رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

spacer.png

رمان:عشق شیطون بلای من (فصل دوم سیاه قلب) 

نویسنده:نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:عاشقانه، طنز، غمگین. 

خلاصه:بعضی از عشق‌ها با یک نگاه شروع نمی‌شن؛ با هزاران جنگ، کل کل، زخم و اشک ساخته می‌شن؛ میکا و راستین برای رسیدن به هم از خیلی چیزها گذشتن، انقدر همدیگر رو دوست داشتن که فکر می‌کردن هیچ اتفاقی در دنیا نمی‌تونه بینشون فاصله بندازه، اما زندگی همیشه برای عاشق‌ها نقشه‌های قشنگی نمی‌کشه... وقتی بزرگ‌ترین آرزوی میکا، به بزرگ‌ترین حسرت زندگی‌شون تبدیل می‌شه، اون حسرت، بینشون یه حفره‌ بزرگ ایجاد می‌کنه؛ گاهی هرچی هم که برای یک رابطه، عشق، علاقه و وقت صرف کنی، باز هم یه چیزی هست که اون رابطه رو به چالش بکشه؛ میکا و راستین با تمام عشقی که بهم دیگه دارن وارد یکی از همین چالش‌ها می‌شن، اما رد کردن این چالش فقط با انتخاب‌های خودشون نیست، آدم‌هایی هم از گذشته هستن که توی این چالش به میکا و راستین جهت می‌دن. 

مقدمه: می‌گن عشق، فاصله‌ها را از بین می‌بره؛ اما هیچ‌کس تا الان نگفته که اگر فاصله، فقط چند خیابون و چند خونه نباشه چی؟

اگر یکی با تمام داشته‌های دنیا بزرگ شده باشه و دیگری یاد گرفته باشه برای به دست آوردن هرچیز، بجنگه...

اگر با وجود تمام تفاوت‌ها، دو قلب یکدیگر رو انتخاب کنه و از میون تمام بایدها و نبایدهای دنیا، فقط یک «ما» بسازه.

شاید اون موقع همه‌چیز ساده به نظر برسه؛ یک خونه، دو نفر، کمی عشق و آینده‌ای که قراره با هم ساخته بشه.

اما زندگی همیشه به اونچه ما دوست داریم راضی نمی‌شه. 

گاهی یک خواسته، چیزی که باید شیرین‌ترین بخشِ زندگی باشه، آروم‌آروم تبدیل می‌شه به سنگینیِ یک سؤال؛ سؤالی که جوابش می‌تونه یه عشق را نجات بده، یا درست از همون‌جایی که فکرش رو نمی‌کنی، عشق رو به تباهی بندازه.

و درست وقتی که دو نفر بیشتر از همیشه به هم نیاز دارن، گذشته از راه می‌رسه...

با آدم‌هایی که هنوز چیزی که نبخشیدنش، با کینه‌هایی که سال‌ها زیر خاکستر مونده، و با حساب‌هایی که قرار نیست به این راحتی تسویه بشن.

حالا میون عشق و غرور، میون گذشته و آینده، میون چیزی که می‌خوان و چیزی که زندگی از اون‌ها می‌خواد...

فقط یک سؤال که باقی می‌مونه: 

وقتی عشق به بازی گرفته بشه، آیا هنوز می‌شه برنده‌ی آخرِ قصه شد؟

سخن نویسنده: قبل از خوندن این رمان حتماً باید فصل اولش رو بخونید وگرنه متوجه‌ی خیلی چیز‌ها نمی‌شید. 

✍︎صفحه‌ی نقد و نظرات رمان✍︎

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 7
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 53
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

رمان:عشق شیطون بلای من (فصل دوم سیاه قلب)  نویسنده:نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه، طنز، غمگین.  خلاصه:بعضی از عشق‌ها با یک نگاه شروع نمی‌شن؛ با هزاران جنگ، کل کل، زخم

پارت(1) (میکا) -خوشگل عمه کیه؟ نفس عمه کیه؟ آقا مانیه؟ لپ‌های مانی رو محکم بوسیدم و توی بغلم فشارش دادم که صدای اعتراض نفس بلند شد:  -چلوندی بچم رو، تمام دل و روده‌ش اومد توی حلقش.

پارت(2) -نفس جون قبلاًها با جنبه‌تر بودی‌ها، زود برو خونتون آماده شو و تا قبل از ساعت هفت با اون شیرینی‌های خوشمزت اینجا باش جیگر (جیگر رو مثل سالار خان توی سریال برره گفتم) نفس با خنده سری

  • مدیر ارشد

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(1)

(میکا)

-خوشگل عمه کیه؟ نفس عمه کیه؟ آقا مانیه؟

لپ‌های مانی رو محکم بوسیدم و توی بغلم فشارش دادم که صدای اعتراض نفس بلند شد:

 -چلوندی بچم رو، تمام دل و روده‌ش اومد توی حلقش.

-بر اون ژن غالبت لعنت نفس، این بچه نباید یه ذره شبیه ماهان میشد؟

-شبیه ماهان نشده اما کپ عمه جونشه، رنگ پوستش و جنس موهاش رو ببین.

با این حرف نفس با دقت به مانی نگاه کردم، پوست سفید، موهای خرمایی فر، چشم‌های مشکی رنگ مثل نفس، بینی متوسط، لب‌های قلوه‌ای.

خندم گرفت در اصل جز چشم‌هاش همه چیزش کپ خودم بود.

-نه راست میگی، حرفم رو پس میگیرم، بر ژن غالب عمش لعنت.

صدای مامان از بیرون اتاق بلند شد که غرغر کنان داشت به سمت اتاق من می‌اومد.

-من نمی‌دونم من چه گناهی کردم که همش باید توی این خونه تنهایی جون بکنم؟

به نفس اشاره کردم و گفتم:

-الهی فدات شم، کی گفته که تو تنهایی؟ پس این کلفت چیه اینجا که صداش زدم برای کمک؟

نفس لباسی رو که داشت تا می‌کرد توی سرم کوبید.

-حالا دیگه من اینجا کلفت شدم آره؟ اصلا من اشتباه کردم دلم برات سوخت، گفتم دست تنها نباشی توی شب به این مهمی.

مامان از سمت دیگه با کوسن مبل اتاقم زد توی سرم.

-با عروس من درست صحبت کن ورپریده، سر خونه و زندگی خودت که بری کی می‌خواد بیاد کارهات رو انجام بده؟ تو نمی‌خوای آدم شی؟

-نه متأسفانه فرشته‌ها نمی‌تونن آدم بشن.

مامان به سمتم اومد و مانی رو از توی بغلم گرفت.

-انقدر حاضر جوابی نکن وروجک، پاشو اتاقت رو تمیز کن تا اومدن خواستگارها چیزی نمونده، پسر مردم رو می‌خوای بیاری توی این انباری و باهاش حرف بزنی؟

نفس جلوتر از من جواب داد:

-مامان جون این دوتا مگه حرف دیگه‌ای هم مونده که با هم بزنن؟ اینا همه‌ی برنامه هاشون رو هم چیدن، این مراسم فقط یه مراسم نمایشیه که ازش عکس و فیلم داشته باشن.

نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم:

-بله که حرف داریم، خوبش هم داریم، فقط من نگرانم که توی یک ساعت همش رو نتونیم بزنیم.

حرفم که تموم شد، ماهان از راه رسید و وارد اتاقم شد، مانی با دیدن پدرش ذوق‌زده دست‌هاش رو براش باز کرد و از بغل مامان آویزون شد، ماهان با عشق مانی رو به آغوش کشید و گفت:

-شما که هیچ کدومتون هنوز حاضر نشدید! مهمون‌ها تا سه ساعت دیگه اینجان‌ها.

از روی تخت بلند شدم و در حالی که دستمال گردگیری رو از دست مامان می‌کشیدم جواب دادم:

-مگه این زن پر حرف تو می‌ذاره؟ بردار دست زن و بچتو بگیر ببرشون خونه که آماده بشن و بذارن که ما هم به کار هامون برسیم.

نفس بهم چشم غره‌ای رفت و با حالت قهر به سمت ماهان رفت.

-عزیزم بیا بریم وقتی برای مراسم خواستگاریش تنها موند اون وقت حالش رو می‌پرسیم.

به سمت نفس پریدم و لپش رو محکم بوسیدم.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(2)

-نفس جون قبلاًها با جنبه‌تر بودی‌ها، زود برو خونتون آماده شو و تا قبل از ساعت هفت با اون شیرینی‌های خوشمزت اینجا باش جیگر (جیگر رو مثل سالار خان توی سریال برره گفتم)

نفس با خنده سری از روی تأسف برای من تکون داد و با ماهان و مامان از اتاق بیرون رفتن.

داشتم اتاق رو گرد گیری می‌کردم که برای گوشیم پیامک اومد.

سریع پریدم روی گوشی و پیام رو باز کردم.

-سلام عمر من، لباسی که برای شب می‌خوای بپوشیش چه رنگیه؟

با ذوق شروع به تایپ کردم:

-سلام عزیزم، کت و شلوار مجلسی صورتی رنگ، رنگ لباس من رو می‌خوای چیکار؟

گوشی رو گذاشتم روی میز بغل تخت و به آینه‌ی اتاقم شیشه پاک کن زدم و شروع کردم به دستمال کشیدن.

هنوز یک دقیقه نگذشته بود که راستین جواب پیامم رو داد:

-می‌خوام رنگ دسته گل رو باهاش ست کنم، نظرته؟

-رز صورتی؟

-اوهوم، دوست نداری؟

-راستین مگه قرار نبود رز هفت رنگ بگیری؟

-آخ، ببخشید یادم رفته بود، پس همون رز هفت رنگ رو می‌گیرم.

-لازم نکرده، اصلا نمی‌خواد بیاین.

ناراحت گوشی رو پرت کردم روی تخت و مشغول کارم شدم.

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دوباره صدای گوشیم بلند شد، بهش محل ندادم و روی کارم تمرکز کردم.

اما هر پنج ثانیه صدای پیامک گوشی بلند میشد، حرصی گوشی رو توی دستم گرفتم و پیامش رو باز کردم.

-ببخشید.

-غلط کردم.

-چیز خوردم.

-میکا به خدا اگه جواب ندی به جای شب همین الان پا میشم میام اونجاها! 

گوشی توی دستم زنگ خورد که جواب دادم و بدون حرف زدن فقط گوش کردم.

-دلیل نفس کشیدن راستین قهره؟ قهر نکن دیگه، به خدا من دیگه طاقت دوریت رو ندارم اگه امشب رو کنسل کنی میام میدزدمت و بی خیال همه‌ی مراسمات می‌شم‌ها، حالا از من گفتن بود.

از دیدن عشق زیادش نسبت به خودم دلم نرم شد و جواب دادم:

-ازت دلخورم.

-جبران می‌کنم، تو فقط امشب رو کنسل نکن.

-باشه قبوله، فعلاً برو به کارهات برس که شب دیر نکنی.

-چشم، دقیقاً هشت اونجام، فعلاً بای.

-بای عزیزم.

بعد از قطع کردن گوشی گردگیری اتاق رو تموم کردم، کف اتاق رو جارو و طی کشیدم و رفتم که خودم رو حاضر کنم.

(سه ساعت بعد)

-میکا دست‌هات چرا می‌لرزه؟

-نفس خرابکاری نکنم چایی رو بریزم روشون؟

-خودت رو لوس نکن این حرف‌ها برای اونایی که خواستگارشون رو برای بار اول می‌بینن.

دستی به کت لباسم کشیدم و پرسیدم:

-خوب شدم؟

-عالی، صورتی خیلی بهت میاد.

به سمت آینه‌ی قدی توی سالن رفتم و خودم رو برای بار هزارم رو چک کردم.

واقعاً هم که به این قد بلند من کت و شلوار می‌اومد، یه آرایش ملایم صورتی هم روی صورتم پیاده کرده بودم که عالی روی پوستم نشسته بود.

به قول نفس من باید آرایشگر می‌شدم نه مهندس کامپیوتر.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(3)

بلند شدن صدای زنگ آیفون خونه باعث شد که یه لرز خفیفی توی تنم بیفته.

ماهان از روی مبل توی هال بلند شد، به سمت آیفون اومد و بعد از جواب دادن در رو باز کرد.

کل خانواده برای استقبال از خانواده‌ی وفایی جلوی در خونه به صف شدن و نفس که مسئول فیلمبرداری بود با دوربین راستین که از قبل ازش گرفته بودم کمی عقب تر از بقیه شروع به فیلم گرفتن کرد.

 با شنیدن زنگ در بابا در ورودی خونه رو باز کرد و اولین نفر عمو رامبد توی قاب در نمایان شد.

بعد از عمو خاله نوشین با دو دسته گل کوچیک توی دستش وارد شد.

چشم‌هام از تعجب گرد شد، کم مونده بود فحش دادن به راستین رو توی دلم شروع کنم که خودش با یه دست گل خیلی بزرگ که با زور بلندش کرده بود وارد خونه شد که باعث شد علاوه بر چشم‌های گرد شدم دهنم هم باز بمونه.

ماهان که کنار من ایستاده بود سریع با آرنجش به پهلوم ضربه زد و زمزمه کرد:

-ببند اون دهنو.

خودم رو جمع و جور کردم، با خانواده راستین دست دادم و روبوسی کردم.

راستین بعد از سلام کردن سر سری با بقیه جلوی من ایستاد و دسته گل پونصد شاخه‌ای رز هفت رنگ رو به سمتم خم کرد.

به سختی دسته گل رو ازش گرفتم که سنگینیش باعث شد با همون دسته گل به سمت پایین خم بشم، راستین با خنده دوباره دسته گل رو ازم گرفت و با راهنمایی‌های ماهان اون رو گوشه‌ی سالن گذاشت.

دسته گل‌های کوچیک رو از مامانش گرفت و خیلی جنتلمنانه یکی رو به مامانم و اون یکی رو به نفس هدیه داد.

الان که دسته گل رو روی زمین گذاشته بود تازه می‌تونستم لباسی که پوشیده بود رو ببینم.

یه کت شلوار مشکی با یه پیراهن مردونه‌ی صورتی.

ای عوضی، پس دونستن رنگ لباس من رو برای ست کردن لباس خودش با من می‌خواست نه خرید دسته گل! 

خانواده‌ها داخل سالن نشستن و شروع به صحبت از هر دری کردن.

نیم ساعتی می‌شد که از همه چیز صحبت شده بود به جز اصل کاری که راستین دیگه طاقت نیاورد و با تیکه حرفش رو زد.

-بابا جان لطفاً برید سر اون مطلبی که به چایی آوردن عروس خانم منتهی می‌شه.

همه به کم طاقت بودن راستین خندیدن.

-امان از دست شما جون‌های امروزی، چشم، آقای سلیمی با اجازه‌ی شما.

-خواهش می‌کنم، بفرمایید آقای وفایی.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(4)

-ما امشب مزاحم شما شدیم که دختر گلتون میکا خانم رو برای آقا پسرمون راستین جان خواستگاری کنیم، بچه‌ها به هم علاقه مندن و از قبل همه‌ی حرف‌هاشون رو باهم زدن پس اگه موافق باشید از مرحله‌ی حرف زدن این دو نفر با هم بگذریم، درسته راستین جان؟

راستین عرق پیشونیش رو با دستمال جیبی کتش پاک کرد و بعد از صاف کردن صداش با سر پایینی جواب داد:

-بله، درست میفرمایید پدر جان.

چی چیو درست می‌فرماید؟ چرا اینجا هیچکس من رو آدم حساب نمی‌کنه؟

عجول و نسنجیده گفتم:

-ببخشید ولی من یه سری حرف‌ها دارم که باید با آقا راستین بزنم.

عمو رامبد خنده کنان و گفت:

-حق با دختر گلمه، نظر اون رو هم باید می‌پرسیدیم، پس با اجازه شما آقای سلیمی بچه‌ها برن که دختر گل مون هم حرف‌های مهمش رو به آقا راستین بزنه، بالاخره حرف یک عمر زندگیه.

-خواهش می‌کنم، اجازه‌ی ما هم دست شماست، میکا جان آقا راستین رو به اتاقت راهنمایی کن.

محجوبانه از جام بلند شدم و به سمت راستین که از جاش بلند شده بود رفتم و خیلی آروم زمزمه کردم:

-دسته گل رو هم بیار.

جلوتر راه افتادم که راستین بعد از برداشتن دسته گل پشتم سرم اومد و با هم وارد اتاقم شدیم.

در رو بستم و بعد از کشیدن یه نفس راحت گفتم:

-دیوونه این چه کاریه که کردی؟ این همه گل؟ حیف نیست؟

راستین بی هیچ حرفی با چشم های قلبی شده فقط نگاهم کرد.

جلوش ایستادم و دستم رو جلوی صورتش تکون دادم.

-کجایی آقای عاشق؟

-میکا خیلی ناز شدی، چقدر کت و شلوار بهت میاد!مخصوصاً رنگش که پوستت رو روشن تر کرده.

-مرسی عزیزم چشم‌هات ناز می‌بینه، دیوونه چرا از اول نگفتی رنگ لباسم رو برای ست پوشیدن با من می‌خوای؟

-آخه دوست داشتم ذوق کردنت رو از نزدیک ببینم، یه دلیل هم میخواستم که وقتی این دسته گل بزرگ رو می‌گیرم بهم غر نزنی.

کنار دسته گل روی زمین زانو زدم و با عشق نگاهشون کردم، از خوشحالی داشتن توی دلم قند می‌سابیدن، اگه بخوام با خودم صادق باشم همیشه عاشق همچین دسته گل‌هایی بودم اما بخاطر نداشتن پولش خودم رو با منطق گول می‌زدم که پول دادن برای همچین چیزی حیفه.

بلند شدم و با ذوق لپ راستین رو بوسیدم.

-عاشقشونم، خیلی قشنگه، مرسی عشقم.

راستین سریع بغلم کرد و پیشونیم رو عمیق بوسید.

-راستی حرف‌هایی که می‌خواستی بهم بزنی چی بود که گفتی بیایم توی اتاقت؟

بلند خندیدم و جواب دادم:

-هیچی بابا، می‌خواستم با دسته گل چند تا عکس دو نفره‌ی یادگاری بندازیم. 

-ای شیطون، یه لحظه واقعاً ترسیدم، با خودم گفتم شاید چیزی شده، پس بیا زودتر عکس هامون رو بندازیم و بریم پیش بقیه.

سری تکون دادم که با گوشی آیفون راستین از خودمون چند تا عکس قشنگ گرفتیم.

-بسه دیگه، بیا بریم، الان صداشون در میاد.

نشسته دسته گل رو بغل کردم، سرمو نزدیک بردم و عمیق بو کشیدم، دل کندن ازشون سخت بود.

از جام بلند شدم، دستی به لباسم کشیدم که یهو چشمم افتاد به راستین که داشت برای خودش ریز ریز می‌خندید. 

-چیزی شده؟

-نه عزیزم بیا بریم.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(5)

با ورود ما به سالن، عمو رامبد با صدای بلندی گفت:

-خوب، بچه‌ها هم که اومدن، دهنمون رو شیرین کنیم عروس خانم؟

سرم رو با خجالت پایین انداختم، بعد از چند ثانیه کوتاه سرم رو بلند کردم جواب دادم:

-هر چی که بابام صلاح بدونه.

تا حرفم تموم شد یهو صدای خنده‌ی جمع بلند شد که با چشم‌های گرد شده به همشون نگاه کردم.

-همه‌ی عروس‌ها وقتی خجالت می‌کشن لپ‌هاشون گل می‌ندازه اما عروس ما از خجالت نوک بینیش گل انداخته.

گنگ به عمو رامبد نگاه کردم که نفس با ته خنده‌ای که هنوز ادامه داشت گفت:

-نوک بینیت رنگی شده.

شوکه شده سریع از سالن بیرون زدم و به سمت آینه‌ی قدی دویدم که با دیدن خودم توی آینه دلم می‌خواست که از خجالت فقط بمیرم.

این کار کار راستین بود، حتماً روی گل‌ها اسپره‌ی رنگ زده و وقتی من بوشون کردم نوک بینیم رنگی شده.

از حرص دست‌هام رو مشت کردم و زیر لب غریدم:

-می‌کشمت راستین.

داشتم با دستمال مرطوب نوک بینیم رو پاک می‌کردم که بابا از توی سالن صدا زد:

-میکا جان چایی رو بیار.

-چشم الان میارم بابا جون.

یک چایی برات بیارم آقا راستین که قشنگ حض کنی.

داشتم چایی رو توی لیوان‌ها می‌ریختم که نفس وارد آشپزخونه شد.

-میکا جان کمک می‌خوای؟

-آره عزیزم، بی زحمت اون شیرینی‌های خوشمزت رو پشت سر من پخش کن.

سینی چایی رو برداشتم و به همراه نفس وارد سالن شدیم.

طبق رسوم سینی چایی رو اول جلوی پدر و مادر راستین، بعد خانواده‌ی خودم و در آخر سینی که توش دو تا لیوان چایی مونده بود رو جلوی راستین نگه داشتم.

راستین برای انتخاب لیوان چایی دو به شک بود که یه طرف سینی رو به سمتش چرخوندم و اشاره زدم که لیوان اون سمتی رو برداره.

اونی که می‌خواستم نشد و راستین با نیش باز خلاف لیوانی که من بهش اشاره‌ کرده بودم رو برداشت.

سعی کردم که خودم رو کنترل کنم، سرجام برگشتم و لیوانی که مونده بود رو جلوی خودم گذاشتم.

(راستین)

به میکا که دمغ شده یه گوشه نشسته بود و به حرف‌های بابا اینا گوش می‌کرد نگاه کردم.

حتماً خیلی از این که نقشش نگرفت و من لیوان مورد نظرش رو برنداشتم حالش گرفته شده.

بابا یهو وسط حرف‌هاش رو به من و میکا کرد و گفت:

-بابا جان، شما که بالا بودید ما با آقای سلیمی حرف‌های باقی مونده‌ی لازم رو زدیم، حال می‌خوایم با شما در میونشون بذاریم که اگه شما هم موافقید زودتر اقدام کنیم.

-هر جور شما صلاح می‌دونید، بفرمایید پدر جان.

-قبلش دخترم شما به من بگو که نظر خاصی برای مهریه دارید؟

میکا به پدرش نگاه کرد و بعد از چند ثانیه‌ی کوتاه که انگار اجازه‌ی حرف زدن رو ازش گرفته باشه جواب داد:

-نه،من که نظری ندارم، هرچی که پدرم و شما صلاح بدونید رو قبول دارم.

-عرضم به حضور شما که آقای سلیمی این موضوع رو به من سپردن، من هم نظرم به این بود که به عنوان مهریه ده درصد از سهام شرکت زنجیره‌ای وفایی، به اضافه‌ی یه خونه‌ی ویلایی توی منطقه‌ی تهرانپارس که قرار توش زندگی کنید و پانصد عدد سکه‌‌ی تمام بهار آزادی رو مهرت کنیم، اگه چیز دیگه‌ای هم مد نظرتونه بگید که بهش اضافش کنیم.

قیافه‌ی میکا توی هم رفت و به پدرش که سرش رو پایین انداخته بود و عصبی پوست گوشه‌ی ناخنش رو می‌کند خیره شد.

می‌دونستم که چشه، قبلاً بهم گفته بود که پدرش از این که نمی‌تونه براش جهیزیه تهیه کنه شرمندس و نمی‌دونه که باید چیکار کنه.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(6)

صدام رو صاف کردم و رو به جمع گفتم:

-برای موضوع جهیزیه می‌خواستم بگم که من خودم با پولی که توی این سال‌ها از باشگاه در آوردم همه‌ی وسایل رو تهیه می‌کنم.

بابا با لبخند سریع پشت حرفم رو گرفت:

-خوبی مستقل بودن هم همینه دیگه، خب دخترم ...نگفتی؟ چیز دیگه‌ای هم هست که بخوای به مهریت اضافه کنی؟

قیافه‌ی میکا همچنان توی هم بود و مدام با گوشه‌ی شالش کلنجار می‌رفت.

بعد از چند لحظه سرش رو بالا گرفت و جواب داد:

-یه شرطی هست....

با چشم‌های گرد شده جلوتر از بابا پرسیدم:

-چه شرطی؟

میکا توی چشم‌هام زل زد و با مردمک‌های لرزونی جواب داد:

-اگه خدایی نکرده یه روزی به این نتیجه رسیدیم که به درد هم نمی‌خوریم و خواستیم که از هم جدا بشیم قبلش حتماً یه سفر یک هفته‌ای دو نفره به ویلای انزلی شما بریم.

همه از شنیدن این حرف میکا شوکه شده بودن.

چرا داشت همچین حرفی رو می‌زد؟ از چی می‌ترسید؟

بابا سری تکون داد و گفت:

-من که مشکلی توی این شرط نمی‌بینم، راستین جان شما هم موافقی؟

با اینکه توی دلم غوغا به پا شده بود خودم رو کنترل کردم و جواب دادم:

-موافقم... 

-خوب پس مبارکه، بفرمایید که چایی‌ها از دهن افتاد.

هنوز هم توی فکر شرطی که میکا گذاشت بودم، حتماً باید بعداً ازش بپرسم که دلیل این شرطش چیه؟

همونطور که توی فکر بودم لیوان چایم رو برداشتم و به سمت دهنم بردم...

(میکا)

داشتم زیر زیرکی راستین رو که توی هپروت سیر می‌کرد نگاه می‌کردم، لیوان چاییش رو از روی میز برداشت و مقداری ازش رو نوشید اما به ثانیه نکشید که همش رو به بیرون تف کرد و به سرفه افتاد.

همه به خنده افتادن که عمو رامبد به شوخی رو به راستین گفت:

-یکم جانب دار باش پسر جون، یه فلفل و نمک که این همه اقرار کردن نداره! 

راستین که از سرفه قرمز شده بود رو به من پرسید:

-سرویس… بهداشتی…

با خنده‌ای از ته دل به در دستشویی اشاره کردم که راستین سریع به سمتش دوييد. 

حقته آقا راستین، منو شب خواستگاریم جلوی همه تبدیل به دلقک کردی، حالا نوش جان کن.

می‌دونستم که راستین منتظر تلافی من هست و حواسش به همه چیز جمعه برای همین هر دو لیوان رو خراب کرده بودم.

بعد از پنج دقیقه راستین که چشم‌هاش اشک افتاده بود به سالن برگشت که ماهان با خنده ازش پرسید:

-خوبی داداش؟ چاییت تند بود یا شور؟ ما که هر چی ازش پرسیدیم، آخر هم نگفت که می‌خواد توی چاییت چی بریزه. 

راستین با صدایی که از سرفه‌ی زیاد گرفته بود جواب داد:

-اسیدی بود.

چشم‌های همه با شنیدن این جواب راستین از تعجب گرد شد و با نگاه سوالی به سمت من نگاه کردن که شونه‌هام رو بالا انداختم و خیلی ریلکس گفتم:

-توش جوهر لیمو ریخته بودم.

دوباره صدای قهقهه‌‌ی همه بلند شد که راستین چشم‌هاش رو ریز کرد و زیرزیکی برام خطو نشون کشید.

خانواده‌ی راستین بعد از گذاشتن قرار عقد برای هفته‌ی آینده رفتن و قرار شد که از فردا من و راستین دنبال کارهای عقدمون بیفتیم. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(7)

***

با احساس نوازش شدن سرم کمی توی جام جابه‌جا شدم. 

یعنی کی بود؟ توی این خونه که کسی از این کارها نمی‌کنه! 

حس کنجکاویم بهم می‌گفت که بلند شم و شخص نوازش کننده رو ببینم اما گرمای دستش و آرامشی که بهم می‌داد باعث شد که دوباره خوابم ببره. 

چند دقیقه‌ای بیشتر نخوابیده بودم که زمزمه‌ی دو نفر از کنار گوشم بلند شد: 

-ای وای ...خاک عالم بر سرم، پسرم پس چرا هنوز بیدارش نکردی؟ دیرتون می‌شه‌ها!

-عیبی نداره مامان جان فوقش فردا می‌ریم برای آزمایش. 

-پسرم اگه تو بخوای به امید سیر خواب شدن میکا هر روز اینجوری منتظرش بمونی که کارت زاره، این دختر من از خواب سیرمونی نداره. 

این مادر منه یا دشمن من؟ سر صبحی تمام پته‌های من رو ریخت روی آب. 

-شما بفرمایید مادر جون من خودم یکم دیگه بیدارش می‌کنم. 

با بسته شدن در اتاق یکی از چشم‌هام رو باز کردم و پرسیدم: 

-رفت؟ 

-صبح بخیر، بیدارت کردیم؟ ببخشید، این مامانت اصرار داشت که باید همین الان بیدارت کنم. 

از جام بلند شدم و روی تخت نشستم. 

-صبح توهم بخیر عزیزم، چرا خودت زودتر بیدارم نکردی؟ برای آزمایشگاه دیرمون می‌شه. 

دستش رو به سمت موهای پریشون شده‌ی دور سرم آورد و مرتبشون کرد. 

شانس آوردم که موهام رو برای خواستگاری اتو کرده بودم وگرنه اگه با موهای فر خودم باز گذاشته می‌خوابیدم امروز باید از ته قیچیشون می‌کردم.

 -دلم نیومد که بد خوابت کنم، عجله‌ای هم برای زود رفتن نبود، اول محضر باید باز بشه که بریم ازشون نامه بگیریم. 

از جام بلند شدم و در حالی که به سمت سرویس بهداشتی بیرون می‌رفتم گفتم: 

-تا تو ماشینت رو روشن کنی من هم اومدم. 

بعد از شستن دست و روم لباس‌هام رو تنم کردم و با زدن یکم ریمل و تینت از خونه خارج شدم. 

بعد از رفتن به محضر و گرفتن نامه به سمت آزمایشگاه رفتیم. 

توی سالن انتظار نشسته بودیم تا نوبتمون شه که راستین دستش رو روی پام گذاشت و پرسید:

-استرس چی رو داری که این جوری پات رو تکون میدی؟ 

گوشه‌ لبم رو از تو گاز گرفتم و با لرزی که توی تنم نشسته بود جواب داد: 

-اگه… 

راستین که انگار با همون کلمه‌ی اول فکرم رو خونده بود حرف رو قطع کرد. 

-اصلاً حرفش رو هم نزن، برای من فقط بودن تو در کنارم مهمه. 

با آرامشی که از شنیدن حرفش توی وجودم سرازیر شده بود لبخندی زدم و سر تکون دادم. 

بعد از چند دقیقه از توی بلندگو اسم هامون رو صدا زدن و برای گرفتن آزمایش به اتاق‌های جداگانه‌ای فرستادنمون.

پرستاری که قرار بود ازم نمونه‌ی خون بگیره پرسید: 

-توی این پنج روز گذشته که قرصی مصرف نکردی؟ 

-نه، بهم گفته بودن که نباید مصرف کنم. 

پرستار سوزن سرنگ رو وارد رگم کرد که از پیچش سوزش شدیدش توی دستم لبم رو گاز گرفتم و روم رو اونور کردم که چشمم افتاد به راستین که با قیافه‌ی مچاله شده‌ای داشت به دست من نگاه می‌کرد. 

یه لحظه خندم گرفت، این که از من هم حساس‌تره، برای دیدن خون دادن من اینجوری دلش ریش شده بود. 

فکر می‌کردیم که بعد از دادن آزمایش کارمون تمومه اما زهی خیال باطل. 

مدام ما رو از این اتاق به اون اتاق پاس دادن، مشاوره‌ی تکی، مشاوره زناشویی، مشاوره‌ی پزشکی، مشاوره‌ی دو نفره، خلاصه که حسابی شیره‌ی هر دومون رو کشیدن.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(8)

حسابی ضعف کرده بودم و دستو پاهام یخ زده بود. 

راستین که رنگ و روم رو دید جلوی یه جیگر کی نگه داشت، به سمتم اومد که در رو برام باز کنه. 

-پیاده شو تا از حال نرفتی. 

دستم رو گرفت و کمکم کرد که داخل مغازه بشم. 

بعد از سفارش دادن چند سیخ جیگر اومد و کنارم نشست. 

-خوبی؟ 

من از بچگی ‌کم‌خونی داشتم و این موضوع توی تصادف‌های گذشته تشدید شده بود. 

بی جون براش سر تکون دادم که دست‌های یخ زدم رو توی دست‌هاش گرفت و روشون‌‌ها کرد. 

آشپز که سیخ‌های جیگر رو آورد سریع خودش یه لقمه‌ی بزرگ برام گرفت و به سمت دهنم آورد. 

دستم رو دراز کردم و لقمه رو ازش گرفتم. 

-مرسی،من خودم می‌خورم، تو هم شروع کن. 

بعد از خوردن چند لقمه دوباره جون توی تنم برگشت و سرحال شدم که راستین پرسید: 

-میکا دیشب اون چه شرطی بود که یک دفعه گذاشتی؟ قبلا راجبش باهام حرف نزده بودی! 

-چون که دیشب توی همون لحظه به ذهنم اومد، با دیدن قیافه‌ی گرفته‌ی پدرم یک لحظه تفاوت طبقاتی بینمون خورد توی صورتم. 

راستین کلافه دستی به ته ریشش کشید. 

-تو… تو به عشق من شک داری؟ 

-این چه حرفیه؟ معلومه که نه،من از سر عشق زیاد اون شرط رو گذاشتم، فقط دلم یه اطمینان خاطر می‌خواست. 

-من هیچ وقت و برای هیچ چیزی تورو ترک نمی‌کنم، این رو به خاطرت بسپر. 

عاشقانه نگاهش کردم و دستش رو توی دستم گرفتم. 

راستین بعد از خوردن جیگرها من رو به خونه رسوند و خودش به شرکت باباش رفت، آخه از امروز قرار بود که سمت مدیر عاملی شعبه‌ی اصلی شرکت وفایی رو به عهده بگیره.

***

(پنج روز بعد) 

لیوان شربت بهار نارنجی که تمنا برام آورده بود رو جرعه جرعه نوشیدم و با لبخند ملایمی به شکم برآمدش خیره شدم. 

-حالت چطوره؟ دیگه حالت تهوع صبحگاهیت رو که نداری؟ 

-نه خدا رو شکر خیلی بهترم، تهوع برای دو ماه اولم بود الان که وارد ماه سوم شدم خیلی بهترم. 

با ذوق خودم رو لبه‌ی مبل کشیدم و رو به تمنا پرسیدم: 

-جنسیتش این ماه معلوم می‌شه؟ 

-آره به امید خدا تا اخر این ماه می‌تونیم جنسیتش رو بفهمیم. 

-الهی عمه… نه نه الهی خاله فداش بشه. 

تمنا لبخندی به محبتم زد و شرمنده سرش رو پایین انداخت. 

-ببخشید میکا، به خدا که شرمندتم، تو برای تمام جشن‌های ما سنگ تموم گذاشتی ولی من به خاطر این وضعیتم نمی‌تونم توی این روزها کمک دستت باشم، بچه‌ها هم که هر کدوم یه جوری درگیرن، تو تنها موندی. 

با نگاه مهربونی به روش لبخند زدم.

 -عیبی نداره عزیزم فعلا که کار خاصی نداریم یه عقد کوچیک محضریه. 

شنیدن صدای زنگ در مانع ادامه‌ی حرف‌هامون شد، قبل از اینکه تمنا از جاش بلند بشه از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. 

در قهوه‌ای رنگ خونه رو باز کردم که نیکا با دیدن من آروم لب زد: 

-زود باش بریم، داره دیر می‌شه. 

تمنا که سکوت من رو دید از توی هال پرسید: 

-کیه میکا؟ 

سرم رو از پشت در عقب بردم و رو بهش جوابم دادم: 

-نیکا اومده، ما دیگه باید بریم عزیزم. 

به سمت تمنا رفتم و بعد از بوسیدن لپش کیفم رو برداشتم و به سمت در خونه رفتم. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(9)

تمنا آهسته از جاش بلند شد، برای بدرقه پشت سرم جلوی در اومد و رو به نیکا گفت:

-سلام، می‌اومدی تو قبل رفتن یه شربت می‌خوردی نیکا. 

-فدات بشم عشقم، طفلک میکا فردا جشنشه اما هنوز لباسش رو نگرفته، زودتر بریم که براش یه چیزی پیدا کنیم. 

-خیلی دوست داشتم که باهاتون بیام اما می‌دونی که دکتر برام استراحت مطلق نوشته. 

به سمتش خم شدم و برای بار دیگه‌ای گونش رو بوسیدم. 

-مامان جون تو مواظب نی نیمون باشی بسه، نیکا هست بهم کمک می‌کنه. 

بعد از خداحافظی همراه نیکا به پارکینگ رفتیم، سوار ماشین بنز سفید رنگ نیکا شدیم و از ساختمونشون خارج شدیم. 

نیکا مضطرب رانندگی میکرد، که به سمتش برگشتم و گفتم: 

-عزیزم یکم آروم باش، ایشالله که همه چیز اونجوری که تو می‌خوای می‌شه. 

نیکا با نیمچه لبخند زوری سر تکون داد. 

بعد از نیم ساعت راه رفتن به مطب دکتر زنان رسیدیم و هر دو از ماشین پیاده شدیم. 

به سمت نیکا نگاه انداختم که متوجه‌ی لرزش دست‌هاش شدم، به سمتش رفتم دستش رو توی دستم گرفتم. 

-آروم باش عزیزم، چیزی نیست، تا چند دقیقه‌ی دیگه با خبر خوش از اینجا بیرون میایم. 

نیکا به سختی آب دهنش رو قورت داد و گفت: 

-دست خودم نیست میکا، بعد از سقط اون دفعه دیگه جرات اقدام دوباره نداشتم. 

غمگین دستم رو پشت کمر نیکا کشیدم. 

طفلی نیکا اون زمانی که من به خاطرمرگ مرساد خودم رو توی خونه زندونی کرده بودم بچه‌ی دو ماهش به خاطر فشار عصبی از دست داده بود و من خودم رو برای این قضیه مقصر می‌دونستم. 

همراه نیکا وارد ساختمان مطب شدیم و بعد از کمی انتظار برای انجام سونوگرافی وارد اتاق دکتر شدیم. 

کنار تختی که نیکا روش خوابیده بود نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم. 

بعد از چند لحظه دکتر وارد اتاق شد و شروع به احوالپرسی با نیکا کرد: 

-دختر گلم، نیکا خانم… مامان خوشگله پس چرا داری گریه می‌کنی؟ 

با حرف خانم دکتر تازه چشمم به اشک‌های نیکا افتاد که از روی گونه‌هاش به سمت پایین سُر می‌خورد. 

با سر انگشت‌هام اشک‌های نیکا رو پاک کردم که صداش رو صاف کرد و بریده بریده گفت : 

-می… می‌ترسم خانم دکتر. 

دکتر در حالی که رول رو زیر شکم میکا می‌کشید و به مانیتور سونوگرافی خیره شده بود گفت: 

-ترس نداره که… الان قراره بهت کلی خبر خوش بدم (با دقت توی مانیتور زل زد و بعد از مکث کوتاهی گفت) حال نینیمون کامل خوبه و تمام اعضاش هم تشکیل شده، دوست داری صدای قلبش رو بشنوی؟ 

اشک‌های نیکا این بار از سر خوشحالی سرازیر شد و با بغض سر تکون داد. 

سریع گوشیم رو در آوردم و دکمه‌ی ضبط صدا رو زدم که بعد از چند ثانیه صدای تپش قلبی اتاق رو پر کرد. 

کنترل اشک‌هام اصلا دست خودم نبود، از ته دل برای این اتفاق خوشحال بودم. 

خواهر بیچاره‌ی من نیکا توی این دو ماه از ترس حتی جرئت نکرده بود که این خبر خوش رو به الیاس شوهرش بده، هیچ کسی به جز ما دو نفر از این موضوع خبر نداشت، چون نیکا می‌ترسید که مثل دفعه‌ی پیش بچش زنده نمونه و می‌خواست که اول کامل مطمئن بشه و بعد به بقیه خبر بده.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(10)

با شنیدن صدای قلب بچه صدای گریه‌ی نیکا بلندتر شد، با دست‌هاش صورتش رو پوشوند و زیر لب اسم الیاس رو زمزمه کرد. 

خانم دکتر قهقهه‌ی سر خوشی زد و گفت: 

-تو رو خدا نگاهشون کن…

به سمت من برگشت و ادامه داد:

-دخترم تو مثلا اومدی که این رو آرومش کنی؟ خودت که داری بیشتر گریه می‌کنی!

اشک‌هام رو تند تند با پشت دستم پاک کردم و از ته دل لبخند زدم. 

-خانم دکتر کاشی که همه‌ی زن‌ها فقط از روی خوشحالی گریه می‌کردن. 

دکتر به تأیید حرفم سری تکون داد و دستمال کاغذی به من داد تا ژل زیر شکم نیکا رو پاک کنم. 

-نیکا جان درسته که همه چیز نرماله اما تو همچنان باید مراقب سلامت روان و جسمی خودت باشی دخترم. 

نیکا لباسش رو مرتب کرد، از روی تخت بلند شد و رو به دکتر گفت: 

-چشم خانم دکتر، ممنون بابت همه چیز. 

بعد از گرفتن عکس‌های جنین و خداحافظی با دکتر از مطب خارج شدیم و با خوشحالی سوار ماشین نیکا شدیم.

-خب نیکا جون، حالا می‌خوای چیکار کنی؟ 

ماشین رو روشن کرد و همون جوری که داشت رانندگی می‌کرد جواب داد: 

-باید همین امشب به الیاس و بقیه‌ی بچه‌ها این خبر خوش رو بدم. 

چشم‌هاش رو مظلوم کرد و با صدای لوسی گفت:

-میکا جونم… تو که از کارهای عقدت چیزی نمونده می‌شه امروز پیش من بمونی و کمک کنی که یه مهمونی کوچیک با بچه‌ها بگیریم؟

لحظه‌ای مکث کردم و به فکر فرو رفتم، درسته که با انجام این کار مامانم به خاطر بی خیالیم کلی سرم غر می‌زنه اما الان در حال حاضر خوشحالی خواهرم از همه چیز مهم تر بود. 

به نیکا لبخند زدم و گفتم:

-باشه قبوله.

نیکا با خوشحالی ضبط ماشین رو روشن کرد و به سمت فروشگاه روند… 

(راستین) 

به کارمند‌هام نگاه کردم و کوبنده گفتم:

-تمام اجناس ما همین امروز از گمرک ترخیص شده، شما می‌تونید بعد از بارگیری و انتقال به انبار تمامی سفارشات مشتریانمون رو براشون ارسال کنید، اگه بحث دیگری نیست جلسه‌ی امروز تمومه؟ 

مهندس افضلی جواب داد:

-خیر جناب مدیرعامل، ممنون. 

کارمندها تک تک بلند شدن و بعد از خداحافظی  از اتاق کنفرانس بیرون رفتن. 

به ساعت مچیم نگاه کردم، ساعت ده صبح بود، امروز باید می‌رفتم دنبال جواب آزمایش ازدواجمون. 

از جام بلند شدم و به سمت اتاق خودم رفتم، بعد از برداشتن کیف کارم از اتاق بیرون اومدم و رو به منشیم گفتم: 

-خانم رحمتی کار من برای امروز دیگه تموم شده، من دارم می‌رم خونه اگر مشکلی پیش اومد با مهندس افضلی در میون بزارید. 

منشی به احترامم از جاش بلند شد و جواب داد: 

-چشم جناب مدیرعامل، به سلامت. 

سوار ماشین شاسی بلندم شدم، از پارکینگ ساختمون شرکت خارج شدم و به سمت آزمایشگاه روندم. 

بعد از چهل دقیقه رانندگی به آزمایشگاه رسیدیم، ماشین رو گوشه‌ی خیابون پارک کردم و وارد ساختمان آزمایشگاه شدم. 

به سمت باجه‌ی جواب دهی رفتم و کاغذ دریافت جواب آزمایش رو به پرستار پشت باجه دادم. 

-لطفا چند لحظه بشنید تا صداتون کنم. 

به سمت صندلی‌های پلاستیکی رنگ رو رفته‌ی سبز رنگ آزمایشگاه رفتم، روش نشستم و برای دقایقی چشم‌هام رو روی هم گذاشتم. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(11)

بعد از چند دقیقه صدای پرستار بلند شد:

-آقای راستین وفایی و خانم میکا سلیمی. 

چشم‌هام رو سریع باز کردم و به سمت باجه رفتم. 

-راستین وفایی… 

پرستار نگاهی به جواب آزمایش توی دستش انداخت و بعد رو به من گفت: 

-لطفا تشریف ببرید ته راهرو، اتاق دکتر ژنتیک. 

با شنیدن حرفش نفسم توی سینه حبس شد، با ترس پرسیدم:

-مشکلی پیش اومده خانم پرستار؟ 

پرستار در حالی که سرش پایین بود و بین کاغذ‌های جلو روش دنبال چیزی می‌گشت جواب داد: 

-بفرمایید پیش دکتر خودشون براتون توضیح می‌دن. 

به سمت ته راهرو راه افتادم و زیر لب اسم خدا رو صدا زدم. 

جلوی در سبز پسته‌ای رنگی که وسطش پلاکت دکتر ژنتیک نصب شده بود ایستادم و چند تقه به در زدم. 

صدای خانومی از توی اتاق بلند شد: 

-بفرمایید…

 با گفتن "خدایا به امید تو" در اتاق رو باز کردم و داخل شدم. 

خانم مسنی که پشت میز اتاق نشسته بود دستش رو به سمت کاغذ که توی دستم بود دراز کرد و با لبخند گفت: 

-بیا جلو پسرم، بفرما بشین. 

کاغذ رو به دستش دادم و روی نزدیکترین صندلی بهش نشستم. 

خانم دکتر شروع به خوندن جواب آزمایش زیر لبش کرد. 

با استرس به صورتش چشم دوختم و عصبی شروع کردم به کندن پوست خشک شده‌ی تاول‌های کف دستم که به‌خاطر زدن وزنه‌های سنگین دست‌هام مثل کویر لوت خشک و ترک‌ترک شده بود. 

بعد از گذشت چند لحظه دکتر سرش رو کمی بالا گرفت، از بالای عینکش نگاهم کرد و پرسید: 

-همسرتون همراه شما نیومدن؟ 

به سختی آب دهنم رو قورت دادم و جواب: 

-خیر، آخه فکر نمی‌کردیم که به حضور هر دوی ما نیازی باشه! 

دکتر کاغذها رو روی میز گذاشت، عینکش رو در آورد روی کاغذها انداخت و پرسید:

-خانوم شما زیاد دچار سرگیجه و بی‌‌حالی می‌شن؟ 

-بله خانم دکتر.

دکتر سری تکون داد و به سوال پرسیدنش ادامه داد:

-دقیقاً چه حالت‌هایی دارن؟

-مدام می‌گه که همیشه بی‌حاله و این موضوع باعث لطمه به کارهای روزمره‌ش شده‌، اون به خاطر دو تصادف شدیدی که در گذشته داشته خون زیادی رو از دست داده، هر چند که توی بیمارستان برای جبرانش بهش چند کیسه خون زدن. 

-متوجه‌‌ام…

دکتر کمی دیگه به کاغذ‌ها نگاه کرد، بعد از چند لحظه سرش رو بلند کرد مشکوک پرسید:

-آیا شما هم در اون تصادف‌ها همراه همسرتون بودید؟ 

دیگه داشتم از این همه سوال کلافه می‌شدم، دکتر می‌خواست چه چیزی رو بفهمه؟ 

-خیر نبودم.

دکتر به کاغذ توی دستش خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:

-عجیبه! آخه آزمایش شما هم کم خونی شدید رو نشون می‌ده!

کلافه نفسم رو به بیرون فوت کردم و گفتم:

شاید بخاطر پیوند قلبی که داشتم. 

خانوم دکتر که انگار بلاخره به جواب‌ تمام سوال‌هاش رسیده باشه گفت: 

-متأسفانه خانم شما مبتلا به تالاسمی مینور هستن و خود شما هم دچار ‌کم‌خونی شدیدی هستید. 

چهره‌ی دکتر مدام جلوی چشم‌هام تار و واضح میشد. 

به گلوم چنگ انداختم و گره‌ی کراواتم رو شل کردم، دکمه‌ی اول پیراهنم رو باز کردم و گنگ پرسیدم: 

-تالاسمی مینور؟ کم‌خونی خودم رو متوجه شدم اما منظورتون از ابتلای همسرم به تالاسمی مینور رو متوجه نمی‌شم؟! 

دکتر لبخندی به روم زد و با لحن آرامش بخشی گفت: 

-تالاسمی مینور نوعی ‌کم‌خونی ژنتیکیه که هموگلوبین کافی در خون تولید نمی‌شه، هموگلوبین به گلبول‌های قرمز خون این امکان رو می‌دن تا اکسیژن رو به سلول‌های دیگه در سراسر بدن منتقل کنن، بدون هموگلوبین کافی گلبول‌های قرمز خون سریع‌تر می‌میرن و اندام‌ها و بافت‌های بدن اکسیژن کافی دریافت نمی‌کنن….

دکتر در بین حرف‌هاش مکثی کرد تا ببینه که من متوجه‌ی حرف‌هاش شدم یا نه؟ وقتی دید دارم مثل بچه یتیم‌ها نگاهش می‌کنم با صبوری جور دیگه‌ای توضیح داد:

-ببین پسرم... صورت سادش اینه که چون هر دوی شما دچار ‌کم‌خونی هستید ممکنه که بچه‌های شما هم دچار تالاسمی ماژور بشن که همون ‌کم‌خونی شدیده و فرد مبتلا باید هفته‌ای چند بار در بیمارستان خون تزریق کنه. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(12)

با تموم شدن حرف‌های دکتر دنیا روی سرم آوار شد، حلقه زدن اشک رو توی چشم‌هام احساس کردم، هر لحظه ممکن بود که با ریختنشون جلوی این زن غریبه تمام غرورم رو از بین ببره. 

به سختی خودم رو جمع‌وجور کردم و پرسیدم: 

-یعنی ما نمی‌تونیم با هم دیگه ازدواج کنیم؟ 

-ببین پسرم، خوشبختانه ‌کم‌خونی شما رو با یه سری از داروها می‌شه که کنترل کرد، وظیفه‌ی ما مطلع کردن شما از این موضوع بود، مانعی برای ازدواج شما دو نفر وجود نداره اما برای اقدام به بارداری همسرتون باید تحت نظر باشه. 

انگار جون دوباره‌ای گرفته باشم نفسم رو به حالت هوف خالی کردم و پرسیدم؟ 

-همسرم چی خانم دکتر؟ این ضعفش رو چجوری باید کنترل کنیم؟ 

دکتر شروع به نوشتن نسخه کرد و هم زمان به من جواب داد: 

-برای هر دوتون داروهای لازم رو می‌نویسم حتماً به صورت مداوم مصرف کنید، انشالله که مشکلتون حل می‌شه.

از دکتر تشکر کردم و بعد از گرفتن نسخه و جواب آزمایش از آزمایشگاه بیرون اومدم و به سمت ماشینم رفتم. 

میکا نباید به هیچ وجه از این موضوع خبر دار می‌شد، چون خوب می‌دونستم که قشقرق به پا می‌کنه. 

ما هر دومون عاشق بچه بودیم اما من حاضر بودم که برای داشتن میکا از خیر بچه دار شدن بگذرم اما از میکا مطمئن نبودم. 

توی ماشین نشستم و با گوشیم شماره‌ی میکا رو گرفتم. 

سریع بعد از دومین بوق جواب داد: 

-جونم عشقم؟ 

سعی کردم خودم رو شاد نشون بدم. 

-سلام ماه من، چه خبر؟ کجایی؟ 

صدای میکا از پشت تلفن بلند شد که به کسی گفت: 

-لطفا این کیک رو برامون بیارید…. 

-خانومی!! بیرونی؟! 

-ببخشید عزیزم، آره با نیکا اومدیم خرید برای شب دورهمی گرفته، دارم کمکش می‌کنم. 

-الان چه وقت دورهمی گرفتنه؟ فردا روز عقد مونه، تو تمام کارهات رو کردی؟ 

-آره عزیزم نگران نباش، این مهمونی یه جورایی مهمونی پایان مجردی ما هم حساب می‌شه، من با نیکا مستقیم از اینجا می‌ریم خونه‌ی نیکا اینا تو هم بعد از کارت شب بیا اینجا

مکث کوتاهی کرد:

-راستی جواب آزمایش رو گرفتی؟ 

سعی کردم با یادآوری حرف‌های دکتر صدام نلرزه، به سختی جواب دادم: 

-آره عزیزم نگران نباش، هیچ مشکلی برای ازدواج ما وجود نداره فقط برای ‌کم‌خونی هر جفتمون یکم قرص تجویز کردن. 

میکا با خوشحالی گفت: 

-خدارو هزار مرتبه شکر، خیلی نگران بودم، الان دیگه با خیال راحت می‌تونم به خریدم برسم. 

صدای نیکا از پشت تلفن بلند شد:

-میکا، این آقا داره می‌پرسه برای روی کیک چه متنی می‌خواید؟

-یه لحظه صبر کن الان میام. 

-عشقم کاری نداری؟ من باید برم، کلی کار ریخته رو سرمون،شب می‌بینمت. 

-باشه عزیزم تو برو، شب می‌بینمت فعلا بای. 

بعد از قطع کردن گوشی به سمت داروخونه‌ای رفتم و دارو‌های میکا و خودم رو گرفتم. 

بعد از گرفتن داروها به سمت خونه روندم تا کمی استراحت کنم و دوشی بگیرم.

(میکا) 

شب شده بود و همه‌ی بچه‌ها توی خونه‌ی نیکا اینا جمع شده بودن، اما هنوز از راستین خبری نبود. 

نیاز و آروین، مهیار و آرام تازه از سفر کاری برگشته بودن. 

آروین رو به من کرد و به شوخی گفت:

-آبجی خوب داداش ما رو تور کردی‌ها… 

خنده‌ی ریزی کردم و گفتم: 

-تو خودت به من گفتی که بیا این داداش عزب مونده‌ی ما رو عاقبت بخیر کن. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(13)

-اون موقع به این فکر نکرده بودم که با این کار تمام کارهای شرکت می‌افته روی دوش ما. 

به حالت ناراحت لب پایینم رو جلو دادم و به حالت مسخره گفتم:

-ای تو رو باد بیفته آروین، همش یه بار بخاطر جشن عقد ما به جای راستین رفتین سفر کاری‌ها حالا هی بکوبش توی سر ما. 

زنگ خونه به صدا در اومد که الیاس به سمتش رفت توی مانیتورش نگاه کرد و بعد از باز کردن در گفت: 

-راستین هم اومد. 

سریع از جام بلند شدم و برای استقبالش جلوی در رفتم. 

در آسانسور باز شد و راستین با شونه‌های خمیده ازش بیرون اومد. 

سرش رو که بالا گرفت با دیدن من سریع لبخند زورکی زد که نمی‌دونم چرا یهویی ته دلم خالی شد. 

-سلام خانومی. 

-سلام… چرا این شکلی شدی راستین؟ 

کفش‌هاش رو در آورد، داخل خونه شد، در رو پشت سرش بست و پرسید:

-چه شکلی شدم؟ 

به سر تا پاش نگاه کردم، راستینی که همیشه به خودش می‌رسید و جلوتر از خودش بوی عطر سردش می‌اومد حالا موهاش بدون مدل دادن یه طرف صورتش ریخته بود، کتونی رو با شلوار پارچه‌ای قهوه‌ای و پیراهن لی آبی پوشیده بود، صورتش رو اصلاح نکرده بود و بوی هیچ عطری نمی‌داد. 

-ترکیدی! 

-چیزی نیست عزیزم، دیشب خوب نخوابیدم و امروز هم توی شرکت کلی کار روی سرم ریخته بود. 

اجازه‌ی زدن حرف دیگه‌ای رو بهم نداد، دستم رو گرفت و با خودش به سمت بچه‌ها برد. 

بعد از احوالپرسی با بچه‌ها روی مبل دونفره‌ای نشست و من رو هم کنار خودش نشوند. 

انقدر غرق فکر کردن به این حالت راستین بودم که متوجه‌ی اومدن نیکا با کیک توی دستش نشدم. 

صداش رو صاف کرد و رو به همه گفت: 

-راستش این دورهمی در اصل برای این بوده که من خبری رو به شما بدم. 

به الیاس نزدیک شد دستش رو گرفت، از جاش بلندش کرد و به سمت کیک برد گفت: 

-عزیزم می‌شه تو روی این کیک رو روشن کنی؟ 

الیاس با عشق بهش نگاه کرد و سر تکون داد. 

جلوی کیک نشست، کبریتی روشن کرد و روی قسمت رویی کیک که کاغذی بود گذاشت که کاغذ سوخت و یواش یواش متن زیری کیک نمایان شد. 

الیاس با بهت متن روی کیک رو با صدای بلندی خوند: 

-عشقم بابا شدنت مبارک. 

در کسری از ثانیه صدای جیغ دخترها و خوشحالی پسرها بلند شد. 

همه به سمت نیکا و الیاس رفتن و شروع به تبریک گفتن کردن. 

الیاس محکم نیکا رو تو بغلش فشرد و با بغض پرسید: 

-چند وقتشه؟ از کیه که متوجه شدی؟

نیکا با خوشحالی لب‌هاش رو تر کرد و جواب داد: 

-نه هفته‌ام هست، یک ماهه که خبردار شدم اما نمی‌خواستم تا مطمئن شدن از سالم موندنش بهتون چیزی بگم، فقط به میکا گفته بودم و توی این مدت اون پا به پای من به دکتر می‌اومد، امروز که دکتر خیالم رو راحت کرد تصمیم گرفتم که به همه خبر بدم. 

اشک‌های شوق الیاس روی گونه‌هاش چکید، پیشونی نیکا رو عمیق بوسید و گفت: 

-نیکا تو با این خبری که به من دادی من رو تبدیل به خوشبخت‌ترین مرد روی زمین کردی. 

با ذوق گوشیم رو از جیب شلوارم در آوردم و گفتم: 

-براتون یه سورپرایز دارم. 

صدای ضربان قلب بچه رو پخش کردم و با لبخند به بچه‌ها خیره شدم.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(14)

تمنا با ذوق دست‌هاش رو به هم کوبید و گفت: 

-الهی خاله فدات شه، نیکا یعنی بچه‌هامون هم‌سن هم می‌شن؟ حتی شاید توی یک ماه هم به دنیا بیان. 

نیکا خندید و سر تکون داد. 

الیاس به سمتم اومد و گفت: 

-میکا صدای ضربان قلب بچم رو برام بفرست. 

با حالتی تخسی گفتم: 

-شرمنده داداش، این صدا فقط واس ماست. 

به سمت گوشیم شیرجه زد که سریع گوشی رو از روی میز برداشتم و در رفتم. 

دور مبل دنبالم کرده بود و زور می‌زد که گوشی رو از دستم بقاپه. 

بعد از چند دور دور مبل چرخیدن راستین بینمون ایستاد، من رو محکم توی بغلش گرفت و دم گوشم گفت: 

-وروجک انقدر دلش رو آب نکن، صدا رو براش بفرست، گناه داره. 

توی چشم‌های غمگینش که با لب‌های خندونش در تضاد بود زل زدم. 

زمزمه کردم: 

-فقط به خاطر تو. 

به سمت الیاس برگشتم و توی واتساپ فایل صدا رو براش ارسال کردم. 

بقیه‌ی مهمونی رو دیگه اصلاً متوجه نشدم، فقط هر باری که می‌خواستم به چیزی بخندم وقتی چشمم به چشم‌های غم دار راستین می‌افتاد خنده از روی لب‌هام پر می‌کشید. 

***

(روز عقد)

جلوی آینه‌ی اتاقم نشسته بودم و داشتم خودم رو آرایش می‌کردم.

به خاطر غرغر‌های مامان و نفس در اتاقم رو قفل کرده بودم و تنهایی برای محضر آماده می‌شدم.

همه‌ی خانواده اصرار داشتن که برای این روز مهم به آرایشگاه برم، اما من اعتقاد داشتم که هیچ آرایشگری توی اولین دیدار نمی‌تونه جنس و رنگ دقیق پوستت رو بفهمه و پوستت رو خوب در بیاره، و این اعتقادم حاصل تجربه‌های تلخ گذشته بود.

توی دو مرحله به پوستم آبرسان و پرایمر زدم، از کرم پودری که با هزار بدبختی بعد از چند سال آرایش کردن پیدا کرده بودم و دقیقا رنگ پوست خودم بود استفاده کردم و …

بعد از دو ساعت در آرامش آرایش کردن کارم تموم شده بود.

آخرین نگاه رو هم توی آینه به خودم انداختم.

پوستم به صافی فیتر‌های اینستاگرام شده بود، یه آرایش با سایه‌های شاین صورتی و نقره‌ای پشت چشم‌هام نشونده بودم و با مژه‌های ریسه‌ای حالت کشیده و درشت تری به چشم‌هام داده بودم، با یه خط لب نود کادر لبم رو خط انداخته بودم و توش رو با یه برق لب کالباسی رنگ پر کرده بودم.

اسپره‌ی فیکساتورم رو برداشتم و برای بار دوم روی صورتم اسپری کردم.

-تمام… عالی شدم.

صدای در و پشت سرش صدای داد نفس بلند شد:

-میکا… تموم نکردی؟ نیم ساعت دیگه راستین اینا می‌رسن‌ها! ببین اگه خراب کردی بگو که من یه جوری این‌ها رو بپیچونم و تو رو بفرستم به آرایشگاه؟

سرم رو به سمت در چرخوندم و جواب دادم:

-کارم تمومه، لباس بپوشم میام.

صدای دور شدن نفس رو از پشت در شنیدم.

از جام بلند شدم، به سمت لباس‌هام رفتم و شروع به پوشیدنشون کردم.

 ادکلانم رو از گوشه‌ی میز آرایش برداشتم و باهاش یه دوش درست و حسابی گرفتم.

با دقت به لباس‌های توی تنم نگاه کردم، یه کت شلوار مجلسی بنفش روشن که زیرش تاپ گیپور داشت و روی یقه‌ی کت با منجوق تزئین شده بود و قدش تا یه وجب زیر باسنم بود.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(15)

با لبخند رضایت به موهام نگاه کردم که جلوش رو یه طرفه تل بافته بودم و با کل موهام پشت سرم به صورت جمع پایین سر حالت شیار شیار مدل داده بودم.

از داخل سالن صدای همه‌ای بلند شد.

فکر کنم که راستین طاقت نیاورده و زودتر از ساعتی که گفت به اینجا اومده.

بوسه‌ای برای خودم توی آینه فرستادم و از اتاق خارج شدم.

درست حدس زده بودم، بچه‌ها و خانواده‌ی راستین اینجا بودن، اما از خود راستین خبری نبود.

بابا رامبد که هنوز من رو ندیده بود رو به بابام پرسید:

-پس این عروس گل ما کجاست؟ هنوز از آرایشگاه نیومده؟

مامان حرصی گوشه‌ی لبش رو گزید و جواب داد:

-آخ… آقا رامبد، دست رو دلم نذارید که خونه، هر چی بهش گفتیم که برای امروز برو آرایشگاه به حرف هیچ کدوممون گوش نکرد، الان هم داره توی اتاقش خودش خودش رو آرایش می‌کنه.

از راهروی اتاق‌ها بیرون اومدم و با ناز گفتم:

-حالا مگه بد شدم بابا رامبد؟

همه‌ی سرها به سمت من چرخید و همه با دیدنم ساکت شدن.

جلو رفتم و با دستم دهن نفس و آرام رو که پیش هم روی یه مبل نشسته بودن و دهن‌هاشون یک متر باز شده بود رو بستم.

ماهان با عشق نگاهم کرد و گفت:

-من که بهتون گفتم، آرایشگری خواهر من از صد تا آرایشگر حرفه‌ای هم بهتره.

همه به خودشون اومدن و با لبخند رضایتی نگاهم کردن که مامان نوشین رو به مامانم گفت:

-دارید بازار گرمی می‌کنید مژگان خانم؟! یعنی می‌خواید بگید این آرایش و مدل مو همش کار خود میکاست!؟

مظلوم رو به مامان نوشین گفتم:

-به خدا که همش کار خودمه مامان جون!

بابا رامبد از جاش بلند شد، به سمتم اومد و با لبخند گفت:

-داره باهات شوخی می‌کنه عروس گلم.

پیشونیم رو عمیق بوسید، از جیبش دسته‌پولی بیرون آورد و روی سرم کشید.

-این هم از صدقه سری عروس گلم که یه وقت چشم نخوره.

صدای راستین از پشت سرم بلند شد که همراه دسته گل رز بنفشم تازه توی سالن وارد شده بود:

-یکم هم برای من بزارید، تمومش کردید خانومم رو با این نگاه هاتون.

همه به حرفش خندیدن که جلو اومد با عشق نگاهم کرد، دسته گلم رو به سمتم گرفت و زیر گوشم زمزمه کرد:

-پس کی تموم می‌شه این دوری؟ من دیگه طاقت انتظار ندارم، خیلی زیبا شدی.

از شرم گونه‌هام گر گرفت، سرم رو پایین انداختم و با صدای ضعیفی زمزمه کردم:

-کم مونده دیگه، فقط یک ساعت دیگه تحمل کن.

با لذت به لباسی که خودم براش انتخاب کرده بودم نگاه کردم، یه کت و شلوار مشکی خیلی شیک با یه پیرهن هم رنگ لباس من پوشیده بود و موهاش رو همون مدل همیشگیش درست کرده بود…

نیم ساعت بعد همه توی محضر بودیم و گروه فیلمبرداری داشتن ازمون عکس و فیلم می‌گرفتن.

با تک تک بچه‌ها و خانواده‌هامون عکس گرفتیم.

داشتیم عکس‌های تکیمون رو می‌گرفتیم که آقای محضردار رو به راستین گفت:

-جواب آزمایشگاه رو بیارید لطفا.

راستین از کنارم بلند شد و به سمت محضردار رفت.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(16)

حواسم پرت به راستین بود که کلافه چیزی رو دم گوش محضر‌دار زمزمه می‌کرد و سعی داشت که سر چیزی قانعش کنه.

-عروس خانوم اینجا رو نگاه کنید لطفاً، دسته گلت رو بالا بگیر و دستی که حلقت توشه رو به حالت نوازش روی گل‌ها بذار.

از راستین چشم گرفتم و به حرف عکاس گوش کردم.

بعد از چند دقیقه راستین برگشت و کنارم نشست.

محضردار با گفتن "-خوب…شروع می‌کنیم." به سمت حاج آقا رفت و برای خوندن خطبه‌ی عقد به سر سفره‌ی عقد آوردش.

دخترها پشت سرمون ایستادن و تور رو بالای سرمون گرفتن.

حاج آقا شروع به خوندن خطبه‌ی عقد کرد.

-قال رسول‌الله فلیسه منی…

راستین دستم رو توی دستش گرفت و هر دو شروع کردیم به خوندن صفحه‌ای از قرآن که شانسی بازش کرده بودم و توی دلمون از خدا طلب خوشبختی و عاقبت بخیری کردیم.

با ذوق به چهره‌ی تک تک عزیزانم که در اون لحظه اونجا حضور داشتن و با شوق به ما دو نفر نگاه می‌کردن چشم دوختم.

مامان‌ها اشک می‌ریختن و دخترها زیر لب قربون‌صدقه‌ی ما می‌رفتن، پدرها با غرور به عاقبت بخیری بچه‌هاشون نگاه می‌کردن و پسرها از ته دل برای خوشبختی رفیق‌های زجر کشیدشون آرزوی خوشبختی می‌کردن.

با شنیدن سوال حاج آقا به خود اومدم:

-عروس خانم آیا بنده وکیلم شما رو به عقد آقای راستین وفایی با مهریه‌ی ذکر شده در بیاورم؟

 آروین جلوتر از دخترها جواب داد:

-عروس رفته موز بکنه توی اگزوز ماشین دوماد.

با چشم‌های گرد شده به آروین نگاه کردم و لبم رو از خجالت گزیدم.

حاج آقا با خنده برای بار دوم شروع به خوندن خطبه‌ی عقد کرد.

راستین ریزریز زیر گوشم خندید و آروم لب زد:

-پدر سوخته چه بلاهایی که سر من نیاوردی…

لبم رو زیر گوشش بردم و مثل خودش آروم لب زدم:

-نه که تو هیچ کدوم رو تلافی نکردی؟

هر دو با عشق توی چشم‌های هم غرق شده بودیم که عاقد برای بار دوم پرسید:

-برای بار دوم عرض می‌کنم، آیا بنده وکیلم؟

دوباره آروین جلوتر از دخترها سریع جواب داد:

-عروس رفته تو غذای داماد مسهل بریزه.

کل محضر از مزه پرونی‌های آروین رفته بود رو هوا اما من داشتم از خجالت آب می‌شدم.

با حالت ضجه به نیاز نگاه کردم که سری تکون داد و با دستش جلوی دهن آروین رو گرفت.

عاقد برای بار سوم شروع به خوندن خطبه‌ی عقد کرد.

با فشار ملایمی که راستین به دستم وارد کرد از توی آینه‌ی سر سفره‌ی عقد بهش نگاه کردم.

لبخندی بهم زد و زمزمه کرد:

-تا آخر عمرمون همینجوری برام بمون عشق شیطون بلای من.

با عشق نگاهش کردم و به نشونه‌ی باشه با آرامش چشم‌هام رو باز و بسته کردم.

-برای بار سوم عرض می‌کنم، عروس خانم آیا بنده وکیلم؟

سریع به سمت آروین سر چرخوندم که دیدم داره زیر دست‌های نیاز بال بال می‌زنه تا دهنش رو باز کنه.

قبل از این که آروین موفق بشه و دهنش رو باز کنه آرام از بالای سرم درحالی که قند می‌سابید گفت:

-عروس خانم زیر لفظی می‌خوان…

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(17)

صدای دست‌ها بلند شد که بابا رامبد به سمتم اومد و سرویس جواهر برلیان رو جلوم گرفت، مامان نوشین از جاش بلند شد و سرویس رو به گردن، گوش‌ها و دستم انداخت.

هر دو روی سرم رو بوسیدن و برامون آرزوی خوشبختی کردن.

-برای بار آخر عرض می‌کنم، عروس خانم آیا بنده وکیلم؟

با شيطنت به راستین که با استرس به لب‌های من زل زده بود نگاه کردم، حالت جدی به خودم گرفتم و جواب دادم:

-فکر نکنم…

مکث کوتاهی که کردم باعث بهت همه و حبس شدن نفس راستین شد که با خنده دست یخ کرده‌ی راستین رو توی دستم فشردم و ادامه دادم:

-فکر نکنم که بتونم حتی یک لحظه هم بدون وجود این مرد زندگی کنم، پس با اجازه‌ی پدر و مادرم و بزرگترهای جمع به امید یک زندگی پر از عشق، روزی هزاران بار بله.

با تشویق همه راستین نفس حبس شده‌اش رو آزاد کرد و با خنده گفت:

-برای پس گرفتن حرفم الان دیگه خیلی دیره مگه نه؟

با خنده براش سر تکون دادم که روی دستم رو بوسه زد.

دخترها جاشون رو با پسرها عوض کردن که صدای ناله‌ی حاج آقا بلند شد:

-نه مثل اینکه این قصه سر دراز داره؟!

با خنده سری از روی تأسف تکون داد و شروع به خوندن خطبه‌ی عقد برای راستین کرد.

ماهان و الیاس سمت چپ پرده‌ی بالا سرمون رو نگه داشته بودن، مهیار و ماهیار هم سمت راستمون رو گرفته بودن، آروین هم اون وسط داشت بالای سر ما قند می‌سابید.

به دیوونه بازی هاشون نگاه کردم و غش غش خندیدم که عاقد از راستین پرسید:

-آقای داماد، آیا بنده وکیلم شما رو به عقد خانم میکا سلیمی در بیاورم؟

آروین از بالای سرمون جواب داد:

-دوماد رفته توی اتاق عروس موش بندازه.

شونه‌هام از شدت خنده‌ی زیاد می‌لرزید و اشک گوشه‌ی چشم‌هام جمع شده بود.

عاقد دوباره سری از روی تاسف تکون داد و دوباره تکرار کرد:

-برای بار دوم عرض می‌کنم، آیا بنده وکیلم؟

آروین دوباره با مسخره بازی گفت:

-دوماد رفته برای سر کلاس عروس لقمه بگیره.

با دستمالی که راستین به سمتم گرفته بود اشک‌های گوشه‌ی چشم‌هام رو گرفتم.

به سمت آروین برگشتم و با حرص گفتم:

-بسه دیگه… حیثیت برامون نذاشتی، ول کن بزار راستین جوابش رو بده.

پشت چشمی برام نازک کرد، با قهر سرش رو چرخوند و زیر لب زمزمه کرد:

-تازه می‌خواستم درخواست زیر لفظی بدم.

عاقد که از تن صداش هم حرصی که داشت می‌خورد معلوم بود گفت:

-آقای داماد، برای بار آخر می‌گم آیا بنده وکیلم؟

راستین صداش رو صاف کرد و نگاه کوتاهی با عشق به صورتم انداخت و جواب داد:

-با اجازه‌ی پدرم و مادرم و برای رسیدن به بهترین رویای زندگیم…. بل..... ه.

بار دیگه صدای دست‌ها و کل کشیدن دخترها بلند شد، عزیزهامون تک‌تک به سمتمون اومدن و شروع به تبریک گفتن کردن.

بعد از زدن امضاها و انجام کارهای لازم، شناسنامه و عقدنامه‌مون رو گرفتیم و به سمت باغچه‌ای که راستین رزرو کرده بود رفتیم.

(راستین)

از لحظه‌ای که عقد جاری شده بود حتی یک لحظه هم دست‌های میکا رو از توی دست‌هام رها نکرده بودم.

الان هم توی ماشین گل زدمون نشسته بودیم و داشتیم به سمت باغچه رستورانی که رزرو کرده بودم می‌رفتیم.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(18)

دنده‌ی ماشین رو با یه دستم عوض کردم، نگاهم رو دوختم به میکایی که داشت توی ماشین می‌رقصید و برای دخترها بوس می‌فرستاد.

دستی که توی دستم بود رو بالا آوردم و روش رو بوسه زدم.

-خانم خوشگله… یه نگاه هم به این شوهر بدبختت بنداز که چشمش فقط تو رو می‌بینه.

میکا به سمتم برگشت و با ذوق گفت:

-الهی دور سرت بگردم، من از امروز تا آخر عمرمون فقط به تو نگاه می‌کنم اما امروز اگه به بچه‌ها و خانواده‌هامون کم محلی کنم از دستمون ناراحت می‌شن، یه امروزه رو نگاه من رو با دیگران تقسیم کن.

با شیطنت نگاهش کردم.

-به شرطی که بعداً توی خلوت خودمون از این رقص‌ها برای من هم بکنی!

لپ‌های میکا از شرم گلگون شد، سرش رو پایین انداخت که باعث قهقهه‌ی من شد.

-نگاش کن چه خجالتی هم می‌کشه! تو خجالت کشیدن هم بلد بودی شیطون؟ خجالت نداره که تو از امروز رسماً زن منی.

با در اومدن جمله‌ی زن منی از دهنم ته دلم قنج رفت، بی هوا به سمت میکا خم شدم و لپش رو محکم بوسیدم.

میکا که حرص شده بود مشتی به با زوم زد و اعتراض کرد:

-اع… راستین! بزار یک ساعت از عقدمون بگذره بعد اذیت کردن من رو شروع کن.

-اذیت رو که تو سر سفره‌ی عقد کردی، کم مونده بود که از ترس قلبم بایسته.

صورتش رو توی هم کشید و اخطار داد:

-جمله‌ی ممنوعه!!!

دستم رو به حالت تسلیم بالا بردم.

-ببخشید، اشتباه کردم، از دهنم پرید.

من و میکا بین خودمون یه سری شرط‌ها برای زندگیمون گذاشته بودیم که یکی از اون شرط‌ها حرف نزدن راجب مردن بود.

میکا خیلی سر این موضوع حساسه، حتی یادمه که یه بار توی دوران دوستیمون به‌خاطر این موضوع یک هفته من رو منع دیدار کرد و جواب تلفنم رو هم نمی‌داد.

دستش رو به نشونه‌ی تهدید بالا گرفت و گفت:

-فقط به‌خاطر این که نمی‌خوام امروزمون خراب بشه این بار رو می‌بخشمت اما اگه یک بار دیگه تکرار شه دیگه من رو نمی‌بینی.

با جمله‌ی آخرش تن‌وبدنم به لرزه افتاد، خنده از روی لب‌هام پر کشید و جدی گفتم:

-میکا من رو با نبودنت تهدید نکن، ممنوعه‌ی من هم این موضوعه، لطفاً دیگه حتی به شوخی هم این حرف رو تکرارش نکن.

با رسیدن به جلوی در باغ بحث بین ما هم ادامه پیدا نکرد.

از ماشین پیاده شدم، به سمت در میکا رفتم و در رو براش باز کردم.

با لبخند زیبایی از ماشین پیاده شد، دستش رو دور بازوم حلقه کرد و زیر گوشم زمزمه کرد:

-معذرت می‌خوام.

به روش لبخند گرمی زدم و سر تکون دادم.

با خانواده‌ها و بچه‌ها داخل باغچه رستورانی که امشب کلش در اختیار ما بود شدیم.

باغچه رستوران از سه بخش تشکیل شده بود، قسمتی از باغ که میز و صندلی چیده شده بود و بخش دیگه یه سالن بزرگ بود که توش پر از تخت سنتی بود و موسیقی زنده هم در اونجا برگزار می‌شد، بخش آخر هم طرف دیگه‌ی باغ بود که چندین آلاچیق سرپوشیده داشت.

صاحب اونجا که متوجه‌ی حضورمون شد به سمتمون اومد و با خوش‌آمد گویی ما رو به سمت سالن رستوران راهنمایی کرد.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(19)

همه روی تخت سنتی بزرگی که وسط سالن بود نشستن، قبل از نشستن از بقیه فاصله گرفتم و به سمت صاحب رستوران رفتم.

-آقای عبدی همه چیز آمادست؟

-بله قربان، همه چیز طبق خواسته‌ی شما فراهم شده، بچه‌ها همین الان شروع به پذیرایی می‌کنن.

سری تکون دادم و بعد از تشکر به سر میزمون برگشتم و کنار میکا نشستم.

گارسون‌ها داخل شدن و با آبمیوه و اسموتی‌های طبیعی از همه پذیرایی کردن.

با اشاره‌ی من گروه موسیقی شروع به نواختن کردن.

مامان مژگان درحالی که اشک توی چشم‌هاش حلقه زده بود گفت:

-ولی کاش گذاشته بودید یه جشن کوچیک هم که شده می‌گرفتیم، بچم امروز مثل بی کسو کارها شده بود.

میکا کلافه رو به مادرش اعتراض کرد:

-وای مامان! تو رو خدا باز شروع نکن، عزیزم ما ماه دیگه جشن عروسیمونه چرا می‌خوای الکی هزینه کنی.

بابا آرسام که انگار از حرف میکا جلوی جمع بهش بر خورده بود رنجیده خاطر گفت:

-اونقدری پول داشتیم که برای تک دخترمون یه جشن کوچیک بگیرم.

قبل از اینکه ناراحتی‌ها بالا بگیره بحث رو عوض کردم:

-خوب همگی بفرمایید غذای موردعلاقتون رو انتخاب کنید که سرآشپز شروع به پختش کنه.

همه به منوهای آورده‌شده نگاه کردن و شروع به انتخاب کردن.

گارسون‌ها سفارشات رو جمع کردن که گروه موسیقی آهنگ لایت خارجی رو اجرا کردن که رو به میکا دستم رو دراز کردم و گفتم:

-افتخار می‌دید بانو؟

دسته گلش رو روی میز گذاشت و با ناز دستم رو گرفت.

بچه‌ها و ماهان اینا هم با ما بلند شدن که در کنار ما برقصن.

دستم رو دور کمر میکا حلقه کردم و به خودم چسبوندمش، آروم‌آروم کنار هم تکون می‌خوردیم و با عشق توی چشم‌های هم نگاه می‌کردیم.

میکا سرش رو کنار گوشم آورد و زمزمه کرد:

-مرسی که به موقع جوع رو عوض کردی، من فکر می‌کنم که ما باید تا آخر عمرمون مدام حواسمون به این جور تنش‌ها ما بین خانواده‌‌هامون باشه، چون ممکنه که کوچک‌ترین تنش باعث یه دعوای جبران نشدنی بشه.

بهش لبخندی زدم و به تأیید حرفش سر تکون دادم.

-عزیزم امروز دیگه به این چیز‌ها فکر نکن، بزار امشب رو برای رسیدنمون به هم جشن بگیریم.

میکا هم به جواب حرف من لبخندی زد و سر تکون داد.

سرش رو روی شونم قرار داد و آروم لب زد:

-خیلی دوست دارم راستین.

-منم خیلی دوست دارم خانوم خوشگلم.

با تموم شدن آهنگ به سمت میزهامون رفتیم که همون لحظه غذاهامون رو هم آوردن.

با خنده و شکمو بازی‌های آروین غذاهامون رو خوردیم.

بعد از غذا برامون نوشیدنی داغ آوردن.

داشتم چاییم رو می‌خوردم که آقای عبدی از گوشه‌ی سالن بهم اشاره کرد که بهش اوکی رو دادم.

به میکا که به شونم تکیه داده بود و با نیاز صحبت می‌کرد نگاه کردم، یه لحظه از حرکتی که می‌خواستم بزنم دو دل شدم اما دیگه دیر شده بود.

دو تا مأمور پلیس با لباس فرم وارد سالن شدن و به سمت ما اومدن، یکیشون که درجه‌ی بالاتری داشت رو به جمع پرسید:

 -آقای راستین وفایی اینجا حضور دارن؟

صدام رو صاف کردم و جواب دادم:

-بله بنده هستم جناب سروان.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(20)

جناب سروان به مأمور کنار دستش اشاره کرد که مأمور با دستبند به سمتم اومد و گفت:

-آقای راستین وفایی شما به جرم وارد کردن قطعات سری پردازنده دستگیر هستید.

صدای اعتراض همه بلند شد.

مأمور یه طرف دستبند رو به دست من و طرف دیگش رو به دست خودش بست و مجبورم کرد که از جام بلند بشم.

میکا با ترس به بازوم چنگ انداخت و صدام زد:

-راستین…

-چیزی نیست عزیزم، حتما اشتباهی پیش اومده.

بابا به سمت جناب سروان رفت و شروع به پرس و جو کرد.

پسرها با نگرانی به سمتم اومدن و دورمون حلقه زدن.

-راستین اینجا چه خبره؟

-نمی‌دونم ماهیار!

مأمور دستم رو دنبال خودش کشید که باعث شد اشک میکا در بیاد.

اصلاً طاقت دیدن اشک‌هاش رو نداشتم، دستم رو کشیدم و به سمت میکا رفتم، توی بغلم گرفتمش و سعی کردم که آرومش کنم.

-چیزی نیست خانومی، جون راستین گریه نکن، همه چیز حل می‌شه، این فقط یه سوتفاهمه.

بابا هم آخر نتونست جانب سروان رو راضی کنه که امشب رو خراب نکنه.

-بیارش. 

مأمور به دستور جناب سروان من رو به سمت بیرون کشید که لحظه‌ی آخر رو به ماهان گفتم:

-داداش میکا دست تو امانت.

ماهان سری تکون داد و میکا رو توی بغلش گرفت.

پلیس من رو کشید و از باغچه رستوران بیرون برد….

(میکا)

با گریه از بغل ماهان بیرون اومدم و به سمت بابا رامبد رفتم.

-بابا جون اینجا چه خبره؟ چرا راستین رو بردن؟ اصلاً کجا بردنش؟

بابا رامبد کلافه سری تکون داد و گفت:

-نمی‌دونم دخترم! هیچ جوابی به من ندادن! 

روی صندلی جلوی در نشستم، صورتم رو با دست‌هام پوشوندم و ضجه زدم:

-چرا امشب آخه؟ 

چند لحظه بیشتر نگذشته بود، که با پخش شدن آهنگ تولد سرم رو با تعجب بالا گرفتم و با چشم‌های گرد شده اطراف رو نگاه کردم، یهو چشمم به راستین افتاد که با یه کیک تولد بزرگ به داخل سالن برگشت.

صدای دست‌ها بلند شد و خانواده‌هامون و بچه‌ها شروع به خوندن آهنگ تولد مبارک کردن.

با رسیدن راستین جلوی پام و دیدن متن روی کیک تازه فهمیدم که اینجا چه خبره.

<<دلیل نفس کشیدنم تولدت مبارک>>

با حرص از جام بلند شدم و به سمتش حمله کردم که سریع کیک روی میز گذاشت و از دستم فرار کرد.

از سالن بیرون زدیم، توی باغ دنبال راستین می‌کردم و اون هم مدام از دستم فرار می‌کرد.

به ته باغ رسیده بودیم که راستین یهویی ایستاد و من رو توی بغلش اسیر کرد.

با حرص و عصبانیت دستو پا می‌زدم که خودم رو از بغلش آزاد کنم.

-خیلی نامردی راستین، خیلی ترسیدم، آخه این دیگه چه نوع سورپرایز کردنیه؟

تند‌تند لپ‌هام رو بوسید و گفت:

-ببخشید عزیزم، آخه هر جور دیگه‌ای اگه می‌خواستم سورپرایزت کنم تو متوجه می‌شدی.

آروم گرفتم و بی‌حرکت سرجام ایستادم که راستین روی صورتم خم شد و توی چشم‌هام زل زد، با سر انگشت‌هاش اشک‌های زیر چشم‌هام رو پاک کرد و فاصله‌ی باقی مونده رو از بین برد …

از شوک وارد شده چشم‌هام رو تا آخرین حد ممکن باز کرده بودم که راستین با دستش چشم‌هام رو بست.

حس می‌کردم تمام جهان توی همین لحظه ایستاده، قلب به شدت خودش رو به سینه می‌کوبید و غرق عشق شده بودم.

چند ثانیه‌ای غرق آرامش بودیم که راستین آروم ازم فاصله گرفت…

با خجالت سرم رو پایین انداختم که دستش رو زیر چونم داد، سرم رو بلند کرد و بوسه‌ای عمیق روی پیشونیم نشوند.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(21)

-برگردیم پیش بقیه؟

-آرایشم خراب نشده؟

با دقت توی صورتم نگاه کرد و سرش رو بالا انداخت. 

-نه تکون نخورده.

شانس آوردم که از لوازم آرایشی ضدآب استفاده کرده بودم.

دستم رو بلند کردم و برق روی لب راستین رو پاک کردم.

از توی جیب کتم برق لبم رو در آوردم و تمدیدش کردم.

دست در دست راستین وارد سالن شدیم که همه برامون کف زدن.

با خنده پشت میزی که کیک رو روش گذاشته بودن نشستیم.

با اشاره‌ی راستین همه شروع به شمارش معکوس کردن، که چشم‌هام رو بستم و توی دلم آرزو کردم که خدا هیچ وقت این خوشی رو ازم نگیره و هر روز توی زندگی مشترکم با راستین خوشبخت‌تر شم.

چشم‌هام رو باز کردم و همراه راستین هم زمان شمع‌ها رو فوت کردیم.

بچه‌ها و خانواده‌هامون تک‌تک جلو اومدن و بعد از روبوسی کردن کادو‌هاشون رو به من دادن.

مثل اینکه راستین از قبل با همه هماهنگ کرده بود که می‌خواد تولد من رو یک هفته جلوتر بگیره که سورپرایزم کنه.

اون شب هم به خوبی و خوشی تموم شد و شروع زندگی مشترک من و راستین به این شکل رقم خورد.

***

(ده روز بعد) 

جلوی در خونه‌ای که بابا رامبد پشت قباله‌ی ازدواجون انداخته بود ایستاده بودیم. 

امروز قرار بود که برای اولین بار خونه‌ای که قرار بود توش زندگی کنیم رو ببینم. 

چون هردومون خونه‌ی ویلایی رو به آپارتمان ترجیح می‌دادیم تصمیم گرفتیم که به جای آپارتمان بچه‌ها توی این خونه زندگی کنیم. 

راستین ریموت در حیاط رو زد و ماشین رو داخل حیاط برد. 

با باز شدن در حیاط و داخل شدنمون فکم به کف ماشین چسبید. 

یه خونه‌ی نما مدرن مشکی و طوسی رنگ با متریال خارجی، خونه دوبلکس بود و چهار خواب مستر داشت. 

از ماشین پیاده شدم و به سمت باغچه‌ی سرسبز خونه رفتم. 

-چقدر محوطه‌ی اینجا قشنگه! این‌ها چه گلین؟

راستین از ماشین پیاده شد به سمتم اومد، به گل‌ها اشاره کرد و دونه دونه نام برد: 

-اون‌ها گل سیاه‌دانه دمشقیه، اون یکی گل کتان، این‌ها گل نیلوفر پیچ و اون سمتی‌ها هم گل آهار.

با ذوق کف جفت دست‌هام رو به هم چسبوند و از ذوق بالا و پایین پریدم. 

-راستین این‌ها خیلی قشنگن. 

به سختی از محوطه‌ی ویلا دل کندم و به سمت در ورودی خونه رفتم. 

-چطوره؟ 

به راستین که پشت سرم ایستاده بود و دستش رو روی کمرم گذاشته بود نگاه کردم. 

-فوق‌العادست. 

-صبر کن، هنوز توش رو ندیدی … 

به سمت جلو هلم داد و با اثر انگشتش قفل دیجیتالی در مشکی رنگ خونه رو باز کرد. 

با لبخند کنار ایستاد تا اول من وارد خونه بشم. 

با دیدن بزرگی و زیبایی خونه کم مونده بود که چشم‌هام از حدقه بزنه بیرون. 

خونه یه سالن سیصدو پنجاه متری مستطیل شکل داشت که سمت چپش آشپزخونه قرار گرفته بود که کابینت‌های های‌گلاس به رنگ سبز ماچایی و شیری داشت. 

سمت راست سالن یه تی وی وال هم رنگ کابینت‌ها کار گذاشته بودن. 

کف خونه سرامیک مشکی با رگه‌های طلایی بود و دیوار‌هاش کاغذ دیواری شیری رنگ داشت. 

خونه از سمت جلو و پشت خونه شیشه‌های تمام قد داشت که می‌تونستی راحت محوطه‌ی بیرون رو از توی خونه ببینی. 

وای خدای من…. پشت خونه یه پاسیوی خیلی جذاب داشت که با چمن، سنگ فرش، درختک‌های نخل و آبنما طراحی شده بود. 

مست از دیدن منظره‌ی روبه‌روم در شیشه‌ای پاسیو رو باز کردم و داخل پاسیو شدم. 

-من عاشق اینجام شدم. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(22)

دستم رو توی آبنمای پاسیو که به شکل یه صخره‌ی خروشان بود کردم و دستم رو توی آب تکون دادم. 

راستین با عشق به ذوق کردن‌هام نگاه کرد و گفت: 

-می‌دونستم عاشق اینجا می‌شی، وقتی با پدرم برای بازدید اینجا اومده بودیم تمام روحیات تو رو برای انتخاب این خونه در نظر گرفته بودم. 

از جام بلند شدم، با ذوق بغلش کردم و محکم چال‌ گونه‌ش رو بوسیدم.

-الهی که من دور سرت بگردم عشق من. 

-من یه دور بیشتر. 

( دورت بگردم یعنی تو کعبه‌ی منی و من تو رو طواف می‌کنم، وقتی راستین به میکا میگه من یه دور بیشتر یعنی تو هم کعبه‌ی منی و من یک دور بیشتر دورت می‌گردم) 

-تو نمی‌خوای اتاق‌ها رو ببینی؟ 

-وای چرا! داشت یادم می‌رفت. 

با راستین از پاسیو در اومدیم و به سمت دو تا در بغل پله‌های خونه رفتیم. 

-اینجا سرویس بهداشتی مهمان و بغلیش هم لاندریه.

سری تکون دادم و بعد از دیدن سرویس بهداشتی و لاندری از پله‌های مشکی رنگ خونه بالا رفتیم. 

طبقه‌ی بالا چهار تا خواب داشت که دو تاش کنار هم رو به پشت خونه بودن و دو تای دیگش که هر کدوم یه طرف پله قرار داشت رو به جلوی خونه بودن. 

به سمت اولین اتاق از سمت راست که رو به پشت خونه بود رفتم.

 یه اتاق مربعی شکل با کف مشکی و دیوارهای کاغذ دیوار شده‌ی طوسی رنگ، گوشه‌ی اتاق حموم و دستشویی قرار داشت که تم اونجا هم سنگ‌های مشکی و طوسی داشت. 

از اتاق بیرون اومدیم و به سمت اتاق دوم که بزرگ‌ترین اتاق خونه بود رفتیم که راستین جلوی در ایستاد و قبل از باز کردنش گفت:

-اینجا اتاق اصلیه. 

در رو برام باز کرد، دستش رو با لطافت پشت کمرم گذاشت و به سمت داخل اتاق هلم داد. 

کف اتاق سرامیک شیری رنگ بود و دیوارها کاغذ دیواری آبی آسمانی شده بود؛ داخل اتاق دو تا در شیشه‌ای داشت. 

به سمت درها رفتم و به نوبت بازشون کردم، در اول سرویس حمام و دستشویی بود. 

داخلش یه روشویی دوقلوی بزرگ و یه وان جکوزی چهار نفره داشت، سرامیک‌های سرویس هم مثل اتاق قبلی مشکی و طوسی بودن. 

در دوم داخل اتاق رو که باز کردم با دیدن داخلش این بار فکم به کف خونه رسید. 

یه کلوزت‌روم بزرگ که دورتادورش کمد لباس طراحی کرده بودن. 

بی‌اراده زیر لب زمزمه کردم:

-کل لباس‌های من سر جمع ده تا تیکه هم نمی‌شه، اون‌ها رو اگه توی اینجا بچینم شدیدا توی ذوق می‌زنه. 

شنیدن صدای راستین از پشت گوشم باعث شد که از ترس یک متر بپرم بالا: 

-کی گفته که تو قرار لباس‌های قدیمیت رو بیاری توی این خونه؟ قراره تمام این کمدها رو برات لباس‌های مارک‌دار بچینم. 

نمی‌دونم چرا با شنیدن این حرفش خیلی بهم برخورد. 

خوب می‌دونم که اون از این حرفش هیچ منظوری نداشت و اصلا توی فاز حرف‌های تیکه دار نیست اما من نتونستم به اینکه بدبختیم داره تو چشم میاد فکر نکنم. 

با زور لبخندی بهش زدم و از کلوزت‌روم بیرون اومدم. 

برای دیدن دو اتاق دیگه کاملا بی ذوق شده بودم، هر چی جلوتر می‌رفتیم تفاوت طبقاتی‌مون بیشتر توی ذوقم می‌زد. 

من حتی توی خوابم هم نمی‌تونستم همچین خونه‌ای رو داشته باشم اما حالا… 

برای اینکه راستین از این حسم بویی نبره بالاجبار دو اتاق دیگه رو هم دیدم که هر دو اتاق مثل اتاق اولی بودن، فقط یکیش تمش سبز ماچایی و شیری بود با کمد دیواری و اون یکی نیلی و طوسی با کمد دیوار بود.

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت(23)

-خب عزیزم، خونه رو هم که دیدی، الان دیگه راحت می‌تونی با دخترها برای خرید خونه برید، فقط قبلش به یه سوال من جواب بده... تو مطمئنی که نمی‌خوای توی ساختمون بچه‌ها زندگی کنی؟ 

-آره، مگه دیوونم که اینجا رو ول کنم برم توی آپارتمان؟ 

-باشه عزیزم هر جور که میلته. 

باید همین الان فکری که تو سرم بود رو باهاش درمیون می‌ذاشتم. 

-راستین…. 

-جون راستین؟ 

-می‌گم…. تو که به‌خاطر راحتی بچه‌ها اون خونه رو نه می‌تونی بفروشی و نه توش مستاجر غریبه بیاری، درسته؟ 

-درسته عسلم، چیزی می‌خوای بگی؟ 

آب دهنم رو قورت دادم و با من‌ومن گفتم: 

-می‌شه… می‌شه ما اون خونه رو به ماهان و نفس اجاره بدیم؟

تند تند توجیه کردم:

-می‌دونی آخه اون‌ها که به این زودی‌ها نمی‌تونن خونه بخرن، خونه‌ای که الان هم توش مستاجرن خیلی کوچیکه، از طرفی هم مانی داره بزرگ می‌شه و اون محله جای مناسبی برای تربیت بچه نیست، اجاره خونه‌ها هم که هر ماه داره نجومی بالا می‌ره، مجبورن همش از این خونه به اون خونه اسباب کشی کنن تمام وسایلشون داغون شده و…. 

راستین انگشتش رو روی لبم گذاشت و با حرفش ساکتم کرد. 

-هیس… چه خبره؟ آروم باش، یه نفس بگیر وسطش، یه بند داری حرف می‌زنی. 

سرم رو با خجالت پایین انداختم، حتماً الان داره توی دلش می‌گه که چه دختر سودجویی هستم. 

بغضم گرفت، پشتم رو بهش کردم و با صدای لرزون از بغض گفتم: 

-دیگه بریم. 

اومدم به سمت در خروجی برم که دستم رو از پشت گرفت و توی بغلش کشید. 

-دیوونه… چرا داری گریه می‌کنی؟ من که هنوز چیزی نگفتم! اون خونه متعلق به توئه، تو اختیار دار کاملشی، هر کاری که دوست داری باهاش بکن اما قبلش نظر بچه‌ها رو هم بپرس. 

قطره اشک سمجی که از گوشه‌ی چشمم آویزون شده بود رو با نوک انگشتم گرفتم و گفتم: 

-با دخترها چند روز پیش حرف زدم و اون‌ها هم با شوهرهاشون حرف زدن، کسی با این موضوع مشکلی نداره. 

-ای نامرد… پس آخرین نفر داری به من می‌گی؟ 

خندیدم و بچه‌گونه جواب دادم: 

-بابایی به خدا خواستم بهت بگم اما از دیو درونت ترسیدم. 

راستین آهسته به سمتم قدم برداشت. 

-که من دیوم دیگه؟ آره؟ الان که این آقا دیوه یه لقمه‌ی چپت کرد متوجه‌ی اشتباهت می‌شی. 

راستین که الان در یک قدمیم ایستاده بود دستش رو پشت سرم گذاشت، آروم به سمت زمین هلم داد، شروع کرد به قلقلک دادنم که از خنده ریسه رفتم و تو بغلش دست‌و‌پا زدم. 

-وایی…. غل… ط… کردم… تورو… خدا… ولم کن. 

راستین که دید دیگه نفسم بالا نمیاد دست از قلقلک دادنم برداشت و با تهِ خندش توی چشم هام زل زد. 

بعد از چند لحظه در یک آن به سمتم خم شد و لب‌هام رو شکار کرد….

***

(دو روز بعد) 

-نفس جان اون خونه مبله شما باید فقط لباس‌های خودتون رو بیارید. 

-حرف‌ها می‌زنی‌ها میکا! وسایل من حتی اگه درب و داغون هم باشه بازم جهیزیه‌ای که با هزار ذوق خریدمش، بعدش هم بالاخره که ما یه روزی باید از اون خونه بلند بشیم اونوقت وسایل خونه از کجا بیاریم؟ 

-من که حریف این زبون تو نمی‌شم، باشه وسایلت رو جمع کن بذارش توی انباری این خونه که بعداً بی‌وسیله نمونی. 

ویرایش شده توسط Nil
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...