رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

بعد از خواندن حداقل ۲۰ پارت، در نظرسنجی شرکت کنید🎀  

2 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. به نظرتون این ایده ی کلیشه ای آدمخواری، اینجا داره به طرز جدید و نوآورانه و غیر کلیشه ایی بیان میشه؟

    • خیلی
    • تقریبا
    • کم
      0
  2. 2. به نظرتون شخصیت پردازی تا چه اندازه ملموس و قابل تفکیکه؟

    • خیلی
    • تقریبا
      0
    • کم
      0


ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

به نام خالق من و قلم من

نام رمان: برینکل

نام نویسنده: نیکتوفیلیا ( مهدیه سادات ابطحی ایوَری )

ژانر: جنایی، درام

تاریخ شروع رمان: 15/12/1402

خلاصه:

فریا دختر پرخاشگریست که خشمش آتش را شعله ور می کند و هر چه در اطرافش می جنبد، در این خشم می سوزد. ناچار او را به تیمارستانی دور افتاده از شهر می سپارند. غافل از آن که هیچ چیز نمی توانست این آتش افکن را کنترل کند. جز آشپزی که پناهگاه گوشت های تنش می شود.

مقدمه:

می خواهم این بار باشکوه باشد. سری هفتاد و چهار، باید از میان نوزادها باشد. سیزده نوزاد که به طریقی، به یونیفرم پوش های پرتلند مربوط باشند. می خواهم وقتی غمگین و خشمگین هستند، به دنبال من باشند. می خواهم وقتی فکر می کنند که دارند به دستگیر کردن قاتل تمام پرونده های بازشان نزدیکند، وقتی فکر می کنن که بالاخره هویتش را فهمیده اند، وقتی فکر می کنند که پیروز شده اند و انتقام نوزادهایشان را گرفته اند، به چشم های بیچاره ی بدبختشان نگاه کنم و مردنشان را به تماشا بنشینم.

هشدار:

این رمان به افراد دارای روحیه ی لطیف و افراد زیر پانزده سال توصیه نمی شود.

 

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 5
  • آتیش 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

x01879_IMG_8962.jpeg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • تشکر 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 1

فصل صفر [ استیک ویژه ی مجستیک ]

زلودی:

تا آغاز کار رستوران، دو ساعت مانده بود. اما باید قبل از هر کس دیگری در آشپزخانه ی عزیزم حاضر می شدم و زودتر از موعد همیشه، شروع می کردم. وعده ی امروز کمی لذیذتر و متفاوت تر بود. بسته های گوشت را روی میز وسیع و نقره رنگ گذاشتم و آن قدر این کار را محتاطانه انجام دادم که ذره ای صدا از برخورد بسته ها با میز فلزی بلند نشد. پیشبند مشکی و دستکش های بهداشتی ام را پوشیدم و موهای مجعد و مشکینم را با وسواس به درون کلاه پلاستیکی ام راندم.

در سکوت لذت بخش رستوران مشغول اضافه کردن مواد و ادویه به گوشت ها بودم. زیرلب ریتمیک سوت میزدم و با خود فکر می کردم که می خواهم سری بعدی را جلوی کدام یک از دوستانم بگذارم. شاید جفرسون با آن اشتهای وحشیانه اش.

صدای راف با هیکلی به وسعت یک بالون، نفس نفس زنان به گوش رسد:

- زلودی!

از گوشه ی چشم نیم نگاهی به هیکل خیس از عرق رافائل انداختم و یک تای ابرویم را بالا دادم. راف هیکل سنگینش را به میز تکیه داد و نفس عمیقی از آنهمه دویدن کشید و با پشت دست عرق پیشانی اش را گرفت. لبخند کجی زدم و گفتم:

- صبح بخیر! پلیس دنبالته؟

باید با گوشت ها به نرمی و مهارت برخورد می کردم. با گوشت گاو و گوسفند و خوک راحت تر میشد کنار آمد. آنها آنقدر لوس و کم صبر نیستند که گوشت انسانی تازه نمو یافته است.

راف با لحنی که گویی به زور از گلوی کلفتش بیرون می آمد گفت:

- اوه مرد! حاضرم پلیس دنبالم کنه تا یه سگ!

ساطور را با فکر دنبال شدن راف توسط یک سگ پا کوتاه سفید روی گوشت نگاه داشتم و به صورت تپل و سرخ او نگریستم. تک خنده ای کردم و سرتاپایش را از نظر گذراندم. متمسخرانه گفتم:

- حتی منم با دیدن یه گوشت بزرگ متحرک تحریک میشم دوست من!

راف با اخمی بر پیشانی تکیه از میز برداشت و همانطور که به طرف رختکن می رفت با لحنی منزجرشده گفت:

- آه زلودی! محض رضای خدا حداقل تو از این شوخی ها نکن!

نیشخندی زدم و به خورد کردن گوشت ها ادامه دادم. صدایم را بلند کردم و گفتم:

- نگران نباش! من هیچوقت دنبال گوشت مردی مثل تو نیستم.

صدایی از راف درنیامد. شاید هم چیزی را زیرلب بلغور کرده بود که به گوشم نرسید. در هر صورت، سرخوشانه از سر به سر کوچکی که گذاشته بودم خندیدم.

با گذشت ثانیه ها، آشپزخانه شلوغ شد. آشپزها گوشت های آغشته به مواد را به سردخانه منتقل کردند تا یک ساعت در آن دمای یخبندان بماند. دستمالی را آغشته به الکل ضدعفونی کننده کردم و میزی که چندی قبل میزبان گوشت های تازه متولد شده بود را شخصا تمیز کردم. از این کار به وجد می آمدم.

مجستیک، یکی از رستوران های پرتلند بود. افراد زیادی نبودند که با غذا خوردن زیر نگاه سنگین و خیره ام مشکلی نداشته باشند. دفترم جایی در طبقه ی دوم و مشرف به سالن بود. روی صندلی چرم مشکی ام لم می دادم و با خیرگی و لذت، از پشت آن شیشه ی سراسری، به میز ها و مشتری ها می نگریستم. صدای جویدنشان را تصور می کردم و با هر بار قورت دادنشان، بزاق ترشح شده ام را فرو می خوردم.

هر کسی می توانست از پشت میزش، سری بالا بگیرد و نگاهی به نگاهم بیاندازد. خدای من! چه غرور و افتخاری!

نگاهم را از روی کت شلواری ها و خانم های خوش تراش و خوش خنده گذراندم. مردی با کت و شلوار طوسی، اخمی به سفتی کرابات قرمز بدرنگش، روی پیشانی اش نشانده بود. نه اخم کنجکاوی، من این اخم را می شناسم. اخمی که می خواست جرعت پیدا کند تا استیک جلوی رویش را به سمت شیشه ی دفترم پرت کند. در حالی که حتی یک تکه هم از آن را نبریده است. در حالی که کارد و چنگالش به تمیزی قلب کوچک من بود. اوه، بله! البته که چشم های دقیقی دارم عزیزم. شامه ی قوی ای هم دارم. می توانم بوی تنت را هنگامی که تصور می کنی من صرفا یک کاراکتر خیالی هستم، به مشام بکشم.

مرد عبوس، بودی را صدا زد و چیزی در گوشش گفت و درست سه دقیقه و بیست و هشت ثانیه ی بعد، یک تقه و سپس سه تقه. بدون آن که نگاهم را از آن مرد بگیرم و یا در جایم بچرخم، به او اجازه ی ورود دادم.

- آقای مجستیک! یکی از مشتری ها تقاضای ملاقات با شما رو دارن.

نگاه منتظر و جدی اش، حالا بالا کشیده می شود و روی من می نشیند. با مکث، نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم. یقه ی پیراهن مشکی ام را مرتب کردم و جلوتر از بودی، از دفتر خارج شدم. اگر گیاهخوار باشد، او را تفریحی به سری بعد اضافه می کنم.

از پله های شیشه ای پایین رفتم. لبخند مشتری مدارانه ای زدم و سری برای سرهایی که با شعف و ذوق به طرفم چرخیده بود تکان دادم. به میز آن مشتری میانسال نزدیک شدم و صندلی مقابلش را، قبل از آن که فرصت کند مردمک های آبی اش را به مردمک هایم بدهد، عقب کشیدم. به رسم ادب-البته که من شخص مودبی هستم- دستم را به سمتش دراز کردم.

- زلودی مجستیک، مدیر رستوران!

رغبت نمی کند که حتی انگشت هایش را هم تکان بدهد. نشستم. امتناعش را با دزدیدن تکه کلم بروکلی ظرفش پاسخ دادم. اینکه حتی سبزیجات ظرفش هم دست نخورده اند، نشان می دهد که حتی گیاهخوار هم نیست.

لبخندم را حفظ کردم که پوزخندی زد و گفت:

- انتظار نداشتم خودت بیای پایین و سر میز بشینی.

نائومی برای هر دوی ما شراب قرمز ریخت. احساس می کنم فریم عینکش جدید است. پایه ی باریک گیلاس را گرفتم و به صندلی تکیه دادم. فکر می کنم که می خواهم صندلی ها را عوض کنم. دیگر به نظرم راحت نمی آیند.

پا روی پا انداختم. مغرور و مفتخر با لبخندی گوشه ی لبم گفتم:

- من رئیس مردمی ای هستم.

کمی لحنم خنده دار به نظر آمد. پس خنده ی آرامی کردم و جرعه ای نوشیدم. آه! فوق العاده است. باید قراردادم را با این شرکت تمدید کنم. مرد بالاخره آن تن خشکش را تکان داد. خودش را جلو کشید. نگاه آبی و سفیدیِ زردرنگ چرکش را مستقیم به مردمک هایم دوخت و زمزمه کرد:

- می دونم داری چیکار می کنی. فقط نیاز به مدرک دارم.

جرعه ی دیگری قورت دادم. این مردک مدرک به چه کارش می آمد؟ این که من آشپزی به بی نقصی آسمان کهکشانم به چه مدرکی نیاز دارد؟ لبخندم را حفظ کردم و گفتم:

- مدرک لازم داری؟ مدرک نمی خواد. مجستیک اونقدر بزرگ هست که از هر ده نفر توی خیابون نه نفر و هفتاد و پنج صدم نفر میشناسنش!

هفتاد و پنج صدمش را هم به حمایت از افراد کوتاه قامت شمردم.

مرد چنان اخم هایش را در هم کشید که پی بردم پیش از این به رویم لبخند می زده است. مشخص است که روحیه ی طنزی در او وجود ندارد. وگرنه شوخی بامزه ای بود. چه قدر یک مرد می تواند گوشت تلخ باشد؟ حالا حتی تفریحی هم رغبت نمی کنم گوشتش را لای دندان بگذارم.

خودکاری از جیب داخلی کتش بیرون کشید و برگه دستمالی برداشت. همانطور که چیزی می نوشت تکرار کرد:

- می دونم داری چیکار می کنی آقای مجستیک!

دستمال را از دستش گرفتم و نگاهی به نوشته ی روی آن انداختم. رافائل اگر این دست خط را می دید، بی شک پیروزمندانه به رویم می خندید. پس دستمال را تکه تکه کردم. نباید هیچ اثری از آن باقی بماند. طاقت دیدن نگاه مغرور رافائل را ندارم. تکه ها را در گیلاس دست نخورده ی مرد ریختم و تک سرفه ای کردم و جرعه ی آخرم را هم نوشیدم. لیوان را روی میز گذاشتم. اگر به ابیگل می سپردم که سری بعدی را کمی زودتر برایم آماده کند، می توانستم میهمانی را جلو بیاندازم.

نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را از پایه ی باریک گیلاس گرفتم. نگاه مرد حالا پیروز و خوشحال است. دوباره لبخند زدم. برخاستم و یقه ام را مرتب کردم. صندلی را جلو کشیدم و مطمئن شدم که درست سر جای قبلی اش بازگشته باشد. خم شدم و به چشم های ریزشده ی جستجوگرش خیره شدم. آرام، به آرامی صدای نفس هایش، لب زدم:

- موفق باشی!

از کنارش رد شدم. دو ضربه به شانه اش زدم و به طرف راه پله رفتم. من هم بازی!

 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
  • لایک 6
  • هاها 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

 پارت 2

فصل اول [ ویرانگر افسار گسیخته ]

فریا:

صدای قیچی را کنار گوشم شنیدم که چطور تار موهایم را می برد. دسته موی نارنجی ام پیش چشمانم آمد و پس از آن، صدای شیطنت آمیز و نچندان خوشایند تایلر.

- اوپس! موهات رو بریدم.

به متن رمان ترسناکی که می خواندم خیره ماندم. همان قیچی این بار موهای پشت سرم را برید. اما مهم تر از موهای زشت نارنجی ام، سرنوشت پسری بود که قربانی هیولای داستان میشد. البته، وقتی پشت گردنم بوسیده شد، نتوانستم به خط بعدی بروم. صدای همکلاسی هایم را می شنیدم که از ساعت استراحتشان استفاده می کنند و مانند مشتی فرومایه، با یکدیگر خوش می گذرانند.

- انگار زیادم بدت نیومده. هان؟

نمی توانستم. نمی توانستم به خط بعدی بروم. مدام همان یک خطی که رویش قفل شده بودم را دوباره و دوباره و دوباره می خواندم. احساس می کنم می خواهم تایلر را زیر پاهایم لگد کنم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- تمومش کن تایلر! اگه حوصلت سر رفته هر چه قدر که می خوای از موهام ببُر و ببَر. فقط خفه شو!

صدای نیشخند زدنش را درست کنار گوشم شنیدم. موهای بریده شده ام را روی پایم انداخت و کنارم نشست. یک دستش را روی میز گذاشت و یک دستش را درست پشت صندلی من. سرش را به نیم رخم نزدیک کرد و گفت:

- میگن برادرت رو فرستادی بیمارستان!

خبرش مدرسه را منفجر کرد. از این تعجب می کنم تایلر از پیش هم گستاخ تر شده است. نگاهم را از کلمات کتاب نگرفتم اما گفتم:

- تو هم می خوای بری؟

سر انگشت هایش وقتی روی گونه هایم نشست سرد بود. زبر بود و پوست لطیفم را می خراشید. نه! زبر بود و در برابر پوست ضخیمم مثل پارچه ی ابریشم بود. از اینکه نمی توانستم تمرکز کنم و یک پاراگراف جلوتر بروم، کلافه شدم. احساس سنگینی کردم. هوا برایم خفه شد. بوی کثیفی بینی ام را آزار می داد. از سر و صدای همکلاسی ها سردرد شده بودم. اکسیژن کافی برای تنفس نداشتم. اگر تایلر کمی دیگر به من نزدیک میشد، بوی نبضش را به مشام می کشیدم.

لبه های کتاب را آنقدر محکم گرفته بودم که سر انگشتانم سفید شده بودند. دندان هایم را به قدری روی هم می فشردم که در فکم احساس درد می کردم. سعی می کردم خونسرد باشم. سعی می کردم با نفس عمیق آرامش خودم را حفظ کنم. سعی می کردم تا جایی که می شود، پایم را به آن انفرادی های پر سر و صدایی که خوابی آرام را از من می گرفتند باز نکنم. اما صدای خنده ی تایلر، اجازه نمی داد.

پرنسس مندولیا کنار گوشم زمزمه کرد:

- چیزی رو بهش بده که به خاطرش بازی رو شروع کرده. همون چیزی رو بهش بده که می خواد. بهش بده! بهش بده!

پرنسس راست می گفت. شاید تایلر علاقه ی مفرطی به مرگ دارد. شاید می خواهد خودکشی کند اما جرعتش را ندارد. به انفرادی باز می گشتم؟ چه اهمیتی دارد؟ نجات دنیا از شر کسانی چون تایلر، ارزش گرفته شدن آزادی ام را دارد. همانطور که پرنسس مندولیا دیکته می کرد. شب و روز!

تایلر با انگشتانش روی میز ضرب گرفت. ثانیه ها مانند ساعت ها می گذشتند. هر لحظه ممکن بود این زمان استراحت لعنتی تمام بشود و من هنوز ده صفحه هم نخواندم. صدای ضرب انگشت های تایلر را می شنیدم. صدای خنده ی مضخرف و اعصاب خورد کنش را می شنیدم. بوی گند بدنش را می شنیدم. حتی صدای تنفسش را هم می شنیدم. تصمیمی برای حفظ آرامشم نداشتم.

کتاب را محکم بستم. مدادم را به دست گرفتم. قبل از آنکه تایلر بخواهد حتی نیشخندش را جمع کند، دستم را بالا بردم و آنقدر شدید و سریع نوک تیزش را روی دست تایلر فرود آوردم که خودم هم از شنیدن نعره اش غافلگیر شدم.

بالاخره همکلاسی هایم ساکت شدند. صورت تایلر سرخ شده بود. دستش را بالا گرفت و به مدادی که در دستش فرو رفته بود نگریست. چشم هایش از حدقه در آمده بودند و دهانش به قدر سوراخ توالت باز شده بود اما دیگر صدای دادش شنیده نمیشد. صدایش تحلیل رفته بود و نفسش قطع شده بود و صورتش کبود.

کتابم را روی میز گذاشتم. بلند شدم و موهای لخت و بورش را میان انگشتان پوست پوست شده ام گرفتم و به عقب کشیدم. گردنش خم شد و صورتش بالا آمد. در چشم هایش اشک جمع شده بود. کنار گوشش گفتم:

- جیغ بزن تایلر! چون جوری ساکتت می کنم که حتی نتونی مامان عزیزت رو صدا کنی.

- فریا! چیکار داری می کنی؟

بی توجه به صدای بم کارتر، معاون مدرسه، جای موهای تایلر را میان انگشت هایم محکم کردم و بعد سرش را طوری به میز کوفتم که دخترها جیغ کشیدند و حتم دارم که به همین بهانه، خود را در آغوش پسر ها انداختند. خونی که از دست تایلر جاری شده بود تمام آستین سفیدش و میز تمیزم را سرخ کرد. پیش از آنکه میلر، خانم معلم و ویلسون، مدیر امور دانش آموزان و دیویس، مشاور مدرسه به کمک تایلر بیایند، دوبار دیگر نیز سرش را به میز کوفتم.

دست مردانه ی ویلسون دور مچم فشرده شد و انگشت های ظریف دیویس لباسم را پشت کشید و بالاخره، توانستند مرا عقب بکشند. دوست های تایلر به او نزدیک شدند و حالش را پرسیدند. اما من سرخوش از شعف پرنسس مندولیا بودم که در گوشم می گفت:

- فوق العادست!

حالا می توانستم با آرامش خط بعدی داستانم را بخوانم. دیگر صداها آزارم نمی دادند. فشار دندان هایم کم، نفسم منظم و دلم نیز، آرام شد.

این اولین باری نبود که پلیس پایش را روی پارکت های بدرنگ خانه مان می گذاشت.

اتاقم بزرگ اما تنگ و تاریک و شلوغ بود. روی زمین نشسته بودم و طرح هایی انتزاعی و بامعنی برخاسته از داستان هایی که پرنسس مندولیا برایم تعریف می کرد می کشیدم. صدای جدل پدر و مادرم بلندتر شد.

- این لعنتی انتخاب تو بود! بهت هشدار داده بودم لیزا!

من انتخاب کسی نبودم. این پرنسس بود که با هوش بی نظیرش، برایم مقدر کرد که مقابل چه کسانی آن قدر خوب و نازنین به نظر برسم که انتخاب بشوم. این بار صدای مستأصل مادرم بلند شد:

- اون فقط یکم عصبیه. تو هم وقتی عصبانی میشی به بقیه آسیب میزنی!

مضحک است. خشم من و آن مرد را چطور از یک نوع می دانست؟ خشم من مفید بود. خشم من هدفی والا داشت. خشم مفید، دنیا را نجات می دهد.

این اولین باری نبود که این صدای جدی را می شنیدم:

- به هر حال ما وظیفه داریم اون رو با خودمون ببریم. زودتر!

دستم متوقف شد. به جنگل سیاه و ارواح تاریک توی دفترم نگاهی انداختم و بعد بلند شدم. خودکار و دفترم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. پدرم دوباره داشت فریاد میزد.

- تا وقتی این روانی توی این خونه باشه پسرمون امنیت نداره! به خاطر اونه که راسل بستریه. واقعا یه روانی از پسر خودت مهم تره؟!

چهار نگاه به سمتم کشیده شد. پدر و مادرم و دو افسر پلیس. پدرم با خشم نگاه تحقیرآمیز بی خودی به سرتاپایم انداخت و بعد با قدم هایی حرص آلود و محکم، از خانه بیرون زد. مادرم جلو آمد و دست سفیدش را روی شانه ام گذاشت. با جدیت و اندکی نگرانی که همیشه در پس زمینه ی نگاه هایش به من وجود داشت پرسید:

- فریا! درسته که امروز به همکلاسیت آسیب زدی؟

اوه نه! پس هنوز زنده است. چه قدر یک پسر جوان می تواند سخت جان باشد؟ فکر می کردم لااقل به کما رفته باشد. بله! زورم واقعا زیاد است. این را زمانی فهمیدم که با یک دست میزم را به طرف دیگر اتاق پرت کردم و موجب شکستن تخته ی چوبی اش شدم. دست های قدرتمندی ندارم. اما پرنسس مندولیا همیشه بابتشان به من افتخار می کند. می گوید اتصال نیرویم به نیروی اوست که چنین قدرتی دارم. پرنسس مندولیا سرشار از قدرت و درایت و نجابت است. می خواهم روزی مانند او باشم. یک قهرمان!

- فریا!

فقط گفتم:

- فکر می کردم میمیره.

آن ذره ی نحیف امید، آخرین نفس هایش را هم در چشم های مادرم کشید.

 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
  • لایک 4
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 3

این اولین باری نبود که روی صندلی ناراحت ایستگاه یونیفرم پوش ها نشسته بودم. نه حتی دومین و پنجمین بار. چهره ی عصبانی پدر تایلر را با تصور خودم-چهره ی باطنش- روی کاغذ می کشیدم. یک دلقک که کارش را از دست داده است و گریه می کند. افسری که اولین باری بود که در بازرسی بدنی می دیدم، قصد گرفتن کاغذ و خودکارم را داشت و می خواست آن ها را وارد پرونده کند. اما براون، افسر مردی که ادعا می کرد مرا خیلی خوب می شناسد، کمی پچ پچ کرد و چهره ی خشمگین و نفس های سنگینم را با بازگرداندن دفتر و خودکارم آرام کرد. نمی دانم چرا البته که می دانم. برایم به روشنی پیراهن مندولیاست- اما این کار را کرد.

عکس برداری و انگشت نگاری حالم را به هم می زند. اما افسر براون سعی کرد روندش را جلو بیاندازد. گفت:

- فقط یک دقیقه فریا. قول میدم خیلی زود تموم میشه. باشه؟ خدای من! خیلی خوشگلی.

این را در گوشم زمزمه کرد. افسر پشت سیستم که دید من همان دختر پرخاشگر دفعات پیشم، با تمسخر نگاهم کرد.

حالا در اتاق بازجویی کثیف و نقره ایشان نشسته بودم و دلقک عزیز تایلر را می کشیدم. صدای همهمه ی ایستگاه را از آن طرف درب می شنیدم. هیچ پنجره ای وجود نداشت. یک میز فلزی، دو صندلی، یک چراغ سقفی که می خواستم چشمش را کور کنم و یک دوربین و میکروفن گوشه ی اتاق.

ورق زدم. طرح آسمانی را کشیدم که پرنده هایش حین پرواز می مردند. زیر لب، با پرنسس مندولیا همخوانی می کردم.

- زامبی ها / به مدرسه رفتند. همه جا تاریک بود / صدای غرش آسمان بود یا وغ وغ سگ؟ / باید بگم که مثل زامبی ها راه می رفتند/ پوستشان فرتوت و خیلی خاکستری بود / در زمینی که بچه ها بازی می کنند / بی تعلل حفره ای کندند / تصمیم گرفتند درونش مخفی شوند / فقط وقتی که می لغزی مواظب باش! / هنگام زنگ تفریح بچه ها برای بازی آمدند / دست های زامبی ها برای طعمه جستجو می کردند / وقتی یه پسر اومد کنار سوراخ / انگشت های پای زامبی ها را دید.

از آسمانم باران سیاه بارید. آنقدر خشمگین و قدرتمند که همراه با گشوده شدن درب، کاغذم هم پاره شد.

نگاه افسر کوپر، خسته بود. کلافه نفسش را بیرون داد و سری تکان داد و با تأسف، همانطور که پرونده ام را روی میز می انداخت و صندلی اش را عقب می کشید گفت:

- نمیدونم چرا فکر کردم دفعه ی قبلی، آخرین باره.

اگر کمی رنگ چشم هایش تیره تر بود، بیشتر به پوست سفیدش می نشست. وقتی شروع به تکرارِ تکرارها کرد، نگاهش به پرونده ام و لحنش سرد و ناامید بود:

- تو حق داری سکوت کنی. هر چیزی بگی، می تونه و حتما توی دادگاه بر علیه تو استفاده میشه. حق داری وکیل داشته باشی. اگه توان پرداخت هزینه های وکیل رو نداری، یک وکیل برات تعیین میشه. متوجه حقوقی که برات خوندم شدی، فریا؟

دوباره به دفترم نگاه کردم. برگه ی سفید تازه ای گشودم و چهره ی جدی اما خنده دار افسر را روی آن کشیدم. صدای نفس عمیق افسر را شنیدم. گفت:

- فریا! دیگه نمی تونی با وثیقه آزاد بشی! می فهمی که؟ باید حرف بزنی!

نمی دانستم باید درباره ی چه چیزی حرف بزنم. پرنسس مندولیا همیشه می گفت:

- توضیح دادن چیزهایی که برای ما باارزش و مقدسه برای کسایی مثل اون ها فایده ای جز هدر رفتن وقت نداره. اون ها درکی ازش ندارن پس بهتره فقط سکوت کنی. موفقیت توی سکوت کردنه. هر چی کمتر بدونن، راحت تر فریب می خورن.

دستش را روی میز کوبید.

- فکر کردی بازی رو یاد گرفتی؟ حق سکوت؟ باشه. سکوت کن! ولی یادت باشه، هر لحظه ای که دهنت رو بسته نگه می داری، داری فقط زمان رو برای خودت کم می کنی. این بار دیگه خبری از اون مشاورهای مهربون یا اون گذارش های نیاز به درمان نیست. این بار، پروندت مستقیما میره برای دادستان. تو داری با زندگی خودت بازی می کنی و فکر می کنی با سکوت کردن، برنده ای؟ تو فقط داری خودت رو توی یه سلول تاریک تر غرق می کنی. وقت رو تلف نکن، حرف بزن یا بذار برگردم و این بار، کاملا قانونی برات سخت بگیرم.

صدای تیک تاک ساعت بلند تر شد. صداها برای من طوری بلند و آزاردهنده هستند که گویی روی تمام جهان را بلندگویی پوشانده است که هر صدایی را صدها برابر بلندتر و خشن تر و مسخره تر می کند. هنگامی که با آن خشم زشتش با حرص توبیخم می کرد، به خودکارم سرعت دادم و صورتش را برخلاف رنگ پوستش سیاه کردم.

- پس نمی خوای بگی که چرا اون بلا رو سر تایلر آوردی. درسته؟ باشه. هر چه قدر می خوای ساکت بمون. من کارم تموم شد. وقتی تصمیم گرفتی از این نقش دختر ساکت و مظلوم خارج بشی و مثل آدم عادی حرف بزنی، پیدات می کنم. فعلا برو توی همون ذهنت غرق شو! من میرم گذارش رو بنویسم. متقاضی عدم همکاری و بی میلی به ارائه هرگونه توضیح! امیدوارم اون سکوتت توی سلول های شبانه به اندازه ی...

مندولیا گفت:

- ساکتش کن فریا! فقط ساکتش...

در یک ثانیه! قبل از آن که مندولیا جمله اش را تمام کند، برخاستم و خودکار را به سمت چشم روشن و زشتش بردم. اما کوپر، افسر سریعی بود. حتما برای این سرعت عملش جایزه هم گرفته بود. مچم را آن قدر محکم فشار می داد که گویی می دانست اگر ملایم تر برخورد کند، خودکار را در چشمش فرو می کنم. در حالی که من تصمیمی برایش نداشتم. پوزخندی به عرق روی پیشانی اش و چشم گشاد و شوکه اش زدم و زمزمه کردم:

- چون صداش اذیتم می کرد.

دستم را پایین برد و خودکار را از میان انگشتانم گرفت. سپس پرونده را برداشت و با حرص از اتاق بیرون رفت. صدای فریادش را شنیدم:

- براون! بهت گفتم یا اون خودکار لعنتی رو ازش بگیر یا دستاش رو به میز ببند عوضی!

نگاهی به دوربین انداختم و بعد به دیوارها نگاه کردم. مندولیا گفت:

- اگه آواز بخونم می رقصی؟

دفترم را برداشتم و دانه دانه برگه هایش را کندم. تا جایی که می دانستم پرنسس دوست دارد، ریز ریزشان کردم و در نهایت با خورده های کاغذ به وسط اتاق رفتم. آن ها را به هوا انداختم و زیر باران کاغذ، همانطور که به صدای آواز زیبای پرنسس مندولیا گوش می دادم، شروع به رقصیدن کردم. رقصی که هم موجب خوشحالی و خنده ی او میشد هم موجب سرمستی و آزادی خیال من!

اما در نهایت، گویی صدایی نفرین شده با نفرت زمزمه می کرد:

- تو دیوونه ای!

قسمتی از من اعتقاد داشت باید سیاره ام را عوض کنم. چرا که همیشه در هر کجای این زمین، کسی هست که صدایش آزاردهنده باشد. فرار از دست انسان ها امکان نداشت. یا باید دانه دانه، نفر به نفر را می کشتم تا از تعدادشان بکاهم. یا باید...

هر چه فکر می کردم، گزینه ی دیگری نمی یافتم.

 

  • لایک 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 4

حتم دارم این اولین بار است که این چشم های خشمگین و دلگیر، اینطور مهربانانه و تنگاتنگ در یک مکان جمع شده اند. به محض آنکه این یونیفرم پوش غریبه، مرا وارد سالن کرد، نگاه ها به سمت من جهیده شد. پچ پچ ها و زیر لب ناسزا گفتن هایشان، باعث میشد در تصوراتم هر کدام را به یک طریق خفه کنم.

دو کت شلواری، پشت میزهایشان نشسته بودند. یکی را می شناختم و آن یکی برایم غریبه بود. کت شلواری آشنا، برگه هایش را مرور می کرد که با بالاگرفتن پچ پچ ها سرش را به سمت من چرخاند و نگاه مستأصلش را به نگاهم دوخت. کت شلواری غریبه اما آنچنان سرد و بی روح نگاهم کرد که گویی، قلبش را از سینه درآورده بودم.

هر دو اما باطن کثیفشان را با کت و شلوارهای تمیزشان پنهان کرده بودند. آدمیزادهایی در محفل حقیقت و عدالت نشسته بودند و برای واقعیت می جنگیدند که خودشان از فاش کردن حقیقت باطنشان می هراسیدند. می گریختند و خودشان را پشت پیراهن های سفیدشان مخفی می کردند. پیراهن هایی که لکه ای چرک نداشتند.

پدر و مادرم، تایلر و خانواده اش و تعدادی افسارگسیخته که شوربختانه به آنچه که سزاوارش بودند نرسیدند هم حضور داشتند. از نگاه های بیزارشان خشم و نفرت می بارید. چنان نگاهم می کردند که گویی دفتر طراحیشان را ربوده بودم. همانطور که از من ربوده شده بود.

سرمای دستبند فلزی با پوستم بازی می کرد. صندلی ای که رویش نشسته بودم چندان راحت نبود. صدای کوبش عصبی پایم به زمین را، فقط خودم می شنیدم. دو هفته ای که بدون رسم دنیای تاریک درون سرم گذشت، آنقدر طاقت فرسا بود که هر آن احتمال داشت داستان های ذهنی ام را تف کنم. دوباره به افسارگسیخته ها نگریستم. هر بار، همان لذت برایم زنده میشد. و حس آن لذت، لبخند روی لبم می نشاند.

به تایلر که دست و سرش باندپیچی شده بود نگاه کردم. سلامی نمادین با رقص انگشتانم دادم که تایلر هم بی ادبانه انگشت نشانم داد.

- همه برخیزید! دادگاه عالی اورگن در جلسه است. جناب قاضی دونالد ریاست جلسه را برعهده دارند.

این صدای افسر بود. همه برخاستند. صدای کشیده شدن صندلی ها روی کف چوبی، مغزم را خراشید. من هم به اجبار آن یونیفرم پوش غریبه، برخاستم. روزی دست هایت را قطع می کنم.

قاضی زن است! با چهره ای بی روح و خسته وارد شد و روی صندلی چرمی بزرگش نشست و عینک خود را روی بینی تنظیم کرد. کت شلواری آشنا در سمت راست او و کت شلواری غریبه در سمت چپ او قرار داشتند.

- بنشینید!

به پایین کشیده شدم و روی کف چوبی صندلی پرت شدم. روزی دست هایش را قطع می کنم و به خوردش می دهم! زنک چکش دار حتی او هم شایسته ی قاضی نامیده شدن نبود- یونیفرم مشکی پوشیده بود. عینکی به چشم داشت و برگه های پیش رویش را سرسری نگاه می کرد. سپس نگاهی به جمعیت انداخت و با لحنی رسا گفت:

- صبح بخیر همگی! ما امروز اینجا هستیم برای اعلام اتهام فریا جونز. دادستان آمادست؟

ناگهان خیره ی من شد و نگاهی سرشار از تفکر به من انداخت. پرنسس مندولیا گفت:

- لابد با خودش فکر می کنه دختری به سن و سال و جثه ی تو اینهمه سرکشی رو از کجا آورده. ببین! پوزخند زد. اونم یکی مثل بقیه. فکر میکنه تو دیوونه ای.

- آماده ایم جناب قاضی.

کت شلوار غریبه که حال می دانستم دادستان صدایش می کنند، ایستاد.

- جناب قاضی، دولت اتهامات علیه متهم، فریا جونز، به علت حمله جنایی مطرح می کند. در تاریخ...

بلا بلا بلا بلا! ترجیح می دادم به جای شنیدن خزعبلاتی که درباره ی من و سابقه های خشونت آمیزم و علت های "بی ارزشی" که از درکشان خارج بود می گفت، به صدای آواز الهام بخش پرنسس مندولیا گوش بدهم. پرنسس می خواند و من چشم بسته بودم و در رویای سیاه پشت پلک هایم، رقص نرم جثه ی کوچک و نازنینش را نگاه می کردم. تا آن که پرنسس ایستاد و متعجب نگاهم کرد. تا آن که گوش هایم شنید که مردک می گفت:

- جناب قاضی خانم فریا جونز برای جامعه خطرناکه و اگه تحت نظر نباشه افراد بیشتری آسیب می بینن. همونطور که می بینید ایشون هیچوقت اظهار پشیمونی نکردند و این مادر و پدر خانم جونز بودند که هر بار از شاکی ها رضایت می گرفتند و جریمه پرداخت می کردند! نه تعلیق از مدرسه، نه حکم منع نزدیک شدن، هیچکدوم خانم جونز رو کنترل نکردند. ما همچنین می خوایم به رفتار خشونت آمیز متهم در طول بازجویی اخیر اشاره کنیم که نشون دهنده ی خطر جدی برای امنیت عمومیه.

خدای آنها! می خواستند تحت نظر باشم؟ فکر می کردند این جلوی تلاشم را می گیرد؟

کت شلواری آشنا-وکیلم- با اجازه ی چکش دار برخاست و لب های چرکش را از هم باز کرد.

- جناب قاضی موکل بنده بیمار هستند. همونطور که می دونید روانکاو قبلی خانم جونز به مدت سه ماه برای ایشون وقت گذاشتند و تشخیص دادند که خانم فریا جونز دچار اختلال انفجاری متناوب و اسکیزوفرنی خفیف هستند. این رفتارشون رو توجیه می کنه. ایشون بیمار هستند.

بیمار؟! من؟ پرنسس چنان قهقهه ای زد که من نیز به خنده افتادم. اگر من بیمارم، پس این ها مشتی حیوان درنده خوی گرگ هستند که پوست میش پوشیده اند و عطر گل اقاقیا زده اند. هر چند، از اینکه من را از خودشان نمی دیدند و در گروه بیماران قرار می دادند راضی بودم. راضی بودم که در مجموعه ای باشم که اشتراک میان من و آنها، تهی می شود.

حالا فقط صدای خنده ی من سکوت را می شکست. تا جایی که زن چکش دار محکم و جدی گفت:

- چیز خنده داری وجود داره خانم جونز؟

پرنسس ساکت شد و من نیز. به چکش دار خیره شدم. آب دهانم را قورت دادم. سوزش پوست کنار ناخنم متوجهم کرد که خیلی وقت است مشغول کندنش هستم. پوزخندم گرفت اما جوابی ندادم. اگر صلاح بود جواب بدهم پرنسس اشاره ای می کرد.

نگاه اخم آلود چکش دار به من ادامه داشت که وکیل اجازه گرفت و گفت:

- پرورشگاهی که خانم جونز از پنج تا ده سالگی در اون زندگی می کردن، رفتار بسیار نامناسبی با کودک ها داشت. استفاده ی ابزاری از بچه ها و تنبیه های سخت و بعضا طاقت فرسا. به همین خاطر در سال دو هزار و شونزده این پرورشگاه بسته شد. درصد زیادی از اختلال خانم جونز ریشه در اون پنج سال و رفتار بد پدرخونده ی ایشون داره. طوری که در سن دوازده سالگی فریا در حین رانندگی آقای جونز، شروع به گریه کردن کرد و آقای جونز ایشون رو از ماشین در حال حرکت بیرون انداخت. البته خوشبختانه خانم فریا آسیب زیادی ندیدن.

پچ پچ ها برگشتند. اما چکش سحرآمیز ساکتشان کرد. دادستان گفت:

- جناب قاضی می خوام بدونم چرا خانم فریا جونز در برابر درمان مقاومت نشون میدن؟

چرا باید تن به "درمانی" می دادم که جز خاموش کردن چراغ راهم هیچ چیز عایدم نمی کرد؟ چرا باید تن به "درمانی" می دادم که افسار به گردنم می آویخت و چون برده ای که مطیع امر بالادستی ها بود هر چه می گفتند را به خود دیکته می کردم؟ نه! من به این آسانی ها تسلیم این جماعت شکم پرست کر و کور نمی شدم.

نگاه چکش دار و دادستان و همه ی حیوان زاده ها به وکیل بود و نگاه وکیل به من. دستپاچه، مستأصل، ویران شده و سرزنش گر. پرنسس می گفت:

- عصبیه که چرا هیچوقت جواب درستی بهش ندادی که بتونه به نفع خودش تغییرش بده. عرق روی صورتش رو ببین! سینش رو ببین! ببین چه قدر سنگین نفس میکشه! نگاهش پر از سرزنش و استیصاله. مردک!

نه من چیزی گفتم نه وکیل. اما نام خودم را از زبان چکش دار شنیدم که می خواست بایستم. دوباره نگاه های سنگین و پرسشگر روی من نشست. مندولیا با آن صدای لطیف و زیبای دخترانه اش گفت:

- چشم های زیادی اینجاست فریا. اگه همه بدونن داریم چیکار می کنیم، می فهمن که چه قدر حقیر هستن.

از این که پرنسس می خواست حرف بزنم و بالاخره جواب این سوال را بدهم، کمی تعجب کردم. اما خیره و گستاخ به چکش دار نگریستم و آب دهانم را قورت دادم.

- متوجه سوال جناب دادستان شدی خانم جونز؟ چرا نسبت به درمان مقاومت نشون میدی؟

صدای ضربان قلبم را می شنیدم. بالاخره آن پوست لعنتی کنار ناخنم را کندم. سرم را بالا گرفتم و با صدای خشدار شده از روزها سکوتم، با تمام نفرت و خشم و کینه ای که از این جماعت داشتم گفتم:

- چون پرنسس مندولیا میگه باید دنیا رو از دست آدمای بی عرضه و بی مصرفی مثل شما نجات بدم. بدون هیچ سلاحی، حتی با پوزه بند و دستبند و قفس، باز هم کارم رو تکرار می کنم. دوباره و دوباره و دوباره. حتی بعد از مرگ هم دست از سرتون بر نمی دارم. هیچوقت و هرگز.

می توانستم صدای غلتیدن اشک های مادرم روی گونه اش را بشنوم. آن زن احمق ساده لوح مادر نامیده شده! می توانستم بهت و حیرت وکیل را حس کنم. حتما با خودش گمان می کرد که چرا قبلا جوابش را نداده بودم تا حالا بتواند جواب قانع کننده ای آماده کند. خوب ساده بود! نمی خواستم. پرنسس نمی خواست.

چکش دار پرسید:

- پرنسس مندولیا کیه؟

- ناجی طرد شده ی دنیای فانی.

از من خواست بلندتر تکرار کنم. به نظرم گوشش سنگین بود. پس با افتخار بلندتر عنوان پرنسس را به لب راندم. اما این که چطور ناگهان جوی سنگین و مبهوت تمام فضا و افرادش را در بر گرفت، خودم هم نمی دانم. اما پرنسس گفت:

- نگران نباش! وقتش بود.

وکیل نفس عمیقی کشید و گفت:

- فقط یک بیمار با اختلال روانیه که یک دوست خیالی شرور داره جناب قاضی.

دوست خیالی شرور! ابله!

آخرین چیزی که شنیدم، رأی بررسی ذهنی توسط پزشک روانکاو مورد تایید دادگاه بود. یکی از همان جفتک اندازی های بیهوده.

 

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 5

اگر تا یک ساعت دیگر کاغذ و قلمم را بازنمی گرداندند و تصورات ذهنی ام را بیرون نمی ریختم، دیوانه تر از دیوانه ای که آن ها می دیدند می شدم. پایم را تیک وار به زمین می کوبیدم و با نفرت به آن زن بور می نگریستم. موهای بلوندش را بالای سرش جمع کرده بود و از همان کت و شلوارهایی به تن داشت که گرگ ها می پوشیدند. چنان ریز و دقیق سرتاپایم را کاوش می کرد که گویی می خواست خال های تنم را بشمارد. درست هفت خال قهوه ای ریز داشتم. هردو زانویم، هر دو آرنجم، هر دو سینه ام و فقط یک دانه روی گردنم. گردن سفیدی که تقارن خال هایم را به هم میزد! شاید یک روز آن را از روی گردنم می بریدم.

با این حال نامتقارنی خال های من از نامتقارن بودن خط چشم زن قابل تحمل تر بود. دست هایم اسیر دستبندهای چرمی متصل به سطح میز بودند که اگر این چنین نبود، از هیچ تلاشی برای پاک کردن خط چشم سیاه چشمانش دریغ نمی کردم.

پس از چند دقیقه خیره به پرونده ی کهنه ی قدیمی ام پرسید:

- همین الان چی داره اذیتت می کنه؟

چیزی نگفتم تا نگاهم کند. نگاهش را که بالا کشید جواب دادم:

- چشمات.

- چشمام؟ مگه چشم هام چه ایرادی داره؟

تیک پایم تندتر شد. پرنسسم را می خواهم. ایمان و الهام بخش روزهای تاریکم را می خواهم. پس پرنسس کجا رفته بود؟

زن لبخند مضحکی زد و گفت:

- اینجا نوشته آواز می خونی. طراحی می کنی و بوی...

محکم و عصبی میان کلامش پریدم:

- دفتر و مدادم رو می خوام!

دفتر و مدادم را می خواستم. اگر این همه فکر مبهم را بیرون نمی ریختم می مردم. من نه! پرنسس می مرد. پرنسس هم که بمیرد، من نیازی به زیستن ندارم. شاید به خاطر همین است که خبری از پرنسس نیست. پرنسس زیر ویرانه های ذهنم آخرین نفس هایش را می کشد. باید هر طور شده این بار سنگین را از رویش بر می داشتم.

زن گفت:

- تو از مدادت به عنوان سلاح استفاده می کنی پس اجازه ی داشتنش رو نداری!

ضرب پایم متوقف شد. خیره نگاهش کردم. سلاح؟ فکر می کرد بدون آن کاملا امن هستم؟ خنده دار بود. بله! خنده دار بود. آنقدر که نتوانستم جلوی قهقهه ام را بگیرم. از شدت خنده، نگاهم به سقف کشیده شد. یک لکه ی سیاه روی سقف بود که خنده ام را بلعید. از غم بلایی که بر سر مندولیای کوچکم آورده بودم سکوت کردم و سرم را پایین بردم. زن، پا روی پا انداخته بود و خونسرد و صبور نگاهم می کرد.

ابروهایش را بالا داد و با لبخند پرسید:

- حالا حس بهتری داری؟

خودم را جلو کشیدم و روی میز خم شدم. لبخند زدم و خیره در چشم های آبی کثیفش آرام گفتم:

- من برای کشتنت به سلاح نیاز ندارم. کافیه دستام رو باز کنی تا گلوت رو پاره کنم و گوشتت رو اونقدر بجوم که صداش رو بشنوی و یقه ی پیرهن سفیدت قرمز بشه.

واقعیت بدون ذره ای اغراق همین بود اما او خونسردی خودش را حفظ کرد. لبخند زد و او هم مانند من خودش را جلو کشید. بی خیال گفت:

- اما دست های تو باز نمیشن! من جلوت نشستم و نزدیک صورتت هستم. بوی عطرم به بینیت میخوره. چشم های زشتم درست جلوی چشم هاته. یقه ی پیرهنم به سفیدی رنگ پریده ی صورتته و گوشتم هنوز سر جاشه. تو هیچکاری از دستت بر نمیاد عزیزم!

عوضی! من بدون مندولیا هیچ بودم. من بدون مندولیا از پس یک تحقیر کردن ساده هم بر نمی آمدم. دفترم را می خواهم. از قلم ناخنم و از جوهر خونم استفاده می کنم اما دفترم را می خواهم. او مأمن من است! پرنسسم!

بله. همه چیز دقیقا با همان غلظتی که می گفت عصبی ام می کرد. دندان بر دندان فشردم. آن قدر که صدای خرخر گلویم بلند شد. مشت هایم آن قدر سفت بود که می دانستم رد ناخن های شکسته ام بر کف دستانم می ماند. و من، به نفرت انگیزترین فرد جهان می نگریستم.

من بدون پرنسس مندولیا هیچ بودم.

از جا برخاستم و به قصد کوفتن سرم به سر زن، خودم را جلو کشاندم که زن در خونسردی تام عقب رفت و به صندلی تکیه زد. ترسوی بزدل! غریدم:

- فرار نکن!

ابرو بالا انداخت و گفت:

- فرار نمی کنم. خواستم با تکیه زدن به صندلیم راحت تر نگاهت کنم. تو هم بشین! راحت باش! می خوای بهت آب بدم؟

با وجود زور زیادی که داشتم، میز از جایش تکان نمی خورد. گویی که به زمین میخ شده بود. هر چه زور می زدم دست هایم آزاد نمی شدند. گویی که به دستبندها چسبیده بودند. فقط، آب درون پارچ می لغزید. من بدون پرنسس مندولیا یک بی عرضه ام. داد زدم:

- بازم کن!

- متأسفم کلیدش دست من نیست!

از تقلاهایم، موهای حنایی ام روی صورتم ریخته بودند. همانقدر ژولیده و گره خورده. من بدون پرنسس مندولیا رقت انگیزم! نالیدم:

- می خوام برم خونه!

- اگه می خوای زودتر بری خونه پس آروم بشین سرجات و نفس عمیق بکش!

سکوت کردم و با خشم خیره ی آن همه خونسردی شدم. روزی این سرخوشی را از چشم هایت بیرون میکشم. زن پارچ روی میز را برداشت و در لیوان، آب ریخت. با لحن آرامی گفت:

- می خوام بیام نزدیکت و بهت آب بدم. اگه آروم نباشی گذارشت رو می فرستم دادسرا تا حکم بستری بهت بدن. اونوقت برگشتن به خونه غیر ممکن میشه.

پارچ را روی میز گذاشت. لیوان آب را برداشت و نگاهم کرد. ادامه داد:

- دو تا گزینه داری. یا این آب رو خیلی آروم مینوشی و بعد از حبس به خونه بر می گردی، یا یه حرکت اشتباه انجام میدی و به خاطر این که برای دیگران خطر محسوب میشی، بستریت می کنن و تا درمان نشی به جامعه بر نمی گردی. همه چیز به تصمیم تو و تشخیص من بستگی داره. می خوای به خودت کمک کنی یا نه؟

وقتی ایستاد متوجه ی قد بلندش شدم. با کفش های پاشنه بلند مشکینش به من نزدیک شد. می خواستم به خانه برگردم. اتاقم آن قدر دفتر داشت که می توانستم سال های سال بکشم و هرگز نگذارم بار دیگر مندولیا زیر آوار بماند. باید به خانه بر می گشتم.

نمی دانستم زن چه نقشه ای در سر دارد و چه هدفی پشت این کارش هست. من بدون پرنسس مندولیا یک کودنم که پاسخ هیچ سوال و هیچ رمزی را نمی داند. پرنسس کوچکم! قدری دیگر طاقت بیار! به خانه بر می گردیم.

زن لیوان را به لب هایم نزدیک کرد. منتظر بود جرعه ای از آن آب خنک بنوشم. تشنه بودم اما، خط چشمش! لعنت به دست ناتوان و معلولت! می توانی دانه دانه تار موهایت را جمع کنی اما نمی توانی این دو را قرینه ی هم کنی؟

نه! باید به خانه بر می گشتم.

نفس عمیق کشیدم و دست هایم را مشت کردم. به لیوان و آب زلال درونش خیره شدم. به لبه ی شفاف لیوان نگاه کردم. به ناخن های مرتب و تمیز زن. به انگشتان سفید و کشیده اش. به حلقه ای که نشان از ازدواجش می داد. به آستین پیراهن سفیدش.

به لکه ی زردی که سر آستینش نشسته بود.

مشت هایم به آرامی باز شدند. لکه ی زرد هیزمی بود که در آتش درونم افتاد. می خواستم به خانه برگردم اما دهان گشودم و چنان دست ظریف زن را میان دندان هایم گرفتم و فشردم که لیوان از دستش افتاد.

نه! اگر مندولیا اینجا بود هرگز از این که رام این جماعت بشوم خوشحال نمیشد. صدای فریاد دردناک زن و تقلایش برای آزاد کردن فقط باعث پیچیدن طعم خونش در دهانم شد. لیوان اب روی زمین افتاده و به چندین تکه ی شکسته تبدیل شده بود. بدون رها کردن دست زن که موهایم را به عقب می کشید و چنگ بر صورتم می انداخت، یک تکه ی بزرگ را با پاهایم برداشتم و آن را جایی که در نظرم امن آمد، پنهان ساختم. بله! پاهایم غرق خون و شیشه بود.

افسرهایی که شورش گرانه وارد اتاق شدند، دست خونین زن را از میان دندان های من آزاد کردند و او را بیرون بردند. آه! حالا حس بهتری داشتم. زبانم را روی لبم کشیدم و خونی که از دست او روی لب و چانه ام ریخته بود را چشیدم. یک افسر بدنم را نگاه داشت و دیگری سعی کرد تا دست هایم را دستبند فلزی بزند.

سرزنش وار، چیزهایی می گفتند که من نمی شنیدم. نه این که نتوانم، اهمیتی نمی دادم. دست راستم از بند چرمی میز آزاد شد و خیلی زود در حصار دستبند فلزی درآمد. افسر مشغول باز کردن دست چپم شد که آرام گفتم:

- یه شیشه رفته توی پام. باید درش بیارم!

یکی از آن دو نامهربان گفت:

- تحمل کن!

مصرانه گفتم:

- نمی تونم راه برم. رفته توی پام!

افسری که بدنم را نگاه داشته بود، دست از دور تنم برداشت و با حرص خم شد تا آن تکه شیشه را از پایم بیرون بکشد. خون و آب با هم درآمیخته شده بودند و تکه های ریز و درشت لیوان، دور صندلی پخش شده بود. همزمان، افسری که مشغول دست هایم بود، پس از گشودن دست چپم، دست راستم را پشتم برد و از دست چپم لحظه ای غافل شد. همان یک لحظه ای که جستجوگرانه و متمرکزانه منتظرش بودم. همان یک لحظه ای که لازم داشتم.

در یک آن، قبل از آن که افسر فرصت کند دست چپم را اسیر کند، خم شدم و تکه لیوانی که پنهان کرده بودم برداشتم و در حرکتی سریع، آن را در شاهرگ افسری که ابلهانه و احمقانه مشغول درآوردن تکه ی شیشه از پایم بود فرو بردم.

و خون، چنان از گلویش بیرون زد که روی صورتم پاشید. و تمام این ها، فقط در چند ثانیه ی لذت بخش رخ داد.

افسر فوری دست روی گلویش گذاشت و با چشمانی بیرون زده از حدقه و صورتی سرخ، نعره ی خفه شده اش را بیرون داد. با لذتی وافر عجزی که در نگاهش بود را می خوردم. خندیدم که آن یکی افسر دو دستم را پشت کمرم قفل کرد و فریاد کشید:

- مأمور چوپر! دختره ی عوضی! مأمور چوپر! کسی اونجا نیست؟

از پشت تار موهای نارنجی ام، به چهره ی خونین خود در آینه ی اتاق نگاه کردم. من همراه پرنسس مندولیا یک ناجی طرد شده ام و بدون او، یک ویرانگر افسارگسیخته!

 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...