Alen 1,007 ارسال شده در 13 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 اردیبهشت شوکه شدم! چرا ایزدان همش دنبال من هستن؟ خب برن دنبال یه نور دیگه بگردن. تیوان مات و مبهوت جواب داد: - این بده! سایورا باهاشون نرو مقامت کن. حق ندارند به تو چیزی رو اجبار کنند. مگه میشه کسی جلو ایزدان مقاومت کنه؟ نفسهام به شمار افتاد و وحشت جونم رو گرفت. تریستان داره باهاشون مبارزه میکنه. آرتین چشمهاش گشاد شد و لب زد: - ایزد؟! واقعا ایزد! تایید کردم و سرم رو فشار دادم. رو زمین بودم آسمانیها اومدن، روی آسمانم ایزدها برای اومدنم اومدن، برم پیش ایزدها کیها میان؟ آشینا: بکشمشون؟ اومدن داخل من و دنبال تو میگردن. خشکم زد و بلند شدم گفتم: - نه، دست نگه دار بذار اول حرف بزنیم. امپراتور گیج پرسید: - با کی حرف میزنی؟ دستی رو صورتم کشیدم و نمیدونستم چی جواب امپراتور تیوان رو بدم. با صدای برخورده شمشیرها در کالسکه در حال پرواز رو باز کردم. باد شدید به صورتم خورد و از دور یه اژدهای بزرگ و عظیم رو دیدم که بدنش خونی بود! دو تا ایزد داشتن با تریستان مبارزه میکردن! یه چیزی وحشتناک تو وجودم غرش کرد. کسی حق نداره تریستان رو این جوری آسیب بزنه! کسی حق نداره. از خشم زیاد ناخنهام تو کف دستم فرو رفت. جواهراتم نوارانی شد. ایزدان حضورم رو انگار حس کردن و سر هاشون سمت من چرخید. دست از مبارزه با تریستان کشیدن. کالسکه روی زمین فرود اومد و با خشم عجیبی بیرون اومدم. باد موهام رو به بازی گرفت، بیاهمیت و خشمگین به ایزدها نگاه کردم. یکیشون زن بود. یه زن مو بلند خاکستری با چشمهای آبی بالهایی خاکستری روشن که روی پیشونیش مهره درخشان بود. نفسهای کشدار و عمیق کشیدم و به دومی خیره شدم. یه مرد مو بلند قهوهای با چشمهای دو رنگ طلایی و آبی بالهاش هم سفید بود. رو به روشون قرار گرفتم و به تریستان خیره شدم. نتونستم تحمل کنم و از وسط دو ایزد رد شدم و رو به روی اژدهای بزرگ و عظیم ایستادم. تیغه بالهاش رو به زمین کوبید و سرش رو پایین اورد. دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و نوازشش کردم. تنها چیزی که حس میکردم. خشم، خشم، خشم بود. انگار یکی داشت از درون آتیشم میزد. یکی از ایزدها دهن باز کرد حرفی بزنه غرشی کردم که خودم باورم نشد. - خفه شو. برگشتم و تو چشمهاش خیره شدم. دستم رو سمت غار دراز کردم و دونه دونه انگشتهام رو جمع کردم. مردی مو نقرهای از غار با مشت شدن دستم بیرون پرت شد. چهار بال سفید داشت و بهش میاومد قدرتش از این دوتا بیشتر باشه. مشتم رو برعکس کردم و سرد لبزدم: - به درونم بیا. غار نورانی شد و آشینا از خوشحالی جیغ بلند کشید و تمام غار به گردههای نورانی رنگ و رنگ تبدیل شد و با قدرت وارد قلبم شد. زیر پاهای ایزدان خالی شد و سریع بال زدن. نفسهای وحشتناک کشیدم و با صدای غریب پرسیدم: - چه چیزی شما رو به سمت غار من هدایت کرده؟ مرد مو نقرهای چهار بال پرواز کرد سمت من اومد. ناباور به جواهراتم خیره شد و لب زد: - چقدر شبیه وارانشا هستی! خشمم به سرعت از بین رفت. با گفتن این اسم انگار یکی بدنم رو محکم تکون داد و لب زدم: - وا... وارانشا؟ دورم ناباور چرخید و دست روی دهنش گذاشت. - وای من! فقط شاخهات و بالهات کمه وگرنه یه نسخه کپی ولی شبیه دختر اون میشدی! نکنه خواهرشی یا اوم... بچش؟! نه نه نه امکان نداره بچهاش باشی اون مرد مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. خودش گفت و خودش هم ناباور خندید. موجی هیجان، بغض عجیب، خشم دوباره ولی این بار فرق میکرد. این اسم کاری به وجودم کرد میخواستم جیغ بزنم. یقه لباس ایزد چهار بال رو گرفتم و جیغ زدم: - وارانشا کیه؟ خشکش زد و به پیشونی و جواهراتم نگاه کرد و لب زد: - وارانشا؟ اون ایزد مطلق وامپگادها هستش، کسی که به برتری و شکوه والا رسیده. تنها وامپگادی که کسی قادر نیست بکشتش. آشینا: پس حرفم درست بود، تو یه وامپگادی فقط نه معمولی یه ایزد وامپگادی باورم نمیشه خیلی ترسناکه! وقتی یه وامپگاد معمولی میتونه تو یه چشم به هم زدن دهها ایزد رو بکشه یه ایزد وامپگادی چکار میکنه! تو شکمم یه چیزی مچاله شد و گلوم تنگ شد. من... من واقعا هیولام؟! به آسمان نگاه کردم و لب زدم: - ایزد وامپگادها! ایزد چهار بال دستم رو از روی یقهاش کنار زد و پوزخند زد: - متاسفانه ایزد وامپگادها به همراه الههنور نیارا جنگی سخت بینشون افتاد و وارانشا به همراه الهه نور مرد. تو بوی یه وامپگاد نمیدی بوی نور میدی؛ فقط ظاهرت و قیافت شبیه وارانشا هستش. شکمم رو فشار دادم و با درد به ایزد چهار بال خیره شدم. تصویر وقتی فلوت میزدم و اون دوتا رو برهنه تو بغل هم دیدم یادم اومد. اون رنگ نگاه تو چشمهاشون! چرا باید با هم بجنگن و هم دیگه رو بکشن؟ سرم پایین افتاد که شمشیری درخشان زیر گردنم قرار گرفت. گیج سرم رو بالا اوردم که یه ایزد جدیدِ مو سفید درخشان و چشمهای طلایی با نفرت نگاهم کرد. - نیارا خواهر من بود؛ کسی به شکل تو، یه وامپگاد کثیف اونو کشت. میکشمت قبل این که بال و پر بگیری حروم زاده. قلبم تو دهنم اومد. نه از ترس، از نفرت تو چشمهاش! ایزد چهار بال نقرهای داد زد: - نیهاد؟ حق نداری بکشیش این یه دستوره. مرد مو سفید که فهمیدم اسمش نیهاده نعره زد: - این یه وامپگاده به جواهراتش نگاه کن. میخوای باز دنیا رو به کام مرگ ببری دنیل؟ الان بچه وامپگاده همین که اون روی خودش رو نشون بده دنیا به کام مرگ میره مثل خواهرم، باید بکشمش. دنیل همون ایزد چهار بال نقرهای تیز به نیهاد خیره شد و گفت: - تمامش کن. نیهاد شمشیر رو محکمتر روی گردن من فشار داد که تاسیان تبدیل به مار شد و روی شمشیر چنبره زد و هیس ترسناکی کرد. نیهاد خشمگین تاسیان رو پرت کرد و غرش کرد: - من نکشم ایزدان و الهگان دیگه متوجه بشن این موجود مکروه یه وامپگاده میکشنش. مات به تاسیانی که پرت کرد نگاه کردم. تریستان تبدیل شده به آدم با قدمهای محکم و سرد جلو اومد و گفت: - میتونی ثابت کنی ملکه من یه وامپگاده؟ فقط از جواهراتش میگی؟ بدن تریستان لرزید و روی بدنش جواهرتی زیبا شکل گرفت و گفت: - پس من هم یه وامپگادم یا اژدهای تاریکی؟ نیهاد شوکه عقب رفت و ناباور به تریستان خیره شد. من هم شوکه شدم. باورم نمیشه! تریستان بدنش این جوری پر از جواهرات زیبا با نگینهایی که نور سلطنتی میزدن بود. صدای بال زدن اومد. یه فضای سنگین، یه حضور وحشتناک! یه عقاب سفید غولپیکر! کنار من فرود اومد و بال و پرش خیلی ترسناک تو بدنش رفت و تبدیل به... به... آکیلا شد. ایزدان به آکیلا احترام گذاشتن و آکیلا سرد گفت: - تریستان عقب بکش. تریستان سرد تایید کرد و دستبند روی دستم شد. تاسیان هم انگشتر روی دست من. آکیلا نیم نگاهی به من انداخت. استخونهام به لرزه افتاد و گفت: - چی شده این جوری به جون هم افتادید؟ دنیل نگاهی به من کرد و بعد آکیلا جواب داد: - چیزی نیست که بخواد آکیلای بزرگ رو نگران کنه، اومدیم فرد منتخب رو ببریم تا جایگاه ایزد نور رو بگیره. دنیل کلافه دست تو موهاش کرد. دید آکیلا جواب نمیده و تیز فقط داره نگاهش میکنه. هول کرد و جواب داد: - خیلی... خیلی شبیه وارانشا هستش. نیهاد میگه وامپگاده واقعا درسته؟ آکیلا نگاهم کرد و به ایزدان گفت: - امور دنیا دست شماست؟ کسی گفته برای صحت یه شباهت شمشیر زیر گردن کسی بذارید؟ نیهاد غرش کرد: - آکیلاخان، شما ببینید کپی وارانشاست. قلبم مثل بچه میزد. تنها یه صدا تو گوشم میپیچید: «سایورا فرزند نور و تاریکی زندگی کن، دنبال گذشته خودت نگرد چون تو مسیرش کشته میشی.» یعنی جا بزنم؟ عقب بکشم یا جلو برم؟ به دستهام نگاه کردم و جلو رفتم و دروغی گفتم که خودم توش موندم. - من سایورا هستم، فرزند پرنسس آرزو و ایزد تاریکی من... من ایزد نور و تاریکی هستم. دستهام رو از هم بازکردم. چهار بالهای طلاییم رو بیرون دادم و تو یه دستم نور و تو یه دستم تاریکی رو احضار کردم. با بغض جواب دادم. - زمانی که منو به همراه مادرم میخواستن آتیش بزنند یکی منو نجات داد، بزرگم کرد تو همین دنیا زیر همین سقف من بزرگ شدم. چطور تا حالا این شخص وارانشا وار نبودم ولی حالا هستم؟ آکیلا از دروغم چشمهاش قهقهه زد. لبهام رو فشار دادم و به همه که شوکه بودن خیره شدم و گفتم: - من وامپگاد نیستم، غذای من چیزیه که شماها میخورید. مگه نه یه وامپگاد فقط پرتو، نور، هستی و کیهان رو میخوره؟ پس چرا من نمیخورم؟ چون شبیه اون مردی که میگید هستم باید کشته بشم؟ کسایی رو دیدم که شبیه هم هستن ولی از یه خون و یه نژاد نیستن باید بمیرند؟ آکیلا دستی تو موهای سفیدش کرد و به من اشاره زد: - شنیدید؟ یه دختر بچه رو بخاطر کار اشتباه ایزد تاریکی شکوندید. دنیل مات لب زد: - تو... تو ایزد تاریکی هستی؟ با بغض سر تکون دادم. فلوتم رو در اوردم و گفتم: - من برای اثباتش میتونم فلوت مادرم پرنسس آرزو هم نشون بدم. نیهاد نعره زد: - دروغه، تو حتما نسبتی با وارانشا داری. برای این که همجوشی کنم، نزدیکش شدم. جوری زدم زیر گوشش دلم براش سوخت. سه ثانیه دستم رو نگه داشتم. نفسم حبس شد و تمام احساساتش واردم شد. روحم با روحش هم جوشی کرد. هر دردش دردم شد، هر خندهاش خندام شد. شوکه شدم تو وجودش، غم، یه عالمه غم، خشم، هزار و خورده غصه، درد بود. تونستم ببینم وارانشا رو همونی بود که تو زمان فلوت زدن ازش یه رویا دیدم. نیارا رو دیدم چه زن شادی بود. چشمهام خسته بسته شد، حالم بد و خواب آلود شدم. خسته به صورت متعجبش نگاه کردم و گفتم: - میدونم دلت خواهرت رو میخواد ولی با کشتن من بر میگرده؟ اگه وارانشا اشتباه کرد، ایزد تاریکی هم اشتباه کرد با پرنسس آرزو بود؛ من هم باید مثل تو برم ایزد تاریکی رو بکشم چون اون کاری کرد، مادرم و کل سانتروها خودکشی کنند؟ دستش رو صورتش اومد. به نگاههای متعجب توجه نکردم. عمیق تو چشمهام خیره شد. آهی کشیدم و عقب رفتم. یهو تلخ گفت: - باشه پس اگه واقعا یه وامپگاد نیستی نباید به خون من هم میلی داشته باشی. هرچقدر خودت رو پنهان کرده باشی هیولای درونت رو نمیتونی پنهان کنی. رگ دستش رو زد و خون طلایش قطره قطره چکه کرد. جلو رفتم و با اخم خیره به خونش گفتم: - دلت میخواد یه بار دیگه زیر گوشت بزنم؟ دستش رو تو دستم گرفتم و با قدرت درمانگری خوبش کردم. حیرت زده لب زد: - امکان نداره! آکیلا منو عقب کشید و گفت: - از این جا برید. دنیل بازوی نیهاد شوکه که به دست خوب شدهاش نگاه میکرد کشید و جواب داد: - آکیلاخان، بذارید سایورا جانشین ایزد نور بشه. آکیلا اشاره زد که برن. نه حرفی نه چیزی. دنیل کلافه نزدیکم شد و چیزی سمتم گرفت: - لطفا قبولش کن، من هیچ دشمنی نه به تو دارم نه حتی وارانشا منو وارانشا دوستهای هم بودیم. هرکسیش که میخوای باشی مطمئنم اون مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. اما تو... ایزد نور به تو نیاز داریم قبل از فرو ریختن این جهان کمکمون کن تولدها همه داره از جنس تاریکی میشه و نور از این دنیا کم رنگ. به قطب نما نگاه کردم. بیحال و با سر گیج از خواب ازش گرفتم. - بیام که باز بخاطر یه شباهت منو بکشید یا بگید من وامپگادم. داشتم سقوط میکردم بیفتم امپراتور تیوان منو گرفت. دنیل مات شد و لب زد: - تیوان! زندهای؟ امپراتور تیوان با اخم سردی جواب داد: - زندم؛ و میبینی من الهه نور رو تو بغلم گرفتم اگه وامپگاد بود من نابود میشدم این طور نیست؟ نیهاد خشک و متحیر سر تکون داد. نزدیکم شد و با بغض سرش رو خم کرد. - ببخش گفتم وامپگادی، هیچ وامپگادی نمیتونه کنار امپراتور آسمان بایسته یا بخواد بغلش کنه. خسته و دلخور از خودم بخاطر دروغم چشم گرفتم و سرم رو تو سینه تیوان فرو کردم گفتم: - از این جا برید. تیوان موهام رو نوازش کرد. منو با خودش و آرتین به قصر خودش با یه سرمای ملایم انتقال داد. تا سرما رفت ما هم تو قصر امپراتور بودیم. آشالان پسر تیوان شوکه پرسید: - بابا چی شده؟ امپراتور منو روی مبل دراز کش کرد که مبل خاکستر شد. با مخ روی زمین خوردم. از درد نالیدم و فقط صدای شوکه تیوان رو شنیدم. - ای وای... یادم رفت نباید بذارمش روی وسایل مادی. میخواستم از خنده بترکم ولی چشمهام بسته شد و از هوش رفتم. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 14 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اردیبهشت *** آرتین امپراتور عصبی از کاری که کرده بود، بیحواس سایورا رو با خودش به اتاق برد. آشالان پادشاه آسمان خیره نگاهم کرد و پرسید: - پسر شاه عناصری؟ تایید کردم و گفتم: - بله درسته. ابرو بالا انداخت. - شبیه پدرت نیستی، خیلی زیبایی؟! اخم کردم. خواستم بگم چه بهتر به اون عوضی ظاهرم نرفته ولی سکوت کردم. امپراتور کلافه اومد و روی مبل نشست. اخمکرده گفت: - من حالا یادم نبود آشالان؛ تو چی، حواست نبود بگی؟ آشالان هول کرد و جواب داد: - خیلی یهویی شد اومدنت من هم یادم رفت. امپراتور به من نگاه کرد. ترسیدم بگه تو یادت نبود؟ واقعیتش من هم یادم رفته بود، آخه یه جوری سایورا زیر گوش ایزدی که می خواست بکشتش زد که من جاش سکته کردم. ولی واقعا خندهام میگیره! چرا سایورا رو فکر کردن وامپگاد هستش؟ اونها گوشهای تیز و بلند ندارند، بالهاشون چرمیه، درسته بدنهاشون جواهر داره ولی مثل سایورا نیست، تازه شاخ هم دارند. هیچ چیزی هم نمیتونند بخورند، بجز حیات آسمان و زمین. من با چشمهام دیدم سایورا غذا میخوره. حتی خودم تو دهنش میوه میگذاشتم. از همه اینها بگذرم اولین بار بود یه ایزد میدیدم. خیلی قدرتمند بودن. وای اون مرد عقابی از همه ترسناک تر بود. یادش میافتادم چهار ستون بدنم میلرزید. حتی ایزدها هم بهش احترام گذاشتن. سرم رو بالا اوردم و به آشالان که رفت خیره شدم. حدود یک ساعته تو سکوت نشستم و سایورا هم سه ساعته بیهوشه. هوفی کشیدم که محافظی جلو اومد گفت: - امپراتور بزرگ، پادشاه عناصر همراه همسرشون تشریف اوردن. خشکم زد و از ترس تو خودم جمع شدم. به پلهها نگاه کردم شاید که سایورا بیاد. دستهام و سر انگشتهام یخ زد. امپراتور بی حوصله گفت: - ملکه بیهوشه اومدنشون بیفایدهست، ردشون کن برن. سرباز چشمی گفت و خواست بره صدای قدمهایی اومد. به پلهها نگاه کردم که سایورا رنگ پریده تکیه به تریستان محافظش داده بود. داشت به آرومی پایین میاومد که لبهاش تکون خورد: - بگو بیان. امپراتور به خدمه اشاره زد که خدمه دواندوان رفت یه پارچه زیبا درون سینی رو اورد روی مبل پهن کرد. سایورا با کمک تریستان نشست و اشاره کرد کنارش بشینم. از ترس بدنم بیحس شده بود. به سختی بلند شدم. بغض گلوم رو فشار داد، سرم داشت از استرس و وحشت میلرزید. صدای فریادهام، التماسهام و دردهام تو گوشم هی میپیچید. تلو تلو خوردم و خودم رو کنار سایورا انداختم. دستهای گرمش رو روی دستهای یخزدم گذاشت. ولی ذهن من روی کارهای بابام بود. بستنم به تخت با زنجیرهای ضد جادو که نخوام آسیبی بزنم. بدنم لرزید و چشمهام رو محکم بستم. با صدای قدمهای پاهاش که دیگه از هزار کیلومتری هم میشناختم ترسوندم. خیلی ترسوندم. دست سایورا رو بیاراده با دستهای لرزونم فشردم. امپراتور عجیب نگاهم کرد. مطمئنم رنگم مثل گچ پریده بود. نمیخواستم آبروم بره، نمیخواستم کسی بفهمه من دستمالی شده پدر مادرمم. بغضم رو قورت دادم، نمیدونم چرا به سایورا اعتماد کردم شاید چون مطمئنم منو از این لجن بیرون میکشه. قلبم با درد میزد و نفسهام سخت میرفت میاومد. با ورودِ کامل پدرم خواستم بلند بشم احترام بذارم ولی سایورا نگداشت. ترسیده به چشمهای بابام نگاه کردم. با دیدن من که پیشونی بند روی پیشونیم بود. مات شد. نگاهش پدرانه نبود و کثیف بود. دستم روی دکمه پیرهنم رفت که بسته بودم، تا انقدر نشان روی سینهام تو دید نباشه. مادرم با دیدنم لبخندش بزرگ شد. بغضم تلختر گلوم رو فشرد. بابام به همه احترام گذاشت. نیمنگاهی شاهانه به همهجا انداخت و نشست. تریستان با غرور برای سایورا نوشیدنی ریخت و دستش داد: - ملکه من یکم بنوشید. سایورا بدون گرفتن لیوان از دست تریستان یه جرعه نوشیدنی خورد و خونسرد گفت: - پادشاه عناصر، ذهین درخشان؟ بابا خوشحال چشمهاش درخشید: - درست گفتید ذهین درخشان هستم. سایورا پا رو پا انداخت و چشم ریز کرد برای پدرم و پرسید: - سربازهای شما گفتن آرتین رو برای خودم کردم؟ پدرم اخم کرد. جدی شد که من یه دور مرگ رو تجربه کردم. - بله گفتن، میخوام دلیل حرف شما رو در حضور امپراتور و پادشاهان بدونم. دستهای سردم رو روی لبهام گذاشتم. دستهام می لرزید. سایورا لبخند دلروبا زد که پدرم تو جاش خشکش زد. مادرم از حسادت نزدیک بود منفجر بشه. سایورا طناز پرسید: - ذهین خان؟ آرتین دیگه ولیعهد نیست، اون برای منه، درخواست دارم تا مدارک آرتینم رو بیاری و مهم تر از اون قصر رو که آرتین اونجا به دنیا اومده رو آتیش بزنید. میخوام تولدش کنار من باشه. جا خوردم؛ به صورت سایورا نگاه کردم. یعنی چی؟! اون قصر ابااجدادی ما هستش فقط بازسازی میشه ولی خرابش کسی نمیکنه! مادرم جیغ زد: - این امکان نداره! من پسرم رو از سر راه نیوردم، حق نداری پسر... سایورا دستش رو بالا اورد. - یک سنگ حیات معادل خرید پنج قصر همراه سربازانش؟ پدرم شوکه شد و به من نگاه کرد. چشمهاش ناباور درخشید و گفت: - پسر عزیزم با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. سایورا لبخندی زد. به من خیره شد و به پدرم جواب داد: - تشکر بابت این حرف، من نمیخواستم پسر شما رو بخرم، خواستم از من راضی باشید. آرتینم از تمام ثروت دنیا با ارزشتره، حالا که دیدم شما چقدر شریف هستید. از حرف من ناراحت شدید من پیشنهادم رو پس میگیرم. بابا افتضاح تر از قبل شوکه شد. فکر نمیکرد سایورا انقدر سریع موضوع رو جدی بگیره. یک سنک حیات! باورم نمیشه. پدرم بلند شد و گفت: - با احترامی که نسبت به شما بزرگان دارم ولی من پسرم رو نمیدم. وحشت زده به سایورا خیره شدم که خونسرد بود. - میتونی ببرش ذهین خان! سایورا بلند شد. با قدمهای شمرده نزدیک پدرم رفت و چیزی در گوشش گفت. رنگ پدرم به یه آن پرید و چشمهاش از ترس لرزید. با خنده مصنوعی و ترسیده به همه نگاه کرد. گفت: - ملکه آسمانها شما خیلی شوخ هستید! سایورا نیشخند ترسناکی گوشه لبش نشست که من توجای خودم مات موندم. صداش گوش و سرم رو تکون داد: - میتونم جدی هم بشم. بابام خندید. خندهاش بوی ترس داشت! یعنی سایورا چی بهش گفته؟ حتی به من هم نگاه نمیکرد. با صدای لرزونی گفت: - مدارکش رو همراه دارم. هر جا بخواید هم امضا میزنم که تماما رضایت دارم. تریستان نزدیک شد. - قرار داد جادویی، با امضاش دیگه پسری به نام آرتین ندارید. بابا بازم نگاهم کرد. مامان جیغ زد: - یعنی چی؟ من راضی نیس... بابا غرش خشمگین کرد: - خاموش باش. گیج به همه و بعد به بابام خیره شدم. با دست لرزونش قرار داد رو گرفت، تند تند نگاه کرد و گفت: - میشه قصر رو نسوزونم؟ اون قصر برای اجداد منه؟ سایورا سرد جواب داد: - نمیخوام شاهدی باشه حتی غیر زنده که بگه آرتین متعلق به این جاست. بابام با تردید پرسید: - اون... اون یه سنگ حیات که گفتید؟ سایورا سرد تر جواب داد: - چون ناراحت شدید دیگه تکرارش نمیکنم. دستهام لرزون شد. بابام با خشم برگهها رو امضا کرد و مادرمم به سختی با تهدید پدرم امضا کرد. مدارکم تحویل سایورا داده شد. با... باورم نمیشه! بابام انقدر راحت رضایت داد؟ سایورا رو به تریستان کرد و گفت: - میدونی چکار کنی؟ برو و قصرعناصر رو خاکستر کن. تریستان مشت به سینه کوبید: - امر امر شماست ملکه من. پدرم مات پرسید: - مدارکم! اسنادم! این نمیشه؟! سایورا سرد گفت: - تریستان هنوز ایستادی؟ تریستان با سرعت دود شد. پدرم فریاد زد: - نه...! سایورا پوزخند زد و پچ زد: - مجازات شکستن حرمت بین پدر و پسره. من اجازه دادم پادشاه باشی، اجازه دادم آبروت نره ولی از نوع خودت رو بساز. به تو یه شانس دوباره میدم، فقط یک بار پاهات کج بره... تا ابد زنده زنده شکنجهات میکنم. بابام نابود شد و من هنوز مات بودم. سایورا ترسناک بود! به موقعهاش خیلی ترسناک بود. امپراتور تیوان نزدیکم شد و گفت: - بیا این برگهها رو امضا کن تا قانونی برای ملکه سایورا باشی. مات قلم رو گرفتم، دستم اونقدر بیحسِ بود، حتی یه خودکار رو درست تو دست نمیتونستم بگیرم. به خودم دل داری دادم، این امضا آزادیمه، امضا تکوندن لجن و کثافتها از روی منه، امضای گرفتن نگاه ناپاک پدر و مادرم روی منه... اشکم روی قرار داد افتاد و امضا کردم. یه امضای ساده ولی با کلی معنی. قطره اشک دومم ریخت. خوشحال، غمگین نمیدونم کدومش ولی بودم. حس سبکی روی شونههام بود. با بغض و چشمهای پر از اشک به پدرم نگاه کردم که داشت خود خوری میکرد که دیگه قصری نداره، زندگی درستی نداره. همه جراتم رو جمع کردم و گفتم: - هیچ... هیچ وقت شما رو نمیبخشم جناب درخشان. همچنین شما خانم. مامانم با گریه جیغ زد. بابام مات نگاهم کرد. فکر کردم به خودش اومده که با غرش نفرینم کرد: - من همه وجودم رو برای تو گذاشتم، هرچی خواستی گرفتم ولی تو به خاک سیاه نشوندیم الهی خبر مرگت بیاد که بجز ظاهر زیبات هیچ ارزشی نداشتی. صدای شکستن خودم به وضوح تو گوشم پیچید. ناباور به گلهای روی میز خیره شدم. صدای سایورا تو سرم پیچید: - دیگه میتونید تشریف ببرید، بسلامت. سربازها اومدن و پدر و مادرم رو بیرون فرستادن. صداش هی تو گوشم زنگ خورد. خبر مرگت بیاد، خبر مرگت بیاد... هیچ ارزشی نداری، نداری، نداری، نداری! سایورا برگشت سمت من و بغلم کرد: - ارزش تو رو من تعیین می کنم. تو با ارزشترین یاقوت سرخی هستی که دیدم، از هزاران سنگ حیات با ارزش تری. دستهام دور کمرش تاب خورد و بدنم سبک شد. حرفها و نفرینها از سرم دور شد و بهجاش یه نقطه پر رنگ اومد و اون هم تعریف سایورا از من بود. یاقوت سرخ؟ تا الان کسی به من نگفته بود. لبخند زدم. سعی کردم گریه نکنم که یهوقت بگه یه سلاح روحی گرفتم مثل بچه زیر گریه میزنه. ازش فاصله گرفتم و معذب نشستم گفتم: - ممنون ملکه من. لبخند زد و سر تکون داد: - خواهش می کنم. امپراتور با اخم پرسید: - چرا قصر اجدادیش رو گفتی آتیش بزنه؟ آشالان هم تایید کرد و جواب داد: - درسته، این خیلی زیادی بود. سایورا اخم کرد و با قدمهای با وقار سمت پنجره رفت گفت: - خیلی حرفها بهتره باز نشه، کسی نیستم از مقامم استفاده کنم زور بگم پس لطفا از این موضوع کوتاه بیای... نمیخواستم وجهه سایورا خراب بشه برای همین یه چیزی گفتم تا خودشون تا آخرش رو برن. - پدرم به من هرشب و هرشب تعرض میکرد و مادرمم دست کمی از اون نداشت. فضا یخ کرد و سر امپراتور مات سمت من چرخید. شوکه خیره چشمهام شد و آشالان دست مشت شدهاش به پاهاش خورد و نعره زد: - ننگ بهش! امپراتور مات لبهاش از هم باز شد و لب زد: - از کی؟ دستهام رو تو هم گره زدم و جواب دادم: - از وقتی عقلم کار کرد؛ تونستم راه برم و بفهمم. بیشتر خشکش زد و لب زد: - پسرم، تو باید میاومدی به من میگفتی این همه درد نکشی؟! سر به منفی تکون دادم: - من چند بار نامه کمک فرستادم ولی پدرم فهمید، کتک خوردم و حبس شدم. بجز قصر هم نمیتونستم پا بیرون بذارم. پارسال همه مدرسه میرفتن و من نه، دلم میخواست مدرسه بیام ولی گفت از کجا معلوم مدرسه بری و بگی بابام چقدر دوستم داره؟ بغض کردم و سرم رو فشار دادم. ادامه دادم: - می گفت کارش درسته، برای دوست داشتنه، اگه کسی بفهمه ممکنه دلش بخواد. امسال دیگه التماس مامانم و بابام رو کردم گفتم به هیچکسی نمیگم، قصدمم بود نگم ولی انگار خدا دوستم داشت که سایورا فهمید من هم نگذاشتم شانسی که گیرم اومده از دست بره. امپراتور تیوان دستش مشت شد و غرش کرد: - این مرد و زن باید سنگسار بشن! با ورود دو زن سایورا اخم کرد و گفت: - من دیگه میرم، آرتین پاشو بریم. بلند شدم. خواستم دنبالش برم که زنی به سایورا گفت: - سایه ما قصر رو سنگین کرد؟ سایورا تلخ نگاهشون کرد و لبخند محو زد: - بهتره با فکرهای بیمورد باعث تشنج جو نشید من صنمی ندارم که حضور شما باعث سبک یا سنگینی بشه. دهنم باز موند و جفت زن ها چشمهاشون گرد شد. یه جور با ادبی نیش میزد. امپراتور بیتفاوت به اون دو زن گفت: - سایورا، امشب پیش من باش. زن چشم سبزی که شباهت کمی به تریستان داشت غرش کرد: - یکی از پسرام کم نبود برات که تاسیانمم گرفتی؟ سایورا لبخندی به امپراتور زد: - تشکر باید برم، وگرنه توسط دو نفر با افکارشون خورده میشم. امپراتور و آشالان قهقهه زدن و من هم لبخند زدم. چقدر راحت حرف میزد! جواب زن هم داد: - اگه بچه دیگه داری بگو تا اون هم حمایت کنم. زن سرخ شد و سایورا دست منو گرفت. نور طلایی دورتا دورم چرخید و نتونستم هیچی ببینم. همین که نور از بین رفت، خودم رو وسط یه غار خیلی زیبا با موزیک آب دیدم! انگار یکی زد پس گردنم انقدر که این غار زیبا و عجیب بود! یه غار سیاه با طراحیهای درخشان! سقف پر از بلور کریستالی، بیشتر دقت که کردم فهمیدم پر از سنگ حیات بود! درخشان و رنگهای متفاوت. سبز، آبی، قرمز، سفید، طلایی! نور سنگها باعث شده بود غار روشن بمونه، یه روشنی عجیب. سایورا قدمهای آروم برداشت و گفت: - این غار محل آرامشه منه، امیدوارم آرامش تو هم این جا پیدا بشه. شگفت زده همه جا رو نگاه کردم. کیف مدرسهام رو محکمتر گرفتم. من همین الان توش آرامش گرفتم تا مغز و استخونم آرامش گرفت. صداش پیچید: - این جا حمام داره و با یه خونه هیچ فرقی نداره. لطفا توی تالاب نرو میتونی بری ببینیش ولی درون آبش نرو. شگفت زده روی طرحهای دیوار دست کشیدم و سر تکون دادم. - نمیرم. رسیدیم به تصویر سایورا و شوکه شدم! سایورا خیلی زیبا با چهار بال طلایی نورانی و شاخهای بلند روی سرش... تصویرش... اون رو دیوار بود! سایورا خندید و گفت: - آه این... آره من شاخ دارم. میتونی تو واقعیت هم ببینی چون من تو خونهام به همین شکل میگردم. برگشتم نگاهش کردم. چهار بال طلایی با لکههای سیاه که بلندیش روی زمین رسیده بود. به سرش خیره شدم دو شاخ بلند سیاه، با رنگهای طلایی که روی نوکش خیلی طلایی بود. نمیدونم چی بگم خیلی زیبا یا خیلی ترسناک؟! سرخ شد و بالهاش رو دور خودش جمع کرد. - ترسناکم؟ شیفتهاش شدم؟! ترسناک چیه! خب دروغم نگم واقعا ترسناکه ولی یه ترسناک ناشناخته وگرنه زیباست، چون ذهنم آشنا نیست ترسناک دیده میشه. از فکرهای گیجم بیرون اومدم و لب زدم: - نه نیستی! ولی واقعا وامپگادی؟ بالهاش رو کنار زد. با تردید تایید کرد: - آره وامپگادم... بازم نمیدونم. صدایی از پشت سر اومد: - دیر اومدی سایورا؟ منتظرت بودم. با دیدن همون مرد عقابی که اسمش آکیلا بود وحشت کردم. سایورا هم شوکه نگاهش کرد و گفت: - آکیلا کی اومدی؟ به غار تکیه داد: - همین الان. آکیلا به من نگاه کرد و ادامه داد: - سلاح قشنگی داری، ولی انگار نمیدونه و نمیدونی چه سلاحی میتونه باشه! لبخند ترسیده زدم و جواب دادم: - نمیدونم... اگه میشه یادم بدید. خندید و دستی تو موهاش کرد. - تریستان میتونه یادت بده چون اون اژدهای عوضی خیلی حالیشه. تریستان؟! از اون اژدهای ترسناک یاد بگیرم! با ورود شخصی نگاهم سر خورد. پسری مو خاکستری با چشمهای طوسی_آبی که صورت محکمی داشت و یه شاخ سیاه روی سرش بود. به سایورا احترام گذاشت و گفت: - ملکه خوش اومدید، جناب آکیلا شما هم همینطور. سایورا خیره به آکیلا به من اشاره زد و جواب داد: - یونا، آرتین رو به اتاقش ببر چیزی نیاز داشت فعلا رسیدگی کن تا با این جا آشنا بشه. یونا چشم گفت. همراهش قدم برداشتم و کیفم رو روی شونهام درست کردم. لبخند زد و گفت: - سلاح ملکه هستی؟ تایید کردم و خندید: - چه سلاح زیبایی! اگه به اربابم بگی یادت میده، البته به کسی آموزش نمیده ولی چون شما سلاح ملکه سایورا هستی حتما یادت میده. یونا حرف میزد اما من تو خودم فرو رفته بودم. یعنی میتونم با این همه قدرتی که این جا موج میزنه برای سایورا مفید باشم؟ لعنتی باید قوی بشم، سایورا منو از جهنم بیرون کشید، حداقل باید براش مفید باشم. سمت یه حفره اشاره کرد: - اتاقت، این جا اتاقها در نداره بجز اتاق ملکه که پرده داره میتونی راحت پیداش کنی. بعنی چی؟ خب در نظر میگیرم چون غاره در نداره. با تردید وارد حفره شدم. همین که پا درونش گذاشتم و فضای کلی اتاق رو دیدم حیرت زده شدم. چقدر زیبا بود! یه دایره که روش تخت من بود با پارچههای قرمز و یه حجله حریر سرخ! آینه قدی و یه رگال بزرگ کشو دار که پر از لباس به سایز من بود. روی زمین طرحهای آبی و قرمز داشت. یونا لبخند زد و گفت: - چطوره؟ اتاقت رو دوست داری؟ لبخند ناباور زدم و خندیدم: - رویایی! یونا به یه حفره تو اتاقم اشاره کرد و گفت: - سرویس بهداشتی این جاست. عاشق اتاقم شدم! با لذت و کنجکاوی همهجا رو کاویدم جوری که همه اتفاقات لحظهای غیب شدن. یونا به یه یخچال کوچیک اشاره کرد و گفت: - تنقلات اینجاست، برای ملکه غذا درست میکنم پس از الان بیشترش میکنم. با لبخند تشکر کردم. از اتاق بیرون رفتش که با سرعت پریدم تو حمام. خیلی راحت بودم. عاشق و دیونه اتاقم شدم. moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 17 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت *** سایورا لبه تخت نشستم و به آکیلا با اون چشمهای سرخش خیره شدم. از وقتی تو اتاقم اومده داره نوشیدنی میخوره و هیچی نمیگه. پوف کلافه کشیدم و آروم پرسیدم: - وارانشا پدرمه؟ خندید. - نه. کفری جواب دادم: - چرا نمیگی خانواده من کیه؟ خمار نگاهم کرد. - بگم جنگ میشه. موهام رو کشیدم و داد زدم: - خواهش میکنم، این جا کسی نیست بشنوه جنگ بشه. تلخ نگاهم کرد و جواب داد: - نمیتونم. غمگین نگاهش کردم و لب زدم: - واقعا وارانشا پدرم نیست؟ من خیلی شبیهش هستم. حتی وقتی فلوت میزدم یه رویا ازش دیدم. تا اینو گفتم، جام شراب تو دستش شوکه تکون خورد و نگاهم کرد. جام رو روی میز گذاشت و نزدیکم شد. دو انگشتش رو روی پیشونیم گذاشت. دستهاش گرم بود. وقتی دستش روی ماه من قرار گرفت، همه جواهراتم از بین رفت. مور مور شدم و ترسیدم. اخم کرد و گفت: - انقدر خاطره نخور سایورا، اعتیاد پیدا میکنی. حرفش که تمام شد، چیزهای الکی به آرومی از ذهنم پاک شد و فقط خوبهاش موند. سرم سبکتر شد. شوکه نشدم میدونه همجوشی میکنم. کنارم با فاصله نشست و یه دکمه پیرهنش رو باز کرد: - بهتره دنبال گذشتت نری سایورا میفهمی؟ هیچی نمیفهمیدم چون... چشمهای سرخش، آبی شده بود! دهنم باز موند و مات چشمهاش شدم. قلبم تند تند زد. یه چیزی رو کاملاً مطمئنم شدم. حیرت زده شونهاش رو گرفتم و داد زدم: - تو منو به دنیای انسانها بردی؟ سرش رو بالا که اورد چشمهاش باز سرخ شده بود و خسته جواب داد: - آره. آره؟ صداش تو سرم اکو شد و سرم گیج رفت. آکی... آکیلا منو به دنیای انسانها برد! آکیلا اون جوری با تریستان حرف زد! پس همش آکیلا بود و بعد با نقشه اومد. همه کارهاش نقشه بود من نفهمم! با بغض لب زدم: - چرا؟ کلافه دستی رو صورتش کشید: - باید نجاتت میدادم، هرجور شده. با بغض گفتم: - من هیولام؟ شوکه نگاهم کرد و خندید! - دیونه کی گفته تو هیولایی؟ سرم و موهام رو کلافه کشیدم: - چرا هیچی نمیگی؟ خب؛ بگو... بگو بگو... بسه انقدر تو بلاتکلیفی موندم. بلند شد. با یه نفس عمیق جواب داد: - تو خود وارانشایی، نه بچهاشی نه کسی دیگهش تو خود وارانشا هستی. جا خوردم. لحظهای حس کردم مردم! برگشت و تو چشمهام خیره شد و گفت: - جا خوردی؟ باید هم بخوری. من رفتم التماس ایزد مردگان رو کردم تا توی عوضی برگردی. عاشق یه دختر کثافت شدی که زندگیت رو تباه کرد. آخرش چی شد؟ هم تو و هم اون مردید. ناباور بلند شدم و زمزمه کردم: - من وارانشا هستم؟! مسخرم میکنی؟ اخم کرد. - برای همین الان وقتش نبود بگم. چون نمیفهمی، درک نمیکنی. من تو رو از ایزد مردگان گرفتم. اون میدونست تو گناهی نداری، پس تو رو در وجود یه نوزاد تازه متولد شده گذاشت. و درسته اون شخص همون پرنسس آرزو و ایزد تاریکی بود. کلافه موهاش رو کشید و لب زد: - ولی تو انقدر قوی هستی که جسم دختر ایزد تاریکی رو تغییر دادی و شبیه خودت شدی؛ دوباره... مات لب زدم: - یعنی من وارانشام! دنبال دروغ تو چشمهاش بودم بگه شوخی کردم؛ اما... نبود. لبهام لرزید: - ایزد دنیای زیرین و تو منو از مرگ بیرون اوردید؟! به طور عجیبی حرفهاش رو باور کردم. نفسهام سخت میرفت و میاومد. دست روی صورتم گذاشتم. - وارانشام! خنده هیستریکی زدم. گیج لب زدم: - پس... پس تو کیه من هستی؟ جام کوفتیش رو تکون داد و جواب داد: - ایزد سرنوشت هستم. کسی که با توی عوضی دوست بوده. کفری بلند شدم و غریدم: - چرا هی به من میگی عوضی؟ خندید و حرصم رو در اورد. - چون هستی، با این که هیچی یادت نمیاد بازم عوضی هستی. من میخواستم یه زندگی آروم تو دنیای انسانها داشته باشی ولی عین سگ بو کش باز راه خودت رو باز کردی اومدی تو این جا که حکم جهنم تو رو داره. تمام تلاشم رو بی ثمر کردی. باید باز بشینم و مرگت رو با چشم ببینم. یه قدم نزدیکش شدم و پرسیدم: - تو... تو و من چی بودیم؟ خندید و لبه میز آینه نشست نگاهم کرد و گفت: - زود حرفم رو پذیرفتی! الان هم راجعبه رابطه من و خودت کنجکاوی؟ یه قدم دیگه نامطمئن سمتش برداشتم. همه حرفهاش رو به طور عجیبی باور داشتم. تک تک حرف هاش بوی حقیقت میداد. - میخوام بدونم آکیلا؛ راجع خودم، خودت و زندگیم. بذار بدونم، بفهمم، از گیجی درم بیار. چشمهاش به آرومی از سرخی در اورد و آبی زلال شد و گفت: - منو تو اول دشمن بودیم، کم کم دشمنی ما به دوستی عجیب تبدیل شد. هنوز همو میزدیم، میجنگیدیم ولی به هیچ کس حق نمیدادیم راجع اون یکی چیزی بگه. آهی کشید و کلافه به من خیره شد و خندید: - اصلا این جوری بودنت تو کتم نمیره با این ظاهر ظریف دخترونت خیلی کثافت میزنی. نمیدونم چرا خندیدم و مشتی آروم تو شونهاش زدم. - نکبت هی فحش خورم نکن. مات من و شونهاش شد. سرش رو بالا اورد و غمگین تو چشمهام خیره شد و لب زد: - دلم برات تنگ شده وارانشا، اما میترسم برگردی از این جا برو... برو به جایی که نخوان آزارت بدن. گیج به مشتم نگاه کردم. چرا من الان این جوری کردم؟ مگه از آکیلا نمیترسم؟ چرا الان ترس ندارم؟ چرا یه بغض عجیب کهنه تو گلومه که هیچ قصد شکستن نداره؟ بالهام رو دور خودم تاب دادم و زمزمه کردم: - هرجای دنیا هم برم، با این ظاهر پر از جواهرم کی قبولم میکنه؟ به هم دیگه خیره شدیم و گفت: - پس بذار حافظهات رو بدم، ولی به وارانشا بودن خودت برنگرد، تلاش کن این بار برای زندگی کردن. خودت رو جا کن میون قلب همه. بذار فکر کنند پدر تو ایزد تاریکیه و مادرت پرنسس آرزو. من با دقت سرنوشت رو نوشتم پس خرابش نکن؛ فقط این بار لطفا... با بغض دستی تو موهاش کشید و تلخ ادامه داد: - من و ایزد مردگان هوای تو رو داریم. دیدیش دنیل همون ایزد چهار بال سفید و چشم نقرهای. همون که اون قطب نما رو به تو داد. سرم رو پایین انداختم. حافظهام رو بده؟ اگه بگم نه نمیفهمم کی بودم. اگه بده، بعد چی میشم؟ بخوام یا نخوام؟ رشته بلند و نورانی تو دستش ظاهر شد. - وارانشا این آخرین باره با این اسم صدات میزنم. پس تو هم از هر چی که قبلا بودی دست بکش و با این بدن جدیدت زندگی کن. از الان ایزد نور و تاریکی باش. ایزد وامپگادها دیگه نباش. به رشته بلند نورانی نگاه کردم و دستم رو روش کشیدم. موجی مثل یه رود آروم و آشنا تو تو ذهنم شناور شد و چشمهام بسته شد. صداها، خندهها، سکوت. تو سرم مثل حالتی بود که انگار یه دریا خشک شده و حالا آب های اون دریا به جایگاهش برگشته. نه گیج شدم، نه درد گرفتم ولی یه چیز عجیب وجودم رو گرفت، یه بغض که همیشه داشتمش حالا معنی گرفت. من از خودم بغض داشتم. از خودم و تولدم دلگیر بودم. درسته من یه وامپگادم ولی وامپگاد هیولایی نبودم. برای همین ایزدها قبولم داشتن. دعوام با نیارا! فهمیدم نیارا گولم زده تا منو بکشه، انقدر نزدیکم شده تا عاشقش بشم منو بکشه. من از نقشهاش مطلع شدم و تو بازیش شرکت کردم. وقتی متوجه شد من میدونم و من هم داشتم بازیش میدادم خشمگین میشه. با هم دعوا میکنیم و بعد جفتمون همزمان هم دیگه رو میکشیم.البته در حق من نامردی شد. ولی من هم نیارا رو قبل از مرگ خوردم تا دیگه همچین زن رقتانگیزی متولد نشه. قدرتهای نورش با من یکی شد ولی من دیگه زنده نموندم. شوکه شدم چشمهام رو باز کردم و به آکیلا خیره شدم. آکیلایی که دشمن هم دیگه بودیم؛ بعدها دشمنیمون به دوستی عجیب تبدیل شد! جنگیدنهامون سرگرمی ما شد و نمیگذاشتیم کسی به حریف مقابل چیزی بگه. آکیلا از من دفاع میکرد و من از آکیلا! مادرم یه دورگه وامپگاد و الف بود و پدرم ایزد اژدهایان برای همین من این جوری متولد شدم. یه وامپگاد عجیب خلقه که نه میشد گفت وامپگاده نه ایزده. برای همین نسلم رو قایم کردم و گفتم من ایزد وامپگادها هستم. اعتیاد به خون خوردن داشتم و تنها رفیقهای من دنیل بود و آکیلا. با بغض سنگین چشمهام رو بستم و لب زدم: - فهمیدم، من از الان سایورا هستم. وارانشا مُرد و من سایورام زاده نور و تاریکی. آکیلا لبخند زد و دست به سینه شد. - خوش اومدی به این سرزمین سایورا. خندیدم و دستی تو موهام کشیدم. - حاضرم هرکی خوشامد بگه جز تو. اومدم برم از پشت بغلم کرد. - دلت بخواد من بشم قاصد خوشامدگویی تو. دستش رو دور شکمم گرفتم و خون تو گونههام سر خورد. - تو قاصد مرگمی نه خوشامد گویی جناب سرنوشت. چونهاش رو روی شونه ظریف دخترانم فشار داد که دردم اومد، خواستم بزنم زیر گوشش که گفت: - هنوز خون میخوری؟ خشکم زد. خون؟ ذرهای از دستش رو زخم کرد و جلوی بینی من گرفت. بوی تیز آهن بینیم رو پر کرد و اخم کردم. - نمیخورم. دستش رو لمس کردم و زخمش رو خوب کردم. خودم رو ازش کندم و سرخ شده روی تخت دراز کشیدم. - من دخترم دیگه پسر نیستم این جوری به من میچسبی. قهقهه زد و روی تختم دراز کشید. - عه؟ راست میگی دختر خانمی. با بالم تو صورتش زدم. بانمک بالم رو از روی صورتش فقط تا قسمت چشمهاش، پایین اورد و گفتم: - درسته بنده سایورا سانترو هستم. به فلوتم اشاره کرد. - قول دادی یه روز بزنی، پس بزن. یکم خودم رو کشیدم و فلوت رو برداشتم گفتم: - چرا فلوتم دست پرنسس آرزو بود؟ با نیش باز جواب داد: - خیلی اتفاقی تو دستش افتاده بود. با فلوت تو شکمش زد: - آکیلا، الکی دست کسی فلوت من نمیره یکی داده که اون هم تو بودی. سر تکون داد. - من فقط فلوت رو ما بین ابزار موسیقی گذاشتم روح پرنسس آرزو قبولش کرد. بعدها هم از شانس خوب تو با یکم جرقه سرنوشت من پرنسس آرزو و ایزد تاریکی ریختن روی هم من هم جسم نوزاد رو با نوزاد مرده تعویض کردم. دنیای انسانها هم چون یه قمر داره زمان کند میگذره پس کسی متوجه نشد. دهنم باز موند. این همه کار برای من کرده بود؟ حتی تو سرنوشت ناخنک زده بود! مات لب زد: - خیلی بی رحمی! دست زیر سرش گذاشت و پرسید: - این که نجاتت دادم بیرحمم میکنه؟ به فلوتم که از اول هم برای من بود با بغض خیره شدم و جواب ندادم. نشستم و پشت بهش آروم فلوت رو به صدا در اوردم. صدای خش خش اومد و سرش رو از پشت روی کمرم گذاشت. زدنم رو قطع نکردم و بغضم رو به فلوتم دادم. نورهای سفید مثل گردههای ریز درخشان تو کل اتاقم و بیرون اتاقم نفوذ پیدا کرد. الان چی؟ الان که میدونم چی هستم و کی هستم؛ از کجا اومدم و چطور اومدم. میتونم مثل قبل زندگی کنم؟ یا میتونم دنیای جدیدی بسازم که همه منو این جوری که هستم بپذیرند؟ فلوتم رو پایین اوردم و به نفسهای گرم آکیلا پشت کمرم گوش کردم. نفسهاش به بالهام، گرم و داغ می خورد. نفسم رو بالا کشیدم و رهاش کردم. - آکیلا؟ پدرم و مادرم هنوز زنده هستن؟ روی بالهام رو نوازش کرد و خشدار صداش به گوش رسید: - اگه منظورت مادر و پدر خود این جسمت سایورا که نه دیگه مادرت آرزو مرده، فقط پدرت زندهاست. اگه پدر مادر وارانشا منظورته، آره جفتشون زنده هستن. مادرت با این که وامپگاده ولی بخاطر دو رگه بودنش و ناقص بودنش کسی متوجه نمیشه وامپگاده. البته اون اژدهای عوضی هم نمی ذاره کسی متوجه بشه. منظورش اژدهای عوضی پدرم در زمان وارانشا بودنم بود. لپهام رو پر باد کردم و به فلوت خیره شدم. - آکیلا؟ پوفی کشید: - دیگه چیه؟ خنده تلخی کردم: - الان چی؟ الان که دخترم، سایورام هنوز دوستم یا دشمن تو؟ منو کشید و تو بغل خودش گرفت. شوکه شدم و تو چشمهای سرخ یاقوتیش خیره شدم که تو انبوه مژههای سفیدش بود. نفس عمیق کشیدم و گفت: - تو؛ باید فکر کنم میدونی دیگه وارانشا نیستی خیلی لطیفتر میزنی بخوام خشن باشم. باید یکم بگذره تا بفهمم چی میتونم برای تو باشم و تو چی منو میبینی. دستم رو لرزون روی صورتش گذاشتم. - ممنون نجاتم دادی. چشمهاش رو بست و زمزمه کرد: - برابر شدیم یه روز هم تو نجاتم دادی یادته؟ یاد گذشته افتادم و چشمهام بسته شد. آره یه روز آکیلا بچه بود اون روز سه چهار سالش بود و تو دشت یه یوزپلنگ سیاه بهش حمله کرده بود. با برادرش آکیرا بود. آکیرا زخمی داشت نفسهای آخرش رو میکشید و آکیلا با دست شکسته بی جون داشت یوزپلنگ رو دور میکرد. اون روز نجاتش دادم و خوبشون کردم. آکیرا فکر کرد من یه از ما بهترون والا مقامم، فقط خیره من بود و از من چشم بر نمیداشت، آکیلا ولی عجیبتر بود. لبخند ضعیفی زدم و چشمهام رو باز کردم که چشم تو چشم هم شدیم و لب زدم: - یادم جوجه وحشی. قهقهه زد و تو پیشونیم زد. الان من از تو بزرگترم پس دیگه جوجه نیستم. آهی کشیدم و تایید کردم. - آره نیستی، الان من جوجهام با روح بالغ. بلند شد و لباسش رو درست کرد. دستی تو موهاش کشید و گفت: - من دیگه میرم، از خاطراتت به نحوه احسنت استفاده کن، الان تمام سیستم آسمان رو میدونی ولی همه فکر میکنند تو خامی و یه بچه نوزده ساله هستی. جایگاه ایزد نور رو بگیر سایورا من دیگه این بار نمیتونم نجاتت بدم. نشستم و تایید کردم. - باشه، بازم میای؟ اخم کرد: - نه؛ من رفت و اومدم زیاد بشه شکها هم زیاد میشه. از من و دنیل تا جای ممکن دور باشی بهتره. درست میگفت؛ باید روابط جدید بسازم. فلوت رو تو کشو انداختم و بلند شدم. عمیق نگاهش کردم و گفتم: - مطمئن باش لطف تو رو جبران میکنم آکیلا. ابرو بالا انداخت و چشمک زد: - با زنده موندنت جبران کن. تخت رو دور زدم و رو به روش ایستادم. محکم خیره تو چشمهاش با غرور جواب دادم: - زنده میمونم و اسمم رو ورد زبون همه میکنم. بینیم رو کشید. - من هم ناظر سرنوشتت میمونم چون سرنوشت تو تنها سرنوشتیه که قلمم جوهرش توش خشک میشه و هیچ وقت نمینویسه. تو چشمهام تلخ و نمدار نگاه کرد. تمام وجودم با دیدن نگاه نمناکش لرزید و ادامه داد: - من با خون خودم اسم تورو تو دفتر سرنوشت وارد کردم؛ چون جوهرم اجازه نمیداد مرده رو به زندگی برگردونم اون هم شخصی مثل تو. مات شدم و چشمهام میخ نگاهش بود. زبونم قاصر به حرف نبود هنوز. غمگینتر گفت: - از حالا تو راه خودت رو تعیین میکنی و من با همه ایزد سرنوشت بودنم فقط نگاه میکنم. چون دخالت من باعث مرگ من میشه، پیمان و قسم خوردم. یه قدم برداشتم و پیشونیم رو به سینهاش چسبوندم. - باشه عقاب سرنوشت، نمیذارم خون تو حروم بره؛ این بار برای بدست اوردن جایگاه واقعیم میجنگم. سر منو بوسید و با سرعت مرگباری غیبش زد. دست روی سرم گذاشتم و دهنم باز موند. - الدنگ! الان کله منو بوسیدی؟ ولی نبود بشنوه! فقط صدای جیغ پر ابهت عقابش بیرون از غار شنیده شد که داشت دور می شد. دست روی سرم کشیدم و مات لب زدم: - جدا سر منو بوسید! نه که عجیب باشه یا راز بزرگ باشه نه اصلا ولی من همیشه سر آکیلا رو بعد دعوا و جنگمون میبوسیدم. الان یه حس مزخرف جامون عوض شده داشتم. اون شده رأس قدرت و من کف قدرت. خشمگین غرش کردم و پاهام رو تو هوا لگد زدم. - عوضی. چشمم به خودم تو آینه خورد. - دختر بودن هم بد نیستها؟! نه چرا بده. جدا بده هر ماه هفت روز خونریزی دارم و نمیمیرم. بعد تو دوساعت خونریزی من توی جنگ با نیارا مردم! لعنتی این اوج بیرحمیه؟! کی سیستم دختر و پسر رو ساخته؟ با تاسف سر تکون دادم و بعد یه دوش گرفتم دوشی که انگار چشمهام باز شده و نقطه به نقطه خودم رو نگاه می کردم از کنجکاوی که تو این بیست سال نداشتم؛ روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. بیهیچ فکر و خیال. ذهنمم از بیخوابی خاموش شده بود. ... با تکونهای دستی چشمهام رو خسته باز کردم. چشم تو چشم تریستان شدم. - چی؟ - مدرسه داری. - نمیرم. چشمهام گرم شد و باز تکون داده شدم. چشم بسته هوم کردم. تریستان: پاشو دیرت شده. - خوابم میاد. منو نشوند و جوری تکونم داد که تمام استخونهام صدا داد و خواب از سرم پرید. شوکه داد زدم: - تریستان؟! با لبخند جواب داد: - تاسیانم ملکه من. دهنم باز موند و با یه لگد خیلی خوشگل جوری زدمش چسبید به دیوار غار و گفتم: - تاسیانم و زهر! سر خورد و گوشه غار افتاد و با درد خندید. - دیگه من بیدارت نمیکنم. با موهای خیس خوابیده بودم، سر و گردن درد گرفته بودم. لباسهای مدرسهام رو پوشیدم. یونا صبحانه منو اورد و گفتم: - لقمه کن یونا حال ندارم خودم بخورم. چشمی گفت. جلو آینه رفتم و موهام رو مثل یه حلزون گرد بالا سرم بستم و تو موهام یه کانزاشی دم پریدریایی زدم که یه ریشه زنجبر بهش وصل بود. یه سمت دُم ساده بود و یه سمت الماسی. یکی از دکمههای پیرهنم رو باز گذاشتم. یونا شوکه نزدیکم شد و لقمه دستم داد و گفت: - ملکه سایورا انگار رفتارتون یه جورایی خیلی تغییر کرده؟! لبخند کج زدم: - جدا؟ بد شده یا خوب؟ شوکه لب زد: - جسور تر و مغرور تر شده. لبم رو روبه پایین کج کردم. - جدا؟ این که خوبه. وحشت کرد و عقب رفت. - ب... بله خوبه، هالهاتون هم خیلی غلیظ و بو دار شده. سرم رو کج کردم و قدمهای آروم سمتش برداشتم. - واقعا؟ این بو بده؟! مات و تته پته کنان گفت: - خو... خوبه، مح... محسور کنندهست. قهقهه زدم. یه گاز به لقمهام زدم و کیفم رو از روی تخت برداشتم که یونا روی تخت افتاد. از اتاق بیرون زدم که آرتین رو تکیه به دیوار دیدم. با دیدنم خشکش زد. - اوه! تغییر کردی یا من حس میکنم؟ یعنی یه برگشت خاطراتم انقدر منو تغییر داده؟ هالهام بو گرفته؟ مگه هاله هم بو میگیره؟ لبخند مصنوعی زدم: - رفتم حمام فکر کردی تغییر کردم. بیا بریم دیرمون شد. تاسیان دوید و گفت: - ملکه من میبرمت. ایستادم و چپ چپ نگاهش کردم. - مگه خودم نمیتونم برم؟ شوکه شد و گفت: - اوم... خب تریستان و امپراتور رفتن شما رو به من سپردن. فکر نمیکردم یه روزی پسرای آکیرا محافظ من بشن. لبخند بیاختیاری بهش زدم و جواب دادم: - خودم میرم نگران نباش. به آرتین اشاره کردم و از غار بیرون زدم. با نور یه صفحه ساختم و آرتین رو کشیدم سمت خودم روی صفحه تا قرار گرفت پرواز کردم. آرتین شوکه فریاد زد: - خیلی سریعه! بشکنی زنگ دار زدم و به باد فرمان دادم از سر راهم کنار بره. دیگه باد به صورت من و آرتین نخورد. آرتین هیجان زده خندید و گفت: - اولین باره بدون کالسکه دارم میرم مدرسه! روی صفحه نشستم. - از این به بعد هم تنها میریم. آرتین هم کنارم نشست و حیرت زده به همه جا خیره شد. صخرههایی که روشون خونه بود، بوی رطوبت آسمون با لذت بو کشیدم. بچهای هیجان زده برای من دست تکون داد. من هم دست تکون دادم. با چاکرام یه شکلات از تو کیفم سمتش فرستادم. جیغ خوشحال زد و گفت: - ناریا هســــــــتم. من هم جیغ زدم: - ســـایورا هســـــتم. قهقهه زد و آرتین هم خندید. - دیونه! نیشخند زدم. یه عمر عاقل بودم به جایی نرسیدم بذار ببینم با دیوونگی به کجا میرسم. آرتین خم شد تو صورتم نگاه کرد. - به جون خودم خیلی تغییر کردی؟! با لبخند پاهام رو تکون دادم و از زنده موندنم لذت بردم گفتم: - درسته چون فهمیدم کی هستم. من سایورا هستم دختر ایزد تاریکی و پرنسس آرزو. من سایورا ایزد نور و تاریکی هستم. با اخم جواب داد: - ولی نمیشه سن تو با سن مرگ اون ها یکی نیست. تو صورتش خیره شدم. - اینو مثل یه راز نگه دار. خشکش زد و سر تکون داد. با لبخند پچ زدم: - چون منو تو دنیای انسانها که فقط یک قمر داره و یه خورشید کوچیک و دور فرستاده بودن اونجا زمان کند میگذره. فورا رنگش پرید و لب زد: - انساها وجود دارند؟ سر تکون دادم و پچ پچ کردم: - آره ولی این باید راز بمونه. من اینو به تو گفتم چون اسلحه من هستی. دستش رو روی لبش کشید و یه قفل زد: - امن امن میمونه! به مدرسه رسیدیم و از روی صفحه پریدم: - آفرین. آرتین هم از صفحه پرید و نور صفحه به بدن خودم برگشت. آرتین حرف رو عوض کرد و با خنده گفت: - راستی یونا خیلی باحاله! آقا کیف منو پر از خوراکی کرده میگم چخبره کی میتونه همه اینها رو بخوره؟! لبخند زدم: - کیف من هم دست کمی از تو نداره، چون خودش اژدهاس این چیزها رو کم میبینه. خمیازهای خسته کشیدم. moonecho 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت *** آرتین ده سال بعد... امسال ده ساله که گذشته و من هر روز خوشحال تر از دیروزمم. تنها افسردگیم اینه ده ساله دارم آموزش میبینم ولی نمیتونم اصلا تبدیل به سلاح بشم از خودم داشتم نا امید میشدم. سایورا میگفت نگران نباشم یه روزی میشم. تو این ده سال، سایورا طعم واقعی زندگی رو به من بخشید. خودم گاهی میرم زمین، یا با تریستان، تاسیان گاهی هم یونا خرید میکنم. خیلی به من خوش میگذشت. روز به روز احترام سایورا برای من بالاتر میرفت. سایورا واقعا یه ایزده فوقالعادهاست. همه اهالی آسمان و زمین با سایورا راحت حرف میزنند و سایورا شبهای ماه کامل میره فلوت میزنه. فلوتی که میزد انقدر زیبا بود که برکت رو به همه میداد و گیاهان از آفات کمتری برخورد دار میشدن. بارونها دیگه سنگین نبود. تو درسهاش موفق بود. منو خودش رو کاری کرد جهشی بخونیم و وقت هدر ندیم. صدرا و نادین، همچنین روشا هم همین کار رو کردن. تیم ما هنوز به اسم تایم زده معرف بود. امسال سال آخر ما بود. من با سی سال سن و سایورا با بیست و نه سال سن، سال دیگه فارغالتحصیل جادو و موسیقی میشدیم. حتی آهنگ گروه تایم یخ زده روی زمین و آسمان پرفروش بود. هر سال یه آهنگ گروه ما بیرون میداد. به گذشته که نگاه میکنم، ناخداگاه لبخند میزنم. حس خوبی داشت حتی وقتی اجنهها حمله میکردن. من؛ خیلی وقته یه دلشوره خاص دارم. انگار یکی میخواد این لحظه خوش ما رو از ما بگیره. از تخت قرمزم پایین پریدم و با بالا تنه برهنه از اتاقم بیرون زدم که سایورا رو دیدم. یه کلاه لبه دار پوشیده بود و داشت با تریستان دعوا میکرد. - که چی؟ چرا بعد از ده سال پیداشون شده؟ تریستان سرد به دیوار غار پشت سایورا خیره شد و گفت: - ملکه من، بهتر نیست حرف بزنید؟ سایورا تیز شد. - حرفی برای گفتن ندارم. تریستان سر تکون داد: - امر امر شماست. از کنار سایورا رد شد و رفت. به من نگاه کرد و گفت: - ساک جمع کردی برای فردا آزمونت؟ شوکه سر تکون دادم: - آره؛ چی شده سایورا عصبیه؟ اخم سرد کرد: - ایزدان برگشتن تا ببرنش. مات شدم و ترسیده لب زدم: - الان اون بیرون هستن؟ سر تکون داد و تو اتاقش رفت. برگشتم تو اتاقم یه پیرهن پوشیدم. چرا ایزدان برگشتن؟ نکنه باز دعوا بشه؟ دستی رو صورتم کشیدم. یه نخ سیگار روی لبم گذاشتم روشن کردم. از اتاق بیرون زدم و سمت اتاق سایورا رفتم. دود سیگارم رو آروم بیرون دادم و گفتم: - سایورا؟ صداش بیتفاوت اومد. - بیا تو آرتین. وارد اتاق شدم که با دیدن وضعش فورا پشتم رو کردم. چیزی نپوشیده بود، داشت لباس عوض میکرد. قلبم تند تند زد! داشتم سکته میزدم از چیزی که دیدم. بزاق دهنم رو به سختی قورت دادم و گفت: - کاری داشتی؟ چشمهام رو بستم و جواب دادم: - خواستم حالت رو بپرسم. رو شونهام زد. - برگرد پوشیدم. به موهای بلندش خیره شدم تا زیر زانوهاش اومده بود. لبخند بیاختیار زدم و گفتم: - خوبی؟ لبه تخت نشست. - آره خوبم؛ برای آزمون فردا آمادهای؟ باید بریم جنگل ویکتور. کنارش روی تخت نشستم. - آره آماده هستم. سایورا واقعا تو هم میای؟ مدیر گفت برای تو اجبار نیست. با اخم جواب داد: - گروه تایم یخ زده با هم هستن پس میام. این آخرین آزمون ما هست. کلافه جواب دادم: - زنده مردن ما تو این آزمون معلوم نیست. روی پاهام زد: - بس کن ادای پیرمردها رو در نیار ما کلی آزمون رد کردیم این دیگه چیزی نیست. میخواستم بگم دلشوره دارم ولی ساکت شدم. زنگ غار به صدا در اومد و سایورا کفری غرید: - چرا دست بر نمیدارند؟ بلند شدم و از اتاقش بیرون زد. من هم با سرعت همراهش از غار بیرون زدم. با دیدن یه ایزد مو مشکی با چشمهای تاریک هنگ کردم. سایورا هم متوجه شدم شوکه شده. مرد سایورا با ابهت به سایورا خیره شد و گفت: - سایورا؟ سایورا اومد عقب بره که مرد دستش رو گرفت کشید. - سایورا نرو. سایورا اخم کرد و مرد رو هول داد: - تو کی هستی؟! ولم کن... مرد محکم بازوش رو گرفت و محکم جواب داد: - پدرتم. من جا سایورا تکون خوردم و لب زدم: - پدر! تریستان دست منو کشید و با خودش برد. - بیا بریم بذار یکم تنها باشن. شوکه پرسیدم: - تو میدونستی؟ تایید کرد: - آره، خواستم بگم پدرشه اما تا اسم ایزدان رو اوردم هرچی میخواستم بگم، حرفم رو قطع میکرد. برگشتم و به سایورا که پدرش به دیوار چسبونده بودش و حرف میزد خیره شدم. خاطرات پدرم از مههای پشت ذهنم بیرون اومد. هنوز گاهی کابوسش رو میدیدم کابوس اذیتهاش! دیگه به هیچ پدری حس خوبی نداشتم. شنیدم پدرم قصرش رو دوباره ساخته ولی این بار کوچیکتر. ده ساله هیچ کدوم از خانوادهام رو ندیدم ولی شنیدم پدرم یه دختر گیرش اومده و الان یک سالشه. دلم برای اون دختر میسوزه امیدوارم وضع من گریبان گیرش نشه. نگران باز برگشتم به سایورا نگاه کردم. همش فکرم خراب بود. بازوم رو فشار دادم و تا تریستان رفت تو اتاقش من یواشکی برگشتم. قلبم تند تند میزد، حالم بد بود. از پشت دیوار غار به سایورا و پدرش نگاه کردم. پدرش: بهت میگم گوش کن چرا انقدر لجبازی؟ سایورا: چرا به حرفهات گوش کنم؟ آخرش به من میگن تو بچه وارانشایی، تو هم گفتی شبیهش هستم. اصلا این وارانشا کیه؟ پدرش کلافه گفت: - دنیا به تو نیاز داره، نور داره کم میشه برای تعادل نور برگرد نه برای من. تو دلم تکون خورد و بغض کردم. میتونستم عشق به فرزند رو تو چشمهای پدرش ببینم. چرا، چرا پدر من یک بار این جوری نگاهم نکرد؟ سایورا سر به منفی تکون داد: - نه من اگه بیام میگن... پدرش نعره زد: - غلط کرده هرکی بخواد بگه، دیگه ضایعهاست دختر منی. کدوم وامپگادی میتونه نور داشته باشه؟ تو نور ذوب میشن. وارانشا هم انقدر مغرور بود که به هیچ زنی اهمیت نمیداد اون میگفت اگه زن بگیره یه زن از نوع وامپگاد میگیره. تو اصلا یک درصد هم نمیتونی بچهاش باشی. نه خون خواری نه قدرت کیهانی جذب میکنی هیچ کاری که نشون بده وامپگادی نکردی. سایورا دهنش باز مونده گفت: - تاریکی هم انقدر مهربون میتونه باشه؟ بغضم رو قورت دادم و چشمهام رو بستم. ولی صدای پدرش رو شنیدم: - تاریکی هم دل داره، چرا فکر می کنی دل ندارند؟ بچه منی از رگ و ریشه منی چطور میتونم تو رو نخوام؟ چونهام لرزید و سرم رو به دیوار چسبوندم. چقدر حرفش واقعی بود. دستی به شونهام خورد. ده متر تو هوا پریدم از ترس و چنان وحشت کردم که میخواستم فریاد بزنم. تریستان دستش رو روی دهنم گذاشت و منو برد: - برای همین گفتم بیا بریم. تا نبینی یه تاریکی از پدر تو بهتره. حتی شیطان هم با بچههاش این کار رو نمیکنه که پدر تو با تو کرده. اشکهام روی دستهای تریستان ریخت و منو تو اتاقم برد. زیر پتو رفتم تا بیشتر مضحک نباشم و گفتم: - به سایورا نگو لطفا. روی تخت کنارم نشست. - گوجه فرنگی؟ شوکه سرم از زیر پتو بیرون اومد و با چشمها و صورت خیس از اشک به خودم اشاره کردم. - با منی؟ لبخند محو زد که از دیدن لبخندش مات شدم. تو این ده سال یک بار هم لبخندش رو ندیدم. موهام رو نوازش کرد. - گریه نکن. بیشتر شوکه شدم. الان خواست دل داریم بده؟ اصلا به کل موضوع بابام یادم رفت، حتی حسادتم به گفتگوی سایورا و پدرش! مات لب زدم: - دیگه بخوامم گریهام نمیاد. خم شد از روی میز کنار تختم یه نخ سیگار برداشت و روشن کرد. با صدا کشید و گفت: - این چه زهرماریه که میکشی؟ اخم کردم. باز شد همون کوه یخ طعنه زن. - خودت هم از این زهرماریها میکشی. دود رو سمت سقف فوت کرد. - چرا نمیتونی به سلاح تبدیل بشی؟ تنها راه اینه بکشمت تا از این جسمت جدا بشی. وحشت زده فریاد زدم: - نه! سر تکون داد و دود رو بیرون داد: - آره. عقب رفتم و وحشت زده نگاهش کردم. شمشیر بزرگش رو در اورد. نعره وحشت زده کشیدم. سرد گفت: - چند دقیقه بهت فرصت میدم تبدیل بشی نشدی میکشمت. شمشیر رو جوری با سیگار گوشه لبش بالا برد که با وحشت از تخت افتادم. ترس فلجم کرد. غرش کرد: - یالا تبدیل شو؛ همون جور که یادت دادم. چشمهام رو بستم و فاتحهام رو خوندم. فایده نداشت یعنی بدون تلاش بمیرم؟ زندگیم انقدر پوچ و بی معنی تمام بشه. چشمهام رو محکمتر بستم. تصور کردم، خودم رو، روح رو... لرزیدم بدجور لرزیدم. از مرگ میترسیدم. با صدای صوت شمشیری که داشت هوا رو میشکافت چشمهام رو محکمتر بستم و سرم رو تو گردنم فرو کردم. شکل یه شمشیر شعله ور از نور و تاریکی که با وجود خودم و سایورا ترکیب بود ظاهر شد. بدنم داغ داغ کرد. حس کردم دارم فرم میگیرم! مثل یه خمیر انگار داشتم کش میاومدم اون حرارت، اون داغی و سردی نمیگذاشت درد حس کنم ولی یه حس بد حالت تهوع گرفته بودم. وقتی چشم باز کردم صدای برخورد فلز به زمین تو گوشم پیچید. تریستان بالا سر من قرار گرفت و گفت: - فقط نیاز به انگیزه داشتی تا بتونی به شکل اسلحه روحی ملکه من در بیای. آفرین تونستی با روح ملکه من هماهنگ بشی، تاریکی و نور رو قشنگ تو خودت جا دادی. میخواستم نعره بزنم این انگیزه نبود تو رسماً داشتی میکشتیم! بالا سرم نشست و گفت: - نمیتونم بگیرمت تو دستم چون آسیب میبینم. یه آینه تو دستش ظاهر شد و رو به روی من گرفت. با دیدن خودم هنگ کردم. البته پشت پلکهام دیدم ولی بخاطر ترسم دقت نکردم. الان یه طرف تیغه نور بود و یه طرف دیگه تاریکی که تو یه پوشش شعله پر حرارت فرو رفته بود. یه دسته فیروزهای با جواهر سرخ پایین شمشیر هم ریشههای سرخ درخشان. روی بدنه شمشیر هم کلماتی عجیب نوشته شده بود. شبیه سلاحهای ممنوعه بودم که قدرتی ویران کننده داشتن! تو ذهنم تصویر یه عصا اومد! بدنم تو آینه کش اومد و تبدیل به یه عصای عجیب غریب شدم. انگار روحم تو سنگ وسط عصا بود! ظاهرم کاملاً شکل گرفت و من خودم رو دیدم— به شکل عصا. یه هلال ماه باریک که انگار از آسمون شب کنده شده! یه درخشش نقرهای شاید طلایی داشت. درون هلال ماه یه کریستال لوزی شکل بود که به هیچی اتصال نداشت و شناور بود. پایین هلال ماه یه گوی سیاه وجود داشت یه گوی مرموز و تاریک! بدنه عصا موجدار بود؛ انگار... انگار زنده بود. انتهای عصا که پایانش بود تیغه تیز و ظریفی داشت. تریستان دستی روی بدنه من کشید. لرزیدم و با سرعت تبدیل به خودم شدم و نفس نفس زدم. یه حس عجیب و خاص داشتم. تریستان نگاهم کرد و گفت: - بد نبود. اخم کردم. این همه زور زدم فقط میگه بد نبود؟ نفسهای کشیده و عمیق کشیدم. یهو یه چیزی زیر گلوم زد و دویدم سرویس بهداشتی و بالا اوردم. اوه لعنتی! اون کش اومدن بدن و روحم، ترس و استرس همراه هیجان کاری به من کرد باعث شد بالا بیارم. سرم گیج رفت و تریستان از پشت بغلم کرد: - هی بچه! بنظرم بهتره استراحت کنی. دیگه رمق نداشتم یه چیز درشت بارش کنم. دست و صورتم رو شست. منو از اونجا بیرون اورد و روی تخت قرار داد. خم شد دستمال برداشت با سیگار گوشه لبش صورتم رو خشک کرد. سریع چشمهام رو بستم نگاهش نکنم. خودم رو با همه بی رمقی چرخوندم و روی شکم رفتم صورتمم تو تخت فرو کردم. دست تو موهام کرد و زمزمه کرد: - آرتین؟ خفه «هوم» گفتم. تو موهام بازی کرد و عقب رفت. یکم سرم رو چرخوندم نگاهش کردم. داشت سیگارش رو خاموش میکرد. ترسناک و سرد بود. وقتی برگشت سریع باز سرم رو تو تخت فرو کردم و گفت: - انقدر تمرین و تکرار کن تا توش حرفهای بشی. چرخیدم و تو صورتش خیره شدم. - هنوزم میخوای منو بکشی؟ دوباره دست تو موهام کرد، چشمهام رو بستم. خیلی حس خوبی داشت یهذره هم از لمسش حس بد نمیگرفتم یه جور آرامش انگار برادر بزرگمه. - نه، تونستی تبدیل بشی. گفتم نمیخواستم بکشمت من اجازه کشتن تو رو ندارم، باید اول ملکه اجازه بده. بلند شد. دوست داشتم هنوز با موهام بازی کنه. حرفی نداشتم جوابش رو بدم. یعنی راحت نبودم حرف بزنم و رفتش. پوفی کشیدم و لب زدم: - چی میشد بیشتر سر منو نوازش کنی؟ لبخند زدم. خوشحال بودم تونستم آخر بعد از ده سال تمرین بالاخره تبدیل به سلاح روحی سایورا بشم. سلاحی که انعکاس روح سایوراست نه من. من باید چیزی میشدم که روح من نیست و روح اربابمه، این سختش میکرد خیلی سخت. دست پشت گردنم گذاشتم و تو آرامشم فرو رفتم. moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت *** سایورا کیفم رو روی شونهام انداختم. تریستان تو اتاقم اومد. - ملکه من، بذار موهات رو ببندم تو دست و پا نباشه. موهام کیفم رو پوشونده بود، لعنتی قدش هم تا زیر زانوهام اومده! یعنی کوتاه هم کردم. یادم نمیره وقتی موهام تا زمین میرسید تریستان موهام رو کوتاه کرد، اشکش با همه سرد بودنش در اومد. هنوز که هنوزه موهای منو کنار خودش داره. کیفم رو در اوردم و کنارش ایستادم. موهام رو شونه زد و با لطافت شروع به گیس کردن کرد. آروم گفت: - ایزد تاریکی چی گفت؟ یاد ایزد تاریکی آکو افتادم. خیلی حرف زد و همجوشی هم کردم تک تک حرفهاش حقیقت بود و جواب دادم: - بعد از آزمونم و فارغالتحصیل شدنم به سرزمین ایزدان میریم. میرم جایگاهم رو بگیرم و جای ایزد نور روی تخت بشینم. موهام رو با کش بست و جواب داد: - بهترین تصمیم رو گرفتی ملکه من. خم شدم کیفم رو روی شونههام انداختم و رو به روی تریستان ایستادم، به چشمهای سبزش خیره شدم. یههویی پریدم و گردنش رو محکم بغل کردم و سرم رو تو گردنش کردم. - نگرانم نباش تریس، من میرم و با قبولی از اون جنگل ویکتور لعنتی بیرون میام. یادت نره تو هربار داری از من تو مبارزه شکست میخوری، من قویم... به هرکسی نمیبازم. دستش دور کمرم حلقه شد و شونهام رو بوسید: - بزرگ شدی. خندیدم. ازش فاصله گرفتم و چرخیدم. موهای بلندم مثل شلاق هوا رو تازیانه زد و گفتم: - بزرگتر هم میشم و کو... دنیا رو پاره میکنم. چشمهاش خندید. با سری گیجهای که از چرخیدن به وجود اومده بود، مثل یه مستها تلو تلو میخوردم و رد شدم. تاسیان و یونا به دیوار تکیه داده بودن. جفتشون غمگین و استرس داشتن. لبخندی بهشون زدم و به آرتین اشاره کردم و گفتم: - بریم؟ سر تکون داد و جواب داد: - آره، می خوامم یه چیزی خوشحال کننده بگم. میدونستم می خواد بگه تونسته تبدیل به سلاح روحیم بشه چون من حسش کردم تونست تبدیل بشه. هیجان زده ساختگی تایید کردم: - حتما؛ دل تو دل ندارم بدونم اون چیه؟! تاسیان با بغض گفت: - ملکه من مراقب خودت باش. یونا هم تایید کرد و جواب دادم: - حتما. از غار بیرون زدیم که آرتین ابرو بالا انداخت: - نچ نچ زمانش برسه میگم الان هی همه میخوان خداحافظی کنند. خندیدم و سر تکون دادم: - قبوله. از غار بیرون که زدیم چشم تو چشم تیوان شدم. لبخند محو زد و گفت: - داری میری؟ سر تکون دادم و تایید کردم. جلو اومد و گونهام رو نوازش کرد. - مراقب خودت باش. دستش رو روی صورتم گرفتم: - مراقبم، تو هم زیاد با کار خودت رو خسته نکن. لبخند زد. - سعی میکنم. پیشونیم رو بوسید. - برو دیرت نشه. صفحه نور درست کردم روش قدم گذاشتم که آکو هم اومد. - سایورا؟ ایستادم و اخم کردم. جلو اومد. نگران خیره به من گفت: - اینو بگیر بهش شفای استخوان میگن وقتی شکستگی استخوان داشتی استفاده کن. دستی به گردنش کشید و زمزمهوار ادامه داد: - جنگل ویکتور خیلی بیرحمه موفق برگردی. لبم رو گاز گرفتم. خواستم ردش کنم ولی همچین چیزی نیاز بود نباید لجباری کنم. ازش گرفتم و ناز اومدم. - ممنو... منو محکم تو بغل گرفت. یههو دیدم آرتین هم تو بغلش گرفت و گفت: - میتونم بفهمم این پسر اسلحه روحی تو هستش. پس من الان یه دختر و یه پسر دارم. آرتین شوکه شد و من لبخند زدم. سرم رو تو گردن آکو کردم و آرتین با بغض دست دور کمر آکو گذاشت و گفت: - از محبت شما ممنونم ایزد تاریکی. آکو از ما فاصله گرفت و به آرتین گفت: - پدر صدام کن. تو دستش یه اکسیر بنفش ظاهر شد به آرتین داد: - بیا پسرم این هم برای تو اکسیر خون ساز هستش که باعث میشه زخمها هم سریعتر خوب بشه. آرتین تشکر کرد و آکو اجازه داد بریم. از کنارش گذشتم و روی صفحه نور نشستم. با اخم به دورم نگاه کردم. هوا بارونی و سرد شده بود. آرتین هم کنارم نشست و با لبخند گفت: - بابای مهربونی داری! با اخم جواب دادم: - نشنیدی؟ فقط بابای من نیست پس نگو «بابای» از الان بابای تو هم هست. چون منو تو با هم هستیم. وقتی بتونی به سلاح تبدیل بشی من میتونم تو رو وارد بدنم کنم. فورا گفت: - سایورا؟ نگاهش کردم. خندید. چشمهاش از شادی برق و امید میزد و گفت: - آخر تونستم، من تونستم سلاح بشم. سعی کردم خوشحالیم واقعی باشه. جیغ بلندی کشیدم. فورا جلوی دهنم رو گرفت: - هیش... جیغ نزن! با شادی دستش رو پس زدم و گفتم: - واقعا؟! سر تکون داد. بغلش کردم و به خودم فشارش دادم. - آرتین خیلی خوشحالم کردی! تبدیل شو ببینمت. اخم کرد: - نه؛ الان نه... به آسمون نیم نگاهی کرد و سرخ شده ادامه داد: - سریع حالم بد میشه. بدنم به تغییر عادت نکرده. بذار سر فرصت تمرین کنم، حتما؛ هر روز برای تو تبدیل میشم. خوشحال و هیجانی «باشه» گفتم. با صفحه نور مستقیم از نگهبانی مدرسه رد شدم. همه داشتن گروه چهار نفره وارد دروازه میشدن. میکال با دیدنم نگران گفت: - چرا دیر اومدید؟ پریدم و آرتین هم کنارم فرود اومد. صفحه نور شد تو بدنم رفت و جواب دادم: - اومده بودن حافظی ول کن نبودن. میکال روی بازوی آرتین زد: - زود زود اسمهای شما سه دقیقه قبل خونده شد. نادین و صدرا دویدن و نگران داد زدن. صدرا کفری غرید: - فکر کردم نمیاید از استرس مردم. نادین دست منو کشید و گفت: - بیایید بریم تا دروازه رو نبسته مدیر. هر چهار نفرمون دستهامون گره خورد تو هم و بدون این که مدیر یه بار دیگه اسم ما رو بخونه وارد دروازه شدیم. گرمایی بدن ما رو گرفت و پرت شدیم تو جنگل شلوغ! همینکه گرما از دور ما رفت. روشا جیغ زد: - سایورا اومدی؟! لبخند زدم و تایید کردم. خوشحال گفت: - موفق باشی سایورا. داد زدم: - همچنین. قوانین اینه هرگروه جدا باشه و تو دست و پاهای هم نباشیم. به جنگل خیره شدم. خیلی انبوه و بزرگ بود! این جا رو میشناسم جنگل ویکتور پر از موجودات و روحهای ناشناخته هستش. همه قبل از این که به تاریکی بخوره دویدن تا سر پناه پیدا کنند، چون شبهاش مثل چی ترسناکه. تنها کسایی که موندن فقط ما بودیم. نادین از تو کیفش دوتا منور در اورد گفت: - مدیر به همه داد. اگه میخواستی انصراف بدی میزنیش طلسم جابهجایی توشه فورا به مدرسه تو رو بر میگردونه. منو و آرتین ازش گرفتیم. منور رو تو انگشتر آسمانم فرستادم و گفتم: - بیایید بریم. هر سه پشت سر من حرکت کردن. صدرا خیره یه جنگل که همش سبز و سبز بود پرسید: - بدویم بهتر نیست؟ نادین: فقط خودمون رو خسته میکنیم. آروم جواب دادم: - مهم نیست کجا بریم، همین که بتونیم تو جنگل زنده بمونیم کافیه. تازه این جنگل هرجاش بدتر از اونجاشه. یعنی هیچ جا نمینونی پناهگاه پیدا کنی چون باید تا صبح کشیک بدی و نوبتی بخوابیم. پس نتیجه میگیریم دویدن بی فایدهاست. فقط موجودات جنگل رو به خودت تحریک می کنی. همه هوم هوم کردن. فکر کنم کاملا فهمیدن. نادین کنجکاو پرسید: - تاحالا به این جنگل اومدی؟ میخواستم دروغ بگم نیومدم ولی راست و دروغ رو قاطی کردم. - با محافظم، برای که آموزشم بده اومدم. همشون خوشحال شدن. که حداقل من چیزی میدونم. خنجرم رو بیرون کشیدم. آروم چیزی گفتم که وحشت رو به دلشون انداخت. - به درختها هم اعتماد نکنید. پریهای تاریک میتونه تو یکی از این درختها باشه، یا اون درخت افسونشده باشه تو رو ببلعه. نادین حیرت زده گفت: - من شنیدم، بابام به من گفته که به زمین، آب، درخت هیچی نمیشه اعتماد کنید. تایید کردم. - به هیچی. آرتین خندید و جواب داد: - دیگه بگو یک راست ما رو تو دهن مرگ فرستادن. بیتفاوت جواب دادم: - همین هم هست عزیزم. صدرا اخم کرد. - پس خیلی باید مراقب باشیم! با خنجر تو دست به اطراف خیره شدم. اول این جنگل همیشه خوبه ولی بعد کم کم سبزی همه جا دلتو می زنه. الان ذوق داری اما چند ساعت بعد به علف هرزه ها هم شک میکنی. جنگل به تو یه فرصت سه ساعته میده که بری ولی وقتی نرفتی اون ذات واقعیش رو به تو نشون میده. بقیه میگن چند ساعت خیالت رو راحت می کنه همین که راحت کرد حمله میکنه. ولی من میگم اولی درسته چون تو این جنگل بودم. با صدای جیغ دختری سرم سمت چپ چرخید. صدرا شوکه شد: - فکر کنم یکی آسیب دیده بریم کمک؟ نادین با اخم جواب داد: - اصلا، توصیه مدیر رو گوش نکردی؟ تو این جنگل هرکی با گروه خودش باشه خودتون از پس کار خودتون بر بیایید. بعضی از صداها ممکنه تقلید صدای جنگل باشه نذار وسوسه بشی. صدرا نگران به قسمت چپ نگاه کرد. آرتین رو به من کرد و گفت: - سایورا تو چی فکر میکنی؟ به چپ نگاه کردم و یه پروانه نور درست کردم به چپ فرستادم. با دیدن یه موجود کریه که خیره من بود، یخ زدم و گفتم: - بهتره نریم تلهاست. رنگ همه پرید و به هم دیگه بیشتر چسبیدیم. جوری که بچهها متوجه نشن روی لباسهاشون یه تیکه نور چسبوندم. البته آرتین همیشه منو از هزاران کپی میتونه بشناسه چون روحهامون مرتبطه ولی صدرا و نادین نه. اگه نورم رو به صدرا و نادین بدم، آرتین اون دوتا هم میتونه پیدا کنه. صدای گریه نوزاد اومد! انقدر واقعی بود که ایستادم. همه ما شوکه شدیم و آرتین لب زد: - این نمیتونه توهم باشه! یهو صدرا فریادی زد و روی آرتین افتاد. صدرا وحشت زده به بالا درخت نگاه میکرد. سر من هم آروم چرخید و با دیدن هشت نوزاد آویزون رو درخت از شوک نزدیک بود فریاد بزنم. یه... یه بچه خوار این جا چکار میکنه؟! با دیدن صورت زنی که خیره ما بود دهنهامون باز موند. نادین با فک قفل شده گفت: - نترسید، این زن کوره. فقط... فقط با صدای گریه بچه تازه متولد شده واکنش نشون میده. سمت یه بچه رفت و با دست های لاغر و کشیده بچه رو پیش پیش کرد ساکت کنه. آشینا: ملکه من، اون میبینه الکی خودش رو به کوری زده اون زن دروغه اون شما رو میتونه نوزاد کنه، منتظره ببینه شما چه واکنش نشون میدید. با صدای خشخش برگشتم. با دیدن همون زن که داشت چهار دست و پا روی درخت نرم راه میرفت و میخواست آرتین رو بگیره، واکنش نشون دادم و با غرش نور دستش رو قطع کردم. جیغ زد و تبدیل به تریستان شد. - ملکه من چ... چرا؟ ناباور شدم. وقتی دیدم نتونست نقش تریستان رو قشنگ در بیاره سرد شدم و غریدم: - نقش تریستان رو قشنگ در بیار زنیکه هرزه. خنجرم تبدیل به شمشیر شد و گردنش رو قطع کردم. ته مونده جیغ تو حنجرش موند. خون سیاه رو سر و صورتم پاشید و نوزادهای روی درخت طلسمشون از بین رفت و تبدیل به آدمهای بزرگی شدن. نفسنفس زدم. خون رو از روی چشمم پاک کردم. آشینا نعره زد: - میون اونها یه خوناشامه مراقب با... به درخت کوبیده شدم و خوناشامی دندونهاش رو نشونم داد. خیره چشمهاش دستور دادم: - آروم باش. دست رو سرش گذاشتم و از خاطراتش تغذیه کردم. به زبون خودش لهجه دار زمزمه کردم: - آروم باش دختر، آروم. خرخر کرد و دیدم حیف این دختر نمیشه به حالت اول برش گردوند تاریکی مغزش رو پوک کرده و آروم نمیشه. روی پیشونیش با آرامشی که میدونستم سپرم نمیذاره منو گاز بگیره علامت خورندگی روش زدم و پچ زدم: - حالا تو غذای منی، هزار و خوردهای ساله غذای گوشتی نخوردم، حالا تو بیا تو معدم جشن بگیریم. هنوز خرخر میکرد و داشت تقلا میکرد از من خون بخوره. به آرومی شل شد و چشمهاش گشاد. گردههای جسم و روحش که به رنگ عنابی در اومده بود با ملایمت تو بینی و دهنم رفت. طعم گوشت که با خون نمکیتر شده بود، چاکراش وای... با ولع نفس کشیدم و بلعیدمش، از لذت طعمش خمار شدم. طعمش زبونم رو قلقلک داد و بیشتر خواستم. البته هیچی به خوشمزگی ایزد نوری که قبل از مرگم خورده بودم نیست. داشتم کیف میکردم که آرتین نزدیکم شد و به اون هفتتا آدم اشاره کرد و گفت: - چکارشون کنیم؟ خمار از سیری به اون هفت نفر خیره شدم و سرد جواب دادم: - ما نجاتشون دادیم دیگه ولشون میکنیم میریم. شوکه شد و لب زد: - سایورا؟! نادین هم با من هم نظر شد. به اون هفت نفر خیره شدم. تاریکی اون زن به اصطلاح کور هم شصت درصد مغز اینها رو خورده بود زیادهوشیاری ندارند. ممکنه تا شب تبدیل بشن و برای ما بد بود. نمیخواستم حقیقت رو بگم و با این دنیای تاریک آشناشون کنم. آرتین با اخم گفت: - باشه در هر صورت رفتار عادی ندارند. صدرا غرش کرد: - یعنی چی؟ اگه ولشون کنیم فردا یکی هم پیدا میشه ما رو ول میکنه. چقدر دوستداشتم یه مشت تو صورت صدرا بزنم. تمام لذت غذا خوردنم رو از من گرفت. هیچکس نفهمید اون خوناشام رو خوردم فکر کردن با قدرت نور نابودش کردم. گردههای وجودیت رو فقط من میدیدم. یا اگه یه آینه بود میتونستن همه منو ببینند. آرتین با اخم توپید: - صدرا تمامش کن، یه نگاه بهشون بکن، اصلا وضعیت عادی ندارن. نمیتونند بزاغ دهنشون رو کنترل کنند. نادین هم تایید کرد. - اصلا عادی نیستن. رهبر گروه سایوراست اون به این جنگل بیشتر از ما وارده، بیا با سایورا جلو بریم. صدرا نگاهم کرد و کفری گفت: - آخه... از اون هفت موجود فاصله گرفتم. حالا که رهبر گروه شدم باید حرکت کنم و جواب دادم: - پس بیایید بریم. آرتین مچ دست صدرا رو گرفت و با خودش کشید. صدرا یک ریز غر زد. - گناه دارند، بی رحم نباشید. درسته ما آزمون داریم ولی حداقل تا یه جا راهیشون کنیم. نادین کفری جواب داد: - اگه طعمهشون کنیم تا ما فرار کنیم، ابله تو این جنگل جا امن نداریم. صدرا غرش کرد: - ابله نیستم، انسانیت دارم. نادین توپید: - همین انسانیت به بادت میده. آرتین دو تا چپ راستی تو شکم نادین و صدرا زد: - خفه شید دوتا گرگ دارند از انسانیت حرف میزنند. خندیدم. به اطراف خیره شدم و با عنصر آب خونها رو از روی صورت و بدنم پاک کردم. داشتیم راه میرفتیم که به گروه «آواز رز»برخوردیم! رنگشون پریده بود. وقتی ما رو دیدن دست تکون دادن. یکی از دخترای گروه داشت گریه میکرد. سمتشون رفتم و با فاصله ایستادم پرسیدم: - چی شده؟ تیدا هق هق کرد و گفت: - این جنگل خیلی ترسناکه میخوام انصراف بدم. چیاکو غرید: - مسخره نباش تیدا ما باید چیزی که از گروه ما خواسته شده رو پیدا کنیم تا بتونیم برگردیم. پوفی کشیدم و به بقیه اشاره کردم بریم. کنجکاو پرسیدم: - مدیر از ما چی خواست پیدا کنیم؟ نادین جواب داد: - گروه ما باید گل استخونی رو پیدا کنه. شوکه شدم! عجب چیز مزخرفی هم از گروه ما برای قبولی فارغ التحصیلی خواستن! این جوری ما به مرز مرگ و کشتن میریم. گل استخونی تو درههای مه آلود در میاد. بگذریم، الان که میدونم چی می خوان از بیهدف چرخیدن بیرون میایم. چشمم به قارچ حاکم افتاد! چشمهام گرد شد همچین چیز نایابی دیدم. صبر کن! این درست نیست قارچ حاکم تو اوایل تابستون در میاد نه زمستون! همون لحظه هم صدرا گول خورد و خیز گرفت سمت قارچ و خوشحال داد زد: - واوو! قارچ... یهو انگار ذهنش چیزی رو مثل من فهمید و عقب رفت. سرد جواب داد: - تلهست. تایید کردم که آرتین پاهاش رو آروم به زمین کوبید و دیواری از زیر قارچ بیرون زد و گفت: - تله نیست، واقعا این قارچ در اومده! به دیوار گلی نگاه کردم که بالاش قارچ حاکم بود. نادین مشکوک پرسید: - میگم چرا زیر کلاهک قارچ حاکم سبزه؟ مگه نباید زرد باشه؟ تایید کردم و به زیرش خیره شدم. پرواز کردم و قارچ رو برداشتم که تو دستم لرزید. یه پری بود! دست رو سر قارچ گذاشتم خاطراتش رو بلعیدم. از وقتی حافظهام رو آکیلا داده بود مثل قبل اذیت نمیشدم. میدونستم چکار کنم. دیگه روحم با روحش یکی نمیشد. فقط خاطرات، اطلاعات گرفته میشد. الان هم این قارچ حاکم یه پری بود، اومده برای مادرش که مریضه دنبال شبنم شفاگری بگرده، ولی گَرده و جادوش تمام شده برای همین تبدیل به قارچ شده. به جواهراتم نزدیک ترش کردم تا بتونه انرژی جمع کنه. رو به بقیه گفتم: - چیز نگران کنندهای نیست یه پری گیاهیه. خیال همه راحت شد و آرتین دیوار رو از بین برد. پری لرزید و تبدیل به پری کوچیک هفت سانتی شد. با دیدنم جیغ زد و دست روی صورتش گذاشت. - واااااای یـــــا مادر اعظم! لبخند زدم، موهای قهوهایش رو نوازش کردم. بیشتر ترسید و خواست فرار کنه. آرتین هیجان زده گفت: - من پری تاحالا ندیدم! چقدر کوچولوی. یهو پری آروم شد به آرتین خیره شد و گفت: - چقدر خوشگله! آرتین خندید و شونه منو فشار داد. - سایورا ببین از دهنش صدا جرینگ جرینگ بیرون میاد. یهو چنان از حالت آرتین قهقهه زدم که پری سجده کرد و محکم سروگوشش رو گرفت و از ترس لرزید. با خنده گفتم: - جرینگ جرینگ نمیکنه داره حرف میزنه. به زبون پری ادامه دادم: - میتونی بری پسر. سرش بالا اومد و ناباور به چشمهام خیره شد. موشکافانه لب زد: - میتونی به زبون پریها حرف بزنی؟ تایید کردم و آرتین گفت: - چی میگه؟ صدرا و نادین هم نزدیک شدن و دور پری جمع شدن. پری وحشت کرده انگشتِ شست منو بغل کرد. بالهاش شکسته بود و نمیتونست پرواز کنه. آروم تر حرف زدم تا صدام آزارش نده. - نترس، هم گروهی من هستن. انگشتم رو جلو بردم و بال شکستش رو با جادوی درمانگری خوب کردم. تند تند بال زد و آرتین هیجان زده دوباره پرسید: - چی میگه؟ بگو دیگه. انگشتم رو لرزون محکمتر گرفت و بال زد وقتی دید بالهاش درمان شده انگشتم رو بوسید و گفت: - ممنون. به آرتین جواب دادم: - گفت تو خیلی خوشگلی. دهنش باز موند و اخم کرد. - پری هیز. از ما فاصله گرفت و گفت: - بریم دیگه. نادین لبخند زد. - جالبه اولین باره پری میبینم. صدرا هم تایید کرد. پری رو از انگشتم جدا کردم و روی شاخه درخت گذاشتمش گفتم: - مراقب خودت باش باز آسیب نبینی. آرتین حتی دیگه نگاهش هم نکرد. از پشت روی کمر آرتین پریدم و زیر گوشش پچ پچ کردم. - هی هی پسر خوشگله چرا غمباد گرفتی یکی به تو گفت خوشگلی؟ خندید ولی غمگین بود. دست دو طرف پاهای من گذاشت و منو کامل رو کول خودش انداخت. - چیزی نیست فقط خوشم نیومد اولین حرفی که زده از من بوده. سرم رو تو گردنش کردم و آروم نفس کشیدم. - واقعا زیبایی، آرتین نمیشه منکرش شد. آهی کشید: - از همین بدم میاد. نادین برگشت به پری نگاه کرد که تو جاش نبود و پچ زد: - میگم حس میکنم داره دنبال ما میاد. صدرا هم تایید کرد و گفت: - بوش رو حس میکنم داره دنبال ما میکنه. بی تفاوت با سری تو گردن آرتین که خوش ترین بوی دنیا رو داشت جواب دادم: - خطری نداره، ولش کن بذار راحت باشه. آرتین منو محکمتر گرفت و آروم مچ پاهای منو دور کمرش ماساژ داد و گفت: - یکم بخواب سایورا. سر تکون دادم و چشمهام رو بستم. انگار چشمهام منتظر همین حرف بود چون فورا خوابم رفت. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 23 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اردیبهشت *** نادین با دقت همه جا رو نگاه کردم. خیلی تاریک بود ولی بخاطر گرگ بودنم میتونستم ببینم. صدرا هم گرگ بود و مشکلی نداشت. به آرتین نگاه کردم. سایورا رو پشت خودش گذاشته بود. تو دلم همش یه چیزی تکون میخورد. نمیدونم اسمش چیه حسادت، عشق، نمیدونم ولی از این که آرتین این جوری سایورا رو گرفته و سایورا انقدر باهاش راحته عصبیم میکنه. از تو کیفم یه پتو سبک در اوردم و روی سایورا انداختم. رو به آرتین پرسیدم: - اگه خسته شدی میخوای من بگیرمش؟ بیتفاوت جواب داد: - نه مثل پر سبکه وزنی نداره. صدرا حالت حمله گرفت و گفت: - مراقب باشید بوی تیزی حس میکنم. با دیدن چند جفت چشم درخشان که ما رو دوره کردن شوکه شدم. صدرا تبدیل به گرگ طلایی شد و پشت آرتین ایستاد. من هم کنار آرتین ایستادم تا بینمون فاصله نندازن. از پشت درختها تهدیدآمیز بیرون اومدن. تعدادشون زیاد بود! ما چهار نفر بودیم و اونها نه نفر! تا یکیشون خیز گرفت. آرتین مشتی از خاک درست کرد و تو سر نزدیکترین اونها کوبید! غریدم: از قدرتت استفاده نکن تو برای وقتی من و صدرا نتونستیم یکی رو شکست بدیم خوبی. به موجودات ترکیبی خرس و سگ خیره شدم. صدرا با یکیشون گلاویز شد و آرتین با تشر جواب داد: - تعداد زیاده پس من از پشت هوای شما رو دارم. تایید کردم. من هم به گرگ بزرگ قهوهای تبدیل شدم و پنجه و دندون کشیدم. تعدادشون زیاد بود وگرنه خودشون مالی نبودن. با فشردن گوشت سفتشون زیر دندون، خون تو دهنم پاشید. وحشیانهتر غرشهامون تو هم دیگه پیچید. لعتتی از من هیکلشون بزرگتر بود. با یه درخشش کوچیکی که سمت سایورا رفت حواسم پرت شد و پنجه ای به شکمم خورد. به درخت کوبیده شدم. با همه دردم به خودم اومدم. من یه شکارچی هستم. پرشی زدم. دو پنجه تو سرش رفتم، کوبیدمش به زمین و کاملا نفسش رو گرفتم. اون درخشش کوچولو که متوجه شدم همون پری قارچهست پشت کمر سایورا ایستاد و یکی یکی دورگههای سگ و گرگ رو از پا در اورد. از قدرتش حیرت کردم و با احتیاط سمتش رفتم. ترسید و با سرعت زیر پتو رفت. صدرا تبدیل شد و ناباور گفت: - پریه دخل همه رو اورد! من هم ناباور سر تکون دادم. سایورا از خواب بیدار شد و از روی کول آرتین پایین پرید. آرتین کش و قوس اومد گفت: - خوب خوابیدی؟ سایورا با چشمهای خواب آلود تایید کرد. به جنازههای روی زمین خیره شد و سر پری کوچولوی درخشان رو نوازش کرد گفت: - برای لطفی که بهش کردیم این کار رو کرده. پری سرخ شد. از بالهاش گرده روی دست سایورا ریخت. نزدیک موجودات شدم نبض گرفتم. نبضشون میزد! با اخم جواب دادم: - بیهوش شدن، بهتره از این جا بریم. سایورا هم تایید کرد و گفت: - درسته بریم، وقت شما رسیده بخوابید و من نگهبانی بدم. همه از اونجا رفتم و پری روی شونه سایورا نشست. فعلا جنگل اون روی خودش رو نشون نداده ولی مطمئنم به آرومی رمق ما رو در میاره. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت *** سایورا پسرا حسابی خوابشون گرفته بود. دیگه داشتن خودشون رو به سختی جلو میکشیدن. به اطراف یه نگاه انداختم، پر از درخت بود. آرتین دست روی زمین گذاشت و گفت: - دیگه نمیتونم، بیایید شده یک ساعت هم بخوابیم. زمین لرزید و از دل زمین یه مربع گلی بیرون اومد. لبخند زدم و تایید کردم: - آرتین راست میگه. صدرا فورا یه زیر انداز در اورد و کف اتاقک مربعی انداخت. هرسه فورا کف زمین دراز کشیدن که نادین سرش رو بالا اورد و نگران گفت: - سایورا من باید مراقب تو باش... به چشمهای سرخش از بیخوابی نگاه کردم و اخم کردم: - بخواب نادین با این وضعت نمیتونی هوای منو داشته باشی. پرشی زدم و بالا سقف گلی نشستم. پری کوچولو که اسمش باهر بود روی شونهام جابهجا شد و گفت: - نمیدونم چی میگی اما حس میکنم چقدر گروه محکمی دارید همه پشت هم. تایید کردم. چند کاغذ حاویه طلسم محافظ بیرون اوردم روی درختها گذاشتم تا افسونشون بخوابه حمله نکنند. درختهای افسون شده همین که پنج یا سه دقیقه زیرش بشینی زنده میشه و تو رو میبلعه. باهر آروم پرسید: - آرتین همسرته؟ شوکه شدم و نگاهش کردم. - نه اصلا، چرا این فکر رو کردی؟ پرواز کرد و رو به روم قرار گرفت. موهای قهوهایش رو پیشونیش ریخته بود و چشمهای خاکستری زردش درخشان شده بود و گفت: - روی پیشونیش، روی سینهاش بوی تو رو میده. آها منظورش رو فهمیدم و لبخند زدم. - نه همسرم نیست ولی از همسر برای من با ارزشتره. لبخند زد و دور من چرخید. - چه قشنگ از همسر عزیزتر! پس عاشقشی؟! خندیدم. - نه بابا عاشق چیه، برادرمه. مات شد و نگاهم کرد. - آها... آره، منطقیه! اون بوش شبیه تو میتونه برادر تو بودن باشه. آخه شبیه هم نبودید فکر کردم... جوابش رو ندادم. خوشم نمیاومد همه بدونند آرتین سلاح منه و تهدید بشه. پری کنارم اومد و گفت: - میتونی مامانم رو خوب کنی؟ با گیس موهای طلاییم بازی کردم و پاهام رو تکون دادم: - به شرطی که یه گوی ذخیره انرژی به من بدی. شوکه شد و جیغ زد: - برای چی گوی پری میخوای؟ پوفی کشیدم و جواب دادم: - دوستهایی تو آسمون دارم پری هستن. از تو قد بلندتری دارند. بزرگترینشون یه بیست و چهار سانت هست. داره نسلشون از بین میره. خشکش زد و لب زد: - پریهای آسمانی؟ تایید کردم. لبخند زد و گفت: - باشه مادرم رو خوب کنی یکی برات میسازم که بتونه صد سال انرژی ذخیره کنه. سر تکون دادم. - قبوله. یکم من من کرد و گفت: - من یکم بیاعتمادم، میشه... آهی کشید و کلافه ادامه داد: - میشه قسم بخوری مامانم رو خوب کنی؟ قسم؟! اصلا این کار رو نمیکنم. چون من از بعد خودم خبر ندارم نمیخوام مدیون کسی باشم. سر به منفی تکون دادم: - قسم نمیخورم، ولی میتونی بری مادرت رو پیش من بیاری تو میتونی تلپورت کنی درسته؟ پس از انرژی من استفاده کن مادرت رو بیار. عمیق نگاهم کرد. تو چشمهاش تردید مثل خوره موج میزد. به پسرا نگاه کردم؛ صدای نفسهای سنگینشون نشون میداد خوابیدن. روی پاهام فرود اومد و زمزمه کرد: - اگه اومدم و رفته باشی چی؟ به پسرا اشاره کردم. - میبینی خوابن، رفتن تو خیلی طول بکشه ده دقیقه یا بگو بیست دقیقه میشه، من حالا حالاها این جا هستم. کلافه موهاش رو کشید و لب زد: - باشه. بدنش نورانی شد و غیبش زد. بدبخت چقدر استرس داره، مطمئنم زودتر از ده یا بیست دقیقه میاد من یه وقت نرم. از روی سقف پایین پریدم و به پسرا نگاه کردم سردشون بود. باد لا به لای درختها میپیچید و زوزه میکشید. شاخ و برگ درختها تکون میخورد و شب رو مرموز تر میکرد. به باد فرمان دادم دست از وزیدن به سمت اتاقک رو برداره. شعلههای کوچیک بدون دود رو تو اتاقک فرستادم. آشینا: یکی پشت درختها داره نگاهت میکنه. تایید کردم. - میدونم. آشینا: پس چرا حتی بهش فکر نکردی؟ بیتفاوت جواب دادم: - چون هاله خونی نداره. آشینا: منطقی نیست. تایید کردم. برگشتم و به اطراف خیره شدم. صدای هووهووو هووو هوو جغد تو جنگل میپیچید. دورتر صدای زوزه و غرشهای حیوانات. به کسی که پشت درختها قایم شده بود و میتونستم نیروی حیاتش رو که به رنگ کهربایی بود رو تشخیص بدم گفتم: - چیزی میخوای داری این جوری نگاهم میکنی؟ حدس میزدم زبون منو متوجه نباشه. تکونی خورد و از پشت درختها فرار کرد. اهمیت ندادم. پایه آتشم رو از تو انگشترم که انبار نامحدود داشت بیرون اوردم. شعله آتش رو روش انداختم و یه قابلمه هم روش قرار دادم. آشینا: بیام بیرون من غذا درست کنم؟ از وقتی قلب آشینا جا قلب خودم تو سینهام قرار گرفت آشینا هرجا من باشم هستش. می تونه بیرون هم بیاد الان دو مکان میتونه باشه غار و تو بدن من. خیلی راحت بین غار و من رفت و آمد میکنه. خمیازه کشیدم و گفتم: - نه، نمیخوام کسی تو رو ببینه. غرغر کرد: - نمیذارم، بذار بیام. به دورم نگاه کردم و گفتم: - باشه بیا ببینم چی میخوای برای من درست کنی؟ فقط بیشتر باشه پسرا هم بخورن. غش غش خندید و ذوق کرده باشه گفت. از دل زمین یه پسر چشم کریستالی بیرون اومد و با اشاره سلام کرد. خندیدم و دست تکون دادم. یه صندلی ظاهر کرد و تو ذهنم گفت: - بخواب من هوای این جا رو تا صبح دارم. میتونم تا ابد بجنگم تا راحت بخوابی. نشستم و سر به منفی تکون دادم: - خوابم نمیاد، تو هم زیاد از بدنم بیرون بمونی مریض میشی. غمگین شد و تایید کرد. ولی خوشحال گفت: - اما همین هم نعمته بتونم یک ساعت بیرون باشم مگه نه؟ تو غار پوسیدم درسته اون غار بدن منه ولی واقعا ازش خسته شدم. میتونستم درکش کنم سه میلیارد و خورده سال فقط درون خودش بوده دنیا رو میدیده ولی نمیتونست لمس کنه مثل یه سنگ که تو دل طبیعته ولی نمیتونه کاری کنه بجاش طبیعت روش خزه میبنده و موجودات و حیوانات روی بدنش میشینند. دست به سینه چشمهام رو بستم. - سعی میکنم بیشتر بیرون بیارمت ولی با تایم کم. حس کردم خوشحال شد ولی به رو نیورد. باز دوباره همون هاله کهربایی برگشت و نگاهم کرد. آشینا با سرعت بالایی گرفتش و پرتش کرد جلو پاهای من. چشمهام رو باز کردم و چپ چپ به آشینا نگاه کردم. آشینا سریع از خودش دفاع کرد: - رو مخ بود. به موجودی که داشت منو نگاه میکرد خیره شدم. نور ماه از لا به لای درختها روی صورتش افتاده بود. گوشهای بلندی داشت و چشمهای کشیده. قدش به یک متر و سه چهار سانت میرسید. خم شدم و دست روی سر ترسیدهاش گذاشتم. تمام اطلاعاتش و خاطرهاش رو گرفتم. تو سه ثانیه همه وجودش رو برنداز کردم. وحشت کرده خواست از زیر دستم در بره به زبون خودش گفتم: - صبر کن. خشکش زد. یه بچه روح جنگلی بود. این جنگل هم مثل کف دستش میشناخت که حالا من هم میشناسم. با صدای رگدار خشک وحشت زده پرسید: - زبون من، میتونی؟ الهه یا ایزد؟ ابرو بالا انداختم و خم شدم پرسیدم: - تو چرا اون جوری نگاهم میکردی؟ چند بار پلک زد و با چشمهای جنگلی رنگش خیره من شد. ترسش کمتر شد اما از بین نرفت و گفت: - پسر، مو قرمز زیباست، اون پریزاد، آره؟ چرخیدم و به آرتین نگاه کردم. درسته آرتین پریزاد بود زیبایش هم برای همین عادی نبود. با این که قدرتهای پدرش رو داشت و میتونست عناصر رو کنترل کنه ولی شبیه مادرش که دورگه جن و پریزاد بوده شده اونم نه از نوع جنش از نوع پریزادش. با لبخند تایید کردم. - آره. سرش رو کج کرد و به نیم رخ آرتین نگاه کرد. - من برای اون میشه؟ اخم کردم و تیز نگاهش کردم. ترسید و تو خودش جمع شد. - من روح با پسر مو قرمز، قدرتم برای مو قرمز. خیلی گنگ حرف میزد چون بچه بود و درست زبون باز نکرده بود. با احساس خطر فورا بلند شدم. دورم پر از هالههای رنگی بود. لعنتی خانوادهاش اومده بودن! بچه بلند شد و دست تکون داد: - نه، نه، بابا ماما، نه نه... یه روح بلند قامت سمت من اومد و تهدید آمیز شعله صورتی تو دستش روشن کرد و گفت: - هورزاد این جا چکار میکنی؟ کنارشون رفتم که با آتشش خواست منو بزنه هورزاد بغلم کرد: - نه نه بابا. بشکنی زدم. آتش صورتی تکون شدیدی خورد، تو بغل باد روی دستم نشست. با لذت از گرمای آتش آه کشیدم و گفتم: - من کاری به فرزندنت ندارم. حیرت زده تکونی تو جای خودش خورد. همه ارواحهای جنگلی پشت درخت تکون سختی خوردن. پدر هورزاد مات پرسید: - زبان طبیعت بلدی؟ تایید کردم و آتش رو تو دستم خاموش کردم و موهای نرم هورزاد رو نوازش کردم. - بله میتونم. پسر شما میخواد با برادر من باشه میتونید بیشتر توضیح بدید؟ پدر هورزاد به پسرا تو اتاقک گلی نگاه کرد و روی موهای سرخ آرتین خشک شد و لب زد: - یه پریزاد! هورزاد محکمتر بغلم کرد و گفت: - بابا پسر مو قرمز من با اون. پدر هورزاد غرشی کرد که باد شدت گرفت. - خاموش هورزاد. اشک هورزاد در اومد و سرش رو به بدنم فشار داد. پدر هورزاد با اخم و خشم سعی کرد آروم با من حرف بزنه: - هورزاد بچهاست فقط سه سال و شش ماه سن داره، حرفهاش رو جدی نگیرید، هورزاد اولین باره پریزاد میبینه و جذبش شده. تایید کردم، من هم جدی نگرفته بودمش. موهای هورزاد رو نوازش کردم و گفتم: - برو پیش بابات هورزاد. ترسیده نگاهم کرد و لب زد: - بابا دعوا کرد. خندیدم. نشستم روی صندلیم و روی پاهام نشوندمش. خیلی سبک بود. گوشهای بلندش رو نوازش کردم. مادر هورزاد با تردید نزدیک من شد. هورزاد رو بغل کرد و عقب رفت. پا رو پا انداختم و به قابلمه روی گاز خیره شدم گفتم: - میتونید برید. با اشاره پدر هورزاد همه رفتن ولی خودش موند و نزدیکم شد. - هورزاد بچهاست ولی میتونه فورا تشخیض بده یه روح آلفا هستش. اگه دنبال روح میگردی من میتونم یکی دیگه به جای هورزاد رو پیشنهاد بدم؛ اما پسرم نه. نگاهش کردم و بی تفاوت جواب دادم: - من نیاز به روحی ندارم. جاخورد و نزدیکتر شد. - خیلی خاصی! جواهراتت میدرخشه و هر روح و پری رو جذب میکنه. بلند شدم و تو صورتش توپیدم: - میتونی بری، من تو رو دعوت به خط قرمزم نمیکنم. وحشت زده عقب رفت و دستش رو تکون داد. برای ارواح خط قرمزهایی هست که فقط به هورزاد بخاطر بچه بودنش اجازه دادم وارد بشه. دست سوختش رو تو دست دیگهاش گرفت و گفت: - این جنگل برای دختری مثل تو خطرناکه از این جا برو. تا این حرف رو زد غیبش زد. سرم رو چرخوندم و گفتم: - باهر میتونی بیای چقدر میخوای اونجا قایم بشی. باهر وحشت زده با مادرش که رنگ پریده و مریض بود اومد. - اونا ارواح جنگلی بودن! برای آرتین اومده بودن؟! تونست متوجه بشه! با مکث تایید کردم. مادرش رو کف دستم گذاشتم، کلاً شش سانتش بود. مادرش با وحشت به من خیره شده بود و صداش هم در نمی اومد. روی صندلی لم دادم و بدنش رو چک کردم. سم خداروشکر کل بدنش رو درگیر نکرده بود. بنیه خوبی هم داشت. پیر هم نبود! از نوک پاهاش قدرت خون افزاریم رو توی بدنش به کار بردم؛ سم رو از تمام رگ و پینهاش بالا کشیدم و از دهنش در اوردم. به سرفه افتاد و من به یه قطره سم سفید نگاه کردم گفتم: - سم فرشته؟ مادر باهر با سرفه جواب داد: - بله سم فرشتهست، من درمانگر و معجون ساز هستم. تونستم سم فرشته رو به سختی درست کنم ولی یهو گازش وارد دهنم شد. میخواستم به پادزهرش دست پیدا کنم ولی حالم دیگه امان نداد. باهر که تازه متوجه شده بود فریاد زد: - مامان دیگه هیچ وقت چیزی نساز. لبخند محو زدم و دست روی سرش گذاشتم. تمام دانش، اطلاعات و خاطراتش رو خوردم. حس سیری دلپذیری کردم. باورم نمیشه همین پری کف دستم این قدر جوون باشه و به رتبههای بالایی دست پیدا کرده. همه خاطراتش شاد، قوی و خوشمزه بود. از خاطرات غمناک خوشم نمیاومد. از تو انگشتر یه اکسیر خون ساز در اوردم کمتر از یه قطره تو دهنش چکوندم. یکمم نور بهش دادم که بالهاش جون گرفت و تند تند بال زد و از خوشحالی سجده کرد کف دستم رو بوسید: - ممنون ایزد مهربون. گردههای نقرهایش کف دستم با هربار بال زدن میریخت. درسته یه ملکه بود، مادرش هم میتونست گرده بسازه. باهر خوشحال دور سر مادرش چرخید و سر مادرش رو بوسید؛ بعد اومد و چشمهای منو هر جفت بوسید. - ممنون سایورا، ممنون... چشمهام تیری کشید. ملکه هم پرواز کنان دهنم رو بوسید. همه لب و دهنم داغ کرد و چشمهام گرد شد. مادر باهر که ملکه بود گفت: - به تو قدرت پریها رو دادم ممنون نجاتم دادی، من پاره تنم رو فرستادم تا پادزهر رو درست کنه ولی فرشته اورد برای من. بدنم گر گرفت و روی صندلی نفسنفس زنان افتادم. مادر باهر با غم گفت: - یه پسری شبیه تو هزاران سال خورده به مادر من کمک کرد، اسم مادرم رها. اشکش در اومد و هق زد: - مادرم همیشه از لطف اون مرد به اسم وارانشا میگفت. اما اون از ظاهر زیباش عصبی بود. از جواهراتش نفرت داشت. از این که دنیا اون رو به چشم هیولا میدید. هق هق کرد و من تو یاد و خاطراتم غرق شدم. اون روز غمانگیزی که تو این جنگل اومدم و با یه پری درختی آشنا شدم، التماسش کردم به من قدرتش رو بده تا بتونم ظاهرم رو عوض کنم. به من قدرتش رو داد ولی ظاهرم عوض نشد که هیچ بیشتر شور زیبایی قیافم در اومد. لبخند غمگین زدم. لعنت به سرنوشت که هی میکوبه تو صورتم من وارانشام. چرا باید تو این جنگل به این بزرگی دختر همون پری رو من خوب کنم؟ بدنم لرزید و چشمهام درخشان شد. بخاطر بوسه باهر که به چشمهام قدرت دید پریها رو داده بود چشمهام واکنش نشون داده بود و میدرخشید. من این قدرت رو داشتم پس فقط قویتر شده. درخشش چشمهام رفت و بدنم بجاش دوباره درخشید. مادر باهر با هقهق گفت: - مامانم راست میگه همچین چیزی تغییر داده نمیشه. آهی کشیدم و دست روی صورتم گذاشتم. تلخ و دورگه جواب دادم: - میتونید برید. باهر کف دستم ایستاد و مادرش رو تو بغل گرفت گفت: - سایورا ببخش غمگینت کردیم. بغضم رو قورت دادم و سکوت کردم. من هر کاری کنم گذشتهام، اصالتم، دنبالم میکنه. پسر بودم الان دخترم تو این تناسخ ولی چه فایده داره؟ وقتی سرنوشتم باز داره تکرار میشه؟ لبهام رو با بغض فشار دادم که چیز سردی کف دستم قرار گرفت. باهر با چشمهای براق از اشک گفت: - قولی که دادم مامانم رو خوب کنی. سنگ ذخیره گرده و انرژی و حتی قدرت پری. جا یکی دوتا میدم من باز میسازم. با انگشت صورتش رو نوازش کردم: - ممنون باهر. یه کیسه کوچولو هم داد و گفت: - گرده خواب آور همونی که باهاش اون سگخرسی ها رو بیهوش کردم. اشکش رو پاک کرد و مادرش نزدیک من اومد. دستش رو برید و تا بیام بفهمم می خواد چکار کنه خونش رو تو دهنم ریخت و گفت: - من... من با خونم نمیتونم سرنوشت تو رو عوض کنم ولی میتونم صورتت رو عوض کنم شبیه بابات نباشه. تا بخوام جلوش رو بگیرم شروع کرد قسم به آسمان و پرودگار خوردن جوری که صداش با باد همنواز شده بود. - پرودگار عالم از تو درخواست میکنم به روح پاک این دختر حرمت ببخشی و ظاهرش رو به زیبایی ماه کنی ولی شبیه پدرش نباشه، جواهراتش باعث خرابی زندگیش نشه. تو رو قسم میدم پروردگارم. باهر هم دستش رو پاره کرد و تو دهن من خونش رو ریخت. شوکه و دستپاچه شدم. خواستم جفتشون رو هول بدم که یکی انگار تو بدنم یه چیز عظیم رو منفجر کرد! تنها چیزی که فهمیدم این بود پسرا با وحشت بیدار شدن. از درد و شوک انفجار تو بدنم از هوش رفتم. - سایو... moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت *** آرتین با وحشت به سایورای بیهوش نگاه کردم. همه جواهراتش نورانی شده بودن و نمیگذاشتن بدنش رو ببینیم. چه اتفاقی براش افتاده؟ چش شده؟ خدایا سایورا؟ نگران لبهام رو گاز گرفتم که یه پری رنگ پریده همراه باهر رو دیدم. خشمگین غرش کردم: - شما کاریش کردید؟ زن به زبون ما حرف زد: - چیزیش نیست قدرتهاش فعال شده به بلوغ قدرتش رسیده. شوکه شدم و مات باز به سایورا خیره شدم. راست میگفت سایورا هنوز بلوغ قدرت رو نگذرونده بود. تریستان اینو به من گفته بود. وحشت زده گفتم: - بلوغ! وای بلوغش یادم نبود. پریزن و باهر بلند شدن و پرواز کنان رفتن. وسط راه برگشتن به سایورا احترام گذاشتن و ناپدید شدن! سرم رو فشار دادم و نعره زدم. - لعنت به من. حتی یه سلاح روحی درست درمون هم نیستم حال و وضع سایورا رو بفهمم. بالا سرش غمگین نشستم. صدرا صدام کرد ولی جواب ندادم. نادین آروم پرسید: - بلوغ؟ چه بلوغی؟ اگه بلوغ رو نگذرونده بود که نمی تونست جادو کنه! با بغض بزاقم رو قورت دادم. من هم همین حرف رو به تریستان اون روز زدم ولی گفت داره از قدرت محافظهاش استفاده می کنه و خودش هنوز بلوغ رو نگذرونده. یعنی قدرتهای تریستان و تاسیان بود نه خودش. از قدرتهای من هم میتونست استفاده کنه. با کم شدن نور بدن سایورا سرم رو بالا اوردم. نور به آرومی کم و کمتر شد تا این که از بین رفت! موهای طلاییش دورش ریخته بود. ولی با دیدن ظاهرش خشکم زد! انگار یه پریزاد بود! شاخهاش و بالش داشت بیرون می اومد که با همه قدرت نادین و صدرا رو از اتاقک گلی بیرون انداختم و یه دیوار بالا کشیدم. نور رو روشن کردم و به سایورا خیره شدم. دستم روی دهنم مات و مهبوت اومد. - وای! وای وای! چرا این جوری شده؟! شاخهاش کاملا طلایی، روی گونههاش یه هاله درخشان نقرهای مایل به طلایی بود. لبهاش سرخ اناری! جواهراتش مثل قبلا بود. بالهاش که بیرون زده، کاملا طلایی خالص، بدون ذرهای از خرابی بالهاش. نفسهام سخت بیرون اومد. با دست لرزون به مژههای طلایش دست کشیدم. پلکهاش لرزید ولی چشم باز نکرد. لرزون صداش کردم. جواهراتش درخشید و نالید. چشمهاش خمار باز شد و گیج به اطراف نگاه کرد. - آر... آرتین؟ سرم رو نزدیکش کردم درست صداش رو بشنوم: - جونم؟ خسته نالید: - اون دوتا پری چی شدن؟ خشمگین غریدم: - تو نگران حال خودت باش اول، اون دوتا هم رفتن. گفتن قدرتت بیدار شده. تایید کرد و بیحال نشست: - آره قدرتم بیدار شد. آهی کشید و گیج پرسید: - ظاهرم تغییر کرده؟ چپ چپ نگاهش کردم: - نه خیلی جزیی تغییر کردی، خرابیهای سیاه بالت رفته. شاخهات سیاه و طلایی نیست همش طلایی شده، رنگ لبهات سرخ شده، گونههات گلگون و درخشنده با هاله نقره_طلایی شده. چشمهات عسلیش رفته و کاملا طلایی شده. غمگین شد و لب زد: - هیچ وقت این صورت نفرین شده تغییر نمیکنه. بلند شد که سرش فکر کنم گیج رفت. تلوتلو خورد و خواست بیفته با عجله بغلش کردم. رنگ پریده نالید: - تو پاهام حسی نیست. چرا قدرتم بیدار شده ولی همه رقمم بیرون کشیده شده انگار هیچ قدرتی ندارم؟ خواستم بخندم اما حوصله خنده نداشتم. با اخم و تن صدای بالا جواب دادم: - همین طبیعیه مگه هرکولی؟ تو کانالهای قدرتت رو باز کردی، تغییرات تو بدنت رخ داده. همه وجودت نشستن مثل خر کار کردن تا همه رگها و کانالها درست جا بگیره این همه استاد گالیکاس حرف زد متوجه نشدی؟ بی برگشت یکی زیر گوشم زد: - من حالم بده سر من داد نزن. با بغض سرم رو تو سینهاش فرو کردم. لعنتی نمیفهمید چقدر ترسیده بودم. چقدر از خودم متنفر شده بودم. بالهاش و شاخهاش وارد بدنش شد. حیرت زده یهو گفت: - می... می... میتونم جواهراتم رو تو بدنم بفرستم؟! بهش نگاه کردم که تمام جواهراتش تو بدنش رفت. بغضم از بین رفت و ناباور داد زدم: - واقعا رفت! جیغی زد. محکم بغلم کرد و از هوش رفت. چشمهام گرد شد. وحشت زده محکم تو بغلم گرفتمش! دیوار رو برداشتم که نادین نعره زد: - چه مرگته دیوار روی ما کشیدی؟ ترسیده از وضع سایورا با بغض گفتم: - بهوش اومد و باز بیهوش شد. نادین سریع نبضش رو چک کرد. نفس راحت کشید و جواب داد: - چیزی نیست، فقط بدنش ضعف کرد... یهو داد زد: - جواهراتش کو؟! صدرا هم وحشت زده شد و گفت: - نکنه اون پریها جواهراتش رو دزدیدن؟ کسی نمیدونست جواهرات سایورا مال بدن خودشه. من هم جواب دادم: - وقتی بهوش اومد جواهر نداشت، شاید هم دزدیدن. نادین تو سر خودش زد و لب زد: - وای نه! هر کدوم از اون جواهرت ارزشی داشت که نمیشد روش معیار قیمت گذاشت. صدرا هم سست شد و افتاد. وحشت بین صدرا و نادین افتاده بود. تنها من میدونستم سایورا جواهرات رو تو بدنش فرستاده. سایورا رو محکمتر تو بغلم گرفتم و غرش کردم: - خودتون رو جمع کنید، همین که خودش سالم کافیه. نادین به سختی بلند شد و لب زد: - راست میگی. ولی نمیشه از اون همه جواهر گذشت چی جواب خانوادهاش رو بدیم؟ با اخم جواب دادم: - من جواب میدم، تقصیر منه خوابیدم. صدرا کلافگی گفت: - تقصیر همه ماست یعنی پسریم و گذاشتیم یه دختر محافظ ما باشه تا بخوابیم. سکوت کردم و سایورا رو بالاتر اوردم. هیچکس دیگه حرف نزد. تنها صدا، صدای گوشنواز پرندهها بود. صدای بادی که لا به لای شاخهها میپیچید و سوت مانند میشد. به اجنهها که دور ما بودن توجه نکردم. اگه میفهمیدن میتونم نگاهشون کنم اذیتم میکردن. چون یه پریزاد دو رگه بودم و اجنهها از دورگهها متنفر بودن. به صورت سایورا خیره شدم تا نبینمشون. صدای یکیشون به گوشم رسید: - من حمله میکنم شما دختره رو بگیرید. با چشمهای گرد به سایورا خیره شدم. الان چکار کنم؟ سایورا رو محکمتر گرفتم. صدرا و نادین هم که نمیتونستن اجنهها رو ببینند! چطور با غیب حمله کنند؟ وقتی حرکت سریع یکیشون رو دیدم. آتش رو دور تا دور خودمون شعله ور کردم. سایورا رو به نادین دادم و گفتم: - مراقبش باش، اجنهها حمله کردن هیچ جوره ولش نکن می خوان ببرنش. انگار خودش هم متوجه سنگینی شده بود. با حرف من هم رنگ از رخش پرید و گفت: - چطور تنهایی باهاشون مقابله میکنی. مثل بدبختها به صورت اجنهها که وقتی میخوان حمله کنند کریه میشه خیره شدم؛ موقعه حمله ذاتشون رو نشون میدن. اجنهای غرش کرد: - پس میتونی ما رو ببینی دورگه کثیف. از نگاه زشتشون به صورتم و بدنم لرزیدم. به حرفهای راجع دورگه بودنم دیگه عادت داشتم یه قدم عقب رفتم و خودم رو آتیش زدم. جاخوردن و بهشون حمله کردم. باعجله عقب عقب رفتن. ماهرانه نفر چهارمی با چوب تو کمرم کوبید. رو زمین افتادم و تا خواست روی بدنم بیفته. مشتم رو به زمین کوبیدم و با خاک خودم رو بالا کشیدم. تیرکمونی از نور ساختم و پرتاب آتیش زدم. نقطه ضعف اجنههای کافر نور و آتشه. جا خالی دادن، با سرعت درختها رو بالا رفتن و یکیشون یهو از بالا سرم تو صورتم اومد! جا داشت فریاد بزنم ولی همه فریاد از ترسم رو مشت کردم تو صورتش کوبیدم. نفس نفس زدم و به اجنهها خیره شدم. با اومدن دوتا روحزاده که یکی بچه بود یکیشون یه فرد عاقل و بزرگ، وحشتم بیشتر شد؛ اما دیدم طرف منو گرفتن و به اجنهها حمله کردن. من هم کمکشون کردم که بچه شاد خندید و چیزی گفت. هیچی از حرفش نفهمیدم. فقط میدونم روحها جذب پریزادها میشن و پریزادها هم ازشون استفاده میکنند. ولی خیلی وحشت ناک هستن میتونند بسته به نژادشون چیزی رو کنترل کنند. حتی میتونند یه پریزاد رو بکشن. وقتی اجنهها رو فراری دادن. مرد چشم سبز گفت: - با اینکه ارواحی اختیار نکردی خوب می جنگی! دستی تو موهام کشیدم. قدرت این مرد خیلی زیاد بود! به صورتش نگاه کردم، چشمهاش انگار یه طبیعت بود که تو چشمهاش رشد کرده، هم خودش هم اون بچه کوچیک! بدنهاشون نیمه شفاف بود و میتونستم اون ور بدنشون رو ببینم. وقتی راه میرفت انگار زمین قدم بر میداشت نه خودش، چشمهاش با همه آروم بودنشون بازم ترس رو به وجودت میانداختن. روی پیشونیشون هم شاخههای پیچیده یک درخت بود. نگذاشتم متوجه وحشتم بشه و جواب دادم: - ممنون برای کمک. به سایورا اشاره کرد. - بخاطر اون دختر کمکت کردم، ازش خوشم اومده. اخمهام تو هم رفت. خندید: - فقط من نه، همه ارواح از اون دختر خوششون اومده. نادین بلند داد زد: - آرتین چی شده؟ به نادین خیره شدم نمیتونست ارواح طبیعت رو ببینه. گیج به مرد جواب دادم: - به هر حال بازم تشکر. اومدم برم دستم رو گرفت. قلبم تو دهنم اومد و از ترس به مرز سکته رفتم. تصویر بابام که این جوری دستم رو میگرفت منو میبرد تو اتاق خوابش جلو چشمم جون گرفت. با زبون قفل کرده دستم رو بیرون کشیدم و عقب رفتم. با حس گرمای بدنی اومدم نعره بزنم که صدای آرامش بخشش زیر گوشم پیچید. - آروم باش آرتین. برگشتم و خیره چشمهای طلایی سایورا شدم. لبخند زدم و همه ترسهام ذوب شد انگار آفتاب تو سرم و قلبم پیچید. دست سایورا دور شکمم حلقه شد. بچه روح دوید و پاهای سایورا رو بغل کرد. سایورا دستی توی موهاش کشید. به همون زبان عجیب اون بچه روح حرف زد. مرد قهقهه زد و سر تکون داد. بعد به همون زبان جواب داد. صدرا و نادین کنار ما اومدن. صدرا با وحشت از چیزی که نمیدید زیر گوشم گفت: - چه شکلی هستن؟ میخوان حمله کنند؟ چند نفر هستن؟ نادین هم کنجکاو خیره ما شد. به صورت جفتشون خیره شدم و لب زدم: - نمیدونم، ولی الان اجنه نیستن روحهای طبیعت هستن. نگاهشون لرزید و سایورا با زبون خودمون گفت: - آرتین میخوای یه روح بگیری قدرت پریزادت کامل بشه؟ تا این حرف رو زد استرس گرفتم و جواب دادم: - نمیدونم! چی بگیرم؟ بچه دوید دست منو گرفت و با زبون عجیب حرفی زد. سایورا آروم و با لبخند محو گفت: - هورزاد از تو خوشش اومده میگه من اندازه یه روح بالغ قدرت دارم بزرگ هم بشم قدرتم بیشتر میشه، منو قبول کن. بازوم رو فشار دادم و به چشمهای بچه کوچیک که اسمش هورزاد بود خیره شدم. گیج بودم اصلا نمیتونستم تصمیم بگیرم. خیلی یهویی و عجیب بود. من روح خوب و بد رو نمیدونستم ناچار به سایورا گفتم: - هر چی تو بگی. سایورا دست تو موهای هورزاد کرد. - ازش خوشم اومده. دیشب هم اومده بود تو رو میدید با هم آشنا شدیم. به هرحال تو باید راضی باشی چون روحهاتون یکی میشه و هورزاد محافظ تو میشه کسی که قدرتهاش رو به تو میده یه بچه روحآلفا هستش. بچه محکمتر دست منو فشار داد و پدرش جواب داد: - من راضی نبودم ولی شنیدم سلاح سایورا هستی پس تو خودت هم یه روحی من هم از این که پسرم با یه ایزد باشه خوشحال میشم. درسته هورزاد با من یکی بشه جفتمون اسلحه سایورا میشیم و چی برای یه روح زاده از این که زیر دست یه ایزد باشه پر افتخار تره؟ زبونی رو لبم کشیدم و سر تکون دادم: - قب... قبول میکنم تو تکمیل کننده من باشی. هورزاد جیغ خوشحالی زد. دور من و سایورا چرخید و محکم تو بغل سایورا خودش رو انداخت. پدر هورزاد غمگین و پر از تحسین گفت: - سایورا مراقب پسرم باش لطفا. میخوام با افتخار بگم پسر من اسلحه روحی یه ایزد نور شده. سایورا تایید کرد و زیر لب کلماتی قوی خوند که فضای جنگل خفقان شد و من تونستم هزاران روحزاده رو ببینم. از ترس سنکوپ کردم. زنی دوید و جیغ زد. - نه پسرم، پسرم نرو... هورزادم منو ترک نکن... هورزاد لبش رو گاز گرفت گریه نکنه. سایورا از خون خودش یه قطره تو دهن هورزاد کرد. صدرا و نادین از فضای سنگین و وحشتناک هم دیگه رو بغل کرده بودن. بدن هورزاد درخشید و جیغی کشید که سایورا فورا گفت: - زود باش آرتین تا من بهش پیوند زدم تو هم بزن. هول کرده دستم رو با خنجر کمریم برش دادم و به خورد هورزاد دادم. کلمات از دهنم با صدایی عجیب و کلمات عجیبتر بیرون اومد. دقت که کردم دیدم من نمیگم پدر هورزاد منو به کنترل گرفته بود و کلمات رو با دهن من بیان میکرد. لرزیدم! مثل کسی که انگار وسط کوهستان برفی پر سوز و باد برهنهست. هورزاد مثل یه دود وارد دهن و بینم شد. کلمات، آواها، خاطرات با پدر مادر بودنش تو ذهنم ریخت و خاطرات من تو ذهن هورزاد ریخته شد! باورم نمیشه یک ساله که دیگه شیر نمیخوره! سه... سه سال و شیش ماهش بود. صدای گریههاش تو سرم پیچید وقتی خاطراتم رو دید. من اما لبخند زدم خاطراتش رو دیدم. یه بچه شیطون که کل جنگل رو از بر بود. خواستم دو زانو زمین بیفتم. پدر هورزاد منو گرفت و بغلم کرد. - لطفا هوای بچه منو داشته باشید. چشمهام رو بستم و لب زدم: - هواش رو دارم. هورزاد از بدنم بیرون اومد. با چشمهای اشکی و غمگین نگاهم کرد. سرم رو شرم زده پایین انداختم. فورا از بغل باباش بیرون اومدم. یه بچه سه ساله خاطرات منو و خانوادهام رو دیده بود. این داشت اذیتم می کرد. موهای قهوهای_طلاییش رو پشت گوشش انداخت و گفت: - ماما بابا، به من افتخار، گریه نه نه. مادرش زانو زد و به زمین چنگ زد و با جیغ صداش می کرد. قلبم ریش شد و سایورا آهی کشید. - لعنتی. من تازه متوجه شدم میتونم متوجه حرفهای هورزاد بشم. واضح حرف نمیزد فکر کنم تازه زبون باز کرده. پدر هورزاد رفت همسرش رو بغل کرد و گفت: - برو هورزاد قوی شو و افتخار اروحهای جنگل شو. هورزاد به همه ارواحهای طبیعت احترام گذاشت و سمت من چرخید. با سرعت وارد بدن من شد. از شدتش یه قدم عقب رفتم. از ورودش هیچی حس نکردم بجز خنکی! بدنم غیر ارادی واکنش نشون داده بود. سایورا منو کشید و به صدرا و نادین گفت: - بیایید بریم پسرا این جا کاری نداریم. صدای مادر هورزاد هنوز تو سرم میپیچید. - نه... پسرمو نبرید... جیغ میکشید و اشکهاش میریخت. غمگین قطره اشکی که داشت میافتاد رو با انگشت گرفتم. سایورا رنگ پریده بخاطر بلوغی که گذرونده بود گفت: - نمیدونم اومدن ما تو این جنگل کوفتی آموزن ما شده یا حکمت ما. آهی کشید. نادین با ترسی که هنوز تو بدنش بود جواب داد: - یکم دیگه منور رو میزدم. اصلا با چیزهایی نمیتونی ببینی بجنگی عادلانه نیست. صدرا هم تایید کرد و وحشت زده نالید: - خیلی سنگین بود! حتی جنگل هم نفسش در نمیاومد. تایید کردم و دستی رو صورتم کشیدم. به سایورا نگاه کردم. ظریف بود، دخترانه بود ولی... یه حس عجیبی میگفت این روحش مثل یه مرد بالغه رفتارش تو لحظههای حساس مثل دخترا ظریف نیست. برگشت نگاهم کرد و سریع نگاهم رو گرفتم. قلبم تند تند زد. به پاهام خیره شدم که چطور چمنها و چوبها رو له و خورد میکرد. با صدای تیز و بلندی به چپ خیره شدم. یه پلنگ وحشی سبز رنگ با طراحی آبی جلو ما پرید و سر موجودی که داشت بهش حمله میکرد رو کند. همه ما حتی سایورا یه قدم عقب رفتیم. سرش بالا اومد. تونستیم چشمهای تیز آبیش رو ببینیم. صدرا و نادین بی اراده گرگ شدن، دندون نشون دادن و شاخوشونه کشیدن. چشمم روی سر جنازه خیره موند. لعنت بهش یکی از همکلاسیهای ما بود! خون تو رگهام یخ بست. میشناختمش اون... اون ملودی بود! نفسهای عمیق کشیدم و تا خواست حمله کنه با سرعت بالایی دیوار بالا کشیدم. از حجم و سرعت قدرتم حیرت زده شدم! چقدر جادوم زیاد شده؟! پس روح گرفتن این جوریه؟! نفسهای صدادار از هیجان، ترس، غم از دست دادن همکلاسیم کشیدم. دیوارم فرو ریخت و داد زدم: - نادین سایورا رو بکش عقب. سایورا حالش خوب نبود، هنوز رنگش پریده بود. میتونستم ببینم بلوغش براش خیلی سنگین در اومده. پلنگ طبیعت خیز گرفت منو بدره. پریدم سمت چپ. فورا واکنش نشون داد و پاهاش روی چمن با تسلط بالا لیز خورد و چرخید. دستم درد گرفته بود از این که خودم رو پرت کرده بودم، اما درد به جهنم باید بتونم شکستش بدم. چهار دست و پا شدم. تا خواستم قد صاف کنم حمله کرد. بازوم رو به دندون گرفت و گوشتم رو شکافت. از درد ضعف کردم. دهنم رو باد کردم و تو صورتش آتش فرستادم. عقب پرید. نعره کشید و صورت به چمن و درخت مالید. نفس نفس زنان بازوم رو که خونریزی داشت گرفتم و نیزهای از جنس چاکرا درست کردم. سر نیزه رو به آتیش کشیدم. با یه پرش حمله کردم. جا خالی داد و با سر تو پهلوم کوبید. محکم به زمین خوردم و مچ دستم پیچ رفت. از درد به خودم نالیدم و تا خواست با آروارههاش منو بگیره یه گنبد شفاف و مقام دور خودم درست کردم. بزاق دهنش روی گنبد سپری من داشت می ریخت و سر می خورد. این چه عنصریه؟ صدای هورزاد تو سرم پیچید: - روح و نور، قاطی. آهانی کردم که صدرا پرید رو گردن پلنگ و گازش گرفت. من هم با فلز نیزه درست کردم و تو سینهاش فرو کردم. نعرهای زد و سر منو خواست تو دهن بگیره، هیچ راه فرار نداشتم! فاتحهام رو دیگه خوندم، چون هنوز بدنش روی من بود. حتی به صدرا هم توجه نمیکرد. وحشت زده تو چشمهای آبیش خیره شدم که صدایی قدرتمند تو گوشم پیچید: -آرتین، فرا میخوانمت. بدنم حس کردم تبدیل به گرده شد و سمت سایورا به پرواز در اومدم! تو دستش شکل گرفتم و تو بدنم یعنی شمشیرم آرامشی عجیب پیچید و بعد... منی که دیدم با هدایت دست سایورا گردن پلنگ رو قطع کردیم! ماتِ سر پلنگ طبیعت شدم که داشت مثل توپ قل میخورد و میرفت. سرش به ریشه درخت خورد و با کمی تکون ایستاد. خون از بدنه فلزی و نورانی من چک چک میریخت. سایورا خسته زانو زد و نیمی از من رو تو خاک فرو کرد. - آه... اصلا نمیتونم رو پاهام باشم. انگار همه بدنم زیر چرخ رفته. نادین و صدرا نعره زدن: - آرتین غیبش زده! سایورا منو تلپورت کرد پشت درخت و من تبدیل شدم. با درد بازوم گفتم: - من این جام. صدرا رنگ پریده دوید و پشت درخت به من نگاه کرد. نفس راحت کشید و کنار من روی زمین افتاد. - لعنتی این جنگل داره خیلی ترسناکتر میشه. من هیچ مدرکی نمیخوام بیا برگردیم برای خودم نمیترسم فقط برای تو آرتین. چشمهام گرد شد و لب زدم: - چه مرگته! با رنگ پریده و بدنی کثیف و خونی گفت: - هیچی فقط نمیکشم دیگه. این آزمون با همه آزمونها فرق میکنه. چشمهام رو بستم و با درد نفس کشیدم. راست میگفت انگار جنگل ویکتور قصد کرده ما رو بکشه. هم قدرت میده هم میکشه. انگار یه ناظر هست که ما رو میبینه وقتی حالمون گنده میاد قویترین خودش رو برای ما رو میکنه. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت *** سایورا از وقتی پریها تبدیلم کردن و خداشون رو قسم دادن من تغییر کنم. بلوغم تحریک شد و تونستم بگذرونمش. بدنم خیلی بدجور سنگین و خسته بود. ولی وضع بدنی آرتین افتضاح بود. باید تغذیه کنم تا بتونم آرتین رو خوب کنم. سمت جنازه پلنگ طبیعت رفتم. نادین دنبالم اومد که دروغ گفتم: - برو پیش آرتین من با نور میخوام تجزیهاش کنم حیوانات دیگه این سمت برای بوی خونش نیان. باشه گفت و رفت. با ته مونده قدرتم خواستم سر رو بیاره که آشینا ظاهر شد و مثل توپ شوتش کرد سمت من. - بیا ملکه کوچولوی من. خنده بیحال کردم و سر پلنگ طبیعت رو گرفتم. روی بدنش و سرش علامت بلعندگی و خورندگی کشیدم. یه دایره تو یه لوزی، درون دایره یه کلمه باستانی. جسم پلنگ طبیعت تبدیل به گردههای نورانی شد و نفس عمیق کشیدم. طعم غلیظ گوشت با لذت روی زبونم کشیده شد. دستم رو روی زمین گذاشتم و آه پر از لذت کشیدم. چقدر قدرت، چقدر ناب و خاص دلم بیشتر حیوانات ذات طبیعتی میخواست. دندونهای نیشم به آرومی بیرون اومد که... تمام لذتی که داشتم میبردم پرید! چ... چرا دندونهام در اومد؟ دست روی لبم گذاشتم و زبونی روی دندونهام کشیدم. آشینا: اگه یادت باشه یه خوناشام رو خوردی. جوابش رو مات دادم: - نه بابا فکر نکنم! این دندون فرق داره. آشینا: قبل از تناسخت خون خوار بودی درسته؟ - آره دیگه، شنیدی حرفم رو با آکیلا من به خون اعتیاد داشتم. این دندونها هم دندونهای یه وامپگاده نه یه خوناشام زمینی ساده. آشینا: پس صد در صد قدرتت بیدار شده. لب زدم: شاید. بلند شدم و سمت آرتین رفتم. رنگش مثل گچ شده بود. کنارش نشستم. صدرا و نادین عقب رفتن. نادین نگران گفت: - چک کردم وضعیت بازوش افتضاحه، دندههاش هم شکسته، مچ دستش هم آسیب دیده. شفای استخوان رو در اوردم که آکو به من داد. دو قطره روغن داغ قهوهای رنگ رو که بوی سگ مرده میداد رو روی مچ دستش ریختم. صدرا مچ دست آرتین رو ماساژ داد و به پهلوش که خون مرده شده بود سه قطره ریختم. صدرا با حالت تهوع و لپهای باد کرده که نفسش رو نگه داشته بود؛ روغن رو مالید. به زخم بازوش نگاه کردم و بینیم رو چین دادم. دروغ نباشه گلوم به خارش افتاده بود و میخواستم حتی شده یه زبون به خونش بزنم. ولی فکم رو چفت کردم. زخمش رو با درمانگری خوب کردم. موهاش رو که تو هوای سرد و خنک خیس و عرق کرده، به پیشونیش چسبیده بود بالا داد. بیحال چشم باز کرد گفتم: - خوبی؟ سرش رو بی رمق تکون داد. با صدای گریهای سرم رو گردوندم. دو پسر و یه دختر درحال گریه نزدیک ما شدن. هر سه تا همکلاسیهای ما بودن! زیاد آشنایی نداشتم چون خیلیها مثل ما تا فارغالتحصیلی نیومدن بخونند. دختره با گریه گفت: - سایورا، ملودی نیست... خب ملودی رو اون پلنگ طبیعت کشتش و سرش رو قطع کرد. من هم برای این که رمق داشته باشم شمشیر تو دستم بگیرم ملودی رو خوردم. کلا کارم تو پاکسازیهای جنازهها عالیه! نادین حقیقت رو تو صورتشون کوبید: - ملودی توسط اون پلنگ طبیعت کشته شد و سرش رو کندن. هر سه مات شدن و دختره جیغ زد. - نه... صدرا تبدیل به گرگ شد و گفت: - نادین بیا آرتین رو بذار پشتم. نادین همین کار رو کرد و از کنار اون سه نفر گذشتیم که صدای منور اومد. برگشتم نگاه کردم. هر سه تاشون منور تلپورت رو زده بودن. حق داشتن ترسیده بودن. خب یه گروه حذف شد. این که چند گروه دیگه حذف شده خدا میدونه. نادین هم گرگ شد و گفت: - بپر بالا سایورا. بی رو در وایسی قبول کردم. پریدم رو کمرش و خزههای قهوهایش رو گرفتم. محکم رو به صدرا گفت: - بیا بهتره بریم یه جای امن پیدا کنیم. صدرا تایید کرد. من هم میون ماهیچههای نادین که با قدرت بافتها منقبض و سفت میشد تو دویدن چشم دوختم. آشینا: یکم بخواب انرژیت برگرده. تایید کردم که شکم نادین غرغر کرد. از تو کیفم یه تکیه گوشت لخت در اوردم و برش دادم. با آتش کمی گرمش کردم. خم شدم و سمت دهنش گرفتم. با لذت از دستم گرفت و خورد. اشاره کردم نزدیک صدرا هم بره. برای همون هم با آتیش گوشت رو گرم کرم فقط روش گذاشتم بپزه داخل خامی خودش رو داشت. از بوی خوشش تو جنگل خودمم ضعف کردم. صدرا تو دویدن ماهرانه از من گرفت و با هوم هوم و خُرخُر لذت خورد. سرم رو تو خزههای نادین کردم و خوابیدم. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 6 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد ... با صدای حرف زدن نادین و صدرا چشم باز کردم: - ببین این جا خوبه دیگه آب هم داره. نادین کفری جواب داد: - آبها خطرناکن پری دارند محسور میشیم. صدرا غرش کرد: - کپک زدیم لعنتی اه... تکون خوردم که نادین خواست حرف بزنه دیگه نزد و بجاش پرسید: - بیدار شدی؟ تایید کردم. حالم خیلی بهتر شده بود. پایین پریدم و کش و قوس اومدم. سمت آب رفتم. دست و صورتم رو شستم گفتم: - همین جا امشب می خوابیم. آرتین نگهبانی میده. صدرا به آرتین که پشتش هنوز خواب بود اشاره کرد و گفت: - خستهاست. سر به منفی تکون دادم: - آرتین میتونه، پریزاده و یه پری دریایی نمیتونه محسورش کنه اگه اون با قیافش محسورشون نکنه خیلیه. نادین خندید و تایید کرد. به ماهی که داشت قر میداد تو آب نگاه کردم و شکارش کردم. - امشبم ماهی داریم؛ من میگیرم، نادین تو درست می کنی. نادین تایید کرد و صدرا پرسید: - من چکار کنم؟ ریلکس جواب دادم: - جا رو درست میکنی، وقتی آرتین بیدار بشه میگیم یه اتاقک درست کنه، تو هم جا رو آماده میکنی. سر تکون داد. - عالیه. با نور یه اتاقک درست کردم. با قدرت عناصری که از آرتین داشتم، آب رو از سقف ریختم، مثل بارون شدید. لباسهام رو در اوردم، گیس موهام رو که کج و کوله و پر از گره شده بود باز کردم، حمام کردم. پشت سرم آشینا ظاهر شد و بدون اینکه من بگم بدنم رو کیسه زد و شست. رو به روم ایستاد و به گردنش اشاره کرد: - بیا بخور. اخم کردم و تو ذهنش جواب دادم: - نمی خوام اعتیادم برگرده. بیتفاوت خندید: - خب برگرده! چه الان چه بعد تو بالاخره خون میخوری غیر از اینه؟ پس بیا از من بخور تا روی خودت حداقل کنترل داشته باشی. نترس اعتیاد هم پیدا کنی سه تا محافظ دیگه داری. تریستان یه اژدهاست منبع بی پایان خون. تاسیانم همونه، آرتین هم... خب پیشنهادش نمیکنم. بچه گناه داره همینجوری فلک تو سرش زده هفته یک بار ازش بخور. از حرفش نزدیک بود منفجر بشم و هرهر خندهام بیرون بره. بدنم رو خشک کردم و لباسهام رو پوشیدم. موهامم خشک کردم. یکم نگاهش کردم هنوز داشت برندازم میکرد. پوفی کشیدم و با یه خیز ماهرانه به دیوار نور چسبوندمش و خون خوردم. اولین جرعه گرم و داغ که از گلوم پایین رفت دیگه نتونستم جلوش رو بگیرم. به دیوار نور و شونه آشینا چنگ زدم. طعم کهن و باستانی داشت. یه جور خونِ لزج، داغ، مثل آب بامیه بود لزجیش، یه طعم شیرین نمکی هومم... خیلی دلگیر و خوب بود. آشینا خمار شده نالید: یووو هووو هووو! چه قلقلکی داره. تو ذهنش جواب دادم: - دوست داری بیشتر بزاق بزنم لذت ببری؟ تایید کرد، ولی من نزدم. میترسیدم غار رو بفرسته هوا! چند جرعه که خوردم عقب کشیدم. بدنش ضعیف بود و گیج گفت: - تو رو دوتا می بینم. خندیدم و جواب دادم: - چند جرعه خون خوردم سه کیسه خون باید بهت وصل کنم. غش غش خندید و رفت. لبخند محو زدم و روی لبهام زبون کشیدم. از حمام بیرون اومدم که دیدم آتش آماده، اتاقک گاهی ساخته شده، داخلش سنتی پهن شده. بوی چای و یه پیکنیک ناب هم راه افتاده. آرتین هم کف اتاقک گلی خوابیده بود و از سرما کز کرده بود. نادین لبخندزنان گفت: - عافیت. کنار آرتین افتادم. - سلامت. بشکنی زدم و چهار شعله بدون دود تو کلبه ظاهر کردم. آرتین چرخید و نگاهم کرد، پرسید: - خوبی؟ سر تکون دادم. - برو حمام کن. برای اطمینان هر سه با هم برید خطری پیش نیاد. زمزمه کرد: - حال ندارم. به موهام اشاره کردم: - برو دیگه میخوام بذارم موهام رو ببافی. بلند شد و به موهام خیره شد. - واقعا؟ سر تکون دادم. خسته بلند شد. صدرا و نادین رو با خودش برد. به بالشت تکیه دادم و خیره طبیعت به ظاهر آروم شدم. کتری روی شعله آتش داشت جلز ولز میکرد و رنگ سیاهه دود رو به خودش میگرفت. پرندهها بازیگوشانه تا زمین میاومدن و اوج میگرفتن. چهچهه مستانه پرندهها که روز اول گوشم رو پر میکرد الان عادی شده بود شبیه یه پیش زمینه. لبخندی زدم که حرکتی تو آب حس کردم داره سمت پسرا میره. از آرتین خیالم راحته که هیچ افسونه پری و پری دریایی نمیگیرتش. بلند شدم و با نور یه قلاب ماهیگیری درست کردم و پرت کردم. پولوپ صدا داد و تو آب فرو رفت. نتونستم بگیرمش ولی عصبیش کردم احتمالا و از آب بیرون اومد. با دیدن یه اژدهای آبی خشکم زد. لعنت به آفریدگارش که انقدر خوشگل آفریدتش! یه اژدهای ترکیب رنگ سبز، آبی، بنفش، نقرهای و زیر پوست سفید. چشمهای بنفش روشن که به یاسی میزد. سرش رو نزدیکم کرد منو یه لقمه کنه، دست رو سرش کوبیدم و زیر پاهام به تعظیم در اومد. تمام خاطرات، ذهن و دانشش رو قاپیدم. تمام عمرش رو تو آبهای کم عمق گذرونده و پری خورده. برای همین این جوری خوشگل شده. صرفا این خوشگله فقط یه حیوون بود! کاش آگاهی داشت اژدهای آب خودم میکردمش. صورتش رو نوازش کردم و گفتم: - بخورمت؟ سرم رو تکون دادم. - نچ... دلم نمیاد خیلی خوشگلی. غمگین به آب خیره شدم. تو سرش فقط خوردن بود یه حیوون وحشی و خوشگل. باز نگاهش کردم و گفتم: - بذار بخورمت. آشینا: میخوای بدیش به من تو اتاقت آکواریم بزنم این توش بازی کنه؟ به اژدها خیره شدم و فکر کردم. بغ کرده روی صورتش طرح بلعندگی و خورندگی کشیدم و گفتم: - ببین؛ خوشگلی، دوست دارم نگهت دارم، ولی من یه عوضیم! اگه خاطراتم بر نمیگشت مثل یه دختر زبون بسته تو رو تو خونه نگه میداشتم، هر روز بهت توجه می کردم. ولی از شانش بد تو من وارانشا تو پوسته سایورا هستم! کسی که همه چی رو میدره برای همین نسلش رو نابود کردن. تو بیا تو شکم من، من قول میدم درد نداشته باشی، حیوان الهی قشنگم. با اتمام طرح و طلسمم بدنش به زیبایی خاکستر شد و به گردههای ریز نورانی تبدیل شد و بجا دهنم تو قلبم رفت! اخم کردم و غریدم: - آشینا کار تو بود؟ آشینا بیرون زد و گفت: - نه به جون ارباب تریستان! کار من نبود. بهت گفتم بذار بندازیم تو آکواریم. با آخرین ذره ای که تو قلبم رفت! قلبم تیر کشید و نالیدم. آشینا بغ کرده منو گرفت: - فکر کنم چون زیاد پری دریایی خورده یه نفرینی چیزی روش بوده. قلبم رو چنگ زدم که آشینا هم رنگ پریده افتاد و از درد نالید: - خیلی درد داره. سرش رو نوازش کردم. - اون موجود کثافت باید زنده زنده میخوردمش. آشینا پرید تو بدنم و از درد نعره کشید. بدنم داغ کرد و چشمهام درخشید. خودم رو تو آب دیدم چقدر خوشگلم! آخ... لعتتی تو درد این چه کوفتیه از ذهنم گذشت. آشینا بیرون اومد و گفت: - میگم ملکه من یه چیزی بگم؟ مشکوک پرسیدم: - مگه تو درد نداشتی؟ خودش رو گرفت و باز نالید که پریدم به جونش. - کثافت داشتی ادا در میاوردی؟ خندید و گفت: - اخه مگه سنگ هم درد میکشه؟ میخواستم تنهات ندارم من الان رفتم تحقیق کردم و دیدم بله شما یه اژدهای خاص خوردی بهش اژدهای قاتل پری میگن. قلبم رو از درد مالیدم و گفتم: - خب؟ پاهاش رو تو آب کرد و ادامه داد: - آره اژدهای قاتل پری هرکی بتونه یه فلس ازش بکنه به قدرت تمام پریهای دریا میرسه. اما تو نکندی خوردیش، تو قلبت رفت. یهو ترسناک برگشت نگاهم کرد و منو تو آب انداخت و سرمم گرفت زیر آب. شوکه شدم و دست و پا زدم از آب بیرون بیام ولی با خنده نمیگذاشت. غرش کردم: - آشینا پارهات میکنم. - من سنگم میشکنم. زیر آب دست و پا زدم و درد قلبم بیشتر شد. یه چیزی رو پاهام رو داشت به شدت میخاروند! نفسم کم اومد و زیر آب نفس کشیدم که کلی آب تو دل و رودم رفت. ولی خفه نشدم! انگار شش داشتم! همون لحظه دیدم زیر آب دارم تغییر میکنم و تونستم چیزایی ببینم که تو عمرم ندیدم! واضح آب و موجش رو میدیدم. انگار آب به من اجازه داده روی واقعیش رو تماشا کنم. دست آشینا از روی من برداشته شد و گفت: - کتاب افسانهها درست گفته اما هیچ کس چنین اژدهایی رو نخوره. ملکه من بالههای زیبایی داری فکر کنم رنگی بجز طلایی تو بدن شما وجود نداره. شوکه زیر آب به بالههای بلند طلاییم که داشت میدرخشید خیره شدم. موهام تار به تار نورانی شده بود. ماهیها دورم به رقص در اومدن و گفتم: - عه! پری دریاییام؟ آشینا: نه اژدها دریایی هستی. به شوخی بینمکش کرکر خندید. زهرماری گفتم و به دستم خیره شدم که پرده در اورده بود. از آب بیرون زدم و نفسهای وحشت زده کشیدم. تازه فهمیدم از تغییر خودم وحشت و شوکهام. یه جور ناباوری محض! آشینا بدنم رو خشک کرد که پاهام دوباره برگشت. ناباور به پاهام خیره بودم که قبلا بال های تپل طلایی داشت. آشینا کنارم نشست و گفت: - طلا خانم؟ مات نگاهش کردم. - ترسیدی؟ با اومدن آرتین، نادین، صدرا از حمام آشینا تو بدنم رفت. نادین نگران سمت من اومد و پرسید: - چیزی شده؟ دهنم رو باز کردم چیزی بگم که هیچیم نیومد بگم. صدرا و آرتین هم با پتو دور خودشون اومدن و شوکه گفتن: - پری دریایی دیدی؟ سر تکون دادم. خب این نه دروغ بود و نه راست خاکستری بود چون من خودم رو دیدم. ناباورانه خودم رو پخش چمنها کردم. قلبم کمتر تیر میکشید. آرتین با یه حرکت منو از روی زمین بلند کرد و تو بغلش گرفت. پتو هم دورم تاب داد و گفت: - کاریت که نکرد؟ بزاقم رو قورت دادم و جواب دادم: - نه هیچی. سرش شوکه سمت من چرخید. من هم شوکه دست روی قلبم گذاشتم. چقدر صدام قشنگ شده بود! آرتین با دهن باز گفت: - باز حرف بزن. ناباور جواب دادم: - الان حرفی تو ذهنم نیست بزنم! باز دست روی دهنم گذاشتم. آرتین حیرت زده خندید. - چقدر صدات قشنگ شده؟! نکنه پریدریاییها بهت هدیه دادن؟! ناباور سر تکون دادم: - فکر کنم. صدرا و نادین کنارم اومدن و پرسیدن چی شده؟ آرتین هیجان زده گفت: - پریدریاییها بهش هدیه دادن، فکر کنم تو کتاب بهش می گفتم حنجره طلایی. نادین کنارم اومد و شوکه گفت: - برو بابا زمانی که پری عاشق بشه این هدیه رو به معشوقش میده تازه اون میتونه پریدریایی هم بشه، نه فقط صدا. فورا گفتم: - پریدریایی هم شدم. همشون یه دور سکته رو رفتن. نادین خشمگین شد و عربده زد: - غلط کرده اون بیناموسی که این کار رو با تو بکنه. دهنم باز موند. چه آتیشی شد؟! آشینا: عاشقت شده. به نادین چشم دوختم و پوفی کشیدم. صدرا غر زد: - چرا تا میریم یه اتفاق بزرگ برای تو میافته؟ تنهات گذاشتیم جواهراتت رو دزدیدن و بلوغ قدرتت فعال شد. الان هم باز تنهات گذاشتیم صدای خوشِ پریهای دریایی رو گرفتی و تازه میگی پریدریایی شدی! سری بعد ولت کنیم چی میشه؟ آشینا تو ذهنم غش غش خندید و گفت: - یه مرد میشه. لبم رو گاز گرفتم از لودگیهای آشینا نخندم. نادین عصبی رفت. آرتین با نیش باز یکم آب روی من ریخت که بالهام بیرون زد و جیغ زدم: - بیشعور. آرتین هیجان زده روی بالهای طلاییم دست کشید و لب زد: - اصل جنسه! واقعا پریدریایی شدی. نادین و صدرا مات من شدن. آرتین یهو اخم کرد با پتو آب رو روی من خشک کرد و گفت: - میگم الان اگه بارون بیاد خیس بشی، وسط راه رفتن پری دریایی میشی؟! این حرف آوار شد روی سرم، عین خود حقیقت بود. میتونستم به بارون فرمان بدم روی من نریزه ولی بازم که چی؟ این بزرگترین نقطه ضعف من شد. غمگین خودم رو بغل کردم و لب زدم: - خودم کردم که لعنت بر خودم باد. آشینا: غمت نباشه ملکه من تو انگشتر آسمان و من رو داری فقط بهش فرمان بده تا من اجازه ندادم حتی زیر آب هم حق نداری بذاری بدن من پری دریایی بشی. شوکه شدم و به انگشترم خیره شدم که نامریی شده بود و فرمان دادم: - به تو فرمان میدهم تا من اجازهای را صادر نکردم حتی زیر آب هم پری دریایی نشم. آرتین گیج پرسید: - چکار میکنی؟ انگشتر درخشید و تو بدنم یه چیزی رو سفت گرفت! قشنگ حسش کردم تکه وجودم رو محکم تو مشت انگار گرفته تا در نره! به آرتین گفتم: - روی من آب بریز. آرتین همون کار رو کرد. بدنم مورمور شد پری بشم ولی نشدم و خندیدم: - یادتون نره من ملکه آسمانم، یه آسمانی دریایی که نمیشه. همشون نفس راحت کشیدن و روی زمین ولو شدن. نادین به آبها خیره شد و گفت: - بوسیدت؟ خندیدم و جواب دادم: - نه بابا دست روی قلبم گذاشت. نفس راحتی کشید و لبخند زد. رفتارش زمین تا آسمون تغییر کرد: - بنظرم خیلی خوب شد پری شدی. حالا که بدون ضعف میتونی زیر بارون و آب قرار بگیری عالیه. آرتین و صدرا هم تایید کردن. لبخند نازی زدم: - من هم خوشحالم، خب اولش ترسیدم. الان ولی اوکی هستم. نادین ماهی به سیخ زد و گفت: - از فکرش بیا بیرون اذیت نشی. حالا که تونستی قدرتش رو با آسمانی بودنت مهار کنی بهترین کار اینه تا موقعهاش برسه. آرتین پشت سر من قرار گرفت و موهام رو شونه کرد. - تریستان و تاسیان بفهمن پارهام میکنی. ادای سردی تریستان رو در اورد که غش کردم از خنده. « این جوری مراقب ملکه من بودی؟ جزای تو مرگی بیش نیست.» خیلی بامزه اداش رو در اورده بود. غر غر کرد: - قبل از این که بیایم یه کلمه جدید هم یاد گرفته! به من گفت گوجه فرنگی. چشمهام گرد شد و همین که درست تو سرم آواها نشست قاه قاه زدم از خنده. گوجهفرنگی! وای اینو تریستان به آرتین گفته؟ از خنده روی زمین افتادم. آرتین تو بازوم زد: - هی... الان باید بگی رفتم خونه یه چیزی بهش میگم، نه این جوری خوشت بیاد بخندی. با خنده و چشمهای پر اشک نگاهش کردم و گونهام رو فشار دادم. - هرکی این رو به تو میگفت دهنش رو پاره میکردم ولی تریستان سال به دوازه ماه یه چیز بامزه میگه. بازوم رو کشید منو نشوند و از اول موهام رو شونه زد و گیس کرد گفت: - هرکاریت کنند فقط هوای تریستان رو داری. لبخند زدم و به پرندهها خیره شدم جواب دادم: - تریستان برای من حکم پدر رو داره، خیلی دوستش دارم. آرتین موهام رو بست و از پشت منو بغل کرد. با بغض عجیب که منو شوکه کرد گفت: - تو هم حکم زندگیم، مامانم، عشقم، خواهرم، برادرم، دوستم، بابام، همه چیز منو داری. بگم تو وجودم تکون خورد دروغ نگفتم. سرش رو تو گردنم کرد و اشکش از روی گردنم سر خورد و روی سینهام اومد. تو سکوت دست تو موهاش کردم و نوازشش کردم. از این که دیدم پیش ما خوشحاله و تو دلش پر از دلشورهست که می خواد به من بگه ولی نمیدونه چطوری عصبی میشه. محکمتر بغلم کرد و لب زد: - قول میدم خیلی قویتر بشم تا کنارت همیشه باشم. من سلاح تو هستم نمیذارم کسی از من این مقامم رو بگیره. این آرامشم... دستم تو موهاش خشک شد و جواب دادم: - غلطکرده کسی جا تو رو بگیره. انقدر هم از این فکرها نکن وگرنه نمیذارم دیگه موهام رو شونه کنی و ببافی. خندید و ولم کرد. - باشه، باشه فهمیدم. لبخند زدم. بوی ماهی تو طبیعت پیچیده بود. کش و قوس اومدم که چشمم به موجود پشت درخت افتاد. وقتی نگاه وحشیش به من خورد. حمله کرد. حتی فرصت نداد درست ببینمش! دستم رو روی صورتم اوردم فرمان بدم. آرتین کمر منو گرفت و با نیزه تو گردن اورک کرد. اورک! واقعا اورک بود. یه اورک مذکر! بدنی لاغر سوخته داشت. دستم رو روی سرش گذاشتم و ازش هرچی تو ذهنش بود بیرون کشیدم. چشمهام گرد شد. چیزی دیدم که بیاراده نعره زدم: - جمع کنید همین الان باید بریم. لگدی به سینه اورک مرده زدم. بوی خودمون رو از روی زمین پاک کردم. تمام وسایل رو تو انگشتر ریختم و اتاقک کاهگلی رو خراب کردم. نادین شوکه پرسید: - چی شده؟ خشمگین گفتم: - اورکها اونها دارند میان حدود هزار اورک شاید بیشتر. با تکونهای نامحسوس زمین که آب رو لرزوند. رنگ از رخ همه پرید. نادین و صدرا گرگ شدن. الان وقت دویدن نبود. یه صفحه نور ساختم. عجلهای گفتم: - بپرید بالا، زود... ما نمیتونیم با هزار اورک که دهتا برترزاده داره بجنگیم. تا سوار شدن. صفحه رو هدایت کردم و به آسمون رفتیم. به باد فرمان دادم سمت ما وزش نکنه که وقتی سرعت میگیرم پسرا خفه نشن. سرم رو چرخوندم که دیدمشون! صدرا شوکه لب زد: - اینها خیلی زیادن؟! چرا اورکها اومدن؟ تو سر اون بچه اورک چیزی نفهمیدم. یهو نادین ناباور گفت: - اون جا رو ببینید تو قفس همکلاسیهامونهس اونجا اسیر هستن. به قفس نگاه کردم. همکلاسیهای ما با چند الف هم تو قفس بود. آشینا: سایورا حق نداری بری، تعداد اورکها زیاده تو تازه بلوغ گذروندی، پسرا خسته هستن. به همکلاسیهام که روشا هم توش بود نگاه کردم و لب زدم: - نمیتونم. نادین رنگ پریده مات خواهرش روشا بود. تکونش دادم وگفتم: - نادین نجاتش میدیم. مات نگاهم کرد و لب زد: - خواهرم! شوکه بود بدبخت. صدرا با اخم گفت: - چطور نجات بدیم؟ آرتین به اورکها خیره شد و گفت: - یکی باید حواس پرت کنه من نجات بدم. چون من از عناصر می تونم استفاده کنم. اخم کردم و سر به منفی تکون دادم: - نه ریسکه. دستی به صورتم کشیدم. با دیدن چهار صدتا الف سوت زدم گفتم: - هی کمک رسیده. همه ما لبخند زدیم و نادین هم لبخند غمگین زد. الفها تو درختها مستقر شدن و تیراندازی رو شروع کردن. لبخند زدم. موهای طلایی من به الفها رفته بود. چشمهای عسلی_طلاییمم به بابام که البته الان کاملا طلایی شده. گوششم ترکیب اژدها و الف شده برای همین با وامپگادها متفاوت شدم و کسی متوجه وامپگاد بودنم نمیشه. الفها فکر میکنند من خدای الفها هستم، وامپگادها منو خداشون میدونند. اژدها بودنم که بخواد شبیه بابام باشه واقعا نمیدونم چرا نمی تونستم اژدها بشم. یاد روزی میافتم که از خونه فرار کردم چون نا امیدی رو تو چشمهای بابام دیدم. شاید اگه فرار نمیکردم کسی متوجه وامپگاد بودنم نمیشد. وقتی از پرتوهای کیهان و ستارهها تغذیه کردم بدنم جواهر در اورد. پدرمم دیگه منو نشناخت حتی مادرم. از اون روز من خودم رو پنهان کردم و یه خدای مجزا خودم رو معرفی کردم. بارها مقابل پدرم ایستادم. ظاهرم نه شبیه پدرم بود نه مادرم. فقط رنگ چشمهام شبیه پدرم بود. مامانم مو طلایی بود ولی وقتی انرژی ستارگان رو خوردم رنگ موهام درخشانتر و طلاییتر شد. بغضم رو قورت دادم که آرتین تکونم داد: - سایورا؟! با تو هستم چرا خشکت زده؟ سرم رو به مخالف چرخوندم اشک تو چشمهام رو نبینه و گفتم: - میرم روشا رو نجات بدم. یه صفحه نور دیگه درست کردم که آرتین بازوم رو گرفت: - سایورا همه با هم میریم. سرم رو کج کردم و ترسناک نگاهش کردم. - شنیدی چی گفتم؟ اگه نه بشو، ما به جنگ الف و اورکها کاری نداریم میریم چیزی که مال ماست رو میارم و به راه خودمون ادامه میدیم. جا خورد. هولش دادم رو صفحه نور قبلی و با سرعت سمت قفس و اورکها رفتم. من خودم این بلا رو سر خودم اوردم. من گند زدم به خودم اگه فقط جلو خودم رو میگرفتم از کیهان تغذیه نمی کردم. دستم رو بالا اوردم و روی هوا به آرومی دستم رو کشیدم و شمشیری از جنس نور که علامت خورندگی و بلعندگی داشت ساختم. شمشیر شعله کشید و شبیه یخ شد که از درون نور داشت. تو دستم چرخوندمش و با نفرت غلیظ از گذشتم داشتم، اورکها رو شمشیر زدم. نه خون، نه کثیفی خیلی زیبا و درخشان وقتی شمشیرم بهشون میخورد تبدیل به گرده نور میشدن. تو هوا پیچ و تاب می خوردن گردهها و وارد دهن و بینیم می شدن. طعم گوشت اورک مثل شرابه گرده از گلوم پایین میرفت. همکاسیهام با جیغ اسمم رو صدا کردن. روشا با گریه صدام کرد. الفها با دیدن من شوکه شدن و فریاد زدن: - الف نور! پوزخند زدم. منو میگفتن؟ الف نور؟ چرخشی به شمشیر دادم و اورکی جلوی من پرید و تا بیام متوجه بشم، از آسمون به زمین کوبیدم. لعنتی! قد یه کوهِ بزرگ بود! استتار کرده، برای همین نفهمیدم. خواست پا رو من بذاره یه الف جنگلی نجاتم داد. نفس عمیقی کشیدم و چهار بالهام بیاراده من بیرون اومد و پرواز کردم. وحشیانه غرش کردم. الفی که نجاتم داد چشمهای سبزش گشاد شد و لب زد: - ای... ایز... ایزد... ایزد الفها؟! همه الفها دست چفت کردن روی پیشونیهاشون گذاشتن و منو پرستش کردن. قدرت دعاهاشون وارد بدنم شد. مثل کسی که شوک برق بهش وصل کنند مات شدم. دست بزرگ اورک داشت میاومد منو له کنه. همه چی تو نگاهم اما کند بود! پرستش؟ حس... حس آشنای پرستش؟! بغضم سنگینتر شد. من... من ایزد وامپگادها بودم ولی اسیرم کردن. ایزدان، وامپگادهای منو کشتن. جیغ، خون ریزی... التماسشون! خدایی که چرا نمیاد نجاتشون بده! نفسهای سخت کشیدم و چشمهام رو بستم. من لایق پرستش نیستم، حتی نتونستم یه نژاد خاص رو وارد زنجیره جهان کنم. الان الفها دارند منو میپرستن؟ اون مردی که به زنجیر کشیدن اون... اون کسی که همیشه میگفت برگرد برای اون دنیا نیستی من... من خودم بودم. اون کسی که رو سکو بود و کلمات طلسمش کرده بودن؛ اون من بودم، زمانی که منو اسیر کرده بودن. اصلا صورت حرفم به خودم بود. ولی من تو زمان اسیریم این حرفها رو نزدم چرا خودم داشتم به خودم میگفتم برگرد؟ لرزیدم و پرت شدم تو واقعیتم. صداها گوشم رو پر کرد. بدنم پر نور شده بود. هاله ام داشت اورکها رو می سوزند. چشمهام چرخید روی اورک و همه چی عادی شد. جوری پرواز کردم. پشتم یه هاله نور گرد در اومد، مثل یه رد نور. غرشی کردم و شمشیرم رو تو گردن اورک کردم. قهقههای زد و از جفت بالهام گرفت با دهن بو گندو گفت: - فکر کردی این شمشیر فسقلیت منو میکشه؟ تا حالا ایزدی نتونسته منو بکشه. به جای شمشیر نگاه کردم و پوزخند زدم. سرش تبدیل به گردههای نور سبز شد و تو دهن و بینیم رفت. با لذت نفس عمیقی کشیدم و طعم ترش گوشت اورک رو به زبونم کشیدم. شمشیرم رو تو مشتم گرفتم. کل هیکل کوه مانند اورک، خاکستر نورانی شد و بلعیدمش. از قدرت زیاد داشتم میلرزیدم. من یه ماشین کشتارم، دنیا برای همین از من می ترسید. با بغض سرم رو چرخوندم و به الفها که داشتن خوشحالی میکردن خیره شدم. نزدیک قفسه شدم و دست روی سقف قفس گذاشتم و خاکستر شد و از بین رفت. روشا با گریه خواست بغلم کنه عقب رفتم. با بغض نگاهم کرد و احترام گذاشت. - ملکه آسمان تشکر نجاتمون دادید. به بقیه اورکها که از ترس من فرار میکردن نگاه کردم. رهبر الفها داشت میاومد جلو با من حرف بزنه ولی من... با همه سرعتم پرواز کردم. روی صفحه نوری که تو آسمون بود. فرود اومدم. آرتین، نادین و صدرا شوکه و ناباور دهنشون باز بود. تکونی به بالهام دادم و گفتم: - فراموش کنید ایزد دیدید. صفحه رو به حرکت در اوردم و از اونجا رفتیم که نه الفی باشه و نه اورکی. هر سه پسرا تو سکوت شوکه شدهای فرو رفتن. روی صفحه نشستم و به پاهام خیره شدم. خسته بودم. کاش به نامه گوش میکردم دنبال گذشتهام نمیرفتم. کاش التماس آکیلا رو نمیکردم که خاطراتم رو به من پس نده. دستم رو پاهام مشت شد و غمگین تو خودم فرو رفتم. آشینا: سایورا؟ حتی تو ذهنمم حال نداشتم جواب بدم. آشینا غمگین شد و لب زد: - الان یک بار دیگه تلاش کن. ما پشت تو هستیم. من شخصا هیچ وقت تنهات نمیدازم، قبلا کسیو نداشتی. الان منو داری، تریستان، تاسیان، آرتین حتی اون بچه روح کوچولو هورزاد. دستمهام مشتتر شد. تو خودم فرو رفتم، بغضم سنگین و سنگینتر شد. لبهام لرزید، اما چشمها نبارید. قهر بود، نفرینم کرده بود که نباره، که خالیم نکنه، چرک بمونه تو سینهام و نابودم کنه. از پشت تو بغل آرتین فرو رفتم. - سایورا؟ نمیدونم چی شده، چی تو ذهنت داره این جوری اذیتت میکنه، اما بودن من تا ابد کنارتم جون من نذار این حالت رو ببینم. سکوت کرده بغضم رو قورت دادم. ذهنم مرده بود؛ صدا نداشت خالی خالی بود. به دره نگاه کردم. دو سه روز دیگه میرسیدیم به اون دره و گل رو میچیدم، از این جنگل نفرین شده که قصد کرده من واقعیم رو تو صورتم بکوبه میرم. انقدر ساکت بودم که آرتین روی شونههام خوابش رفت. صفحه رو بزرگتر کردم. بالشت زیر سر هر سهتاشون گذاشتم. صدرا و نادین هم خوابیده بودن. یه پتو هم روی بدنهاشون انداختم. چون آسمون سرد تر بود. با عنصر چوب دور صفحه رو درست کردم سقف هم زدم. جلوتر ابرهای سیاه پر از بارون رو داشتم میدیدم. یه فانوس شیشهای ساختم. شعله سفید انداختم که گرمای خورشید رو داشت. چرخیدم و به آسمون خیره شدم. فلوتم رو در اوردم و آروم نوای دلم رو به صدا در اوردم. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 10 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 خرداد *** شخص ناشناس از روی درخت پریدم و اومدم حرکت کنم صدای فلوتی رو شنیدم! نوای خوش از آسمان میاومد؟! سرم رو بالا گرفتم و به صفحه نورانی که شبیه لبه شناور بود خیره شدم. یه دختر هم نشسته بود لبه صفحه داشت فلوت میزد. مثل یه پرنده دور شد و رفت! شوکه شدم و قلبم کنده شد! یه چیزی تو ذهنم فریاد زد. - نه باید کامل بشنومش. دویدم و دنبال صدای فلوت رفتم. با شنیدنش ذهنم و روحم انگار داشت به پرواز در میاومد. چقدر غمگین میزنه! به آسمون خیره شدم. پرندهها و حیوانات هم باهاش صداشون رو هماهنگ کرده بودن تا یه وقت صدای اون آوای فلوت خراب و شکسته نشه. نفس نفس زدم و گوش دادم. انگار داشت غم دلش رو به همه بدون صدا با نفسهاش فریاد میزد. اشکهام تو دویدن از صورتم ریخت و لب زدم. - آرومتر برو... با صورت روی زمین خواستم فرود بیام درختِ لاغرِ قارچ گرفته رو بغل کردم. بزاق خشکم رو قورت دادم و به رفتنش مثل یه پرنده نگاه کردم. با کوبیدن سری به کمرم برگشتم. وقتی اسبم رو دیدم از خوشحالی بال در اوردم و سوارش شدم. - فرما برو برو پسر... برو دنبال اون دختر فلوت زن. فرما سم کوبید و شیشههای کشید دوید. چشمهام رو بستم و باد رو لا به لای موهام حس کردم. صدای فلوت با این که ضعیف به گوش میرسید چون تو آسمون بود ولی پرنده و حیوانات هم انگار ساکتن بشنون و باهاش همخوان بودن راحت شنیده میشد. حتی فرما هم چشمهاش خیس بود. با بغض گفتم: - فرما اون دختر خیلی غمگین میزنه مگه نه؟ شیههای تلخ کشید، سر بالا و پایین کرد. باهاش هم نوایی کردم. هممم همم همم—همم هممم همم هممم خیلی سوز داشت! سرم رو سمت آسمون گرفتم نورهای درخشان نواری انگار داشتن روایت داستان زندگی میکردن. درست نمیدیدم ولی حس گذشت خاطرات بود. من تا به عمرم همچین چیزی نشنیدم! حتی ندیدم. موسیقی که منظور برسونه یا با احساسات حرف بزنه. با ایستادن فرما سرم رو سمت پایین گرفتم. اوه! لعنتی. من نمیتونم از این جنگل کوفتی بیرون برم. غمگین پایین پریدم و به حفاظ جنگلی که منو محدود کرده بود خیره شدم. نشستم و لب زدم: - دور نشو لطفا، بذار بشنوم. فرما با پوزهاش به صورتم زد. سرم رو بالا که اوردم. شاه جنگل ویکتور رو دیدم. فورا بلند شدم و به شاه که پدرم بود احترام گذاشتم. دست تو جیب کرد و به آسمون خیره شد. - خیلی غمناک میزنه و خیلی زیبا میجنگه! سایورا یا وارانشا؟ آخر کدوم راه رو میره؟ گیج به بابام نگاه کردم و گفتم: - بابا اون دختر رو میشناسیش؟ خنده گرم کرد: - نه نمیشناسم. ولی بارها تو جنگل خودم دیدمش ویکتور. به مرز اشاره کردم و گفتم: - بابا بذار برم بشنوم. سر به منفی تکون داد. - نه ویکتور ما نباید تو داستان زندگیش قرار بگیریم. غمگین نالیدم: - چرا بابا؟ لبخند زد: - اون بدون ما هم قویه. من قدرتهاش رو بیدار کردم. به وارانشایی که بود برگردوندمش. حالا که تو دو راهی سایورا و وارانشا قرار گرفته میخوام بعدش هم ببینم. این بار سمت مرگ میره یا افتخار. عقابی سفید کنار پدرم فرود اومد و تبدیل به مرد زیبای چشم سرخ شد. بابا نیم نگاهی به اون مرد کرد و گفت: - تو چی میگی ایزد سرنوشت؟ تو با خونت برش گردوندی. مرد با لبخند مرموز و ترسناک گفت: - کنجکاوم بقیهاش رو ببینم، ایزد زمان. شوکه شدم. چرا بابا و این مرد انقدر ترسناک و مرموز شدن؟ یعنی فقط دارن نظارهگر داستان زندگی اون دختر به اسم سایورا میشن؟ moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 10 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 خرداد *** سایورا دو روزه تو آسمونیم و داریم پرواز میکنیم. دیگه کم کم انرژیم داشت ته میکشید. پسرا هم سیر خواب شده بودن و حسابی به خودشون رسیده بودن. داشتم به دره کامل میرسیدم ولی انگار این جنگل کوفتی میگفت، من نمیذارم راحت گل استخونی رو ببری و بری. نفسم رو بیرون دادم و به قنطورسها که داشتن نگهبانی میدادن نگاه کردم. صفحه نور رو نگه داشتم و آرتین مات لب زد: - قنطورس! تایید کردم. نادین و صدرا هم خیره شدن. نادین آروم گفت: - نمیشه بریم بالاتر که ما رو نبینند؟ سر به منفی تکون دادم و جواب دادم: - نه نمیشه یه حفاظ پشت نگهبانها هست. فقط قنطورس و خون قنطورسیها میتونند وارد بشن. اگه هم نتونیم وارد دره مه بشیم نمیتونیم گل استخونی رو گیر بیاریم. آرتین پوفی کشید و روی صفحه دراز کشید گفت: - این دیگه چه گندیه؟ صدرا متفکر پرسید: - نمیشه باهاشون حرف بزنیم؟ نادین غرش کرد: - حرف نزده میبرن میندازنت تو کوزه. قنطورسها از بالا به همه نگاه میکنند. تایید کردم. واقعا قنطورسها به حرف کسی جز نژاد خودشون گوش نمیدن. من یک بار با اونها حرف زدم به غلط کردن افتادم، اما دانششون از الفها و بقیه نژادها هم بیشتره. آرتین یهو نشست و گفت: - میگم نمیشه حفاری کنیم از زیر زمین بریم؟ من می تونم این کار رو کنم. آروم تو پیشونیش زدم. - نمیشه عزیزم، زیر زمین چاکراهای نفرین شده وجود داره. صدرا با اخم پرسید: - پس دیگه هیچی؟ از الان باید باخت خودمون رو اعلام کنیم؟ به قنطورسها نگاه کردم. من تو دره رفتم می تونم طلسم شکاف رو اجرا کنم. اگه خودم بودم میتونستم تنها برم و بیام، اما برای خودمم خطرناکه و احتمال گیر افتادن داره. پاهام رو شناور تو آسمون تکون دادم و فکر کردم. آشینا: یه نامه نور بده ازشون تقاضا کن، سنتورها میتونند حقیقت و نیت پاک درک کنند. بگو چی از دره میخوای. یه نامه از جنس نور درست کردم و به شکل قاصدک نورانی فرستادم. همون لحظه قنطورسی با تاج روی سر از درواره بیرون اومد. قشنگ طرح بدنش از حفاظ به شکل آبی شد و به آرومی بسته شد. قاصدک نور رو گرفت و کنجکاو نگاهش کرد. صدای من رو شنید و سرش رو به سمت من چرخوند. آرتین مات لب زد: - چکار کردی؟! نادین و صدرا هم یه صدا لب زدن: - لو رفتیم؟ با تحکم گفتم: - همین جا باشید یه سر میرم و میام. یه صفحه کوچیکتر درست کردم و سمت پادشاه... نه پادشاه نبود. فکر کنم ولیعهد باشه. کنارش رفتم که قنطورسها سمتم سلاح کشیدن. دست پسره بالا اومد و سلاحها عقب رفتن. به من خیره شد و گفت: - پیشگویی کردم. ابروهام بالا رفت! یعنی حرف نزن همه چی رو میدونم. نگاهش کردم و پرسید: - گل استخونی رو برای چی میخوای؟ مثل خودش مغرور گفتم: - مگه خودت پیشگویی نکردی؟ سرش رو کج کرد و با چشمهای خاکستریش برندازم کرد مغرور گفت: - انجمن فانوس آبی، دوباره این جنگل رو برای آزمونش انتخاب کرده بیایید؟ اوف! لعنتیه کثافت واقعا همه چی رو میدونه، لبخند زدم و تایید کردم. کمی نزدیکم شد، خم شد هم قد من بشه. - در قبال گل استخونی باید پدرم من رو خوب کنی. شوکه شدم! از کجا میدونه میتونم؟ لبخند کج زد و مغرور ادامه داد: - راجب تو زیاد شنیدم سایورا. متعجب به زمینِ خاکی و گهگاهی سبز چمنی خیره شدم. راجب من شنیده؟ از کی شنیده؟ چرا یه جوری حرف میزنه انگار منو بزرگ کرده؟ سرم رو بالا اوردم به صورتش خیره شدم. چشمهای خاکستریش خیلی مغرور و دانا میزد. دست هام رو پشت سرم بردم تو هم چفت کردم. - چه مریضی داره؟ از کجا بدونم نقشهای برای من نکشیده باشی؟ گل استخونی انقدر هم مهم نیست خودم رو به دردسر بندازم. نیشخند مغرور زد. نگاهش منو انگار برهنه میدید جوری که مورمور میشدم. جوابم رو مغرورانه و با حوصله داد: - باید بیای تا متوجه بشی، می تونی دوستهات هم بیاری که سوءتفاهم نقشه از سرت بیفته، درسته گل استخونی مهم نیست ولی قبولی تو توی این آزمون مهمه، درسته؟ دندونهام رو به هم فشار دادم. قنطورسها به دانش معروف هستن پس چرا نمیتونند یه مریضی رو خوب کنند؟ بالاخره هر چی، شانس به من رو کرده نباید خرابش کنم. تو نگاهش پیروزی حتمی بود. انگار میدونست رد نمیکنم! برگشتم و سوتی زدم. صفحه نورم رو کنترل کردم پسرا رو سمت خودم کشیدم و گفتم: - باشه ولی قول چیزی نمیدم. حالت نگاهش تغییر کرد و عجیب شد. جواب داد: - شرافتمندانهست. آرتین فورا پایین پرید و نزدیکم شد. به وضوح دیدم قنطورس تکون سختی خورد و مات آرتین شد. حق داره هرکی آرتین رو ببینه اولین واکنشش همینه از بس پسرکم خوشگله، باید یه چشم و نظر بهش ببندم هی تو چشم نیاد مریض بشه. آشینا قهقهه زد: - واقعا که. لبخند محو زدم و نادین و صدرا هم از صفحه پایین اومدن و گفتم: - آقای... قنطور جواب داد: - ولیعهد پانگایاس هستم. ابروهام بالا پرید و ادامه دادم: - بله ولیعهد به ما اجازه ورود دادن به شرط دیدن پدرشون و درمانش، درج کلام شده اگه بتونم. در عوض به ما گل استخون رو میدن. آرتین دستی تو موهاش کرد و گفت: - باشه. نادین و صدرا هم تایید کردن. ولیعهد پان جلو رفت و ما هم پشت سرش. از حفاظ که رد شدیم انگار یکی تمام جون و روحم رو گشت. اخم کردم. یه حس مومور کننده، فشار و گرمی داشت یه جور انگار تنفست لحظهای قطع میشه. از پشت به بدن اسب مانند پان خیره شدم. یه رنگ قهوهای سلطنتی درخشان داشت، جگیر در اومده. به اطراف خیره شدم یه جوری برای دره پله گذاشتن انگار معبده! قنطورسهای دیگه به ما خیره شدن و به ولیعهد احترام میگذاشتن. با دیدن گلهای استخونی که مثل علف هرز همه جا رویده بود جوری حرص خوردم که جونم داشت بالا میاومد. آرتین زیر گوشم پچ پچ کرد: - میگم پدرش چشه؟ شونه بالا انداختم: - نمیدونم. به بچه قنطورسها که دنبال هم میکردن خیره شدم. چه شاد بودن! فارغ از بیرحمی دنیا. آهی کشیدم و به گلها و درختچههای زیبا چشم دوختم. یکی از اون یکی خاصتر، این گلها زیاد جایی پیدا نمیشد. زیر پاهامون دریایی از مه بود اصلا پاهام دیده نمیشد. برگشتم پشت سرم رو ببینم ولی مه این اجازه رو به من نمی داد. درختها جوری به هم پیچ و تاب خورده بودن انگار نه انگار الان من از وسطشون رد شدم و فاصله معین داشتن. یه جور توهم بود انگار! چرخیدم و به پان دوباره خیره شدم. داشت با وقار و شاهانه راه میرفت. پلهها که تمام شد من تونستم زندگی قنطورسها رو ببینم. خونههای سقف بلند و ورودیها عریض بودن. اصلا و ابدا خونههاشون شبیه انسانها نبود. پان به چپ پیچید و من هم خواستم بپیچم که پام گیر کرد و با سر داشتم تو درخت بلند قامت میرفتم! فورا جلو افتادنم رو گرفتم؛ اما آرتین، نادین، صدرا همزمان واکنش نشون دادن. دستم رو بالا اوردم و نفس عمیق کشیدم: - هوه! خوبم چیزی نشد، به خیر گذشت. آرتین دست منو گرفت و به راه خودمون ادامه دادیم که رو به روی یه خونه خیلی خیلی بلند ایستادیم. ظاهرش انگار درخت اعظم بود! ولیعهد پان احترام گذاشت و وارد خونه شد و گفت: - بفرمایید. پشت سرش رفتیم که با خونهای سقف بلند رو به رو شدیم یعنی نگاه میکردم سرگیجه میگرفتم مار پیچ بود و نرده داشت و جا پله یه سطح صاف مثل پل به شکل مار پیچ تا سقف داشت. هر قسمت با فاصله معین هم یه در داشت. پان از اون شکل حال پُل بالا رفت و قدم زنان به راهش ادامه داد. ما هم همراهش کردیم و آرتین نجوا زد: - چقدر عجیبه! صدرا و نادین حیرت زده همه جا رو رصد کردن. صدای سمهای ولیعهد پان از پاهای ما بیشتر بود و ضرب آهنگ داشت انگار. رو به روی دری ایستاد، دو تقه زد. در به آرومی باز شد و اول خودش رفت و بعد من. آرتین و بقیه خواستن بیان ولی ولیعهد اجازه نداد. به قنطورس مونث خیره شدم. قهوهای روشن بود. به من با تعصب و تعجب نگاه میکرد. حس کردم دارند با پان ذهنی حرف میزنند. چشمم روی قنطورس سفید دوخته شد. با دیدنش شوکه شدم! رافائل! قنطورسی که مقام ایزدی گرفت. مات شده عقب رفتم. صفحه خاطراتم ورق افتاد و به زمانی که وارانشا بودم پرت شدم. رافائل با غرور نگاهم کرد و گفت: - وارانشا تو روزی میمیری به دست حماقت خودت و بازی که راه انداختی. پوزخند زدم: - مرگ حقه قبولش میکنم. رافائل: درکت نمیکنم! چشمهام رو محکم بستم و افکار قدیمیم رو پس زدم. درسته من به دست حماقت خودم کشته شدم. اگه بازی که نیارا راه انداخته بود رو من ادامه نمیدادم نمیمردم. من فهمیدم، همون روز اول اما ادامه دادم؛ برای سرگرمی یا برای کنجکاوی که تهش به کجا میرسه رو نمیدونم ولی ادامه دادم و مثل یه عاشق رفتار کردم. یه قدم دیگه عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم. نگاه پان و اون زن روی من خیره بود. بدن سفید رافائل مثل همیشه تو چشم میزد. حتی بدن انسانیش هم بلوری و سفید بود با موهای سفید و چشمهای سبز_زرد. بغضم رو قورت دادم که چشمهاش نیمه باز شد. رنگ نگاهش مریض و کدر شده بود. چشمهای خمارش چرخید و روی من ثابت موند. لبهاش لرزید اما حرفی نیومد. سینهاش سخت بالا و پایین می شد. کمی عرق رو بدن انسانیش برق میزد. کنارش رفتم و خم شدم تو چشمهاش خیره شدم. دست روی سرش گذاشتم تا تبش رو ببینم. چون پاهاش داشت میپرید؛ اما تا دست روی سرش گذاشتم. دانشش، اطلاعاتش، خاطراتش تو سرم مثل طوفان ریخت و به زانو افتادم. نفس نفس پراز لذت کشیدم. لعنتی من میخوام دمای بدنش رو بگیرم بجاش یه چیز دیگه گرفتم. سرم رو روی بازوم فشار دادم. پان مشکوک پرسید: - چی شده؟ دستم رو بالا اوردم. سکوت کرد و من سعی کردم این لذت جنون آمیز رو که از دانش و خاطراتش گرفتم کنترل کنم. آشینا: میدونی فکر کنم نفرین شده. هوفی کشیدم و دست رافائل رو گرفتم نبضش رو گرفتم. کند میزد. داشت هشدار میداد من زیاد زنده نمیمونم! پان باز خواست سوالی بپرسه به در اشاره کردم: - برو بیرون اگه میخوای حرف بزنی. سکوت کرد. با نارضایتی سم به زمین کوبید و ساکت شد. همه جای رافائل رو چک کردم و در آخر با خاطراتی که ازش دیده بودم متوجه شدم. طلسمی انجام داده که برعکس عمل کرده. حالا همون طلسم داره جونش رو میگیره. رو به پان کردم و گفتم: - بیا کمک کنید تا بایسته. پان اخم کرد: - خوب میشه؟ تایید کردم: - حتما. لبخند مغرور زد. با کمک میرا مادرش، پدرش رافائل رو روی نعل نگه داشتن. چشمهای رافائل باز دوباره باز شد و به من نگاه کرد. دست رو پیشونیش گذاشتم که خاطرات و دانش دوباره تکراری تو سرم ریختن. گذاشتم سه ثانیه تمام بشه تا کارم رو انجام بدم. دست روی قلبش هم گذاشتم. خنثی کننده طلسم رو بدون عجله خوندم. - گیبارا وی کان... سوَ رِی هاج... کایکیکا جیواز کور نوری درخشید و هاله زرد از روی بدنش رد شد و بعد دفع شد. خیلی راحت، آسون، بی دردسر. اشاره کردم به حالت قبل بذارنش. خب حالا کار اصلیم مونده، من طلسم رو از بین بردم. میمونه از پرتگاه مرگ نجاتش بدم. یه قدم عقب رفتم و شروع کردم خوندن و صورت فلکی قنطورس رو ساختم. صدام تن بالا و پایین میگرفت. - آلفا، بتا، گاما، دلتا، اپسیلون، زتا، اتا، تتا، یوتا، کاپا، لمبدا، نو، وای، اچ، رگیل، تولیمان، پروکسیما، هدار، منکنت، مولیفین، کولوو... احضار... اتاق پر از نور شد و بدن رافائل درخشان شد و لرزید. چشمهاش از کدری در اومد و نالید: - وا... وارانشا؟ اخم کردم و جواب ندادم. قدرتم رو بیشتر درون صورت فلکیریختم. خواست بلند بشه غرش کردم: - بذار کامل خوب بشی. ناتوان نالید: - وارانشا. بدنم ضعف کرد. خیلی برای ساخت صورت فلکی انرژیگذاشتم. تلو تلو خوردم که نور صورت فلکی کم شد. پاهام سست شد و خواستم بیفتم. محکم تو بغلی فرو رفتم. صورت فلکی از بین رفت! پاهای لرزونم رو که توان بدنم رو نداشت تکون دادم و خواستم از بغلش در بیام دیدم خود رافائل! تو چشمهاش خیره شدم. چشمهاش پر بود و لب زد: - تو... تو دختر وارانشا هستی؟ اخم کردم و به سختی از بغلش خودم رو انداختم که به دیوار محکم خوردم و نالیدم: - آخـــــ، ولی... ولیعهد من خوبش کردم. نوبته تویه گل استخونی رو بده من برم. بلند شدم در رو باز کنم برم. دستم کشیده شد. - صبر کن دختر. تیز نگاهش کردم. غمگین چشمهاش رو بست. - ممنون خوبم کردی، اما تو کی هستی؟ با اخم به گردنبندی که تو گردنش بود خیره شدم گردنبند مهره سفید که نور روش انعکاس داشت. با رنگ طلایی هم روی دو تا از مهرهها نوشته داشت. زبون روی لبم کشیدم و جواب دادم: - من، سایوراسانترو هستم فرزند پرنسس آرزو و ایزدتاریکی. صورتم رو دلشکسته نوازش کرد. سرم رو سمت مخالف چرخوندم. صداش غمگین شد. - تو شبیه... شبیه. غریدم: - شبیه وارانشا هستم و همه فکر میکنند دخترش هستم. میدونم... وبازم میدونم؛ اما نیستم، هیچ صنمی با اون ندارم. چشمهام پر از اشک شد. محکم منو تو بغلش گرفت. - شرمنده دخترم، نمیخواستم آزارت بدم. سرم رو به بدنش فشار دادم، چشمهام رو محکم بستم و بغضم یک بار، دو بار، سه بار قورت دادم، فقط دردناک تر از قبل شد. موهام رو نوازش کرد و لب زد: - آکو پس فرزندش زندهاست. خیلی تلاش کرد سانتروها فرزندش رو حداقل نسوزونند. کارش اشتباه بود با یه نور بود اما واقعا عاشق آرزو بود. خوشحالم براش خیلی خوشحالم که همون دختر الان منو خوب کرد و ستاره قنطورسی که فقط قنطورسها میتونند با دوزاده قنطورس بسازند... خندهای بیحال کرد: - تو به تنهایی درستش کردی. ازش فاصله گرفتم. مغرور گفتم: - چون مثل پدرم یه ایزدم. مات شد و تکونی برداشت. ولیعهد پان ناباور پرسید: - چی؟ بالهای طلاییم رو بیرون اوردم و تکونی بهشون دادم: - ایزدم ایزد نور بعد آزمونم تو انجمن فانوسآبی و فارقالتحصیل شدنم به سرزمین ایزدان میرم. پان فورا به من احترام گذاشت و خندیدم پرسیدم: - اینو پیشگویی نکردی؟ پان گونههاش رنگ گرفت و جواب داد: - ایزد بودن پیشگویی نمیشه. تکونی دیگه به بال هام دادم و تو بدنم فرو کردم که رافائل ناباور پرسید: - جایگاه ایزد نیارا درگذشت شده رو میگیری؟! تایید کردم. دستی تو موهای سفیدش کرد و گفت: - این میتونه نظم جهان رو برگردونه. لبخند زدم. رافائل مغرور بود اما برعکس قنطورسهای دیگه خشک نبود، اتفاقا راحت و خوش مشرب بود. به جای خوابش که شبیه تخت انسانها نبود و شیبدار و گیاهی بود اشاره کردم: - بهتره استراحت کنی، من دیگه هیچ قدرت و جونی ندارم بهت کمکی کنم. روی پهلو چپ دراز کشید و نگاهم کرد. - سایورا یعنی دختر نور در سایهها، یه اسم افسانهای کی این اسم رو به تو داد؟ میدونستم اسمم رو آکیلا داده برای همین آروم زمزمه کردم: - نمیدونم، شاید سرنوشت خواسته این اسمم باشه. نه دروغ گفتم و نه راست فقط اسم آکیلا رو نیوردم. تایید کرد: - درسته؛ شاید سرنوشت خواسته داشته باشیش. پان آروم و با احترام پرسید: - ایزد نور من شنیده بودم جواهرات زیادی روی بدن داشتی پس چرا نداری؟ اخم کردم و جواب داد: - دزدیده شد. وقتی به بلوغ رسیدم دیدم جواهرام نیست. احتمالا زمان بیهوشی از من برداشتن. رنگ نگاهش خشمگین شد. - چقدر پست! به دختری بیهوش حمله و دزدی میکنند! سمت در رفتم و گفتم: - اشکال نداره، کاریه که شده. من دیگه میرم با اجازه. رافائل عمیق نگاهم کرد و جواب داد: - میبینمت، سرزمین ایزدان؛ تا اون لحظه خوب میشم. سر تکون دادم: - حتما. پشتم رو کردم و پان هم پشت سرم بیرون اومد. آرتین نزدیکم شد. دستش رو گرفتم. صدرا پچ زد: - چی شد؟ به صورتهای نگرانشون خیره شدم. - تونستم انجامش بدم. نادین لبخند زد و آرتین خندید: - میدونستم میتونی. صدرا ضایع کرد: - به ناخنهاش نگاه کن تا حرفش رو بفهمی با هزار روش تو رو به دست قنطورسها کشت. خندیدم و از خونه بیرون زدم. پان صدام کرد. برگشتم و نگاهش کردم. یه جعبه دستم داد: - گل استخون، همراه چندین گیاه دیگه برای تو ممنون پدرم رو نجات دادی. به جعبه اشاره کردم: - معامله بود. با غرور خندید. - شبیه تعریفاتت هستی. گیج نگاهش کردم اما بیشتر توضیح نداد. منورم رو بیرون اوردم. آرتین، صدرا و نادین هم در اوردن و همزمان منورهای حاویه طلسم جا به جایی رو زدیم. گرمایی مثل باد دور ما پیچید و وقتی چشم باز کردیم تو حیاط مدرسه بودیم. با صدای دست زدن سرم رو بالا اوردم. مدیر، بچههای مدرسه و همه داشتن دست میزدن. گل استخون رو به پسرا دادم. با جیغ روشا سرم رو خواستم سمت صداش ببرم که تو بغلم پرید. - سایورا سایورا سایورا قبولیت مبارک. لبخند زدم و کمرش رو فشار دادم. - قربون تو دختر، تو چی؟ تو چی شدی؟ با شادی فاصله گرفت و گفت: - با کمک الفها برنده شدم. براش خوشحال شدم بعد سختی که گذروند برنده شده. مدیر نزدیک ما شد و با افتخار روی سر ما کلاه گذاشت و به من که رسید مات زیر گوشم گفت: - جواهراتت کو؟ اخم کردم: - دزدیدن. کلاه از دستش افتاد و نعره زد: - جواهرات تو رو دزدیدن؟! کل مدرسه تو سکوت فرو رفت. لبهام رو به هم فشار دادم. مدیر قلبش رو فشار داد و نالید: - شوخی که نمیکنی؟ غر زدم: نه. دورمون سنگین شد و من چشم تو چشم آکو شدم. با قدمهای محکم سمت ما اومد و من و آرتین رو همزمان بغل کرد. - قبولی تون رو تبریک میگم خوشگلهای من. آرتین خوشحال شد و گفت: - بابا زشته ما که بچه نیستیم. حرف آرتین رو تایید کردم و هولش دادم. تریستان، امپراتور تیوان هم ظاهر شدن. مدیر به آکو احترام گذاشت و گفت: - ایزد تاریکی، جواهرات دختر شما دزدیده شده. آکو به من نگاه کرد و اخم کرد: - مشکلی نداره بهترش رو به تنش میکنم. تریستان و امپراتور هم شوکه شده بودن ولی تظاهر کردن که اون جواهرها میتونست در بیاد و جز بدن من نیست. نادین پچ پچ کرد: - یعنی چی؟ تو و آرتین خواهر برادر هستید؟ ولی مگه پدر آرتین شاه عناصر نیست؟ آرتین سر به مخالف تکون داد: - نه من فرزند اون مرد نیستم. سایورا خواهرمه و پدر من ایزد تاریکی هستش. آکو موهای آرتین رو نوازش کرد. مدیر بغ کرده از دزدیده شدن جواهرم مدارک فارقالتحصیلی منو داد و گفت: - سالهای خوبی رو کنار هم گذروندیم. تشکر کردم. آکو آروم گفت: - دیگه با من زندگی میکنی؟ اخم کردم و جواب ندادم. آشینا: می خوایم تو خونه واقعی زندگی کنیم؟ تشر زدم تو ذهنم: - خونه من تویی. آشینا: کوتاه بیا، یکم برو تو خونه واقعی زندگی کن نه مثل ماموتها تو غار. آکو وسط من و آرتین ایستاد و عکس گرفت. تریستان و امپراتور هم کنار ما اومدن و عکس گرفتن بعد همه ما با دوستام. آکو جدی شد و گفت: - وقت قولی که داده شده. از الان ایزد نور من شو. پوفی کشیدم و جلویهمه دانشآموزان و مدیر بالهای طلایین رو بیرون اوردم. نصف جمعیت سکوت شد و نصف جیغ. - ایـــــزده! سایورا ایزده! اخمهام بیشتر تو هم فرو رفت. دستم رو بالا اوردم با دوستهام خداحافظی کردم و گفتم: - میتونیم بریم آکو. آرتین از پشت پرید روی کمرم. - بریم سرزمین ایزدان. از خشکی در اومدم و خندیدم. تریستان و تاسیان روی مچ دستم و انگشتم ظاهر شدن. آکو دروازهای درست کرد و من و آرتین رو درونش هدایت کرد. از دروازه سیاه رد که شدم حس خنکی کردم و بعد افتادم تو یه خونه ساده و بدون تجملات. من و آرتین دهنهامون باز موند. فکر کردیم حالا با یه قصر عیونی رو به رو میشیم. آکو هم اومد و با دیدن ما خندید گفت: - من از بزرگی قصر خوشم نمیاد، همیشه هم صدا داره. انگار ذهن ما رو خونده بود. دستی به گردنش کشید. - میخواید ببرمتون قصر؟ سر به منفی تکون دادیم. - نه خوبه. لبخند زد که مردی جلو ما ظاهر شد که سکته زدیم. دور ما چرخید و نگاهمون کرد. متعجب به مرد رو به روم خیره شدم. یه مرد مو مشکی بود با چشمهای آبی_بنفش. لبخند زد که کاش هیچ وقت نمیزد! دندونهاش کوسهای بود گفت: - دختر و پسر اربابم؟ ترسیده و با قلبی تند تند زن تایید کردیم. به خودش اشاره کرد: - من کایا هستم؛ مشاور، وزیر، خدمتکار، آشپز مخصوص و... همه کاره اربابم. چنان قدرتی ازش بلند میشد انگارحاکم جهانه. آرتین دست منو وحشتزده گرفت. خواستم بگم من بدتر از تو هستم. به من اشاره کرد که سکته کردم: - سایورا جون هستی؟ یه جوری جون گفت انگار نقشه خوردنم رو کشیده. به آرتین اشاره کرد که سر آرتین تو گردنم فرو رفت. - آرتین خانی. آرتین با دست تایید کرد. لبخند زد و آکو گفت: - هرچی نیاز داشتید به کایا بگید. همین که بوی شما بینیش رو بگیره تو یه جهان و کیهان دیگه هم باشید پیداتون میکنه. پس مطمئن باشید. دستم رو لرزون سمتش دراز کردم و روی سرش خواستم بذارم. خودش نزدیکم شد و سرش رو خم کرد. دستم رو روی سرش که گذاشتم از چیزی که دیدم بیشتر وحشت کردم. تمام اطلاعات مغزیش سمت من اومد. وای! یه آدم خواره و وقتی آکو میره جنگ بهش آدم میده بخوره. چقدر تاریک و ترسناک بود. قدرتش از ایزدان بیشتره ولی با بابای من دوسته هنوز هم ارباب خودش رو پیدا نکرده. آشینا: برادرمه. خشکم زد. مات به کایا شدم و جواب دادم: - برادر داری؟ تایید کرد: اگه آکیلا چیزهای الکی رو از ذهنت پاک نمیکرد و فقط دانش رو برای تو نگه نداشته بود میفهمیدی من برادر دارم. اون هم مثل منه ولی آزادتر از منه. مثل من اربابش رو میخوره ولی گویا تا حالا اربابی اختیار نکرده. مثل من بدن سنگی نداره بجاش تو هر خونهای بخواد میخزه مثل لاکپشت، خونهها برای اون مثل لاک میمونند. خلاصه کایا از من از این لحاظ قویتره با هر قصری یا خونهای می تونه هماهنگ بشه. ماتم برد و چشمهام از خستگی خاطرات چند میلیاردی کایا گیج رفت و خواب آلود تو بغلش افتادم. moonecho لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 12 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 خرداد *** آرتین با وحشت به مرد رو به روم خیره شدم که سایورا تو بغلش از حال رفت. آکو اخم کرد و ترسناک گفت: - کایا کاریش کردی؟ کایا گیج جواب داد: - حس میکنم فقط خوابیده؛ و اینکه من کاریش نکردم فکر کنم اون منو یه کاری کرده! به قلبش اشاره کرد و مات ادامه داد: - داره نبض میزنه. دهنم باز موند و فورا سایورا رو از بغلش در اوردم و جواب دادم: - آره سایورا خیلی از قدرتش استفاده کرده خودش هم حال خوبی نداشت. بابا سایورا رو کجا بذارم؟ کایا فورا سمت در اتاقی رفت و گفت: - این جا اتاق سایورا جونه. سایورا رو محکمتر تو بغلم گرفتم و با خودم تو اتاق بردمش. یه اتاق ساده، تمیز، تمام سفید بود. سایورا رو روی تخت قرار دادم و کفشهاش رو با احتیاط در اوردم. سرم رو بالا که اوردم دیدم بابا و کایا نگاهم می کنند. آکو با این که واقعا پدرم نبود حس یه پدر رو کامل به من میداد. شاید بخوام باز اعتماد کنم یکی رو بابا صدا کنم. با لبخند گفت: - من دارم میرم به کارهام برسم، چیزی نیاز داشتی به کایا بگو. سر تکون دادم و گیج به همه اتاق نگاه کردم پرسیدم: - من اتاقم با سایوراست؟ آکو رفت و کایا خیره به سایورا جواب داد: - بیا نشونت بدم. یه جوری میگفت بیا نشونت بدم انگار میگفت بیا بریم بخورمت سایورا بیدار نشه. ترسیده و بغض کرده کفشم رو در اوردم و کنار سایورا دراز کشیدم از پشت بغلش کردم. - میخوام فعلا این جا باشم. لبخند زد و سر تکون داد گفت: - از من نترس، پریزاد کوچولو، به تو و سایورا کاری ندارم. تو چشمهاش حقیقت کامل بود ولی سایورا رو بیشتر بغل کردم و جواب دادم: - نترسیدم. خندید و رفت. قلبم تند تند میزد! چقدر سنگین و ترسناک بود! به جون خودم با اون دندونهاش شرط میبندم آدم رو میخوره! آخه هیچ دندونی اینجوریش گیاه خوار نیست! انگار نه انگار خاک تو سرم تازه فارقالتحصیل شدم مثل یه بچه تو کمر سایورا رفتم، پتو هم روی خودم و خودش انداختم. موهای بلندشم روی صورتم انداختم. چشمهام با بوی موهاش و امنیتی که حتی خواب بود ازش گرفتم سنگین شد و به خواب رفتم. *** سایورا با حس فشار و نه نه گفتن پر بغض آشنایی زیر گوشم بیدار شدم. به سختی چرخیدم که آرتین رو چسبیده به خودم دیدم. مثل بچه ها بغلم کرده بود و وحشت زده مینالید. دست روی سرش گذاشتم. تب کرده بود! تو ذهنش دیدم داشت خواب باباش که زوری باهاش انجام میداد رو می دید. از دردی که داشت تو خواب میکشید ناراحت شدم. آروم تکونش دادم و بیدارش کردم. تا منو دید جوری بغضش ترکید که شوکه شدم. نفس بریده هق زد و گفت: - سایورا، ولم نکن. ولم کنی میاد باز منو میبره. سایورا ازش میترسم قوی شدم ولی سر این نمیتونم قوی شم. من بدم... مثل جنین تو خودش فرو رفت که در اتاق با شدت باز شد و آکو وارد اتاق شد. با دیدن حال آرتین خواست بغلش کنه. آرتین فریاد زد و عقب عقب رفت و نعره زد: - نه... نه نزدیکم نشو... اعصابم بهم ریخت و هرچی فحش بلد بودم به اون مردک عوضی که این بلا رو سر روح و روان آرتین اورده دادم. آکو باز تلاش کرد و آرتین رو تو بغلش گرفت. - جونم پسرم، نترس دیگه نمیذارم هیچ عوضی بهت دست درازی کنه. کلافه دست تو موهام کشیدم. کفری جلو رفتم که آکو من هم همراه آرتین بغل کرد. صورت آکو از خشم سرخ بود. شوکه شدم! واقعا آرتین رو مثل پسرش میدونه؟ برای امنیت دست رو سرش گذاشتم و حسش رو راجب آرتین دیدم. آره واقعا آرتین رو چون سلاح منه و روحش با من پیوند خورده پسر خودش میدونه. لبخند زدم و گردن آرتین که تب داشت رو بوسیدم. چشمهاش بسته شد و تو بغل آکو از هوش رفت. آکو دراز کشوندش روی تخت و خشمگین گفت: - چرا گذاشتی اون کثافت زنده بمونه سایورا؟ با اخم جواب دادم: - اگه میکشتمش آرتین بیشتر آسیب میدید. نه فقط پدرش، مادرش هم اذیتش می کرده تا بیست سالگی مورد آزار و اذیت خانوادش بوده و پدرش هرشب و بارها از بدنش سواستفاده میکرده. کلافه دستی روی لبم کشیدم. به دست مشت شده آکو خیره شدم و ادامه دادم: - ضربهای که بهش وارد شده تو این دهسال خوب نشده. حالش بهتر شده ولی با یه ترس عمیق باز روانش به هم میریزه. یه اکسیر ضد تب بیرون اوردم و به خورد آرتین دادم. آکو پوفی کشید و موهای لخت مشکیش رو بالا داد. - لعنت به همچین پدری کنند که گند میزنه به اسم پدر. بلند شدم و گیس موهام رو باز کردم گفتم: - تو این لکه رو از وجود آرتین پاک کن، مطمئنم میتونی هرچقدر ایزد تاریکی باشی. به من اشاره کرد. - تو چی؟ تو رو چطور بدست بیارم؟ من دخترمم میخوام تو رو چطور راضی کنم پدر صدام کنی؟ نیشخند زدم: - ثابت کن لایقی پدر صدات کنم. موهام بخاطر گیس موج دار شده بود رو تکون دادم. خندید: - پدر سوخته. لبخند زدم و وارد حمام شدم. یه حمام پدر مادر دار کردم و با سر حالی بیرون اومدم. آخ چه حس خوبی داشت الان یه چیز گرم و داغ بخوری بخارش صورتت رو نوازش کنه مثل شیر عسل. چشمم به آرتین روی تخت خورد. از هوری بهشت هم زیباتر بود. جلو رفتم و دست روی سرش گذاشتم تبش پایین اومده بود. خیالم راحت شد. یه لباس حریر شفاف قرمز پوشیدم. که دیدم آرتین چشمهاش رو باز کرده. چشمکی زدم: - چطوری؟ با صدای خش دار جواب داد: - گشنمه. سرم رو چرخوندم که مدارک فارقالتحصیلیم رو تو قاب روی دیوار دیدم. نشون میداد من هرجا بخوام اعتبار دارم. مدرکی که کسی راحت نمیتونست بگیره. تو موسیقی، طبابت، گیاه شناسی، سواد آموزی، جادو و طلسم نویسی. فکر کنم کار کایا باشه اینو زده. آرتین هم بلند شد رفت حمام کنه. یه دست لباس براش روی تختم گذاشتم و بیرون رفتم. آکو رو دیدم یه روزنامه دستش بود و داشت میخوند. کایا هم سوت زنان تو آشپزخونه بود. سلامی بلند کردم و جواب شنیدم. روی مبل طوسی با کوسنهای زرد نشستم. یکی از کوسنها رو برداشتم روی پاهام گذاشتم. کایا با یه سینی نزدیکم شد. - شیر عسل. خشکم زد! حافظهام رو میخونه؟! انگار فهمید و جواب داد: - تریستان گفت بعد حمام دوست داری یه شیر عسل گرم بخوری. به دستم نگاه کردم. عه! نه تریستان و نه تاسیان روی دستم نبودن. تشکر کردم شیر داغ رو تو ماگ سفید که تصویر یه گربه عینک زن بود رو گرفتم. آروم پرسیدم: - تریستان کجاست؟ آکو روزنامهاش رو کنار گذاشت و جواب داد: - کار داشت. لیوان شیر عسل رو نزدیک صورتم کردم. بخار گرمش صورتم رو نوازش کرد. اوووم چه عطر دلپذیری کایا توش زعفران هم زده بود. یه جرعه با ولع خوردم و لب بالاییم سوخت ولی لذتش نمیگذاشت ناراحت بشم از سوختگی. آکو با لبخند ریزی نگاهم کرد گفت: - انگار با وارانشا بودم نه با کسی دیگه! تو چرا بجای این که شبیه من یا شبیه مادرت بشی شبیه اون شدی؟ خندیدم و شیر از دهنم بیرون پاشید. خیلی بامزه و حرصی گفتش. کنارم اومد و دستمال دستم داد گفتم: - نمیدونم تو بگو چه شیطونی کردی! اصلا وارانشا کی هست؟ دختره یا پسره؟ ارواح عمم من هم نمیدونم وارانشا کیه؟! اخم کرد و جواب داد: - وارانشا ایزد وامپگادها بود یه پسر زیبا مثل تو با کلی جواهر روی بدن، خیلی مغرور بود! حرف باید حرف خودش میبود. واقعیتش همه ایزدها ازش می ترسیدن. از این که جنگ به پا کنه با نیروهای وامپگادیش همه ما رو نابود کنه. نگاه از من گرفت و غمگین و با ولوم پایینتر زمزمه کرد. - برای همین یه روز نقشه چیدیم و اسیرش کردیم. میدونم کار ما درست نبود ولی انجام دادیم. تمام وامپگادها رو از تاریخ پاک کردیم. هیچ وامپگادی رو نگذاشتیم زنده بمونه. اون روز وارانشا رو شکستیم خیلی خورد شد. برای یه ایزد بندههاش همه چی هستن ولی ما با بیرحمی این کار رو کردیم. تا این که یه روزی الهه نور تصمیمی گرفت. ماگ تو دستم رو فشار دادم و به شیر عسل زعفرنی که بخارش داشت کم رمق میشد با بغض و خشم نگاه کردم. یاد آوری اون روز برای من عین خود شکنجه بود. آکو با ته صدای لرزون ادامه داد: - تا این که الهه نور تصمیمی گرفت. رفته بودیم یه دورهمی که گفت: « میخوام وارانشا رو عاشق خودم کنم.» همه گفتیم نمیشه ول کن و از این حرفها. ولی نیارا پا تو یه کفش کرده بود. خلاصه بدون گوش دادن به ما رفت و با وارانشا رو هم ریخت فقط من میدونستم با دیبا و دو ایزد دیگه. سالها گذشت و رفتار نیارا عوض شده بود. تا روزی که فهمیدیم وارانشا در اصل داشته با اون بازی میکرده و خودش بازی کننده اصلی نبوده. دعوای سختی میگیره. نیارا آبروی وارانشا رو میبره و میگه وارانشا به من تعرض کرده. وارانشا رو تو چشم همه سیاه و خار کرد. دستش مشت شد جوری که صدای قریچ کردن انگشتهاش به گوشم رسید و گفت: - در صورتی که این جوری نبود. همه ما ایزدان میدونیم ولی مجبوریم گناه رو همیشه بندازیم گردن کسی که حرف بیشتر پشتشه. نیارا و وارانشا به دست هم دیگه کشته شدن. برای همین گاهی حس میکنم تو بچه وارانشا هستی. ولی خونی که ازت گرفتم، دیانای که از موهات و ناخنت گرفتم حتی با تست جادویی هم گرفتم همش یه حرف در میاد. تو دختر من و آرزو هستی نه دختر وارانشا. فقط موندم چرا؟ چرا تو شبیهش هستی؟ یعنی میشه تو تناسخ وارانشا به عنوان فرزندم باشی؟ با آخر حرفش چنان از درون و بیرون لرزیدم و مات نگاهش کردم که نفهمیدم ماگ از دستم افتاده و شکسته. حتی متوجه خونی که از پاهام میرفت هم نشدم. شوک بدی بود. تناسخ! چطور انقدر زود متوجه شد؟ نکنه کل دنیا متوجه بشن من باز برگشتم؟ خنده عصبی کردم: - تو به تناسخ اعتقاد داری؟ خودت یه ایزدی آکو تناسخ امکان پذیره؟ آکو کنار پاهام نشست و به زخم پاهام چشم دوخت. زیاد عمیق نبود. کایا شکستههای لیوان رو جمع کرد. آکو زخم پاهام رو خوب کرد و جواب داد: - تو این دنیا هیچی غیر ممکن نیست. از این میترسم تو وارانشا باشی و زمانی به بیداری روح برسی خاطرات وارانشا رو ببینی بخوای دنیا رو نابود کنی. دلخور شدم و پا رو پا انداختم تا کنار بره. با همون دلخوری مغرور جواب دادم: - اگه فکر میکنی من وارانشا هستم منو بکش. خشکش زد اما خندید: - چرا این کار رو بکنم؟ من به وارانشا مدیونم. شاید آه وارانشا بود زندگی من این جوری شد. اگه من اون روز جلوی نیارا رو میگرفتم این بازی کثیف رو راه نندازه... آهی سنگین کشید و تلخ ادامه داد: - شاید من هم عاشق یه زن نور نمیشدم که نسل نور زادهها از بین بره. نیارا با کارش همه رو پا سوز کرد. وارانشا مشکلی نداشت، مشکل از ما بود. وقتی یکی ترس تو وجودش زیاد بشه هرکاری ازش بر میاد. ما هم ترسیدم؛ از قدرت وارانشا از زیبایش، داناییش مغرور بودنش وحشت کردیم و گفتیم یه وامپگاد بهتر از چندین وامپگاده، حتی بندههاش رو ازش گرفتیم. بلند شدم و با قدمهای محکم روی زمین خنک قدم گذاشتم. حریر سرخم تو راه رفتن کش و قوس میاومد و پاهای سفیدم رو به نمایش میگذاشت. محکم چرخیدم و تیز جواب دادم: - اگه من وارانشا باشم میگم اصلا ارزش انتقام ندارید. زنده موندن و عذاب کشیدن شما بیشتر دل خنک میکنه تا کشتن شما. دورم رو مه سیاه گرفت و سردی سوزناکی رو به خونه داد. سردی که از تاریکی میاومد تا دل رو بلرزونه. کایا مات شد و لبهاش باز و بست شد. آکو لب زد: - پس... پس خودتی؟ وارانشا؟ سکوت کردم و جواب ندادم. لعنتی چرا جلوی زبون و نفرتم رو نمیتونم بگیرم. پوفی کشیدم و سرم رو فشار دادم. بازوم کشیده شد و صورت به صورت آکو شدم. با تحکم رنگ پریدهای پرسید: - سایورا تو وارانشایی؟ آشینا: دخالت نمیخوام بکنم ولی پدره، این جسمی که توش هستی... بنظرم باید بدونه دخترش کیه. نفس بلندی کشیدم و چشمهام رو بستم: - آره، خودمم وارانشا تناسخ پیدا کردم. دستش دور بازوم شل شد و افتاد. بالهای بزرگ چهار تاییم در اومد. جواهراتم درخشان و نورانی بیرون زد و شاخهام روی چشمهاش سایه انداخت. تلخ زمزمه کردم: - من برگشتم، نه برای انتقام برای گرفتن جایگاهم؛ این بار من قصاص میکنم، این بار من فریب میدم فریب دهندهها رو. همون لحظه آرتین از اتاق با موهای نم دار بیرون اومد. شوکه پرسید: - چی شده؟ فضای سنگین شکسته شد و یه قدم عقب رفتم. باصدای ضعیف لب زدم: - از این که دختر تو شدم متأسفی؟ آکو مات تو چشمهای من بود. کایا یه قدم نزدیکم شد و محسور شده زمزمه کرد: - چقدر طلایی! چقدر جواهر! وحشت کردم از نگاهش و گفتم: - هی این جواهرت اعضای بدن من هستن، انگشت نزنی بهشون نابود میشی. آشینا غش غش خندید. - نابودم! آکو رفت روی مبل نشست و آرتین هم کنار خودش انداخت و گفت: - موهات رو خوب خشک میکردی پسرم. کثافت جوابم رو نداد. انگشت کایا به جواهرم خورد! مات لب زد: - گرم و واقعی هستن! چپ چپ نگاهش کردم که آشینا با خنده گفت: - برادر باحالی دارم مگه نه؟ جوابش رو تو ذهنم دادم: - بیشتر ترسناک میاد. بغ کرده گفت: - من از کایا ترسناکترمها فقط با تغییر قیافه کنار تو میام. اگه خود واقعیم رو ببینی سکته میزنی ملکه من. زدم روی دست کایا و تو ذهنم جواب دادم: - قیافه رو نگفتم. خندید: - آهان هالهاش رو میگی؟ آره چون بیشتر از من آدم خورده. با حسادت ادامه داد: - اگه به من هم بدی آدمهای متفاوت، جانداران و زنده داران رو بخورم من هم قدرتمند میشم، اما تو از من گشنه تری چیزی برای من نمیذاری بخورم. خندهام گرفت و در خونه رو باز کردم بیرون برم. آکو عجیب گفت: - کجا سایورا؟ دستم روی دستگیره موند. یعنی چی کجا؟ میترسه فرار کنم؟ دستم رو دستگیر محکم تر شد. صدای قدمهاش رو شنیدم و بعد دستهای سردش که بازوم رو کشید منو روبه خودش چرخوند. با دیدن نگاهش هیچی نفهمیدم. اومدم یه چیزی بارش کنم که گفت: - دخترمی سایورا، از وقتی بدنیا اومدی یعنی دختر من شدی. وارانشایی یا سایورا دختر منی لعنتی بفهم خواهشاً. به در تکیه دادم و چشمهام رو بستم جواب دادم: - خودم میدونم به عنوان بچه تو متولد شدم. فقط خواستم برم یه تابی این جا بخورم. بازوم رو ول کرد و آهی کشید. - همه چی یادته؟ اخم کردم. - چه فرقی برای تو داره؟ عقب رفت و پوفی کشید: - راست میگی هیچ فرقی نداره. خوبه خودش هم فهمید. برگشتم در رو باز کنم برم صداش تو گوشم پیچید: - نرو؛ امشب رو بیرون نرو، حس میکنم الان بری دیگه بر نمی گردی. در رو باز کردم و جواب دادم: - ناسلامتی ایزد تاریکی انقدر لوس بازی در نیار. تا اومد حرف بزنه در رو پشت سرم بستم. بال، شاخ و جواهراتمم پنهان کردم. آشینا: کجا میخوای بری؟ فکر کردم. راست میگفت! من الان سرزمین ایزدانم. پوفی کشیدم و جواب دادم: - نمیدونم واقعا. آشینا: بریم مست کنیم؟ خندیدم: نه بی جنبم. خندید و خندهاش به قهقهه تبدیل شد: - با این همه قدرت تو شراب خوری ضعیفی؟ اخم کردم. - قبلا که این جوری بودم حالا که سایورام نمیدونم. پوفی کشید و کنارم ظاهر شد. شنل مشکیش رو روی صورتش کشید و گفت: - کایا دنبالته از زیر زمین. شوکه شدم و به زیر پاهام نگاه کردم گفتم: - چطوری؟ تو بدنم دوباره برگشت و جواب داد: - مثل روح از همه جا میتونه حرکت کنه هیچ مانعی، طلسمی چیزی براش وجود نداره. اگه با کسی دشمن بشه حتما میخورتش زنده زنده، زجرش میده. مو به تنم سیخ شد و گفتم: - تو هم این جوری هستی؟ خندید و مزموز جواب داد: - شاید. نشستم و بلند گفتم: - کایا بیا بیرون میدونم زیر زمینی. آشینا تو سرم داد زد: - نه، نه نگو وای... به جز من هیچ نیرویی وجود نداره کایا رو تشخیص بده کجاست. وای الان میفهمه تو ارباب منی. کایا شوکه و حیرت زده از دل زمین بیرون اومد و جسمش پررنگ و سفتتر شد و گفت: - چطوری؟ به بینیم اشاره کردم: - بوی تو و این که به جواهرم دست زدی. تکون سختی خورد و لب زد: - غیر ممکنه فقط برادرم میتونه! مشکوک شد و نزدیکم شد منو بو کشید. دستم رو روی صورتش گذاشتم. - چکار میکنی؟ کف دستم رو بو کشید وگفت: - هیچی. غیبش زد و صداش از همه جا اومد گفت: - بگو من کجام؟ کف دستم رو که روی صورتش گذاشتم بو کشیدم. بوی خاک و... بوی... بوی خاص. دستم رو مشت کردم و هوا رو بو کشیدم. دستور به زمین و آسمون دادم: - شخصی که بوش رو به شما تقدیم میکنم بیارید. از دهنم بوی تو ذهنم رو بیرون فرستادم. گردههای نوری که فقط خودم میتونم ببینم سمت درخت بیبرگ رفت. دست روی درخت گذاشتم و جواب دادم: - این جایی کایا بیا بیرون. مات شد و لب زد: - واقعا میتونی؟! کسی بجز برادرم تونست. پشتم رو کردم و به راهم ادامه دادم. آشینا هم خشکش زده بود میتونستم حسش کنم. بازوی برهنهام رو فشار دادم. آشینا و کایا شاید منو نشناسن چون من از اونها بدترم، خیلی بدتر. ظاهرم هرچند خوب باشه ولی درون... خیلی زشتتر بودم و کارهایی میتونستم بکنم که حتی ایزدان توش عاجز بودن، چه برسه به آشینا و کایا. آهی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم. من اگه پسر خوبی بودم از کنار پدر و مادر خودم فرار نمیکردم برم. از انرژی کیهان نمیخوردم که بدنم پر از جواهرات بشه، اعتیاد به خونخوری نمیگرفتم. یه چیزی درونم نعره زد: « اگه نگاه پدرم نا امید از من نبود شاید هیچ وقت فرار نمیکردم.» بغضم رو قورتدادم و کایا کنارم شروع کرد راه رفتن. تلخ گفتم: - میرم بار، میتونی خونه بری. تو سکوت دنبالم کرد. انگار درد نگاهم رو فهمید. دستی رو صورتم کشیدم که چشمم به مغازهای افتاد. ایستادم و نگاهش کردم. چقدر دنیای ایزدان تغییر کرده! یادمه این جا سلاحهای خدایان رو میساختن. الان تبدیل به اکسیر فروشی شده. از کنار مغازه خاموش و بسته شده رد شدم. به زمین خیره شدم. صاف و بدون خاک بود مثل اسفالت اما سفید. سمت یه مغازه رفتم. با تابلوی سیاه و نوشته آبی نوشته بود «یک لحظه دود؛ از تکهای آرامش.» در مغازه رو باز کردم. « جریــــنگ دیــنگ دی—ینگ.» صدای عجیب بود یا من عجیب شنیدمش. پیرزنی با پتک کوچیکی داشت گیاه می کوبید توتون درست کنه و با چاکراش گیاه رو عسلی کنه. بوی عطر میوه و نوشیدنی تا دود و عود توش بود. بدون این که نگاهم کنه گفت: - خیلی سنگینی، بهتره بری سمت قفسه چهار اونجا مناسب توئه. قدمهای خستهام رو سمت قفسه چهار برداشتم. انواع پیپها بود. یکی یکی یکی گذشتم، یکی پیپ شکلاتی رنگ تپل، یکی شکل موش و طرح عقاب، ساده و انواع دیگه بود. قدم بعدی رو برداشتم که پیپی دود تلخ و چوبی غمگین داد. ایستادم که صدای پیرزن زنگ دار اومد. - خودش صاحبش رو انتخاب کرد. به پیپ باریک سفید با دور رنگهای سرمهای و تهطلایی نگاه کردم. برش داشتم و روی لبهام گذاشتمش. کامی از پیپ گرفتم. بوی غلیظ و دودش سینهام رو پر کرد. از دهن و بینیم غبار آلود و مه دار پیچ خورد و بیرون اومد. با پیپ روی لبم نزدیک پیرزن شدم و پرسیدم: - چند مانا؟ بازم نگاهم نکرد. چکش پشت چکش زد و گفت: - پیپی که صاحبش رو خودش انتخاب کنه، من ازش مانا نمیگیرم. پوفی کشیدم و دود رو غلیظ بیرون دادم. گرفته و خسته جواب دادم: - مواد پیپ... دستش از چکش ایستاد گفت: - لازم نداره، اون چیزی که تو دستته خودش میسازه از غم، خستگی، درد، نفرت با احساسات تو دود میسازه. سلاح هم میشه خودت روزی غلق پیپت دستت میاد. سر تکون دادم و تلخ تشکر کردم. تعجب نکردم، از دنیای ایزدان همه چیز بر میاد. این جا همه چی خلق شده تا صاحب داشته باشه. از مغازه بیرون رقتم و پک عمیقتری زدم. کایا به پیپ بعد به من خیره شد گفت: - هنوز بچهای برای کشیدن دود! با بغض نگاهش کردم. تکون سختی برداشت و لب زد: - میدونم وارانشا هستی، اما تناسخ تو... الان تو، جسم تو همش بیست و نه سالشه تو هنوز دویست یا سیصد سالت هم نشده. سرم رو سمت آسمونی که پاک و پر ستارهتر بود بالا گرفتم و دود سیگارم رو سمت آسمون دادم. دورگه و خش دار جواب دادم: - هر وقت درد محدودیت سنی پیدا کرد، من هم رفتارم محدودیت پیدا میکنه. سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت. به پل اتصال ابدیت رسیدم. اسمش این بود وگرنه چیزی برای خودش نبود. قدم روی پل بلور یخی گذاشتم. پلی که خاطراتم رو فشار میداد تا درز پیدا کنه. صدای بچگونه خودم تو سرم تابید مثل بادی که درخت رو میتکونه تا دو برگ ازش نیفته ولش نمیکنه. - بابا بابا بستنی میخوام، بابا خواهشا یدونه. بابا اخم کرد: وارانشا این جا نیومدیم بستنی بخوری هنوزم کاملا قدرتت بیدار نشده هر بستی اندازه یه پرستش قیمتشه ما باید پرستشهامون رو نگه داریم. پا کوبیدم و بغ کرده همراهش رفتم. به مرد بستنی فروش نگاه کردم که داد میزد: - فقط یه پرستش... حسرت گرفتم که چرا قدرتم آزاد نشده تا همه منو پرستش کنند. به خودم قول دادم روزی بی نهایت پرستش شده بشم. مردم و بندهها منو بپرستن. بغضم رو قوت دادم و دود رو از میون لبهام بیرون فرستادم. خم شدم و به نرده پل تکیه دادم. آهی سنگین از ته سینهام بیرون زد و زمزمههای گذشته دورم تاب خوردن. صدایی که تو گوشم پیچید، صدای سیلی تو گوشم بود. همش شش سالم بود. باباهیراب: غلط کردی وارانشا؟! فکر کردی کی هستی؟ وقتی میگم پا نباید از این در بیرون بذاری و با کسی بازی کنی فقط باید بگی... بگی چی؟ بگو تا بشنوم. هق هق کردم و ترسیده صورتم رو گرفتم گفتم: - چشم. نعره زد که تو دلم تکون خورد. - نشنیدم چی گفتی؟ جیغ زدم: - چشم چشم چشم نمیرم، با کسی بازی نمیکنم، از پنجره هم حق ندارم نگاه کنم. پیپ تو دستم لرزید و نگاهم تار و واضح شد. با لبهای لرزون دود رو بیرون دادم ولی فقط یه نفس کوتاه خاطرات ولم کردن و جیغ من تو گوشم پیچید. - نه باباهیراب نه! جیغ زدم و بپر بپر کردم. - نه بابا شیشه ها رو سیاه نکن دیگه پردهها رو کنار نمیزنم. خودم رو زدم تا ولم کنه. تا تاریکتر نکنه. مامانم هق هق کنان گریه میکرد و سرم داد میزد: - چرا نگاه میکنی به مردم؟ مگه چی دارند؟ چرا به حرف ما گوش نمیدی وارانشا. جیغ زدم: - غلط کردم، ببخشید... دیگه نگاه نمیکنم، بگو بابا شیشهها رو رنگ نکنه؛ مامان التماست می کنم. دستم رو روی شقیقهام گذاشتم. از پل رد شدم تا ولم کنند. تا خودم رو دیگه نشنوم. ایستادم، پاهام حرکت نکرد. سرم چرخید و مات شدم؛ نه مات کسی مات خاطرهای که تو ذهنم جون گرفت و پیپ رو تو دستم رو بیجون کرد. هفت سالم بود. زیر مشت و گلد پدرم رفتم. بی انصافی بود! من... من فقط چون تولد هفت سالگیم بود رفتم بالا پشتبوم! چرا باید شب تولدم کتک بخورم؟ چرا باید پا، دست و دندههام بشکنه؟ پیپ رو تو مشتم فشار دادم، حتی... حتی دستم به لبم نمیرفت از درد شدید این خاطره مکروه پیپم رو بکشم. من دیدم، بابام از نگه داشتن من ناامید شد. دلم کوچیک بود، فکرم محدود بود، مغزم روی فکر آدم بزرگها رو نمیفهمید. فکر میکردم بابام دوستنداره منو نشون بده چون خجالت میکشه، اما من خوشگل بودم چرا نمیگذاشت آسمان هم منو ببینه؟ اون روز با درد و شکستگیهام فرار کردم. فقط... فقط هفت سالم بود. فرار کردم و فهمیدم، متوجه شدم. بابام نمیخواست من از آسمان تغذیه کنم. اون روز از آسمان پرتو خوردم، ستاره خوردم. قوی و قویتر شدم. همه زخم و شکستگیهام خوب شده بود، اما قلبم نه پر از زخم و ترک بود. روحمم همین طور! نه سالم بود روی تخت ایزدان وامپگاد نشستم. نتونستم مثل بابام اژدها بشم ولی وامپگاد شدم. بابام با من حرف میزد ولی منو نمیشناخت! درسته چون من پر از جواهر شده بودم. بدنم درخشانتر شده بود و هاله نورانیم نمیگذاشت واضح دیده بشم. نیشخند زدم و به پیپ خیره شدم و لب زدم: - حتی صداش نکردم ترسیدم ناامیدی رو باز تو چشمهاش ببینم. کایا گیج نگاهم کرد. - چی؟ با بغض سر تکون دادم. - هیچ... با سر پایین قدمهای سنگین و آرومم رو برداشتم. سمت بار رفتم و نگهبان نگاهم کرد و گفت: - ایزدان کامل وارد میشن، پرستش میشی؟ تلخ جواب دادم: - ایزد نورم. نگهبان خندید: - منم ایزد تاریکی هستم. دختر جون ایزد نور هزار و خوردهای ساله به دست ایزد وامپگادها مرده. چه خوب می دونند ایزد نورشون به دست من کشته شده. آهی کشدم و با نور ضربهای بهش زدم. در شکست و وسط بار ایزدان افتاد. پیپ رو روی لبم گذاشتم و پک عمیقی زدم. از روی بدن نگهبان رد شدم و به نگاه ایزدان توجه نکردم. دود و نور همه جا رو گرفته بود! بوی نوشیدنی آسمانی، الهههای رقصان چشمهام رو نیمه گرم کرد. روی صندلی بار نشستم و گفتم: - شراب ماه. صدای پچی شنیدم: - چه ایزدیه؟ یعنی کیه؟ یکم آشنا میزنه ولی به خاطر ندارم الان. به رقاصهها نگاه کردم. به زیبایی حریر تکون میدادن. بوی عطرها با هم سویچ شده بودن و بوی به خصوصی رو ساخته بودن. نگهبان با ناله بلند شد و خواست حرفی بزنه. مسئول دستش رو بالا اورد که چیزی نگه بره. جام مشکی با شراب نقرهای جلوم قرار گرفت و گفت: - چیزی دیگه میل دارید؟ سری به منفی تکون دادم. بوی تلخی و فلزی، شایدم رطوبت آسمانی بینیم رو پر کرد. یه جرعه خوردم و سرم رو بالا اوردم. طعم تلخش دهنم رو جمع و گس دار کرد. مسئول بار خیره خیره نگاهم میکرد. یه دختر بود نه میشناختمش نه چیزی. نگاهم رو که دید سرش رو پایین انداخت، شرابهاش رو درست کرد و درصد الکل و طعمها رو بالا پایین کرد. نگاهم رو به جام مشکی انداختم. شرابی که تو هر جامی بره بخار میشه برای همین تو جام مشکی میذارنش و بهش شراب ماه میگن. آهی کشیدم و پیپ رو روی لبم گذاشتم. از در شکستهای که ترمیم شده بود ایزدی اومد. نگاهش نکردم و به رقاصهها خیره شدم. دود غلیظ به آرومی از میون لبهام پایین میاومد مثل رود مهآلود. ایزدی رو صندلی بار نشست. با صدای خش دار گفت: - شراب کاک. نیم نگاهیش کردم. ایزد موجودات نیمه حیوانی بود! کسی که رافائل رو به ایزدی شناخت و گفت ایزد قنطورسها باش. چرخید و اون هم نگاهم کرد. با دیدنم خشکش زد و لب زد: - وا... وارانشا؟ نگاه ازش گرفتم و جام رو نزدیک لبم کردم خوردم. فکر کنم تحمل جسم دخترم بیشتره که هنوز مست نکردم. قبلا با یه جرعه یا یه پیک مست میکردم که حتی خودمم نمیشناختم. جام خالیم رو روی میز بار گذاشتم و پیپ کشیدم. به کایا که زیر زمین و میتونستم بوش رو احساس کنم خیره شدم. مسئول بار آروم گفت: - بریزم؟ بلند شدم و جواب دادم: - نه. سمت حساب رفتم. روی تابلو زده بود شراب ماه سه پرستش، یا هزار مانا. واحد ماناش زیاد بود. یادم اومد الفها منو پرستشم کردن. دستم رو روی صفحه درخشان گذاشتم و سه پرستش رو انتقال دادم. با پیپ روی لبم از بار بیرون زدم که نگهبان فورا گفت: - منو ببخشید ایزد نور. بیتفاوت از کنارش گذشتم و راه خونه رو گرفتم. کایا از زیر زمین بیرون اومد و کنارم شکل گرفت. - آروم شدی؟ آروم؟ نه نشدم. فقط خستهتر شدم. این جا با این که الان دخترم تا قیافم رو می ببینند یه چیز میگن: «وارانشا» اما به دروغ تایید کردم. - خوبم. تا حالا دروغ کسی رو نکشته. شراب ماه فقط بدنم رو گرمتر کرده بود ولی مست نه. کایا با تردید پرسید: - اذیت نیستی روح مردانه و جسم دخترانه؟ اذیت؟ توجه نکرده بودم. مگه با جسم مردانهام چکار میکردم که الان با دخترانهام نمیتونستم؟ لب زدم: - فعلا نیستم. این پا و اون پا کرد و بالاخره گفت: - دوستداری به وقتی که وارانشا بودی برگردی؟ برگردم؟ واقعا نه نمیخوام به جهنم قبلم برگردم. من از همه خوردم وارانشا نفرین شده یا وارانشای تبرک شدهی آسمان نمیدونم کدوم بودم اما هر کدوم نمیخوام بهش برگردم؛ حتی اگه همه ایزدان به پاهام بیفتن و طلب بخشش کنند. سر به منفی تکون دادم: - چه فرقی داره؟ زندگی رود جاریه منم دارم زندگیم رو میکنم. مگه کسی میتونه بره تو گذشته زندگی کنه؟ جا خورد و با چشمهای گرد به زمین خیره شد. پوزخند زدم و پیپ کشیدم. این جواب بهتر از این بود بگم نمیخوام برگردم و خودم رو کوچیک بشمارم. یه حرف دو پهلو که نمیشه پشت حرف رو بفهمی. مات زمزمهکرد: - حتی حرفهات هم خیلی قویه! مثل یه مسلسل که اجازه فکر نمیده و به رگبار میگیرتت. خمیازهای کشیدم و پشت در خونه ایستادم گفتم: - کلید ندارم. تکونی خورد و فورا از از رد شد در رو برای من از پشت باز کرد. تشکر کردم که آکو رو کلافه دیدم داره تو اتاق قدم میزنه. آرتین هم زانوهاش رو بغل کرده. تریستان و تاسیان هم روی مبل نشسته بودن. با ورودم آرتین واکنش سریع نشون داد و دوید فورا بغلم کرد. - سایورا برگشتی. خندیدم و تو کمرش زدم: - مکه رفتم که برنگردم؟ تو چشمهام خیره شد و لب زد: - ترسیدم شاید این جوری بشه. من امشب فهمیدم تو وارانشایی من نمیدونستم. پوزخند زدم. پس آرتین هم فهمید. تریستان و تاسیان هم بلند شدن. تریستان با اخم گفت: - من شک کرده بودم اما نمیدونستم خودت وارانشایی. در رو پشت سرم بستم. حالا که فهمیدن، یعنی نمیخوان پیش منه هیولا باشن؟ منی که تاریخ به اجبار میگه پاکش کنید؟ تلخ زبون باز کردم: - بسلامتی که فهمیدید میتونید ترکم کنید هیچ اجباری به موند کنار همچین شخصی ند... نسیمی شدید وزید و با قدرت به دیوار کوبیده شدم. با شوک و خسته سرم رو بیحرف بالا اوردم. چشم تو چشم تریستان شدم که غرش کرد: - غلطکردی همچین حرفی بزنی. فکر کردی چی؟ ولت میکنم میرم؟ اینو از ذهنت پاک کن، من تا ابد کنارت میمونم سرورم. دختر باشی، مرد باشی، ایزد یا الهه باشی وامپگاد یا هر کوفته دیگه باشی. من کل روحم رو در اختیارت گذاشتم حق نداری راحت بگی... مشتش رو کنار گوشم کوبید و نعره زد: - بگی برو. چشمهام رو از فریادش بستم و جواب دادم: - باشه میتونستی آروم هم بگی من خواستم اجبارت نکرده باشم. خم شد و سرش رو تو گردنم کرد. - اجبار کیلو چنده تو ملکه منی، شاه منی. خندیدم: - جدا داری الان احساس نشون میدی کوه یخ؟ عقب رفت و باز همون تریستان شد و با اخم نگاهم کرد و رفت روی مبل نشست. تاسیان هم لبخند زد گفت: - من میدونستم چون همیشه افسانه وارانشا رو از کتاب تاریخ میخوندم. مطمئن بودم یا خودشی یا بچهاش هستی. تا ابد با تو میمونم سرورم. آرتین هم خندید و گفت: - همیشه حس میکردم پشت این ظاهرت یه مرد خوابیده ولی احساس میکردم توهم میزنم. پس علاوه بر مامانم میشه بابام هم باشی؟ خندیدم و لب زدم: - دیونهاید. به صورت آکو که دیگه نگران نبود خیره شدم. وارد اتاقم شدم و در رو بستم. دیونه هستن؟! چرا انتخابم کردن؟ من یه وامپگادم، من خود وارانشام... پس چرا؟ روی تخت لم دادم و پیپ رو روی میز کنار تخت گذاشتم و چشمهام رو بستم. - یه مشت روانی مثل خودم جمع کردم دورم که بهشون افتخار میکنم. چشمهام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 14 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 خرداد ... با صدای خنده و قهقهه چشم باز کردم. سرم رو فشار دادم و چشمهام رو خسته باز کردم. پیپم دود بیرون داد و مشتاق بود باز تو دستم بگیرمش. برش داشتم و گوشه لبم گذاشتمش. پوک عمیقی زدم و دود رو بیرون دادم. کی خونمون اومده؟ به صداها گوش کردم. صدای قهقهه آرتین و تاسیان بود. یه صدای دیگه هم بود! بلند شدم و دست و صورتم رو شستم. لباسم رو با یه... در کمد رو که باز کردم یه عالمه لباس زیبا دیدم. از دخترانه تا پسرانه! همشون هم از پرتوهای ستارگان ساخته شده بودن. یه پاجامه طلایی برداشتم ولی نه خیلی طلایی میشم. دستم به چپ رفت و کناریش که رنگ سرمهای داشت رو برداشتم، یه رکابی هم همراهش پوشیدم. موهامم باز دورم ریختم. سینهام تو رکابی مردونهام زیادی خودنمایی میکرد. اهمیت ندادم و دست تو جیب شلوارم کردم و از اتاقم بیرون زدم. کایا تا دیدم صبح بخیر گفت. جوابش رو دادم که آرتین حیرت زده به من و لباسهام خیره شد. سرم چرخید و به اون کسی که اومده بود این جا خیره شدم. اون ایزد روزی دهنده و برکت بود. جفتمون به هم دیگه خیره شدیم. بلند شد و مات لب زد: - تو... تو ایزد نور جدیدی؟ عه؟! چه عجب یکی نگفت وارانشایی یه حرف جدید زدن. تایید کردم و جواب دادم: - درسته ایزد نور هستم. چشمهاش مات من شد یه مرد چشم طلایی مو خرمایی روشن بود. یه قدم نزدیک شد و لب زد: - شبیه آکو هستی! خشکم زد. چیه من شبیه آکو هستش! آکو مو مشکی و چشم مشکی هستش من مو طلایی و چشم طلایی! انگار فهمید و با خنده ادامه داد: - حالت صورتت فرم لبهات و چشم هات. رنگ چشمهات و موهات کپی وارانشا هستش مخصوصا هالهات خیلی به وارانشا میخوره. ابرو بالا انداختم. اولین کسی بود انقدر با دقت و جزئیات روی من حرف میزد. آکو از آشپزخونه بیرون اومد و خوشحال گفت: - جدا به من هم رفته ساکو؟ ساکو تایید کرد و خندید: - ضایع دختر توئه. آکو خوشحالتر شد و منو بغل کرد بوسیدم. - عشق منه دخترم. دهنم باز موند و پرسیدم: - مستی؟ خم شد سرش رو روی شونهام گذاشت و با دست سینهام رو پشوند معلوم نباشه و گفت: - نیاز به مستی ندارم بگم چقدر برای من مهمی. زیر گوشم پیچ زد: - پیرهن درستتر نبود بپوشی؟ خندیدم و به خودم نگاه کردم. موهام بخاطر سر پایینم دورم ریخت. - چرا بود ولی این راحتتر بود. کنار گوشم رو بوسید و از من فاصله گرفت. رفتم روی مبل نشستم. یه موز برداشتم پوست کندم. ساکو خیره به من پرسید: - چند سالته؟ آکو با هیجان جواب داد: - ساکو همین دیروز دخترم فارقالتحصیل شده جهشی خونده با پسرم آرتین همزمان. پسرم سی سالشه و دخترم بیست و نه. ساکو شوکه شد و مات گفت: - اوه؟! خیلی بچه هستن. آکو واقعا میخوای بذاری تو سن کم سایورا ایزدی کنه؟ هنوز بالهاش هم در نیومده تو هزارسالگی ایزدان بال در میارن تازه و سنشون کامل میشه. آکو کنارم نشست و موز رو از من گرفت لیوان معجون دستم داد. من هم کشید تو بغلش و جوری دستش رو روی سینهام گذاشت معلوم نباشه. اصلا غیرت پدرانهاش اذیت کننده نبود. لیوان معجون رو سمت لبم گرفتم و یه جرعه خوردم. سرم رو روی سینه آکو گذاشتم. آکو به ساکو با ابهت جواب داد: - من هم اعتراض کردم ساکو، گفتم هنوز صد سالش نشده چه برسه به هزار سال سایورا بچهاست؛ اما گوش بدهکار نیستن میگن توازن دنیا به هم ریخته ایزد نور باید رو تخت بشینه. چون ایزد نور و من باید توازن دنیا رو برقرار کنیم تمام کیهان و جهان به دوش ماست. ساکو اخم کرد و غرید: - باشه این بیانصافیه یه بچه کوچیک بشه ایزد و وارد دنیای بزرگان بشه؟ پس کی بچگی کنه؟ به پیپ روی پاهام نگاه کرد و پوفی کشید. تا ته معجونم رو خوردم. آکو لیوان رو گرفت روی میز گذاشت و گفت: - بخوام بگم سایورا با سن کم بال در اورده ساکو هر چهار بالش رو داره و این نشون اصیل بودنشه. ساکو با فریاد بلند شد. - بال داره؟ چهار تا؟! مثل تو؟! ولی تو که با یه نور زمینی الهه بودی چطور؟! خیره به من و هول کرده ادامه داد: - من باید ببینم، لطفا باید همین الان بال هات رو ببینم. آکو نیم نگاهی به من کرد و گفت: - ساکو میتونه اگه بالی خراب و مریض باشه رو تشخیص بده یه دکتره. تایید کردم و بلندش. تاسیان و آرتین میز رو بلند کردن و بردن اون قسمت آکو موهام رو از دورم جمع کرد روی شونهام انداخت و بالهام رو از کمرم بیرون اوردم که فریاد حیرت زده ساکو بالا رفت. - واووو این معرکه و با شکوه! جلو اومد و بالهای منو نوازش کرد. آکو با تحسین گفت: - چطوره ساکو؟ تاحالا دیدی یه بچه بیست و نه ساله بال در بیاره؟ اون هم این جوری؟! ساکو ناباور استخونهای بالم رو چک کرد. - اصلا همچین چیزی ممکن نیست ولی غیر ممکن هم نیست. لا به لای پر هامم چک کرد و گفت: - عالیه! بالهای جووون، سالم، قوی؛ محشره خیلی محشر. تکون به بالهام داد و درون بدونم کردم و نشستم. پیپم رو روی لبم گذاشتم و پک عمیقی کشیدم. ساکو به پیپم نگاه کرد پرسید: - پیپ برای رشدت خوب نیست تو هنوز خیلی بچهای برای این چیزهای سنگین. جواب ندادم و آکو دستش رو بالا اورد جوری که من نفهم گفت چیزی نگه. دود رو آروم بیرون دادم که آکو بلندتر گفت: - سه ساعت دیگه باید بریم شورای ایزدان تا سایورا بر تخت بشه. ساکو با اخم نشست و تایید کرد: - آره میدونم، نامه اومد برای من هم؛ دیگه برای همه ایزدان اومده باید سه ساعت دیگه تو قصر ایزد کیهان و زمان جمع بشیم. هنگ کردم! قصر ایزد کیهان و آسمان! یعنی صدر ایزادن؟ کسی که روی همه ایزدان نظاره داره مثل شاه ایزدان میمونه. حتی وارانشا هم بودم هیچ وقت این موضوع پیش نمیاومد به قصر شاه ایزدان بریم. من حتی یک بار هم ندیدمش. باورم نمیشه بخوام ایزد زمان رو ببینم این یعنی مسئله مهمی هستش که همه رو تو قصرش جمع کرده. به آکو نگاه کردم و لب زدم: - ایزد زمان؟! با اخم تایید کرد: - آره انقدر اوضاع وخیمه که ایزد نور مرده که تو رو میخوان هرچه زودتر به جهان و کیهان وصل کنند تا توازن برگرده و این کار توسط ایزد زمان و ایزد سرنوشت انجام میشه. خشکم زد! نمیتونستم هضمش کنم. آرتین خودش رو جلو کشید و پرسید: - بابا من هم میام؟ آکو پیپ منو گرفت و با دقت برندازش کرد گفت: - نه پسرم تو میمونی پیش تاسیان و کایا تا منو خواهرت بریم و بیایم. آرتین چشمهاش لرزید و لب زد: - سایورا. منتظر بود من بگم بیاد. ولی نمیخواستم زیبایی آرتین نظر ایزدان رو به خودش جلب کنه. لبخندی بهش زدم و گفتم: - جونم؟ بغ کرد و درست روی مبل نشست. - هیچی. آکو به آرتین نگاه کرد.جرعهای از قهوهاش رو خورد و مهربون گفت: - آرتین یه پازل دارم خیلی خیلی برای من مهمه من صدتاش رو چیدم. نیم گاهی به آکو کردم. آرتین شوکه گفت: - پازل؟ آکو تایید کرد: - آره یه پازل ده هزار قطعه ریز هستش. چون تو خیلی باهوشی میخوام چیزی که برای من از ثروتمم با ارزشتره رو درست کنی. چون تشخیصرنگ و دید پریزادیت به من میگه تو سر دو تا یک روز جمعش میکنی. آرتین خوشحال شد اما ترسیده گفت: - این برای تو خیلی مهمه نمیگی خرابش کنم؟ آکو سر به منفی تکون داد: - تو مهم تری از اون تابلو. آرتین مات شد و دهنش باز و بست شد و گفت: - اما اما تو گفتی از ثروتت با ارزش تره! آکو فنجون خالی قهوهرو روی میز گذاشت و جواب داد: - تو از ثروت و اون پازلها هم برای من ارزشمند تری. چشمهای آرتین پر اشک شد و سریع سرش رو پایین انداخت. لبخند ریزی زدم. فهمیدم آکو میخواد با پازلها سر گرمش کنه تا ما بریم شورا و بیایم. اشکهای درشت آرتین از مژههاش پایین افتاد که قلبم مچاله شد و گفت: - ان... انجامش میدم. آکو با لبخند جواب داد: - عالیه میگم کایا تو اتاقت بذاره. بلند شدم و خواستم پیپم رو از دست آکو بگیرم نگذاشت و گفت: - ساکو یه نگاه به این پیپ بنداز دیشب رفته خریده حس میکنم پیپیش زندهاست و یه سلاح خطرناکه، اگه یادم باشه تصویرش تو کتاب ممنوعه هست؛ پیپ تاناتوس؟ یا شبیه سازی شده اون سلاحه؟ پوفی کشیدم و نشستم جواب دادم: - خود پیپ تاناتوس هستش، خودش انتخابم کرد. همه از شوک تکون خوردن و نگاهم کردن. پیپم رو گرفتم روی لبم گذاشتم. تا خواستن حرف بزنند از کنارشون رد شدم و تو آشپزخونه رفتم. کایا فورا کنارم اومد پرسید: - تو آشپزخونه چی میخوای؟ وحشت کردم از یهویی بودنش و گفتم: - آب میخوام! چرا این جوری می کنی؟ اخم کرد و دست به سینه جواب داد: - آشپزخونه مال منه دوست ندارم وسایلش جا به جا بشه. برای من آب ریخت و با غر غر گفت: - هرچی می خوای به من بگو باشه؟ چپ چپ نگاهش کردم و آب رو سر کشیدم. - باشه، ناهار چی داریم؟ روی صندلی نشست و گفت: - برای شما چیزی ندارم. فقط برای آرتین و تاسیان دارم. تو میری خونه ایزد زمان ناهار میخوری. غریدم: - من صبحانه نخورم کایا؟! سر تکون داد: - معجون خوردی. پا کوبیدم رو صندلی که هوار زد: - نکن! داد زدم: - گشنمه. فریاد زد: - نداریم. نفسهای خشمگینم رو بیرون دادم و از آشپزخونه بیرون زدم گفتم: - آکو بیا کایا رو ببین داره اذیتم میکنه. آکو با تاسف جواب داد: - برای من هم همین کار رو می کنه. چرخیدم و با سرعت وسایل رو کابینت رو به هم ریختم. کایا چشمهاش گشاد شد و دندونهای کوسهایش رو به هم فشار داد و نعره زد: - سایورا می کشمت. خندیدم و فرار کردم. خیز گرفت منو بگیره چاکرام رو جمع کردم و از دیوار بالا رفتن و روی سقف سر و ته ایستادم. موهای بلندم مثل طناب آویزون شد. تاپ مردانم داشت از بدنم بیرون میاومد تو شلوارم کردمش. کایا سرش رو بالا اورد به من روی سقف خیره شد. غیبش زد و حس کردم مثل ماهی داره میاد. جیغ پر از خنده زدم و پریدم روی زمین و تو آشپزخونه رقتم. سریع خودش رو نشون داد و با وسواس گفت: - نه، نکن سایورا. آرتین با خنده و چشمهای نم دار تو آشپزخونه اومد. کایا هم با غر غر سمت یخچال رفت و یه کیک در اورد گفت: - کیک میدم. سر تکون دادم و پشت میز نشستم. با غرغر بشقاب و کادر اورد یه برش به کیک زد و جلوی من گذاشت. یه لیوان آب پرتقال هم کنارم گذاشت. آرتین کنارم نشست به کیکم ناخنک زد و هومی کرد. - طعم غذای سرزمین ایزدان خیلی فرق میکنه. کایا هم روی صندلی نشست و گفت: - معلومه چون از پرستش و عبادت و پیشکش ها بدست میاد. ایزدان نیاز به خوردن ندارند چون با این چیزها سیراب میشن. غذاشون مادی نیست معنویه. تایید کردم و جواب دادم: - ولی من با این که ایزدم به غذا هم نیاز دارم چون مادرم الهه زمینی بوده ایزد نبوده. کایا غر غر کرد: - تو میخوای بیشتر بخوری سایورا وگرنه میتونی رژیم غذایت رو محدود به معنوی کنی. این جوری بخوری تپل میشی. دو لپه کیک خوردم گفتم: - هنوز کوچیکم جوونم، سوخت و سازم بالاست تپل نمیشم. دست به سینه به آرتین نگاه کرد که داشت به کیک من ناخنک میزد و میخورد. یه برش به کیک زدم و سمت آرتین گرفتم. به چنگال و بعد به من نگاه کرد. سرش رو جلو اورد خورد. نصف آب پرتقالمم بهش دادم. آخرین برش هم خودم خواستم بخورم که تاسیان مار شده خزید و دور منو گردنم اومد. نیشی به کیک زد و حالش به هم خورد. فورا سرش رو تو گردن من کرد و تکون تکون خورد. خندیدم و گفت: - خیلی شیرینه. آخرین برش رو خوردم که کایا بشقاب و چنگال رو گرفت برد شست. بلند شدم و بلند گفتم: - ممنون کایا خوشمزه بود. - نوش جونت. آکو آماده شده کنار ساکو نشست و گفت: - سایورا آماده شو زودتر بریم چون از تلپورت نمیتونیم برای قصر ایزد زمان استفاده کنیم. استرس گرفتم و به ساعت نگاه کردم. چقدر زود گذشت! نگاهها، حرفها و حتی برای اولین بار دیدن ایزد زمان. همشون کاری کردن استرس بگیرم. نگذاشتم این استرس به ظاهرم برسه و سرد گفتم: - عجله چیه؟ میریم بالاخره. سمت اتاقم رفتم. شاهد استرسم فقط انگشتهای یخ کرده و کرختم بود. دست تو موهام کردم و نالیدم: - لعنتی اگه همه بفهمند من وارانشا هستم چکار کنم؟ بگم سلام من برگشتم؟ لعنتی من چه غلطی کنم. آشینا: نمیذارم لو بری ملکه من. با استرس سختی پرسیدم: - چطوری آشینا. قهقهه زد و جواب داد: - تو نگذاشتی برادرم بفهمه تو ارباب منی، پس من هم نمیذارم دیگه کسی بفهمه تو وارانشا هستی. گیج شدم. یعنی می خواد چکار کنه؟ - آشینا چجوری؟ میخوای چکار کنی؟ از بدنم بیرون اومد و گفت: - هالهات، یادته ساکو گفت هالهات نشون میده وارانشا هستی؟ اصلا توجه کردی کسی به جنسیتت دقت نمیکنه و یهو میگه « وا... وارانشا؟» از تقلید صداش خندیدم و گفتم: - خب آره متوجه شده بودم. اما نمیتونم هالهام رو کاری کنم. به خودش اشاره کرد. - من میتونم هالهات رو تغییر بدم. ابرو بالا انداختم: - ایزدان میتونند هالههای تقلبی رو تشخیص بدن وگرنه اینو که خودم میدونم. سر به منفی تکون داد: - نه عزیزم، کاری که من میکنم تغییر فرم هالهاست. نزدیکم شد و دست تو هوا نزدیک بدنم کرد که قلقلکم اومد و خندیدم! جدا دستش اصلا به بدنم نخورده ولی همه وجودم قلقلک گرفت. با نیش باز گفت: - وای... میخوام یه چیز خفن بسازم. تو هاله نقرهای داری، هاله نقرهای یه هاله خاصه اگه با آبی قاطی بشه و یکم سبز واووو یکم از هاله خودم. خنده شیطانی کرد که روح از تنم وحشت زده بیرون پرید! بدنم پر از حس های مختلف شده بود. بدنم رو اصلا نمیتونستم تکون بدم. یهو خشکش زد و نالید: - سایورا؟ اومدم حرف بزنم نتونستم و گفت: - آها راستی هاله اتصال روحی رو قطع کردم نمیتونی حرف بزنی یا بدنت رو تکون بدی. میگم تو هاله آکو و آرزو رو داری نظرت چیه ترکیبش کنم بیارم بالا با هالهای که ساختم؟ بازم نتونستم جوابش بدم اما شوکه شده بودم. هاله آکو و آرزو رو داشتم؟ این خیلی خوبه. خودش جواب خودش رو داد: - هوم من میارمش بالا بهتره یکم این هاله رو داشته باشی این عالیه. حسهام کمتر از قبل شد و غر زد: - چقدر هاله داری! چشمهام درد گرفت. باز خشکش زد و لب زد: - هاله اژدها داری؟! اما هنوز بچهاست مثل هاله یه تخم، هنوز اژدهای درونت تو تخمه! تو پدرت یا مادرت وقتی وارانشا بودی اژدها بوده؟ خشمگین شدم. انگار فهمید هالهام پر نور تر شد. دوست نداشتم کسی بفهمه پدر مادر واقعیم کیه، نمیخوام مادرم مثل من آسیب ببینه. آشینا دستش رو بالا اورد: - باشه باشه، ولی در آینده قراره اژدها بشی از من گفتن بود. بخاطر وامپگاد بودنت رشد دیری داره اژدهات. لعنتی در آینده یعنی کی؟ این آینده کیه؟ این جوری که باز یه مسئله برای من باز میشه. این جوری که شک میکنند میگن چرا بچه آکو اژدهاست. کفرم داشت در میاومد. چرا یه چیزی میام درست کنم یه چیزی خراب میشه؟ چرا وقتی وارانشا بودم اژدها نشدم که حالا باید بشم؟ آشینا عقب رفت و با اخم به من و هالههام نگاه کرد گفت: - چه هاله خاصی شد عاشقش شدم. حس می کنم یه چیزی کم داره یه چیزی مثل... یکم نگاه کرد و دورم چرخید. در اتاق زده شد و صدای آکو اومد: - سایورا پوشیدی؟ آشینا صدای منو در اورد: - الان تمام میشه، انقدر عجله نکن. یعنی اگه بدنم حس داشت الان شوکه بودم انقدر قشنگ ادای صدام رو در اورد. با دقت دورم چرخید و بشکن زد: - آره خودشه هالهات یه رنگ هلویی ملایم میخواد تا کسی شک نکنه پسری و نشون نده روح پسر داری. میخوام بیشتر سایورا باشی. یکم ور رفت و خودش از ذوق داشت غش می کرد و گفت: - خب حالا روحت رو به هالهات وصل کنم. همین که روحم وصل شد انگار منو به برق زدن و بدنم شروع کرد گزگز کردن و از خشکی در اومدم! خودش مات هالهام شد و لب زد: - محشره وای...! این خود زندگیه عاشقشم. بیشتر میخوامت ملکه کوچولوی من. هولش دادم و جلو آینه رفتم و هالهام رو پدیدار کردم که با دیدن هالهام خشکم زد! انگار یکی نور و سایه رو پشت من گرفته بود و طیف نور توش میرقصید. گیج لب زدم: - چطور انقدر زیبا ساختی؟ تو بدنم رفت و تو ذهنم جواب داد: - برو حالش رو ببر به بقیه اش کاری نداشته باش جیگرم. مات سمت کمدم رفتم. در باز شد که آشینا پچ زد: - مبارک لباس و ظاهرت میتونی بری این لباس رو خودم برای تو دوختم ملکه موهات هم خودم حالت دادم. به خودم نگاه کردم که قدم بلند تر شده بود. یه کفش پاشنه بلند براق جیگری مشکی بود. یه پا بند از سنگهای حیاط دور مچ پای راستم، کنجکاو جلو آینه رفتم. حتی به آکو که خشکش زده بود توجه نکردم. همین که چشمم به آینه خورد مات شدم. لباسم یه پارچه مثل ساتن درخشان ولی معلومه از پرتوی ستارگانه که تو بدنم خاکستر نمیشه. هاله سیاه تو لباسم بود. یه شنل جگری تیره که ته مایه رنگ سرخ میزد. روی شونهام افتاده بود. یه پاهام رو جلو اوردم که چاک پای راستم باز شد و پاهای سفیدم تا ران بیرون زد! انقدر جذاب بود دلم برای خودم ضعف رفت. بالا تر اومدم و از لباسم گذاشتم که یه گردنبند نقرهای با سنگ سرخ تو گردنم دیدم خیلی زیبا بود. گوشوارههامم نقرهای با سنگ سرخ بود. لب هامم که همینجوری سرخ بود. موهام موجدار دورم ریخته بود. آکو ناباور گفت: - واو دختر... چقدر زیبا شدی! چرخیدم و لبخند زدم. تو ذهنم به آشینا گفتم: - محشر شدم. قهقهه زد: - باید هم باشی، چون همیشه بودی، من فقط تزئین کردم. لبخند زدم و پیپم رو روی لبم گذاشتم. خمار به آکو که خشکش زده بود گفتم: - آکو مگه نگفتی دیره؟ تکونی خورد و دست روی صورتش گذاشت. - آ... آره آره بیا بریم. با قدمهای استوار و سینه جلو قدم برداشتم. پایین لباسم روی زمین کشیده میشد و شنلمم همراهش چین میخورد. دود از میون لبهام گذشت و بوی عطر همراه تحریک کنندم پشتم جا موند. آشینا برای من سنگ تمام گذاشته بود. وقتی از اتاقم بیرون اومدم ساکو که خواست حرف بزنه هم خشکش زد. آرتین پاهاش پیچ خورد و اسکندری خورد. تاسیان هیسی کرد و خودش رو از مبل بالاتر کشید. کایا هم زمزمه بلندی کرد: - ملکه! آشینا غش غش از واکنش کایا خندید: - ایول زدم به هدف کایا تو رو به چشم ملکه دید درست زدم وسط سینهاش. ای عوضی! پس بخاطر کایا این جوری منو ترگل برگل کرده. تا کایا رو اذیت کنه. صدای قدمهای کفش پاشنه بلندم همه فضا رو سنگین کرده بود و همه تو سکوت رفته بودن و گفتم: - خوبه دیگه بیایید بریم. دقیقا همون یه ساعت شد، دیر میرسیم. همشون به خودشون اومدن که در باز شد و تریستان خسته وارد خونه شد. همین که سرش بالا اومد، چشمهای سبزش روی من خشک شد. اما سریع به خودش اومد و با اخم سردی گفت: - ملکه من میخوای بری شورا یا عروسی؟ زیادی به خودتون نرسیدید؟ چقدر این بشر ضد حاله؟ دستش رو گرفتم و شوتش کردم اون ور گفتم: - نه اتفاقا باید آرایش می کردم که نکردم چون عروسی نمیرم. شکایتی داری برو از لباسها شکایت کن که روی بدن من میان انقدر زیبا میدرخشن. خشن جواب داد: - دربارهاش فکر میکنم. چقدر پرو! همراه ساکو و آکو از خونه بیرون زدم. ساکو سوتی زد. از توی آسمون صدای جیغی اومد و بعد یه پرنده زیبای بزرگ با پرهای رنگی کنار پاهای من ایستاد و خیره من شد. آکو خواست دستم رو بگیره سوار بشم خودم شناور شدم و رفتم روی زین پرنده که به رنگ قهوهای بود نشسنم. آکو و ساکو هم سوار شدن. پرنده جیغی زد و پرواز کرد. ساکو نگاهم کرد و گفت: - هالهات الان خیلی برجسته نشون میده فرزند آکو هستی هیچی از تو شبیه کسی نیست. لبخند زد و کامی از پیپ گرفتم: - مگه قبلا شکی بود؟ خندید و حرفی نزد. پرنده پروازه میکرد و باد صورتم رو ملایم نوازش میکرد. سرم رو پایین انداختم و پیپم رو تو انگشتر آسمانم گذاشتم. ته مونده دود رو بیرون دادم. آشینا: گشنمه میتونم ازت چند قطره خون بخورم؟ درسته از قدرتش خیلی استفاده کرده تا هاله منو تغییر بده، تایید کردم. - آره میتونی. خوشحال شد. حس کردم از درون داره خون منو میخوره، دقیقا همون اندازه خورد. فکر کنم سه تا چهار قطره. حدود پنج دقیقه بعد رو به روی یه قصر نما سفید قرار گرفتیم. چند نگهبان جلو اومدن و گفتن: - پشت قصر، برج دوم از سمت راست، تالار گفتوگو اونجاست. پرنده چرخ خورد و به پشت قصر رفت. قصرش ششتا برج داشت سهتا راست سه تا چپ! سمت راست پرواز کردیم. بالای برج تماماً پنجره بود و میشد دید همه ایزدان دور هم جمع شدن. تنها یک صندلی با همه فرق میکرد. اون هم صندلی ایزد زمان یعنی پادشاه ایزدان بود که الان روش یه نفر نشسته یه مرد کلاهی پوشیده بود و دور کلاه حریر، نمیشد دیدش. لعنتی! حالا هم که خودش رو نشون داده فرقی با نشون ندادنش نداره. ساکو پایین اومد و آکو به من کمک کرد پایین بیام. آروم روی پل نواری برج قدم گذاشتم و همراه آکو هم قدم شدم. همه نگاهها روی من بود. قدم های مطمئن برداشتم و با غرور سرم رو بالا گرفتم. بدون این که جلو برم و به پادشاه زمان احترام بذارم از دور فقط مغرور سرم رو به احترام تکون دادم. آکو و ساکو جلو رفتن و احترام گذاشتن. صندلی عقب کشیدم و میون ایزد آبواقیانوسها و ایزد آسمان نشستم. ایزد زمان با صدایی محکم که خون تو رگهای من خشک کرد گفت: - حال که همه جمع شدید بهتره شروع کنیم. همونطور که میدونید بنده ایزد زمان هستم. سکوتی کرد و به تک تک ما از زیر اون کلاهش نگاه کرد. چشم تو چشم آکیلا شدم. ابرو بالا انداخت و خیره من شد. چشمک نامحسوس زدم که خندهاش گرفت. ایزد زمان به جفت ما خیره شد و پرسیدم: - ایزد زمان اسم نداره؟ هرکی سر میز بود خشکش زد. ایزد زمان نگاهش روی من سنگینی کرد و گفت: - میتونی اسم بذاری، چون اسم من رو کسی نمیتونه به زبون بیاره. پوزخند زدم و جواب دادم: - متوجه شدم، می تونید شروع کنید. آشینا: برم تو بدنش اطلاعات بگیرم؟ شوکه شدم و گفتم: - نه معلوم نیست قدرتش چطوریه یه وقت نابودت میکنه. آشینا: من سنگم نابود نمیشم البته تا زمان که قلبم رو داشته باشی هرکی منو بکشه من باز به هم چسبیده میشم. به دستهام خیره شدم. وسوسه شده بودم این کار رو کنم ولی نمیشد خودم رو راضی به این کار کنم. ایزد زمان دوباره به حرف اومد. - توازن همه جا به هم ریخته. من شخصا دارم روزهای سختی رو بخاطر نبود ایزد نور میگذرونم. صدای همه بالا رفت و اعتراضها شروع شد. ایزد موجودات نیمه حیوانی که تو بار دیده بودمش گفت: - سر زمین من پر شده از نا امیدی، خستگی، هیچ نوری نیست، هیچ امیدی برای رنگ دادن نیست. سایه سیاه تاریکی رو سر ما چیره انداخته. همه این موضوع رو تایید کردن! پس حسابی وضعشون خرابه! پوزخند زدم که چند نفر نگاهم کردن. دست خودم نبود پوزخند و دلخوریم بیاراده بود. کامیلا ایزد احساس با خشم کوبید رو میز و گفت: - همش تقصیر اون موجود پست وامپگادی هستش. همههمهها پیچید و دست من از خشم فشرده شد. کثافتا خودشون رو بیتقصیر میبینند. رافائل بلند گفت: - وارانشا بدی نکرد، شرم کن کامیلا تو خودت بهتر میدونی کی ظلم رو کرد. وارانشا بهترین ایزدی بود که میشناختم ولی ما از ترس بندههاش رو کشتیم و حتی ایزد نور نیارا اون رو به بازی گرفت. رنگ از رخ کامیلا پرید و من من کرد که آکو هم بلند شد به همه چی اعتراف کرد. آکو: من شاهدم، میخواستم جلوی نیارا رو بگیرم ولی غرور اونو کور کرده بود. میخواست وارانشا تو چشمما از این خرابتر کنه. بخوایم فکر کنیم وارانشا در حق ما هیچ ظلم یا حتی بیاحترامی نکرد. ولی ما اسیرش کردیم، بندههاش رو از ترس کشتیم. نیارا با احساساتش بازی کرد، زمانی که خشمش به ستوه اومد و نیارا رو کشت؛ ما باز هم پشت پست ترین فرد رو گرفتیم بجای بیگناه، من نمیتونم اسمم رو ایزد بذارم. درسته ایزد تاریکی هستم اما تاریکی هم انقدر پست نیست. نشست و به جام شراب جلوش خیره شد. دهنم کم مونده بود باز بمونه. دنیل هم با بغض گفت: - دوستم بود، با هم بودیم. یک بار بد ندیدم. دلخورم از همه شما هیچ وقت هم نمیبخشم شما رو هیچ وقت، من دنیل ایزد دنیای مردگان قسم میخورم روزی تاوان میبینید. صدای اعتراضهای همه بلند شد. آکیلا هم تلخ جواب داد: - با این که با وارانشا همیشه دعوا داشتیم اما هیچ وقت پشت هم رو خالی نمیکردیم. وارانشا بهترین پشتیابی بود که بخاطر ترس شما از قدرتش زدید با دست خودتون اول روحش و بعد جسمش رو کشتید. ایزد اژدهایان که تا الان سکوت کرده بود به حرف اومد. من دلتنگ با بغض با درد به چشمهای طلایی بابام نگاه کردم. پدری که دنیا رو کور نکرد من زندگی کنم، داشت منو کور می کرد. ایزد اژدهایان: من هم با حرف ایزد سرنوشت موافقم. ماتم برد. اون هم موافقه؟ بلند شدم. نفسم دیگه داشت تنگ میشد. اومدم برم که آکو فورا بلند شد. ایزد زمان یخ زده پرسید: - سایورا کجا میری؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم: - بحث شما راجب شخصی به نام وارانشا هستش پس میرم. من از کسایی که با مرگ یه نفر تازه میفهمن مرد خوبی بوده متنفرم. شخصا نمیتونم ایزدی بشم که فردا کسی رو این جوری قضاوت کنم دنبال یه ایزد نور دیگه باشید. با قدمهای محکم سمت خروجی رفتم. نفس کسی در نمیاومد. با کشیده شدن بازوم چرخیدم و تو سینه شخصی فرو رفتم. بوی عطر یخ زدهاش بینیم رو به سرما کشوند. از زیر کلاهش تونستم چشمهایی که انگار عقربههای زمان توش یخ زده رو ببینم. مات چشمهای ایزد زمان شدم. دستم بالا اومد و روی گردنش گذاشتم. هیچ خاطرهای مثل آکیلا نتونستم بگیرم عیب نداره یه راه دیگه میگیرم. سوزنی چاکرا مانند از بند انگشتم بیرون زد از تار مو ضعیف تر بود که با چشم قابل دیدن نبود. تو سرش کردم و تمام خاطراش، اطلاعاتش، دانشش همه رو گرفتم که فهمیدم. لعنت بهش خودش و آکیلا منو برگردونند. زمانی که فلوت میزدم، زمانی که تو جنگل ویکتور بودم اونجا بودن و خودش داشتن منو با درونم رو به رو میکردن. اسم پسرش ویکتور البته پسر واقعیش نبود خودش اصلا تا به حال زن نگرفته. ویکتور یتیمه. اسم خودش روچیار البته هی یادم میرفت که آشینا روی قلبم و قلبش اسمش رو با آتش و آب حک کرد. برای همین به یاد ما موند. سه ثانیهام تمام شد و هولش دادم. یه اینچ هم تکون نخورد. حقیقت نمیگذاشت از خوردن خاطراتم لذت ببرم. سرنوشت من، تقدیر من، زمان من دیگه قابل خوندن نبود. من از مدار گذشتم و همه چیز من نامعلوم بود. تلخ گفت: - سایورا ما ایزد نور نداریم. الهه ها هم نمی تونند مقام ایزدی بگیرند. تنها نورهایی که باقی مونده دورگه ها هستن. بلند غرش کردم: - نیهاد برادر ایزد نور اون چی؟ به دیوار چسبوندم و از لای دندون های کلیدی گفت: - من پادشاه ایزدانم دختر چرا انقدر جنگ داری با همه؟ اگه میشد نیهاد ایزد نور بشه که این همه سال جایگاه خالی نمیموند. نیهاد نور داره ولی خالص نیست. بخاطر گرفتن اطلاعات و دانش چندین میلیارد سالیش بدنم کرخت بود. داشتم تو خواب فرو میرفتم. چشمهام رو بستم و به سختی گفتم: - از همه شما متنفرم. آشینا: هی هی هی نخواب جون جدت لو میری اطلاعاتش رو دزدیدی. با اجازهات مجبورم این همه غذایی که خوردی رو ازت بگیرم تا هوشیار باشی. با حرفش شروع کرد انرژی زیاد منو که منو داشت به خواب می برد رو مک زد. با لذت وای وای می کرد و با ملچ و ملوچ میخورد. ایزد زمان زیر گوشم پچ زد: - می خوای همه بفهمن که تو خود وارانشا هستی؟ پسر تو جسم این دختر آروم بگیر، یکمم این غرورت رو کم کن. خشکم نزد چون زمان از همه چی خبر داشت و هیچی رو نمیشد ازش مخفی کرد. حالم بهتر شد و به آشینا گفتم تمامش کنه. آشینا فریاد پر انرژی زد: - واووو تو عمرم انقدر سیر نشده بودم. دست ایزد زمان بالا اومد و روی صورتم کشیده شد. - برو بشین این بار رو فرصت بده به عنوان ایزد زمان. مشت گره شدم رو تو سینهاش کوبیدم و نجوا بار توپیدم: - چون کارتون به من لنگه مهربون شدید، همین که قدرتم رو ببینید بازم تلاش می کنید منو از بین ببر... دست روی لبم گذاشت. دستهاش داغ بود و گفت: - این بار من نمیذارم، ناحق تمام بشی. تیز نگاهش کردم. خنده گرمی کرد: - یالا دختر؛ یه پادشاه ایزدان نباید از تو هی یه چیزی بخواد. با غرور جواب دادم: - در ازای ایزد بودنم باید چند درصد از انرژی معنوی خودتون رو به من بدید. قهقهه بلندی زد و گفت: - باشه بیا راجبش حرف میزنیم. لبخند زدم و تایید کردم. از من فاصله گرفت و تونستم نفس راحت بکشم. رفتم روی صندلی نشستم و خودش هم نشست و گفت: - خب بر میگردیم به گفتگو. بیایید حرفهای فرعی رو متوقف کنیم و روی ایزدنور مکث کنیم. همه نگاه ها روی من چرخید. اخمی کردم و جام شرابم رو نزدیک لبم کردم یه جرعه خوردم. ساکو فورا گفت: - ایزد زمان، سایورا بچهست هنوز صد سالش نشده چه برسه به هزار سال این واقعا درسته یه بچه از الان ایزد بشه؟ رافائل هم تایید کرد. - نمی تونیم انقدر ظالم باشیم بچگی یه نفر رو ازش بگیریم. دنیل دلخور گفت: - من هم موافقم. نمیخوام گذشته وارانشا برای سایورا هم تکرار بشه. همه ایزدان فکر کنند سایورا بچه است ازش سو استفاده کنند. ایزد زمان بلند گفت: - درسته وارنشا نه سالگی به ایزدی شناخته شد. ولی قرار نیست تاریخ تکرار بشه. سایورا هم انقدر مثل وارانشا بی زبون نیست. شرط میبندم با زبون همه شما رو فریب میده پس شما باید این بار مراقب خودتون باشید. یه نگاه چپ چپ بهش کردم، تو گلو خندید ادامه داد: - سایورا میتونی حرف بزنی. پا رو پا انداختم و با جامم بازی کردم گفتم: - همین طور که شنیدید و میدونید. بنده سایورا فرزند آکو ایزد تاریکی هستم. من علاوه بر نور... تاریکی هم هدایت میکنم. عدالت نور و تاریکی با قضاوت من گذر میکنه. پچ پچ همه ناباور بلند شد و گفتن: - تاریکی هم کنترل میکنه! یعنی هم نور و هم تاریکی؟! دستم رو بالا اوردم و گوی یین و یانگ درست کردم و ادامه دادم: - در من مرگ و زندگی، نور و تاریکی چال شده. من نه خوبم و نه میتونم بگم بدم. رفتار من زمانی معلوم میشه که شما رو به روی من قرار بگیرید. من آینه رفتار شما میشم. آهی کشیدم و بلند شدم. با قدمهای محکم راه رفتم و حرفم رو محکمتر کوبیدم. - در ازای ایزد تعادل و عدالت بودن نه فقط صرفا نور بودن بیست درصد از پرستش، پیشکش و انرژی معنوی شما رو میخوام. در غیر این صورت اگه راضی نیستید میتونید برید و دنبال یه نور دیگه بگردید. همهمه شد و صداها بالا رفت. - بیست درصد خیلیه! - یعنی چی؟ - برای این که تعادل برقرار کنه دستمزد میخواد؟ هرکی یه چیزی گفت و اعتراض کرد. چیـــــش... یه جوری رفتار میکنند انگار گفتم پنجاه درصد میخوام. کامیلا با جیغ جیغ گفت: - ایزد زمان نمیخواید هیچی بگید؟ اون برای برقراری تعادل از ما غنیمت میخواد، حق میخواد. ایزد زمان دست به سینه جواب داد: - این جا من دیگه حس میکنم صاحب قدرت نیستم چون من هم به نور و تعادلش نیاز دارم. خب سایورا هم یه نور عادی نیست همون طور که شنیدید سایورا حکم شبکه یین و یانگ رو داره. من خودمم باید بیست درصد از چیزی که از بندههام میگیرم بدم. دهن همه ایزدان باز موند. آشینا غشغش خندید و گفت: - ایول همینه ملکه من پادشاه ایزدان هم دستش بسته شده. ایزد طبیعت گفت: - نمیشه ده درصد؟ از وقتی ایزد نور مرده ما زیاد چیزی بدست نیوردیم. ایزد زمان به من نگاه کرد و گفت: - درسته سایورا نظرت چیه بیست درصد از سال دیگه داده بشه و الان ده درصد بدیم چون خود من هم زیاد پرستش نداشتم بخاطر موضوع شکست توازن. نشستم و خواستم حرفی بزنم که همه گفتن: - فعلا پنج درصد از سال دیگه بیست درصد. جا خوردم و نگاهشون کردم. حتی آکو هم باهاشون یک صدا شده بود. معلومه حسابی وضعشون به هم ریخته! پوفی کشیدم و با ناخن روی میز ضرب گرفتم و جواب دادم: - فقط همین امسال راه میام. از سال بعدی بیست درصد بدون کلامی برای من ریخته میشه. هممون جور که میدونید من بین شما یه نوزاد به حساب میام، خرجم بیشتره لباس ساده به تنم نمیره همه چی کنار من نابود میشه پس من باید اینها رو در نظر بگیرم. که مادرم فانی بوده و من حتی به غذای معنوی و غذای مادی هم نیاز دارم. انقدر با طنازی گفتم که همه مسخ من شدن. آکو با خنده گفت: - درست میگه من برای چند دست خرید لباسش و عوض کردن وسایل خونم که بتونه راحت همه جا قدم بذاره و بشینه کاملا فقیر شدم و قصرمم بخاطر همین موضوع فروختم. سرخ شدم و گونههام رنگ گرفت. درسته با این که دروغ گفته بود من از شلوغی بدم میاد برای همین تو خونه کوچیک زندگی می کنم در اصل دارایش رو داده بود، قصرش هم فروخته بود تا خونهای از پرتوی ستارهها بسازه تمام وسایل خونه از جنس ستارگانه، حتی ظرفها، همه شوکه به آکو خیره شدن. لبخند خجول زدم. ایزد آب و اقیانوس با شوخی گفت: - این جوری ما هم بدبختم! آکو دختر اوردی یا ملکه؟ آکو خندید و با لذت جواب داد: - ملکه کوچولوی منه. ایزد آب تایید کرد و گفت: - خب دیگه تکلیف روشن شد. ما از سال دیگه بی چون و چرا برای ملکه کوچولوی آکو باید بیست درصد کارمون رو بدیم. کامیلا بلند شد و یه تیکه پارچه با پرویی سمت بدن من گرفت که کاملا پارچه خاکستر و نابود شد. دهنش باز موند و یه ایزد که نفهمیدم سوت شوکهای زد. - وای! این خیلی بده. کسی نمیدونست وارانشا هم اینجوری بوده چون من با غرور رفتار میکردم. تازه انقدر مثل الان هم وضم شدت نداشت و وخیم نبود برای همین کسی زیاد متوجه نمیشد و وقتی چیزی رو نابود می کردم فکر میکردن از عمد بوده، بخاطر غرورم. اما الان من خودم رو نشون دادم، از نابودی کردنم ارزش ساختم. گفتم مادیها با من نمیخورن ملکه صدام کردن. کامیلا رفت نشست و گفت: - کی ایزد نور رو به کیهان وصل میکنید؟ ایزد زمان بشکنی زد که خدمهای با یه چرخ دستی که روش چیزی بزرگ بود و یه پارچه هم روش اومد. ایزد زمان بلند شد و گفت: - سایورا بیا اینجا پیش من. تایید کردم و بلند شدم سمتش رفتم. پارچه رو برداشت که من یه گوی بزرگ تعادل جهان رو دیدم. گویی که سیاه و سفید بود همون که به همه داشتم خودم رو باهاش شرح میدادم. البته سیاهی درونش الان بیشتر از نور توش بود. ایزد زمان منو سمت خودش کشید. از پشت به بدنش چسبیدم. مچ هر دو دستم رو گرفت و گفت: - سایورا مراقب باش گوی جهان رو خاکستر نکنی. جواهراتت رو نشون بده من بتونم با خودم پوشش بدم تا جلوی نابود شدن گوی رو بگیره. ترسیدم. خواستم از بغلش بیرون بیام نگذاشت و گفت: - سایورا آروم باش! تو چه بخوای چه نه وقتی دست روی گوی بذاری ظاهر واقعیت از بدنت بیرون میزنه. وحشتم بیشتر شد. این جوری که همه میفهمند من وارانشا هستم. آکیلا هم اومد و گفت: - سایورا زود باش. سرم رو به منفی تکون دادم که ایزد زمان دستور داد: - سایورا دیگه تکرار نمیکنم. دستورش انقدر قدرت داشت که چشمهام رو بستم و جواهراتم رو ظاهر کردم. لرزیدم و به کسی نگاه نکردم. ایزد زمانم شنلم رو برداشت به آکو داد و گفت: - همه ایزدان ارتباط خودتون رو وصل کنید و نور رو تقاضا کنید. همه مات من و جواهراتم بودن. لبهام رو به هم فشار دادم که ایزد زمان غرش کرد: - چکار میکنید؟ همه به خودشون اومدن و ایزد ماه گفت: - مثل وارانشا بدنش پوشیده از جواهره! آکیلا جواب داد: - جواهراتش بخاطر محافظ روحیشه، محافظ سایورا تریستان اژدهای تاریکی هستش. یعنی برادر زاده من نه فقط یکیشون هر دو برادر زادههای من محافظش هستن. نگاه همه از وحشت منطقی شد و خیالشون راحت شد من وارانشا نیستم. غمگین شدم و با بغض چشمهام رو بستم. بال های سفیده ایزد زمان دور بدنم قرار گرفت. مچ دستهامم جوری گرفت جواهراتم به گوی اثابت نکنه. خب بدنم واکنش نشون داد و میتونه همه ترسهام، دلهرههام تو بغل ایزد زمان، اون هم اینجوری حسهای دخترانم که هیچ پسرانمم بیدار کرد. با هم جلو رفتیم و دستهام رو روی گوی سرد و گرم گذاشت! همین که دستم قرار گرفت ماتم برد! روحم از بدنم جدا شد و وارد گوی شدم. صداها تو سرم پیچید. تصویر مردی خسته و تار جلوم شکل گرفت. - با این که هوا روشنه خورشید تو آسمونه ولی انگار دل من تاریکه هیچ نوری نیست، هیچی خوشحالم نمیکنه. دوست دارم بمیرم. دستم رو بی اراده و با بغض رو سرش گذاشتم که خشکش زد و گفت: - وای نه! من چرا این حرف رو زدم؟! پس زنم؟ بچه هام؟ چرا من فراموش کردم زندگیم، امیدم نورم اینها هستن؟ حیرت زده از لب پرتگاه پرید عقب و نفس نفس زد و با گریه گفت: - خدایا ممنون، خدایا غلط کردم. ممنون منو نجات دادی خانوادهام عذاب نکشن. لبخند زدم. منو نمیدید چون من ناظر شده بودم ناظر تاریکی که تو قلب همه داشت نفوذ میکرد و من باید ثابت میکردم نور هم هست، خودم رو یاد آوریشون میکردم. ثابت میکردم لایق ایزدی هستم. من باید جایگاهم رو بگیرم، من میگیرم. عقب کشیده شدم و تو خونهای افتادم که مادری داشت بچهاش رو میزد. دستم رو روی سرش گذاشتم که خشکش زد و لب زد: - من... من دارم چه غلطی میکنم! وای! ماهانم! بچه رو بغل کرد و هق هق کرد. - ماهان ببخش خیلی فشار روی من بود ببخش دیوار کوتاه دیدمت دیگه دست بلند نمیکنم. به ترتیب بین هزاران آدم با سرعت گذشتم. چیزی نمیفهمیدم فقط میرفتم. میگشتم نور میدادم. باید توازن دنیا رو بر میگردوندم. در آخر مثل کسی که از ته اقیانوس نجات پیدا کرده، به جسمم روحم کوبیده شد و با جیغ نفس کشیدم. تند تند و با ولع نفس کشیدم و لرزیدم. بدنم دیگه جون نداشت تمام قدرتم صفر شده بود. زانوهای سست لرزونم داشت تا می شد. ایزد زمان منو محکمتر تو بغلش گرفت و گفت: - عالی بود! خیلی عالی توازن رو خوب برگردوندی. چشمهام هی رو هم میرفت و با دیدن کتکها، نفرینها با بسته شدن چشمهام جیغ میزدم. ایزد زمان چرخوندم و منو محکم بغل کرد گفت: - سایورا بچهست هنوز، دیدن این چیزها به روحش آسیب زده. بدنم آب رفت و هی کوچیک و کوچیک تر شدم. در حدی که بدنم اندازه یه بچه هفت ساله شد. با بغض و ترسیده نعره زدم: - چرا این جوری شدم؟! ایزد زمان نوازشم کرد: - چیزی نیست سایورا آروم باش. تو با کاهش دادن عمرت توازن رو برگردوندی، الان شش سالته. ناباور دست روی صورتم گذاشتم و جیغ زدم. - نه! ایزد زمان نگاهم کرد چیزی گفت که یخ زدم. - سایورا، تو تا فعلا تو همین اندازه میمونی. عوارض اتصال به زمان و گوی برای تو همینه. گوش هام رو گرفتم نشنوم. چی میگفت؟ چی می گفت لعنتی چی داشت میگفت؟! با دستهای کوچیکم تو سینهاش زدم. - نمیخوام نمیخوام. دویدم برم پیراهن بزرگم از روی بدنم افتاد. ایزد زمان با سرعت بغلم کرد و بالهاش رو حائل بدنم کرد. با مشت به جونش افتادم. - ولم کن، ولم کن... سرم رو گرفت و تو گردنش فشار داد. - سایورا باشه آروم باش یه فکری میکنیم. تو الان خیلی از روحت و عمرت رو برای ایجاد تعادل دادی آسیب میبینی. من تا ابد بچه میمونم؟ تا ابد کوچولو میمونم؟ سرم رو فشار دادم و گفت: - سایورا ده سال یا بیست سال دیگه باز به همون اندازه بر میگردی. تو بیست و سه سال عمر و روحت رو دادی لعنتی من فکر می کردم تو نوزاد میشی ولی قدرتت خیلی زیاد بود و الان شش سالته میفهمی؟ جیغ زدم: - چرا نگفتی؟ چرا نگفتی این جوری میشم؟ آشینا: تو توی ذهنش عوارض رو دیدی سایورا. خشکم زد. راست می گفت من دیدم ولی همه فکرم رفت روی این که سرنوشتم و تقدیرم رو هیچ کس نمیتونه بخونه حتی ایزد زمان هم نمیتونه گذشته و آینده من رو ببینه. آروم شدم و با بغض سرم رو پایین انداختم و همه غمم رو فحش کردم به ایزد زمان دادم: - بیشعور. خندید و محکمتر بغلم کرد. - راست میگی بیشعورم باید میگفتم ولی اگه میگفتم تو دیگه راضی نمیشدی. بغ کرده جواب دادم: - مگه خرم قبول کنم؟ قهقهه زد: - آفرین، چون خر نبودی من هم نگفتم. با چشمهای پر اشک تو چشمهاش نگاه کردم که دیدم تکون سختی خورد. - اوه نه سایورا...! لبهام لرزید و آکیلا مات زانو زد. - سایورا؟ نگاه پر اشکم رو گرفتم و به خودم که هیچی تنم نبود خیره شدم. آکیلا روی بدن کوچیکم شنلم رو انداخت؛ منو تو بغلش گرفت و بلندم کرد. ایزد زمان هم بلند شد و آکو غمگین گفت: - دخترم رو بدین. آکیلا منو به خودش فشار داد و تو بغل آکو گذاشت و گفت: - مدارک واقعیش رو با سن الانش میگم تریستان بیاره آکو، خیلی مراقب سایورا باش تنها ایزد نوری هست که داریم. آکو گونهام رو بوسید و جواب داد: - باشه. سرم رو بالا اوردم به همه نگاه کردم وقتی نگاهشون رو دیدم حس کردم میخوان منو بغل کنند و بخورنم. مات شدم و فورا آکو رو محکم بغل کردم. ایزد زمان خندید و گفت: - آکو مثل یه بزرگسال با سایورا رفتار نکن، اون الان شش سالشه نیازهای کودکانه داره. شاید خودش نگه ولی بازی کردن هم دوست داره. آشینا: من خودم باهات بازی میکنم. خندیدم و چشمهام رو بستم. ایزد زمان جلو اومد. شاخهای طلاییم رو نوازش کرد و گفت: - مراقب شاخهای کوچولوش هم باش تمام نورش این جا انباشته شده. بالهای طلاییم بیرون اومد و دور خودم تاب دادم. آکو شوکه گفت: - سایورا نکن. ایزد طبیعت نزدیکم شد و یه گیره سر خوشگل به شکل ماه روی سرم گذاشت و گفت: - شبیه ماه وسط پیشونیته. دست روی موهام که گیره ماه بود گذاشتم و هیجان زده شدم. چشمهام برق زد و گفتم: - برای منه؟ تایید کرد. دستهای کوچیکم رو گرفت و بوسه زد. - ممنون دختر قشنگم توازن رو برگردوندی. آکو متعجب گفت: - این چه کاریه شاهین، دستت درد نکنه. ایزد زمان: بهتره با حوصله خونه آکو برید؛ اگه میخواید هدیه بدید اون وقت بدید الان حال سایورا هم خوب نیست. چرا دروغ میگه؟ حال من که خیلی هم خوبه. آکو پیراهنمم برداشت و با احترام گفت من از حضور شما مرخص میشم ایزد زمان. مه سیاهی دور ما رو گرفت و سرما همه جای بدنم رو گرفت. همین که سرما رفت خودم رو تو خونه خودمون دیدم. کایا دوید و گفت: - چی شد... moonecho لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 14 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 خرداد با دیدن من نعرهای زد و عقب رفت. آکو اخم کرد و توپید: - آروم باش، حال سایورا خوب نیست تحت فشار زیاد بوده بیست و سه سال عمر و روحش رو برای توازن کیهان و جهان داده. کایا رنگش پرید و مات گفت: - این ظالمانست! آرتین دوید سمت من و با دیدنم چنان هواری زد که از ترس تو گردن آکو رفتم. از واکنش خودم جا خوردم که آشینا قهقهه زد: - آخی کوچولوی شیرین باید نرمتر باشم من هم با تو. تریستان و تاسیان هم اومدن ولی بدون تعجب و تریستان جلو اومد و گفت: - ملکه من؟ با بغض صداش کردم: - تریستان. دستم رو سمتش دراز کردم. محکم منو بغل کرد و سرد گفت: - باید بیشتر مراقبتون باشم ملکه من. پوفی کلافه کشید و ادامه داد: - آکیلا با من تماس گرفت گفت برم کارهای شما رو انجام بدم. لباسهاتون رو سفارش بدم. فعلا یه دست لباس تو اتاق شما گذاشتم تا بپوشید با کمک پدرتون، من هم فردا میام. مجبورم تاسیان هم ببرم تا زودتر کارم انجام بشه. بغ کرده سر تکون دادم. موهام رو نوازش کرد که چشمش به گیره ماه که شاهین ایزد طبیعت داد خشک شد و با اخم گفت: - این گیره از کجا؟ فورا و ترسیده گفتم: - ایزد طبیعت داد. غرش وحشیانه کرد. - غلط کرده به ملکه من گیرهای از تکه ماه داده؟ میخواد فخر بفروشه؟ من خودم بهترش رو میگیرم. آکو کلافه جواب داد: - تریستان آروم باش، این گیره رو بدون منظور جلو ایزد زمان داده. تریستان با خشم نگاهم کرد. از ترسش نگاهش تو دلم خالی شد. تاسیان تو بازوی تربستان زد: - داداش بس کن. تریستان منو روی زمین گذاشت و سرد گفت: - من میرم. با مه سیاهی غیبش زد و رفت. آکو شوکه لب زد: - عوضی چقدر ترسناکه! باورم نمیشه همچین موجود وحشی نگهبان کیهانه. تاسیان سر منو بوسید و تبدیل به مار شد و رفت. آرتین اومد کنارم جلو پاهای من نشست و هق زد: - خیلی اذیت شدی؟ سر به مثبت تکون دادم. - خیلی ترسناک بود. همه ناامید بودن. یکی داشت خودکشی میکرد، یکی... با یاد آوریش وحشت کردم. بغصکرده سمت اتاقم دویدم. دستگیره در رو گرفتم و محکم پایین کشیدم و هول دادم تو اتاقم رفتم. آکو فورا قبل از این که در رو ببندم داخل اومد و گفت: - دختر قشنگم. روی تخت پریدم و سرم رو تو تخت فشار دادم. خیلی سخت بود همش مشکل، همش درد، همش بدبختی دیدم. بدبختی مردمی که دست خودشون نبود و تحت ثاثیر تاریکی بودن. از تاریکی خودم باعث شد بترسم، از این که الان میدونم تاریکی زیاد چکار با آدم میکنه. آکو کنارم نشست و موهام رو نوازش کرد. - سایورای من، خوشگل بابا. کاش بغضم میشکست، کاش گریه میاومد، کاش سد لعنتی اشکم شکسته میشد. این بی انصافیه! آکو یه پیرهن عروسکی شبیه عروس به رنگ آبی، نوار نقرهای نزدیکم اورد. با تلخی روی تخت نشستم و گفت: - بیا اول بریم حمام یکم حالت بهتر بشه. منو با یه حرکت تو بغل گرفت و تو حمام برد و بلند گفت: - آرتین بجای گریه کردن، برای خواهرت حوله آماده کن. بگو کایا هم براش شیر عسل گرم درست کنه. آرتین با گریه باشه گفت. آکو آستین پیرهن مشکیش رو بالا داد و به موهام نگاه کرد و گفت: - خیلی بلنده بیا اول موهات رو کوتاه کنیم. به موهام روی زمین خیره شدم. آشینا نعره زد: - نه خودم انجام میدم موهات هم این بار برای من قول دادی بعد تریستان موهات مال منه. سر تکون دادم که موهام ناپدید شد و تا گودی کمرم اومد. دهن آکو باز شد و خندیدم. بینیم رو فشار داد و گفت: - موهات کجا رفت شیطون؟ خندیدم و هیچی نگفتم. زیاد گیر نداد و آب رو باز کرد. با سردی آب جیغ زدم و عقب رفتم. قهقهه زد و آب رو تنظیم کرد. یواشکی دست زیر آب بردم. خواه ناخواه کارهام کودکانه و شیرین شده بود. منو زیر دوش آب برد و حمام داد. هی اذیتش کردم و آب روی آکو ریختم. اونم میخندید و انقدر قلقلکم داد نزدیک بود چپه بشم بیفتم منو گرفت تو حوله که آرتین پشت در گذاشتن بود. بردم بیرون و گفت: - خیس آبم کردی. منو خشک کرد. شورتک پام کرد و بعد لباس آبی عروسکیم رو تنم کرد. سرش رو بالا گرفت با دیدن چشمهای پر از اشکش جا خوردم. با بغض گفت: - همیشه میخواستم بچگیت رو ببینم، از خودم متنفر بودم سایورا. فقط با عاشق شدنم با یه ممنوعیت همه چی رو خراب کردم. نمیدونم چرا یه جوری شدم و بغلش کردم. - گریه نکن آکو من حالا پیشتم. از من فاصله گرفت و صورتم رو تو دستش قاب کرد. - آره، انگار یه شانس دارم این بار خودم بزرگت کنم. دیگه نمیذارم کسی تو رو از من بگیره. لبخند زدم و روی لباسم دست کشیدم و چرخیدم. پف لباسم باز شد و از حس خوبش قهقهه زدم. انگار خندههام راحتتر شده بود. دویدم و پا برهنه از اتاق بیرون زدم. آرتین تا منو دید، تند تند اشکاش رو پاک کرد. کایا با ماگ کوچیکتر و صورتی اومد گفت: - بیا این جا بشین تا بدم شیر عسل بخوری. پریدم روی مبل و پاهام رو تکون دادم. کایا با اخم گفت: - داغه. آرتین ازش گرفت و کمی با عنصرهاش خنکش کرد دستم داد. سرمم با عشق بوسید و گفت: - خواهر کوچولوی من شدی یا ملکه کوچولوی من؟ شاد دستم رو بالا اوردم و پنج رو نشون دادم، با انگشتهام بازی کردم. متعجب خندید: - چرا پنج تا؟ لیوان شیر رو از لبم که ولرم بود فاصله دادم گفتم: - همه چی تو هستم، نیستم؟ به لبم خیره شد و قهقهه زد. - ها آره راست میگی تو همه چی من هستی مینی سایورا. لبم رو با دستمال پاک کرد و گفت: - الان چند سالته؟ آکو جواب داد: - شش سالشه، اجازه هم نداریم مثل بزرگسالها با سایورا رفتار کنیم چون قدش کوتاه نشده عمرش و روحش نصف شده. ایزد زمان گفت نیاز به سرگرمی، بازی و غیره داره. اخم کرد و زمزمه کرد: - چون با خنده و شادیش تعادل به دنیا اتوماتیک بر میگرده. تا زمانی که بزرگ بشه بتونه به تنهایی کارهاش رو به عهده بگیره. کایا روی زمین کنار پاهای من نشست. با اخم گفت: - بدم میاد از قدرتم برای کسی استفاده کنم. تو باید خیلی خوششانس باشی من از قدرتم استفاده کردم و جوراب بافتم، پاهای کوچولوت سرما نخوره. آشینا حیرت زده تو ذهنم لب زد: - کایا؟! واوو باور نکردنیه. خم شدم به جورابهای سفیدم نگاه کردم که شیر تو دستم روی مبل و پاهام ریخت. دهنم باز موند و به لیوان شیرم خیره شدم. آکو خندید و گفت: - گند کاریهات داره خودش رو نشون میده. کایا مات شد و به جورابهاش که شیری شد خیره شد و داد زد: - من غلط کردم برای تو چیزی درست کنم. بغضم گرفت و لب زدم: - عمدی نبود. وقتی اشک تو چشمهام رو دید تکونی برداشت و گفت: - عه! او... باشه، غلط کردم! باز درست میکنم. اصلا فدا سرت باشه؟ آکو غشغش خندید و آشینا هم روده بر شد. آکو: باورم نمیشه سایورا تو رو به غلط کردن انداخت! با خندههاشون گیج خندیدم. انگار ذهنمم محدود شده بود و نمیتونستم دقیق چیزی رو بفهمم. همه چی یادمه مطمئنم یادمه ولی ذهنم وقتی میخواد بهشون فکر کنه یادم میره. انگار ذهنم بازی گوش شده و نمیخواد رو چیزی مکث کنه. کایا با غرغر پاهام رو با دستمال نم دار پاک کرد. یه لباس خوشکل پشمی شبیه گوسفند هم درست کرد و گفت: - بیا بده بابات تنت کنه ببعی مظلوم. آکو خندید و دست منو گرفت با خودش برد. به لباس ببعی دست آکو نگاه کردم و گفتم: - ببعی! لباسش شبیه خود گوسفند سفید بود! یه دم تپلی هم داشت و گفتم: - من خرگوش میخوام. عقب عقب رفتم و دستم رو از دست آکو در اوردم. کایا تو آشپزخونه رفت و گفت: - خرگوش نداریم ببعی بپوش. باز عقب رفتم که به گلدون خوردم و افتاد شکست! ترسیدم و فرار کردم که شیشه پاهام رو برید و این بار بغضم شکست و زیر گریه زدم. آرتین تو سر خودش زد و کنارم اومد. - نه...! منو نشوند و به شیشه نگاه کرد. پاهام خیلی میسوخت. اشکهام روی زمین با صدا میافتاد. وقتی به زمین نگاه کردم و دیدم ماهیها بپر بپر میکنند و دارند جون میدم جیغ بلندی کشیدم و بلندتر گریه کردم. اشکهام وقتی به زمین اثابت میکرد میدرخشید و تبدیل به ماهی میشد. کایا وحشت زده گفت: - گریه نکن بین ماهی رو میندازیم تو تنگ. آکو هول کرده تماس گرفت و التماس کرد ایزد آب و اقیانوسها این جا بیاد. آرتین با جعبه ابزار اومد شیشه رو از پاهام در بیاره. ولی پاهام رو بغل کردم و با گریه جیغ زدم: - نه درد داره. آرتین نگران گفت: - سایورا بده من شیشه بیشتر فرو میره دیگه به سختی در میاد. با گریه جیغ زدم. کایا هیجان زده گفت: - سایورا لباس خرگوشی ببین؟ گریهام بند اومد و به لباس سفید با گوشهای صورتی نگاه کردم. تا آرتین پاهام رو گرفت باز زیر گریه زدم و جیغ زدم: - نه نه نه... پاهام رو تکون تکون دادم و که زنگ خورد. آکو با سرعت دوید رفت در رو باز کنه. آرتین نگران داد زد: - سایورا جون من، خون همه جا رو برداشت مگه چقدر خون داری. ایزدآب و اقیانوس مات گفت: - آکو بذار دو ساعت بشه بردیش خونه بعد این جوری داغونش کنید! کنار من نشست و به اشکهام که ماهی میشد خیره شد. نگاهش مهربونتر شد. پاهام رو گرفت و گفت: - سایورا منو ببین میخوای اجی مجی کنم شیشه در بیاد؟ هق زدم: - درد داره؟ سر به منفی تکون داد: - اصلا نداره، ببین. از دستش آب بیرون زد و شکلهای بامزه در اورد. خندیدم و گفت: - آها، حالا اینو ببین... با دیدن خودم ولی شکل آب هیجان زده شدم. - این منم؟! تایید کرد و گفت: - آخ آخ یادم رفت یه کاری کنم. شوکه پرسیدم: - چه کاری؟ دستش رو روی پاهام تکون داد و گفت: - اجی مجی لا ترجی... با خنده گفت: - ببین پاهات خوب شده. به پاهام نگاه کردم و خشکم زد. - چطوری؟! به ماهیها که کایا تو تنگ کرده بود اشاره کرد: - اول تو بگو چطوری ماهی آفریدی؟ چند بار پلک زدم و گفتم: - من؛ نمیدونم. حس میکردم میدونم ولی نمیتونستم بفهمم. اخم کرد و به ماهیها خیره شد گفت: - آکو تو خبر نداری؟ آرتین فورا گفت: - یه پری دریایی لمسش کرده تو زمان آزمون فارقالتحصیلی این جوری شد. ایزد آب خندید: - نه همچین چیزی امکان نداره اصلا این خرافاته با لمس پری یا بوسه پری تو هم پری دریایی میشی. این دختر داره بدون اراده خودش ماهی خلق میکنه کاریکه من انجام میدم. ایزد زمان صداش اومد گفت: - یه اژدهای قاتل پری، زمان مرگش خودش رو به سایورا تقدیم کرده. یه چیزای گنگ یادم اومد ولی ذهنم باز پسم زد و با شادی گفتم: - یه اژدهای رنگ رنگی. ایزد زمان با خیز بغلم کرد و جواب داد: - آره یه اژدهای رنگ رنگی تو رو برگزیده. خواستم حریر کلاهش رو کنار بزنم ولی نگذاشت و دستم رو بوسید. - اشکهای سایورا تا دهسالگی اجازه ریختن داره بعد اون وقتی خودش رو بفهمه و بزرگ بشه دیگه نمیتونه اشک بریزه. اشکهاش گاهی ماهی، الماس، مروارید یا حتی دونه برف، دونه مذاب میاد بستگی به حال و وخامت حالش داره. پس مراقب باشید کی رو به گریه میندازید. ایزد آب مات گفت: - ما اژدهای قاتل پری دیگه نداریم! خیلی وقته من ریشه کن کردمشون چطوری؟ چطور یه افسانه به سایورا برخورد کرده؟ ایزد زمان جواب داد: - تو آبهای جنگل ویکتور یکی بود. سرم رو روی شونه ایزد زمان گذاشتم و زیر کلاهش رو نگاه کردم. با چشمهایی خاکستری_آبی که انگار یه جورایی مثل ساعت و زمان بود نگاهم کرد. با لبهای تپلش لبخند محوی زد و گفت: - شیطونی نکن دختر. نجوا کردم: - تو؛ روچیاری؟ جوری تکون خورد که نزدیک بود از بغلش بیفتم. هین با جیغ کشیدم و گردنش رو بغل کردم. مات پرسید: - سایورا اسمم رو چطور به زبون اوردی؟ خودم خواستم از بغلش پایین بندازم اما نشد. ترسناک و هول کرده گفت: - سایورا بگو. خودمم نمیدونم درست هیچی یادم نمیاد. آشینا: بگو گوی یین و یانگ گفت. حرف آشینا رو به روچیار گفتم: - مگه گوی به تو نگفت روچیار؟ به دیوار تکیه داد نیفته و لب زد: - حتی گوی بگه اسم منو کسی نمیشنوه و نمیتونه به زبون بیاره، یا اگه هم بشنوه به خاطرش نمیمونه. به پاهام اشاره کردم گفتم: - ببین کایا برای من جوراب درست کرده. تازه لباس ببعی و لباس خرگوشی هم درست کرد. کلافه هوف کرد که حریر کلاهش تکون خورد و گفت: - سایورا سایورا... لعنتی، حتی بچه هم شدی کارهای عجیب ازت سر میزنه. آرتین سمت من اومد و از ایزد زمان پرسید: - سایورا چرا هیچی درست یادش نمیاد؟ خواستم بگم من یادم میاد. اما حسم میگفت یادته ولی نزدیک میشی دور میشن. ایزد زمان جواب داد: - سایورا روحش به گوی وصله تا زمان هجده سالگیش وقتی بلوغ میگیره اتصالش با گوی قطع میشه و خودش میتونه به تنهایی کارهاش رو به عنوان ایزد نور انجام بده. برای همین هر چیزی که ذهنش رو به هم بریزه و بزرگبودنش رو یادش بیاره ذهنش پس میزنه. آرتین پاهای منو گرفت بوسید و گفت: - خیالم راحت شد. روچیار شاخهای کوچیک طلاییم رو نوازش کرد. - آکو بیا دخترت رو بگیرش. آرتین به جاش منو گرفت و روی زمین گذاشت. روچیار دستی تکون داد و رفت. سمت تنگ بلوری رفتم و به ماهیهای رنگا رنگ نگاه کردم. انگشتم رو روی تنگ گذاشتم و زمزمه کردم: - شما از چشمهای من افتادید. دهنشون باز و بست میشد و شنا میکردن. خندیدم و گفتم: - من هم دوست دارم تو آب شنا کنم. دست تو آب کردم، انگشترم نوری داد و تبدیل به پری دریایی شدم و تنگ ماهی روی من افتاد. جیغ زدم و دست روی سرم گذاشتم روی کلهام نشکنه. وقتی دیدم نیفتاده یواشکی نگاه کردم که تنگ رو تو هوا معلق دیدم. آکو نفس نفس زد و گفت: - خوبی؟ نفس راحت کشیدم و روی زمین دراز کشیدم به بالههای طلاییم نگاه کردم و با شادی گفتم: - ماهی شدم. ایزد آبها قهقهه زد و گفت: - آکو گاوت زاییده هر ثانیه اش در حال دردسر ساختنه. بالههام رو تکون دادم و خندیدم. مثل کرم روی زمین خزیدم و گفتم: - آکو بریم تو دریا. آکو تنگ رو توی جاش گذاشت جواب داد: - من نمیتونم پریدریایی بشم. ایزدآبها پرسید: - من ببرمش؟ آکو بغلم کرد و گفت: - نه؛ هلدیر سایورا بچهاست هی نگرانش میشم. هلدیر تایید کرد و چشمکی به من زد. - بزرگ شدی میبرمت اقیانوس رو نشونت میدم. سرم رو تو گردم آکو مالیدم و خمیازه کشیدم. - اقیانوس دوست دارم آخجووو... دیگه هیچی نفهمیدم و فکر کنم خوابم رفت. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 15 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 خرداد *** روچیار « ایزد زمان» خیره از پشت صفحههای زمان نگاهش کردم و لبخند زدم. - پدر سوخته چه شیطونه! آکیلا بالای سرم اومد و دست دو طرف بازوم گذاشت. - خیلی تو نخش هستی! خیره شدم به صورت ناز و موهای طلایش و گفتم: - جدا؟ خندید: - داره کم کم حسودیم میشه. سرم رو بالا گرفتم و خیرهاش شدم. - به من یا به اون؟ صورتش رو از من که نزدیکش شده بودم فاصله داد و روی بازوی سفیدم زد: - نمیدونم یه چیزی گفتم. دلم برای وارانشا تنگ شده با سایورا بودنش راحت نیستم. به سایورا که داشت سرسره بازی میکرد خیره شدم و گفتم: - بنظرم جفتشون یکیه چون روحش همونه جسم مثل پوستهست. تایید کرد. نوشیدنی ریخت و با یه حرکت سر کشید. پوفی کشیدم و صفحه زمان رو بستم. پاهام رو آروم آروم تکون دادم. نمیدونم چم بود واقعا کارم شده بود هر روز دیدن سایورا. یعنی میشه من... حتی بهش نخواستم فکر کنم. بلند شدم و از پشت آکیلا رو بغل کردم و زمزمه کردم: - تو هم زیاد نمینوشی؟ متلک انداخت. - انقدر که تو نگاهش میکنی من نوشیدنی نمیخورم. از حسادتش خندیدم. - عه؟ راستی آکیلا به من بگو چرا خواستی میون فانیها متولد بشی؟ یه وقت برای وارانشا نبوده؟ اخم کرد: - برو تو گذشته رو ببین. عجب کثافتیه! شوکه غرش کردم: - عوضی مگه تو وجود داری من بخوام گذشته و آیندهات رو ببینم؟ شونه بالا انداخت. - پس نپرس. ازش فاصله گرفتم و پخش مبل شدم گفتم: - پس بگو چرا به کسی نمیگی پادشاه تو هستی؟ برگشت و چشمهای سرخش رو تو چشمهای من کوبید: - میتونی یکم ببندی؟ دیگه وقتی تو رو پادشاه کردم هی حرف نزن. خندیدم و پاهام رو روی دسته مبل گذاشتم. - باشه بی اعصاب. دست تو جیبش کرد و با جام شرابش نزدیک پنجره شد. آکیلا جسم نداره ولی خواست متولد بشه. یهویی این تصمیم رو گرفت که میخوام متولد بشم. امپراتور ایزادن بود و من باید گوش میکردم. خلاصه با هر بدبختی که بود یکی رو پیدا کردیم گنجایش داشته باشه. وقتی متولد شد خیلی عجیب شده بود. همه جا انگار دنبال یه نفر میگشت ولی کی رو فقط خودش میدونه و بس. تا الان کنجکاوم بدونم اون شخصی که کاری کرد آکیلا به فکر جسم بیفته کیه؟! *** آرتین غش غش خندیدم و به صورتش خیره شدم. سایورا هی التماس میکرد میخواد خودش پاکت آرد رو باز کنه حالا یه جوری باز کرده که کل آرد روی خودش و آشپزخونه ریخته. کایا دیگه از دست سایورا قلبش نزدیک بود بایسته. آکو با خنده گفت: - کایا سخت نگیر، یه دفعه شد. کایا سرش رو تو دستش فشار داد و لب زد: - دردسره خود دردسره همه آرامشم با وجودش از بین رفته. سایورا از روی صندلی پایین پرید و کایا رو بغل کرد که کایا نالید: - ببین میگم دردسره اصلا دلخوریم یادم رفت. سایورا رو بغل کرد و گفت: - برو حمام کن جوجه تا من خودم کیک درست کنم. بابا سایورا رو گرفت و با خودش برد. من هم دستهام رو به هم کوبیدم از آشپزخونه بیرون زدم. میدونستم کایا چیزی تو دلش نیست. همیشه داد و بیداد میکرد. سایورا هم غلق کایا دستش اومده بود بغلش میکرد و کایا رو ریست میکرد. با خنده تو اتاقم رفتم و روی تخت لم دادم. یه نخ سیگار روشن کردم گوشه لبم گذاشتم. آکو برای من بوم و ابزار نقاشی گرفته بود. نمیدونم چطور علاقههای منو فهمیده سایورا هم بچهاست بخواد بگه. پشت صندلیم نشستم و یه گل یخی شروع کردم کشیدن. هورزاد کنارم ظاهر شد و گفت: - آرتین من سایههای سیاهی رو دیدم زیاد بودن برای بردن سایورا فکر کنم اومدن. شوکه شدم و لب زدم: - مطمئنی؟ سر تکون داد: - آره نمیدونم چی هستن، همشون شبیه سایههای بیجسم هستن. دویدم از اتاق بیرون که کایا وحشتناک شده بود و گفت: - افراد ناشناسی حس میکنم دارن نزدیک میشن. آکو هم شوکه با سایورای آردی تو بغلش گفت: - چی هستن؟ تا حالا همچین هالهای ندیده بودم. کایا منو سمت آکو انداخت و گفت: - آکو از این جا برید بسپاریدش به من. آکو دست دور کمرم انداخت و خواست بره سایههای سیاه حمله کردن و نگذاشتن. سایورا وحشت زده جیغ زد و محکم گردن آکو رو فشار داد. چه هاله سیاه و وحشتناکی! همشون سمت سایورا هجوم بردن. با عنصر نور بهشون ضربه زدم ولی از بدنهاشون رد میشد! گیج شدم که آکیلا ایزد سرنوشت همراه ایزد زمان و چندین ایزد دیگه ظاهر شدن و حمله کردن. آکو خواست با سایورا تو بغلش بجنگه که ایزد زمان گفت: - شما با من بیاید. بادی عجیب و زمان خشک کنی دور ما پیچید، هیچی نمیتونستم ببینم سیاهی مطلق بود! قلبم تند تند زد و همین که سیاهی رفت. نفس عمیق و ترسیده کشیدم. تو یه اتاق سفید با تخت خاکستری بودیم. ایزد زمان متفکر و آروم گفت: - آکو سایورا رو ببر حمام بده آردها تو چشمش نره عفونت کنه. به من هم نیم نگاهی کرد و گفت: - راحت باش. گیج پرسیدم: - اون موجودات چی هستن؟ حریر رو صورتش تکون خورد و عضلات برجستهاش منقبض شد گفت: - تیفیها سایههای سیاه که فقط با قدرت معنوی میمیرند. سایورا رو میخوان از اول میخواستن از وقتی وارانشا بود ولی خودش به حسابشون میرسید. تیفیها خیلی ازش میترسن اگه بفهمن سایورا همون وارانشا هستش میرن و پشت سرشون هم نگاه نمیکنند. شوکه پرسیدم: - مگه تیفیها رو چکار میکرد؟ سرش بالا اومد. با این که صورتش رو نمیدیدم اما نگاه سنگینش رو حس میکردم و گفت: - وارانشا یه فرد فوق ترسناک بود. کسی که میتونست با یه نفس کل کیهان و جهان رو ببلعه. بهش لقب نابودگر رو داده بودن. نفسم مثل گرد خشک شد، اما به سایورا افتخار کردم. لبخند بیارادهای زدم که سلاح همچین افسانهای هستم. آکیلا خان ظاهر شد و لباسهاش رو تکون گفت: - رفته حمام؟ ایزد زمان تایید کرد وپرسید: - تمام شد؟ دست تو جیب کرد و ریلکس جواب داد: - نه؛ حوصله نداشتم اومدم. ایزد زمان قهقهه زد: - آکیلا جدا تنهاشون گذاشتی؟ آکیلا روی تخت رفت و از پشت ایزد زمان رو بغل کرد. - میبینی الان این جام پس ببند دهنو. چشمهام گرد شد. هنوز که هنوزه از آکیلا می ترسم، عقاب سفید. سایورا از حمام بیرون اومد. با دیدن آکیلا جیغی زد و با حوله دوید و از تخت بالا رفت پرید رو دل آکیلا. آکیلا خندید و گفت: - خیسم کردی مارمولک. سایورا گوش آکیلا رو گاز گرفت که هوار آکیلا تو هوا رفت. یهو دیدم سایورا دندونهای عجیبی به شکل الماس شیشهای در اورد و فورا تو گردن آکیلا کرد. ایزد زمان با سرعت بلند شد و شوکه گفت: - آکیلا سایورا وامپگادش فعال شده! آکیلا چشمهاش رو بست و موهای خیس سایورا رو نوازش کرد: - آره، تحت کنترل خودشه. قلبم کند میزد انگار! با دیدن سایورا که محکمتر آکیلا رو با دستهای کوچیکش فشار داد یه جوری شدم آکیلا دستهای سایورا رو گرفت و گاز گرفت: - خوبه عوضی دارم ضعف میکنم. سایورا فاصله گرفت و روی تخت افتاد و نالید: - خوابم میا... حرفش رو کامل نکرده خوابش رفت. آکیلا لبخند عجیب زد و لب زد: - پس همهچی منو دیدی فسقلیه کثافت. منظور حرفش رو نفهمیدم اما انگار با خودش داشت حرف میزد. *** سایورا صدای حرف زدن میاومد، چشمهام رو باز نکردم. دیشب خیلی غیر ارادی از دستم سوزن چاکرا بیرون زد و تمام خاطرات آکیلا رو دیدم. این که جسم نداشته، بخاطر شخصی اصرار به جسم داشته. این که همه عمر و زندگیش مثل یه روح و توده بوده که سرنوشت رقم میزنه. تا این که من بدنیا میام. قلمش هروقت میخواست برای من سرنوشت بنویسه خشک میشد. پس تا بیاد متولد بشه و جسم بگیره من بزرگ شده بودم. احساستش پیچیده بود. نتونستم حسش رو در مورد خودم بفهمم. با یاد آوری خونش دندونهام بیرون زد. سعی کردم دندونهام رو مخفی کنم. به چیزهای دیگه فکر کردم طعم خونش از ذهنم بپره. آشینا: خودمونیم آکیلا خیلی خر قدرته. تایید کردم. با انگشت کسی تو پهلوم خندیدم و نتونستم تظاهر کنم. چرخیدم که چشم تو چشم آکیلا شدم. شوکه شدم و مات چشمهاش شدم، با لحن ترسناکی گفت: - تا کجای خاطراتم رو خوردی جوجه؟ با سرعت خیز گرفتم و بغلش کردم. پنجههاش تو موهام اومد و نوازش کرد: - دعوات نمیکنم سایورا بگو ببینم. ترسیده سر به منفی تکون دادم، میدونم دعوام میکنه. دست دو طرف بدن کوچیکم گذاشت. چرخید روی کمر و من رو روی شکمش قرار داد. دستم رو روی سینه محکمش گذاشتم. آروم گفت: - وارانشا؟ خشکم زد و سرم رو بالا اوردم نگاهش کردم. چندبار مات پلک زدم و جواب دادم: - من... همه رو خوردم. چشمهاش گشاد شد و گفت: - سایورا خاطرات من ده هزار سال یا سی هزار سال نبود چطور خوردی؟ من از اذلیت وجود داشتم. لبم رو گاز گرفتم. من خوردم، آشینا هم انرژیم رو خورد چیزیم نشه برای همین تونستم کامل دانش، خاطرات و همه چیزش رو بخورم. پوفی کشید و صورتم رو نوازش کرد. - باشه اشکال نداره احتمالا آشینا کمکت کرده. منو آشینا فریاد زدیم. - از کجا میدونی؟ خندید و لپم رو کشید. - من آکیلام چرا ندونم؟ راستی آکیلا امپراتور همه ایزدان بود ولی مقامش رو چون جسم گرفته به ایزد زمان داده. خودم رو کنارش انداختم و بغلش کردم. آشینا: ترسناکه لعنتی! آکیلا روی من و خودش پتو انداخت. پرسیدم: - آکو و آرتین کجان؟ دستهای بزرگش رو دورم حصار کرد گفت: - رفتن خونه رو حفاظ بزنند توی جوجه هم پیش من گذاشتن. نق زدم و دلخور جواب دادم: - جوجه نیستم. لپم رو گاز گرفت. درد تو صورتم پیچید و با بغض جیغ زدم. خندید و محکمتر گرفت. اشکم در اومد و هقهق کنان گریه کردم؛ من هم گازش گرفتم اما دندونهام تو گوشتش فرو رفت و خون خوردم. هوم... گریه یادم رفت. با لذت خونِ خوشمزه و داغش رو خوردم. یه طعم شیرین خون پخته داشت. دندونم رو از بازوش در اوردم و تو گردنش خواستم برم خودش رو عقب کشید. - نه. نشستم و مظلوم نگاهش کردم گفت: - خاطراتم رو دیدی از من نترسیدی؟ چندبار پلک زدم و دندون های الماسیم تو دهنم رفت. به مرواریدی که از اشکهای من درست شده بود نگاه کردم. آکیلا جمعشون کرد و روی میز گذاشت. گیج جواب دادم: - نه نترسیدم، تو دوست منی، کسی که از دوستش نمیترسه. لپ گاز گرفتم رو نوازش کرد. - بیا بغلم بخواب. سر به منفی تکون دادم: - خوابم نمیاد. دست زیر سرش گذاشت. - من خوابم میاد جوجه. سریع گفتم: - دروغ نگو تو نمیخوابی. خندید. - عوضی. از تخت پایین اومدم که حوله ام افتاد. آهان! دیشب با حوله خوابم رفت. چرخیدم و گفتم: - آکیلا لباس ندارم؟ خونسرد به بدنم نگاه کرد و جواب داد: - تو اون چمدون داری. به چمدون بنفش با عکس اسب تکشاخ روی میز آینه نگاه کردم. سمت میز آینه رفتم. چمدون رو گرفتم کشیدم. با دیدن میز آینه که داشت رو سرم می افتاد جیغ زدم و دویدم. پشت سرم پوف... صدای شکستن و افتادن اومد. چرخیدم و ترسیده به آینه چپه شده خیره شدم. آکیلا نچ نچی کرد و گفت: - سر به هوا. بغض کردم و تو چشمهاش خیره شدم. از تخت پایین اومد. با یه بشکن دور میز آینه برگهای درخت از نا کجا اومد دور میزآینه چرخید و درستش کرد. بند چمدونم به میز آینه فکر کنم وصل بوده وقتی کشیدم آینه روش تکون برداشته و افتاده. آکیلا چمدون منو گرفت روی تخت نشست و گفت: - آخه من بچه داری بلدم تو رو انداختن رو کول من؟ زیپ چمدون رو باز کرد و از توش یه پیراهن عروسکی آلبالویی در اورد پرسید: - اینو چطور تنت کنم؟ لباس رو با دو دست گرفته بود. چهار دست و پا شدم زیر لباس رفتم. ایستادم و سرمم تو لباس رفت. بعد دستم رو از توش در اوردم و گفتم: - این جوری. یهو از خنده ترکید. من هم از خندهاش خندیدم و پریدم روی پاهاش نشستم و گفتم: - گشنمه. خندهاش خشک شد. - خون منو خوردی. غر زدم: - گشنمه هنوز. چپ چپ نگاهم کرد و زیپ لباسم رو بست. - ایزد زمان غذا نمیخوره من هم گاهی میخورم خب بیا از خون من باز بخور تا بابات و آرتین بیان. سرم رو تو گردن نرمش کردم و دندونهام بیرون زد. دندونم آروم تو گوشتش مثل فرو کردن دو سیخ فرو رفت. خون رو بیرون کشیدم. زبونم بزاق شیرین تولید کرد و روی گردن آکیلا کشید. بزاقی که درد رو کم میکرد، یه حس جالب و خوب به کسی که خونش رو میخوردم میداد. دست آکیلا روی کمرم اومد گفت: - سایورا کم بخور من باید همیشه هوشیار باشم. حرصی دستش رو گرفتم روی کمرم بالا پایین کردم، فهمید و آروم کمرم رو نوازش کرد. یکم دیگه خوردم که صدای پا شنیدم. فورا دندونم رو بیرون کشیدم که آکیلا گفت: - ایزد زمان اومده. دراز کشید. من هم سرم رو روی سینهاش گذاشتم. قلبش آروم دپ دپ دپ میزد. موهام رو نوازش کرد و گفت: - سایورا؟ با چشمهای بسته لب زدم: - هوم؟ در اتاق باز شد و آکیلا دیگه حرف نزد. هم من هم آکیلا خودمون رو به خواب زدیم. روچیار نزدیک ما شد و افتاد کنارمون جفتمون رو تو بغل گرفت. - من که میدونم جفتتون بیدارید. ریز ریز خندیدم. لپم رو کشید و گفت: - آکیلا محافظها رو درست کردم. به آکو گفتم خودم سایورا رو براش میارم. خمیازه کشیدم و به روچیار نگاه کردم. اوه! یه مرد خوشگل بود. چشمهای آبی_خاکستری پوستی سفید، لبهای خشک کالباسی. دندونهام بیرون زد و گشنه خواستم حمله کنم ولی یاد آوری اعتیادم جلو چشمم جون گرفت. دندونم پس رفت؛ سرم رو پایین انداختم و رفتم تو بغل آکیلا موندم. نمیخوام اعتیاد به خونم برگرده، نمیخوام هیولا بشم و حمله کنم هی خون همه رو مثل هرزهها بخورم. تو بغل آکیلا سوزناک آه کشیدم. روچیار موهام رو نوازش کرد گفت: - آکیلا، واقعا سایورا روی خون خوردنش کنترل داره! آکیلا تایید کرد. حرف آشینا یادم اومد که گفت من اژدهام داره از تخم در میاد. فورا گفتم: - من دارم اژدها میشم. هر دو نفرشون خشک شدن. سر آکیلا مات سمت من چرخید. - چرا اژدها؟ روچیار هم تایید کرد و گفتم: - اگه اژدها بشم... حرفی نزدم. نمیخواستم بگم پدر اصلیم هیراب منو اون وقت میشناسه. با اخم جواب دادم: - اژدهام نره. دهنشون هم بیشتر باز موند و روچیار گفت: - طبیعیه. آکیلا هم شوکه تایید کرد. چپ چپ نگاهشون کردم و گفتم: - الان چکار بکنم؟ روچیار: بنداز گردن تریستان که با پیمان کاملش با تو اژدها شدی تازه اژدهات نره کسی نمیفهمه تو سایورا هستی. اژدها شدن از روح میاد، روح تو هم متاسفانه دختر نیست. هوفی کشیدم و گفتم: - نمی شد یه جسم پسر برای من انتخاب کنید؟ آکیلا با اخم جواب داد: - می خواستی انقدر خاص نباشی تا بشه جسم برات پیدا کرد. اداش رو در اوردم که روچیار گفت: - سایورا رفتارت از بچگونه در اومده! آکیلا جا من جواب داد: - چون خاطراتم رو بلعیده چیزهایی دیده که نباید میدیده. روچیار شوکه نشست و دستش از موهام در اورد گفت: - یعنی چی؟ چطوری! تو که کسی نمیتونه بهت نفوذ کنه. لبخند زدم. نمیخواستم بگم چطوری. آکیلا دست روی قلبم گذاشت و پرسید: - نمیدونی کی اژدها میشی؟ آشینا تو ذهنم جواب داد: - کمتر از یک ماه. همین حرف رو گفتم که روچیار با اخم به آکیلا نگاه کرد گفت: - خیلی کمه! تایید کردم. آکیلا دستش رو برداشت و از روچیار پرسید: - یادته یه خونی داشتی حیات اژدها بهش میگفتن؟ روچیار متفکر سر تکون داد: - آره ولی اون بدرد نمیخوره برای چیمیخوایش؟ آکیلا لبخند مرموز و وحشتناکی زد. - هنوز تخم درون سایورا نشکسته میتونه بخوره، فکر کن چه اژدهای خفنی بشه. دهن من و روچیار باز موند. آکیلا دیونهست! روچیار غرش کرد: - چی میگی؟! سایورا همینجور قویه! آکیلا خندید و گفت: - چه مشکلی داره قویتر بشه؟ هوم؟ من اون حیات رو میخوام روچیار همین الان پسر، زود باش... میدونم کنارت داریش چون برای پدرته. روچیار از تخت پایین اومد و گفت: - آکیلا منصرف شو، وارانشا یعنی سایورا یه وامپگاده تو میدونی یه وامپگاد اژدها بشه چی میشه؟ آکیلا وحشتناک لبخند جذاب زد: - چون نمیدونم میخوام ببینم. تو به چیز خوبش فکر کن سایورا تاریکی و روشنایی رو با هم داره میخوام جاودانش کنم از قید و بند جسم رها بشه یعنی اگه هم مرد روحش اتصال کیهان داشته باشه. روچیار نعره ای زد و مشتش رو به دیوار کوبید. جیغی زدم و زیر پتو رفتم نگاهش کردم. خیلی ریلکس و آروم برگشت و تو دستش یه شیشه با مایع درخشان یخی ظاهر شد. با اخم غلیظ گفت: - یادت باشه اینو می خوری رگ و ریشه منو پیدا میکنی. چون این حیات متعلق به پدر منه. دست تپلی و سفیدم رو بیرون اوردم شیشه رو ازش گرفتم. آکیلا در شیشه رو برای من باز کرد گفت: - بخور. با تردید به مایع یخی درخشان نگاه کردم و گفتم: - بخورم؟ آکیلا غرش کرد: - بخور دیگه ناز نیا. به لبم نزدیک کردم که سرمایی لبم رو سوزوند. خواستم از لبم فاصلهاش بدم. آکیلا منو گرفت و همه رو تو دهنم ریخت. - هی هی حق نداری دیگه گذاشتی رو لبت پسش بزنی یا میمیری یا اون چیزی که من می خوام میشی. دست و پا زدم و جیغ زدم. روچیار موهای سفیدش رو تو چنگش فشار داد. - آکیلا اجبارش نکن لعنتی مگه دیوونه شدی؟ حتی فرصت نکردم طعمش رو حس کنم. کل وجودم یخ زد. همه چی رو مات و تار دیدم، مثل یه مه برفی روی چشمهام. حتی نمیتونستم از سرما بلرزم یه حس آزار دهنده سرد تو استخونهام بود. درد وجودم رو گرفت، اما بازم نتونستم واکنش نشون بدم. روحم داشت عذاب جهنمی سرد و عجیب رو تحمل میکرد. هیچ صدایی هم نمیشنیدم. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 16 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 خرداد *** آرتین یک هفته بعد... ترسیده به دختر رو به روم خیره شدم. بیهوش بود. آکیلا اوردش و گفت سایوراست. ولی اصلا شبیه سایورا نبود! چون کاملا دختره یخ زده بود و هیچیش معلوم نبود. حتی ظاهرش هم معلوم نبود. آکو نعره میزد چی شده؛ اما آکیلا درست جواب نمیداد. با بغض به جسم یخی نگاه کردم. آکو با خشم تاریکی گفت: - بعد یک هفته دختر منو اوردی این جوری؟ یک هفته سایورام رو ندیدم. این جوری تحویلش داده بودم؟ تریستان با اخم جواب داد: - آکو سایورا الان بهوش میاد تونستم حسش کنم. آکیلا لبخند زد و گفت: - آره من هم دارم حس میکنم داره بیدار میشه. همون لحظه که خواستم بگم چطور حس میکنید من هم وجودم یه سرمای خاص گرفت یه بیداری عجیب! حس کردم سایورا داره بیدار میشه. خوشحال داد زدم: - آره! داره بیدار میشه. یهو یخها مثل یه پیله ترک خورد و سایورا خواب آلود ازش بیرون اومد. یخها آب شدن و تو بدنش جذب شد. خمیازهای کشید و یه کش و قوس اومد گفت: - هممممم... چقدر خوب خوابیدم. لبخند زدم. که سایورا جسمش جمع شد و تبدیل به یه بچه اژدهای سفید طلایی شد. عطسه بلندی کرد که کل خونه یخ زد! چشمهام گشاد شد و بیاراده نعره زدم! انقدر شوک وارد شده به من قوی بود که صدام در نیومد چون... چون من تو یخ گیر کرده بودم. آکیلا قهقهه زد و سایورای اژدها شده رو بغل کرد. - ای جان، جانمم. پرتش کرد تو هوا و سایورا بال بال بیجون زد و تو بغل آکیلا افتاد. ایزد زمان هم همه یخها رو از بین برد گفت: - اژدهاش از تخم در اومده! یه اژدها با نفس کریستال؟ خیلی از من قدرت برد آبش کنم، آکیلا اگه کسی رو جدا بخواد فشرده تر به یخ بندازه اون یخ تغییر ماهیت میده و با هیچ قدرتی نمیشه نه آبش کرد نه شکوندش. سرما زده خودم رو بغل کردم. تریستان مات گفت: - چرا اژدها شد؟ ایزد زمان با اخم جواب داد: - معلومه چون تو و برادرت محافظش شدید اژدها شده. آکو حیرت زده جلو اومد و گفت: - این پسره! یه اژدهای نر؟! آکیلا سایورا رو بالا برد و نگاهش کرد. هرهر خندید گفت: - آره جوجه اژدهام پسره. چون خودش پسره فقط جسمش دختره. آکو با اخم سر سایورا رو نوازش کرد گفت: - این دو گانگی بودن خوب نیست! ایزد زمان خواست تایید کنه آکیلا مرموز جوابش رو داد: - میتونی کاری کنی؟ آکو شوکه "نه" گفت. آکیلا: پس خوش باش خودش بلده چطور با خودش کنار بیاد. سایورا صدای قشنگ و گوگولی در اورد که ضعف کردم. شبیه یه توله صدا در اورد. ایزد زمان از آکیلا سایورا رو گرفت و گفت: - چه ناز شده، ببینش سفید طلایی شده همهجاش طلایی زیر شکمش سفید. آکیلا پوزخند زد و جواب داد: - توجه کن یه هاله آبی مایل به نقرهای هم زیر گردنش داره که بزرگبشه خودش رو نشون میده. همه ما دورشون جمع شدیم و به بدن سایورا خیره شدیم. آره راست میگفت! دقت کنی زیرش یه هاله آبی_نقرهای داره. ایزد زمان به تریستان آروم گفت: - تریستان آموزشش بده چطور اژدها باشه الان هم خیلی بچهاست تازه از تخم در اومده. تریستان تایید کرد و با عذاب وجدان گفت: - حتما. نکنه تا وقتی بزرگ بشه اژدها بمونه؟! ترسیدم و نگران پرسیدم: - همیشه همین جوری اژدها میمونه؟ تریستان دست روی پیشونی سایورا گذاشت و گفت: - نه، الان اژدهاش گشنهست سیر که بشه سایورا بر میگرده. خیالم راحت شد و آخش گفتم. ایزد زمان زیر گردن سایورا رو نوازش کرد گفت: - شیر از کجا براش بیاریم آقا آکیلا؟ جوری با غیض آقا آکیلا گفت که خندام گرفت. آکیلا اخم کرد و لب زد: - فکر این جاش رو نکرده بودم. آکو سایورا رو گرفت و نگاهش کرد بوسیدش گفت: - شیر اژدهای ماده میخواد؟ دم سایورا بیحال تکون خورد و آکیلا نگران شد. - هی هی چرا داره هالهاش کم رنگ میشه! داره میمیره. ایزد زمان وحشت کرده سایورا رو گرفت. وحشت همه وجودم رو لرزوند و از ترس بدنم آتیش گرفت. با وحشت نزدیک سایورا شدم که سرش سمت من چرخید و دهنش باز شد. تا نفس کشید دیدم همه آتیش بدنم داره سمتش به شکل یه آتیش نارنجی_سرخ طنابی میره و من بیحال میشم. سرم گیج رفت و فقط دیدم دارم سقوط میکنم. دیگه هیچی نفهمیدم و از هوش رفتم. *** سایورا با انگشتهام ناراحت بازی کردم. آکو با ناباوری گفت: - اژدهاش مانا یعنی چاکرا میخوره! آکیلا تایید کرد و غمگین جواب دادم: - من یادم نمیاد. تریستان موهام رو نوازش کرد و بیرحم گفت: - آرتین رو که نکشتی این جوری غم باد گرفتی؟ فقط تخلیه انرژیش کردی. داشتی میمردی سرورم! آرتین ناخداگاه و ندونسته حقیقتی رو برای ما فاش کرد که ما بدونیم تو چی میخوری. به صورت رنگ پریده آرتین خیره شدم. لپهام رو پر باد کردم و با ناخنهای صورتیم که آرتین لاک زده بود بازی کردم. آکیلا بلند شد و گفت: - خب ما دیگه میریم. تریستان و تاسیان مراقب ملکهاتون باشید. اومد بره فورا بلند شدم و دویدم، باید بخاطر اون حیاتی که زوری تو گلوم ریخت بزنم ناکارش کنم. تا خواستم بزنم زیر دلش خندید و سریع عقب کشید. بازوم رو گرفت و گاز گرفت. لبم رو گاز گرفتم جیغ نزنم اما محکم تر گرفت و با جیغ گریه کردم و با مشت و لگد زدمش. هق هق کردم که گفت: - این بار داره از چشمهات دونه برف میریزه شیطون. دست رو چشمهام مالیدم. بازوم رو گرفتم و هق زدم. - خیلی بدی. چرخیدم برم ولی دوباره چرخیدم و با مشت محکم وسط پاهاش زدم. از درد آخ گفت و خم شد، یه دونه هم پس گردنی بهش زدم جیگرم حال اومد و گفتم: - بای بای آکیلا جون. خواست فحشم بده گونهاش رو بوسیدم. آکو با نیش باز گفت: - تا باشی دخترم رو گاز نگیری. اکیلا خیز گرفت منو بگیره جیغ زدم و دویدم. لبخند کجی زد و دست تو جیبش کرد. چشمهاش میگفت برای من داره. چشمک زدم و همراه روچیار از این جا رفتن. نفسم رو آزاد کردم. آشینا: راستی بیهوش بودی نامهای برای آکو اومد. انجمن ایزدان تو رو برای درس خوندن خواستن. چشمهام گرد شد و تو ذهنم جواب دادم: - ولی من مدرسه رفتم! آشینا: آره رفتی، مدرسه ایزدان فرق داره. دیگه سواد یاد نمیدن. طلسمهای آبکی آموزش نمیدن. سطح همه چی در حد ایزدی هستش. شوکه جواب دادم: - منظورم اینه من مدرسه ایزدی رفتم وقتی وارانشا بودم. آشینا خندید: - خب باشه اون ها که نمیدونند وارانشا هستی! گیج پرسیدم: هوم راست میگی، ولی مدرسه ایزدی از هشت سالگی هستش چرا الان؟ آشینا متفکر جواب داد: - گوی کیهان انتخاب میکنه کی تو انجمن سپید دشت درس بخونه. چشمهام گرد شد! انجمن سپید دشت. انجمن نخبگان! آکو نزدیکم شد و گفت: - سایورا چیزی شده؟ چند دقیقهست این جا خشک ایستادی! تو چشمهاش نگاه کردم و پرسیدم: - من باید برم انجمن سپید دشت؟! شوکه شد که تریستان اجازه داد: - من اجازه نمیدم بری، اول باید روی اژدهای درونت کنترل داشته باشی. چشمهام گرد شد و لب زدم: - آره اژدهام! همین که گشنم بشه اژدهام بی اجازه من شیفت میده. حتی یادم نمیاد چی شده و چی شدم! نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - تو اگه نخوای هم من مجبورم برم تریستان چون انجمن خودش انتخاب نمی کنه گوی کیهان انتخاب میکنه کی رو بیاره. از هر زمان و محلهای هستن، وقتی انتخاب کنه تو مجبوری بری وگرنه تا سه هزار سال قدرتهات رو مسدود میکنند و تو مثل یه انسان معمولی میشی، حتی بلند کردن یه کیسه برنج هم به نفسنفس میندازتت. چشمهای تریستان گرد شد و آکو تایید کرد. - سایورا درست میگه تریستان. تریستان با اخم سردی پرسید: - برای کی باید بره؟ آکو سمت اتاقش رفت و گفت: - الان میارم. کلافه تو خونه راه رفتم که کایا نزدیکم شد. - بیا برای تو کلوچه درست کردم. انجمن یادم رفت. به کلوچه گردویی نگاه کردم و هیجان زده گاز زدم. یه لیوان شیر هم دستم داد و با اخم شدید گفت: - سایورا نریزه اگه ریخت با خودت زمین رو پاک میکنم. ترسیدم و لیوانم رو محکمتر گرفتم. گازی به کلوچه زدم و با شیر خوردم. هوم... چقدر خوشمزه! گاهی یه کوچولو گردو زیر دندونم میاومد. داشتم با لذت میخوردم که آکو اومد و گفت: - میشه برای دو هفتهی دیگه! چون سایورا جز انتخاب شدگانه نیاز به پرستش ماهانه و معنوی نداره، اما برای وسایلهاش یک هفته وقت گذاشتن بخره لیست هم دادن. فرم لباسش هم باید بره اندازه بگیره. تریستان لب زد: دو هفته! پس من باید از روشهای ممنوعه استفاده کنم، یکمم فشرده سازی آموزش. خورده کلوچه تو گلوم پرید سرفه کردم کایا آروم کمرم رو مالید و گفتم: - تریستان ترسناک شدی! اخم کرد. - لازمه. چشم غره رفتم و با غرغر شیرم رو خوردم. لازمه و مرض من زیر تمرینهای تو قراره جون بدم. بغ کرده به کایا که لبخند رضایت زد لیوانش رو نشکستم یا چیزی نریختم نگاه کردم. لیوان رو برد و رفت. تریستان با اخم سردی گفت: - خب بریم تمرین، انقدر بهت انرژی میدم بخوری که رشدت سریع بشه. داد زدم: - یعنی چی؟! با یه خیز منو گرفت. خواستم آرتین رو صدا کنم ولی رو مبل بیهوش بود. اومدم جیغ بزنم جلو دهنم رو گرفت و گفت: - هیش! بیا تمرین کنیم وقت نداریم. منو روی زمین نشوند. سعی کردم گوش بدم چون برای خودمه دست از بچه بازی برداشتم، به چشمهای سبزش خیره شدم که گفت: - سرورم، اژدهایان هر نوع باشن، ایزدی و غیر ایزدی ندارند اصلا ما اژدهای ایزد نداریم همش لقبه. برای ما فقط الفا هست، پس ما اژدهایان دو نوع تغذیه داریم. دید هنوز دارم بهش توجه می کنم با رضایت ادامه داد: - دو نوع اژدها داریم، اژدهای معنوی، اژدهای نیمه معنوی. مثلا من معنوی هستم. غذای من تاریکی هستش برای لذت هم گاهی گوشت میخورم. نیمه معنویها بهشون اعتیاد گرفتهها میگن به طعم گوشت و جویدن اعتیاد پیدا کردن، پس چربی زنده داران دور فلسهاشون پینه بسته. و از معنویات دور شدن. هوم! پس این طوریه؟! یعنی ما ایزد اژدها نداریم همه اژدهایان به معنویات وصل هستن. چه خوب! چقدر مفید. بعد مکث کوتاهی گفت: - میرسیم به رشد. رشد اژدهایان بسته به نوع تغذیههای اون صورت میگیره. تو اژدهات انرژیخواره من به تو هرچقدر انرژی بدم تو تا حدی به سقف میرسی یعنی نه که بزرگ بشی اصلا فقط از شل و ول بودن در میای، بهتر میفهمی. دست به سینه تایید کردم: - اوکیم منتظرم بخورم. پوزخند زد: - تو قرار نیست بخوری، باید سعی کنی تبدیل به اژدها بشی بعد اژدهات رو از انرژیم سیر کنم. این غیر ممکنه! من چطوری اژدها بشم؟! زبونی گوشه لبش کشید و دستش رو سمت من دراز کرد: - از من استفاده کن. گیج نگاهش کردم. دست منو خودش تو دستش گذاشت و گفت: - سعی کن حسش کنی، پیداش کنی چون من اژدها هستم سعی میکنه سمتم بیاد یه جورایی منو مثل پدرش میدونه. لبخند زدم و سر تکون دادم. چشمهام رو بستم و دستهای تریستان داغ کرد. نیرویی مرموز از دستش وارد رگهام شد. دنبال اژدهام گشتم اصلا به طور عجیبی هنوز نگشته پیداش شد! چشمهای طلاییش رو به من دوخت و نگاهم کرد. بغض کردم و زبونم رو گاز گرفتم. یکم شبیه بابام بود اژدهام. متاسف چشمهام رو بستم. کاش فرار نمیکردم باید درکش میکردم. بابام چون وامپگاد بودم سخت میگرفت، چون میترسید منو میمیزد. چون از آسمان تغذیه نکنم و وامپگادم فعالتر نشه پنجرهها رو سیاه میکرد. شونههام لرزید و هق زدم، چشمهام رو باز کردم و با سرعت دویدم. ولی! من اژدها بودم! با سر تو دیوار رفتم و آخ گفتم و بلندتر گریه کردم. تریستان دوید. منو گرفت نگران به سرم خیره شد. نفس راحتی کشید و سر منو بوسید. - باشه آروم آروم عزیزم. چشمهام گرد شد و به تریستان نگاه کردم. اصلا گریهام یادم رفت، الان به من گفت عزیزم؟ خوشحال دمم تکون خورد و بیاراده لیسش زدم. خندید که کلا ریست مرگ شدم! خندید؟ نکنه تاسیانه؟ با دقت نگاهش کردم. نه خود تریستانه چون چشمهاش هنوز سرده. آکو نزدیک شد و گفت: - چه خوشگله! تریستان منو به آکو داد و جواب داد: - سرورم همیشه زیبا بودن اما خوشحالم حتی شده به شکل اژدها ظاهر واقعیشون رو دیدم. آکو نوازشم کرد و تایید کرد: - آره من میترسم تو جسم دختر اذیت بشه این خیلی عصبیم میکنه، حس میکنم سایورام تو زندانه زندانی از کالبد. تریستان دمم رو نوازش کرد: - خیلی کوچیک و ضعیفه اما قدرتی بالا داره. مطمئنم از پس یه کالبد بر میاد، سرور من در قید غریزه نیست. نیازهای شهوانی نداره. پس کالبد دست و پاهاش رو نمیگیره و نمیبنده. شوکه شدم تریستان انقدر منو میدونه! من واقعا اصلا به این چیزها فکر نمیکنم. چون وقتی خاطره میبلعم نیازهام پر میشه. از بغل آکو خودم رو انداختم که فریاد ترسیده زد و خواست منو بگیره. بال زدم ولی چون بالهام نرم بود مثل پنیر پیتزا وا رفتم و پخش زمین شدم. دست و پاهام باز موند و نالیدم. تریستان خواست منو بگیره بلند شدم دویدم که هی سر هم می خوردم. آکو و کایا هرهر میخندیدن. تاسیان مار شد و با سرعت سمتم اومد منو بگیره با پنجه تو سرش زدم. تریستان خیز گرفت و منو گرفت. روی زمین دراز کشید و منو تو بغلش فشار داد. - گرفتمت سرورم. دمم خوشحال تکون خورد و هیجان زده بالهام رو باز و بست کردم. تو بینیم خارید و تا خواستم عطسه کنم. کایا یه ظرف عجیب جلوی من گرفت و توش عطسه کردم. کایا نالید: پوف عطسههاش خطرناکه. به ظرفی که توش یخ بست خیره شدم. کایا با خوشحالی به ظرف نگاه کرد که خورد و خاک شیر شد. دهنش باز موند و نعره زد: - نه...! ظرف قشنگم میتونستم یه دریا رو توش جا بدم مطمئن بودم چیزیش نمیشه! یهو خشمگین سر من داد زد: - سایــــــورا... moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 18 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 خرداد ترسیدم و تو خودم مثل توپ جمع شدم. غرزنان توپید: - تمام زندگیم رو نابود کردی، از وقتی دیدمت بیست و چهار ساعت دارم حمالی می کنم. آشینا کرکر خندید و گفت: - راست میگه بدبخت خیلی برادرم رو دیونه کردی. کایا خیلی آرومه روی وسایلش هم وسواس داره. یواشکی به کایا که داشت نفسهای تند میکشید نگاه کردم. آکو این بار از من دفاع نکرد چون اون ظرف واقعا مهم بود. بعد من با یه عطسه نابودش کردم. از بغل تریستان دراومدم و قدمهای شل و ول برداشتم به پاهای کایا چسبیدم مثل چی خودم رو مظلوم کردم. یهو خشکش زد و آروم گفت: - خب، خب... شکست دیگه فداسرت بچهای بچه هم دردسره. نشست و بغلم کرد بوسیدم. خوشحال شدم و گازش گرفتم، انرژیش تو دهنم رفت و نعره زد: - اومدی خونم رو بخوری؟! چرا امنیت ندارم مثل پشه هی نیشم میزنی. خندیدم. من دندون ندارم خون بخورم داشتم انرژیش رو میخورم. آشینا غشغش خندید و گفت: - بخور بخور قربونت بشم بخور جوری که غش کنه. با لذت انرژیش رو خوردم که کایا بیحال نشست و لب زد: - مثل زالو میمونی، داره جونم در میره انگار. قبل از این که واقعا غش کنه ولش کردم و گردنش رو بغل کردم. دستش دور بدن اژدهایم اومد و نوازشم کرد. - اگه برادرم آشینا بود مطمئنم به اندازه من مهربون نبود و میکشتت شانس اوردی به من خوردی. خندیدم آشینا همین الان مال منه. آشینا غر زد: - داداش این پسر در ظاهر دختر من هم اسیر خودش کرده که حتی قلبم رو بهش دادم. کایا صداش رو نمیتونست بشنوه چون آشینا تو ذهنم غر میزد. لبخند زدم و خودم رو از بغلش انداختم. پیش تریستان رفتم و خواستم حرف بزنم ولی حنجرهام کامل نبود بجاش صدای با مزه بیرون اومد. تریستان صورت منو تو دستش قاب گرفت و گفت: - الان باید انقدر تو رو تغذیه کنم تا روحهاتون یکی بشه. چرخید و بلند گفت: - تاسیان بیا این جا انرژیمون رو بدیم. خواستم بگم من متوجه میشم ولی بلد نبودم حالیش کنم. تاسیان تبدیل مار شد و روی شونه تریستان اومد. تریستان هم دهن منو به زور باز کرد و از تو دستش چاکرای سیاه و آبی رنگی تو دهنم ریخت. همین که یه ذرهاش از گلوم پایین ریخت لرزیدم! قدرتش خیلی بود! لرزون و با تپش قلب بالایی خوردم و بال بال زدم یکی کمکم کنه. خیلی غلیظ بود! انگار یکی زورکی داشت غذام میداد. البته انگار نداشت واقعا داشت زوری میداد. دهنم رو اومدم ببندم. نگذاشت و دستش رو مانع کرد. بدنم درد گرفت و لرزیدم. چاکرا تو استخونهام نفوذ کرده بود و داشتم اجباری رشد میکردم. دمم به زمین رسید و محکم به زمین کوبیدمش ولم کنه. تریستان رنگ پریده غرش کرد: - آکو محکم بگیرش نذار فرار کنه. آکو کلافه نالید: - تریستان این اجبار بزرگ کردن خطرناکه؟ تریستان چشمهاش کدرتر و بیرحمتر شد گفت: - آره، در حد مرگ خطرناکه ممکنه وحشی بشه ولی باید جسم و روح رو اجبار کنم با هم دیگه همجوش بشن. سی درصد هم احتمال مرگ داره. چشمهام گشاد شد و آکو پوفی کشید. - الان این مدرسه کوفتی این وسط چی میگفت. چقدر بچهام باید اذیت بشه؟ تریستان خشمگین شد و سر من خالی کرد زور و زور چاکرا تو حلق من کرد. بدنم بیشتر رشد کرد و آکو روی کمرم نشست در نرم. کایا هم از زیر زمین جفت پاهای منو گرفت. چقدر رو مخ بود چــــقــدر... خشم داشت همه وجودم رو میگرفت. آرتین بیحال تازه بهوش اومده سمت ما اومد. یا دیدنش خشمم یادم رفت. چقدر رنگش پریده بود. با صدای نالهواری گفت: - دارید چکار می کنید؟ آکو منو بیشتر به زمین فشار داد و جواب داد: - روح و جسم سایورا رو میخوایم یکی کنیم. آرتین چشمهاش رو مالید و گفت: - از کجا می فهمید یکی شده؟ همشون تکون سختی خوردن و با علامت سوال گنده به من نگاه کردن و تریستان گفت: - نمیدونم! ولی اونقدر چاکرا بهش میدم که یه جوری بفهمم. آرتین بیحال همه رو از روی من شوت کرد و گفت: - برید اون ور ببینم. بابا تو هم از روی سایورا بلند شو. سایورا خودشه نمیفهمید؟ اگه میخواست میتونست همه شما رو نابود کنه یادتون نیست اون وامپگاده. نفس راحت کشیدم یکی تو این دیونهخونه آدمه. چسبیدم به آرتین و سرم رو روی سینهاش گذاشتم. چی! سر من تا سینهاش رسیده؟! به خودم نگاه کردم و شوکه گفتم: - من این همه بزرگ شدم؟! تریستان دست به سینه جواب داد: - آره دیگه چاکرای منو تاسیان رو خوردی. غرش کردم و سمتش حمله ور شدم. جا خالی داد و گردنم رو گرفت عمیق بوسیدم. - سرورم بده میتونی الان با صدای مردانه خودت، با چیزی که واقعا هستی حرف بزنی؟ خشکم زد. صدای خودم؟! آره این صدای بم و جذاب که همه دخترا رو دیوونه می کرد مال من بود. خنده مغرور و تو گلویی کردم: - خیلی کثافتی تریستان. روی کمرم اومد و سرش رو به سرم چسبوند عمیق بو کشید. - حاضرم برای خودت بودن کثافتتر از این بشم. مشکوک پرسیدم: - همون اول میدونستی روح و جسمم یکی شده؟ تو گلو خنده سردی کرد. - چطور میشه ندونم؟ میدونستم میخواستم از اون نوزاد اژدهای لزج بیرون بیایید. آکو تو کمر تریستان به شوخی زد و گفت: - واقعا که تریستان! خیلی بی رحمی به من نگفتی. تریستان نیشخند زد و از روی بدنم کنار رفت جواب داد: - از یه تاریکی انتظار خوبی داری؟ آکو با اخم غرش کرد: - من هم تاریکی هستم ولی این جوری نیستم. تریستان سرد و زننده پوزخند زد. - تاریکی تو از تعادل و نیکی منشأ میگیره من از بدی. تاریکی تو تعادل رو بر میگردونه ولی تاریکی من هرجومرج و کشتار. آکو سکوت کرد و پوفی کشید. به پنجههام نگاه کردم و بال های طلایی زیر سفیدم رو باز کردم. یکم بال زدم از شل بودن در اومده بود اما هنوز نمیتونستم پرواز کنم. تاسیان از بدنم بالا اومد و خسته دور گردنم چنبره زد و خوابید. آرتین با خنده رو کمرم نشست و گفت: - هنوز کوچیکی. غرش کردم که صدای توله غرش بود. راست میگفت هنوز بچهام خیلی بچه شش سال هم که نشد سن لعنتی. آرتین روی بدنم دراز کشید و خسته نالید: - بنظرم میشه این جوری استراخت کرد. کف زمین چنبره زدم. قلب آرتین پشت تیغه کمرم روی فلسهام میزد و میتونستم حسش کنم. پنجههام رو زیر چونهام گذاشتم و با دمم بازی کردم. تریستان هم کنارم لم داد و آکو دست تو جیب پرسید: - کی بریم خرید برای انجمن؟ خودم رو به خواب زدم. بابا من تازه فارقالتحصیل شده بودم. آرتین گیج پرسید: - انجمن چی؟! کایا ظاهر شد و سمت چپم لم داد. سرش رو روی شونه اژدهایم گذاشت گفت: - انجمن همون مدرسه ایزدان اسم سایورا اونجا در اومده باید بره آموزش سطح ایزدی ببینه. آرتین مات پرسید: - سایورا تازه فارقالتحصیل شده! الان هم که شش سالش شده چطور بره؟ مگه مدرسه از هجده نوزده سالگی نیست؟ با صدای دورگه و مردونه جواب دادم: - انجمن سپید دشت از سن هشت سالگی عضو میگیره و دانش آموز قبول میکنه. آرتین داد زد: - ولی تو الان شش سالته! آکو پوفی کشید و تایید کرد: - همین گیج کنندهاست واقعا چرا الان انتخابش کردن. آرتین عصبی غرید: - خوب نره! بابا مگه اجباره؟ نذار سایورا بره. آکو غمگین گفت: - اون وقت سه هزار سال قدرت سایورا رو مسدود میکنند. آرتین فحشهای بدی به انجمن و ساختارش داد. چشمهام رو بستم و لب زدم: - بدی این جریان اونجاست که من تو خوابگاه خود انجمن باید باشم. سکوت سنگینی شد و آرتین منفجر شد. نعره بلند زد: - نه! نمیذارم اصلا بیام سه هزار سال قدرت منو مسدود کنند. تریستان هم شوکه بلند شد و گفت: - نکنه محافظ هم نذارند! لبخند زدم و تبدیل به جسمم شدم. کش و قوسی اومدم گفتم: - درسته محافظ هم نمیذارند. چون اونجا ایزدان تدریس میدن استادهای بزرگ و خیلی سختگیری شدیدی داره. مراقبههایی داره که یک سال طول میکشه. البته مراقبه از هجدهسال به بعد میذارند انجام بشه. دوم تو رو به جاهایی میفرستن که هیولاهای سطح بالا داره که مانایی به شکلیه سنگ درونشون دارند. همه مات به من خیره شدن و آکو روشنشون کرد: - وارانشا قبلا مدرسه ایزدان رو رفته الان هم به شکل سایورا باید بره. خندیدم و دست روی صورتم گذاشتم و گفتم: - دیگه فولم انگار خانوادهام نافم رو تو انجمنها انداختن. تاسیان هیسی کرد و سرش رو تو موهام کرد. تریستان غرید: - من به آکیلا میگم، این نمیشه باید کاری کنیم. قهقهه زدم و گفتم: - من ایزد وامپگادها نتونستم کاری کنم، بعد آکیلا بکنه؟ ایزد زمان هم با همه پادشاه ایزد بودنش نمیتونه کاری کنه. اون هم چی انجمن برتر نخبگان سپیددشت منو احضار کرده مثل این میمونه یه بچه رو بفرستی پادگان. صبحها باید بلند بشی بدوی چون بچهها پرستیده نمیشن باید سر ساعت صبحانه بخوری. اوف اصلا نگم اگه نتونی بری گشنه میمونی تا ناهار تغذیه هم تو خوابگاه ممنوع. از دیدن حالت صورتشون خندیدم. واقعیت بود و من این دوره ظالمانه رو رد کردم. کایا دست روی دهنش گذاشت و گفت: - ایزدان دارن این جا میان تا سایورا رو ببینند. تریستان و تاسیان دستبند و انگشتر شدن روی انگشتم نشستن. به آرتین نگاه کردم و گفتم: - وقتشه وارد بدنم بشی آرتین. شوکه عقب عقب رفت. ترسیده لب زد: - من... اخم کردم و بیرحم احضارش کردم: - تو را به جایگاهت فرا میخوانم. بدنش لرزید و تبدیل به گردههای درخشان سرخ شد و وارد قلبم شد. یهو فریادش تو ذهنم پیچید: - این جا اتاق منه؟! خندیدم و تایید کردم: - آره اتاق تو توی غار چون غار هم درون منه پس تو رو اونجا وصل کردم. از خوشحالی فریاد زد و گفت: - فرق داره؟! میتونم صدای ذهنت رو بشنوم. احساساتت رو حس کنم. حس خیلی خوبی دارم، انگار ساخته شدم برای این جا! وای من هیچ وقت بیرون نمیام. این جا احساس سیری هم از لحاظ روحی و جسمی دارم. آشینا خندید و دو ذهنم گفت: - چه حالی کرد. تایید کردم و توی اتاقم دویدم. آکو هم دنبال من اومد و پرسید: - بپر حمام من لباس آماده میکنم. باشه گفتم و تندی یه گربه شوری کردم و خواستم بیرون برم آشینا منو کشید و زیر دوش آب انداختم. جوری منو سابید که میخواستم جیغ بزنم ولی دست منو تو دهنش کرده بود و داشتم خون میخوردم. وقتی رضایت داد یه لایه پوستم رو کنده گفت: - برو دیگه. فورا تو بدنم رفت. از حمام بیرون زدم و آکو منو خشک کرد یه لباس عروسکی سفید تنم کرد. منو روی تخت نشوند و کنار پاهام نشست جوراب سفید که طرح خرگوش داشت پام کرد. موهامم خرگوشی بست و کایا ظاهر شد و موهای خرگوشیم رو فر کرد و گفت: - خرگوش. خندیدم و خیز گرفتم بگیرمش در رفت. دنبالش کردم. آکو هم با لبخند رفت لباسش رو عوض کنه. اومدم بگیرمش ایستاد که منم ایستادم ولی لیز خوردم و خواستم با سر زمین بخورم منو گرفت گفت: - پشت در رسیدن! همون لحظه زنگ خونه خورد که آکو از تو اتاقش گفت: - باز کن سایورا الان من هم میام. کایا تو زمین فرو رفت و گفت: - بهتره منو نبینند. به میز آماده از پذیرایی خیره شدم و لبخند زدم. دویدم و در خونه رو باز کردم. تا در باز شد ایزد طبیعت با شادی گفت: - نگاش کن خود عروسکش اومده در رو باز کرده، بابات کو؟ با دیدن همه ایزدان شوکه شدم. لعنتیها خونه ما کوچیکه همتون چرا اومدید؟! اومدم جواب بدم دستی رو شونهام قرار گرفت. سرم رو بالا اوردم که آکو رو دیدم. شاد شدم و سریع پاهاش رو بغل کردم. گونهام رو نوازش کرد و گفت: - بفرمایید. دست منو گرفت و عقب رفت. ایزدان یکی یکی وارد شدن! آکیلا هم بود! اومدیم در رو ببندیم که صدای گلو صاف کردن اومد. - من هم هستم. روچیار دیگه چی میخواد؟! خم شد. منو بغل کرد و با خودش برد روی مبل نشست گفت: - به به خوشگل خانم خوبی؟ خواستم بگم تو همش اینجایی بهتر از خودم میشناسیم اما جلو بقیه هیچی نگفتم. پاهام رو تکون دادم که به جورابم نگاه کرد گفت: - جورابشو میدیش به من؟ اخم کرد و سریع پاهام رو تو بغلم گرفتم بی اراده توپیدم: - نه مال منه. آکو لبخند سرسنگین زد و جواب داد: - جورابش رو خیلی دوست داره خودش نقاشی کشیده خیاط هم از رو نقاشیش طرح روی جوراب رو زده. از این که اینو تعریف کرد خجالت کشیدم و تو سینه روچیار فرو رفتم. روچیار کمرم رو نوازش کرد و سر منو بوسید. کامیلا بلند شد. جعبه بزرگی رو از غیب ظاهر کرد و گفت: - سایورا جون؟ ببین اینو برای تو گرفتم. هدیه من برای تو. سرم رو چرخوندم و به کادوم خیره شدم یه جعبه بزرگ بود که با کاغذ کادوی درخشان بسته شده بود. کودک درونم تمام ذهنم رو پس زد. خوشحالی و سوپرایز باعث شد باز به گوی تعادل متصل بشم و خاطراتم رو محدود کنه. از خوشحالی دستم رو به هم قفل کردم و گفتم: - برای من! چقدر بزرگه؟! عروسکه؟ کامیلا لبخند زد: - تو چی فکر می کنی؟ جیغ زدم: - عروسک خرگوشه. از روی پاهای روچیار پایین اومدم و دویدم سمت کادوم. دور کادوم شاد چرخیدم که کامیلا آروم گفت: - بازش کن زود باش مال تویه. از خوشحالی خندیدم و تا دستم به جعبه خورد جعبه خاکستر شد. از این که نکنه کادومم خراب شده باشه بغض کردم و با چشمهای پر اشک به جعبهای که داشت خاکستر میشد خیره شدم. ولی وقتی دیدم از درون جعبه یه اسب تک شاخ عروسکی داره ظاهر میشه از شادی دست روی لبم گذاشتم. فورا سوار اسب شدم و دستههاش رو گرفتم. کامیلا آروم تکونم داد که شبیه گهواره تکون خوردم. سه تا دکمه داشت! سبز، آبی، قرمز. اول سبز رو زدم که لالایی زیبایی خوند. محکم اسب سفید با یالهای رنگین کمانی رو بغل کردم. حس خیلی خوبی داشتم انگار یه عالمه پروانه تو شکمم پرواز میکرد. دکمه آبی رو زدم. گردن اسب داخلش اندازه به حفره خالی شد و توش کلی خوراکی دیدم. خندیدم و کامیلا هم با خنده گفت: - همه خوراکیها برای تو فقط آروم بخور چون خراب نمیشه قابلیت دوسال نگداری خوراکی داره. با شادی دکمه قرمز رو زدم که تک شاخم بال در اومد و شبیه تخت تکون خور شد. دیگه من داشتم غش میکردم! چه خوبه خیلی خوبه. محکم تک شاخم رو بغل کردم و گفتم: - خیلی دوستش دارم ممنون ایزد احساسات. گونهام رو نوازش کرد و جواب داد: - بگو کامیلا عروسک. سر تکون دادم که رفت نشست و ایزد ستارگان که زمینیها به اسم ایزد خورشید میشناسنش اومد. یه جعبه ظاهر کرد و گفت: -این سرویس رو به کمک ایزد ماه، ایزد برکت دادیم ساختن؛ آکو بیزحمت بیا برای دخترت جواهر ستارگان رو ببند. آکو با اخم گفت: - این کارها چیه میکنید؟! روچیار محکم و جدی جواب داد: - آکو دخترت ایزد نور شده، تعادل رو با نصف کردن خودش برگردونده و مهمتر این تبریک به ایزده جدیده. موشکافانه به جعبه خیره شدم. آکو با تشکر گرفت و در جعبه رو باز کرد. با دیدن جواهرت دهنم باز موند و از روی بچگی گفتم: - من یه عالمه بدنم جواهر داره. ایزد ستارگان خندید. - درسته ولی این جواهر درونش یه انبار جادویی داره که میتونی وسایلت رو درونش بذاری. اسمت رو روی تابلو دیدم به عنوان انتخاب شدگان انجمن سپید دشت هستی این خیلی به کارت میاد. آکو انگشتر نگین طلایی رو تو دستم کرد که درخشان شد و اندازهاش به انگشتم یکی شد. چقدر گرم و درخشان بود. آشینا: با شرمندگی کامل من میخورمشون تا با انگشتر تو یکی بشه. آکو دستبند نگین طلایی درخشان هم دستم کرد. همه جواهراتم واکنش نشون دادن و بیرون اومدن. آشینا دستبند و انگشتر رو خورد و انگشتر آسمانیم که منو ملکه آسمان میکرد درخشید و دور نگینهای سبزش پرهای زرد در اورد. آشینا: هوم خوشمزه و اصل بودن. دهن همه باز موند و ایزد طبیعت گفت: - این انگشتر! این انگشتر تیوان مگه نیست؟ امپراتور آسمان؟ همه تایید کردن و سرم رو روی اسب گذاشتم که همه ایزدان بلند شدن احترام گذاشتن. - ملکه آسمانی! هوم؟! مگه نمیدونستن! هر کدوم در گوش هم پچ زدن. که تیوان چه منظوری داشته منو ملکه آسمان کرده. من میدونستم ولی تا میخواستم بهش فکر کنم ذهنم منو پس میزد. دنیل ایزد مردگان و ارواح یعنی دنیای زیرین اومد و گفت: - نوبته منه دورت بگردم. دورت بگردم رو آروم گفت فقط من بشنوم. از تو لباسش شاخه درخت سفیدی در اورد سمتم گرفت و گفت: - بفرما این شاخه مادر درخت ارواح هستش. همه هین کشیدن. حتی آکیلا واکنش نشون داد گفت: - شاخه مادر! عوضی من یک میلی ازش رو خواستم ندادی حالا سی و هفت سانتیمترش رو به سایورا دادی؟ دنیل خندید و جواب داد: - نمیخوام چوب جادو بخره، من خودم براش یکی درست کردم. تازه مادر هم راضی بود. آکیلا هوفی کشید و لب زد: - لعنت بهت. اومدم بگیرمش روچیار زو تر گرفتش و گفت: - دنیل مطمئنی؟ دنیل با اخم چوب رو گرفت دست من داد جواب داد: - مطمئنم. به چوب خیره شدم که شروع کرد تو دستم خیلی نامحسوس لرزید و شاخ و ب دارد پ پرگ داد. یه چوب سفید بود. تا اومدم پرتش کنم این چیز ترسناک رو دیدم ریشهها تو دستم فرو رفت و وحشت زده جیغ زدم. دستم رو تکون تکون دادم و پرت بشه که آرتین هم شروع کرد نعره زدن. آرتین سلاح و عصای من بود حالا داشت با چوب دستی جدیدم آرتین ترکیب میشد. آکو شوکه غرش عصبی کرد: - چرا این جوری شد؟ دنیل ترسیده جواب داد: - باور کن کاریش نکرده بودم. آکیلا خیز گرفت تا ریشه چوب رو از دستم در بیاره اما انگار شاخه متوجه شد و کاملا تو بدنم فرو رفت و دیوونه وار از دردش جیغ کشیدم. با جیغ من آرتین هم نعره زد. حس کردم شاخه داره به تمام استخونم نفوذ میکنه. آکو بغلم کردم و تاریکی همه وجودش رو گرفت و نعره زد: - دنیل با دخترم چکار کردی؟ دنیل مات فقط به من خیره بود گفت: - هیچی مادرم گفتم میخوام به ایزد نور هدیه بدم. میخواد انجمن سپید دشت هم بره مادرم از شاخهاش کند و گفت این رو بدم. از درد تو بغل آکو که خشمش باعث شعله تاریکی دورش شده بود چرخ میخورد. دردم آروم گرفت فقط تو استخونهام انگار داشت مورچه راه میرفت و صدای زنی از اعماق دنیای زیرین به گوشم رسید. یه درخت تماماً سفید با برگهای چرمی مشکی گفت: - وارانشا، تونستم دوباره ببینمت، این خوشحالم میکنه. هدیه من، نه برای ایزد شدنت؛ برای دوباره متولد شدنت. تو از الان تکیهای از وجود منو درون خودت داری. با این تکه، دنیای زیرین همیشه برای تو مثل یه خونهست. قدرتهای تاریکیت الان قادر هستن ارتشی از مردگان درست کنند. قدرت نورت میتونند ارواحان سرگردان رو طهارت کنند. نیت من برای تو نه خیر و نه شر هست بستگی به روش استفاده تو داره که پا تو چه مسیری میذاری. صداش دور شد ولی شنیدم که گفت: - وارانشا روزی به خودت بر میگردی روزی همه دنیا نه سایورا رو بلکه تو رو قبول میکنند برای اون روز تلاش کن... مو به تنم سیخ شد و خشکم زد. آکو وحشت زده تکونم داد. آکیلا محکم زیر گوشم زد. به خودم اومدم و داد زدم: - مرض داری؟ آکیلا با اخم گفت: - سالمه. غریدم: - مادر دنیای زیرین به من قدرت طهارت داده چون نور هستم. نگفتم ارتش تاریکی از مردگان میتونم درست کنم. همه شگفت زده شدن و ترسشون از یادشون رفت. دستم رو روی گوشم که داشت میسوخت از جا دست آکیلا گذاشتم و اشکهام که شبیه دونه برف بود از چشمهام افتاد. دنیل اخمی به آکیلا کرد و گفت: - خیلی بد زدیش. آکو منو تو بغل گرفت و سرم رو بوسید. - آکیلا دستت بشکنه. آکیلا منو از بغل آکو بیرون کشید و گفت: - ببینم چطور زدمت. با بغض نگاهش کردم و تو بغلش پریدم. تکونی برداشت و عجیب زمزمه کرد: - چرا الان بغلم کردی؟ واقعا چرا بغلش کردم؟ گیج سرم رو تو گردنش کردم و فهمیدم خون میخوام. فورا عقب کشید و سر منو تو سینهاش فشار داد تو ذهنم گفت: - وارانشا دندونهات بیرون بزنه، میکوبم تو دهنت. وحشت کردم. دندونهایی که داشت بیرون میزد داخل رفت. همراه من تو بغلش رفت نشست. مرموز پرسید: - پادشاه ایزدان، شما چه کادویی میخوای بدی؟ لبم رو به هم فشار دادم یه وقت دندونم بیرون نیاد که روچیار گفت: - بذار همه کادوی خودشون رو بدن من هم بعد میدم. تو چرا نمیدی؟ آکیلا خندید و با تاسف جواب داد: - همه کادوهای من خطرناکه، البته یکی خوبش رو دارم. ایزد طبیعت همراه ایزدآبها و اقیانوس بلند شدن گفتن: - بذار ما بدیم، آکیلا وقتی بده دیگه هیچ ذوقی برای کادوی ما از سایورا نمیمونه. بدبختها خیلی از آکیلا کشیدن و دیگه میشناسن چه موجودی هستش. ایزد طبیعت یه قلم مو به من داد و گفت: - انواع خوردنیهای غیر سمی رو میتونی داشته باشی. مثل میوهجات، سبزی جات، برنج و گندم غیره... هیجان زده ازش گرفتم و تو هوا قلم رو تکون دادم. یهو کلی میوه ریخت روی منو آکیلا! ایزد طبیعت خندید و گفت: - نه باید یه ظرف تعین کنی. مثلا من تو دستم توت میخوام یدونه توت کافیه. قم مو رو تکون داد و توت کف دستش افتاد گفت: - اگه هیچ تصوری نداشته باشی این جوری میشه تمام خوراکیها رو سرت میریزه تا یکی رو انتخاب کنی. آهانی گفتم و قلم مو رو گرفتم تشکر کردم. ایزد آبها هم اومد و یه کتاب به من داد: - بهترین کتابیکه میدونم برای تو هستش. ازش گرفتم و خوندم. « اسرار پریهای دریایی» شگفت زده شدم و تشکر کردم. ایزد آسمانها هم نزدیکم شد و دستی تو موهاش کشید گفت: - هدیه من مثل بقیه فکر نکنم خوشحالت کنه یا هیجان زده، اما مطمئنم در آینده چیزیه که بدردت میخوره. یه دستش رو تو جیبش کرد و به شئ که تو دستش بود خیره شد و بعد سمت من گرفت. دستم رو دراز کردم ازش گرفتم. این چیه؟! صدای آرتین با ناله اومد: - من دیگه نمیتونم درد تحمل کنم بگو این چیه؟ مشکوک میزنه! به آکو که اون هم نگران به دستم خیره شد نگاه کردم. یه سنگ رنگی بود! یکم گرما داشت گیج خیره شدم بهش رنگ آبی نیلی بعضی جاها فیروزهای بود. ایزد آسمان توضیح داد: - این سنگ برای یه هیولای آسمان بود. به طور مشکوکی این هیولا مرد. هیولایی که هیچ ایزدی نمیتونست بکشدش. از اون فاجعه آسمانی که همه رو شوکه کرد فقط ازش این سنگ باقی موند. سنگی که هرکی تو دستش داشته باشه میتونه نامرئی بشه. کاربردهای دیگه اش رو نمیدونم فعلا دیدم وقتی اسمت رو به سنگ بگی نامرئیت میکنه. آکیلا سنگ رو از من گرفت نگاهش کرد و زیر گوشم پچ زد: - بعدها شگفتزدهات میکنه؛ این سنگ یه گروفاس آسمانی هستش. از ایزد آسمانها تشکر کردم و لبخند زدم. با لبخند فاصله گرفت. روچیار بالاخره بلند شد و گفت: - من قبل از آکیلا میدم اصلا دوست ندارم همه چی رو زهر کنه. همه تایید کردن. آکیلا خندید گفت: - بیانصافید. همه یه جوری نگاهش کردن خندهام گرفت. روچیار مرموز پرسید: - کادویی که میخوام بدم به جواب تو ربط داره. میخوای زمان رو داشته باشی یا تیفانی؟ زمان رو نمیخواستم چون دونستن همه چی منو نابود میکرد و میخواستم هر اتفاقی رو عوض کنم. پس گفتم: - تیفانی. همه پوفی کشیدن و کامیلا گفت: - زمان رو می گفتی. روچیار سر تکون داد و جواب داد: - تیفانی. نوری درخشید و پسری احترام گذاشت. - بله سرورم؟ روچیار به من اشاره کرد و گفت: - تو رو انتخاب کرد. تیفانی هنگ کرد. من هم شوکه شدم با دیدن یه پسر عجیب خوشگل، عجیب ماه! یعنی خوشگلیش با آرتین میجنگید. دهنم باز موند و تیفانی عربده زد: - چرا من؟! روچیار خندید: - فکر نمی کردم تو رو انتخاب کنه همه زمان رو انتخاب میکنند خواستم اسرار آمیز به نظر برسم. تیفانی نعره زد: - باید منو وسط میگذاشتی؟ خاک تو فرق سرت کنند. روچیار تیفانی رو سمت من هول داد و گفت: - سایورا تیفانی خیلی کم خرجه تنها چیزی که میخوره هر صد سال یکبار خون اربابشه. تیفانی مات به من خیره شد و لب زد: - منو به این بچه میخوای بدی؟! دستم رو جلو بردم روی سرش گذاشتم. خاطراتش، اطلاعات و دانشش مثل یه حباب وارد من شد. تیفانی چقدر بهش این اسم میاومد. چشمهاش تیفانی رنگ بود خیلی خاص و زیبا. موهاش هم مشکی مشکی مثل شب درخشان نامنظم کوتاه کرده بود. چندبار پلک زد و گفت: - من تیفانی هستم، ارباب ندارم، ایزد زمان منو بزرگ کرده. پدر مادرم نمیدونم کی هستن، ایزد زمان میگه منو تو آشغالای جوی آب پیدا کرده. از روی پاهای آکیلا پایین پریدم. رو به روش قرار گرفتم. خمیازه خوابآلود کشیدم. مثل همیشه با خوردن خاطرات خوابم میگرفت. چشمهام رو مالیدم. آشینا سریع قدرت منو مک زد و خوابآلودگی ناشی از خاطره خوردنم رو از بین برد گفت: - تیفانی، هوم خیلی عالیه، هاله خوبی داره. راستی اون سنگی که ایزد آسمان بهت داد مال همین پسرهست. این پسره همون گروفاس هستش که حافظهاش رو از دست داده. قضیه طولانی داره، همش هم تقصیر منه، بنظرم بگیرش دشمن شیرینی برای من بود. آروم پرسیدم: - تیفانی دوست داری من و تو با هم باشیم؟ شوکه به بدن کوچیکم نگاه کرد وگفت: - اوه! نه من کثیف هستم ولی با بچه نمی پر... جوری زدم تو سرش که برق از کلهاش پرید و گفتم: - منظور من اربابت بود. غرش خشمگین کرد و چشمهاش درخشید: - الان منو زدی بچهی لوس؟! دندونهاش تیز شد و موهاش رو به بالا حجم گرفت. تا اومد حمله کنه پشت دست تو سینهاش زدم. با قدرت روی زمین افتاد و ناباور گفت: - امکان نداره! یه بچه نمی تونه انقدر قدر قدرت داشته باشه. یه قدم سمتش برداشتم. همه کنجکاو و شوکه داشتن نگاهم میکردن. با صدای ترسناک بچگونه گفتم: - تیفانی منو به عنوان اربابت میپذیری؟ از بهت در اومد. چهار دست و پا شد و حیوانی نگاهم کرد. روچیار خواست دخالت کنه آکیلا گرفتش. یه قدم دیگه برداشتم. تیفانی غرش سهمگینی کرد. دم سیاهی در اومد و پشت دستهاش هم خز مشکی گرفت. نمیتونست کامل تبدیل بشه. این جوریش هم قد سه ایزد قدرت داشت. سمت من خیز گرفت و حمله کرد. - میکشمت بچهی لوسه بیخود. ایستادم و نزدیکم شد. هوا از وجودش خفقان شده بود. تا اومد پنجه بزنه باز زیر گوشش زدم. پخش زمین شد. باز نزدیکش شدم. دوباره حمله کرد و چندبارها به همه روشهاش به من حمله کرد، و من تنها زیر گوشش زدم تا به خودش بیاد. در آخر نفسنفس زنان گفت: - تو ارباب من میشی؟ این بار خودش پیشنهاد داد. از حالت خشک در اومدم و لبخند زدم. - آره. ترسیده سمت من اومد. دستم رو بالا اوردم بهش خون بدم، ترسید و سرش رو عقب برد. وقتی خون روی دستم رو دید، وحشتش کم شد. روی زمین نشست انگشتم رو لیس زد و خون سرخم رو خورد. پیوندی بین من و خودش شکل گرفت و نوری همراه با باد پیچید دور من و تیفانی. از میون دود و باد ترسناک نگاهم کرد. زیبا بود اما وحشی بود خیلی وحشی، حتی روچیار هم به سختی کنترلش میکرد. تو همون جنگل ویکتور کنار ویکتور هم زندگی میکرد. با صدای آرومی گفت: - با همه بچه بودنت قدرتت خیلی زیاده. نیشخند زدم و یه چشمک هم براش زدم. وحشت کرده تو خودش کز کرد. روی ران پاهام نوشتههای سیاه با سایه آبی ظاهر شد. نه درد داشت، نه حس و نه مورمور. اگه نگاه تیفانی رو روی پاهام نمیدیدم، نمیفهمیدم. سعی کردم بخونمش ولی پیمانش غیرقابل خوندن بود. آشینا: نترس پیمان کامل و پاکی هستش. تیفانی هم ترسش رو از تو داره هم احترام، تو به خوبی رامش کردی. چرخیدم و به آکیلا نگاه کردم که با تحسین خیره من بود. تیفانی بیعار و درد از پشت به من حمله کرد. چرخیدم نگاهش کردم. بازوم رو تو دهنش گرفت و گاز گرفت. واکنش نشون ندادم. دردم اومد چشمهام پر اشک شد اما فقط نگاهش کردم و موهاش رو نوازش کردم. ماتش برد. خشمش کم و کمتر شد، فشار دندونش روی بازوم کمتر و زمزمه کرد: - چرا نزدیم؟ لبخندی پر بغض زدم و جواب دادم: - اون موقعه مال من نبودی، حالا مال منی پس تنها نوازشت میکنم. خم شدم و گونهاش که سرخ شده بود از جا زدنم رو بوسیدم. نوری پخش شد و زخمش خوب شد. خشکش زد. با ظاهر نیمه حیوانی نشست و زوزهای از سینهاش بیرون زد. انقدر زوزهاش غمگین بود بیشتر لبگذاشتم و زیر گریه زدم. چکار کنم هنوز بچهام کنترل احساساتم خیلی سخت بود. نشستم و عر زدم خودم رو بغل کردم. نزدیکم شد. منو تو بغلش گرفت. سر منو بوسید و زخم بازوی منو با لیس زدن خوب کرد گفت: - دیگه بهت آسیب نمیزنم. اصلا... اصلا ببخشم. غل... غلط کردم ارباب. گریه نکن خواهش میکنم. آکو نزدیکم شد و موهام رو نوازش کرد. - دخترم؟ تیفانی بلند شد و معذب به روچیار نگاه کرد و گفت: - من دیگه ارباب دارم ایزد زمان، یادمم اومد کی هستم و کی بودم. من... روچیار دستش رو بالا اورد. - میدونم تیفانی، از اول هم میدونستم. راستش من واقعا تو رو برای سایورا میخواستم چون میدونستم سایورا میتونه داشته باشدت کامله تو رو، من هرچقدر تو رو بزرگکرده باشم بازم نمیتونستم مثل سایورا تو رو رام خودم کنم. تیفانی به من که تو بغل آکو هق میزدم نگاه کرد و گفت: - درسته، ازش خوشم اومد. تیفانی دست رو قلبش گذاشت و زمزمه وار ادامه داد: - این جام لرزید، میخوام ازش محافظت کنم کسی اشکش رو در نیاره. آکیلا پرید وسط گفت: - بیخیال خیلی همه احساساتی شدید. میخوام کادوم رو رو کنم. رنگ همه پرید و تیفانی حیرت زده گفت: - آکیلا میخواد هدیه بده! یه قدم عقب رفت و سکتهای کنار من اومد. آکیلا چشمکی به من زد و گفت: - نترسید خیلی ترسناک نیست. همین که گفت ترسناک نیست بیشتر ترسیدم. یاد حیاتی که زوری به خوردم داد افتادم و مو به تنم راست شد. با نیش باز و چشمهای سرخش که میدرخشید خیره اون چیز تو دستش که یه... یه، هرچی نگاهش می کردم کمتر میفهمیدم چیه. همه هم مثل من گیج نگاه میکردن که روچیار پرسید: - آکیلا این چیه؟ آکیلا غشغش خندید و گفت: - این خیلی خوبه مطمئنم بدرد سایورا میخوره. آشینا حیرت زده تو ذهنم جواب داد: - وای! وای وای سایورا اون اگه داشته باشمش میتونم غارم رو به فرم و رنگهای مختلف در بیارم. به شکل خونه، قصر یا هر چیز دیگه درش بیارم. حتی میتونم به شکل خودم درش بیارم کنارت راه بیام. اون یه سنگ مایع هستش. خاصترین کمیابترین سنگ. به اون چیزی که تو دست آکیلا بود خیره شدم. از تو بغل آکو که اون هم گیج به اون چیز نگاه میکرد پایین اومدم و خوشحال دویدم و گفتم: - برای من؟ آکیلا با لبخند جواب داد: - آره برای تو دیدی این بار سعی کردم خطرناک نباشه. آشینا با بغض تو ذهنم نالید: - آکیلا چقدر خوبی تو. مایع عجیب رنگ تو ظرف شیشهای رو ازش گرفتم که آشینا گفت: - جون من تا آخرین قطره بخورش، نذار یه قطرهاش حروم بره. من میتونم بخورم اما میخوام تو هم قدرت سنگ مایع رو بگیری چون هدیه تو هستش. تو ذهنم مشکوک پرسیدم: - قدرتش چیه؟ فورا جواب داد: - میتونی جسمت رو به هر فرمی در بیاری بچه، بزرگسال، پیرمرد، پیرزن یا حتی دختر یا پسر. من هم خوشحال شدم و مایع درون ظرف رو یه جرعه خوردم. طعم نداشت ولی بوی گلوخاک، آتشومذاب میداد. مثل آب خوردمش و آشینا گفت: - نمیذارم حتی یه قطره درد بشکشی قول میدم. آکیلا مرموز نگاهم کرد و پرسید: - چه حسی داری وا... سایورا؟ میخواست بگه وارانشا اما خودش متوجه شد. من نمیدونم مگه خودش قسم نخورد دیگه وارانشا صدام نکنه چرا باز صدام میکنه؟ حتی قولش هم قول نیست. آکو نگران پرسید: - اون چی بود آکیلا خان؟ آکیلا خندید: - معجون دست ساز خودم بود یه راز بین من و سایوراست. خندیدم و تایید کردم، آره باید راز باشه. آکیلا بغلم کرد و رفت منو روی پاهاش نشوند. سرم رو تو گردنش کردم و پچ زدم: - هدیهت خیلی خطرناک بود. نجوا کرد: درصد خطرش از بقیه هدیههام کمتر بود. تایید کردم راست میگفت. زیر گوشش رو گاز گرفتم و نجوا زدم: - میخوای با هم بجنگیم. خشکش زد و چرخید نگاهم کرد. چشمهاش خوشحال شد اما فورا اخم کرد: - نه، متوجهت میشن. راست میگفت. پوفی کشیدم که دنیل پرسید: - چی دارید پچ پچ میکنید؟ آکیلا بی رو در وایسی جواب داد: - فضولی؟ ایزد ماه به من و آکیلا خیره شد پرسید: - آکیلا با کسی بعد وارانشا این جوری صمیمی نمیشدی؟ نکنه چون شبیه وارانشا هستش چسبیدی بهش؟ دنیل غرش عصبی کرد: - ببند... در خونه زده شد و آکو رفت در رو باز کرد. بوش رو حس کردم. بابام...! هیراب بود. مات شدم و لرزیدم. با سرعت از روی پاهای آکیلا پایین پریدم. صدای خش دار دو رگهاش اومد. - مهمونی تمام شده آکو؟ آکو خندید: - نه بیا تو هیراب، بیا. بابا وارد خونه شد. با چشمهاش دنبال من گشت. چشمهای طلایش به چشمهای طلایی من خورد و ایستاد. لبخند تلخی زد و روچیار پرسید: - هیراب چقدر دیر اومدی! هیراب با خستگی گفت: - همسرم حالش خوب نیست، سینهاش پر از شیر شده میگه پسرمون مطمئنه زندهست. روچیار شوکه گفت: - راست میگی یه پسر داشتی هیراب پیداش نکردی؟ بابا نشست و سرش رو محکم تو مشتش فشار داد. - نه از روز تولد هفت سالگیش که فرار کرد تا الان نتونستم پیداش کنم. دست و پاهام یخ کرد و یه قدم عقب رفتم. آکیلا منو گرفت روی پاهاش نشوند و زیر گوشم پچ زد: - اژدهات سر از تخم در اورده مادرت واکنش نشون داده. پس هیراب پدر تو هستش. پاهاش رو فشار دادم. رنگ پریده نگاهش کردم خفه بشه. هیراب به من نگاه کرد و با خنده غمگینی گفت: - شبیه ایزد نور بود البته پسر. فشارم افتاد و آکیلا خندید: - عه! سایورا هم شبیه وارانشایی هم شبیه پسر هیراب شیطون چکارا میکنی تو با دل همه؟ نتونستم لبخند بزنم. مثل چوب خشکم زده بود. ایزد طبیعت پرسید: - اسم پسرت چی بود هیراب؟ بابا دست تو موهاش کرد و گفت: - وارانشا. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 19 خرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد (ویرایش شده) خون تو رگهای همه خشک شد. لبهام رو به هم فشار دادم. هیراب خیره من شد. فهمیده... فهمیده من وارانشا هستم. لرزیدم، از ترس تو خودم فرو رفتم. ایزد ماه شوکه گفت: - ایزد وامپگادها پسر تو بود؟ هیراب باز به من نگاه کرد و جواب داد: - شاید، یک بار از ایزد وامپگادها پرسیدم تو پسر منی اما گفت نه. من هم نمیتونستم درست تشخیصش بدم هالهاش خیلی غلیظ بود. نمیدونستم برم بگم تو پسر منی، ایزد بود. وارانشای من خیلی ضیف و کوچیک بود غیر ممکنه بتونه مثل اون وامپگاد قوی و قدرتمند بشه. باز به من نگاه کرد و گفت: - پسر من هر کجا هست الان تونسته تبدیل به یه اژدها بشه. مادرش میگه دیدتش تو رویا وقتی از تخم سر باز میکنه میگه قدرت یخ داشت، رنگش طلایی بود با سینه سفید یه اژدهای نر. آکیلا موهای منو نوازش کرد. رنگ آکو پریده بود و صورتش رو هی دست می کشید که هیراب تیر آخر رو به من زد: - دخترم تو هم تازه اژدها شدی درسته؟ میتونم اژدهای تو رو ببینم؟ همه برگشتن منو نگاه کردن. فورا تو سینه آکیلا فرو رفتم. آکو سریع گفت: - هیراب دختر من کنترلی فعلا روی اژدهاش نداره. همه شروع کردن حرف زدن و ایزد طبیعت گفت: - چرا نگفتی سایورا اژدهاست؟ آکو غرش کرد: - اژدها نیست، بخاطر محافظش اژدها شده. آکیلا پوفی کشید و لب زد: - گاوت زایید سایورا. اشکهام داغ و بیصدا روی سینه آکیلا ریخت. هیراب کلافه گفت: - من خودم کمکش می کنم کنترلش کنه، بذار اژدهاش رو ببینم. من امسال تمام اژدهایان متولد شده رو رفتم دیدم. فقط سایورا مونده. آکو غرش کرد: - میخوای بگی دختر من پسر تویه؟ یه دختر چطور میتونه اژدهاش پسر باشه. همه تایید کردن و هیراب نعرهای زد که جیغ زدم و تو گذشته افتادم. - وارانشا بمون تو خونه. با بغض لب زدم: - من از تنهایی میترسم بابا. نعره زد: - تو یه مردی. سرم رو پایین انداختم و لب زدم: - برای تنها موندن مردم، برای بیرون رفتن بچهام، برای گریه نکنم مردم، برای کتک خوردنم چون بچهام. من چیم بابا؟ مردم یا بچهام؟ از خاطراتم با دعوای آکو و هیراب سر من بیرون اومدم. اشکهام تند تند میریخت. آکیلا لب زد: - سایورا یه فرصت به پدرت بده. با بغض به صورتش نگاه کردم. روچیار همه ایزدان رو فرستاد بیرون تا تو دعوای آکو و هیراب دخالت نکنند. آکیلا خیره نگاهم کرد و گفتم: - نمیتونم باز... باز اسیرم میکنه. صورتم رو قاب کرد تو دستش و لب زد: - سایورا. دستش رو پس زدم. اشکهام ریخت. تو سرم یه گرداب سکوت و خفگی بود. یه ترس، یه فرار دیگه، اما نه این بار دیگه نه. اشکهام رو با خشم پاک کردم. نزدیک هیراب رفتم. آکو و هیراب سکوت کردن و به من خیره شدن. لبهای لرزونم رو فشار دادم و گفتم: - وارانشا مرده. هیراب کنار پاهام نشست و شونههام رو تو مشتش گرفت. - میدونم خودت وارانشایی، نمیدونم چطوری، نمیدونم چطور الان تناسخ پیدا کردی، ولی تو خود وارانشا هستی حاضرم روی سرم قسم بخورم که اگه نبودی خود آکو سر منو قربونیت کنه. تو چشمهای طلاییش خیره شدم و با بغض گفتم: - دست بردار، از وارانشا دست بردار. ولم کرد و پشتش رو به من کرد گفت: - با دست و پای شکسته فرار کردی رفتی. دیدم رفتنتو دیدم، گذاشتم بفهمی، درک کنی... من این همه ول کردم، این همه گذشتم؛ پس کی تو می خوای برگردی؟ برگشت و با دیدن چشمهای پر اشکش تکون سختی خوردم. ناباور به بابای شکستم خیره شدم و لب زدم: - بابا! به خودش اشاره کرد. - بد بودم میدونم. اما الان میفهمی چرا؟ تو یه وامپگاد بودی میدونم هم ایزد زمان، سرنوشت و حتی آکو از این موضوع خبر دارند، پس انکار نمیکنم. کلافه موهاش رو کشید و گفت: ـ وارانشا تو وامپگاد بودی برعکس مادرت تو دروگه نشدی یه وامپگاد اصیل شدی. وقتی بدنیا اومدی جهان رو لرزوندی. مخفیت کردم. از همه، از آسمان از دنیا مخفیت کردم نکشنت. مخفیت کردم نفهمن تو توازن دنیا رو به هم ریختی. زدمت،چه دست و پاهات رو شکوندم. بدنت رو مجبور میکردم تا قدرتش رو سمت من سوق بده تا وامپگاد نباشی چون حس میکردم تو قدرت من هم داری. لبهام رو به هم محکمتر فشار دادم. حالم اصلا خوب نبود. سرم توش نبض میزد و درونش پوچ بود خیلی پوچ. زبونی روی لبم کشیدم و فقط گفتم: - ما... مامان خوبه؟ همین کلمه کل وجودم رو نابود کرد. نشست کنار پاهام و محکم بغلم کرد. - ببخش وارانشا، ببخشم، باید بهتر میبودم. باید خونه رو برای تو جهنم نمیکردم حداقل. من کور شده بودم، از ترس کور شده بودم. سرم رو تو گردنش کردم و عمیق بوی پدرم رو که از بغلش هم محروم بودم بو کشیدم. همون لحظه بدنم لرزید و اژدها شدم. دمم در اومد و پر از فلس شدم. عقب عقب رفتم و کاملا پوزهام شکل گرفت و اژدها شدم. آکو یواشکی اشکش رو پاک کرد. دست روی سرم کشید و گفت: - مشکل ندارم پیش خانوادهات برگردی. صورتش رو لیس زدم. با صدای خش دار مردانه گفتم: - همونطور که گفتم وارانشا مرده، درسته من خود وارانشا هستم. ولی تناسخ پیدا کردم فرزند تو باشم آکو، این حق توئه منو داشته باشی. آکو محکم بغلم کرد و لب زد: - ولی نمیتونی پدر صدام بزنی. خنده تلخی کردم. - بده دارم مثل بچه امروزیها رفتار میکنم. که پدر مادرشون رو با اسم صدا میکنند. آکو با خنده و بغض یه جا دیگه رو نگاه کرد اشکش در نیاد. به بابا هیراب نگاه کردم و پرسیدم: - درسته؟ لبخند زد و سر تکون داد: - بهت افتخار میکنم. با این که از من فقط بدی دیدی ولی مرد بار اومدی. تبدیل به جسمم شدم و لباس عروسکیم رو تو مشتم گرفتم گفتم: - فعلا که دخترم. نشست جلو پاهام و با انگشت روی قلبم زد. - مهم قلب آدمه، درسته؟ خندیدم و انگشتش رو تو دست کوچیکم گرفتم. - اگه تو میگی درسته پس درسته. پیشونیم رو بوسید گفت: - میای بریم مادرت تو رو ببینه؟ روچیار جای من جواب داد: - چه بهتر میشه شما همسرت رو به خونه آکو بیاری هرچی نباشه آکو الان پدر سایورا هستش. هیراب تایید کرد و گفت: - آکو فردا بیام هستی؟ آکو به من نگاه کرد و جواب داد: - مشکلی نیست هر وقت بیایید در این خونه به روی شما بازه. اخه یه دختر بیشتر ندارم. خندیدم و دستش رو محکم گرفتم. آکیلا جام شرابش رو تکون داد گفت: - دنیل باید جواب گو باشه چرا وارانشا دوباره تناسخ پیدا کرده تا سوتفاهمهای ایزدان برطرف بشه. درسته آکیلا و دنیل منو برگردوندن به زندگی برای تشکر ازشون همه چیز رو به گردن گرفتم و فورا جواب دادم: - چون... درخت ارواح، منو برگزیده دو دنیا کرده. من مأمور آخرت هستم. دهن همه باز موند و نگاهم کردن. روچیار با خنده تخسینم کرد و گفت: - سایورا مقامهات داره روز به روز بیشتر میشه! ملکه آسمانی، مأمور آخرت هستی، ایزد وامپگادها بودی، الان ایزد نور و تاریکی یعنی تعادلی ایزد اژدها هم که هستی چه خبرته دختر؟ خندیدم و سرم رو پایین انداختم جواب دادم: - چون من سرنوشتم رو با قدمهام مینویسم. آکیلا نوشیدنیش رو سر کشید و با غرور گفت: - درستش هم همینه. یه قدم عقب رفت و غیبش زد. بدون خداحافظی رفت! روچیار خم شد سر منو بوسید. - مراقب خودت باش. تیفانی مراقب اربابت باش شخص مهمی ارباب تو شده پس در شأن و مقام رفتار کن. تیفانی تایید کرد و روچیار هم رفت. بابا هیراب هم عمیق نگاهم کرد و گفت: - میری انجمنسپید دشت؟ وسایلت هم خریدی؟ معذب سر تکون دادم: - هوم، دو هفته دیگه میرم، وسایل هنوز نخریدم. بابا هیراب به آکو گفت: - من و همسرم میتونیم تو این خرید با شما بیاییم؟ آکو لبخند زد. - حتما چرا که نه، واقعیتش سایورا به یه مادر نیاز داره. بابا هیراب خندید و خیز گرفت منو بغل کرد. قلبم تند تند زد و با ناخنم خجالتی بازی کردم. دستم رو گرفت تو دستهای بزرگش و بوسید. - خوشگل بابایی خوشحالم از اون سر گذشت شوم بیرون اومدی. با این که دیگه نمیتونم کامل داشته باشمت اما همین که سایه مرگ از سرت رد شده خوشحالم میکنه. فورا دست دور گردنش گذاشتم و سرم رو تو گردنش فرو کردم گفتم: - من هنوز وامپگادم. خشکش زد. نزدیک بود از دستش بیفتم محکم گرفتم و ناباور لب زد: - وارانشا! لبخند بزرگتری زدم و دندونهای الماسی شکلم به شکل خوناشام بیرون زد. با حیرت نگاهم کرد و لب زد: - امکان نداره! هالهات... اون... باباهیراب به آکو نگاه کرد و مات گفت: - تو هم میدونی؟! آکو ریلکس تایید کرد. - آره میدونم. انگار کابوسش جلوش بیدار شده بود. تمام خوشحالی تو چشمهاش پوچ شده بود. غمگین شدم. خودم رو از بغلش بیرون پرت کردم و رفتم روی مبل نشستم. درسته شاید خوشحال بود دیگه وامپگاد نیستم ولی هستم. من هر کاری کنم وامپگادم. به گوشهای بلندم دست کشیدم و خاروندمش. باباهیراب کنارم نشست و گفت: - اگه گشنته میتونی بیای از من خون بخوری. شوکه شدم و نگاهش کردم. لبخند زد. - میدونم از خودت میتونی محافظت کنی. من دیدم زندگیت رو به عنوان ایزد دامپگادها دیدم. خیلی بهت احترام میگذاشتم. با این که هاله نور دورت نمیگذاشت ببینمت، بدنت پر از جواهر شده بود. رنگ موهات درخشانتر و چشمهات زیبا و گیراتر شده بود. شناختمت. اون روزها جلو نیومدم نمیخواستم خراب کنم چیزی که ساختی رو، گفتم هم برای تو هم برای من بهتره، اما باز نتونستم و از تو اومدم پرسیدم که پسرمی؟ خندیدم. صورتم رو تو دستم گرفتم و با بغض سنگین جواب دادم: - یادمه، لعنتی اون روز گفتم «نه» گفتی اسمت شبیه پسرمه حتی ظاهرت اون روز خیلی مغرورانه به تو جواب دادم « خیلی دوستداری خودت رو به من بچسبونی؟» خنده تلخ تر کردم و باباهیراب شونهام رو فشار داد و منو به خودش چسبوند. - تمام شد. یه سر فصل دیگه از زندگیت باز شده. لبخند زدم و آروم جواب دادم: - این بار من فصلهای زندگی دیگران رو میبندم. و پایان من تا ابد باز میمونه برای ادامه هر فصل زندگی من دوره زندگی و خاطرات من میشه. شونه کوچیکم رو فشار داد: - حتما میشه. محکم تو بغلش فرو رفتم و بوی عطر تلخش رو که با بوی طبیعت قاطی بود بو کشیدم. آه وار نفسم رو بیرون دادم. آکو اومد نشست و گفت: - هیراب یه چیزی بخور. بابا هیراب سر منو بوسید. بلند شد و جواب داد: - نه باید برم، فردا با همسرم میام. تیفانی خیز گرفت سمت منو و گفت: - دوتا پدر داشتن چه حسی داره؟ خندیدم و جواب دادم: - یه حس مزخرف باید فکر کنی حرف بزنی که اون یکی دلش نگیره. با نیش باز نجوا کرد: - تا این جاش که خیلی حرفهای بودی. باباهیراب بلند گفت: - سایورا خداحافظ. بلند شدم و براش دست تکون داد و رفتش. آکو در خونه رو بست و به تیفانی خیره شد گفت: - باید خونه رو بزرگتر کنیم به تعداد محافظهات اضافه شده. خندیدم و گردن تیفانی رو گرفتم. - نمیخواد باز کنیم حالا تیفانی تغییر ظاهر میده. سنگ گروفاس رو بهش دادم و گفتم: - بیا تیفان این سنگ مال تو هستش. شوکه سنگ رو گرفت و لب زد: - تکه وجودم! تایید کردم. فورا یه گاز ازش زد و خوردش. لبخندی زد و درخشید. با خیز از مبل شیفت تمیز و حرفهای داد! تبدیل به یه موجودی شبیه گرگ با پوزه روباهی و گوش های گربهسانی شد! خیلی خیلی زیبا بود. بدنش سیاه و طرحهای آبی درخشان روی بدنش شبیه شعلههای آتش بود. برگشت و نگاهم کرد گفت: - ممنون اربابم من با یه موجود عجیب مبارزه کردم که قدرتس خیلی بود برای این که منو نکشه خودم رو به دو تکه تقسیم کردم، اما فکر نمیکردم حافظهام از بین بره. لبخند زدم و جواب دادم: - الان کوچیک شو. عمیق نگاهم کرد و گفت: - میتونم خودخواه باشم و از تو بخوام بذاری درون سایهات باشم؟ میتونم با سایهات یکی بشم؟ تایید کردم: - آره میتونی. خوشحال شد و چشامهاش برق زد. دود آبی شد و وارد سایهام شد. سایهام دراز و کش دار شد، کمی لرزید و بعد به حالت عادی در اومد. سرش از سایهام بیرون اومد و گفت: - واووو! ارباب سایهات خیلی محشره. این جا اندازه یه دنیا جا داره. خندیدم. درسته سایه من خیلی عمیقه چون میتونم ارتش بسازم و تو روحم قرار بدم. تریستان و تاسیان هم ظاهر شد و قبل از این که من متوجه بشم تو سایهام فرو رفتن. تریستان سرش رو از سایهام بیرون اورد و گفت: - واقعا خیلی درونش عمیقه! یه جهان رو میشه توش قرار داد. تیفانی حسود بیرون اومد پرسید: - ارباب این دوتا کپی کی هستن؟ اومدم بگم محافظ که تریستان، تیفان رو کشید درون سایه! دهنم باز موند و آکو خندید گفت: - امید دارم زنده برگردن. تایید کردم و دیدم کایا از گوشه دیوار داره نامحسوس نگاهم می کنه. آشینا: این هم دلش ارباب میخواد اما میترسه جلو دست و پاهاش رو بگیری. جوری وانمود کردم که انگار نفهمیدم و گفتم: - آکو منو میبری زمین؟ میخوام دوستهام رو ببینم. آکو فکر کرد جواب داد: - من باید برم جایی به کارم برسم. الان هم ببین شب شده وقت نیست. نظرت چیه، یه وقت برنامه بریزیم که بهت خوش بگذره؟ سر تکون دادم: - عالیه تو ذهنم از آرتین پرسیدم: - نمیخوای بیرون بیای؟ خندید و شاد گفت: - نه خیلی راحتم. تایید کردم و بلند شدم کش و قوس اومدم. دویدم تو اتاقم و روی تختم پریدم. از آرتین تو ذهنم پرسیدم: - آرتین اون درخته که به رگ و روحمون یکی شد به تو قدرت جدیدی هم داد؟ از بدنم بیرون اومد روی تختتم لم داد گفت: - ببین خودت. به صورتش نگاه کردم، ماتم برد. چقدر زیبا بود! خب الان چه تغییری کرده؟! آشینا: میتونه چوب دستی و چندین سلاح دیگه هم بشه. مثل اسلحه، شمشیر، عصا، چوب دستی، گرز و خیلی چیزهای دیگه. خندیدم و با اشتیاق به سلاح فوق پیشرفته خوشگلم نگاه کردم. تو شکمم قلقلک شد و خیز گرفتم چونهاش رو بوسیدم. چنان نعرهای زد و عقب رفت که از تخت پایین پرت شد. آشینا غرش کرد: - این ظالمانهست فقط آرتین؟ جوابش رو ندادم. چهار دست و پا روی تخت رفتم و به آرتین که پایین تخت افتاده بود نگاه کردم گفتم: - خوشمزه بود؟ در اتاق به شدت باز شد و آکو بالا تنه برهنه وارد اتاق شد و ترسیده نگاهمون کرد. آرتین با چشمهای گرد خیره من شد. - بابا دخترت دیوونه شده! خندیدم و روی تخت دراز کشیدم گفتم: - دروغ میگه. خیز گرفت منو بگیره جیغ زدم و در رفتم. از موهام گرفت، چرخیدم و مشتی وسط پاهاش زدم. از درد فریاد زد و غرش کرد: - سایورا خودتو مرده فرض کن. قهقهه زدم. از کنار آکو رد شدم و فرار کردم. آرتین هم دنبال من کرد. خیز گرفت منو بگیره پشت مبل پریدم. کایا فریاد زد: - نه! وسایلم رو یه وقت میشک... زبون براش در اوردم. چشمهاش گرد شد و حرف زدن یادش رفت. آرتین از روی مبل پرشی زد. زیر میز رفتم و عین کرم خودم رو بیرون کشیدم. آرتین پاهام رو اومد بگیره جیغ زدم و سرم به میز خورد. آخی گفتم ولی با خنده دویدم. کایا پرشی زد منو بگیره. از لا پاهاش سر خوردم و آرتین داد زد: - کایا بگیرش نذار فرار کنه. کایا غیبش زد و از زیر زمین خواست منو بگیره. هیجانم بالا رفت. از روی دیوار چهار دست و پا رفتم که صورت کایا تو صورتم اومد. با وحشت و خنده جیغ زدم. پریدم و روی زمین فرود اومدم آرتین خواست منو بگیره پا روی سرش گذاشتم و پایین پریدم. آکو قهقهه زد و گفت: - سایورا مراقب باش! نفس نفس زدم و پریدم تو بغل آکو. آرتین نفس زنان گفت: - بابا بدش به من ادبش کنم. کایا هم شاکی غرش کرد: - آکو اگه وسایلم رو بشکنه، سایورا رو میخورم. دستم رو باز و بست کردم و گرفتم. - بَ بَ بَ... آکو از خنده ریسه رفت و کایا چشمهاش پاچید روی زمینو آرتین پاهام رو گرفت گازم بگیره آکو نگذاشت. آرتین لبخند زد و لپم رو کشید. کایا غر زد: - پرو. تو زمین فرو رفت و غیبش زد. آرتین هم دستم رو گاز آروم گرفت و تبدیل به نور قرمز شد و وارد بدنم شد. آکو محکم لپم رو بوسید گفت: - آرتین رو چکار کردی این جوری سرخ شده بود؟ خندیدم از یاد آوری اون لحظه و سر به منفی تکون دادم: - هیچی. منو روی زمین گذاشت و دکمههای پیراهنش رو بست گفت: - من دارم میرم کار مهمی دارم مراقب خودت باش. سر تکون دادم: - چشم. لبخند زد و رفتش. کایا با یه لیوان معجون سمت من اومد. - برای تو. از دستش گرفتم و خوشحال معجون شیرین خوشمزه بادومی رو خوردم. با دقت به خوردنم نگاه کرد و لب زد: - خیلی خوب منو میفهمی کجا هستم مثل یه ارباب واقعی! زبونی دور لبم کشیدم. چشمهاش حرکت زبونم رو دنبال کرد. به لیوانم خیره شدم پرسیدم: - این بده؟ سرش رو کج کرد ترسناک نگاهم کرد. - نمیدونم. همه معجونم رو سر کشیدم. تیز پرسید: - از من نمیترسی؟ لبخند زدم و گفتم: - اگه از تو بترسم انگار از خودم ترسیدم. اخم کرد. - چرا اینو میگی؟! نزدیکش شدم و لیوان رو دستش دادم. گونهاش رو نوازش کردم و لب زدم: - چون من از تو بدترم کسی که همه چی رو میبلعه. تیز نگاهم کرد و گفت: - یه لحظه. غیبش زد و گیج به رفتنش نگاه کردم. اومدم تو اتاقم برم با یه جنازه پیداش شد و گفت: - میتونی بخوریش؟ آشینا فریاد زد و خندید: - چقدر سه پیچه! از این که برادرمه افتخار میکنم. به جنازه هیولایی خیره شدم و گفتم: - هوم تازهست! تایید کرد: - آکو برای من اورده. کنار جنازه نشستم و خیلی خوش اشتها علامت خورندگی و بلعندگی رو روی بدن پسره کشیدم. جسم تبدیل به گرده نور شد و وارد دهن و بینیم شد. با لذت بو کشیدم و طعم گوشت تازه رو روی زبونم کشیدم. آخ... چقدر قوی و خوش قدرت بود. خمار به کایا که رنگش پریده بود چشم دوختم و لب زدم: - ممنون خیلی خوش طعم بود. مات به من شد. روی زمین شل شده نشست و لب زد: - تو چی هستی؟ یکی مثل من؟ یا چیزی بیشتر از من؟ خمیازه کشیدم و آشینا از من تغذیه کرد. جواب دادم: - نمیدونم، تو باید تصمیم بگیری. بلند شد و عجیب گفت: - من یه برادر دارم. گیج و کنجکاو پرسیدم: - خب؟ آشینا ذوق زده گفت: - میخواد راجب من حرف بزنه. کایا روی مبل نشست. یکم به میز خیره شد و با آه به حرف اومد: - برادرم یه غاره، شاید خندهات بگیره بگی غار مگه برادر میشه؟ باید بگم آره، میدونی میخوام دنبال راهی باشم تا بتونم بیرون بیارمش دو میلیارد ساله برادرم رو تنها گذاشتم. هنوز که هنوزه نتونستم راهی پیدا کنم. دیگه رو ندارم برم دیدنش. آشینا نالید: - آخه برای من رفته؟! کایا موهاش رو تو مشتش گرفت و پرسید: - نمیدونم چرا دارم از برادرم به تو میگم فقط میخوام بفهمی همین. کنارش نشستم و گفتم و گفتم: - تو چی؟ از خودت نمیخوای بگی؟ خنده تلخی کرد. - من هیچی ندارم بگم، جز این که عمر زیاد مکافاته حالا من میتونم هرجا بخوام برم ولی برادرم نه همش اسیره تو غار خودش. عجب! من از خودش پرسیدم باز کشیده شد روی آشینا. با پاهای کوچیکم بازی کردم و روی مبل بالا پایین کردم گفتم: - مطمئنا اون هم داره خوش میگذرونه و حال میکنه غمش رو نخور. آشینا تو ذهنم داد زد: - دروغ میگه، تو آکو برات انواع جنازههای تازه میاره من این جا باید بمیرم از گشنگی. کایا مچ دستش رو مالید گفت: - نه نمیتونه خوش باشه همش تنهاست مجبوره ریسک کنه قلبش رو به کسی که اربابش میشه بده. آشینا تو ذهنم داد زد: - داداش بیا ببین قلبم رو به چه کسی دادم کنار تو نشسته تظاهر میکنه منه بدبخت رو نمیشناسه. سعی کردم از دست آشینا نخندم. کایا بالاخره گفت: - اون مایعی که آکیلا به تو داد. وقتی دیدمش امید گرفتم اما تو خوردیش. اون سنگ مایع که اگه برای برادرم میبردمش میتونستم همراه خودم ببرمش دنیا رو واضحتر نشونش بدم. آشینا: میشنوی چه برادر خوبی دارم؟ تو ذهنم جوابش رو دادم: - آشینا نمیخوای خودت رو نشونش بدی؟ جدی شد و جواب داد: - نه میخوام تصمیم بگیره تو رو ارباب خودش کنه. اگه منو ببینه و تو اربابش بشی تا ابد سرکوفت میزنه بخاطر تو ارباب گرفتم وگرنه من که راحت بودم. به مظلومی الانش نگاه نکن منو کایا رو به روی هم قرار بگیریم آخر زمانی هم دیگه رو تخریب زبونی میکنیم. روبه کایا کردم و گفتم: - نمیدونستم وگرنه نمیخورم. برگشت لبخندی به من زد. - هدیه تو بود، نمیخوردی ضایع بود. شنیده بودم تو دنیا فقط یک نفر این سنگ مایع رو داره فقط نمیدونستم اون فرد آکیلا باشه، به ایزد زمان شک داشتم ولی آکیلا نه... ناباور خندید و شوکه پرسیدم: - یعنی دیگه ازش نیست؟ سر به منفی تکون داد: - نه دیگه نیست. سنگ مایع از روش عجیبی به دست میاد. طومارش رو ندارم یه تکه کوچیک سوختش که مطمئنم دیگه از طومارش هم نیست چون سوخته. من؛ وجب به وجب این دنیا رو کشتم وجب به وجب. حیرت زده شدم و لب زدم: - اوه! چه خر شانسم من! تایید کرد. - دقیقا دوست دارم بکشمت و بخورمت. نمیدونم چرا این کار رو نمیکنم. بجای این که بخورمت پا میشم خوراکی برای تو درست میکنم. خندیدم و نگاهم کرد. - نترسیدی؟ بلندتر خندیدم. - از رو راستیت خوشم میاد. لب زد: - عجیبی! تایید کردم. - ممکنه. بلند شد و گفت: - برو بخواب غذای امشبمم تو خوردی. شوکه شدم و داد زدم: - خودت دادی! برگشت و دوباره همون کایا بی اعصاب شد: - میخواستی نخوری من که اجبارت نکردم. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: - نوش جونم باشه. دندونهاش رو نشون داد: - جاش تو رو بخورم؟ من هم دندونهای وامپگادم رو نشون دادم. - به پا من اول خون تو رو خشک نکنم. خیز گرفت سمت من و من هم فورا پریدم تو بغلش و سرم رو تو گردنش کردم. خندید و موهام رو نوازش کرد. - خرگوش. چرا همش کوتاه میاد؟ قشنگ میبینم میتونه منو فورا بگیره اما انگار همش داره از من آزمون میگیره. با لذت خون خوس طعم و غلیظش که یه لزجی خاص داشت رو خوردم. خونش مثل آشینا بود ولی شیرین خیلی شیرین، آشینا شیرین و نمکی بود. از تو گلوم صدای پر از لذت اومد و گفت: - آروم بخور من همیشه اینجام فرار نمیکنم. دستم رو تو موهاش کردم و نوازش وار آروم خون خوردم. چشمهام سنگین و سنگینتر شده بود جوری که کُند خون میخوردم. انگار متوجه شد. منو برد تو اتاق خوابم و روی تخت خوابوندم جوری که دندونم از گردنش بیرون نیاد. اما خودم دندونم رو در اوردم و تو بغلش خوابآلود فرو رفتم، بشمار سه خوابیدم. ... صبح با سر و صدای آکو بیدار شدم. - کایا چرا انقدر رنگت پریده؟ مگه دیشب غذا نیوردم؟ کایا: بس کن آکو چقدر داد میزنی؟ آکو غرش کرد: - اصلا رنگ به رو نداری! آشینا آروم تو ذهنم گفت: - دیشب تا صبح داشت نگاهت میکرد. ما تا یک میلیارد هم هیچی نخوریم چیزیمون نمیشه. ولی وقتی دلمون ارباب بخواد مریض میشیم. چشمهام گرد شد و بلند شدم. زمزمه کردم: - وقتی دلت ارباب بخواد یعنی چی؟ آشینا پوفی کشید گفت: - تو فقط خاطرات میخوری؟ یه نگاه هم به خاطرات بندازی بد نیست. تنبل جواب دادم: - حوصله نداشتم سه میلیارد سال رو دونه دونه نگاه کنم. پوفی کشید و گفت: - خب ببین، ما یعنی نسل من، متولد شدیم برای ارباب گیری، تنها چیزی که ما رو مریض میکنه خواستن یکی هستش مثلا من اربابم تریستان بود اما حس کردم ارباب واقعی خودم رو پیدا کردم. اربابی که فقط به خودم تعلق داره. برای همین با اجازه تریستان که خودش اصلا خیلی سریع قبول کرد اربابم شدی. اگه نمیشدی من مریض میشدم نه که بمیرم نه ولی مریض، کم خوراک، کم قدرتی، ضعف شدید جسمانی و یه چیزی مثل سرما خوردگی میگرفتم. اوه! این که خیلی بده! بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم گفتم: - چرا نمیاد بگه اربابش بشم؟ غرغر کرد: - نمیدونم چرا نمیگه، احتمالا بخاطر منه یا شاید فکر میکنه برای تو زیادی هیولاست مثل من چون ترسیدم انتخابم نکنی به شکل بچه نزدیک تو شدم. هنوز که هنوزه میترسم من واقعی رو ببینی خیلی راحت منو بخوری یا بکشی. خندیدم و لب زدم: - دیوونه! آخه کی برای ظاهر یکیو انتخاب میکنه؟ آشینا ظاهر شد. با دیدن یه مرد بزرگ و قویهیکل جا خوردم. یه مرد عضلانی، چهار شونه قدی یک متر و نود و چهار با موهای مشکی بلند که از شنلش بیرون زده لبم رو گاز گرفتم نیشم باز نشه. تازه چشمم به پوست خیلی سفیدش افتاد. کلاه شنلش رو برداشت و گفت: - پس منو ببین. سرم رو بالا گرفتم نگاهش کردم. چشمهاش حیات بود! رنگهای طلایی، قرمز، آبی، سبز و غیره توش به شکل عجیب رنگی میشد. پوست خیلی سفیدش با موهای مشکیش که زیرش آبی کریستالی بود ترسناکش کرده بود. بینی خدایی خوش فرمی داشت. به لبهای حجمدارش برخوردم رنگ پریده بود و دندونهاش کوسهای که حس میکردی فولاد هم میبلعه. به شکل عجیبی ذوق کردم و گفتم: - سگ تو روحت! چشمهاش گرد شد و لب زد: - چی؟ خندیدم و دویدم دستهاش رو گفتم. دستهاش سفید بود و ناخونهاش سنگی و سیاه. هیجان زده گفتم: - خیلی جذاب و باحالی! خندید و تو پیشونیم زد. - کایا راست میگه تو خیلی عجیبی. با صدای پا آشینا فورا تو بدنم رفت. تازه فهمیدم از هیجان و لذت دارم نفسنفس میزنم. در آروم باز شد و آکو وارد شد. وقتی دید تو تختم نیستم نگران شد و سمت من برگشت. ویرایش شده 19 خرداد توسط Alen moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Bell 3 ارسال شده در 5 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 5 تیر خیلی این رمانو دوسش دارم کاش بیشتر پارت بزاری♡ 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 11 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 تیر سعی کردم نفسهام رو تنظیم کنم و گفت: - سایورا؟ چرا صورتت سرخه؟ دست روی صورت داغم گذاشتم. نفسهای عمیق و کشدار کشیدم و مشکوک صدام کرد: - سایورا؟ سرم سمتش چرخید. اخمهاش تو هم رفت پرسید: - چی این جوری هیجان زدهات کرده؟ لرزون نزدیک آکو شدم. سر روی شونهاش گذاشتم و به دروغ گفتم: - مامانم میخواد بیاد؟ خندید و غرق بوسم کرد: - قربونت بشم! برای این این جوری هیجان زدهای؟ ترسیدم فکر کردم یه موجود ترسناک دیدی و جذبش شدی. چشمهام گشاد شد! چقدر زود منو میفهمه. سکوت کردم تا بیشتر حرف نزنم. منو سمت حمام برد و گفت: - بدو بدو بریم حمام خوشگل کنی لباس خوشگل بپوشی، مامانت اومد نگه پدر سایورا نمیتونه از پس یه دختر بر بیاد. مخصوصا بابا هیراب تو، اصلا نمیخوام با اون اژدهای پیر کلکل کنم. خندیدم و دوش آب رو تنظیم کرد. بعد از یه حمام آب گرم که فشارم رو انداخته بود، بیرون اوردم که کایا رو دیدم داشت از سرفه خفه میشد. با حال بد گفت: - این لباس رو جدید بافتم. رنگ پریده نگاهم کرد. لباس رو روی تخت انداخت و رفت. آکو نگران پوفی کشید: - اولین باره مریض میبینمش چندین هزار ساله با هم هستیم تا حالا یک بار هم ندیدم این جوری باشه. سرم رو پایین انداختم و زیر چشمی به لباس سرخ عروسکی که پشتش بلند بود خیره شدم. یه جوراب سرخ با قلب مشکی هم بافته بود. تل قرمز با قلب بالدار هم درست کرده بود. آکو بدنم رو خشک کرد، سمت لباسهام رفت. آروم و ذوق کرده گفت: - به... چه قشنگه! نمیدونستم کایا میتونه پرتوها رو کنترل کنه و یه چیزی انقدر زیبا درست کنه. لباس زیرم رو پوشیدم، بعد لباس قرمزم که تا بالا زانوم بود و از پشت بلند، تن کردم. آکو موهای منو شونه زد و موهام رو خشک کرد. بعد آروم تل رو روی سرم گذاشت. من هم خودم جورابم رو پوشیدم. آکو تحمل نکرد. محکم بغلم کرد و چلوندم. انقدر بوسم کرد تا جیغم هوا رفت. از روی تختم پایین پریدم و بدو بدو از اتاقم بیرون زدم. کایا سرفه کنان تو آشپزخونه دیدم بیحال سرش رو روی میز گذاشته بود. کنارش ایستادم. بیحال چشمهاش رو باز کرد. - چیزی میخوای دونه انار؟ لبخند زدم و سرم رو روی میز ناهار خوری کنارش گذاشتم گفتم: - چرا مریضی؟ چون دیشب از تو خون خوردم؟ با این که میدونستم خودم رو به نفهمی زدم. بیحال سرفه کرد و زمزمه کرد: - اگه بگم تقصیر تو هستش این حالم عذاب وجدان میگیری؟ خودم رو تکون تکون دادم و پرو گفتم: - نه. چشمهاش رو بست و با سرفه بیحال خندید. - منو باش برای کی این حالم شده. به حرف کشیدمش. - چرا این حالت برای من این جوری شده؟ سکوت کرد و چشمهاش رو بست. دست روی سر کایا گذاشتم تمام طرز فکرش رو گرفتم. آشینا راست میگفت اون واقعا در گیر خودشه. میترسه به من بگه ارباب من شو، من ردش کنم. لبخند زدم و خیلی غیر مستقیم جوری که متوجه نشه من خاطراتش رو بلعیدم گفتم: - شرط میبندم محافظ هرکی بشی اون فرد خوشبخت میشه. عمیق نگاهم کرد و پرسید: - خوشبخت؟ من یه آدم خوار و زنده خوار هستم. تو خودت قبول میکنی یکی مثل من برای تو بشه؟ لبخند عجیبی زدم. دقیقا حرف و موضوع سمتی رفت که میخوام و جواب دادم: - آره، چرا که نه. خشکش زد و لب زد: - جدا؟ اما تو محافظ و حتی سلاح داری. شونه بالا انداختم: - هر کسی وظیفه خودش رو داره. آکو تو آشپزخونه اومد و گفت: - چی شده؟ با اخم غلیظی، جواب دادم. - من یه دکترم دارم چکش میکنم. آکو تایید کرد و گفت: - خانم دکتر، کایا چه مشکلی داره؟ خندیدم و لباس عروسکیم رو تو مشتم گرفتم: - کایا مشکلش به دست خودش باز میشه. آکو قهقهه زد و کایا عجیب نگاهم کرد. کایا بلند شد. به سرفه افتاد و دستش پر خون شد. آشینا نگران شد و لب زد: - وای نه! وضع کایا اصلا خوب نیست. سایورا یه کاری کن. آکو نگران شد. خواست کمک کایا کنه ولی کایا غیبش زد! مات خون روی زمین شدم. آشینا تو ذهنم نعره زد: - چرا انقدر مغروره؟ آکو نگران داد زد: - کایا؟ روی صندلی نشستم و به جوراب قرمزم نگاه کردم. من نمیتونستم دیگه کاری کنم خودش باید بیاد. آشینا نگران تو ذهنم هی حرف میزد و به کایا و جد و آبادش دری وری میگفت. از رو صندلی پایین پریدم و گفتم: - تریستان؟ تاسیان، تیفان سالم هستید؟ سر هر سه تاشون از سایهام بیرون زد و گفتن: - آره خوبیم. تریستان: چیزی شده سرورم؟ لبخند زدم و جواب دادم: - نه فکر کردم زدید هم دیگه رو ناقص کردید. تیفانی خندید. - این جا خیلی خوبه سرورم من هیچ وقت کاری نمیکنم که این جای خوب و آرامش بخش رو از دست بدم. تاسیان هم با لبخند گفت: - تیفانی پسر معرکهایه. تریستان هم تایید کرد و جواب داد: - بد نیست، قبولش دارم. تیفانی به تریستان اشاره کرد گفت: - این کوه یخ ارشده؟ سر تکون دادم: - آره ارشده و بیاحترامی به تریستان انگار بیاحترامی به منه. تیفانی دست دور گردن تریستان انداخت و آبدار بوسیدش. - چشم سرورم. تریستان با چندش پرتش کرد تو سایه ام و صورتش رو پاک کرد و لب زد: - بیشعور! خودش هم تو سایهام شیرجه زد. تاسیان قهقهه زد و رفت. دهنم باز موند! چه خوش بودن! حال آرتین رو پرسیدم که شارژ و پر انرژی گفت نمیخواد از درونم بیرون بیاد. دهنم باز موند. آشینا غمگین بخاطر کایا گفت: - خودت نمیدونی ولی بدن خیلی راحتی برای ما داری. انرژی و قدرت ما از تو گرفته میشه، درونت حس آرامش وقدرت داریم. به هیچی هم نیاز نداریم. عه! که این طور. با خنده تو ذهنم گفتم: - تو یکی که از همه بیشتر میخوری. همین که خاطره میبلعم بدنم رو خالی از قدرت میکنی. غمگین خندید و جواب داد: - بده نمیذارم پیش کسی خوابت ببره؟ چقدر پرویه! روی مبل نشستم و کارتون ایزد شیطون رو دیدم. هرهر و کرکر داشتم با کارتون میخندیدم که کایا رنگ پریده اومد کنارم نشست و یه تیکه کوچیک کیک تو دهنم گذاشت. آهی کشید و گفت: - منو قبول میکنی؟ آشینا فریاد خوشحالی زد. جوری که انگار منظورش رو نفهمیدم گفتم: - چیو؟ پوفی کشید و سمت من چرخید. آکو هم اومد. با لبخند به کایا نگاه کرد و اشاره کرد حرف بزنه. کایا مثل لبو سرخ شد. با صدای گرفته و پر از سرفه گفت: - ارباب من میشی؟ انگشتم رو زخمی کردم و سمتش گرفتم. - از اول بودم فقط الان رسمیتر و کاملتر میشه درسته؟ به خون روی انگشتم نگاه کرد و چشمهاش از اشک برق زد و گفت: - آره. خم شد و خون روی دستم رو خورد. شوک قوی وارد بدنش شد و نفسش حبس شد. لرزون شد و خودش رو بغل کرد. رنگ به رخش برگشت و نزدیکم شد. تو دستش مایع درخشانی فوران کرد و گفت: - لطفا بخور این مایع وجودیتم پیوند ما رو کامل می کنه. سرم رو جلو بردم و آروم مایع درخشان کف دستش رو که حالت جیوه مانند داشت رو خوردم. هرچی میخوردم بدنم قوی و قویتر میشد. قدم کشیدهتر شد و استخونهام مستحکمتر! درد بدی تو قلبم افتاد و نگران آشینا شدم. آشینا با صدای دردناک گفت: - نگران نباش من خوبم تو ادامه بده کامل پیمان ببند. آخرین جرعه هم خوردم که آشینا از درد نعره زد. لبم رو گاز گرفتم. من هم از درد تو خودم جمع شدم. قلبم رو فشار دادم و نالیدم. آکو نزدیکم شد و آشینا با درد خندید: - آخر برادرمم با من یکی شد. ممنون سایورا خیلی میخوامت تو برادرم رو به من رسوندی. از درد نالیدم و قلبم رو بیشتر فشار دادم. آکو موهام رو نوازش کرد و نگران گفت: - کایا عادیه این جوری داره درد میکشه؟ کایا گیج گفت: - فکر نکنم درد داشته باشه. آشینا نالید: - بخاطر منه سایورا لطفا یکم دیگه تحمل کن، الان خودم رو جمع و جور میکنم. آکو ترسید و منو تو بغلش گرفت: - پس چی شده؟ چرا این جوری قلبش رو گرفته؟ با درد نفسنفس زدم، حتی نفسهامم درد میکرد انگار و گفتم: - چیزیم نیست الان... الان خوب میشم. همون موقعه زنگ در خورد و آکو نگرانتر گفت: - هیراب هم اومد! بلند شدم که لباسم کوچیکتر شده بود. نفس که میکشیدم پشت کمرم تیر میکشید. دست چپم سنگین و دردناک بود. کایا لباسم رو با قدرتش درست کرد و اندازهام کرد. آکو آروم پرسید: - سایورا خوبی... زنگ باز زده شد و گفتم: - خوبم آکو نگران نباش. آکو رفت در رو باز کرد. کایا به من احترام گذاشت و زیر زمین خواست بره ولی یقهاش رو گرفتم گفتم: - برو پیش آشینا. شوکه شد و چشمهاش گشاد شد. انگار به گوشهاش مطمئن نبود. بدنش مثل روح شد و وارد بدن من شد. یهو کایا داد زد: - آشینا؟! تو تو اینجایی؟! آشینا با درد خندید: - آره ارباب من سایوراست. نشستن با هم دعوا کردن و من هم ذهنم رو روی جفتشون بستم سرم حداقل دیگه درد نگیره. دردم داشت کم میشد و فقط کسالت داشتم. آشینا: خفه شو کایا، سایورا دردت رفت؟ تایید کردم و تو ذهنم جواب دادم: - بدنم کسله. آشینا: الان حلش می کنم. همو لحظه باباهیراب و مامانم رو دیدم. سر بابا سمت من چرخید، لبخند زد و گفت: - مامانت رو اوردم. نگاه مامان پر از اشک خیره من شد. چشمهام روی صورت نازش زوم موند. صورتی که وقتی بابام منو میزد سرخ میشد و چشمهای قشنگش خیس اشک میشد. چقدر خودش رو که وامپگاده نفرین میکرد. یه قدم جلو رفتم و لب زدم: - ما... نگذاشت کامل صداش بزنم و محکم بغلم کرد. - وارانشام، وارانشای من. تو بغلم فشارش دادم. بغض تو گلوم حسابی سنگین شده بود. بابا هیراب بغضش رو از من مخفی کرد و همراه آکو رفتن نشستن. با بغض زمزمه کردم: - مامان... دلم خیلی برای تو تنگ شده. مامان غرق بوسم کرد. بابا هیراب گفت: - سایورا قد کشیده؟! از مامان فاصله گرفتم. تلم رو روی سرم درست کردم. مامان اشکهاش رو پاک کرد و عمیق به سر تا پاهام خیره شد. - عزیرم... تناسخت دختر بوده! خندیدم و دست روی صورتم گذاشتم. دلش ضعف رفت و منو تو بغلش فشار داد. - دورت بگردم قشنگ من، اذیت نیستی؟ سکوت کردم که باباهیراب غرش کرد: - آوینا سوال بیجا نپرس. اخم کردم و نیم نگاهی به بابا هیراب کردم گفتم: - بذار راحت باشه. دست مامان رو گرفتم و با خودم بردمش روی مبل نشوندمش و صورتش رو نوازش کردم. - چطوری مامان؟ بدون من اوقات به کام بود؟ دستی روی چشمهاش کشید و بغضش ترکید. صورتش رو تو دستش گرفت. خندیدم و تو بغلم گرفتمش. - فهمیدم اوضاع به کام نبوده. به سختی بغضم رو قورت دادم. همه جا رو بخاطر اشک تو چشمهام تار میدیدم. بابا هیراب پوفی کشید و گفت: - آوینا حرف زده بودیم. مامان نالید: - نمیتونم هیراب، بچمه بعد از کیها دیدمش. بلند شدم یه لیوان آب ریختم و سمت مامان گرفتم. - بیا یکم بخور. با بغض دستم رو همراه لیوان گرفت و گفت: - از ما متنفری وارانشا؟ آهی کشیدم. - سایورا صدام بزن این اسم به این جسمم نمیاد. مکث کردم و خیره چشمهای قشنگش شدم. مامانم چون دو رگه الف و وامپگاد بود از شانس خوبش همه چیزش به الفها رفته بود. موهای بور و از اینها... لبخند زدم و ادامه دادم: - نه، اصلا کی میتونه از پدر و مادر خودش نفرت داشته باشه؟ من خودم رو جای شما نمیذارم اما میتونم دردی که شما کشیدید هم حس کنم. آکو با لبخند پر از تحسین نگاهم کرد و گفت: - سایورا نسبت به سنش خیلی فهمیدهست مامان به آکو نگاه کرد. اشکهاش رو پاک کرد جواب داد: - از شما ممنونم گذاشتید واران... سایورا رو ببینم. آکو به من نگاه کرد و جواب داد: - سایورا این اجازه رو داده در واقعه من داشتم انکار میکردم سایورا وارانشا هستش نمیخواستم به گذاشتهاش برگرده. مامان به من خیره شد. دستم رو گرفت عمیق بوسید و من هم سرش رو بوسیدم. بابا هیراب با غرور گفت: - آوینا قراره بریم بازار برای انجمنرفتن سایورا خرید کنیم. چیزی که همیشه آرزوش رو داشتی ولی امکانش نبود. چشمهای مامان باز شد و گفت: - بره انجمن؟ ولی... ولی تو به من گفتی وارانش... سایورا شش سالشه! به خودم اشاره کردم و شاد جواب دادم: - الان به نه سالهها میخورم مگه نه؟ آکو خندید گفت: - نه واقعا قبلا با این که شش سالت بود به چهار سالهها میخورد بدنت الان تازه به پنج_ شش سالهها میخوره. لپم رو پر باد کردم و حرصی لب زدم: - بازم خوبه با سنم مطابقت پیدا کردم. پاهام رو بالا اوردم و بالا پایینش کردم. مامانم پاهام رو گرفت نوازش کرد و باز اشکش در اورد. مطمئنم یاد روزی که بابا پاهام رو میشکست تا پام رو از خونه بیرون نذارم افتاده. لبم رو گاز گرفتم و تو خودم فرو رفتم. اشکهام بخاطر گریههای مامان از مژههای بلندم سر خورد و به شکل دونههای برف روی لباسِ سرخم افتاد. بابا هیراب کفرش در اومد گفت: - آوینا پاشو بریم هر وقت آروم شدی بر میگردیم. مامان سریع اشکهاش رو پاک کرد و منو تو بغل گرفت گفت: - نه هیراب می ترسم باز بره و نبینمش. دیگه گریه نمیکنم. لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم حالم بد نشه. همون لحظه آکیلا ظاهر شد. بدون هیچ مقدمهای با اخمی ترسناک رو به هیراب کرد و گفت: - هیراب سایورا به گوی تعادل وصله سعی نکنید غمگینش کنید. خودت الان میدونی چقدر آسیب پذیره و احساساتش حساس؟ بابا هیراب به مامان کلافه خیره شد و جواب داد: - آره میدونم. آکیلا سمت من لبخند زد و ادامه داد: - جوجه، قرمز پوشیدی؟ بینیم رو پاک کردم و تو چشمهای سرخش خیره شدم که تو سرم یه چیزی تکون خورد و خاطراتم محدود شد. همه چی عقب رفت. حس کردم آکیلا داره خاطراتم رو پس میزنه و یهو کل بدنم لرزید و نورانی شدم. گوی تعادل حس کردم به من محکمتر وصل شد. ترسناک گفت: - آکو سایورا دیگه حق نداره محافظ بگیره وگرنه هزار شلاق آسمانی به تو و تمام محافظهاش میزنم. خاطراتی که ذهنش رو تحریک میکنند به روش نیارید. اسم قدیمیش رو هی صدا نزنید. هر بار که ذهنش مقاومت میکنه گوی بیشتر روحش رو برای گرفتن تعادل میبلعه. moonecho لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 11 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 تیر به خودم که لباسم بزرگتر از خودم شده بود نگاه کردم. تریستان بیرون اومد و نعره زد: - این جوری که سرورم داره از بین میره! یعنی چی آکیلا یعنی چی این کار؟ آکیلا نعرهای زد. نمیتونستم واکنش نشون بدم چون گوی داشت نورم و تاریکم رو از بدنم بیرون میکشید و تغذیه میکرد تا توازن رو برقرار کنه. روحم داشت با موجود عجیب ناپیدایی میجنگید. - پس تو که محافظش هستی مراقب باش از بین نره تریستان. تنها ایزد نور ما که میتونه این دنیای کوفتی رو از سر نگونی نجات بده سایوراست. تیفانی هم بیرون اومد و غرش کرد: - نور رو از من بگیر. آکیلا پوزخند زد: - نور تو با نور سایورا فرق داره. نور سایورا طهارت کننده و شفا دهندگی، بخشش الهی داره و تاریکی وقتی جذبش بشه کشته نمیشه بلکه ترکیب میشه به خاکستری، تو نورت فقط تاریکی رو دور میکنه در برابر یه جهان نور تو کم میاره. آرتین بیرون اومد از بدنم و گفت: - من عنصر نور رو دارم این هم بدرد نمیخوره؟ بدنم داشت تحلیل میرفت. انرژیم خیلی داشت کم میشد و گوشهام سوت میزد. آکیلا تلخ جواب داد: - نور از عنصر نباید بیاد از درون باید باشه پس حداقل سه هزار عنصر نور لازمه تا بشه برای یک ساعت تعادل ایجاد کرد. آکو کنار پاهام نشست. دستهای کوچیکم رو گرفت گفت: - دخترم، آکیلا سایورا خیلی داره کوچولو میشه! تو رو هرکی که میدونی قسم میدمت متوقفش کن. روچیار ظاهر شد و گفت: - گوی تعادل داره با یه بلعنده نور مبارزه میکنه. به سایورا خون پر چاکرا بدید. سایورا اینو بخور لطفا، اگه نتونه گوی تعادل بلعنده نور رو شکست بده این جهان از بین میره. ذهنم در حال حاضر این جا بود ولی روحم داشت با چیزی نا پیدا میجنگید. هیچی معلوم نبود فقط داشت نورم بلعیده میشد. از چیز درخشانی که از بوش فهمیدم تکهای از پرتوهای آسمانه خوردم و بدنم پر انرژیشد. گرم گرم شدم و داغ کردم. مامان فورا دست منو گرفت و بدنش درخشان شد. بابا هیراب نعره زد: - چکار میکنی آوینا؟ مامان با گریه جیغ زد: - دارم از قدرت ارتباطم استفاده میکنم. بدنم پر از قدرت و داغی شد. تونستم اون موجود رو ببینم. یه هاله نورانی بود که درونش یه موجود دراز با هشت بال بود! غرشی کردم و تبدیل به اژدها شدم. لعنتی اژدهام کوچیک شده بود دوباره. کاملا از جسمم جدا شده بودم اما میفهمیدم دارند به من خون و قدرتهای متفاوت میدن! درسته بچه اژدهام ولی من قدرت امپراتور زمان رو دارم. قدرت یخ، یخی که قادره هر چیزی رو متوقف کنه. نعره جیغ مانندی زدم و از دهنم بخار مه بیرون زد و تکه ای از نور اون موجود رو یخ انداخت. ماهرانه نور رو شکست و من طلسم بلعندگی و خورندگی رو روی یخها کشیدم. بدنم پر از نور و قدرت شد که طرف خشکش زد. بدنم رشد کرد و نعره سهمگینی زدم. از پشت لگدی تو کمرم خورد و تو آسمون سقوط کردم! لعنتیها سه نفر هستن! من تنها چطور با سه بلعنده نور آسمان بجنگم؟ نفس نفس زدم و تعادلم رو حفظ کردم. به فرم اصلیم در اومدم و آرتین رو فرا خوندم. تو دستم عصای بزرگ هلال ماه ظاهر شد. روی پایین هلال ماه یه گوی بود. روش طلسم خورندگی و بلعندگی کشیدم و حریص زمزمه کردم: - صبر کنید حالا این منم که شما رو میخورم. عصام نور داد و حمله کردم. با یه دست پرتوهای کور کننده نورشون رو یخ می انداختم و با عصام طلسم میزدم و نورها رو میخوردم. وحشت وجودشون رو گرفته بود. یکیشون سوتی زد که دو تا دیگه اضافه شدن و پنجتا شدن! لعنتی لعنتی چرا این جوری هستن؟! با سرعت پشت سر یکیشون ظاهر شدم. دست روی سرشون گذاشتم. تمام اطلاعات و دانششون رو بلعیدم. کایا و آشینا از بدن من بیرون اومدن و گفتن: - کمک نمیخوای سرورم؟ خندیدم و انرژی گرفته گفتم: - آره میخوام. خوشحال زوزه وحشیانه کشیدن و به بلعندهها حمله کردن. من هم کامل یکیشون رو خوردم و قدرت بلعندگی نور رو به دست اوردم. ولی قدرتم ضعیف بود و گفتم: - آشینا، کایا برای من دوتا جنازه بیارید. همون لحظه کایا دوتا بلعنده نور سمت من پرتاب کرد و من با عصام تو سرشون زدم قبل از این که واکنش نشون بدن من خوردمشون. طعم نداشتن فقط گرمی، گلوم رو داغ میکردن. تا اومدم خوشحال بگم من قدرت بلعندگی نور دارم نُه تا بلعنده نور از ناکجا آباد اومدن و حمله کردن. آشینا عقب عقب اومد و نزدیک من شد گفت: - بگو تیفانی بیاد لعنتیها هی دارن کروبچ میکنند. زیر لب زمزمه کردم: - تریستان، تیفانی، تاسیان شما را فرا میخوانم. تریستان با یه غرش وارد شد. یه اژدهای بزرگ یه پادشاه تاریک. بلعندهها با دیدن تریستان جیغ زدن که فورا گوشهام رو گرفتم. بلعندههای نور از تاریکی تریستان میترسن چون از وحشت و هلاکت میاومد. از مرگ و بدبختی. البته همون جور که تربستان نقطه ضعف اونها بود نور اونها هم نقطه ضعف تریستان. نمیدونم چرا ریسک کردم و تریستان و تاسیان رو احضار کردم؛ اما میدونم به این هواس پرتی نیاز داشتم. با سرعت نور بال زدم و با عصایی که طلسم خورندگی داشت یکی یکی تو صورت و شکمهاشون میزدم. آشینا و کایا از من قدرت مکیدن تا خوابم نره این همه بلعنده خوردم. دستم رو گاز گرفتم. تو دهن تریستان و تاسیان خون خودم رو ریختم. تریستان قویتر شد و نعره وحشیانه زد که من هم خشکم زد چه برسه اون فلکزدهها. از خستگی نفس نفس زدم که آرتین از عصا تبدیل به آدم شد و منو بغل کرد. - خوبه دیگه بسپار به بقیه همه چیز رو. چشمهام خمار به آرتین دوخته شد. لبخند زد و پیشونیم رو بوسید. - خیلی زیبا مبارزه میکنی انگار همه چی بچه بازیه. خنده خستهای کردم. گردنم رو بالا اوردم به بقیه که داشتن با لبخند مبارزه میکردن و برای هم قپی میاومدن خیره شدم. آرتین به آشینا اشاره کرد و گفت: - اون مرد جذاب کیه؟ دندونهاش مثل کایاست؟ لبخند زدم و با افتخار گفتم: - آشیناست همون غار، من اربابشم. چشمهای آرتین گرد شد. - اوف! فکر نمیکردم این جوری خوشگل و جذاب پسر باشه، عجب قد و عضلههایی داره. خندیدم و تایید کردم. تیفانی آخرین بلعنده رو کشت و جنازهها رو برای من اورد گفت: - ارباب اینها رو بخور برای تو شکارشون کردم. قهقههی خسته زدم. انگار گوسفند گرفته نه بلعنده نور. آشینا و کایا هم جنازهها رو روی بقیه جنازهها انداختن. تریستان و تاسیان هم با وسواس بلعندههای نور رو گرفته بودن بدنشون نسوزه با جادو داشتن می اوردنشون. تریستان مغرور و سرد گفت: - بیا بخور ما از قدرت تو تغذیه میکنیم. این جوری خوشمزهتره. همشون سر تکون دادن حتی آرتین. گیج پرسیدم: - راحت حلقوم دارید میشید! این جوری چی به من میرسه؟! آشینا پوزخند ترسناک زد گفت: - قدرتش به تو میرسه. کثافتی به همشون گفتم و روی بیست و یک جنازه آش و لاش طلسم خورندگی و بلعندگی کشیدم. تبدیل به گردههای درخشان شدن و تو دهن و بینیم رفتن. یه هوای گرم انگار کل گلوم و بدنم رو گرفته بود. لعنتی بد بود حتی لذت هم نداشت انگار داشتی هوا میخوردی. با چندش گلو صاف کردم که دیدم هر شش محافظم شبیه مستها شدن و تو بدنم رفتن. صدای آه پر لذتشون گوشم رو پر کرد و شوکه لب زدم: - زهرمار! بدنم هرچی خوردم پوچ شده بود هیچ انرژی و قدرتی برای من نگذاشتن! من غلط بکنم دیگه محافظ بگیرم. به ریشه جفت پدرم خندیدم محافظ بگیرم. یه پاپاسی انرژی هم برای من نگذاشتن! شکمم از گشنگی قار و قور کرد. با گشنگی به اطراف نگاه کردم همه چی پاک سازی شده بود. خواستم برم چشم تو چشم یه هاله شدم. اخم کردم و جوری که نفهمه متوجهاش شدم کش و قوس اومدم و بیشتر و با دقت نگاهش کردم. یه هاله آبی ملایم بود. فرد بدی نمیزد. آشینا: این دیگه کدوم خریه؟ کایا: هاله ملایمی داره. داشت فقط منو نگاه میکرد و پرسیدم: - چیزی نیاز داری این جوری نگاهم میکنی؟ هاله زهرش ترکید و خواست فرار کنه. تیفانی پشتش ظاهر شد و ترسناک به حرف اومد: - اربابم با تو بود، فرار کنی بی احترامی میشه. هاله ظاهر شد و تبدیل به یه دختر شد و گفت: - تو... تو وارانشایی؟ خشکم زد. به خودم نگاه کردم اوپس! من الان پسر بودم. چون جسمم تو خونه بود با روحم این جا بودم. تریستان ظاهر شد و گفت: - تو کی هستی؟ دختره یه قدم عقب رفت و گفت: - من... من... سمتش رفتم و دست روی سرش گذاشتم. خشکم زد! دختر ایزد کیمیاگر و درمانگر بود. دست زیر صورتش گذاشتم. - تو جنگها نباش آسیب میبینی. با دستش بازی کرد گفت: - من داشتم از تو آسمون گیاه پیرو میچیدم یهو دیدم تو با موجودات نادیدنی داری میجنگی. فقط خودم رو همتراز آسمان کردم. بعدش؛ نمیتونستم فرار کنم اگه تکون میخوردم طلسمم میشکست. داشت راست میگفت. زبونی به لبم کشیدم و تایید کردم. - هر چی دیدی رو فراموش کن. تریستان خواست حافظهاش رو پاک کنه فورا دست رو سرش گذاشت و گفت: - نه، لطفا بذار یادم باشه التماست میکنم ایزد وارانشا، به به پدر و مادرم قسم میخورم مهر سکوت به لبم میزنم به کسی نمیگم. خمیازه خسته کشیدم. - باشه بدو برو دختر جون. احترام گذاشت و با سبد تو دستش فرار کرد و رفت. تریستان غرش کرد: - چرا گذاشتی بره؟ خمیازه بلند بالایی کشیدم گفتم: - چون گفت نمیگه. تریستان حرص خورد و فورا پرسیدم: - من گشنمه، چرا همه انرژی منو خوردید؟ تا اینو گفتم در رفتن تو بدنم. دهنم باز موند! محافظ هم محافظ قدیم. بدنم به جسمم برگشت— هین بلند کشیدم و چشمهام رو باز کردم. با دیدن تمام ایزدان شوکه شدم. یهو همشون دست زدن و فریاد خوشحالی کشیدن. مامان منو بغل کرد. آکو هم بغلم کرد و بابا هیراب هم آکو و مامان رو عقب انداخت و جفت دستهای کوچیکم رو بوسید. روچیار سری برای من تکون داد و گفت: - ممنون بخاطر نجات دنیا. آکیلا هم با غرور چشمک زد. - عالی بودی. اومدم حرف بزنم شکمم جلوتر از من حرف زد و غرغر کرد. سکوتی پیچید و با خنده آکیلا همه زیر خنده زدن. روچیار: بیایید یه جشن جهانی برای این روز بذاریم. روزی که دنیا از نابودی نجات پیدا کرد. بدون خسارت، بدون آسیب. به خودم نگاه کردم برگشته بودم به همون قد و هیکل یه بچه پنج شش ساله. بابا هیراب منو روی پاهای خودش نشوند و بوسیدم. - دورت بگردم. لبخند زدم و سرم رو روی قلبش گذاشتم. صدای قلبش دپ دپ... دپ دپ... زیر گوشم میزد و من تو اوج سر و صدای ایزدان خوابم رفت. ... با نوازش صورتم چشمهام لرزون باز شد و چشم تو چشم مامان شدم. - صبح بخیر دخترم. با دیدن مامان ماتم برد. هنوز پیشمه! هنوز نرفته! من چقدر خوابید؟ آشینا: یک هفته خوابی چون بدنت شوک بزرگی بهش وارد شده بود. مادرت این یک هفته این جا بود. هیراب هر روز میره و میاد. یک هفته! یعنی یه خستگی تا این قدر منو خوابوند. مامانم نگران دوید و رفت بابا و آکو رو صدا کرد. با بدنی کوفته و خشک که انگار توش هیچ حسی نداشت نشستم. در کاملا باز شد. آکو و بابا کنارم نشستن و همه جای منو چک کردن. ترسیدم و بلند زیر گریه زدم. بابا لبخند زد: - سالمه. آکو اشکهام رو پاک کرد و منو تو بغل گرفت بوسیدم. - آره. پاهام گز گز کرد و با گریه پاهام رو گرفتم. - پاهام ویز ویز میکنه، بدنم درد میکنه. مامانم نگران گفت: - نمونم عزیزم. آکو موهام رو نوازش کرد: - چون یه هفته بدنت حرکت نداشته دخترم. هق زدم و بلندتر گریه کردم. بابا هیراب به مامان گفت: - آوینا وان آب گرم رو آماده کن ببینم بهتر نمیشه. مامان با سرعت تو حمام رفت. آکو دست و پاهام رو فشار داد ماساژ بده ولی انگار سوزنها محکمتر توش فرو میرفتن و بیشتر بیز میکرد. جیغ زدم و روی دستش تند تند زدم. - نه، حس بدی داره، نه... بابا کلافه و کفری دست تو موهاش کرد گفت: - لعنتی! یک هفته خیلی براش زیاد بوده. ذهنم هیچی یادش نمیاومد و مثل بچه بهونه میگرفت. آکو زیر گوشم نجواهای قشنگش رو میگفت. مامان اومد و گفت: - بدید ببرمش. ولی آکو و هیراب خودشون هم اومدن. آکو آروم منو تو وان گذاشت و گفت: - الان بهتر میشی. آب گرم روی بدنم رو گرفت و اشکهام تو آب می ریخت. اصلا نمیتونستم حس خوب رو پیدا کنم. بابا هیراب پاهام رو زیر آب مالید و من از گریه جیغ میزدم. مامان نگران و ترسیده گفت: - سایورا ببین شعری که دوست داری. ماه اومد تو آسمون خورشید خانم رفت خونشون. ستارهها تو آسمون... نتونست و اشکش در اومد و گفت: - گریه نکن شیرینکم. آکو پرسید: - سایورا بهتر نشدی؟ با هق هق به پاهام نگاه کردم. خون توش گردش پیدا کرده بود و از اون حس شدید گز گز در اومده بود. وسط گریه خندیدم: - رفته. همشون ولو شدن و نفس راحت کشیدن. تا اومدم ذوق کنم انگشتر آسمانم نوری داد و بدنم تبدیل به پری دریایی شد. مامان جیغ زد و بابا هیراب شوکه شد. آکو فورا گفت: - چیزی نیست سایورا پریدریایی هستش. بالههای طلاییم زیر آب تکون خورد. آکیلا مثل جن ظاهر شد و گفت: - بدنش به هم ریخته. تا اومدم آکیلا رو صدا کنم اژدها شدم. بابا شوکه پرسید: - باید چکار کنیم؟ آکیلا پوفی کشید گفت: - کاری نمیشه کرد، برای جنگ تعادلی که کرد و چاکراهای مختلف وارد بدنش کردیم جسمش به هم ریخته. تا پلک زدم خودم شدم. ترسیدم و تو چشمهای آکیلا خیره شدم. همون لحظه تبدیل به وارانشای واقعی شدم. عضلاتم منقبض شد و آکیلا چشمهاش گرد شد. از وان بیرون اومدم. نفسنفس زنان به موهای بلندم روی زمین خیره شدم سرفه کردم. با صدای خمارِ جذابی گفتم: - آکیلا این کوفتی رو درست کن. مات شده نزدیکم شد و لب زد: - وارانشا! اومدم یه قدم نزدیکش بشم بدنم لرزید و تبدیل به سایورا شدم زیر گریه زدم. - آکیلا... انگار یکی زیر آب برد و خفم کرد. باز تبدیل به وارانشا شدم و سرفه کردم. چنان نعرهای زدم که کل خونه لرزید و وسایل تو ویترین حمام بیرون ریخت و شیشهها شکست. مشتم رو به دیوار کوبیدم: - لعنتی. آکیلا لبخند زد و گفت: - میتونی وارانشا بشی؟! لعنتی چرا از من پنهانش کردی؟ گیج نگاهش کردم و کوبیدمش به دیوار. کف دستم رو کنار گوشش کوبیدم و خم شدم تو چشمهاش خیره شدم. نفسهاش تند شد و چشمهاش پر از اشک پر از دلتنگی. جواهر پیشونیم درخشید و دندونهام بیرون زد. - میدونی چی میخوام عقاب کوچولو؟ اشکهاش ریخت و محکم بغلم کرد. چشمهام گرد شد. تبدیل به سایورا شدم و گیج به دست های کوچیکم خیره شد و نفس نفس زدم. الان چی شد؟ یه قدم عقب رفتم و به چشمهای اشکی آکیلا نگاه کردم. برگشتم پدر و مادرم شوکه بودن. آکو رنگش پریده بود. جیغی از گیجی و وحشت زدم. از حمام بیرون زدم که وسط راه تبدیل به اژدها شدم و تو دیوار رفتم. روی زمین افتادم، از درد نفس نفس زنان به سقف خیره شدم. انگار تو کابوس واقعی گیر کردم. بدنم لرزید و باز وارانشا شدم. داغون به سقف خیره شدم! این جا چکار میکنم؟! چرا دراز به دراز افتادم تو این خونه؟ مگه الان من و آکیلا تو حمام نبودیم؟ سرم رو فشار دادم که آکیلا فریاد زد: - وارانشا. نشستم و نگاهش کردم. - چه اتفاقی افتاده لعنتی؟ کنارم نشست و گفت: - بدنت بخاطر چاکراهای مختلف ایزدان که به تو دادن به هم ریخته. تو برای جنگیدن با بلعندگان نور نیاز به قدرت داشتی تا جسمت و روحت از بین نره. اخمی کردم و تیز نگاهش کردم. - آره اونو یادمه. دست تو موهای بلندم کردم. مادرم دوید و با گریه بغلم کرد. دست دور کمرش گذاشتم و بشکنی زدم و با فرمانم ستارگان لباسی زیبا به تنم از جنس پرتوها تن کردن. محافظهام همه بیرون زدن و احترام گذاشتن. زیر گردن مادرم رو بوسیدم و عطر تنش رو بو کشیدم. قبل از این که باز تبدیل بشم مادرم رو ول کردم. گرده چاکراهای مختلف تو بدنم رو پاکسازی کردم. بدنم حس سبکی کرد. دست تو جیب شلوار مشکیم کردم و پیپ تاناتوس رو روی لبم گذاشتم پک عمیقی زدم. جسم و روحم به گوی تعادل وصل بود. روی مبل نشستم و دود رو از ریههام بیرون فرستادم. نیمی هم قورت دادم. یه چشمم رو بستم و گوی تعادل رو فراخوندم. جهان و کیهان فشرده شد. گوی تعادل کوچیک شده قد یه توپ رو به روم ظاهر شد. پوزخند صدا دار زدم وگفتم: - خودت رو به موش مردگی نزن چرا انقدر از من قدرت کشیدی؟ گوی درخشان کم نور شد تو حرف زدن. - وارانشای عزیزم خوش برگشتی! من که دوست ندارم از تو زیاد چیزی بکشم که منو بشکنی فقط به اندازه تعادلم کشیدم. خمار به گوی خیره شدم و فوتی روی بدن بلوری گوی کردم. از درد جیغی وحشتناک کشید و گفت: - جسمت زیاد قدرت به من نمیده مجبورم این جوری بکشم باور کن وقتی میکشم جسمت بچه میشه. من از عمرش میگیرم جسمت باز میتونه بزرگ بشه. به آکو و پدر مادرم خیره شدم. آکیلا کنارم روی دسته مبل نشست و گفتم: - جسمم رو نابود کنم؟ گوی تعادل و آکیلا فریاد زدن. - نه! ما روح تو رو با جسمت پیوند زدیم اگه نابودش کنی تو هم نابود میشی. آره درسته میتونم حسش کنم. دستی گوشه چشمم کشیدم و مشتم رو پشت لبم گذاشتم. - جسمم الان چند سالشه؟ گوی و آکیلا، پدر و مادرم همراه آکو همزمان گفتن: - شش سال. نیم نظری به همه کردم و به مبل تکیه دادم و پاهام رو کمی از هم بازتر کردم. به محافظهام اشاره کردم رو به روم قرار بگیرند. گوی تعادل کنارم قرار گرفت و محافظهام به ترتیب رو به روی من قرار گرفتن. شش نفر بودن. کایا و آشینا، تریستان و تاسیان همراه آرتین و تیفانی. آرتین یه روح اختیار کرده بود یه بچه روح اسمش هورزاد. پیپ رو روی لبم گذاشتم و پک عمیقی زدم و دود رو سمت همشون فرستادم. جیکشون در نمیاومد. گلو صاف کردم و آکیلا گفت: - هر شش محافظهات عالی هستن. تلخ جواب دادم: - از تو نپرسیدم بچه عقاب. مشت محکمی به بازوم زد: - من از تو بزرگترم هر جور حساب کنی. نیم نگاهی خمار بهش کردم: - شکم در اوردی. شوکه به شکمش خیره شد و مات گفت: - زر نزن. با غرور تو گلو خندیدم. - من نبودم کتک نخوردی بدنت وا رفته. اومد با مشت بزنه، کشیدمش و رو پا خودم انداختمش. به زبونی که فقط آکیلا میفهمید گفتم: - توله عقاب... سرم رو تو گردن نرمش کردم و لبهام روی گردنش کشیدم. بوی خوشش بینیم رو پر کرد که بابا گلو صاف کرد. سرم رو بالا گرفتم نگاهش کردم. دیدم آکو و مادرم سرخ شدن. من که کاری نمیکردم! آکیلا به همون زبونی که فقط من و خودش متوجه میشیم گفت: - چقدر میتونی تو این حالت بمونی؟ به ساعت نگاه کردم و جواب دادم: - جسمم بیهوشه و پنج دقیقه دیگه بهوش میاد. از روی پاهام بلند شد و آهی کشید گفت: - نمیتونی بیشتر بمونی؟ اخم کردم: - من که همون جسمم پس چه فرقی داره؟ اخم کرد و لب زد: - فکر میکنی. بلند شدم. گونهاش رو نوازش کردم و پیشونیش رو بوسیدم. تخت سینهام زد و عصبی غرش کرد: - گفتم از این کار بدم میاد نکن. نیشخند زدم و جلو محافظهام یکی یکی ایستادم. صدای ضربان تند قلبهاشون رو میشنیدم. پک عمیق به پیپ زدم و روبه روی تریستان و تاسیان ایستادم گفتم: - بچههای آکیرا چه بزرگ شدن. آکیلا خندید و تایید کرد. - تریستان پادشاه تاریکی شده و تاسیان پادشاه مارها. سر تکون دادم. اطلاع داشتم ولی نمیدونم چرا میخواستم با وجود واقعیم حرف بزنم. تریستان گیج پرسید: - پدرم رو میشناسی؟ آکیلا خندید و گفت: - وارانشا من و پدرت رو بزرگ کرد و از مرگ نجاتمون داد. تاسیان مات سرش بالا اومد. تایید کردم. - یه جوجه عقاب و یه توله اژدها. با یاد آوریش آهی کشیدم و ادامه دادم: - برعکس آکیلا، آکیرا خیلی سازگارتر بود. آکیلا غمگین جواب داد: - وابستت بود و بابا صدات میکرد. خندیدم و دستی روی صورتم کشیدم. - آره دقیقا. از کنار تریستان و تاسیان گذشتم رو به روی مامان و بابام ایستادم. عمیق به جفتشون نگاه کردم. تو چشمهای بابام کلی حرف بود و من هم جرات نداشتم خاطرتش رو ببینم. دهنم رو باز کردم چیزی بگم جسمم بیدار شد و من کشیده شدم درون جسمم... تکون شدیدی خوردم. شوکه به پیپ تو دستم نگاه کردم. این تو دستم چکار می کنه؟ گیج به همه نگاه کردم. با بغض و گیجی گفتم: - چی شده؟ آکو متحیر به آکیلا گفت: - فکر کنم وقتی جسمش بیهوش باشه کاری که میکنه یادش نمیاد. آکیلا تایید کرد و بابا هیراب بغلم کرد و بوسیدم: - چیزی نیست دختر قشنگم. آشینا جلو اومد پیپ رو از من گرفت گفت: - ترسناک بود خیلی ترسناک! کنارش احساس پوچی کردم. پیپم رو محکم گرفت و تریستان روی مبل شل افتاد و سرد گفت: - آکیلا واقعا بابام رو خودش بزرگ کرده؟ آکیلا تایید کرد و آشینا تو بدنم رفت. تاسیان با بغض گفت: - اگه زنده بود بابا من باز میمرد؟ آکیلا تلخ شد و جواب داد: - احتمال زیاد نه، اگه بود نمیگذاشت. گردن بابا رو گرفتم و سکسکه کردم. مامان یه پتو روی بدنم انداخت و زانوی برهنهام رو بوسید. چشمهام رو مالیدم که تیفانی با رنگ پریده گفت: - کنارش احساس بیقدرتی میکردم. آرتین لبخند پر غرور زد: - وجودش برای من افتخار و امنیت بود. آرتین دوید سمت من و دود سرخ درخشان شد و تو بدنم رفت. کایا لبخند پر تحسینی زد: - افتخارم بود دیدمش. آکو خندید و گفت: - شیفتهش شدید! گیج پرسیدم: - از چی حرف میزنید؟ تاسیان با بغض گفت: - از کسی که بابای ما رو بزرگ کرده. انگار میدونستم کی پدرشون رو بزرگ کرده ولی ذهنم تا میخواستم فکر کنم پسم میزد. moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 11 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 تیر از کنار آکیلا یه گوی سیاه و سفید دیدم شناور بالا اومد. گیج به گوی نگاه کردم آشنا بود! گوی بزرگ تعادل که به من وصل بود جلو چشمم جون گرفت. لبخند زدم و از بغل بابا پایین اومدم. بدو بدو سمت گوی رفتم. گوی سیاه و سفید تعادل دورم چرخید و پریدم بگیرمش اما بالا رفت. قهقهه زدم و باز بالا پریدم بگیرمش. تریستان دستم رو کشید و منو تو بغلش گرفت گفت: - شش روز دیگه باید بره انجمن هیچی نگرفتیم. دو روز هم باید زودتر بره پس یعنی چهار روز دیگه میخواید چکار کنید؟ بابا هیراب به من نگاه کرد گفت: - سایورا حالت خوبه بریم خرید کنیم؟ بدنم دیگه درد نمی کرد. لبخند زدم و سر تکون دادم. - خوبم بریم. مامانم: من سایورا رو آماده میکنم. تریستان مرموز نگاهم کرد و گفت: - برو آماده شو سرورم. سر تکون دادم و همه محافظهام تو سایهام و بدنم رفتن. مامان دستم رو گرفت و آکو گفت: - فرم لباسش یعنی زود آماده میشه؟ دیگه جواب بابا هیراب و آکیلا رو نشنیدم. مامانم منو روی تخت نشوند. در کمدم رو باز کرد گفت: - خب خب برای شیرینکم چی بیارم؟ فورا گفتم: - خرگوشی. خندید و نگاهم کرد. - اونوقت همه قلب مامان رو فکر میکنند خرگوشه. خندیدم و مامان یه لباس پرنسسی طرح گل رز سفید طلایی بیرون اورد. با خنده به جورابام که روی در کمد چسبونده بودم خیره شد و یه سفیدش رو برداشت. همراه کش مو سفید. نزدیکم شد و لباسم رو تنم کرد، جورابم رو پام کرد. پشت سرم نشست و شونه به موهام زد و خوند. - شانه بر پرتوهای خورشید میزنم من زمزمهی برکت را سُر میدهم من بوسه بر داغی زلفت میزنم من اخ شادست حال من دخترم یا که پسرم من تو را دوست دارم قد تار به تار موهایت. خم شد سر منو عمیق بو کشید و بوسید. - دور قد و بالات بگردم. برگشتم و لبخندی زدم. از روی تخت پریدم و کفشهامم پوشیدم. تیک تیک دویدم بیرون و داد زدم: - من آمادهام. آکو نزدیکم شد دست منو گرفت. مامان هم اومد و همه با هم بیرون رفتیم. هرچی هم با چشم گشتم آکیلا نبود فکر کنم رفته. جلو در خونه یه کالسکه بود. یهو اسمی تو سرم بدون فکر پررنگ شد. یونا؟ یونا... یونا... آها یونا خدمتکار تریستانه چرا بهش فکر کردم؟ آشینا: یونا درونت زندگی میکنه و... اوم آها دیدمش داره اکسیر میسازه. آهان! داره اکسیر میسازه. هرچی بیشتر دربارهاش خواستم فکر کنم ذهنم منو پس میزد. تو کالسکه نشستیم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. چقدر شلوغ بود! هرکی مشغول یه کاری بود. یکی میخندید، یکی تند تند راه میرفت، یکی بدون عجله قدم میزد، و من کنجکاو خیر به همه بودم. برگشتم به بابا نگاه کردم داشت با آکو حرف میزد و مامان هم گاهی تایید میکرد. حوصلهام سر رفت. چرخیدم باز بیرون رو نگاه کردم. با دیدن سر در بزرگ که نوشته بازار دانش لبخند زدم وارد بازار شدیم و آکو گفت: - فروشگاه مهر باید بریم کتابش رو اول بگیریم. چقدر بازار شلوغ بود! بچههایی از من بزرگتر هم بودن، یه جوری بودم دوست نداشتم برم مدرسهای که از من بزرگتر هستن و من کوچیکه هستم. دو سال از همکلاسیهام کوچیکترم. بغ کرده خواستم بگم مدرسه نمیرم اما ترسیدم بابام دعوام کنه. حدود چند دقیقه بعد رو به روی یه فروشگاه بزرگ کتاب قرار گرفتم. بالا سرش نوشت بود کتابِ مهر! از کالسکه پایین پریدم و دست مامان رو گرفتم. آکو نامه مدرسه رو که بارکد کتاب داشت رو بیرون اورد. در باز شد و من وارد شدم. بوی کتاب، کاغذ، جوهر کتابها، نو بودن جلدها تو بینیم پیچید و چشمهام رو با لذت بستم. خانمی گفت: - به کتابخونهی مهر خوش اومدید. برای خرید کتاب متفرقه اومدید یا انجمن؟ بابا هیراب جواب داد: - اومدیم کتاب برای انجمن سپید دشت بگیریم. دختره محترمانه گفت: - لطفا بارکد رو به من بدید. آکو بارکد رو داد و زن تو سیستم زد گفت: - بله، کتابهای سطح ایزدان دانا قفسه صد و هشت هستش. آکو شوکه جواب داد: - نه دخترم بچهست، سطح مبتدی! دختر نامه رو خوند گفت: - سایورا جان درسته؟ همه تایید کردن و زن حرف آخر رو زد: - ایشون سطح دانایی هستن. به مامان نگاه کرد و گفت: - برای ایشون هستش؟ بابا هیراب مات دست منو گرفت جلو اورد گفت: - برای دخترمونه شش سالشه! چطور سطح دانایی بگذرونه؟ یه پیگیری کنید. سطح دانایی برای کسایی به سن هزار ساله یا پنج هزار ساله هستش. دختره به من نگاه کرد و خشکش زد. - وای! ایشون خیلی کوچیکه! بذارید من یه لحظه به انجمن تماس بگیرم. مدیر کتابخونه اومد. دختره همه چی رو برای اون هم تعریف کرد. مردم به ما نگاه میکردن. ترسیده گفتم: - بابایی سطح دانایی میرم؟! آکو و هیراب غریدن: - نه اشتباه شده. مدیر به من خیره شد و به انجمن تماس گرفت و گفت: - سلام خسته نباشید. -... - بله موضوع راجب یه دختر شش سال... -... مدیر چشمهاش گشاد شد و گفت: - بله درسته اسمش سایورا فرزند ایزد تاریکی هستش. -... - جناب ایشون خیلی کوچیکه فقط شش سالشه! -... مدیر چشمهاش گشادتر و رنگ پریدهتر شد و گفت: - بله متوجه شدم. بله الان کتاب ها رو میدم. گوشی رو قطع کرد و فورا چرخید رو به روی من قرار گرفت احترام گذاشت و گفت: - ایزد نور، ملکه آسمان خیلی مفتخرم که کتابهاتون رو از ما میگیرید. بابا هیراب غرش کرد: - یعنی چی؟ من نمیذارم سطح دانایی بره دخترم فقط شش سالشه. همه دور ما جمع شده بودن و در گوش هم حرف میزدن. مدیر دستش رو بالا اورد و محترمانه گفت: - جناب، لطفا آروم باشید میدونم این لحظه سخته! من با شنیدن تاییدیه از گوی کیهان هم شوکه شدم. حالِ شما رو درک میکنم؛ اما کاری نمیتونیم انجام بدیم. دختری در گوش پسری گفت: - وای! بیین اون دختره میگن شش سالشه و کلاس سطح دانایی میخوان بفرستنش! ترسیده و با بغض گفتم: - بابا نمیخوام برم، آکو نه من انجمن نمیرم. آکو بغلم کرد و صورتم رو بوسید. همه خیره من بودن و این داشت قلبم رو میلرزوند و میترسوند. آکو کلافه به بابا گفت: - هیراب چکار کنیم؟ بابا غرش کرد و از دهن و بینیش دود آتیش بیرون زد. - نمیشه کاری کرد. فعلا بیا کتاب رو بگیریم تا بریم انجمن حرف بزنیم. در کتاب فروشی باز شد و چهار مرد شنل پوش جلو اومدن. آرم ققنوس طلایی روی شنلشون بود یعنی آرم انجمن سپید دشت. شنل پوشها نزدیک من شدن احترام گذاشتن و گفتن: - ملکه آسمان، چرا انقدر دیر اقدام به خرید کتابهای خود کردید؟ هیراب غرش کرد: - این چه وضعیه ایزد دانش؟ چرا سایورا باید از شش سالگی وارد مقطع دانایی بشه؟ من نمیذارم. شنل پوش سفید کتاب سفید تو دستش رو لمس کرد و گفت: - با اجازه ما هم نبوده گوی کیهان سایوراجان رو برای دانایی انتخاب کرده. اگه هم نیاد ما مجبوریم به زور ببریمش یا برای ابدیت قدرتهاش رو با احترام مسدود کنیم. وحشت زده زیر گریه زدم. مامان ترسیده گفت: - این چه وضعیه؟! کجای قانون گفته میشه با یه بچه شش ساله این جوری حرف زد؟ ایزد دانش با آرامش حرفش رو کوبید. - کدوم بچه شش سالهای جهان رو از نابودی نجات میده و با بلعندگان نور مبارزه میکنه؟ فضا سنگین شد و همه نگاهها روی من اومد. سرم رو تو گردن آکو کردم و محکم بغلش کردم. آکیلا و روچیار هم ظاهر شدن. ایزد دانش احترام گذاشت و روچیار خشک گفت: - کتابهای سایورا رو بدید اون به انجمن میره. ایزد زمان تا تنور داغ بود گفت: - فردا بیاد. بابا عصبی شد و خیز گرفت دهن ایزد دانش رو پاره کنه، آکیلا جلوش رو گرفت و آکو بدنش رو تاریکی گرفت گفت: - تا زمان موعود چهار روز مونده. ایزد دانش خیلی حرص در بیار جواب داد: - نمیتونم ریسک کنم. خیلی پا فشاری کنید همین الان میبریمش. آکیلا و روچیار به هم نگاه کردن. آکیلا گفت: - فردا میاد ولی انجمن هنوز شروع نشده میخواید تو این دو روز با سایورا چکار کنید؟ ایزد دانش جواب داد: - میخوایم استاد فنون جادو و طلسمات رو درمان کنه. سه عضو انجمن از نخبگان هم وضعیت خوبی ندارند حیفه چنین افرادی بخاطر مشکلاتی که ملکه آسمان میتونه خوبشون کنه یه گوش بیفتن. هیراب نعره بلند زد: - میخواید از سایورا استفاده کنید. مگه ایزد درمانگر نیست؟ چرا از اون نمیخواید؟ ایزد دانش نفس عمیقی کشید و لبهاش تکون خورد گفت: - ملکه آسمان نمیخواید شما حرفی بزنید؟ من؟ من حرف بزنم. چرا بزنم؟ چی بزنم. همه نگاهها سمت من چرخید. دستم رو بالا اوردم. آکو منو زمین گذاشت. ایزد دانش کنار پاهام زانو زد و گفت: - ملکه اعظم امر کنید، آیا حق ندارند اون چند نفر درمان بشند؟ وقتی ایزد درمانگر هم ازشون قطع امید کرده ما امیدمون نباید به شما باشه. دست روی سرش گذاشتم و خشکم زد. دانش عظیمی وارد من شد و چشمهام بسته. تمام محافظهام از من تغذیه کردن تا خوابم نره. بالهای طلاییم بیرون زد و همه هین بلند کشیدن. اهمیت ندادم و تمام دانش، اطلاعات، خاطراتش رو بلعیدم. هوم...! چه مزه گندی داشت، مزه و بوی کتاب گلوم و بینیم رو پر کرد. خب داشت راست میگفت، واقعا ایزد درمانگر ازشون قطع امید کرده که دیگه نمیتونند به عنوان چیزی که بودندن ادامه بدن. نخبه و خیلی باهوش بودن پیشرفتهای زیادی هم داشتن. دستم رو برداشتم. با اخم غلیظ جواب دادم: - درمانشون میکنم اما دو روز دیگه، میخوام کنار خانوادهام باشم. در این صورت قبل از این که کاملا عضو انجمن و سیستمش بشم میکشمت. شوکه شد. شنلش از سرش افتاد و من موهای قهوهای و چشمهای سبز کاهوییش رو دیدم. مات لب زد: - امر امر شماست ملکه آسمان، دو روز دیگه شخصا برای بردن شما میایم. بلند شدن و با احترام عقب نشینی کردن و رفتن. بالهام رو تکونی دادم. به روچیار و آکیلا نگاه کردم. جفتشون سر تکون دادن و رفتن. به زمین چشم دوختم و گفتم: - تریستان کتابهای منو بیار. تریستان از تو سایهام بیرون اومد و کتابهای منو برداشت. از کتابخونه بیرون زدیم و بابا هیراب لبخند پر از تخسین زد: - خوب جوابشون رو دادی. آکو هم با لبخند پر رضایت تایید کرد. آشینا: اتصالت باز با گوی قطع شد؟ تایید کردم. آشینا: تظاهر کن قطع نشده وقتی خوشحال باشی از ته دل اتصال برقرار میمونه. اخم کردم و تو ذهنم جوابش رو دادم: - نمیتونم سر موضوعهای چرت خوشحالی کنم، اما میتونم گوی رو تنظیم کنم به اندازه روزانه براش نور بفرستم، به شرطی که مثل گاو از من هی انرژی نخورید. آشینا خندید و جواب داد: - به همه اطلاع میدم. تایید کردم و مامان گفت: - چوب جادو میخواد؟ آکو جواب داد: - نه، دنیل چوب درخت ارواح رو بهش داده. بابا شوکه شد و لب زد: - باور نکردنیه! پس بریم لوازم تحریر بخریم. آکو نگران جواب داد: - لوازم تحریر ساده نمیتونه استفاده کنه. کتابهایی هم که مدرسه داده گرده ماه دارند گفتن بعد از پایان باید کتابها برگردونده بشه. مامان حیرت زده جواب داد: - گرده ماه؟! این کتابها پس حکم گنج رو دارند! باباهیراب گفت: - خونه آکو هم با این که کوچیکه تک تک وسایلدرونش از پرتوهای ستاره و گرده ماه هستش. خونهاش تو کتاب تاریخ ثبت شده. آکو نیم نگاهی به من کرد و جواب داد: - دخترم از ثروتم با ارزش تره. لبخند زدم. آکو خیلی بامرام و خوبه! مامان هم تشکر کرد و با خوشحالی نگاهم کرد. سعی کردم ادای بچهها رو در بیارم. به سمت حیوان خونگی فروشی دویدم و توی حیوانها یه خرگوش گوش بالدار سفید با سنگ وسط پیشون دیدم. جیغ خفه زدم و پاهام رو به زمین کوبیدم. - خرگوش... تو چشمهای صورتی خرگوش نگاه کردم. فروشنده لبخند زد و گفت: - قدرت عالی داره میتونه یه آشنای خوبی باشه تو پیدا کردن گیاهان جادویی بی رقیبه. مامان سر منو بوسید. - میخوای دو روز دیگه بری انجمن اون وقت تنها میمونه. سر تکون دادم و لپهام رو پر باد کردم. آکو سمت من اومد و تو دستش یه بستنی کهکشانی بود و گفت: - سایورا ببین. خشکم زد و به بستنی خیره شدم. قلبم تند تند زد و لب زدم: - ب... برای منه؟ moonecho لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 11 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 تیر سمت من خم شد و پیشونیم رو بوسید. خوشحال شدم و بستنی رو گرفتم. از خوشحالی هیجان زده شدم و بدنم به گوی وصل شد. همه فکرهام و خاطراتم محدود شد، از خوشحال پریدم تو بغل آکو و بوسیدمش. - ممنون ممنون... خندید و گفت: - اگه میدونستم انقدر خوشحالت میکنه همیشه میگرفتم. با بغض به بستنیم لیس زدم که جرقههای شادی تو سرم پر تلاطم شد و با چشمهای پر اشک قهقهه زدم. صدای التماسم که بابا بستنی بخره تو ذهنم پیچید. انگار بابا هیراب فهمید که نگاه از چشمهای پر اشکم گرفت و گردنش رو کلافه مالید. قلبم گرفت اما با خنده بستنی رو سمت آکو گرفتم: - بخور جرقه تو سر میزنه. متعجب گفت: - واقعا؟ سر تکون دادم. یکم از بستنی رو خورد که خندهاش بلند شد و سرش رو گرفت. - خیلی جالبه! انگار تو سرم آتیش بازی گرفتن. خوشحال سر تکون دادم. دویدم و سمت بابا هیراب رفتم. دستش رو کشیدم و مظلوم و پر بغض گفتم: - بابا؟ دستی روی چشمش کشید و با صدای خشدار گفت: - جانم؟ با لبخند جواب دادم: - بابا یکم بخور ببین. مامان اومد و کمی خورد و چشمهاش گشاد شد خندید: - هیراب خیلی بامزهست یکم بخور. میدونستم مامان بستنی دوست نداره بخاطر بابا این کار رو کرده. بابا خم شد. اول دستم رو بوسید و بعد از بستنیم خورد. خنده تو گلویی کرد و سرش رو روی سرم گذاشت لب زد: - ببخش بچگیت رو زهر کردم. حتی این ذره خوشحالیم از تو گرفته بودم. سکوت کردم، چون حرفی نداشتم بزنم. نمیتونستنم بگم بخشیدم چون جای زخمهام روی روحم حک شده بود. با صدای زنی بابا سرش رو بالا گرفت و من هم بستنی خوردم. زن با یه دوربین تو دستش گفت: - شرمنده، من بی اجازه شما ازتون عکس گرفتم، اما همچین لحظهای خیلی کم اتفاق میافته و دیگه نمیشه شبیهش رو کپی کرد. سه عکس به ما داد و آکو خندید. - قیافمو! آبرو ریزیه ایزد تاریکی داره بستنی لیس میزنه. قهقهه زد و لپ منو کشید. مامان و بابا هم خندیدن و بابا گفت: - چند پرستش میشه؟ دختره لبخند زد. خم شد به من نگاه کرد گفت: - من عکاسم، کار نمیکنم پس لازم نیست چیزی بدید. اما... اما خانم کوچولو میتونم اسم شما رو بدونم؟ آخه چهره خاصی مثل شما رو دومین باره میبینم. زبونی روی لبم کشیدم گفتم: - سایورا هستم. خشکش زد و لب زد: - سایورا؟! این اسم تو هیچ کُتبی نیست و یه اسم ممنوعه خطاب شده و تنها کسی که این اسم رو داره ایزد نور هستش. لبخند زدم و گازی به نون زدم به خودم اشاره کردم. - خودمم. تعجب نکرد بهجاش لبخند زد و احترامی گذاشت گفت: - ممنون دنیای ما رو نجات دادی ایزد نور، من از اون فاجعه نوری عکس دارم. باورم نمیشه تونستم شما رو ببینم و حتی از شما عکس بگیرم. چشمک زدم. - خوش شانسی. خندید و تایید کرد گفت: - یک هفته پیش جشنی گرفته شد. این در تاریخ ثبت شد. ایزد زمان گفتن چون شما بیهوش هستید برای سلامتی شما نیایش بخونیم. الان خیلی خوشحالم سالم شما رو می بینم. سرم رو کج کردم عمیق نگاهش کردم گفتم: - تو دختر ایزد موجودات نیمه حیوانی نیستی؟ حیرت زده سر تکون داد: - بله درسته. دستی روی سرش کشیدم و تمام اطلاعات رو بلعیدم گفتم: - ممنون برای عکسها میتونی با من هم عکس بگیری، برای خودت. دختره جیغی از خوشحالی کشید. آکو دوربین رو گرفت. نمیدونست از خوشحالی چکار کنه و چطور بایسته. دستش رو گرفتم و آکو عکس گرفت. دوربین رو به دختره داد و ازش خداحافظی کردم رفتیم. بستنیمم تمامم شده بود. بابا از آکو پرسید: - لوازم تحریرش رو چکار کنیم؟ آکو پوفی کشید و گفت: - سایورا لوازم تحریر قدیمیهات رو داری؟ یه قطره بارون روی صورتم افتاد و به آسمون نگاه کردم گفتم: - هوم؟ نه ندارم. ببین داره بارون میاد. آشینا: لازم نیست لوازمی بگیری من و کایا درست میکنیم. بابا متفکر گفت: - بریم سفارش بدیم؟ من خونهام رو میفروشم. فورا جواب دادم: - لازم نیست محافظهام گفتن انجامش میدن. بابا هیراب شوکه گفت: - این همه پرستش و مانا یا انرژی معنوی از کجا میخوان بیارند؟ تازه ما باید یه چیزی برای محافظهات در نظر بگیریم ماهانه بدیم. خندیدم و گفتم: - نه اصلا لازم نیست، من خودم تأمین میکنم. آکو اخم کرد: - از کجا میخوای بیاری؟ صفحه نوری درست کردم خسته روش نشستم. صفحه رو بزرگتر کردم مامانوبابا همراه آکو بالاش اومدن. به حرکت درش اوردم و همه به ما خیره شدن. آکو نگاهم کرد و با اخم گفت: - سایورا با تو هستم نگفتی؟ نیم نگاهی بهش کردم جواب دادم: - از زندگی قبلیم ثروت زیادی دارم. بابا هیراب شوکه گفت: - اونها که مصادره شد! خندیدم و سر تکون دادم: - آ.. ههه... نه اون که چیزی نیست. بابا هیراب کنارم نشست و مشکوک پرسید: - یعنی چی؟ آهی کشیدم و دست تکون دادم. - انبار جادویی دارم. آشینا: یه عالمه سنگ حیات هم داری که هر تکهاش کلی میشه. من غار پر از حیات تو هستم. کایا: من هم از حفاریهای زیر زمینم کلی زیر خاکی، دفینه و جواهرات دارم گنج یاب تو هستم. تیفانی هم با حسادت به کایا و آشینا گفت: - من یه گروفاس هستم میتونم هر چقدر بخوای الماس یا سنگهای قیمتی تولید کنم. آرتین هم غرید: - من هم پریزاد عناصرم قدرت کیمیاگری دارم میتونم بیشتر از همه بسازم حتی جواهرات جادویی و فلزات و سنگهای ناب. تریستان پوزخند زد: - خفه شید، سرورم من پادشاه تاریکی هستم یه اشاره بزنم ثروت جهانی رو برای شما تولید میکنم. تاسیان خندید. - من پادشاه مارهام یه هیس... من میلیاردها مار رو این جا میکشونه که هر کدوم گنجینهای حمل میکنند. دهنم باز موند که تریستان ادامه داد: - سرورم من شخصا از شما هیچی نمیخوام شما امر کنید تا من به پاتون بریزم. همه تایید کردن. آشینا: دیگه راجع ما این جوری فکر نکن ما برای این آرامشی که الان درون تو داریم باید یه چیزی هم بدیم. لبخند زدم. محافظهای وفاداری دارم. نزدیک کالسکه شدیم که حس کردم مامان بیشتر دوست داره روی صفحهنور باشه. به آکو گفتم بگه کالسکه ران برگرده بره. آکو تایید کرد. صفحه نور رو بالا بردم. نزدیک به آسمان پرواز کردم. به زیر پاهام نگاه کردم که همه کوچیک شده بودن. از این بالا حتی دنیا هم کوچیک به نظر میرسه. پاهام رو تکون دادم و آهی کشیدم. مامان کنارم نشست و به پایین خیره شد. - برعکس بابات من ایزد نیستم. با کالسکه این ور و اونور میرم. اولین بارمه بدون کالسکه تو آسمونم، میتونم همه جا رو انقدر واضح ببینم. به صورت الفیش نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم: - بابا اژدهاست تا حالا پشتش سوار نشدی؟ خندید و سر به منفی تکون داد: - بابات عاشق من نیست. زمانی پشتش کسی رو سوار میکنه که عاشقش باشه. شوکه شدم و مات به بابا خیره شدم که به آسمون مغرور خیره بود و با آکو حرف میزدن. سنگینی نگاهم رو حس کرد و نیم نگاهیم کرد. من تا الان فکر میکردم عاشق مامان هستش! مات لب زدم: - پس چرا ازدواج کردی؟ لبخند زد و روی انگشترش که نگین ساده کشید دست کشید و گفت: - چون کسی مجبور به ازدواجش نکنه. همونطور که میبینی هیراب جذابه، اژدهاست، یه ایزده فوقالعادهست، اون به من گفت موضوع رو و من چون عاشق هیراب بودم انتخاب کردم. راضی بودم کنارش باشم حتی اگه عاشقم نیست، پشیمون هم نیستم. اصلا یه جوری شده بودم! کایا تو ذهنم گفت: - هیراب یعنی پدرت دختر سفیر آسمان عاشقش شده بود اما ردش کرد. حتی گفت اگه این موضوع ادامه پیدا کنه از ایزدی دست میکشه. به بابا نگاه کردم واقعا خوشتیپ و جذاب بود. این بزرگترین رازی بود که فهمیدم. چطور میشه کسی رو دوست نداشته باشی و این همه وقت باهاش زندگی کنی؟ پوفی کشیدم و حرف رو عوض کردم: - جشن نجات جهان رو گرفتید؟ سر تکون داد: - آره، گرفتیم. چون باید همون موعود باشه جشنش. تایید کردم. چون چیزی تو ذهنم نبود اینو پرسیده بودم. یه ربع تو سکوت بیشتر تو آسمون تاب خوردم و خونه رفتم. رو به روی در خونمون ایستادم و از صفحه نور پایین پریدم. بابا هیراب موهای منو نوازش کرد گفت: - ما دیگه میریم. مراقب خودت باشه سایورا. سرم رو بالا گرفتم: - بابا نرو. اخم کرد: - کار دارم؛ مامانت هم مطمئنا تو خونه کار داره. مامان تایید کرد و گفت: - باز میام. سر تکون دادم. - باشه. بابا لپم رو کشید. آخی گفتم! با لبخند کج دست دور کمر مامان انداخت و تلپورت کرد. آکو در خونه رو باز کرد. کش و قوسی اومد و نالید: - وای که وای اصلا حوصله ندارم برم سرکار اما باید برم. دخترم برو استراحت کن تا برم سرکار احتمالا دو سه ساعت دیگه بیام. سر تکون دادم و بدو بدو توی اتاقم رفتم. اولین کاری که کردم لباسهام رو عوض کردم. یه شورتک پوشیدم و یه هودی تا بالا زانو. چشمم به نوشتههای مشکی با سایه آبی روی ران پاهام افتاد. روش دست کشید و تونستم پیمانی که گروفاس یعنی تیفانی بسته بود رو بخونم. یه قسم به زبون خودش، حس کردم نوشتهها تغییر کرده بود. قبلا انقدر محکم نبود، الان وفادارانه پیمان بسته. کلماتش رو نمیشد روی زبون جاری کرد اما میتونستم بخوبم و بفهممش. لبخندی زدم و جلو میز آینهام رفتم. قدم کامل معلوم نبود. روی صندلی بالا رفتم و به خودم نگاه کردم. موهام رو باز کردم و انگار دنیا رو باز کردم مامان یکم موهام رو محکم بسته بود. از روی صندلی پایین پریدم و تریستان جلوم ظاهر شد گفت: - سرورم آکو رفت. سر تکون دادم و لبخند زدم گفتم: - میخوام برم به امپراتور تیوان سر بزنم دلم برای رائودین هم تنگ شده. تازه چیزی دارم که میخوام بهشون بدم. یکم نگاهم کرد دستش رو باز کرد: - باشه بیا تا بریم. دویدم و تو بغلش پریدم. منو محکم تو بغل گرفت. مه سیاهی دورم تابید و تا مه رفت، من تو اتاق خواب تیوان بودم! با دیدن تیوان روی تخت خواب که خواب بود دهنم باز موند و گفتم: - یه خبری میدادی! ابرو بالا انداخت. - موردی نداره سرورم شما ملکه آسمانی. من میرم به کارم برسم سرورم، به تیفانی بگید شما رو برگردونه. سر تکون دادم و رفتش. خندیدم و تا تیوان خواب بود رفتم پشت میزش اوه! چقدر کار روی سرش ریخته بود. روی صندلی نشستم و چرخیدم به تیوان غرق خواب دوباره نگاه کردم. مرد خوبی بود. مهربون و دل پاک و لایق امپراتور آسمان بودن. خواستم کارها رو کنم ولی قدم کوتاه بود. وسایل رو با قدرتم پایین انتقال دادم. قلم برداشتم و دست به کار شدم. تیفانی ظاهر شد نیم نگاهی کرد و کمکم کرد. آرتین و تاسیان هم به کمکم اومدن. باز رقابتشون شروع شد! آشینا و کایا هم شورش رو در اوردن و تمام کارها رو تو ده دقیقه انجام دادن و همه چی رو روی میز مرتب قرار دادن. خندیدم که تیوان تکون خورد و فانوس گل درخشان شد. رائودین و الیکا شوکه بیرون اومدن. محافظهامم فورا تو بدنم رفتن. رائودین با دیدنم دهنش باز موند وگفت: - دختر! تو چرا آب رفتی؟! بلند شدم و فورا بغلش کردم که شوکه داد زد. - هی! تو بچه شدی. تیوان هم بلند شد و خواب آلود گفت: - رائو این بچه تو بغلت کی... رائودین رو ول کردم و پریدم روی تخت و تیوان هم بغل کردم. منو بو کشید و لب زد: - سایــــــورااا... خندون فاصله گرفتم و سر تکون دادم. مات من شد و لب زد: - اوه! بچه چهار ساله شدی؟ بغ کردم و روی پاهاش زدم: - شش سالمه. چشمهاش گشاد شد و قهقهه زد. منو بغل کرد و با خودش زیر پتو برد گفت: - اگه خوابه امید دارم هیچ وقت بیدار نشم. خودم رو تو بغلش تکون دادم که دیدم چشمهاش بسته ولی نم داره. خشکم زد و آروم پرسیدم: - تیوان گریه میکنی؟ صورتش رو تو موهام فرو کرد. - نه بابا، گریه برای چی؟ خوشحالم منو یادت مونده، یه سر زدی. شنیدم داشتی با بلعندههای نور میجنگیدی. اومدم دیدنت ولی بیهوش بودی، پریشب هم اومدم باز بیهوش بودی. امشب هم بعد کارهام میخواستم بیام... سرم رو تو گردنش فشار دادم. - که من اومدم آره؟ با صدای لرزون و جذاب خندید. - آره عزیز دلم. از بغلش بیرون اومدم و به الیکا نگاه کردم. بلند شدم و کنارش رفتم. از انبارم دو تا گوی ذخیره انرژی و گرده پریها که باهر برای من داد، بیرون اوردم. انرژی درونشون ریخته بودم اما گرده رو خودشون باید ذخیره میکردن. رنگشون آبی و صورتی بود که الان حسابی درخشان بود از پر بودن انرژی، اندازه یه تیله بودن. سرم رو بالا اوردم که دیدم الیکا شوکه و مات داره به دست من نگاه میکنه. آروم گفتم: - بفرما، الان میتونید بدون نگرانی زنده بمونید یا بیرون برید. الیکا شوکه عقب رفت و مات لب زد: - نه! من... من نمیتونم قبولش کنم. اخم کردم که تیوان دو زانو پشت سر من ایستاد و به گوی ذخیره نگاه کرد گفت: - از کجا اوردی سایورا؟ گویها رو به رائودین دادم و جواب دادم: - یه دوست برای من داد، در ازای خوب کردن مادرش. خودش سازنده گوی ذخیره بود. الیکا زیر گریه زد و محکم صورتم رو بغل کرد. - ملکه آسمان خیلی خوبی، خیلی ماهی. هق هق زد و منو غرق بوس کرد. تو بوسیدنش داشت من هم به پری تبدیل میکرد. هر بوسش مثل سوزن وارد بوستم میشد. تیوان الیکا رو از من فاصله داد و. با خنده گفت: - بسه الی پوست سایورا سرخ شد. الیکا ببخشید گفت و اشکهاش رو پاک کرد. پریها همه بیرون اومدن و به من احترام گذاشتن. لبخند محو زدم. با خوشحالی و امید تو چشمهاشون گویها رو تو فانوس بردن. الیکا و رائودین هم همراهشون رفتن. لبه تخت نشستم و جدی شدم گفتم: - تیوان، این انگشتری که به من دادی چقدر مهمه؟ بارها ذهن تیوان رو خوندم ولی چیز مهمی راجب این انگشتر یا خودش نبوده. در حد این که زنش بهش نارو زد. انگشتر رو به کسی نداده. یا این که انگشتر انبار داره و از این چیزها. این هم میدونم این انگشتر متعلق به آشینا هستش. اما چطور به دست تیوان افتاده و چرا این انگشتر انقدر مهمه؟ که لقب ملکه بهت میخوره؟! حتی متوجه شدم ذهن تیوان قفل داره یه قفل که من هم نمیتونم ازش عبور کنم. اگه بخوام بشکنمش و بهش نفوذ کنم میفهمه. مطمئنم چیزهای مهمتری اون جا داره. اخم کرد و پرسید: - چیزی شده؟ سرم رو بالا اوردم و خیره به چشمهای طوسی روشنش جواب دادم: - می خوام بدونم این انگشتر چیه؟ تیوان سکوت کرد. انگار داشت تو ذهنش کلماتش رو بالا پایین میکرد. آشینا تو ذهنم جواب داد: من گفتم مال خودمه اما نگفتم متعلق به کی بوده و چی بوده. این انگشتر سنگهاش با تکههای من درست شده، اما چیزی که سنگهای منو به خودش گرفته اون تکهای از سقف آسمانه، سقفی که به تنهایی تیوان داره حملش میکنه، سقفی که اگه بیفته جهان نابودی کامل رو تجربه میکنه. چشمهام گشاد شد. این... این باور نکردنیه! سقف آسمان؟ تیوان به تنهایی هستی رو نگه داشته؟ چیزی که الان تو دست منه تکهای از سقف آسمانه! برای همین ملکه خطابم میکنند و حتی ایزدان هم به من احترام میذارند؟! تیوان آروم گفت: - این که بخوای بدونی خوبه، اما گفتنش مقدور نیست برای من؛ فقط بدون اون انگشتر کسی که دست میکنه مرتبهای هم تراز با من پیدا میکنه. آشینا: درسته نمیتونه بگه سقف آسمان رو نگه میداره یا اون انگشتر تو دست تو تکهای از سقف آسمانه چون این جوری دشمنها همه قصد کشت تیوان رو میکنند. مات تو ذهنم پرسیدم: - چطور سقف رو گرفته؟ مثلا... اوم، الان تیوان کنار منه، چطور سقف رو گرفته؟ آشینا خندید و تو ذهنم جواب داد: - این شخصی که الان رو به روی تو هستش تیوان واقعی نیست. تیوان واقعی تو عرش قرار داره و سقف رو گرفته و ذهنش الان کنار تو هستش. یعنی واضح تر بگم تو داری با آگاهی تیوان حرف میزنی نه خود تیوان. این جوری براش تحمل بیشتره و می تونه با دنیا هم تعامل داشته باشه. قلبم فشرده شد و به تیوان خیره شدم. گیج نگاهم کرد و پرسید: - چیزی شده؟ سر به منفی تکون دادم. - نه. پس ذهنش قفل نیست، بلکه خود واقعیش در دسترس نیست. زبونی روی لبم کشیدم و خودم رو روی تخت انداختم چشمهام رو گرفتم. به دستم و انگشترش خیره شدم. یعنی جسم تیوان باکرهاست؟ آشینا قهقهه زد و جواب داد: - آره، آشالان هم با این که پسر خودشه ولی یه جورایی هم نیست. چون این جسم تیوان نیست یه فردیه با آگاهی تیوان خود تیوان تاحالا یه دختر هم اونو ندیده. تنها کسی که مجازه به دیدنش بره، گوی تعادل هستش. که اون هم اصلا آدم نیست یه گوی با آگاهی تعادله. دیگه مخم نمیکشید! چقدر این دنیا پیچیدگی داشت! تیوان صورتم رو نوازش کرد و پرسید: - چی شده؟ چشمهام رو باز کرد و به چشمهای طوسی روشنش نگاه کردم. بلند شدم و گفتم: - تیوان؟ دوست داشتم برم جسم اصلیش رو ببینم. نمیدونم چرا اما میخواستم خود واقعیش رو ببینم. تیوان هم نشست، تخت کمی جمع شد و تکون خورد: - جانم؟ نیشخندی زدم و سر به منفی تکون دادم. - هیچی. آشینا: ببرمت اونجا؟ ببرتم؟ مگه آشینا میدونه؟! آشینا: بَه! پس نمیدونی قضیه چیه بیا تا بگم. من به ریزترین جاهای ممکنهم میتونم برم چون سنگم و سنگ جان دار نیست که بخواد حفاظی جلوش رو بگیره. خندیدم که تیوان گیج خیره چشمهام شد. - سایورا خوبی؟ تکونی خورد و مرموز جواب دادم: - یه لحظه جایی کار دارم. تا اومد جلوی منو بگیره تلپورت کردم روی پشت بام خونهاش. باد خوشی به بدنم خورد و لذت بردم. بشکنی زدم و گوی تعادل رو احضار کردم. نور درخشید و فصا و مکان کمی حس فشردگی گرفت. به گوی که خودش رو کوچیک به اندازه توپ کرده بود نگاه کردم و گفتم: - منو ببر پیش تیوان واقعی. خشکش زد و گفت: - آتی... آتیلا؟ moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 11 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 تیر عه! پس اسم واقعیش آتیلا هستش. تایید کردم. گوی درخشید و تاریک شد. - نمیتونم وارانشا، نمیتونم ببرمت. اگه سقف آسمان رو ببلعی دنیا به پوچی میره نابود نمیشه. غرش کردم. - منو ببر، قرار نیست چیزی رو ببلعم. اگه بخوام همین الان هم میتونم تو و دنیا رو نابود کنم. صدای پوزخند به گوشم رسید: - من آگاهی هستم دوباره از خودم میسازم. آشینا: من صاحب گوی تعادل رو میشناسم کسی که آگاهیش رو داده. اون خواهر و برادران تعادل زمان و هستی، به اسمهای«...» هستن. نتونستم اسمهاشون رو بشنوم. یعنی شنیدم ولی قبل از هجی کردن تو سرم پاک شد. آشینا هوفی کرد و اسمها رو روی قلبم نوشت. «یینا و یانگا» از قدرت اسمشون چشمهام گشاد شد. آشینا خندون گفت: - دستور بده چون اسمشون رو میدونی، پز دادن کسی که اسم ما رو بگه ارباب ما میشه. نیشخند تاریک زدم. به گوی تعادل خیره شدم یه فرمان جانانه بهشون زدم. - یینا و یانگا فرمان میدم منو پیش آتیلا ببرید. گوی تکونی برداشت اصلا لرزید و دو شنل پوش یکی سیاه و اون یکی سفید بیرون اومد. از حضورشون نمیدونم گرمم شد یا سردم. یینا سرد بود و یانگا گرم حیرت زده و همزمان گفتن: - اسم ما رو از کجا میدونی؟ ما که به تو حرفی نزدیم! اسمهای خودمون هم به زبان نیوردیم! لبخند محو زدم، حرفی برای گفتن نداشتم. نفسم رو بیرون دادم و جواب دادم: - منو میبرید یا نه؟ فورا احترام گذاشتن. - هرچی سرور ما امر کند. دست روی شونه من گذاشت وجودم تکون سختی خورد، حس کردم یه دور عقربههای ساعت رو تاب خوردم. همین که حس اون لحظه مزخرف تهوع آور رفت من روی فضایی عجیب شناور شدم. به بالای سرم خیره شدم. با دیدن سقفی با رشتههای انرژی خشکم زد! هر کدوم رنگهای مختلف داشت، رنگهایی که به عمر ندیدم. رشتههای غیر شمارش به زیر پاهام نگاه کردم آب بود اما انگار نبود! زمان اینجا حرکت نداشت. فقط انرژی تبادل میشد. قلبم گروپ گروپ می زد و تو گوشم انگار نبضش وصل بود! یینا و یانگا همزمان: - سرورم، ما نمیتونیم جلوتر بیایم شما برید. تایید کردم. احترام گذاشتن و رفتن. از روی آبی که آب نبود پا گذاشتم حتی صدای چلپ چلپ آب هم نمیداد! یه سکوت سنگین حکم فرما بود و تنها صدا صدای کیهانی بود هووو وژ... وژ هووو مثل اتصال برق یا انرژی معنوی زنگ میزد. آشینا: این جا صدایی جز این صدا ایجاد نمیشه. حیرت زده لب زدم: - میشه حرف زد! آشینا خندید. - آره چون از درونت میاد نه بیرون. نفسم رو لرزون بیرون دادم. رشتهها تکون ملایمی خوردن و ترسیدم! آشینا: خیلی حساس هستن مثل تارهای گیتار که اگه برید سخته نوتی کامل بزنی. نفسم رو حبس کردم و جلوتر رفتم که چشمم خورد به یه مرد درخشان با لباسی تماما سفید، موهای سفید! مثل یه مروارید درخشان میون رشتهها بود. رو به روش ایستادم و لب زدم: - اوه پس واقعیش این جوریه؟! آشینا: آره، دقت کن هیچی رو حمل نکرده فقط حضورش این رشتهها رو ساخته. وقتی این رشتهها از بین بره آسمان هم سقوط میکنه. پس رشتهها از وجود تیوان منشأ میگیره! دستم رو جلو بردم دستش رو بگیرم که آشینا غرش کرد: - نه. خشکم زد! وسط راه متوقف شدم. - چرا؟ - لمسش نکن بهش اجبار میشینه. زمانی که خودش بدونه چشم باز میکنه، آتیلا الان حضور تو رو فهمیدم. میتونی یکم تحمل کنی تا آماده بشه و چشم باز کنه. اوه! پس یه خطر از سرم گذشت. روی زمین نشستم و آبی که نه خیس میکرد، نه حسی داشت که گرم و سرد یا حتی چیز ملایمتری داشته باشه رو لمس کردم. خیلی زلال بود! آشینا: باید باشه، بهش شبنمهای انرژی میگن یکم بخور تا بفهمی. مشت آب رو نزدیک لبم کردم، حتی بو هم نداشت! اول نا مطمئن زبونم رو زدم. یهو زبونم انگار بهش برق هزار وات وصل شد! مثل حس باطری گذاشتن روی زبون بود. زبونم سنگین شده بود! جالب این بود فقط زبونم رو از حس انداخته بود نه بدنم رو! آشینا هرهر خندید. زبونم رو مثل سگ بیرون اوردم و تو مشتم گرفتم. لعنت بهش، بزاق دهنمم خشک کرده بود. تو ذهنم غریدم: - جا خندیدن بگو چکار کنم؟! آشینا با خنده جواب داد: - الان درست میشه، اصلا قصد نداشتم اذیتت کنم! چون من میخوردم ازش و خوب بود پیشنهاد دادم، فکر کردم میتونی. یکم زبون بیحسم رو ماساژ دادم که صدای کیهانی تو گوشم پیچید. - سایورا؟ چرخیدم و به تیوان نگاه کردم. زبونم گزگز میکرد برای همین حرف نزدم و دستم رو بالا اوردم. یه قدم ناباور سمت من برداشت. رشتهها پر از درخشش شدن. چشمهای زیبای طوسی نقرهایش که یه هاله نیلی داشت درخشید! تا بخوام به خودم بیام تو بغلش فرو رفتم. - سایورا... بغلش چقدر گرم و مطمئن بود! انگار جهان تو رو بغل کرده و دیگه هیچ باکی از دنیا نداری. دستم دور گردنش قفل شد و سرم رو تو گردنش کردم. حتی گزگز زبونم خوب شد و گفتم: - آتیلا، من خود واقعیت رو پیدا کردم. خندهای کرد که زمین و زمان درخشید. - اسمم میدونی؟ من ناراحت بودم از کنار آگاهی من رفتی، نگرانت شدم. دست تو موهاش کردم خاطراتش پوک بود! چطور بگم همش بینش جهانی بود. درکش خیلی برای من مشکل داشت! میتونستم متوجه بشم اما درکش سخت بود. آشینا: درکش برای من هم مشکله، عادیه. نفسم رو زیر گردنش آزاد کردم که آشینا نجوا زد: - اولین کسی که بغل کرده تو هستی. چشمهام رو بستم. آره میدونستم نمیخوام این بغل خوب رو با هیچی عوض کنم یه آرامش ناب توشه که هیچ کجا پیدا نمیشه. بالاخره تکونی خورد و از من فاصله گرفت. - سایورا، چطوری اومدی؟ گوی تعادل تو رو اورد؟ چطور راضیشون کردی... دست روی لبهاش گذاشتم و گفتم: - آروم! چشمهاش جای جای صورتم رو داشت میکاوید. بوسه ریزی سر انگشتهام زد که نابود شدم و بیاراده تو پیشونیش زدم: - نکن عع! خنده نرمی کرد: - ببخش هیجان زدهام. دست به سینه شدم و جواب دادم: - یه جوری گوی تعادل رو راضی کردم منو بیارند. هرچی نباشه از من تغذیه میکنند تا تعادل رو نگه دارند. به پاهای برهنهام نگاه کرد و گفت: - این خیلی خوبه! خوشحالم این جا دیدمت اولین دیدار کننده من. لبخند زدم و به پاهام اشاره کرد: - مریض نمیشی؟ آروم نزدیکش رفتم و دستم رو بالا اوردم بغلم کنه. از خدا خواسته خم شد و منو بلند کرد تو بغلش گرفت. - مریض نمیشم. آتیلا خسته نمیشی تنهایی این جا؟ قلبم رو بوسید: - کارهام نمیذارند به تنهایی فکر کنم. از بوسهاش لرزیدم. بدنم حس کردم گرم شد! نه گرم احساسی، گرم انرژی یه جور درمانگری درونی. خنده پر از آرامشی کردم. - پس مزاحمت نباشم! بینیم رو کشید و چشمک زد: - مزاحم؟ درسته مزاحم اما نه مزاحم آزار دهنده مزاحمی که یادم میندازه قلب دارم. دقیقا این جا... به قلبش اشاره کرد! یهو بی اراده قهقهه زدم. - اوه! آتیلا اگه روحمم دختر بود و تناقص احساسی و جسمی نداشتم صد در صد میگفتم: « ناموسا بیا با من ازدواج کن!» چشمهاش کدر شد و نم دار. - آره، امان از این تناقص احساس و جسم، اما اگه کاملا دختر هم بودی من نمیتونستم با این جسمم با تو باشم. مثل یه رویا تو آگاهیم باید با تو میبودم. تایید کردم که آشینا گفت: - بیا بریم، آتیلا هم باید بره به کارش برسه. صورت آتیلا رو گرفتم و محکم و آبدار گونهاش رو بوسیدم. - عیب نداره، تو رو تا ابد به لیست رفیقهام اضافه مینمایم عشقی. قهقهه زد که تمام رشتهها پر از نور شدن. فورا دست جلو دهنش گذاشت و لب زد: - اوه! تو اومدی قویتر شدم. عالیه با حرف تو حس خوبی گرفتم. رفیق این عالیه من داشتن تو رو میخوام مهم نیست چطوری فقط باشی. لبخند زدم و از تو بغلش پایین پریدم گفتم: - پس تمام رفیق من، برو به کارت برس وقت کردم بازم میام هم این جا هم پیش آگاهی تو، تیوان. سر تکون داد و به آرومی چشمهاش بسته شد. آشینا هم منو جوری که خودمم متوجه نشدم از اونجا بیرون برد و گفتم: - بریم قصر آکیلا؟ وسط قصر آکیلا ظاهر شدم که پسری با دیدنم عربده وحشت زدهای کشید. چرخیدم که چشم تو چشم ایهاب شدم. واووو نگاهش کن. من فارق و التحصیل شدم و ایهاب وارد مدرسه شد. آخ که چقدر خوشحال از بردن آزمون و ناراحت از رفتنم شد. لبخند زدم و تو پاهاش زدم: - ایهاب منم سایورا! بدتر جا خورد و رنگش پرید و نعره زد: - بابا خانم دکتر کوچولو شده! قهقهه زدم. راست میگفت از بیست و نه سال شدم شش سال لعنتی. آکیلا پلهها رو پایین اومد. تا بیام واکنش نشون بدم منو تو بغل گرفت. - ببین کی اومده! محکمتر دست دورش انداختم و سرم رو تو گردنش فشار دادم. بوی خوش زیر بینیم پیچید و دندونهام بیرون زد. تا خواستم دندون فرو کنم از من فاصله گرفت و روی مبل نشوندم. پوفی کشیدم و سرم رو به مبل تکیه دادم دست روی صورتم گذاشتم دندونهام پس بزنه. نفسم رو تنظیم کردم که ایهاب شوکه پرسید: - عمو چرا خانم دکتر کوچیک شده؟ آکیلا مرموز جواب داد: - کوچیک شده تا راحتتر تو قلب من بره. از لا به لای انگشتهام نگاهش کردم، نیشخند زدم. ایهاب مات لب زد: - عمو! لیرا و میکال از تو حیاط اومدن. میکال با اخم پرسید: - ایهاب چی شده؟ صدا فریادت تا محوطه سبز میاومد؟ سر لیرا سمت من چرخید و چشمهاش گشاد شد. آکیلا کنارم نشست و منو روی پاهاش نشوند. میکال هم سرش سمت من چرخید که شوکه صداش بالا رفت: - دختره؟! با لبخند سر تکون دادم. - خودمم. با قدمهای بلند نزدیکم شد و مات پرسید: - الان خوبی؟ شنیدم حالت خوب نیست. سر تکون دادم: - الان خوبم، ولی ممکنه گوی تعادل ذهنم رو محدود کنه باز رفتارم و احساساتم بچگانه بشه. اکیلا موهای منو نوازش کرد. رو به میکال جواب داد: - درستش هم همینه من مأمورم نذارم بزرگانه رفتار کنه چون الان گوی تعادل به احساساتش مرتبط هستش، اما هنوز گزارش یا اخطاری داده نشده پس سخت نمیگیرم. میکال یه قدم عقب رفت و نزدیکترین مبل نشست. - باور نمیکنم شاگرد زرنگ من الان انقدر کوچیک شده! شش ساله این ظلم بزرگه. با خنده جواب داد: - دو روز دیگه میرم انجمن ایزدان اجباری، باز درس خوندن و درس خوندن. لبخند زد و مرموز جواب داد: - برادرم گفت، واقعا مزخرفه. آکیلا لبخند کوچیکی زد. خودم رو بالاتر کشیدم و به آکیلا تکیه دادم. دست آکیلا دور شکمم تاب خورد. ایهاب و لیرا هم کنجکاو نشستن. میکال خیره دست آکیلا شد. پوفی کشیدم. بوی آکیلا اذیتم میکرد و دندونهام هی میخواست بیرون بزنه. خودم رو کنار دستش انداختم و پاهام رو برای سرگرم کردنم تکون دادم. ایهاب روی دست مبل کنارم نشست و به ران پاهام که نوشته داشت خیره شد گفت: - تتو کردی؟ سر به منفی تکون دادم. - خودش ظاهر شد. نگران شد و مات لب زد: - درد داشت؟ لبخند زدم: - نه! اصلا متوجهاش نشدم. دستش نزدیک شد روی پاهام کشیده بشه که تیفانی با غرشی از تو سایهام بیرون اومد. ایهاب نعرهای زد و از دسته مبل پایین افتاد. بدن تیفانی شروع کرد به تغییر و خزههای سیاه در اورد. بلند شدم بازوش رو گرفتم. خزههاش پس زده شد و سرش رو پایین انداخت سرد گفت: - خوشم نمیاد کسی لمسش کنه. مچ دستش رو فشار دادم، رنگش پرید و از درد نفس تو سینهاش حبس شد. تاریک و وحشیانه جواب دادم: - میتونی بری. وحشت تو صورتش دوید و زانو زد: - اربابم. تیز نگاهش کردم. - شنیدی؟ تایید کرد و فورا تو سایهام رفت. آشینا: ترسوندیش. نزدیک ایهاب روی زمین شدم. آکیلا ریلکس داشت نوشیدنی میخورد. میکال نیم خیز بود و لیرا وحشت زده. دستم رو سمت ایهاب دراز کردم و به چشمهای لرزون ترسیدهاش خیره شدم. - خوبی؟ دست کوچیکم رو گرفت. بدبخت زبونش بند اومده بود. روی مبل نشست. کلاه هودیم رو روی سرم گذاشتم گفتم: - فقط اومدم ببینمتون، باید برگردم آکو میاد نگرانم میشه. اومدم برم آکیلا سرد شد و خشک جواب داد: - به آکو اطلاع میدم سایورا، بمون. دست تو جیب هودیم کردم و هوفی کشیدم. - میخوام برم روشا و نادین هم ببینم. نور دورم رو گرفت برم اکیلا دستم رو کشید و به مبل برخورد کردم. چوبه دسته مبل به کمرم خورد، نالیدم و آهی کشیدم. آکیلا غرش کرد: - قبول نمیکنم ده دقیقه موندنت تو قصر من باشه. سرم رو پایین انداختم و خندیدم. میکال وسط اومد و شوکه گفت: - داداش چکار میکنی؟! لیرا هم خواست حرف بزنه اما سکوت کرد. چون نمیتونست. این خانواده، مخصوصا آکیلا لیرا رو قبول نداره به عنوان عروس خانواده. دستی روی لبم کشیدم و لب زدم: - عوضی. سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم نگاه سرخش شدم. پوزخندی زدم که سرد پرسید: - من عوضیم؟ میکال که همیشه خونسرد بود رنگش پریده بود و با چشم و ابرو اشاره میزد حرفی نزنم. پوزخند زدم و میکال رو نادیده گرفتم. - شک داری؟ آکیلا پوفی کشید و پشتش رو به من کرد. - لعنت بهت، اگه تو میگی لابد همونم. خندیدم که چشمهای همه گرد شد. دست تو جیب هودیم کردم و به مبل تکیه دادم. - برگرد ببینمت. چرخید که نگاه تب دارش رو دیدم. سرم رو کج کردم و با دقت برندازش کردم. - باشه به آکو خبر بده. ابرو بالا انداخت و دستی به گردنش کشید. - خبر دادم، قبول کرد چون نمیتونست امشب هم خونه بیاد، خوشحال شد. عجب؛ چه برای خودش میبره و میدوزه! اخم کردم و رفتم روی مبل نشستم که چشمم به صورت شاد ایهاب افتاد و پرسیدم: - درس نداری؟ فورا جواب داد: - نه ندارم، فقط خانم کلاره گفته سازم رو تمرین کنم. اخه... کلاره واقعا استاد خوب و پر انرژی بود. کنجکاو شدم. - چه سازی میزنی؟ ایهاب به آکیلا نگاه کرد که اومد کنار من نشست و کلاه هودیم رو برداشت موهام رو نوازش کرد و گفت: - ساز پیانو. لبخند زدم. واقعا بهش میاومد پیانو بزنه. لیرا نشست و بالاخره سکوتش رو شکوند پرسید: - فارقالتحصیل شدی دیگه؟ اکیلا خنده تو گلویی کرد! حرصی نگاهش کردم. عوضی مسخره میکنه چون مدرک تحصیلیم دیگه معتبر نیست و گفتم: - شدم، ولی الان شش سالمه باید سطح ایزدی بخونم. میکال نشست و با اخم برای خودش نوشیدنی ریخت و پرسید: - داداش تو و سایورا، با هم تا چه حد آشنایی دارید؟! بنظرم درست نیست حتی بچه، این جوری کنارش بشینی و نوازشش کنی. منو آکیلا به هم نگاه کردیم و بعد به میکال که با اخم غلیظتر نگاهمون میکرد. آکیلا لپم رو کشید. مرموز و نامفهوم جواب داد: - سایورا؟ تا چه حد آشنایی؟ درست نیست این جوری به خودم فشارش میدم؟ نوازشش میکنم؟ خندهاش گرفت و بلند خندید که ترس رو به دل میکال، لیرا و ایهاب انداخت. میکال ترسیده و خیره به نوشیدنی جواب داد: - دوست... دوستش داری؟ منو آکیلا اصلا مثل یه نوارکاست نویز انداختیم. یه هههههه... کردیم و هر دو با هم ترکیدیم از خنده. آکیلا غش غش و هرهر خندید گفت: - دوستش داشته باشم؟ من به جدم خندیدم! من هم با خنده ای که به گوی متصل شدم و ذهنم تمام خاطراتم رو دوباره مسدود کرد گیج و پچگونه چشمهام رو مالیدم. چرا داشتم میخندیدم؟ از بدنم انگار داشت انرژی کشیده میشد. هی خسته و خستهتر شدم وگفتم: - بابا و مامانم رو میخوام، آکو برم پیش آکو. آکیلا بینیم رو کشید و جواب داد: - آکو و هیراب کار دارند تازه مامانت هم داره به کارهاش میرسه تو امشب پیش منی. بلند شدم و به همه خیره شدم، بغض کردم و غریبی کردم. اکیلا یه شکلات چوبی تو دستش ظاهر شد و گفت: - عه! ببین یه شکللات میدونی این برای کسی هستش که تا فردا منتظر بمونه. لب گذاشتم و گلوم گرفته شد. با بغض گفتم: - نمیخوام. پوفی کشید و ترسناک لب زد: - الان بچه شدنت چه صیغهای بود. ترسیده عقب رفتم. به میز خوردم و کاسه میوه زمین افتاد! میوههاش هر کدوم یه سمت رفتن و شیشه شکسته شد. گوشم رو گرفتم و بلند زیر گریه زدم. دونههای برف از چشمم روی زمین افتاد. آکیلا بغلم کرد و آروم آروم راه رفت و گفت: - باشه، اشکال نداره اتفاق بود. گردنش رو محکم بغل کردم. خدمهها تند تند میوه و شیشهها رو جمع کردن. هق زدم و سرم رو تو گردن آکیلا کردم. لیرا آروم گفت: - پادشاه، میشه من بغلش کنم؟ آکیلا خشک و سرد شد. - آرومش کن، گوی داره ازش تغذیه میکنه، نیاز به شادی داره باید شادش کنیم. آکیلا منو تو بغل لیرا گذاشت و لیرا لبخند زد. موهای منو نوازش کرد و ایهاب کنارم دوید. صدایی سرم رو پر کرد: - سرورم به خودتون بیاید. به خودم بیام؟ مههای تو سرم به آرومی کنار رفتن. اوه! یینا و یانگا بودن! شوکه شدم که گوی تعادل جلوی من ظاهر شد و صدا دوباره پیچید. - سرورم؟ سرورم مثل همیشه بشید روزانه نور بدید بچه نشید. چشمهام تار و واضح شد، تو بینیم یه بوی گچی و اذیت کننده پیچید. آکیلا اخم کرد و گفت: - گوی تعادل داری چکار میکنی؟ گوی تعادل درخشید و جواب داد: - سرورم لازم نیست برای تأمین بچه بشه ایشون میتونند روزانه به من قدرت بدن. آکیلا نچ کرد و گفت: - منظورم، چرا به سایورا سرورم میگی؟ گوی از هم نصف شد و یانگا منو از بغل لیرا بیرون کشید. میکال و ایهاب کنجکاو به شنل پوشها خیره شده بودن. صدای یانگا و یینا پیچید: - چون سرور ماست. دست روی سر یانگا گذاشتم، هیچی نتونستم ازش ببعلم! پوفی کشیدم و سرم و داخل شنلش کردم. چشمهای سفید اژدهایی شکلش منو میخکوب کرد. لبهاش کش اومد و ترسناک لبهای بیرنگش تکون خورد. - شیطون. چند بار پلک زدم. چشمهاش اژدها وار، سفید با یه خط عمودی مثلث کشیده مشکی بود. بعد تو سفید چشمهاش واقعا وحشت رو تو وجودت میخ میکرد. اما من با وحشت حال میکنم لبخند زدم و صورتش رو نوازش کردم گفتم: - یانگا چقدر جذابی کثافت! جا خورد. از بغلش بیرون پریدم. با دو دستم موهام رو بالا دادم و ادامه دادم: - میتونید برید. یینا و یانگا پا کوبیدن با سر خم کردن، احترام سنگینشون رو گذاشتن رفتن. آکیلا با یه خیز گرفتم و روی مبل نشوندم خودش هم کنار پاهام زانو زد و غرش کرد: - اون دونفر، نگو... نگو که تعادل جهانی بودن؟! سر تکون دادم. - خودشونند. چشمهاش گرد شد و ناباور لب زد: - وارانش... دست روی لبش گذاشتم. - هیش بیا بزرگش نکنیم، چطوره؟ هضمش کن و فراموشش کن. دستم رو تو مشتش فشار داد. نفس تندی کشید و سرش رو روی پاهای من گذاشت. موهای سفیدش رو نوازش کردم و سرم رو بالا اوردم. لیرا و ایهاب با اشاره میکال از این جا رفتن. میکال خیره چشمهام شد. کلی حرف داشت اما سکوت رو ترجیح داد. آکیلا سرش رو روی پاهام بیشتر فشار داد و زمزمه کرد: - مگه چیز عادیه؟ دستم رو روی سرش دیگه حرکت نکرد و متفکر لب زدم: - ساده جلوش بده. سرش رو بالا اورد و من خندیدم. از خندهم لبخند ریزی زد: - لعنتی. جفت دستهای کوچیکم رو دو طرف صورتش کوبیدم که صداش تو قصر پیچید و نالید: - آخ... پیشونیم رو به پیشونش چسبوندم به زبونی که فقط خودش میفهمه گفتم: - جوجه عقاب من، عطش دارم بریم یکم سیرابم کن. دست رو گرفت و زیر دندونهاش گذاشت ولی گاز نگرفت جواب داد: - موقعه خواب چطوره؟ به مبل تکیه دادم و پا رو شونهاش گذاشتم. سرش رو کج کرد روی پاهام تکیه داد. یعنی میتونم تا شب تحمل کنم؟ نفسم رو با حرص بیرون دادم. - باشه. چشمهام باز به میکال خورد. این بار چشمهاش گشاد بود. اوه! همه چیز رو دید. به همون زبون گفتم: - عقاب، پاشو تا میکال سکته نزده. خندید و خیز گرفت هودیم رو بالا داد شکمم رو گاز گرفت. تمام بدنم ریست شد، شکمم داخل رفت و با چشمهای گرد قهقهه زدم و موهاش رو کشیدم. نفسهای داغش رو شکمم قلقلکم میداد و از خنده ضعف که هیچ غش کردم. موهاش رو کشیدم و به خودم پیچیدم. - آکیلا... خنده جذابی کرد. - جانم بابایی؟ یهو رنگ چشمهاش پر غم شد. من هم سکوت کردم. عقب رفت و لب زد: - از دهنم در رفت. با قدمهای بلند از من فاصله گرفت. پوفی کشیدم و دست روی صورتم گ ذاشتم. مطمئنم یاد آکیرا افتاده که به من بابایی میگفت و آکیلا همیشه اداش رو در میاورد. کلافه به رفتنش چشم دوختم، پلهها رو دوتا یکی بالا میرفت تا جایی که دیگه تو دید نبود. آشینا: نمیری دنبالش؟ حالس یهو بد به هم ریخت. جوابش رو تو ذهنم دادم: - نه، بذار تنها باشه رفتنم ارفاقی نمیکنه. میکال تو سکوت به رفتن آکیلا نگاه کرد و گفت: - بابایی؟! moonecho 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری