی تنظیم هی به من گل می‌زنی، فکر کردی بازیت خیلی قویه؟

آروین دسته‌ی توی دستش رو توی بغل ماهیار انداخت. 

-باشه داداش، اصلاً دسته‌ها رو عوض می‌کنیم، ببینم بعدش چه بهونه‌ای پیدا می‌کنی که بگی؟

کثافت‌ها اصلاً به روی خودشون نیاوردن که یکی اینجا داشت خفه می‌شد.

با تأسف براشون سری تکون دادم و دوباره دست‌هام رو بغل کردم.

چند لحظه‌ی بعد تا خواستم دهن باز کنم و آه جانسوزی بکشم، الیاس با لحن دلخوری گفت:

-آبجی با ما احساس غریبگی می‌کنی؟ از وقتی که با راستین رفتید توی رابطه، یه جوری رفتار می‌کنی، انگار ما فقط دوست‌های راستینیم و تو فقط به‌خاطر اون با ما می‌گردی! 

چشم‌هام از سنگینی حرفش گرد شد و با بهت توی جام نیم خیز شدم. 

-این چه حرفیه که می‌زنی الیاس؟ شما مثل خواهرها و برادرهای واقعی من هستید، من چون همه‌ی شما زوجید و من تک افتادم، وقتی راستین نیست، یکم احساس تنهایی می‌کنم، فقط همین، همون قدیدم هم که با هم دیگه می‌گشتیم، شما همیشه من رو می‌نداختید پیش راستین، ما هم با هم کل‌کل داشتیم سر من هم اونجوری گرم می‌شد.

تا الیاس اومد بهم چیزی بگه، یهو برق کل ساختمون رفت.

خونه این‌قدر تاریک شده بود که حتی سایه‌ای رو هم نمی‌شد دید.

مهیار از توی آشپزخونه داد زد:

-بچه‌ها مواظب خودتون باشید، هیچکس از جاش تکون نخوره، یه وقت بلایی به سرتون میاد.

صدای ماهیار هم از سمت تی‌و‌ی بلند شد:

-مهیار برق چرا پرید؟

همون لحظه آرام که داشت با نور گوشیش توی کشو‌های آشپزخونه‌ رو می‌گشت روبه مهیار پرسید:

-عشقم شمع‌هامون کجاست؟

ماهیار شروع کرد به غر زدن. 

-ای بابا تازه داشتم این آروین رو می‌بردم‌ها! 

-از کی تا حالا یک به سه برد حساب می‌شه آقا ماهیار؟

الیاس بنده خدا که دست‌هاش بند به سیخ‌های کباب بود نالید:

-بجای این حرف‌ها پاشید ببینید برق‌ها چرا رفت؟

آروین با لودگی جواب داد:

-چشم آقا الیاس.

اون‌قدر توی تاریکی دنبال صداهاشون چشم‌ چرخوندم که تخم چشم‌هام تیر کشید. 

گوشیم رو از جیب شلوار لیم درآوردم و چراغ قوه‌اش رو روشن کردم.

-ای دستت درست آبجی، نور رو بگیر این ور، من راه رو پیدا کنم بیام اونجا.

نور گوشی رو به سمت آروین و ماهیار گرفتم، که با احتیاط به سمتم اومدن.

نیکا و تمنا هم نور گوشی‌هاشون روشن کردن و برای الیاس و مهیار که دست‌هاشون کثیف بود و داشتن گوشت‌ها رو سیخ می‌زدن نگه داشتن.

ماهیار جلوی پنجره ایستاد، پرده رو کنار زد و به بیرون رو نگاه کرد.

-داداش همسایه‌هاتون که همه برق دارن!

-داداش من دست‌هام کثیفه، یه زحمت بکش برو پشت ساختمون، شاید به برق فشار اومده و فیوز رو پرونده.

ماهیار پرده رو رها کرد و به سمتم اومد.

-آبجی من شارژ گوشیم تموم شده بود، زده بودمش به شارژ، می‌شه باهام بیای بریم پشت ساختمون، نور گوشیت رو بگیری که فیوز رو چک کنم؟

سریع سر تکون دادم و از جام بلند شدم. 

-باشه بریم.

پشت سر ماهیار راه افتادم و با نور گوشی راه رو روشن کردم، از فضای سنگ فرش شده‌ی حیاط گذشتیم و به سمت پشت ویلا رفتیم. 

به پشت ویلا که رسیدیم یه لحظه قشنگ خوف برم داشت، توی تنم لرز نشست و دست‌هام شروع کردن به لرزیدن.

-آبجی، نور گوشیت رو بگیر اینجا.

نگاهم رو از تاریکی مطلق ته باغ گرفتم و نور گوشی رو به سمت جعبه‌ی فیوز نگه داشتم، ماهیار شروع کرد به زور زدن برای باز کردن در جعبه‌ی فیوز.

با شنیدن صدای شکستن شاخه‌ی درختی از پشت سرمون، فوراً به سمت پشت چرخیدم.

با صدای مرتعش شده از ترس پرسیدم:

-صدا… صدای چی بود؟

ماهیار که هنوز هم درگیر در جعبه‌ی فیوز بود و اصلاً متوجه هیچ چیز نشده بود، مشتی به در جعبه‌ی فیوز زد و گفت:

-ای بابا… میکا این باز بشو نیست، من می‌رم تو پیچ‌گوشتی بیارم، تو که تنهایی نمی‌ترسی؟

با دو‌دلی چشم از تاریکی گرفتم و سرم رو بالا انداختم. 

-نه فقط زود بیا، بدون نور می‌تونی بری؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...