رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

شوکه شدم! چرا ایزدان همش دنبال من هستن؟ خب برن دنبال یه نور دیگه بگردن. 

تیوان مات و مبهوت جواب داد:

- این بده! سایورا باهاشون نرو مقامت کن. حق ندارند به تو چیزی رو اجبار کنند. 

مگه میشه کسی جلو ایزدان مقاومت کنه؟ 

نفس‌هام به شمار افتاد و وحشت جونم رو گرفت. 

تریستان داره باهاشون مبارزه می‌کنه. 

آرتین چشم‌هاش گشاد شد و لب زد:

- ایزد؟! واقعا ایزد! 

تایید کردم و سرم رو فشار دادم. رو زمین بودم آسمانی‌ها اومدن، روی آسمانم ایزدها برای اومدنم اومدن،

برم پیش ایزد‌ها کی‌ها میان؟ 

آشینا: بکشمشون؟ اومدن داخل من و دنبال تو می‌گردن. 

خشکم زد و بلند شدم گفتم:

- نه، دست نگه دار بذار اول حرف بزنیم. 

امپراتور گیج پرسید: 

- با کی حرف می‌زنی؟ 

دستی رو صورتم کشیدم و نمی‌دونستم چی جواب امپراتور تیوان رو بدم‌. 

با صدای برخورده شمشیر‌ها در کالسکه در حال پرواز رو باز کردم. باد شدید به صورتم خورد و از دور یه اژدهای بزرگ و عظیم رو دیدم که بدنش خونی بود! 

دو تا ایزد داشتن با تریستان مبارزه می‌کردن! 

یه چیزی وحشتناک تو وجودم غرش کرد. کسی حق نداره تریستان رو این جوری آسیب بزنه! کسی حق نداره. 

از خشم زیاد ناخن‌هام تو کف دستم فرو رفت. جواهراتم نوارانی شد. ایزدان حضورم رو انگار حس کردن و سر هاشون سمت من چرخید. 

دست از مبارزه با تریستان کشیدن. 

کالسکه روی زمین فرود اومد و با خشم عجیبی بیرون اومدم. 

باد موهام رو به بازی گرفت، بی‌اهمیت و خشمگین به ایزد‌ها نگاه کردم. یکیشون زن بود. یه زن مو بلند خاکستری با چشم‌های آبی بال‌هایی خاکستری روشن که روی پیشونیش مهره درخشان بود. 

نفس‌های کش‌دار و عمیق کشیدم و به دومی خیره شدم. 

یه مرد مو بلند قهوه‌ای با چشم‌های دو رنگ طلایی و آبی بال‌هاش هم سفید بود. 

رو به روشون قرار گرفتم و به تریستان خیره شدم. 

نتونستم تحمل کنم و از وسط دو ایزد رد شدم و رو به روی اژدهای بزرگ و عظیم ایستادم. 

تیغه بال‌هاش رو به زمین کوبید و سرش رو پایین اورد. 

دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و نوازشش کردم. 

تنها چیزی که حس می‌کردم. 

خشم، خشم، خشم بود. انگار یکی داشت از درون آتیشم می‌زد. 

یکی از ایزدها دهن باز کرد حرفی بزنه غرشی کردم که خودم باورم نشد. 

- خفه شو. 

برگشتم و تو چشم‌هاش خیره شدم. 

دستم رو سمت غار دراز کردم و دونه دونه انگشت‌هام رو جمع کردم. 

مردی مو نقره‌ای از غار با مشت شدن دستم بیرون پرت شد. چهار بال سفید داشت و بهش می‌اومد قدرتش از این دوتا بیشتر باشه. 

مشتم رو برعکس کردم و سرد لب‌زدم:

- به درونم بیا. 

غار نورانی شد و آشینا از خوشحالی جیغ بلند کشید و تمام غار به گرده‌های نورانی رنگ‌ و رنگ تبدیل شد و با قدرت وارد قلبم شد. 

زیر پاهای ایزدان خالی شد و سریع بال زدن. 

نفس‌های وحشتناک کشیدم و با صدای غریب پرسیدم:

- چه چیزی شما رو به سمت غار من هدایت کرده؟ 

مرد مو نقره‌ای چهار بال پرواز کرد سمت من اومد. ناباور به جواهراتم خیره شد و لب زد:

- چقدر شبیه وارانشا هستی!  

خشمم به سرعت از بین رفت. با گفتن این اسم انگار یکی بدنم رو محکم تکون داد و لب زدم:

- وا... وارانشا؟ 

دورم ناباور چرخید و دست روی دهنش گذاشت. 

- وای من! فقط شاخ‌هات و بال‌هات کمه وگرنه یه نسخه کپی ولی شبیه دختر اون می‌شدی! نکنه خواهرشی یا اوم... بچش؟! نه نه نه امکان نداره بچه‌اش باشی اون مرد مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. 

خودش گفت و خودش هم ناباور خندید. 

موجی هیجان، بغض عجیب، خشم دوباره ولی این بار فرق می‌کرد. این اسم کاری به وجودم کرد می‌خواستم جیغ بزنم. 

یقه لباس ایزد چهار بال رو گرفتم و جیغ زدم:

- وارانشا کیه؟ 

خشکش زد و به پیشونی و جواهراتم نگاه کرد و لب زد:

- وارانشا؟ اون ایزد مطلق وامپگاد‌ها هستش، کسی که به برتری و شکوه والا رسیده. تنها وامپگادی که کسی قادر نیست بکشتش. 

آشینا: پس حرفم درست بود، تو یه وامپگادی فقط نه معمولی یه ایزد وامپگادی باورم نمیشه خیلی ترسناکه! وقتی یه وامپگاد معمولی می‌تونه تو یه چشم به هم زدن ده‌ها ایزد رو بکشه یه ایزد وامپگادی چکار می‌کنه! 

تو شکمم یه چیزی مچاله شد و گلوم تنگ شد. 

من... من واقعا هیولام؟! 

به آسمان نگاه کردم و لب زدم:

- ایزد وامپگاد‌ها! 

ایزد چهار بال دستم رو از روی یقه‌اش کنار زد و پوزخند زد:

- متاسفانه ایزد وامپگاد‌ها به همراه الهه‌نور نیارا جنگی سخت بینشون افتاد و وارانشا به همراه الهه نور مرد. 

تو بوی یه وامپگاد نمیدی بوی نور میدی؛ فقط ظاهرت و قیافت شبیه وارانشا هستش. 

شکمم رو فشار دادم و با درد به ایزد چهار بال خیره شدم. 

تصویر وقتی فلوت می‌زدم و اون دوتا رو برهنه تو بغل هم دیدم یادم اومد. اون رنگ نگاه تو چشم‌هاشون! چرا باید با هم بجنگن و هم دیگه رو بکشن؟ 

سرم پایین افتاد که شمشیری درخشان زیر گردنم قرار گرفت. گیج سرم رو بالا اوردم که یه ایزد جدیدِ مو سفید درخشان و چشم‌های طلایی با نفرت نگاهم کرد. 

- نیارا خواهر من بود؛ کسی به شکل تو، یه وامپگاد کثیف اونو کشت. می‌کشمت قبل این که بال و پر بگیری حروم زاده. 

قلبم تو دهنم اومد. نه از ترس، از نفرت تو چشم‌هاش! 

ایزد چهار بال نقره‌ای داد زد:

- نیهاد؟ حق نداری بکشیش این یه دستوره. 

مرد مو سفید که فهمیدم اسمش نیهاده نعره زد:

- این یه وامپگاده به جواهراتش نگاه کن. می‌خوای باز دنیا رو به کام مرگ ببری دنیل؟ الان بچه وامپگاده همین که اون روی خودش رو نشون بده دنیا به کام مرگ میره مثل خواهرم، باید بکشمش. 

دنیل همون ایزد چهار بال نقره‌ای تیز به نیهاد خیره شد و گفت:

- تمامش کن. 

نیهاد شمشیر رو محکم‌تر روی گردن من فشار داد که تاسیان تبدیل به مار شد و روی شمشیر چنبره زد و هیس ترسناکی کرد. 

نیهاد خشمگین تاسیان رو پرت کرد و غرش کرد:

- من نکشم ایزدان و الهگان دیگه متوجه بشن این موجود مکروه یه وامپگاده می‌کشنش. 

مات به تاسیانی که پرت کرد نگاه کردم. 

تریستان تبدیل شده به آدم با قدم‌های محکم و سرد جلو اومد و گفت:

- می‌تونی ثابت کنی ملکه من یه وامپگاده؟ فقط از جواهراتش میگی؟ 

بدن تریستان لرزید‌ و روی بدنش جواهرتی زیبا شکل گرفت و گفت:

- پس من هم یه وامپگادم یا اژدهای تاریکی؟ 

نیهاد شوکه عقب رفت و ناباور به تریستان خیره شد. 

من هم شوکه شدم. باورم نمیشه! تریستان بدنش این جوری پر از جواهرات زیبا با نگین‌هایی که نور سلطنتی می‌زدن بود. 

صدای بال زدن اومد. یه فضای سنگین، یه حضور وحشتناک! یه عقاب سفید غولپیکر! 

کنار من فرود اومد و بال و پرش خیلی ترسناک تو بدنش رفت و تبدیل به... 

به... آکیلا شد. 

ایزدان به آکیلا احترام گذاشتن و آکیلا سرد گفت:

- تریستان عقب بکش. 

تریستان سرد تایید کرد و دستبند روی دستم شد. تاسیان هم انگشتر روی دست من. 

آکیلا نیم نگاهی به من انداخت. استخون‌هام به لرزه افتاد و گفت:

- چی شده این جوری به جون هم افتادید؟ 

دنیل نگاهی به من کرد و بعد آکیلا جواب داد:

- چیزی نیست که بخواد آکیلای بزرگ رو نگران کنه، اومدیم فرد منتخب رو ببریم تا جایگاه ایزد نور رو بگیره. 

دنیل کلافه دست تو موهاش کرد. دید آکیلا جواب نمیده و تیز فقط داره نگاهش می‌کنه. 

هول کرد و جواب داد:

- خیلی... خیلی شبیه وارانشا هستش. نیهاد میگه وامپگاده واقعا درسته؟ 

آکیلا نگاهم کرد و به ایزدان گفت:

- امور دنیا دست شماست؟ کسی گفته برای صحت یه شباهت شمشیر زیر گردن کسی بذارید؟ 

نیهاد غرش کرد:

- آکیلاخان، شما ببینید کپی وارانشاست. 

قلبم مثل بچه می‌زد. تنها یه صدا تو گوشم می‌پیچید:

«سایورا فرزند نور و تاریکی زندگی کن، دنبال گذشته خودت نگرد چون تو مسیرش کشته میشی.»

یعنی جا بزنم؟ عقب بکشم یا جلو برم؟ 

به دست‌هام نگاه کردم و جلو رفتم و دروغی گفتم که خودم توش موندم.

- من سایورا هستم، فرزند پرنسس آرزو و ایزد تاریکی من... من ایزد نور و تاریکی هستم. 

دست‌هام رو از هم باز‌کردم. چهار بال‌های طلاییم رو بیرون دادم و تو یه دستم نور و تو یه دستم تاریکی رو احضار کردم. 

با بغض جواب دادم. 

- زمانی که منو به همراه مادرم می‌خواستن آتیش بزنند یکی منو نجات داد، بزرگم کرد تو همین دنیا زیر همین سقف من بزرگ شدم. چطور تا حالا این شخص وارانشا وار نبودم ولی حالا هستم؟

آکیلا از دروغم چشم‌هاش قهقهه زد. 

لب‌هام رو فشار دادم و به همه که شوکه بودن خیره شدم و گفتم:

- من وامپگاد نیستم، غذای من چیزیه که شما‌ها می‌خورید. مگه نه یه وامپگاد فقط پرتو، نور، هستی و کیهان رو می‌خوره؟ پس چرا من نمی‌خورم؟ چون شبیه اون مردی که می‌گید هستم باید کشته بشم؟ کسایی رو دیدم که شبیه هم هستن ولی از یه خون و یه نژاد نیستن باید بمیرند؟ 

آکیلا دستی تو موهای سفیدش کرد و به من اشاره زد:

- شنیدید؟ یه دختر بچه رو بخاطر کار اشتباه ایزد تاریکی شکوندید. 

دنیل مات لب زد:

- تو... تو ایزد تاریکی هستی؟ 

با بغض سر تکون دادم. 

فلوتم رو در اوردم و گفتم:

- من برای اثباتش می‌تونم فلوت مادرم پرنسس آرزو هم نشون بدم. 

نیهاد نعره زد: 

- دروغه، تو حتما نسبتی با وارانشا داری. 

برای این که همجوشی کنم، نزدیکش شدم.

جوری زدم زیر گوشش دلم براش سوخت. 

سه ثانیه دستم رو نگه داشتم. 

نفسم حبس شد و تمام احساساتش واردم شد. 

روحم با روحش هم جوشی کرد. 

هر دردش دردم شد، هر خنده‌اش خندام شد. 

شوکه شدم تو وجودش، غم، یه عالمه غم، خشم، هزار و خورده غصه، درد بود. 

تونستم ببینم وارانشا رو همونی بود که تو زمان فلوت زدن ازش یه رویا دیدم. 

نیارا رو دیدم چه زن شادی بود. 

چشم‌هام خسته بسته شد، حالم بد و خواب آلود شدم. 

خسته به صورت متعجبش نگاه کردم و گفتم:

- می‌دونم دلت خواهرت رو می‌خواد ولی با کشتن من بر می‌گرده؟ اگه وارانشا اشتباه کرد، ایزد تاریکی هم اشتباه کرد با پرنسس آرزو بود؛ من هم باید مثل تو برم ایزد تاریکی رو بکشم چون اون کاری کرد، مادرم و کل سانتروها خودکشی کنند؟ 

دستش رو صورتش اومد. به نگاه‌های متعجب توجه نکردم. عمیق تو چشم‌هام خیره شد. 

آهی کشیدم و عقب رفتم. یهو تلخ گفت:

- باشه پس اگه واقعا یه وامپگاد نیستی نباید به خون من هم میلی داشته باشی. هرچقدر خودت رو پنهان کرده باشی هیولای درونت رو نمی‌تونی پنهان کنی. 

رگ دستش رو زد و خون طلایش قطره قطره چکه کرد. 

جلو رفتم و با اخم خیره به خونش گفتم:

- دلت می‌خواد یه بار دیگه زیر گوشت بزنم؟ 

دستش رو تو دستم گرفتم و با قدرت درمانگری خوبش کردم. 

حیرت زده لب زد:

- امکان نداره! 

آکیلا منو عقب کشید و گفت:

- از این جا برید. 

دنیل بازوی نیهاد شوکه که به دست خوب شده‌اش نگاه می‌کرد کشید و جواب داد:

- آکیلاخان، بذارید سایورا جانشین ایزد نور بشه. 

آکیلا اشاره زد که برن. نه حرفی نه چیزی. 

دنیل کلافه نزدیکم شد و چیزی سمتم گرفت:

- لطفا قبولش کن، من هیچ دشمنی نه به تو دارم نه حتی وارانشا منو وارانشا دوست‌های هم بودیم. هرکسیش که می‌خوای باشی مطمئنم اون مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. اما تو... ایزد نور به تو نیاز داریم قبل از فرو ریختن این جهان کمکمون کن تولد‌ها همه داره از جنس تاریکی میشه و نور از این دنیا کم رنگ. 

به قطب نما نگاه کردم. بی‌حال و با سر گیج از خواب ازش گرفتم.

- بیام که باز بخاطر یه شباهت منو بکشید یا بگید من وامپگادم. 

داشتم سقوط می‌کردم بیفتم امپراتور تیوان منو گرفت. 

دنیل مات شد و لب زد:

- تیوان! زنده‌ای؟ 

امپراتور تیوان با اخم سردی جواب داد:

- زندم؛ و می‌بینی من الهه نور رو تو بغلم گرفتم اگه وامپگاد بود من نابود می‌شدم این طور نیست؟ 

نیهاد خشک و متحیر  سر تکون داد. 

نزدیکم شد و با بغض سرش رو خم کرد. 

- ببخش گفتم وامپگادی، هیچ وامپگادی نمی‌تونه کنار امپراتور آسمان بایسته یا بخواد بغلش کنه. 

خسته و دلخور از خودم بخاطر دروغم چشم گرفتم و سرم رو تو سینه تیوان فرو کردم گفتم:

- از این جا برید. 

تیوان موهام رو نوازش کرد. منو با خودش و آرتین به قصر خودش با یه سرمای ملایم انتقال داد. 

تا سرما رفت ما هم تو قصر امپراتور بودیم.  

آشالان پسر تیوان شوکه پرسید:

- بابا چی شده؟ 

امپراتور منو روی مبل دراز کش کرد که مبل خاکستر شد. 

با مخ روی زمین خوردم. 

از درد نالیدم و فقط صدای شوکه تیوان رو شنیدم. 

- ای وای... یادم رفت نباید بذارمش روی وسایل مادی. 

می‌خواستم از خنده بترکم ولی چشم‌هام بسته شد و از هوش رفتم. 

 

moonecho

  • پاسخ 54
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

***
آرتین
امپراتور عصبی از کاری که کرده بود، بی‌حواس سایورا رو با خودش به اتاق برد. 
آشالان پادشاه آسمان خیره نگاهم کرد و پرسید:
- پسر شاه عناصری؟ 
تایید کردم و گفتم:
- بله درسته. 
ابرو بالا انداخت. 
- شبیه پدرت نیستی، خیلی زیبایی‌؟! 
اخم کردم. خواستم بگم چه بهتر به اون عوضی ظاهرم نرفته ولی سکوت کردم. 
امپراتور کلافه اومد و روی مبل نشست. 
اخم‌کرده گفت:
- من حالا یادم نبود آشالان؛ تو چی، حواست نبود بگی؟ 
آشالان هول کرد و جواب داد:
- خیلی یهویی شد اومدنت من هم یادم رفت. 
امپراتور به من نگاه کرد. ترسیدم بگه تو یادت نبود؟ 
واقعیتش من هم یادم رفته بود، آخه یه جوری سایورا زیر گوش ایزدی که می خواست بکشتش زد که من جاش سکته کردم. ولی واقعا خنده‌ام می‌گیره! چرا سایورا رو فکر کردن وامپگاد هستش؟ اون‌ها گوش‌های تیز و بلند ندارند، بال‌هاشون چرمیه، درسته بدن‌هاشون جواهر داره ولی مثل سایورا نیست، تازه شاخ هم دارند. 
هیچ چیزی هم نمی‌تونند بخورند، بجز حیات آسمان و زمین. من با چشم‌هام دیدم سایورا غذا می‌خوره. حتی خودم تو دهنش میوه می‌گذاشتم. 
از همه این‌ها بگذرم اولین بار بود یه ایزد می‌دیدم. خیلی قدرتمند بودن. وای اون مرد عقابی از همه‌ ترسناک تر بو‌د. 
یادش می‌افتادم چهار ستون بدنم می‌لرزید. 
حتی ایزد‌ها هم بهش احترام گذاشتن. 
سرم رو بالا اوردم و به آشالان که رفت خیره شدم. 
حدود یک ساعته تو سکوت نشستم و سایورا هم سه ساعته بی‌هوشه. 
هوفی کشیدم که محافظی جلو اومد گفت:
- امپراتور بزرگ، پادشاه عناصر همراه همسرشون تشریف اوردن. 
خشکم زد و از ترس تو خودم جمع شدم. 
به پله‌ها نگاه کردم شاید که سایورا بیاد. 
دست‌هام و سر انگشت‌هام یخ زد. 
امپراتور بی حوصله گفت:
- ملکه بیهوشه اومدنشون بی‌فایده‌ست، ردشون کن برن.
سرباز چشمی گفت و خواست بره صدای قدم‌هایی اومد. 
به پله‌ها نگاه کردم که سایورا رنگ پریده تکیه به تریستان محافظش داده بود. 
داشت به آرومی پایین می‌اومد که لب‌هاش تکون خورد:
- بگو بیان. 
امپراتور به خدمه اشاره زد که خدمه دوان‌دوان رفت یه پارچه زیبا درون سینی رو اورد روی مبل پهن کرد. 
سایورا با کمک تریستان نشست و اشاره کرد کنارش بشینم. 
از ترس بدنم بی‌حس شده بود. به سختی بلند شدم. بغض گلوم رو فشار داد، سرم داشت از استرس و وحشت می‌لرزید. 
صدای فریادهام، التماس‌هام و دردهام تو گوشم هی می‌پیچید. 
تلو تلو خوردم و خودم رو کنار سایورا انداختم. 
دست‌های گرمش رو روی دست‌های یخ‌زدم گذاشت. 
ولی ذهن من روی کار‌های بابام بود. بستنم به تخت با زنجیر‌های ضد جادو که نخوام آسیبی بزنم. 
بدنم لرزید‌ و چشم‌هام رو محکم بستم. 
با صدای قدم‌های پاهاش که دیگه از هزار کیلو‌متری هم می‌شناختم ترسوندم. خیلی ترسوندم. 
دست سایورا رو بی‌اراده با دست‌های لرزونم فشردم. 
امپراتور عجیب نگاهم کرد. مطمئنم رنگم مثل گچ پریده بود. 
نمی‌خواستم آبروم بره، نمی‌خواستم کسی بفهمه من دستمالی شده پدر مادرمم. 
بغضم رو قورت دادم، نمی‌دونم چرا به سایورا اعتماد کردم شاید چون مطمئنم منو از این لجن بیرون می‌کشه. 
قلبم با درد می‌زد و نفس‌هام سخت می‌رفت می‌اومد. 
با ورودِ کامل پدرم خواستم بلند بشم احترام بذارم ولی سایورا نگداشت. 
ترسیده به چشم‌های بابام نگاه کردم. با دیدن من که پیشونی بند روی پیشونیم بود. مات شد. نگاهش پدرانه نبود و کثیف بود. 
دستم روی دکمه پیرهنم رفت که بسته بودم، تا انقدر نشان روی سینه‌ام تو دید نباشه. 
مادرم با دیدنم لبخندش بزرگ شد. 
بغضم تلخ‌تر گلوم رو فشرد. 
بابام به همه احترام گذاشت. نیم‌نگاهی شاهانه‌ به همه‌جا انداخت و نشست. 
تریستان با غرور برای سایورا نوشیدنی ریخت و دستش داد:
- ملکه من یکم بنوشید. 
سایورا بدون گرفتن لیوان از دست تریستان یه جرعه نوشیدنی خورد و خونسرد گفت:
- پادشاه عناصر، ذهین درخشان؟ 
بابا خوشحال چشم‌هاش درخشید:
- درست گفتید ذهین درخشان هستم. 
سایورا پا رو پا انداخت و چشم‌ ریز کرد برای پدرم و پرسید:
- سرباز‌های شما گفتن آرتین رو برای خودم کردم؟ 
پدرم اخم کرد. جدی شد که من یه دور مرگ رو تجربه کردم. 
- بله گفتن، می‌خوام دلیل حرف شما رو در حضور امپراتور و پادشاهان بدونم.
دست‌های سردم رو روی لب‌هام گذاشتم. 
دست‌هام می لرزید. سایورا لبخند دلروبا زد که پدرم تو جاش خشکش زد.
مادرم از حسادت نزدیک بود منفجر بشه. 
سایورا طناز پرسید:
- ذهین خان؟ آرتین دیگه ولیعهد نیست، اون برای منه، درخواست دارم تا مدارک آرتینم رو بیاری و مهم تر از اون قصر رو که آرتین اونجا به دنیا اومده رو آتیش بزنید. 
می‌خوام تولدش کنار من باشه. 
جا خوردم؛ به صورت سایورا نگاه کردم. 
یعنی چی؟! اون قصر ابااجدادی ما هستش فقط بازسازی میشه ولی خرابش کسی نمی‌کنه! 
مادرم جیغ زد:
- این امکان نداره! من پسرم رو از سر راه نیوردم، حق نداری پسر‌... 
سایورا دستش رو بالا اورد. 
- یک سنگ حیات معادل خرید پنج قصر همراه سربازانش؟ 
پدرم شوکه شد و به من نگاه کرد. چشم‌هاش ناباور درخشید و گفت:
- پسر عزیزم با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. 
سایورا لبخندی زد. به من خیره شد و به پدرم جواب داد:
- تشکر بابت این حرف، من نمی‌خواستم پسر شما رو بخرم، خواستم از من راضی باشید. آرتینم از تمام ثروت دنیا با ارزش‌تره، حالا که دیدم شما چقدر شریف هستید. 
از حرف من ناراحت شدید من پیشنهادم رو پس می‌گیرم. 
بابا افتضاح تر از قبل شوکه شد. 
فکر نمی‌کرد سایورا انقدر سریع موضوع رو جدی بگیره. 
یک سنک حیات! باورم نمیشه. 
پدرم بلند شد و گفت:
- با احترامی که نسبت به شما بزرگان دارم ولی من پسرم رو نمیدم. 
وحشت زده به سایورا خیره شدم که خونسرد بود. 
- می‌تونی ببرش ذهین خان! 
سایورا بلند شد. با قدم‌های شمرده نزدیک پدرم رفت و چیزی در گوشش گفت. 
رنگ پدرم به یه آن پرید و چشم‌هاش از ترس لرزید. 
با خنده مصنوعی و ترسیده به همه نگاه کرد. گفت:
- ملکه آسمان‌ها شما خیلی شوخ هستید! 
سایورا نیش‌خند ترسناکی گوشه لبش نشست که من توجای خودم مات موندم.
صداش گوش و سرم رو تکون داد:
- می‌تونم جدی هم بشم. 
بابام خندید‌. خنده‌اش بوی ترس داشت‌! یعنی سایورا چی بهش گفته؟ حتی به من هم نگاه نمی‌کرد. 
با صدای لرزونی گفت:
- مدارکش رو همراه دارم‌. هر جا بخواید هم امضا می‌زنم که تماما رضایت دارم. 
تریستان نزدیک شد. 
- قرار داد جادویی، با امضاش دیگه پسری به نام آرتین ندارید. 
بابا بازم نگاهم کرد. مامان جیغ زد:
- یعنی چی؟ من راضی نیس... 
بابا غرش خشمگین کرد:
- خاموش باش. 
گیج به همه و بعد به بابام خیره شدم. 
با دست لرزونش قرار داد رو گرفت، تند تند نگاه کرد و گفت:
- میشه قصر رو نسوزونم؟ اون قصر برای اجداد منه؟ 
سایورا سرد جواب داد:
- نمی‌خوام شاهدی باشه حتی غیر زنده که بگه آرتین متعلق به این جاست. 
بابام با تردید پرسید:
- اون... اون یه سنگ حیات که گفتید؟ 
سایورا سرد تر جواب داد:
- چون ناراحت شدید دیگه تکرارش نمی‌کنم. 
دست‌هام لرزون شد.
بابام با خشم برگه‌ها رو امضا کرد و مادرمم به سختی با تهدید پدرم امضا کرد. 
مدارکم تحویل سایورا داده شد. 
با... باورم نمیشه! بابام انقدر راحت رضایت داد؟ 
سایورا رو به تریستان کرد و گفت:
- می‌دونی چکار کنی؟ برو و قصرعناصر رو خاکستر کن. 
تریستان مشت به سینه کوبید:
- امر امر شماست ملکه من.
پدرم مات پرسید:
- مدارکم! اسنادم! این نمیشه؟! 
سایورا سرد گفت:
- تریستان هنوز ایستادی؟ 
تریستان با سرعت دود شد. 
پدرم فریاد زد:
- نه...! 
سایورا پوزخند زد و پچ زد:
- مجازات شکستن حرمت بین پدر و پسره. من اجازه دادم پادشاه باشی، اجازه دادم آبروت نره ولی از نوع خودت رو بساز. به تو یه شانس دوباره میدم، فقط یک بار پاهات کج بره... تا ابد زنده زنده شکنجه‌ات می‌کنم. 
بابام نابود شد و من هنوز مات بودم. سایورا ترسناک بود! به موقعه‌اش خیلی ترسناک بود. 
امپراتور تیوان نزدیکم شد و گفت:
- بیا این برگه‌ها رو امضا کن تا قانونی برای ملکه سایورا باشی. 
مات قلم رو گرفتم، دستم اون‌قدر بی‌حسِ بود، حتی یه خودکار رو درست تو دست نمی‌تونستم بگیرم.  
به خودم دل داری دادم، این امضا آزادیمه، امضا تکوندن لجن‌ و کثافت‌ها از روی منه، امضای گرفتن نگاه ناپاک پدر و مادرم روی منه... 
اشکم روی قرار داد افتاد و امضا کردم. یه امضای ساده ولی با کلی معنی. 
قطره اشک دومم ریخت. خوشحال، غمگین نمی‌دونم کدومش ولی بودم. حس سبکی روی شونه‌هام بود‌‌. 
با بغض و چشم‌های پر از اشک به پدرم نگاه کردم که داشت خود خوری می‌کرد که دیگه قصری نداره، زندگی درستی نداره. 
همه جراتم رو جمع کردم و گفتم:
- هیچ... هیچ وقت  شما رو نمی‌بخشم جناب درخشان. همچنین شما خانم. 
مامانم با گریه جیغ زد. بابام مات نگاهم کرد. 
فکر کردم به خودش اومده که با غرش نفرینم کرد:
- من همه وجودم رو برای تو گذاشتم، هرچی خواستی گرفتم ولی تو به خاک سیاه نشوندیم الهی خبر مرگت بیاد که بجز ظاهر زیبات هیچ ارزشی نداشتی. 
صدای شکستن خودم به وضوح تو گوشم پیچید. 
ناباور به گل‌های روی میز خیره شدم. 
صدای سایورا تو سرم پیچید:
- دیگه می‌تونید تشریف ببرید، بسلامت.‌ 
سرباز‌ها اومدن و پدر و مادرم رو بیرون فرستادن. 
صداش هی تو گوشم زنگ خورد. 
خبر مرگت بیاد، خبر مرگت بیاد‌... 
هیچ ارزشی نداری، نداری، نداری، نداری! 
سایورا برگشت سمت من و بغلم کرد:
- ارزش تو رو من تعیین می کنم. تو با ارزش‌ترین یاقوت سرخی هستی که دیدم، از هزاران سنگ حیات با ارزش تری. 
دست‌هام دور کمرش تاب خورد و بدنم سبک شد.
حرف‌ها و نفرین‌ها از سرم دور شد و به‌جاش یه نقطه پر رنگ اومد و اون هم تعریف سایورا از من بود. 
یاقوت سرخ؟
تا الان کسی به من نگفته بود. 
لبخند زدم. سعی کردم گریه نکنم که یه‌وقت بگه یه سلاح روحی گرفتم مثل بچه زیر گریه میزنه. 
ازش فاصله گرفتم و معذب نشستم گفتم:
- ممنون ملکه من. 
لبخند زد و سر تکون داد:
- خواهش می کنم. 
امپراتور با اخم پرسید:
- چرا قصر اجدادیش رو گفتی آتیش بزنه؟ 
آشالان هم تایید کرد و جواب داد:
- درسته، این خیلی زیادی بود. 
سایورا اخم کرد و با قدم‌های با وقار سمت پنجره رفت گفت:
- خیلی حرف‌ها بهتره باز نشه، کسی نیستم از مقامم استفاده کنم زور بگم پس لطفا از این موضوع کوتاه بیای... 
نمی‌خواستم وجهه سایورا خراب بشه برای همین یه چیزی گفتم تا خودشون تا آخرش رو برن. 
- پدرم به من هرشب و هرشب تعرض می‌کرد و مادرمم دست کمی از اون نداشت. 
فضا یخ کرد و سر امپراتور مات سمت من چرخید. 
شوکه خیره چشم‌هام شد و آشالان دست مشت شده‌اش به پاهاش خورد و نعره زد:
- ننگ بهش! 
امپراتور مات لب‌هاش از هم باز شد و لب زد:
- از کی؟ 
دست‌هام رو تو هم گره زدم و جواب دادم:
- از وقتی عقلم کار کرد؛ تونستم راه برم و بفهمم. 
بیشتر خشکش زد و لب زد:
- پسرم، تو باید می‌اومدی به من می‌گفتی این همه درد نکشی؟! 
سر به منفی تکون دادم:
- من چند بار نامه کمک فرستادم ولی پدرم فهمید، کتک خوردم و حبس شدم. بجز قصر هم نمی‌تونستم پا بیرون بذارم. پارسال همه مدرسه می‌رفتن و من نه، دلم می‌خواست مدرسه بیام ولی گفت از کجا معلوم مدرسه بری و بگی بابام چقدر دوستم داره؟ 
بغض کردم و سرم رو فشار دادم. ادامه دادم:
- می گفت کارش درسته، برای دوست داشتنه، اگه کسی بفهمه ممکنه دلش بخواد. امسال دیگه التماس مامانم و بابام رو کردم گفتم به هیچ‌کسی نمیگم، قصدمم بود نگم ولی انگار خدا دوستم داشت که سایورا فهمید من هم نگذاشتم شانسی که گیرم اومده از دست بره. 
امپراتور تیوان دستش مشت شد و غرش کرد:
- این مرد و زن باید سنگسار بشن! 
با ورود دو زن سایورا اخم کرد و گفت:
- من دیگه میرم، آرتین پاشو بریم. 
بلند شدم. خواستم دنبالش برم که زنی به سایورا گفت:
- سایه ما قصر رو سنگین کرد؟ 
سایورا تلخ نگاهشون کرد و لبخند محو زد:
- بهتره با فکر‌های بی‌مورد باعث تشنج جو نشید من صنمی ندارم که حضور شما باعث سبک یا سنگینی بشه.
دهنم باز موند و جفت زن ها چشم‌هاشون گرد شد. 
یه جور با ادبی نیش می‌زد. 
امپراتور بی‌تفاوت به اون دو زن گفت:
- سایورا، امشب پیش من باش. 
زن چشم سبزی که شباهت کمی به تریستان داشت غرش کرد:
- یکی از پسرام کم نبود برات که تاسیانمم گرفتی؟ 
سایورا لبخندی به امپراتور زد:
- تشکر باید برم، وگرنه توسط دو نفر با افکارشون خورده میشم. 
امپراتور و آشالان قهقهه زدن و من هم لبخند زدم. چقدر راحت حرف می‌زد! 
جواب زن هم داد:
- اگه بچه دیگه داری بگو تا اون هم حمایت کنم. 
زن سرخ شد و سایورا دست منو گرفت.
نور طلایی دور‌تا دورم چرخید و نتونستم هیچی ببینم. همین که نور از بین رفت، خودم رو وسط یه غار خیلی زیبا با موزیک آب دیدم! 
انگار یکی زد پس گردنم انقدر که این غار زیبا و عجیب بود! 
یه غار سیاه با طراحی‌های درخشان! سقف پر از بلور کریستالی، بیشتر دقت که کردم فهمیدم پر از سنگ حیات بود! 
درخشان و رنگ‌های متفاوت. سبز، آبی، قرمز، سفید، طلایی! 
نور سنگ‌ها باعث شده بود غار روشن بمونه، یه روشنی عجیب. 
سایورا قدم‌های آروم برداشت و گفت:
- این غار محل آرامشه منه، امیدوارم آرامش تو هم این جا پیدا بشه.
شگفت زده همه جا رو نگاه کردم. 
کیف مدرسه‌ام رو محکم‌تر گرفتم. من همین الان توش آرامش گرفتم تا مغز و استخونم آرامش گرفت. صداش پیچید:
- این جا حمام داره و با یه خونه هیچ فرقی نداره. لطفا توی تالاب نرو می‌تونی بری ببینیش ولی درون آبش نرو. 
شگفت زده روی طرح‌های دیوار دست کشیدم و سر تکون دادم. 
- نمیرم. 
رسیدیم به تصویر سایورا و شوکه شدم! 
سایورا خیلی زیبا با چهار بال طلایی نورانی و شاخ‌های بلند روی سرش... تصویرش... اون رو دیوار بود! 
سایورا خندید و گفت:
- آه این... آره من شاخ دارم. می‌تونی تو واقعیت هم ببینی چون من تو خونه‌ام به همین شکل می‌گردم. 
برگشتم نگاهش کردم. 
چهار بال طلایی با لکه‌های سیاه که بلندیش روی زمین رسیده بود.
به سرش خیره شدم دو شاخ بلند سیاه، با رنگ‌های طلایی که روی نوکش خیلی طلایی بود. نمی‌دونم چی بگم خیلی زیبا یا خیلی ترسناک؟! 
سرخ شد و بال‌هاش رو دور خودش جمع کرد. 
- ترسناکم؟ 
شیفته‌اش شدم؟! ترسناک چیه! خب دروغم نگم واقعا ترسناکه ولی یه ترسناک ناشناخته وگرنه زیباست، چون ذهنم آشنا نیست ترسناک دیده میشه. 
از فکر‌های گیجم بیرون اومدم و لب زدم:
- نه نیستی! ولی واقعا وامپگادی؟ 
بال‌هاش رو کنار زد. با تردید تایید کرد:
- آره وامپگادم... بازم نمی‌دونم. 
صدایی از پشت سر اومد:
- دیر اومدی سایورا؟ منتظرت بودم. 
با دیدن همون مرد عقابی که اسمش آکیلا بود وحشت کردم. 
سایورا هم شوکه نگاهش کرد و گفت:
- آکیلا کی اومدی؟ 
به غار تکیه داد:
- همین الان. 
آکیلا به من نگاه کرد و ادامه داد:
- سلاح قشنگی داری، ولی انگار نمی‌دونه و نمی‌دونی چه سلاحی می‌تونه باشه! 
لبخند ترسیده زدم و جواب دادم:
- نمی‌دونم...
اگه میشه یادم بدید. 
خندید و دستی تو موهاش کرد.
- تریستان می‌تونه یادت بده چون اون اژدهای عوضی خیلی حالیشه. 
تریستان؟! از اون اژدهای ترسناک یاد بگیرم! 
با ورود شخصی نگاهم سر خورد. 
پسری مو خاکستری با چشم‌های طوسی_آبی که صورت محکمی داشت و یه شاخ سیاه روی سرش بود. 
به سایورا احترام گذاشت و گفت:
- ملکه خوش اومدید، جناب آکیلا شما هم همین‌طور. 
سایورا خیره به آکیلا به من اشاره زد و جواب داد:
- یونا، آرتین رو به اتاقش ببر چیزی نیاز داشت فعلا رسیدگی کن تا با این جا آشنا بشه. 
یونا چشم گفت. همراهش قدم برداشتم و کیفم رو روی شونه‌ام درست کردم. 
لبخند زد و گفت:
- سلاح ملکه هستی؟ 
تایید کردم و خندید:
- چه سلاح زیبایی! اگه به اربابم بگی یادت میده، البته به کسی آموزش نمیده ولی چون شما سلاح ملکه سایورا هستی حتما یادت میده. 
یونا حرف می‌زد اما من تو خودم فرو رفته بودم. 
یعنی می‌تونم با این همه قدرتی که این جا موج میزنه برای سایورا مفید باشم؟ لعنتی باید قوی بشم، سایورا منو از جهنم بیرون کشید، حداقل باید براش مفید باشم. 
سمت یه حفره اشاره کرد:
- اتاقت، این جا اتاق‌ها در نداره بجز اتاق ملکه که پرده داره می‌تونی راحت پیداش کنی. 
بعنی چی؟ خب در نظر می‌گیرم چون غاره در نداره. 
با تردید وارد حفره شدم.
همین که پا درونش گذاشتم و فضای کلی اتاق رو دیدم حیرت زده شدم. چقدر زیبا بود! یه دایره که روش تخت من بود با پارچه‌های قرمز و یه حجله حریر سرخ! آینه قدی و یه رگال بزرگ کشو دار که پر از لباس به سایز من بود. 
روی زمین طرح‌های آبی و قرمز داشت. 
یونا لبخند زد و گفت:
- چطوره؟ اتاقت رو دوست داری؟ 
لبخند ناباور زدم و خندیدم:
- رویایی! 
 یونا به یه حفره تو اتاقم اشاره کرد و گفت:
- سرویس بهداشتی این جاست. 
عاشق اتاقم شدم! با لذت و کنجکاوی همه‌جا رو کاویدم جوری که همه اتفاقات لحظه‌ای غیب شدن.
  یونا به یه یخچال کوچیک اشاره کرد و گفت:
- تنقلات این‌جاست، برای ملکه غذا درست می‌کنم پس از الان بیشترش می‌کنم.  
با لبخند تشکر کردم. از اتاق بیرون رفتش که با سرعت پریدم تو حمام. خیلی راحت بودم. عاشق و دیونه اتاقم شدم. 

moonecho

***
سایورا
لبه تخت نشستم و به آکیلا با اون چشم‌های سرخش خیره شدم. از وقتی تو اتاقم اومده داره نوشیدنی می‌خوره و هیچی نمیگه. 
پوف کلافه کشیدم و آروم پرسیدم:
- وارانشا پدرمه؟ 
خندید. 
- نه. 
کفری جواب دادم:
- چرا نمیگی خانواده من کیه؟ 
خمار نگاهم کرد.
- بگم جنگ میشه. 
موهام رو کشیدم و داد زدم:
- خواهش می‌کنم، این جا کسی نیست بشنوه جنگ بشه. 
تلخ نگاهم کرد و جواب داد:
- نمی‌تونم. 
غمگین نگاهش کردم و لب زدم:
- واقعا وارانشا پدرم نیست؟ من خیلی شبیهش هستم. حتی وقتی فلوت میزدم یه رویا ازش دیدم. 
تا اینو گفتم، جام شراب تو‌ دستش شوکه تکون خورد و نگاهم کرد. 
جام رو روی میز گذاشت و نزدیکم شد. 
دو انگشتش رو روی پیشونیم گذاشت. دست‌هاش گرم بود. وقتی دستش روی ماه من قرار گرفت، همه جواهراتم از بین رفت. 
مور مور شدم و ترسیدم.
 اخم کرد و گفت:
- انقدر خاطره نخور سایورا، اعتیاد پیدا می‌کنی. 
حرفش که تمام شد، چیز‌های الکی به آرومی از ذهنم پاک شد و فقط خوب‌هاش موند. سرم سبک‌‌تر شد. شوکه نشدم میدونه همجوشی می‌کنم. 
کنارم با فاصله نشست و یه دکمه پیرهنش رو باز کرد:
- بهتره دنبال گذشتت نری سایورا میفهمی؟ 
هیچی نمی‌فهمیدم چون... 
چشم‌های سرخش، آبی شده بود! 
دهنم باز موند و مات چشم‌هاش شدم. 
قلبم تند تند زد. 
یه چیزی رو کاملاً مطمئنم شدم. 
حیرت زده شونه‌اش رو گرفتم و داد زدم:
- تو منو به دنیای انسان‌ها بردی؟ 
سرش رو بالا که اورد چشم‌هاش باز سرخ شده بود و خسته جواب داد:
- آره. 
آره؟ 
صداش تو سرم اکو شد و سرم گیج رفت. 
آکی... آکیلا منو به دنیای انسان‌ها برد!
 آکیلا اون جوری با تریستان حرف زد! 
پس همش آکیلا بود و بعد با نقشه اومد. همه کارهاش نقشه بود من نفهمم! 
با بغض لب زدم:
- چرا؟ 
کلافه دستی رو صورتش کشید:
- باید نجاتت می‌دادم، هرجور شده. 
با بغض گفتم:
- من هیولام؟ 
شوکه نگاهم کرد و خندید!
- دیونه کی گفته تو هیولایی؟ 
سرم و موهام رو کلافه کشیدم:
- چرا هیچی نمیگی؟
 خب؛ بگو...
 بگو
 بگو... بسه انقدر تو بلاتکلیفی موندم. 
بلند شد. با یه نفس عمیق جواب داد:
- تو خود وارانشایی، نه بچه‌اشی نه کسی دیگه‌ش تو خود وارانشا هستی. 
جا خوردم.
 لحظه‌ای حس کردم مردم! 
برگشت و تو چشم‌هام خیره شد و گفت:
- جا خوردی؟ باید هم بخوری. من رفتم التماس ایزد مردگان رو کردم تا توی عوضی برگردی. عاشق یه دختر کثافت شدی که زندگیت رو تباه کرد. آخرش چی شد؟ هم تو و هم اون مردید. 
ناباور بلند شدم و زمزمه کردم:
- من وارانشا هستم؟! مسخرم می‌کنی؟ 
اخم کرد. 
- برای همین الان وقتش نبود بگم. چون نمی‌فهمی، درک نمی‌کنی. من تو رو از ایزد مردگان گرفتم.
اون می‌دونست تو گناهی نداری، پس تو رو در وجود یه نوزاد تازه متولد شده گذاشت. و درسته اون شخص همون پرنسس آرزو و ایزد تاریکی بود. 
کلافه موهاش رو کشید و لب زد:
- ولی تو انقدر قوی هستی که جسم دختر ایزد تاریکی رو تغییر دادی و شبیه خودت شدی؛ دوباره...
مات لب زدم:
- یعنی من وارانشام! 
دنبال دروغ تو چشم‌هاش بودم بگه شوخی کردم؛ اما... نبود. لب‌هام لرزید:
- ایزد دنیای زیرین و تو منو از مرگ بیرون اوردید؟! 
به طور عجیبی حرف‌هاش رو باور کردم. 
نفس‌هام سخت می‌رفت و می‌اومد. دست روی صورتم گذاشتم.
- وارانشام! 
خنده هیستریکی زدم. گیج لب زدم:
- پس... پس تو کیه من هستی؟ 
جام کوفتیش رو تکون داد و جواب داد:
- ایزد سرنوشت هستم. کسی که با توی عوضی دوست بوده. 
کفری بلند شدم و غریدم:
- چرا هی به من میگی عوضی؟ 
خندید و حرصم رو در اورد. 
- چون هستی، با این که هیچی یادت نمیاد بازم عوضی هستی. من می‌خواستم یه زندگی آروم تو دنیای انسان‌ها داشته باشی ولی عین سگ بو کش باز راه خودت رو باز کردی اومدی تو این جا که حکم جهنم تو رو داره. 
تمام تلاشم رو بی ثمر کردی. باید باز بشینم و مرگت رو با چشم ببینم. 
یه قدم نزدیکش شدم و پرسیدم:
- تو... تو و من چی بودیم؟ 
خندید و لبه میز آینه نشست نگاهم کرد و گفت:
- زود حرفم رو پذیرفتی! الان هم راجع‌به رابطه من و خودت کنجکاوی؟ 
یه قدم دیگه نامطمئن سمتش برداشتم. همه حرف‌هاش رو به طور عجیبی باور داشتم. تک تک حرف هاش بوی حقیقت می‌داد. 
- می‌خوام بدونم آکیلا؛ راجع خودم، خودت و زندگیم. بذار بدونم، بفهمم، از گیجی درم بیار. 
چشم‌هاش به آرومی از سرخی در اورد و آبی زلال شد و گفت:
- منو تو اول دشمن بودیم، کم کم دشمنی ما به دوستی عجیب تبدیل شد. هنوز همو می‌زدیم، می‌جنگیدیم ولی به هیچ کس حق نمی‌دادیم راجع اون یکی چیزی بگه. 
آهی کشید و کلافه به من خیره شد و خندید:
- اصلا این جوری بودنت تو کتم نمی‌ره با این ظاهر ظریف دخترونت خیلی کثافت می‌زنی. 
نمی‌دونم چرا خندیدم و مشتی آروم تو شونه‌اش زدم. 
- نکبت هی فحش خورم نکن. 
مات من و شونه‌اش شد. سرش رو بالا اورد و غمگین تو چشم‌هام خیره شد و لب زد:
- دلم برات تنگ شده وارانشا، اما می‌ترسم برگردی از این جا برو... برو به جایی که نخوان آزارت بدن. 
گیج به مشتم نگاه کردم. چرا من الان این جوری کردم؟ 
مگه از آکیلا نمی‌ترسم؟ چرا الان ترس ندارم؟ 
چرا یه بغض عجیب کهنه تو گلومه که هیچ قصد شکستن نداره؟ 
بال‌هام رو دور خودم تاب دادم و زمزمه کردم:
- هرجای دنیا هم برم، با این ظاهر پر از جواهرم کی قبولم می‌کنه؟ 
به هم دیگه خیره شدیم و گفت:
- پس بذار حافظه‌ات رو بدم، ولی به وارانشا بودن خودت برنگرد، تلاش کن این بار برای زندگی کردن. خودت رو جا کن میون قلب همه. بذار فکر کنند پدر تو ایزد تاریکیه و مادرت پرنسس آرزو. من با دقت سرنوشت رو نوشتم پس خرابش نکن؛ فقط این بار لطفا... 
با بغض دستی تو موهاش کشید و تلخ ادامه داد:
- من و ایزد مردگان هوای تو رو داریم. دیدیش دنیل همون ایزد چهار بال ‌سفید و چشم نقره‌ای‌. همون که اون قطب نما رو به تو داد. 
سرم رو پایین انداختم. حافظه‌ام رو بده؟ 
اگه بگم نه نمی‌فهمم کی بودم. 
اگه بده، بعد چی میشم؟ 
بخوام یا نخوام؟ رشته بلند و نورانی تو دستش ظاهر شد. 
- وارانشا این آخرین باره با این اسم صدات می‌زنم. 
پس تو هم از هر چی که قبلا بودی دست بکش و با این بدن جدیدت زندگی کن. از الان ایزد نور و تاریکی باش. 
ایزد وامپگاد‌ها دیگه نباش.  
به رشته بلند نورانی نگاه کردم و دستم رو روش کشیدم. 
موجی مثل یه رود آروم و آشنا تو تو ذهنم شناور شد و چشم‌هام بسته شد. 
صد‌اها، خنده‌ها، سکوت. تو سرم مثل حالتی بود که انگار یه دریا خشک شده و حالا آب های اون دریا به جایگاهش برگشته. نه گیج شدم، نه درد گرفتم ولی یه چیز عجیب وجودم رو گرفت، یه بغض که همیشه داشتمش حالا معنی گرفت. من از خودم بغض داشتم. از خودم و تولدم دلگیر بودم. درسته من یه وامپگادم ولی وامپگاد هیولایی نبودم. 
برای همین ایزد‌ها قبولم داشتن. 
دعوام با نیارا! فهمیدم نیارا گولم زده تا منو بکشه، انقدر نزدیکم شده تا عاشقش بشم منو بکشه. من از نقشه‌اش مطلع شدم و تو بازیش شرکت کردم. 
وقتی متوجه شد من می‌دونم و من هم داشتم بازیش می‌دادم خشمگین میشه. با هم دعوا می‌کنیم و بعد جفتمون همزمان هم دیگه رو می‌کشیم.البته در حق من نامردی شد. 
 ولی من هم نیارا رو قبل از مرگ خوردم تا دیگه همچین زن رقت‌انگیزی متولد نشه. قدرت‌های نورش با من یکی شد ولی من دیگه زنده نموندم. 
شوکه شدم چشم‌هام رو باز کردم و به آکیلا خیره شدم. 
آکیلایی که دشمن هم دیگه بودیم؛ بعد‌ها دشمنیمون به دوستی عجیب تبدیل شد! جنگیدن‌هامون سرگرمی ما شد و نمی‌گذاشتیم کسی به حریف مقابل چیزی بگه. آکیلا از من دفاع می‌کرد و من از آکیلا!
مادرم یه دورگه وامپگاد و الف بود و پدرم ایزد اژدهایان برای همین من این جوری متولد شدم. 
یه وامپگاد عجیب خلقه که نه می‌شد گفت وامپگاده نه ایزده. برای همین نسلم رو قایم کردم و گفتم من ایزد وامپگاد‌ها هستم. 
اعتیاد به خون خوردن داشتم و تنها رفیق‌های من دنیل بود و آکیلا. 
با بغض سنگین چشم‌هام رو بستم و لب زدم:
- فهمیدم، من از الان سایورا هستم‌. وارانشا مُرد و من سایورام زاده نور و تاریکی. 
آکیلا لبخند زد و دست به سینه شد. 
- خوش اومدی به این سرزمین سایورا. 
خندیدم و دستی تو موهام کشیدم. 
- حاضرم هرکی خوشامد بگه جز تو. 
اومدم برم از پشت بغلم کرد. 
- دلت بخواد من بشم قاصد خوشامدگویی تو. 
دستش رو دور شکمم گرفتم و خون تو گونه‌هام سر خورد. 
- تو قاصد مرگمی نه خوشامد گویی جناب سرنوشت‌. 
چونه‌اش رو روی شونه‌ ظریف دخترانم فشار داد که دردم اومد، خواستم بزنم زیر گوشش که گفت:
- هنوز خون می‌خوری؟
خشکم زد. خون؟ ذره‌ای از دستش رو زخم کرد و جلوی بینی من گرفت. 
بوی تیز آهن بینیم رو پر کرد و اخم کردم. 
- نمی‌خورم. 
دستش رو لمس کردم و زخمش رو خوب کردم. 
خودم رو ازش کندم و سرخ شده روی تخت دراز کشیدم. 
- من دخترم دیگه پسر نیستم این جوری به من می‌چسبی. 
قهقهه زد و روی تختم دراز کشید. 
- عه؟ راست میگی دختر خانمی. 
با بالم تو صورتش زدم. بانمک بالم رو از روی صورتش فقط تا قسمت چشم‌هاش، پایین اورد و گفتم:
- درسته بنده سایورا سانترو هستم. 
به فلوتم اشاره کرد. 
- قول دادی یه روز بزنی، پس بزن‌. 
یکم خودم رو کشیدم و فلوت رو برداشتم گفتم:
- چرا فلوتم دست پرنسس آرزو بود؟ 
با نیش باز جواب داد:
- خیلی اتفاقی تو دستش افتاده بود. 
با فلوت تو شکمش زد:
- آکیلا، الکی دست کسی فلوت من نمیره یکی داده که اون هم تو بودی. 
سر تکون داد. 
- من فقط فلوت رو ما بین ابزار موسیقی گذاشتم‌ روح پرنسس آرزو قبولش کرد‌. بعد‌ها هم از شانس خوب تو با یکم جرقه سرنوشت من پرنسس آرزو و ایزد تاریکی ریختن روی هم من هم جسم نوزاد رو با نوزاد مرده تعویض کردم. 
دنیای انسان‌ها هم چون یه قمر داره زمان کند می‌گذره پس کسی متوجه‌ نشد. 
دهنم باز موند. این همه کار برای من کرده بود؟ حتی تو سرنوشت ناخنک زده بود! مات لب زد:
- خیلی بی رحمی! 
دست زیر سرش گذاشت و پرسید:
- این که نجاتت دادم بی‌رحمم می‌کنه؟ 
به فلوتم که از اول هم برای من بود با بغض خیره شدم و جواب ندادم. 
نشستم و پشت بهش آروم فلوت رو به صدا در اوردم. 
صدای خش خش اومد و سرش رو از پشت روی کمرم گذاشت. 
زدنم رو قطع نکردم و بغضم رو به فلوتم دادم. نورهای سفید مثل گرده‌های ریز درخشان تو کل اتاقم و بیرون اتاقم نفوذ پیدا کرد. 
الان چی؟ الان که میدونم چی هستم و کی هستم؛ از کجا اومدم و چطور اومدم. 
می‌تونم مثل قبل زندگی کنم؟ یا می‌تونم دنیای جدیدی بسازم که همه منو این جوری که هستم بپذیرند؟ 
فلوتم رو پایین اوردم و به نفس‌های گرم آکیلا پشت کمرم گوش کردم. نفس‌هاش به بال‌هام، گرم و داغ می خورد. 
نفسم رو بالا کشیدم و رهاش کردم. 
- آکیلا؟ پدرم و مادرم هنوز زنده هستن؟ 
روی بال‌هام رو نوازش کرد و خش‌دار صداش به گوش رسید:
- اگه منظورت مادر و پدر خود این جسمت سایورا که نه دیگه مادرت آرزو مرده، فقط پدرت زنده‌است. اگه پدر مادر وارانشا منظورته، آره جفتشون زنده هستن. 
مادرت با این که وامپگاده ولی بخاطر دو رگه بودنش و ناقص بودنش کسی متوجه نمیشه وامپگاده. 
البته اون اژدهای عوضی هم نمی ذاره کسی متوجه بشه. 
منظورش اژدهای عوضی پدرم در زمان وارانشا بودنم بود. 
لپ‌هام رو پر باد کردم و به فلوت خیره شدم. 
- آکیلا؟ 
پوفی کشید:
- دیگه چیه؟ 
خنده تلخی کردم:
- الان چی؟ الان که دخترم، سایورام هنوز دوستم یا دشمن تو؟ 
منو کشید و تو بغل خودش گرفت. 
شوکه شدم و تو چشم‌های سرخ یاقوتیش خیره شدم که تو انبوه مژه‌های سفیدش بود. نفس عمیق کشیدم و گفت:
- تو؛ باید فکر کنم میدونی دیگه وارانشا نیستی خیلی لطیف‌تر می‌زنی بخوام خشن باشم. 
باید یکم بگذره تا بفهمم چی می‌تونم برای تو باشم و تو چی منو می‌بینی. 
دستم رو لرزون روی صورتش گذاشتم. 
- ممنون نجاتم دادی. 
چشم‌هاش رو بست و زمزمه کرد:
- برابر شدیم یه روز هم تو نجاتم دادی یادته؟ 
یاد گذشته افتادم و چشم‌هام بسته شد. 
آره یه روز آکیلا بچه بود اون روز سه چهار سالش بود و تو دشت یه یوزپلنگ سیاه بهش حمله کرده بود. با برادرش آکیرا بود. آکیرا زخمی داشت نفس‌های آخرش رو می‌کشید و آکیلا با دست شکسته بی جون داشت یوزپلنگ رو دور می‌کرد. 
اون روز نجاتش دادم و خوبشون کردم‌. آکیرا فکر کرد من یه از ما بهترون والا مقامم، فقط خیره من بود و از من چشم بر نمی‌داشت، آکیلا ولی عجیب‌تر بود. 
لبخند ضعیفی زدم و چشم‌هام رو باز کردم که چشم تو چشم هم شدیم و لب زدم:
- یادم جوجه وحشی. 
قهقهه زد و تو پیشونیم زد. 
الان من از تو بزرگ‌ترم پس دیگه جوجه نیستم. 
آهی کشیدم و تایید کردم. 
- آره نیستی، الان من جوجه‌ام با روح بالغ. 
بلند شد و لباسش رو درست کرد. دستی تو موهاش کشید و گفت:
- من دیگه میرم، از خاطراتت به نحوه احسنت استفاده کن، الان تمام سیستم آسمان رو می‌دونی ولی همه فکر می‌کنند تو خامی و یه بچه نوزده ساله هستی. جایگاه ایزد نور رو بگیر سایورا من دیگه این بار نمی‌تونم نجاتت بدم. 
نشستم و تایید کردم. 
- باشه، بازم میای؟ 
اخم کرد:
- نه؛ من رفت و اومدم زیاد بشه شک‌ها هم زیاد میشه. 
از من و دنیل تا جای ممکن دور باشی بهتره. 
درست می‌گفت؛ باید روابط جدید بسازم. 
فلوت رو تو کشو انداختم و بلند شدم. 
عمیق نگاهش کردم و گفتم:
- مطمئن باش لطف تو رو جبران می‌کنم آکیلا. 
ابرو بالا انداخت و چشمک زد:
- با زنده موندنت جبران کن. 
تخت رو دور زدم و رو به روش ایستادم. محکم خیره تو چشم‌هاش با غرور جواب دادم:
- زنده می‌مونم و اسمم رو ورد زبون همه می‌کنم. 
بینیم رو کشید. 
- من هم ناظر سرنوشتت می‌مونم چون سرنوشت تو تنها سرنوشتیه که قلمم جوهرش توش خشک میشه و هیچ وقت نمی‌نویسه.
تو چشم‌هام تلخ و نم‌دار نگاه کرد. تمام وجودم با دیدن نگاه نمناکش لرزید و ادامه داد:
- من با خون خودم اسم تورو تو دفتر سرنوشت وارد کردم؛ چون جوهرم اجازه نمی‌داد مرده رو به زندگی برگردونم اون هم شخصی مثل تو. 
مات شدم و چشم‌هام میخ نگاهش بود. زبونم قاصر به حرف نبود هنوز.
غمگین‌تر گفت:
- از حالا تو راه خودت رو تعیین می‌کنی و من با همه ایزد سرنوشت بودنم فقط نگاه می‌کنم. 
چون دخالت من باعث مرگ من میشه، پیمان و قسم خوردم. 
یه قدم برداشتم و پیشونیم رو به سینه‌اش چسبوندم. 
- باشه عقاب سرنوشت، نمی‌ذارم خون تو حروم بره؛ این بار برای بدست اوردن جایگاه واقعیم می‌جنگم. 
سر منو بوسید و با سرعت مرگ‌باری غیبش زد. 
دست روی سرم گذاشتم و دهنم باز موند. 
- الدنگ! الان کله منو بوسیدی؟ 
ولی نبود بشنوه! فقط صدای جیغ پر ابهت عقابش بیرون از غار شنیده شد که داشت دور می شد. 
دست روی سرم کشیدم و مات لب زدم:
- جدا سر منو بوسید!
 نه که عجیب باشه یا راز بزرگ باشه نه اصلا ولی من همیشه سر آکیلا رو بعد دعوا و جنگمون می‌بوسیدم. الان یه حس مزخرف جامون عوض شده داشتم. اون شده رأس قدرت و من کف قدرت. 
خشمگین غرش کردم و پاهام رو تو هوا لگد زدم. 
- عوضی‌. 
چشمم به خودم تو آینه خورد. 
- دختر بودن هم بد نیست‌ها؟! نه چرا بده. جدا بده هر ماه هفت روز خونریزی دارم و نمیمیرم. بعد تو دوساعت خونریزی من توی جنگ با نیارا مردم! 
لعنتی این اوج بی‌رحمیه؟! کی سیستم دختر و پسر رو ساخته؟
با تاسف سر تکون دادم و بعد یه دوش گرفتم دوشی که انگار چشم‌هام باز شده و نقطه به نقطه خودم رو نگاه می کردم از کنجکاوی که تو این بیست سال نداشتم؛ روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. 
بی‌هیچ فکر و خیال. ذهنمم از بی‌خوابی خاموش شده بود. 
... 
با تکون‌های دستی چشم‌هام رو خسته باز کردم. 
چشم تو چشم تریستان شدم. 
- چی؟ 
- مدرسه داری. 
- نمیرم. 
چشم‌هام گرم شد و باز تکون داده شدم. چشم بسته هوم کردم. 
تریستان: پاشو دیرت شده. 
- خوابم میاد. 
منو نشوند و جوری تکونم داد که تمام استخون‌هام صدا داد و خواب از سرم پرید. 
شوکه داد زدم:
- تریستان؟! 
با لبخند جواب داد:
- تاسیانم ملکه من. 
دهنم باز موند و با یه لگد خیلی خوشگل جوری زدمش چسبید به دیوار غار و گفتم:
- تاسیانم و زهر! 
سر خورد و گوشه غار افتاد و با درد خندید. 
- دیگه من بیدارت نمی‌کنم. 
با موهای خیس خوابیده بودم، سر و گردن درد گرفته بودم. 
لباس‌های مدرسه‌ام رو پوشیدم. 
یونا صبحانه منو اورد و گفتم:
- لقمه کن یونا حال ندارم خودم بخورم. 
چشمی گفت. 
جلو آینه رفتم و موهام رو مثل یه حلزون گرد بالا سرم بستم و تو موهام یه کانزاشی دم پری‌دریایی زدم که یه ریشه زنجبر بهش وصل بود. یه سمت دُم ساده بود و یه سمت الماسی. 
یکی از دکمه‌های پیرهنم رو باز گذاشتم. یونا شوکه نزدیکم شد و لقمه دستم داد و گفت:
- ملکه سایورا انگار رفتارتون یه جورایی خیلی تغییر کرده؟! 
لبخند کج زدم:
- جدا؟ بد شده یا خوب؟ 
شوکه لب زد:
- جسور تر و مغرور تر شده. 
لبم رو روبه پایین کج کردم. 
- جدا؟ این که خوبه. 
وحشت کرد و عقب رفت. 
- ب... بله خوبه، هاله‌اتون هم خیلی غلیظ و بو دار شده. 
سرم رو کج کردم و قدم‌های آروم سمتش برداشتم. 
- واقعا؟ این بو بده؟! 
مات و تته پته کنان گفت:
- خو... خوبه، مح... محسور کننده‌ست. 
قهقهه زدم. یه گاز به لقمه‌ام زدم و کیفم رو از روی تخت برداشتم که یونا روی تخت افتاد. 
از اتاق بیرون زدم که آرتین رو تکیه به دیوار دیدم. 
با دیدنم خشکش زد. 
- اوه! تغییر کردی یا من حس می‌کنم؟ 
یعنی یه برگشت خاطراتم انقدر منو تغییر داده؟ 
هاله‌ام بو گرفته؟ مگه هاله‌ هم بو می‌گیره؟ 
لبخند مصنوعی زدم:
- رفتم حمام فکر کردی تغییر کردم. بیا بریم دیرمون شد. 
تاسیان دوید و گفت:
- ملکه من می‌برمت‌. 
ایستادم و چپ چپ نگاهش کردم. 
- مگه خودم نمی‌تونم برم؟ 
شوکه شد و گفت:
- اوم... خب تریستان و امپراتور رفتن شما رو به من سپردن. 
فکر نمی‌کردم یه روزی پسرای آکیرا محافظ من بشن. 
لبخند بی‌اختیاری بهش زدم و جواب دادم:
- خودم میرم نگران نباش. 
به آرتین اشاره کردم و از غار بیرون زدم. 
با نور یه صفحه ساختم و آرتین رو کشیدم سمت خودم روی صفحه تا قرار گرفت پرواز کردم. 
آرتین شوکه فریاد زد:
- خیلی سریعه! 
بشکنی زنگ دار زدم و به باد فرمان دادم از سر راهم کنار بره. 
دیگه باد به صورت من و آرتین نخورد. 
آرتین هیجان زده خندید و گفت:
- اولین باره بدون کالسکه دارم میرم مدرسه! 
روی صفحه نشستم. 
- از این به بعد هم تنها میریم. 
آرتین هم کنارم نشست و حیرت زده به همه جا خیره شد. 
صخره‌هایی که روشون خونه بود، بوی رطوبت آسمون با لذت بو کشیدم. 
بچه‌ای هیجان زده برای من دست تکون داد. 
من هم دست تکون دادم. با چاکرام یه شکلات از تو کیفم سمتش فرستادم. 
جیغ خوشحال زد و گفت:
- ناریا هســــــــتم. 
من هم جیغ زدم:
- ســـایورا هســـــتم. 
قهقهه زد و آرتین هم خندید. 
- دیونه! 
نیشخند زدم. یه عمر عاقل بودم به جایی نرسیدم بذار ببینم با دیوونگی به کجا میرسم. 
آرتین خم شد تو صورتم نگاه کرد. 
- به جون خودم خیلی تغییر کردی؟! 
با لبخند پاهام رو تکون دادم و از زنده موندنم لذت بردم گفتم:
- درسته چون فهمیدم کی هستم‌. من سایورا هستم دختر ایزد تاریکی و پرنسس آرزو. من سایورا ایزد نور و تاریکی هستم. 
با اخم جواب داد:
- ولی نمیشه سن تو با سن مرگ اون ها یکی نیست. 
تو صورتش خیره شدم. 
- اینو مثل یه راز نگه دار. 
خشکش زد و سر تکون داد. 
با لبخند پچ زدم:
- چون منو تو دنیای انسان‌ها که فقط یک قمر داره و یه خورشید کوچیک و دور فرستاده بودن اونجا زمان کند می‌گذره.  
فورا رنگش پرید و لب زد:
- انسا‌ها وجود دارند؟ 
سر تکون دادم و پچ پچ کردم:
- آره ولی این باید راز بمونه. من اینو به تو گفتم چون اسلحه من هستی. 
دستش رو روی لبش کشید و یه قفل زد:
- امن امن می‌مونه! 
به مدرسه رسیدیم و از روی صفحه پریدم:
- آفرین. 
آرتین هم از صفحه پرید و نور صفحه به بدن خودم برگشت. 
آرتین حرف رو عوض کرد و با خنده گفت:
- راستی یونا خیلی باحاله! آقا کیف منو پر از خوراکی کرده میگم چخبره کی می‌تونه همه این‌ها رو بخوره؟! 
لبخند زدم:
- کیف من هم دست کمی از تو نداره، چون خودش اژدهاس این چیز‌ها رو کم می‌بینه. 
خمیازه‌ای خسته کشیدم. 

moonecho

***
آرتین 
ده سال بعد... 
امسال ده ساله که گذشته و من هر روز خوشحال تر از دیروزمم. تنها افسردگیم اینه ده ساله دارم آموزش می‌بینم ولی نمی‌تونم اصلا تبدیل به سلاح بشم از خودم داشتم نا امید می‌شدم. 
سایورا می‌گفت نگران نباشم یه روزی میشم. 
تو این ده سال، سایورا طعم واقعی زندگی رو به من بخشید. خودم گاهی میرم زمین، یا با تریستان، تاسیان گاهی هم یونا خرید می‌کنم. 
خیلی به من خوش می‌گذشت. روز به روز احترام سایورا برای من بالا‌تر می‌رفت. سایورا واقعا یه ایزده فوق‌العاده‌است. 
همه اهالی آسمان و زمین با سایورا راحت حرف می‌زنند و سایورا شب‌های ماه کامل میره فلوت می‌زنه. 
فلوتی که می‌زد انقدر زیبا بود که برکت رو به همه می‌داد و گیاهان از آفات کم‌تری برخورد دار می‌شدن. بارون‌ها دیگه سنگین نبود‌. 
تو درس‌هاش موفق بود.
 منو خودش رو کاری کرد جهشی بخونیم و وقت هدر ندیم. 
صدرا و نادین، هم‌چنین روشا هم همین کار رو کردن. تیم ما هنوز به اسم تایم زده معرف بود. امسال سال آخر ما بود. من با سی سال سن و سایورا با بیست و نه سال سن، سال دیگه فارغ‌التحصیل جادو و موسیقی می‌شدیم. حتی آهنگ گروه تایم یخ زده روی زمین و آسمان پرفروش بود. هر سال یه آهنگ گروه ما بیرون می‌داد. 
به گذشته که نگاه می‌کنم، ناخداگاه لبخند می‌زنم. 
حس خوبی داشت حتی وقتی اجنه‌ها حمله می‌کردن. 
من؛ خیلی وقته یه دلشوره خاص دارم. انگار یکی می‌خواد این لحظه خوش ما رو از ما بگیره. 
از تخت قرمزم پایین پریدم و با بالا تنه برهنه از اتاقم بیرون زدم که سایورا رو دیدم. 
یه کلاه لبه دار پوشیده بود و داشت با تریستان دعوا می‌کرد. 
- که چی؟ چرا بعد از ده سال پیداشون شده؟ 
تریستان سرد به دیوار غار پشت سایورا خیره شد و گفت:
- ملکه من، بهتر نیست حرف بزنید؟ 
سایورا تیز شد. 
- حرفی برای گفتن ندارم. 
تریستان سر تکون داد:
- امر امر شماست. 
از کنار سایورا رد شد و رفت. 
به من نگاه کرد و گفت:
- ساک جمع کردی برای فردا آزمونت؟ 
شوکه سر تکون دادم:
- آره؛ چی شده سایورا عصبیه؟ 
اخم سرد کرد:
- ایزدان برگشتن تا ببرنش. 
مات شدم و ترسیده لب زدم:
- الان اون بیرون هستن؟ 
سر تکون داد و تو اتاقش رفت. 
برگشتم تو اتاقم یه پیرهن پوشیدم. 
چرا ایزدان برگشتن؟ نکنه باز دعوا بشه؟ 
دستی رو صورتم کشیدم.
 یه نخ سیگار روی لبم گذاشتم روشن کردم. 
از اتاق بیرون زدم و سمت اتاق سایورا رفتم. 
دود سیگارم رو آروم بیرون دادم و گفتم:
- سایورا؟ 
صداش بی‌تفاوت اومد. 
- بیا تو آرتین. 
وارد اتاق شدم که با دیدن وضعش فورا پشتم رو کردم. 
چیزی نپوشیده بود، داشت لباس عوض می‌کرد. 
قلبم تند تند زد! داشتم سکته می‌زدم از چیزی که دیدم. 
بزاق دهنم رو به سختی قورت دادم و گفت:
- کاری داشتی؟ 
چشم‌هام رو بستم و جواب دادم:
- خواستم حالت رو بپرسم. 
رو شونه‌ام زد.‌
- برگرد پوشیدم. 
به موهای بلندش خیره شدم تا زیر زانو‌هاش اومده بود. 
لبخند بی‌اختیار زدم و گفتم:
- خوبی؟ 
لبه تخت نشست. 
- آره خوبم؛ برای آزمون فردا آماده‌ای؟ باید بریم جنگل ویکتور. 
کنارش روی تخت نشستم. 
- آره آماده هستم. سایورا واقعا تو هم میای؟ مدیر گفت برای تو اجبار نیست. 
با اخم جواب داد:
- گروه تایم یخ زده با هم هستن پس میام. این آخرین آزمون ما هست. 
کلافه جواب دادم:
- زنده مردن ما تو این آزمون معلوم نیست. 
روی پاهام زد:
- بس کن ادای پیرمرد‌ها رو در نیار ما کلی آزمون رد کردیم این دیگه چیزی نیست. 
می‌خواستم بگم دلشوره دارم ولی ساکت شدم. 
زنگ غار به صدا در اومد و سایورا کفری غرید:
- چرا دست بر نمی‌دارند؟ 
بلند شدم و از اتاقش بیرون زد. 
من هم با سرعت همراهش از غار بیرون زدم. 
با دیدن یه ایزد مو مشکی با چشم‌های تاریک هنگ کردم. 
سایورا هم متوجه شدم شوکه شده. 
مرد سایورا با ابهت به سایورا خیره شد و گفت:
- سایورا؟ 
سایورا اومد عقب بره که مرد دستش رو گرفت کشید. 
- سایورا نرو. 
سایورا اخم کرد و مرد رو هول داد:
- تو کی هستی؟! ولم کن... 
مرد محکم بازوش رو گرفت و محکم جواب داد:
- پدرتم. 
من جا سایورا تکون خوردم و لب زدم:
- پدر! 
تریستان دست منو کشید و با خودش برد. 
- بیا بریم بذار یکم تنها باشن. 
شوکه پرسیدم:
- تو می‌دونستی؟ 
تایید کرد:
- آره، خواستم بگم پدرشه اما تا اسم ایزدان رو اوردم هرچی می‌خواستم بگم، حرفم رو قطع می‌کرد. 
برگشتم و به سایورا که پدرش به دیوار چسبونده بودش و حرف می‌زد خیره شدم. 
خاطرات پدرم از مه‌های پشت ذهنم بیرون اومد. هنوز گاهی کابوسش رو می‌دیدم کابوس اذیت‌هاش! دیگه به هیچ پدری حس خوبی نداشتم. 
شنیدم پدرم قصرش رو دوباره ساخته ولی این بار کوچیک‌تر. ده ساله هیچ کدوم از خانواده‌ام رو ندیدم ولی شنیدم پدرم یه دختر گیرش اومده و الان یک سالشه. 
دلم برای اون دختر می‌سوزه امیدوارم وضع من گریبان گیرش نشه. 
نگران باز برگشتم به سایورا نگاه کردم. 
همش فکرم خراب بود. بازوم رو فشار دادم ‌و تا تریستان رفت تو اتاقش من یواشکی برگشتم. 
قلبم تند تند می‌زد، حالم بد بود.
از پشت دیوار غار به سایورا و پدرش نگاه کردم. 
پدرش: بهت میگم گوش کن چرا انقدر لجبازی؟ 
سایورا: چرا به حرف‌هات گوش کنم؟ آخرش به من میگن تو بچه وارانشایی، تو هم گفتی شبیهش هستم. اصلا این وارانشا کیه؟ 
پدرش کلافه گفت:
- دنیا به تو نیاز داره، نور داره کم میشه برای تعادل نور برگرد نه برای من. 
تو دلم تکون خورد و بغض کردم. می‌تونستم عشق به فرزند رو تو چشم‌های پدرش ببینم. چرا، چرا پدر من یک بار این جوری نگاهم نکرد؟ 
سایورا سر به منفی تکون داد:
- نه من اگه بیام میگن... 
پدرش نعره زد:
- غلط کرده هرکی بخواد بگه، دیگه ضایعه‌است دختر منی. کدوم وامپگادی می‌تونه نور داشته باشه؟ تو نور ذوب میشن. وارانشا هم انقدر مغرور بود که به هیچ زنی اهمیت نمی‌داد اون می‌گفت اگه زن بگیره یه زن از نوع وامپگاد می‌گیره. تو اصلا یک درصد هم نمی‌تونی بچه‌اش باشی. نه خون خواری نه قدرت کیهانی جذب می‌کنی هیچ کاری که نشون بده وامپگادی نکردی. 
سایورا دهنش باز مونده گفت:
- تاریکی هم انقدر مهربون می‌تونه باشه؟ 
بغضم رو قورت دادم و چشم‌هام رو بستم. ولی صدای پدرش رو شنیدم:
- تاریکی هم دل داره، چرا فکر می کنی دل ندارند؟ بچه منی از رگ و ریشه منی چطور می‌تونم تو رو نخوام؟ 
چونه‌ام لرزید و سرم رو به دیوار چسبوندم. 
چقدر حرفش واقعی بود. 
دستی به شونه‌ام خورد. ده متر تو هوا پریدم از ترس و  چنان وحشت کردم که می‌خواستم فریاد بزنم. 
تریستان دستش رو روی دهنم گذاشت و منو برد:
- برای همین گفتم بیا بریم. تا نبینی یه تاریکی از پدر تو بهتره. حتی شیطان هم با بچه‌هاش این کار رو نمی‌کنه که پدر تو با تو کرده. 
اشک‌هام روی دست‌های تریستان ریخت و منو تو اتاقم برد. 
زیر پتو رفتم تا بیشتر مضحک نباشم و گفتم:
- به سایورا نگو لطفا. 
روی تخت کنارم نشست. 
- گوجه فرنگی؟ 
شوکه سرم از زیر پتو بیرون اومد و با چشم‌ها و صورت خیس از اشک به خودم اشاره کردم. 
- با منی؟ 
لبخند محو زد که از دیدن لبخندش مات شدم. تو این ده سال یک بار هم لبخندش رو ندیدم. 
موهام رو نوازش کرد.‌
- گریه نکن. 
بیشتر شوکه شدم. الان خواست دل داریم بده؟ اصلا به کل موضوع بابام یادم رفت، حتی حسادتم به گفتگوی سایورا و پدرش! 
مات لب زدم:
- دیگه بخوامم گریه‌ام نمیاد. 
خم شد از روی میز کنار تختم یه نخ سیگار برداشت و روشن کرد. 
با صدا کشید و گفت:
- این چه زهرماریه که می‌کشی؟ 
اخم کردم. باز شد همون کوه یخ طعنه زن. 
- خودت هم از این زهرماری‌ها می‌‌کشی. 
دود رو سمت سقف فوت کرد. 
- چرا نمی‌تونی به سلاح تبدیل بشی؟ تنها راه اینه بکشمت تا از این جسمت جدا بشی. 
وحشت زده فریاد زدم:
- نه! 
سر تکون داد و دود رو بیرون داد:
- آره. 
عقب رفتم و وحشت زده نگاهش کردم.‌
شمشیر بزرگش رو در اورد. نعره وحشت زده کشیدم. 
سرد گفت:
- چند دقیقه بهت فرصت میدم تبدیل بشی نشدی می‌کشمت. 
شمشیر رو جوری با سیگار گوشه لبش بالا برد که با وحشت از تخت افتادم. ترس فلجم کرد.
غرش کرد:
- یالا تبدیل شو؛ همون جور که یادت دادم‌. 
چشم‌هام رو بستم و فاتحه‌ام رو خوندم. فایده نداشت یعنی بدون تلاش بمیرم؟ زندگیم انقدر پوچ و بی معنی تمام بشه. 
چشم‌هام رو محکم‌تر بستم. تصور کردم، خودم رو، روح رو... 
لرزیدم بدجور لرزیدم. از مرگ می‌ترسیدم. 
با صدای صوت شمشیری که داشت هوا رو می‌شکافت چشم‌هام رو محکم‌تر بستم و سرم رو تو گردنم فرو کردم. 
شکل یه شمشیر شعله ور از نور و تاریکی که با وجود خودم و سایورا ترکیب بود ظاهر شد‌.
 بدنم داغ داغ کرد.
حس کردم دارم فرم می‌گیرم! مثل یه خمیر انگار داشتم کش می‌اومدم‌ اون حرارت، اون داغی و سردی نمی‌گذاشت درد حس کنم ولی یه حس بد حالت تهوع گرفته بودم. 
وقتی چشم باز کردم صدای برخورد فلز به زمین تو گوشم پیچید. 
تریستان بالا سر من قرار گرفت و گفت:
- فقط نیاز به انگیزه داشتی تا بتونی به شکل اسلحه روحی ملکه من در بیای. 
آفرین تونستی با روح ملکه من هماهنگ بشی، تاریکی و نور رو قشنگ تو خودت جا دادی. 
می‌خواستم نعره بزنم این انگیزه نبود تو رسماً داشتی می‌کشتیم! 
بالا سرم نشست و گفت:
- نمی‌تونم بگیرمت تو دستم چون آسیب می‌بینم. 
یه آینه تو دستش ظاهر شد و رو به روی من گرفت. 
با دیدن خودم هنگ کردم. البته پشت پلک‌هام دیدم ولی بخاطر ترسم دقت نکردم. 
الان یه طرف تیغه نور بود و یه طرف دیگه تاریکی که تو یه پوشش شعله پر حرارت فرو رفته بود. یه دسته فیروزه‌ای با جواهر سرخ پایین شمشیر هم ریشه‌های سرخ درخشان. 
روی بدنه شمشیر هم کلماتی عجیب نوشته شده بود. شبیه سلاح‌های ممنوعه بودم که قدرتی ویران کننده داشتن! 
تو ذهنم تصویر یه عصا اومد! بدنم تو آینه کش اومد و تبدیل به یه عصای عجیب غریب شدم. 
انگار روحم تو سنگ وسط عصا بود! 
ظاهرم کاملاً شکل گرفت و من خودم رو دیدم— به شکل عصا. 
یه هلال ماه باریک که انگار از آسمون شب کنده شده! یه درخشش نقره‌ای شاید طلایی داشت. 
درون هلال ماه یه کریستال لوزی شکل بود که به هیچی اتصال نداشت و شناور بود. پایین هلال ماه یه گوی سیاه وجود داشت یه گوی مرموز و تاریک!  
بدنه عصا موج‌دار بود؛ انگار... انگار زنده بود. 
انتهای عصا که پایانش بود تیغه تیز و ظریفی داشت. 
تریستان دستی روی بدنه من کشید.‌
لرزیدم و با سرعت تبدیل به خودم شدم و نفس نفس زدم. 
یه حس عجیب و خاص داشتم. 
تریستان نگاهم کرد و گفت:
- بد نبود. 
اخم کردم. این همه زور زدم فقط میگه بد نبود؟ 
نفس‌های کشیده و عمیق کشیدم. 
یهو یه چیزی زیر گلوم زد و دویدم سرویس بهداشتی و بالا اوردم. 
اوه لعنتی! اون کش اومدن بدن و ر‌وحم، ترس و استرس همراه هیجان کاری به من کرد باعث شد بالا بیارم. 
سرم گیج رفت و تریستان از پشت بغلم کرد:
- هی بچه! بنظرم بهتره استراحت کنی. 
دیگه رمق نداشتم یه چیز درشت بارش کنم. 
دست و صورتم رو شست. منو از اونجا بیرون اورد و روی تخت قرار داد.
خم شد دستمال برداشت با سیگار گوشه لبش صورتم رو خشک کرد. 
سریع چشم‌هام رو بستم نگاهش نکنم. 
خودم رو با همه بی رمقی چرخوندم و روی شکم رفتم صورتمم تو تخت فرو کردم. 
دست تو موهام کرد و زمزمه کرد:
- آرتین؟ 
خفه «هوم» گفتم. 
تو موهام بازی کرد و عقب رفت. یکم سرم رو چرخوندم نگاهش کردم. داشت سیگارش رو خاموش می‌کرد. 
ترسناک و سرد بود. 
وقتی برگشت سریع باز سرم رو تو تخت فرو کردم و گفت:
- انقدر تمرین و تکرار کن تا توش حرفه‌ای بشی. 
چرخیدم و تو صورتش خیره شدم. 
- هنوزم می‌خوای منو بکشی؟ 
دوباره دست تو موهام کرد، چشم‌هام رو بستم. خیلی حس خوبی داشت یه‌ذره‌ هم از لمسش حس بد نمی‌گرفتم یه جور آرامش انگار برادر بزرگمه. 
- نه، تونستی تبدیل بشی. گفتم نمی‌خواستم بکشمت من اجازه کشتن تو رو ندارم، باید اول ملکه اجازه بده. 
بلند شد. دوست داشتم هنوز با موهام بازی کنه. 
حرفی نداشتم جوابش رو بدم. یعنی راحت نبودم حرف بزنم و رفتش. 
پوفی کشیدم و لب زدم:
- چی می‌شد بیشتر سر منو نوازش کنی؟ 
لبخند زدم. خوشحال بودم تونستم آخر بعد از ده سال تمرین بالاخره تبدیل به سلاح روحی سایورا بشم. سلاحی که انعکاس روح سایوراست نه من. من باید چیزی می‌شدم که روح من نیست و روح اربابمه، این سختش می‌کرد خیلی سخت. 
دست پشت گردنم گذاشتم و تو آرامشم فرو رفتم. 

moonecho

***
سایورا
کیفم رو روی شونه‌ام انداختم.
تریستان تو اتاقم اومد. 
- ملکه من، بذار موهات رو ببندم تو دست و پا نباشه. 
موهام کیفم رو پوشونده بود، لعنتی قدش هم تا زیر زانو‌هام اومده! یعنی کوتاه هم کردم. 
یادم نمیره وقتی موهام تا زمین می‌رسید تریستان موهام رو کوتاه کرد، اشکش با همه سرد بودنش در اومد. 
هنوز که هنوزه موهای منو کنار خودش داره. 
کیفم رو در اوردم و کنارش ایستادم. 
موهام رو شونه زد و با لطافت شروع به گیس کردن کرد.  آروم گفت:
- ایزد تاریکی چی گفت؟ 
یاد ایزد تاریکی آکو افتادم. خیلی حرف زد و همجوشی هم کردم تک تک حرف‌هاش حقیقت بود و جواب دادم:
- بعد از آزمونم و فارغ‌التحصیل شدنم به سرزمین ایزدان میریم. میرم جایگاهم رو بگیرم و جای ایزد نور روی تخت بشینم. 
موهام رو با کش بست و جواب داد:
- بهترین تصمیم رو گرفتی ملکه من. 
خم شدم کیفم رو روی شونه‌هام انداختم و رو به روی تریستان ایستادم، به چشم‌های سبزش خیره شدم. یه‌هویی پریدم و گردنش رو محکم بغل کردم و سرم رو تو گردنش کردم. 
- نگرانم نباش تریس، من میرم و با قبولی از اون جنگل ویکتور لعنتی بیرون میام. یادت نره تو هربار داری از من تو مبارزه شکست می‌‌خوری، من قویم... به هرکسی نمی‌بازم. 
دستش دور کمرم حلقه شد و شونه‌ام رو بوسید:
- بزرگ شدی. 
خندیدم. ازش فاصله گرفتم و چرخیدم. 
موهای بلندم مثل شلاق هوا رو تازیانه زد و گفتم:
- بزرگ‌تر هم میشم و کو... دنیا رو پاره می‌کنم. 
چشم‌هاش خندید. 
با سری گیجه‌ای که از چرخیدن به وجود اومده بود، مثل یه مست‌ها تلو تلو می‌خوردم و رد شدم. 
تاسیان و یونا به دیوار تکیه داده بودن. جفتشون غمگین و استرس داشتن. 
لبخندی بهشون زدم و به آرتین اشاره کردم و گفتم:
- بریم؟ 
سر تکون داد و جواب داد:
- آره، می خوامم یه چیزی خوشحال کننده بگم. 
می‌دونستم می خواد بگه تونسته تبدیل به سلاح روحیم بشه چون من حسش کردم تونست تبدیل بشه. 
هیجان زده ساختگی تایید کردم:
- حتما؛ دل تو دل ندارم بدونم اون چیه؟!
تاسیان با بغض گفت:
- ملکه من مراقب خودت باش. 
یونا هم تایید کرد و جواب دادم:
- حتما. 
از غار بیرون زدیم که آرتین ابرو بالا انداخت:
- نچ نچ زمانش برسه میگم الان هی همه می‌خوان خداحافظی کنند. 
خندیدم و سر تکون دادم:
- قبوله. 
از غار بیرون که زدیم چشم تو چشم تیوان شدم‌. 
لبخند محو زد و گفت:
- داری میری؟ 
سر تکون دادم و تایید کردم. 
جلو اومد و گونه‌ام رو نوازش کرد. 
- مراقب خودت باش.
دستش رو روی صورتم گرفتم:
- مراقبم، تو هم زیاد با کار خودت رو خسته نکن. 
لبخند زد.
- سعی می‌کنم. 
پیشونیم رو بوسید.
- برو دیرت نشه. 
صفحه نور درست کردم روش قدم گذاشتم که آکو هم اومد. 
- سایورا؟ 
ایستادم و اخم کردم. 
جلو اومد. نگران خیره به من گفت:
- اینو بگیر بهش شفای استخوان میگن وقتی شکستگی استخوان داشتی استفاده کن. 
دستی به گردنش کشید و زمزمه‌وار ادامه داد:
- جنگل ویکتور خیلی بی‌رحمه موفق برگردی. 
لبم رو گاز گرفتم. خواستم ردش کنم ولی همچین چیزی نیاز بود نباید لجباری کنم. 
ازش گرفتم و ناز اومدم. 
- ممنو... 
منو محکم تو بغل گرفت. 
یه‌هو دیدم آرتین هم تو بغلش گرفت و گفت:
- می‌تونم بفهمم این پسر اسلحه روحی تو هستش. 
پس من الان یه دختر و یه پسر دارم. 
آرتین شوکه شد و من لبخند زدم. 
سرم رو تو گردن آکو کردم و آرتین با بغض دست دور کمر آکو گذاشت و گفت:
- از محبت شما ممنونم ایزد تاریکی. 
آکو از ما فاصله گرفت و به آرتین گفت:
- پدر صدام کن. 
تو دستش یه اکسیر بنفش ظاهر شد به آرتین داد:
- بیا پسرم این هم برای تو اکسیر خون ساز هستش که باعث میشه زخم‌ها هم سریع‌تر خوب بشه. 
آرتین تشکر کرد و آکو اجازه داد بریم. 
از کنارش گذشتم و روی صفحه نور نشستم. با اخم به دورم نگاه کردم. 
هوا بارونی و سرد شده بود. 
آرتین هم کنارم نشست و با لبخند گفت:
- بابای مهربونی داری! 
با اخم جواب دادم:
- نشنیدی؟ فقط بابای من نیست پس نگو «بابای» از الان بابای تو هم هست. چون منو تو با هم هستیم. وقتی بتونی به سلاح تبدیل بشی من می‌تونم تو رو وارد بدنم کنم. 
فورا گفت:
- سایورا؟ 
نگاهش کردم. 
خندید.  چشم‌هاش از شادی برق و امید می‌زد و گفت:
- آخر تونستم، من تونستم سلاح بشم. 
سعی کردم خوشحالیم واقعی باشه. 
جیغ بلندی کشیدم. 
فورا جلوی دهنم رو گرفت:
- هیش... جیغ نزن! 
با شادی دستش رو پس زدم و گفتم:
- واقعا؟! 
سر تکون داد. 
بغلش کردم و به خودم فشارش دادم. 
- آرتین خیلی خوشحالم کردی! تبدیل شو ببینمت. 
اخم کرد:
- نه؛ الان نه... 
به آسمون نیم نگاهی کرد و سرخ شده ادامه داد:
- سریع حالم بد میشه. بدنم به تغییر عادت نکرده. بذار سر فرصت تمرین کنم، حتما؛ هر روز برای تو تبدیل میشم. 
خوشحال و هیجانی «باشه» گفتم. 
با صفحه نور مستقیم از نگهبانی مدرسه رد شدم. 
همه داشتن گروه چهار نفره وارد دروازه می‌شدن. 
میکال با دیدنم نگران گفت:
- چرا دیر اومدید؟ 
پریدم و آرتین هم کنارم فرود اومد.
صفحه نور شد تو بدنم رفت و جواب دادم:
- اومده بودن حافظی ول کن نبودن. 
میکال روی بازوی آرتین زد:
- زود زود اسم‌های شما سه دقیقه قبل خونده شد. 
نادین و صدرا دویدن و نگران داد زدن. 
صدرا کفری غرید:
- فکر کردم نمیاید از استرس مردم. 
نادین دست منو کشید و گفت:
- بیایید بریم تا دروازه رو نبسته مدیر. 
هر چهار نفرمون دست‌هامون گره خورد تو هم و بدون این که مدیر یه بار دیگه اسم ما رو بخونه وارد دروازه شدیم. 
گرمایی بدن ما رو گرفت و پرت شدیم تو جنگل شلوغ! 
همین‌که گرما از دور ما رفت. 
روشا جیغ زد:
- سایورا اومدی؟! 
لبخند زدم و تایید کردم. 
خوشحال گفت:
- موفق باشی سایورا. 
داد زدم:
- هم‌چنین. 
قوانین اینه هرگروه جدا باشه و تو دست و پاهای هم نباشیم. 
به جنگل خیره شدم. خیلی انبوه و بزرگ بود! این جا رو می‌شناسم جنگل ویکتور پر از موجودات و روح‌های ناشناخته هستش. 
همه قبل از این که به تاریکی بخوره دویدن تا سر پناه پیدا کنند، چون شب‌هاش مثل چی ترسناکه. 
تنها کسایی که موندن فقط ما بودیم‌. نادین از تو کیفش دوتا منور در اورد گفت:
- مدیر به همه داد. اگه می‌خواستی انصراف بدی می‌زنیش طلسم جابه‌جایی توشه فورا به مدرسه تو رو بر می‌گردونه. 
منو و آرتین ازش گرفتیم. 
منور رو تو انگشتر آسمانم فرستادم و گفتم:
- بیایید بریم‌. 
هر سه پشت سر من حرکت کردن. 
صدرا خیره یه جنگل که همش سبز و سبز بود پرسید:
- بدویم بهتر نیست؟ 
نادین: فقط خودمون رو خسته می‌کنیم. 
آروم جواب دادم:
- مهم نیست کجا بریم، همین که بتونیم تو جنگل زنده بمونیم کافیه. تازه این جنگل هرجاش بدتر از اونجاشه. 
یعنی هیچ جا نمی‌نونی پناهگاه پیدا کنی چون باید تا صبح کشیک بدی و نوبتی بخوابیم. 
پس نتیجه می‌گیریم دویدن بی فایده‌است. 
فقط موجودات جنگل رو به خودت تحریک می کنی. 
همه هوم هوم کردن. فکر کنم کاملا فهمیدن. 
نادین کنجکاو پرسید:
- تاحالا به این جنگل اومدی؟ 
می‌خواستم دروغ بگم نیومدم ولی راست و دروغ رو قاطی کردم. 
- با محافظم، برای که آموزشم بده اومدم. 
همشون خوشحال شدن. که حداقل من چیزی می‌دونم. 
خنجرم رو بیرون کشیدم. 
آروم چیزی گفتم که وحشت رو به دلشون انداخت. 
- به درخت‌ها هم اعتماد نکنید. پری‌های تاریک می‌تونه تو یکی از این درخت‌ها باشه، یا اون درخت افسون‌شده باشه تو رو ببلعه. 
نادین حیرت زده گفت:
- من شنیدم، بابام به من گفته که به زمین، آب، درخت هیچی نمیشه اعتماد کنید‌. 
تایید کردم. 
- به هیچی.
آرتین خندید و جواب داد:
- دیگه بگو یک راست ما رو تو دهن مرگ فرستادن. 
بی‌تفاوت جواب دادم:
- همین هم هست عزیزم. 
صدرا اخم کرد. 
- پس خیلی باید مراقب باشیم!
با خنجر تو دست به اطراف خیره شدم. اول این جنگل همیشه خوبه ولی بعد کم کم سبزی همه جا دلتو می زنه. 
الان ذوق داری اما چند ساعت بعد به علف هرزه ها هم شک می‌کنی. 
جنگل به تو یه فرصت سه ساعته میده که بری ولی وقتی نرفتی اون ذات واقعیش رو به تو نشون میده. 
بقیه میگن چند ساعت خیالت رو راحت می کنه همین که راحت کرد حمله می‌کنه. ولی من میگم اولی درسته چون تو این جنگل بودم. 
با صدای جیغ دختری سرم سمت چپ چرخید. 
صدرا شوکه شد: 
- فکر کنم یکی آسیب دیده بریم کمک؟ 
نادین با اخم جواب داد:
- اصلا، توصیه مدیر رو گوش نکردی؟ تو این جنگل هرکی با گروه خودش باشه خودتون از پس کار خودتون بر بیایید. بعضی از صداها ممکنه تقلید صدای جنگل باشه نذار وسوسه بشی. 
صدرا نگران به قسمت چپ نگاه کرد. 
آرتین رو به من کرد و گفت:
- سایورا تو چی فکر می‌کنی؟ 
به چپ نگاه کردم و یه پروانه نور درست کردم به چپ فرستادم. 
با دیدن یه موجود کریه که خیره من بود، یخ زدم و گفتم:
- بهتره نریم تله‌است.  
رنگ همه پرید و به هم دیگه بیشتر چسبیدیم. 
جوری که بچه‌ها متوجه نشن روی لباس‌هاشون یه تیکه نور چسبوندم. 
البته آرتین همیشه منو از هزاران کپی می‌تونه بشناسه چون روح‌هامون مرتبطه ولی صدرا و نادین نه. اگه نورم رو به صدرا و نادین بدم، آرتین اون دوتا هم می‌تونه پیدا کنه. 
صدای گریه نوزاد اومد! انقدر واقعی بود که ایستادم. 
همه ما شوکه شدیم و آرتین لب زد:
- این نمی‌تونه توهم باشه! 
یهو صدرا فریادی زد و روی آرتین افتاد. 
صدرا وحشت زده به بالا درخت نگاه می‌کرد. 
سر من هم آروم چرخید و با دیدن هشت نوزاد آویزون رو درخت از شوک نزدیک بود فریاد بزنم. 
یه... یه بچه خوار این جا چکار می‌کنه؟! 
با دیدن صورت زنی که خیره ما بود دهن‌هامون باز موند. 
نادین با فک قفل شده گفت:
- نترسید، این زن کوره. فقط... فقط با صدای گریه بچه تازه متولد شده واکنش نشون میده. 
سمت یه بچه رفت و با دست های لاغر و کشیده بچه رو پیش پیش کرد ساکت کنه. 
آشینا: ملکه من، اون می‌بینه الکی خودش رو به کوری زده اون زن دروغه اون شما رو می‌تونه نوزاد کنه، منتظره ببینه شما چه واکنش نشون می‌دید. 
با صدای خش‌خش برگشتم. با دیدن همون زن که داشت چهار دست و پا روی درخت نرم راه می‌رفت و می‌خواست آرتین رو بگیره، واکنش نشون دادم و با غرش نور دستش رو قطع کردم. 
جیغ زد و تبدیل به تریستان شد. 
- ملکه من چ... چرا؟ 
ناباور شدم. وقتی دیدم نتونست نقش تریستان رو قشنگ در بیاره سرد شدم و غریدم:
- نقش تریستان رو قشنگ در بیار زنیکه هرزه. 
خنجرم تبدیل به شمشیر شد و گردنش رو قطع کردم. ته مونده جیغ تو حنجرش موند. 
خون سیاه رو سر و صورتم پاشید و نوزاد‌های روی درخت طلسمشون از بین رفت و تبدیل به آدم‌های بزرگی شدن. 
نفس‌نفس زدم. 
خون رو از روی چشمم پاک کردم. 
آشینا نعره زد:
- میون اون‌ها یه خوناشامه مراقب با... 
به درخت کوبیده شدم و خوناشامی دندون‌هاش رو نشونم داد. 
خیره چشم‌هاش دستور دادم:
- آروم باش. 
دست رو سرش گذاشتم و از خاطراتش تغذیه کردم. 
به زبون خودش لهجه دار زمزمه کردم:
- آروم باش دختر، آروم. 
خرخر کرد و دیدم حیف این دختر نمیشه به حالت اول برش گردوند تاریکی مغزش رو پوک کرده و آروم نمیشه. 
روی پیشونیش با آرامشی که می‌دونستم سپرم نمی‌ذاره منو گاز بگیره علامت خورندگی روش زدم و پچ زدم:
- حالا تو غذای منی، هزار و خورده‌ای ساله غذای گوشتی نخوردم، حالا تو بیا تو معدم جشن بگیریم. 
هنوز خرخر می‌کرد و داشت تقلا می‌کرد از من خون بخوره.
به آرومی شل شد و چشم‌هاش گشاد. 
گرده‌های جسم و روحش که به رنگ عنابی در اومده بود با ملایمت تو بینی و دهنم رفت. 
طعم گوشت که با خون نمکی‌تر شده بود‌، چاکراش وای‌... با ولع نفس کشیدم و بلعیدمش، از لذت طعمش خمار شدم. طعمش زبونم رو قلقلک داد و بیشتر خواستم. 
البته هیچی به خوشمزگی ایزد نوری که قبل از مرگم خورده بودم نیست. 
داشتم کیف می‌کردم که آرتین نزدیکم شد و به اون هفت‌تا آدم اشاره کرد و گفت:
- چکارشون کنیم؟ 
خمار از سیری به اون هفت نفر خیره شدم و سرد جواب دادم:
- ما نجاتشون دادیم دیگه ولشون می‌کنیم میریم. 
شوکه شد و لب زد:
- سایورا؟! 
نادین هم با من هم نظر شد. 
به اون هفت نفر خیره شدم. تاریکی اون زن به اصطلاح کور هم شصت درصد مغز این‌ها رو خورده بود زیادهوشیاری ندارند‌. ممکنه تا شب تبدیل بشن و برای ما بد بود. نمی‌خواستم حقیقت رو بگم و با این دنیای تاریک آشناشون کنم. 
آرتین با اخم گفت:
- باشه در هر صورت رفتار عادی ندارند. 
صدرا غرش کرد:
- یعنی چی؟ اگه ولشون کنیم فردا یکی هم پیدا میشه ما رو ول می‌کنه. 
چقدر دوست‌داشتم یه مشت تو صورت صدرا بزنم. 
تمام لذت غذا خوردنم رو از من گرفت. 
هیچ‌کس نفهمید اون خوناشام رو خوردم فکر کردن با قدرت نور نابودش کردم. گرده‌های وجودیت رو فقط من می‌دیدم. یا اگه یه آینه بود می‌تونستن همه منو ببینند‌. 
آرتین با اخم توپید:
- صدرا تمامش کن، یه نگاه بهشون بکن، اصلا وضعیت عادی ندارن. نمی‌تونند بزاغ دهنشون رو کنترل کنند. 
نادین هم تایید کرد. 
- اصلا عادی نیستن‌. رهبر گروه سایوراست اون به این جنگل بیشتر از ما وارده، بیا با سایورا جلو بریم. 
صدرا نگاهم کرد و کفری گفت:
- آخه... 
از اون هفت موجود فاصله گرفتم. حالا که رهبر گروه شدم باید حرکت کنم و جواب دادم:
- پس بیایید بریم. 
آرتین مچ دست صدرا رو گرفت و با خودش کشید. 
صدرا یک ریز غر زد. 
- گناه دارند، بی رحم نباشید. درسته ما آزمون داریم ولی حداقل تا یه جا راهیشون کنیم. 
نادین کفری جواب داد:
- اگه طعمه‌شون کنیم تا ما فرار کنیم، ابله تو این جنگل جا امن نداریم.
صدرا غرش کرد:
- ابله نیستم، انسانیت دارم. 
نادین توپید:
- همین انسانیت به بادت میده. 
آرتین دو تا چپ راستی تو شکم نادین و صدرا زد:
- خفه شید دوتا گرگ دارند از انسانیت حرف می‌زنند. 
خندیدم. به اطراف خیره شدم و با عنصر آب خون‌ها رو از روی صورت و بدنم پاک ‌کردم. 
داشتیم راه می‌رفتیم که به گروه «آواز رز»برخوردیم! 
رنگشون پریده بود‌. وقتی ما رو دیدن دست تکون دادن. 
یکی از دخترای گروه داشت گریه می‌کرد. 
سمتشون رفتم و با فاصله ایستادم پرسیدم:
- چی شده؟ 
تیدا هق هق کرد و گفت:
- این جنگل خیلی ترسناکه می‌خوام انصراف بدم. 
چیاکو غرید: 
- مسخره نباش تیدا ما باید چیزی که از گروه ما خواسته شده رو پیدا کنیم تا بتونیم برگردیم. 
پوفی کشیدم و به بقیه اشاره کردم بریم.
کنجکاو پرسیدم:
- مدیر از ما چی خواست پیدا کنیم؟ 
نادین جواب داد:
- گروه ما باید گل استخونی رو پیدا کنه.  
شوکه شدم! عجب چیز مزخرفی هم از گروه ما برای قبولی فارغ التحصیلی خواستن!  
این جوری ما به مرز مرگ و کشتن میریم. 
گل استخونی تو دره‌های مه آلود در میاد. 
بگذریم، الان که می‌دونم چی می خوان از بی‌هدف چرخیدن بیرون میایم. 
چشمم به قارچ حاکم افتاد! چشم‌هام گرد شد همچین چیز نایابی دیدم. صبر کن! این درست نیست قارچ حاکم تو اوایل تابستون در میاد نه زمستون!
همون لحظه هم صدرا گول خورد و خیز گرفت سمت قارچ و خوشحال داد زد:
- واوو! قارچ... 
یهو انگار ذهنش چیزی رو مثل من فهمید و عقب رفت. سرد جواب داد:
- تله‌ست. 
تایید کردم که آرتین پاهاش رو آروم به زمین کوبید و دیواری از زیر قارچ بیرون زد و گفت:
- تله نیست، واقعا این قارچ در اومده! 
به دیوار گلی نگاه کردم که بالاش قارچ حاکم بود. 
نادین مشکوک پرسید:
- میگم چرا زیر کلاهک قارچ حاکم سبزه؟ مگه نباید زرد باشه؟ 
تایید کردم و به زیرش خیره شدم. 
پرواز کردم و قارچ رو برداشتم که تو دستم لرزید. 
یه پری بود! دست رو سر قارچ گذاشتم خاطراتش رو بلعیدم. از وقتی حافظه‌ام رو آکیلا داده بود مثل قبل اذیت نمی‌شدم. می‌دونستم چکار کنم. 
دیگه روحم با روحش یکی نمی‌شد. فقط خاطرات، اطلاعات گرفته می‌شد. 
الان هم این قارچ حاکم یه پری بود، اومده برای مادرش که مریضه دنبال شبنم شفاگری بگرده، ولی گَرده و جادوش تمام شده برای همین تبدیل به قارچ شده. 
به جواهراتم نزدیک ترش کردم تا بتونه انرژی جمع کنه. 
رو به بقیه گفتم:
- چیز نگران کننده‌ای نیست یه پری گیاهیه‌. 
خیال همه راحت شد و آرتین دیوار رو از بین برد. 
پری لرزید و تبدیل به پری کوچیک هفت سانتی شد. 
با دیدنم جیغ زد و دست روی صورتش گذاشت. 
- واااااای یـــــا مادر اعظم! 
لبخند زدم، موهای قهوه‌ایش رو نوازش کردم. 
بیشتر ترسید و خواست فرار کنه. 
آرتین هیجان زده گفت:
- من پری تاحالا ندیدم! چقدر کوچولوی. 
یهو پری آروم شد به آرتین خیره شد و گفت:
- چقدر خوشگله! 
آرتین خندید و شونه‌ منو فشار داد. 
- سایورا ببین از دهنش صدا جرینگ جرینگ بیرون میاد. 
یهو چنان از حالت آرتین قهقهه زدم که پری سجده کرد و محکم سروگوشش رو گرفت و از ترس لرزید. 
با خنده گفتم:
- جرینگ جرینگ نمی‌کنه داره حرف میزنه. 
به زبون پری ادامه دادم:
- می‌تونی بری پسر. 
سرش بالا اومد و ناباور به چشم‌هام خیره شد. 
موشکافانه لب زد:
- می‌تونی به زبون پری‌ها حرف بزنی؟ 
تایید کردم و آرتین گفت:
- چی میگه؟ 
صدرا و نادین هم نزدیک شدن و دور پری جمع شدن. 
پری وحشت کرده انگشتِ شست منو بغل کرد. 
بال‌هاش شکسته بود و نمی‌تونست پرواز کنه. 
آروم تر حرف زدم تا صدام آزارش نده. 
- نترس، هم گروهی من هستن. 
انگشتم رو جلو بردم و بال شکستش رو با جادوی درمانگری خوب کردم. 
تند تند بال زد و آرتین هیجان زده دوباره پرسید:
- چی میگه؟ بگو دیگه.
انگشتم رو لرزون محکم‌تر گرفت و بال زد وقتی دید بال‌هاش درمان شده انگشتم رو بوسید و گفت:
- ممنون. 
به آرتین جواب دادم:
- گفت تو خیلی خوشگلی. 
دهنش باز موند و اخم کرد. 
- پری هیز. 
از ما فاصله گرفت و گفت:
- بریم دیگه. 
نادین لبخند زد. 
- جالبه اولین باره پری می‌بینم. 
صدرا هم تایید کرد. 
پری رو از انگشتم جدا کردم و روی شاخه درخت گذاشتمش گفتم:
- مراقب خودت باش باز آسیب نبینی. 
آرتین حتی دیگه نگاهش هم نکرد. از پشت روی کمر آرتین پریدم و زیر گوشش پچ پچ کردم. 
- هی هی پسر خوشگله چرا غمباد گرفتی یکی به تو گفت خوشگلی؟ 
خندید ولی غمگین بود. دست دو طرف پاهای من گذاشت و منو کامل رو کول خودش انداخت. 
- چیزی نیست فقط خوشم نیومد اولین حرفی که زده از من بوده. 
سرم رو تو گردنش کردم و آروم نفس کشیدم. 
- واقعا زیبایی، آرتین نمیشه منکرش شد. 
آهی کشید:
- از همین بدم میاد‌. 
نادین برگشت به پری نگاه کرد که تو جاش نبود و  پچ زد:
- میگم حس می‌کنم داره دنبال ما میاد‌. 
صدرا هم تایید کرد و گفت:
- بوش رو حس می‌کنم داره دنبال ما می‌کنه. 
بی تفاوت با سری تو گردن آرتین که خوش ترین بوی دنیا رو داشت جواب دادم:
- خطری نداره، ولش کن بذار راحت باشه. 
آرتین منو محکم‌تر گرفت و آروم مچ پاهای منو دور کمرش ماساژ داد و گفت:
- یکم بخواب سایورا. 
سر تکون دادم و چشم‌هام رو بستم. انگار چشم‌هام منتظر همین حرف بو‌د چون فورا خوابم رفت. 

moonecho

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...