Nilmah 121 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت-بیستویک صبح هنوز کامل روشن نشده بود که هیلدا از خواب بیدار شد. چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید چرا در اتاق مهمان خوابیده. بعد چشمش به کت مشکی روی صندلی افتاد، کت لیبرا. آن را برداشت و از اتاق بیرون رفت. در راهرو، نارنین را دید که از پلهها بالا میآمد. - لیبرا کجاست؟ نازنین مکث کرد. - نخوابیده. - کجاست؟ - کتابخونه. هیلدا تشکر کوتاهی کرد و رفت. در کتابخانه نیمهباز بود. هیلدا قبل از ورود صدای لیبرا را شنید. - چند سال؟ رادین جواب داد: - تقریباً شانزده. - مطمئنی؟ - نهصد درصد. هیلدا وارد شد، هر دو ساکت شدند. لیبرا نگاه کوتاهی به او انداخت. - صبح بخیر. هیلدا به رادین نگاه کرد. - دربارهی چی حرف میزدید؟ رادین چیزی نگفت. لیبرا گفت: - دربارهی پرونده. - کدوم پرونده؟ - همونی که نباید هنوز بدونی. هیلدا لبخند زد. - پس دوباره رسیدیم به همون جمله. رادین به لیبرا نگاه کرد. - من میرم. لیبرا سر تکان داد. رادین از کنار هیلدا رد شد و بیرون رفت. هیلدا جلو آمد. - دیشب پشت قاب عکس اتاقم یه دستگاه پیدا کردید. لیبرا چیزی نگفت. - و یه عکس. - آره. - چرا عکس جادهی عمارت خانوادهی تو بوده؟ لیبرا به پنجره نگاه کرد. - چون کسی که دستگاه رو گذاشته، میخواسته من اون عکس رو ببینم. - چرا؟ - برای اینکه بفهمم هنوز بعضی چیزها رو فراموش نکردم. هیلدا چند لحظه سکوت کرد. - تو چی رو فراموش کردی؟ لیبرا برگشت سمتش. - زیاد. - مثلاً؟ - دوران بچگی. هیلدا جا خورد. این اولین بار بود که لیبرا دربارهی خودش چیزی میگفت. - چرا؟ لیبرا روی لبهی میز نشست. - چون خانوادهام خیلی زود تصمیم گرفتن بعضی چیزها رو از من پنهان کنن. - چه چیزهایی؟ - دلیل واقعی رفتن پدر و مادرم. هیلدا آهسته پرسید: - مرده بودن؟ - نه. - پس؟ لیبرا نگاهش را پایین انداخت. - ناپدید شدن. هیلدا چند ثانیه چیزی نگفت. - و تو نمیدونی چرا؟ - اون موقع بچه بودم. - چند سالت بود؟ - ده. هیلدا با دقت نگاهش کرد. برای اولین بار، آن مرد مغرور و کنترلشدهای که همیشه انگار همهچیز را تحت کنترل داشت، کمی دور به نظر میرسید. مثل پسری که هنوز جواب یک سؤال قدیمی را پیدا نکرده. - بعد چی شد؟ لیبرا لبخند تلخی زد. - خانوادهام گفتن باید فراموش کنم. - و تو فراموش نکردی. - نه. - برای همین برگشتی؟ نگاهش سرد شد. - برای همین و چند چیز دیگه. هیلدا آرام گفت: - انتقام؟ لیبرا چند ثانیه سکوت کرد. - احتمالاً. هیلدا خندید. - حتی دربارهی انتقام خودت هم احتمالاً میگی؟ لیبرا نگاهش کرد. - چون بعضی وقتها آدم فکر میکنه برای انتقام برگشته، ولی بعد میفهمه دنبال چیز دیگهای بوده. هیلدا چیزی نگفت. لیبرا از میز فاصله گرفت. - حالا نوبت توئه. - من؟ - آره. - چی؟ - دیشب وقتی نازنین دربارهی اون دختر حرف زد، چی یادت اومد؟ هیلدا نگاهش را پایین انداخت. - جاده. - چه جادهای؟ - نمیدونم. - ماشین؟ - آره. - رنگش؟ هیلدا چشمهایش را بست. - مشکی. - پلاک؟ - نمیدونم. - کسی داخلش بود؟ چند ثانیه سکوت.هیلدا آرام گفت: - یه نفر کنارم نشسته بود. لیبرا بیاختیار پرسید: - چه کسی؟ هیلدا چشم باز کرد. - نمیدونم. لیبرا همان لحظه متوجه شد سؤالش زیادی سریع بوده، خودش را جمع کرد. - چهرهش رو دیدی؟ - نه. - صدایش؟ هیلدا دستش را روی شقیقهاش گذاشت. - یه اسم گفت. لیبرا منتظر ماند. - چی؟ هیلدا لبهایش را به هم فشار داد. - کاویان. اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد. لیبرا هیچ حرکتی نکرد اما انگشتانش آرام روی لبهی میز فشرده شدند. هیلدا متوجه شد. - این اسم رو میشناسی؟ لیبرا نگاهش کرد. - اسم رایجیه. هیلدا با شک خندید. - نه، نیست. - ممکنه. - لیبرا. - چی؟ - تو با شنیدن اسمش حتی پلک هم نزدی. - چون غافلگیر نشدم. هیلدا یک قدم جلو آمد. - چرا؟ لیبرا جواب نداد. هیلدا ناگهان متوجه چیزی شد. - این اسم تو رو یاد چیزی انداخت. لیبرا نگاهش کرد. - شاید. - چی؟ - گذشته. هیلدا با حرص گفت: - باز هم همون کلمه. لیبرا آرام گفت: - چون گذشته هنوز دست از سرمون برنداشته. ظهر، رادین وارد اتاق کار شد. لیبرا پشت میز نشسته بود. رادین بدون مقدمه گفت: - اون اسم رو گفت؟ لیبرا سر بلند کرد. - آره. - کاویان؟ - آره. رادین چند لحظه ساکت ماند. - تصادفی نیست. - میدونم. - پس دیگه نمیتونی بگی هیلدا فقط یه آدم تصادفی بوده. لیبرا نگاه سردی به او کرد. - من هیچوقت نگفتم تصادفیه. - ولی هنوز هم نمیخوای باور کنی. - باور کردن کافی نیست. رادین نزدیکتر شد. - چی لازم داری؟ لیبرا جواب نداد. رادین خودش گفت: - مدرک. - دقیقاً. - و اگه مدرک پیدا کنی که هیلدا همون... لیبرا حرفش را قطع کرد. - اون جمله رو تموم نکن. رادین سکوت کرد. لیبرا از جا بلند شد. - تا وقتی خودش چیزی رو به یاد نیاورده، اسم ماهلین رو جلوی اون نمیاری. - حتی اگه مطمئن بشیم؟ - حتی اون موقع. رادین با تعجب نگاهش کرد. - چرا؟ لیبرا چند ثانیه به پنجره خیره ماند. - چون اگر واقعاً خودش باشه، باید بفهمم چرا هویت خودش رو پنهان کرده. - و اگر ازت میترسه؟ لیبرا نگاهش را به رادین برگرداند. - اون وقت باید بفهمم از چی. رادین آهسته گفت: - و اگر اصلاً از تو نمیترسه؟ لیبرا چیزی نگفت. رادین لبخند خیلی کمرنگی زد. - اون وقت چی؟ لیبرا سرد جواب داد: - اون وقت هنوز هم بهش اعتماد نمیکنم. - حتی اگر ماهلین باشه؟ لیبرا مکث کرد. - مخصوصاً اگر ماهلین باشه. غروب، هیلدا در باغ قدم میزد. صدای قدمهایی پشت سرش آمد برنگشت. - اگه قراره تعقیبم کنی، حداقل صدای قدمهات رو کمتر کن. لیبرا گفت: - اگه واقعاً تعقیبت میکردم، متوجه نمیشدی. هیلدا برگشت. - پس داری دنبالم میای؟ - دارم مطمئن میشم دوباره نزدیک جاده نری. - چرا؟ - چون هنوز نمیدونیم اونجا چه کسی منتظرته. هیلدا چند لحظه نگاهش کرد. - تو همیشه همینقدر نگران آدمهات میشی؟ - نه. - پس چرا من؟ لیبرا جواب نداد. هیلدا نزدیکتر شد. - چون فکر میکنی من ماهلینم؟ لیبرا ساکت ماند. هیلدا نگاهش را از چشمهای او نگرفت. - جواب بده. لیبرا آرام گفت: - هنوز مطمئن نیستم. هیلدا لبخند زد. - ولی شک داری. - آره. - از کی؟ - از وقتی فهمیدم تو خیلی چیزها رو بیشتر از چیزی که نشون میدی میدونی. هیلدا چند لحظه سکوت کرد. - و اگر بفهمی اشتباه کردی؟ لیبرا نگاهش کرد. - اون وقت اولین نفری خواهم بود که ازت عذر میخوام. - تو؟ - تعجب نکن. - فکر نمیکردم بلد باشی. لیبرا لبخند خیلی کوتاهی زد. - هنوز هم بلد نیستم. هیلدا خندید. برای چند ثانیه، هیچکدام دربارهی گذشته حرف نزدند. فقط کنار هم ایستادند. باد سردی وزید. هیلدا دستهایش را در جیب کت لیبرا فرو برد. لیبرا نگاهش کرد. - اون کت رو پس نمیدی؟ - فردا. - دیروز هم گفتی فردا. - پس فردا. - سوءاستفادهست. - از کتت یا از صبرت؟ - هر دو. هیلدا لبخند زد. - خوبه. لیبرا چیزی نگفت اما وقتی هیلدا خواست از کنارش رد شود، این بار فقط آرام گفت: - هیلدا. برگشت. - چی؟ - اون اسم رو دوباره به کسی نگو. - کاویان؟ نگاهش برای یک لحظه ثابت ماند. - آره. - چرا؟ - چون ممکنه کسی منتظر شنیدنش باشه. هیلدا چند ثانیه به او خیره شد. - خودت چرا وقتی شنیدیش، اینقدر ترسیدی؟ لیبرا ابرو بالا برد. - من نترسیدم. هیلدا لبخند زد. - پس ناراحت شدی؟ - نه. - عصبانی؟ - شاید. - پس یه چیزی هست. لیبرا قدمی به او نزدیک شد. صدایش پایین آمد. - هیلدا، بعضی اسمها رو بهتره تا وقتی صاحبشون رو پیدا نکردی، بلند صدا نزنی. هیلدا نگاهش کرد. - و اگه صاحب اون اسم همینجا جلوی من باشه؟ لیبرا برای یک لحظه بیحرکت ماند. اما خیلی زود همان چهرهی سرد و مغرورش برگشت. - اون وقت باید اول مطمئن شی واقعاً خودش باشه. هیلدا چیزی نگفت. لیبرا از کنارش رد شد. اما چند قدم بعد، بدون اینکه برگردد، گفت: - بیا داخل. هوا سرد شده. هیلدا به پشت سرش نگاه کرد. - این دستور بود؟ صدای لیبرا از دور آمد: - این یکی رو میتونی هر اسمی دوست داری روش بذاری. هیلدا لبخند زد و دنبالش رفت و هیچکدام نمیدانستند که همان شب، در یکی از فایلهای قدیمی خاندان کاویان، مدرکی پیدا شده که قرار بود تمام این بازی را تغییر دهد. عکسی قدیمی، یک کودک نهساله و کودکی دیگر، کمی بزرگتر، که دستش را گرفته بود. پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود: «اگر روزی از هم جدا شدند، کاویان نباید بفهمد ماهلین کجاست.» ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط Nilmah لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری