Alen 1,007 ارسال شده در 17 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اسفند، 2025 مات به ایهاب و بعد شکمش که یه زخم چرکی، زرد و سبز بسته بود نگاه کردم. انگار کپک زده زخمش! زبونی روی لبم کشیدم و سمت تخت رفتم. لیرا با دیدنم تعجب کرد ولی تعجبش دوام نیورد، شروع کرد به التماس کردن. - یورا قسم میدم بهت پسرم رو خوب کن. جلو پاهام زانو زد و به گریه افتاد. تریستان ظاهر شد. به زخم نگاه کرد گفت: - خیلی گذشته از نفرین دیگه درمان نمیشه. ملکه من، خودتو سر این موضوع خسته نکن کارهای مهمتری داری. لیرا جیغ زد و موهای خودش رو کشید. - پــــسرم، خــــدا پسرم. از کنار لیرا گذشتم و سمت ایهاب قدم برداشتم. آکیلا به میکال نگاه کرد. غمگین سرش رو پایین انداخته بود و گفت: - دختره میشه تلاشت رو کنی؟ خیلی دنبالت گشتم ولی وقتی ایهاب این جوری شد. مجبور شدم از برادرم کمک بگیرم. نامهای که گذاشتی رو نشونش دادم بعد یک هفته تونستیم پیدات کنیم. لطفا، آخرین امید منی. سکوت کردم. وضع میکال و لیرا داغون بود. حق داشتن پسرشون بود. نزدیک شدم و به زخم خیره شدم. یه بوی گند گوشت فاسد شده میداد. صدای ناله ایهاب در اومد. - خانم... خانم دکتر، بر... برگشتی؟ بغض کردم و سر تکون دادم. آهی کشیدم و کوله پشتیم رو در اوردم به داخلش نگاه کردم. همه چی درونش بود! جعبه وسایل جراحی هم توش بود. جدی شده گفتم: - میشه دیگه ساکت بشید؟ من تا جایی که بتونم تلاشم رو میکنم. اگه نمیتونید صحنه دلخراش ببینید بهتره اتاق رو ترک کنید. کیفم رو روی میز گذاشتم. رفتم دستم رو شستم. سوالی ذهنم رو مشغول کرد؛ ولی میتونم؟ میتونم ایهاب رو خوب کنم؟ سطح نفرینش خیلی بالاست! از یونا یاد گرفته بودم سطح دشوار نفرین هم از ببین ببرم ولی هنوز تمرین نکرده بودیم من از همجوشی باهاش بلد بودم. یه ریسک بود. نفرین مثل چاقوی دو لبه بود. کسی نفرین ها رو درمان نمیکرد چون خودت هم دخالت کنی باهاش ترکیب میشی. برای ترکیب نشدنش تنها باید هاله پاکی داشته باشی. از شانس خوبم من منبع هاله پاک بودم. فقط میترسیدم با پاک کردن نفرین ایهاب رو بکشم. بالا سر ایهاب ایستادم. از تو کیفم جعبه وسایل رو در اوردم. یه کادر برداشتم با دستمال و آب حاوی ضد عفونی. عفونت رو اول با کادر از روی زخم جدا کردم. ایهاب از درد ناله کرد. دلم ریش شد چون نفرین بود نمیتونستم بیهوشش کنم میمرد. حتی جون نداشت از درد بدنش رو تکون بده. حالم از بوی بد زخمش داشت به هم میخورد. ضد عفونی کننده نفرینها رو ریختم. جیغ ایهاب بالا رفت. با دستمال زبر روی زخم رو کشیدم که خون سرخش بیرون زد. دستمال حاویه الکل طلسم خونده شده روی زخم گذاشتم. با سر انگشتم آتش رو احضار کردم و دستمال رو آتیش زدم. ایهاب لرزید و جیغهای بلند کشید. فورا تو دهنش دو قطره شیرین کننده طبیعی ریختم بیهوش نشه. اگه بیهوش بشه کارم خراب میشد. موهام بخاطر واکنش تندم روی شونهام افتاد. تریستان پشتم ایستاد و موهام رو جمع کرد و بست. از زخم ماده سیاهی بیرون زد و پاک کردم. باز ضد عفونی کردم. خب الان سطح مقامت نفرین رو پایین اوردم نوبتش شده شخصا وارد عمل بشم. دستم رو روی زخم گذاشتم و فشار دادم. چاکرام رو هدایت کردم و نوری طلایی از زیر دستم تابید. از درون زخم مایع سیاه همراه حباب چندشی بیرون میزد. ایهاب جیغ میکشید و دست و پا میزد. آکیلا نزدیک شد. با یه بشکن ایهاب رو خشک کرد. زخم ایهاب زیر دستم جمع شد. با دست دیگهام نبض ایهاب رو گرفتم. داشت کند میشد. لبم رو گاز گرفتم و بیشتر چاکرا بیرون ریختم. زخم کاملا بسته شد و انگار هیچ وقت ایهاب زخمی یا نفرین نشده بوده. نفس راحت کشیدم و سریع از داخل کیف معجون خون ساز در اوردم تو دهن ایهاب سه قطره ریختم. تو معجونها گشتم و معجون ضد نفرین تا ده سال هم تو دهنش یک قطره ریختم. نبضش رو دوباره گرفتم، عادی شده بود. برای احتیاط چاکرام رو از سرش تا نوک پاهاش یه دور چرخوندم که اثر نفرین یا جایی دیگه نفرین نباشه ولی نبود و لبخند زدم. وسایلم رو استریل کردم، تو کیفم گذاشتم و گفتم: - نفرین از بین رفت تا ده سال هم ایمن کردمش مثل واکسن. لیرا اشکهاش گلوله گلوله میریخت و نالید: - یورا تو الههای، تو رو خدا برای کمک به ایهاب من فرستاده. لبخند محو زدم. تریستان کشیدم و از پشت منو به خودش چسبوند و گفت: - ملکه من بریم؟ اومدم سر تکون بدم ایهاب با بغض گفت: - خانم دکتر... نرو، بری باز میان دنبالم. میکال پیشونی ایهاب رو بوسید. سرم رو بالا اوردم به تریستان نگاه کردم. نگاهش سرد بود. چشمهای سبزش احساسی رو نشون نمیداد. درسته من ملکه تریستان بودم و اون محافظ من، نمیدونم چرا همش تاییدش برای هر کاری میخوام. دید دارم نگاهش میکنم؛ نامرد انداره یه سر سوزن هم نگاه نکرد تا خودم تصمیم بگیرم. چشمهام رو بستم و سر تکون دادم: - یکم دیگه میمونم؛ اما بعد باید برم، چون دارم درس میخونم. پادشاه آکیلا نگاهم کرد. چشمهای سرخش با این که زیبا و یاقوتی بود ولی... ولی ترسناک بود طرز نگاهش. تریستان موهام رو نوازش کرد و پادشاه گفت: - با این سر و وضعی که داری نمیتونی تو جاهای عادی باشی. هرجا بشینی نابود میشه. ایهاب زور زد به سختی از تخت پایین بیاد. اومدم پیشش برم دست تریستان دور شکمم محکمتر شد. نگاهش کردم. با اخم به جواهراتم اشاره کرد. - نمیتونی یه وقت بغلت میکنه آسیب میبینه. غمگین شدم و بهش تکیه دادم. دستش روی شکمم کشیده شد و من احساس آرامش و امنیت کردم. در اتاق زده شد و خدمتکاری وارد شد گفت: - سرورم، مهمونی از آسمان دارید. میگن دنبال شخصی به اسم سایورا سانترو هستن. خشکم زد و ترسیده به تریستان خیره شدم. پادشاه آکیلا اخم کرد و گفت: - ازشون پذیرایی کن الان میام. پادشاه به من و تریستان چشم دوخت و پرسید: - بار سومه، از آسمان دنبال این شخص میان. تریستان، سایورا فرزند آسمان، سایورا رو ول کن. دستهای تریستان دورم چرخید و یک کلام جواب داد: - نمیدم. آکیلا خشمگین به تریستان خیره شد، اما تریستان ریلکس دود شد و دستبند روی دستم شد. آکیلا کلافه و عصبی گفت: - مثل پدرش سرتق و لجبازه. آکیلا مچ دست منو گرفت و با خودش کشید. میکال فورا تخت رو دور زد و گفت: - لیرا مراقب ایهاب باش. میکال دنبال ما اومد و آکیلا منو میکشید. ترسیده نگاهش کردم و قلبم تند تند زد. دستهاش سرد بود. برای گرمی بدن من زیادی دستهاش سرد بود. جواهراتم درخشان شد. آکیلا نگاهم کرد و گفت: - جواهراتت رو کنترل کن تا قصر منو نابود نکردی. زندگی تو نباید پیش مادیها باشه. وقتی الههای روی زمین زندگی کنه نابودی و مصیبت پشت سرش ظهور میکنه. ترسیده و سریع جواب دادم: - من الهه نیستم. پوزخند زد و پلهها رو پایین اومد. پاهام پیچ خورد و اومدم بیفتم فورا منو گرفت. وحشت زده دهنم باز موند و قلبم تند زد. لباسهاش نسوخت! مثل لباسهای تریستان بود. چشمهاش، چشمهاش از نزدیک خیلی زیباتر بودن! مات چشمهاش شده بودم که منو درست کرد و با اخم گفت: - مراقب باش، حوصله کولی بازی تریستان رو ندارم. میکال از گوشه لباسم گرفت. - خوبی دختره؟ لبم رو به هم فشار دادم و سر تکون دادم. بقیه پلهها هم پایین اومدیم. ولی هی چشمهای یاقوتی رنگ که تو مژههای سفید آکیلا زندون شده بود جلو چشمم میاومد. صدای زیبای کسی زیر گوشم پیچید. - سایورا رو اورده! اونجاست. سرم رو بالا اوردم که به یه زن و مرد تاج دار خیره شدم. آکیلا دست دور کمرم گذاشت و سمت اون زن و مرد که فکر کنم شاه و ملکه آسمان بود رفت. معذب شدم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم، اما محکمتر گرفتم. قلبم دیگه از وحشت تو حلقم میزد. از هیچ کس فکر نکنم به اندازه پادشاه آکیلا بترسم. زن و مرد بلند شدن. زن نزدیک من شد و با غرور نگاهم کرد. - ممنون جناب آکیلا. آکیلا تلخ جواب داد: - لازم به تشکر نیست چون نمیتونم بذارم خانم سانترو رو ببرید. فقط دارم به شما نشونش میدم. مردی که تاج درخشان داشت خشمگین بلند شد که قصر لرزید. - یعنی چی آکیلا؟ تو میخوای الهه نور رو از ما بگیری؟ آکیلا محکم ایستاد و کمرم رو فشار داد. - نمیخوام بگیرم، هیچ روی خوشی هم ندارم با آسمان نشینها درگیر بشم، اما خانم سانترو خودشون شخصا نمیخوان به آسمان برگردن. فضا سنگین شد. از احمق بازی و پشت دیگران قایم شدن بیرون اومدم و محکم پرسیدم: - من شما رو نمیشناسم چرا دنبال من هستین و آرامشم رو سلب کردید؟ زن با غرور خندید و جواب داد: - من ملکه آسمانی سلیا هستم و مادر ستارگان مقام منه. مرد هم با اخم گفت: - پادشاه آسمان آشالان هستم. پدر ستارگان مقام من. و شما الهه سایورا تو گوی تبارزادگان هستی. من باید با احترام شما رو به آسمان ببرم. زندگی روی زمین، هم برای شما و هم برای ساکنین این جا خطرناکه. آکیلا نیم نگاهیم کرد و میکال جواب داد: - چطور برای برادرم خطرناک نیست؟ همه شوکه شدن. حتی من! یعنی آکیلا الهه هستش؟ آشالان با همون اخم غلیظ جواب داد: - جناب آکیلا فرق دارند، الهه سایورا در گوی تبارزادگان هستش. تبارزادگان هم اصلا نمیتونند روی زمین زندگی کنند. تو باید میکال برادر سوم باشی. میکال با اخم تایید کرد. سلیاخانم با لذت به میکال نگاه کرد و گفت: - عزیزم چه نگهبان زیبایی شدی. ستارهها با دیدنت صف میکشن. میکال اخم کرد و گفت: - من همسر دارم. آکیلا خندید و میکال رو کشید تو بغل خودش. - برادرم رو اذیت نکنید. میکال به سختی خودش رو از بغل آکیلا بیرون اورد کنار من با فاصله ایستاد. آکیلا به جفتمون نگاه کرد و پوفی کشید گفت: - در هر صورت آشالان من نمیتونم خانم سانترو رو تا خودش نخواسته به شما تحویل بدم. سلیا با اخم و فضای سنگین قصر پرسید: - چرا نمیخوای به زادگاهت برگردی. تریستان با یه مه سیاه ظاهر شد و غرش بلندی کرد: - چون من اجازه نمیدم. سلیا جیغ زد و عقب رفت. - پادشاه تاریکی! آشالان به تریستان احترام گذاشت. چشمهاش درخشید و گفت: - تریستان، خوشحالم میبینمت! ولی این جا اون هم با اون غرش برای الهه نور یکم عجیب جلوه کردی! قصد کردی با بودن کنار الههنور خودت رو بکشی؟ تریستان به من نگاه کرد و بغلم کرد. ملکه سلیا جیغ زد: - وای نه! تریستان بغلش نکن آسیب میبینی. رنگ سلیا مثل گچ شد و سعی داشت تریستان رو از من دور کنه. ولی تریستان با اخم جواب داد: - نورِ ملکهی من، منو نمیکشه و منو از بین نمیبره، من نگهبان و محافظش هستم. آشالان تیز شد. دیگه آرامش اولش رو نداشت. تاجش نورانی شد و جلو اومد خواست زیر گوش تریستان بزنه. چیزی تو وجودم درد گرفت! انگار یکی به من تلنگر زد. بدنم بدون خواسته خودم واکنش نشون داد. شمشیر امپراتورم تو دستم ظاهر شد. همه چی انگار کند شد! تپش قلبم تو گوشم نبض میزد. ترس چیزی بی معنی شد. جواهراتم درخشید. بیرحمانه شمشیر امپراتور رو زیر گردن پادشاه آشالان گذاشتم. وقتی نگاهمون تو هم قفل شد، چشمهام نورانی شد و با صدایی که نمیشناختم گفتم: - دستت به محافظ من بخوره، آسمان رو به زمین میارم. آشالان شوکه به من و شمشیر تو دستم خیره شد. انقدر به هم خیره شدیم که قطره خونی از گردن آشالان روی شمشیرم سر خورد. آسمان به لرزش در اومد و اهالی قصر جیغ زدن. حتی نچرخیدم نگاه کنم. وجودم آتیش بود، درد بود، خشم بود و حتی گیجی. آکیلا نیشخند زد و با قدمهای محکم خودش رو به من نزدیک کرد. بدون ترس از آسیب دیدن، آکیلا تیغه شمشیر منو تو مشتش گرفت. چیزی که درونم داشت جون میگرفت عقب کشید. صدای آروم ولی ترسناکش تو گوشم پیچید: - خانم سانترو آروم باش، آشالانخان پدربزرگ تریستان هستش. متوجه میشدم ولی تو بدنم یه چیز عجیب و ترسناک داشت، مثل یه مار داغ بالا پایین میشد. دستهای سفید تریستان روی دستهای من که کمی گندمی و زردتر بود نشست. دستهاش گرم بود. کنار گوشم زمزمه کرد: - ملکه من، بذارید من از شما محافظت کنم نه شما از من؛ جای ملکه و محافظ رو خراب نکنید. سرد بود، بازم سرد. انگار هیچ وقت کارهای من راضیش نمیکنه. هرچی قوی میشم، هرچی زیر کتکهاش نابود بشم انگار راضیکننده نیست. حتی وقتی برای اولین بار تونستم یه مشت به سینهاش بزنم تو مبارزه، باز هم فقط گفت: « می تونی استراحت کنی، یک ساعت دیگه ادامه میدیم.» اون روز حالم مثل الان شد. چی میشد یک بار بگه خوب تلاش کردم نمیخوام تشویقم کنه ولی یکم امید دادن چی ازش کم میکنه؟ خشم و غمم بیشتر شد و شمشیر رو ناپدید کردم. آکیلا عمیق تو چشمهام خیره بود. اما من از کنار همه گذشتم تا از این قصر کوفتی بیرون بزنم برم جایی که برای ده دقیقه هم شده تریستان رو نبینم. تریستانی که مثل اسمش همه رو غمگین میکنه. باز دوباره اون حس لعنتی برگشت؛ تو بدنم یه حرکتی مثل مار حس کردم. یه حس مزخرف داشت، انگار درونم یه موجود زنده داره حرکت میکنه؛ تا حالا به تریستان نگفته بودم. چون همیشه سرده مثل یه کوهستان یخ زده میمونه. از قصر بیرون زدم و نفسهای سخت کشیدم. دست روی صورتم گذاشتم که گوشه لباسم گرفته شد. ترسیدم و بیاختیار جیغی زدم. moonecho 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 18 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 اسفند، 2025 چرخیدم هرکی هست بکشمش که چشمهای آروم میکال رو دیدم. - بیا بریم جایی که کسی نیست. از پلهها پایین اوردم و باد تو موهام و لباسم بازی کرد. حالم یکم با نوازش باد به صورت و بدنم که بوی گلها رو به رخم میکشید، بهتر شد. سمت راست چرخید و منو پشت حیاط قصر برد. چیزی که درونم داغ حرکت میکرد آرومتر شد و حتی اون حس مزخرف حرکت تو بدنم آروم گرفت. میکال ایستاد و لباسم رو ول کرد. رو به روی من قرار گرفت. تو چشمهام چند ثانیه نگاه کرد و رو گرفت. - طلاییتر شدی این جوری هرکی تو رو ببینه دیگه عمرا فراموشت کنه. خودم رو بغل کردم و به آسمان خیره شدم. جوابی نداشتم بهش بدم. متفکر زمزمه کرد: - سانترو... خانوادههای سانترو خیلی با نفوذ هستن. اونها از تبارزادگان با اصالت بودن، تو یه جنگ همشون مردن. این که میشنوم تو از نسل سانتروها هستی شوکهام کرد. موهام رو پشت گوشم انداختم. کنجکاو شدم بدونم چی و کی هستن این سانتروها. چشمش روی گوشم زوم شد. سرم رو پایین انداختم، با بغض که به گلوم چنگ می زد پرسیدم: - من نمیدونم هویتم چیه؟ ریشهام از چه نسلی هستش. ریلکس به دیوار تکیه داد و جواب داد: - هویت و نسل میخوای برای چی خانم طلایی؟ تو خودت رو پیدا کن، این که بخوای از الان چکار کنی. نسل، هویت، گذشته همش برای پشت سره، تو جلو برو وقتی جلو بری میفهمی جایگاه و اصل و نسبت کجاست. اون چیزی که داشت درون من خیلی آرومتر از ممکن حرکت میکرد با حرفهای میکال کاملا ایستاد و بدنم دیگه حسس نکرد. از این که اون حس مزخرف ترسناک که چیزی درونمه از بین رفت خوشحال شدم، فکرمم باز تر شد. راست میگفت میکال، من باید جلو برم نه این که عقب عقب برم برای پیدا کردن گذشتهام باید تو آیندهام گذشتهام رو پیدا کنم، نه تو گذشته آینده رو. لبخند زدم و به چشمهای خاکستریش خیره شدم. - هوم، به توصیهات گوش میدم. خندید و سر تکون داد. بدون نگاه به من پرسید: - از یکسال پیش که دیدمت قویتر شدی طلاییخانم. به چمنهای نمدار زیر پام بازی کردم. - نه نشدم، شاید شدم... خندیدم و لب زدم: - نمیدونم. یه قدم نزدیکم شد و زمزمه کرد: - مثل قبل محکم حرف نمیزنی؟ خیلی گیج و ضعیف شدی. از لحاظ قدرت قوی شدی؛ ولی احساساتت ضعیف شدن، این جوری راحت یه نفر میتونه تو رو به چنگ بکشه! بغضم سنگینتر شد. راست میگفت، انگار مثل همیشه منو بهتر از خودم میشناسه. من احساساتم سست شدن یک ساله بی وقفه دارم تمرین جنگی میکنم، دکتری یاد میگیرم. به ذهنم استراحت ندادم انگار از انسانیت داشتم دور میشدم. یه قدم دیگه نزدیک شد و گفت: - دنبال تایید شدنت نگرد، خودت خودتو تایید کن. وقتی خودت رو تایید کنی همه تاییدت میکنند. مثل یه باور اگه به خودت باور نداشته باشی فرو میریزی. تلخ نگاهش کردم. خواستم جوابش رو بدم خم شد از گوشه لباسم کشید منو نزدیک خودش کرد و زمزمه کرد: - از تاریکی انتظار محبت نداشته باش، تاریکی ضعف تو رو میبینه. تریستان هم همینه، اون داره خلاف میلش حرکت میکنه. ضعفهای تو رو میبینه و داره کمک میکنه از بین ببره تا قوی بشی. شوکه شدم و تو چشمهای خاکستریش خیره شدم. نگاهش درخشید و لب زد: - به محافظت دل باختی؟ بغضم سنگینتر شد و سر به منفی تکون دادم و حرف دلم رو زدم: - دل نباختم فقط تریستان رو مثل یه حامی یه پدر میبینم که دوست دارم به من توجه کنه. وقتی یه کار خوبی میکنم یا گفتههاش رو مثل خودش انجام میدم حداقل یه لبخند بزنه. میکال خندید و از من فاصله گرفت. - طلاییخانم تو نه فقط هالهات بلکه احساساتت هم کودکانه و بی شیله و پیلهاست. با بغض به آسمون نگاه کردم. - این جوری نیستم، این دنیای عجیب این جوریم کرده. میترسم حرکتی کنم، تکونی بخورم فاجعه بشه. دنبال تاییدم چون به تریستان اعتماد دارم. خود تو تا حالا نشده برای هر کارت چشمت دنبال کسی بره تا تاییدت کنه؟ قهقهه زد و تایید کرد. - آره میدونم چی میگی اون حس مزخرف تایید شدن از نگاه کسی، من همیشه میخوام و میخواستم مورد تایید برادرم باشم، اما یه روز با انتخابم دیگه تایید نمیخواستم. دیدم برادرم با ازدواج من راضی نیست، به این که قصر رو ترک کنم راضی نیست، باز هم رفتم. برای همین میگم دنبال تایید نباش خودت مُهر خودت شو، این جوری دیگه کسی نمیرنجه. اگه مثل من وسط راه به خودت بیای هم خودت رو عذاب میدی و هم اونی که ازش طلب تاییدی میخواستی. حرفش مثل مته ذهنم رو سوراخ کرد. نمیدونم برای کسی اتفاق افتاده یا نه ولی انگار یکی تو ذهنم یه خورشید روشن کرد، تاریکی رو کنار زد و من تونستم تو ذهنم تریستان رو واضحتر ببینم. رفتار تریستان عادی بود من بیشتر ازش میخواستم! من بخاطر سردرگمیم از این دنیا با همه همجوشیهایی که کردم راجب این دنیا بفهمم باز هم گیج و سرگردون بودم. جادوها برای من ترسناک بودن. میترسیدم قدم اشتباه بردارم. مات به میکال خیره شدم و گفتم: - چرا یه مطب مشاوره نمیزنی؟ از خنده منفجر شد و تلو تلو خورد. به دیوار با خنده تکیه داد. - از دست تو. لبخند زدم و سمت گلهای سرخ رفتم. کنارشون نشستم، حس خیلی خوبی داشتم. واقعا حرفهاش کاملا حالم رو خوب کرد. انگار منو کوبید و تکوند. تمام گرد و خاکم از من کنده شد. انگشت اشاره رو نوازش گونه روی گل کشیدم که یه زنبور طلایی ازش بیرون زد و ترسیده فرار کرد. میکال نزدیکم شد و یه گل زیبای مخمل سرخ که به سیاهی میزد آروم تو موهام گذاشت. با این که گل رو روی موهام گذاشت ولی تونستم عطرش رو حس کردم. از بوی خوشش چشمهام بسته شد. صداش آروم میون بوی عطر گل پیچید: - ممنون نفرین پسر منو برداشتی. چشمهام رو باز کردم و نگاهم قفل نگاه خاکستریش شد. حس کردم خون داره تو گونههام هجوم میاره. صورت و گوشهام داغ کرد. بلند شدم و جواب دادم: - کاری نکردم. موهام رو پشت گوشم زدم که گلی که تو موهام گذاشت افتاد. خیره گل روی چمنها شدم. چندتا از گلبرگهاش کنده شد. خم شدم و گل رو برداشتم. جلوی بینیم گرفتم بو کشیدم. بدون این که نگاهش کنم یا بخواد حرف رو ادامه بده گفتم: - میرم داخل قصر. قدمهام رو تند و سریع برداشتم. میکال خیلی خوب بود ولی نباید بزارم چیزی از حدش فراتر بره. خودش محافظه کار بود ولی احساسات ملاحضه سرشون نمیشه! بابا یادم داده عشق مثل باتلاق میمونه هر چی توش دست و پا بزنی بیشتر توش گیر میکنی. در قصر باز بود اومدم وارد بشم. به گلی که میکال داده بود نگاه کردم. یکم بو کشیدم و گل رو تو دست نگهبان دادم، نگهبان شوکه شد. لبخند محو زدم و وارد قصر شدم. تریستان روی مبل سلطنتی نشسته بود، داشت حرف میزد. چشمش روی من چرخید. نگاه ازش گرفتم. میخواستم تصمیمم رو بگیرم. نه با حرف کسی نه با تایید کسی میخوام چیزی که دلم میگه رو انجام بدم. همونجور که میکال گفت. حتی اگه تصمیمم به ضررم باشه انتخابش میکنم چون خودم خواستمش. رو به روی آشالانخان پادشاه آسمان ایستادم و گفتم: - من با شما میام. همه جا خوردن. حتی تریستان که واکنشی هیچ وقت نشون نمیداد یه تای ابروش پرید؛ اما سکوت کرد. آشالان بلند شد و دست روی زخم گردنش کشید. بدون شرمندگی به زخمش خیره شدم. لبخند عجیبی زد و گفت: - عالیه، پس تصمیمت دیگه تغییر نمیکنه. تریستان و جناب آکیلا شما چی میگین؟ تریستان بلند شد و سیگاری روشن کرد جواب داد: - هرچی سرورم بگه همونه. آکیلا هم بلند شد و نیشخند زد. - مشکلی ندارم. تریستان دود سیگارش مرموز و ترسناک از میون لبهاش چرخشید و بیرون زد گفت: - باید غارم رو جا به جا کنم به مکان واقعیش آسمان. سلیا خانم نزدیکم شد و جواب داد: - لازم نیست تریستان قدرت رو زیاد صرف کنی. تو خونه ما زندگی کن، سایورا نوزده سالشه یه بچهاس هنوز نمیشه تنها تو آسمون بذاریمش. مادرت هم دلش برای تو تنگ شده. تریستان هوف صدا داری کشید. فهمیدم دوست نداره تو خونه پدربزرگش زندگی کنه. همیشه هر وقت پوف میکشه یعنی خوشش نمیاد. این بار من بی رحمانه و با اخم جواب دادم: - ممنون از شما ولی من میخوام تو غار تریستان و تو اتاق خودم کنار تریستان زندگی کنم. هرکسی دلش تنگه میتونه شخصا بیاد دیدن تریستان. چرخیدم و دستوری به تریستان که چشمهاش میخندید نگاه کردم ادامه دادم. - غارت رو اگه امکان هست به آسمان ببر همون چیزی که خودت میدونی میخوام راحتی این یکسالم تو این دنیا رو داشته باشم. تایید کرد. - امر شماست ملکه من. میکال تو قصر اومد و با دیدن فضای سنگین ابرو بالا انداخت. سلیاخانم ناراضی جواب داد: - الهه نور، تو الان مقابل پادشاه آسمان داری این جوری حرف میزنی. این بیاحترامی قابل بخشش نیست. حتی اگه از نسل تبارزادگان باشی و آخرین بازمانده خودت باشی این اجازه به تو داده نمیشه با پادشاه آسمان این جوری حرف بزنی. وسوسه شدم یه همجوشی کوچیک با پادشاه یا ملکه انجام بدم و قوانین آسمان رو بفهمم نمیخواستم کوچیک باشم. لعنتی به این قدرت که فقط میتونم با لمس سر انجامش بدم. همش سه ثانیهاس ولی به چه بهونهای این سه ثانیه لمس رو جور کنم تا انجامش بدم؟ ملکه از نگاهم به خودش که خیرهاش بودم و داشتم فکر میکردم، عصبی شد. غرش کرد: - چرا این جوری نگاه میکنی دختره خیرسر؟ فکری به سرم زد. سمتش قدم برداشتم و خیلی عادی و معمولی به خودم زیر پایی دادم. تا خواستم بیفتم روی ملکه و همجوشی کنم. تریستان منو گرفت! دهنم باز موند. خدایا؟ این چرا منو گرفت؟! من این همه نقشه ریختم تا همجوشی کنم با ملکه بعد منو گرفت! از حرص میخواستم بزنمش زمین با پا بیفتم به جونش. آشالان با لبخند جواب داد: - سخت نگیر سلیا، میاد آسمان قوانین رو یاد میگیره. دست تریستان دور کمرم رو فشار دادم. پادشاه خیره به من ادامه داد: - بیا این جا پیش من الههنور تا بریم، تریستان تو هم برو غار خودت رو به آسمان بیار. تریستان کنار گوشم نجوا کرد: - برای بردن غارم به آسمون به همه قدرتم نیاز دارم. میتونم یکساعت ترکت کنم؟ میدونستم خون من بهش قدرت میده و عاشق خون منه. پس انگشتم رو گاز گرفتم. جیریق صدای شکافت پوستم و برخورد دندونم تو سرم پیچید. خون سرخم شفاف و روشن یه قطره بیرون اومد. اولین بار بود خودم شخصا بهش خون میدادم. هربار میگفت خون بده نمیدادم. میدونستم امروز از من خون خورده بود وقتی شمشیر وسط پیشونیم خورد. میخواستم این بار با رضایت خودم اون قطره خون رو بهش بدم. انگشتم رو سمتش گرفتم. چشمهاش درخشید و ترسناک پرسید: - میخوای خونت رو به من بدی؟ ابرو بالا انداختم و جواب دادم: - آره فقط همین یک بار چون میخوای غار رو به آسمان بیاری فکر نکن هر روز بهت میدم. دستم رو گرفت و با لذت خون رو بو کشید. صورتش ترسناک شد. چشمهای سبزش مثل اژدها شد و درخشان، فوق العاده ترسناک! قلبم تو دهنم زد و دندونهای بزرگی در اورد. بی اراده و ترسیدم تو سرش زدم: - بخور دیگه داری میترسونیم. چشم هاش رو بست و سریع خون رو لیس زد. تبدیل به مه سیاه شد و غیب شد. انقدر سریع انجام داد انگشت من تو هوا موند! فضای سنگین از رفتنش سبک شد و آکیلا یهو قهقهه زد: - آفرین! انقدر جرات داشتی یه قطره خونت رو تقدیمش کنی. برگشتم که دیدم همه وحشت کردن حتی پادشاه آسمان که پدربزرگ تریستان بود. تنها کسی که عین خیالش نبود فقط آکیلا بود. دست زد و قهقهه زد: - عالی بود، ازت خوشم اومد خانم سانترو. اخمی بهش کردم و گفتم: - دقیقا از کجاش خوشت اومد برای تو انجام بدم؟ دهنش بسته شد و اخم کرد. این بار میکال غشغش خندید و روی مبل افتاد. پادشاه دستی روی پیشونیش کشید و گفت: - دختر انقدر بی پروا نباش! درسته پادشاه تاریکی محافظ تو هستش، هرچقدر پیوند خورده تو باشه؛ روحیه خشن و بیرحم تریستان حتی نمیذاره به مادرش رحم داشته باشه. نترسیدم چون واقعا حقیقت بود. منی که یکسال دارم کنارش زندگی میکنم به وضوح میبینم. آکیلا نشست و تو شکم میکال زد خندهاش رو تمام کنه مرموز و ترسناک گفت: - چون از تو خوشم اومد، پس بذار یه چیزی بگم، تو آسمون خود واقعیت رو پیدا کن روی زمین هیچ وقت نمیتونی پیداش کنی، ریشه تو توی آسمونه. دروازهای کوچیک کنارش باز شد و از توش چیزی در اورد. به میکال داد تا به من بده. دروازه کوچیک بسته شد. میکال شوکه سمت من اومد و به فلوت سبز یشمی که رنگی مایل به سفید داشت نگاه کرد. روی فلوت یه آویز آبی کمرنگ آسمانی داشت که درون ریشههای افسانهای و ابریشمیش یه مهره از جنس بدنه فلوت توش بود. با دیدن فلوت یه حس عجیب گرفتم. صدای زیبایی تو سرم پیچید و انگار یکی این فلوت رو میزد. قلبم تند تند زد و حس دلپیچه و حالت تهوع به من دست داد، سرم گیج رفت. از اون حالت شنیدم فلوت در اومده بودم با این که همش ده ثانیه بود ولی انگار یه عمر با صدای فلوت بودم. اون صدا، اون بوی مرگی که تو بینیم پیچید نشون میداد این فلوت به گذشته من وصله. میکال فلوت رو تو دستم گذاشت. با گرفتنش یه حس آشنای غمگین تو وجودم جمع شد. فلوت سرد رو تو مشتم فشار دادم شاید این حس بد بره. آکیلا مرموز و خیره براندازم کرد. با صدای بم که یه رنگ و بوی عجیب داشت گفت: - یه روز صداش رو برای من در بیار خانم سانترو، دلم برای شنیدنش تنگ شده. فلوت رو به سینهام فشار دادم و پرسیدم: - تو میدونی پدر و مادرم کیه؟ بلند شد و پشتش رو به من کرد. - دنبالشون نگرد جز مرگ هیچی نصیب تو نمیشه. از وقتی به این جهان اومدم دیگه اون مردی که به زنجیر کشیده بودنش رو نمیدیدم. دیگه نمیشنیدم بگه برگرد. بغض تو سینهام جمع شد و فلوت رو محکمتر گرفتم گفتم: - میخوام بدونم. ایستاد. برگشت و با چشمهای سرخش که تو انبوه سفید مژههاش اسیر بود خیره من شد. - دنبال دشمنی نیستم خانم سانترو، اگه دنبال مرگ خودتی تو برو دنبال نشونهها؛ همین فلوتی هم که به تو دادم باعث دردسرم میشه. پس بیشتر نندازم. دروازهای سرخ باز کرد و درونش محو شد. میکال به فلوت اشاره زد: - مراقبش باش یه فلوت عادی نیست. خداحافظ طلاییخانم... میکال هم دوید و از پلهها بالا رفت. پادشاه آسمان دست روی شونهام گذاشت. - بهتره بریم الههنور. سلیا خانم سمت چپ من ایستاد و پادشاه آسمان دروازهای یه رنگ نقرهای با هاله خاکستری باز کرد. سلیا دست منو که مات به رفتن آکیلا و میکال نگاه میکرد کشید و از دروازه ردم کرد. از دروازه که رد شدم انگار یکی کل بدنم رو فشار داد. برگشتم به دروازه نگاه کردم دیگه نبود. سرم رو چرخوندم که وسط یه سالن پر از نور بودم! moonecho 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 19 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اسفند، 2025 (ویرایش شده) زنی چشم سبز با شباهت کمی به تریستان نزدیک ما شد. با صدای پر از غرور پرسید: - بابا نگران شدم، چقدر دیر اومدید. سلیا از من فاصله گرفت و گفت: - الهه نور رو اوردیم. سر زن سمت من چرخید و خشک شد، مطمئنم مادر تریستان هستش. به سر تاپاهای من با غرور خیره شد. - جسمش بچه میزنه احتمالا قوی نوزده سالشه و موقعه درس خوندنش. روی زمین بین انسانها نوزده سال یه دختر عاقل و بالغ بود! یه حس بدی میگرفتم وقتی به چشم بچه منو میدیدن. به فلوت خیره شدم و خسته گفتم: - کجا میتونم استراحت کنم؟ سلیا پوزخند زد و جواب داد: - هه، استراحت؟ تو یه تبارزاده هستی تنها و آخرین نسل از خودت باید آموزش ببینی تا بتونی تو مجالس و شورا ها حضور پیدا کنی مخصوصا محافظهای بیشماری باید برای تو قرار بدیم. اخم کردم و گفتم: - مشکل شما با من چیه سلیا خانم؟ آشالان وسط حرف اومد و مهربون و عاقلانه جواب داد: - کسی با تو مشکل نداره فقط تو آخرین نسل هستی خونی که دیگه تکرار نمیشه. ما باید مراقب تو باشیم الهه نور. موهام رو پشت گوش انداختم و با اخم نگاهش کردم. زخم پا گردنش که با شمشیر من این جوری شده بود هنوز بود. یه قدم عقب رفتم و هیچی نگفتم. به فلوت خیره شدم که آشالان پادشاه آسمان گفت: - دخترم، الههنور رو به اتاق من راهنمایی کن استراحت کنه. مادر تریستان کنار من اومد و به سمت راست اشاره کرد: - از این سمت عزیزم. به قصر خیره شدم. خیلی پر زرق و برق بود سمت راست دو تا پله بزرگه غولپیکر، یکی سمت چپ یکی راست، هیچ کسی هم انگار تو این قصر نبود. کف زمین سفید و درخشان که تصویر یه پرنده طلایی تو یه دایره نقش گرفته بود. از پلههای سفید نرده طلایی گرفتم و بالا رفتم. از پلههای قسمت راست راه رفتیم پایین پلهها یه سالن خیلی بزرگ بود که من کامل نتونستم ببینمش. مادر تریستان به فلوت من نگاه کرد و گفت: - زیباست، میزنی؟ یا فقط برای کلاس دست میگیری؟ اخم کردم و فلوت رو محکمتر گرفتم. - من با وسایل تو دست کلاس نمیذارم و درسته زیباست برای من مهمه. لبخند ریز زد: - سریع جبهه میگیری، عادیه برای بلوغ جوانیه. اخمهام بیشتر تو هم رفت. نمیدونم چرا حس میکردم تو حرفهاش نیش داره. سکوت کردم تا دیگه حرف نزنه، ولی دوباره با غرور گفت: - پدر من کسی نیست بخواد بگه کسی تو اتاقش استراحت کنه حتی مادرم جدا میخوابه و بی اجازه پدرم وارد اتاقش نمیشه. بنظرت چی باعث این تصمیم پدرم شده. حرفش بو داشت، میخواست به من یه چیزی بچسبونه. احترام گذاشتم و روز اولی نخواستم زبون دراز باشم و گفتم: - احترامشون رو رسوندن. خندید و به سمت راست دوباره اشاره کرد و گفت: - من نمیتونم جلو تر بیام. همونطور که گفتم کسی اجازه ورود به اتاق پدرم رو نداره، وقتی به تو اجازه داده یعنی فقط حفاظ برای تو بازه. به راهرو نگاه کردم. آخر راه رو یه در قهوهای که یه سنگ طلایی به شکل دایره بود و داخل دایره حکاکی یه موجود باستانی و ترسناک شبیه شیر شاخ دار. سر تکون دادم و قدم به سمت در برداشتم. میتونستم حس کنم هر قدمی که دارم بر میدارم یه فشار عجیب روی شونهام مینشست. برگشتم به مادر تریستان نگاه کردم، هنور اونجا ایستاده بود و عجیب نگاهم میکرد. با صدای مشکوک پرسید: - چیزی حس نمیکنی؟ فلوت رو محکمتر فشار دادم. نمیخواستم بگم فشار حس میکنم، میخواستم ببینم خودش چی میگه. چشمریز کردم و پرسیدم: - چه چیزی مثلا؟ مشکوک تر نگاهم کرد و یه قدم جلو اومد. چشمهاش گشاد شد و گفت: - پدرم حفاظ رو کامل برداشته؟! یه قدم دیگه اومد که با شدت زمین خورد و افتاد. نعرهای از درد کشید و نیشخند زدم گفتم: - الان متوجه منظورت شدم، آره من هم فشار رو دارم حس میکنم. فورا عقب کشید و با صورت سرخ از درد نفس نفس زد و جیغ زد: - خیلی... خیلی... دستهاش مشت شد و غرش کرد. بلند شد و با قدمهای محکم رفت. خندیدم و سمت در رفتم. چرا انقدر فشار زیاد اینجاست؟ با قدمهای سخت سمت در رفتم. هرچی به در نزدیکتر میشدم فشار سنگینتر میشد، انگار یکی داشت استخونهام رو فشار میداد. صدای پا اومد و بعد صدای شوکهی پادشاه آشالان. - الههنور اینجا چکار میکنی؟ برگشتم و خسته از فشار گفتم: - دخترتون به من گفت این اتاق شماست. شوکه شد و لب زد: - من دوتا اتاق دارم نگفتم به این جا! آخرین قدم هم برداشتم و دستگیره رو گرفتم. مات و دلشکسته شدم. مگه با مادر تریستان چکار کردم این بلا رو سر من اورد؟ غمم تبدیل به خشم شد و سرد جواب دادم: - درسته از قوانین اینجا سر در نمیارم، اما زمانی که در بیارم این من هستم که جواب خوبی و بدیهاتون رو میدم. در اتاق رو کامل باز کردم و واردش شدم. با دیدن اتاق همه فشارهام از بین رفت! یه اتاق زیبا شیشهای بود. شیشهای یک طرفه، یه سمت دیوار کاملا شیشه با پردههای ضحیم آبی_خاکستری. یه تخت بزرگ و یه سمت تماما کتابخونه. وسایل عجیب که حتی نمیدونستم چی هستن! پا رو زمین گذاشتم که چندین پری دورم چرخیدن. - سرورم، سرور... جـیـــغ... شوکه و جیغ زنان گفتن: - تو سرور ما نیستی! تو کی هستی؟ چقدر زیبایی. دورم پریهایی سیزده سانتیمتری با بالهایی درخشان چرخیدن. بیاختیار و حیرت زده خندیدم. - اشتباهی این جا اومدم. آشالان پشت سرم قرار گرفت و در رو بست گفت: - چطور تونستی در اتاق رو باز کنی؟ گیج نگاهش کردم! مگه خودش ندید؟ در خودش باز شد من که کلیدی یا چیزی ندارم! سریع گفتم: - باز بود! سر به منفی تکون داد و اخم کرد. - باز نبود الههنور، در فقط صاحبش رو میشناسه و اون من هستم چطور تونستی وارد بشی؟ چرا دسته در قفلش برای تو باز شد؟ خنده عصبی کردم. - برو از در بپرس، من چه میدونم! گیج نگاهم کرد و رفت لبه میز آینه نشست. اخم کرد گفت: - اون شمشیر تو دستت که باهاش گردن منو زخم کردی، آشناست شبیه شمشیر امپراتور میمونه خودش نه طرح روی دستهاش. شمشیر رو احضار کردم که همه پریها که پنجاهتا بودن به صف پنجتایی در اومدن و احترام گذاشتن. پادشاه با اخم به پریها نگاه کرد و مشکوک پرسید: - خودشه؟ پری که از همه بزرگتر بود از یه فانوس عجیب شکل لاله بیرون اومد و گفت: - بله ایشون قدرت امپراتور آسمان و شمشیر امپراتور رو دارند. پریها برید و تکه شکسته شمشیر امپراتور رو بیارید. پری مو آبی که چشمهای آبی درخشان و مژه حتی ابروهاش آبی نگاهم کرد. زیبایش انگار داشت ذهنم رو به جنون میکشید. قدش از همه بلندتر بود حدود بیست و چهارسانتیمتر، یه تاج کوچیک و زیبا روی سرش بود. نزدیکم شد و با احترام به شمشیر خیره شد. آروم روی تیغهاش دست کشید و آهی غمگین کشید گفت: - این شمشیر روح امپراتوره، پادشاه تاریکی کشتش ازش نمیگذرم. امپراتور عزیزم... اخم کردم. پریها با تیکه شکسته شمشیر امپراتور اومدن. وقتی نزدیک شمشیر من اوردنش؛ شمشیر تو دستم لرزید و داغ کرد! درخشش کور کنندهای زد؛ حتی پریها جیغ زدن. چشمهام رو تنگ کردم و به شمشیری که داشت ترمیم میشد خیره شدم. وقتی ترمیم شد هاله آبی تیره پیدا کرد و بعد به آرومی طلایی شد و تبدیل به یه آدم شد. برگشت و چشم تو چشم من شد. لبخند مهربونی زد و گفت: - سایورا شرمنده. موهای مشکی بلند داشت و چشمهای طوسی روشن. زمزمه کردم: - چرا شرمنده؟ پریها و پادشاه آسمان خواستن شوکه چیزی بگن که شمشیری که آدم شده بود دست روی لبش گذاشت. همه رو قبل از حرفزدن ساکت کرد و با ابهت گفت: - شرمنده نمیتونم شمشیر تو باشم. تریستان منو نکشته بود فقط روح منو دو تکه کرد تا عذاب بکشم. به دستم که خالی از شمشیر بود خیره شدم. از شمشیرش خوشم اومده بود ولی با غرور جواب دادم: - مشکلی ندارم؛ به شما عادت نکرده بودم که بخوام غصه از دست رفتن بکشم. خنده آروم و زیبایی کرد که آسمون ستارههاش پر نورتر شد. فلوتم رو محکمتر گرفتم. نمیدونستم چکار کنم الان! یعنی جواهرت روی بدنمم از بین میره؟ به پاها و دستم نگاه کردم گفتم: - پس این جواهرات هم ببر. به جواهراتم نگاه کرد و سر به منفی تکون داد. - من ندادم که بخوام بگیرم.این جواهرات روحی خودت هستن. وقتی تونستم با روح تو ارتباط بگیرم این اتفاق افتاد و انگار طلسم قویهم روی تو گذاشته شده تا ظاهر واقعیت پوشیده بشه. سر تکون دادم. تریستان به من گفته بود. سمت کمد رفت و لباس پوشید. بدنش معلوم نبود چون نورانی بود. وقتی لباس پوشید نورش از بین رفت و لبه تخت نشست. به فلوت خیره شدم. پس این جواهرات روحی من هستن؟! از شمشیر نبوده. مه سیاهی دور من چرخید. پریها جیغ زدن و دستهاشون نورانی شد. تریستان پشت سر من ظاهر شد. گفت: - سرورم من برگشتم. برگشتم و نگاهش کردم، خیره به امپراتور بود. دست امپراتور بالا اومد و با لبخند مغرور گفت: - نتیجه من، چطوری؟ تریستان با اخم و سرد گفت: - باید برای سرورم دنبال یه شمشیر دیگه بگردم. دهنم باز موند. دقیقا حس کردم به امپراتور گفت تو حتی شمشیر بودنت هم بدرد نمیخوره. امپراتور قهقهه زد و پرسید: - خوشحال نیستی برگشتم؟ تریستان سیگاری روشن کرد روی لبش گذاشت. - زمانی خوشحال میشم باز بکشمت. امپراتور لبخند زد: - باشه یکم که به کارام سر و سامون دادم میام با تو مبارزه دیگه میکنم ولی این بار من تو رو دو نصف میکنم ببینم خوششانسی مثل من تکههات برگرده. ترسیدم و به تریستان نگاه کردم که دیدم برای اولین بار یه لبخند خیلی محو زده. یعنی بگم دلم رفت دروغ نگفتم. پس واقعا تهدید نبود! بینشون چیزی از احساس پررنگه. تریستان دود سیگارش رو بیرون فرستاد و گفت: - من دیگه بازی نمیکنم، باید مراقب ملکهام باشم. امپراتور بلند شد نزدیک من اومد. خم شد. بوی آسمان و بارون تو بینیم پیچید. حضورش یه آرامش، غمگینی و چیز دیگه که نمی فهمیدم داشت. با لبخند گفت: - به دیدن من بیا سایورا، درهای قصر من روی تو همیشه بازه. و اینکه—دوست داشتم بیشتر شمشیر تو باشم. تریستان غرش ترسناک کرد: - تیوان خوبه دیگه. تیوان! عجب اسمی؛ تیوان با خنده گفت: - درسته، فهمیدم میتونی بری. تریستان دست دور کمرم گذاشت و تو مه سرد سیاه گم شدیم. وقتی مه رفت، تو غار و تو اتاقم که تخت جدید و وسایل جدید گذاشته شده بود ظاهر شدیم. - اتاقت سرورم چیزی نیاز داشتی به یونا بگو. اومد بره ایستاد و پشت به من گفت: - شمشیری بهتر از امپراتور برای تو پیدا می کنم. مهلت حرف زدن نداد و رفت. روی تخت سفید با طرح لیلیوم طلایی نشستم. فلوت رو تو دستم گرفتم و چپ و راستش کردم. روی لبم گذاشتم و توش فوت کردم صدایی ازش بیرون نیومد. یعنی خرابه؟ یه چشمم رو بستم به داخلش نگاه کردم یه کاغذ کوچیک درونش بود! شوکه شدم و سعی کردم درش بیارم ولی نشد. بلند شدم سمت میز آینه رفتم که صدای جیغ اومد و فلوت از دستم افتاد رفت زیر میز آینه. سرم رو بالا اوردم و گوش دادم. آشنا بود جیغش. - تو تو... با اون دختره چه کار داری؟ من مادرتم نمیذاری تو غار تو بیام. تریستان: تمامش کن. - اون هرزهی کثافت منو گول زد... تریستان سردتر گفت: - گفتم تمامش کن تا نکشتمت. ترسیده و با عجله از اتاق بیرون زدم. وسط راهروی غار با دیدن پیرهنی که تن تریستان نبود، چشمهام گرد شد و سریع پشتم رو کردم. تریستان: پوشیدم، برگرد ملکه من. سرخ شده بودم و گوشهام داغ کرد. دست روی صورتم گذاشتم. بدن سفیدش هی پشت پلکهام اومد و من رو بیشتر خجالت زده کرد. با صورتی سرخ برگشتم. به تریستان و مادرش خیره شدم. یونا هم ترسیده از تالاب غار اومد. مادر تریستان با خشم نگاهم کرد و سمت من حمله ور شد. تا اومد به من حمله کنه تریستان با یه سیگار روی لبش از پشت موهای مادرش رو تو مشتش گرفت و سر مادرش رو به سینهاش چسبوند گفت: - آروم باش ستارهی حسود من. چشمهام گرد شد! الان تریستان به روش خودش محبت کرد؟! مادر تریستان تو سینه تریستان هق زد و با جیغ تو سینه تریستان مشت زد. - نمی بخشمت، تریستان من تو رو به دنیا اوردم. من تو رو بزرگ کردم و شیر دادم بعد برای یه دختر از نسل نفرین شدههای نور تهدیدم میکنی میکشمت. تریستان خیره به طراحیها جواب داد: - بخوای به سرور من آسیب بزنی انگار به من زدی، باز هم میخوای این کار رو کنی؟ من پیوند خورده روح و جانش هستم. مرگ من برای اون باید مثل فرش قرمز وسط جهنم باشه. شوکه شدم و لرزیدم! با حرفش تمام وجودم یه حس عجیب گرفت. مثل پدری که برای دخترش هر کاری می کنه تا به موفقیت برسه. مادرش جیغ زد و مشت دیگه به سینه تریستان زد: - حق نداشتی این کار رو کنی، حق نداشتی تریستان. این دختر چی داره که جونت رو براش گذاشتی؟ اگه زیباست من زیباترین دختر رو برات میاوردم. اگه دنبال دختر مو طلایی بودی من بهترین طلاییش رو میاوردم. چی داره؟ چی داره که این جوری براش مایه گذاشتی؟ تریستان نگاهم نکرد و جواب نداد؛ فقط گفت: - دیگه برو طناز زیادی تو غار بودی بدنت نابود میشه. ستارهها نباید تو تاریکی باشن. مه سیاهی دور مادرش چرخید و داشت خودش شخصا میفرستادش بیرون. لحظه آخر نگاه پر از حسادت مادر تریستان رو دیدم و چهارستون بدنم لرزید. حسادت سلاح خیلی خطرناکی بود. تریستان برگشت و به من گفت: - از حرفهای طناز دلگیر نشو ملکه من، یه مادر حسوده، فکر میکنه چون منو بدنیا اورده خودش هم حق داره برای من تعیین کنه چکار کنم. از کنارم گذشت و فقط بوی تلخی عجیبی بینیم رو گرفت. قبل از این که وارد اتاقش بشه با حس بدی پرسیدم: - تریستان این بوی تلخ روی بدنت چیه؟ سکوت سنگین همه جا پیچید. چرخیدم و سمتش قدم برداشتم و رو به روش ایستادم. روی نوک انگشتهام ایستادم و بیاراده بدنش رو بو کشیدم. دست روی گردنش گذاشتم. صورتش و دهنش هم بو کردم گفتم: - این بوی چیه؟ حس خوبی بهش ندارم تریستان. یه قدم از من فاصله گرفت. - چیزی برای نگرانی نیست بانوی من. دست به سینه نگاهش کردم و تیز خیره چشمهای سبزش شدم. محکم و قاطع پرسیدم: - تریستان این بو چیه؟ باز سکوت کرد. خیز گرفتم دست روی سرش گذاشتم و یه همجوشی سه ثانیه با روحش انجام دادم. که دیدم این بو یه سم خطرناکه که تریستان بخاطر این که درد رو احساس کنه ازش استفاده کرده. رنگم پرید و دستم از روی سر و گردنش لیز خورد و روی شونهاش نشست. پیشونیم رو به سینهاش چسبوندم و لب زدم: - نمیخوای بگی چیه؟ فهمیده بودم چیه ولی نمیخوام بفهمه همجوشی کردم بهتره هیچ کس متوجه این قدرت من نشه. بازم حرفی نزد و گفتم: - باشه هیچی نگو ولی دیگه حق نداری ازش استفاده کنی. برگشتم و سمت اتاقش رفتم. با دیدن شیشه زهر که یه مایع لجنی رنگ توش بود. خیلی مسخره روی لبم گذاشتم و شیشه رو سر کشیدم. شیرین بود یه شیرینی خوشایند ولی بوش تلخ بود. یه زهر عجیب که باعث درد کشنده میشد ولی نمیکشت شاید هم بکشه اگه درد رو تحمل نکنی. تریستان به وضوح وحشت تو چشمهاش درخشید و نعره زد: - نه نه نه! سمت من اومد و شیشه خالی از دستم افتاد. تلخ گفتم: - وقتی سوال میپرسم نباید سکوت کنی، اون وقت من دست به کار میشم تا بفهمم. چشمهاش پر از وحشت بود و نعره زد: - لعنت بهت! منو بغل کرد روی تخت گذاشت و کلافه فریاد زد: - یونا، یونا بیا این جا. یونا هراسون تو اتاق اومد. یه لحظه یکی انگار تمام اسکلت استخونم رو تکون داد و چشمهام از درد عجیب و غیر تحملش گشاد شد. تریستان مشتهاش رو وحشیانه به دیوار غار زد و غار رو به لرزه در اورد. یونا وحشت زده به شیشه خالی نگاه کرد و لب زد: - این فقط یک قطرهاش میتونه یه اژدهایی با عظمتی شما درد رو تحمیل کنه بعد... تریستان وحشتناک شده بود و نعره زد: - توضیح نخواستم درمانش کن. یونا وحشت زده لب زد: - درمانش رو نساختم، این قطره شکنجه روحی هستش. برای اعتراف به کار کرده و نکرده. فقط یادمه تریستان دست دور گردن یونا گذاشت و غرش کرد: - پس بساز، توضیح نده و راه درمانش رو بساز. درد مثل یه مار ماهی الکتریکی وحشی بود که درد رو به روحم تازیانه میزد. ویرایش شده 21 اسفند، 2025 توسط Alen moonecho 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 23 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اسفند، 2025 *** یونا اشکهام تند تند با سرعت از چشمهام میریخت، میون گیاهام دنبال یه ترکیب بودم اون دردی که به روح می افته رو درمان کنم. ملکه سایورا چرا این کار رو کردی؟ ارباب خیلی ترسناک شده، شما هم یک ساعته دارید درد میکشید. صدای جیغهای ملکه سایورا ذهنم رو به هم میریخت و اشکهام بیشتر در میاومد. من به دستور ارباب اون زهر رو درست کردم تا بتونه درد رو تجربه کنه. کاش هیچ وقت درست نمیکردم. کاش حداقل وقتی ملکه سایورا سوال پرسید ارباب جوابش رو میداد. اولین بار بود میدیدم ارباب این جوری ترسیده. داشت خودخوری میکرد. با چشم های تار از اشک اکسیر درست کردم. ولی تا کی؟ برای من صد سال زمان برد تا بتونم اون فرمول زهر شکنجه الهی رو بسازم. حالا چطور تو چند ساعت یه پادزهر بسازم؟ ارباب تو آزمایشگاه اومد و با چشمهایی که سرخ شده بود و سبزی نگاهش درخشان جنون زده غرش کرد: - یونا؟ وحشت کردم و شیشه از دستم افتاد و هزار تکیه شد. ترسیده به ارباب نگاه کردم. نیمهاژدها و انسان شده بود. بخاطر خشمش نمیتونست خودش رو کنترل کنه. با ترس جواب دادم: - ب... بله ارباب؟ کف دستش رو به دیوار زد. - حالش بدتر شده، داری چه غلطی میکنی پس؟ با جارو شیشهها رو جارو زدم. هول کرده نالیدم: - دارم درست میکنم ارباب. با جیغهای ملکه سایورا که عجیب شده بود. جارو از دستم افتاد. ارباب وحشت زده رفت. من هم دویدم و دنبالش رفتم. با دیدن ملکه سایورا که غرق تو خون بود شوکه شدم. ارباب کنار تخت زانو زد و ناباور به ملکه که چهار بال در اورده بود خیره شد. چهار بال طلایی که چندتا خرابی مشکی داشت. کمرش و لباسش شکافت خورده بود و زخمی بود، خون همینجوری داشت از بدنش میرفت. سریع روی تخت پر از خون رفتم. قدرت شفابخشیم رو روی کمرش گرفتم. نور سبز از دستهام بیرون زد و شروع کردم خوب کردنش. نفسهای سخت کشید و لرزون گفت: - یه چیزی... چیزی داره... داره تو بدنم خیلی داغ راه میره. ارباب دست روی شکم ملکه سایورا گذاشت و گفت: - طلسمت ضعیفتر شده. ملکه مظلوم سرش رو روی تخت گذاشت و زمزمه کرد: - دیگه درد ندارم. قطره اشکم روی زخم ملکه افتاد. چشمهام رو با دستهای خونیم پاک کردم. احساساتی نبودم، اصلا نبودم ولی نمیدونم چرا ملکه سایورا انقدر برای من عزیز شده بود. ارباب آروم شد و پیشونیش رو روی دستهای کوچیک و ظریف ملکه گذاشت. سرد زمزمه کرد: - دیگه این کار رو نکن سرورم. ملکه بیحال چشم بست. ارباب پنجهای کلافه تو موهای خودش کشید و ادامه داد: - دیگه مجازات شدم، همین قدر بسمه، فهمیدم نباید از دستورت سر پیچی کنم باید میگفتم. دهنم باز موند! ارباب داره از احساساتش حرف میزنه! ملکه بیحال بلند شد. با بالهای خونی و بدنی خونی از تخت پایین اومد. رنگش خیلی پریده بود، اما محکم با صدای بیرقم گفت: - خوشحالم متوجه شدی. چون کسی که محافظ منه، خودش هم میتونه با یه کار کوچیکش منو بکشه. چشمهام گشاد شد. ملکه خیلی خاص بود! بالهای طلاییش بخاطر خونی بودمش جمع و خیس بود. تو هر قدمش قطرهها خونش زمین رو رنگ میکرد و علامت میگذاشت. بالهاش بزرگ بود و روی زمین کشیده میشد ارباب با غم عجیبی بلند شد. پشت سر ملکه تا وقتی از دید خارج شد خم شد و احترام گذاشت. من هم کار ارباب رو انجام دادم. نمیدونم چرا ولی ته دلم چیزی لرزید. یه حس قدرت که قراره ملکه بزرگترین ملکه جهان بشه. حتی غار هم واکنش نشون داد و طرحهاش از درخشان به نورانی تبدیل شد. ارباب روی تخت نشست. با صدای خش دار لب زد: - برو بیرون یونا. بی حرف احترام گذاشتم و رفتم. به دستهای خونیم و زمین خونی که غار داشت خون ملکه رو میبلعید نگاه کردم. هرچی غار خون رو میخورد سنگهای کریستالی بیشتر میداد و غار رو زیباتر و طراحیهای با شکوهتر میکرد. داشتم مجذوب شده به غار نگاه میکردم که دیدم روی دیوار سیاه غار با رنگی آبی و طلایی تصویر ملکه رو غار کشیده میکشه. وحشت کردم و فریاد زنان دنبال ارباب رفتم که تو سینهاش فرو رفتم. ارباب هم داشت به تصویر ملکه که روی غار شکل میگرفت نگاه کرد. چشمهاش رو بست و زمزمه کرد: - فهمیدم، پس ازش محافظت کن، اجازه میدم. بعد حرفش برگشت و وارد اتاقش شد. دهنم باز موند. میدونستم غار جون داره و یه موجود زندهاست ولی نمیدونستم این جوریه! به تصویر ملکه سایورا روی دیوار نگاه کردم. خیلی زیبا بود! لبخند و احترامی به تصویرش هم گذاشتم. به دستهام نگاه کردم و وحشت کردم، دستم دیگه خونی نبود! لرزیدم و سریع تو آزمایشگاهم رفتم. من قول دادم پیش ارباب باشم و اصلا کنجکاوی نکنم، هرچی هم دیدم و شنیدم فقط تو غار باشه و بیرون غار باید فراموشش کنم. در این صورت ارباب میذاره کنارش باشم. من هم خانواده ندارم و ارباب بزرگم کرده پس هیچ وقت نمیخوام قانونهاش رو زیر پا بذارم. به آزمایشهام رسیدگی کردم و تلاش کردم به هیچی فکر نکنم. moonecho 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 23 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اسفند، 2025 *** سایورا امروز تریستان گفت لازم به تمرین ندارم میتونم برای خودم باشم. خودش هم بیرون رفته بود. بیحوصله و خسته با کمر درد روی تخت لم دادم. بالهام خیلی بزرگ و سنگین بود و خسته میشدم، بدنم تحمل وزنش رو نداشت و راه رفتنم کند شده بود. انگار داشتم یه موجود دیگه رو پشتم حمل میکردم؛ اما اصلا غریب نبودم با این که اولین باره بالهام رو میبینم تعجبم اون چنان نبود، شاید چون دیگه به دیدن چیزهای عجیب عادت کردم. بلد هم نبودم باهاش پرواز کنم. اصلا انقدر سنگین بود که جونم در میاومد تکونش بدم. مثل عضلات گرفته بود که سالیان ساله ازش استفاده نمیکنی. بعد یهو میخوای استفاده کنی، حس و عصب کامل توش نیست. یونا میگفت مشکل نداره بالهام فقط باید بیشتر حرکتشون بدم. بالهام تو شوک بودن، چون با اجبار بیرون زدن نه با خواسته خودم. داشتم بیحوصله به همه جا نگاه می کردم چشمم خورد زیر میز آینه! فلوت اونجا بود. اصلا فلوت رو یادم رفته بود. بلند شدم و هن هن کنان با بالهایی که روی زمین کشیده میشد، سمت میز آینه رفتم که خودمم دیدم. بدنم جواهر دار و موهای بلند طلاییم دورم ریخته بود. بالهای چهارتاییم که بالا کتفیهام پهن و بزرگتر بود و پایین کتف و کمریم باریکتر، طلایی طلایی بود ولی تو بالهام تک و تیک پرهای سیاه وجود داشت، لباس سفیدم با طلایی بودنم بیشتر تو چشم اومده. خم شدم و فلوتم رو از زیر میز آینه بیرون اوردم. همونجا روی صندلی میز آینه نشستم. یادم اومد یه چیزی تو فلوت بود. با گیره سر آروم درش اوردم. یه طومار کوچیک بود! همین که کاملا بیرون کشیدمش طومار بزرگ شد. فلوت رو روی میز آینه گذاشتم و به طومار خیره شدم. کاهی رنگ بود، تو دستهام به آرومی درخشید و باز شد. نوشتههایی به رنگ آبی درخشان درونش بود با چند نت موسیقی. « بنام آنکه تاریکی و نور رو با هم آفرید تا دنیا از عشقان رنگی شود.» چقدر عجیب! مگه نور و تاریکی با هم میتونند؟ از عشق رنگی بشه؟ از هم الان یه جوری شدم با خوندن متن آبی چون یه جوری بود. استعاره جالبی نبود یا شاید من دنیا رو مثل کسی که طومار رو نوشته درک نکردم. بیخیالی گفتم و ادامهاش رو خوندم. « دنیا به من آموخت در هر نوری، تاریکی هست؛ و در هر تاریکی، نوری... میخواهم نتی از جنس تاریکی و نور بنوازم، اما نمیشود چون من خالصانه نور هستم، دختری از جنس تبارزادگان نور.» اخم کردم نت تاریکی و نور! همچین چیزی مگه امکان داره؟ صدایی که هم با نور بدرخشه هم با تاریکی بنوازه؟! به طومار خیره شدم روی طومار قطرههای خشک شده و اشک بود. « به سرزمین تاریکی پا نهادم، عاشق مردی با چشمان تیره شدم. من نور بودم و او تاریکی. برایش فلوتم را به صدا در آوردم. آری برای یک تاریکی زاده فلوتم راه به صدا در آوردم. شب را تا روز و روز را تا شب با هم سپری کردیم. بعد از سه شبانه متوجه موضوعی شدم؛ او ایزد تاریکی بود کسی که تاریکی را حکمرانی میکرد.» دهنم باز موند! یه ایزد؟ این دیگه داره بلوف میاد! خندیدم ولی بدنم مور مور شده بود. طومار رو بیشتر باز کردم. خیلی تیکه تیکه حرف میزد. میخواستم بقیه داستانش رو بشنوم. روی آخر طومار خونی بود! « من از ایزد تاریکی نطفهای داشتم. ایزد تاریکی برای آمدن بچهاش آمده. همه از رابطه ما خبر دار شدن. دنیای تبارزادگان با دستان من دارد از بین میرود. فرزند ما عجیب و نورانی با سایهای تاریک و سهمگین است. او با این که درون شکم من است نورش کور کننده بود. دستانش وقتی از داخل شکمم روی شکم من قرار میگرفت تمام پنجه کوچکش معلوم بود.» چشمهام گشاد شد و نفس نفس زدم. صدای غمگین فلوت تو گوشم زنگ خورد! انگار یکی داشت تو گوشم و تو مغزم فلوت غم میزد. مثل کسی که سردشه ولی نیست مورمور شدم و پایین تر اومدم ولی هیچی نبود! دیگه نوشتهای نبود به جز دو خط... « نور و تاریکی با هم میتواند باشد و زمانی که این اتفاق بیفتد چی میشود؟ کسی میتواند نغمه نور و تاریکی مرا ادامه دهد؟» دندونهام نمیدونم از چی روی هم میخورد. لرز کرده خودم رو بغل کردم و گوشم رو فشار دادم. صدای فلوت تو سرم قطع شده بود ولی گوشم هنوز گرمی داشت. به طوماری که به آرومی داشت میسوخت و خاکستر میشد نگاه کردم. پاهام رو جمع کردم تو دلم و تو صندلی کز کردم. همچین چیزی نمیتونه وجود داشته باشه. یاد نامهای که تو مدراکم بود افتادم: « سایورا فرزند نور و تاریکی زندگی کن، دنبال گذشته خودت نگرد چون تو مسیرش کشته میشی.» لرزشم بیشتر شد. از ترس نبود از چیزی که درونم به شکل عجیبی، حتی زیر پوستم موج میزد فکر کنم داشتم میلرزیدم. به خودم تو آینه نگاه کردم رنگم پریده شده بود. چشمهام گشاد شده بود و لبهام از هم باز. با دست لرزون فلوت رو برداشتم. چشمهام رو بستم و اون صدای تو ذهنم رو سعی کردم تو فلوت پیدا کنم. توی فلوت دمیدم. صدای تیزش آزارم داد. بالهای سنگینم بیاراده دورم مثل یه آغوش گرم پیچید. صدای لطیفی زمزمه کرد: - میخوای من یادت بدم؟ ترسیدم و دو متر تو هوا پریدم که با صندلی چپه شدم. moonecho 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 24 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اسفند، 2025 با درد به پسر بچه زیبایی نگاه کردم. چشمهای آبی کریستالی بدنی درخشان سفید، موهای سیاه زغالی. با لبخند کنارم که روی زمین افتاده بودم نشست. صدای لطیف پسرانهاش گوشم رو مالش داد و تو دلم رو با ترس خالی کرد: - نترس ملکه کوچولو، من صاحب غار شهاب سنگی که درونش هستی هستم. فلوت سنگی تو دستش ظاهر شد و خیلی زیبا نوازید. نور سبز و طلایی ملایمی روی پاهای من نشست و خش خوردگی زانوم رو خوب کرد. به فلوت اشاره کرد. - میتونم هر چیزی رو وادر کنم بخونه حتی سنگ. نشستم و مات چشمهای کریستالیش گفتم: - اسمت چیه؟ خندید و تو دستش یه ویولن سنگی ظاهر شد و نت عجیبی به صدا در اورد. ناخداگاه از روی زمین کنده شدم. جیغی زدم که با ملایمت روی تخت قرار گرفتم و صندلی درست شد. صدای دویدن پا اومد. پسره سمت دیوار رفت ولی صداش تو گوشم پیچید. - آشینا هستم، اگه میخوای یادت بدم نباید جیغ بزنی که ارباب قصر و خدمتکارش بیاد. از من هم به کسی نگو با دیوار سنگی یکی شد. انگار از اول هم نبود! یعنی آشینا، خود غاره؟ یا غار آشینا؟ پرده اتاقم کنار رفت و یونا هراسون داخل اومد و گفت: - چی شده ملکه؟ اتفاقی افتاده؟ چشمهام رو بستم و دروغ ضایعی گفتم: - فکر کنم سوسک دیدم. وقتی چشم باز کردم دیدم نگاه یونا عجیب شده و با اخم جواب داد: - ملکه تو این غار هیچ حشرهای وجود نداره. همون لحظه یه سوسک از جلو چشمهام پرواز کرد و این بار واقعا جیغ وحشتناکی کشیدم. صدای خنده لطیفی تو سرم پیچید. - میخواستم دروغت واقعی باشه ملکه کوچولو. آشینا تو ذهن من چکار میکنه! وحشتم بیشتر شد و جیغهای بلندتر کشیدم. یونا شوکه دنبال سوسک کرد تا بکشتش. دود سیاهی پیچید و تریستان وسط اتاق ظاهر شد. سوسک با نور آبی شبیه یه جرقه از بین رفت. تریستان به من نگاه کرد و بعد به سوسک که با یه جرقه آبی از بین رفت. تریستان دست روی صورتش گذاشت و آروم گفت: - برای یه سوسک که خود غار درست کرده تا سر به سرت بذاره جیغ زدی؟ چهار دست و پا شدم، خواستم واقعیت رو هیجان زده بهش بگم که سکوت کردم و روی شکم دراز کشیدم و سرم رو تو تخت فرو کردم. - سوسک چندشه، یکی ببینه جیغ میزنه. آشینا بغ کرده تو ذهنم گفت: - ببین ملکه کوچولو کاری کردی ارباب تهدیدم کنه. من که تهدیدی از تریستان نشنیدم! آشینا: معلومه دیگه چون من و ارباب با هم ذهنی در ارتباط هستیم. سرم رو بالا اوردم به تریستان نگاه کردم. سیگاری روی لب گذاشت و رفت. ایش، چقدر بی احساس. بدبخت بچهای که این باباش باشه. آشینا هرهر خندید و تو ذهنم جواب دادم: - میشه تو ذهنم رو نخونی؟ یونا هم رفت و آشینا کنارم ظاهر شد. روی تخت لم داد و زیر پتوی من رفت. - من نمیخونم خودش میاد، وقتی درون من زندگی میکنی یعنی به همه افکارت دسترسی دارم. دهنم باز موند و نزدیکش شدم. دست روی سرش گذاشت. کنجکاوی شدید کاری کرد همجوشی کنم. چشمهاش گرد شد و تو چشمهای من خیره شد. تمام افکار و خاطراتش تو سرم موج زد. تنهایی، تنهایی و بازم تنهایی بود. با کسی به جز تریستان حرف نزده. خودش هم تا حالا به تریستان نشون نداده به صورت ذهنی با هم حرف میزنند. درواقع بچه نیست، ظاهر بچه گرفته من نترسم. کل این غار بدن آشینا هستش! سالیانه طول و درازی زندگی کرده. تا الان شش ارباب داشته؛ آخرین اربابش رو خودش انتخاب کرده، عکس اربابش رو روی دیوار کشیده؛ یعنی من! خون منو با رضایت وقتی بالهام از کمرم بیرون زده خورده، سر از خود خودش رو محافظ من کرده، فقط منتظره تا من هم تاییدش کنم. با تایید کردنش تمام و کمال قدرتهاش و خودش برای من میشه. چیزی که شش ارباب قبلی نداشتن! بعد مرگ هر ارباب روحش رو آشینا میخوره و قدرتهاش رو میگیره. ولی حالا میخواد من رو جاودانه کنه تا من برای ابدیت اربابش باشم. تمام دانش سه میلیارد سالش با رضایتی که میدونست دارم باهاش همجوشی میکنم تو ذهن من کپی و ریخته شد! حس خواب آلودگی شدید کردم. نتونستم خودم رو کنترل کنم، روی سینهاش بیحال افتاد و چشمهام بسته شد. moonecho 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 24 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اسفند، 2025 *** آشینا ملایم موهای طلایی سایورا رو نوازش کردم. من بالاخره ارباب واقعی خودم رو پیدا کردم. سه میلیارد و خوردهای سال زندگی کردم. و بالاخره موعدش رسید. ملکه زیبام الان روی سینه من به خواب رفته بود، چون من اجازه دادم همه دانش زندگیم رو داشته باشه. میخوام همه چی از من بدونه شاید دوست داشتم براش مثل یه آب زلال باشم انقدر که کنارم راحت باشه. لبخند زدم و به آرومی خودم رو محو کردم تا سرش روی بالشتش بیاد. کنار تختش ایستادم، دست تو جیبم کردم و عمیق بهش خیره شدم و زمزمه کردم: - نمیذارم چیزیت بشه ملکه نور و تاریکی. قدمهای آرومم رو برداشتم و وارد دیوار شدم و به خواب رفتم. *** سایورا چشمهای خستهام رو باز کردم. حس یه روح قدیمی و باستانی رو داشتم که از زندگی تکراری خسته شده. سرم رو فشار دادم که صدای تکون خوردن اومد. با دیدن تریستان کنارم تعجب کردم. صداش خش دار پیچید. - سرورم برای ترس از سوسک دو روزه این جوری بیهوش هستی؟ سرم رو زیر پتو کردم. کی سر یه سوسک دو روز بیهوش میشه؟ فکر میکردم بیشتر از دو روز بخوابم. از زیر پتو دوتا چشم آبی کریستالی معلوم شد و من از ترس جیغ بلندی کشیدم. جوری پریدم تو بغل تریستان که بدبخت کپ کرد. آشینا تو ذهنم قهقهه زد و گفت: - من بودم نترس، تو این دو روز ارباب تریستان منو ذله کرد که اگه چیزیت بشه منو نابود میکنه. من هم گفتم؛ من نمیدونستم یه سوسک این جوری بیهوشش میکنه. قلبم تندتند زد و دوست داشتم فحشهای عالم و دنیا رو بهش بدم. آشینا: الان دادی دیگه. تریستان شوکه نگاهم کرد و پرسید: - چی دیدی؟ بخدا مسخره شدم. دست روی پیشونیم گذاشتم و از تو بغلش بیرون اومدم گفتم: - فکر کردم سوسک دیدم. دستم رو کشید که دوباره تو بغلش افتادم که آشینا سوت زد. بوی عطر طبیعیش تو بینیم پیچید. سرد پرسید: - همین جور که نمیخوای من از تو چیزی پنهان کنم تو هم نکن. یه محافظ زمانی میتونه از ملکهاش محافظت کنه که همه چی رو بدونه. چند بار پلک زدم. جوری که آشینا ناراحت نشه جواب دادم: - یکی تو سرم حرف میزنه. میگه اسمش آشیناست، من یهو ترسیدم. حس کردم خیالش راحت شد. موهام رو نوازش کرد و سر تکون داد: - درسته این غار یه موجود زندهاست. من ارباب ششم این غار هستم. حالا آشینا برای اولین بار میخواد ارتباط بگیره از تو خوشش اومده، میگه میخواد تو ارباب اول و آخرش باشی. تصویر تو هم روی دیوار غار بخش اصلی حک کرده. ازش فاصله گرفتم و روی تخت دراز کشیدم و بالهام رو سخت تکون دادم. آشینا سرش از سقف بیرون زد و نگاهم کرد. دستم رو سمتش دراز کردم و چشمهام رو بستم. جواب تریستان و با ذهنی که عجیب سنگین و پخته شده بود دادم. - قبولش میکنم، چون این غار تنها جایی هستش که به من آرامش واقعی میده و میذاره خودم باشم. چشمهام رو باز کردم. من از همجوشی باهاش خیلی چیزها یاد گرفتم. یاد گرفتم طمع نتیجه نداره، حسادت تمامی نداره، خشم؛ خاموشی حتمی نداره، گناه توبه نداره، پاکی تاریکی داره. بغض کردم. زندگیش خیلی زیاد بود، زیاد و طولانی، همه چی هم مو به مو به یاد داشت. حتی زمان آفرینش شدنش. صدای کسی که می گفت پیداش کن و رهاش نکن. سنگ باش و نرم نشو، بخور و خورده نشو. بکش و کشته نشو. چشمهای کریستالیش تو چشمهای من گره خورد. سرش رو کج کرد. سکوت بود و هیچی دیگه نمیگفت. تریستان بلند شد و گفت: - خوبه استراحت زیاد کردی بریم بیرون تمرین کنیم. بغضم پرید و شوکه نشستم و داد زدم: - من تازه بیهوش اومدم! سیگار روشن کرد گوشه لبش گذاشت گفت: - باشه استراحت کن. خوشحال شدم و خواستم قربون صدقهاش برم که ادامه داد: - به یونا میگم یه کاسه کرم زنده بیاره بخوری پروتئین بگیری سرورم. غرش چندش و حرصی زدم. - خیلی گاوی تریستان الان میام تمرین. بدون برگرده فقط دود سیگارش رد راهش شد و صداش رو شنیدم. - بیرون غار منتظرتم. آشینا از روی سقف پرید روی تختم و گونهام رو بوسید: - برای سلامتیت دعا میکنم، دست بد کسی افتادی. تا اومدم یکی بزنم دندونهاش خورد بشه تو تخت فرو رفت و غیبش زد. جا بوسش رو پاک کردم. آشینا خیلی قدرتمند بود خیلی زیاد جوری که یه ایزد هم میتونست بکشه. قدرتهرکی که اربابش کرده رو بعد مرگ گرفته و خورده. و همه اون قدرتها رو داره به علاوه قدرتهای عجیب و زیاد دیگه. ولی تنها محدودیت رو اعصابش اینه فقط تو محدودِ غار خودش میتونه از قدرتش استفاده کنه. حتی نمیتونه از غار بیرون بیاد. این غار خود آشینا هستش. میتونه خودش رو بزرگتر کنه از جایی به جای دیگه بره ولی به صورت یه سنگ غولپیکر میتونه. واقعا ازش خوشم اومده. بلند شدم و از اتاقم بیرون اومدم. بالهام روی زمین کشیده میشد و مورمورم میشد. سعی کردم بالا تر بگیرمشون، لعنتیها سنگین بودن. از غار بیرون زدم. با دیدن آسمون پر ستاره عقب رفتم پرسیدم: - این جا آسمونه! زمین نداره تریستان سقوط می کنم مثل تخممرغ پخش زمین میشم. دود سیگارش رو فوت کرد. سمت من قدم برداشت و سایههای سیاه زیر پاهاش جون میگرفت گفت: مانات رو زیر پاهات متمرکز کن تو بلدیش. آها پس این جوری کار میکنه. مانام رو خیلی راحت زیر پاهام شناور کردم. با اطمینان قدم برداشتم میدونستم اگه بیفتم تریستان منو میگیره. بدون لغزش قدمهام رو سمت تریستان برداشتم. هر قدمی بر میداشتم هاله طلایی زیر پاهام میدرخشید. لبخند زدم و سرم رو بالا اوردم. تریستان به بالهام اشاره کرد و گفت: - صدتا باز و بست برو. سر به منفی تکون دادم. - سه تا هم نمیتونم چه برسه صـــدتا! روی مه تاریکی نشست و پا رو پا انداخت. سیگار دوباره روشن کرد. - یونا کاسه ترکیبی حشرات زنده رو بیار تا قوت بگیره سرورم. با اخم نگاهش کردم و غریدم: - چرا همش با حشرات تهدیدم میکنی؟ یه تای ابرو بالا انداخت. چشمهای سبزش رو به من دوخت و گفت: - اشتباهه تهدید نیست من واقعا میخوام اون حشرات رو بخوری. حشراتی که یونا شکار میکنه جادویی هستن. ولی وقتی بتونی تمرینت رو به پایان برسونی نیازی به قدرتشون نداریم. با چندش لب زدم: - بمیرمم برای قدرت از اون کوفتیها نمیخورم. سعی کردم هر چهار بالم رو تکون بدم ولی فقط لرزیدن. نمیدونم چطور گاهی تکون میخوردن یا دورم حائل میشدن. تریستان با حوصله سیگار دود میکرد و گفت: - عریزهایه، تو وقتی دستت رو تکون میدی اول به ذهنت سیکنال میدی. حالا سعی کن برای بالهات انجام بدی. دید نفهمیدم چشم ریز کرد و سرد ادامه داد: - بیا یه بازی. شوکه شدم تریستان میخواد با من بازی کنه! لبخند هیجان زده زدم و پرسیدم: - باشه بگو. تیز شد و ترسناک گفت: - به هیچی فکر نمیکنی من به تو سیکنال میدم. هر کاری میگم حتی فکر کنی مسخرهاس انجام بده فکر کن تمام دنیا ساکته و من حاکمم. سر تکون دادم و خندیدم. - باشه حاکم تاریکی. با انگشت شصت همونطور که سیگار دستش بود وسط پیشونیش رو خاروند. میدونستم کم مونده بیاد منو از وسط دو نصف کنه چون هر وقت وسط پیشونیش رو میخاروند یعنی از دستم کلافه شده. نفس پر دودش رو بیرون داد و گفت: - دست چپ بالا پایین. تکرار کردم. - پای راست عقب جلو. بازم تکرار کردم. همینو هی گفت و گفت و گفت که مغزم به صداش عادت کرد و گفت: - بال راست باز و بست. ناخداگاه مثل یه پر سبک بالهام رو تکون دادم. شوکه شدم تریستان با اخم گفت واکنش نشون ندم. باز از پاهام و دستهام شروع کرد و گفت وقتی شوک تکون بالهام از سرم رفت گفت: - بال چپ باز و بست. دوباره همون تکرار شد و سریع گفت: - بالها باز. هر چهار بالم با «ترهرتر» باز شد. مثل کبوتری که بالهاش با صدا باز میشه. شوکه و هیجان زده خندیدم. - وای مگه میشه! خیلی بالهام سبکه! تایید کرد. - چون تکون نمیدادی سنگین بود وقتی یاد بگیری سبک میشه. نیرو؛ همه چی روی نیرو و سیکنالها میچرخه. خوشحال به بالهام نگاه کردم و ادامه داد: - صد تا باز و بست برو. پووووف باز برگشتیم سر خونه اول، چرا نمیذاره یکم بیشتر ذوق کنم؟ انگار حالا همیشه بال داشتم. با غر غر زیر لب مثل مرغ پر کنده نه سر کنده، دستهام رو تکون تکون دادم و بالهامم تکون دادم و غشغش از باز و بست شدنشون میخندیدم. یادمه تا هجدهسالگی یه داس یا بیل تو دست من بود یا میکاشتم یا میچیدم. همش کارم نگاه کردن رو دست بابا بود تا طبابت یاد بگیرم. زندگیم بدون هیجان و همش در آرامش بود. الان یک ساله پر از آموزش شده. تریستان روی افکارم خط کشید. چشمهاش داشت میخندید. خیلی واضح میخندید، حتی صورتش با این که نمیخندید یه حالت شاد داشت و گفت: - این جوری نکن سرورم دست هات رو تکون نده بالهات رو فقط تکون بده. از حالتش مات شدم. صورتش خیلی زیباس، وقتی هم چشمهاش لبخند میزنه آدم حس غرور میکنه. خوش به حال کسی که باباش تریستان باشه یا شوهرش تریستان باشه. لبخند زدم و سر تکون دادم. فیگور گرفتم پنجههام رو تو هم قفل کردم. نفسم رو حبس کردم و تمرکز کردم فقط بال تکون بدم. بالاخره تونستم تکون بدم و جیغ زدم و به بالم اشاره کردم: - ببین ببین تکون خورد، دیدی؟ دستش رو شکل تکرار چرخوند. - ادامه بده سرورم. ذوقم خوابید اصلا هم کسی خوشبخت نمیشه با داشتن همچین مردی. بدرد تشبیه جنازه میخوره. قیافه سرد و عبوسش. یادمه یکی میمرد ناراحت میشدم ولی وقتی میرفتم مراسمها با همه ناراحتیم خندهام میگرفت. اصلا انگار کائنات پا تو یه کفش میکردن من یه آبرو ریزی کنم و بخندم. آه... دلم برای بابا تنگ شد که هی نشکون میگرفتم. اون چشمهاش که وقتی میدیدمش اطمینان و آرامش وجودم رو میگرفت. لالاییهاش و داستان گفتنهاش، وقتی رعد و برق و طوفانی بود هوا. منو روی پاهاش مینشوند. موهام رو شونه میزد و داستان تعریف میکرد؛ بلندتر از رعد، بلند تر از باد... برای همین من دختر قوی بار اومدم چون یه بابای خوب بزرگم کرده. انقدر بابا به من محبت کرده بود که نگاه هیچ پسری منو نمیلرزوند و خامم نمیکرد. هن هن و خسته تونستم ششتا برم و گفتم: - بسه دیگه، نمیتونم شونه هام و کتفم درد گرفت، ریههام خشکید. تریستان خیلی ریلکس صدا کرد: - یونا بیا کوفتگی و درد ملکه رو خوب کن تا نود و چهارتای دیگهاش رو بره. از دستش عصبی شدم، جیغ زدم و پا کوبیدم. زیر پاهام مانا خالی کرد و سقوط کردم. ترسیده و غریزی بال زدم و پرواز کردم؛ ولی چه پروازی من یه بال زدم، از تریستان و غار هم بالاتر رفتم. با وحشت داد زدم: - تریـــــستان... تو هوا دست و پا زدم. بال راستم تند تند تکون خورد و بال چپم بی حرکت. تو آسمون یه وری رفتم و دور خودم چرخیدم. وحشت عقلم رو پرونده بود و هیچی نمیدونستم. حتی نمیتونستم از قدرتم استفاده کنم. به تریستان که هنوز نشسته بود و نگاهم میکرد ترسیده خیره شدم و گفت: - آروم باش، بیفتی میگیرمت انقدر بال بزن تا قلق بیاد دستت سرورم. جیغ زدم: - زهر و مار رو سرورم اینو نگی سنگینتری. بیشتر شبیه جلادی تا محافظ... جیغ زدم و سقوط کردم، تند تند بال زدم. نه به اون موقعه شش تا بزور تونستم بزنم نه به حالا دارم این جوری تند تند میزنم. moonecho 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 25 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اسفند، 2025 انقدر دستوپا زدم، داد و هوار کردم، انرژیم ته کشید. ولی فهمیدم باید تمرکز کنم. فهمیدم بالهام رو باید آروم تکون بدم. وقتی شدید تکون بدم، باد میافته زیر پرهام برای همین اوج میگیرم. لازمم نیست تند تند بال بزنم؛ یه هدف رو در نظر میگیرم و هر بیست ثانیه بال میزدم. با هیجان و آرامش انگار که آسمون برای منه، با تمرکز و یه لبخند خیلی گنده پرواز کردم. باد صورتم رو نوازش میکرد، موهام رو به بازی گرفته بود. داشتم حال میکردم. یه حس آرامش گرفته بودم. با حضور سنگینی سرم رو بالا اوردم. امپراتور همراه شاه آسمان، همسر آشالان و دخترش اومدن. امپراتور با دیدنم لبخند زد و گفت: - چه بالهای زیبایی! چهار بال نماد ایزدانه، اولین فردی اینجا هستی که میبینم چهار بال داره. تریستان پشت سرم قرار گرفت و پرسید: - خبری شده این جا اومدید؟ سلیا خانم با اخم جواب داد: - سایورا باید مدرسه بره. خشکم زد؛ برگشتم به تریستان نگاه کردم. با نگاهم التماس کردم بگه نه لازم نیست. ولی با اخم به حرف اومد: - مدارس دو روز دیگه باز میشه، من ثبت نامش کردم لازم به نگرانی شما نیست. امپراتور نامهای سمت من گرفت و گفت: - سایورا، من میخوام به این مدرسه بری، برای اینکه مدرسه اجازه داده با خودت محافظ ببری. پس پروندهات باید این جا انتقال داده بشه. تریستان به نامه نگاه کرد و با اخم پرسید: - مدرسه فانوس آبی؟ چرا باید بفرستمش این جا؟ امپراتور تیوان جواب داد: - تریستان خواهشاً گیر نده. این به بحث من و تو کاری نداره لج و لجبازی کنیم. سایورا الههنور هستش، آخرین نسل و بازمانده ما، و اینکه تو دنیا تنها کسی که نور خالص داره سایورا هستش. پس بهتره به مدرسه فانوس آبی بره، اونجا اساتیدش برجسته هستن. تریستان به نامه خیره شد. دورگه گفت: - این مدرسه نیست انجمنه، اسمش مدرسه در رفته. امپراتور تیوان به من نگاه کرد. - میدونم یکم برای سایورا زیادیه، ولی بهترین جا برای رشدشه. مادر تریستان نیشخند زد و گفت: - بذار درست تربیتش کنیم مثل نسلش آتیش به جون جهان نندازه؛ البته همون هم داره میشه، نوری که محافظش رو پادشاه تاریکی کرده. تکون سختی برداشتم؛ مات به طنازخانم نگاه کردم. داستان رو تو فلوت خونده بودم. نوری که با تاریکی رابطه برقرار کرد و بچهای ازش اورد، همین باعث فروپاشی شد. آشالان به دخترش اخطار داد. ولی؛ نیشی که باید زده بشه زده شد. امپراتور به من و تریستان خیره شد و پرسید: - چی میگی؟ تریستان مثل یه پدر که برای زندگی بچهاش تصمیم میگیره، شونهام رو فشار داد و جواب داد: - باشه؛ خودت کارهاش رو بکن تیوان، پروندش رو انتقال بده. امپراتور تیوان چشمهاش برق زد و گفت: - انتقال داده بودم. دهنم باز موند! جذاب خندید. - میدونستم میتونم راضیت کنم. انجمن فانوس آبی همیشه زودتر شروع میشه. یکی دو روز زودتر؛ پس وسایلش هم خریدم از فردا بره. فقط تریستان ما رو به غارت راه نمیدی؟ تریستان بی تفاوت اشاره کرد میتونه وارد غار بشه. فردا برم مدرسه؟! مدرسههای این جا ترسناکه، میون سواد یاد دادن آموزش جادو میدن، تو رو میفرستن رو در رو با موجودات واقعی بجنگی. دستهای یخ کردم رو تو هم فشار دادم و وارد غار شدیم. اجزای غار تغییر کرده بود و شبیه یه سالن مبله شد! روی مبل خواستم بشینم تریستان دستم رو گرفت و زمرمه کرد: - مبلهاش عادیه. خودش روی مبل نشست. من هم کشید سمت خودش، روی پاهاش نشوندم. معذب شدم، خواستم بلند بشم نگذاشت. ناچار روی پاهاش آروم گرفتم. بدنش بو سیگار و طبیعت میداد. خوشم میاومد از این بو یه حال خوشی داشت. سرم رو چرخوندم. مادر تریستان با حسادت نگاهم میکرد. سلیا خانم رفتارش تیز شد و گفت: - چرا از فردا باید بره؟ از نظر من، همین الان بره با فضای مدرسه آشنا بشه، تا فردا گیج بازی در نیاره، بعد شروع کنه درسش رو خوندن. تریستان موهای منو نوازش کرد و جواب داد: - مگه از ملکهام سیرم؟ دهن همه باز موند. دست تریستان دور شکمم قفل شد، منو محکمتر به خودش فشار داد و ادامه داد: - فردا ملکهی من میره مدرسه، من نمیخوام زودتر بره. همه موهام رو با لطافت روی شونه راستم داد؛ سرش رو تو گردنم کرد و ترسناک تهدید کرد: - دخالت زیادی بخواید تو زندگی سرورم بکنید، شیره وجودتون رو بیرون میکشم شبیه عروسک خیمه شب بازی بشید. رنگ همه پرید ولی امپراتور خندید و سعی کرد جلوی خودش رو بگیره؛ گلو صاف کرد و گفت: - تریستان، فکر نمیکردم روزی این حالتت رو ببینم. با یه دختر روی پاهات حرف بزنی و تازه با نوازشش ما رو تهدید کنی. سرخ شدم، دستم رو روی دست تریستان گذاشتم. مادر تریستان چشمغرهای رفت تا دست پسرش رو ول کنم. امپراتور جو رو سعی کرد آروم کنه. روی میز شیشهای که زیرش رُزهای آبی و سیاه بود؛ از غیب نُه تا کتاب گذاشت با پنجتا کلاسور، یه جعبه قلمهای رنگی، برگههای کلاسور، یه کیف پشتی نقرهای و کلی وسایل دیگه در آخر فرم لباس مدرسه. آشالان به فرم مدرسه اشاره کرد. - فرم لباست رو طبق انجمن ساختیم، بپوشیش پارچهاش نابود نمیشه. کیفت هم همینطور، قابلیت جاداری هم برای کیفت گذاشتیم. چون بالهای بزرگی داری بهتره کیفت رو تو دستت بگیری. امپراتور بلند شد. سمت من اومد و با اخم پرسید: - بالهاش تو بدنش بر نمیگرده؟ نمیخوام کسی ببینه چهار بال داره. تریستان خونسرد گفت: - داشتم یادش میدادم که شما مزاحم شدید. امپراتور دست روی بالهای من گذاشت. یه جور عجیبی لرزید. - عالیه، فقط اون پرهای سیاه تو بالهاش نگرانم میکنه. آشینا تو ذهنم آروم زمزمه کرد: - بالهات رو فرض کن یه گل هستش؛ داره بسته و بعد غنچه میشه. این کار رو کن، چون دوست ندارم جلوی تو امپراتور رو بکشم به بالهات دست نزنه. ترسیدم از صدای خش دارش! فرض کردم بالهام یه گل هستش، داره به آرومی غنچه میشه. همه گلبرگها روی لایه زیری گل و درونش پنهان میشه. تو بالهام تکونی خورد؛ با حس خارش درون کتفم دیدم بال هام جمع شدن و تو بدنم رفت. من باز بدون بال شدم؟! آشینا: بدون بال نشدی فقط برگردونی درون بدنت. امپراتور لبخند زد و دست زد: - آفرین! خواست موهام رو نوازش کنه، سریع سرم رو تو گردن تریستان فرو کردم. تریستان با اخم گفت: - برو بشین تیوان. moonecho 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 26 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اسفند، 2025 تیوان دلخور نشد، لبخند زد و روی دسته مبل کنار من نشست؛ جعبهای سمت من گرفت. - هدیه من به تو الههنور، برای این که نتونستم شمشیرت باشم. با تردید جعبه کوچیک رو ازش گرفتم. یه جعبه مخمل زرشکی، دور نوار مسی رنگ بود. آروم جعبه رو باز کردم، درونش یه انگشتر زیبای طلایی با جواهرات زیبای زمردی و یاقوتی بود! بیاراده لبخند زدم. تریستان شوکه شد. تکونی خورد و گفت: - تیوان خر شدی! این انگشتر... همه واکنش متعجبی نشون دادن. تیوان خندید. دستی تو موهای مشکی براقش کشید. چشمهاش رو چند ثانیه بیشتر بست و نفس عمیقی کشید. خاص جواب داد: - درسته؛ این انگشتر رو به همسرمم ندادم. انگشتری که وفاداری منو نشون میده. تلخ خنده زد و ادامه داد: - بذاریدش به پای این که نتونستم شمشیرش باشم. تریستان بلند شد. من هم با خودش بلند کرد. عجیب گفت: - من کار دارم. دود شد و رفت. تیوان لبخندش غمگینتر شد و لب زد: - مبارکت باشه سایورا. بلند شد. نفس عمیق و خسته کشید، بعد غیبش زد. چشون شد؟ گیج به انگشتر نگاه کردم. آشینا از گیجی درم اورد: - دستت کن، اون انگشتر یه زره آسمانیه، مهمتر یه فضای نامحدود که همه چی میتونی توش بذاری، حتی منو میتونی درون اون انگشتر بذاری. البته بجز موجودات زنده. و این که طولی از ده متر بالاتر نمیشه بذاری. من میتونم کوچیک بشم، برای همین میتونی. در هر صورت این انگشتر خواهان زیادی داره، باعث جنگ و درگیری هم شده. امپراتور اونو حتی به همسرش که عاشقانه میپرستیدش نداد؛ فکر کنم چیزی درون تو دیده. فکر کنم تو کشتنش تجدید نظر کنم. از حرفهای آشینا سر در نیوردم، فقط فکر کنم چیز خوبی باشه. انگشتر رو از جعبه بیرون کشیدم و دستم کردم. انگشتم گرم شد و نوری درخشید! روی بدنم یه لایه سرد و خنک کشیده شد. به خودم بهت زده نگاه کردم. روی بدنم زره سبک، طلایی و نقرهای ظاهر شده بود. مات دویدم. روی دیوار آینه قدی بزرگی ظاهرشد. واوووو! خودم رو دیدم کف کردم. یه زره خیلی زیبا روی بدنم بود؛ روی سرمم یه تاج الماسی، با یاقوت، زمرد سبز و سبز تیره. وسط سینهامم یه جواهر سبز روشن بود! حتی روی انگشتهامم زره داشت. آشالان نزدیکم شد و احترام گذاشت. - ملکه آسمان و نور، تبریک میگم. متحیر به آشالان خیره شدم. چرا به من ملکه گفت؟ سلیا و طناز خانم هم به من احترام گذاشتن. دهنم باز شد و پرسیدم: - برای چی؟ آشالان با سر پایین گفت: - وقتی انگشتر تو دست کردید مقام آسمانی به دست اوردید. مقامی هم تراز با امپراتور آسمان. ناباور خندید، شاید هم عصبی! روی جواهر سینهام دست زدم. انگار میدونستم چطور این زره میره. با لمس جواهر زره برگشت تو انگشتر، خواستم انگشتر رو در بیارم ولی در نیومد! نورش بیشتر شد. تو گوشت و استخونم بدون درد فرو رفت! درون بدنم قدرت عجیبی پر شد. یه حس دلشوره شدید تو دلم افتاد. آشینا قهقهه وحشیانه زد و گفت: - حالا نوبته منه با تو یکی بشم، نباید از بقیه عقب بیفتم. از حالت صداش لرزیدم و وحشت کردم. آشینا شنل سیاه پوشیده، پشت سر من ظاهر شد. جوری بغلم کرد انگار داره وداع میکنه! فشار اوردم از بغلش بیرون بیام. هی تقلا کردم که با کاری که کرد خشکم زد. پنجهاش رو قدرتمند تو قلبم فرو کرد. وحشت زده و دردناک نعره زدم! سلیا و طناز هم ترسیده جیغ بلند کشیدن. تریستان و امپراتور هراسون ظاهر شدن. تریستان، وقتی آشینا رو دید رنگش پرید. فریاد زد: - نه آشینااا نه احمق... همه اینها رو میدیدم، اما نمیتونستم دیگه تکون بخورم؛ بدنم یخ کرده بود. آشینا قلب منو از تو سینهام بیرون کشید. حتی نمی تونستم از وحشت پلک بزنم یا جیغ بزنم. آشینا قلبم رو تو مشتش فشار داد. تو دست راستش قلب سنگی به شکل الماس ظاهر شد. قلبی که نوری آبی، سبز، طلایی و قرمز توش نبض میزد. اون قلب رو تو سینه من فرو کرد. زیر گوشم با احترام پچ زد: - الان تکمیل شد؛ انگشتر با این قلب کامل میشه، بدون اون هیچ اهمیتی اون انگشتر نداشت. زیر گردنم رو بوسید. با قلب خونی و گوشتی من، پشت به من ایستاد. ناباور به آینه خیره شدم. مثل یه وحشت خالص بود! قلبم تو دستش، قطره قطره ازش خون میچکید. به آرومی تو زمین فرو رفت. با رفتنش، مثل این شد که یکی از درون هولم داده، تونستم نفسهای ولع دار بکشم؛ انگار لحظهای روح از بدنم جدا شده بود. دست لرزونم رو روی سینهام گذاشتم. نه زخمی بود، نه دردی! فقط حس می کردم قلبم داره قویتر میزنه. و درون بدنم چیزی پخش میکنه. تریستان رو به روی من ایستاد. صورتم رو تو دستش گرفت. - سرورم یه حرفی بزن، یه چیزی بگو! خیره چشمهای تریستان شدم و لب زدم: - خوبم. خودمم نمیدونستم خوبم یا نه، فقط خواستم حرف بزنم. تو چشمهای سبز تریستان نگاه کردم و لب باز کردم: - تریستان. محکم منو تو بغلش گرفت. - تمام شد، تمام شد سرورم. مکث کلافهای کرد و ادامه داد: - اون قلب خود آشیناست، نمیدونم چطوری تونست برش داره. فقط قلب رو به اربابها میده، من تو محفظه گذاشته بودمش نمیدونم چطور برش داشت. وقتی خودش شخصا قلب رو تو سینه کسی بذاره، یعنی تماما برای اون شخص شده. آره میدونستم، چون حافظه سه میلیارد سالش رو با من تو همجوشی به اشتراک گذاشت. حالا هم خودش رو به من داد. از بغل تریستان بیرون اومدم و زمزمه کردم: - میخوام برم تو اتاقم. سمت میز رفتم. حالم خوب نبود، انگار یه نیروی عجیب و قدرتمند داشت تو رگهام، با خون من جریان پیدا میکرد. خم شدم. کیف نقرهایم رو برداشتم، کتاب و دفترها رو توش گذاشتم. با حالی که خودمم نمیفهمیدمش کیف رو روی شونهام انداختم. بدنم سبک بود، خیلی سبک. ولی تو دلم، تو قلبم سنگین بود. هیچ حسی نداشتم، نه شاد، نه غمگین، نه عصبی، هیچیِ هیچی خالی از احساس، یه طبل خالی شده بودم. از کنار همه که تو شوک و سکوت بودن گذشتم. قدمهام رو سبک سمت اتاقم برداشت. به کریستالهای درخشان که غار رو روشن کرده بودن نگاه کردم، بعد وارد اتاقم شدم. روی تخت نشستم، کیفمم یه گوشه انداختم. تو سکوت به دیوار خیره شدم. بدون فکر، بدون هدف... moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 27 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اسفند، 2025 *** آشینا غمگین به قلب سایورا تو مشتم نگاه کردم. از قلب من خوشش نیومده بود؟ از قدرتهام چی؟ من تماما الان درونش هستم. هسته من، خود من الان درونش هستیم. دیگه زندگی نامیرا و جاودانه داره، یعنی خوشحال نیست؟ همه التماسم میکردم تا هستهام رو تو قلبشون بذارم. قدرتمند، نامیرا و جاودانهی ابدی بشن. چرا سایورا مثل بقیه خوشحال نشد. اون که حتی حافظهامم دیده بود. بهتر با قدرتهای من آشنا بود. قطره اشکم روی قلبش که از تپش افتاده بود، چکید. بعد از سه میلیارد سال بالاخره یه نفر اشک منو در اورد. کسی که الان بدون حس و فکر روی تخت نشسته. نه خوشحالی نه حتی عصبی، هیچ واکنشی نشون نمیده و من رو گیج و غمگین میکنه. *** سایورا تریستان آروم صدام کرد: - ملکه من باید بری انجمن. بلند شدم. لباس فرمم رو جلوی تریستان عوض کردم. کفشهای اسپرت سفیدمم پوشیدم. کولهام رو برداشتم، بدون حرف به دکمه پیرهنش خیره شدم. کلافه نزدیکم شد. تریستان هیچ وقت کلافه بودنش معلوم نبود، چرا حالا معلومه؟ صورتم رو تو دست گرفت و لب زد: - ملکه من، این جوری نباش مثل همیشه شاد و سر زنده باش. تو چشمهاش خالی از هر حسی چشم دوختم. به قلبم اشاره کردم. - احساس تو گوشته نه تو سنگ. تکون سختی برداشت و یه قدم عقب رفت. - ولی فقط قلبت از سنگ شده خودت هنوز زنده هستی سرورم. از کنارش گذشتم و حرفمم زدم. - مثل این میمونه جا استخونت پنبه بذارند میتونی صاف بایستی؟ نموندم واکنشش رو ببینم. از غار که نورش رو از دست داده بود و صدای گریه آشینا تو سرم میپیچید بیرون اومدم. امپراتور دم غار بود. با دیدنم لبخند کوچیک زد. - بریم؟ سر تکون دادم. سمت کالسکهای تو آسمون رفتم که یه پرنده سرخ داشت حملش میکرد. محافظ خواست در کالسکه رو باز کنه، اما خود امپراتور شخصا برای من در رو باز کرد. وارد کالسکه شدم و نشستم. امپراتور هم کنارم نشست و اشاره کرد به محافظش تا بریم. پرنده به حرکت در اومد. امپراتور تیوان دست منو که انگشتر توش بود رو گرفت، لب زد: - بهتره من این بار تکونی به خودم بدم. درسته؟ فقط نگاهش کردم. هیچ منظور از حرفش رو نمیفهمیدم. دست منو دست لبهاش برد. لبهای گرمش روی دستهای سردم نشست و زمزمه کرد: - من اون انگشتر رو دادم، من باعث شدم این اتفاق بیفته پس من هم باید احساساتت رو برگردنم حتی شده با از دستدادن تکهای از خودم. عمیقتر دستم رو بوسید. حس گرما از سر انگشتهام تا مغز استخونم نفوذ کرد. قلبم با صدا و خیلی ملودی وار تو گوشم پیچید. انگار زنگولههای مقدس تو گوشم نت میزد! نفس شوکهای کشیدم و به صورت تیوان خیره شدم. سرخ شدم. دستم رو از دستش بیرون کشیدم. - چکار کردی؟ خندید و گونهام رو کشید. - به قلب سنگیت روح دادم. گیج دست روی قلبم گذاشتم. بدن سردم رو با نبضش داشت گرم میکرد و حالم خیلی خوب بود. انگار دوباره به زندگی برگشتم. لبخند زدم و گفتم: - ممنون، چرا انقدر کمکم میکنی؟ یعنی همش برای این که نتونستی شمشیرم باشی؟ moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 30 اسفند، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 اسفند، 2025 قهقهه زد. سر به منفی تکون داد. - درسته بهونهام خیلی داره مسخره میشه. پس باید واقعیت رو بگم، این کار رو میکنم چون عاشقت شدم. شوکه خواستم حرفی بزنم، دستش رو بالا اورد. - هیچی ازت نمیخوام، حتی نمیخوام عاشقم بشی. پس فقط دلیلم رو گفتم خودت رو با فکر کردن بهش درگیر نکن. دهنم مثل غار باز شد و خندید. - نفس بکش دختر. دهنم رو بستم. ناباور به جای دیگه خیره شدم گفتم: - اعتراف شوکه کنندهای بود. پرده کالسکه رو کنار زدم و به بیرون خیره شدم. خیلیها شبیه من لباس پوشیده بودن و داشتن سمت مدرسه خیلی بزرگ میرفتن. تیوان خیره من بود و جواب داد: - برای من هم شوکه کنندهاست. لبخند زدم و پرسیدم: - تو منو راحت میتونی بدست بیاری چون امپراتوری، چرا گفتی فکرش رو نکنم؟ اخم کرد و مچ دستش رو فشار داد. - چون امپراتورم نمیتونم خودخواه باشم و یه دختر نوزده ساله رو عروس خودم کنم. تو جوونی، راه و زندگی طولانی داری، میخوام خودت راه خودت رو انتخاب کنی. ولی اگه روزی تو هم به من دل دادی، بدون هیچ وقت ولت نمیکنم. در قلبم همیشه برای تو بازه چه الان چه هزاران سال دیگه. تو شکمم یه چیزی تکون خورد و بدنم حس عجیبی گرفت. خنده هول کردهای کردم. - ممنون تیوان، این حرفت خیلی برای من ارزش داشت. حرف رو عوض کرد و آروم تو پیشونیم زد: - خوب درس بخون کوچولو. زیر دستش زدم و از کالسکه بیرون زدم. اگه امپراتور نبود می گفتم کوچولو عمته. به من چه عمر انسانها با الهه و خدایان فرق داره. چپ چپ نگاهش کردم و سمت مدرسه که تو آسمون بود به راه افتادم. یه مدرسه بزرگِ آبی و خاکستری با نوارهای سفید. چهارتا برج هم داشت، دو تا چپ، دو تا راست. پسر و دختری سریع گفتن: - سرورم صبر کنید. برگشتم و نگاهشون کردم. امپراتور پیاده شد و دست به سینه گفت: - محافظهات هستن و با تو درس میخونند، چون نمیذارند محافظ اونجوری برای تو بذارم. ابروهام بالا پرید. به دختر و پسر که مات من بودن خیره شدم. دختره که موهای خرمایی و چشمهای قهوهای درشت داشت و عینکی بود گفت: - روشا ماسترا هستم سرورم. پسره هم که شبیه روشا بود ولی عینک نداشت احترام گذاشت و گفت: - نادین ماسترا. خیلیهایی که داشتن رد میشدن برن مدرسه، با دیدن امپراتور با اون تاج و تیپش به هم اطلاع میدادن. جمعیت جمع شد و به امپراتور احترام گذاشتن. امپراتور لبخند محوی به روی همه پاشید. معذب شدم و خجالت کشیدم. همه به من خیره شدن. تنها من بودم که بدنم پر از جواهر بود. موهام رو پشت گوشم زدم. لباسهای مزخرفم جواهرات رو نپوشونده بود. دامنم تا ران پاهام بود و پاهای سفیدم بیرون. پیرهنمم نیم آسینی بود. برای همین جواهرا کامل و ضایع تو چشم میزد. مخصوصا صداشون هم میشنیدم. - اون کیه؟ چقدر جواهرات داره. - ببینش چقدر زیباست! - فکر کنم با امپراتور نسبتی نزدیک داره که امپراتور شخصا همراهش اومده. - آره دیگه من میگم دختر امپراتوره. - برو بابا چی میگی اگه امپراتور بچه داشت همه میفهمیدن. سرخ شدم و گفتم: - من رفتم. امپراتور بلند گفت: - مراقب خودت باش، خودم میام دنبالت. دیگه آب شدم و برگشتم نگاهش کردم. چشمهاش قهقهه میزد. خیلی بدی تیوان! بلند گفت همه بشنون. بند کیف روی دوشم رو محکمتر فشار دادم و دامنم رو سعی کردم درست کنم. قلبم تند تند میزد. روشا کنارم ایستاد و با لبخند پرسید: - معذب نباشید سرورم، مردم باید بدونند شما فرق دارید. تو چشمهای قهوهایش خیره شدم و گفتم: - ولی من فرقی ندارم، مثل بقیهام. به بدن و جواهراتم حتی گوشهای الفی مانندم نگاه کرد و گفت: - فکر نکنم! انگاری تیری وسط پیشونیم خورد. به پاهای سفیدم که دور مچ پاهام و ران پاهام جواهر بود خیره شدم. راست میگفت دیگه من شبیه بقیه نبودم. چیزهای مادی کنار من نابود میشن. بند کیفم رو محکمتر تو مشتم گرفتم و لب زدم: - شاید. سرم رو بالا گرفتم. چیزی برای خجالت نبود، من به خودم افتخار میکنم؛ کسی نمیتونه منو ببینه خب نبینه. با غرور راه رفتم. بابا یاد داده بود، حرف مردم باعث سنگینی شونههام میشه و در آخر میافتم زمین آسیب میبیینم. پس نباید اجازه بدم با حرفهاشون، نگاههاشون، به من آسیب بزنند. اگه من خودم رو دوست نداشته باشم و ضعف نشون بدم، مردم از اون ضعف استفاده میکردن. وارد مدرسه شدم و به نگهبان چشم دوختم. اون هم داشت با دهن باز نگاهم میکرد. بلند شد و احترامی به من گذاشت. با سر و غرور جواب احترامش رو دادم، لبخند زد و خوشحال شد. به مدرسه یا بهتره بگم انجمن خیره شدم. یه انجمن خیلی بزرگ بود، یه محوطه شلوغ داشت که چندنفر داشتن با خنده می دویدن. بعضیها بحثشون داغ بود و داشتن ماجرای چیزی رو تعریف میکردن. استرسم داشت بر میگشت ولی نگذاشتم به من استرس غلبه کنه. صدایی بلند، محکم و با غرور گفت: - الهه نور، سایوراسانترو به انجمن فانوسآبی خوش اومدید. سرم شوکه سمت صدا چرخید. نور خورشید به چشمم زد و چشم تنگ کردم. نادین کتابی بالا سرم گرفت و چشم تو چشم یه مرد چشم مشکی شدم. آروم و با وقار جواب دادم: - ممنونم از شما! نزدیک تر شد و از سر تا پاهام رو با ولع نگاه کرد. - ستارگان آسمان کنار شما نوری ندارند! نگاه گرفتم و به کنارش دوختم یه زن بود که گوشه لبش چین داشت. مرد وقتی خوب منو با نگاهش خورد گفت: - بنده مدیر این مدرسه کیهان کریثامن هستم. به زن کنارش اشاره کرد و ادامه داد: - معاون من... زن با خشکی جواب داد: - میتونی خانم آثام صدام بزنی. سر تکون دادم. جناب کریثامن با اخم به روشا و نادین گفت: - مراقب الهه نور باشید. با احساس کوچیکترین خطر دکمه خطر رو بزنید تا سربازهای امپراتور بیان. نادین محکم گفت: - بله متوجه هستم. مدیر رو به من لبخند زد. - بفرمایید الهه نور، سر و پا نگهتون نمیدارم. سوالی بود از روشا و نادین بپرسید. تشکر کردم و باشه گفتم. همراه روشا و نادین از کنارشون رد شدیم و روشا غرید: - چقدر از مدیر انجمن متنفرم مردک روباه صفت. نادین تذکر داد: - روشا. روشا با غرش گفت: - چیه روشا؟ مگه دروغ میگم؟ بذار سایورا هم از الان باهاش آشنا بشه گولش رو نخوره. سر تکون دادم. - اتفاقا من هم از نگاهش خوشم نیومد. روشا دست زد و به نادین گفت: - بفرما دیدی، سایورا هم حس کرد، بدون این که من حرف بزنم. نادین سرش رو فشار داد و جوری که من بشنوم زمزمه کرد: - به خواهرم رو نده وگرنه از تمام کسایی که بدش میاد تا آخر تدریس گله و شکایت میکنه. لبم رو گاز گرفتم نخندم و سر تکون دادم. پرسیدم: - شما هم نوزده سالتونه؟ روشا شکلاتی در اورد سمت من گرفت و گفت: - آره ولی آموزش دیده هستیم. شکلات رو که یه چیز توپی صورتی بود رو گرفتم. آموزش دیده چی؟! نادین انگار سوال تو صورتم رو فهمید. خش دار گفت: - از ده سالگی، چون پدرمون شکارچیه آموزش دیدیم شکار کنیم. از شونزده سالگی هم کارت شکارچیان رو گرفتیم. رسمی شروع به کار کردیم. شکلات رو ناباور تو دهنم گذاشتم. شیرینی توت فرنگیش تو دهنم پیچید و شگفت زده گفتم: - چه خوب! وارد انجمن شدیم که با نه کلاس و یه سالن بزرگ رو به رو شدم. یه پله رو به روی ما بود که طبقه بالا میرفت. همه نگاهها روی من بود، زیر گوش پچ پچ کردنها حالم رو بد میکرد. نادین دست تو جیب کرد و با اخم گفت: - طبقه دوم، شماره هفده کلاس ما هستش. تعداد اعضای کلاس بیست نفره. کلا مدیر این جا تو هر کلاس فقط بیست نفر رو قرار میده؛ ده نفر دختر، ده نفر پسر، تو کلاس فقط ده تا صندلی هست که جفت جفت میشینیم. دهنم باز موند. چقدر قانونمند، متعجب پله ها رو بالا رفتیم. صداها تو سالن خیلی کمتر از حیاط بود. به طبقه بالا که رسیدیم مثل پایین بود. با تفاوت پنجرههای بزرگِ تراس و بالکن دار. بعضی بالکنها نرده نداشت ولی در داشت. یه حس مرموزی از این انجمن میگرفتم. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 3 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 فروردین به کلاس شماره هفده رفتیم. با دیدن کلاس شاخ در اوردم. همه جا سفید بود بدون ذرهای لک! همه چی میدرخشید. چند نفر روی صندلی نشسته بودن و با هم حرف میزدن. روشا به برگه دستش نگاه کرد و گفت: - سایورا تو روی صندلی شماره سه میشینی، نادین کنارته. من پشت سر تو هستم، کنار دستیم هم اسمش آسیم تکین هست. به برگه تو دستش نگاه کردم؛ لیست و اسامی صندلی ها رو نوشته بودن. من نمیدونم چطوره، فکر کنم برنامهام رو تریستان چیده، چون دیدم داشت یکی از کلاسورها رو برگ میکرد. تمام وسایلم از جنس جادو و پرتو هستن تا نابود نشن. البته تا جایی که جواهر روی بدنم نباشه و دستم بهش بخوره اون وسیله چیزیش نمیشه. مثلا مداد و وسایلم عادیه ولی دفتر و کتابهام نه. الان میترسیدم برم سر میز بشینم و نابود بشه. با استرس همراه نادین رفتم و گفتم: - این صندلیها از چه جنسی هستن؟ با سر و صدای چند نفر سرم رو بالا اوردم. دیدم چند نفر یه صندلی درخشان رو دارن کشونکشون میارن! دهنم باز موند و دختری پرسید: - ملکه آسمان و نور این جاست؟ جلو رفتم. سعی کردم شوکه نباشم و گفتم: - اینجا هستم، اون صندلی برای منه؟ دختره با دیدنم زیر پاش واضح سست شد. مات به منو بدنم نگاه کرد. - یا ستاره اعظیم! موهام رو پشت گوشم انداختم. مدیر کریثامن اومد و غرش کرد: - به چی خیره شدی آسو؟ الان استاد این جا میاد زود صندلی رو بذارید. مدیر کریثامن رو من کرد، همه جای منو باز رصد کرد لبخند چندشی زد. - الههنور اصلا نگران نباشید. ما سفارشی از خالصترین، با کیفیتترین چوب ساختیم تا بتونید بشینید. پسری با لودگی پرسید: - مگه اوف میشه مثل ما روی صندلی بشینه؟ خجالت کشیدم و برگشتم نگاهش کردم. یه پسر مو قرمز بود. روشا پرید بهش و گفت: - فضولیش به تو نیومده. جا صندلی منو درست کردن و مدیر گفت: - نادین و روشا میز اول بشنید و مراقب الهه باشید. بازوم رو فشار دادم. سمت صندلی تک نفرم رفتم که یه میز کشاب دار با قفل و کلید روش بود نشستم. سرخ شده گفتم: - ممنون آقا مدیر. دختری خندید و نالید: - چقدر ناز داره صداش! مدیر لبخندش گشادتر شد و گفت: - تو فقط بگو چی میخوای من سریع فراهم میکنم. کیفم رو روی جایگاه جای کیف گذاشتم. و جواب دادم: - شما به من لطف داری. صدای گلو صاف کردن اومد. مدیر لبخندی زد. به مردی که گلو صاف کرد چشم دوخت و گفت: - استادتون اومد، مرتب و مودب بشینید. چشمم روی استاد زوم شد که شوکه شدم. استاد ما، اون... اون میکال بود که خودش رو پیر کرده بود. لبخند بزرگی زدم و شاد شدم. با دیدنم لبخند زد. دست پشت کمرش گذاشت و گفت: - بنده استاد شما آقای نواسترا هستم. درسهای خوانداری و معمولی رو با من میگذرونید. مطمئنم بعضی شما سواد ندارید و خوندن و نوشتن برای شما سخته. دختری پرسید: - استاد نواسترا اسمتون چیه؟ میکال روی میز ضربه زد و جواب داد: - دخترم بهتر نیست به جای اسم به چیزهای مهمی پرداخت کنیم؟ دختره از خجالت آب شد. میکال روی صندلیش نشست و کتابی قطور روی میزش گذاشت و گفت: - سالهای متوالی هستش که من این جا تدریس میکنم. همه میدونند و احترام میذارند. از حرف زدن وسط تدریسم خوشم نمیاد. هیچی رو دو بار تکرار نمیکنم. اگه متوجه نشدید شاید اصلا توضیح هم ندم. کسایی که مشکل دارند، سوالی رو متوجه نمیشن، روی برگه بنویسن تا من هفته بعدش، یا فردای روزش با روش دیگه آموزشش بدم؛ تا برای همه جا بیفته. بعد از گفتن قوانینش که به صفت و حالش میخورد. راجب چندتا الفبا داریم. حرف زد و کلی چیز گفت. وقتی فهمید حرفهاش تو مخ ما رفته گفت: - خب دختر و پسرای عزیز، دفترهاتون رو در بیارید چون الان نیاز به هیچ کتابی نداریم. کیفم رو باز کردم. کلاسور و جا مدادی سبز_آبیم رو در اوردم. پای تابلو پنج حرف نوشت و توضیح داد و تلفظش رو گفت. چون از هجده سالگی درس و سواد یاد میگرفتیم پنج آوا همزمان یاد میدادن. ذهن پختهاس و گنجکایش داره. زبان معرف این دنیا بود. «نکته: من به زبون فارسی خودمون میگم متوجه بشید.» (ا، ب، پ، ت، ث) رو یاد داد. با بازی کلمات گفت: - من الان یک کلمه در میارم مثل بابا. از شما میخوام دقت کنید و کنار هم بچینید تو دفتر خودتون وارد کنید. با مداد نوشتم. تونستم ازش آب، بابا، تب، تاب و چند چیز دیگه در بیارم. همه با کنار دستی خودشون مشورت میکردن. روشا تو پاهای نادین زد: - اخه تاتو «و» کجا داره تو این پنج تا؟ نادین خندید و خودم رو جلو کشیدم و گفتم: - با، تا، پا میشه. نادین دست زیر چونهاش گذاشت و گفت: - آره پا رو ننوشتم. روشا مغرور جواب داد: - من نوشته بودم. لبخند زدم. میکال روی تابلو زد. - مهدیس بلند شو و کلماتی که نوشتی رو بخون. مهدیس معذب گفت: - من تونستم دو تا پیدا کنم، یکی آب دومی تب. یکی یکی همه رو بلند کرد تا به من رسید و خوندم. - با، تا، پا، تب، تاب، آب، پاپ، بات، بتا... میکال خندید و گفت: - خوبه، متوجه شدم. خجالت زده، دست روی صورتم گذاشتم. پسر مو سرخه با خنده گفت: - انگار حرفها رو مجازات کرده، هرچی تو دلشون بوده ریخته بیرون. کل کلاس از خنده منفجر شد. انقدر دنده پهن بودم، خودمم خندهام گرفت. سرم رو روی میزم گذاشتم و خندیدم. میکال به تابلو زد و گفت: - خوبه دیگه آرتین انقدر نمک نریز. سرم رو با خنده بالا اوردم. میکال تا آخر زنگ یادمون داد. یعنی دستم شکست از بس نوشتم. تو همون یک ساعت ما پنج حرف رو کامل یاد گرفتیم اصلا نیاز نبود دیگه بخونیم. البته من بلد بودم به لطف همجوشیهام. از تو کیفم تغذیه در اوردم. میکال برای این که بچههای کلاس حساس نشن به من آشنایی نداد. به سیب سرخم نگاه کردم. با صدای دختری خون تو رگهام خشک شد. - یه جوری بهش احترام میذارند، انگار دختر خداست. اون فقط از یه نسل نفرین شدهاست. سانترو... چه حرفها من بودم تف هم جلوش نمیانداختم. مگه نمیدونید یکی از زادههای نور با تاریکیها بوده؟ moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 3 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 فروردین (ویرایش شده) سرم چرخید. به دختره مو قهوهایِ چشم خاکستری نگاه کردم. روشا غرش کرد: - ببند دهن بو گندوت رو، همه رو با یه چوب که نمیزنند. دختره با پوزخند گفت: - بخاطر یه نفر که با تاریکی بود همه خودکشی کردن همشون تو آتیش اون زن رفتن. دستم لرزید. مات چشمهای دختره شدم. قلبم انگار تو گوشم میزد. وقتی نادین و روشا داشتن از من دفاع میکردن؛ رفتم تا دیگه نشنوم. به سیبم خیره شدم. کسی سانتروها رو نکشته خودشون خودشون رو کشتن! چون اون زن با ایزد تاریکی بود؟ چشمهام گشاد شد و لب زدم: - چرا؟ چرا بخاطر یه اشتباه، برای یه عشق بین تاریکی و نور همه باید خودشون رو بکشند؟ صدای آشینا تو سرم پیچید: - چون ننگ بزرگی برای نورزادگان بود. اون دختر پرنسس بود. وقتی یه پادشاهی، اون هم دخترش چنین کاری کنه وضع همین میشه. پادشاه دستور خاموشی دخترش رو داد. ایزد تاریکی برای بردن بچهاش اومد. جنگ سختی شد و همه تبارزادگانِ نور خودکشی کردن، تو یه محراب خودشون رو گردن زدن. شاید فکر کنی کوته ذهن بودن ولی نبودن با کار پرنسس تبارزادگان داشتن نور خودشون رو از دست میدادن و چیزی بدتر از تاریکی میشدن. وقتی یه نور تاریک بشه، تاریکی دلیلی نداره و دنیا پاشیده میشه. پس خودشون رو کشتن تا دنیا رو نجات بدن و مجازات پرنسس رو بخرند. سیب تو دستم رو فشار دادم. بدنم مورمور شد و بغض کردم. یه اشتباه، یه نغمه، یه نسل سوخت و از بین رفت. من هم باید بمیرم؟ چون من نورم و تریستان تاریکی. چی میشه؟ تقدیرم مثل اون زن میشه؟ ولی تریستان محافظ منه. آشینا خندید: - به این مزخرفات فکر نکن، تو خودت نور و تاریکی رو همزمان درون خودت داری؛ بنظرت اگه نور بودی تربستان الان زنده بود؟ معلومه نه تریستان کنارت نابود میشد. پرنسس هم با یه ایزد بود برای همین نورش ایزد رو نابود نکرد. ولی خب پرنسس رو تاریک کرد. وقتی چیزی از کسی برتری داشته باشه، اون شخص نابود میشه. پرنسس هم زمان زایمان تاریک شد. کنجکاو و غمگین پرسیدم: - آشینا، بچه ایزد و پرنسس چی شد؟ اون هم کشتن؟ آشینا: اونجا نبودم، ولی شنیدم با مادرش آتیشش زدن و نگذاشتن پدرش ایزد تاریکی اونو ببره. پوف چه فکری با خودم کردم! فکر کردم من بچه ایزد و اون زن هستم، ولی اگه آتیشش زدن، یعنی نیستم. فقط دارم گذشته ننگ بار یکی دیگه رو به دوش میکشیدم. پدر و مادر من کیه؟ یعنی گذشته من از نسل سانتروها وحشتناک تره، اگه دنبال پدر مادرم باشم انگار دنبال مرگ خودمم؟ آکیلا همه چی رو میدونه، اون میدونه و نمیگه، کاش بتونم یه روز باهاش همجوشی کنم تا همه چی رو بفهمم. ولی کی به اون مرد ترسناک و زیبا میتونه نزدیک بشه. باصدای نفس نفس روشا به خودم اومدم و گفت: - سایورا دیگه خودت تنها جایی نرو، ناسلامتی ما محافظهای تو هستیم. به دستم که درون پوست سیب فرو رفته بود و دستم چسبناک خیره شدم. کی این بلا سر سیب اومد؟ آهی کشیدم و نادین گفت: - اون دختره رو تحویل مدیر دادیم دیگه تخم نمیکنه زبون باز کنه. لبخند محو زدم و تشکر کردم. سیب له شدهام رو گاز زدم و روشا فقط یک ریز داشت فحش و لعنت میکرد و گفت: - بهش فکر نکنیها؟ اصلا حقیقت نداره. زادگان نور انقدر با شرافت بودن انقدر شریف بودن که خودشون رو قربانی کردن دنیا نابود نشه. تازه پرنسس خانم هم خیلی خوب و مهربون بود. وای وای... وقتی فلوتش رو به صدا در میاورد، همه چی انگار زنده میشد. همه چی جون میگرفت. من خودم از نزدیک شنیدم. یهو روشا بلند زد زیر گریه و صدای فلوت رو با سوت زدن و لبهای لرزون از گریه در اورد. با گریهاش بغض کردم و نادین هم با بغض رو گرفت و خشدار گفت: - همه وقتی یه چیز بد از شخصی میبینند تمام خوبیهای اون رو فراموش میکنند. پرنسس آرزو کسی بود که من بهش احترام میذارم. نغمهای میزد که برکت به ستاره و زمین میرفت، همیشه عاشق این بود روی ماه بشینه و فلوت اقیانوسی رنگش رو بزنه. متعجب پرسیدم: - شما میشناسیدش؟ روشا بینیش رو بالا کشید و سر تکون داد. - ما دورگه نور و گرگینه ماه هستیم. ولی خوب نور زیاد نداریم مثل تبارزادگان، خانواده ما برای پادشاه کار میکرد. من و نادین وقتی با پدرمون میرفتیم پرنسس هم میدیدیم. شوکه شدم و پرسیدم: - اوه نمیدونستم! روشا به من خیره شد و گفت: - میدونی سایورا ناراحت نشو، ولی تو شبیه تبارزادگان نیستی. گوشهای بلندت شبیه الفهاست یا اژدهایان نمیدونم چی ولی گوشهای تو اصلا به تبارزادگان نمیخوره. آره میدونستم برای همین جواب دادم: - درسته به من میگن تبارزاده و الهه نور ولی واقعا از اون نسل که نیستم. من هاله پاک هستم، بعد وقتی همه تبارزادگان مردن من چطوری متولد شدم. نادین دست تکون داد: - بیخیال شو خواهرم یکم شش میزنه. روشا غرش کرد و دنبال نادین کرد. نادین پشت من اومد و گفت: - هی مراقب باش، این جوری ملکه رو ناامید میکنی محافظهاش رو عوض میکنه. روشا ایستاد. نگاهم کرد و با لبخند جواب دادم: - راحت باشید، از این که دورم رو افراد خشک بگیره حس بدی میگیرم. روشا لبخند زد و گفت: - وقتی دیدمت با این جواهرت گفتم از این دختر مغرورها هستی. ناراحت نشو سرورم، ولی واقعا این همه جواهر خطرناکه کمترش کن. به سیب نصفم نگاه کردم و جواب دادم: - نمیتونم. کنارم اومد و آروم پرسید: - چرا؟ خانوادت نمیذارند؟ نادین اخم کرد: - روشا تو مسائل شخصی دخالت نکن. من هم سکوت کردم. نمیخواستم بگم جواهرات با بدنم یکی هستن و جزو بدن من. گازی به سیبم زدم که صدای آشنایی تو گوشم پیچید. - دختر خانم؟ برگشتم و میکال رو دیدم. لبخند زدم و سمتش قدم برداشتم. رو به روش ایستادم. مثل همیشه چند ثانیه کوتاه نگاهم کرد و روش رو چرخوند و پرسید: - آسمان چطوره؟ خیره به سیب گاز زدم جواب دادم: - از اون چیزی که فکر میکردم بهتره. به بچههای مدرسه خیره شد و گفت: - ایهاب بهونهات رو میگیره. سریع جواب دادم: - یه بار بیارش. اخم کرد و نگاهم کرد. - فعلا نمیتونم. متوجه شدم و لب زدم: - حالش چطوره؟ آهی کشید و سر به منفی تکون داد. - وزنش خیلی پایین اومده و همش بهونه تو رو میگیره. غذا هم هیچی نمیخوره. ناراحت شدم. جرقهای تو سرم زد و گفتم: - برای ایهاب یه نقاشی میکشم. بگو برای من هم بکشه و تو نقاشی وضع حالش رو برای من نقاشی کنه. میکال قهقهه زد و سر تکون داد. - ایده خوبیه. لبخند زدم و ادامه داد: - بریم یه چیزی بخوریم. سیب تو دست منو گرفت و گازی زد. دهنم باز موند! دهنی من بود. روشا و نادین سعی میکردن تعجب نکنند و واکنش نشون ندن. میکال با فاصله از من قدم برداشت و به روشا و نادین اشاره کرد. - محافظهای تو هستن؟ سر تکون دادم. مدیر همراه چند نفر سمت ما اومد و گفت: - الهه نور؟ ایستادم و نگاهش کردم. از نگاههاش خوشم نمی اومد. رو به روی من و میکال ایستاد و گفت: - جایگاهی خصوصی برای استراحت شما درست کردیم الههنور. به اشارهاش نگاه کردم؛ یه اتاقک شیشهای بود! معلومه تازه گذاشتنش. شوکه شدم و ناباور جواب دادم: - اصلا لازم نبود! میکال اخم کرد و گفت: - ملکه آسمان و نور هستی، دختر بهتره تو جایگاه مخصوص باشی. اخم کردم و پوفی کشیدم. - متوجه شدم. ممنون از توجهشما... از کنارشون گذشتم که میکال گوشه دامنم رو گرفت و آروم جوری که فقط من بشنوم گفت: - برای همین نمیخواستم از خونه من بری، این روزها رو دیده بودم، این جوری تو زندان طلایی میذارنت. پس حالا دیگه نمیشه تغییر داد، مدارا کن. گوشه دامنم رو ول کرد، سمت بوفه رفت. اخم کردم. مدارا کنم؟ بنظرم بهترین تصمیم رو گرفتم. من هم سمت اتاقک شیشهای رفتم. نادین در اتاقک رو باز کرد. روی میز یه کاسه میوه و یه گلدون گل صورتی بود. همراه مبلهای سفید دور مشکی. یکی از مبلها با همه فرق داشت. شبیه شزلون بود به رنگ قرمز. مدیر هم داخل اومد و گفت: - این مخصوص شماست بقیه عادی هستن. تشکر کردم و روی مبل شزلون قرمز_طلایی نشستم. مدیر هم روی مبل نشست. روشا و نادین هم پشت سرم ایستادن. مدیر برگههایی تو دست گرفت و با اخم گفت: - نادین پردهها رو بکش. نادین دستور رو اجرا کرد و مدیر برگهها رو تو دست مرتب کرد. جدی شده گفت: - خانم سانترو، ما میدونیم محافظت از شما سخته، پادشاهان و امپراتورها تقبل کردن از شما محافظت کنند. من نمیتونم محافظهای شما رو راه بدم. بنابراین روشا و نادین از همکلاسی های شما رو گذاشتم. به برگه خیره شد و ادامه داد: - فکر نکنم بخاطر همین موضوع، بتونم شما رو وارد آموزشهای واقعی کنم. از شما میخوام امضا کنید که آموزهای شما فقط درون مدرسه صورت بگیره. بلند شدم و سمتش قدم برداشتم. متعجب شد. خم شدم و برگهها رو از دستش گرفتم. روی مبل نشستم و پا رو پا انداختم. برگهها رو دونه به دونه خوندم. راجع حفاظتم بود و دخالتهایی که راجب زندگیم کنند. اخم کردم. برگهها رو روی میز انداختم و گفتم: - نه؛ همچین چیزی نمیخوام. من اومدم مدرسه تا کاملا آموزش ببینم نه فقط درون مدرسه... وسط حرفم پرید و شوکه پرسید: - تونستی بخونیش؟ اخمهام بیشتر تو هم کشیده شد و جواب دادم: - این جوری فکر کنم. دست روی لبش گذاشت و با چشمهای مشکیش برندازم کرد. - این زبانی که خوندید برای قرار داد جادویی هستش که نشه باطل بشه. اخم کردم و جواب ندادم. ناباور به من چشم دوخت و لب زد: - معرکه هستید! به حرفش اهمیت ندادم و ادامه دادم: - همونطور که گفتم، من اومدم تدریس کامل و جامع ببینم. اگه برای آموزش سواد و چند تاکنیک باشه پس نیام بهتره یه امتحان کامل از من بگیرید و مدرک تحصیلی منو بدید. مدیر با اخم ولم صداش یکم بالا رفت. - امکان نداره! حفاظت از شما باید جلو چشمم باشه. من به امپراتور قول دادم نزارم اتفاقی برای شما بیفته! بلند شدم و جواب دادم: - پس بهتره از این مدرسه برم. اومدم برم، میکال با یه سینی وارد اتاق شد. مدیر کلافه گفت: - خانم سانترو لطفا این برای حفاظت از شماست. پشت بهش و خیره به چشمهای خاکستری میکال جواب دادم: - نمیخوام حرفهام چند بار تکرار بشه. مدیر کلافه پوفی کشید. زیر لب چیزی گفت ولی شنیدم که گفت: « این جوری بدبختم!» بلند تر گفت: - لطفا بشین الههنور حرف میزنیم به تفاهم میرسیم. برگشتم نشستم. دنبال شر نبودم باید بجای فرار حرف بزنم. محکم جواب دادم: - میشنوم. میکال یه لیوان کاغذی سمتم گرفت و گفت: - مراقب باش. جوری لیوان رو گرفتم جواهراتم بهش نخوره خاکستر بشه. کیکی هم کنارم گذاشت و پیش من با فاصله نشست. مدیر نیم نگاهی به میکال انداخت و گفت: - اگه یه وقت، وقتی ما نمیتونستیم دخالت کنیم به جایی که دانشآموزها رو میفرستیم، به شما حمله کنند چکار کنیم؟ امپراتور هم ما و هم این انجمن رو سر من خراب میکنه. نوشیدنی گرم رو خوردم و جیگرم حال اومد. یه تیکه کیک برش دادم که جواهرم به بشقاب خورد و کیک و بشقاب با هم خاکستر شدن. همه شوکه شدن و میکال دستش رو بالا اورد گفت: - اشکال نداره میرم باز میخرم. به چنگالم که یه تیکه کیک روش بود معذب خیره شدم و زمزمه کردم. - ببخش. میکال ابرو بالا انداخت. - برای کیک؟ ناراحت سرم رو پایین انداختم. به لیوان بازی کردم. و چنگال کیک رو نگاه کردم. یه گاز کوچیک به کیک زدم و بقیهاش رو به میکال دادم. - بخور. بی رو دروایسی از من گرفت و خورد. مدیر با حیرت به خاکستر روی مبل نگاه کرد و گفت: - خیلی خطرناکه! حتی آهن هم نابود کرد. سرخ شدم. میکال ریلکس جواب داد: - محافظ وحشیش بفهمه این جوری نگاهش میکنی خاکسترت هم باقی نمیذاره کیهان. کیهان بی اراده نگاه از من گرفت. دستش رو به پیشونی بلندش فشار داد. - جناب نواسترا شما چه نظری دارید؟ واقعا خانم سانترو به آموزشهای واقعی خارج انجمنی بره؟ میکال تایید کرد: - حتما باید بره، با شناختی که من دارم، اصلا نیاز به تدریس نداره، هم سوادش هم دانشش از من هم بالاتره حالا که اجازه تدریس بهش داده شده، باید بذارید رشد کنه مطمئنم از پیش بر میاد. لبخند زدم. نوشیدنی گرمم رو تا ته خوردم. زنگ خورد و میکال بلند شد. - دختره، دیر نکنی چون مثل بقیه با تو رفتار میکنن. مدیر هم کلافه بلند شد و گفت: - این زنگ فکر کنم باید برید گیاه جمع کنید. گیاهی که استاد جادوت میگه، نمیدونم بتونم به تو اجازه بدم یا نه. برگهها رو برداشت و رفت. من هم بلند شدم و با اخم از اتاقک شیشهای بیرون زدم. ویرایش شده 7 اردیبهشت توسط Alen moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 4 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 فروردین روشا و نادین تو سکوت و رنگ پریده همراهم اومدن. میدونم با دیدن خاکستر شدن سینی و بشقاب کیک و چنگال ترسیدن، کاری هم برای ترسشون نمیتونستم بکنم. آهی کشیدم و وارد کلاس شدم. همه داشتن یکی یکی میاومدن. به کیفم که اشتباهی گذاشته شده بود خیره شدم. معلومه تکون خورده. نمیخواستم خودم در کیف رو باز کنم. برای همین به نادین اشاره کردم. - بیا در کیف منو باز کن. نادین کیفم رو بیحرف برداشت و بازش کرد. همون لحظه دیدم وسایلم پر از کرم خاکی شدن. نادین هم شوکه به داخل کیف من خیره شد. که پر از خاک و کرم بود. به صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم. روشا فریاد زد: - کار کیه؟ نادین ترسناک شد و دندونهای نیش گرگیش بیرون زد و غرش کرد: - به چه حقی با ملکه این کار رو... دست روی دست نادین گذاشتم. - آروم باش. تکون سختی برداشت. بدنش به حالت عادی برگشت و نگاهم کرد. در کشاب رو باز کردم تا کتابهام رو تمیز کنم توش بذارم؛ بعد برم کیفم رو بتکونم، اما تا در کشاب صندلیم رو باز کردم. یه قورباغه روی من افتاد. درون کشاب سه تا قورباغه بود! همه دخترا جیغ زدن. فکر نکنم بتونم آروم بمونم. میکال وارد کلاس شد، با دیدن جو متشنج به من و کیفم نگاه کرد. چشمهام رو بستم و آروم جوری که کسی این کار رو کرده بشنوه. - شوخی بامزهای بود. من بازی دوست دارم ولی وقتی شورش در بیاد... غرش کردم و بلند شدم. بدنم نورانی شد و تمام میز، صندلی کتاب، لباس همه خاکستر شد و گفتم: - نابودتون میکنم. جیغ همه بالا رفت، چون لباس تنشون هم خاکستر شده بود. روشا و نادین لباسهاشون دست نخورده بود و چیزیشون نشده بود. میکال اخم کرد و گفت: - کلاس تعطیله از انضباط همه کم میشه. مدیر وارد کلاس شد و با دیدن وضع کلاس شوکه شد. کنارش هم یه مرد دیگه بود. مدیر به کیف پر از خاک و کرم من، و قورباغههای روی میزم نگاه کرد. همون لحظه آرتین همون پسر مو سرخه هم وارد کلاس شد. با دیدن وضع کلاس که خالی شده بود و تنها صندلی من وجود داشت دهنش باز موند. مدیر با اخم گفت: - زنگ میزنم خانوادههاتون بیان دنبال شما کلاس هفده امروز تعطیل میشه. روشا و نادین با وحشت سعی کردن کیفم رو تمیز کنند. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 4 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 فروردین میکال نزدیک شد و وردی خوند تمام خاک و کرم حتی قورباغهها وارد دروازهای شدن و وسایل من تمیز شد. کیفم رو برداشتم و از کلاس خواستم بیرون بزنم که مدیر با اخم گفت: - بذار به خانوادهات زنگ بزنم. پشت سر مدیر امپراتور همراه تریستان ظاهر شد. با دیدن تریستان ترسیدم. همونی که میدونستم شد و ترسناک گفت: - تیوان؟ این جوری گفتی این انجمن خوبه و از ملکه من مراقبت میکنند؟ امپراتور دست روی پیشونیش گذاشت. - بچه هستن، پیش می... تریستان غرش کرد. کل مدرسه چنان لرزید که دیوار رو گرفتم. تریستان جلوی دو تا دختر ایستاد. هیچ کس نفهمید چطور جلوی اون دوتا دختر ظاهر شده، اما من که باهاش یک ساله دارم مبارزه میکنم دیگه می تونم تا حدی بخونمش. شمشیرش ظاهر شد و لرزه به جونم افتاد. خواست جفت دخترا رو بکشه! خون تو رگهام خشک شد و جیغ زدم: - نه؛ بهت دستور میدم. شمشیر بزرگ تریستان وسط هوا خشک شد. با قدمهای محکم سمتش رفتم. دستش رو گرفتم و گفتم: - بیا بریم، خستمه میخوام خونه برم. برگشت و ترسناک با چشمهای سبز درخشان نگاهم کرد. هنوز عصبی بود، ترسیدم و سرم رو پایین انداختم. شمشیر تو دستش ناپدید شد. پوفی بلند کشید و از کنارم رد شد: - این بار میگذرم سری بعد میکشم. لرزیدم و خواستم دنبالش برم غیب شد! جو متشنج و سنگین شده بود. امپراتور نزدیکم شد و گفت: - بیا ببرمت خونه، انقدر عصبیه که باز منو میکشه این بار بدون برگشت. مدیر معذب گفت: - امپراتور من... امپراتور سرد شد و ترسناکتر از تریستان جوری حرف زد که انجمن دوباره به خودش لرزید: - گند زدی. میکال نگران گفت: - مراقب خودت باش، باهاش بحث نکن، فردا منتظرتم. سر تکون دادم و همراه امپراتور رفتم. امپراتور نیم نگاهی به من کرد. لبخند مهربون زد و پرسید: - اذیت شدی؟ واقعا روز بدی بود و گفتم: - چون سانترو هستم، همه از من بدشون میاد. اخم کرد و آهی کشید. - نمیتونم افکار بعضیها رو تغییر بدم، ولی تو میتونی. پوزخند زدم. - برای افکار مردم زندگی نمیکنم. من هرچقدر خوب باشم؛ حتی عطردار، وقتی لق بزنم یا پژمرده بشم منو میچینند. برای خودم زندگی میکنم. چون هیچکس با من مثل من نیست. کسی که پشتم رو خالی نمیکنه فقط خودم هستم. از محوطه قصر بیرون زدیم و تایید کرد. سکوت کرد و به اطراف خیره شد. بالاخره آروم گفت: - به قصر من میای، یا میری خونه خودت؟ ایستادم، خودش هم ایستاد و پرسیدم: - میتونم تو اون اتاقی که پری داشت بیام؟ خشکش زد و بدون نگاه به من پرسید: - برای چی؟ شونه بالا انداختم. - همینجوری. دست روی شونهام گذاشت. نوری درخشید، وقتی نور رفت ما تو همون اتاق، یه سمت تمام شیشه بودیم. پریها نبودن! گیج به اتاق نگاه کردم. پس کجا رفتن؟ کیفم رو در اوردم یه گوشه گذاشتم. امپراتور تیوان سمت فانوس لاله رفت و زنگ زیرش رو زد. دو تا پری که یکیش همون پری تماما آبی درخشان بود و گفت: - امپراتورم؟ امپراتور به پری اشاره کرد. - اسمش رائودین ایزد پریها هستش. خشکم زد و لب زدم: - ایزد! رائودین با اخم جواب داد: - اشتباهه من یه نیمه ایزدم و کاملا ایزد نیستم ملکه آسمان. امپراتور تیوان سر تکون داد و به پری دوم اشاره کرد: - ملکه پریها الیکا. سر تکون دادم. یه پری بانمک چشم صورتی و مو رزگلدی بود. لبه تخت نشستم و به رائودین خیره شدم. چشمهای آبیش حسمیکردم آشناست شبیه همون کسی که تو ذهن تریستان بود و سبدی نوزادی که من بودم رو زیر درخت گذاشت. میدونم، دارم به همجوشی اعتیاد پیدا میکنم ولی واقعا لازم داشتم. بلند شدم و نزدیک رائودین شدم. خواستم دست روی سرش بذارم بدنش بزرگ شد و قدش از من بلندتر و گفت: - نمیذارم کسی بجز امپراتورم به من دست بزنه. چشمهام رو بستم و زمزمه کردم: - تو منو زیر درخت انسانها گذاشتی؟ هولم داد و روی تخت پرت شدم. تیز نگاهم کرد: - متوجه منظورت نمیشم. سرم رو درون تشک تخت فشار دادم. امپراتور با اخم پرسید: - یعنی چی زیر درخت انسانها تو رو گذاشته؟ رائودین اصلا نمیتونه از فانوس پریها دور بشه. بازم اشتباه کردم؟ ولی چشمهاش آشنا میزد. روتختی رو تو مشتم فشار دادم و لب زدم: - شرمنده اشتباه گرفتم. نشستم و تلخ به امپراتور گفتم: - میتونم این جا بخوابم؟ امپراتور سریع بلند شد و تایید کرد. - آره میتونی. چهار دست و پا خودم رو بالا کشیدم. سرم رو روی بالشت سفید گذاشتم و چشمهام رو بستم. امپراتور گیج پرسید: - تو توی دنیای انسانها بودی؟ چشمبسته لب زدم: - آره. حیرت تو صداش موج زد و شوکه گفت: - امکان نداره! تنها کسی که میتونه برای دنیای انسانها دروازه باز کنه پادشاه آکیلا هستش، با اجازهاش مامورهاش هم میتونند. چون آکیلا شاهشاهان آییندرا و زمین هستش. هیچ کدوم از ما آسمانیها نمیتونسم دروازهای به زمین انسانها باز کنیم. چشمهام رو نیمه باز کردم و لب زدم: - فقط آکیلا میتونه؟ چرا وقتی به خانوادهام تا میام نزدیک بشم... اسم آکیلا مثل سد جلو میاد؟ اون مرد ترسناک مگه چقدر قدرتمنده؟ امپراتور تیوان لبخند زد و زمزمه کرد: - شایعه شده آکیلا یه ایزده. در زمانهای خیلی دور دو برادر به دنیا میان. اولی با چشمهای خاکستری روشن بدنیا اومد. دومی با چشمهای بسته. وقتی بدنیا میاد مادرش به شکل عجیبی خشک میشه. بدون خون، بدون مانا، بدون زندگی. اون زن به رنگ قهوهای خاکی خشک در میاد. گوشتی که دیگه نبود و پوست به استخون مادر چسبیده بود. اولی موهاش تماما مشکی بود. دومی هم سفید. پس اسمهاشون آکیرا و آکیلا شد. آکیلا بزرگ میشد ولی هر روز عجیبتر و ترسناکتر میشد. آکیرا عادی بود ولی فهمیدیم یه اژدهاست. یه اژدهای غیرعادی، یه اژدهای تاریک... نه تاریکی پلیدی، بلکه بلعنده تاریکی بود. هرچی سیاهی رو جذب میکرد از خودش دور میشد و کاملا تو فرم اژدها داشت میموند. نفسش رو عمیق بیرون داد و انگار داشت اون لحظه رو میدید چشمهاش غمگین شد و گفت: - با نوه من طناز ازدواج کرد و تریستان بدنیا اومد. ولی آکیلا همچنان هیچی ازش نمیدونستیم و به رسمیت پادشاه پادشاهان نام گذاری شد. تا روزی که بعد از مقامش، چشمهاش تو سن بیست و سه سالگی باز شد. چشمهاش خونین بود، سرخ و خونی. همهترسیده بودن و حکومت جدید رو آکیلا بنا کرد. هنوز به طرز عجیبی ناشناختهاست. چه جالب بود داستانش! داستان دو برادر دو قلو! با همه اینها باز هم من از آکیلا میترسیدم. خمیازهای کشیدم و چشمهام سنگینتر شد و گفتم: - جالب بود. جالب بود ولی منو به پدر و مادرم نرسوند. چشمهام رو بستم و خوابم رفت. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 5 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 فروردین (ویرایش شده) ... با نگاه سنگینی چشمهام رو باز کردم. با دیدن رائودین یکه خوردم، به دیوار تکیه داده بود. نگاهش یه چیزی داشت، نمی دونستم چیه ولی عجبب بود. لبهام تکون خورد و صدام خشدار بیرون اومد: - چیزی شده؟ نفسش رو بیرون داد و به پشت سرم خیره شد. ناخداگاه چرخیدم و من هم نگاه کردم. امپراتور تیوان با فاصله از من خوابیده بود. برگشتم به رائودین نگاه کنم ولی نبود. اخم کردم و دست روی پیشونیم گذاشتم. تیوان با چشمهای بسته پرسید: - خوب خوابیدی؟ تا بینی زیر پتو رفتم و گفتم: - بله، ممنون. برگشت و لبخندی زد. - پریها برای تو غذا درست کردن. فقط نگاهش کردم. آروم تو پیشونیم زد: - پاشو کوچولو باید غذا بخوری. اخم کردم و جنینوار تو خودم فرو رفتم و خفه زیر پتو جواب دادم: - من کوچولو نیستم. دیدم جواب نداد. از زیر پتو نگاهش کردم. خندید و با یه خیز از روی پتو بغلم کرد. - همیشه برای من کوچولو هستی. حس بدی از بغلش نگرفتم و به جاش لبخند زدم. دستم رو بالا اوردم و روی سرش گذاشتم و با روحش هم جوشی کردم. با اتصال ذهنش، اطلاعات درون روحم، کپی و کاشته شد. انگار که داشتم خودم تجربهاش می کردم. غم، سرگردونی، عشق، عشق به من، دوست صمیمی تریستان بودن، آرامش، راجب پریها، قدرتهاش، زمان شکستنش... همه چی تو ذهنم پر شد و چشمهام سنگین شد. وقتی سرم پر از اطلاعات میشد از سنگینی زیاد مغزم خوابم میگرفت. چشمهام رو به سختی باز گذاشتم. خیلی خیلی خسته شده بودم. ولی چیزهای مفیدی فهمیدم. مثل قانون آسمان، زبان پریها، ورد پریها، وردهای آسمانی... خیلی چیزها یاد گرفته بودم. حتی راجع انگشتری که هدیه داد فهمیدم چطوری تو انبار انگشتر وسیله بذارم. روی تاجش دست کشیدم و به آرومی انگشتهام سر خورد و روی صورتش اومد. چشمهاش با نفس لرزون بسته شد. من خاطراتش با زن قبلیش هم دیدم. زندگیشون خیلی زندگی نبود، بخاطر سیاست ازدواج کرده بود. ولی در کل انگشت شمار با هم بودن مثلا هفت بار. وقتی آشالان بدنیا میاد دیگه با هم نبودن. در آخر روزی هم همسرش کشته میشه! زنش بهش اعتراف میکنه عاشق یکی دیگه بوده و چون امپراتور بوده میترسیده نظر مخالف داشته باشه و دستور بده خودش و عشقش رو بکشن. اون روز تیوان ضربه بدی میخوره و با کسی تو رابطه نمیره. دستم لرزون به گونهاش رسید. چشمهام بسته شد و دوباره به خواب رفتم. ... با صدای داد و فریادها بیدار شدم و خسته و کوفته نگاهشون کردم. تریستان و تیوان داشتن داد و بیداد میکردن. خمار خواب به دعواشون گوش کردم. - تیوان داری دیونهام میکنی، بزنم تو دهنت؟ بگو چکارش کردی یه کله تا الان خوابه؟ از چیزی ترسیده؟ تیوان کلافه گفت: - نه خودش گفت منو بیار پیش پریها، بعد فکر کرد رائودین کسیه که گذاشتتش زیر درخت انسانها، با همین حال خوابید بعد دوباره بیدار شد ولی انگار داشت خواب میدید ولی بنظرم هوشیار بود... چون تاج منو و با صورتم نوازش کرد خوابش رفت. تریستان نعره زنان گفت: - رائودین که نمیتونه از فانوسش ده دقیقه هم فاصله بگیره؟ تیوان کفری تو بازو تریستان زد: - حنجره پاره کردی، من کنارتم میشنوم. خسته و بیحال نشستم و گفتم: - مگه چقدر خواب بودم؟ جفتشون برگشتن و نگاهم کردن. تریستان نگاهم کرد و وسط پیشونیش رو خاروند. تیوان لبخند زد و گفت: - صبحه یه روز کامل رو خواب بودی. یک ساعت هم از مدرسهات گذشته و مدیر مدرسه هم شخصاً دنبالت اومده. بلند شدم و تلو تلو خوردم. خواستم از تخت بیفتم تریستان بغلم کرد. سرم رو تو گردنش کردم و نالیدم: - میشه حمامم بدی؟ سرد جواب داد: - نه. پوفی کشیدم و هولش دادم. سمت حمام رفتم و خسته خودم رو کشوندم. به تریستان اعتماد داشتم. چون دیدم نگاهش رو، ذهنش رو ،حتی روحش رو دیدم. اون اصلا بجز خون من که دیونهاشه، کاری به چیزی و جایی نداره. لباسهام رو در اوردم و زیر دوش آب رفتم، دوش گرفتم. بعد حمام که کمی از خستگیم کم کرد بیرون اومدم. لباس مدرسهام رو پوشیدم و با موهای خیس بیرون اومدم. تریستان نزدیکم شد و موهام رو با قدرتش خشک کرد و شونه زد. بعد هم کل موهای منو بافت و بست. صورتم رو تو قاب دستهاش گرفت. اخمهاش تو هم بود و گفت: - اگه حالت خوب نیست امروز مدرسه نرو. سر تکون دادم. - میخوام برم. تو سینهاش زدم و هولش دادم، کیفم رو پوشیدم. اومدم برم دست روی سینهاش گذاشت و گفت: - خودم میبرمت. ایستادم و سر تکون دادم. تا بیام بفهمم چیشده مه سیاه دورم پیچید و وقتی مه از بین رفت و من تو دفتر مدیر ظاهر شدم. صدای ترسناک تریستان از پشت سرم شنیده شد. - تحویلت، این بار فقط فرصت میدم. مدیر وحشت زده به تریستان پشت سرم نگاه کرد. میکال و چندین معلم و استاد دیگه هم بود. مدیر ترسیده سر تکون داد: - حتما حتما اصلا نمیذارم پشیمون بشید. تریستان سر منو بوسید و گفت: - مراقب خودت باش سرورم. سر تکون دادم و با مه سیاه غیبش زد. معذب به همه نگاه کردم. ویرایش شده 7 اردیبهشت توسط Alen moonecho 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 6 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 فروردین همه نگاهها روی من بود، یه حس بد داشتم. انگار تو لونه هیولا بودم، قلبم تند تند میزد. میکال بلند شد که مدیر با اخم گفت: - خانم سانترو، هر چند برای شما سخت بود اذیتتون کردن. ولی لطفا از قدرتتون استفاده نکنید. ما ضرر زیادی دیدیم. از لباس و کیف تا نیمکتها رو نابود کردید. مکث کرد و آهی کشید. - با این که سفارش کتاب دادیم ولی هفته دیگه به دست ما میرسه. مکث کرد و پیشونیش رو فشار داد ادامه داد: - هر کسی اذیت کرد شما رو به بنده یا جناب نواسترا که به ایشون اعتماد دارید، خبر بدید. خودتون اقدام نکنید که بخواد محافظ شما یا امپراتور بیاد. داشتم مثل بستنی آب میشدم. خفه و سنگین جواب دادم: - متوجه شدم. مدیر کریثامن با نفسی راحت جواب داد: - خیلی خوبه، میتونی با جناب نواسترا بری. میکال گوشه لباسم رو گرفت و با خودش از دفتر بیرون برد ولی شنیدم یکی از استادهای زن ناباور گفت: - مثل عروسک میموند باورم نمیشه همچین چیزی واقعی باشه. سرختر شدم و سرم رو پایین انداختم. میکال از تو جیبش کاغذی در اورد و سمت من گرفت. - کاری که گفتی رو کردم جواب هم داد. ایهاب خوشحال شد و برای تو نقاشی کشید. سنگینی دلم کم شد و برگه رو با دست یخ کرده گرفتم. بازش کردم. با دیدن نقاشیش لبخند زدم و حالم خیلی خوب شد. یه پسر کشیده بود که یه قلب تو دستش بود و داشت گریه میکرد. متوجه شدم دلش برای من تنگ شده. خندیدم و گفتم: - جوابش رو زنگ تفریح میکشم میدم. تایید کرد و وارد کلاس شدیم. با ورودم رنگ همه پرید. حق داشتن بترسن! با اشاره میکال روی صندلیم خواستم بشینم حس بدی گرفتم. عقب عقب رفتم. میکال آروم پرسید: - چیزی شده؟ خیره نیمکتم شدم و سرم رو کج کردم روی زمین نشستم. نمیدونم چرا یه حس خیلی بد به میز و صندلی داشتم. همه کنجکاو و ترسیده نگاهم کردن. میکال میز و صندلیم رو نگاه کرد و گفت: - چیزی نیست. بلند شدم و خواستم بشینم. یه موجود کریه سمت من حمله ور شد. نادین با سرعت بالایی از روی نیمکت خودش پرید و خنجری تو دستش ظاهر شد. تو یه حرکت اون موجود رو کشت و روشا ناباور گفت: - یه ژذا این جا چی میخواست! نادین نفس عمیق کشید و به جنازه ژذا خیره شد. یه موجود سیاه با صورت برعکس بود. روی دست و بندنش هم خز سیاه داشت. نفس عمیق کشیدم و نشستم کنار ژذا و دست روی سرش گذاشتم. با روحش قبل از این که کامل بمیره همجوشی کردم. ترس نداشتم. به طور عحیبی با دیدن هیولاها حالتم عجیب میشه و شیفتهاشون میشم. زبان ژذاها تو ذهنم نشست و خاطراتش تو سرم فرو رفت. جنون، کشتار، دیوونگی، فرمان، فرمان، فرمان. آخرین فرمان این بود.« به صاحب این صندلی حمله کن و بکشش.» صدا بود، فرمان بود، تصویرش نبود. نفس عمیق کشیدم و بلند شدم. وجود تاریکیش رو با نور بلعیدم و از روی زمین و زمان پاکش کردم. توی جای خودم نشستم و گفتم: - میتونید درس رو شروع کنید استاد، نادین برگرد و بشین. نادین شوکه چشم گفت. میکال یه ذره نگاهم کرد و درس رو شروع کرد. تو زمان درس دادن اصلا حواسم نبود. همه فکرم راجب ژذا بود. اون فرمان، صداش خش دار و کلفت بود. تاریک بود و بیرحم. گوشه برگهام با مداد سیاه ژذا رو به اندازه کوچیک کشیدم. با همون شکل و جزئیات، نقاشی بلد نبودم از همجوشیهام یاد گرفته بودم. با صدای میکال تکون سختی برداشتم. با اخم پرسید: - بیا این صورت مسئله رو حل کن. گیج به خودش و تخته نگاه کردم. بلند شدم و ماژیک رو ازش گرفتم. به مسئله نگاه کردم. جوری که مچ دستم به تابلو نخوره جواب رو نوشتم و میکال گفت: - آفرین میتونی بشینی. سر تکون دادم و تو جای خودم نشستم. روشا پچ زد: - عالی بودی. لبخند محو زدم. میکال یکی یکی همه رو صدا میکرد و انواع اقسام مسئله رو حل کردیم. با خوردن زنگ تفریح، تغذیه از تو کیفم برداشتم. یه جعبه آجیل پوست کنده هم از تو کیف برداشتم. روشا و نادین کنارم اومدن و بیرون رفتیم. جفتشون سکوت بودن. راستی من چرا زیاد گشنم نمیشه؟ وقتی همجوشی میکنم یه حس سیری میکنم. فقط بدی همجوشی اینه خسته و خواب آلود میشم. البته فقط برای سنهای هزار به بالا این جوری میشم. سکوت سنگین داشت اذیتم میکرد و پرسیدم: - زنگ بعدی جادو آموزی داریم؟ روشا نفسش رو محکم بیرون داد و بلند گفت: - وای دیگه داشتم میمردم از حرف نزدن! نه گیاه آموزی داریم ما یاد میگیریم تو طبیعت چطور وقتی زخمی شدیم خودمون رو با طبیعت خوب کنیم. زنگ دوم همیشه همین رو داریم. آهانی کردم و نادین ادامه حرف روشا رو داد: - زنگ سوم هم جادو آموزی داریم، زنگ چهارم آموزش موسیقی با استاد کلاره. الان دیگه کاملا متوجه شدم. روشا با هیجان گفت: - تو توی کلاس اون دژا رو که از تاریکی به وجود اومده بود رو پاک سازی کردی. کاری که یه تبارزاده وقتی بود برای ما انجام میداد. آجیل تو دهنم ریختم. تازه قدرتش رو یاد گرفته بودم، تو ذهن امپراتور بود چطور این کار رو انجام بدم. بهشون لبخند زدم و روشا متفکر پرسید: - تو هم با ما میای؟ زنگ بعدی گفتن میرم دشت تمرین تو طبیعت. اخمهام تو هم رفت و دیگه آجیل خوردن کیف نداد. در آجیل رو بستم و غر زدم: - باید ببینم مدیر چی مگه. نادین غرش کرد: - این جوری نمیتونی تجربه کسب کنی اگه مدیر نذاره بیای، ما گفتیم مراقب شما هستیم. روشا هم اخم کرد و دست به سینه شد. آرتین با نیش باز از کنار ما رد شد و احترام خنده داری گذاشت. پنجتا پسر و سه تا دختر هم کنارش بودن. چندتا از بچهها برای کلاس ما نبودن و خندیدن ولی اونایی که برای کلاس ما بودن وحشت کردن. خندیدم و سر تکون دادم. ابرو بالا انداخت و پوزخند زد. روشا عصبی توپید: - چقدر کثافته، فکر میکنه با ظاهر خوشگلش همه چی داره. آرتین پسر شاه عناصره. خود آرتین هفت عنصر داره و عنصر اصیلش آتشه. تو حافظه امپراتور شاه لئو رو دیده بودم. پس آرتین ولیعهده عناصر هستش! هفت عنصر باحاله. چقدر هم دورش شلوغه، برعکس من که همه وحشت دارند و نسل نفرین شده میبینند. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 24 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین یکم به غرغرهای روشا گوش کردم؛ به قول نادین از همه ایراد میگرفت. اگه بهش رو میدادم روی همه عیب میگذاشت. استارتش وقتی زده میشد پایانش با زنگ مدرسه بود. وارد کلاس شدم. دیدم کسی سر به سرم نگذاشته. نشستم و چشمهام رو بستم. بخاطر همجوشیها ذهنم خسته بود. یه جورایی شبیه ناظری بودم که از چند روح و چشم به زندگی نگاه کرده. نادین آروم پرسید: - سایوراخانم خوبی؟ چشمهام رو باز کردم و تایید کردم. - آره، فقط خوابم میاد. لبخند زد و روشا اومد حرف بزنه استاد اومد. یه پسر جوون بود! به همه ما نگاه کرد و دست تو جیبش کرد. کروات سیاهش رو شلتر کرد. پسری مو مشکی، چشم مشکی با لبهای نه خیلی بزرگ و برجسته متناسب به صورت بود. خوشگل اون چنان نه، ولی جذاب آره بود. یه کت و شلوار هم پاش بود. دستی تو موهای سیاهش کرد و با چشمهای خمارش گفت: - من استاد شما گارسیا هستم. از الان تمامی دروس مربوط به گیاهان، معجون سازی، درمانگری و غیره با من هستید. از نظر همه ما رو گذروند، دید خیره شدیم بهش و داریم با دقت گوش میدیم. ابرو بالا انداخت و ادامه داد: - الان سمت کتابها نمیرم تا زمانی که جناب نواسترا بگه، پس یه گیاه به شما نشون میدم، شما به خاطر میسپارید. میریم جنگل پیداش می کنیم زمانش هم فقط سی دقیقه هستش. همه شوکه شدن و آرتین بلند پرسید: - استاد گارسیا، چرا انقدر زمان محدود؟! استاد اخم کرد: - دقت، سریع فرض کنید تو خطر جدی و مرگبار هستید؛ باید خیلی زود تو جنگل این گیاه موثر و زود تاثیر رو که همه جا رشد میکنه و همه بیخیالش هستن رو پیدا کنی. آرتین اخم کرد و غر زد: - مسخرهاست! دستم رو بالا گرفتم، اجازه داد حرف بزنم. پرسیدم: - من هم میتونم بیام؟ پشت میز نشست. گلدونی از غیب روی میز ظاهر شد گفت: - آره که میتونی، ولی به شرطی که جلو چشم باشی، دور نشی و مطمئن باش تاثیری روی نمرههات نمیذاره. برعکس بقیه که اگه پیدا نکنند نمره کم میکنم. شما بخاطر محدودیت مدیر گفته آزمونهای عملی رو نمره رو جور دیگه حساب کنم با فعالیت کلاسی و آزمونها. روشا خوشحال شد و جیغ خفه و تو گلویی زد: - وای میتونی بیای. لبخند خوشحال زدم و دست روشا رو محکم گرفتم. آرتین با اخم پرسید: - چرا خانم سانترو انقدر ویژه باهاش برخورد میشه؟ میدونم ملکه آسمانه ولی مگه شعار انجمن این نیست امپراتور هم باشی، درون انجمن ثبت نام کنی یکسان رفتار میشه؟ استاد گارسیا خودکار روی میز زد: - چون آخرین نسل از تبارزادگان نور هستش و خاصتر از نورزادگان؛ از شما هم میخوام مراقب ملکه آسمان و نور باشید. بعضیا باشه گفتن ولی بقیه سکوت کردن. آرتین با اخم که دیگه خبری از لودگیش نبود با مدادش بازی کرد. پسر خوشگل و بیشتر خوشگل باحال بود. یه پسر مو قرمز با چشمهای نارنجی روشن که درونش مثال ریشه مویی فیزوزهای بود. لبهاش براق و قلوهای مردونه بود، خیلی قلوه نبود ولی جذاب بود. هیکل عضلانی داشت که از زیر پیرهن هم میشد به سیکسپکهاش نگاه کرد. همیشه هم دیدم سه دکمه پیرهن سفیدش بازه. یه زنجیر مشکی تو دستش بود و یه نخ قرمز دور مچ دستش. سرش رو بالا اورد، نگاهم رو گرفتم و به جای دیگه دوختم. استادگارسیا جفت جفت بلند میکرد، تا به گل خیره بشیم. آخر نوبت به ما رسید. روشا همراه پسری مو بور چشم بنفش که اسمش آسیم تکین بود رفت. بعدش نوبت من و نادین شد. سمت میز استاد رفتیم. یه گل علفی شکل شبیه شبدر، داخلش خطهای قرمز، با دقت برسیش کردم. انگشت شستم رو روی گل زدم برگ رو بالا دادم به زیر برگ و ساختارش خیره شدم. زیر برگ اسکلت برجسته داشت، کمی گل رو فشار دادم انگشتم رو زیر بینیم گرفتم بوی تیز که به حالت سمی بود و یه ته بوی بتادین داشت. قد صاف کردم که دیدم استاد گارسیا با دقت منو داشت برسی میکرد و گفت: - شبیه یه کار کشته گل رو برسی کردی! همه ظاهر گل رو دیدن ولی تو تا باطن گل. بازوم رو فشار دادم و جواب دادم: - طبیعت میتونه هم دوست تو باشه هم دشمن؛ خلاصهاش هرگلی گل نیست و هر علفی هم علف نیست. روزی گلی تو رو زمین میزنه و علفی نجاتت میده. مات من شد. همراه نادین سمت میزهامون رفتیم نشستیم. جناب گارسیا خنده جذابی کرد و حرف منو روی تابلو با دست خطی خوش نوشت و گفت: - درسته تو کل آموزش منو تو دو خط به زبون اوردی. روزی ما از گل به پای علف میافتیم نجاتمون بده. طبیعت هم همیشه مهربون نیست. گیاه شیزوی که الان دیدید چندین مدل ازش هست پس هر علفی دارو نیست، گاهی ممکنه سم باشه و جون تو رو بگیره، پس باید بینش و درک، دقت و هوش رو بالا ببری. یه دست تو جیب کرد و آهی جذاب کشید. اصلا همه رو با جذابیتش کشته بود و گفت: - خلاصه بهتره حواس جمع باشید این چیزی نیست بخوام من به شما بگم چون فقط با تجربه تجربه و باز هم تجربه بدست میارید. من میتونم بگم شما فقط حفظ کنید ولی یاد گرفتنش خیلی فرق داره. باز هم همه خیره استاد بودن. خندهام گرفت لعنتی با این که زیاد خوشگل نبود ولی واقعا جذاب بود. لحنش، نگاه خمارش دروغ چرا چشمهای خمار کشیدش شاید نمیگذاشت به خوشگلیش نگاه کنیم چون تمام جذابیت و خوشگلیش رو انگار خدا رو چشمهاش کار کرده بود. سمت در رفت و گفت: - آسیم برو مدیر رو خبر کن دروازه باز کنه. آسیم بلند شد و رفت. استاد گارسیا با ماژیک تو دستش بازی کرد و پرسید: - نمیخواید سوالی بپرسید؟ روشا فورا پرسید: - چطور یه گیاه سمی رو شناسایی کنیم؟ استاد به روشا خیره شد و جواب داد: - سوال خوبی پرسیدی. دو قدم دیگه برداشت لبه میزش لم داد و پرسید: - کسی میتونه سوال دوستش رو جواب بده؟ دختری دستش رو بالا برد و پرسید: - هرچی زیباتر باشه سمی. استاد سری با نه زیاد تکون داد و جواب داد: - ممکنه بعدی؟ آرتین با لودگی گفت: - شیره گل سفید باشه سمیه؟ استاد تک خنده زد: - احتمالا ولی صد در صد نه بعدی... دختری بلند شد و جواب داد: - بوی تند؟ استاد دستش رو به مایل تکون داد: - میتونه این باشه ولی گاهی بو جواب قطعی نمیده. استاد به من نگاه کرد و پرسید: - خانم سانترو شما که اون جور گیاه رو برسی کردی باید حرفی داشته باشی، درسته؟ خندیدم و سر به منفی تکون دادم. - من برای گیاه سمی حرفی ندارم. چرا؟ چون گیاهها زندگی پیچیدهای دارند ولی میتونیم گاهی متوجه بشیم. تمامی بچهها درست گفتن. رنگ، بو، شیره... میتونیم به حالت حیوانات نگاه کنیم، درخشانی برگ و رنگهای غیر طبیعی پرداخت کنیم. ولی بازم نباید گول خورد. همونطور که پای تابلو گفته من رو نوشتید. طبیعت میتونه گیج کننده باشه. گاهی پرندهها با سم سازگار هستن و میتونند بیان اون رو بخورن. یه گیاه سمی شاید میوه زیبا ولی سمی برای طعمه بذاره. ولی بازم و بازم... تجربه، تو تا تجربه نداشته باشی نمیتونی قطعی بگی این گل سمی نیست. و شاید روز یه سم با ترکیب دوز کمش با چیزی همون جون تو رو نجات بده پس باید شناخت، دید، بوید و هوشیار باشی. استاد نگاهش محکمتر به من چسبید. نتونستم زیر نگاه جذابش بمونم و هول کرده دست روی گوشم کشیدم. استاد خنده جذابی زد: - فکر کنم داریم به یه پژوهشگر کوچولو نزدیک میشیم. کسی که میشکافه درسته؟ سرخ شدم و گونههام داغ کرد. خنده زیبایی زد و گفت: - همون طور که خانم سانترو گفت، سمی بودن گیاه با تجربه و تحقیق بدست میاد. پس میخوای عالی باشی؟ بشکاف تا وقتی چیزی رو از درون نشکافی و برسی نکنی نمیتونی نتیجه دلخواه بگیری. دستهاش رو به هم کوفت و ادامه داد: - خب مدیر اومد، کیف لازم نداریم ولی با خودتون آب بیارید تشنه نشید. مدیر همراه آسیم اومد. نگاه هرزش رو به من دوخت و لرزیدم. اخم کردم و بطری آبم رو برداشتم. یک راست نزدیک من شد و دست روی میزم گذاشت و تو صورتم گفت: - الههنور، من دارم ریسک میکنم برای فرستادن شما حق ندارید از بچهها و استادتون دور بشید متوجه شدید؟ لپم رو پر باد کردم و غر زدم: - متوجه شدم. انقدر نگاهم کرد که داشتم پشیمون می شدم برم. کلافه از من نگاه گرفت و به استاد گارسیا گفت: - خیلی مراقبش باش، الههنور آخرین بازمانده از نسل نور هستش. میکال وارد کلاس شد. با گارسیا محکم دست دادن و به من نگاه کرد. نزدیکم شد و خنجری دستم داد گفت: - برگشتی پسش بده برای محافظت از خودت ببرش. خندیدم و متعجب گفتم: - دارید منو میترسونید! فقط نیم ساعت یه گیاه میخوایم پیدا کنیم. یاد موضوع صبح که یه ژذا به من حمله کرد افتادم. خجنر رو گرفتم و میکال جواب داد: - نیم ساعته ولی همین فرصت میتراشه تو رو بگیرن. به خنجر نقرهای نگاه کردم و سر تکون دادم: - حواسم هست، دور نمیشم از استاد. مدیر کلافه وردی خوند و دروازه طوسی که از درونش جنگل معلوم بود باز کرد؛ اول استاد وارد شد و بعد ما دو نفر دونفر وارد شدیم. من و نادین آخرین نفر بودیم. خنجر و بطری آبم رو محکمتر تو دستم گرفتم. از دروازه رد که شدم؛ حس خنکی کردم. انگار از زیر یه نسیم خنک گذشتم. جنگل با آفتاب ملایمش، بوی گل و گیاهان، و بیشتر بویی شبیه به یاس دلم رو پیچوند و کاری به سرم اورد عمیقتر این هوای خوش رو که آفتاب به عرق و بو انداخته بودش رو نفس بکشم. استاد کنار من ایستاد. بوی خنکش با بوی طبیعت، میکس جالبی تو بینیم رو چالش زد. استاد بلند گفت: - تو دید باشید، دور نشید، شوخی تو جنگل ممنون، تحریک کردن که تو نمیتونی، جرات نداری، و یا بازی شجاعت این جا ممنوع. ما برای درس اومدیم نه تفریح، حالا... به سلامت سی دقیقه از الان تایم گرفته شد. به زمین نگا کردم و نادین هم کمکم کرد. لا به لای چمنها گلهای آبی ریز و حتی زرد، سفید و صورتی بود. لبخند زدم. مثل همه بچهها خم شدم و تو چمنها رو گشتم. هنوز پنج دقیقه نشده بود دختر و پسری فریاد زدن که پیدا کردن. نادین نیم نگاهی کرد و پوزخند زد: - گیاه رو از خونش اورده بود. همون لحظه هم استاد گارسیا گفت: - چند ساعت از چیده شدنش میگذره خاصیت نداره و نمره هم نداره برو باز پیدا کن. منو نادین خندیدیم. استاد با زیرکی جواب داده بود تقلبت بی فایدهاست. حدود بیست دقیقه چمنها رو زیر و رو کردیم. چند نفر تونسته بودن پیدا کنند ولی من محدود بودم نمیتونستم جلوتر برم. بغ کرده به اطراف خیره شدم که تو درخت سه متر از من دورتر یه مرد شنل پوش رو دیدم! اومدم به استاد بگم یه نی تو دهنش گذاشت و چیزی سمت من پرتاب کرد. زمان لحظهای برای من از حرکت ایستاد. سوزن سمی رو تونستم ببینم. با یه حرکت سوزن رو گرفتم. دستم رو بالا اورد. چشمهام داغ کرد. سرم رو کج کردم و سر انگشت اشارهام که مثل تنفگ گرفته بودم مورمور شد و نوری طلایی بیرون زد. یک راست تیر چاکرام به جفت پاهاش خورد و از درخت افتاد. نزدیکش شدم و فورا دست روی سرش که شنل داشت گذاشتم. سه ثانیه برای همجوشی میخوام. تهدید، بیچارگی، فقر، مادر و پدر مریض بعد... فرمان فرمان و بازم فرمان بدون صورت. نعره زد و حمله کرد. دستش رو پیچوندم و روی کمرش نشستم. شنلش رو برداشتم به صورت لاغرش خیره شدم. هرکی فرمانهای کشتن منو میده خیلی زیرک و باهوشه که خودش رو نشون نمیده. با دیدن همون گیاهی که میخودم کنار بازوی مرد لبخند زدم. استاد شوکه به کسی که شکار کرده بودم نگاه کرد. نمیدونم چرا نترسیده بودم و گفتم. - میخواست منو بکشه. استاد با دو انگشت تو گردن مرد زد و بیهوشش کرد. یهو چنان فریادی سر من زد که پرندهها در رفتن. - چرا سر از خود وارد عمل میشی؟ نگفتی تو رو بکشه؟ ترسیدم و از روی مرد بلند شدم و گیاه رو کندم. همه دور ما جمع شدن که آرتین با حیرت جلو اومد به مرد نگاه کرد و گفت: - از خاندان سرزمین سیگنوس هستش! به دکمه سفید شنلش نگاه کردم تصویر قو روش بود. و آره از خانواده سیگنوس بود. مردی که می خواست منو بکشه گناهی نداشت فرمان بهش داده شده. نادین چرخوندش و دست روی سرش گذاشت و اخم کرد گفت: - بهش فرمان داده شده اگه بیدار بشه معمولا هیچی یادش نیست چون فرمان تو سرش داره کمرنگ میشه. شوکه شدم! نادین چقدر زود فهمید. روشا با اخم جواب داد: - خدای من! قربانی خاموش، یه مهره حرکت؛ این بازی کثیفیه. هم همه شد و هرکی یه چیزی گفت. صدای تیرکی اومد و سرم چرخید. با دیدن تریستان پشت یه درخت که جلو نمیاومد لبخند زدم. تبدیل به مار سیاه شد و با سرعت روی بدن من چنبره زد. همه جیغ زدن و عقب رفتن. استاد خواست برش داره فورا گفتم: - مار خودمه. سر مار رو نوازش کردم چون کنترلی روی همجوشی کردنم نداشتم تمام اطلاعاتش تو سر من اومد! خشم، نفرت، رها شدن، تاریکی و تاریکی، اژدها نمیتونه بشه و به تریستان حسادت شدید داره. اومدنش اتفاقیه، منو نمیشناسه ولی میدونه بوی خوبی دارم برای همین نزدیکم شده. نه این مار من نیست! تریستان نیست! نفسم بند اومد. تریستان بردار دو قلو داره! قلبم تیر کشید و با سرعت از روی خودم کندمش و پرتش کردم. خنجرم رو از غلاف بیرون اوردم. نفس نفس زدم و نگاهم کرد. خواست جلو بیاد جیغ زدم: - نیا! تریستان و تاسیان اسمش تاسیان بود. غم تو چشمهاش، بغض تو چشمهاش میگفت این اسم شدیداً برندازشه. صداش تو سرم دورگه پیچید: - برادرم رو میشناسی؟ برای همین اشتباه گرفتیم؟ فکر کردی آشنای تو هستم؟ نفس نفسهام بلندتر شد. تاریکیش خیلی از تریستان غلیظتر بود. به درخت کوبیده شدم و مه سیاه با رگهای آبی دورش چرخید و آدم شد. دستش رو به درخت کوبید و غرش کرد: - میشناسیش؟ چشمهام رو بستم و بیاراده لبخند وحشتناک زدم. نترسیده بودم، از هیجان به نفسنفس افتاده بودم. انگار تاریکیش داشت یه چیزی از وجودم رو ارضا میکرد. انگشتم رو سمت دهنم بردم و گاز گرفتم. همه کارهام بیاراده خودم بود. بوی خون من گیجش کرد و تا بخواد عقب بره تو دهنش کردم. لرزید و شوکه شد. آروم انگشتم رو با لذت مک زد. دهنش مثل کوره داغ بود. دستم رو از دهنش بیرون اوردم و دستوری گفتم: - محافظ من شو تاسیان. ناباور زانو زد و مشتش رو به قلبش کوبید. - تا ابد وفادر ملکهام میمونم. یهو به خودم اومدم و سرم گیج رفت! بدنم اختیار از خودش نداشت. انگار جلوتر از عقل من بدن من تصمیم می گرفت چیزی عمیق و عجیب تو دلم تکون خورد و بیهوش شدم. ... به اطرافم که همش سیاهی بود خیره شدم! این سیاهی فرق داشت. تاریکیش تاریک نبود باتلاق بود یه تاریکی که تو رو درونش میکشید. فرار کردم. دویدم... انگار دنبالمه! هرجا میدوم هست. دویدم، دویدم دویدم... میخواستم به نور برسم، نور هم فرار می کرد. تو چرخه فرار و گریز بودم.. چیزی از درون تاریکی صدام میکرد. انگار میگفت با من شو. ترس تا استخونم رسیده بود. از چی فرار میکردم؟ از تاریکی که درونش رو نمی تونستم ببینم و نور هم درونش حل میشد؟ جیغ زدم و افتادم. تاریکی که هیچی ازش نمیدیدم جز سیاهی منو بلعید و نور هم بلعیده شد. نعره زدم. ولی نه درد داشتم نه چیزی! تو تاریکی نشستم هیچی نمیتونستم ببینم. ایستادم و صدا زدم. - هی؟ هی هی هی هی هی... صدام پژواک شد. - کسی نیست؟ کسی نیست نیست نیست نیست... باز پژواک خودم. خودم رو بغل کردم. به طرز عجیبی دیگه ترس نداشتم. تو تاریکی که انگار من حکمرانش بودم قدم برداشتم و گفتم: - خیلی تاریکیه. نوری همه جا تابید! یه نور عادی نبود. نوری بود که با این تاریکی، میتونست غلبه کنه و سیاهی رو نه این که دور کنه بلکه درونش نفوذ کنه و روی من بتابه. دورم پر از نور شد و هاله خاکستری دور نور گرفت. همه جا تاریک بود، ولی راه من نه... راه من نورانی و هاله خاکستری بود. قدمهام رو با احتیاط برداشتم و گفتم: - این جا کجاست؟ صدای آشنایی تو سرم پیچید و بعد آشینا تو قسمت خاکستری هاله ایستاد. متعجب سوت زد. - اوه طلسمت شکسته شد! چقدر تاریکیت ترسناکه. خیلی عجیبه کنترلش رو داری. یه قدم برداشتم نور با من حرکت کرد و آشینا رو تو نور اوردم. چشمهای کریستالیش درخشانتر شد و گفت: - چه حسی داری؟ سر به منفی تکون دادم. - هیچی انگار کامل شدم. انگار این محدوده منه. لبخند مرموز زد و چرخید. - من این جا اومدم تا تاریکیت به تو حمله نکنه، انگار الکی نگران شدم. یه چیزی تو دلم تکون خورد. آشینا انقدر با ادب نبود همیشه میخندید و برای ترسوندن من تلاش میکرد. برای احتیاط دست روی سر آشینا گذاشتم. هیچی تو سرش نبود تاریکی و تاریکی بود. سرم رو کج کردم و یه قدم عقب رفتم و گفتم: - درسته نگرانی نداره چون تو خود تاریکی هستی. برگشت نگاهم کرد. دوباره تو محدوده خاکستری قرار گرفت. نیشخند زد و حالتش عوض شد شبیه من شد. بدنش پر از جواهرات شد ولی با نگینهای سیاه، دلخور گفت: - چرا اول نور رو آزاد کردی؟ چرا انقدر تاریکم مودبه؟ خندید، انگار صدای ذهنم رو شنید. - چرا به خودم حمله کنم؟ من میخوام جذبت کنم، میخوام منو از نور بیشتر بخوای، وقتی خشمگینی استفادهام کنی. من و نور با هم طلسم شدیم درونت ولی تو اول نور و آزاد کردی، پس کی من؟ صدایی از پشت سرم که کپی خودم ولی با آرامش و گرما بود پیچید: - چون من از تهدیدهای اطراف دورش می کنم، اگه بفهمن تاریکی داره میکشنش. پس به من بیشتر نیاز داره تا تو. برگشتم خودم بودم با جواهرهای نورانی روی بدنم! پشتم نور و جلوم تاریکی من هم افتاده بودم تو رنگ خاکستری! نه تاریک نه روشن. تاریکی: من تو خشم و غم، ترس و همه چی میتونم کمکش کنم. نور با گرمی و لطافت جواب داد: - ولی من کنترل بهتری دارم، مردم نور رو بیشتر دوست دارند. تا تاریکی خواست جواب بده گفتم: - من الان تو رنگی که هستم خوشم میاد. نه نور تو رو می خوام نه تاریکی تو. من ترکیب شما رو میخوام. جفتشون شوکه شدن و فورا گفتن: - اما... دستم رو بالا اوردم. - تعادل میخوام، جنگ درونی نمیخوام. اگه نمیتونید برای همیشه خاموش بشید. ترسیدن ولی یه چیزی درونشون تغییر کرد. نور اشک سیاه ریخت و تاریکی اشک نور و یک صدا گفتن: - ما تو رو امتحان کردیم. درواقع نور تاریکی بود و تاریکی نور ما از اول با هم بودیم ولی نمیدونسیم تو کدوم از ما رو میخوای. چشم هام رو بستم و لبخند زدم. - من ترکیب شما رو میخوام این خیلی با جفتتون رو میخوام فرق داره. وقتی ترکیب بشید چیزی رو میسازید که از خودتون قویتره. تو تاریکی و نور قدم زدم و حرف زدم. پژواک صدام تو نور و تاریکی چرخید. - وقتی تو نور زیادی، چشم زده میشه... ممکنه راهت منحرف بشه، پس نور زیاد خوب نیست. و وقتی تو تاریکی هستی، نتونی جلو پاهات رو ببینی همون تاریکی خودت باعث سقوطتت میشه. من میخوام ترکیبی از شما رو داشته باشم که نه باعث سقوطم بشه نه چشم و دلم رو بزنه. جفتشون احترام گذاشتن و یک صدا گفتن: - پس ما از الان تغییر ماهیت میدیم و میشیم سایه راه تو. لبخند زدم. - بشید سایه من و از سقوطم جلوگیری کنید. هر دو با هم دست دادن و خندیدن. - تو ما رو رام کردی، پس سقوطتت هم رام میکنی. وقتی سقوطی به پای تو بیفته دنیا تکون میخوره. جفتشون دود خاکستری شدن و تو قلبم فرو رفتن. انگار قلبم بلعنده شد. نور و تاریکی رو همزمان بلعید و دورم رو به پوچی تبدیل کرد. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 29 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 فروردین با یه نفس عمیق انگار از ته اقیانوس بیرون اومدم. چشمهام رو باز کردم و هین بلندی کشیدم. نفس نفس زدم و دیدم دورم شلوغه! استاد نفس راحتی کشید و گفت: - دختر ما رو ترسوندی. تاسیان تو چشمهام نگاه کرد و گیج پرسید: - خوبی ملکه من؟ بلند شدم؛ حس توازن بدنی و ذهنی نداشتم. سنگینی تو وجودم رفته بود. همه شوکه خیره من بودن. اخم کردم و پرسیدم: - چیزی شده؟ روشا شوکه گفت: - شا... شاخ و با... بال داری. به بالهام نگاه کردم؛ طلایی با چند خرابی سیاه بود. خب بالهام رو میدونستم ولی شاخ هام، این دیگه عجیبه! دست روی سرم کشیدم، بالهام رو مخفی کردم. برای شاخی هم که نمیدیدم همون کار رو انجام دادم. سرد گفتم: - تاسیان حافظشون رو از این ماجرا پاک کن. حتی حملهای که به من شد. این مرد هم با خودت ببر آزادش کن. تاسیان چشمی گفت و کاری که خواستم رو انجام داد. همه چی رو تاسیان به عقب برد و به جایی که هنوز اون مرد حمله نکرده بود رفتیم. تنها چیزی که تغییر نکرد این بود، من طلسمم از بین رفته بود. تاسیان محافظم شده بود. همون لحظه استاد بلند گفت: - زود؛ زود... ده دقیقه دیگه وقت رفتنه. مار سیاهی با سرعت خزید و از روی بدن من بالا اومد. استاد خواست بگیرتش؛ بچههایی که نزدیکم بودن جیغ زدن. دستم رو بالا اوردم گفتم: - مار خودمه. تو ذهن تاسیان ادامه دادم: - اصلا تبدیل نشو. با چشم تایید کرد و سرش رو تو موهام کرد. استاد با اخم گفت: - قبلا همراهت نبود؟ لبخند نمکی زدم. بدن سیاه و درخشان تاسیان رو نوازش کردم. - خودش دنبالم اومده، میشه نگهش دارم؟ سر تاسیان از تو موهام بیرون اومد. صورتم رو هیس کنان زبون زد. زبونش گرم و خشک بود. استاد گارسیا با نگاه خمار جذابش گفت: - ورود حیوانات به مدرسه ممنوعه. سر تاسیان رو نوازش کردم. - بله میدونم. تاسیان تو ذهنم با حسادت غلیظی گفت: - نمیخوام از ملکه دور باشم. ملکه برادر من هم میشناسه. بوی برادرم از خون تو میاد. اون هم تو رو ملکه میدونه. من هم میخوام مثل برادرم، به تو قدرتم رو بدم تا بتونم هرجا هستی دنبالت بیام. برادرم نمیدونه من وجود دارم؛ اصلا نمیدونه پدرم منو ازش جدا کرده تا بتونه بزرگ بشه، من دور انداخته شدم. پیشونیش رو به پیشونی من که یه هلال ماه روی پیشونیم زیر سر بند جواهرم بود گذاشت. قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم. قدرتش رو با من در میون گذاشت، و روحش رو به من کاملا تقدیم کرد. همه بدنم مورمور شد و قدرت عجیبی مثل رعد و برق تو بدنم پیچید. یه حس لذت، شعف، تو وجودم طغیان کرد. پیشونیش رو بوسیدم و زبون ماریش که قرمز تیره بود روی دهنم زده شد. از روی بدنم سر خورد و با سرعت رفت. خندیدم و موهام رو پشت گوش انداختم. میون همه حسادت و نفرتهاش، کنجکاو بود برادر بزرگش رو ببینه. دلم براش غش رفت، خیلی مظلوم بود. ولی بیرحمیش و قدرتش عجبب زیاد بود. معلومه دیگه، کسی که آکیلا بزرگش کرده باشه همین هم میشه. اگه آکیلا بفهمه پسرزاده دومش هم محافظ خودم کردم چکار میکنه؟ گارسیا به رفتن تاسیان نگاه کرد و گفت: - کار هوشمندانهای بود؛ اگه مدیر میدید از انضباطت کم میکرد. بلندتر رو به همه ادامه داد: - بر میگردیم. دختری ناراضی نالید: - یکم دیگه، مطمئنم این بار پیداش می کنم استاد. نادین با لبخند گیاه رو سمت من گرفت و گفت: - پیداش کردم. خوشحال شدم و محکم قدش زدیم. جوری دستمون به هم خورد انگار آسمون جر خورد، دیگه چه برسه دست ما. دستم گز گز کرد تکونش دادم. نادین هم با خنده آخ گفت. - گرگینه نیستی و انقدر زورت زیاده. لبخند سرخ شده زدم. بچهها جفت جفت وارد دروازه شدن. استاد هم آخر دست میاومد که مطمئن بشه همه ما رد شدیم. برگشتم نگاه کردم که دیدم تاسیان از پشت درخت داره نگاهم میکنه. الان مطمئنم اگه صداش بزنم هرجای دنیا هم باشه پیش من میاد. از دروازه با حس خنکیش روی پوستم رد شدم. فکرم درگیر تریستان شد، اگه بفهمه برادر داره چکار میکنه؟ یا بفهمه برادرش مثل خودش محافظ منه؟ هم ترسیده بودم، هم کنجکاو بودم. مدیر و میکال وقتی دیدن من سالم اومدم نفس راحت کشیدن. خنجر میکال رو سمتش گرفتم. ولی میکال خشکش زده بود. از گوشه لباسم کشید و منو همراه خودش از کلاس بیرون برد و نجوای شوکهای کرد: - هالهات خیلی قدرتمند شده! دیگه نمیتونم تشخیص بدم هاله پاک هستی یا چی؟! چکار کردی؟ چی شد اونجا؟ آروم جواب دادم: - طلسمم شکسته شد. چشمهاش گرد شد و عمیق نگاهم کرد. - انقدر راحت؟ طلسم شکست بدون هیچ واکنش؟ به خودم اشاره کردم. - هالهام عوض شده، این هم واکنش. دندون روی هم فشار داد و لب زد: - بگو چی شده؟ هالهات به هیچ موجودی نمیخوره، چون هاله ایزدی گرفتی. دستهام رو پشت سرم گره زدم، با پاهام روی زمین طرح کشیدم پرسیدم: - این بده؟ یه قدم نزدیک شد و پچ زد: - اگه تو رو بد کنه، بده. خندیدم و سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم نگاه خاکستریش شدم و لب زدم: - الان هاله من با رنگ چشمهات یکی شده، مگه نه؟ تکون سختی برداشت و خندهنرمی کردم. - من همونم، قرار نیست قدرت، رفتارم رو تغییر بده. پس خیالت راحت. از کنارش رد شدم و توی کلاس رفتم. مدیر عجیب نگاهم کرد انگار اون هم فهمید چیزی از درون من تغییر کرده. روی صندلیم نشستم. کمی آب خوردم و گوشه پاهام گذاشتمش. مدیر گلو صاف کرد گفت: - آفرین به شما، استادتون از شما راضی بود. اگه همیشه مطیع باشید، کار خطرناک انجام ندید، باز به کلاس عملی شما رو میفرستم. همه صدای جالب خوشحالی در اوردن. مدیر خندید و نگاه عجیبش رو به من انداخت و از کلاس بیرون رفت. استاد گارسیا، کلاس رو شروع کرد. به کسایی که گیاه رو پیدا کرده بودن نمره داد. من و نائودین هم جزء اونا بودیم. روشا دست زیر چونهاش گذاشت و گفت: - دوست دارم باز اونجا باشم. خیلی خوب بود هوای ملایم و نسیم خنک... مثل عاشقها آهی کشید. من که چیزی نفهمیدم، همه چی برای من پیچیده شد. شکستن طلسمم، تاسیان، اون مردی که به من حمله کرد. ولی با این همه تایید کردم. - عالی بود، یه روز بریم پیکنیک همچین جایی. استاد گارسیان روی تابلو زد. - وقت برای حرف زدن نداریم. میخوام بگم گیاه شیزوی چه کاربردی داره. وقتی دید بهش توجه کردیم ادامه داد: - ما میریم جنگل، برای شکار یا مثلا هرچی، زخمی میشیم. اون زخم سمیه و برای این که بتونیم برای خودمون نیم ساعت وقت بخریم؛ تا به شهر یا بیمارستان برسیم، از گیاه شیزوی استفاده میکنیم. با دقت همه ما رو نگاه کرد. - طریقه استاده، جویدن اون هستش. طعمی تلخ و گس داره که حتی باعث خشکی، تاوول و آفت دهانی هم میشه. حالا میگین، چرا بخوام استفادهاش کنم؟ مگه دیوونهام؟ باید بگم نه نیستید. ولی وقتی بین مرگ و زندگی باشید؛ چندتا آفت و تاوول رو ترجیح میدید به مردن. آرتین فورا گفت: - استاد چرا نکوبیم؟ اینجوری نیازی هم نیست تو دهن کنیم. استاد نشست لبه میز، جذاب نگاهمون کرد. ادامه داد: - آفرین سوال به جایی بود. گیاه شیزوی یه گیاه بومی و خشکه، پس حتما باید با بزاق آغشته بشه. دهن ما به میزان اون بزاق رو میده، تا ما روی محل جراحت میذاریم؛ حدود نیم ساعت هم به تو زمان میده خودت رو برسونی و سم کندتر پخش بشه. هر کی یه چیزی پرسید و تا آخر که زنگ خورد. بلند نشدم و سرم رو روی میزم گذاشتم. چشمهام رو بستم و خسته موهام رو باز کردم گیس نباشه. موهام دورم پخش شد و خواستم کش رو تو دستم بذارم چشم تو چشم آرتین شدم. روشا: بریم بیرون سایورا؟ آرتین نگاهش رو گرفت و از کلاس بیرون زد. چشه؟ نگاهش یه جوری بود. بلند شدم و چشمهام رو مالیدم: - آره بریم کلاس خفهاس. با هم بیرون رفتیم که آرتین رو با دوستهاش باز دیدم. نمیدونم چرا ظاهرش خیلی تو چشم بود و خواه ناخواه نگاهت روش! پشتش به من بود. حتی از پشت هم جذابیت خودش رو داره. بیاراده خندیدم. چی دارم میگم، پشتش جذابه! غش غش خندیدم. روشا و نادین شوکه نگاهم کردن. اصلا دست خودم نبود، انگار ذهنم با من سر شوخیش گرفته. روشا مشکوک پرسید: - چی شده؟ با خنده گفتم: - هیچی یاد یه خاطره افتادم خندهام گرفت. روشا لبخند زد و سر تکون داد. - برای من هم اتفاق افتاده. یهدفعه خندهم بگیره. یهو چیزی یادم اومد. قرار بود برای ایهاب نقاشی بکشم. دویدم سمت کلاس روشا هم دوید و گفت: - چی شده؟ بلند جواب دادم: - دفترم رو میخوام. خودم رو سر دادم تو کلاس و سمت کیفم رفتم. دفتر و جعبه مداد رنگیم رو در اوردم که دیدم بطری آبم تو جای همیشهاش نیست! جاش تکون خورده. برای اطمینان برش داشتم تا خالیش کنم بشورمش. البته دیگه سم روی من تاثیر نداره، چون تاسیان روحش رو تقدیمم کرد و وقتی روحش تقدیمم شده بدنمم دیگه ایمن به سم شدم. از کلاس بیرون زدم و به نادین اشاره کردم بریم تو محوطه. داشتم از مدرسه بیرون میاومدم تاسیان یا نمیدونم تریستان رو دیدم. خیلی شبیه هم بودن. اصلا کپی هم بودن. یه چیزی رو مطمئنم تریستان همچین کاری نمیکرد. تاسیان سعی کرده بود مثل بقیه بچه مدرسهایها لباس بپوشه، یه پیرهن سفید تنش بود با شلوار مشکی مثل بقیه پسرها. نگاهم رو که دید لبخند زیبایی زد. گفتم تاسیانه، چون تریستان لبخند نمیزنه. سعی کردم ضایع بازی در نیارم تا لو نره. وارد محوطه شدیم. نسیم خنک و لطیف پوستم رو نوازش کرد. روی صندلیهای تو محوطه نشستم و دفتر نقاشیم رو باز کردم. یه قلم برداشتم و برای ایهاب نقاشی کشیدم. نقاشی یه دختر و پسر که دارن روی پشت بوم ستارهها رو میبینند. چون میخواستم یه روز برم پیش ایهاب این کار رو کنم. پسر نه ساله بانمک که میگه بزرگ شدم میام میگیرمت. خندیدم. روشا و نادین، چپ و راست من نشستن. روشا هیجان زده گفت: - چقدر قشنگه! نادین هم تایید کرد. با لبخند جواب دادم: - هوم، میخوام برم پیشش با هم ستارهها رو ببینبم. روشا تو شونهام زد: - بگو ببینم دوست پسرته؟ چشمهام درشت شد و قهقهه زدم: - نه! اون فقط نه سالشه. روشا بادش خوابید و نادین کنجکاو پرسید: - کسی رو نداری؟ سر به منفی تکون دادم و پرسیدم: - شما چی؟ روشا به نادین حرصی نگاه کرد و جواب داد: - نمیذاره من با پسری دوست بشم. پونزده سالم بود از یه پسره خوشم اومد نادین انقدر کتکش زد که پسره به من گفت تو یه روز با این برادر وحشیت ترشی میافتی. نادین ذوق کرد و خندید. - من پسر مردم رو نجات دادم. تازه تو دوست پسر برای چی میخوای؟ من هستم دیگه، غیر اینه مثل وروره جادو میخوای حرف بزنی یکی گوش بده؟ روشا غرش کرد. - دوست پسر داشتن فرق داره، کلمات احساسی، زیر بارون قدم زدن... نادین با حرص جواب داد: - و تمرگیدن تو خونه از مریضی و سرطان. روشا با جیغ گفت: - تو بی احساسی. نادین لپ روشا رو کشید. - جوووون بابا بخورمت توله. روشا زیر دست نادین زد. من هم وسط جفتشون دهنم باز مونده بود. کفرم در اومد و با دفتر تو سر جفتشون زدم. روشا سرش رو مالید و آخ کرد. نادین دست به سینه نشست و گفت: - من هم دوست دختر ندارم. خواهرم مثل یه گراز وحشی همه رو پر میده. خندیدم. خیلی باحال بودن! روشا هم دست به سینه شد و آهی کشید گفت: - بخاطر شکارچی بودنمون هم وقت نمیکنیم با کسی باشیم. آسمونم رو رنگ کردم و جواب دادم: - زمانش برسه خودش میاد حتی وقتی وقت نداشته باشید لا به لای وقتتون خودش رو جا باز میکنه. روشا خندید و نادین هم خندید! چه ذوقی میکنند. خندهام گرفت از ذوقشون. برگه نقاشیم رو پاره کردم و پشتش یه خط نوشتم. من هم دلم برای تو تنگ شده، خوب غذا بخور وقتی اومدم رنگ پریده نباشی. «دوست تو خانم دکتر» نمیخواستم از بچگی فکرش روی من باشه. باید احساسش رو منحرف کنم روی این که دکترش هستم نه کسی که بزرگ شد بخواد خودش رو درگیر من کنه. بلند شدم که همون لحظه زنگ خورد! دویدم و داد زدم: - شما برید تو کلاس من اینو میدم به استاد نواسترا و میام. با سر تو سینه یکی فرو رفتم. سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم. با دیدن چشمهای نارنجی که ترکیبش با فیروزهای شده بود مثل این که آسمون میخواست با زور تو چشمهای نارنجیش جا باز کنه. خشکم زد، چقدر از نزدیک چشمهاش خوشگل بود! مژههاش سرخ بود و روی صورت سفیدش سایه انداخته بود. بوی خوش چوب یا یه ترکیب آرامش بخش از بدنش می اومد. دستم رو روی سینهاش گذاشتم. لبهاش تکون خورد و صداش تو گوشم پیچید. - مراقب باش! یه وقت همینجوری راه خودت رو تو قلب کسی اشتباه گم میکنی. تو میری ولی رد پاهات اونجا می مونه. دهنم باز موند! خندید. - الان دارم تلاش میکنم مخت رو بزنم البته اگه داشته باشی. چینی به بینیم دادم و با اخم جواب دادم: - با نمک بودی آفرین، ولی سری بعد بیشتر تلاش کن چون کیفیت نمکت زیاد خوب نبود. دهنش باز موند و خندیدم. از کنارش رد شدم و در دفتر رو زدم وارد شدم. مدیر تو دفتر نبود و میکال داشت خسته دمنوش میخورد. با چند نفر حرف میزد. منو که دید بلند شد سمت من اومد. برگه نقاشیم رو بهش دادم و گفتم: - برای ایهاب. لبخند زد و برگه رو از من گرفت. - باشه، خوشحال میشه ببینه جوابش رو دادی. لبخند زدم و دویدم و تو کلاس رفتم. روشا و نادین دم کلاس منتظرم بودن. نفس نفس زدم و روی صندلی نشستم گفتم: - دادم. آرتین بلند نالید: - آخ آخ درد داره، یه نفر روی سینهام چپ کرد. سرخ شدم و جوابش رو ندادم ولی نگران شدم واقعا بدجور تو سینهاش خوردم چیزیش نشده باشه؟ دوباره بلند گفت: - برم پیش کی درمانم کنه؟ آخـــــ آخ... دختری با ناز جواب داد: - آرتینخان بد نباشه! برم طبیب بیارم؟ آرتین خیره به من گفت: - نه ممنونم. پسری بلند شد نگران سمت آرتین رفت گفت: - غیر شوخی آرتین، چیزیت شده؟ آرتین خندید. - نه بابا شوخی کردم. پسره پیرهن آرتین رو کنار زد که دیدم سینهاش سرخ شده! بدنش چقدر سفید بود. ناخداگاه بلند شدم سمتش رفتم. زیر دست پسره زد و غرید: - گفتم خوبم صدرا. نزدیک صندلیش شدم. گوشه پیرهنش رو کنار دادم و با دقت نگاه کردم. شوکه لب زد: - هی چکار میکنی! با دقت نگاه کردم و گفتم: - چیزی نیست. دست روی سینهاش گذاشتم و با شفاگری که یونا یادم داد، کوفتگی خفیفش رو از بین بردم. صدای صاف کردن گلو اومد و مردی داد زد: - چیکار میکنید؟ moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 30 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین فاصله گرفتم و موهام رو پشت گوشم انداختم. برگشتم به استاد جادو نگاه کردم. با دیدن من تکون سختی برداشتی و چشمهاش گشاد شد. از کنارش رد شدم و روی صندلیم نشستم. سرش سمت من چرخید. یه مرد نسبتاً جون بود. موهای نسکافهای و چشمهای بنفشِکمرنگ که رنگ دانه قهوهای داشت. چشه، چرا این جوری میکنه؟ دیگه نتونستم ساکت باشم و پرسیدم: - استاد چیزی شده؟ تکون خورد و دستی به صورتش کشید و تلخ گفت: - نه دخترم چیزی نیست. چشمهاش خیلی نجیب بود، اما از چیزی شوکه شده بود. پشت میز نشست، انگار نمیتونست دیگه روی پاهاش بایسته و شروع کرد حرف زدن. - بنده آقای گالیکاس هستم. متخصص جادو و جادو آموزی. امسال از همه استاتید شما شنیدم، کلاس هفده فوق العادهاست. همه ذوق کردن و مودبتر نشستن. آقای گالیکاس ادامه داد: - یه برنامه هست که ما قبل از وارد شدن به کلاس باید اسامی بچههای کلاس رو بدونیم همراه با تصویری از اون برای ما داده میشه، پس من همه شما رو شخصاً میشناسم. سه روزه از شروع مدارس میگذره. روز اول آشنایی با مدرسه و دوستان خودتون بودید؛ روز دوم گفتن اتفافی افتاده، الان روز سوم من در حضور شما هستم. پس با نام و یا خدا اگه سوالی ندارید کلاس رو شروع کنیم. چقدر مهربون بود! همه گفتن سوالی ندارند. صداش خیلی گیرا و آرامش بخش بود. ماژیک برداشت و پای تابلو یه بدن کشید و گفت: - میخوام امروز راجعبه چطور چاکرا درون بدن به گردش در میاد حرف بزنیم. به نقاشی اشاره کرد و خندهاش گرفت. - شرمنده من نقاشیم خوب نیست، شما فرض کنید این یه بدن هستش. لبخند زدم. روی سر، دست، نقطههای کمرنگ و پررنگ کشید و گفت: - جاهایی که پررنگ هستن نقطه، یا چاکرای اصلی نام دارند؛ کمرنگها بهش میگن چاکرای کارمند. خب ما می خوایم بفهمیم که یعنی چی، اصلا برای چی؟ ... انقدر راجع چاکراها و خروجی ورودی چاکرا گفت و هی ما چاکرا بیرون و درون کردیم از حال داشتیم میرفتیم. نفسی گرفت دوباره چیزی بگه زنگ خورد. با اینکه صدای خوبی داشت، ولی گاهی دوست داشتم خفهاش کنم. من غلط کردم گفتم خوبه! صورت همه رنگ پریده شده بود. تا رفتش همه هوف کشیدن و آسیم نالید: - از هرچی درس خوندنه متنفرم. کاش انسان بودم. آرتین خندید و داد زد: - از چیزی بگو که وجود داره خنگولکم مگه انسان هم داریم؟ صدرا دست تو جیب کرد و جواب داد: - آره که داریم، هر افسانهای از واقعیت میاد. شنیدم انسانها جادو ندارند. فقط میخورن، میخوابن. تازه شنیدم دویست سال یا صد تال زندگی میکنند. همه از خنده ترکیدن، سرم رو پایین انداختم. صدرا زهرماری به همه گفت و غرش کرد: - دروغ نمیگم، واقعا انسان داریم. آسیم با پوزخند جواب داد: - چی میزنی؟ گل پیپتا؟ همه باز از خنده منفجر شدن. خواستم بگم انسان وجود داره، یکیشون منو بزرگ کرد. و واقعا سن کوتاه دارند. از هفت سالگی بچهها درس میخونند. مثل ما از هجده یا نوزده سالگی درس نمیخونند. عمرشون کوتاه، جادو ندارند ولی با هوش خودشون زندگی رو میگردونند. خواستم بگم نوزده سال اونجا یه دختر یا پسر عاقل و بالغ هستش. فقط سکوت کردم و هیچی نگفتم. هی یکی این گفت یکی اون گفت، آخرم زنگ خورد. به خودم اومدم دیدم زنگ خورده، بعد اینها هنوز دارند هرهر و کرکر میکنند. آرتین با خنده و سرخ شده پیشنهاد داد: - وای... وای دلم درد گرفت. آقا کی میاد بریم کافه خورشید؟ چند نفر بدون فکر دست بلند کردن. کم کم دستهای بیشتر بلند شد، فقط من دست بالا نبردم. آرتین به من نگاه کرد و گفت: - جواهر خانم تو هم میای؟ یا میترسی بدزدنت؟ گونههام داغ کرد. چقدر این بشر پروئه؟ دوست داشتم من هم بیرون برم، با همه بیشتر آشنا بشم؛ اما من فقط یه دردسرم، اگه برم و بهشون حمله بشه چکار کنم؟ آرتین منتظر نگاهم کرد و جواب دادم: - من اگه بیام فقط دردسرم. یه وقت به من حمله میشه شما هم تو خطر میافتید. آرتین به روشا و نادین اشاره کرد و گفت: - هستن پس مشکل نیست بیا، میتونی محافظ وحشتناکت هم بیاری کوفتمون کنه. متفکر زمرمه کردم: - باشه میام. چشمک زد: - عالیه فقط یکم جواهراتت رو کم کن تو چشم نباشی. میدونیم خرپولی ولی کمش کن. سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم. جواهرا خود بدنم هستن و اصلا در نمیان نمیدونستم چطور بگم. با اومدن استاد نگاهها از روی من برداشته شد. واقعا زیاد بود نبود؟ پیشونی، گوشم، موهام، گردنم، دستم بازوم، مچ دستم، دور کمرم و مهره کمرم، ران پاهام و مچ پاهام همش پر از جواهر بود. زشت نبود، خیلی زیبا هم بود؛ فقط بیش از حد تو چشم بودم. مثل یه لوبیا سفید، تو یه سینی لوبیا قرمز بودم. تا انقدر درخشان و پر رزق و برق. آهی کشیدم. استاد کلاره یه زن مو کوتاه بود با چشمهای آبی و اندامی لاغر گفت: - بالاخره چشمم به جمال کلاس هفده باز شد. خب درس ما این جا برگزار نمیشه ولی قبلش حرف دارم. میدونید من کی هستم؟ همه بلند جواب دادن: - استاد کلاره هستید. معلوم زن محبوبیه! الحق ناز و با نمک بود. دست روی دهنش گذاشت و خندید. - درسته، من استاد موسیقی و هنر شما هستم. اول ببینم کی میتونه چه سازی رو به صدا در بیاره؟ همه کلاس دست بلند کردن بجز من، بلد بودم ولی نه از خودم، از ذهن آشینا بلد بودم. همه نوع ساز رو میدونستم، به قول خودش از سنگ هم صدا در میارم. استاد کلاره چشم غره رفت به همه که دست بلند کردن و به من با نیش باز خیره شد و گفت: - یکی هست آموزشش بدم. همه از خنده ترکیدن و ولو شدن. دیدم خیلی زن باحالیه خیلی راحت لبخند زدم. و گفتم: - بلدم. دهنش باز موند و دست به سینه گفت: - خب دقیقا منه استاد چی یادتون بدم؟ هر بیست نفر شما ساز میزنید! اولین باره میبینم یه کلاس هر بیست دانش آموزشش میتونه بزنه. آرتین با لبخند کج گفت: - مشکلی نیست تمرین حرفهای میکنیم یا سازی که نمیدونیم رو یاد میگیریم. کلاره دست زد: - همین عالیه، ولی دوست دارم این ساعت رو بذاریم ببینیم کی در چه حدی میزنه، چطوره؟ با موافقت همه ادامه داد: - پاشید بریم سالن سازها. خودش زودتر رفت. کیفم رو برداشتم و سمت بیرون رفتم. گلوم خشک شد یه جرعه آب خوردم که... طعم آب یه حالی بود! یهو وسط پیشونیم زدم. یادم رفت آب رو عوض کنم. الان من آب سمی خوردم؟ لپم رو پر باد کردم، آب رو تو کیفم گذاشتم. حدسم درست بود یکی آب منو مسموم کرده بود. همون لحظه سایهای رو دیدم رفت. پس منتظر بوده من از این آب بخورم تا بره. تو ذهنم تاسیان رو صدا کردم. - بله ملکه؟ - یه نفر آب منو مسموم کرده، سایهاش رو دیدم سمت غرب فرار کرد برای من بگیرش، فقط نکشش. چشمی گفت و یه مار سیاه دیدم با سرعت رفت. وارد سالن شدیم پر از ساز بود! از هر ساز بیستتا وجود داشت. چقدر ساز! استاد کلاره تا ما وارد شدیم شروع ویولن زدن و با صدای خوش خوند. - خوش اومدید گلهای من. من هنوز تو کف این همه ساز بودم. چرا این مدرسه انقدر پولداره؟ خودم جواب خودم رو دارم. بله دیگه وقتی ولیعهدها، الههها و بچههای مقام دار این جا درس میخونند همینه. بودجه مدرسه تا سقف تأمین شده. استاد کلاره ویولن رو تکون داد و گفت: - ساز اصلی من ویولن هستش، روح من توش جلا میاد. الان می خوام از شما؛ بگردید و ساز روح خودتون رو انتخاب کنید. مدیر مدرسه خودش این سازها رو با دست و قدرتش درست میکنه، هر کدوم اینسازها با بهترین چوبها ساخته شده، وقتی روح شما اون ساز رو قبول کنه با خودتون از این تالار بیرون میبرید. فقط مراقب باشید بعضی از این سازها خطرناک هستن و علیه شما ممکنه چاکرا رو بفرسته، یا حتی برای شما صداش در نیاد پس چرا میگم ساز روحی؟ دختری دست بالا برد و گفت: - چون با روح ما پیوند میخورند؛ وقتی میزنیم با چاکرای ما هم تراز میشن، ما میتونیم با ساز احساسات رو دست کاری کنیم. یا حتی برای درمان و طبیعت درمانی ازش استفاده کنیم. استاد کلاره لبخند زد: - آفرین رُز، بیشتر از اینها هم استفاده میشه. خب بهتره وقت شما رو نگیرم، انتخاب کنید ببینم روح شما کدوم ساز رو میبینه؟ به همه سازها یک به یک نگاه کردم. استاد کلاره نزدیک من شد و گفت: - سایورا جان تو این جا سازی نداری. شوکه شدم و نگاهش کردم و پرسیدم: - برای چی؟ به همه که ساز تو دست گرفتن اشاره کرد. - ارتباط روح و ساز، یک دقیقه طول میکشه و سریع موج چاکرا گرفته میشه. ولی تو پنج دقیقهاس داری نگاه میکنی. غمگین شدم و لب زدم: - پس ساز ندارم؟ خندید. - اتفاقاً داری، تو و آرتین سازهاتون این جا پیدا نمیشه. آرتین پیش ما اومد. اخم کرده بود و گفت: - بریم طبقه بالا استاد؟ کلاره تایید کرد و آرتین خیره من شد. انگار میگفت تو هم سازت این جا پیدا نمیشه؟ استاد خبر داد میریم طبقه بالا، چیزی به هم نریزن. از وسط سازها رد شدیم انگار همشون یه تیکه چوب زشت بودن. هرکی سازهای ساده رو بر میداشت طرح روی گیتار میافتاد. یه نفر موجهای آب بود. یکی جنگلی بود سازش! همه داشتن با هیجان و شادی یه سازهاشون نگاه میکردن. استاد با کلیدی مخصوص در اتاقی رو باز کرد گفت: - این جا سازها قدرت بالایی دارند. مدیر گفت، احتمالا شما دوتا به این اتاق نیاز پیدا میکنید. چراغ ها روشن شد و من بوی غلیظ قدرت رو توش حس کردم! لرز تو بدنم افتاد که دیدم آرتین با سرعت دنبال یه ساز رفت و برداشت. گفت: - همین. استاد کلاره لبخند زد. - فکر نمیکردم ساز سرخ پوستی طبیعت رو انتخاب کنی! ولی چون کنترلگر عناصری منطقی هستش. سرم رو بالا اوردم به سازها خیره شدم. قدمهام سمت یه ساز رفت! نمیدونم چی بود؟! شکل نداشت فقط یه تکیه چوب بود. نه حفره، نه سوراخ، نه قیاقه هیچی نداشت. قدم بعدی رو برداشتم و تو دستم گرفتمش. تو گوشم صدایی از همهی صداها پیچید. نفسم رو لرزون بیرون دادم و تو دستم شروع کرد شکل گرفتن به انواع و اقسام سازها. لب زدم: تو همه صداها رو میتونی دربیاری، ارباب صدا؟ بالاخره روی یه ساز ایستاد. استاد نزدیکم شد و گفت: - سایورا چه سازی برداشتی؟ چرخیدم و با دیدن ساز تو دستم لبخند زد: - چه عالی، یه چنگ! لبخند زدم. میدونستم ساز من به همه سازها از کوچیک تا بزرگ میتونه تبدیل بشه، ولی فقط گفتم: - آره یه چنگ. آرتین سازش رو که شباهتی به فلوت ولی عجبب تر با ریشه و رشتههای خاص بود روی شونهاش گذاشت و گفت: - چنگ! پدرم چنگ نوازه. چنگم رو کوچیک کردم و جواب دادم: - این خیلی خوبه! لبخند زد و از اتاق بیرون اومدیم. همه کنجکاو ما رو نگاه کردن. آرتین سازش رو بالا اورد و سرخ پوستی گفت: - هووو هووو گومبا لاکوتا کوتا کوتا... غش غش خندیدم. دست کنار لبش گذاشت و زوزه کشید. از پشت خم شد، تو چشمهام خیره شد و چشمک زد. دهنم باز موند. چقدر نکبته! خندیدم و با تاسف سر تکون دادم. بچهها از خنده روده بر شده بودن. استاد کلاره پایین اومد. با نیش باز روی شونه آرتین زد وگفت: - بریم بزنیم، جناب گومبا گومبا تا ببینین کی رو وادار به رقص میکنی. آرتین سازش رو پشت گردنش گذاشت و جفت دستهاش رو چپ و راست سازش گذاشت. نگاهی پدرکش به همه کرد. خودش جذاب لعنتی بود؛ این حالتش هم گند رو بدتر بالا اورد. همه دخترای مدرسه براش ضعف کردن و پسرا ماتش شدن و گفت: - جون؛ کی می خواد با من قر بده؟ دخترا جیغ زدن و پسرا با قهقهه دست زدن. همه سمت کلاس ضد صدا رفتیم. به اتاق شیشهای تو سالن بود. با بیست صندلی. روی صندلی چوبی نشستم که به جور افتضاحی زمین خوردم و سرم به زمین خورد. از درد نالیدم. یادم رفت روی هر چیز مادی و زمینی بشینم نابود میشه. استاد کلاره جیغی زد و کنار من نشست گفت: - وای وای وای سایورا خوبی؟ به کپه خاکستر نابود شده صندلی نگاه کردم. - خوبم. بلند شدم و همه پچ پچ کردن. - چطوری صندلی خاکستر شد؟ - من دیدم تا نشست صندلی خاکستر شد. هرکی یه چیزی گفت و من از خجالت مردم. استاد کلاره دست زد و همه رو ساکت کرد. روی زمین نشست من هم کنار خودش نشوند و گفت: - من میخوام روی زمین بشینم هرکی میخواد بره روی صندلی. آرتین عجبب نگاهم کرد و روی زمین رو به روی من نشست. وقتی آرتین نشست کل کلاس روی زمین ولو شدن. چرا من یادم رفت نباید روی صندلی عادی نشینم؟ هنوز معذب بودم و استاد کلاره با انرژی گفت: - خوب شروع میکنیم؛ اول میپرسم کی سازش جدیده و با اون چیزی که میزده فرق داره؟ روشا دستش رو بالا اورد. یه گیتار روی پاهاش بود. گفت: - من پیانو میزدم. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت فقط روشا ساز متفاوت داشت؛ بقیه همون ساز که قبلا میزدن. تو صورتهای همه استرس بود. آرتین بلند شد که صدرا هم باعجله خیز گرفت پشت آرتین ایستاد. کنجکاو بهشون خیره شدیم. با سه شماره شروع کردن ساز زدن وقتی به گوشم رسید بیاراده چشمهام زمان پلک زدن، چندثانیه بیشتر بسته موند. صدایی بهشتی از اسرار طبیعت رو به گوش ما پیچید. صدرا یه پن فلوت دستش بود. کمر به کمر آرتین چسبیده بود و انگار از بچگی با هم زده بودن و تمرین داشتن که انقدر هماهنگ پیش میرفتن. صداش محسورم کرد! انگار آرامش دنیا رو تو وجودم ریختن، سر آرتین از پشت روی شونه صدرا نشست و بدنهاشون فاصله گرفت. آرتین غرق بود و چشمهاش بسته. چقدر جذاب بود! قطره اشکی از چشم صدرا افتاد که نگاهم از آرتین گرفته شد و به صدرا دوخته شد. صدرا با این که زیبا بود، ولی آرتین شور زیبایی رو در اورده بود. برای همین صدرا زیاد به چشم نمیاومد. قد آرتین از صدرا بلندتر بود. چشم های صدرا مشکی_زیتونی، پوستش گندمی، به سفیدی آرتین نبود. آرتین ازش فاصله گرفت و چشمهاش رو باز کرد. اصلا به هیچکس نگاه نکرد و یهو شادش کرد! صدرا خنده تو گلو کرد و ریتم رو بدون خرابی عوض کرد. آرتین شونه ریزریز با ریتم بالا انداخت و رقصید. همه منظم دست زدن. استاد کلاره هم بلند شد و با نیش باز ویلون رو با صدای بهشتی قاطی کرد؛ اصلاً یه میکسِ ترکیبی ناب شد. نمیدونم چرا من هم خر شدم و از تو کیفم فلوتم رو در اوردم. ولی پشیمون شدم و تو کیف گذاشتم. سرم چرخید که چشم تو چشم آرتین شدم. اخم ریزی کرد و فهموند بیام بزنم اگه میتونم. چنگم رو تبدیل به کاخن کردم. روش با خیال راحت نشستم برای اینکه مطمئن بودم چیزیش نمیشه. چشمهای آرتین گرد شد و رتیم رو خراب کرد. ابرو بالا انداختم و چشمک زد. دستم رو روی کاخن حرکت دادم و ضربه زدم. صدرا و استاد کلاره هم دیگه نزدن و گفتم: - چرا نمیزنید؟ استاد قهقهه زد و گفت: - عه... پس یه ساز روحی امپراتورِآواها داری. لبخند زدم و تایید کردم. آرتین لاکوتا رو به صدا در اورد و رو به روی من قرار گرفت و زد. من هم جوابش رو با کاخن دادم. چشمهاش قهقهه زد و قویتر زد، من هم ریتمیتر... از سازهامون نورهای عجیب بیرون اومد. استاد کلاره با دقت به نورها نگاه کرد و اشاره کرد بزنیم. من خیره به گردهها کوبانتر و تو قلبتر زدم. کردههای طلایی دورم چرخید. همه از لذت لرزیدن و آهی کشیدن. - چقدر گرم و دلپذیره! آرتین هم گردههای سبز و عسلی از نواختن بیرون میریخت. یکم از گردهاش به من خورد. حس سر زندگی و انرژی کردم. انگار یکی موجی از قدرت درون من ریخت. گردهها با سرعت به سمت بدن من اومد و زدن رو متوقف کردم. آرتین رنگش پرید، خواست بیفته خیز گرفتم و گرفتمش. جوری که جواهرم به لباسش نخوره روی کاخن خودم نشوندمش. سرش رو گرفت و نالید: - حس کردم... یکی تمام انرژی درونم رو بلعید! خالی از انرژی شدم. بازوم رو با عذاب وجدان فشار دادم. ساز زدنم پر از قدرت و انرژی بود. دست روی سرش گذاشتم؛ خواستم حالش رو چک کنم، روحم با روحش همجوشی کرد. شوکه شدم! تا حالا با هرکی هم جوشی کردم ریلکس بودم، ولی آرتین! خشم، خشم، خشم، بحث با خانواده، خندههای الکی، سر خوشی الکی، خودکشیهای بی سرانجام، دردهای پشت هم، بخاطر خوشگلیش پدرش و مادرش ازش به روش های متفاوت سو استفاده میکنند، مصرف الکل، سیگار میکشید و... با بیست سال سن زندگیش مثل زهرماره. از تلخی زندگیش نابود شدم. بخاطر مدرسه التماس پدرش رو کرده، با این که پدرش شاه عناصره و خودش ولیعهده بازم... لرزیدم و دوست نداشتم جاش یه ثانیه هم باشم. سه ثانیه همجوشیم تمام شد. اخمکردم، عصبی شدم و گفتم: - حالت خوبه، یکم استراحت کنی انرژیت بر میگرده. سرش رو تو دستش گرفت، با خندی خسته و بیانرژی پرسید: - دکتری؟ مکث کردم و نگاهش کردم. چرا داره تظاهر به خوب بودن میکنه؟ تلخ جواب دادم: - شاید. زنگ خورده شد و استاد کلاره گفت: - آرتین محافظت دنبالت میاد؟ آرتین خسته جواب داد: - ولیعهد بدون محافظ هم میشه؟ همین الان سربازها ریختن پشت در تا من از مدرسه بیرون بیام. اخمهام بیشتر تو هم رفت. پدرش برای این که آرتین کار دست خودش نده کلی محافظ دورش ریختن. حالم از پدر و مادرش بهم خورد. دوستداشتم پدر و مادر آرتین رو بکشم. زیر پاهام سایه تیرهای بالا اومد. شوکه خودم رو کنترل کردم! نفسهای بلند کشیدم که آرتین به من هم نگاه کرد پرسید: - تو هم حالت بد شد؟ به دروغ تایید کردم، حال من از حال و زندگی بدش بد شد. بلند شد، کیفش رو از روی زمین بلند کرد. آروم گفت: - استراحت کن، اگه خوب شدی ساعت چهار عصر بیا کافه خورشید، همه اونجا دور هم هستیم. لبخند زدم و سر تکون دادم. از کنارم رد شد و رفت. من هم سازم رو کوچیک کردم تو انبارم انداختم. از اونجا بیرون اومدم. آرتین رو دیدم با کمک صدرا داشت میرفت. آروم آروم قدم برداشتم. تاسیان به شکل مار سیاه خزید و روی بدنم بالا اومد، روی شونهها و گردنم لم داد. زیر گوشم گفت: - چی شده ملکه؟ حسهای بدی از سمت تو برای من میاد! اون پسر مو قرمزه اذیتت کرده؟ خسته جواب دادم: - نه اتفاقا پسر خوبیه. روی شونه من آروم گرفت. از مدرسه بیرون زدم. روشا و نادین برای من دست تکون دادن. اصلا یادم رفته بودنشون! دستی براشون تکون دادم. روی آسمون آبی قدم برداشتم. با دیدن آکیلا خشکم زد. ایستادم! تاسیان هم ترسید و لب زد: - ع... عمو! زبونی روی لبم کشیدم. رو به روش قرار گرفتم و سلام کردم. به من و تاسیان روی شونهام نگاه کرد. ترسناک و مورمور کننده گفت: - تاسیان این جا چکار میکنی؟ تاسیان فورا تبدیل شد. - ملکهام... آکیلا تیز نگاهش کرد. - برو سوار کالسکه شو. تاسیان به من نگاه کرد و رفت. آکیلا رو به من گفت: - تاریکیت رو آزاد کردی؟ تایید کردم. سرد جواب داد: - تو هم برو سوار شو. یه قدم عقب رفتم و جواب دادم: - امپراتور دنبال من میاد. بدون هیچ تغییر تو صورت ترسناکش جواب داد: - دیگه تکرار نمیکنم. سرم چرخید و به آرتین نگاه کردم. سوار کالسکه شد. چقدر محافظ براش اومده بود! چشمهام رو بستم و نفس عمیق کشیدم. سوار کالسکه سلطنتی شدم. تاسیان سرش رو پایین انداخته بود. پا رو پا انداختم و آکیلا هم کنار تاسیان نشست. با چشمهای سرخش خیره من شد. ترس مثل اژدها درونم غرش میکرد. چقدر آکیلا ترسناکه! با ناخنم بازی کردم، تو سکوت ترسناکِ کالسکه زیر نگاه ترسناکِ آکیلا تا روی زمین رفتیم. تنها سوال تو ذهنم یه چیز بود. چکار با من داره؟ نکنه تاسیان رو محافظم کردم بخواد منو بکشه؟ دست به سینه شدم و چشمهام رو بستم. بوی عطرش تو کالسکه پیچیده بود و من حس میکردم عطرش هم می خواد منو بکشه. تاسیا آروم گفت: - عمو من... آکیلا انگشت روی دهن خودش گذاشت و«هیشش» کرد. - نمیخوام صدات رو بشنوم، تا صدات رو قطع نکردم، ببند. ترسم با ترس تاسیان هزار برابر شد. کالسکه توقف کرد. خودش پیاده شد. من و تاسیان هم به هم خیره شدیم، ناچار پیاده شدیم. داخل قصر آکیلا بودیم. با قدمهای محکم درون قصر رفت. به کسایی که به آکیلا احترام گذاشتن نگاه کردم و من هم وارد قصر شدم. آکیلا کت مشکیش رو در اورد. پسری زیبا گفت: - خسته نباشی داداش. آکیلا سرد جواب داد: - راسان نذار کسی تو اتاقم بیاد. راسان به من نگاه کرد و خشک شد. یه ته چهره میکال تو صورتش بود. چشمهاش خاکستریتیره و موهاش سفید. - چشم داداش. آکیلا پلهها رو دو تا یکی بالا رفت. من و تاسیان هم پشتش. هر قدم بر میداشتم، انگار داشتم قبر خودم رو میکندم. با گرمی دستی روی دستم سرم رو بالا اوردم. تاسیان دستم رو تو دستش گرفت. لبخند محو زد و گفت: - نمیذارم چیزی بشه ملکه من. بی اراده لب خند زدم. خدایا! چقدر با تریستان فرق داره! تریستان خودش یه شبه ترس جداگانه بود، که کنار آکیلا شبیه طوفان سهمگینِ ترسناکی میشد. لبخندم پررنگتر شد و دستش رو فشار دادم. سمت راست پیچیدیم و رو به روی اتاقی ایستادیم. آکیلا در اتاق رو باز کرد و اشاره زد وارد بشیم. پشت سرش رفتیم. با بوی خوش بدنش تو اتاق مسخ شدم. اتاقش ماتم کده بود. یه تخت حجله دار بزرگ که خز یه موجود عجیب روش بود. با دیدن تریستان با بالا تنه برهنه که روی تخت خواب بود شوکه تر شدم! آکیلا کنارش روی تخت رفت و عمیق گردنش رو بوسید. - خوشگل من؟ بیدار شو دیگه. آکیلا با اخم به من نگاه کرد و ترسناک گفت: - از وقتی با برادر دو قلوش پیوند روح بستی، حالش بده. چرا هر پیوند روحی رو قبول میکنی؟ اصلا به تریستان اهمیت میدی؟ دو تا شوک همزمان به روحش زدی. اولی پیوند روحی با یه مرد دیگه، دوم فهمید برادر داره و چرا برادرش رو پدرش ازش جدا کرده. مات لب زدم: - دست من نبود، انگار یکی کنترلم کرده بود. هر... هر چیز تاریکی میبینم انگار یکی دیگه هستم. بعد حس کردم تاسیان با تریستان کامله. آکیلا غرش کرد: - تو غلط کردی برای خودت فکر کنی. تو بدنم یه چیزی جوش و خروش کرد؛ بال و شاخهام بیرون زد و غرش کردم: - غلط اضافه رو تو و پدرش کردید که درحال پنهان کاری هستید. کاری کردید برادر نسبت به برادرش نفرت و حسادت پیدا کنه. غلط رو تو کردی که گذاشتی تاسیان حس پس زده شدن و بی مصرفی بکنه چون نمیتونه اژدها بشه. بدنم پر از دوده سیاه شد و دستور دادم: - تریستان بلند شو و واقعیت رو با چشمهات ببین. تربستان رنگ پریده بلند شد و چشمهاش رو باز کرد. نگاهش اول روی من چرخید، چشمهاش ناباور شد. بعد روی تاسیان چرخید و چشمهاش غمگین شد. آکیلا شوکه به من و شاخهام حتی بالهام نگاه کرد. خشمم وحشیانه داشت همه وجودم رو می گرفت. نعره زدم: - تو حتی راجعبه خانواده من میدونی و دهنت رو بستی. بعد به خودت اجازه میدی یه من بگی غلط میکنی؟ غلط رو تو داری میکنی که با پنهان کاریت، خانواده رو از تنها خانوادهاش دور میکنی و بچهای رو از خانوادش پنهون. آکیلا چشمهاش گشاد تر شد و با یه حرکت سریع منو کوبید تو دیوار و مشتی تو صورتم زد. - هیچی نمیدونی دهن کوچیکت رو ببند حرفهای درشت ازش بیرون نیاد. لبخند ترسناک و خونی زدم، دست روی سرش گذاشتم با روحش همجوشی کردم. ولی... ولی نشد! انگار به یه سپر آهنی خوردم. اولین باره نتونستم همجوشی کنم. دستم سر خورد و ناامید همه خشمم فرو کش کرد. پیشونیم رو روی سینهاش گذاشتم. - من دارم هیولا میشم. منو به دیوار چسبوند و تو چشمهام خیره شد. - تو... هوفی کشید. دستی روی صورتش کشید از من فاصله گرفت. به تریستان نگاه کردم. تاسیان کنارش نشسته بود. انگار رو به روی یه آینه نامریی بودن. انقدر شبیه هم دیگه بودن. اشک درشتی از چشمهای تاسیان افتاد و لب زد: - تو برادرمی؟ چقدر شبیه منی! فقط قدرتهامون شبیه هم نیست مگه نه؟ تریستان سرد نگاهش کرد و بلند شد. سمت من خواست بیاد ولی اول پیرهن تن خودش کرد و بدون این که دکمههاش رو ببینده. رو به روی آکیلا ایستاد و گفت: - بهت گفتم کسی حق نداره روی ملکهام دست بلند کنه؟ آکیلا پوزخند زد که تریستان بیبرگشت مشت محکمی به صورت آکیلا زد. با پنجهاش تو موهای آکیلا غرش کرد، که حس کردم کل قصر از غرشش الان نابود میشه. - یه بار دیگه انگشتت به ملکهام بخوره زندگیت رو روی دود ببین. آکیلا لبخند زد و خون گوشه لبش رو لیس زد: - وحشی. تریستان ولش کرد. اومد پیش من دستم رو گرفت و پشت خودش کشید و در اتاق رو باز کرد. یه لحظه ایستاد بدون این که برگرده گفت: - تاسیا بود اسمت؟ بهتره بیای به غار ملکه، کنارش زندگی کنی و محافظش باشی. تاسیان با سرعت بالایی تبدیل به مار شد و روی بدن تریستان خزید. دور گردنش جا خوش کرد! برگشتم به آکیلا نگاه کردم. چشمک ترسناکی زد و دستی برای من تکون داد. دهنم باز موند. مه سیاهی دورم تاب خورد و وقتی دود از بین رفت من تو غار و تو اتاق خودم بودم. تریستان منو روی تخت نشوند. خودش هم کنارم نشست به صورتم که آکیلا زدم خیره شد. اخم کرد و لب زد: - چرا گذاشتی تو رو بزنه؟ این همه چی یادت میدم که از پس گرفتن یه مشت بر نیومدی؟ چشمهام رو بستم و لب زدم: - ببخشید تریستان. چشمهام رو باز کردم، به چشمهای سبزش خیره شدم. دست روی سرش گذاشتم، همجوشی کردم؛ دیدم چه عذابی کشید. وقتی من با تاسیان پیوند روحی کردم تریستان داشت خون بالا میاورد. چون تاسیان روی تریستان سنگینی داشت. دو تا روح یکی نصفه و یکی کامل داشتن با هم مبارزه میکردن. تریستان با اخم گفت: - قبولم میکنی؟ همهی روحم رو، میتونی مثل برادرم قبول کردی برای من هم قبول کنی؟ ناباور به چشمهاش که حسود شده بود خیره شدم. خندیدم و سر تکون دادم. - آره. خیالش راحت شد و نفس عمیق کشید. پیشونیش رو روی پیشونیم که زیر جواهراتم نماد یه ماه بود گذاشت. شونههام رو تو دستهای بزرگش گرفت و قدرتش رو درون من ریخت. بدنم مثل جهنم داغ کرد ولی جای سوختن لذت بردم. انگار یه چیزی داشت روحم رو ارضا میکرد. نفسهای داغش روی صورتم پخش میشد. لرزیدم و آهی کشیدم. بیشتر و بیشتر از روحس میخواستم. پیشونیم رو محکمتر به بیشونیش چسبوندم. نفسهاش داغ تر شد و من لرزونتر! چقدر قویبود! چقدر زیاد بود. من فکر کردم تاسیان سیاه تر و تاریک تره ولی تریستان عظیمتره خیلی عظیم. از سر خوشی زیاد، دود آرومی از دهنم بیرون اومد. انگار روحم داشت میسوخت یا سونا میگرفت. یه جوری از درون داشتم جلا پیدا میکردم. تریستان نگران خواست از من فاصله بگیره نگذاشتم و با لذت نالیدم: - بده، همه خودت رو بده، انقدر نترس که نتونم داشته باشمت بی رحم شو و همه خودت رو بده. داشتم از قدرتش به جنون میافتادم. بالهام دورش چنبره زد. شونهام رو محکم گرفت، ذره ذره دیگه نداد و کامل خودش رو درون روح من جا داد و با روحم یکی شد. جیغی از درد و لذت کشیدم. زمزمه کرد: - کافیه ملکه من، آسیب میبینی. دو رگه و خش دار غریدم: - گفتم همش تریستان. پوفی کشید و لج کرد و همه خودش رو کامل با روحم یکی کرد. نفسم تو سینه حبس شد و چشمهام گشاد. کفری منو تو بغلش گرفت و گفت: - چرا انقدر لجبازی؟ یه ایزد هم میخواد یه اژدها رو محافظ خودش کن یک هفته تا دو هفته زمان میبره. از شوک بیرون اومدم. یه حس سر خوشی گرفته بودم و خیره چشمهاش گفتم: - من هر ایزدی نیستم، من ملکه تو هستم و اگه نتونم تو و اژدهات رو داشته باشم اون وقت چطور بذارم به من ملکه بگی؟ چطور دستوراتم رو بی چون و چرا قبول کنی؟ چشمهاش خندید و لب زد: - همیشه برای خودت دلیل و برهان میاری. بلند شد و گفت: - استراحت کن. اومد بره با تاسیان روی شونهش، فورا گفتم: - ساعت چهار با هم کلاسیهام کافه خورشید قرار دارم. خشکش زد و برگشت تو چشمهام خیره شد. مات لب زد: - خطرناکه... نگاهم رو که دید، پوفی کشید و گفت: - ساعت چهار؟ باشه میبرمت. لبخند زدم و از قدرت زیادی که داشت تو بدنم گز گز میکرد روی تخت دراز کشیدم. از اتاق رفتش. تو وجودم تاریکی داشت مثل گرد باد میچرخید انگاری طوفان شده تو بدنم. حس خوب ولم نمیکرد، لعنتی. بدنم به هر سمی ایمن شده بود، قدرتم افزایش پیدا کرده بود، میتونستم از مه و تاریکی، ورود و جادو و نفس اژدها استفاده کنم. البته خودم نمیتونستم اژدها بشم. بلند شدم و تلو تلو خوران جلوی میز آینه ایستادم. با دیدن خودم مات شدم. تمام لذت و قدرت تو بدنم مثل باد خوابید. من دیگه انگار خودم نبود! یا منه اول این جوری بوده؟ با رفتن طلسم از بدنم شاخهای عجبب در اوردم. شاخهای سیاه با رگهای طلایی و نوکی کاملا طلایی. بلند و ترسناک بود. منو از انسانیت دور کرده بود. چهار بال طلایی با خرابیهای سیاه! من چی هستم؟ من سایورا نور و تاریکی، از چه نژاد شومی؟ شیطانم؟ فرشتهام؟ ایزدم یا که الهه؟ اژدهام یا چی؟ چه موجودی مثل منه؟ خسته از خودم رو گرفتم، جریان سرنوشت منو کجا میخواد ببره؟ چرا منو پشت اسم سانتروها قایم کردن؟ کی میشه از حقیقت خودم با خبر بشم؟ زیپ کیفم رو باز کردم و فلوت پرنسس آرزو رو در اوردم. روی تختم نشستم و فلوت رو لمس کردم. نفسم رو لرزون بیرون دادم که چشمهای آبی کریستالی از فلوت بیرون زد. وحشت زده جیغ زدم و فلوت رو پرت کردم. آشینا ظاهر شد و فلوت رو تو دستش گرفت خندید. - سلام ملکه کوچولوی من. عصبی سرش داد زدم: - چرا این جوری میای؟ همیشه باید تست سکته دادن منو رد کنی؟ قهقهه زد و با فلوت من پیشونیش رو خاروند گفت: - عادت میکنی. کثافتی بهش گفتم و بغ کرده نشستم. خودش رو اندازه یه بچه سه ساله کرد و روی پاهای من نشست و سرش رو روی سینهام گذاشت و گفت: - تبریک میگم طلسم رو شکستی، تا حالا از نوع تو توی سن سه میلیارد سالم ندیدم. شاید تو یه موجود خاص هستی که... که... میخواستن از تاریخ پاکش کنند چون درکش نمیکردن. مشابه تو چیزایی مثل وامپگاد هست. مثل تو هستن ولی خب... چهار بال ندارند دو بال چرمی دارند نه پر مانند. شاید ترکیبی از... اوم... ترکیبی از وامپگاد و یه موجود دیگه هستی. «وامپگاد: خوناشامهای نسل برتر آسمانی که از انرژی، ستارگان، پرتوهای کیهانی و خاطرات تغذیه میکنند. چون مردم ازشون وحشت داشتن و قابل درک نبودن، همه چی رو میدونستن و از چیزهای عجیب حرف میزدن نسلشون رو از بین بردن.» وامپگاد؟ چرا که نه! من متوجه شدم وقتی همجوشی میکنم سیر میشم و میل به غذا ندارم! امروز هم انرژی آرتین رو خوردم. چاکرای ایهاب که تو شکمش هم جمع شده بود خوردم. آشینا فلوتم رو چرخوند و با اخم بانمکی گفت: - قدرتهات هنوز فعال نیست، یعنی طلسم شکسته، اما قدرتهات آزاد نشده. شوکه جواب دادم: - ولی من میتونم از چاکرام استفاده کنم! تازه قدرتهای تریستان و تاسیان هم میتونم. خندید و از روی پاهام پایین پرید و بدنش بزرگ شد جواب داد: - اشتباه این جاست دورت بگردم. یک فرض میکنیم تو یه وامپگاد هستی که اصلا شبیه اون موجودات ترسناک نیستی؛ اما تغذیهات و شاخ هات خلاف اینو میرسونه و میگه تو ترکیب دو موجود برترزاده هستی. دوم: چرا وامپگادها رو کشتن؟ تو ذهنم دنبالش گشتم و گفتم: - چون از قدرتهای عجیبی استفاده میکردن و مسلما چاکرا و عناصر نبود. بجای چاکرای خودشون از قدرت اطراف استفاده میکردن. هوای اطراف رو کنترل میکردن و میتونستن شیره کیهان رو بمکن و نسل یه جهان رو نابود کنند. قهقهه زد و تایید کرد: - درسته، وامپگادها همینقدر کثیف، وحشی حتی غریب هستن، یکبار باهاشون رو به رو شدم و تو غار خودم اربابم رو قتل عام کردن. هیچ خویی از انسانیت ندارن و منطق خودشون منطق بود. چون هشیار بودن و اسرار دنیا رو میدونستن احترامی برای ما که بینش نداشتیم نداشتن. بگذریم از مسئله تو دور نشیم. دستش رو تکون داد و گفت: - تو میتونی یه چیزی ما بین دامپگاد و ایزد باشی. یا دامپگاد و... چشمهاش گشاد و لب زد: - دامپگاد و نژاد سانترو؟ تند تند سر تکون داد: - نه نمیتونی باشی! گوش هات، بالهات خلافشه. اصلا نمیشه، نه نه نمیشه... درسته این خیلی دارک میشه. باز فکر کرد و تو اتاق راه رفت که من بیشتر استرس گرفتم. زیر لب زمزمه کرد: - یعنی میشه یه چیزی فراموش تر شده باشی؟ یه چیزی خیلی خیلی کهنتر؟ بالهات چهار بال خیلی خاصه و تک و تیک ایزدان سلطنتی دارند. اصیل زادگان دارند ولی گوش هات؟ حتی همچین گوش به الف هم نمیخوره. بیشتر به یه نژاد خاص مثل... کمی خم شدم و تو دهنش نگاه کردم تا بگه. هوفی کشید و سر به منفی تکون داد. - نمیدونم جدا! خودم رو هول دادم و روی تخت دراز کشیدم. تخت آروم بدنم رو تکون داد. من چی هستم؟ از یه نژاد وحشتناک؟ فلوت رو از روی تخت برداشتم. آروم روی لبم گذاشتمش و به صدا درش اوردم. قلبم مچاله شد. صدای آشنایی که وقتی فلوت رو تو دستم میگرفتم تو گوشم نواخته میشد رو به صدا در اوردم. وقتی شروع کردم زدن صداها تو سرم پاشید. « ـ تو کی هستی؟ صدای قوی و جذاب پیچید: - یه غریبه که از نواختن تو خوشش اومده. میشه بزنی؟ قصد مزاحمت ندارم.» صدای فلوت دوباره شنیده شد و صدای فلوتی که خودمم داشتم میزدم تو گوشم پیچید! انگار همزمان تو دو دنیا بودم. به چشمهای مرد چشم طلایی با گوشهای بلند، بدنی پر از جواهرات روح و چهار بال نگاه کردم. موهای بلند طلاییش روی شونهاش ریخته بود. صدای لطیف دوباره تو سرم پیچید. این بار هر دو برهنه تو بغل هم بودن. « مرد زیبا: چرا نمیتونم تا ابد با تو باشم؟ صدای زن لطیف: چون من یه سانترو هستم و تو یه...» با تکونهای دستی به خودم اومدم و گیج به آشینا خیره شدم. رنگش پریده بود فلوت رو گرفت و پرت کرد. - خوبی؟ سایورا خوبی؟ محکم زیر گوشم زد. - سایورا لعنتی جواب بده! چشمهام رو باز و بست کردم و لب زدم: - چکار می کنی؟ آشینا منو کشید و جلو آینه برد. با دیدن خودم دهنم باز موند کل بدنم رگهای طلایی گرفته بود و جواهراتم ازشون پرتوهای ریز بیرون میزد. تصویر همون مرد مو طلایی با گوشهای خیلی بلند و چهاربال طلایی با بدنی که مثل من جواهر داشت افتاد. مثل یه دیوونه جنون زده کیفم رو باز کردم. دفتر و مدادم رو روی زمین ریختم و کشیدم. کشیدم و کشیدم. ... سه ساعت تمام شروع کردم کشیدن و در آخر تمام شد و لب زدم: - مامان و بابا؟ آشینا فورا کنارم نشست و نگاه کرد. تو این سه ساعت فقط داشت کلافه تو اتاق راه میرفت یا وقتی یونا میاومد تو دیوار می رفت. وقتی یونا میرفت برمیگشت. آشینا ناباور لب زد: - چقدر شبیه این مردی! این زن هم ایزد سانترو هستش ایزد نور اسمش نیارا میدونی امکان نداره مادرت نیارا باشه! چون ایزد نیارا هزار و خورده سال پیش مرده. این مرد خیلی شبیهشی، اصلا کپی همین مرد هستی، ولی دختر! خب نمیدونم چی بگم واقعا گیج شدم. به تصویر نگاه کردم بعد به فلوت و گفتم. - میخوام باز فلوتش رو بزنم. moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 6 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 اردیبهشت بلند شدم و سمت فلوت رفتم و همون نت موسیقی رو زدم. ولی هیچی نشد! نه تغییر، نه صدا، نه چیزی، خیلی معمولی بود. حتی تو گوششم صداش نچرخیده بود. فلوت رو پرت کردم روی تخت، چشمم به ساعت خورد. ساعت چهار و نیم بود. دیگه بند بساط این که کی هستم رو جمع کردم؛ چون دیر هم شده بود. کلافه گفتم: - من دارم میرم، با هم کلاسیهام دورهمی دارم. یه دوش گرفتم. شاخ و بالهام رو پنهان کردم. لباس زیبای حریر شفاف که فقط جایی که نباید دیده بشن رو پوشونده بود. همه لباسهام این بود. لباسهایی از جنس پرتوهای ستارگان بافته و منسجم شده. موهامم آشینا جلو اومد با قدرتش فر کرد و گفت: - الان عروسکتر شدی. به خودم ناراحت نگاه کردم. - همه مسخرم میکنند خیلی جواهر به خودم وصل کردم. چشمهام روی آشینا از درون آینه چرخید. - چکار کنم معلوم نباشند؟ آشینا با اخم ترسناک جواب داد: - خودت رو دوست داشته باش، مردم برای هر چیزی ایراد میگیرند؛ جواهراتت جزء بدنت هستن بکنیشون میمیری. دستم مشت و از میون لبهام آهی بیرون اومد. تو انبارم چند دست لباس، وسایل پزشکیم و چیزهایی که لازم و غیر لازمه ریختم. بلند شدم و پرده رو کنار زدم که تریستان رو دیدم. به موهای فر شدهام خیره شد و گفت: - داری میری؟ سر تکون دادم. یه کیسه پر از پول دستم داد. - بیا بگیر. ازش گرفتم و تو انبار جادویی انگشترم گذاشتم. دود شد و روی دستم به شکل دستبند مار شد. تاسیان دستی تکون داد و پرسید: - بریم؟ سر تکون دادم. دست تو جیب مشکیش کرد و گفت: - برادرم از اون چیزی که فکر می کردم بهتره. میدونی دیگه حسادتی بهش ندارم. من عاشق برادرم شدم. حتی یادم داد خودم رو به شکلهای مختلف در بیارم. تونستم شمشیر هم بشم. خندید و نگاهم کرد. - اگه دوست داشته باشی تا وقتی شمشیر روحیت رو پیدا می کنی من شمشیر تو باشم. لبخند زدم و سر تکون دادم. - حتما؛ از این غار لذت میبری؟ سر تکون داد: - عالیه، یه اتاق هم برای خودم دارم. لبخند زدم و سوار کالسکه آسمانی شدم. از پنجره به بیرون خیره شدم. پرندهها و کالسکهها از این ور آسمان به اون ور آسمان میرفتن. خونهها روی سنگهای شناور بود! بعضیها روی زمینهاشون تو آسمون کشاورزی می کردن. بوی خوش آسمون، خیس و مرطوب مشامم رو گرفت. وقتی به زمین نگاه می کردم شهرهای زمینی بود. زندگی دو طبقه، به اسمهای آسمان نشینها و زمین نشینها. آسمانیها میتونستن پرواز کنند و به خاطر انرژیشون و قدرتشون نمیتونستن روی زمین بمونند. زمینیها هم بخاطر مشکلات پرواز نکردن و بقیه چیزها نمیتونستن. رو به روی یه کافه بزرگ که نوشته بود خورشید ایستادیم. خودم رو جمع و جور کردم. از کالسکه پایین اومدم که تاسیان تبدیل به مه سیاه با رگهای آبی شد و روی انگشتم به شکل یه مار زیبا با جواهر آبی روی پیشونیش شد. با لبخند سمت کافه رفتم. همه با دهن باز خیره من شدن. رو به روی نگهبانی ایستادم. سریع در کافه رو برای من باز کردن و احترام گذاشتن! عجب مگه منو میشناسن، احترام میذارند؟ با دیدن کافهی شلوغ شوکه شدم. گیج به اطراف زیر نگاههای سنگینشون چشم چرخوندم. تاسیان تو ذهنم گفت: - از پلهها برو بالا اون ها بالا هستن. آهان که این طور! به صداها که راجع من حرف میزدن، گوش نکردم. دستی تو موهای فرم کردم و پلهها رو قدم برداشتم. صدای خندهها و شادیها تو گوشم پیچید. بعد خودشون که نوزده نفری دور میزی نشسته بودن. با ورود من سکوت سنگین شد. دهن همه باز موند. درسته منو همیشه با لباس مدرسه میدیدن ولی الان با لباس آسمانی بودم که فقط ایزدان و افراد سلطنتی میپوشیدم اون هم خیلی در دسترس نبود. این لباس قیمت یه خونه، هر تیکه پارچهاشه. دستم رو سرخ شده و با خجالت بالا اوردم. - سلام. گونههام داغ کرد و آرتین ناباور بلند شد گفت: - اوه! تو واقعا یه الهه... نه یه ایزدی دختر! موهام رو بخاطر عادت بدم باز پشت گوشم انداختم. روشا جیغ زد و با سرعت نزدیک شدم و دورم چرخید: - چقدر ناز... وای وای وای! خیلی موهای فر بهت میاد. خندیدم که دستم رو کشید و منو روی صندلی خواست بنشونه، فورا عقب کشیدم و دستهام رو تو هم فشار دادم گفتم: - نمیتونم بشینم. ایستاد و ناراحت سر تکون داد و گفت: - اوه، آره راست میگی! آرتین دست منو گرفت کشید و روی پاهای خودش انداخت و نشوندم. نیشخند زد و پرسید: - این جا که میتونی بشینی؟ دهنم باز موند. همه سوت زدن و خندیدن. دیدم لباسهاش نابود نشد و لبخند زدم. - میخوای صندلی من بشی ولیعهد؟ قهقهه زد و نوشیدنیش رو تکون داد: - یه دخترجواهری که بیشتر تو کلاس نداریم. روشا بلند گفت: - هی آرتین، مراقب باش مخ کی رو میزنی! معذب خودم رو روی پاهای گرم آرتین درست کردم. کاری نکرد بیشتر معذب بشم. حتی دستش هم به من نخورد، مثل یه صندلی فقط روی پاهاش نشسته بودم. آرتین با پوزخند جواب روشا رو مثل خودش داد: - هی گرگینه مراقب باش با کی حرف میزنی؟ من ولیعهد سرزمین عناصر هستم. نادین به من خیره شد و لبخند زد گفت: - راحتی؟ باید به بابام بگم بجز لباس مدرسه یه دست لباس بیرونی هم سفارش بده که اگه صندلی نبود روی پاهای من بشینی. دختری با حسادت گفت: - عجب راه خوبی برای مخ زدن پسرها اختراع کردی سایورا جون! لبخند ناراحت زدم و جواب دادم: - میتونی ازش استفاده کنی. آرتین از خنده ترکید و یه قاچ میوه تو دهنش گذاشت. خم شدم میز رو گرفتم جوری که جواهرم به میز نخوره نابود بشه. یه چیز عجیب که چشمم رو گرفته بود برداشتم. خاک بر سرم رو پای پسر مردم نشستم تازه دارم یه چیزی بر میدارم بخورم. صدرا خم شد. از اون نوشیدنی ریخت دستم داد. تشکر کردم و هول کرده ازش گرفتم که لیوان خاکستر شد و سریع عقب کشیدم و دستهام رو تو هم قفل کردم. یه سایه تیره و اعصاب خوردکن وجودم رو گرفت. جدا یه حس بد و پر از بغض شدم. از پاهای آرتین بلند شدم و با بغض گفتم: - من... من میرم خونه. دویدم و از پلهها بدون گرفتن چیزی پایین رفتم. اشک تو چشمهام جمع شده بود و داشتم میمردم. صدای داد روشا و نادین بلند شد که دنبالم کردن. دستم کشیده شد و خواستم از پلهها بیفتم کمرم گرفته شد. آرتین با نفسهای تند گفت: - نرو. چشمهای پر از اشکم رو بهش دوختم. اشکهای طلسم شدهای که نمیریخت فقط تو چشمهام جمع می شد. نوزده ساله یک بار هم اشک از چشمهام نیفتاده. با بغض گفتم: - نباید میاومدم، من برای بیرون ساخته نشدم. من به قول تو یه دختر جواهری هستم که جام تو خونه یا گنجینههاست. مات خیره چشمهام شد و لب زد: - کاری میکنم دیگه این حس رو نداشته باشی پس نرو. بغضی به پلهها نگاه کردم. منو کشید و با خودش بالا برد. روشا ناراحت زیر گریه زد و گفت: - اگه میرفتی من هم میرفتم خونه. نادین با فاصله گفت: - ما درک میکنیم، برای این چیزها خودت رو عذاب نده. آرتین منو روی پاهای خودش نشوند و گفت: - خوبه دیگه بشینید و بیاید فراموشش کنیم. از این به بعد قرار تو جنگل یا باغ میذاریم هرکی هم با خودش یه چیزی میاره. همه راضی تایید کردن و باز خنده و شوخی رو از سر گرفتن. به انگشتر و دستبندم که تریستان و تاسیان بود خیره شدم. مطمئنم دیده بودن و شنیده بودن. با اومدن یه قاچ سیب سمت لبهام شوکه به آرتین نگاه کردم. چشمهای زیباش برق زد و گفت: - بخور. دهنم بی اراده باز شد. قاچ کوچیک رو تو دهنم کردم که آسیم پرسید: - سایورا چرا روی هرچی میشینی یا دست میزنی نابود میشه؟ سری به منفی تکون دادم و گفتم: - نمیدونم؛ فقط نمیتونم روی چیزهای مادی و مصنوعی بشینم، سریع از بین میرن. دختری مهربون با ناراحتی دست زیر چونش گذاشت و جواب داد: - این خیلی بده ولی جذاب هم هست. من شنیدم کسی که ایزده نمیتونه روی زمین و آسمان بیاد. جایی بالاتر از آسمان ها هستش. پسری با پوزخند گفت: - باز تو حرف زدی سارا؟ اگه سایورا ایزد بود همه ما نابود بودیم بدنش فقط روی وسایل این جوری میشه. اصلا توجه کردی میتونه یه چیزی تو دست بگیره اما نزدیک جواهرش میشه نابود میشن. آرتین یه تیکه سیب نزدیک جواهرم کرد. سیب پلاسیده شد و بعد خاکستر شد. یه سیب دیگه رو سمتی که جواهر نبود گذاشت باز خاکستر شد. خندید و گفت: - نه اشتباه از جواهر نیست. بدنش این جوریه تنها جایی که نابود نمیکنه دستهاشه که اون هم اگه چیزی از دستش بالاتر از مچش بیاد نابوده. سر تکون دادم و گفتههای آرتین رو تایید کردم و آب خوردم. دختری با چشمهای غمگین گفت: - سایورا روز اول که دیدمت، من بودم تو کیفت خاک و کرم و قورباغه ریختم ببخش بخاطر کار بچگانم همه تنبیه شدن. فکر کردم از این سلطنتیهای لوسی. دست تکون دادم و جواب دادم: - بخشیدم، محافظ من هم نباید این جوری عصبی میشد. لبخند زد و گفت: - من نورا هستم. خندیدم و به خودم اشاره کردم: - من هم که میدونی، خوشبختم. خندید و تایید کرد. یخم باز شده بود و با همه بگو بخند کردم. همون لحظه مردی گلو صاف کرد. آرتین تا سرش رو بالا اورد چون روی پاهاش نشسته بودم، به وضوح دیدم بدنش سفت شد. به مرد نگاه کردم که فهمیدم پادشاه عناصره همونی که از پسر خودش سو استفاده می کنه. پادشاه با اخم گفت: - نگرانت شدم پسرم. خونم به جوش اومد و آرتین خندید. ولی میدیدم قلبش تند تند میزنه و میترسه. - گرم حرف بودیم ساعت از دستم در رفت. همه بلند شدن و به پادشاه عناصر احترام گذاشتن. پادشاه خیره من شد و چشم ریز کرد کفت: - دوست دخترته؟ آرتین به من نگاه کرد و خواست بگه نه ولی من فورا جواب دادم: - بنده سایورا سانترو هستم. از روی پاهای آرتین بلند شدم. اون روی ملکهام بالا اومد و رو به روی شاه با وقار ایستادم. تریستان و تاسیان پشت سر من ظاهر شدن و قدرت عظیمی کل کافه رو گرفت. تریستان با اخم سردی گفت: - شما رو به روی ملکه آسمان و نور ایستادهاید زانو بزنید. پادشاه رنگ از رخش پرید و فورا احترام گذاشت. - ملکه آسمانها! با غرور جواب دادم: - من باعث دیر کردن ولیعهد شدم آیا مقصر میدونیدش؟ پادشاه با وحشت جواب داد: - نه، نه اصلا حالا که میبینم پسرم در رکاب ملکه بزرگ آسمان بوده خوشحال شدم. لبخند مغرور زدم و دست روی سر پادشاه عناصر گذاشتم و با روح کثیفش همجوشی کردم. حسادت، گناه، طمع، جنون، کودک آزار، مکار. تمام صفتهای بد روزگار تو وجودش بود. با دیدن واقعیت میخواستم بکشمش! عوضی بارها و بارها تن و بدن پسرش آرتین رو با تهدید به تعرض کشونده. کم کم گریههای آرتین و التماسهاش، به سکوت تبدیل شده بود تا پدرش هر غلطی می خواد بکنه چون میدونست نمیتونه جلوش رو بگیره. آرتین هم مظلومانه بیرون که میاومد میخندید کسی مشکلش رو نفهمه. دستم مشت شد. از این همه ظلم و شکنجهای که آرتین میشد حالم بد شده بود. نفسم رو آروم بیرون دادم و گفتم: - میتونی بایستی. پادشاه عناصر بلند شد. دوست داشتم بزنم زیر گوشش که همون لحظه امپراتور آسمان اومد. وقتی دیدم با نگرانی نزدیکم شد. - چی شده؟ آسمون به هرج و مرج کشیده شده؟ چی عصبیت کرده؟ یه قدم عقب رفتم و گفتم: - چیزی نیست. تریستان و تاسیان انگشتر و دستبند روی دستم شدن. آرتین نزدیکم شد و لب زد: - من رفتم خوشحال شدم اومدی. از کنارم گذاشت و رفت. تا اومد بره پدرش مچ دستش رو گرفت. به من و بعد به امپراتور نگاه کرد و محترمانه گفت: - سرورانم میتونم مرخص بشم؟ امپراتور بدون اهمیت دست تکون داد بره، حتی نگاهش نکرد. کلافه گفتم: - خوبم، باور کن. فقط می تونم گاهی به دیدن آرتین خونهاشون برم؟ آرتین شوکه سرش رو بالا اورد. امپراتور هم شوکه به آرتین بعد به من نگاه کرد گفت: - برای چی؟ خودم رو شاد نشون دادم و جواب دادم: - امروز تو مدرسه منو آرتین با هم ساز زدیم تونستیم چاکرا واردش کنیم ولی زود حالمون بد شد. میخوام بیشتر تمرین کنم میتونم برم؟ آرتین با چشمهای گشاد نگاهم کرد. یهو خندید و گفت: - چی میگی؟ تو که از من بهتر میزدی! من باید از تو یاد بگیرم. اخم کردم و سخت جواب دادم: - پس تو به خونه من بیا. شوکه تر شد و لب زد: - چرا بیمنطق حرف میزنی؟ امپراتور به آرتین نگاه کرد و گفت: - رائودین میتونه یادت بده. سر تکون دادم؛ دیگه نمیتونستم از این بیشتر تلاش کنم. دستی تو موهام کشیدم و از کنار پادشاه و آرتین گذشتم. امپراتور سریع دنبالم اومد و پلهها رو پایین اومد گفت: - میدونم نه دوستشداری و نه عاشقشی، دلیل این اصرارت چیه؟ لبهام رو به هم فشار دادم و سر به منفی تکون دادم. - هیچی. دستم رو گرفت. احساس سرما کردم، تا حس سرما رفت دیدم تو اتاقش هستم. از من فاصله گرفت و گفت: - میتونی به من بگی. پوفی کشیدم و روی تختش دراز کشیدم. اگه میگفتم، میگفت تو از کجا میدونی بعد لو میرفتم من قدرت همجوشی دارم. چشمهام رو بستم و پاهام رو آروم تکون دادم. - چرا اومدی کافه؟ صداش از دور به گوشم رسید: - آسمان پر از تکونهای غیر طبیعی شده بود. تو گوی آسمان تو رو دیدم و سریع پیشت اومدم. آها پس این جوری بوده! خمیاز کشیدم و خواب آلود گفتم: - از پادشاه عناصر خوشم نمیاد حس میکنم یه روباه مکار کثیفه. خندید. - راجعبه کسی که یک بار دیدیش این جوری نگو شاید مرد خوبی باشه. فعلا که برای سرزمینش پادشاه خوبی بوده و کسی مشکل نداشته. پوزخند زدم. آره برای مردمش خوبه ولی برای تنها پسرش مثل یه کثافت داره رفتار میکنه. تیوان روی میز نشست و برگههایی رو مینوشت، امضا میکرد و به کارهاش میرسید گفت: - کاش زودتر سواد یاد میگرفتی کمکم میکردی. امپراتور بودن خیلی سخته، باید روی تمام پادشاههان نظارت کنی. بلند شدم و کنارش ایستادم. هولش دادم و قلم رو برداشتم. چون با ذهنش همجوشی کردم میدونم باید چکار کنم. دست روی میز گذاشتم و شروع کردم اوراقهای مهم رو ثبت کردم و گفتم: - سواد دارم. شوکه شد و لب زد: - تو فقط نوزده سالته! جواب ندادم. خم شد و با حیرت به نوشتنم نگاه کرد. شوکه لب زد: - تو حتی بلدی کارهای آسمانی بکنی! لبخند زدم و با از هم جواب ندادم و گفتم: - مگه آرزو نداشتی سواد بلد باشم، کمک کنم؟ پس برو بذار به کارم برسم جناب امپراتور، وقت با ارزش ملکه آسمانها رو نگیر. قهقهه زد و دست پشت صندلیم گذاشت شقیقهام رو بوسید. - ممنون. لبخند زدم. از من فاصله گرفت گفت: - پس من بیرون برم؟ باید به جایی رسیدگی کنم هرچی زودتر برم زودتر هم تو قصر هستم. تایید کردم. - میتونی بری، من درسهام هنوز سنگین نشده. یکم تو اتاق چرخ خورد، لباس عوض کرد و رفت. من هم غرق شدم تو کاغذها و کارهای آسمانی تا از فکر آرتین بیرون بیام. نمیدونم بتونم کمکش کنم یا نه ولی مطمئنم یه روزی بدون این که کسی متوجه قدرتم بشه کمکش میکنم لب زدم: - یکم دیگه تحمل کن آرتین. ... دو تا برگه دیگه مونده بود. اون دوتا هم شروع کردم ثبت کردن که سایهای دیدم. سرم چرخید. سه تا پری میزی پر از خوراکی برای من اوردن. لبخند زدم و گفتم: - ممنون! سرخ و سفید شدن، دست روی لبهاشون گذاشتن و ریز ریز خندیدن. دوتا برگه هم ثبت کردم که رائودین با صدای آرومی گفت: - نمیخوای تمامش کنی؟ دو ساعته داری کار میکنی! شوکه شدم و بهش خیره شدم. چقدر زیبا بود! هر بار میدیدمش تو سرم هنگی میشد. موها، ابرو، مژه حتی چشمهاش درخشان و آبی بود. وسایل رو جمع کردم. درحال مرتب چیدن گفتم: - تمام شد. کش و قوسی اومدم. دمنوشی که پریها بری من درست کرده بودن رو اومدم بردارم خاکستر شد! اوه! احتیاط نکرده بودم، حس میکنم خیلی زود همه چی خاکستر میشه! قبلا این جوری نبود. حداقل میتونستم با دست چیزی رو بگیرم. همه چی شدیدتر شده از وقتی طلسمم رفته. اخم کردم که رائودین رو توی صورتم دیدم. یه قدم عقب رفتم و لب زد: - تو... تو ماکاسا نیستی؟ گیج نگاهش کردم. ماکاسا یعنی چی؟ نگاهم گیجم رو که دید با اخم جواب داد: - ماکاسا نژاد تاریخی هستش، صبر کن الان کتابش رو میارم، فقط من نسخهاش رو دارم. هیجان زده یه دونه انگور تو دهنم گذاشتم و سر تکون دادم و گفتم: - آره بیار ببینیم. با سرعت تو فانوس رفت. پریها یه بلوبری سمت لبم اوردن. بلوبری از دستهاشون بزرگتر بود. با لذت دهنم رو باز کردم و تو دهنم بلوبری رو گذاشتن و خوشحال دورم چرخیدن. یکی از پریها شونههای منو ماساژ داد و گفت: - تو خیلی زیبایی ملکه! جواهراتت ما پریها رو جذب خودش میکنه. یکی از پریها دست روی صورتم گذاشت و حیرت زده خندید. - چقدر انرژی زیر پوستت داری! برای همین همه چی خاکستر میشه. یه پری مجذوب شده، ماه روی پیشونیم رو بوسید. کل بدنم داغ کرد و بالهام بیاراده بیرون زد. پریها جیغ زدن و با خنده عقب رفتن. با خجالت بالهام رو دور خودم جمع کردم و نالیدم: - نکنید شیطونا! با شادی که هی یکی بهشون اضافه می شد و نزدیک هشتاد پری شدن بودن. هی منو ناز می کردن و پرهام رو نوازش میکردن. روی تخت نشستم که ملکهاشون الیکا بیرون اومد و گفت: - دخترا پسرا؟ دارید ملکه آسمان رو اذیت میکنید، میره و دیگه نمیاد. همه شوکه عقب رفتن. خندیدم و جواب دادم: - نه دیگه اون قدر هم نه. به بال هام که پرهاش رو مرتب کردن نگاه کردم. بدنم از گردههاشون درخشان شده بود. سرم رو برگردونم چرا رائودین نیومد؟ ملکه لبخند زد و گفت: - به ما سر بزن ملکه وقتی شما رو میبینیم حس و انرژی زیادی میگیریم. سر تکون دادم و با لبخند محو جواب دادم: - سعی میکنم. ولی چه انرژی از من میگیرید. اومد روی پاهای من نشست. با لذت گفت: - روز اول شما رو دیدیم خیلی کم از شما انرژی میگرفتیم. امروز این انرژی بیشتر شد. حالا این انرژی برای ما چیه؟ باهاش میتونیم گرده پری درست کنیم. من میتونم نُه گرده درست کنم. درمانی، پرواز کردنی، طلسمی و غیره... دست روی سرش گذاشتم و با بدنش همجوشی کردم. غم از دست داد، فشار کاری، رائودین رو مثل پدرش میدید، پریهاش رو بخاطر انرژی کمی که خودش میتونه تولید کنه داره از دست میده و میمیرند. از رائودین کمک میگیره ولی به اون اندازه زیاد رائودین هم نمیتونه چون دو رگه هستش و کاملا پری نیست. اما با این همه قدرتش یکم از ملکه پریان بیشتره. منبع انرژیشون شکسته و نمیتونند ذخیره داشته باشن. ساختش هم نیازه بیرون برن ولی بخاطر انرژی کمی که دارند همین که پا به بیرون بذارند میمیرند. غمگین شدم چقدر داره همه چی براشون سخت میگذره! با اومدن رائودین، دستم رو از روی سر ملکه برداشتم. کتابی کهنه و گردآلود تو دستش بود. بدون مقدمه گفت: - این… دربارهٔ ماکاساست. کتاب رو ازش گرفتم. بوی قدمت، بوی پوسیدگی، انگار با اولین دَم، تاریخش پاشید تو صورتم. کوچیک بود؛ مجبور شدم نزدیک صورتم بگیرمش. اولین جمله رو که خوندم یخ زدم: «ماکاسا؛ اگه یکی ازش دیدی جیغ نزن… فقط فرار کن.» دهنم نصفه باز موند. به رائودین نگاه کردم—اون فقط خندید و کف دستش رو گذاشت روی صورتش، انگار خودش هم از متن کتاب خجالت کشیده باشه. الیکا سریع به پریها اشاره کرد، فضا دورم خلوت شد. نفس عمیق کشیدم اما گلو خشکی میکرد. قلبم ضربهسنگی شده بود. از خودم… از حقیقت خودم هیجان داشتم اما ترسی که از ته شکمم بالا میاومد بیشتر بود. نگاهم به رائودین افتاد و اون، آهسته عقب رفت تا من موقع خوندن راحت باشم. کتاب تو دستم لرزید. ورق زدم؛ صفحه بعد با خط درشت شروع میشد: «قبل از دادن نشانی، میخوام بگم چرا گفتم اگه دیدید فرار کنید.» اخمم پرید. این لحن نویسنده نصفهطنز، نصفهضعیفالعصب کلافهم میکرد. شمارهبندی صفحات رو چک کردم؛ انگار یه بچهٔ شیطون نوشته باشه، نه یک موجود افسانهای. « صفحه اول: مقدمه صفحه دو: نشانه ظاهری صفحه چهار: تهدید. صفحه بیست و یک: قدرت صفحه سی: تغذیه صفحه پنجاه: کلام آخر» کلافه دست تو موهام کردم و ورق زدم. آدم میترسید برگهها رو تو دست بگیره انقدر پوسیده بود. صفحه نشانه ظاهر رو اوردم نخوام الکی بخونم. با اخم بخاطر کوچیک بود کتاب خوندم. «ماکاساها موهایی از جنس طبیعت دارند، چشمهایی سبز، بدنی کشیده با قدی دو تا سه متر.» تو افق محو شدم. من قدم خیلی خیلی خودم رو بکشم تا سینه تریستانه! نفس کفری کشیدم؛ نه من از نژاد ماکاسا نیستم. صفحه بیست و یک هم از قدرتش خوندم که رائودین فکر کرده بود من شاید ماکاسا هستم پسره عوضی. ماکاساها برای نشون دادن قدرتنمایی وسایل رو خاکستر میکنند، من عمدا این کار رو نمیکنم؛ خودش این جوری میشه. پوفی کشیدم و کتاب رو روی میز کنار تخت انداختم. - مزخرفه. دست روی سرم گذاشتم و خسته چشمهام رو بستم. moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 9 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اردیبهشت *** آرتین به اتاقم که همه چیز تمام بود خیره شدم. الان ساعت سهی شبه فردا صبح مدرسه دارم، حتی خوابم نمیره. بدنم از کار اون مردک کثافت درد میکرد. حتی لیاقت نداره بهش پدر بگم، کدوم پدری با بچهاش... آهی کشیدم و بغضم رو قورت دادم. دست روی سرم گذاشتم. زندگی من عالی بود، همه چی داشتم. اتاق عالی، وسایلی ناب، هرچی بخوام برای من میخرن اما پدر مادر خوب ندارم من یه ولیعهدم که پدر مادر خوبی گیر من نیومده. چون یه پسر خوشگل گیرشون اومده جوگیر شدن و همه جوره با من و بدنم ور میرن. وقتی هم نعره میزنم این کار رو نکنند. میگن تو بچهمایی، گندشون بزنه. بیست سالمه، فقط بیست سالمه. موهای نم دارم رو تو مشتم گرفتم. لعنتی چرا خوابم نمیره؟ دستی روی صورتم کشیدم. از تو کشاب سیگارم رو بیرون اوردم، یه نخ روی لبم گذاشتم و کام عمیق و آرومی زدم. با صدا دود رو بیرون فرستادم. چرا امروز سایورا داشت بهونه میاورد به من نزدیک بشه؟ حس میکردم از اون دخترا نیست، اما خیلی عجیب شده بود. وقتی پدرم رو دید خشمگین شد ولی در ظاهر لبخند کنترل شده میزد. نمیخواستم به قصر ما بیاد نمیخواستم یه وقت پدر مادرم کاری کنند و کسی بفهمه من چقدر به دست پدر و مادرم به لجن کشیده شدم. نمیخواستم کسی متوجه بشه پشت زندگی شاهانه ما و زندگی ولیعهد من، پر از لحظات سیاه و نفرت انگیزه. سیگارم رو کفری پک زدم. دختره با نمکی بود، اقرار نباشه خوشگل بود من فقط نگران بودم چرا خانوادهاش انقدر بهش جواهر آویزون کردن؟ چون این جوری خیلی عروسکیتر، دست نیافتیتر، همچنین زیباتر شده بود. یکم عصبیم میکرد ظاهرش، فکر کنم نمیدونه دنیا چقدر می تونه بیرحم باشه. رفتارش یه طنازی خاصی داشت، شاید... فقط شاید اولین دختری باشه که دلم نمیاد زیاد سر به سرش بذارم. حتی با این که بهش طعنه میزدم خودش هم همراه بقیه میخندید. از یاد آوریش خندیدم. لعنت بهت دختر... وقتی رو پاهام نشسته بود چون صندلیها رو خاکستر میکرد. چی بگم خیلی سبک، انگار پر روی پاهام بود. هیچی داغونم نکرد، جز اون اشک تو چشمهاش که لیوان تو دستش خاکستر شد. نه فقط من، کل کلاس متوجه شدن چقدر خودش اذیته حتی دشمنهاش تو کلاس هم رام بغضش شدن. دستی تو موهام کشیدم و به ساعت نگاه کردم. شش صبح بود! کی شش شد؟ بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم. تا بیرون اومدم مادرم رو با لباس افتضاحی دیدم. اخم کردم. حوصلهاش رو نداشتم. سرد گفتم: - برو بیرون. لبخند زد و پرسید: - چقدر سیگار کشیدی عزیزم؟! برای خودم شراب ریختم و تلختر از زهر جواب دادم: - فضولیش به تو نیومده. اخم کرد و دلخور پرسید: - آرتین، من مادرتم این جوری حرف نزن قلبم میشکنه! به رفتار مار صفتش نگاه کردم. زبونش هر بیگانهای رو رام میکرد و بعد نیش میزد. بلند شد و دست دور کمرم انداخت و ترقوهام رو بوسید. - نمیخوای صبحم رو انرژی بدی؟ محتوای درون لیوانم رو سر کشیدم و گفتم: - میخوام برم مدرسه، حال ندارم دیشب نخوابیدم. با گوشه رکابیم بازی کرد. - آرتین بد شدی؟ گفتی ذهین رو راضی کنم بری مدرسه منو... دست روی دهنش گذاشتم. بغض گلوم رو داشت پاره می کرد و خسته گفتم: - از خودت حرف در نیار، گفتم هرکاری بگی میکنم فقط راضیش کن برم. تو کلاس ما همه نوزده ساله هستن فقط منم که بیست سالمه، از کی یه بچه باید از پدر و مادرش خواهش کنه برای مدرسه رفتن؟ کدوم پدر و مادری بدن و ظاهر بچهاش رو می خواد؟ اخم کرد و فاصله گرفت، پرخاش کرد. - اومدم کنارت انرژی بگیرم صبحم رو خراب کردی آرتین، نه ماه تو شکمم نگهت داشتم، کلی عذاب سر تو کشیدم. حق ندارم تو رو بخوام؟ نفسهام به شمار افتاد. چقدر می تونه پست باشه؟ چقدر میتونه رذل باشه. نفهمیدم چطوری شیشه شراب رو برداشتم و زمین کوبیدم که به صد تکه نامساوی تقسیم؛ نعره پر از بغض و نفرت زدم: - لعنت به روزی که تو شکم تو متولد شدم، لعنت به روزی که به دنیام اوردی، لعنت به من که خدا هم منو نمیبره پیشش. ترسیده جیغ زد و روی تخت افتاد. پیرهن و کیفم رو روی میز چنگ زدم و از روی تخت بالا رفتم و پریدم از اتاقم بیرون زدم. پدرم منو دید و شوکه نگاهم کرد. - چی شده اول صبحی؟ ترسیدم، وحشت کل بدنم رو گرفت و عقب رفتم: - هی... هیچی! به ساعتش نگاه کرد و گفت: - یکم زود نمیری؟ دهنم تکون خورد ولی صدام در نیومد. لبخند زد و جلو اومد صورتم رو نوازش کرد: - درد داری؟ دیشب اذیت شدی؟ بغضم داشت بیرون میزد. آره درد داشتم، خیلی هم داشتم ولی درد قلبم بیشتر از خودم بود. لبهام لرزید و خفه گفتم: - با... بابا میخوام برم مدرسه. منو به خودش چسبوند و بغلم کرد. دستهاش روی بدنم فشار داده میشد. دوست نداشتم اصلا نداشتم ناپاک بود، پدرانه نبود. صداش تو گوشم پیچید: - به ملکه سایورا نزدیک شو، خام خودت بکنش؛ دیدم چطور گلوش پیش تو گیر کرده. همونجوری روی پاهات بنشونش میفهمی آرتین؟ داشتن ملکه سمت ما یعنی داشتن همهی شاه و ملکهها تو مشتمون. لرزیدم و ازش خواستم فاصله بگیرم، ولی ولم نکرد. داغ، پر حرارت ولی من... من پر از نفرت، پر از دلزدگی. ازش سریع فاصله گرفتم. پیرهنم رو با بغض پوشیدم و نفسهای عمیق با چشمهای تار از اشک کشیدم. کیفم رو روی شونهام انداختم و دویدم. دویدم برای چند ساعت رهایی مدرسه برای من حکم زندگی تو جهنم داشت. moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 9 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اردیبهشت *** سایورا خوابم میاومد خــــداااا، همش خستم با دعوا از خواب بیدار شدم. امپراتور تیوان انقدر اذیتم کرد و من داد و بیداد کردم تا خواب از سرم پرید. حالا هم پشت در کلاسم و دیر رسیدم، استرس گرفتم. میدونستم میکال کلاس درس رو با آشنا بودن ما قاطی نمیکنه. در رو آروم باز کردم که میکال بدون توقف درس اشاره کرد بشینم. خوشحال شدم و بدون خراب شدن نظم کلاس سمت صندلیم رفتم نشستم. همه استرسم پوچ هوا شد. یهو میکال پرسید: - خانم سانترو شما که خوب به درست گوش میدیدی بگو ببینم عدد چهل و نه رادیکالش چه عددی هست؟ دهنم باز موند و به چشمهای میکال خیره شدم. ببین چطور داره منو میترکونه! میخواد ضایعم کنه تا دیگه دیر نیام. لبخند زدم و گفتم: - استاد میشه هفت. خندید و آروم جواب داد: - درسته، ولی دیگه دیر نیا. سر تکون دادم: - چشم. روشا جلوی دهنش رو گرفت نخندم. تا آخر زنگ ریاضیها رو گفت و تکالیف تا زمان مرگمون داد. دو صفحه فقط باید حل می کردیم. وسایلم رو تو کیفم گذاشتم. روشا پرید جلوی منو و لودگی کرد: - ملکه من، قدم رنجه کردید؛ منت بر سر ما نهادید. لبخند دندون نماد زدم و گفتم: - آه... بگذار بگویم فرزندم که دیدگانم با تو روشن گردید. خندید و گازی به شکلاتش زد. نادین از پشت میزش بیرون اومد، مشتش رو سمت من گرفت. مشتم رو به مشتش زدم و بلند شدم. یه کش و قوس اومدم و خمیازه کشیدم. چند نفر تو کلاس اومدن، اسم آرتین رو صدا کردن و لودگی در اوردن، آرتین هم بیشتر از اونها در اورد. صورتش ولی خسته بود انگار نخوابیده. خواستم برم، دَم کلاس سه تا شنل پوش ظاهر شدن! سر همه کلاس سمتشون چرخید. شمشیرهای بلند تو دستش ظاهر شد. گیج نگاهشون کردم؛ چی هستن! قلبم تند تند زد و ناباور به بچههای کلاس نگاه کردم و بعد باز به شنل پوشها. با حس شمشیر که منو نشونه گرفته، دهنم باز موند. تاسیان از غیب به شکل مار ظاهر شد و تو دست من به شکل یه شمشیر بزرگ سیاه با جواهرات آبی شکل گرفت. با سرعت ضربه شمشیر شنل پوش رو گرفتم و لگدی تو سینهاش زدم. روشا و نادین هم ماهرانه حمله کردن. مگه این مدرسه بی در و پیکره انقدر راحت ورود و خروج میکنند؟ روشا با ضربه بدی به دیوار خورد! شوکه شدم و خشم عجیبی تو وجودم جوشوخروش کرد. چشمهام درخشان شد و به شنل پوشها حمله کردم. با شمشیرم ضربههای سنگین زدم. ولی اونها هم شمشیر زن خوبی بودن. تاسیان نمیگذاشت ضربهها دستم و مچ دستم رو خسته یا بلرزونه، خیلی سبک و نرم میشد باهاش مبارزه کرد. با اومدن مدیر و میکال شنل پوشها دورشون درخشان شد و تو زمین داشتن فرو میرفتن. من هم انقدر بی رحم بودم که سر یکیشون رو با سرعت بالایی قطع کردم. نگذاشتم از دستم در بره و با سر بریده همجوشی کردم. اطلاعات مثل باد تو سرم ریختن. کشتار، کشتار، کشتار سه شنل پوش یاغی و جادوگر هستن که با کشتار خرج خودشون و زندگیشون و در میارن. اومدم بیشتر چک کنم ولی نبود دیگه! فقط فرمان یکی مثل همیشه بدون صورت فرمان داده منو بکشن. بدنم لرزید و عقب رفتم. قدرتم فروکش کرد و تازه فهمیدم یکی رو من کشتم! ذهنم همه چی رو تجزیه و تحلیل کرد. لرزیدم و وحشت زده عقب عقب رفتم. من چکار کردم؟ من... من آدم کشتم! چشمهام گشاد شد. صدای جیغ دخترا و حیرت پسرا ترسم رو بیشتر کرده بود. روشا شونهام رو گرفت و گفت: - چی شده سایورا؟ لبهام ترسیده لرزید: - ی... یکی رو کشتم! میکال کنار سر رفت، توی صورت سر جا مونده نگاه کرد. خندید و با تحسین گفت: - آفرین دختر! خوب زدی ناکارش کردی. نفسهای بلند بلند کشیدم و یهو یه چیزی زیر دلم زد. با سرعت بلند شدم و دویدم. کنار سطل رفتم، هرچی خورده و نخوره بالا اوردم. لرزون زانو زدم و سرم رو گرفتم. روشا نگران پشت کمرم زد و گفت: - آروم باش سایورا، اومده بودن تو رو بکشن اصلا لایق نیستن بخوای حال خودت رو دربارهاشون بد کنی. چه بخواد ذهنت رو درگیر کنی! نفسهای سنگین کشیدم. نادین آب سمت من گرفت و یه آب به صورتم زد. آرتین با لودگی گفت: - بابا نه به اولش مثل یه الهه جنگیدی نه به الان حالت بده؟ تو اول میکشی بعد فکر میکنی؟ سرم رو فشار دادم و گیج بلند شدم. به دستهای لرزونم خیره شدم. انگار ذهنم اسلحه مرگ من شده بود. هی میگفت تو کشتی، تو کشتی، یه نفر رو کشتی. خودم رو بغل کردم و نالیدم. یهو چرخیده شدم و تو بغل امپراتور فرو رفتم. سر منو تو سینهاش فشار داد و زمزمه کرد: - آروم باش. پیرهنش رو تو مشتم چنگ زدم و با صدایی که برای خودم غریب به گوش میرسید نالیدم: - من... من کشتم! من یه نفر رو کشتم تیوان. حرف تریستان تو گوشم اومد. زنگ خورد! روز اولی که با تریستان آشنا شدم تو ذهنش فقط کشتن بود. « اون روز گفتم: - نه فقط کشتن راه حل همه چی نیست. الان میفهمم الان واضح حرفش رو تو بارون فهمیدم. - کشتن راه حل نیست؟ باورهای یه ذهن پاک! بالاخره میفهمی روزی باید بکشی تا کشته نشی.» چشمهام رو محکم بستم. همین شد من برای نجات جون خودم و بقیه کشتم. یکی رو واقعا کشتم. بغل تیوان حتی نتونست آرومم کنه. با صدای سرد تریستان شوکه شدم و ترسیدم: - سرورم فقط همین؟ گیج و ترسیده نگاهش کردم. به انگشترم تاسیان اشاره کرد و با اخم جواب داد: - انتظار داشتم هر سه رو بکشی فقط یکی؟ اگه دومی پشتت ظاهر میشد چی؟ اگه زیر پاهات قرار میگرفتن چی؟ تن صداش بالا رفت و لگدی زیر سر کوبید و جوری سر مثل توپ به دیوار خورد که دهنم باز موند. نعره خشمگین زد: - از امروز بیشتر باید تمرین کنی، خودم شخصا آموزشت دادم انتظار داشتم حداقل سه نفر رو راحت بتونی بکشی. تاسیان ظاهر شد و شوکه گفت: - تریستان آروم باش من ردشون رو گرفتم. تیوان با غرش گفت: - بس کن تریستان، از یه دختر بچه چه انتظار داری؟ صدای دعواشون تو گوشم پیچید و پیچید. چیزی که تو گلوم بود سنگینتر شد. تریستان ترسناک نگاهم کرد و غرش کرد: - ملکه آسمان و نوره، آخرین نسل از سانتروها. امروز دوتا ایزد اومدن دنبالش تا باخودشون ملکه منو ببرند. برای اینکه جایگاه خدایان اون بالای کوفتی ایزد نور نداریم، نظم جهان هزار و خوردهای ساله با مرگ بانو نیارا به هم ریخته. الان برای گردن زدن یکی این جوری کز کرده؟ از تریستان بیشتر از گشتن یکی ترسیدم. دستهام یخ کرد و زبونم یه تیکه چوب شد. تیوان هم غرش کرد: - که چی؟ این باعث نمیشه انقدر سخت بگیری. دارن سر من دعوا میکنند. به دیوار که خون سر بریده مثل رنگ پخش شده بود و سر تو دیوار فرو رفته بود خیره شدم. بغ کردم، من نمیخوام بیرحم باشم. ولی از تریستان الان بیشتر میترسم. به تریستان که چشمهاش درنده و وحشی بود نگاه کردم. از همیشه داشت ترسناکتر و وحشیانهتر میشد. قدمهای لرزونم رو سمتش برداشتم. بدون هیچ فکر اضافه دیگهای با همه ترسم محکم بغلش کردم و سرم رو تو سینهاش فرو کردم. تریستان برای من مثل حامی میمونه نمیخوام از من دل سرد بشه. مثل یه پدر، مثل دختری که نمیخواد پدرش ازش ناامید بشه. نفسش رو کفری بیرون داد. سرش رو روی موهام گذاشت و نفس کشید. خشمگین غرش کرد تو موهام. - گندش بزنند! آرومتر ولی هنوز ترسناک زمزمه کرد: - همین که سالمی خوبه. سرم رو بالا گرفتم و تو چشمهاش که یکم نرم شده بود نگاه کردم. از من فاصله گرفت و سمت سری که تو دیوار کوبیده بودش رفت برش داشت و سرد گفت: - بریم تاسیان. تاسیان لبخندی به من زد و همراه تریستان رفت. تیوان شونه منو فشار داد و گفت: - بریم خونه؟ با بغض سر به منفی تکون دادم: - میخوام مدرسه بمونم، تریستان عصبیه. صورتم رو نوازش کرد و گفت: - مراقب خودت باش. سر تکون دادم که جلو چشمم ناپدید شد. مدیر کریثامن نزدیک من اومد گفت: - خیالت راحت زمین هم پوشش محافظتی میزنم که جادوگری از زمین هم نفوذ نکنه. سر تکون دادم و تشکر کردم. پشت صندلیم نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم. امروز تریستان اسم همون زنی که وقتی داشتم فلوت میزدم تو رویام دیدم رو اورد. ایزد نور، ایزد نور نیست و دنیا داره ترک بر میداره. سرم رو فشار دادم و تصویر اون مرد که کپی من بود تو ذهنم جود گرفت. کیه؟ پدرمه؟ نیارا مادرمه؟ ولی آشینا گفت هزار و خورده ساله که نیارا مرده. کلاس تو سکوت سنگینی فرو رفته بود. یا من همه چی رو سنگین میدیدم؟ بغضم رو قورت دادم. رو نداشتم به بقیه نگاه کنم. زندگیم داره پر از دردسر میشه. کاش تو روستا بودم کنار بابا، بابا هنوز زنده بود و برای من داستان میخوند. بغضم سنگینتر شد. دستهای لرزونم رو روی لبهام گذاشتم. تو روستا کارم یادگرفتن طبابت بود و با گیاهها همش سر کار داشتم. هر صبح بوی شلتوک روحت رو جلا میداد. ته گلوم یه هق خورد ولی اشکم در نیومد. فقط بغض داشت جون منو میگرفت. با اومدن استاد با تأخیر، همه باز واکنش نداد و تو سکوت بودن. استاد گارسیا هم کلافه درس رو شروع کرد و میخواست ما رو از جو به وجود اومده در بیاره. با نگاه سنگین کسی سرم رو بالا اوردم. چشم تو چشم آرتین شدم. نه لبخند زد و نه حتی رو گرفت. خیره تو چشمهای هم موندیم که صداش تو ذهنم پیچ و تاب خورد: - زنگ تفریح میخوام با تو تنها باشم. لعنتی اینو چطور بهش بگم؟ چرا هنوز نمیتونم از قدرت تماس ذهنی استفاده کنم؟ تلخ جواب دادم: - دارم میشنوم. جوری شوکه تکون خورد که همه کلاس بهش نگاه کردن. استاد گارسیا با اخم پرسید: - چیزی شده آرتین؟ آرتین هول کرده خندید: - نه یه لحظه چرت گرفتم شرمنده داشتید میگفتید گیاههای دونه مرواریدی... استاد گارسیا اخم کرد و ادامه داد. آرتین تو ذهنش شوکه گفت: - واقعا میشنوی؟ تایید کردم. تو ذهنش خندید و لب زد: - میخوام زنگ تفریح تنها باشیم. گوشه دفتر تصویر مرد جادوگری که سرش رو قطع کرده بودم کشیدم و جواب دادم: - همین الان بگو. پوفی کشید: - نمیتونم میریم بیرون بعد. تلخ جواب دادم: - هرجور راحتی. صداش تو سرم پیچید: - وقتی میجنگیدی تو دلبرو شده بودی. مدادم دستم، تو نقطه ایستاد! گیج نگاهش کردم. استاد غرش کرد: - دارید ذهنی حرف میزنید؟ سرم رو بالا اوردم و به استاد گارسیا خیره شدم. شوکه شد. تلخ گفتم: - نه، ما هنوز آموزش ارتباط با ذهن رو یاد نگرفتیم. یک سال هم نشده بلوغ خودمون رو تجربه کردیم پس هنوز به جادو آشنا نیستیم. زنگ خورد و بلند شدم؛ دفتر رو تو کیفم انداختم و خسته از کلاس بیرون زدم. استاد هنوز خشکش زده بود! آرتین کنار من قرار گرفت. به اتاقک مخصوصم اشاره زدم. روشا و نادین با فاصله پشتم اومدن. وارد اتاقک شدم و روی مبل شزلون سرخ_طلایی نشستم. آرتین هم روی مبل سفید نشست. به صورت روشا نگاه کردم. درد داشت، یاد اون موقعه که شنل پوش به دیوار کوبیدش افتادم. احتمالا کوفتگی باشه، روشا یه گرگینهست و با یه کوبیدن تو دیوار چیزیش نمیشه. آرتین دستی به گردنش کشید. انگار نمیدونست از کجا و چطوری حرف بزنه سخت گفت: - من میدونم کی داره برای تو این موجودات رو میفرسته بکشنت. خم شدم و ناباور نگاهش کردم. قلبم جوری زد انگار تو گوشمه و لب زدم: - می... میدونی؟! تایید کرد و دستی روی پیشونیش کشید گفت: - اون فرد یه اجنه هستش، من ولیعهد عناصر هستم. میتونم رد پای اجنه رو روی روح کسی که تسخیر میشه حس کنم. همه کسایی که اومدن تو رو بکشن فقط فرمان داشتن ولی؛ خودشون یادشون نمیاومد. تو چشمهام خیره شد. با اخم حقیقت رو تو چشمهام کوبید. - وقتی هم سر یکی از شنل پوشها رو زدی، اون دوتا به خودشون اومدن، دیدم گیج بودن و انگار نمیدونستن چطور امدن. اجنهها ذهن رو تسخیر میکنند. بلند شد و کلافه پوفی کشید. نمیتونستم تکون بخورم. این جوری که بده! بیگناه کشته میشن. البته اجنه روحهایی که کمی سیاه و یا سیاه شده رو میتونه تسخیر کنه. صدای آرتین تو گوشم پیچید و گفت: - از این به بعد اگه میتونی ورد ضد تسخیر شدگی رو بخون، یا با نور تو قلب یا پیشونیشون بزن. میتونی پشت گردن هم بزنی چون اجنه از این سه نقطه میتونه تسخیر کنه. نادین شوکه شد و گفت: - تو از کجا میدونی و انقدر مطمئنی؟ دستی روی لبم گذاشتم. آرتین جواب نادین رو داد: - چون مادرم دورگه جن و پریزاده. بخاطر همجوشی که قبلا کرده بودم میدونستم مادرش چیه، اما این مهم نیست ما یه قدم جلو برداشتیم. الان میدونیم کسی که میخواد منو بکشه یه اجنه هستش. سوال این جاست؛ چرا میخواد منو بکشه؟ پا رو پا انداختم و چشمهام رو بستم گفتم: - ممنون راجع این موضوع گفتی آرتین، این جوری میفهمم باید دنبال چه کسی باشیم. آرتین یه موز برداشت پوست گرفت. - همکلاسی هستیم، بتونم کمک کنم خوشحالم میکنه. لبخند محو زدم. کاش من هم میتونستم کمکش کنم. یهو آروم پرسید: - چرا دیشب گفتی میخوای از من ساز یاد بگیری؟ اوه! الان چی بگم؟ دستی تو موهام کردم، باید یه چیزی بگم شک نکنه من راجعبه خانوادهاش میدونم. برای همین به روشا و نادین اشاره زدم و گفتم: - میخوام شخصی حرف بزنم. سر تکون دادن و از اتاقک شیشهای بیرون رفتن. تا مطمئن شدم کسی نمیشنوه، اخم کردم و جواب دادم: - من ملکه نور و آسمانم پدرت سایه سیاه داره و حس کردم از جانب پدرت مورد آزار و اذیت هستی. خواستم... نمیدونم خواستم یه کاری کنم تا تو دور تر بشی. شوکه شد ولی تو ظاهرش نشون نداد. خندید، غمگین و تلخ! تو چشمهام نگاه کرد. بدون انکار پرسید: - اگه این جوری باشه چه کمکی میتونی به من بکنی؟ خودم رو کمی جلو کشیدم و جواب دادم: - هر جور تو بخوای، چون من نمیتونم بدون مدرک حرفی بزنم یا کاری کنم. بلند شد، ترسیده و رنگ پریده به اطراف نگاه کرد. کنار من نشست و گفت: - منو از قصر بیرون بیار، تو ملکه آسمانی و امپراتور به تو گوش میده پادشاهان به تو گوش میدن. من... منو از اون قصر لعنتی بیرون بکش. دستم رو روی دستش گذاشتم و لب زدم: - کمکم کن چطور بیرون بیارمت؟ من میتونم به قصر شما بیام. نمیخوام پدرت رو حساس کنم. سر تکون داد و با بغض نجوا کرد: - راست میگی، نمیشه سرسری کاری کرد. از بغضش جا خوردم. انقدر تو فشار بود که حتی حرف های من هم انکار نکرد. دستم رو فشار داد و تو چشمهام نگاه کرد. - شبها اذیتم میکنه، روزها همش خودم رو تو کوچه خیابون میندازم. دیشب درد بدی کشیدم، سه بار جون دادم. دست روی سرش گذاشتم و همجوشی کردم. تمام احساساتش رو با گوشت و خونم احساس کردم. درد، درد، درد، نفرت، زجه، التماس، وحشت، وحشت، بیخوابی، تا صبح سیگار کشیدن، صبح با مادرش دعوا کردن. و... پدرش! پیشنهادش! این که آرتین منو سمت خودش بکشونه چون من نفوذ بالایی دارم. دستم مشت شد. سعی کردم آروم باشم آسمون به هرج و مرج کشیده نشه. نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - به پدرت بگو به من نزدیک شدی، بگو به تو پیشنهاد دادم... چشمهام رو بستم، چه پیشنهادی بگم؟ لعنتی از خشم زیاد هیچی تو ذهنم نبود. دستم رو فشار داد و لب زد: - بگم پیشنهاد دادی محافظت باشم، چون امروز تهدید شدی؟ تو چشمهاش خیره شدم و متعجب گفتم: - تو ولیعهدی؟! لبخند غمگین زد: - تو هم ملکه بزرگ هستی، نه یه ملکه معمولی یه ولیعهد میتونه مگه نه؟ چطور پادشاهان و حتی امپراتور از تو محافظت میکنند؟ نفسم رو خسته بیرون دادم و دستم رو از تو دستش بیرون اوردم. بلند شدم و تو اتاقک کلافه راه رفتم. آشینا آروم تو ذهنم گفت: - من یه پیشنهاد میدم خواستی قبول کن خواستی نه. شوکه شدم و تو ذهنم جواب دادم: - میشنوم. آشینا: آرتین رو شمشیر روحی خودت کن، چون آرتین ولیعهد عناصر هستی همچنین خاصه و رگ پریزادهای اصیل رو داره. این جوری هیچ وقت برای پدرش نیست. من حاضرم برای تو آرتین رو از پدرش بخرم. تکون سختی برداشتم و لب زدم: - آرتین سلاح روحی من بشه! انگار آرتین شنید. چون فریاد زد و با سرعت بالایی نزدیکم شد. - چی گفتی؟ مات تو چشمهاش خیره شدم و لب زدم: - سلاح روحی من میشی؟ رنگش پرید. لبهاش باز و بست شد و چشمهاش براق از اشک، با عجله بغلم کرد و شونهام خیس شد. - آره میشم، ولی... ولی تو حاضری یه سلاح دست مالی شده به دست پدر و مادرش رو داشته باشی؟ سرم رو روی شونههاش گذاشتم و زنگ خورد. - آره، سلاحم شو آرتین بذار کاملا از قصر بیرون بکشمت. بدنش داغ کرد و کمی از من فاصله گرفت به چشمهام خیره شد. به دستم اشاره زد و سرخ شده گفت: - همین الان این کار رو کن، لطفا. آشینا: برای این که صلاح روحی تو بشه هرچی میگم تکرار کن. شوکه با سر تکون دادم. زبونی روی لبم کشیدم و کلماتی که آشینا گفت رو تکرار کردم. - تیم کا سان هو یورام تیاروم اربوس وی هیستیا. آشینا: انگشت رو گاز بگیر و یه قطره خون تقدیمش کن. انگشتم رو گاز گرفتم، خون سرخم به آرومی مثل شبنم جمع شد و سمت لبهای آرتین گرفتم. احترامی به من گذاشت. اشکهاش از روی مژههای سرخش سر خورد و افتاد. قلبم آتیش گرفت. دستم رو گرفت و پیرهنش رو کنار زد روی قلبش ضرب در زد! آشینا شوکه نعره زد: - نه! اون همه خودش رو برای تو داد! این دیوونگیه! دیگه برگشت نداره! اگه روزی بخواد سلاح تو نباشه دیگه نمیتونه طلسم رو بشکنه چون میمیره و تا ابد یه فلز میشه. بدن آرتین آتیش گرفت و بغلم کرد. - من همه وجودم رو به تو دادم سایورا... مراقبم باش. نمیدونم از حرفش یا از قدرتش، بدنم لرزید و تو رگهام داغ شد! نه اونقدر که اذیت بشم شبیه سرم زدن بودن اما به جای خنکی تو رگهام داغی حس میشد. آرتین هم کاملا آتیش گرفته بود و من اصلا نمیسوختم، فقط یه گرمای لذت بخش روی پوستم حس میشد. نفس عمیق کشیدم و لب زدم: - دیونهای! آتیش بدنش فروکش کرد.یه چیز درخشان روی پیشونیش شروع کرد شکل گرفتن شوکه شدم. من دیدم روی پیشونی آرتین یه جواهر سرخ ظاهر شده! چشمهای نمدارش با اون جواهر درخشان، چقدر زیبا... روی سینهاش هم یه هلال ماه حک شده بود. خندید و از من فاصله گرفت. - بریم دیرمون شد. به سینهاش و پیشونیش اشاره کردم. از اتاقک شیشهای خودش رو نگاه کرد و قهقهه شادی زد: - پس سلاح یکی بودن این جوریه؟ یا برای تو فقط این جوریه؟ لبخند زدم و شونه بالا انداختم. چون من سر در نمیاوردم. آشینا خندید: فقط برای تو اینجوریه اصلا من مطمئن نبودم یه آدم زنده رو بشه سلاح کرد یه تیر تو تاریکی زدم. دیده بودم سلاح روح داره ولی ندیده بودم یه فرد زنده سلاح بشه یه سلاح کاملا زنده. استخون بدنم لرزید و این حرف آشینا رو با آرتین در میون نگذاشتم و از اتاق هنگ کرده بیرون اومدم. خشمگین تو ذهنم نعره زدم: - پس چرا گفتی؟ اگه اتفاقی براش میافتاد؟ آشینا قهقهه زد و جواب داد: - نه بابا هیچیش نمیشد! من فقط یه آزمون گرفتم چون دیدم تاسیان و تریستان رو محافظ روحت کردی—گفتم ببینم می تونی یه زنده هم سلاح کنی که دیدم بــــــلــه؛ تونستی. چون یه وامپگاد میتونه از این غلطها کنه. صد در صد مطمئنم یه ریشه وامپگادی داری. دیگه بدون شک دارم میگم. از کنار روشا و نادین گذشتم. حالم دست خودم نبود! مهر تایید آشینا روی من خورد من وامپگادم نه کامل یه رگ وامپگاد دارم! راه میرفتم، صداهای ناباور روشا و نادین با دیدن آرتین رو میشنیدم، اما ذهنم تو مدار نبود. دست روی قلبم گذاشتم. وامپگاد؟ اون هیولا... من؟! پدر و مادرم کی بودن؟ اونها کی بودن خدا؟ وارد کلاس شدم و روی صندلی مثل جنازه متحرک نشستم. پشت بندم آرتین، روشا و نادین اومدن. همه با دیدن آرتین جیغ زدن و ضعف کردن از زیباییش که زیباتر از زیباییها شده بود. فقط یه جواهر سرخ روی پیشونیش بود و یه ماه روی سینهاش اما همین انگار یه دنیا تغییرش داده بود. نتونستم خوشحالی کنم. نتونستم چون همه فکرم و ذکرم اصل و نسبم بود. سرم رو فشار دادم و استاد گالیکاس وارد کلاس شد و غرش کرد: - چخبره؟ کلاس رو گذاشتید رو سرتون؟ فقط یه بار از شما تعریف کردم. وقتی چشمش به آرتین خورد شوکه شد و گفت: - آرتین؟ چرا به خودت جواهر وصل کردی؟ ما اجازه نداریم کسی به خودش جواهر وصل کنه زود باش در بیار. سعی کردم یکم از فکرهام فاصله بگیرم. با شنیدن صدام خودم وحشت کردم. سرد و سوزان به استاد گالیکاس جواب دادم: - من این اجازه رو میدم جواهر تقدیمی من روی پیشونی ولیعهد عناصر باشه، اعتراضی وجود داره؟ استاد گالیکاس خشکش زد و سری به" نه" تکون داد. چشمهام رو بستم و لب زدم: - خوبه، کلاس رو شروع کنید لطفا. تایید کرد و همه مودب و منظم نشستن. راجع چاکراها از ما پرسید تا ببینه جا افتاده بودیم درونش یا نه وقتی دید همه جا افتادن شروع کرد ادامه درس رو داد. فکر من دنبال چراها بود. نمیدونم چه زمان می خوام متوجهاش بشم. سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم یه موجود وحشتناک شدم! پشت پنجره خیره به من بود. آشینا: نترس، تو قدرت آرتین رو داری و الان قادری نادیدنیها رو ببینی، آرتین همیشه اینچیزها رو دیده و براش عادیه، اما تو تازه میخوای با این موجودات آشنا بشی؛ پس آروم باش عزیزم. به موجود عجیب پشمالو با دندونهای ترسناک که خیره من بود چشم دوختم و تو ذهنم گفتم: - این چیه؟ moonecho 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Alen 1,007 ارسال شده در 12 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 اردیبهشت آشینا: محافظهای مخفی، مدیر مدرسه برای تو قرار داده؛ اسمشون گولبیا هست. استاد گالیکاس با جدیت پرسید: - خانم سانترو؛ باچاکرا برای یکی از همکلاسیهات یه تیکه کاغذ یا پاککن بفرست فعلا از وسایل خطرناک دوری کنید. تایید کردم و برای سارا، نورا و روشا با کاغذ پروانه درست کردم و فرستادم سمتشون، پروانههای کاغذی پرواز کنان روی سر سارا، نورا و روشا مثل گیر سر نشستن. از خوشحالی خندیدن و دست روی سرهاشون گذاشتن و پروانه رو لمس کردن. استاد گالیکاس دست زد و گفت: - خانم سانترو رو تشویق کنید؛ کاغذ رو وادار به فرم دهی کرد. همه برای من دست زدن و آرتین سوت زد. لبخند محو زدم و آرتین هم با چاکرا چند تا توپ درست کرد و تو سر صدرا و دو تا پسر دیگه زد. استاد خندید و گفت: - راضیم، ولی قرار نیست برای آزار و اذیت استفاده بشه آرتین. آرتین شاد و لوده چشمک زد: - چشم یاد میگیرم گل درست کنم مخ بزنم باهاش. همه از خنده منفجر شدن و استاد هم وادار به خندیدن کرد. استاد دستش رو بالا اورد و گفت: - خب بذارید تجاهمی هم نشونتون بدم بریم حیاط انجمن؟ همه تایید کردن. بلند شدم و وسایلم رو تو کیفم ریختم. دامنم رو درست کردم که دیدم جورابم بالای زانوم کج شده. اخم کردم و خواستم درستش کنم. آرتین کنار پاهام نشست و نگاهم کرد. نیم نگاهی بهش کردم. جورابم رو درست کردم. - چیزی شده؟ با چشمهای گیج خندید. - چطوری باید رفتار کنم؟ بلند شدم. دستم رو سمتش دراز کردم. دستم رو گرفت و بلندش کردم جواب دادم: - مثل همیشه؛ من نمیخوام تغییر کنی... خودت بودن قشنگه. روی هلال ماهش زدم درخشید و از کنارش گذشتم. روشا و نادین هم پشت سرم حرکت کردن. بدبخت هنگ کرد ولی نه آرتین مثل همیشه قابل فکر نبود و قهقهه زد: - باشه، خودم میمونم. برای تو... ابروهام بالاپرید و لبخند زدم. درسته آرتین باید شاد باشه من شادیش رو میخوام. نگرفتمش تغییرش بدم یا اسیر خودم کنمش، سلاح خودم کردمش تا از اون پدر عوضیش نجاتش بدم. وارد محوطه شدم و نسیم عطردار روحم رو جلا داد. با لذت پلهها رو پایین اومدم. با دیدن سه تا گولبیا که داشتن تو محوطه پرسه میزدن ایستادم. همشون مراقب من بودن! استاد گالیکاس همراه دو تا از دانش آموزها که سیبل دستشون بود اومد. استاد یک دونه از سیبلها رو شناور کرد گفت: - اسم میخودم یکی یکی بیاید، اول... آسیم. آسیم دستی تو موهای روشنش کرد و با غرور پرسید: - استاد چکار کنم؟ استاد: هدف بگیر بزن با هرچی. آسیم به اطراف خیره شد و یه سنگ کوچیک برداشت با چاکرا هدایتش کرد و پرتاب کرد. ولی کجا رفت خدا میدونه! با دهن باز به سنگی که بهجای اینکه به سیبل بخور رفت تو هوا خیره شدیم. استاد با جدیت جواب دادم: بد نبود، بعدی... روشا. هیچکس مسخره نکرد چون میدونستن خودشون هم بدتر از آسیم گند میزنند. روشا با دقت به سیبل خیره شد و سنگی پرتاب کرد. وسط قسمت زرد نخورد اما به سیبل زد. یکم دیگه میتونست. استاد لبخند زد: آفرین دخترم عالی بودی. نفر بعدی... صدرا بعدش سارا. روشا جیغ زد: - ایول. صدرا جلو اومد. یه سنگ برداشت و تو خال زد! استاد تشویقش کرد من هم دست زدم. سارا هم زد ولی تو باقالیها رفت. نوبت آرتین شد. با خنده گفت: - دیدید با توپ چطور تو سرتون زدم حالا این جا رو تماشا کنید بینندگان. دستی رو روی صورتش کشید. دستهاش رو مثل اسلحه گرفت و هدف گرفت. بدون هیچ شئ چاکراش تیز شد و به سیبل زد. سیبلبا همه قدرت تکون خورد و سوراخ شد. دقیقه خود خالش مثل روزنه شد. لبخند زدم. دختر بعدی هم زد نتونست. اسم نادین رو استاد خوند. نادین اخم کرد و کف دستش رو بالا اورد و سیبل رو جوری زد ما نفهمیدیم. فقط فهمیدیم سیبل نابود شد. عقب رفت و با رضایت لبخند زد. استاد با خوشحالی گفت: - بیشتر کلاس عالی هستن! سایورا نوبت تو هستش. جلو رفتم و بازوم رو فشار دادم. چشمهام رو بستم. با تفنگ شکاری بابا یادم داده بود ولی... ولی با جادو نمیدونم. تو جنگل وقتی میرفتیم گیاه دارویی جمع کنیم همیشه برای حیوانات وحشی همراه خودمون اسلحه شکاری داشتیم. مسابقه تیرندازی، اسب سواری، چوب زنی و غیره هر ماه بر پا بود. با یاد آوری اون روزهای ساده و خوش، اون روزهای بدون جادو و زیبا واقعا دل آدم رو میگیره که برگردی به اون زمان. بزگردی به روزی که ارباب رو لعنت کنی که چرا دست روی من گذاشتی با چهارتا زن که بابام سکته کنه. چرا حقیقت رو گفتی من دختر بابام نیستم تا بابام رو، روستام رو از دست بدم؟ با بغض به سیبل نگاه کردم. صدای بابا مثل لالایی تو گوشم پیچید. « آروم نفس بکش، هدف بگیر، از پرش اسلحه نترس...» بغضم سنگین تر شد. این جا جادویه هیچ پرشی نداره. دستم رو بالا اوردم و هدف رو گرفتم و بعد چاکرام رو رها کردم. چاکرام زوزه کشان هوا رو کنار زد و خال سیبل رو سوراخ کرد و از بین رفت. استاد لبخندی به من زد و به بقیه هم گفت بیان که آسیم بغ کرده گفت: - استاد یه بار دیگه بزنم؟ حق داشت همه خوب زدن بجز آسیم که فرستاد ناکجا آباد. استاد تایید کرد که میتونه. رفتم روی صندلی حیاط نشستم و چشمهام رو خسته از فکرهام بستم. فکرهایی که همش دنیای انسانها رو با این جا مقایسه میکردم. به آسمونی که هم رنگ حتی آسمون انسانها نبود خیره شدم. این جا سه قمر داشت و آسمونی مه آلودتر بود و ابرهاش پر بار تر، آسمونش رنگیتر و ماهش کمی هاله آبی داشت و خورشیدش داغتر بود. یه خورشید که هاله بنفش و قرمز داشت. روشا کنارم نشست و پرسید: - چیزی شده؟ خیلی تو خودتی؟ خمیازه کشیدم و جواب دادم: - نه؛ فقط کارهام زیاده دارم فکر میکنم رفتم خونه چطور برنامه ریزیش کنم انجام بدم. لبخند زد و سرش رو روی شونه من گذاشت: - تو میتونی و راحت از پسش برمیای. استاد با صدای بلند گفت: - از آموزشگاه یه بخش نامه اومده من باید پنج تا ده نفر رو معرفی کنم برای آزمون. یه مسابقهاست تو جنگل بهش میگن زنده موندن در جنگل. هر دوازده مدرسه از سراسر آسمان هم شرکت میکنند. تیم برنده هم برای مدرسهاش و هم برای خودش کسب مقام میکنه. از شما میخوام خوب تمرین کنید چون تا ماه دیگه شما نصف جادوهای اولیه رو با این پشتکارتون یاد میگیرید. سارا پرسید: - استاد برای کیه این مسابقه؟ استاد دست تو جیب کرد و گفت: - ماه دیگه که همه آموزشهای اولیه برای زنده موندن رو گذرونده باشن. مطمئنم مدیر نمیذاره من به این مسابقه پا بذارم پس خودم رو خوشحالش نکردم. همه بچهها رو سر استاد ریخته بودن و سوال پیچش میکردن. انقدر که زنگ خورد و استاد خوش صدامون فرار کرد. صدرا پرید روی گردن آرتین و گفت: - بریم کافه یه چیز گرم و داغ بزنیم؟ آرتین لنگهای صدرا رو گرفت و رفت. نادین کنارم نشست و کنجکاو پرسید: - اون هلال ماه روی سینه آرتین چیه؟ شبیه هلال ماه رو پیشونی تو هستش ولی کوچیکتر؟ تایید کردم و جواب دادم: - آرتین دیگه مال منه. دهن نادین و روشا باز موند و نگاهم کردن. خندیدم و روشا گفت: - ازدواج کردید تو بیست دقیقه که تو اتاق بودید؟! شوکه شدم و یهو پقی زدم زیر خنده. یعنی نابود شدم چقدر منحرفه. زدم روی پاهاش و بریده بریده جواب دادم: - وای... دلم... خدا... نه دختر اشتباه فهمیدی، آرتین با روحم پیوند خورده برای همین گفتم مال منه. خشکشون زده بود و نمیتونستن حرف بزنند. آرومتر ادامه دادم: - نمیخوام وارد جزئیات بشم فقط تا این حد بدونید آرتین مال منه. از لحاظ احساسی نه؛ از لحاظ جسمی و روحی. روشا لب زد: - پدرش غوغا میکنه؟! تلخ و خشمگین شدم. - پدرش غلط کرده. نادین ناباور لب زد: - مال خودته؟! یعنی روحش با مُهر روح خودت زدی؟ دقیقا این جور که نادین میگفت نبود. ولی نمیخواستم بگم آرتین سلاح روحی منه میخوام خودش بگه نه من. پس شونه بالا انداختم و جواب دادم: - احتمالا. نادین دست روی صورتش کشید و لب زد: - چقدر این پسر خر شانسه! روشا هم تایید کرد. - تو شانس خوابوندنش نه تو شکم مادرش. خب داشتن خیلی واضح به آرتین حسادت میکردن. روی پاهای جفتشون زدم و گفتم: - تا از زندگی کسی خبر ندارید حسرتش رو نخورید. بلند شدم و کش و قوس اومدم. آروم شعری رو زمزمه کردم. - حسرت آن زندگیه پر شور را نخور غم حیران مانند فلک بر سرش بارها زدهاست. تو خودت را نگری کن، از خودت راضی باش زندگیهای پر زرق و برق هیچ تمنایی ندارند «آلن.ایزدقلم» به چشمهای جفتشون خیره شدم و وارد کلاس شدم. همون لحظه هم میکال و مدیر سمت من اومدن. ایستادم و کنجکاو نگاهشون کردم. مدیر فورا با اخم غلیظ گفت: - بریم جایگاه مخصوص تو حرف بزنیم. تایید کردم و سمت اتاقک شیشهای رفتم. با دیدن آرتین ابرو بالا انداختم. همه با هم وارد شدیم و روی مبل شزلون نشستم. همه نشستن و پرسیدم: - اگه موضوع در مورد آرتین هستش، با عرض شرمندگی من موظف به توضیح نیستم. مدیر شوکه گفت: - یعنی چی موظف نیستی؟ نشان ماه تو روی سینه آرتین افتاده. به سینه آرتین نگاه کردم و جواب دادم: - درسته زیباست. آرتین خندید و روش رو از من گرفت. میکال با اخم جواب داد: - با آرتین چکار کردی؟ نیشخند تاریک زدم که ترس به جون همه افتاد. - کاری که روز اول دیدنش باید میکردم. مدیر ترسید و حیرت زده صداش بالا رفت: - من چی جواب پدرش رو بدم؟ قهقهه عصبی زدم و جواب دادم: - بگو پسرش برای سایوراست؛ مطمئنم خوشحالش می کنه. آرتین عمیق نگاهم کرد و لبخند زد. بلند شدم و ادامه دادم: - مهم نیست شما چیزی بگید جناب کریثامن، خودم شخصا به همراه امپراتور و شاهان خدمت شاه عناصر، پدر آرتین میرم و از اون آرتین رو با تمام مدراکش و زندگیش میگیرم. از الان یا آرتین رو فرزند من بدونید یا جزئی از من. از اتاق بیرون زدم و آرتین هم با سرعت دوید سمت منو دستم رو گرفت. نیم نگاهیش کردم و شوکه پرسید: - فرزند تو؟ دختر من یک سال از تو بزرگترم! سرخ شدم و دست روی صورتم گذاشتم. - چه میدونم یهو از دهنم پرید. قهقهه زد و دستم انداخت. - مامانی، برای من بهبه بخر. خندیدم و دنبالش کردم. - بیا پسر مامانی اول باید یه چیزی یادت بدم. با خنده پا به فرار گذاشت و من هم دنبالش. چقدر سریع میدوید! هن هن کنان وارد کلاس شدم و گفتم: - وای وای... چرا انقدر سریعی؟! روی نیمکت لم داد و جواب داد: - تمرین زیاد داشتم. به کلاس نگاه کردم کسی نبود! عمیق نگاهم کرد و لب زد: - یعنی واقعا میتونم از اون قصر کوفتی برای همیشه بیرون بزنم؟ به خودم اشاره کردم و جواب دادم: - آره پیش من میای زندگی میکنی. خیر چشمهام شد و چشمهاش پر از اشک. - قول میدم سلاح خوبی برای تو باشم. اگه... اگه فقط از اون جهنم بیرون بیام. زنگ خورد و سر تکون دادم. - قول میدم جوری بگیرمت که پدرت حتی تو تنهاییهاش هم نگه پسری به اسم آرتین داشتم. دست روی چشمهاش گذاشت و زمزمهکرد: - یه چیزی باید بهت بگم من... من سیگاریم و الکل هم میخورم. دست به سینه غر زدم: - شانسمه دیگه تریستان هم همین جوریه. تلخ لب زد: - نمیخوای بگی نخورم؟ چند نفر با سر و صدا تو کلاس اومدن. با دیدن ما سکوت کردن و کنجکاو شدن. لبخند زدم و جواب دادم: - اصلا، خودت یه روز با میل خودت فاصله بگیر من هیچی رو به تو تحمیل نمیکنم. از روی نمیکت بلند شد و روی صندلیش نشست و لب زد: - ممنون. شنیدم با این که زیر لبی گفت ولی من کامل شنیدمش. نشستم پشت میز خودم. استاد کلاره خودش رو تو کلاس ما انداخت و گفت: - آه... استاد عالیسو مخ منو گرفته بود! رفت با سرعت روی صندلیش نشست. همه یکی یکی اومدن و شوکه به استادی که زود وارد کلاس شده بود نگاه کردن. استاد کلاره خیلی بانمک و بامزه بود. دستی تو موهای کوتاهش کرد و وقتی دید کامل شدیم گفت: - سلام دختر و پسرای خوشگلم. به آرتین نگاه کرد و لبخند زد. همه با انرژی سلام گفتیم و پرسید: - آرتین جواهر روی پیشونیت خیلی بهت میاد و قشنگترت کرده، فقط اون هلال ماه نگرانم کرده خیلی شبیه هلال ماه مخفی زیر جواهر پیشونی سایورا جونه. آرتین ماه روی سینهاش رو نوازش کرد و جواب داد: - میگم ولی نه الان، وقتی کامل رها شدم میگم این ماه زیبا که شبیه ماه سایوراست چیه. استاد کلاره کنجکاو «باشه» گفت و بلند درسش رو شروع کرد و گفت: - خب خب، همه شما تو نواختن عالی هستید. سازهای شما با روحهاتون یکیه. بجز روشا که میگفت یه ساز دیگه میزده ولی روحش ساز دیگه قبول کرده. روشا تایید کرد. استاد آرومتر گفت: - شما دو ماه منو جلو انداختید. پس من درس رو جلوتر میدم. شما رو به پنج گروه چهار نفره تقسیم میکنم. که هر قطعهای رو که میدم باید با هماهنگی بهترین صداش رو ازش در بیارید. همه به هم دیگه خیره شدیم و آرتین گفت: - این عالیه! استاد شروع کرد گروه بندی و نوبت به گروه ما رسید و گفت: - سایورا و آرتین دیدم چطوری با هم میزدید و عالی هم بودید پس شما رو با هم میذارم. خیلی دوست دارم صدرا هم بذارم تو گروه شما ولی باید دو دختر و دو پسر تو گروه بذاریم. صدرا اعتراض کرد و فریاد زد: - خب پنج نفر تو چهار گروه بذارید. آرتین هم تایید کرد. استاد کلاره با اخم بامزه جواب داد: - هوم، درست میگید ولی نمیشه، مدیر این اجازه رو نمیده. من فقط میتونم تعیین کنم کی با کی باشه دو پسر دو دختر. آرتین بلند شد و گفت: - خب باشه من و صدرا و سایورا حالا یه دختر لازم داریم. استاد کلاره لبخند زد و جواب داد: - روشا و نادین محافظهای درون مدرسه سایورا هستن آرتین تو هر گروهی یکیشون یا دوتاشون باید باشه. آرتین و صدرا به هم دیگه نگاه کردن. آرتین تایید کرد: - باشه کاریش نمیشه کرد. نادین با اخم گفت: - صدرا یه رزم کاره فوقالعاده هستش منو صدرا با هم با یه استاد آموزش دیدیم میتونیم بریم از مدیر این اجازه رو بگیریم که تو گروه باید دو دختر باشه ولی میشه صدرا رو جا یکی از دخترا بیاریم؟ صدرا بلند شد و تایید کرد: - استاد کلاره لطفا. استاد به در کلاس اشاره کرد و گفت: - برید و تلاش خودتون رو بکنید. صدرا بلند شد و از کلاس بیرون زد. نادین هم همراهیش کرد. روشا زیر گوشم پچ پچ کرد: - از خداشه من تو گروه نباشم. خندیدم و گفتم: - چرا؟ شونه بالا انداخت و لب زد: - مرض داره خاک تو سر انگار نه انگار خواهرشم میگه یکم بدون تو بودن یعنی اکسیژن اضافی. دهنم باز موند، نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. آرومتر گفت: - ولی میدونی بخوام خودم رو با صدرا مقایسه کنم، صدرا از من قویتره و ما برای محافظت از تو باید هرکاری کنیم. من خودمم راضی بودم، عقب کشیدم تا صدرا تو گروه موسیقی تو بیاد. چون من و نادین برای درس نیومدیم برای حفاظت از تو این جا هستیم. درس خوندن برای شکارچیها یه چیز وقت تلف کردنیه، ما آموزهای خودمون رو دیدیم. شوکه شدم ولی اون فقط لبخند زد. دستش رو فشار دادم و لب زدم: - تو یه دوست خوب هستی. شوکه شد و لب زد: - دو... دوست؟ سر تکون دادم. متعجب خودش رو جلوتر کشید. استاد کلاره هم رفت بیرون تا ببینه جریان چی شد. - سایورا واقعا منو دوست خودت میدونی؟ لبخند محو زدم و تایید کردم. - تو و نادین رو محافظم نمیبینم بلکه دوستهای خودم میبینم. چشمهاش پر اشک شد و دستم رو بیشتر فشار داد. با بغض لب زد: - این خیلی برای من با ارزشه سایورا، تو عمرم انقدر خوشحال نشدم. اشک تو چشمهاش با انگشت گرفت. نمیدونستم یه حرفم انقدر خوشحالش کرده، واقعا دوست خودم میدیدمش. با بغض سنگینتر ادامه داد: - شکارچیها زیاد با کسی دوست نمیشن، سختوسنگ بار میان تا بهتر بتونن شکار کنن و مبارزه کنند. خیلی باید براش سخت باشه. خندید و دست روی صورتش گذاشت. - لعنتی احساساتی شدم. برای همین نادین خوشش نمیاد دختر تو گروه باشه. اخم کردم و روی دستش زدم: - چرت نگو دیگه! همون لحظه نادین، صدرا و استاد کلاره اومدن. نادین کنار روشا نشست و محکم تو کمرش زد. - چته؟ داری مثل بچهها گریه میکنی؟ فقط تو گروه موسیقی نیستی وگرنه اتاق هامون هم تو خونه یکیه. روشا دلخور تو پاهاش زد و استاد گفت: - خب پس ما دو گروه متفاوت داریم که یکی دختراش بیشتره یکی پسراش. مدیر این اجازه رو داد که این اتفاق بیفته و حتی آقای نواسترای عزیز پا درمیونی کردن. گروهها شامل: آرتین، صدرا، نادین و سایورا. گروه بعدی: روشا، سارا، نورا، آسیم. صدرا لبخند زد و استاد کلاره پنج برگه در اورد و گفت: ـ اسم گروههاتون رو بگید بنویسم. برید پیش گروههاتون بشینید فقط ده دقیقه وقت دارید. کلاس پر از همهمه شد و هر کی رفت پیش هم گروهی خودش نشست. صدرا و آرتین کنارم اومدن و نادین هم که دست راستم مینشست. به هر سه نفرشون خیره شدم و گفتم: - اسم گروه چی باشه؟ صدرا فورا جواب داد: - نغمهی دلها. بنظرم خوب بود! اما آرتین صورتش رو کج کرد. - اصلاً، حالم به هم خورد. نادین هم تاییدش کرد و گفت: - سرود شکار دل چطوره؟ هومم! چه جالب بود! آرتین خندید: - خودت شکارچی هستی برای هفت پشتمون کافیه. نادین خندید و گفت: - خودت بگو ببینم هی همه چی رو رد میکنی؟ آرتین متفکر جواب داد: - بنظرم بذاریم... اوم... گروه s.a.n.s نادین و صدرا هر دو گفتن نه؛ آرتین حرص خورد و به من پرید: - تو چرا هیچی نمیگی؟ رفتی روی سایلنت؟ لبخند زدم و جواب دادم: - اخه هیچی تو ذهنم نمیاد بگم از نظر من هم هر سه اسمها خوب و قشنگ بودن. نادین رو میز ضربه آهنگ زد: - خوب یه چیزی بگو ما هم بدون فکر گفتیم. دست زیر چونهام گذاشتم. واقعا هیچی به ذهنم میرسید. همین جوری الکی جواب دادم: - گروه بارانتلخ یا روشنایی در دلتاریکی، کدوم؟ همشون یه جوری نگاهم کردن. نادین هنوز داشت روی میز ضرب میزد و گفت: - جفتش عالی بود. صدرا و آرتین هم تایید کردن که آرتین با اخم دست تو جیب کرد و سمت من خم شد گفت: - خودتو یکم دیگه تکون بده یه اسم سوم بگو. خندیدم و چشمهام رو بستم که استاد کلاره گفت: - زود وقت داره تمام میشه. اسمی تو سرم جرقه زد که با چشمهای گشاد فورا گفتم: - تایم یخ زده. چشمهای همشون گرد شد. یه سکوت عجیب بین ما پیچید. حتی نادین هم انگشتهاش از حرکت ایستاد و دیگه روی میز ضرب نزد. کمکم لبخند رضایت روی لب ما چهارتا اومد که استاد کلاره از ما پرسید: - اسم گروه شما چیه؟ همزمان یه اسم رو گفتیم: - تایمیخزده. استاد شوکه شد و ناباور پرسید: - چرا این اسم سنگین و مرموز؟ بلند شدم و جواب دادم: - چون کسی که آوای ما رو بشنوه خشکش میزنه و ساعت براش معنا نداره. آرتین هم با پوزخند گفت: - همینه ملکه نور من. نادین هم بلند شد و با افتخار تک خنده زد و جواب داد: - میخوایم همین باشه ساعتی که با ما یخ میزنه. صدرا خنده پر لذت کرد. - تایم یخ زده یعنی بشنو و خشک شو تو جای خودت. استاد کلاره خندید و گفت: - باشه همین رو اسم گروهتون میزنم. همه خیره ما شدن. و آرتین خودش رو کنار صدرا و نادین جا داد و نشست. استاد از گروه بعد پرسید. گروه اول: تایمیخزده گروه دوم: شعله گروه سوم: هرم در آب گروه چهارم: نغمه در سکوت گروه پنجم: آوا رُز استاد کلاره گروه بندیها رو درست کرد و گفت: - ببینید؛ من الان گروههای شما رو نوشتم و درست کردم. میتونید این گروه رو تو درسها و آموزهای دیگه هم ادامه بدید. میخواید من اسامی گروه رو به مدیر بدم که تا آخر تدریس با هم باشید؟ به گروهم که هر سه پسر بودن خیره شدم. یعنی تا ابد باید این سه تا رو تحمل کنم؟ ووایی! فکرش هم مو به تن آدم سیخ میکنه. هر سه به من که لرزیدم نگاه کردن و از خنده منفجر شدن! انگار فهمیدن من به چی فکر میکنم. بیشتر مورمور شدم و وحشت کردم. بیاراده غریدم: - زهرمار. خندهاشون شدت گرفت و نادین با خنده گفت: - بخدا حدس میزنم داشت فکر میکرد یعنی ما تا ابد یه گروهیم. آرتین هم با قهقههای که داشت سر میخورد زیر میز و پاهای درازش میاومد زیر پاهام پاشیده شده جواب داد: - وای... وای اصلا نگاهش حرف میزد. صدرا سرخ از خنده نالید: - حق داره. استاد کلاره و بچههای گروه هم خندیدن. نورا بلند و با خنده گفت: - من هم بودم سکته میزدم با شما سه تا تو یه گروه باشم. منو بگو کلا آب شده بودم از خجالت و سرم رو روی میزم فشار دادم. انقدر ضایع بود رفتارم! چرا خندهاشون رو تمام نمیکند؟ جوری میخندیدن که کل کلاس از خنده به اگزوز سوزی راه افتاده بود. همون موقعه هم زنگ خورد و من نفس راحتی کشیدم. استاد با خنده گفت: - خدا تحمل زیادی بهت بده بتونی هر سه تاشون رو تحمل کنی. دهنم باز موند! باز به اون سهتا که به زور داشت بلند می شدن نگاه کردم. آرتین گونههاش رو گرفته بود و با خنده گفت: - اخــــ... درد گرفت از بس خندیدم بدنم حس نداره. نادین هم با خنده هولش داد. - رو من خودتو نریز من از تو الان شل ترم. صدرا روی جفتشون افتاد و هر سه پخش میزشون شدن. عمیق فاجعه بود و لب زدم: - با وجودشون نیاز ندارم کسی منو بکشه. استاد کلاره قهقهه زد و رفت. به آرتین اشاره کردم و گفتم: - بیا بریم آرتین. خنده آرتین خشک شد و بلند شد گفت: - خداحافظ بچهها، صدرا فردا می بینمت. کنار من ایستاد و با قدمهای محکم راه رفت. انگار نه انگار اون موقعه داشت از خنده روی زمین پاشیده میشد. کنار هم قرار که گرفته بودیم از کنار هرکی که رد میشدیم زمزمه می کرد. - زوج هستن؟ - با هم هستن؟ - ببین دختره چقدر جواهر داره شنیدم کلاس هفده هستش مغرور و از خود راضیه و به همه دستور میده. اون پسر جیگره هم برای خودش کرده... با رفتنم صداشون دیگه به گوشم نرسید. از محوطه مدرسه بیرون زدیم و به دورم نگاه کردم. امپراتور دنبالم اومده بود. چندتا محافظ و سرباز از سرزمینعناصر ها دنبال آرتین اومدن. تا خواستن ببرنش گفتم: - به شاه عناصر بگو امروز به قصر امپراتور بیاد؛ آرتین هم با شما نمیاد. رنگ سربازها پرید و محافظی فورا گفت: - ملکه آسمان، ما همچین اجازهای نمیتونیم بدیم. ولیعهد رو باید ببریم به قصرشون این دستور به ما داده شده. سرد جواب دادم: - ولیعهد؟ این جا ولیعهدی نمیبینم. آرتین برای منه و اگه پدرش میخواد ببینه میتونه به قصر امپراتور بیاد. امپراتور تیوان پیش ما اومد و همه بهش احترام گذاشتن و گفت: - چی شده؟ با دیدن آرتین رنگش برید و لب زد: - سایورا؛ ولیعهد آسمان رو چکار کردی؟ چرا نشان تو روی بدنشه و روی سرش جواهر داره؟ لبخند زد و گفتم: - برای خودم کردمش از الان آرتین ماله من تکیهای از وجودمه. از کنار امپراتور گذاشتم و همراه آرتین که از ترس دستهاش یخ زده بود کنارم نشست و لب زدم: - نترس هیچی نمیشه. امپراتور به سربازها حرف زد و اومد پیش ما نشست. کالسکه حرکت کرد و گفت: - بگو چکار کردی سایورا؟ دستم رو روی پاهای آرتین گذاشتم و جواب دادم: - آرتین سلاح روحی منه. تیوان تو نتونستی شمشیر من باشی پس من شمشیرم رو کاملا و با رضایت خودم و خودش انتخاب کردم. آرتین از الان سلاح منه، کسی میتونه سلاح روحی کسی رو ازش بگیره؟ چشمهای تیوان گرد شد و لب زد: - آرتین یه فرد زنده هستش! امکان نداره سلاح تو بشه. شونه بالا انداختم. - حالا که شده. تیوان به آرتین خیره شد و ترسناک پرسید: - تو راضی هستی؟ واقعا زندگی ولیعهدیت رو ول کردی سلاح روحی بشی؟ تو در آینده شاه عناصر میشدی! آرتین دستش مشت شد. قلبش تند تند میزد و گفت: - میخوام سلاح ملکه آسمان باشم نه شاه و نه ولیعهد، من تمام سختیهای راه ملکه رو با تیغهام میشکافم با شعلهام میسوزنم. تیوان خنده ناباور کرد. - یه فرد زنده سلاح شده؟! اصلا امکان نداره! به من و آرتین خیره شد. اهمیت ندادم و به بیرون خیره شدم. تصمیم گرفته شده، به قول بابا وقتی تصمیمت رو بگیری خدا هم تو رو نمیتونه از تصمیمت منصرف کنه. آشینا: برای آرتین یه اتاق درست کردم. خوشحال شدم و تشکر کردم. دود آبی و سیاه رنگی تو کالسکه پیچید و تاسیان ظاهر شد. شوکه رو به من کرد و رنگ پریده گفت: - ایزدان دوباره دنبالت اومدن، میگن باید تو رو ببینند. دارند با تریستان میجنگن. moonecho 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری