رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

شوکه شدم! چرا ایزدان همش دنبال من هستن؟ خب برن دنبال یه نور دیگه بگردن. 

تیوان مات و مبهوت جواب داد:

- این بده! سایورا باهاشون نرو مقامت کن. حق ندارند به تو چیزی رو اجبار کنند. 

مگه میشه کسی جلو ایزدان مقاومت کنه؟ 

نفس‌هام به شمار افتاد و وحشت جونم رو گرفت. 

تریستان داره باهاشون مبارزه می‌کنه. 

آرتین چشم‌هاش گشاد شد و لب زد:

- ایزد؟! واقعا ایزد! 

تایید کردم و سرم رو فشار دادم. رو زمین بودم آسمانی‌ها اومدن، روی آسمانم ایزدها برای اومدنم اومدن،

برم پیش ایزد‌ها کی‌ها میان؟ 

آشینا: بکشمشون؟ اومدن داخل من و دنبال تو می‌گردن. 

خشکم زد و بلند شدم گفتم:

- نه، دست نگه دار بذار اول حرف بزنیم. 

امپراتور گیج پرسید: 

- با کی حرف می‌زنی؟ 

دستی رو صورتم کشیدم و نمی‌دونستم چی جواب امپراتور تیوان رو بدم‌. 

با صدای برخورده شمشیر‌ها در کالسکه در حال پرواز رو باز کردم. باد شدید به صورتم خورد و از دور یه اژدهای بزرگ و عظیم رو دیدم که بدنش خونی بود! 

دو تا ایزد داشتن با تریستان مبارزه می‌کردن! 

یه چیزی وحشتناک تو وجودم غرش کرد. کسی حق نداره تریستان رو این جوری آسیب بزنه! کسی حق نداره. 

از خشم زیاد ناخن‌هام تو کف دستم فرو رفت. جواهراتم نوارانی شد. ایزدان حضورم رو انگار حس کردن و سر هاشون سمت من چرخید. 

دست از مبارزه با تریستان کشیدن. 

کالسکه روی زمین فرود اومد و با خشم عجیبی بیرون اومدم. 

باد موهام رو به بازی گرفت، بی‌اهمیت و خشمگین به ایزد‌ها نگاه کردم. یکیشون زن بود. یه زن مو بلند خاکستری با چشم‌های آبی بال‌هایی خاکستری روشن که روی پیشونیش مهره درخشان بود. 

نفس‌های کش‌دار و عمیق کشیدم و به دومی خیره شدم. 

یه مرد مو بلند قهوه‌ای با چشم‌های دو رنگ طلایی و آبی بال‌هاش هم سفید بود. 

رو به روشون قرار گرفتم و به تریستان خیره شدم. 

نتونستم تحمل کنم و از وسط دو ایزد رد شدم و رو به روی اژدهای بزرگ و عظیم ایستادم. 

تیغه بال‌هاش رو به زمین کوبید و سرش رو پایین اورد. 

دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و نوازشش کردم. 

تنها چیزی که حس می‌کردم. 

خشم، خشم، خشم بود. انگار یکی داشت از درون آتیشم می‌زد. 

یکی از ایزدها دهن باز کرد حرفی بزنه غرشی کردم که خودم باورم نشد. 

- خفه شو. 

برگشتم و تو چشم‌هاش خیره شدم. 

دستم رو سمت غار دراز کردم و دونه دونه انگشت‌هام رو جمع کردم. 

مردی مو نقره‌ای از غار با مشت شدن دستم بیرون پرت شد. چهار بال سفید داشت و بهش می‌اومد قدرتش از این دوتا بیشتر باشه. 

مشتم رو برعکس کردم و سرد لب‌زدم:

- به درونم بیا. 

غار نورانی شد و آشینا از خوشحالی جیغ بلند کشید و تمام غار به گرده‌های نورانی رنگ‌ و رنگ تبدیل شد و با قدرت وارد قلبم شد. 

زیر پاهای ایزدان خالی شد و سریع بال زدن. 

نفس‌های وحشتناک کشیدم و با صدای غریب پرسیدم:

- چه چیزی شما رو به سمت غار من هدایت کرده؟ 

مرد مو نقره‌ای چهار بال پرواز کرد سمت من اومد. ناباور به جواهراتم خیره شد و لب زد:

- چقدر شبیه وارانشا هستی!  

خشمم به سرعت از بین رفت. با گفتن این اسم انگار یکی بدنم رو محکم تکون داد و لب زدم:

- وا... وارانشا؟ 

دورم ناباور چرخید و دست روی دهنش گذاشت. 

- وای من! فقط شاخ‌هات و بال‌هات کمه وگرنه یه نسخه کپی ولی شبیه دختر اون می‌شدی! نکنه خواهرشی یا اوم... بچش؟! نه نه نه امکان نداره بچه‌اش باشی اون مرد مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. 

خودش گفت و خودش هم ناباور خندید. 

موجی هیجان، بغض عجیب، خشم دوباره ولی این بار فرق می‌کرد. این اسم کاری به وجودم کرد می‌خواستم جیغ بزنم. 

یقه لباس ایزد چهار بال رو گرفتم و جیغ زدم:

- وارانشا کیه؟ 

خشکش زد و به پیشونی و جواهراتم نگاه کرد و لب زد:

- وارانشا؟ اون ایزد مطلق وامپگاد‌ها هستش، کسی که به برتری و شکوه والا رسیده. تنها وامپگادی که کسی قادر نیست بکشتش. 

آشینا: پس حرفم درست بود، تو یه وامپگادی فقط نه معمولی یه ایزد وامپگادی باورم نمیشه خیلی ترسناکه! وقتی یه وامپگاد معمولی می‌تونه تو یه چشم به هم زدن ده‌ها ایزد رو بکشه یه ایزد وامپگادی چکار می‌کنه! 

تو شکمم یه چیزی مچاله شد و گلوم تنگ شد. 

من... من واقعا هیولام؟! 

به آسمان نگاه کردم و لب زدم:

- ایزد وامپگاد‌ها! 

ایزد چهار بال دستم رو از روی یقه‌اش کنار زد و پوزخند زد:

- متاسفانه ایزد وامپگاد‌ها به همراه الهه‌نور نیارا جنگی سخت بینشون افتاد و وارانشا به همراه الهه نور مرد. 

تو بوی یه وامپگاد نمیدی بوی نور میدی؛ فقط ظاهرت و قیافت شبیه وارانشا هستش. 

شکمم رو فشار دادم و با درد به ایزد چهار بال خیره شدم. 

تصویر وقتی فلوت می‌زدم و اون دوتا رو برهنه تو بغل هم دیدم یادم اومد. اون رنگ نگاه تو چشم‌هاشون! چرا باید با هم بجنگن و هم دیگه رو بکشن؟ 

سرم پایین افتاد که شمشیری درخشان زیر گردنم قرار گرفت. گیج سرم رو بالا اوردم که یه ایزد جدیدِ مو سفید درخشان و چشم‌های طلایی با نفرت نگاهم کرد. 

- نیارا خواهر من بود؛ کسی به شکل تو، یه وامپگاد کثیف اونو کشت. می‌کشمت قبل این که بال و پر بگیری حروم زاده. 

قلبم تو دهنم اومد. نه از ترس، از نفرت تو چشم‌هاش! 

ایزد چهار بال نقره‌ای داد زد:

- نیهاد؟ حق نداری بکشیش این یه دستوره. 

مرد مو سفید که فهمیدم اسمش نیهاده نعره زد:

- این یه وامپگاده به جواهراتش نگاه کن. می‌خوای باز دنیا رو به کام مرگ ببری دنیل؟ الان بچه وامپگاده همین که اون روی خودش رو نشون بده دنیا به کام مرگ میره مثل خواهرم، باید بکشمش. 

دنیل همون ایزد چهار بال نقره‌ای تیز به نیهاد خیره شد و گفت:

- تمامش کن. 

نیهاد شمشیر رو محکم‌تر روی گردن من فشار داد که تاسیان تبدیل به مار شد و روی شمشیر چنبره زد و هیس ترسناکی کرد. 

نیهاد خشمگین تاسیان رو پرت کرد و غرش کرد:

- من نکشم ایزدان و الهگان دیگه متوجه بشن این موجود مکروه یه وامپگاده می‌کشنش. 

مات به تاسیانی که پرت کرد نگاه کردم. 

تریستان تبدیل شده به آدم با قدم‌های محکم و سرد جلو اومد و گفت:

- می‌تونی ثابت کنی ملکه من یه وامپگاده؟ فقط از جواهراتش میگی؟ 

بدن تریستان لرزید‌ و روی بدنش جواهرتی زیبا شکل گرفت و گفت:

- پس من هم یه وامپگادم یا اژدهای تاریکی؟ 

نیهاد شوکه عقب رفت و ناباور به تریستان خیره شد. 

من هم شوکه شدم. باورم نمیشه! تریستان بدنش این جوری پر از جواهرات زیبا با نگین‌هایی که نور سلطنتی می‌زدن بود. 

صدای بال زدن اومد. یه فضای سنگین، یه حضور وحشتناک! یه عقاب سفید غولپیکر! 

کنار من فرود اومد و بال و پرش خیلی ترسناک تو بدنش رفت و تبدیل به... 

به... آکیلا شد. 

ایزدان به آکیلا احترام گذاشتن و آکیلا سرد گفت:

- تریستان عقب بکش. 

تریستان سرد تایید کرد و دستبند روی دستم شد. تاسیان هم انگشتر روی دست من. 

آکیلا نیم نگاهی به من انداخت. استخون‌هام به لرزه افتاد و گفت:

- چی شده این جوری به جون هم افتادید؟ 

دنیل نگاهی به من کرد و بعد آکیلا جواب داد:

- چیزی نیست که بخواد آکیلای بزرگ رو نگران کنه، اومدیم فرد منتخب رو ببریم تا جایگاه ایزد نور رو بگیره. 

دنیل کلافه دست تو موهاش کرد. دید آکیلا جواب نمیده و تیز فقط داره نگاهش می‌کنه. 

هول کرد و جواب داد:

- خیلی... خیلی شبیه وارانشا هستش. نیهاد میگه وامپگاده واقعا درسته؟ 

آکیلا نگاهم کرد و به ایزدان گفت:

- امور دنیا دست شماست؟ کسی گفته برای صحت یه شباهت شمشیر زیر گردن کسی بذارید؟ 

نیهاد غرش کرد:

- آکیلاخان، شما ببینید کپی وارانشاست. 

قلبم مثل بچه می‌زد. تنها یه صدا تو گوشم می‌پیچید:

«سایورا فرزند نور و تاریکی زندگی کن، دنبال گذشته خودت نگرد چون تو مسیرش کشته میشی.»

یعنی جا بزنم؟ عقب بکشم یا جلو برم؟ 

به دست‌هام نگاه کردم و جلو رفتم و دروغی گفتم که خودم توش موندم.

- من سایورا هستم، فرزند پرنسس آرزو و ایزد تاریکی من... من ایزد نور و تاریکی هستم. 

دست‌هام رو از هم باز‌کردم. چهار بال‌های طلاییم رو بیرون دادم و تو یه دستم نور و تو یه دستم تاریکی رو احضار کردم. 

با بغض جواب دادم. 

- زمانی که منو به همراه مادرم می‌خواستن آتیش بزنند یکی منو نجات داد، بزرگم کرد تو همین دنیا زیر همین سقف من بزرگ شدم. چطور تا حالا این شخص وارانشا وار نبودم ولی حالا هستم؟

آکیلا از دروغم چشم‌هاش قهقهه زد. 

لب‌هام رو فشار دادم و به همه که شوکه بودن خیره شدم و گفتم:

- من وامپگاد نیستم، غذای من چیزیه که شما‌ها می‌خورید. مگه نه یه وامپگاد فقط پرتو، نور، هستی و کیهان رو می‌خوره؟ پس چرا من نمی‌خورم؟ چون شبیه اون مردی که می‌گید هستم باید کشته بشم؟ کسایی رو دیدم که شبیه هم هستن ولی از یه خون و یه نژاد نیستن باید بمیرند؟ 

آکیلا دستی تو موهای سفیدش کرد و به من اشاره زد:

- شنیدید؟ یه دختر بچه رو بخاطر کار اشتباه ایزد تاریکی شکوندید. 

دنیل مات لب زد:

- تو... تو ایزد تاریکی هستی؟ 

با بغض سر تکون دادم. 

فلوتم رو در اوردم و گفتم:

- من برای اثباتش می‌تونم فلوت مادرم پرنسس آرزو هم نشون بدم. 

نیهاد نعره زد: 

- دروغه، تو حتما نسبتی با وارانشا داری. 

برای این که همجوشی کنم، نزدیکش شدم.

جوری زدم زیر گوشش دلم براش سوخت. 

سه ثانیه دستم رو نگه داشتم. 

نفسم حبس شد و تمام احساساتش واردم شد. 

روحم با روحش هم جوشی کرد. 

هر دردش دردم شد، هر خنده‌اش خندام شد. 

شوکه شدم تو وجودش، غم، یه عالمه غم، خشم، هزار و خورده غصه، درد بود. 

تونستم ببینم وارانشا رو همونی بود که تو زمان فلوت زدن ازش یه رویا دیدم. 

نیارا رو دیدم چه زن شادی بود. 

چشم‌هام خسته بسته شد، حالم بد و خواب آلود شدم. 

خسته به صورت متعجبش نگاه کردم و گفتم:

- می‌دونم دلت خواهرت رو می‌خواد ولی با کشتن من بر می‌گرده؟ اگه وارانشا اشتباه کرد، ایزد تاریکی هم اشتباه کرد با پرنسس آرزو بود؛ من هم باید مثل تو برم ایزد تاریکی رو بکشم چون اون کاری کرد، مادرم و کل سانتروها خودکشی کنند؟ 

دستش رو صورتش اومد. به نگاه‌های متعجب توجه نکردم. عمیق تو چشم‌هام خیره شد. 

آهی کشیدم و عقب رفتم. یهو تلخ گفت:

- باشه پس اگه واقعا یه وامپگاد نیستی نباید به خون من هم میلی داشته باشی. هرچقدر خودت رو پنهان کرده باشی هیولای درونت رو نمی‌تونی پنهان کنی. 

رگ دستش رو زد و خون طلایش قطره قطره چکه کرد. 

جلو رفتم و با اخم خیره به خونش گفتم:

- دلت می‌خواد یه بار دیگه زیر گوشت بزنم؟ 

دستش رو تو دستم گرفتم و با قدرت درمانگری خوبش کردم. 

حیرت زده لب زد:

- امکان نداره! 

آکیلا منو عقب کشید و گفت:

- از این جا برید. 

دنیل بازوی نیهاد شوکه که به دست خوب شده‌اش نگاه می‌کرد کشید و جواب داد:

- آکیلاخان، بذارید سایورا جانشین ایزد نور بشه. 

آکیلا اشاره زد که برن. نه حرفی نه چیزی. 

دنیل کلافه نزدیکم شد و چیزی سمتم گرفت:

- لطفا قبولش کن، من هیچ دشمنی نه به تو دارم نه حتی وارانشا منو وارانشا دوست‌های هم بودیم. هرکسیش که می‌خوای باشی مطمئنم اون مغرور هیچ وقت با کسی نبوده. اما تو... ایزد نور به تو نیاز داریم قبل از فرو ریختن این جهان کمکمون کن تولد‌ها همه داره از جنس تاریکی میشه و نور از این دنیا کم رنگ. 

به قطب نما نگاه کردم. بی‌حال و با سر گیج از خواب ازش گرفتم.

- بیام که باز بخاطر یه شباهت منو بکشید یا بگید من وامپگادم. 

داشتم سقوط می‌کردم بیفتم امپراتور تیوان منو گرفت. 

دنیل مات شد و لب زد:

- تیوان! زنده‌ای؟ 

امپراتور تیوان با اخم سردی جواب داد:

- زندم؛ و می‌بینی من الهه نور رو تو بغلم گرفتم اگه وامپگاد بود من نابود می‌شدم این طور نیست؟ 

نیهاد خشک و متحیر  سر تکون داد. 

نزدیکم شد و با بغض سرش رو خم کرد. 

- ببخش گفتم وامپگادی، هیچ وامپگادی نمی‌تونه کنار امپراتور آسمان بایسته یا بخواد بغلش کنه. 

خسته و دلخور از خودم بخاطر دروغم چشم گرفتم و سرم رو تو سینه تیوان فرو کردم گفتم:

- از این جا برید. 

تیوان موهام رو نوازش کرد. منو با خودش و آرتین به قصر خودش با یه سرمای ملایم انتقال داد. 

تا سرما رفت ما هم تو قصر امپراتور بودیم.  

آشالان پسر تیوان شوکه پرسید:

- بابا چی شده؟ 

امپراتور منو روی مبل دراز کش کرد که مبل خاکستر شد. 

با مخ روی زمین خوردم. 

از درد نالیدم و فقط صدای شوکه تیوان رو شنیدم. 

- ای وای... یادم رفت نباید بذارمش روی وسایل مادی. 

می‌خواستم از خنده بترکم ولی چشم‌هام بسته شد و از هوش رفتم. 

 

moonecho

  • پاسخ 50
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...