رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: موتور سوار مجنون 

نویسنده: 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 ( 𝑨𝒓𝒊𝒐 ) | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، هیجانی

خلاصه:

سوآ حین موتورسواری تصادف کرده و به کما می‌رود. او پس از سه ماه بهوش می‌آید و متوجه می‌شود که فلج شده و دیگر توانایی راه رفتن ندارد. 

او تبدیل به دختری پرخاشگری می‌شود و با همه‌ی پرستارانی که مادربزرگ پیر و فرتوتش، برای کمک به پیش‌برد روزمرگی‌هایش می‌آورد، بدرفتاری کرده و همه را فراری می‌دهد.

افسردگی او تا جایی ادامه دارد که پس از یکی از جلسات اجباری فیزیوتراپی‌اش، به قصد خودکشی و پریدن خود را به پشت بام بیمارستان می‌رساند؛ اما دوست‌پسر سابقش، جونو، که همیشه دورادور مراقب اوست، نجاتش داده و او را می‌دزدد.

مقدمه:

سرعت موتور که بالا رفت، جیغ‌های از روی ترسش گوش‌خراش‌تر شدن. اما بی‌توجه به واکنش‌هاش، جدی غریدم. 

- اگه می‌ترسی باید متوقفم کنی. اگه می‌خوای متوقفم کنی باید از دستم فرار کنی. اگه می‌خوای از دستم فرار کنی باید بتونی دوباره راه بری.

 

زاده‌ی گوشه‌ای از ذهن خاک خورده و روح شکسته‌ی نویسنده؛ امیدوارم لذت ببرید. :)

𝒜𝓇𝒾ℴ 𝒮ℯℴ𝒹𝒶

میتونین آهنگ Like Animals رو برای حس بهتر در کنار خوندن رمان گوش کنین 🤍

ویرایش شده توسط Ario Seoda
  • لایک 9
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بعد از دو روز دوری یا بهتره بگم از دور نگاه کردنش، امروز بالاخره دیدمش. بعد از تصادفش نمی‌تونست راه بره و من شاهد پرخاشگری‌هاش از این بابت، نسبت به اطرافیانش بودم.

حالا، توی بیمارستان بود و نوبت چکاپ داشت. هرچند همون‌طور که گفتم پرخاشگری می‌کرد؛ حتی به پزشکا و پرستارا و مامان‌بزرگش.

مثل همیشه نامحسوس زیر نظرش داشتم و با قدمایی بی‌صدا دنبالش می‌کردم. با دستای ظریفش چرخای ویلچر رو می‌چرخوند و به طرف آسانسور می‌رفت. 

موهای به رنگ گیلاسش که همیشه مرتب بودن، این روزا به طرز شلخته‌ای، بالای سرش گوجه‌ای بسته می‌شدن. موهاش برق می‌زدن؛ انگاری چند روزی بود که نشسته بودشون.

 دکمه‌ی طبقه‌‌ی مورد نظرش رو که فشرد داد، در فلزی آسانسور با صدایی ملایم بسته شد. بعد از چند لحظه آسانسور ایستاد. پشت‌بوم؟ اون‌جا چیکار داشت؟

دکمه‌ی آسانسور رو زدم؛ ثانیه‌هایی بعد که پایین اومد، سوارش شدم. موسیقی ملایمی در حال پخش بود. دکمه‌ی پشت‌بوم رو فشردم.

 بوی خفیف سوآ رو توی آسانسور از بین بوی استریل و الکل به خوبی حس می‌کردم؛ ناخودآگاه لبخندی زدم و عمیق‌تر بو کشیدم. 

 در آسانسور باز شد. ازش خارج شدم و به سمت در سفید رنگ پشت‌بوم رفتم. وارد محوطه‌ی پشت‌بوم که شدم، چشمم به سوآ خورد.

سرش به سمت آسمون بود و بلند‌بلند گریه می‌کرد. با هر هق‌هقش، انگار یه نفس از نفس‌های من کم می‌شد؛ طوری که طبق عادتم، دستم رو روی دست دیگه‌م، روی تتوی مشترکمون گذاشتم.

یه قلب نصفه که رو سرش شاخ داشت و رو پهلوش بال؛ و وقتی دستامون رو کمار هم می‌گرفتیم یه قلب کامل می‌شد، با دوتا شاخ و دوتا بال.

 دو قدم به سمت سوآ برداشتم. سوآ ناگهانی دستای ظریفش رو مشت کرد؛ همیشه ناخنای بلند و اکسسوریای تزیینی نقره‌ای داشت و حالا چی؟

هر دو مشتش رو سفت و محکم روی رون پاهاش کوبید و با گریه داد کشید.

- من عاشق موتور بودم؛ ولی موتور پاهام رو ازم گرفت! 

 جیغاش و لحنش هیستریک شدن.

- دیگه پا ندارم... ندارم... ندارم...

بعد از سیصد و هشتاد و سه روز داشتم صداش رو می‌شنیدم؛ صدایی که حالا گرفته و خش‌دار بود. 

فشار و لمس و مالشم روی تتو، از شدت دلواپسی محکم‌تر شد. تصادف لعنتی چه بلایی سر سوآی من آورده بود؟

سوآ ناگهان خودش رو از ویلچر به روی زمین انداخت. بدن ظریفش با شدت روی زمین سقوط کرد. 

ناخواسته یه قدم به سمتش برداشتم و دستم روی هوا خشکید. سوآ خودش رو خزوند و روی لبه‌ی پشت‌بوم دراز کشید.

 نفس‌نفس زدنش از بالا و پایین شدنای سریع قفسه‌ی سینه‌ش مشخص بود. 

 - نه موتور پاهام رو ازم نگرفت...

 انگشت اشاره‌ی بلند و باریکش رو به سمت آسمون گرفت و جنون‌زده غرید.

- تو پاهام رو ازم گرفتی، تو!

 دستش رو مشت کرد و محکم روی قفسه‌ی سینه‌ش کوبید.

- فقط پاهام؟ زندگیم رو بهت پس می‌دم!

زمزمه کردم.

- زندگیم رو بهت پس می‌دم؟ چی؟ نه سوآی من... نه دختر کوچولوی من... تو نباید بمیری!

به سمتش دویدم و درست لحظه‌ای که می‌خواست خودش رو پرت کنه، دستش رو گرفتم و طی حرکتی بلندش کردم.

بغلش کردم، سرش رو به سینه‌م کوبوندم و دستم رو لای موهای گیلاسی رنگش بردم. ناخواسته دو قطره اشک روی تتوی دستم ریخت و بعد روی موهاش افتاد.

با صدای خمارم توی گوشش گفتم:

- سوآی من، تو مال منی و مال من حق خودکشی نداره...

ویرایش شده توسط Ario Seoda
  • لایک 6
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سوآ به خودش اومد و فهمید چیشده. عربده کشید:

- ولم کن، تو کی هستی هان؟ ولم کن!

جنون‌وار دست و پا می‌زد؛ با یکی از دستام گرفتمش و با دست دیگه‌م ماسک و کلاه کپ‌ مشکیم (کلاه نقاب‌دار) رو درست کردم؛ کاری که من می‌خواستم بکنم دیوونگی محض بود، می‌خواستم اکسم رو بدزدم!

آره به همین راحتی! می‌خواستم کسی که سیصد و هشتاد و سه روز هیچ رابطه‌ای باهاش نداشتم، ولی شبا توی خوابام بغلش می‌کردم و همیشه از دور مراقبش بودم رو بدزدم! 

بدزدمش که بهش کمک کنم؛ کمک کنم که راه بره، کمک کنم که دیگه سوآی غمگین و افسرده نباشه! دختره کوچولوی خودم بشه و شاید... دوباره اون تتوی روی دستش واسش معنی‌دار بشه و شاید دوباره عاشقم شد!

که اگر دوباره عاشقم بشه از خوشحالی فریاد می‌زنم و تا طلوع آفتاب توی کوچه پس کوچه‌های سئول داد می‌کشم: «سوآ عاشقتم!»

 ولی چطوری باید می‌دزدیدمش؟ اگر همین‌طوری داد و بی‌داد می‌کرد قطع به یقین حراست بیمارستان سر می‌رسیدن. پس... باید یکم کار رو خشن پیش می‌بردم.

 ***

از عذاب وجدان نفسم بالا نمی‌اومد؛ باورم نمی‌شد زده بودم توی گردنش و بیهوشش کرده بودم!

 روی ویلچر گذاشته بودمش و داشتم به سمت در خروجی بیمارستان می‌بردمش؛ پرستارا و دکترا فکر می‌کردن سوآ خوابه و دارم می‌برمش بیرون که یکم هوا بخوره. ولی غافل از اینکه داشتم می‌دزدیمش؛ همه چیز طوری یهویی اتفاق افتاده بود که حتی خودمم باورم نمی‌شد.

اگه پلیس من رو می‌گرفت، قطعا حتی برادرمم نمی‌تونست من رو با پارتی بازی نجات بده، چون آدم‌ربایی کرده بودم و جرم آدم‌ربایی سنگین بود. 

بالاخره از در بیمارستان بیرون رفتم و نفس راحتی کشیدم؛ ماشینم رو چند تا کوچه اون طرف‌تر پارک کرده بودم، چون طرفای بیمارستان اصلا جای پارکی پیدا نمی‌شد.

به سمت کوچه‌‌‌ای که همیشه خلوت بود رفتم و بعد از اینکه مطمئن شدم دوربینی برای خطر نیست، ویلچر رو همون‌جا گذاشتم. سوآ رو بلند کردم و توی بغل خودم گرفتمش؛ گردنش زیر یکی از دستام بود و زانوهاش زیر دست دیگه‌م.

هنوز هم مثل قبل سبک وزن و لاغر بود؛ حالا هم که بیمارستان بود و آخرین باری که بهش سر زدم، از پرستارا شنیده بودم که درست غذا نمی‌خوره.

زیر چشمای قهوه‌ای رنگش حالا بسته بود گود افتاده بود؛ باور نمی‌کردم این سوآی من باشه، قابل باور نبود!

هوا رو به گرگ و میش می‌زد و سرما وجودم رو رخنه می‌کرد؛ نه سرمای هوا، بلکه سرمای کاری که داشتم می‌کردم و عواقبی که در نظر نمی‌گرفتم.

بالاخره به ماشین مشکی رنگ لوکسی که مال خودم بود رسیدیم و سوآ رو روی صندلی کمک راننده گذاشتم؛ در رو با دقت بستم، بعد خودمم سوار ماشین شدم و روی صندلی راننده نشستم. 

 سرش رو درست روی صندلی گذاشتم و مطمئن شدم که گردنش درد نگیره.

راه تا ویلای ججو زیاد بود پس قطعا تا اون‌موقع به هوش میومد و اگر به هوش میومد می‌خواست فرار کنه و این‌طوری به خودش آسیب میزد. 

پس باید از لحاظ فیزیکی محدودش می‌کردم!

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 5
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

آب دهنم مثل سنگ شده بود و از گلوم پایین نمی‌رفت؛ عذاب وجدان و حس بد مثل خوره به جونم افتاده بود.

سرم رو محکم روی فرمون کوبوندم و زیر لب غریدم:

- آخه هان جونو، جانشین دوم یکی از کمپانی‌های بزرگ کره رو چه به دزدی؟ اونم نه یه دزدیه معمولی؛ آدم‌دزدی! آدم‌ربایی!

سرم رو از روی فرمون بلند کردم و به سوآی بیهوش نگاه کردم:

 - ولی اون آدم نیست، اون فرشته‌ست،؛ فرشته‌ای که من عاشقانه می‌پرستمش. 

کمربند شلوارم رو در آوردم تا باهاش دستای ظریف و لاغرش رو ببندم؛ دوتا مچ دستش رو گرفتم که یخی پوستش رو حس کردم.

سردش بود؛ کت چرمم رو که روی صندلی عقب ماشین بود رو روی بدن نحیفش انداختم و بخاری ماشین رو تا آخر زیاد کردم.

دستای ظریفش قطعا با بسته شدن کمربند روی پوستش، سیاه می‌شد؛ ولی چاره‌ای نداشتم. 

کمربند رو دو دور دور دستاش پیچیدم و سر کمربند رو از وسط دو مچش رد کردم بیرون، تا هیچ‌جوره نتونه بازش کنه.

به صورتش دست زدم؛ حالا پوستش گرم‌تر شده بود و خیال من راحت‌تر.

آهنگ ملویی توی ماشین شروع به پخش شد که با سلیقه‌ی سوآ در تناقض بود. 

سوآ آهنگای شاد و پرانرژی رو می‌پسندید و هروقت این‌جور آهنگا رو از توی ماشین من یا از جانب من می‌شنید، مسخره‌م می‌کرد؛ ولی آیا هنوزم سوآ همین‌طوری بود؟

ماشین شروع به حرکت کرد. من و سوا به سمت مقصدی معلوم با ماجرایی نامعلوم به راه افتادیم؛ مقصد ویلای ججو بود.

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 5
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

توجه‌م به ناله‌ی ضعیفی که از جانب سوآ بود، جلب شد؛ قطعا تا الان به‌هوش اومده بود. 

 صدای موسیقی ملویی که درحال پخش بود رو کم کردم؛ هوا تاریک شده بود و بارون می‌بارید. ماسک و کلاهم رو در آورده بودم، نیم ساعت تا ویلا مونده بود و توی جاده‌ی رو به ویلا بودیم. 

جاده‌ش مثل مسیرای پیست مسابقه بود. روان و بدون دست‌انداز و البته، پر پیچ و خم؛

  سعی کردم باصدایی که برای سوآ آرامشِ خاطر بیاره و نترسه، صحبت کنم و صدام نرم‌تر از حد معمول باشه. 

 - سوآ؟

 سوآ که انگار هنوز درست هوشیاریش رو به دست نیاورده بود، نالید:

 - هوم؟

سعی کردم همین‌طور که رانندگی می‌کنم، به سوآ هم نگاه کنم.

 - سرت درد می‌کنه؟

 این‌بار هومی به نشونه‌ی مثبت بودن جواب سوالم کرد. 

 درد و عذاب وجدان باری دیگه کل وجودم رو رخنه کرد. 

 - چ... چقدر؟

 لبای خشکش رو با زبون‌ تر کرد و لب زد:

 - کم. 

 نفس راحتی کشیدم و گفتم:

 - الان می‌رسیم بهت قرص مسکن می‌دم خوب شی، خب؟

سوآ سرش رو مست و بیهوش تکون داد که خاطر جمع شدم و گفتم:

- آهنگ خوبه یا... می‌خوای عوضش کنم؟

سوآ نالید:

 - خیلی مزخرفه، فقط خفه‌ش کن.

 لبخندی محو زدم؛ سوآ هنوزم از آهنگای ملو متنفر بود. 

 آهنگ رو قطع، یا به قول سوآ خفه کردم و به سمت ویلا رفتم؛ فاصله زیادی تا ویلا نمونده بود.

یک ربع گذشت. هوش و حواس سوآ کم کم داشت سر جاش برمی‌گشت و سعی می‌کرد دست‌هاش رو تکون بده؛ ولی به‌خاطر این‌که دستای ظریفش به کمربند بسته شده بودن، توان تکون دادن دستاش رو نداشت.

 اطراف و بیرون پنجره رو با ترس و کنجکاوی نگاه می‌کرد؛ ولی چیزی جز سکوت، از نبودن موزیک و تاریکی شب و بارون نمی‌دید. 

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 4
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

حالا هوش و حواسش کامل برگشته بود، داد کشید:

 - اینجا کجاست هان؟ تو کی...

 سرش برگشت و با دیدن من ناباور گفت:

- جونو؟

دستای بسته‌ش رو محکم روی پاهای ظریف و کم توانش کوبید و بی‌صبرانه داد کشید:

 - من رو کجا می‌بری، ها؟ چرا دستام رو بستی؟

آب دهنم رو قورت دادم؛ بگم دزدیدمت؟ اصلا بگم چرا دزدیدمت؟

- چون می‌دونستم اگه به هوش بیای و دستات باز باشه، ممکنه به خودت آسیب بزنی سوآی من.

 فکر می‌کردم دغدغه‌ی الانش بعد از حرف من این باشه که چرا من رو دزدیدی؛ ولی با حرفی که زد نظرم به کل عوض شد، داد کشید:

 - من سوآی تو نیستم!

لعنتی! خوب می‌دونست چطور باید روی تاریک من رو راجع‌به مالکیت من، نسبت به خودش بالا بیاره. 

پوزخندی زدم، چشمم رو ازش گرفتم و به جاده دادم. 

 - باشه سوآی من، متوجه شدم. 

سرش رو از پشت به صندلی کوبید و با حرص داد کشید:

 - گفتم من سوآی تو نیستم! این رابطه یک سال پیش تموم شده!

این‌بار با صدای بلندتری خندیدم.

 - یک سال؟ نه عزیزم اشتباهه؛ سیصد و هشتاد و سه روز.

با لحن متفکری گفتم:

- هوم... تو دوست داشتی کات کنی و کردی ولی من... از اون شب هرشب توی رویاهام با تو می‌خوابیدم و از دور مراقبت بودم... همیشه!

به ویلا رسیدیم؛ در آهنی مشکی رنگ رو با ریموت باز کردم. تایر‌ای ماشین از چهارچوب در رد شدن. 

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 4
  • هاها 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

ناگهان سوآ با ترس، پرخاشگری و هق‌هق داد زد:

 - چون... چون تو سایکو بودی؛ می‌فهمی؟ سایکو!

 هوفی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. در ماشین رو بستم هم که صدای جیغ و دادش از ماشین بیرون نره.

چطوری جرعت می‌کرد بهم بگه سایکوئیست؟ 

به کاپوت ماشین تکیه دادم. دست به سینه شدم و سرم رو به عقب بردم؛ تا بارون وحشیانه توی صورتم بکوبه.

 صدام توی بارون گم شد.

- من... من فقط یکم زیادی دوستش دارم؛ همین! 

 دوست داشتن کسی که براش می‌میری جرمه؟ آره خب، شاید توی این دنیا جرمه!

فکر می‌کنه من دزدیدمش؟ اون فقط اشتباه فکر می‌کنه؛ چون می‌خوام بهش کمک کنم. 

بلندتر جیغ و داد می‌کرد؛ هرچی می‌خواد فکر کنه، فکر کنه!

دوستش دارم و خواهم داشت؛ پس بهش کمک می‌کنم، حتی شده به زور، حتی شده اگر مجبورش کنم تا آخر عمرم به اجبار نگهش دارم کنار خودم؛ توی همین ویلا... فقط من و اون. 

 بدنم خیس شده بود. تی‌شرتم به بدنم چسبیده بود و بدن ورزیده‌م رو به نمایش می‌ذاشت. 

 به سوآ نگاه کردم؛ با تنفر بهم زل زده بود و از شدت عصبانیت تندتر و تندتر نفس می‌کشید. 

  پام رو روی رکاب ماشین گذاشتم و سرم رو به درون بدنه‌ی ماشین بردم. دستم رو روی سرش، روی موهای گیلاسی رنگش می‌ذارم. 

 سوآ سرش رو به دو طرف تندتند تکون می‌داد که دستم رو از روی سرش بردارم. داد کشید.

- دستت رو از روی سرم بکش! می‌فهمی؟ برش دار! نمی‌خوام دستت بهم بخوره، می‌فهمی؟

  نمی‌تونست این‌طوری با من حرف بزنه؛ دستم رو محکم‌تر روی سرش نگه داشتم و زیر موهاش فر کردم. لبم به لاله‌ی گوشش خورد.

 - سر من داد نزن.

 خمارتر توی گوشش لب می‌زنم:

 - فهمیدی سوآی من؟ 

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 3
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

اما انگار سوآ نمی‌خواست متوجه حرف من بشه و دوباره شروع به داد و بی‌داد و شلوغ کاری کرد.

 پام رو از رکابی ماشین برداشتم، از روی پای سوآ رد کردم و کنار پای چپش گذاشتم؛ سپس پای بعدیم رو هم کنار پای راستش گذاشتم و در ماشین رو بستم. 

 حالا من روی سوآ بودم و سوآ با اون بدن ریز جثه‌ش زیر من. 

با دو انگشتم فک سوآ رو گرفتم و بالا کشیدمش؛ طوری‌که مجبور بشه بهم نگاه کنه‌. تار مویی که روی پیشونیش افتاده بود رو با دقت و ظرافت از روی پیشونیش برداشتم و پشت گوشش رد کردم. 

سوآ محو کارای من شده بود و از شدت تعجب دهنش باز مونده بود.

چشمم به لب‌ای برجسته و خشکش افتاد. لب پایینش رو با انگشت شستم لمس کردم. دلم برای سوآی من تنگ شده بود؛ دختر کوچولوی خودم که حالا بعد از سیصد و هشتاد و سه روز، دیگه نمی‌تونستم صبر و لطافت به خرج بدم و باید طعم لباش رو می‌چشیدم‌‌!

دستم رو روی صندلی گذاشتم؛ طوری که محدود بشه و راه فراری نداشته باشه. 

 سوآ داد کشید:

 - داری چه غلطی می‌کنی؛ هان؟ 

ناگهان با تمام توان و وجودش عربده کشید:

 - کمک! کمک، کسی اینجا نیست؟ یکی بیاد من رو از دست این نجات بده! کمک!

پوست گلوش از شدت دادی که می‌کشید می‌لرزید؛ پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و خمار لب زدم:

- سوآ... حنجره‌ت آسیب می‌بینه، داد نکش؛ کسی جز من و تو اینجا نیست.

دوباره نگاهم رو به لباش دوختم.

 - سوآ... من معتادم، معتاد تو؛ معتاد اون لبای شیرینت... برام مثل دوپامین می‌مونی...

  لبای تشنه‌ از بوسه‌م رو روی لبای سرد و خشکش کوبوندم؛ من بهت عطش دارم سوآ، عطش به تنت، به بدنت، به وجودت، به روحت، به بودنت، به همه‌چیت عطش دارم سوآ!

دستای ظریفش رو که با کمربند بسته شده بود رو به شونه‌م می‌کوبید تا بوسه رو قطع کنم؛ ولی این‌کار تنها و تنها عطش من رو بیشتر و بیشتر کرد. 

به لباش محکم‌تر فشار آوردم که مجبور به همراهی کردن بوسه‌‌ی من شد و این تا وقتی که نفس جفتمون به شماره بیوفته ادامه داشت.

 

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره رضایت دادم و لبای متورمم رو از روی لبای متورمش برداشتم.

نفس گرمم روی لباش پخش شد. 

 - حالا سوآی من... منتظرم دوباره داد و بی‌داد کنی.

برخلاف چشمای بی‌احساسش، حالا داشت با هیجان نفس‌نفس می‌زد. لبخندی عمیقی زدم و ادامه دادم: 

- می‌دونی چرا؟ چون هرباری که داد بکشی می‌بوسمت. انقدر می‌بوسمت و می‌بوسمت تا بالاخره از داد کشیدن خسته بشی؛ می‌دونی که من خیلی صبورم، قبلا هم بهت ثابت شده دختر کوچولوم، مگه نه؟

بدون منتظر موندن برای پاسخ سوالم نگاهم رو از صورت متعجب و بهت زده‌ش برداشتم، در ماشین رو باز کردم، از روی سوآ کنار رفتم و از ماشین پیاده شدم.

با گذاشتن پاهام روی زمین صدای شالاپ‌شالاپ خفیفی شنیده شد؛ بدنم از بارون شدیدی که می‌بارید خیس شده بود. ولی سوآ نباید هیچ‌جوره خیس می‌شد؛ چون اون ظریف بود و تازه از بیمارستان مرخص شده بود. حالا کی مرخصش کرد؟ من؛ اون هم با دزدیدنش!

 دستم رو روی گونه‌ش کشیدم؛ بر خلاف دفعات قبل، دیگه مقاومتی نمی‌کرد. گفتم:

 - نباید خیس بشی سوآی من؛ یکم صبر کن...

 کت چرمی که روش کشیده بودم تا سردش نشه رو روی سرش تنظیم کردم. کت من براش خیلی بزرگ و بلند بود و باعث می‌شد کل بدنش رو بپوشونه و از سرما محافظتش کنه. 

 لب سوآ برای لحظه‌ای لرزید، حالا با صدای آروم‌تری حرف می‌زد و با شرمندگی گفت:

 - م... من نمی‌تونم راه برم.

 و سرش رو پایین گرفت؛ قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین اومد. 

 با دیدن شرمندگی سوآ، انگار چیزی از وجودم کم شد؛ انگار تیری مستقیم به قلبم خورد. 

 انگشتم رو محکم روی تتوم فشار ‌دادم و نفس کلافه‌ای کشیدم.

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم رو به عقب بردم تا قطرات بارون به صورتم حمله کنن. نفس عمیقی کشیدم تا بوی خاک تازه نم‌دار شده که نه، خیس شده وجودم رو رخنه کنه.

نمی‌دونستم جواب سوآ رو چی باید بدم؛ اصلا چیزی باید می‌گفتم؟ برای همین بدون هیچ حرف اضافه‌ای دستای تنومند و قویم رو یکی زیر زانوهاش و اون یکی رو زیر گردنش گذاشتم تا بتونم بلندش کنم و قبل از اینکه از ماشین بیرون بیارمش و مورد حمله‌ی بارون شدید و سخت قرار بگیره، مطمئن شدم کت چرمیم تموم بدنش رو پوشونده.

 بعد از اینکه از ماشین بیرونش آوردم و در ماشین رو با زانوم بستم، ساعد دستم رو زیر رون پاش گذاشتم و با دست دیگه‌م بدنش رو به سینه‌م چسبوندم.

در ماشین نیازی به قفل شدن نداشت؛ چون کسی جز من و دختر کوچولوی من توی این ویلا نبود. 

 صدای نفساش توی بارون شدید گم شده بود و ضربان قلب تندش رو حس می‌کردم؛ انگار قلبش به سینه‌ی من می‌کوبید.

رمز در ورودی رو زدم؛ رمزش تاریخ تولد سوآ بود. 

در با صدای نرمی باز شد. به محض در آوردن کفشام توی قسمت ورودی خونه، وارد شدم.

خیس آب شده بودم و آب از سر و بدنم می‌چکید و تی‌شرتی که پوشیده بودم به بدن تنومند و به قوای جذابم چسبیده بود.

سوآ رو روی مبل راحتی‌ای که روبه روی شومینه بود گذاشتم و شومینه‌ رو روشن کردم.

 کت چرمم رو از روش برداشتم و لب زدم:

 - سوآی من، میرم لباسامو عوض کنم؛ خیس آب شدم.

سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا آبی که موهام رو در بر گرفته بود یکم کمتر بشه؛ قطرات آب روی میز و کت چرم خیس شدم ریخته شدن.

 - بعدش برای تو هم لباس میارم خب؟ از شر این لباسای بی‌ریخت خلاصت می‌کنم.

 می‌خواستم به سمت پله‌ها برم که چشمم به دستای بسته شده‌ی سوآ خورد؛ کمربند قطعا تا الان مچ دستش رو کبود کرده بود. 

 یکم کمربند رو شل‌تر کردم که سوآ نفس آسوده‌ای کشید؛ و معلوم شد که دستاش خیلی تحت فشار بوده. 

بدون حرف یا عمل دیگه‌ای به سمت طبقه‌ی دوم رفتم و پله‌های چوبی رو دوتا یکی رد می‌کردم؛ نباید سوآی من منتظر می‌موند.

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لباسام رو با یه تی‌شرت طوسی و شلوار مشکی تعویض و موهام رو هم با دور تند سشوار خشک کردم. 

پماد ترمیم کننده‌ای رو از توی اتاق پیدا کردم و این‌بار با آرامش بیشتری از پله‌ها پایین رفتم. 

 رو به روی سوآ زانو زدم. سوآ نگاهش رو از روی پاهاش گرفت و به آتیش شومینه خیره شد تا چشمش به من نخوره.

با دیدن این حرکت سوآ دل سرد و ناراحت شدم؛ اما وقتی به یاد آوردم که در واقع من اون رو دزدیدم، به زور بوسیدمش، دستاش رو محکم بستم تا راه فرار نداشته باشه، فهمیدم که این رفتارش نه تنها عادیه، بلکه اگه من رو می‌زد، بازم منطقی به نظر می‌اومد!

 دستاش رو باز کردم و کمربند رو بی‌اعتنا به مبل دونفره‌ی سمت چپم پرتاب کردم. 

 چشمم به دستاش خورد؛ از بابت کمربند زخمی و کبود شده بود.

با عذاب وجدان شدیدی آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به دستاش خیره شدم.

 پماد رو برداشتم و درش رو باز کردم. با احتیاط یکمش رو به نوک انگشتم مالیدم و می‌خواستم به مچ‌ سمت چپ سوآ بزنم که سوآ دستش رو کشید! همین‌طور که به شومینه نگاه می‌کرد، خودش شروع به مالیدن پماد به دستش کرد.

 آروم لب زدم: 

- سوآ؟

 ولی جوابی ازش نشنیدم. 

 پمادی که به نوک انگشتم زده بودم رو به در پماد مالیدم و بستمش.

- خب باشه... پس اول لباست رو عوض می‌کنیم؛ می‌دونم از دست لباسای مزخرف بیمارستان خسته شدی. خوبه؟

دوباره جوابی نشنیدم، از حرف‌ نزدناش خسته شده بودم.

 با اینکه نیم ساعت پیش داشت جیغ و داد می‌کرد تا ولش کنم؛ ولی دوست نداشتم این‌طوری هم بهم بی محلی کنه.

با صدای محکم‌تری گفتم:

- جوابت رو نشنیدم!

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 2
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زیر لب غرید:

 - چون چیزی نگفتم. 

رو به روش زانو زدم تا هم قد بشیم و چونه‌ش رو محکم گرفتم تا راهی جز نگاه کردن توی چشمام نداشته باشه. 

- نشنیدم، بلندتر بگو. 

یهو انگار که به سیم آخر زده باشه داد کشید:

 - کری مگه؟ گفتم هیچی نگفتم شنیدی یا بلندتر بگم؟

 پوزخند صدا داری زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.

 - خب پس من انتخاب می‌کنم. اول لباست رو عوض می‌کنیم؛ چون نمی‌خوام تورو توی این لباس نحس ببینم.

دستم رو از روی چونه‌ش برداشتم.

- بعدش به مُچِت پماد می‌زنم و بعدشم برات یه شام خوش‌مزه درست می‌کنم. می‌دونم خیلی وقته یه غذای درست و حسابی نخوردی؛ مخصوصا با اون غذاهای آشغال بیمارستان. 

دوباره مثل دو سری قبل بغلش کردم.

- وقتی غذا رو طعم‌دار کردم می‌برمت حموم؛ حمومای بیمارستان به درد نخورن، می‌دونم. کثیف هستن، تو هم که به تمیزی حساسی.

 از روی پله‌ها با احتیاط بالا رفتم؛ طوری که مشکلی برای سوآ پیش نیاد. 

با لحن متفکری گفتم:

- سوآی من؟ به نظرت شام چی درست کنم؟

 سوآ با حرص لب زد:

- زهرمار؛ زهرمار درست کن!

این‌بار به صورتم هم قیافه‌ی متفکر گرفتم.

- خب... از پیشنهادت خوشم نیومد؛ بولگوگی درست می‌کنم. 

(بولگوگی تکه‌های خیلی نازک گوشت گاوه که قبل از پخت توی یه سس مزه‌دار می‌خوابه. این سس معمولاً ترکیبی از سس سویا، سیر، روغن کنجد، شکر یا عسل، پیازچه و گاهی پوره‌ی گلابی آسیاییه. بعد گوشت رو همراه با پیاز، هویج و گاهی قارچ روی حرارت می‌پزن.

مزه‌ش معمولاً شیرین و شوره؛ یه شیرینی ملایم از شکر یا گلابی داره، عطر سیر و روغن کنجد هم کاملاً حس میشه و گوشت به خاطر نازک بودنش نرم و آبداره.)

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 2
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به طرف اتاق طبقه‌ی بالا رفتیم؛ سوآ رو با ملایمت روی تخت گذاشتم و در کشوییِ کمد دیواری رو به سمت راست کشیدم تا باز بشه. 

- اوم... قبل از اینکه بری برات کلی لباس خریده بودم تا وقتی که برای اولین بار اومدی این‌جا احساس راحتی کنی. 

همین‌طور که به داخل کمد دیواری زل زده بودم، قلنج یکی از انگشتام رو شکوندم. 

- اممم... ولی تو کات کردی و نتونستم بهت نشونشون بدم. 

با صدا خندیدم. 

- البته الانم اشکال نداره؛ می‌تونی الان بپوشی و نظرت رو در موردشون بهم بگی. 

 توده‌ی عظیمی از لباسایی که برای سوآ خریده بودم رو روی زمین ریختم.

- اوه ببخشید عزیزم...  

صورتم رو جمع کردم و با تفکر ادامه دادم:

- یکم به‌هم‌ریخته‌ست می‌دونم؛ راستش روزی که کات کردیم یه کوچولو عصبی بودم، لباسارو پخش و پلا کردم.

به سقف نگاه کردم و بعد نگاهم رو به صورت خنثی و چشمای عصبی سوآ دوختم. 

 - و انقدری حالم بد بود که دیگه جمعشون نکنم. 

‌لبخند نرم و شیطنت آمیزی زدم:

- خب، برای الان و بعد از حمومت لباس چی برمی‌داری؟ اوه راستی! ازشون خوشت اومده؟

نفس کشیده‌ای بیرون دادم.

- هرچند قطعا ازشون خوشت اومده؛ نیازی به پرسیدن نیست!

سوآ نگاه پر تنفرش رو از من گرفت و به لباسا دوخت.

طوری که انگار باور نمی‌کرد این لباسا همه‌ش برای خودش باشه و من اون‌قدری دیوونه باشم که اون همه لباس رو براش بخرم.

 - هنوزم مونده، اینا فقط یکمش بود؛ برای خودت اتاق جدا داری. توی اتاق خودت کلی لباس هست. 

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با انتظار به سوآ زل زدم.

- خب... انتخاب کن دیگه؛ دو دست از لباسارو انتخاب کن.

 شروع به شمردن لباسا با انگشتام کردم.

 - یکیش برای حالا که از شر این لباس چندش بیمارستان خلاص بشی.

انگشت بعدیم رو آوردم بالا.

- و بعدیش برای وقتی که از حموم در اومدی.

 روی لبه‌ی تخت، درست کنار سوآ نشستم. سوآ با انزجار گفت:

- گمشو برو اون‌ور.

 لبخندی که بیشتر به پوزخند شباهت داشت رو تقدیمش کردم.

- خب؟ چرا خودت نمی‌ری اون‌ور؟

 با پرخاشگری عربده کشید:

 - چون نمی‌تونم می‌فهمی؟ پا ندارم!

 یه تای ابروم رو بالا بردم.

- خب؟

 توی چشماش اشک جمع شد و با همون لحن ادامه داد:

- خب؟ فقط خب؟ ببینم...

فکم رو با دو انگشت گرفت و وادارم کرد بهش نگاه کنم.

- اصلا تو چرا من رو نمی‌کشی؛ هان؟

 لبام به هم خورد ولی حرفی ازش خارج نشد. فروپاشی رو توی وجود و روح سوآ حس می‌کردم.

 آب دهنم رو قورت میدم.

 - دو حالت داره...

 دستم رو روی رون پاش گذاشتم.

 - یا من تو رو می‌کشم.

به نشونه‌ی منفی بودن جواب جمله‌م، خودم سرم رو به دو طرف تکون دادم. 

 - که امکان نداره!

 دستم رو از روی رونش برداشتم، روی شونه‌ش گذاشتم و به خودم فشردمش.

 - و اما حالت دوم... حالت دوم اینه که تو باید من رو بکشی. 

 لبم رو روی موهای گیلاسی رنگش گذاشتم و چشمام رو بستم.

- و برای این کار؛ اول باید بتونی راه بری.

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخند نرمی زدم. 

 - خب؛ حالا دختر کوچولوی من، دوتا لباس انتخاب کن.

 به لباسا خیره شدم.

 - خب... یکیش رو من انتخاب می‌کنم، یکیش رو تو.

 دو زانو روی زمین نشستم و شروع به پخش کردن لباسا روی زمین شدم.

 - خب... از بین اینا یکیش رو انتخاب کن سوآی من. اوم... انتخاب خودم...

 شروع به زیر و رو کردن لباسا کردم که چشمم به لباس یاسی رنگی خورد؛ لباس همراه با شورتکش بود. یه دست تاپ و شورتک یاسی. 

 - این رو انتخاب می‌کنم. قطعا بهت میاد دختر کوچولوم و تو؟

 بی‌حوصله به لباسا زل زد؛ بدون اینکه حرفی بزنه انگشت اشاره‌ش رو به سمت پیراهن یک دست مشکی گرفت. 

 اول به لباس و سپس به سوآ نگاه کردم. 

- اوممم... مشکی؟

 با حرص دندوناش رو به هم فشرد و گفت:

- آره مثل دنیام! مثل بختم! 

 چشمام بی‌احساس و سرد شد و لحنم خشونت‌بار.

 - هروقت من مردم می‌تونی این حرف رو بزنی؛ ولی توجه کن: هروقت مطمئن شدی جنازه‌م رو‌ سوزوندن و خاکش کردن. فهمیدی؟ 

 تاپ و شورتک یاسی رو روی تخت پرت کردم. 

 - ست دیگه رو هم خودم انتخاب می‌کنم. ترجیح میدم دیگه هیچ‌وقت نظرت رو نپرسم؛ حداقل تا وقتی که دیگه این‌طوری نباشی. 

 لباس بعدی رو با خشونت از بین توده‌های لباس چنگ زدم و بالا آوردم. با همون لحن خشونت‌بارم ادامه دادم:

 - اون لباسای بی‌صاحاب بیمارستان رو در بیار. دیگه هیچ‌وقت نمی‌خوام توی تنت ببینمش. 

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 2
  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لباسای سوآ رو عوض کردم ولی نه با نرمی و لطافت؛ بلکه با خشونت! باید می‌فهمید حرفایی که می‌زنه تاوان داره و باید مراقب حرفای چرت و پرتی که می‌زنه باشه.

 تاپ یاسی رنگ رو، روی تنش پایین کشیدم و مرتبش کردم.

 - این رو می‌گم که همیشه یادت بمونه...

 دو شونه‌ش رو با دستام محکم گرفتم.

- دنیای تو منم؛ دنیای تو هم هان جونوئه! 

 چشمام رو محکم روی هم فشار دادم که سوآ توی صورتم داد کشید:

 - اگه تو دنیای منی پس آرزو می‌کنم دنیام هرچی زودتر خراب شه و بمیری!

 صورتم رو طوری جلو بردم که بینیم به بینیش فشار داده شد.

دندونام از شدت فشار انگار داشتن خورد می‌شدن. از لای دندونام غریدم:

 - می‌خوای دنیات خراب شه و بمیرم؟ باشه؛ پس خودت بکشش!

 محکم به سمت خودم کشیدمش؛ طوری‌که لبم به گوشش خورد. 

 - ولی اول باید پا داشته باشی که بکشیش‌؛ پس اول باید راه بری. فهمیدی؟

بلندتر داد کشیدم: 

- فهمیدی یا نه؟ 

برای لحظه‌ای ترس رو توی چشماش دیدم و حس کردم. 

 روی تخت ولش کردم و از پله‌ها با سرعت پایین رفتم؛ پاهام رو روشون می‌کوبوندم. هنوز یک ساعتم نشده بود که به این‌جا اومده بود و من داشتم این‌طوری باهاش برخورد می‌کردم. 

از توی آشپزخونه یه لیوان آب برداشتم، توش رو پر از آب خنک کردم و سر کشیدم تا عصبانیتم رو فروکش کنه.

با انگشتام چشمام رو مالیدم و هوفی کشیدم. 

 نباید باهاش این‌طوری رفتار کنم! دختر کوچولوی من روحیه‌ش حساسه و زود گریه‌ش می‌گیره؛ مخصوصاً حالا به‌خاطر پاهاش و تصادفش.

چند دقیقه گذشت...

باورم نمی‌شد سرش داد کشیده بودم!

ویرایش شده توسط سان آز
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوفی کشیدم و با قدم‌های نرم ولی سریع به طبقه‌ی بالا رفتم و از اتاقی که سوآ توش بود صدای هق‌هق شنیدم. 

 وای سوآ کوچولوی من هنوزم وقتی سرش داد می‌کشیدم گریه می‌کرد، باورم نمی‌شد!

 به طرف در اتاق رسیدم که نصفه بسته شده بود.

 دو تقه به در زدم و با صدای آروم و شرمنده‌ای گفتم:

 - سوآ نونا؟ 

 سعی کرد هق‌هق‌هاش رو با دست خفه کنه...

 - نونا کوچولوم؟

 در رو با یه ضربه‌ی انگشت باز کردم و به سوآ نگاه نگاه کردم. 

 مثل همیشه وقتی که گریه می‌کرد دوتا نقطه‌ی قرمز روی شقیقه‌هاش مشخص میشد. 

با چند قدم شمرده و بلند به سوآ رسیدم و رو به روش زانو زدم.

 - سوآی من؟

 دستاش رو از روی دهنش برداشتم و توی دستام نگه داشتم. 

- ببخشید که سرت داد زدم... تقصیر خودم نبود... آخه...

حرفم با صدای هق‌هق و گریه‌ی بلند سوآ قطع شد؛ می‌دونستم بخاطر داد زدن‌ من گریه نمی‌کنه‌. 

اون بخاطر فشارهایی که از تصادف تا بیمارستان بهش وارد شده هم گریه می‌کرد. چون خودش رو محکم و قوی نگه داشته بود و هیچوقت جلوی کسی که باهاش راحت نبود، گریه نمی‌کرد. 

از مامان‌بزرگش شنیده بودم... اون هیچوقت جلوی کسی که باهاش راحت نیست یا براش غریبه بود فرو نمی‌ریخت.

قطعا اون چند ماه خیلی بهش سخت گذشته بود؛ با آدم‌های غریبه، چه مهربون چه بداخلاق فرقی نمی‌کرد؛ به هرحال اونا هم یه نوع آدم غریبه بودند. 

 دست‌هاش رو ول کردم و بلند شدم و کنارش، لبه‌ی تخت نشستم.  

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستم رو از بین ساعدش رد کردم و محکم گرفتمش که صدای گریه‌ش بلندتر شد و با این تفاوت که این‌بار هیچ تلاشی برای ساکت کردن صدای گریه‌ش نمی‌کرد و منم هیچ تلاشی برای آروم کردنش نداشتم. 

 چند دقیقه گذشت و سوآ مثل اشک‌هاش فرو می‌ریخت. 

 - سوآی من؟ 

جوابی نداد و تصمیم به کار دیگه‌ای برای آروم کردنش گرفتم که همیشه که نه... ولی نصف بیشتر مواقع جواب می‌داد. 

دست سوآ رو ول کردم و کمرش رو از دو طرف با دستام گرفتم و بلندش کردم و روی پاهام گذاشتمش. 

 - دختر کوچولوی من؟ 

 دستم رو محکم‌تر دور کمر ظریفش کشیدم و چونه‌م رو روی شونه‌ی راستش گذاشتم. 

- گریه نکن دیگه... 

بغض رو توی گلوم حس کردم. 

- منم... منم گریه‌م می‌گیره‌ها...

گردنش رو آروم می‌بوسم و میگم:

 - تو که دوست نداری گریه‌ی من رو ببینی؟

سعی می‌کنم بحث رو عوض کنم تا واقعا گریه‌م نگیره... دوست نداشتم من رو یه آدم ضعیف ببینه... چون من باید مثل یه مرد پشتش می‌بودم.

توی شونه‌ش نفس می‌کشم:

 - مثل همیشه بوی گیلاس میدی... قبلا بهم گفته بودی این بوی گیلاس، بوی ادکلنته...

 اشکاش رو با دستای کوچیکش پاک می‌کنه و خیلی آروم با صدایی که هنوز هم به بغض آغشته بود میگه:

 - هوم.

 لبخند بزرگی می‌زنم؛ پرخاش نکرد!

- دختر کوچولوم؟ بریم صورتت رو بشوریم؟

 دستم رو توی موهای به هم ریخته‌ش می‌برم و سعی می‌کنم مرتبش کنم.

 - بریم حموم، بعدش یه شام خوش‌مزه درست کنم فیلم ببینیم؟

سرش رو آروم به نشونه‌ی آره تکون میده که لبخندم بزرگتر میشه. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...