رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: سوآ؛ دختر موتورسوار

نویسنده: 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 ( 𝑨𝒓𝒊𝒐 ) | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، هیجانی

خلاصه:

سوآ حین موتورسواری تصادف کرده و به کما می‌رود. او پس از سه ماه بهوش می‌آید و متوجه می‌شود که فلج شده و دیگر توانایی راه رفتن ندارد. 

او تبدیل به دختری پرخاشگری می‌شود و با همه‌ی پرستارانی که مادربزرگ پیر و فرتوتش، برای کمک به پیش‌برد روزمرگی‌هایش می‌آورد، بدرفتاری کرده و همه را فراری می‌دهد.

افسردگی او تا جایی ادامه دارد که پس از یکی از جلسات اجباری فیزیوتراپی‌اش، به قصد خودکشی و پریدن خود را به پشت بام بیمارستان می‌رساند؛ اما دوست‌پسر سابقش، جونو، که همیشه دورادور مراقب اوست، نجاتش داده و او را می‌دزدد.

مقدمه:

سرعت موتور که بالا رفت، جیغ‌های از روی ترسش گوش‌خراش‌تر شدن. اما بی‌توجه به واکنش‌هاش، جدی غریدم. 

- اگه می‌ترسی باید متوقفم کنی. اگه می‌خوای متوقفم کنی باید از دستم فرار کنی. اگه می‌خوای از دستم فرار کنی باید بتونی دوباره راه بری.

ویرایش شده توسط Ario Seoda
  • لایک 8
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

با دست‌های ظریفش چرخ‌های ویلچر رو می‌چرخوند و به طرف آسانسور می‌رفت؛ موهای گیلاسی رنگش که همیشه مرتب بود، حالا شلخته بالای سرش گوجه شده بود و رنگش کدر بود. انگار چند روزی بود که حموم نرفته بود.

 دکمه‌ی طبقه‌‌ی مورد نظرش رو فشار داد و در فلزی آسانسور با صدای ملایمی بسته شد. 

 بعد از چند لحظه آسانسور در طبقه‌ی آخر ایستاد؛ می‌خواستم ببینم امروز حال سوآ چطوره... دو روز بود بهش سر نزده بودم البته... سر زدن که نه، بیشتر میشه گفت از دور نگاه کردن. 

 از دور نگاه کردن همکاری نکردنش، پرخاشگریش با دکترش و مامان‌بزرگش‌.

دکمه‌ی آسانسور رو زدم و بعد از چند لحظه در آهنی آسانسور باز شد، توی محفظه‌ی آهنی آسانسور رفتم موسیقی ملایمی پخش میشد، دکمه‌ی طبقه‌ی آخر رو زدم و در بسته شد. 

 بوی خفیف سوآ رو توی آسانسور از بین بوی استریل و الکل به خوبی حس می‌کردم؛ ناخودآگاه لبخندی زدم و بیشتر بو کشیدم. 

 در آسانسور باز شد و چشمم به یه در آهنی زنگ زده خورد، ناخودآگاه اخم کردم؛ اینجا بالا پشت‌بوم بیمارستان بود، سوآ اینجا چیکار می‌کرد؟

  از در بد قواره و بد شکل رد میشم که چشمم به سوآ می‌خوره، نگاه سوآ به آسمون بود و بلند بلند گریه می‌کرد. 

 با هر هق‌هق سوآ انگار یه نفس از نفس‌های من کم میشد، طبق عادتم تتوی مشترکم با سوآ روی فشار می‌دادم، تتوی بال فرشته که وقتی قبل‌ها دست‌های هم رو می‌گرفتیم به یه بال فرشته‌ی کامل تبدیل میشد. 

 دو قدم به سمت سوآ برداشتم که ناگهان سوآ دست‌های ظریفش رو که قبل‌ها با ناخن‌های بلند و اکسسوری‌های نقره‌ای رنگی که من عاشقش بودم تزئین می‌کرد مشت کرد و محکم رو هر دو پاش کوبید و با گریه داد کشید: 

- من عاشق موتور بودم... ولی پاهام رو ازم گرفت! 

 هق‌هق زد:

- دیگه پا ندارم... ندارم، ندارم!

  بعد از سیصد و هشتاد و سه روز صداش رو شنیدم‌... صدایی که حالا گرفته و خش‌دار بود. 

تتوم رو از نگرانی محکم‌تر فشار میدم... این سوآی من نبود... سوآی من قوی بود. 

 سوآ ناگهان خودش رو از ویلچر به روی زمین انداخت؛ بدن ظریفش رو به سختی روی زمین پر از خاک حرکت می‌داد و به لبه‌ی پشت‌بوم رسید.

 به پشت خوابید و نفس نفس میزد، انگشت اشاره‌ی بلند و باریکش رو به سمت آسمون گرفت و جنون‌وار لب زد:

 - نه موتور پاهام رو ازم نگرفت.

 سرش را به عقب انداخت و داد کشید:

- تو پاهام رو ازم گرفتی، تو!

 دستش رو مشت کرد و محکم روی زمین پر از خاک کوبوند و ادامه داد:

- فکر کردی که چی، هان؟ منم خودم رو از دنیا می‌گیرم که همه از شرم راحت بشن!

 نه... نه، نه، نه، نه! سوآ نباید بمیره... سوآی من نباید بمیره دختر کوچولوی من نباید بمیره؛ نه... نه نمی‌ذارم این اتفاق بیوفته نه‌‌... 

 سوآ جنون‌وارانه خودش رو به سمت لبه‌ی پشت‌بوم می‌کشید، ذهنم و بدنم قفل کرده بود و باورش نمی‌شد که چه اتفاقی داره میوفته، قلبم تندتر و تندتر میزد و درست لحظه‌ای که سوآ فکر کرده بود همه چیز تموم شده، گرفتمش.

محکم بغلش کردم و سرش رو به سینه‌م کوبوندم و دستام رو لای موهای گیلاسی رنگش کردم. 

ویرایش شده توسط Ario Seoda
  • لایک 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سوآ به خودش اومد و فهمید چیشده عربده کشید:

- ولم کن، تو کی هستی هان؟ ولم کن!

جنون‌وار دست و پا میزد؛ با یکی از دستام گرفتمش و با دست دیگه‌م ماسک و کلاه کپ‌ مشکیم ( کلاه نقاب‌دار ) رو درست کردم؛ کاری که من می‌خواستم بکنم دیوونگیه محض بود، می‌خواستم اکسم رو بدزدم. 

آره به همین راحتی! می‌خواستم کسی که سیصد و هشتاد و سه روز هیچ رابطه‌ای باهاش نداشتم، ولی شب‌ها توی خوابام بغلش می‌کردم و همیشه از دور مراقبش بودم رو بدزدم! 

بدزدمش که بهش کمک کنم؛ کمک کنم که راه بره، کمک کنم که دیگه سوآی غمگین و افسرده نباشه! دختره کوچولوی خودم بشه و شاید... دوباره اون تتوی روی دستش واسش معنی‌دار بشه و شاید دوباره عاشقم شد... 

که اگر دوباره عاشقم بشه از خوشحالی فریاد می‌زنم و تا طلوع آفتاب توی کوچه پس کوچه‌های سئول داد می‌کشم:

سوآ عاشقتم! 

 ولی چطوری باید می‌دزدیدمش؟ اگر همین‌طوری داد و بی‌داد می‌کرد قطع به یقین حراست بیمارستان سر می‌رسیدند پس... باید یکم کار رو خشن پیش می‌بردم.

 ---

از عذاب وجدان نفسم بالا نمیومد؛ باورم نمیشد زده بودم توی گردنش و بیهوشش کرده بودم.

 روی ویلچر گذاشته بودمش و داشتم به سمت در خروجی بیمارستان می‌بردمش؛ پرستارها و دکترها فکر می‌کردند سوآ خوابه و دارم می‌برمش بیرون که یکم هوا بخوره، ولی غافل از اینکه داشتم می‌دزدیمش؛ همه چیز طوری یهویی اتفاق افتاده بود که حتی خودمم باورم نمی‌شد.

اگه پلیس من رو می‌گرفت قطعا حتی برادرمم نمی‌تونست من رو با پارتی بازی نجات بده، چون آدم‌ربایی کرده بودم و جرم آدم‌ربایی سنگین بود. 

بالاخره از در بیمارستان بیرون رفتم و نفس راحتی کشیدم؛ ماشینم رو چند تا کوچه اون طرف‌تر پارک کرده بودم چون طرف‌های بیمارستان اصلا جای پارکی پیدا نمی‌شد.

به سمت کوچه‌‌‌ای که همیشه خلوت بود رفتم و بعد از اینکه مطمئن شدم دوربینی برای خطر نیست، ویلچر رو همون‌جا گذاشتم و سوآ رو بلند کردم و توی بغل خودم گرفتمش؛ گردنش زیر یکی از دستام بود و زانوهاش زیر دست دیگه‌م.

هنوز هم مثل قبل سبک وزن و لاغر بود و حالا هم که بیمارستان بود و آخرین باری که بهش سر زدم، از پرستارها شنیده بودم که درست غذا نمی‌خوره.

زیر چشم‌های قهوه‌ای رنگش که حالا بسته بود گود افتاده بود؛ باور نمی‌کردم این سوآی من باشه، قابل باور نبود!

هوا رو به گرگ و میش میزد و سرما وجودم رو رخنه کرد، نه سرمای هوا بلکه سرمای کاری که داشتم می‌کردم و عواقبی که در نظر نمی‌گرفتم.

بالاخره به ماشین مشکی رنگ لوکسی که مال خودم بود رسیدیم و سوآ رو روی صندلی کمک راننده گذاشتم؛ در رو با دقت بستم و بعد خودم سوار ماشین شدم و روی صندلی راننده نشستم. 

 سرش رو درست روی صندلی گذاشتم و مطمئن شدم که گردنش درد نگیره.

راه تا ویلای ججو زیاد بود پس قطعا تا اون‌موقع به هوش میومد و اگر به هوش میومد می‌خواست فرار کنه و این‌طوری به خودش آسیب میزد. 

پس باید از لحاظ فیزیکی محدودش می‌کردم...

ویرایش شده توسط Ario Seoda
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آب دهنم مثل سنگ شده بود و از گلوم پایین نمی‌رفت؛ عذاب وجدان و حس بد مثل خوره به جونم افتاده بود.

سرم رو محکم روی فرمون کوبوندم و زیر لب غریدم:

- آخه هان جونو، جانشین دوم یکی از کمپانی‌های بزرگ کره رو چه به دزدی؟ اونم نه یه دزدیه معمولی، آدم دزدی! آدم ربایی!

سرم رو از روی فرمون بلند کردم و به سوآی بیهوش نگاه کردم:

 - ولی اون آدم نیست، اون فرشته‌ست... فرشته‌ای که من عاشقانه می‌پرستمش. 

کمربند شلوارم رو در آوردم تا باهاش دست‌های ظریف و لاغرش رو ببندم؛ دوتا مچ دستش رو گرفتم که یخی پوستش رو حس کردم.

سردش بود؛ کت چرمم رو که روی صندلی عقب ماشین بود رو روی بدن نحیفش می‌ندازم و بخاری ماشین رو تا آخر زیاد می‌کنم. 

دست‌های ظریفش قطعا با بسته شدن کمربند روی پوستش سیاه میشد ولی چاره‌ای نداشتم. 

کمربند رو دو دور دور دست‌هاش می‌پیچم و سر کمربند رو از وسط دو مچش رد می‌کنم بیرون تا هیچ‌جوره نتونه بازش کنه.

به صورتش دست میزنم؛ حالا پوستش گرم‌تر شده بود و خیال من راحت‌تر.

آهنگ ملویی توی ماشین شروع به پخش میشه که با سلیقه‌ی سوآ در تناقض بود. 

سوآ آهنگ‌های شاد و پرانرژی رو می‌پسندید و هروقت این‌جور آهنگ‌هارو از توی ماشین من یا از جانب من می‌شنید، مسخره‌م می‌کرد ولی آیا هنوزم سوآ همین‌طوری بود؟

ماشین شروع به حرکت می‌کنه و به سمت مقصدی معلوم با ماجرایی نامعلوم میرم؛ مقصد ویلای ججو بود.

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توجهم به ناله‌ی ضعیفی که از جانب سوآ بود، جلب شد؛ قطعا تا الان به‌هوش اومده بود. 

 صدای موسیقی ملویی که درحال پخش بود رو کم کردم؛ هوا تاریک شده بود و بارون می‌بارید. ماسک و کلاهم رو در آورده بودم، نیم ساعت تا ویلا مونده بود و توی جاده‌ی رو به ویلا بودیم. 

جاده‌ش مثل مسیرهای پیست مسابقه بود. روان و بدون دست‌انداز و البته... پر پیچ و خم.

  سعی کردم باصدایی که برای سوآ آرامش خاطر بیاره و نترسه صحبت کنم و صدام نرم‌تر از حد معمول باشه. 

 - سوآ؟

 سوآ که انگار هنوز درست هوشیاریش رو به دست نیاورده بود نالید:

 - هوم؟

سعی می‌کردم همینطور که رانندگی می‌کنم به سوآ هم نگاه کنم.

 - سرت درد می‌کنه؟

 این‌بار هومی به نشونه‌ی مثبت بودن جواب سوالم کرد. 

 درد و عذاب وجدان بار دیگه کل وجودم رو رخنه کرد. 

 - چ... چقدر؟

 لب‌های خشکش رو با زبون‌ تر کرد و لب زد:

 - کم. 

 نفس راحتی کشیدم و گفتم:

 - الان می‌رسیم بهت قرص مسکن میدم خوب بشی خب؟

سوآ سرش رو مست و بیهوش تکون داد که خاطر جمع شدم و گفتم:

- آهنگ خوبه یا... می‌خوای عوضش کنم؟

سوآ نالید:

 - خیلی مزخرفه، فقط خفه‌ش کن.

 لبخندی محو زدم؛ سوآ هنوزم از آهنگ‌های ملو متنفر بود. 

 آهنگ رو قطع، یا به قول سوآ خفه کردم و به سمت ویلا رفتم. یکم دیگه بیشتر از راه نمونده بود. 

 ---

یک ربع گذشت و هوش و حواس سوآ کم کم داشت سر جاش برمی‌گشت و سعی می‌کرد دست‌هاش رو تکون بده ولی بخاطر اینکه دست‌های ظریفش به کمربند بسته شده بود توان تکون دادن دست‌هاش رو نداشت.

 اطراف و بیرون پنجره رو با ترس و کنجکاوی نگاه می‌کرد ولی چیزی جز سکوت، از نبودن موزیک و تاریکی شب و بارون نمی‌دید. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا هوش و حواسش کامل برگشته بود، داد کشید:

 - اینجا کجاست هان؟ تو کی...

 سرش برگشت و با دیدن من ناباور گفت:

- جونو؟

دست‌های بسته‌ش رو محکم روی پاهای ظریف و کم توانش کوبید و بی‌صبرانه داد کشید:

 - من رو کجا می‌بری ها؟ چرا دست‌هام رو بستی!؟

آب دهنم رو قورت دادم؛ بگم دزدیدمت؟ اصلا بگم چرا دزدیدمت؟

- چون می‌دونستم اگه به هوش بیای و دست‌هات باز باشه ممکنه به خودت آسیب بزنی سوآی من.

 فکر می‌کردم دغدغه‌ی الانش بعد از حرف من این باشه که چرا من رو دزدیدی؛ ولی با حرفی که زد نظرم به کل عوض شد، داد کشید:

 - من سوآی تو نیستم!

لعنتی!... خوب می‌دونست چطور باید روی تاریک من رو راجب مالکیت من، نسبت به خودش بالا بیاره. 

پوزخندی زدم و چشمم رو ازش گرفتم و به جاده دادم. 

 - باشه سوآی من، متوجه شدم. 

سرش رو از پشت به صندلی کوبید و با حرص داد کشید:

 - گفتم من سوآی تو نیستم! این رابطه یک سال پیش تموم شده!

این‌بار با صدای بلندتری خندیدم.

 - یک سال؟ نه عزیزم اشتباهه. سیصد و هشتاد و سه روز از نبودنت.

با لحن متفکری گفتم:

- هوممم... تو دوست داشتی کات کنی و کردی ولی من... از اون شب هرشب توی رویاهام با تو می‌خوابیدم و از دور مراقبت بودم... همیشه.

به ویلا می‌رسیم؛ در آهنی مشکی رنگ رو با ریموت باز می‌کنم و تایر‌های ماشین از در رد میشن. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناگهان سوآ با ترس، پرخاشگری و هق‌هق داد می‌کشه:

 - چون... چون تو سایکو داشتی! می‌فهمی؟ سایکو!

 هوفی می‌کشم و از ماشین پیاده میشم و در ماشین رو می‌بندم که صدای جیغ و دادش از ماشین بیرون می‌ره.

چطوری جرعت می‌کرد بهم بگه سایکوییست؟ 

به کاپوت ماشین تکیه میدم و دست به سینه میشم و سرم رو به عقب میدم و بارون وحشیانه توی صورتم می‌کوبه. 

 صدام توی بارون گم میشه. 

- من... من فقط یکم زیادی دوستش دارم؛ همین! 

 دوست داشتن کسی که براش می‌میری جرمه؟ آره خب، شاید توی این دنیا جرمه!

فکر می‌کنه من دزدیدمش؟ اون فقط اشتباه فکر می‌کنه... چون می‌خوام بهش کمک کنم. 

بلندتر جیغ و داد می‌کشه؛ هرچی می‌خواد فکر کنه فکر کنه.

دوستش دارم و خواهم داشت، پس بهش کمک می‌کنم، حتی شده به زور، حتی شده اگر مجبورش کنم تا آخر عمرم به اجبار نگهش دارم کنار خودم؛ توی همین ویلا... فقط من و اون. 

 بدنم خیس شده بود و تی‌شرتم به بدنم چسبیده بود و بدن ورزیده‌م رو به نمایش می‌ذاشت. 

 به سوآ نگاه می‌کنم؛ با تنفر بهم زل زده بود و از شدت عصبانیت تندتر و تندتر نفس می‌کشید. 

  پام رو روی رکاب ماشین می‌ذارم و سرم رو به درون بدنه‌ی ماشین میارم و دستم رو روی سرش، روی موهای گیلاسی رنگش می‌ذارم. 

 سوآ سرش رو به دو طرف تند تند تکون میده که دستم رو از روی سرش بردارم و داد می‌کشه:

- دستت رو از روی سرم بکش! می‌فهمی؟ برش دار! نمی‌خوام دستت بهم بخوره می‌فهمی؟

  نمی‌تونست این‌طوری با من حرف بزنه؛ دستم رو محکم‌تر روی سرش نگه می‌دارم و دستم رو زیر موهاش می‌کنم و لبم به لاله‌ی گوشش می‌خوره.

 - سر من داد نزن.

 خمارتر توی گوشش لب می‌زنم:

 - فهمیدی سوآی من؟ 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...