Alen 1,007 ارسال شده در 11 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 تیر درست نشستم و سکوت کردم. نمیتونستم توضیح بدم من کی هستم یا من آکیرا و آکیلا رو بزرگ کردم. با فاصله کنارم نشست. عمیق نگاهم کرد و زمزمه کرد. - نمیخوای چیزی بگی؟ دستم رو از هم باز کردم. - حرفی ندارم بگم برادرت دیوونهاست! کمی سرش رو نزدیکم اورد و صداش گوشم رو پر کرد: - یه وقت تو دیوونهاش نکردی؟ ابروهام بالا پرید، خندیدم و تهش آهی کشیدم. - از اول بود. سر میکال نزدیکتر شد و زمزمه کرد: - مگه از کی میشناسیش که میدونی از اول بوده؟ کامل چرخیدم و به چشمهای کنجکاوش خیره شدم. - بگو میخوای به کجا برسی با سوالهات تا برسونمت؟ اومد حرفی بزنه که ایهاب پایین اومد. دیگه سکوت کرد و حرفی نزد، خودش هم درست کرد. ایهاب با سرعت تمام اومد و شاد گفت: - دیدم عمو آکیلا رفت اتاقش سریع اومدم. از رو مبل پایین پریدم و کشوقوس رفتم. - آره اون وحشی رفت. یه سیب برداشتم و کمی نگاهش کردم. میکال مرموز جواب داد: - وحشی؟! پوزخند زدم. سیب تو دستم حسابی سرخ بود چرخوندمش و تایید کردم: - آره. ایهاب مات لب زد: - عمو سرد و مغروره اما وحشی نیست! گاز بزرگی به سیب زدم و خندیدم. هیچکس آکیلا رو نمیشناخت، تا حالا اون روی وحشیگریش رو ندیدن با خنده تایید کردم. - امیدوارم نبینبد. میکال پوفی کشید و موهای سفیدش رو بالا داد: - هر روز بیشتر از دیروزت منو گیج میکنی طلایی. عمیق به چشمهای خاکستریش خیره شدم. گیجش میکنم؟! اما چرا! این که منو آکیلا رفتارمون صمیمی هستش گیجش میکنه؟ نمیدونم شاید چون نمیدونه من آکیلا رو بزرگ کردم، یا نمیدونه کی هستم. یعنی آکیلا نگفته من وارانشا هستم؟ هووفی کشیدم اما با لبخند محو جواب دادم: - قصد گیج کردن تو رو ندارم. ایهاب به من و میکال نگاه کرد پرسید: - چیزی شده؟ میکال برای خودش نوشیدنی ریخت و جواب داد: - نه. به جای گازم رو سیب چشم دوختم. با صدای دختر و پسری سرم رو بالا اوردم، خواهر و برادرهای میکال بودن. سمت ایهاب رفتم و دستهاش رو گرفتم گفتم: - ایهاب بریم اتاقت؟ انگار دنیا رو گرفته فورا تایید کرد، دوید! من هم مثل بز پشت سرش کشید. میکال بلند گفت: - ایهاب بچه نیفنه! آروم برو. ایهاب خندون نگاهم کرد و کشیده جواب داد: - چشـــــم بابا. لبخند زدم و سیبم رو تو مشتم محکمتر گرفتن و به دستهای کوچیکم تو دستهای ایهاب که گرم بود نگاه کردم. خندهام گرفت چقدر زمونه عجیبه! آخرم نفهمیدم چرا من دوباره زنده شدم. چرا آکیلا و دنیل منو برگردوندن؟ آکیلای ذهن باز عوضی جوری تو سرنوشتها ولگردی میکنه نمیتونم بفهمم، نه احساساسش نه نیت اصلیش. داشتم فکر میکردم که وارد اتاقی شدیم. با صدای هوم هوم کردن سرم رو بالا اوردم. وقتی ایهاب رو دست و پا بسته روی تخت دیدم هنگ کردم. به ایهاب دوم که مچ دستم رو گرفته بود خیره شدم. خشکم زد! این که ایهاب نیست. صورت ایهاب دوم تغییر کرد. تبدیل به یه زن مو سیاه چشم سرخ شد گفت: - گیرت اوردم «سا. یو. را» اخم کردم. - تو کی هستی؟ لبخند زشتی زد که پریسینگ اسمایلش که شبیه نیزه خمیده بود و روی دندونش سر نیزه قرار میگرفت، بیرون زد! زبونی روی دندون و نیزه دندونش کشید که زبونش خونی شد و خنده جنون آمیز کرد گفت: - ارباب من تو رو میخواد، نور تو رو میخواد، خود تو رو میخواد. ایهاب روی تخت داشت تقلا میکرد. آشینا: بکشمش؟ - نه لازم نیست. آشینا: میخوای چکار کنی؟ دست تو جیب هودیم کردم که آکیلا پشت دختره ظاهر شد. لبخند کجی زدم و جواب دادم: - چون این جا قصر آکیلا هستش، هیچی تو قصرش با اجازه خودش نمیتونه تکون بخوره. دختره خیز گرفت منو بگیره که آکیلا بازوش رو کشید. - راهت به قصر من گم شده؟ چشمهای دختره گشاد شد. از فرصت شوکه شدنش استفاده کردم، دست روی سرش گذاشتم. تمام خاطراتش تو سرم پیچید که دل و رودهام تو دهنم اومد. اوه! خیلی کثیف بود حتی نمیخوام بهش فکر کنم. این سه ثانیه عذاب شد. معدم تو حلقم اومد و تو سرویس بهداشتی رفتم همون چند گاز سیب هم پس دادم. پاهام لرزید. خود زنیهای جنون آمیزش جلو چشمم اومد. هانا دختری که از شکنجه کردن خودش لذت میبرد. حتی چون خود ترمیمی بدن داره گوشت خودش رو میبره و میخوره. با فکرش باز دل و رودهام بالا اومد. لعنتی کاش حافظهاش رو کپی نمیکردم. آکیلا اومد و نگاهم کرد: - سایورا؟ تند تند به صورتم آب زدم. نزدیکم شد و بلندم کرد، تو بغل گرفتم، خودش صورتم رو شست و گفت: - حافظه هرکسی رو نخور. نمیتونستم، اعتیاد به حافظه خوری گرفتم. تازه محافظهامم از من تغذیه میکنند. با صدای دو رگه نالیدم: - نمیتون... چشمهام سیاهی رفت و از هوش رفتم. ... گیج به اطرافم خیره شدم. آکیلا با لبخند کجی برندازم میکرد. دستهام رو بالا پایین کردم! وارانشا شده بودم. پس جسمم از هوش رفته. لبخند کجی زدم و گفتم: - جسمم تحمل خشونت انقدر شدید رو نداشته از هوش رفته. آکیلا با نیشخند مرموزی تایید کرد. لباسی مردانه رو تنم ظاهر کردم، از سرویس بهداشتی بیرون اومدم. آکیلا پشت سرم اومد و گفت: - اومده بودن ببرنت. سر تکون دادم. - آره، به گوش رسیده جسمم سایورا تونسته بلعندههای نور رو بکشه. طمع به دست اوردن منو از جهانی دیگه کردن. تایید کرد و گفت: - درسته زندانیش کردم اما تو اطلاعاتش رو داری، بکشمش بهتره. لبه تخت نشستم و دستی تو موهام کشیدم. - لازم نیست، بذار بره. اخم کرد. - چرا؟ شونه بالا انداختم. - فقط ازش رد شو، مطمئنم تو دنیای خودش قصاص میشه. دستی روی صورتش کشید. - باشه. پیپم رو در اوردم روی لبم گذاشتم. در اتاق زده شد و قبل از اجازه میکال وارد اتاق شد. نگاهش اول روی آکیلا و بعد من چرخید. با دیدن من خشکش زد؛ میدونم نمیتونم گولش بزنم چون از طریق هالهام متوجه میشه کی هستم. پس سکوت کردم و پیپم رو کشیدم. صداش با حیرت اومد. - سایورا چرا این جوری شدی؟ همونی که گفتم، نمیشه ازش پنهون کرد. آکیلا جا من جواب داد: - از اول همین جوری بوده. یادته گفتم کسی به اسم وارانشا من و آکیرا رو بزرگ کرده؟ همینه ایشون وارانشا هستش تناسخ به سایورا پیدا کرده. مردی که ما جای پدرمون قبولش داریم. یادت نمیاد، اما هر وقت وارانشا به قصر میاومد تو روی پاهاش مینشستی. میکال مات لب زد: - یاد... یادمه، اما... پوفی کشید و موهاش رو کلافه کشید. دود رو از میون لبهام شناور کردم. آکیلا نزدیکش شد و از اتاق بیرون بردش بهش توضیح بده. بلند شدم و دست تو جیبم کردم. با اخم تو اتاق دوازده متری راه رفتم. هانا، اربابش چرا نور منو میخواد؟ یعنی اون جهانه دیگه از این جهان بزرگتره که تونستن از من نشون پیدا کنند؟ گویششون هم با ما فرق داشت. ایستادم و دود رو متفکر بیرون دادم. صدای آشینا معذب تو ذهنم پیچید: - سرورم، کایا رو دنبال هانا بفرستم؟ تکونی به پیپ دادم، خونسرد زمزمه کردم: - لازم نیست. دود رو هوووف کردم و سرم رو به سمت سقف گرفتم. اخم کردم! یه پسر مو سبز با چشمهای کبود رنگ بادمجانی خیره من بود. یه عکس از جسم دختر من هم دستش بود که بچه بودم. درسته تو این شکل نمیدونند من کی هستم. نگاهم رو که دید شوکه شد و خش دار لب زد: - یعنی داره منو میبینه؟! کایا با یه حرکت بیرحمانه پشتش روی سقف ظاهر شد و زمین کوبیدش. دندونهاش رو بیرون اورد پسره رو بخوره دستم رو بالا اوردم خواستم زانو بزنم کایا نگذاشت و پسره رو بلند کرد. لبخند کجی از شعورش زدم. پسره خواست فریاد بزنه کایا جلو دهنش رو گرفت. دست رو سرش گذاشتم، نرمی موهاش زیر دستم حس شد. افکارش، دانشش، اطلاعاتش همه چیش یه کپی روی روح من شد، اسم دنیاشون خیلی عجیب بود! دنیای آوالاندوسیا قانون سفت و سختی داشت. این پسره مامور و محافظ هستش، هانا رو تعقیب کرده که دیده بله مسیرشون یکیه، هم میخواسته از روی آدرس و نشونی که از من داشته پیدام کنه حرف بزنه، هم هانا رو دستگیر کنه. عقب رفتم و گفتم: - کایا ولش کن. کایا بدون سوال ولش کرد و تو بدن من رفت. پسره به زبان خودشون مچ دست قرمزش رو گرفت گفت: - تشکر؛ نجاتم دادید. پوفی کشید و پچ زد: - چی میگم اون که زبان منو بلد نیست! باید مترجمم رو وصل کنم. از تو جیبش یه قلم در اورد و خواست حرف بزنه، لبخند تمسخر آمیز زدم و به زبان سرزمینش گفتم: - نیاز به اون ماسماسک نیست، بگو چی میخوای و برو. چنان شوک گرفتش که قلم ترجمه از دستش افتاد. پک عمیقی به پیپم زدم. تکون سختی خورد و به خودش اومد. سوال کلیشهای تو میتونی به زبان من حرف بزنی رو نگفت. خوشحال شد و خم شد قلم ترجمه رو برداشت و گفت: - بالاخره یکی زبون منو تو این جهان میدونه! من مامور الهی، از هستی دیگر یا به گفتههای شما سیاره یا جهان دیگه هستم. به دنبال شخصی به نام سایورا سانترو هستم. بچهای شش ساله که تونسته بلعندگان نور رو بکشه! سکوت کرد و نگاهم کرد. یهو شوکه شد و تند تند ادامه داد: - آعا...! من توماسهیلدرس هستم از سیاره آوالاندوسیا. پیپم رو با انگشتم نوازش کردم و جواب دادم: - توماس هیلدرس، از سیاره آوالاندوسیا، چرا به دنبال سایورا هستی؟ سرش سمت در چرخید. باز به من نگاه کرد گفت: - شما باید برادرش باشید، بخاطر شباهت ظاهری میگم، پس مورد اطمینانترین شما هستید. خندهام گرفت، فکر میکنه من برادر خودمم.طرز فکرش رو خراب نکردم که ادامه داد: - بنده مامور شدم، تا پیغامی برسونم، سرزمین دچار برهان نور شده، ایزد زمان ما و ایزد بینش جستجو کردن و به این شخص یعنی خواهر شما رسیدن. «ایزد بینش: ایزدی که همه چیز رو میبینه، یه ایزدنادر.» دچار برهان نور؟ یعنی چی دقیقا؟ اخم کردم و تو حافظهای که از توماس کپی کرده بودم گشتم و این برهان رو پیدا کردم. هوم... برهان نوری، پس شبکه سیاره آوالاندوسیا این جوری کار میکنه! اون نور و تاریکی رو از افراد درونش میگیره و زمانی که گوی تعادلشون به اندازه نتونه بکشه و ضبط کنه، ایزدان نظم رو برقرار میکنند! اما حالا گوی تعادل شکسته و سقف آسمان پایینتر اومده! همش هم بر میگرده به جنگی که داشتن. قمر تکون برداشته شب و روز قاطی شده. صدای پای آکیلا اومد سایهام رو زیر پاهای توماس انداختم و درون سایهام انداختمش. همون لحظه هم در باز شد. ریلکس دود پیپم رو بیرون دادم. بوی عطر توماس رو با دود پیپم پشوندم و پرسیدم: - میکال کجاست؟ خنده کلافهای زد و جواب داد: - شوکه شد، رفت بیرون هوا بخوره. لبه تخت نشستم و دستم رو روی تخت کنارم زدم: - بیا بشین این جا ببینم. دست به سینه به دیوار تکیه داد و گفت: - اگه بخوای خون بخوری نمیام. اخم کردم و پخش تخت شدم. پیپم دودی سیاه ازش بیرون زد و شکل سیگار گرفت! یکم چپ و راستش کردم. جالبه! تونسته خودش رو با احساساتم ارتقا بده. بیاهمیت پک عمیقی زدم گفتم: - توجه کردی، دیگه با من سر جنگ و دعوا راه نمیندازی. تو گلو خندید. دود رو روبه سقف فوت کردم. صدای سردش گوشم رو پر کرد: - خوش ندارم زحمتی که کشیدم زنده بشی رو خراب کنم. توله سگِ رو مخ! یعنی هنوز دعواش میاد، اما نمیخواد من بمیرم. آهی کشیدم و گفتم: - روحم داره با جسمم یکی میشه چون جسمم قوی شده. دود رو غلیظ و با صدا بیرون دادم. نگذاشتم آکیلا حرف بزنه و ادامه دادم: - احتمالا دیگه نتونم این تجسم رو تو بیهوشیهای جسمم بالا بیارم و خودمم با جسمم بیهوش بشم. تکیه از دیوار برداشت، سمت تختی که بودم قدم زد، با دستهایی که هنوز تو جیب بود نگاهش رو به ریشه جونم انداخت. هاله سردش اتاق رو گرفت و پرسید: - یعنی هر بار بیافتی؛ من دیگه نمیتونم ببیمت؟ سیگار تو دستم لرز خفیفی کرد. خودمم نفهمیدم از وضع حالم بود یا از تن صداش. بزاقم رو سنگین و پر دود قورت دادم. - نه. صدام پایینتر اومد. - دیگه نمیتونم جسمم رو دور بزنم، هربار بیفتم من هم میافتم. آکیلا پلک نزد. کنارم نشست و به صورتم خیره شد. صداش از ته حنجرهاش اومد: - من نمیخوام... چیزی نگفت و پشتش رو به من کرد به دستهاش خیره شد. نشستم و از پشت بغلش کردم، سرم رو روی شونهاش گذاشتم. - هی جوجهعقاب، برای من مهم نیست جسمم چیه، پس تو هم خودت رو راجبش اذیت نکن، مهم اینه تونستی زندهام کنی درسته؟ تلخ مچ دستم رو با دستهای گرمش فشار داد: - من این وضع رو ساختم کاش حداقل بچه آکو پسر میشد نه دختر، الان میگی مشکل ندارم؛ بعدها همین که جسمت بالغ بشه میخوای چکار کنی؟ تو یه مردی با نیازهات... دست روی لبش گذاشتم و دود سیگارم رو بیرون فرستادم گفتم: - مسخره نشو مگه تو سنگ مایع رو به من ندادی؟ جسم من میتونه هر چیزی که میخواد بشه. شکل من، شکل دختر، هیولا، شیطان و یا فرشته من مثل یه مایع به هر چیزی میتونم فرم بگیرم فقط باید قالبم رو تصور کنم. چرخید و کوبیدم به تخت و غرش کرد: - ولی در اصل جسمت هنوز دختره و روحت یه مرد بالغ نمیتونم خودم رو گول بزنم. دست زیر سرم گذاشتم و خندیدم: - جوش نخور، من باید اذیت بشم. با جدیت عجیبی تو چشمهام خیره شد. - چون تو بلد نیستی نگران خودت بشی... باز حرفش رو خورد و بلند شد سمت در اتاق رفت. دستش رو روی دستگیره گذاشت و بدون این که برگرده گفت: - بیا بریم اتاقم از من خون بخور. جوری نشستم که تخت قیژی کرد. هیجان زده پرسیدم: - اومدم. بلند شدم و دنبالش کردم. ایهاب تو راهرو نشسته بود تا ما بیرون اومدیم، فورا ایستاد. - عمو... سرش سمت من چرخید و ماتش برد. چشمک ریزی بهش زدم. دهنش باز شد و گفت: - تو... تو چقدر شبیه خانم دکتری! یه تای ابروم رو بالا انداختم و جوابش رو دادم: - خانم دکتر شبیه منه. آکیلا مچ دستم رو گرفت کشید: - بیا بریم دیگه وارانشا. سمتش کشیده شدم و با غرور دست زیر پا و گردنش گذاشتم بلندش کردم. به سینهام چسبوندمش که شوکه داد زد: - چکار میکنی؟! قهقهه مغرور زدم: - دارم جوجه عقابم رو تو اتاقش میبرم. اومد یه چیز درشت بارم کنه اما هرچی دهنش رو باز میکرد جمله، یا کلمه مناسبی پیدا نمیکرد. مثل قدیم سوت لیلی عاشق رو زدم. آکیلا تو بغلم آروم گرفت و دست دور گردنم گذاشت، سرش هم روی شونهام تکیه داد. هی... نمیدونم افسوس بخورم مردم، خوشحال باشم زندهام یا عصبی باشم چرا زندهام. این دنیا جز بدی هیچی برای من نداشت. تنها نقطه خوبش آکیلا و آکیرا بودن و انصافا دنیل. با خیس شدن شونهام، بدون قطع کردن سوت زدنم به چشمهای خیس آکیلا خیره شدم گفتم: - از این که قلمت نمیتونه سرنوشتم رو بنویسه غمگینی؟ سرش رو تو شونهام فشار داد و خش دار لب زد: - نه اتفاقا یه سرگرمیه این که بعد تو چی میشه، فقط... از این که همیشه نصفه حرف میزد کفرم در میاومد. تا دهنم باز شد یه حرفی بهش بزنم، گفت: - فقط یه حسی دارم که ازش سر در نمیارم تا به خودم میام میبینم صورتم خیسه، یه بغض تو گلوم نیست انگار تو قلبمه. لبخند کج بیاراده زدم. آکیلا داشت احساسات فانیها رو یاد میگرفت. با پاهام در اتاقش رو باز کردم گفتم: - اگه اشکت فقط کنار من در میاد عیب نداره، اما اگه به غیر از کنار من جایی دیگه ریخته بگو بکشمت برگردی به همون تودهای که سرنوشت رو مینوشت قبل از تولدت. روتخت سلطنتی مشکی، نقرهایش خوابوندمش و جواب داد: - فقط کنار تو این جوریم. تیز تو چشمهاش نگاه کردم. با دیدن چشمهاش که داشت آبی میشد خیره شدم. داشت حقیقت رو میگفت، وقتی با احساسات کامل و پاک حرفی رو میزد چشمهاش آبی میشد و دیگه قرمز نبود. دستم رو جلو بردم صورتش رو نوازش کردم. - همین خوبه، مگه نه؟ گیج شد و به آینه پشت سرم نگاه کرد که تصویر من و خودش درونش بود. جالب این بود من پشت سرمم میدیدم و نیازی نبود بچرخم تا نگاه براق از اشکش رو تو آینه ببینم. خواستم خون بخورم ولی پشیمون شدم. روی تخت دراز کشیدم و دست روی صورتم گذاشتم. صداش لرزونش ذهنم رو پر کرد. - وارانشا؟ چشم بسته بدون تکون لبهام صدایی از گلوم در اوردم: - هوم؟ تلخ و سوزان پرسید: - اگه روزی عاشق شدی میخوای چکار کنی؟ چون تو جسم دختر داری و... و روحت... باز هم کامل حرف نزد. جدا خودمم نمیدونستم چه خاکی تو سرم بریزم. امیدوارم هیچ وقت هیچ کسی رو دوست نداشته باشم که تعادل جسم و روحم به هم بریزه. آکیلا تکونم داد: - بگو دیگه وارانشا سکوت نکن. چرخیدم و طاق باز خوابیدم پرسیدم: - تو اگه قلمت منو میتونست بنویسه چکار میکردی؟ تکون سختی خورد. توقع این سوال رو نداشت. نفسش رو شوک شده بالا داد و زمزمه کرد: - مینوشتم وارانشا فقط حق داره عاشق خودش باشه. من واقعا نمیخوام احساساتت برای کسی باشه؛ اما اگه قلمم تو رو مینوشت تو هم میشدی برای من، مثل همه و توجه منو به خودت جلب نمیکردی درسته؟ قهقههای زدم و سرم رو فشار دادم و لب زدم: - دیوثِ رو مخ، دقیقاً همینه. مشتی تو بازوم زد: - خر نباش وارانشا بگو، حالا تو جواب من منو بده. آهی کشیدم و جدی شدم: - عشق، اگه من وارانشا هستم عشق برای من یه چیز کلیشه هستش. برای کسی که آسمون بلعیده از عشق حرف نزن. خیلی عجیب و بیثبات غرش کرد: - لعنت بهت، فقط یک بار بهش فکر کن. دیگه نمیشه آروم باشم، داره شورش رو در میاره! از یقه مشکی لباسش کشیدم و روی سینهام انداختمش. بدون این که فرصت فکر پیدا کنه دندونهای الماسیم رو تو گردنش کردم. پنجههاش بالشت رو چنگ زد تا صداش در نیاد. گوشت زیر دندونم رو لیس زدم و با لذت خون خوش طعم و مزهاش رو خوردم. همیشه خونش از خود بی خودم میکنه. خود لعنتیش هم این موضوع رو میدونه. فکرهام رو متوقف کردم تا لذت خونی که داشتم میخوردم نپره. اکیلا خیلی قاطع زمزمه کرد: - اگه عاشق کسی شدی میکشمش. ای بابا چه مرگشه این بشر؟ اهمیت ندادم و مک مک خون خوردم. ذهنم آلارم داد که جسمم داره بهوش میاد. روح من انقدر قدرتمند بود که میتونست جسمم رو درونم چال کنه. از آکیلا فاصله گرفتم گفتم: - آکیلا جسمم سایورا داره بهوش میاد، اینو بدون باز هم دارم میگم من چه سایورا باشم چه وارانشا هر دوش بر میگرده به این که خودمم. فکرهای چرت رو از خودت دور کن چون خیلی آچمزم میکنی، میترسم یه حرکتی بزنم توش بمونی. دهنش باز موند از تند تند حرف زدنم. تا خواست جواب بده همه چی جلو روم سیاه شد و هیچی نفهمیدم. اما میدونم جسمم کوچیکه و همه منو نمیتونه داشته باشه؛ منتظر رشد کامل جسمم، تا من کامل افسار جسمم رو بدست بیارم که بخاطر یه خاطره خشن غش نکنه. moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 11 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 تیر ... با یه دل درد از خواب بیدار شدم و اطرافم رو نگاه کردم. آکیلا جلو آینه ایستاده بود و داشت به خودش نگاه میکرد و گفت: - حالت بهتره؟ سرم رو فشار دادم و لب زدم: - نه دلم توش داره یه چیزی میپیچه، هی خاطرات هانا تو ذهنم مرور میشه. چرخید و به میز آینه دست به سینه تکیه داد، پرسید: - نظرت چیه خاطراتش رو پاک کنم؟ به سقف خیره شدم و لبهام لرزید. - نه؛ بالاخره عادی میشه. آشینا: سرورم، وقتی بهوش بودید روح شما خودش رو دوباره نشون داد، لطفا برای اطلاعات بیشتر ذهن منو بخونید تا متوجه بشید. یکه خوردم! باز روحم بیرون زده بود؟! لعنتی چرا هیچی ازش یادم نمیمونه؟ خسته و با دل درد بلند شدم. آشینا کنار تخت ظاهر شد. شنل مشکیش اجازه دیدنش رو به من نمیداد. دستم رو روی سرش گذاشتم و خاطراتش رو مرور کردم. آهی کشیدم و از درد شکم نالیدم. آشینا خم شد و زانوی منو بوسه زد! نوری سبز دورم چرخید و درد مثل یه برچسب از روی بدنم کنده شد و بعد نابود شد! خشکم زد که آشینا خنده تو گلویی کرد و تو بدنم رفت. آکیلا مرموز پچ زد: - آشینا خیلی با تو خوبه! شوکم به لبخند گرم تبدیل شد و سر تکون دادم: - آره هوای منو همیشه داره. سرم رو پایین انداختم. باورم نمیشه آکیلا داشته کنار خود واقعیم و بدون جسمم گریه میکرده. کاش ذهن روحم و ذهن جسمم زودتر با هم مشترک بشن این گیجی و ندونستن منو اذیت میکنه. نفسم رو بیرون دادم ریلکس باشم. نمیدونم چرا از آکیلا اون پسره از سیاره آوالاندوسیا رو مخفی کردم. باید به خودم اعتماد کنم، چیزی لو ندم. سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم آکیلا شدم. چشمهام گشاد شد. کی اومد نفهمیدم؟ مرموز و سرد پرسید: - چی رو داری از من مخفی میکنه؟ شوکتر شدم و لب زدم: - ها؟ خواست بینیم رو بکشه فورا عقب کشیدم و گفتم: - هیچی. اخم کرد و عمیق نگاهم کرد. هنوز مژههای سفیدش نم دار بود و جذابش کرده بود. بی اراده ذوق کردم و خندیدم. - حداقل با این چشمها اخم نکن اون وقت کار دست خودت میدی. ابرو بالا انداخت و چشمهاش شیطون شد. خیز گرفت منو بگیره. قهقهه زدم و چرخیدم منو نگیره. مرموز گفت: - بذار بزرگ بشی میام خواستگاریت. از شوک فریاد زدم: - چی؟! چشمک زد: - همون که شنیدی هزار سالت بشه با تو ازدواج میکنم. با من ازدواج کنه؟ مگه دیوونهاست؟ خودش که میدونه چقدر تناقص روحی و جسمی دارم! خندیدم. با دست یه خاک توسری بهش زدم و جواب دادم: - دیوونهای! لبخند زد و دست تو جیب کرد. - برای تو هرکاری میکنم هرچی نباشه دشمن هم هستیم. میخوام بیارمت پیش خودم یه جور دیگه اذیتت کنم. قاه قاه زیر خنده زدم و قپی اومدم. - شتر در خواب بیند پنبه دانه گَهی لپ لپ خورد گَه دانه دانه. نوبته اون بود شیطانی بخنده و کری خوند. - جوجه رو آخر پاییز میشمارند عروس آکیلا. پوزخند زدم و ادای بالا اوردن در اوردم. - اوووع... عروس آکیلا، من قاصد جونتم. جواب نداد که همه وجودم سوخت! یعنی داشت میگفت اهمیت نداره تو هرچی میخوای فکر کن من کار خودم رو میکنم. شیطونه میگه یه جوری بزنمش خودش بمونه از کی خورده. یه هوف بلند کشیدم و پیپم رو ظاهر کردم. اومدم یه پک بزنم خم شد از دستم گرفتش. - نمیتونی جسمت توان دود رو نداره. شونه بالا انداختم. - هواسم نبود، عوارض روح منه. بشکنی زدم و پیپم تو دستش رو تو انبارم انداختم. نگاهی به دست خالیش کرد و بعد دستش رو تو جیبش برد گفت: - نگفتی؟ راضی هستی با من ازدواج کنی؟ در کشو تخت رو باز کردم. برای من مهم نبود! اصلا فکرم رو این موضوعات نمیچرخید. کلا یه ماست هستم؛ شنیدم که میگم. به محتوای داخل کشاب نگاه کردم و جواب دادم: - چمیدونم، حالا تا هزار سالگیم. گلو صاف کرد و پوزخند زد. - نمیتونم ریسک کنم وارانش... سایورا، بیا یه قرار داد الهی ببندیم که تو همسرم بشی. روی شکم دراز کشیدم و از تو کشاب دفتر آکیلا رو در اوردم گفتم: - ها، باشه این جوری دیگه مزاحمی هم در آینده ندارم. تو دستش قرار دادی ظاهر شد. - فقط امضاش کن، تا سرنوشت من و تو با هم گره بخوره. دفتر قهوهای که از تو کشاب در اورده بودم باز کردم. پوف! این که خالیه هیچی توش نیست. سرم رو بالا اوردم و به قرار داد نورانی با آروم سرنوشت و امپراتور چشمم رو گرفت! گیج پرسیدم: - خیلی سخت نمیگیری؟ باور کن برای اذیت کردنم نیاز به این همه مهر و امضا نیست. خندید و چشمک زد: - نمی تونم تو رو پیش بینی کنم. برای همین انقدر محکم کاری کردم. اگه روزی از من جدا بشی میمیرم و میمیری. خواستم بگم من نمیمیرم چون مامور دنیای زیرین هستم ولی خفه شدم و سر تکون دادم. برگه نورانی رو بدون دیدن کلماتش امضا کردم و گفتم: - بیا جیگر قرار داد ازدواجمون بود با قرار... با داغ کردن سینم آخی گفتم! روحم داشت علامت گذاری میشد! از درد سینهام رو فشردم. لبخندش ترسناک و مرموز شد. - قرار داد ازدواج الهی بود، مهم تر من از مادر ارواح تکهای شاخه گرفتم. حتی روح تو هم نشان منو داره تو رسما و شرعا، قانونی و الهی مال منی. هیچکس و هیچ چیز تو رو از من نمیتونه بگیره حتی مرگ... درد سینم کم شد. پیرهنم رو پایین دادم؛ هیچی نبود! از درون پیوندمون حک شده بود. واسم مهم نبود. سرد نگاهش کردم و لب زدم: - خوبه جوجه عقاب، به آرزوت رسیدی. لبخندش گشادتر شد. سری از تاسف تکون دادم و قلم رو روی برگه نورانی گذاشتم و گفتم: - بیا امضا کن تا برگه قراردادت بره تو دل یکی از ستارههای آسمان محو بشه. قلم ساده سرخ رو که جوهر زندگانی درونش نبض میزد رو تو دست گرفت و امضا کرد. اون دردی که کشیدم تو جون خودش هم افتاد ولی بجز رنگ پریدگی هیچ واکنشی نشون نداد. متفکر پرسیدم: - مگه نگفتی هزار سال دیگه میای خواستگاریم؟ ابرو بالا انداخت و بیحال جواب داد: - سر حرفم هستم، برای این که تمام دنیا بفهمند روز تولد هزار سالگیت میام خواستگاریت. خونسرد نگاهش کردم. - لازم نکرده از الان به همه بگو ازدواج کردیم. اخم کرد و گفت: - نمیشه بابا، مگه مسخرهاست؟ جسمت شش سالشه. شونه بالا انداختم. - بگو قبل از این که شش سالم بشه و به گوی تعادل وصل بشم همسرم شدی. مات شد و لب زد: - یعنی... تایید کردم. - آره، من هم همین نکته رو تاییدش میکنم، حوصله بزن و بکوب ندارم. ابرو بالا انداخت و به سقف خیره شد. - باشه، اتفاقا خیلی خوبه. دفتر خالی رو تو کشاب گذاشتم و درش رو بستم. کش و قوسی اومدم و زیر پتو خزیدم. به قرار داد که انگار قصد نداشت بره اشاره کردم. - چشه؟ دستی به گردنش کشید و به لبش اشاره زد: - با رضایت بوسم کن و من هم تکرارش کنم لازم نیست عمیق باشه فقط رضایت دو طرفه باشه تا قرار داد بی اجبار ثبت بشه. الهی همینش بد... آره یادم اومد، تو ذهنش خونده بودم قرار داد الهی همچین چیزی داره. سر تکون دادم و اشاره کردم بیاد. - بیا این جا جوجه عقاب. اخمی کرد و غرش کرد: - هی جوجه عقاب نگو. خندیدم. - باشه جوجه عقاب. اومد و کنارم روی تخت نشست. تو پیشونیم زد و گفت: - سایورا مسخره بازی در نیار باید با رضایت باشه. تا بخواد به چیزی فکر کنه یه نیش بوس کردمش. چقدر لبهاش نرم و داغ بود! شوکه فریاد زد: - بی حیا! قهقهه زدم. خواستم بگم جا فریاد زدن ببوس، که قرار داد نور شدیدی داد و به گردههای نورانی تبدیل شد دور ما یه دور چرخید که بوی بارون و برف پیچید و غیبش زد. باز روی بالشت سرم رو گذاشتم و گفتم: - بیحیا خودتی، قرار داد تکمیل شد. سر تکون داد و مات زمزمه کرد: - آره شد! خب، فکر کردم باید کلی جنگ راه بندازم با تو تا قبول کنی. فکر نمیکردم انقدر زود قبول کنی، حتی ایزد پیوندهای پاک هم بخواد راحت بپذیره. به سقف خیره شدم و حقیقت رو بهش گفتم: - به نفعم بود قبول کردم اگه نبود نمیکردم. پوفی کشید و زیر لب جوری که نشنوم یا شاید بشنوم نجوا کرد: -فرصت طلب عوضی. به نشنیدن زدم و چشمهام رو بستم. حالا کاری به هیچی ندارم، در آینده خودش نمیخواد با یه دختر واقعی ازدواج کنه؟ یه وقت دلش برای کسی نمیلرزه؟ بیخیال لابد نمیخواد. من که این پیشنهاد رو ندادم که دلم بسوز! در اتاق زده شد و صدای گرفته میکال اومد: - داداش هستی؟ آکیلا نیم نگاهی به من کرد، رفت سمت در و بازش کرد. آشینا: توماس رو چکار میکنی؟ اخم کردم. دست روی صورتم گذاشتم و تو ذهنم جواب دادم: - بگو تیفانی باهاش حرف بزنه و بفرستش بره. آشینا: چشم. با صدای میکال به خودم اومدم. دستم رو آروم از روی صورتم برداشتم و نگاهش کردم. معذب نگاهم کرد. لبهاش لرزید و لب زد: - طلایی خانم. لبخند زدم و به پهلو چرخیدم، دست زیر سرم گذاشتم. - بله. آکیلا اومد کنارم دراز کشید و منو تو بغل گرفت. چندش نگاهش کردم. - هی، دور شو. خندید و اهمیت نداد. سرش رو تو موهام کرد و نفس کشید. اخم کردم. میکال دستی گوشه لبش کشید و گفت: - چیزی که دیدم، به کسی نمیگم به جون ایهابم قسم میخورم. گیج به خودم و آکیلا اشاره کردم. - منظورت الانه؟ این چیز عادیه. خنده دست پاچه کرد! اولین باره میدیدم میکال دست پاچه شده! همیشه آروم بود. - نه منظورم اینه به هیچ کسی نمیگم تو وارانشا هستی. همین جور که تا الان حرف نزدم. واقعیتش من نمیتونم اسم دخترت رو صدا بزنم، چون روز اول شناختمت، فهمیدم تو... تو پدرخونده ما هستی. کسی که از ما مراقبت میکرد؛ برای همین موضوع نمیتونستم بپذیرم. لبخند محو زدم. آکیلا منو بیشتر تو بغلش فشار داد و گفتم: - از راز داریت ممنونم. به آکیلا نگاه کرد و خندید. - الان دلیل رفتارهاش واضح شده، برادرم میدونست کی هستی و من چقدر با ترس پنهان میکردم. آکیلا خمار جواب داد: - میکال زن خودم رو بهت معرفی میکنم، یه ازدواج الهی داشتم. میکال کرک و پرش ریخت و یهو نعرهای زد که چهار ستون قصر لرزید و صدای دویدن اومد. - چی...؟! در با شدت باز شد و یه جمعیت پشت در قرار گرفتن. نگهبانها سلاح به دست، لیرا و ایهاب با دفاع کامل، خواهر و برادر آکیلا شوکه با شمشیر تو دست! چه مرگشونه؟ حیرت زده گفتم: - چقدر آماده به جنگ! آکیلا اخم کرد و به همه نگاه کرد و میکال فریاد زد: - زن گرفتی؟ اون هم... اون هم... حرفش رو قطع کرد نتونست بگه با کسی که یه روز بهش میگفتی وارانشا و ما میگفتیم بابا. دخالتی نکردم، این برای من هم بهتر بود. میکال مشتش رو به دیوار کوبید. - دیونهای داداش؟ آکیلا ادای عاشق پیشهها رو در اورد. - دیونه؟ آره دیونه سایورام. خندهام گرفت؛ لعنتی چقدر خوب نقش بازی میکنه. اگه نمیشناختمش باورش میکردم. خواهرش دیبا شوکه گفت: - داداش اون دختربچه تو بغلت، زن تو هستش؟ اما خیلی کوچیک و بچهاست؟! برادر چهارم آکیلا هم جواب داد: - داداش شوخی میکنی؟ آکیلا سرد شد. جدی و مغرور به حرف اومد. - آره بچهست، ازدواجمون عادی نبود، آسمانی بود. عشق کوچیک و بزرگ نمیشناسه، انتخاب اول و آخرمم همینه که الان تو بغلمه، حرفی دارید همین جا و الان بگید ندارید دیگه بحثی نشنوم. اوه اوه آکیلا جدی میشود! یاد نیارا افتادم وقتی گولش میزدم دوستش دارم، یاد بازی که با من راه انداخته بود و من ادامهاش دادم. آخ که متوجه شد من هم مثل خودش نارو زدم چه جنگی کرد. فکرش هم نمیکرد از پشت بهش بزنم. بیاراده پوزخندی زدم و چرخیدم تو سینه آکیلا رفتم. آکیلا سرد گفت: - میتونید برید. میکال خواست حرف بزنه، اما اخم آکیلا این اجازه رو بهش نداد و رفت در هم بست. آکیلا کمی از من فاصله گرفت و پرسید: - داشتی به چی فکر میکردی پوزخند زدی؟ دستش رو که روی شکمش بود گرفتم و نزدیک دهنم بردم گفتم: - خیلی خوب نقش بازی میکردی خودمم شک کردم نکنه واقعا عاشقمی، هآم... دستش رو گاز گرفتم و خون خوردم. بدون خم به ابرو نگاهم کرد و نیشخند زد: - الکی ایزد سرنوشت نیستم! من باید تو هر موقعیتی باشم چون نویسنده بندههام هستم. پس تو نقش فرو رفتن تو خون منه. دهنم رو از دستش جدا کردم، زبونی روی لبم کشیدم. - نویسنده، جالبه. ایستادم و از روی تخت پایین پریدم. موهام دورم ریخت. حوصلهام سر رفته بود. آکیلا دست زیر سرش گذاشت و مرموز گفت: - میخوای بری انجمن، اونجا سعی کن از کسی خوشت نیاد. من... جدا نمیخوام دستم به خون بیگناهی که فقط عاشق تو شده آلوده بشه. عجب از الان اذیت کردنهاش رو شروع کرده! نباید وا بدم و فکر کنه عصبی شدم. چرخیدم و خونسرد جواب دادم: - فکر کنم شرط این بود که اگه من از کسی خوشم اومد بکشیش نه شخصی از من خوشش بیاد. چشمهاش رو بست و نفس عمیق کشید. - جفتش رو نمیتونم تحمل کنم. چندش نگاهش کردم و گفتم: - با این که جسم فانیها رو داری اما هنوز عقلت و طرز فکر ایزدان حسود رو داری. سمت پایین تخت خیز گرفت. یه نوشیدنی از بار مخفی زیر تختش که بخار خنکی ازش بیرون زد، بیرون کشید و جواب داد: - چون ایزدم، جسمم نمیتونه غلبه کنه چکار کنم. خلاصه همسرتم با کسی ببینمت روزگارت سیاهه. خندیدم و مسخرهاش کردم. - یه جوجه عقاب داره برای من کری میخونه؟ نوشیدنی تو جام بلوری ریخت و پوزخند زد. - چون تو تنها دشمن من هستی که بجای کشتنش میخوام کنارم داشته باشمش تا ابد عذابش بدم. با قهقهه دست زدم. - پس جنگ ما از کتک کاری رسیده به لفظی و کری خوندن؟ خندید. - احتمالا همینه که میگی. اومدم جواب بدم، نوشیدنیش رو سر کشید و گفت: - ساقیم میشی؟ ابرو بالا انداختم. نگاهش آبی شده بود! آکیلا دقیقا چه مرگشه؟ خیلی عجیب شده. قبل از مرگم به ندرت چشمهای آبیش رو میدیدم که فراموش میکردم چشمهای سرخش زیرش آبی رنگه. نزدیکش شدم و بطری خنک رو که به رنگ سیاه بود و نوشتههای برجسته آبی رنگ داشت رو تو دست گرفتم. نوشیدنی خدایان بود. جامش رو نزدیکم اورد و پرسیدم: - چه مرگته؟ تو زمانی این کوفتی رو میخوردی که مبارزهات رو به من میباختی؛ الان چته؟ جام نامحسوس تو دستش لرزید و هیچی نگفت. دستم رو خواستم روی سرش بذارم بفهمم چشه زیر دستم زد. - چیزیم نیست، ادای باباها رو در نیار. خندیدم. - عقاب سفیدم، الان من شش سالمه تازه دختر هم هستم. کجام به بابا بودن میخوره. شونه بالا انداخت و گفت: - اصل وجودته، ظاهر رو که همه میتونند تغییر بدن. اوپس! با حرفش دهنم رو بست. براش کمی نوشیدنی ریختم. - نمیخوای بگی نگو. باز جواب نداد! پسره پرو! میخوام صد سال جواب ندی. نیم ساعت تو سکوت من نوشیدنی خدایان میریختم، اون کوفت میکرد. با حرص نوشیدنی رو روی میز گذاشتم و گفتم: - میخوام برم خونه تو هم حسابی مست کردی. با چشمهای سرخ خمارش نگاهم کرد. - بمون، الان کسی خونتون نیست. صداش حسابی کشیده میشد! اما معلومه تا اون حد مست هم نیست چیزی نفهمه. شونه بالا انداختم و گفتم: - فعلا خداحافظ. تا خیز گرفت منو بگیره فورا طیالعرض کردم. خندیدم و وسط خونه ظاهر شدم که دیدم چند نفر دارند تو خونه رو به هم میریزند. چهار دست و پا راه میرفتن، بدنهاشون چرمی و قهوهای بود. صورت لوزی مانند، چونههای تیز، لبهای دو تکه موهای نامرتب یا بعضیاشون لخت و بلند که روی زمین کشیده میشد، چون چهار دست و پا میرفتن! یه ته چهره به اجنهها داشتن. فکر کنم قومشون فرق میکرد! آهاااا...! چون تو دنیای ایزدانم اینها قویتر از جن معمول هستن! چشمم به گوشهاشون خورد و تایید کردم. درسته جن هستن. خب حالا تو خونه ما چکار دارند؟ یکیشون منو دید و داد و بیداد کرد. جوری بپر بپر میکرد انگار فنر به پا بسته بود. همشون سمت من هجوم اوردن تا منو بگیرن که آکیلای مست ظاهر شد. تلو تلو خورد و شمشیر عجیبش که با عقاب و یه موجود ناشناخته ترکیب بود سر همه رو زد. با تحسین نگاهش کردم، اما حس کردم شمشیرش حیات و چاکرا رو میگیره. وقتی میزدشون شبیه یه پوست بی روح میشدن و روی زمین میافتادن، حتی خونشون هم شبیه آب رقیق میشد، بی رنگ، بی بو هیچی نداشت. زمانی فکرم به یقین تبدیل شد که شمشیر تو دستش تبدیل به قلم شبیه پر عقاب شد. سفید و براق که انگار داد میزد من میتونم دهها سرنوشت رو همین الان همزمان بنویسم. برگشت سمت من و خمار غرش کرد: - چرا رفتی؟ جنی از زیر زمین حمله کرد. دستم رو بالا اوردم، کف دستم خنگ شد، بعد به شکل باد بی وزش یخی تیز و عجیب شکل گرفت و وسط پیشونی اون جن خورد. - چرا نرم؟ حوصلهام سر رفت. برگشت به جنی که کشتم خیره شد و گفت: - چکارت داشتن؟ طعنه زدم: - نگذاشتی بفهمم همه رو کشتی. به اونی که من کشتم اشاره کرد و خمار جواب داد: - میخواستی نکشیش تا بفهمی. جلو رفتم و دست روی سر جنازه گذاشتم. همه خاطرات ته مونده تو جسمش رو بیرون کشیدم. بدبخت دنبال مقام بود پیش سرورش بگیره من هم کشتمش. خب بیخیال! سرم رو بالا اوردم و گفتم: - میخواستن منو گروگان بگیرند تا آکو رو تحت تاثیر قرار بدن کاریکه میخوان رو انجام بده. خم شد منو با یه حرکت روی شونه انداخت و خمار زمزمه کرد: - بگو یکی از محافظهات این جا رو پاکسازی کنه. دستهام و سرم رو به پایین آویزون بود و موهام شناور رو به پایین! تو کمرش زدم: - دستور نده. دروازهای باز کرد و سرد جواب داد: - دارم شکمشون رو سیر میکنم. کایا و آشینا همه چیز رو پاکسازی کردن. ما هم وارد دروازه سبز شدیم؛ بدنم حس خنکی گرفت از دروازه و پرسیدم: - کجا میریم؟ با مکث به حرف اومد. - میریم هوا خوری. شوکه شدم! آکیلا میخواد منو ببره هوا خوری؟ عا! نکنه آخر زمان شده؟ منو درست کرد و روی زمین گذاشتم. موهام رو درست کردم که باد همه رو باز خراب کرد! این جا چه کوفتیه؟ یه منطقه سر سبز با چمنهای کوتاه و پر از گردبادهای ریز و درشت بود. - آکیلا کجا اوردیم؟ مست خندید. - گفتم دیگه اوردم هوا بخوری. نعره زدم: - آخه موجود احمق این جا گردباد منو میخوره نه من هوا بخورم! هرهر خندید. یه فحش زشت بهش دادم. گرد باد غولپیکری نزدیک ما شد و خواستم فرمان توقف بدم که تبدیل به دختری زیبا شد و جیغ زد: - آکیلا جون اومدی؟ چهمنه؟ آکیلا جون؟ یه نگاه به آکیلا و یه نگاه به دختر گردبادی انداختم. موهای خاکی رنگ داشت، با چشمهای عسلی و لاغر اندام. هوم... پس که این طور! گردباد آدم میشه؟ نیم نگاه مشکوکی به آکیلا و دختره انداختم. یه جوری ذوق کرده بود که جلوش رو نمیگرفتی میرفت آکیلا رو میخورد. حتی به من هم توجه نمیکرد. آکیلا مست و با چشمهای خمار که جذابترش کرده بود گفت: - پانتهآ چخبر دختر؟ پانتهآ لبش رو گاز گرفت و دستش رو به هم چفت کرد لوس خودش رو تکون داد که از درزهای یقهاش سینهاش قلمبه بیرون زد و گفت: - من همیشه این جا هستم، تو نیستی خبرها دست تو هستش عزیزم. ابروهام تو موهام رفت! عزیزم؟! عه؟یعنی تا این حد صمیمی هستن؟ دست تو جیب هودیم کردم. یواشکی و پاورچین از این دوتا کبوتر فاصله گرفتم. یعنی همه گردبادها آدم هستن؟ نزدیک یه گردباد کوچیک شدم. انگشتش کردم که جیغش به هوا رفت و یه پسر تخس روی دستم زد. - بی ادب چرا انگشت به من زدی؟ با نیش باز به چشمهای قهوهایش خیره شدم گفتم: - همتون گرد باد هستید؟ چشم ریز کرد و عمیق نگاهم کرد پرسید: - تو کی هستی و چی هستی؟ از نوع ما نیستی؟ چه با نمکه! اومدم صورتش رو که نشان نقرهای براق داشت رو نوازش کنم که از پشت تو بغل آکیلا رفتم و بلندم کرد. - کجا برای خودت میری؟ دست تو جیب هودیم گفتم: - داشتی دل و قلوه میگرفتی گفتم مزاحم اوقات شریف شما نشم. اخم کرد: - این برداشت رو کردی؟ نیشخند زدم. - نکنم؟ لبخند زد. - خوشم اومد. به آسمون سرمهای روشن که داشت خبر از شب شدن میداد خیره شدم و بوی خوش چمن و آسمون رو به ریهام کشیدم. حس طراوت و تازگی کردم گفتم: - میخوای شدیدترش کنم؟ با صدای مردونه و خمارش زمزمه کرد: - مثلا میخوای چکار کنی؟ شونه بالا انداختم. - هر چیزی به موقعهاش. پانتهآ نزدیک ما شد و گفت: - آکیلا جونم، این بچه کیه؟ تو که اهل محل دادن به بچهها نبودی. اوووه! این کیه که میدونه آکیلا از بچهها خوشش نمیاد؟ قشنگ ریز و درشت آکیلا رو از بر میدونه! گردن آکیلا رو بغل کردم و گفتم: - من همسر الهی آکیلا هستم. حتی مرگ هم نمیتونه ما رو از هم جدا کنه. اخم پانتهآ تو هم رفت و با خنده گفت: - چه فلفلی! بزرگ بشه در آینده میخواد چکار کن... آکیلا سرد و تند جواب داد: - داره درست میگه، همسرمه. پانتهآ پدرت کجاست؟ چشمهای پانتهآ باز شد و مات جواب داد: - آکیلا؟! من... تو... یاد رفت گفتی اگه اگه زمانی به فکر ازدواج افتادی با من... با من ازدواج میکنی. آکیلا خندید و نیم نگاهی به من انداخت. - درسته؛ اما من فکر نکردم، تصمیم گرفتم با عشقم ازدواج کنم. بدون این وروجک نفس من حرامه. پانتهآ ناباور به من و آکیلا خیره شد. اشکهاش تو چشمهاش درخشید و حتی سد پلکهاش نتونست نگهش داره و از چشمهای ناباورش بیصدا ریخت. آخه... دلم سوخت، چه ناز گریه میکنه. هق بیاراده زد و دست روی دهنش گذاشت و پرسید: - میخوای... میخوای بابام انگشترهای پیوند الهی براتون بسا... بسازه؟ آکیلا منو روی زمین گذاشت و جواب داد: - نه بالاتر از حلقه، میخوام برای من و همسرم زنجیر بسازه که اگه روزی من خیانت کردم گردنم زده بشه و روحم نابود. دست تو جیب هودیم کردم و پاهای راستم رو روی چمنها تکون دادم. نور ماه که بالا اومده بود روی نوشتههای ران پام میزد و نوشته رو برجسته و براق میکرد. نیم نگاهی به پانتهآ کردم. رنگش پریده بود. اگه میدونست من و آکیلا احساسی به هم نداریم و من مرد هستم نه دختر فکر کنم حال و روز بهتری میتونست داشته باشه. بهتره ندونه، چون من نیاز دارم به آکیلا، نمیخوام کسی با عاشقیهاش راه منو بگیره. پس فقط به حرف آکیلا نیشخند زدم و به بازی با پاهام ادامه دادم. مهم نبود گردنبند باشه یا انگشتر برای کسی مهمه که عاشق باشه. آکیلا میخواد پسر بودن منو کاور کنه و کسی نفهمه وارانشا هستم، تا به اذیت کردنش ادامه بده و من هم برای منافع خودمه. moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Bell 3 ارسال شده در 20 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 20 تیر وایی بقیش کو لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر پانتهآ با کنترلی که میخواست روی اشکش داشته باشه گفت: - پدرم اون اون... صدای مردی با غرور و ابهت گفت: - به به آکیلاخان بزرگ! سرزمین بادهای طوفانی رو منور کردی. چه سعادتی شما رو این جا کشونده؟ آکیلا دستی روی صورتش کشید مستیش کنترل پذیرتر بشه. با صدای خش دار خمار که داد میزد مسته جواب داد: - اومدم برای من زنجیر پیوند الهی رو بسازی بنیامین میخوام کل قدرتت رو درونش به کار ببری. بنیامین شوکه شد و به من نگاه کرد گفت: - همین الان پیوند الهی دارید اون هم خیلی قوی! میتونم ببینمش. آکیلا خندید. - میترسم از دستش بدم، کار از محکم کاری عیب نداره. بنیامین قهقهه زد و اومد کنار پاهای کوچیک من نشست و گفت: - تو باید ایزد نور باشی درسته دخترم؟ مات چشمهای درخشان عسلیش شدم. قلبم نبض عجیبی گرفت. ذهنم به گوی تعادل خواست وصل بشه تا افکارم کودکانه بشه. فورا پسش زدم که درد کل ذهنم رو گرفت و با قدرت تمام ذهنم رو تو مشت گرفت. همه خاطراتم محدود شد و کودکانه متناسب به سنم شدم. انگار فقط درونم تغییر داشت چون از بیرون کسی متوجه حالم نشد و گفتم: - بله، ایزد نورم. هیجان زده و کودکانه همه جا رو نگاه کردم. بنیامین شوکه شد و جواب داد: - آکیلا، ایزد نور خیلی بچهاست! کم کم باید پنج سالش باشه. آکیلا با اخم سردی که منو ترسوند گفت: - شش سالشه و آره بچهست. فکر کنم ماجرا رو بدونی فقط ایزادن میدونند. بنیامین بلند شد و تایید کرد: - درسته؛ میدونم، بخاطر حالم و کارم نتونستم به خونه آکو بیام تا هدیهای به ایزد نور بدم اما روزهای بعدی هربار خواستم بیام گفتن ایزدنور بیهوشه. مکث کرد و دست تو موهای عسلی روشنش کرد و ادامه داد: - مبارک باشه آکیلا من حتما چیزی که میخوای رو آماده میکنم. نهایتاً یک هفته دیگه. آکیلا جبهه گرفت. - نه بنیامین! نمیتونم سایورا فردا نه پس فردا میره انجمن سپید دشت اونجا هم کسی رو راه نمیدن. چشمهام رو خواب آلود مالیدم و خمیازه کشیدم گفتم: - آکیلا بغل، خوابم میاد، گشنمه. دستش رو باز کرد بغلم کنه بهونه گرفتم. - میخوام برم پیش آکو. چشمهاش گرد شد و غرید: - یکیش رو بخواه! حالا گشنته، خوابت میاد یا آکو رو میخوای؟ از صداش ترسیدم و محکم بغلش کردم. - همشو... بنیامین خندید و گفت: - آکیلا سرش داد نزن، بیا بریم همین امشب کارش رو میکنم. ایزد نور هم یه چیزی بخوره و بخوابه. پانتهآ با گریه ترکید: - بابا، تو هیچ وقت برای بچهها از این کار رو نمی کردی حداقل باید هزار سال یا دو هزار سالشون باشه چرا چرا چرا... بی وقفه فقط حرف میزد که حتی کف دهنش هم روی لبش کش میاومد. کلا آب روغن قاطی کرده بود. اشک، بینی، تف موف همه چی. بنیامین اخم کرد و جواب داد: - ماجرای ایزد نور فرق میکنه دخترم؛ من هنوز روی عهدم پایبندم. مهمتر پیوند الهی هم قبولشون کرده یعنی یه عشق پاک و بی آلایش. پانتهآ زوزه دردناک کشید. - بابا من آکیلا رو دوست دارم، پس من چی میشم این وسط؟ نمیخواستم این کار رو کنم، اما به پای بچگیم میذارمش. سمت چپم تاریکی مطلق و سوزان شد و سمت راستم نورانی و داغ غرش وحشیانهای کردم و تبدیل به اژدها شدم. صدایی از ته حنجرهام اومد که خیلی غریب میزد. یه غرش عجیب با غبار یخ بود! تمام چمنها یخ بستن و قدمهای سنگین سمت پانتهآ برداشتم. بنیامین با سرعت دخترش رو پس زد و هول گفت: - ایزدنور و تعادل، لطفا دخترم رو ببخشید. اون فقط الان سرش از این شوک داغه. نفسم رو بیرون دادم و تو چشمهای عسلی روشن بنیامین خیره شدم. سرم رو کج کردم و لب زدم: - پاشا؟ خشکش زد و رنگ نگاهش شوکه و حیرت زده شد. - تو...؟ تبدیل به فرم اصلی شدم و دست تو جیبم کردم. گرده محو کودکی از سرم عقب رفت. خاطرات پاشا تو ذهنم جون گرفت. یه بچه خوشگل چشم عسلی روشن به دروغ گفته بود که دوست منه، دوستهاش برای این که ضایعش کنند اومدن و به من که هیچ دوستی نمیخواستم، با تعجب پرسیدن که آره بنیامین گفته تو دوستش هستی. من نمیشناختمش ولی نمیدونم چرا اون روز دخالت کردم بجای این که بگم دروغ میگه گفتم: - آره پاشا دوست منه. همه خندیدن و جواب دادن: - اسمش بنیامین هستش نه پاشا تو داری دروغ میگی. چون حتی اسمش هم یاد نداری. بنیامین با نعره وحشناکی گفت: - حق نداری اسمم رو به زبون بیاری، فقط پدر و مادرم حق دارند به من پاشا بگن. من واقعا نمیدونستم که نباید اسم پاشا رو میاوردم. اون روز رفتم اما... بعد ها و بعدها همه جا پر شد که بنیامین با وارانشا دوست هستن. تا این که یه روز بارونی پاشا رو دیدم داره گریه میکنه. پرسیدم: - چی شده؟ بغلم کرد و با گریه گفت: - پدر و مادرم طلسم شدن، هیچکس هم نمیتونه طلسم رو بشکنه. من طلسم رو شکوندم و پدر و مادرش رو آزاد کردم. از اون روز هر روز بنیامین با یه شاخ گل وحشی کمیاب که بهش ستاره سقوط کرده میگفتن. پیش من میامد. بی حرف گل رو روی میز من میگذاشت و میرفت. حتی گفت میتونم پاشا صداش کنم. با تکون دستی از خیالاتم گیج بیرون اومدم. چشمهای سرخ آکیلا داشت برندازم میکرد. - سایورا خوبی؟ چندبار پلک زدم و خواستم غش کنم، آکیلا جوری زیر گوشم زد که نفسم برید و تو سرم صدا کرد.با چشمهای گشاد نگاهش کردم. لبخند زد، تو ذهنم گفت: - دیگه غش نمیکنی و وارانشا بیرون نمیاد. لب زدم: - کثافت! جمجمه سرم فکر کنم ترک برداشت. با خنده بغلم کرد. - میخوای تو هم جاش بزن. یه سمت صورتم که بیحس و داغ شده بود میسوخت گفتم: - بچه زدن نداره. از خنده ترکید و هولم داد بلند شد. بنیامین سرش رو پایین انداخته بود و گرفته پرسید: - ایزد نور، شما این اسم رو چطور میدونی؟ خودم رو اون راه زدم گفتم: - گوی تعادل گفت. نگاهش رو بالا اورد. به من دوخت و زمزمه کرد. - خیلی شبیهش هستی. سعی کردم ادا بچهها رو در بیارم. - آکیلا درد میکنه زدی. آکیلا متوجه شد دارم از موضوع در میرم باز منو بغل کرد و بلند شد گفت: - بنیامین، پس همین امشب ساختش رو میزنی؟ بنیامین گیج تایید کرد. - آر... آره بفرمایید خونه من. سرم رو تو گردن آکیلا کردم و پچ زدم: - خون میخوام. تیز چشمم رو با نگاهش زد. - دیگه نه، میخوای اعتیادت برگرده؟ حرصی موهاش رو کشیدم و سرم رو خشن به سرش فشار دادم. - اعتیاد به چپم، عطش دارم. فکر کنم عوارض اینه جسمم داشت قوی میشد و روحم با جسم سازگاری میگرفت. نفسهای تند و کلافه کشیدم. کلافه شد و لب زد: - بس کن وارانش... سایورا، چرا دیوونه بازی در میاری. من دیونهام؟ گشنمه! این که گشنمه دیونگیه؟ آشینا: منظور آکیلا اینه این جا نمیتونه وگرنه برای خون دادن به تو نه نمیگه فقط بلد نیست احساساتش رو درست به زبون بیاره. سکوت کردم و سرم رو روی شونه آکیلا گذاشتم. به گردبادها نگاه کردم. حالا که دقت میکنم، هالههاشون گردبادی بود! بیشتر دقت کردم و تونستم داخل گردبادها رو ببینم. آها؟! پس این جوری گردباد درست میشه. آشینا: یادت بدم چطور هاله بادت رو به گردباد تبدیل کنی؟ تایید کردم و از بغل آکیلا پریدم. آشینا: خب همین که خواستی یعنی نود و نُه درصدش رو جلو رفتی. حالا باد رو دور خودت احضار کن و سوارش شو. مثل اسب باید رامش کنی اما تو لازم نداری این کار رو کنی چون قدرت فرمان ذاتی داری که خیلی قدرتمنده. گردباد رو دورم فرا خوندم. دستور دادم دیدم رو مختل نکنه. خیلی شفاف تونستم ببینم. لبخند شادی زدم و با سرعت گردباد به اطراف چرخیدم. آشینا: میتونی عناصر طبیعی رو درون گردباد به کار ببری، رعد، آتش، نور و دیگه چیزها برای حملات جمعی عالیه. سرم رو بالا اوردم که دیدم همه گردبادها تبدیل به آدم شدن و دارند حیرت زده نگاهم می کنند. بنیامین خیلی ماهرانه درون گردباد من اومد و گفت: - نور؟ مگه نور میتونه گردباد بشه؟ لبخندی زدم و گردبادم رو به آسمون رسوندم. ابرها رو تو هم چرخوندم و بارندگی اجباری ساختم. بنیامین دستش رو بالا اورد و گردباد من رو کنترل کرد. - بیا هدایت کنمم به خونه خودم. باد دورم با سرعت سرسام آوری به چرخش افتاد. درونی گرم و دور سرد شد. انگار ما منبع و هسته گرد باد شدیم. قلبم از هیجان به وجد اومد. نگاه سنگینش اذیتم کرد و بهش خیره شدم. لبخند محو زد و پرسید: - بهت گفتن شبیه وارانشا هستی؟ بدون واکنش خاصی تایید کردم. - بله، گفتن خیلیها هم اذیتم کردن و گفتن من دخترش هستم. کمی نزدیک من شد. - اگه آکو، جلوی ما خون تو رو آزمایش نمیکرد ما هم همین فکر رو میکردیم. چون تو نسخه دختر و کوچیک شده وارانشایی اما خون تو این رو رد میکنه و میگه تو دختر آکو و فانی آرزو هستی. لحنش ترسناک شده بود. بنیامین باهوش بود و خیلیها دنبالش بودن خیلی هم خاطرخواه داشت، اما اون فقط برای من هر روز زنگ اول مدرسه یه شاخه گل ستاره سقوط کرده میاورد. پشتش خیلی حرف شد که بنیامین عاشق پسر شده. زبون باز کردم و پرسیدم: - تو هم از وارانشا بدت میاد؟ جا خورد و عسلی چشمهاش به سرعت نمدار و خیس شد. خفه و عجیب گفت: - دیگه این رو نگو! وارانشا برای من محترم بود. من همکلاسیش بودم. شاید من بد بودم اما اون هیچ وقت بد نبود. هیچ کس از وارانشا بدش نمیاد فقط ازش میترسیدن، شاید... فقط شاید اگه کمتر مغرور بود همه دورش بودن؛ اما وارانشا با اون مغروریش وارانشا بود. انگار غرق خاطرات بود. چون نگاهش عمیق و پرت شده بود. با وارد شدن شمشیر آکیلا تو گرد بادم جیغی زدم و گردبادم پاشید و غرش کردم: - مرض گرفته! چکار به گردباد من داری؟ تیز و تاریک نگاهم کرد که جا خوردم. - وقتی با یه مرد تو گردبادی توقع نداشته باش با آرامش باشم. بالهام بیرون زد و خودم رو کنترل کردم سقوط نکنم. بنیامین اما داشت سقوط میکرد. چون غرق چیزی بود که داشت اشکهاش بیاختیار میریخت. اخم کردم و پرواز کردم از وسط آسمون و زمین گرفتمش! لعنتی چقدر برای جسمم سنگین بود. روی زمین فرود اومدم و با خشم به آکیلا نگاه کردم. شمشیرم که آرتین بود رو احضار کردم. خیز گرفتم و بهش حمله کردم. اون هم بدون مکث ضربههای بیرحمانه به شمشیرم میزد. جرقههای نور و آتش تو هوا از برخورد شمشیرهامون بلند میشد. آکیلا عصبی غرید: - مگه نگفتم چقدر حساس شدم؟ محکم بال زدم. پشت سرش رفتم تا کمرش رو برش بزنم چالاک حرکت کرد و تیز جلو تیغه منو گرفت. غرش کردم: - تو غلط کردی، دیگه داری زیاده روی میکنی. بالهای سفید آکیلا از خشم بیرون زد و با هر بالی که میزد زمین و چمنهاش کنده میشد. - من زیاد روی میکنم؟ گوشه لبم با تمسخر بالا رفت. شمشیرم رو جلو بردم، اما راهم رو عوض کردم و یه لگد جانانه تو صورتش زدم. خندیدم و شمشیرم رو به زمین کوبیدم روی دسته شمشیر با یه پا ایستادم گفتم: - آره عزیزم. با درد صورتش رو گرفت و خون بینیش رو با انگشت کنترل کرد و زمزمه کرد: - عوضی چرا تو صورتم زدی؟ ابرو بالا انداختم و دست تو جیبم کردم: - دوست داشتم. خم شدم و زبونی روی چونش تا لبش کشیدم و خون گرمش رو با لذت چشیدم. دست روی صورتم گذاشت و دورم کرد. فورا صورتش رو شست و لب زد که فقط خودم بشنوم: - نکن بچه، ترسناک میشی. با لذت خون رو مزه کردم. دلم برای جنگیدن با آکیلا تنگ شده بود و زمزمه کردم. - یادش بخیر چه جنگی با هم میکردیم که کل جهان به لرزه میافتاد. حتی ایزدان هم نمیتونستن ما رو جدا کنند. فقط سقف و ستون دنیا رو محکمتر نگه میداشتن خراب نشه. انگار اون هم یادش اومد که جلو اومد تو بغلم گرفت و زمزمه کرد: - من هم اون زمانها رو میخوام حاضرم نیمی از عمرم رو بدم اون زمان برگرده دشمن بودن با تو رو دوست داشتم. شمشیرم رو از دل خاک بیرون کشید و نالید: - آخ! چقدر شمشیرت وحشی و رام نشدنیه! آرتین رو تو بدنم فرستادم که فریاد خوشحالی سر داد: - واوووو چه خوش گذشت پر از هیجان بود. لبخند زدم و محکم گردن آکیلا رو بغل کردم. بارون تمام بدنم رو خیس کرده بود و عطر بدن آکیلا رو زندهتر. آکیلا سرد پرسید: - بنیامین میخوای همونجور خشک باقی بمونی؟ بیا در خونت رو باز کن. بنیامین به سختی با بدن و موهایی خیس به خودش اومد و در خونهاش که یه خونه ساده ویلایی بود رو باز کرد. پانتهآ با بغض جلوتر رفت و گفت: - مامان؟ مهمون داریم. بوی آکیلا داشت دیونهام میکرد تا خون بخورم. بوی عطرش محشر بود. یه بوی طبیعی و وحشیگونه! عمیق بو کشیدم که بدنش لرز خفیف کرد: - نکن سایورا. با صدای زنی سرم رو از گردن آکیلا بیرون اوردم. همسر بنیامین بود! اوه اوه؟! با این ازدواج کرده؟ میشناختمش مژگان بود دختر خوشگل مدرسه که بد تو نخ بنیامین رفته بود و به کسی اهمیت نمیداد. مژگان هم نگاهش به من خورد و شوکه جیغ زد. - وارانشا؟! سرم رو باز چرخوندم تو گردن آکیلا کردم. بغض مثل سگ وحشی بیخ گلوم رو گاز گرفت. من خیلی از عمر و زمانم رو از دست دادم. گلوم از بغض فشردهتر شد. نمیدونم چرا بغض کردم. آشینا: چون با همکلاسیهات رو در رو شدی این روح و احساسات تو رو قلقلک داده، یه پدیده طبیعیه. آره درسته، امشب با کسایی آشنا شدم که باهاشون درس خوندم. مژگان ناباور لب زد: - تو وارانشایی؟ چرا کسی جوابش رو نمیده خفه بشه؟ من نمیتونم، بغض گلوم رو گرفته و داره همینجور هی فشار روی فشار بیشتر میاره. بالاخره آکیلا گفت: - نه مژگان خانم، فقط شباهته. مژگان مات لب زد: - اما اشتباه نمیکنم، من پونصدسال با وارانشا تو انجمن بودم. تو گروه با هم بودیم! راست میگفت لعنتی، خر که نیست. مژگان بغض کرده گفت: - من حتی یادمه رو شونه راستش یه خال داشت اون عادت داشت پیرهنش رو جلو همه عوض کنه. انقدر مغرور بود که... که... زیر گریه زد و ادامه داد: - که میگفت مشکل دارید نگاه نکنید. باید ببینم اگه این بچه وارانشا نیست پس اون خال هم نباید داشته باشه. آشینا: اون خال رو داری. چشمهام گرد شد. سرم رو بیشتر تو گردن آکیلا فشار دادم. آشینا: محوش کنم معلوم نباشه؟ تایید کردم. - انجامش بده. مژگان دیوونه وار جیغ میزد. چه مرگشه آخه؟ من و اون هیچ صنمی نداریم چرا برای اثبات این جوری میکنه؟ بنیامین بالاخره ترکید: - خفهشو دیگه مژگان! مژگان جیغ زد: - نمیتونم بشم، وارانشا برگشته اون اومده انتقام بگیره. وارانشا رو ناحق کشتن اومده انتقام از همه بگیره، دنیا رو نابود میکنه، همه رو نابو... با کشیده بنیامین تو گوش مژگان سرم رو بالا اوردم نگاهشون کردم. از بغل آکیلا پایین پریدم و نزدیک مژگان مات که صورتش رو گرفته بود رفتم و گفتم: - من دخترم خانم، اسمم سایورا، همه میگن وارانشا هستم ولی من نیستم، حتی دخترش هم نیستم. من دختر آکو ایزد تاریکی هستم. جلوی همه ایزدان هم خون من آزمایش شده. زانو زد و بغلم کرد. - نمیتونم باور کنم. نه نه نه... هق زد و محکمتر بغلم کرد. آکیلا کلافه از بغل کردن مژگان داشت تو خودش میپیچید تا مژگان رو نکشه. خودم عقب رفتم و با پاهای کوچیکم بازی کردم. - من همسر آکیلا هستم؛ تو کی هستی؟ هق زد و اشکهاش رو با دست لرزون پاک کرد. - مژگان همسر بنیامین... یهو جیغ زد: - چی...؟! همسر آکیلا خان؟ تو که خیلی بچهای! اشکش خشک شد و هاج و باج به ما نگاه کرد. وقتی اشکهای دخترش رو دید باورش شد و مات لب زد: - چطوری؟ ما ازدواج با کودک نداشتیم؟! آکیلا یه دست تو جیبش کرد، من هم سمت خودش کشید رفت سمت مبلهای زرشکی طلایی و گفت: - ماجرای ما فرق میکنه، ازدواج ما الهی هستش و قبول شده هستیم؛ رضایت هم دو طرفه بوده. روی مبل نشست و من هم کنار خودش نشوند. مژگان خیز گرفت و روی مبل نشست. متعجب گفت: - عاشق شدی آکیلاخان؟ اکیلا موهای منو عجبب نوازش کرد و جواب داد: - از عشق و عاشقی بالاتره من چشم بسته جونم رو بهش تقدیم میکنم. خشکم زد! انقدر با احساس گفت و بوی صداقت داشت که هنگ کردم. جدا که آکیلا ماهرانه نقش عاشقان رو بازی میکنه باید بهش اسکار و مدال بدم. بیاراده خندیدم. نگاهم کرد و لبخند زد. - جانم؟ قربون خندههات بشم. کثافت! بیشتر خندهام گرفت. مشتی تو سینهاش زدم و تو ذهنش گفتم: - کمکم داره باورم میشه یه چیزیت هست. دستش تو موهام خشک شد و سرد نگاهم کرد. تو ذهنم جواب داد: - یادت نره پسری، خیالات برت نداره، البته اگه عاشقم بشی بد نیست بیشتر عذابت میدم دشمن عزیزم. ابرو بالا انداختم. زبون باز کرده جوجه! شیطونه میگه یه کاریش کنم التماس کنه بس کنم. تو ذهنش چیزی گفتم که آتیش گرفت. - جوجه چیه که کله پاچه داشته باشه جانم. دور برت نداره تو روت میخندم، زیر این جسم کوچیک یه اژدهای درنده خوابیده، مراقب باش داری با چی بازی میکنی. نیشخندی تو چشمهام بود که آتیشش میزد. موهای سرش داشت پف میکرد و روی گردن و صورتش پر در میاورد که به من حمله کنه. همون لحظه صدای گلو صاف کردن بنیامین اومد. - بسه من که زن دارم از خجالت دارم آب میشم، این نگاه عاشقتون خیلی تیزه! هاله پیوندتون خیلی نورانی شده. آکیلا به سرعت تمام آروم شد و لبخند زد: - تقصیر خودشه انقدر خوردنیه نمیتونم صبر کنم بزرگ بشه. مژگان سرخ شد و بنیامین خندید. پانتهآ هم بیشتر گریه کرد. عجب پدر مادری! گریه بچشون به یه ورشون هم نیست. پوزخند زدم و بنیامین گفت: - من زودتر برم زنجیر پیوند الهی شما رو درست کنم. مژگان، ایزد نور گشنهست، خوابش هم میاد کارهاش رو انجام بده. پانتهآ تو هم گریه رو تمام کن آکیلا برای تو نبود که این جوری گریه میکنی، چیزی هم عوض نشده تو خانواده ما فقط آکیلا ازدواج کرده که این به خودش مربوطه نه ما. پانتهآ با هق هق و تو بینی گفت: - میرم تو اتاقم. بلند شد و با سرعت تو اتاقش رفت. بنیامین هم سمت کارگاهش، طبقه بالا رفت. مژگان هم بلند شد و رفت آشپزخونه. بنیامین چه نفوذی روی خانوادهاش داشت. آکیلا خم شد و برای خودش نوشیدنی ریخت. محکم روی پاهاش زدم. برگشت و ریلکس نگاهم کرد. - چته؟ اخم کردم. - هنوز مستی از مخت بیرون نزده میخوای باز بخوری؟ به مبل تکیه داد و دستش رو پشت مبل انداخت و پرسید: - اعصابم خورده، میخوای بری انجمن دیگه محاله ببینمت. هزار سال و خوردهای داشتم زور میزدم زندهات کنم. حالا هم باید باز تحمل کنم که... ادامه نداد و موهای سفیدش رو کلافه تو پنجهاش فشار داد و رو به بالا کشید. چرخیدم و روی پاهاش سرم رو گذاشتم. خب حق داره، آکیلا و آکیرا رو من بزرگ کردم؛ تو نبودم آکیرا مُرد، آکیلا تنها تر شد. درسته آکیلا یه ایزده اما تو جسم یه فانی خودش رو متولد کرده. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر بازم نمیدونم عادیه رفتارش یا نه! من راحت آکیرا رو میفهمیدم، فقط آکیلا رو نمیتونستم بشناسم؛ خیلی با من سر جنگ داشت. هم دوستم داشت، هم جنگ میکرد. حرصم میگرفت میزدمش اون هم کم نمیاورد. میرفت تمرین میکرد میاومد منو دعوت میکرد هر بار هم میباخت اما دل سرد نمیشد؛ تا روزی که بزرگ شد. من هم عادت کرده بودم، اونقدر که به هم دشمن میگفتیم. آکیلا جنگجو نیست یه امپراتور ایزادنه و ایزد سرنوشت. اون فقط یه توده یا روح ازلی و الهی هستش که با حرکت دست همه رو زمین گیر می کرد. با قلم، سرنوشت رقم میزد. با کلامش ایزدان رو سامون میداد. آکیلا برای جنگ ساخته نشده بود. برای همین مبارزه تن به تن با من براش خیلی لذت داشت. دستهای کوچیکم رو تو دستهای بزرگش گرفت و آروم فشار داد که داغی دستش رو بیشتر حس کردم. لبخند زدم و گفتم: - هی جوجه عقابم، تو یه درصد فکر کن بتونند نگهم دارند شما رو نبینم، خودم شخصا راضیشون میکنم. چشمهاش رو بست و زمزمه کرد: - نمیشه لعنتی، حتی خواستم استاد اون انجمن بشم؛ قبول نکردن چون جوون هستم اونجا فقط ریش سفیدان کهنمتیا آموزش میدن. دوازده ریش سفید که اون انجمن براشونه. ابرو بالا انداختم و خندیدم. - باشه جوش نخور، یه کاریش میکنم. با چشمهای بسته بغضش رو قورت داد اما اشک لجوجش از میون مژههای سفیدش افتاد. لبهاش لرزید و زمزمه تلخ کرد: - لطفا یه کاریش کن، من یا حتی روچیار هم نمی تونیم به کهنمتیاها چیزی بگیم، چون اون دوازده نفر قدرتی فراتر از تصور دارند. دستم رو دراز کردم اشکش رو گرفتم و جواب دادم: - باشه، فعلا نگران نباش. اومد حرفی بزنه مژگان با یه سینی خوراکیهای رنگ و رنگ نزدیکم شد. بوی خوش غذا بینیم رو پر کرد و شکمم رو مالش داد. - بفرما عزیزم. نشستم و آکیلا سینی رو گرفت روی پاهاش گذاشت. یه لقمه خوراک مرغ برای من گرفت و لیمو چکوند روش سمت دهنم گرفت، بوی لیمو دهنم رو آب انداخت. با لذت سرم رو جلو بردم خوردم. چشمهام از ترشیش رو هم رفت و نالیدم: - زیاد ترشش نکن. لبخند زد و باز لقمه گرفت. مژگان با لبخند نگاهمون کرد گفت: - آکیلاخان پدر بودن خیلی بهت میاد. حالا هم بچه داری می کنی هم همون بچه زن تو هستش. آکیلا هم خنده نرمی کرد. - درسته تجربه دارم کسب میکنم برای روزی که زنم بزرگ بشه و بچه منو بدنیا بیاره. لقمه تو گلوم پرید! با چشمهای گشاد نگاهش کردم. قهقهه زد و پشت کمرم انقدر محکم زد که نفسم از دردش گرفت. مچ دستش رو گرفتم و خواستم مچش رو بشکونم اما پشیمون شدم و دندهاش رو شکوندم. از درد لبش رو گاز گرفت و صورتش کبود شد. هر نفسی که میگرفت میتونستم دردش رو از تو چشمهاش حس کنم. نیشخند شیطانی زدم و بقیه غذام رو با لذت خوردم. مژگان نگران به آکیلا نگاه کرد. - آکیلاخان؛ چیزی شده؟ آکیلا سعی کرد با رنگ پریدهاش عادی باشه و گفت: - نه چیزی نیست. سینی خالی رو دست مژگان دادم و خمیازه کشیدم. - مژگان خانم کجا بخوابم؟ مژگان لبخند زد و جواب داد: - پیش من بخواب... آکیلا خیز گرفت که از درد نفسش تنگ شد و نالید: - آخ... سایورا پیش من میخوابه. مژگان نگرانتر شد و جواب داد: - آکیلاخان، شما مستی! خوب نیست پیش... آکیلا سرد نگاهش کرد. - شنیدی چی گفتم؟ مژگان اخم کرد و جواب داد: - باشه متوجه شدم اما باید با بنیامین حرف بزنم ببینم اون چی میگه. آکیلا غرش کرد. اصلا ضایع بود مستی از سرش کامل نپریده! درسته روی خودش کنترل داشت اما مست بود نمیشه انکارش کرد. - رابطه من به کسی ربط ند... دستش رو گرفتم فشار دادم. نگاهم کرد، خمار و تلخ با صدای مردونه و جذابش زمزمه کرد: - نگو میخوای بری پیش مژگان بخواب... باز سکوت کرد و حرفش رو خورد. از ما با درد فاصله گرفت و مژگان مات لب زد: - اولین باره آکیلاخان رو این جوری، این قدر پریشون میبینیم. تایید کردم و خندیدم. - آره پدرسوخته خیلی داغونه توهم یکی منو ازش میگیره رو پیدا کرده. مژگان نگاهم کرد و زمزمه کرد: - چقدر شبیهشی! خندهام خشک شد. خمیازه کشیدم و گفتم: - اتاقم رو با آکیلا بدید، میخوام پیشش باشم چون فقط فردا رو اینجام و روز بعدش انجمن هستم. مژگان آهی کشید و تایید کرد. - حتما. چرخید و ادامه داد: - اتاق پایین سمت راست دومی برای شماست. تشکر کردم و سمت اتاق در قهوهای روشن رفتم. قبل از این که در رو باز کنم بلند به زبونی که فقط آکیلا میدونه گفتم: - جوجهعقابم بدو بیا. سرش سمت من چرخید. رنگش پریده بود و داشت درد میکشید اما سکوت کرده بود. همین بود، دردهاش، احساساتش هیچ کدوم رو به زبون نمیاورد. تنها خشمش به زبون میاومد، تنها جایی که قشنگ احساسات رو به کار میبرد تو سرنوشتهایی که مینوشت بود. در اتاق رو باز کردم که یه تخت دو نفره بزرگ داشت. همه چی سفید بود. اهمیت زیادی ندادم و روی تخت دراز کشیدم. آکیلا هم اومد در رو بست با فاصله از من با درد دراز کشید. بدون این که نزدیکش بشم به جایی که شکسته شلیک نور قاطی شفا دهنده کردم. نور جذب بدنش شد و بدون نگاه به من پرسید: - چرا خوبم کردی؟ قبلا انقدر رحم نداشتی؟! پشتم رو بهش کردم. راست میگفت قبلا جوری میزدمش همه جاش شکستگی داشت. حتی با این که میتونستم خوبش نمیکردم، در حدی که نمیره پیش میرفتم. حالا چرا خوبش کردم؟ یعنی بخاطر جسممه؟ دهن کجی کردم با خودم. - معلومه دوباره متولد شدم. دارم راه جدیدی رو طی میکنم. از غرورم تا حدودی فاصله میگیرم. میخوام یه من جدید بسازم که تو این دنیای لعنتی پذیرفته بشه. این دنیا وقتی باهاش سر ناسازگاری بزنی محوت می کنه. میخوام با بیرحمی در حال رحم باشم. چشمهام گرم شد و خوابم رفت. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر ... با فرو رفتن تو بغل و بوی آشنا چشمهام رو باز کردم خوابالود نالیدم: - بذار بخوابم. سرش رو تو گردنم کرد: - بسه خواب، آکو خودش رو داره میکشه از نبودت. ملچ ملچ کردم و هولش دادم. از روی تخت گرم و نرمم بیرون اومدم. ذهنم ارور میزد خالی خالی بود. تلو خوران سمت سرویس بهداشتی رفتم. با دیدن روشویی که دستم به شیرش نمیرسه غر زدم. - آکیلا دستم به آب نمیرسه. صداش اومد. - از قدرتت استفاده کن چرا صدام میزنی؟! کاش همیشه مست میکرد، مهربون میشد. الان دوباره همون وحشیه آمازونی شده. شناور شدم. شیر آب رو باز کردم دست و صورتم رو شستم. خسته و کوفته خواستم بیرون بیام که آشینا جلوم ظاهر شد. - لباس جدید دوختم برای تو اینو بپوش. به لباس تو دستش نگاه کردم. یه لباس عروسکی مشکی بود. با جورابای پاندا! تل مشکی ساده با گل سفید مغز مشکی مخمل. در آخر یه کفش ساده. تا بخوام جوابش رو بدم با یه حرکتی که نفهمیدم فقط خنکی پارچه رو حس کردم لباسم رو عوضی کرد. خنده جذابی زد: - عالی شدی سایورا حالا میتونی بری. با سرعت تو بدنم رفت و من هم حیرت زده بیرون زدم. دویدم و سمت میز آینه رفتم. فقط نصف صورتم معلوم بود! صندلی رو کشیدم ازش بالا رفتم و ایستادم. موهام باز دورم ریخته بود. چقدر طلایی بودنم و مشکی به هم دیگه میان! چرخیدم و خندیدم. از روی صندلی پایین پریدم و بدو بدو از دسته در آویزون شدم و بازش کردم. با دیدن بنیامین و آکیلا لبخندم پررنگ شد. - صبح بخیر. بنیامین با لبخند محو و مهربون جوابم رو داد. آکیلا رو پاهاش زد: - بیا این جا بشین. ابرو بالا انداختم و روی مبل تکی نشستم. پاهای کوچیکم رو تکون دادم و دستهای تپل کوچیکم رو روی زانوم گذاشتم گفتم: - بریم آکو؟ بنیامین خندید و جواب داد: - این جا سخت میگذره؟ آکیلا به جعبه تو دستش نگاه کرد گفت: - بیا اینو به گردن و من به گردن تو ببندم بعد میبرمت. سرم رو کج کردم و آروم چشمهای سرخش رو برنداز کردم. - تو بیا. با تاسف سر تکون داد و بلند شد. رو به بنیامین گفت: - همه زن میگرن من هم گرفتم. دست به سینه شدم و پوزخند زدم: - دلت هم بخواد آقا آکیلا، دختر به خوبی من کجا میخواستی پیدا کنی؟ نیشخند زد و جواب داد: - تو جنگل و باغ و وحش از تو زیاده. چشمهام گشاد شد. خندید و خیز گرفت سرش رو تو گردنم گرد و گفت: - البته اخلاقت وحشیت رو میشه اینجا ها پیدا کرد ولی تو رو تنها تو قلبم میتونند پیدا کنند. بیشتر شوکه شدم! نفسهای داغش گلوم رو یه حس خوب سوزان داد شاید هم مور مور کننده. خواستم عقب بفرستمش مچ هر دو دست من رو گرفت بوسه عمیقی زد. - تو ایزد نور و تعادل همه هستی اما برای من ایزد راهمی کسی که به من جون میده نفس بکشم. مات چشمهاش شدم. شک کردم نکنه واقعا به من حسی داره؟ من یک بار خونده بودم و از احساسات درونش هیچی نفهمیده بودم. دستم رو خواستم روی سرش بذارم نگذاشت و لب زد: - سایورا؟ برای بار دوم این بار واقعا همسر من میشی؟ اخم کردم. چرا نگفت زنش؟ آشینا: چون فقط آکیلا میدونه تو مرد هستی میخواد پیوند حقیقی رو تشکیل بده. اخم کردم و تیز تو ذهنم جواب دادم: - چرا انقدر پشت آکیلا رو میگیری؟ خندید. - به عنوان همسرت قبولش دارم. من یه مرد هستم، میفهمم چقدر آکیلا با همه اخلاق و رفتارهای گندش به تو وفاداره. تازه امپراتور ایزدان هم هست حتی سرنوشت، دیگه چی از این بهتر؟ سرم رو به مبل فشار دادم و چشم بسته و سرد به آکیلا گفتم: - زنجیر پیوند الهی رو میتونی به گردنم بندازی به عنوان همسر خودم قبولت میکنم آکیلا نواسترا. از تو جعبه زنجیر ظریف و سادهای که پشتش آیات الهی بود و اسم آکیلا درونش بود نزدیک شد به گردنم ببنده. چشمهام رو با درد بستم. این آیات یه روزی پاهای منو بستن. ایزدان، بندههای منو کشتن. قلبم مچاله شد و تصویر وقتی روی سکوی الهی اسیرم کردن تو سرم برق زد. وقتی جیغ بندههام رو میشنیدم که فریاد میزدن کمکشون کنم. دستهام لرزید! وقتی زنجیر سرد روی گردنم قرار گرفت همه وجودم لرزید. نفرت همه روح و جسمم رو گرفت. دوست داشتم همه رو نابود کنم اما این روش من نیست، من با نفرتم انتقام نمیگیرم. با صدای تیک زنجیر که تو گردنم افتاد و هیچ جوره نمیشد دیگه بازش کرد حتی سازندهاش، نشون داد من متاهل شدم. چشمهام رو سخت باز کردم و به آکیلا خیره شدم. نمیدونم چی دید که رنگش پرید و ناباور لب زد: - وارانش... حرفش رو خورد. از تو جعبه سفید نقرهای با گلهای ریز آبی زنجیر دوم که پهنتر بود رو برداشتم. زنجیر محکم تو مشتم فشار دادم. داغی زنجیر به من می گفت وقتی این هم تو گردن آکیلا بسته بشه دیگه راه برگشتی ندارم تا ابد آکیلا همسر منه چه تو مرگ چه تو زندگی. واقعا مهمه؟ این که با آکیلا ازدواج کنم؟ منافعم مهمه این کار رو بکنم؟ این که همه رو از سر راهم کنار بزنم مهمه؟ اگه ازدواج کنم کسی دیگه نمیفهمه وارانشا هستم؟ اما من وارانشام چطور خودم رو انکار کنم؟ چطور قبول کنم خودم رو با دست خودم بکشم؟ چشمهام رو با درد بستم. آکیلا نگران نگاهم کرد و لب زد: - پشیمونی؟ روی مبل بلند شدم ایستادم. خنده رباتی کردم و آروم تو پیشونیش زدم. - میخوامت جوجه. زنجیر رو به گردنش بستم. نوری از زنجیر من و آکیلا پیچید. انگار جهان هستی به پای زنجیرم بسته شد! انقدر قدرتمند بود زمان در لحظه ایستاد و به احترام پیوند ما سکوت کرد! انگار جهان هستی زنده شده بود تا ما روی آسمون اسمهامون رو حک کنیم. آکیلا چشمهاش رو بست و گفت: - تو همه لحظات زندگی و مرگ پا به پای تو میام در خوشی و ناخوشی در بهشت و جهنم با تو هم قدم میشم. شوکه بودم از این سنگینی و کیهانی بودن پیوند زوجیم، دستهای سرد لرزونم رو روی قلبش گذاشتم. - به پات میمونم. همین، چیزی نداشتم بگم من همیشه رفیق نیمه راهم نمیتونم قولی بدم که نمیدونم میتونم پاش باشم یا نه. آکیلا سرش رو جلو اورد منو ببوسه اما راهش کج شد و پیشونیم رو بوسید و بغلم کرد. - ممنون انتخابم کردی تو سرنوشتت قدم بزنم. نیشخند زدم. - تو خود سرنوشتی لعنتی سرنوشتی که روی خط سرنوشت راه بره بنظرت چی میشه؟ سرش رو روی شونه کوچیکم گذاشت و لب زد: - قضاوت الهی نازل میشه و من رو به آزمون میگیره. چون من تو خط سرنوشتی هستم که خودم ننوشتم. تو یه آینده نامعلومی، یا نابودی راه تو میشه یا رستگاری. من؛ میخوام تو این راه دوشادوش تو باشم و از نزدیک شاهدش باشم. دستم رو آروم روی پهلوش زدم. - من دارم سرنوشتم رو با خودکار معطر مینویسم میتونستی ردم رو بگیری و این جوری خودت رو تو هچل من نندازی. از من فاصله گرفت و جفت چشمهام رو بوسید. تو ذهنم گفت: - تو جسم فانی منو بزرگ کردی دین پدری به گردنم داری، باز مراقبم باش؛ اگه ولم کنی این بار روحم فرو میریزه. چشمهام از بوسش داغ شد و لب زدم: - دارند بدجور نگاهمون میکنند. خندید و عقب رفت. با دیدن، آکو، بابا و مامان شوکه شدم. بابا هیراب با اخم گفت: - میگذاشتی سایورا هزار سالش بشه بعد رسمی میکردین. تا جشن ازدواج هم میگرفتیم. آکیلا مغرور و سرد خندید. - نمیتونستم تحمل کنم. روچیار هم ظاهر شد و گفت: - تمام شد؟ وای کلی انرژی از من گرفت تو زمان این ازدواج مبارک رو ثبت کردم. همه به روچیار احترام گذاشتن. فضای کیهانی سبکتر شد و من حس کردم چیزی درونم جا گرفته یه جور، یا یه چیزی از تکههای آکیلا! مطمئنم برای آکیلا هم همین اتفاق افتاده اون هم حس میکنه چیزی درون ما از هم دیگه قرار گرفته. روچیار نزدیک من شد. احترام بلند و بالایی گذاشت. - اعلاحضرت... آکیلا تو پهلوی روچیار زد. روچیار حرفش رو خورد گفت: - امیدوارم به پای هم تا ابدیت و ازلیت بمونید. حتی مرگ هم نتونه شما رو از هم جدا کنه. بازوم رو فشار دادم. درسته من همسر امپراتور ایزدان شدم یعنی مقامی بالا و راستین دارم. لبخند زدم و تشکر کردم. مامان دوید و محکم بغلم کرد. - دورت بگردم، مبارک باشه. آکیلا مرد خوبیه همهجا از بزرگیش حرف میزنند. تایید کردم. - آره خوبه. بابا هم تبریک گفت و روی شونه آکیلا زد: - دامادم شدی! آکیلا لبخند مغرور زد: - داماد دو پدر شدم. آکو با چشمهای تیره رنگش نگاهم کرد و لب زد: - خوشحالم همسر تو آکیلاست، کسی که تو رو میشناسه. میبینه و حتی میفهمه. دخترم خوشبخت بشی. بغلم کرد و غرق بوسم کرد. محافظ هامم یکی یکی تو ذهنم تبریک گفتن. لبخند محو زدم و تایید کردم. - کی شما رو خبر کرد؟ آکو به آکیلا اشاره کرد. - آکیلا خبرمون کرد. ابرو بالا انداختم و به آکیلا نگاه کردم. شونه بالا انداخت. - زیادی خشک خوب نبود. دعوتشون کردم پیوندمون نرم بشه. دستی روی زنجیر گردنم که سرد بود، کشیدم گفتم: - خوب کردی. مامان جعبه شیرینی گرفت. اکیلا برداشت و سمت من گرفت. سرم رو جلو بردم گاز بزرگی زدم. خندید و بقیهاش هم خودش خورد. ابرو بالا انداختم! دهنیم رو خورد. باباهیراب با اخم گفت: - دیگه خیالم راحته میری انجمن سپید دشت، کسی برای تصاحبت اقدام نمیکنه. دیگه یه ازدواج معمولی نداری یه ازدواج الهی داری که باید از بنیامین هم تشکر کنم. بنیامین سر تکون داد و جواب داد: - من کاری نکردم، سایورا و آکیلا از قبل پیوند آسمانی و الهی داشتن. همه شوکه شدن و اکیلا پوفی کشید گفت: - نمیشد حالا نگی؟ بنیامین قهقهه زد: - جدا؟ نمیدونستم باید هماهنگ میکردی آکیلاخان. روچیار لبخند زد و آکو نعره زد: - عوضی! تو گفتی من با اجازه شما دارم با سایورا ازدواج میکنم حالا پیوند اذلیت هم داری؟ چندبار چندبار با دخترم ازدواج میکنی؟ آکیلا منو با یه حرکت تو بغل گرفت و سمت خروجی قدم گذاشت و گفت: - انواع اقسام ازدواجها رو با دخترتون میکنم. تا قلب و چشمم مطمئن بشن سایورا برای منه نه کسی. بابا هیراب شوکه لب باز کرد. - تو دیگه عاشق نیستی دیوونهای. خندیدم و گردن آکیلا رو بغل کردم گفتم: - منو نجات بدید از دست این دیوونه. مامان ضد حال زد: - اگه میخواستی نجات پیدا کنی این جوری گردنش رو بغل نمیکردی. همه خندیدن تا دستهام رو از دور گردن آکیلا برداشتم و ادای سرخاب سفیدی در اوردم. آکیلا مریض که فحش عالم کمشه منو با یه حرکت تو هوا پرت کرد. جیغی هیجان زده کشیدم و صدای عکس گرفتن اومد! شوکه به اطرافم خیره شدم که تریستان رو دیدم از ما عکس گرفت. تاسیان هم به شکل مار روی گردنش بود. سقوط کردم و تو بغل آکیلا افتادم و باز تریستان از من عکس گرفت. تا بخوام حرفی بزنم غیبشون زد. کسی فکر کنم متوجه تریستان نشد. به رو نیوردم که عادی باشه. لبخند زدم و پیشونیم رو به پیشونی آکیلا چسبوندم و گفتم: - باید برم جایی فعلا پسرجون. تا اومد محکم منو بگیره تلپورت کردم تو غارم. آرتین فریاد زد و محکم بغلم کرد. - مبارک باشه سایورا خیلی خیلی مبارک. تو سرش زدم: - چی میگید شما؟ تنها کسایی که میدونند این ازدواج با همه واقعی بودنش واقعی نیست شمایید پس نیاز به تبریک نیست. تریستان سرد نزدیکم شد و گفت: - سرورم، توماس هنوز نرفته. ما بهشون گفتیم میتونه بره اما اصرار دارند با شما صحبت کنند. به بدنم فرم بدن وارانشا رو دادم. نمیخواستم با بچه بودنم فکر گول زدن من به سرش بیفته. دقیقا کپی روح خودم شدم. پیرهن شلوار مشکی تنم ظاهر کردم و موهامم بالا دادم مغرور پرسیدم: - چطورم؟ همه خشکشون زد و احترام گذاشتن. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر پس کاملا کپی خودم شدم. دست تو جیبم گذاشتم و با قدمهای محکم سمت اتاقی که به تازگی درست شده رفتم. وارد اتاق شدم که توماس رو دیدم داشت قدم میزد تو اتاق! سرد پرسیدم: - چرا نرفتی؟ تکون سختی برداشت و برگشت نگاهم کرد. گل از گلش شکفت و گفت: - آه! شما برادر سایورا خانم هستید. خیلی منتظر شما بودم. گفتید برید اما من باید شخصا با شما حرف میزدم. ابرو بالا انداختم و بشکنی زدم. دو تا صندلی و میز ظاهر شد. روی صندلی نشستم و سرد نگاهش کردم. - گفتی از سیاره آوالاندوسیا هستی و سرزمینت دچار برهان شده؟ نشست و فورا تایید کرد. - بله جناب... سرد نگاهش کردم و اسمم رو نگفتم. نفسش رو بیرون داد. جوری که انگار اتفاقی نیفتاده گفت: - بله من از سرزمین آوالاندوسیا در کهکشان یا سیاره دیگه هستم و اومدم اینجا تا از خواهر شما تقاضا کنم به سرزمین ما بیاد و کمکی به ما بکنه. تریستان با سینی قهوه و نوشیدنی اومد، جلوی ما گذاشت. احترامی به من گذاشت و بعد مکثی رفت. به نگاه توماس توجه نکردم و جواب دادم: - سایورا یه بچه شش ساله هستش، برای کمک به شما کوچیکه، همچنین اون فقط فردا میتونه آزاد باشه باید به انجمن بره. چهرهاش رنگ پریده شد و کمی سمت میز خم شد. - لطفا جناب، من نمیتونم دست خالی برگردم. سیاره ما رو به نابودیه. روی میز ضرب گرفتم. دوست داشتم کمکشون کنم چون از سیستم هستی آوالاندوسیا و قانونش خوشم اومده بود. نفسم رو بیرون دادم و گوی تعادل رو صدا کردم. - یینا و یانگا؟ فضا و مکان فشرده شد و جفتشون ظاهر شدن. توماس حیرت زده بلند شد و نعره زد: - خواهر برادران تعادل؟! یینا و یانگا به من احترام گذاشتن و یک صدا گفتن: - سرورم امر کنید؟ امر شما باعث خوشنودی ماست. نفس عمیقی کشیدم. به توماس اشاره کردم گفتم: - میگه از سرزمین آوالاندوسیا اومدن، سیارشون بهم ریخته، ایزداشون نمیتونند گوی شکسته تعادشون رو درست کنند. به سایورا نیاز دارند! نظر شما چیه؟ کمک میکنید؟ توماس لب زد: - من نگفتم گویتعادل شکسته از کجا متوجه شدی؟! جواب ندادم و یانگا آروم به زبان کهن گفت: - سرورم ما میتونیم درست کنیم اما... یینا ادامه حرفش رو داد: - از خودتون به ما بیشتر بدید. ما هم میخوایم مثل محافظهاتون رسمی تر بشیم. که با خون شما قدرتی فرا تر بگیریم. دستی به گردنم کشیدم و غرش کردم. - دارید باج میگیرید؟ جفتشون جبهه گرفتن. - این که کنارت باشیم باج گیریه؟ یینا دست به سینه شد و غرید: - پس میخوایم باج بگیریم. از انرژی خوردنت خسته شدیم میخوایم مثل محافظهاتون باشیم. عجب! پس تاحالا این تو دلشون ترشی افتاده بود. هم خندهام گرفته بود هم عصبی بودم. یانگا کنار پاهام نشست و دستم رو گرفت بوسه زد. - سرورم ما لایق همراهی شما نیستیم؟ خشکم زد؟! چرا خواهر برادرهای تعادل دارند این جوری میکنند؟! این ها که کل هستی تو دستشونه پس چه مرگشونه؟! آشینا: درسته اما داشتن کسی که بهت اهمیت بده براشون وجود نداره. اون ها تو رو مثل پدرشون میبینند. خود من زندگی برای من تکراری و بی اهمیت شده بود جوری که حیوانیتر از قبل داشتم میشدم؛ اما وقتی درون تو اومدم آرامشم رو پیدا کردم. خواهر برادرهای تعادل هم این موضوع رو میدونند چون بهشون وصلی و دارند از تو انرژی میگیرند. مثل یه بچه که مادره از مادرش شیر میخوره. اگه یادت باشه گوی تعادل تو خطر بود اما تو تمام بلعندههای نور رو کشتی و خوردی این یعنی چی؟ یعنی کوه شدی براش، عشقی که به تو دارند پاک تر از عشق به پدر و مادر هستش. خشکم زد که یینا هم کنار پاهام نشست، دستم رو گرفت بوسه زد. - سرورم لطفا جواب بدید. پوفی کشیدم و گفتم: - باشه اما اگه محافظم شدید تغییر کردم یا بیهوش شدم چکار کنم؟ یینا و یانگا به هم دیگه نگاه کردن. من هم به توماس که دهنش باز بود خیره شدم. یینا آروم زمزمه کرد. - ما تا حالا سروری نداشتیم نمیتونیم قول بدیم چیزی نشه. یانگا هم تایید کرد. چون رو راست بودن بلند شدم و گفتم: - باشه برید تو اتاقم تا بیام شما رو محافظ خودم کنم. با شادی بلند شدن. احترامی گذاشتن و غیبشون زد. توماس نگران و ترسیده پرسید: - چی شد؟ من نتونستم متوجه حرف زدن شما بشم. کمک میکنید؟ تایید کردم. - آره؛ سایورا نمیاد اما من محافظهای خودم رو میفرستم تا هستی شما رو از نابودی نجات بدن. توماس هم رفتارش تغییر کرد و احترام بلند بالایی گذاشت و گفت: - شرمنده متوجه نشدم شما مقام بالایی دارید. انقدر بالا که خواهر و برادرهای تعادل محافظ شما هستن. اخم کردم. نمیخواستم به خودم مغرور بشم؛ اما انقدر ضربه خورده بودم از همه که نمیتونستم غرورم رو کنترل کنم و جواب دادم: - میتونی بری و به ایزد زمان و بینش خبر بدی. از اتاق بیرون اومدم. به صدا کردنهاش اهمیت ندادم. آشینا: مطمئن باش این بار من نمیذارم کسی به تو آسیب بزنه، قبل از آسیب زدن میکشمش. لبخند محو زدم. کوچیک شدم و به فرم جسمی اصلیم سایورا در اومدم تو اتاقم رفتم. یینا و یانگا با دیدنم سمت من اومدن. نفسم رو رها کردم گفتم: - شروع کنیم؟ یینا و یانگا به هم نگاه کردن و تایید کردن. انگشت دست چپ و راستم رو گاز گرفتم. قطره خون درخشانم بیرون زد و به زبان کهن و الهی شروع کردم این بار متفاوت یه چیزی خوندم. - کامیستا متیا رو کام تان هیرو هیرا کایدو استا ریانور. تمام جواهراتم، بالم، شاخم ظاهر شد و باد شدیدی شروع کرد به وزیدن! یینا و یانگا نزدیکم شدن و ورد هستی رو خوندن. - هستیا ماندالاث کامیکار هیلدیار هیماتا. بدنم درخشان با سایه تاریک شد. یینا و یانگا زانو زدن و شنلشون از صورتشون افتاد. الان وقت تعجب کردن از صورتشون نبود. خون منو به آرومی خوردن و هستی تکونی شبیه زلزله خورد. نگران شدم، ولی نباید قطعش کنم. یانگا و یینا بلند شدن دو طرف من قرار گرفتن، دست هم دیگه رو از مچ گرفتن، من هم وسط جفتشون بودم. سر هاشون رو روی شونهام گذاشتم و شروع کردن قسم خوردن. یینا: من ماه... یانگا: من خورشید... یینا: من روز... یانگا: من شب... یینا: من نرم... یانگا: من سخت... یینا: من روشنایی... یانگا: من تاریکی... همزمان گفتن: - قسم به تضادها، قسم به هستی و نیستی؛ ما محافظان وفادار شما میمانیم. تا زمانی که از محور اذلیت دور نشوید، تاریکی قلب شما رو سیاه نکنه، دنیا رو ویران نکنی. نفسم رو آزاد کردم و زمزمه کردم: - یینا و یانگا شما رو محافظ خود مینامم. آشینا: نیروی جفتشون رو تو قلب خودم نگه میدارم درد نکشی. تایید کردم و انرژی فوق قویی انگار که هستی داره وارد بدنم میشه وارد قلبم شد. آشینا از درد نعره کشید و گفت: - احمقا کمک کنید. تمام محافظهام انرژی شدید یینا و یانگا رو بلعیدن. خودمم درد میکشیدم ولی خیلی کم در حد سوختگی که اونم سطحی بود. کسایی که عذاب می کشیدن فقط آشینا و کایا بودن. بقیه هم با این که سیر بودن داشتن زوری انرژی میخوردن. همین که تمام شد ماه وسط پیشونیم داغ کرد و سوزان شد. از درد سرم رو فشار دادم و لبم رو گاز گرفتم. بدنم سرد و گرم شد. حس بدی گرفتم! انگار لبه مرگم. همه محافظ هام از بدنم بیرون اومدن و وحشت زده به من خیره شدن. نفس نفس زدم که پشت کمرم آتیش گرفت و دیگه به گاز گرفتن لبم و خفه کردن دردم ختم نشد! نعرههای بدی کشیدم. کسی انگار با ناخن روی استخونم میکشید. روی ریشه وجودم. نتونستم رو پاهام بمونم و خواستم زانو بزنم اما یینا و یانگا محکم منو گرفتن. تا اومدم پرتشون کنم درد رفت! خشکم زد و مات به یینا و یانگا نگاه کردم. چی شد؟ پس اون درد عجیب کجا رفت؟ یینا و یانگا از من فاصله گرفتن. یینا با چشمهای مشکی اژدهایش و موهای سفید بلندش نگاهم کرد و لبخند زد گفت: - تغییر نکردی چون خودت تعادل رو تو وجودت داشتی. یانگا با چشمهای سفید اژدهایش و موهای مشکیش نزدیکم شد و ادامه داد: - اما؛ پشت کمرت دو اژدهای تعادل شکل گرفته که نماد من و خواهرمه، بخاطر دردش شرمنده هستیم. آشینا غرش کرد: - لازم نبود نمادتون رو بزنید تو سایهاش هم میتونستید خونه خودتون رو بزنید. یانگا خونسرد به آشینا نگاه کرد و گفت: - صدات آشناست یادمه یه عوضی رو میشناختم صداش شبیه تو بود. همیشه هم اسیر درون خودش بود. آشینا وحشیانه خواست حمله کنه کایا جلوش رو گرفت. اهمیت ندادم و سمت میز آینه رفتم و پیرهنم رو در اوردم. از پشت به خودم نگاه کردم. با دیدن دو اژدها به شکل مار ابروهام بالا پرید. چه وحشتناک بودن! لبخندی زدم اژدهاش تو هم پیچ و تاب خورده بودن، پیشونیشون روی یه گوی عجیب جذاب یخ زده به شکل دونههای برف بود. یینا با هیجان کنارم اومد و گفت: - این گوی تو هستی، وجودت این شکلیه. لبخند زدم. هر دو اژدها روی تیغه کمرم بودن، فقط سر هاشون چون خمیده داشت و گوی یخی وسط تیغه کمرم بود بیرون زده بودن. انگار یه عصای جادویی تعادل پشت کمرم حک کردن. چرخیدم و به خودم نگاه کردم. ماه رو پیشونیم هلالتر و تیزتر شده بود ظاهرش هم جذاب و ابهتدار تر شده بود. چشمم به زنجیر پیوند ازدواجم با آکیلا افتاد. لبخند زدم و دستی روش کشیدم. تا حالا انقدر آدم دورم نبوده. همیشه دوری میکردم از همه و همه کس. یه قدم عقب رفتم و گفتم: - یینا و یانگا به جمع محافظینهای من خوش اومدید. چرخیدم و پیرهن عروسکی مشکیم رو پوشیدم. جفتشون احترام گذاشتن و تشکر کردن. آشینا شنلش رو روی صورتش بیشتر اورد بی حال گفت: - من میرم. خواست وارد بدنم بشه فورا بغلش کردم. چنان شوکه شد که صدایی هااا... از گلوش بیرون زد. سرم رو بالا اوردم و لبخند زدم: - آشینا ببخش این همه درد بخاطرم تحمل کردی. لبخند کج و ترسناک زد لپم رو کشید. بدون حرف وارد بدنم شد. آرتین هم دوید وارد بدنم بشه لگدی بهش زدم و گفتم: - آهسته باش جانم، تو چرا دیگه بیرون نمیای؟ لبخند زد و نشست کنار پاهام. - از دستم ناراحت نشو، هر وقت بخوای منو ببینی صدام بزن بیرون بیام اما نذار دیگه از درونت بیرون بیام این جا رو دوست دارم. خیلی به درون من اعتیاد گرفتن! تو پیشونیم زدم. - زیادی بمونی کپک میزنی تیغهات زنگ میزنه. قهقهه زد و سر به منفی تکون داد: - اتفاقاً برای من که غلافم خود تو هستی بهترین جاست که تیز بشم. بیرون اومدن از وجودت منو کند میکنه. به تریستان نگاه کردم. حرف آرتین رو تایید کرد. پوفی کشیدم و گفتم: - ولی نمیتونید دیگه باشید چون میرم انجمن و شما... تریستان با سرعت جواب داد: - آشینا مارو تو غار خودش که تو قلب تو هستش نگه میداره به شرطی که به هیچ عنوان حتی اگه تو خطر بودی بیرون نیایم. پس همراه تو میایم اما بیرون نمیایم. شوکه شدم. چی میگن؟ میخوان مدت طولانی درونم بمونند؟ مگه مرض دارند؟ آشینا: نگران نباش من یه تلپورت درست کردم. میتونند به کارهاشون برسند و با سنگهایی که بهشون میدم باز تو غاربرگردن. این جوری هم بهونه گیری تو رو نمیکنند هم به کارهاشون میرسن و هم این که کهن متیاها متوجه نمیشن تو با خودت محافظ اوردی. اگه این جوری باشه مشکلی نیست و تایید کردم. تیفانی تبدیل به گروفاس آسمانی شد و دورم چرخید. با لذت بو کشیدم و با یه لیس به صورتم تو بدنم رفت. خندیدم و صورتم رو پاک کردم. - عوضی. کایا لبخند زد. شونهام رو بوسید و تو بدنم رفت. تریستان کش و قوس اومد گفت: - انقدر انرژی خوردم فقط میخوام برم بخوابم. خیز گرفت و مه سیاه شد و تو بدنم رفت. همین که تاسیان خواست با من حرف بزنه تریستان کشیدش و اون هم مه سیاه و آبی شد رفت. خندیدم و به یانگا و یینا نگاه کردم گفتم: - بیا شما هم تو بدنم برید. یینا ناراحت جواب داد: - گفتید بریم دنیای آوالاندوسیا رو درست کنیم. آشینا بیرون اومد دو تا سنگ درخشان سمت یینا و یانگا پرت کرد. - بزغالهها این سنگ رو فشار بدید و بگید من را به خانهام برگردان میاید تو بدن وارانشا یادتون باشه این کلید خونتون درون سایوراست گمش کردید دیگه هیچ وقت راهتون نمیدم. آشینا تا اینو گفت برگشت رفت تو بدنم! یانگا چشمهای سفیدش درخشید. - دیوث! یینا خندید: - این عالیه! یانگا سنگ رو فشار داد و گفت: - سرورم میریم کاری که خواستید رو انجام میدیم و میایم. تایید کردم. - مراقب خودتون باشید. جفتشون شوکه شدن! چیز بدی گفتم؟ چشمهاشون حس کردم نمدار شد که جفتشون در رفتن! آشینا غش غش خندید و گفت: - خیلی باحالی سایورا! تا حالا کسی به تعادل هستی نگفته مراقب خودتون باشید؛ وای ترکیدم. خندیدم و دست روی سرم گذاشتم. چمیدونم یهویی گفتم. آشینا با خنده گفت: - پاشو وسایلت رو آماده کن فردا میان دنبالت بری انجمن. از هرکیهم میخوای برو خداحافظی کن. راست میگفت. سمت کمدم رفتم. کیف جدیدم که آشینا و کایا درست کرده بودن رو برداشتم. چشمم به لباس فرمم خورد. یه پیرهن و شلوار بود! سفید سرمهای. آشینا: رفتم لباسفرمها رو دیدم پسر و دختر نداشت هر دو جنس رو شبیه هم دوخته بودن من هم همون شکل بافتم. تشکر کردم و تو انگشترم انداختمش. کتابام و لوازم تحریر هم تو کیفم بود. لباسهامم همه رو تو انگشترم انداختم. چند جفت کفش هم برداشتم. چشمم به فلوت قدیمیم افتاد. برش داشتم و با یه آه تو انبارم انداختم. آشینا: دل همه ما برای تو تنگ میشه. درسته درونت هستیم اما هیچ دخالتی نمیتونیم بکنیم حتی از بدنت هم حق نداریم بیرون بیاییم. آهی کشیدم و جواب دادم: - دل من هم برای شما تنگ میشه. از اتاقم بیرون زدم که صدای کلافه پایی شنیدم که داشت با خودش حرف میزد. - برم داخل؟ نرم؟ نکنه منو دیگه نشناس... حیرت زده و شاد صداش کردم. - یونا؟ برگشت و یهو جا خورد. - آه... انقدر غلیظ با بغض و هیجان اینو گفت من هم یه جوری شدم. نالید: ملکه سایورا باورم نمیشه میبینمت! لبخند زدم. چقدر لاغر شده بود! زیر چشمهاش گود افتاده بود. شوکه پرسیدم: - چکار کردی با خودت؟! چشمهاش رو بست و با بغض سکوت کرد. نزدیکش شدم و دست تو موهاش کردم. - یونا؟ با تو هستم چی شدی؟ تمام حافظهاش سمتم اومد. از شوک تو مرز سکته رفتم. یونا مریضی بی علاج گرفته. حیرت زده نبضش رو گرفتم. خیلی خوب نمیزد، قدرتش اختلال پیدا کرده. آشینا: یونا درمان نمیشه، تریستان هر روشی رو امتحان کرده. تو ذهنم غرش کردم: - چرا به من نگفتید؟ آشینا: خود یونا نخواست بدونی. اون خودش رو خیلی پایین میدونه که بخواد اربابش و ملکهاش براش کاری کنند. یونا سعی کرد لبخند بزنه و گفت: - چیزی نیست ملکه سایورا، درگیر کارامم از این که دیدمت خوشحالم. اخم کردم و دست رو نبض گردنش گذاشتم. - یونا، چرا نگفتی به من مریضی؟ شاید من تونستم درمانت کنم. اشکش روی دستم افتاد و گفت: - من خوبم، الان خوبم، اگه میمردم و شما رو نمیدیدم بد بودم. غرش کردم: - خفه، تو نمیمیری. سرش رو گرفت و هق زد. - خودم میدونم، میفهمم دیگه بیشتر از دو سه روز زنده نمیمونم. آشینا: امیدی بهش نیست. چشمهام رو بستم. مشکلش رو نمیتونستم درست پیدا کنم. تبدیل به وارانشا شدم. یونا رو بغل کردم که سرخ شد و فریاد زد: - هااا؟! نیشخند زدم و جواب دادم: - داد نزن بچه کاریت ندارم. تو اتاقم بردمش و روی تختم گذاشتمش. صورتش سرخ سرخ شده بود. پیرهنش رو با یه بشکن در اوردم. اومد حرف بزنه پچ زدم: - هیش... میخوام مشکلت رو پیدا کنم. آشینا: داری وقت تلف میکنی. صدای ذهنم رو بستم دیگه آشینا حرف نزنه. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر باید خوبش کنم؛ تریستان با تنها کسی که راحته و کارهاش رو میسپاره فقط و فقط یونا هستش. دستم رو نزدیک سطح بدنش گرفتم. نور سبزی از کف دستم و انگشتهام بیرون زد. اگه جایی مشکل باشه باید نور سبز زرد یا خیلی وخیم باشه قرمز بشه. از سینه و قلبش شروع کردم و یکم یکم جلو رفتم. جای جای بدنش رو چک کردم. هیچ مشکلی وجود نداشت! داشتم کلافه میشدم. تنها جایی که چک نکرده بودم فقط سرش بود. خودش هم ساکت و تو استرس بود. نفسم رو خسته بیرون دادم و سرش هم به آرومی اسکن کردم که نور سبز دستم رنگ باخت و قرمز با هاله زرد شد. با دقت بیشتری همونجا رو چک کردم! با دیدن یه کرم چاکرا خور تو سرش که از طریق گوشش وارد شده شوکه شدم. بینیم رو فشار دادم و یه چشمم رو بستم گفتم: - لعنت بهش! بی برگشت چرخیدم و محکم با مانای قویی تو پیشونیش کوبیدم. کرمی که بزرگ شده بود از گوشش بیرون پرت شد. قبل از این که بال در بیاره فرار کنه. گرفتمش و تو مشتم آشتیشش زدم. جیغ بلندی ازش بیرون اومد و نابودش کردم. به یونا نگاه کردم. با درد پیشونیش رو گرفته بود. با چشمهای گشاد پرسید: - چی بود؟ با غرور و صدای مردونه جواب دادم: - یه کرم چاکرا خور که تو کوهستانهای ویزاپ هستش. تو نمیفهمی تو گوشت میره و بعد چاکرات رو میخوره تا حس مرگ پیدا کنی. نفسم رو هوف مانند بیرون دادم و گفتم: - استراحت کن تا خوب بشی، از مرگ هم دیگه حرف نزن. بلند شدم برم صداش گوشم رو پر کرد: - تو این حالت مردانه چی صدات بزنم؟ جسمم کوچیک شد و به فرم اصلی جسمم سایورا در اومدم. چرخیدم و نگاهش کردم پیشونیش سرخ و ورم کرده شد. لبخند زدم گفتم: - زیاد این حالتم قابل دیدن نیست، همون چیزی که قبلا صدام میکردی صدا کن. لبخند زد و بلند جواب داد: - ممنون ملکه سایورا، جونم رو به شما مدیونم. بازوم رو فشار دادم و از اتاق بیرون رفتم و گفتم: - از الان مراقبش باش پسر جون. تلپورت کردم نزدیکهای خونه روشا و نادین. آروم صدا کردم: - آرتین بیا روشا و نادین رو ببینیم. آرتین: من دیدمشون از تو پرسیدن گفتم کار داری بهتره تو این حالت نبیننت. خودم رو بزرگکردم. تبدیل به سایورای بزرگ شدم گفتم: - الان چطوره؟ از بدنم بیرون اومد و شاد جواب داد: - عالیه همون سایورای قدیم شدی. لبخند زدم و دستش رو گرفتم. دستم رو فشار داد و گفت: - بگم صدرا و بقیه هم بیان؟ سر تکون دادم. - آره بگو. تایید کرد و از طریق عناصر و این چیزها که خودش سر در میاورد به همه پیغام فرستاد. صدای تک تکشون اومد. صدرا: آره میام. نادین: من نزدیکم. روشا: صبر کن اومدم. آرتین نیشخند زد و گفت: - بریم کافه خورشید. دست تو جیب هودی مشکیم کردم. - آره. یه صفحه نور ساختم و شناور پرواز کردیم سمت کافه خورشید. کلاه ساده مشکیم رو روی سرم گذاشتم. شلوارمم یه شلوار لی مشکی بود که آشینا برای من درست کرده بود. موهامم دیگه معلوم نبود. آرتین نیم نگاهیم کرد و نزدیکم شد گفت: - بهشون میگی ازدواج کردی؟ فکر کنم نادین حسهایی به تو داره. دستم رو تو هودیم بیشتر فشار دادم. آره نادین به من حس پیدا کرده. بالاخره که من با آکیلا پیوند بستم تا از این چیزها راحت بشم. عاشق چشم و ابروش که نبودم. سرم رو تکون دادم. - آره میگم، گرفتم که بگم. آهی کشید. معذب گفت: - از آکیلا میترسم. قهقهه زدم. حق داشت، آکیلا یه جذاب ترسناک بود. با افتخار جواب دادم. - آره، جوجهی من ترسناکه، ساخته خودمه. آرتین شوکه به ذوق من نگاه کرد. خندیدم که از پشت تو بغلی فرو رفتم. صدای خشمگین و ترسناک آکیلا تو گوشم پیچید. - کجا بودی؟ نمیتونستم پیدات کنم. جا خوردم و تکون بدی خوردم. - آکیلا؟! کمرم رو محکم فشار داد: - همه جا دنبالت گشتم. عصبی بود! چشمهام رو بستم بهش تکیه دادم گفتم: - کار داشتم. تیز شد و بیشتر منو به خودش فشار داد: - این کار چیه که من نباید میدونستم. نگاه چطور میخواد حرص بده. الحق بلده ادای مردهای شکاک رو در بیاره تا عذابت بده. ریلکس جواب دادم: - کاری که به دخترخانم ها ربط داره. ترکید و نعره زد: - اخه لعنت بهت، تو مگه دختری که این جوری حرف میزنی؟ چرا رو مخ من میری؟ لبم رو گاز گرفتم جلو خندهام گرفته بشه. با ناز جواب دادم: - آخ... گوشم درد گرفت نامرد، من حساسم. چرخیدم. طناز و خمار به چشمهاش نگاه کردم. شوکه شد و لب زد: - این کارها چیه میکنی شبیه میمون شدی؟! یهو آرتین از خنده ترکید. آکیلا هم متوجه آرتین شد و اخم کرد: - با این بچه خوشگل کجا میرفتی؟ رنگ آرتین پرید. خندیدم و دستی روی صورتم کشیدم. - ای بابا از دست تو، دارم میرم کافه دیدن دوستهام. آکیلا به آسمون خیره شد و جواب داد: - همراهت میام. شونه بالا انداختم. - خوش اومدی. آرتین یواشکی نزدیک من شد. آکیلا نگاهش مثل عقاب آرتین رو شکار کرد و گفت: - یکم بیشتر بیرون بیا آکو تو رو ببینه. آرتین ترسیده سر تکون داد. - چشم. به زیر پاهام نگاه کردم. با سرعت داشتیم حرکت میکردیم و ابرها رد میانداختن. آکیلا سرد گفت: - متوجه شدی دنیا به طور عجیبی لرزیده؟ دلیلش رو نتونستیم پیدا کنیم؛ تو میدونی؟ خودم رو به اون راه زدم نفهمه یینا و یانگا محافظ رسمی من شدن. شونه بالا انداختم. - وقتی تو نمیفهمی میخوای من بفهمم؟ مشکوک نگاهم کرد و گفت: - حاضرم شرط ببندم تو میدونی. خندیدم. - تو غلط کردی روی من شرط بندی کنی. تا اومد حرفی بزنه به کافه خورشید رسیدیم. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر (ویرایش شده) از روی صفحه پریدم و آرتین هم فورا کنارم امد. آکیلا پشت سرم اومد. آرتین ترسیده پچ زد: - چرا پشت سر داره راه میره؟ چرا کنارت نمیاد؟ در کافه رو باز کردم. چقدر شلوغ بود! سمت طبقه بالاش قدم برداشتم و پلهها رو بالا رفتم. آکیلا از پشت به آرتین گفت: - بچه خوشگل تو تکیه ای از همسر منی پا کج بذاری میکشمت. مراقب رفتارت با دوستهات باشه تا حدیش رو چشم پوشی میکنم. ایستادم که جفتشون ایستادن. دیگه آکیلا رو مخم داشت رفت. هیچکس حق نداره بجز من به محافظهام بگه چکار کن. خود آکیلا متوجه شد و جفت دستش رو بالا اورد. - فقط داشتم گوشزد میکردم جدا که نمیکشمش. بیرحم برندازش کردم و سرد گفتم: - اما من جدا میکشم کسی که به محافظهام بجز خودم تو بگه. آکیلا پوفی کشید و به آرتین نگاه کرد جواب داد: - نگاهش کن خیلی خوشگله همه نگاهها روشه، آرتین سلاح تو هستش از طریق آرتین میتونی ضربه ببینی باید هواسم باشه یا نه. حق داشت نگران بشه اما من غیرتم اجازه نمیده عزیزترین کسمم به محافظهام امر و نهی کنه. بیرحم نگاه گرفتم که نفس راحتش رو شنیدم. پلهها رو بالا رفتم و آخرین پله رو که رد کردم. دیدم بالا خلوته و فقط یه صندلی پره! سر هر سه نفرشون سمت ما چرخید. روشا جیغی زد: - سایــــــورا! لبخندی زدم و گفتم: - چقدر زودتر از ما رسیدید! آرتین سر سنگین سلام کرد و نشست. روشا پرید بغلم کرد و غرق بوسم کرد. دست آکیلا مشت شد. یکم عقب رفتم و با شادی گفتم: - دختر! انگار فارقالتحصیلی بهت ساخته وزن اوردی! روشا سرخ شد و خندید. صدرا جلو اومد و مشتش رو به مشتم زد. - چون با من ازدواج کرده. خشکم زد! مات به صدرا و روشا نگاه کردم. آرتین فورا گفت: - یادم رفت بهت بگم بیهوش بودی. شوک تو شوک شد. نادین شوکه پرسید: - بیهوش برای چی؟ کلاهم رو برداشتم. با شوکی که آثارش تو کلماتم بود گفتم: - خوشبخت بشید، من نمیدونستم! نادین عصبی پرسید: - نگفتی برای چی بیهوش بودی، آرتین هیچی نمیگه. آکیلا نزدیکم شد و سرد به گارسون گفت: - شراب«...» بیار. کمرم رو گرفت روی صندلی نشوندم و جواب نادین رو دادم: - چیز مهمی نبود. نادین نشست و به آکیلا نگاه کرد بعد به من که آرتین فورا گفت: - بچهها بذارید ایشون رو معرفی کنم. آرتین سرخ شده مکث کرد. گلوش رو صاف کرد و ادامه داد: - ایشون پادشاه دارکو و همسر سایورا هستش. همشون شوکه شدن. روشا و صدرا با سرعت احترام گذاشتن. روشا مات لب زد: - خاک تو سرم گفتم چقدر آشناست. یهو انگار فهمید بعدش آرتین چی گفت. سرش رو بالا اورد و نعره زد: - همسرت؟! تو تو... تو با پادشاه دراکو؟! نادین حس کردم خون تو بدنش خشک شده. نگاهش روی من خشک شده بود. یه قدم عقب رفت و گفت: - من، من کاری برام پیش اومده فع... فعلا. برگشت و رفت به صدا زدنهای آرتین هم گوش نداد. آرتین نگران گفت: - برم دنبالش؟ پیغامی از طریق باد به گوش نادین رسوندم. - تو همیشه رفیق من میمونی حتی اگه ازدواج نمیکردم. من تا یک ساعت تو این کافه میمونم اگه شد زودتر بیا. گارسون نوشیدنی جلو آکیلا گذاشت. روشا نگران به رفتن نادین نگاه کرد. نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - بشینید. صدرا و روشا نشستن، به آرتین هم اشاره کردم بشینه. اومدم صندلی ظاهر کنم بشینم آکیلا منو کشید و روی پاهای خودش نشوند. روشا نیم نگاهی به ما کرد. لبخند زد و گفت: - خوشبخت بشید، خیلی به هم دیگه میایید. آکیلا دست دور شکمم گذاشت و سرد نوشیدنی خورد. صدرا هم تبریک گفت. آرتین به نوشیدنی آکیلا نگاه کرد و یه نخ سیگار روی لبش گذاشت. به روشا و صدرا خیره شدم گفتم: - باورم نمیشه ازدواج کردید، اصلا چطور و چی شد؟ صدرا معذب به آکیلا که نوشیدنی میخورد نگاه کرد و جواب داد: - دعواها رو فاکتور بگیرم که بچه هستیم و هنوز صد سالمون نشده. خانواده ما با خانواده روشا دوست هستن. بعد من مدتهاست عاشق روشا بودم اما از حسم مطمئن نبودم تا روزی که به دست اورکها اسیر شد. البته هنوز زن و شوهر نشدیم فقط نامزد هستیم. یه جشن خانوادگی کوچیک گرفتیم. روشا نمکی خندید و کنجکاو پرسید: - تو چی سایورا، تو چطور شد؟ عه! پس ازدواج نکردن نامزد هستن. این خوبه خانوادشون به نامزدی رضایت دادن. آکیلا جای من خمار و مردونه جواب داد: - عشق دو طرفه درسته خانمم؟ لبخند زدم و بدون مکث سر تکون دادم و گفتم: - واقعیتش من قبل از مدرسه با پادشاه ازدواج کرده بودم. روشا حیرت زده لب زد: - وای آره؟! دیدم وقتی چیزی میشد پادشاه هم میاومد و عجیب نگاهت میکرد. الان جور شد و جور در اومد. الان دلیل محافظتها از تو هم میدونم. خب یه چیز رو به چیز دیگه ربط دادن! اهمیت ندادم و گذاشتم تو باور اشتباهشون بمونند. آکیلا اومد برای خودش نوشیدنی بریزه خودم ریختم. روشا آروم پرسید: - میای هفته دیگه دور هم جمع بشیم؟ الان خیلی یهویی شد. به آکیلا تکیه دادم و جواب دادم: - نمیتونم، من شاید تا هزار سال نتونم شما رو ببینم. روشا حیرت زده جیغ زد: - ما که ایزد نیستیم عمر جاودانه داشته باشیم! نهایتاً تا هزار سال عمر میکنیم. اون موقعه من مردم سایورا! این نامردیه. راست میگفت. وقتی من از انجمن بیرون بیام خیلیهایی که میشناسم پیر میشن و میمیرند. آهی کشیدم و با تاسف جواب دادم: - درسته اما، کاری نمیتونم بکنم. منو انتخاب کردن تو انجمن ایزدان برم. روشا به میز خیره شد و گفت: - یعنی روز تعطیلی نداره؟ آرتین جواب داد: -نمیذارند حتی خانوادش رو ببینه. روشا بغض آلود نالید: - این ظالمانست. صدرا اخمی کرد. - این دیگه چه مدلشه؟ اصلا انجمن چیه؟! آرتین غمگین توضیح داد. - حتی من هم نمیتونم ببینمش، انجمن جایی هستش که در سطح ایزدان تعلیم میبینی. تایید کردم و خودم رو روی پاهای آکیلا درست کردم. صدرا حیرت زده شد و روشا ناراحت گفت: - بازم ظالمانهست باید بذارند خانوادت رو حداقل ببینی. روزی که بیای، روزی که ببینمت شاید من مرده باش... زیر گریه زد و صورتش رو تو دست گرفت. صدرا شونه روشا رو گرفت و گفت: - فکر بهش هم سخته. ما ده سال کنار هم بودیم. الان این جوری بفهمیم میری یه جوری میشه آدم. جعبه دستمال رو سمت روشا فرستادم. - گریه نکن روشا. من عمر ایزدی دارم، اخلاقمم با فانیها فرق داره. انقدر هم مرگ و میر از جلوم رد شده که واکنش شدیدی ندارم. یکیش بندههام، همشون رو کشتن و من اونجا بود که سنگ شدم. آکیلا زیر گوشم نجوا کرد: - من هم تو نبودت قلبم مثل اون دختره گریه میکنه. چرخیدم و تو چشمهای سرخش رو نگاه کردم. مژه های سفیدش، چشمهای خمارش، تار موی سفیدی که رو پیشونیش افتاده بود. همه و همه دست به یکی کردن تا جذاب تر نشونش بدن. دست روی صورتش گذاشتم و نوازشش کردم. سرش جلو اومد! چشمهام گرد شد. درست نشست و منو بالا کشید. خندید و لب زد: - منحرف. چپ چپ نگاهش کردم. خودش اومد تو صورتم فکر کردم میخواد ببوستم نه این که خودش رو روی صندلی درست کنه. صدای گلو صاف کردن اومد. برگشتم و نادین رو دیدم! لبخند زدم و شاد پرسیدم: - برگشتی؟ تایید کرد. احترامی به آکیلا گذاشت و کنار آرتین نشست و گفت: - سعی کردم زود تمامش کنم. راستی مبارک پیوندتون خوشبخت بشید. چرخید و سفارش نوشیدنی قوی داد. رفتارش عادی نبود، چشمهاش سرخ بود. لبخند خامی زدم و گفتم: - ممنون. آکیلا هم فقط مغرور سر تکون داد. نادین نیم نگاهی به روشا انداخت و پرسید: - چرا گریه میکنی؟ روشا توضیح داد و نادین شوک دوم هم خورد؛ اما آروم فقط گفت: - درسته ما فانی هستیم و تو ایزد، زمان و عمر برای تو متفاوتتر از ما فانیها میگذره. آرتین آروم و نگران پرسید: - من... من هم هزار سالم بشه میمیرم؟ اخم کردم و اومدم بهش بتوپم که آکیلا نیمه مست گفت: - تو پریزادی بچه خوشگل، قرار نیست چیزیت بشه. یادت هم نره برای سایورا چی هستی. آرتین گل از گلش شکفت و شاد شد. موهای قرمزش رو بالا داد، خندید. - خیالم راحت شد. نادین پشت کمر آرتین زد: - جا ما هم مراقبش باش. اگه ما نبودیم گاهی یادمون کن. صدرا با چشمهای پر اشک پرسید: - آرتین، تو هم مثل سایورا تعلیم میبینی؟ آرتین گرده سیگارش رو تکوند به من نگاه کرد. چشمکی بهش زدم لبخند زد و جواب داد: - شرمنده نمیتونم مراقبش باشم چون وقتی انجمن بره من هم نمیتونم ببینمش. و این که، نه من ایزد نیستم که تعلیم ببینم میام به همه شما سر میزنم. مشت آکیلا روی میز خورد. - آرتین. دود تو گلوی آرتین پرید و به سرفه افتاد. تو سینه آکیلا زدم و غرش کردم. - چخبرته؟ بچه خفه شد. آکیلا خشمگین تو چشمهام نگاه کرد. - میخوای بذاری به دنیای فانیها بیاد؟ اخم کردم و توپیدم: - چه مشکلی داره بیاد؟ تو هم پادشاه فانیها هستی. آرتین ترسیده گفت: - سایورا لطفا ول کن، راست میگه نباید بیام برای خودمه. خشمگین خواستم بلند بشم آکیلا نگذاشت و گفت: - بس کن، من همین جوری اعصاب ندارم سایورا یک بار به حرفی که میزنم گوش بده! تیز تو چشمهاش خیره شدم که آروم تر ادامه داد: - یکم غرورت رو کنار بذار، آرتین نباید بیرون بیاد چرا متوجه نمیشی؟ متوجه میشدم، می فهمیدم. آرتین با روح من یکی شده و اگه آسیب ببینه من هم میبینم. نفسم رو بلند بیرون دادم و لب زدم: - نمیتونمم اسیر خودم بکنمش، اون جسم داره نیازهایی داره، تو چرا متوجهاش نمیشی؟ لبخند گرمی زد و گونهام رو نوازش کرد. - متوجه هستم؛ اما تو دقیقتر نگاهش کن روح تو روش تاثیر گذاشته نیازی به هیچی نداره نه خوراک، نه غریزه تنها از عاشق شدنش میترسم این که روزی عاشق کسی بشه. نگرانیش رو درک میکردم. برگشتم به آرتین که ترسیده به ما نگاه میکرد خیره شدم و لبخند زدم. آروم زمزمه کردم: - آرتین عاشق کسی نمیشه چون همه وجودش رو به من داده تمام رزومه احساسش فقط برای منه. آکیلا خشکش زد و به آرتین چشم دوخت. ناباور لب زد: - واقعا؟ ویرایش شده 25 تیر توسط Alen moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 تیر تایید کردم. روشا نگران گفت: - چیزی شده؟ سری تکون دادم: - نه چیزی نیست. آرتین بلند شد و نزدیکم شد. دستش رو گرفتم و بلند شدم. - جانم آرتین؟ کلافه دستش رو تو موهاش کرد و گفت: - میخوام برم خونه. آکیلا بلند شد که آرتین فورا دستش رو از دستم بیرون اورد. اما آکیلا آروم و مهربونتر آرتین رو تو بغلش گرفت که آرتین شوک و سکته رو با هم رد کرد. خندیدم که آکیلا چیزی زیر گوش آرتین گفت. آرتین سرخ شد و لبخند زد. - حتما. آکیلا پیشونی آرتین رو بوسید و لپش رو کشید. - آفرین پسر خوب. سایورا من و آرتین میریم قصر خودت بعد بیا. از این که آکیلا آرتین رو آروم کرد ازش نترسه خوشحال شدم و فورا گفتم: - من نمیام، می خوام برم پیش امپراتور آسمان یکم تو کار آسمان کمکش میکنم، بعد میرم پیش پدر مادرم و آکو. اخم کرد: - پس کی من؟ قهقهه زدم: - میام پیش تو ساعت نه یا ده شب میشه. پوزخند زد: - میخوای خوابت رو پیش من بیاری؟ پوفی کشیدم و دست تو جیب هودیم کردم. به بچهها که کنجکاو نگاهمون میکردن چشم دوختم و بی رو در وایسی گفتم: - دیروز تمام وقت کنار تو و بغلت بودم. الان آخرین روزه اینجام تو هم زیاده روی نکن. تا جایی که بشه سعی میکنم زودتر بیام. پوفی کشید و گفت: - بچه خوشگل بیا بریم از همسر من آبی گرم نمیشه. آرتین خندید و خیز گرفت منو بغل کرد آب دار و تفی بوسیدم. چندش پرتش کردم. خندید و آکیلا کمرش رو گرفت تلپورت کرد رفت. تف آرتین رو پاک کردم و بی هواس رو صندلی نشستم که خاکستر شد و نزدیک بود بیفتم. نادین خیز گرفت منو بگیره اما من زودتر تعادلم رو نگه داشتم گفتم: - یادم رفت. صندلی از جنس نور ساختم و نشستم. روشا متعجب خندید و گفت: - سایورا، چطور میتونی با پادشاه دارکو این جوری حرف بزنی؟ صدرا چپ چپ نگاه روشا کرد و جواب داد: - عزیزم معلومه دیگه شوهرشه، حرفهای عجیب میزنی! نادین لبخند تلخ زد و پرسید: - معلومه حسابی میخوایش، آره؟ خندیدم. - اگه نمیخواستمش ازدواج نمیکردم. با لیوان نوشیدنیش بازی کرد و گفت: - دیر جنبیدم، اما مشکل نیست مهم اینه تو خوشحال باشی. پا رو پا انداختم و خواستم از بطری آکیلا نوشیدنی بریزم اما خالی بود! بیشعور همه رو مثل گاو خورد و رفت. نادین خواست بریزه دستم رو بالا اوردم. - نمیخورم؛ میخوام هوشیار باشم میرم پیش خانوادم. برای خودش ریخت و سر کشید ادامه دادم: - اما اگه زودتر هم میجنبیدی من ردت میکردم. خیلی خوبه همچین موقعیتی پیش نیومد. روشا سریع گفت: - سایورا قبل از اومدن به مدرسه با پادشاه دراکو ازدواج کرده بود. نادین خشکش زد و لب زد: - کاش میگفتی! نیشخند زدم. - اگه میگفتم تو باز هم عاشق میشدی، قلبه دیگه انتخابش به تو نیست. سر تکون داد. - درست میگی، میدونی الان شاید تو کارم موفق تر بشم. دیگه نگران این نیستم قلبم عاشق کسی بشه. الان میدونم عاشق کیه و هیچ وقت نمیتونم داشته باشمش. ابرو بالا انداختم و طعنه زدم: - اهل فلسفه بافی نبودی! خندید و سر تکون داد: - آثار مستیه تو نادیده بگیر. بلند شدم و صندلی رو از بین بردم و گفتم: - خوشحال شدم دیدمتون این دیدار ما آخرین دیدار بود. برای شما آرزوی خوشبختی میکنم. روشا باز گریه کرد و بلند شد بغلم کرد. آروم پشت کمرش زدم. - گریه نکن دختر. صدرا هم بلند شد و بغض کرده گفت: - سایورا، مراقب خودت باش. روشا از بغلم بیرون اومد و اشکهاش رو پاک کرد اما بازم صورتش اشکی شد. آهی کشیدم و نادین کنارم اومد پرسید: - میتونم بغلت کنم؟ به لباسهاش اشاره کردم. - از بین نر... محکم بغلم کرد و گفت: - سایورا، نمیدونم بدون تو چقدر بتونم زندگی کنم اما تو جای ما هم زندگی کن. دست دور کمرش انداختم و به خودم فشارش دادم. - حتما، تو هم خوش زندگی کن. سرش رو به شونهام فشار داد و اشکهاش ریخت. آروم پشت کمرش زدم. - یالا دیگه با گریه بدرقهام نکنید دلم میگیره. روشا هم منو بغل کرد و صدرا هم بغلم گرفت البته جوری که لباسش به من نخوره از بین بره. ای... دارند احساساتیم میکنند. چقدر فانیها پر احساس هستن. با بغض گفتم: - نکنید لعنتیها اشکم در بیاد دیگه کسی نیست جمعش کنه. خندیدن و عقب رفتن. نادین اشک صورتش رو پاک کرد گفت: - ممنون. متوجه نشدم چرا گفت ممنون هرچی هم نگاهش کردم هیچی متوجه نشدم. ازشون خداحافظی کردم و با یه دست تکون دادن تلپورت کردم وسط اتاق تیوان. همه جا رو از نظر گذروندم که دیدم خم شده داره زیر تخت رو نگاه میکنه. کنارش نشستم و پرسیدم: - چی شده؟ تکون سختی خورد و دانگ سرش به تخت خورد. قهقهه زدم و جسمم به اندازه واقعیش یعنی بچه شش ساله در اومد. از درد نالید و صدام کرد: - سایورا، یه اهن اوهن بکن دیگه اح... با خنده سر تکون دادم: - باشه، سری بعد چشم. لبخند زد و به زنجیرم پیوندم خیره شد گفت: - مبارک باشه، با خوب کسی ازدواج کردی. لبخند زدم و پرسیدم: - اذیتت نمیکنه؟ خندید و بینیم رو کشید. - اصلا، من تو رو برای این که تو حصار خودم نگهت دارم نمیخوام، با ارزشترین چیز اینه که میای این جا پیشم تنهام نمیذاری و منو همیشه یادته. عشق من به تو فرا تر از این چیزهاست وقتی روزی عاشق بشی میفهمی من چی میگم. کف زمین نشستم و سر تکون دادم: - درسته من هیچ وقت عاشق نشدم. حتی نمیدونم عشق یعنی چی؟ واقعا هم نمیخوام تو دامش بیفتم. خودش رو جلو کشید زنجیرم رو لمس کرد. - عشق اون قدر هم بد نیست. تجربهاش کنی میفهمی واقعا یه افسون زیباس؛ بیخیال بگو ببینم آکیلا با تو پیوند زده خبر داره پسری؟ شوکه شدم و لب زدم: - ها؟ آر... آره میدونه! خندید و بلند شد روی تخت نشست گفت: - حالا که داری میری انجمن بیا رازی رو بگم چون دیگه نمیبینمت. من میدونستم تو وارانشا هستی با همه اینها دروغ گفتم. حتی از تو دفاع کردم. اینو نمیگم فکر کنی میخوام منت بذارم. فقط گفتم چون خیلیها از برگشت تو راضی هستن اما سکوت کردن، وارانشا سکوت کردن تا دشمنهات باز شمشیر به کمر نبندن و بخوان بکشنت. بغض به گلوم حمله کرد و لب زدم: - آتیلا؟! دستش رو بالا اورد و با بغض ادامه داد: - وارانشا نمیتونم جسمی که لایقشی رو به تو بدم؛ اما تو فقط بدون چه وارانشا چه سایورا بازم من دیونه وار عاشقتم. این بار نذار کسی تو رو بکشه. پشت آکیلا پنهان بمون و وارانشا بودنت رو فعلا مخفی کن تا زمانش برسه. سرش رو بالا گرفت و لرزون ادامه داد: - قوی شو وارانشا، قوی شو و بندههای خودت رو تشکیل بده، بذار وقتی میبینمت از دیدنت کیف کنم. نذار کسی دیگه بندههای تو رو بکشه، نذار هیچ آیهای جلوی تو رو بگیره، تو بشو کلمات آیات الهی و فرمان بده فرمان نگیر. سرش رو پایین اورد و براق از اشک نگاهم کرد. من هنوز مات بودم. نمیتونستم هضمش کنم! خیلیها میدونند من وارانشام اما سکوت کردن؟ چرا کردن؟ تا از من محافظت کنند؟ همونایی که منو به فرش کشوندن؟ همونایی که بندههای منو قتل عام کردن؟ چرا؟ چرا الان میخوان محافظت کنند؟ مگه چی تغییر کرده؟ تیوان با بغض سنگین گفت: - برو وارانشا یا نه، سایورا برو همین الان... دستش رو بالا اورد و منو توی دروازه که پشتم یهو باز شد پرت کرد. آخرین لحظه رائودین رو دیدم که اون هم چشمهاش پر از اشک بود. از دروازه گرم گذشتم و تو خونه آکو روی زمین افتادم! مات به کف زمین قهوهای نگاه کردم. تیوان؟ چرا تیوان الان اینو به من گفت؟ صدای دویدن اومد و آکو منو از روی زمین بغل کرد و نگران گفت: - سایورا خوبی؟ مات به چشمهای تیره آکو نگاه کردم و پرسیدم: - آکو، اگه همه روزی بفهمند من وارانشا هستم چی میشه؟ خشکش زد. سریع به خودش اومد و گفت: - نمیذارم، نمیذارم کسی متوجه بشه که آسیب ببینی. تو از وارانشایی که قبل بودی قویتر میشی مطمئنم میشی. تو تغییر کردی وارانشا تو خیلی تغییر کردی. چشمهام رو با درد بستم و لب زدم: - من قوی میشم اون قدر که... اون قدر که چی آکو؟ مگه وقتی وارانشا بودم قوی نبودم؟ پس چرا کشتنم؟ جنگ بین من و نیارا بود اما چند نفر اومدن و از پشت زدنم. لحظهای که پاهام سست شد زدنم امانم ندادن. فکر کردن ندیدمشون؟ فکر کردن نشناختمشون. زدن و رفتن رفتن و رفتن... بغض سنگینم رو قورت دادم. آکو صورتم رو نوازش کرد و گفت: - چون ناشناخته بودی، یهو اومدی ایزد شدی و بندههای خودت رو گرفتی. بندههات انقدر پایبندت بودن که شبیه ارتشت شده بودن. وامپگادها ترسناک بودن، اما حالا خودت رو به دنیا بشناسون، ثابت کن کی هستی. مقامت رو ارتقا بده و بشو چیزی که بالاتر از قبل بودی. به سقف خیره شدم. چون ناشناخته بودم براشون؟ چون وامپگاد بودم؟ چون یه تهدید بالقوه شده بودم براشون؟ از بغل آکو بیرون اومدم و خسته پاهام رو سنگین کشیدم سمت اتاقم. به در بخاطر قدم آویزون شدم و بازش کردم. در هم نمیدونم پشتم بستم یا نه. ذهنم میزون نبود، گذشته و حال رو قاطی کرده بود. هزار دلیل میاورد تا نبخشم آدمای اطرافم رو. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Bell 3 ارسال شده در 4 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) آلن بزار دیگه🙏🏻😖 ویرایش شده 4 مرداد توسط Bell 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری