رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

e69016_26ChatGPT-Image-Aug-16-2026-10-50

رمان: تو، دشمن من نبودی

جلد اول: نقاب هیلدا

نویسنده: Nilmah | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: جنایی، جاسوسی، معمایی و عاشقانه

خلاصه

او برای شکار آمده بود؛ او برای انتقام برگشته بود. ماهلین، دختری که تمام عمرش را پشت نقاب یک نام دیگر گذرانده، وارد قلمرو لیبرا می‌شود؛ مردی که هیچ‌کس چهره واقعی‌اش را نمی‌شناسد. اما پشت این تعقیب و گریز، رازی قدیمی‌تر از هر دو پنهان شده... رازی که اگر برملا شود، دشمن و شکارچی را در یک حقیقت هولناک به هم پیوند می‌دهد... و شاید ترسناک‌ترین حقیقت این باشد که بعضی خانواده‌ها، برای پنهان کردن یک راز، حاضرند فرزندان خودشان را قربانی کنند.

مقدمه

دو نام بر لب، و یک راز در دل داشتند،
دو بیگانه بودند؛ ولی یک خون در رگ داشتند.

یکی برای حقیقت، نقاب بر چهره زد،
یکی برای انتقام، از گذشته سر باز زد.

در شهری که عشق، بوی خیانت می‌داد،
و هر سایه، راز یک جنایت داشت...

ویرایش شده توسط Nilmah
  • لایک 4
  • تشکر 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-یک

جنوب، شب‌های خودش را داشت؛ شب‌هایی که بوی دریا و نخل و باران دوردست را با خود می‌آوردند و در کوچه‌های گرم و خاموش می‌پاشیدند. در این گوشه‌ی جنوبی شهر، جایی میان خانه‌های سنگی قدیمی، نخلستان‌های خاموش و اسکله‌ای که چراغ‌هایش تا دل آب امتداد پیدا می‌کرد، عمارت نادری مثل قلعه‌ای خاموش بر فراز تپه‌ای مشرف به خلیج ایستاده بود. هوا برخلاف فصل، هنوز گرمایی شرجی در خود داشت. نسیمی از سمت دریا می‌وزید و پرده‌های حریر بلند تالار را به نرمی تکان می‌داد. بوی نمک و رطوبت در هوا نشسته بود و دوردست، صدای موج‌ها با موسیقی آرامی که از داخل عمارت می‌آمد درهم می‌آمیخت. آسمان صاف نبود؛ ابرهای تیره و پراکنده روی ماه کشیده شده بودند و گاه‌به‌گاه، نور نقره‌ای آن از میان شکاف ابرها بر آب می‌افتاد.

امشب، عمارت نادری غرق نور بود. چراغ‌های طلایی از سردر بلند عمارت تا باغ جنوبی کشیده شده بودند و میان شاخه‌های نخل، همچون ستارگانی مصنوعی می‌درخشیدند. فواره‌ی سنگی وسط حیاط با صدایی یکنواخت آب را به حوضی مرمرین می‌ریخت و بوی گل‌های شب‌بو، که در امتداد باغ کاشته شده بودند، با عطر چوب سوخته و ادویه‌های جنوبی درهم می‌آمیخت. در تالار اصلی، جشن برپا بود. موسیقی زنده با نوای آرام سازها در فضا می‌پیچید. میزهای بلند با رومیزی‌های سفید و ظروف کریستال پوشیده شده بودند و نور چلچراغ عظیم وسط سقف، روی جام‌های بلورین و جواهرات مهمانان می‌لغزید.

مردانی با کت‌های رسمی تیره و زنانی با لباس‌های فاخر در میان جمعیت رفت‌وآمد می‌کردند. خنده‌ها بلند بود، لبخندها بی‌نقص و تبریک‌ها پی‌درپی. اما در این عمارت، هیچ‌چیز آن‌قدر که به نظر می‌رسید ساده نبود. هر لبخند می‌توانست نقابی باشد. هر دست‌دادن، پیمانی پنهان. و هر نگاه، شاید حامل رازی که اگر آشکار می‌شد، خون به پا می‌کرد. در مرکز تمام آن شکوه، دختری ایستاده بود که جشن برای او برپا شده بود.

ماهلین. بیست‌وسه ساله؛ با قامتی کشیده و ظریف، پوستی گندمگون که گرمای اقلیم جنوب رنگی طلایی به آن بخشیده بود و موهایی سیاه و بلند که تا پایین کمرش می‌رسید. چشم‌های خاکستری تیره‌اش، برخلاف چهره‌ی جوانش، آرامشی سرد و دیرینه داشتند؛ انگار سال‌ها پیش چیزی در اعماق آن‌ها مرده بود و دیگر هیچ‌کس نتوانسته بود زنده‌اش کند. پیراهن مشکی بلندی بر تن داشت که ساده بود، اما بر قامتش جلوه‌ای باشکوه پیدا می‌کرد. پارچه‌ی لباس با هر حرکت اندکش موجی نرم برمی‌داشت و آستین‌های بلندش تا روی مچ دست ادامه داشتند. تنها زیور او گردنبندی ظریف با سنگی سیاه‌رنگ بود؛ سنگی که آرسام سال‌ها پیش به او داده بود. ماهلین در میان آن همه آدم، شبیه کسی نبود که برای جشن آمده باشد. بیشتر به کسی می‌مانست که برای تماشای یک صحنه‌ی جرم ایستاده است.

نگاهش آرام از میان مهمانان می‌گذشت. مرد مسن کنار ستون شرقی را زیر نظر گرفت، بعد زن سرخ‌پوش کنار پنجره، سپس دو مرد جوانی را که از ابتدای شب سه بار جای خود را تغییر داده بودند. عادت داشت. ذهنش هیچ‌وقت خاموش نمی‌شد، حتی در جشن خودش. حتی وقتی همه برای موفقیتش جام بالا می‌بردند. سه ماه گذشته بود. سه ماه نفوذ در یکی از خطرناک‌ترین شبکه‌های قاچاق جنوب. سه ماه با نامی جعلی، زندگی‌ای جعلی و گذشته‌ای که هرگز وجود نداشت. سه ماه نزدیک شدن به آدم‌هایی که کوچک‌ترین لغزش در برابرشان می‌توانست پایان زندگی‌اش باشد. و سرانجام، مأموریت با موفقیت به پایان رسیده بود. اسناد به دست سازمان رسیده بود. سرشاخه‌های شبکه شناسایی شده بودند و ماهلین سالم برگشته بود. برای همین جشن گرفته بودند. اما خودش هنوز باور نمی‌کرد که همه‌چیز تمام شده باشد.

جامی از نوشیدنی در دستش بود، اما لب به آن نزده بود. نگاهش روی انعکاس خودش در شیشه‌ی پنجره افتاد. زنی را دید که لبخند کوچکی بر لب داشت؛ زنی که برای دیگران آرام و پیروز به نظر می‌رسید. اما خودش می‌دانست پشت آن چهره چه می‌گذرد. خستگی. بی‌اعتمادی. و آن حس مبهمی که از چند روز پیش مثل سایه‌ای سرد دنبال او می‌آمد. حس می‌کرد چیزی در حال نزدیک شدن است. چیزی که هنوز نامی برایش نداشت.

صدای کف زدن ناگهان تالار را پر کرد. ماهلین سر بلند کرد. آرسام در انتهای سالن ایستاده بود. مردی بلندقد و استخوانی، با موهای جوگندمی و صورتی که گذر سال‌ها نتوانسته بود صلابتش را از آن بگیرد. کت مشکی‌رنگی پوشیده بود و عصای چوب آبنوسش در دست راست قرار داشت. چشم‌هایش سرد و نافذ بودند؛ همان چشم‌هایی که ماهلین از کودکی به آن‌ها عادت کرده بود و با این حال، هیچ‌وقت نتوانسته بود بفهمد پشت آن نگاه چه می‌گذرد. آرسام جامش را بالا برد. موسیقی آرام شد. نگاه‌ها به سوی او برگشت.

 

ـ امشب برای دختری گرد هم آمده‌ایم که بار دیگر شایستگی نامی را که سال‌هاست با خود حمل می‌کند، به اثبات رساند.

چند نفر لبخند زدند. ماهلین فقط نگاهش کرد. آرسام ادامه داد:

ـ مأموریت با موفقیت کامل به انجام رسید. اطلاعات موردنظر به دست آمد و بدون وارد آمدن هیچ‌گونه خسارتی، به ما بازگردانده شد.

کف زدن‌ها بلندتر شد. ماهلین لبخند زد؛ لبخندی کوتاه و بی‌روح. آرسام جامش را اندکی بالا برد.

ـ به افتخار ماهلین.

 

صدای جام‌ها در تالار پیچید. برای چند لحظه، همه‌چیز زیبا بود. نور، موسیقی، لبخند، جشن، پیروزی. اما ماهلین در همان لحظه به چیزی فکر می‌کرد که هیچ‌کس از آن خبر نداشت. در آخرین دقایق مأموریت، درست پیش از خروجش از انبار، کسی روی میز پرونده‌ای گذاشته بود. پرونده‌ای که قرار نبود آنجا باشد. پرونده‌ای با یک نام. نامی که هنوز معنایش را نمی‌دانست. لیبرا.

ماهلین آن نام را به خاطر سپرده بود. و از همان لحظه، چیزی درونش آرام نگرفته بود. نگاهش به آرسام افتاد. مرد از میان جمعیت به سویش می‌آمد.

- به نظر نمیاد خیلی خوشحال باشی.

ماهلین جام را روی میز گذاشت.

- هستم.

- نه.

صدای آرسام آرام بود.

- تو وقتی چیزی ذهنت رو مشغول کرده، لبخندت سمت چپ صورتت محو می‌شه.

ماهلین لحظه‌ای مکث کرد.

- هنوز هم منو بهتر از خودم می‌شناسی؟

آرسام جواب نداد. فقط نگاهش کرد. ماهلین سال‌ها بود این نگاه را می‌شناخت؛ نگاهی که پشت آن همیشه چیزی پنهان بود. چیزی که هیچ‌وقت نمی‌توانست به آن دست پیدا کند. آرسام کمی نزدیک‌تر شد.

- امشب استراحت کن.

ماهلین ابرو بالا انداخت.

- این دستور بود؟

- توصیه.

- از طرف تو فرق زیادی ندارن.

برای نخستین بار لبخند بسیار کمرنگی روی صورت آرسام نشست. اما آن لبخند تنها چند ثانیه دوام داشت. بعد خم شد و در فاصله‌ای که فقط خودش و ماهلین بشنوند، گفت:

- فردا صبح، ساعت شش، دفتر من.

ماهلین چیزی نگفت. آرسام دور شد. و همین یک جمله کافی بود تا جشن دیگر برای ماهلین معنایی نداشته باشد. ساعتی بعد، ماهلین از تالار بیرون رفت. درهای بلند عمارت پشت سرش بسته شدند و ناگهان سکوت، جای موسیقی را گرفت. راهروی سنگیِ بیرون به بالکن جنوبی می‌رسید؛ بالکنی مشرف به دریا. ماهلین در را باز کرد. هوای شرجی شب به صورتش خورد. در دوردست، آب سیاه خلیج زیر نور ماه آرام می‌درخشید. چند قایق کوچک روی آب تکان می‌خوردند و چراغ‌های زردشان در فاصله‌ای دور همچون فانوس‌هایی سرگردان دیده می‌شد. باد، تارهای موهایش را کنار زد. ماهلین دست‌هایش را روی نرده‌ی سنگی گذاشت و چشم به افق دوخت. برای نخستین بار در آن شب، اجازه داد چهره‌اش خسته به نظر برسد. چشم‌هایش را بست.

صدای موج‌ها آرام بود. اما در ذهنش، نامی دوباره تکرار شد. لیبرا. او نمی‌دانست چرا یک نام مستعار باید این‌قدر برایش سنگین باشد. چرا تصویر تاریکی که در پرونده دیده بود، آن‌چنان در ذهنش مانده بود. و چرا آرسام، بعد از سال‌ها، ناگهان مأموریتی را به او سپرده بود که حتی در پرونده‌های رسمی نیز اطلاعات چندانی درباره‌اش وجود نداشت. صدای باز شدن در، رشته‌ی افکارش را برید. این بار برنگشت. قدم‌ها را شناخت. آرسام کنارش ایستاد. مدتی هر دو چیزی نگفتند. سپس پاکتی مشکی‌رنگ روی نرده قرار گرفت. ماهلین به آن نگاه کرد.

- این چیه؟

آرسام به دریا خیره ماند.

- مأموریت بعدیت.

ماهلین پاکت را برداشت. آن را باز کرد. یک عکس داخلش بود. عکس مردی که صورتش در سایه قرار داشت. قدبلند. کت تیره. نگاهی که حتی از دل تصویر تار نیز سرد به نظر می‌رسید. زیر عکس تنها یک کلمه نوشته شده بود: LIBRA

ماهلین انگشتش را روی لبه‌ی عکس کشید.

- لیبرا؟

آرسام سر تکان داد.

- رئیس چند باند خطرناک. دزد حرفه‌ای. غیرقابل پیش‌بینی. و تا امروز، هیچ‌کس نتونسته هویتش رو ثابت کنه.

ماهلین عکس را نگاه می‌کرد.

- من باید چی کار کنم؟

آرسام این بار مستقیم به او نگاه کرد.

- وارد یکی از باندهاش شو.

ماهلین سکوت کرد.

- با هویت جدید.

- و بعد؟

نگاه آرسام سردتر شد.

- اعتمادش رو به دست بیار.

ماهلین برای لحظه‌ای به تصویر خیره ماند.

بعد عکس را در پاکت گذاشت.

- و اگر پیداش کردم؟

باد از روی دریا گذشت و دامن لباسش را به حرکت درآورد. آرسام گفت:

- اون موقع تصمیم می‌گیریم با لیبرا چه کنیم.

ماهلین چیزی نگفت. فقط به تاریکی دریا خیره شد. در آن شب، جشن برای موفقیت مأموریتی به پایان رسید که ماهلین تصور می‌کرد بزرگ‌ترین پیروزی زندگی‌اش است. اما هیچ‌کس نمی‌دانست آن جشن، در حقیقت مراسم آغاز سقوط او بود. چون مردی که قرار بود شکارش کند، فقط یک مجرم ناشناس نبود.

او بخشی از گذشته‌ای بود که ماهلین تمام عمر از آن بی‌خبر مانده بود. و روزی که نام واقعی لیبرا را می‌شنید، دیگر هیچ‌چیز در زندگی‌اش همان معنای سابق را نداشت. نامی که سال‌ها در سکوت دفن شده بود.

ویرایش شده توسط Nilmah
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-دو

صبح جنوب، برخلاف شب‌هایش، بی‌رحم از راه می‌رسید. هنوز ساعت شش نشده بود که نخستین پرتوهای خورشید از پشت افق دریا بالا آمدند و آسمان را از سیاهی شب به رنگی میان خاکستری و ارغوانی بدل کردند. رطوبت هوا سنگین بود و گرمای زودهنگام، حتی پیش از طلوع کامل خورشید، روی شهر نشسته بود. بوی نمک دریا با عطر خاک خیس و برگ‌های نخل درهم آمیخته بود و صدای دور موتور قایق‌ها از سمت اسکله به گوش می‌رسید. ماهلین از خواب بیدار نشده بود. اصلاً نخوابیده بود. تمام شب را در اتاقش، کنار پنجره‌ی نیمه‌باز، نشسته و پرونده‌ی لیبرا را ورق زده بود. پرونده نازک بود. بیش از حد نازک. برای مردی که گفته می‌شد سال‌ها یکی از پیچیده‌ترین شبکه‌های زیرزمینی جنوب را هدایت کرده، اطلاعات موجود تقریباً خنده‌دار بود.

نام مستعار: لیبرا.

سن: نامشخص.

محل تولد: نامشخص.

نام واقعی: نامشخص.

چهره: تأییدنشده.

خانواده: نامشخص.

سابقه: پاک یا دست‌کاری‌شده.

ماهلین دوباره صفحه‌ی آخر را خواند. هیچ‌چیز. انگار لیبرا در هیچ نقطه‌ای از جهان متولد نشده بود. انگار پیش از آنکه وارد دنیای خلاف شود، اصلاً وجود نداشته است. این موضوع بیشتر از هر چیز دیگری ذهنش را آزار می‌داد. او پرونده را بست و از کنار پنجره بلند شد. حمام سردی گرفت و لباس‌هایش را عوض کرد. پیراهن سفید ساده‌ای پوشید و شلوار مشکی، موهایش را پشت سر جمع کرد و ساعت فلزی باریکی به مچ بست. جلوی آینه ایستاد. چند ثانیه به انعکاس خودش خیره شد. چهره‌ای که می‌دید، متعلق به یک مأمور بود. اما در اعماق نگاهش، دختر جوانی هنوز زنده بود؛ دختری که سال‌ها پیش، پیش از آنکه آموزش‌های آرسام او را تغییر دهد، گمان می‌کرد دنیا جایی امن است. ماهلین نگاهش را از آینه گرفت. آن دختر دیگر وجود نداشت. یا دست‌کم خودش این‌طور فکر می‌کرد. ساعت شش شد.

دفتر آرسام در طبقه‌ی دوم عمارت قرار داشت؛ اتاقی بزرگ با پنجره‌هایی رو به دریا و دیوارهایی پوشیده از قفسه‌های چوبی قدیمی. بوی کاغذ، چوب و قهوه‌ی تلخ همیشه در آنجا می‌پیچید. وقتی ماهلین وارد شد، آرسام پشت میز نشسته بود. چند پرونده جلویش قرار داشت. اما برخلاف همیشه، این بار یک نفر دیگر نیز در اتاق بود. مردی حدود پنجاه‌ساله با موهای خاکستری و عینکی باریک. ماهلین او را می‌شناخت. کامران.

یکی از قدیمی‌ترین افراد آرسام. مردی که هیچ‌وقت حرفی را بی‌دلیل نمی‌زد. آرسام به صندلی روبه‌رو اشاره کرد. ماهلین نشست. کامران پرونده‌ای را جلو کشید.

- برای ورود به شبکه‌ی لیبرا، هویت جدیدی لازم داری.

ماهلین به پرونده نگاه کرد.

- اسم؟

کامران پاسخ داد:

- هیلدا راین.

ماهلین ابرو بالا انداخت.

- راین؟

- پدر خارجی، مادر ایرانی. هفده سالگی مادرش رو از دست داده. پدرش ناپدید شده. چند سال در شهرهای مختلف زندگی کرده و سابقه‌ی درگیری با چند گروه زیرزمینی داره.

ماهلین چند صفحه را ورق زد. پرونده کاملاً واقعی به نظر می‌رسید.

- این هویت از کجا اومده؟

کامران لحظه‌ای سکوت کرد.

- ساخته شده.

- پس باید باورپذیر باشه. 

- هست.

ماهلین نگاهش را بالا آورد.

- چقدر؟

کامران جواب نداد. آرسام وارد گفتگو شد.

- به اندازه‌ای که حتی اگر خودت هم بخوای درباره‌اش تحقیق کنی، به چیزی نرسی.

ماهلین لبخند محوی زد.

- این تعریف خوبی از یک هویت جعلیه.

آرسام پوشه‌ی دیگری را روی میز گذاشت.

- این بار قرار نیست فقط اطلاعات جمع کنی.

ماهلین پوشه را باز کرد. تصاویری از چند مرد و زن در آن بود.

افرادی با چهره‌های خشن، لباس‌های تیره و نگاه‌هایی که از روی عکس نیز خطر را منتقل می‌کردند.

آرسام گفت:

- لیبرا چند باند داره. اما یکی از اون‌ها مهم‌تره.

عکس مرد جوانی روی صفحه قرار گرفت.

موهای کوتاه، ریش کم‌پشت و جای زخمی در امتداد فک.

- رادین.

ماهلین عکس را برداشت.

- نزدیک‌ترین فرد به لیبرا؟

- یکی از اون‌ها.

- و راه ورود من؟

کامران گفت:

- رادین دنبال نیرو می‌گرده.

ماهلین سرش را کمی خم کرد.

- چه جور نیرویی؟

آرسام پاسخ داد:

- آدمی که نترسه.

ماهلین لبخند زد.

- پس هیلدا انتخاب خوبیه.

آرسام به او خیره شد.

- نه.

لحنش آرام بود.

- هیلدا باید از ماهلین خیلی متفاوت باشه.

لبخند از روی لب ماهلین محو شد.

- منظورت چیه؟

- ماهلین حساب‌شده‌ست. هیلدا باید بی‌پروا باشه.

ماهلین چند لحظه ساکت ماند. بعد پرونده را بست.

- پس باید لجبازتر از همیشه باشم.

کامران زیر لب خندید.

- برای اون قسمت لازم نیست بازی کنی.

ماهلین نگاه تندی به او انداخت. آرسام برای نخستین بار لبخند زد. اما خیلی زود جدی شد.

- یک چیز رو فراموش نکن.

ماهلین به او نگاه کرد.

- لیبرا به آدم‌ها اعتماد نمی‌کنه.

- منم همین‌طور.

- نه.

آرسام آهسته گفت:

- تو هنوز به آدم‌ها فرصت می‌دی.

سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

- لیبرا این کار رو نمی‌کنه.

ماهلین چیزی نگفت. آرسام نگاهش را از او گرفت.

- اگر بفهمه کی هستی، این مأموریت دیگه مأموریت نیست.

- چی می‌شه؟

- جنگ.

سه روز بعد، ماهلین ناپدید شد. دقیق‌تر بگوییم، ماهلین نادری ناپدید شد. در تمام سیستم‌های اطلاعاتی، سوابق هویتی او به حالت تعلیق درآمد. تلفنش خاموش شد. خانه‌اش تخلیه شد. و آخرین تصویر دوربین‌های امنیتی از دختری ثبت شد که با چمدانی کوچک از عمارت خارج می‌شد. از آن روز، ماهلین دیگر وجود نداشت. 

صبح روز چهارم، پیش از آنکه خورشید کاملاً بر شهر مسلط شود، هیلدا در اتاق کوچکی در بخش قدیمی بندر از خواب بیدار شد. البته اگر می‌شد نام آن را خواب گذاشت. شب گذشته تنها چند ساعت چشم‌هایش را بسته بود. اتاق کوچک و کم‌نور بود؛ دیوارهای سفیدش از رطوبت جنوب لکه‌دار شده بودند و گوشه‌های سقف، سایه‌ی تیره‌ای از نم داشتند. پنجره‌ی چوبی نیمه‌باز بود و پرده‌ی نازک آن با نسیمی گرم و بی‌جان تکان می‌خورد. کولر قدیمی بالای دیوار با صدایی یکنواخت کار می‌کرد، اما رطوبت هوا آن‌قدر سنگین بود که سرمای دستگاه بیشتر شبیه خاطره‌ای دور می‌نمود.

ساعت شش و بیست دقیقه بود. هیلدا روی تخت نشست. چند لحظه هیچ کاری نکرد. فقط به صدای شهر گوش داد. بوق کوتاه قایق‌ها از سمت اسکله. صدای موتور یک کامیون. فریاد دور مردی که بار جابه‌جا می‌کرد و میان همه‌ی این صداها، صدای گنگ دریا که انگار از پشت دیوارهای شهر نفس می‌کشید. هیلدا پاهایش را روی سرامیک سرد گذاشت و از تخت پایین آمد. امروز روز مهمی بود نه به این خاطر که قرار بود کسی را ببیند. بلکه چون قرار بود برای نخستین‌بار وارد یکی از حلقه‌های شبکه‌ای شود که ماه‌ها برای پیدا کردنش وقت صرف شده بود. شبکه‌ی لیبرا.

مردی که هیچ‌کس درباره‌اش اطلاعات کاملی نداشت. نامی که شاید حتی نام نبود. لقبی که در میان چندین باند زیرزمینی، بیشتر شبیه یک هشدار بود تا اسم یک انسان. هیلدا جلوی آینه ایستاد. چهره‌اش خسته بود. اما خستگی را پنهان کرد. موهایش را کمی نامرتب گذاشت. خط باریکی دور چشم‌هایش کشید و لباس ساده‌ای پوشید؛ پیراهن خاکستری، شلوار مشکی و کت کوتاه چرمی. نباید شبیه مأمور می‌بود. نباید زیادی مرتب می‌بود. نباید زیادی محتاط به نظر می‌رسید.

هیلدا باید دختری می‌شد که زندگی، او را به سمت آدم‌های اشتباه هل داده بود. دختری که چیزی برای از دست دادن نداشت. هیلدا کیفش را برداشت. پیش از خروج، دوباره به آینه نگاه کرد. برای چند ثانیه، چشم‌های خودش را دید. و بعد آرام زمزمه کرد:

- ماهلین نیستی. 

صدایش در اتاق گم شد.

- هیلدایی.

سپس در را بست.

ویرایش شده توسط Nilmah
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-سه

بندر در نخستین ساعات صبح، چهره‌ای متفاوت داشت. خورشید هنوز به اوج نرسیده بود و بی‌رحمانه بر سقف‌های فلزی و آسفالت می‌تابید. گرما از سطح زمین بالا می‌آمد و هوا را لرزان نشان می‌داد و گرما از همان ابتدای روز سنگین بود. هوا رطوبت غلیظی داشت و پوست، تنها چند دقیقه پس از بیرون آمدن، عرق می‌کرد. بوی نمک دریا با بوی گازوئیل، ماهی تازه، چوب خیس و ادویه‌های تند درهم آمیخته بود. نخل‌های بلند در دو سوی خیابان ایستاده بودند و برگ‌هایشان زیر نسیم گرم صبح به‌آرامی تکان می‌خورد.

هیلدا از تاکسی پیاده شد. راننده کرایه را گرفت و بدون هیچ سؤالی دور شد. او چند لحظه همان‌جا ایستاد. نگاهش روی خیابان لغزید. آدرس داخل ذهنش مرور شد. انبار شماره‌ی هفده. انتهای اسکله‌ی قدیمی. محل قرار با یکی از افراد میانی شبکه، رادین. هیلدا راه افتاد. قدم‌هایش آرام بود. نه تند، نه کند. هیچ‌چیز نباید نشان می‌داد که مقصد را از قبل می‌شناسد. از کنار چند مغازه‌ی کوچک عبور کرد. صدای موسیقی جنوبی از پنجره‌ی خانه‌ای قدیمی بیرون می‌آمد و پیرمردی جلوی مغازه‌اش نشسته بود و فنجان چای را در دست می‌چرخاند. هیلدا نگاه کوتاهی به او انداخت.

جنوب، حتی در دل خطر هم زندگی خودش را داشت. آدم‌ها صبحشان را آغاز می‌کردند. کودک‌ها به مدرسه می‌رفتند. قایق‌ها از ساحل فاصله می‌گرفتند و درست چند خیابان آن‌طرف‌تر، آدم‌هایی بودند که در سایه‌ی همین شهر، برای زندگی دیگران تصمیم می‌گرفتند. چند دقیقه بعد، ساختمان‌ها کمتر شدند. صدای شهر آرام گرفت. انبارهای قدیمی و کانتینرهای زنگ‌زده جای خانه‌ها را گرفتند.

در انتهای مسیر، انبار شماره‌ی هفده دیده می‌شد. ساختمانی یک‌طبقه با دیوارهای آجری، سقفی فلزی و دری بزرگ که لکه‌های زنگ‌زدگی روی آن پخش شده بود. پشت ساختمان اصلی، بنای باریک و قدیمی‌تری قرار داشت که از کنار انبار به‌سختی دیده می‌شد. طبقه‌ی پایین آن برای نگهداری حساب‌ها، اسناد و چند اتاق اداری کوچک استفاده می‌شد و در طبقه‌ی بالا، چند اتاق کم‌نور قرار داشت؛ اتاق‌هایی که بیشتر افراد انبار برای استراحت‌های کوتاه، جلسات خصوصی یا ساعت‌های طولانی کار از آن‌ها استفاده می‌کردند دو مرد مقابل در ایستاده بودند. یکی بلندقد و لاغر بود. دیگری چهارشانه، با ریشی کوتاه و چهره‌ای آفتاب‌سوخته. مرد چهارشانه جلو آمد.

- هیلدا راین؟

هیلدا ایستاد.

- بستگی داره کی بپرسه.

مرد لبخند کجی زد.

- رادین منتظرته.

هیلدا نگاهی به در انداخت.

- پس بریم منتظر نمونه.

مرد در را باز کرد. هوای داخل انبار گرم‌تر از بیرون بود. بوی روغن موتور، فلز، چوب کهنه و رطوبت در فضا پیچیده بود. نور خورشید از پنجره‌های کوچک بالایی وارد می‌شد و ذرات گردوغبار را در میان نوارهای طلایی نور معلق نشان می‌داد. چند نفر داخل بودند. عده‌ای کنار جعبه‌های چوبی ایستاده بودند و دو نفر در گوشه‌ای آرام صحبت می‌کردند. هیچ‌کس لباس رسمی نداشت. اما تقریباً همه چیزی در ظاهرشان داشتند که می‌گفت نباید با آن‌ها درگیر شد.

هیلدا بدون اینکه اطراف را بیش از حد بررسی کند، به انتهای سالن نگاه کرد. مردی پشت میز فلزی نشسته بود. حدود سی سال داشت. پوست گندمی، موهای کوتاه سیاه و چشمانی تیره که بیش از سنش خسته به نظر می‌رسیدند. خط باریکی از کنار گوشش تا نزدیکی گردن کشیده شده بود؛ زخمی قدیمی که بخشی از چهره‌اش را به داستانی ناگفته تبدیل می‌کرد. رادین. او پرونده‌ی هیلدا را روی میز گذاشت.

- بیا جلو.

هیلدا نزدیک شد. رادین به صندلی روبه‌رو اشاره کرد.

- بشین.

هیلدا نشست. رادین پرونده را باز کرد و چند صفحه را ورق زد.

- هیلدا راین. بیست‌وسه ساله. چند سال این طرف و اون طرف زندگی کردی. چند درگیری. چند شکایت که هیچ‌کدوم به جایی نرسیده.

هیلدا شانه‌ای بالا انداخت.

- خوش‌شانسم.

رادین لبخند زد.

- یا دردسرساز.

- هر دو.

چند ثانیه سکوت میانشان ماند. رادین پرونده را بست.

- چرا دنبال کار می‌گردی؟

- پول.

- همه برای پول میان.

هیلدا نگاهش کرد.

- پس جواب بدی نیست.

رادین لبخند کوتاهی زد.

- برای چی پول می‌خوای؟

این بار هیلدا کمی مکث کرد. نگاهش را پایین انداخت.

- برای فرار.

رادین چیزی نگفت.

- از چی؟

هیلدا نگاهش را بالا آورد.

- گذشته‌م.

چند ثانیه، فقط صدای کولر قدیمی انبار شنیده شد. رادین سرانجام پرونده را بست.

- پس شاید بتونی اینجا دووم بیاری.

هیلدا ابرو بالا انداخت.

- شاید؟

رادین به مردی که کنار دیوار ایستاده بود اشاره کرد.

- یاسر.

مرد جلو آمد. درشت‌اندام بود و دست‌های بزرگی داشت.

رادین گفت:

- اگه بتونی پنج دقیقه جلوش دوام بیاری، می‌مونی.

هیلدا نگاه کوتاهی به یاسر انداخت.

- پنج دقیقه؟

رادین لبخند زد.

- زیاده؟

هیلدا کت چرمی‌اش را از تن بیرون آورد و روی صندلی گذاشت.

- نه.

نگاهش را روی یاسر ثابت کرد.

- کمه.

پنج دقیقه بعد، صدای برخورد بدن یاسر با زمین در انبار پیچید. مرد روی یک زانو نشسته بود و نفس‌های سنگینش فضای اطراف را پر می‌کرد. هیلدا چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. نفس خودش هم کمی تند شده بود، اما چهره‌اش آرام بود. رادین چند ثانیه به صحنه نگاه کرد. بعد خندید.

- خوش اومدی.

هیلدا کت خود را برداشت.

- حقوق چقدره؟

چند نفر خندیدند. حتی یاسر، با وجود عصبانیتش، پوزخند زد. رادین سر تکان داد. در آن لحظه تصمیمش را گرفته بود. هیلدا وارد شده بود. نه به حلقه‌ی اصلی. نه به اسرار مهم. نه حتی به نزدیک‌ترین افراد لیبرا. فقط به پایین‌ترین لایه. اما برای شروع، همین کافی بود. روزهای نخست، آرام‌تر از چیزی گذشت که هیلدا انتظار داشت. او کارهای ساده انجام می‌داد. حمل بسته‌ها. رساندن پیام‌ها. مراقبت از ورودی. همراهی با بعضی افراد در رفت‌وآمدهای کوتاه. هیچ‌کس از او انتظار بیشتری نداشت و این دقیقاً همان چیزی بود که می‌خواست.

هیلدا نباید سریع بالا می‌رفت. نباید کنجکاوی نشان می‌داد. نباید بیش از اندازه سؤال می‌پرسید. قرار نبود یک مأمور وارد قفس شود و از گرگ‌ها بپرسد شکارشان کجاست. باید اول خودش را شبیه یکی از آن‌ها می‌کرد. روزها می‌گذشتند و هیلدا آرام‌آرام چهره‌ی جدیدش را کامل‌تر می‌کرد. گاهی بی‌حوصله بود. گاهی تندخو. گاهی با رادین بحث می‌کرد. گاهی عمداً از دستورات کوچک سرپیچی می‌کرد تا تصویری طبیعی از لجبازی‌اش بسازد. هیچ‌کس شک نمی‌کرد. حتی یک‌بار هم کسی نام ماهلین را بر زبان نیاورد. و همین، موفقیت مأموریت بود.

دو هفته بعد، هیلدا دیگر غریبه‌ی مطلق نبود. رادین به توانایی‌هایش اعتماد بیشتری پیدا کرده بود. یاسر دیگر با او درگیر نمی‌شد و نازنین، دختری بیست‌وچندساله که حساب‌وکتاب‌های باند را انجام می‌داد، گاهی شب‌ها کنار هیلدا می‌نشست. نازنین برخلاف بقیه آرام‌تر بود. صدایش همیشه پایین بود و نگاهش همیشه انگار چیزی را پنهان می‌کرد. یک شب، هر دو در اتاق کوچکی در طبقه‌ی دوم نشسته بودند. بیرون، باد گرمی از سمت دریا می‌وزید. بوی نمک در هوا بود و صدای موج‌ها از فاصله‌ای دور شنیده می‌شد. نازنین چند پوشه را مرتب می‌کرد. هیلدا مشغول بررسی فهرستی از اسامی بود. نازنین ناگهان گفت:

- می‌دونی چرا اینجا با بقیه جاها فرق داره؟

هیلدا بدون اینکه سر بلند کند، پرسید:

- چرا؟

نازنین دست از کار کشید.

- چون همه‌چیز دست یک نفره.

هیلدا چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت:

- لیبرا؟

نازنین فوراً سرش را بلند کرد. نگاهش تغییر کرد. برای لحظه‌ای ترسی عمیق در چشمانش نشست.

- آروم‌تر.

هیلدا وانمود کرد متعجب شده.

- مگه اسمشه؟

نازنین چند لحظه به او نگاه کرد.

- اسمش رو اینجا بلند نمی‌گن.

هیلدا چیزی نگفت. نازنین دوباره به پوشه‌ها برگشت.

- هرچی کمتر بدونی، بهتره.

هیلدا لبخند خیلی کمرنگی زد.

- من از اون آدمام که دوست دارم بدونم.

نازنین آهسته گفت:

- پس اینجا جای خوبی برای تو نیست.

سکوت میانشان افتاد. هیلدا نگاهش را به پنجره دوخت. بیرون، آسمان کاملاً سیاه شده بود. ماه پشت تکه‌ای ابر پنهان بود و چراغ‌های بندر در دوردست روی سطح آب می‌لرزیدند. او برای نخستین‌بار فهمید ترسی که نام لیبرا در این آدم‌ها ایجاد می‌کند، چیزی فراتر از ترس معمولی است. آن‌ها از پلیس نمی‌ترسیدند. از زندان نمی‌ترسیدند، حتی از مرگ هم نه. اما از او می‌ترسیدند و این یعنی لیبرا، بیش از آنکه رئیس یک شبکه باشد، برای آن‌ها شبیه یک سایه بود. سایه‌ای که هیچ‌وقت نمی‌دیدندش، اما حضورش را همه‌جا احساس می‌کردند.

چند روز دیگر گذشت. هیلدا در سکوت اطلاعات جمع می‌کرد. نام‌ها، مسیرها، انبارها، ملاقات‌ها. اما هنوز چیزی که می‌خواست به دست نیاورده بود. هیچ‌کس از محل اصلی لیبرا حرف نمی‌زد. هیچ‌کس نمی‌گفت کجا زندگی می‌کند. هیچ‌کس حتی نمی‌دانست چه زمانی قرار است او را ببیند. هر بار که هیلدا نامش را می‌شنید، جمله‌ها نصفه می‌ماندند. نگاه‌ها پایین می‌افتادند و سکوت جای ادامه‌ی حرف‌ها را می‌گرفت. لیبرا برای هیلدا هنوز یک چهره نبود. فقط یک اسم بود، یک نام مستعار، یک پرونده‌ی ناقص و هدفی که باید به آن می‌رسید. آن شب، وقتی هیلدا به اتاقش برگشت، در را بست و پرده را کنار زد.

هوای بیرون گرم و شرجی بود. دریا در تاریکی گسترده شده بود و چراغ‌های دور بندر، مانند ستاره‌هایی شکسته روی آب می‌لرزیدند. هیلدا دستش را روی لبه‌ی پنجره گذاشت. برای لحظه‌ای خستگی تمام بدنش را گرفت، دو هفته بود که ماهلین را کنار گذاشته بود. دو هفته بود که با نام دیگری زندگی می‌کرد. دو هفته بود که هر روز دروغ می‌گفت و عجیب‌تر از همه این بود که گاهی، برای چند ثانیه، یادش می‌رفت کدام قسمت زندگی‌اش واقعی است. چشم‌هایش را بست. صدای آرسام در ذهنش زنده شد.

- اگر بفهمی کی هستی، این ماموریت دیگه ماموریت نیست.

هیلدا چشم باز کرد. به تاریکی خیره شد.

- نمی‌فهمه.

صدایش آرام بود، مطمئن. اما چیزی در درونش نمی‌گذاشت این اطمینان کامل باشد. چون هنوز نمی‌دانست در سوی دیگر این بازی، مردی وجود دارد که سال‌ها پیش، پیش از آنکه نام «لیبرا» را برای خودش انتخاب کند، زندگی دیگری داشته است. مردی که خودش هم گذشته‌ای دفن‌شده داشت. مردی که هنوز نمی‌دانست دختری که روزی قرار بود مقابلش بایستد، تنها یک مأمور مخفی نیست و هیچ‌کدام نمی‌دانستند گذشته، دیر یا زود، راه خودش را برای بازگشت پیدا خواهد کرد اما آن شب، لیبرا هنوز هیلدا را ندیده بود. و هیلدا هنوز لیبرا را ندیده بود. فعلاً میان آن دو تنها یک چیز وجود داشت: سایه ای که هر روز کوتاه تر می‌شد.

ویرایش شده توسط Nilmah
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-چهار

آن شب، هیلدا دیرتر از همیشه خوابش برد. نه به خاطر صدای بندر و نه به خاطر گرمای اتاق. چیزی در حرف‌های نازنین مانده بود. «اسمش رو اینجا بلند نمی‌گن.» صبح روز بعد، وقتی از اتاق بیرون آمد، اولین چیزی که دید، مردی بود که کنار در ورودی ایستاده بود و سیگار می‌کشید. هیلدا قدمش را کند نکرد. مرد تا وقتی از کنارش رد شد چیزی نگفت. بعد آرام پرسید:

- دیشب درباره‌ی لیبرا سؤال کردی؟

هیلدا ایستاد. فقط یک لحظه. بعد برگشت و نگاهش کرد. مرد همان‌طور که سیگار میان انگشت‌هایش بود، به صورت او خیره مانده بود. هیلدا شانه بالا انداخت.

- سؤال کردم؟

- از نازنین.

- شاید.

- چرا؟

هیلدا چند ثانیه نگاهش کرد.

- چون حوصله‌م سر رفته بود.

مرد خندید، اما خنده‌اش به چشم‌هایش نرسید.

- اینجا آدم‌ها وقتی حوصله‌شون سر می‌ره، سؤال نمی‌پرسن.

هیلدا قدمی به او نزدیک شد.

- پس وقتی حوصله‌شون سر می‌ره چی کار می‌کنن؟

مرد سیگارش را روی زمین انداخت و با کف کفشش خاموش کرد.

- زنده می‌مونن.

بعد از کنارش رد شد. هیلدا چیزی نگفت. اما وقتی مرد وارد انبار شد، دستش برای لحظه‌ای روی بند کیفش فشرده شد. او از تهدید نترسیده بود. از چیز دیگری نگران شده بود. نه خود اسم لیبرا، بلکه این که مرد از کجا می دانست او دیشب درباره لیبرا از نازنین سوال کرده است. هیلدا به مسیر روبه‌رو خیره شد. پس حرف‌های نازنین فقط بین خودشان نمانده بود. یا نازنین آن‌قدر که به نظر می‌رسید تنها نبود. تا ظهر، هیچ اتفاقی نیفتاد همین بدترش می‌کرد. هیلدا چند بسته را جابه‌جا کرد، فهرستی را به رادین رساند و نزدیک یک ساعت کنار در انبار نشست. هر بار که کسی وارد می‌شد، ناخودآگاه صورتش را بررسی می‌کرد. این عادت را باید ترک می‌کرد. مأمور بودن یعنی دیدن چیزهایی که دیگران نمی‌بینند. هیلدا بودن یعنی وانمود کردن که چیزی نمی‌بینی. اما گاهی این دو به طرز خطرناکی به هم نزدیک می‌شدند. نزدیک غروب، رادین او را صدا زد.

- هیلدا.

هیلدا وارد اتاق شد. رادین پشت میز نشسته بود و یک کلید فلزی کوچک بین انگشت‌هایش می‌چرخاند.

- امشب با من میای.

هیلدا به کلید نگاه کرد.

- کجا؟

- سؤال نپرس.

هیلدا لبخند زد.

- پس چرا گفتی باهات بیام؟

رادین کلید را روی میز گذاشت.

- چون از امروز کار دیگه‌ای داری.

- چه کاری؟

- قراره یکی رو ببینی.

هیلدا مکث کرد. برای اولین‌بار، رادین مستقیم در چشم‌هایش نگاه نکرد. همین کافی بود.

- کی؟

رادین جواب نداد. هیلدا به آرامی صندلی روبه‌رو را بیرون کشید و نشست.

- اگه قراره بترسم، حداقل اسمش رو بدونم.

رادین سرش را بالا آورد.

- تو از چیزی نمی‌ترسی؟

هیلدا لبخند زد.

- می‌ترسم.

رادین ابرو بالا برد.

- از چی؟

هیلدا چند لحظه فکر کرد.

- از آدم‌هایی که فکر می‌کنن از هیچی نمی‌ترسن.

برای اولین‌بار لبخند رادین محو شد. چیزی نگفت. کلید را برداشت و از جا بلند شد.

- ساعت یازده آماده باش.

وقتی از اتاق خارج شد، هیلدا چند ثانیه همان‌جا ماند. این بار واقعاً قلبش کمی تندتر می‌زد. نه به خاطر مأموریت. به خاطر یک احتمال. شاید امشب برای نخستین‌بار لیبرا را می‌دید. ساعت یازده و ده دقیقه، ماشین رادین از خیابان‌های بندر دور شد. هیلدا روی صندلی جلو نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. بندر کم‌کم پشت سرشان محو شد. خانه‌های قدیمی جای خودشان را به جاده‌ای خلوت دادند. نور چراغ‌ها کمتر شد و نخل‌ها در دو سوی جاده، در تاریکی مثل خطوطی سیاه و کشیده دیده می‌شدند. رادین از ابتدای مسیر ساکت بود. هیلدا هم چیزی نپرسید. بعد از حدود بیست دقیقه، ماشین وارد جاده‌ای خاکی شد. هیلدا به تابلوهای اطراف نگاه کرد. هیچ‌چیز، نه خانه‌ای، نه مغازه‌ای، نه چراغی. فقط زمین خشک و نخل‌های پراکنده. رادین ناگهان گفت:

- یه چیز رو یادت باشه.

هیلدا نگاهش کرد.

- چی؟

- هرچی دیدی، لازم نیست بفهمیش.

هیلدا لبخند زد.

- این جمله رو قبلاً هم شنیدم.

- از کی؟

- آدم‌های مختلف.

رادین نگاه کوتاهی به او انداخت.

- پس شاید بهتره این بار جدی بگیری.

ماشین چند دقیقه بعد مقابل ساختمانی قدیمی توقف کرد. ساختمان شبیه خانه‌ای متروکه بود؛ دیوارهای کاه‌گلی، پنجره‌های چوبی و حیاطی که بخشی از آن زیر سایه‌ی درختان مرکبات گم شده بود. هیلدا پیاده شد. در نگاه اول، هیچ‌چیز غیرعادی نبود. اما یک چیز نظرش را گرفت. روی دیوار کنار در، سه خط کوتاه با رنگ سیاه کشیده شده بود. سه خط عمودی. هیلدا ناخودآگاه یک قدم نزدیک‌تر رفت. رادین گفت:

- دست نزن.

هیلدا دستش را پایین آورد.

- چی هست؟

- علامت.

- برای چی؟

رادین در را باز کرد.

- برای اینکه آدم اشتباهی وارد نشه.

داخل خانه تاریک بود. هیلدا پشت سر رادین وارد شد. بوی چوب قدیمی و قهوه در فضا پیچیده بود. دو مرد در اتاق نشیمن ایستاده بودند. یکی را نمی‌شناخت. اما دیگری... هیلدا شناختش. کامران. قلبش برای یک لحظه ایستاد، نه. این امکان نداشت. کامران یکی از افراد آرسام بود. یکی از کسانی که پرونده‌ی هیلدا را دیده بود. مردی که سه هفته پیش در دفتر آرسام روبه‌رویش نشسته بود و برایش هویت جعلی ساخته بود. اما کامران اینجا چه می‌کرد؟ هیلدا سرش را پایین انداخت تا کسی تغییر نگاهش را نبیند. رادین به مرد دیگری اشاره کرد.

- این هیلداست.

مرد نگاهی کوتاه به او انداخت.

- همون دختر؟

- آره.

کامران چیزی نگفت. فقط به هیلدا نگاه کرد. نگاهی طولانی‌تر از حد معمول. هیلدا دستش را در جیب کت فرو برد. انگشت‌هایش دور چیزی پیچیدند. یک سکه‌ی کوچک. همان عادتی که ماهلین همیشه هنگام فشار عصبی داشت. اما خودش متوجه شد. فوراً دستش را از جیب بیرون آورد. رادین گفت:

- بشین.

هیلدا نشست. کامران همچنان ایستاده بود. برای چند ثانیه، هیچ‌کس حرفی نزد. بعد کامران گفت:

- چند وقته اینجایی؟

هیلدا بدون مکث جواب داد:

- سه هفته.

- قبلش کجا بودی؟

- این‌ور و اون‌ور.

- دقیق‌تر.

هیلدا لبخند زد.

- دنبال جزئیات زندگی منی؟

کامران آرام گفت:

- شاید.

هیلدا به پشتی صندلی تکیه داد.

- پس بدشانسی آوردی.

- چرا؟

- چون زندگی جالبی ندارم.

کامران برای نخستین‌بار لبخند زد. اما نگاهش هنوز روی صورت او مانده بود. هیلدا همان لحظه فهمید. این مرد او را نمی‌شناخت. اما داشت چیزی را بررسی می‌کرد. نه هویت هیلدا را. واکنش‌هایش را. رادین ناگهان گفت:

- کافیه.

کامران نگاهش را از هیلدا گرفت.

- هنوز نه.

بعد به رادین گفت:

- خودش باید تصمیم بگیره.

هیلدا ابرو بالا برد.

- درباره‌ی چی؟

کامران به اتاق کناری اشاره کرد.

- درباره‌ی اینکه از اینجا به بعد می‌خواد وارد کدوم طرف بازی بشه.

هیلدا از جا بلند شد.

- بازی‌ای که قوانینش رو نمی‌دونم؟

کامران گفت:

- دقیقاً.

در همان لحظه، صدای موتور ماشینی از بیرون آمد. هر سه نفر ساکت شدند. رادین به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد. صورتش تغییر کرد.

- اومد.

هیلدا به او نگاه کرد.

- کی؟

رادین جواب نداد. کامران فقط یک جمله گفت:

- از اینجا به بعد، کمتر حرف بزن.

هیلدا چیزی نگفت. در حیاط باز شد. صدای قدم‌هایی روی سنگفرش پیچید. آرام، بدون عجله، دو مرد وارد شدند. یکی از آن‌ها جلوتر بود. قدبلند، کت تیره‌ای پوشیده بود و آستین‌هایش تا مچ دست مرتب قرار گرفته بودند. برخلاف تمام تصاویری که هیلدا در ذهنش ساخته بود، نه اسلحه‌ای در دست داشت و نه محافظانی که اطرافش حرکت کنند. فقط راه می‌رفت. مرد دوم چند قدم عقب‌تر ایستاد. مرد اول وارد اتاق شد. رادین .و کامران صاف ایستادند.  حتی یاسر که تا آن لحظه در گوشه‌ی اتاق تکیه داده بود، از جا بلند شد. مرد واردشده نگاه کوتاهی به همه انداخت. بعد چشم‌هایش روی هیلدا متوقف شد، چند ثانیه. هیلدا نگاهش را پس نگرفت. چشم‌های مرد سرد نبودند. این چیزی بود که انتظارش را نداشت. سردی در چشم‌های او نبود. بلکه نوعی آرامش غیرقابل‌خواندن وجود داشت؛ آرامشی که بیشتر از خشم، آدم را محتاط می‌کرد. رادین گفت:

- لیبرا.

اسم در اتاق افتاد. هیلدا برای نخستین‌بار او را دید. اما چیزی در صورت مرد برایش آشنا بود، نه چهره، نه صدا، چیز دیگری. شیوه‌ی ایستادنش. فاصله‌ای که با دیگران حفظ می‌کرد و مهم‌تر از همه، نگاهش. مرد به رادین نگاه نکرد. هنوز هیلدا را می‌دید.

- هیلدا راین؟

صدایش آرام بود. هیلدا گفت:

- بله.

مرد چند لحظه سکوت کرد. بعد پرسید:

- تو همیشه وقتی دروغ می‌گی، این‌قدر مستقیم به چشم آدم نگاه می‌کنی؟

هوا در اتاق سنگین شد. هیلدا لبخند زد.

- نمی‌دونم.

مرد قدمی جلو آمد.

- پس باید بفهمم.

و برای نخستین‌بار، هیلدا احساس کرد شاید این مأموریت از همان روز اول یک اشتباه بوده است. نه چون لیبرا او را شناخته بود. بلکه چون نگاهش طوری بود که انگار داشت چیزی را به خاطر می‌آورد. چیزی که خودش هنوز به یاد نیاورده بود.

ویرایش شده توسط Nilmah
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-پنج

هیچ‌کس بعد از جمله‌ی لیبرا حرفی نزد. هیلدا لبخندش را نگه داشت. نه از روی آرامش. فقط نمی‌خواست اولین چیزی که در صورتش تغییر می‌کند، چشم‌هایش باشد. لیبرا چند ثانیه دیگر نگاهش کرد. بعد به صندلی خالی کنار میز اشاره کرد.

- بشین.

هیلدا نشست. رادین هنوز ایستاده بود. یاسر دست‌هایش را پشت کمر قفل کرده بود و کامران، بدون اینکه چیزی بگوید، به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کرد. لیبرا کت خود را از تن درآورد و روی پشتی صندلی گذاشت و بعد نشست. هیچ‌کس برایش صندلی نکشید. هیچ‌کس لازم نمی‌دید او دستش را روی میز گذاشت. انگشت اشاره‌اش یک بار روی چوب ضرب گرفت. بعد متوقف شد.

- رادین.

- بله.

- پرونده‌اش رو بده.

رادین پوشه‌ای را از روی میز برداشت و جلو رفت. لیبرا آن را نگرفت. فقط گفت:

- بخون.

رادین لحظه‌ای مکث کرد.

- اینجا؟

لیبرا نگاهش کرد. رادین پوشه را باز کرد.

- هیلدا راین. بیست‌وسه ساله. متولد...

لیبرا دستش را بالا آورد. رادین ساکت شد.

- از اول.

رادین دوباره شروع کرد. این بار آهسته‌تر.

- هیلدا راین. بیست‌وسه ساله. مادر ایرانی. پدر...

لیبرا سرش را کمی پایین انداخت.

- اسم پدر؟

رادین صفحه را نگاه کرد.

- الیاس راین.

هیلدا پلک نزد.

نام را می‌شناخت. در پرونده‌ی خودش دیده بود. لیبرا پرسید:

- کجاست؟

- ناپدید شده.

- کی؟

رادین چند صفحه جلو رفت.

- هفده سال پیش.

لیبرا به هیلدا نگاه کرد.

- و مادر؟

- فوت شده.

- چند سالته بودی؟

هیلدا جواب داد:

- هفده.

- علت مرگ؟

هیلدا شانه بالا انداخت.

- بیماری.

لیبرا چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. هیلدا برای اولین بار احساس کرد گرمای اتاق آزاردهنده شده. مرد پوشه را از رادین گرفت. چند صفحه را ورق زد. بعد پرسید:

- چند بار بازداشت شدی؟

- سه بار.

- چرا؟

- دعوا.

- با کی؟

- آدم‌هایی که مست بودن.

لیبرا صفحه را نگاه کرد.

- هر سه بار؟

هیلدا لبخند زد.

- ظاهراً آدم‌های مست زیادی سر راه من قرار گرفتن.

رادین لبخندش را پنهان کرد. لیبرا پوشه را بست بعد آن را آرام روی میز گذاشت.

- دست‌هات رو بذار روی میز.

هیلدا مکث کرد.

- چرا؟

- بذار.

هیلدا دست‌هایش را روی میز گذاشت. لیبرا به انگشت‌هایش نگاه کرد. چند ثانیه. بعد گفت:

- دست راستت.

هیلدا تکان نخورد.

- چی؟

- انگشترت.

هیلدا به دست خودش نگاه کرد. یک انگشتر باریک نقره‌ای. سال‌ها بود آن را می‌پوشید. باید عوضش می‌کرد. این را آرسام هم گفته بود. اما ماهلین هیچ‌وقت انگشترش را از دستش درنمی‌آورد. هیلدا انگشتر را چرخاند.

- ارزون نیست.

لیبرا دستش را دراز کرد.

- درش بیار.

هیلدا چند لحظه به او نگاه کرد. بعد انگشتر را بیرون آورد. لیبرا آن را گرفت. آن را میان دو انگشتش چرخاند. پشت حلقه، یک خط بسیار باریک حک شده بود. ماهلین. نه، اسم کامل نبود. فقط دو حرف. «م.ن» لیبرا انگشتر را برگرداند. هیلدا نفسش را آرام بیرون داد.

- می‌خوای بدونی کی بهم داده؟

لیبرا نگاهش کرد.

- نه.

انگشتر را روی میز گذاشت.

- می‌خوام بدونم چرا هنوز نگهش داشتی.

هیلدا چیزی نگفت. لیبرا انگشتر را به سمتش هل داد.

- بعضی چیزها ارزش بیشتری از چیزی دارن که به نظر می‌رسن.

هیلدا انگشتر را برداشت. این بار آن را در جیبش گذاشت. لیبرا به رادین نگاه کرد.

- چند وقته اینجاست؟

- سه هفته.

- اعتماد داری؟

رادین بدون مکث گفت:

- هنوز نه.

لیبرا نگاهش را به هیلدا برگرداند.

- خوبه.

بعد از جا بلند شد. هیلدا انتظار داشت جلسه تمام شده باشد. اما لیبرا کنار در ایستاد.

- فردا صبح با من میای.

هیلدا ابرو بالا برد.

- کجا؟

- بیرون.

- جواب خیلی دقیقی بود.

لیبرا دستش را روی دستگیره گذاشت.

- ساعت هفت.

هیلدا گفت:

- اگه نیام؟

لیبرا برگشت. برای چند ثانیه به او نگاه کرد.

- میای.

و بیرون رفت. در بسته شد. هیلدا به در خیره ماند. رادین نفسش را بیرون داد. یاسر آرام نشست. کامران هنوز کنار پنجره ایستاده بود. هیلدا نگاهش را به او دوخت.

- این مرد همیشه همین‌قدر جواب می‌ده؟

کامران پرده را کنار زد.

- نه.

- پس؟

- بعضی وقت‌ها کمتر.

هیلدا خندید. اما هیچ‌کس با او نخندید. آن شب، هیلدا تا مدت‌ها به انگشتر نگاه کرد. چراغ اتاق خاموش بود. نور بندر از پنجره روی دیوار افتاده بود و با هر حرکت پرده، شکلش تغییر می‌کرد. انگشتر را میان انگشت‌هایش چرخاند. دو حرف کوچک روی آن دیده می‌شد. م.ن سال‌ها بود که آن دو حرف برایش معنای مشخصی نداشتند. یک هدیه‌ی قدیمی. یک یادگار. چیزی که قرار بود روزی از آن استفاده کند تا خودش را به یاد بیاورد. اما حالا، برای نخستین بار، از خودش پرسید چرا لیبرا همان لحظه متوجهش شده بود. نه به خاطر حکاکی. به خاطر رفتار او. او انگشتر را خواسته بود. نه ساعت، نه گردنبند، نه کیف، انگشترُ.

هیلدا دراز کشید. چشم‌هایش را بست. تصویر لیبرا دوباره در ذهنش آمد. نه صورتش، دست‌هایش. انگشت‌هایی که هنگام فکر کردن روی میز ضرب گرفته بودند. حرکت کوتاه ابرویش وقتی رادین گفت «هفده سال پیش». هیلدا چشم باز کرد. هفده سال. همان عدد. مادر هیلدا در هفده‌سالگی او مرده بود. پدرش هم هفده سال پیش ناپدید شده بود. چیزی در ذهنش جرقه زد. اما قبل از اینکه بتواند آن را دنبال کند، صدای ضربه‌ای به در آمد. هیلدا سریع نشست.

- کیه؟

جوابی نیامد. ضربه‌ی دوم، این بار آرام‌تر. هیلدا از تخت پایین آمد. به سمت در رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت.

- کیه؟

صدای نازنین آمد.

- منم.

هیلدا در را باز کرد. نازنین وارد شد. در را پشت سرش بست. چند لحظه همان‌جا ایستاد. بعد گفت:

- تو امروز دیدیش.

هیلدا تکیه‌اش را از در گرفت.

- کی رو؟

نازنین نگاهش کرد.

- لازم نیست با من بازی کنی.

هیلدا ساکت ماند. نازنین نزدیک‌تر آمد.

- چی گفت؟

- چیز خاصی نگفت.

- انگشترت رو دید؟

هیلدا خشک شد. نازنین همان لحظه فهمید جواب را گرفته.

- پس دید.

هیلدا به او خیره شد.

- تو از کجا می‌دونی؟

نازنین جواب نداد. فقط به انگشتر داخل دست هیلدا نگاه کرد. بعد آرام گفت:

- فردا باهاش نرو.

هیلدا ابرو بالا برد.

- چرا؟

نازنین لب‌هایش را به هم فشار داد.

- چون اگه چیزی ازت بپرسه! نه، جواب نده.

- چه چیزی؟

نازنین دستش را روی دستگیره گذاشت.

- درباره‌ی مادرت.

هیلدا چیزی نگفت. نازنین در را باز کرد. پیش از بیرون رفتن برگشت.

- و هیلدا...

- چی؟

نازنین برای چند ثانیه به او نگاه کرد.

- اگه اسم «ماه» رو ازش شنیدی، از اونجا فرار کن.

در بسته شد. هیلدا همان‌جا ماند. «ماه.»

چشمش به انگشتر افتاد. دو حرف. م.ن و برای نخستین بار، یک سؤال واقعی در ذهنش شکل گرفت. نه درباره‌ی لیبرا درباره‌ی خودش. او از چه چیزی درباره‌ی گذشته‌اش خبر نداشت؟!

ویرایش شده توسط Nilmah
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-شش

هیلدا چند ثانیه به در بسته خیره ماند. بعد آرام برگشت. اتاق همان اتاق چند دقیقه‌ی قبل بود؛ تخت فلزی، پنجره‌ی نیمه‌باز، نور لرزان بندر روی دیوار. اما چیزی در آن تغییر کرده بود. یا شاید چیزی در خودش.«ماه.» کلمه کوتاه بود، ساده بود. اما نازنین آن را طوری گفته بود که انگار اسم یک آدم نیست؛ انگار هشدار است. هیلدا به سمت تخت رفت و نشست. انگشتر هنوز میان انگشت‌هایش بود. آن را زیر نور کم پنجره بالا گرفت. «م.ن» دو حرف.

سال‌ها بود به آن‌ها نگاه کرده بود، بدون اینکه چیزی بیشتر از یک یادگار قدیمی در آن ببیند. انگشتر را روی کف دستش گذاشت. بعد تلفن کوچکی را از زیر بالش بیرون کشید. برای چند لحظه فقط به صفحه‌ی خاموش آن نگاه کرد. قرار نبود از این خط استفاده کند، مگر در شرایط ضروری. دستور آرسام واضح بود. تماس نگیر. هیلدا تلفن را دوباره زیر بالش گذاشت. اگر همین حالا با آرسام تماس می‌گرفت، چه می‌گفت؟

- یکی اسم ماه رو آورد.

حتی خودش هم نمی‌دانست چرا باید این موضوع مهم باشد. چراغ را خاموش کرد و دراز کشید. اما خوابش نیامد. هر بار چشم‌هایش را می‌بست، تصویرهای پراکنده‌ای در ذهنش می‌آمدند. لیبرا پشت میز. انگشتر میان انگشت‌های او. مکث کوتاهش وقتی رادین گفت: «هفده سال پیش.» و بعد نازنین.

- اگه اسم ماه رو ازش شنیدی، از اونجا فرار کن.

هیلدا چشم باز کرد. سقف را نگاه کرد.

- خیلی کمک‌کننده بودی.

صدایش در تاریکی گم شد. صبح، پنج دقیقه مانده به هفت، هیلدا جلوی ساختمان باریک پشت انبار ایستاده بود.  صبح هنوز کاملاً گرم نشده بود، اما رطوبت از همان ساعت اول روی پوست می‌نشست. هیلدا موهایش را بست و بند ساعتش را محکم کرد. بعد به سمت محوطه رفت. یک ماشین مشکی کنار در پشتی انبار ایستاده بود. راننده پشت فرمان نبود. رادین کنار ماشین سیگار می‌کشید. هیلدا به او نزدیک شد.

- فکر کردم خودش میاد.

رادین بدون اینکه نگاهش کند، گفت:

- میاد.

هیلدا به ساعتش نگاه کرد.

- سه دقیقه دیر کرده.

رادین سرش را چرخاند.

- تو همیشه این‌قدر روی زمان حساسی؟

هیلدا دست‌هایش را در جیب کت گذاشت.

- نه.

- پس چرا سه دقیقه رو شمردی؟

هیلدا لحظه‌ای مکث کرد.

- چون منتظر موندن رو دوست ندارم.

رادین ته‌سیگار را زیر کفشش خاموش کرد.

- پس امروز روز خوبی برات نیست.

هیلدا ابرو بالا انداخت.

- قراره زیاد منتظر بمونم؟

رادین جواب نداد. صدای قدم‌ها از پشت سرشان آمد. هیلدا برنگشت. لازم نبود. از سکوت رادین فهمید. لیبرا از کنارشان رد شد. پیراهن تیره‌ای پوشیده بود، بدون کت. آستین‌هایش تا آرنج بالا زده شده بود. یک کلید در دستش می‌چرخاند. نه سلام کرد. نه به هیلدا نگاه کرد. کلید را به سمت رادین گرفت.

- ماشین رو ببر.

رادین آن را گرفت. هیلدا نگاهش کرد.

- من با کی می‌رم؟

لیبرا این بار ایستاد.

- با من.

هیلدا به اطراف نگاه کرد.

- پیاده؟

لیبرا سرش را به سمت موتورسیکلتی که چند متر آن‌طرف‌تر پارک شده بود تکان داد. هیلدا به موتور نگاه کرد. بعد به اوگفت:

- این چیزیه که برای بردن آدم‌ها به مأموریت استفاده می‌کنی؟

- برای آدم‌هایی که زیاد سؤال می‌پرسن، معمولاً بدتر از این دارم.

هیلدا لبخند زد. پس خوش‌شانسم. لیبرا کلاه ایمنی را به سمتش گرفت. هیلدا آن را نگرفت.

- فقط یکیه؟

- آره.

- یعنی تو بدون کلاه می‌ری؟

- نه.

لیبرا کلاه دوم را از روی موتور برداشت و روی سر خودش گذاشت. هیلدا چند ثانیه نگاهش کرد.

- خیلی حرفه‌ای.

لیبرا موتور را روشن کرد.

- سوار شو.

هیلدا سوار شد.  لبه‌ی عقب صندلی را محکم گرفت. لیبرا سرش را کمی برگرداند.

- اگه افتادی، خودت جمعش کن.

هیلدا گفت:

- نگران نباش.

موتور حرکت کرد. عادت دارم روی پام بایستم. بندر پشت سرشان جا ماند. خیابان‌های شلوغ تبدیل به جاده‌هایی باریک شدند که از میان نخلستان‌ها و زمین‌های خشک می‌گذشتند. خورشید بالاتر آمده بود و نورش روی آسفالت می‌لرزید. هیلدا مسیر را نگاه می‌کرد. نه آن‌قدر دقیق که کنجکاو به نظر برسد. اما هر پیچ را در ذهنش نگه می‌داشت. لیبرا ناگهان سرعت را کم کرد. موتور کنار یک ساختمان قدیمی متوقف شد. هیلدا پیاده شد. ساختمان چیزی میان یک تعمیرگاه متروکه و خانه‌ای فراموش‌شده بود. دیوارهای سیمانی، پنجره‌های شکسته و دری فلزی که رنگش سال‌ها پیش از بین رفته بود. هیلدا به آن نگاه کرد.

- اینجاست؟

لیبرا موتور را خاموش کرد.

- آره.

- خیلی شیکه.

- تو برای معماری اومدی؟

هیلدا کلاه را از سرش برداشت.

- هنوز نمی‌دونم برای چی اومدم.

لیبرا از کنار او رد شد و در را باز کرد. داخل ساختمان خنک‌تر بود. دو مرد کنار دیوار ایستاده بودند. همین که لیبرا وارد شد، یکی از آن‌ها پاکتی را که در دست داشت پایین آورد.

مرد دیگر گفت:

- بالا منتظرن.

لیبرا سر تکان داد. هیلدا پشت سرش راه افتاد. چند پله‌ی فلزی به طبقه‌ی بالا می‌رسید. وقتی به پاگرد رسیدند، صدای دعوا از داخل یکی از اتاق‌ها شنیده شد. هیلدا قدمش را آهسته‌تر کرد. لیبرا ایستاد. به او نگاه نکرد.

- چیزی شنیدی؟

هیلدا شانه بالا انداخت. دیوارها نازکن.

- خوبه.

- چی؟

- اینکه گوش داری.

هیلدا به او خیره شد. لیبرا در را باز کرد. سه نفر داخل اتاق بودند.    یکی پشت میز نشسته بود و دو نفر دیگر روبه‌روی هم ایستاده بودند. همین که لیبرا وارد شد، حرفشان قطع شد. هیلدا نگاه کوتاهی به چهره‌ها انداخت. یکی از مردها صورت کبودی داشت. دیگری دستمالی را روی لبش فشار می‌داد. لیبرا به سمت میز رفت.

- شروع کن.

مرد پشت میز گفت:

- بار دیروز نرسیده.

لیبرا صندلی را بیرون کشید، اما ننشست.

- چرا؟

مرد نگاهش را پایین انداخت.

- نمی‌دونیم.

هیلدا به او نگاه کرد. دست مرد می‌لرزید. نه زیاد. فقط آن‌قدر که وقتی لیوان آب را برداشت، لبه‌ی لیوان به دندانش خورد. صدای کوتاهی در اتاق پیچید. لیبرا همان صدا را شنید.

- اسمت؟

مرد سر بلند کرد.

- سجاد.

- چند سالته؟

سجاد مکث کرد.

- بیست‌وهشت.

لیبرا به مرد دیگری نگاه کرد.

- تو؟

- فرهاد.

- تو بار رو فرستادی؟

فرهاد سریع گفت:

- بله.

- خودت تحویل دادی؟

- نه، من

لیبرا دستش را بالا آورد. فرهاد ساکت شد. هیلدا به دیوار تکیه داد. چشم‌هایش روی لیبرا بود. مرد به سمت سجاد برگشت.

- بار کجا گم شد؟

سجاد لب‌هایش را خیس کرد.

- نمی‌دونم.

لیبرا چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد به پنجره رفت. هیلدا انتظار داشت تهدیدی بشنود. یا دستور خشنی. اما لیبرا فقط گفت:

- ساعت چند؟

هیچ‌کس جواب نداد. لیبرا برگشت.

- پرسیدم ساعت چند؟

فرهاد به ساعت دیواری نگاه کرد.

- هشت و ده.

لیبرا سر تکان داد. تا ظهر وقت دارید بار رو پیدا کنید. سجاد با تعجب نگاهش کرد.

- همین؟

لیبرا نگاهش را به او دوخت. سجاد فوراً ساکت شد. لیبرا ادامه داد:

- بعد از ظهر، من دنبال جواب نمی‌گردم.

سپس از اتاق بیرون رفت. هیلدا چند لحظه سر جایش ماند. بعد دنبالش رفت. وقتی در بسته شد، صدای نفس راحت یکی از مردها از داخل اتاق شنیده شد. هیلدا کنار لیبرا ایستاد.

- ترسناک بود.

لیبرا به راهرو نگاه کرد.

- چی؟

- اینکه هیچ کاری نکردی.

این بار لیبرا نگاهش کرد.

- ناامید شدی؟

هیلدا لبخند زد.

- فقط فکر می‌کردم داستان‌های بیشتری درباره‌ات واقعی باشه.

لیبرا به راه افتاد.

- بیشتر داستان‌ها رو آدم‌هایی می‌سازن که زیادی حرف می‌زنن.

هیلدا پشت سرش حرکت کرد.

- پس کدومشون واقعیه؟

لیبرا ایستاد. آن‌قدر ناگهانی که هیلدا مجبور شد قدمش را عقب بکشد. فاصله‌شان کم شد. لیبرا سرش را کمی خم کرد.

- تو همیشه این‌قدر کنجکاوی؟

هیلدا نگاهش را از صورت او برنداشت.

- نه.

- پس چرا درباره‌ی من هستی؟

جواب آماده‌ای نداشت. و همین، آزارش داد. برای اولین بار از صبح، چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت:

- چون همه ازت می‌ترسن.

لیبرا صاف ایستاد.

- همه؟

- تقریباً.

- تو نه؟

هیلدا لبخندش را کج کرد.

- هنوز تصمیم نگرفتم.

چشم‌های لیبرا برای لحظه‌ای روی صورتش ماند. بعد راه افتاد.

- تصمیم بگیر.

هیلدا به دنبالش رفت.

- چرا؟

لیبرا بدون اینکه برگردد، گفت:

- چون آدم‌هایی که دیر تصمیم می‌گیرن، معمولاً انتخاب رو به بقیه می‌دن.

نزدیک ظهر، دوباره سوار موتور شدند. اما این بار لیبرا از جاده‌ی اصلی نرفت. چند دقیقه بعد، کنار ساحل توقف کرد. آن‌جا هیچ ساختمانی نبود. فقط آب بود، شن‌های داغ و چند قایق کوچک که دورتر روی موج‌های آرام تکان می‌خوردند. هیلدا از موتور پیاده شد.

- اینم جزو کاره؟

لیبرا کلاهش را برداشت.

- گرسنه‌ای؟

هیلدا مکث کرد. سؤال را انتظار نداشت.

- چی؟

- گرسنه‌ای؟

- این قراره بازجویی باشه یا ناهار؟

لیبرا به سمت یک دکه‌ی کوچک کنار جاده رفت.

- هر دو می‌تونه باشه.

هیلدا چند ثانیه همان‌جا ماند. بعد زیر لب گفت:

- چه آدم دلنشینی.

لیبرا بدون برگشتن گفت:

- شنیدم.

هیلدا لبخند کوتاهی زد. کنار دکه، لیبرا دو بطری آب برداشت و یکی را سمت او گرفت. هیلدا بطری را گرفت. و اون یکی دستش هنوز در جیبش بود. انگشتر را لمس کرد. لیبرا نگاه کوتاهی به حرکت دستش انداخت.

- هنوز داری بهش فکر می‌کنی؟

هیلدا سر بلند کرد.

- به چی؟

لیبرا بطری خودش را باز کرد.

- انگشتر.

هیلدا چیزی نگفت. لیبرا آب نوشید.

- آدم‌ها وقتی یه چیز رو پنهان می‌کنن، یا از دست دادنِ اون می‌ترسن، یا از چیزی که بهش وصلشونه.

هیلدا به بطری نگاه کرد.

- و تو همیشه از روی دست آدم‌ها روان‌شناسی می‌کنی؟

- نه.

- پس چرا من؟

لیبرا در بطری را بست.

- چون دستت وقتی دروغ می‌گی، بی‌حرکت می‌شه.

هیلدا سرش را بالا آورد. برای یک لحظه، صورتش چیزی نگفت. اما انگشت شستش، بی‌اختیار روی لبه‌ی بطری فشار آورد. لیبرا همان حرکت را دید. این بار لبخند نزد. فقط گفت:

- همین.

هیلدا بطری را روی میز گذاشت.

- خیلی خوب.

صدایش آرام بود. بیش از حد آرام.

- پس حالا نوبت منه.

لیبرا ابرو بالا انداخت.

- نوبت تو برای چی؟

هیلدا یک قدم جلو رفت.

- سؤال پرسیدن.

لیبرا نگاهش کرد.

- بپرس.

هیلدا مکث کرد. صدای موج‌ها از دور می‌آمد. باد، چند تار مو را از کنار صورتش آزاد کرد. و یاد حرف نازنین افتاد «اگه اسم ماه رو ازش شنیدی، از اونجا فرار کن.»

سؤال روی زبانش آمد. اما آن را نپرسید. به جایش گفت:

- چرا منو آوردی اینجا؟

لیبرا چند ثانیه چیزی نگفت. بعد بطری را روی میز گذاشت.

- چون می‌خواستم ببینم وقتی کسی جواب سؤال‌هات رو نمی‌ده، چه کار می‌کنی.

هیلدا خندید.

- و؟

- هنوز نمی‌دونم.

- سه هفته منو زیر نظر داشتی.

لیبرا نگاهش را از او نگرفت.

- سه هفته برای شناختن هیچ‌کس کافی نیست.

هیلدا نفس کوتاهی کشید.

- پس چی کافیه؟

لیبرا جواب نداد. از کنار او رد شد. هیلدا برگشت.

- لیبرا.

لیبرا ایستاد. این اولین بار بود که هیلدا نامش را مستقیم صدا می‌زد. باد میانشان پیچید. لیبرا آرام سرش را برگرداند. هیلدا دستش را از جیب بیرون آورد. انگشتر هنوز در مشت بسته‌اش بود. اگه یه چیزی درباره‌ی من می‌دونی، همون الان بگو. چند ثانیه سکوت شد. نه طولانی. اما آن‌قدر که هیلدا ضربان قلب خودش را بشنود. لیبرا نگاهش را پایین آورد. به انگشتر. بعد دوباره به صورت او.

- هنوز نمی‌دونم.

هیلدا ابرو در هم کشید.

- چی رو؟

لیبرا کلاهش را برداشت.

- اینکه تو واقعاً کی هستی.

و قبل از اینکه هیلدا جواب بدهد، صدای تلفن لیبرا بلند شد. لیبرا تماس را نگاه کرد. چهره‌اش تغییر نکرد. اما دستش برای یک لحظه روی صفحه ثابت ماند. بعد تماس را وصل کرد. چند ثانیه گوش داد. هیلدا چیزی از صدای آن طرف نمی‌شنید. لیبرا فقط یک سؤال پرسید.

- مطمئنی؟

سکوت. بعد گفت:

- کسی رو دست نزنید.

تماس را قطع کرد. هیلدا به او نگاه کرد.

- چی شده؟

لیبرا تلفن را در جیبش گذاشت.

- باید برگردیم.

- چرا؟

لیبرا موتور را روشن کرد.

- چون یکی از آدم‌هامون تصمیم گرفته حقیقت رو بگه.

هیلدا کلاه را برداشت.

- و این بده؟

لیبرا این بار مستقیم نگاهش کرد.

- بستگی داره.

- به چی؟

صدای موتور میان سکوت ساحل پیچید. لیبرا گفت:

- به اینکه حقیقت درباره‌ی کی باشه.

هیلدا چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد سوار موتور شد و لبه‌ی صندلی رو گرفت. اما این بار، پیش از آنکه موتور حرکت کند، لیبرا گفت:

- محکم‌تر بگیر.

هیلدا ابرو بالا انداخت.

-  تو رو؟

- صندلی.

هیلدا لبخند زد.

- حتماً.

موتور با سرعت از ساحل دور شد. و هیلدا نمی‌دانست وقتی به انبار برگردد، اولین چیزی که می‌بیندچیه! جنازه‌ای نبود. نه خون. نه پلیس. فقط یک اتاق خالی. و روی میز فلزی وسط اتاق، انگشتری قرار داشت که دقیقاً شبیه انگشتر خودش بود. با دو حرف حک‌شده روی آن. م.ن

ویرایش شده توسط Nilmah
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...