غـزل 733 ارسال شده در 11 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) نام رمان: خاکزاد نام نویسنده: غزل نیک نژاد ژانرها: عاشقانه، تراژدی، جنایی خلاصه: ویهان سالهاست در دنیایی زندگی میکند که حقیقت در آن خرید و فروش میشود و آدمها میتوانند با یک نام جدید، گذشتهشان را دفن کنند؛ دنیایی که گذشته را میشود با چند مدرک جعلی پاک کرد، اما هیچکس راهی برای فرار از زخمهایش پیدا نمیکند. بعد از مرگ همسرش، نغمه، زندگی او به دو بخش تقسیم میشود؛ قبل از آن شب و بعد از آن! طی شبی شریک زندگیاش را از دست داد و با دختری تنها ماند که تمام یادگارِ او بود. هرچند، درست زمانی که ویهان فکر میکند قلبش برای همیشه زیر آوار آن فقدان دفن شده است، زنی وارد زندگیاش میشود که حضورش همهچیز را به هم میریزد! مهوا؛ پزشکی که بیش از آنچه نشان میدهد، است. بعضی آدمها برای ساختن آینده میآیند و بعضی دیگر برای تسویهحساب با گذشته؛ و گاهی تشخیص این دو از هم، غیرممکن میشود. خاکزاد داستان آدمهایی است که از خاک برخاستند، اما زخمهایشان هرگز در خاک دفن نشد! ویرایش شده سهشنبه در 16:51 توسط غـزل 5 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد سان آز 3,181 ارسال شده در 11 آبان مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا ویرایش شده 11 آبان توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان «پارت اول» بعضی شبها آنقدر سنگیناند که انگار خدا تمام غمهای عالم را در سینهی آسمان ریخته است؛ شبهایی که باد، میان شاخههای خشکیده زوزه میکشد و باران، شیشهها را چنان میکوبد که گویی خبر از مصیبتی میآورد که هنوز اتفاق نیفتاده است. آن شب، از همان شبها بود! آسمان سیاهتر از همیشه روی شهر خم شده بود و رعدهایی که گاه و بیگاه سینهی ابرها را میشکافتند، بیمارستان را برای چند ثانیه در نوری مُرده و سرد غرق میکردند. ویهان پشت درِ اتاق عمل ایستاده بود؛ برای مردی که سالها مرگ را از نزدیک دیده بود، آن شب ترس معنای تازهای پیدا کرد! معنایی که هیچ گلولهای، هیچ تهدیدی و هیچ جنازهای نتوانسته بود به او بفهماند. صدای نغمه را از پشت در میشنید! بریدهبریده و دردمند. هر بار که صدای نالهاش از آن سوی در بلند میشد، انگشتهای به خون نشستهی ویهان بیاختیار در هم گره میخوردند. تمام آستین پیراهنش لکهلکهی قرمز بود و هنوز، هر بار که نگاهش به آن میافتاد، تصویر صورتِ رنگپریدهی همسرش جلوی چشمش جان میگرفت؛ زنی که در آغوشش از شدت درد میلرزید و با هر نفس، انگار تکهای از جانش را جا میگذاشت. مردی که آدمها از شنیدن اسمش هم حساب میبردند، مردی که در سختترین موقعیتها حتی پلک هم نمیزد، حال پشت یک در ایستاده بود و از صدای درد زنی میترسید که دوستش داشت! لبهایش به هم فشرده شدند؛ نگاهش روی لکههای خونِ خشک شده ثابت ماند که ناگه صدای نغمه بلندتر شد و پس از یک سکوتِ کوتاه که برای او همچون سال میگذشت، صدای گریهی نوزادی در فضا پیچید! در میان هیاهوی مغزش ناگه قلبش مداخله کرد، گویی ضربهای محکم زد و همان صدای کوچک، مثل جرقهای در تاریکی مطلق ذهنش را روشن کرد. برای اولین بار از لحظهای که نغمه را با آن وضعیت به بیمارستان آورده بود، چیزی شبیه امید در دلش جوانه زد و لبخندی محو چهرهاش را مزین کرد. ناگه اشک در چشمهایش نشست اما نه از غم؛ از امیدی که هنوز جرعت نکرده بود به آن اعتماد کند. همان لحظه، درِ اتاق عمل باز شد و یکی از پرستارها با عجله بیرون آمد. ویهان بیدرنگ جلو رفت و پرسید: - وضعیتشون چطوره؟ حالشون خوبه؟ پرستار با روپوشی آغشته به خون و عجلهای شک بر انگیز بی توجه به او پاسخ داد: - مهلت بدین آقای محترم! سپس هراسان از کنارِ او رد شد و پس از آن پرستارانِ دیگری با همان وضع به اتاق وارد شدند؛ ویهان که ترس عجیبی را در دلش احساس میکرد، رو به یکی از آنها مضطرب لب زد: - چیشده؟ کجا میرید؟ اما گویی وضعیت اورژانسیتر از آن بود که وقتِ با ارزششان را قربانیِ پاسخ دادن به او کنند. - با شماها حرف میزنم… زنم طوریش شده؟ تُن صدایش اصلا مناسب فضایی همچون بیمارستان نبود؛ در نهایت پرستاری که سعی داشت وضعیت را کنترل کند، آرام اما با عجلهای غیر عادی پاسخش را داد: - لطفاً آروم باشید؛ دکتر براتون توضیح میدن جناب… ویهان که گویی پیش از او حواسش پرتِ رفتار سراسیمهی آنها شده بود، بیتوجه به اخطارهای پیدرپیِ آنها قدم در راه نهاد و وارد اتاق شد. - شما اجازه ندارید وارد بشید! آقا… اما او با قلبی مضطرب و تپنده و نگاهیی که تنها یافتنِ همسرش نغمه را تمنا میکرد، به قدمهایش سرعت بخشید؛ در نهایت چشمانش روی نغمهای که بیجان روی تخت افتاد بود ثابت ماند. موهایش به پیشانی خیس از عرقش چسبیده بودند و چند تار مو کنار صورتش رها شده بود؛ پوستش رنگ باخته بود و نفسهایش کوتاه و سنگین بالا میآمدند اما هنوز بیدار بود، هنوز نفس میکشید و در آغوشش دختر کوچکی بود! نوزادی سرخصورت که میان پارچههای سفید پیچیده شده بود و با گریهی ضعیف و بریدهاش، سکوت اتاق را میشکست؛ نغمه، نوزاد را به سینهاش چسبانده بود و لبهایش میلرزید. اشک با عرق روی صورتش قاطی شده بود و خط باریکی از کنار چشمانش پایین میآمد. ویهان بلافاصله خود را به آنها رساند و با چهرهای مخلوط از ترس و هیجان قدری خم شد. تمام دنیا برای چند ثانیه در قاب کوچکی خلاصه شد؛ نغمه، دخترشان و آن تخت سفید که لکههای سرخ روی آن، آرام- آرام داشتند به چیزی شبیه کابوس بدل میشدند. او که با چشمانی محاصره شده با اشک خیرهی زیباترین تصویرِ زندگیاش شده بود، آرام دست بلند کرد و پیشانیِ خیس از عرق نغمه را نوازش و سپس عمیق و محکم بوسید. - تموم شد زندگیم! موفق شدی… نغمه سرش را چرخاند که چشمهای خستهاش به ویهان افتاد؛ لبخند کمجانی روی لبش نشست و حینی که دستش را کمی بالاتر میآورد، بیتوجه به خونریزیِ اندکی که هنوز قطع نشده و کل تنش را کرخت کرده بود، آرام لب زد: - ببینش… دختره! ویهان با نفسی لرزان آب دهانش را فروفرستاد و اصلاح کرد: - دخترمونه! نغمه با همان چهره، کمجان خندید؛ خندهای که بیشتر به سایهای از شادی میمانست تا خودِ آن. - آره... دخترمونه. صدایش آنقدر ضعیف بود که انگار هر کلمه را از میان مردابی از درد بیرون میکشید؛ پرستاران دور تا دورِ او حلقه میزدند و گویی هرکدام مشغول کاری بودند. نفسهای دخترک به شمارش افتاده بود گویی که انگار برای ادا کردن جملهاش نیروی کافی نداشت. - اگه من نبودم… ناگهان صدایش با صدای دستگاههایی که وضعیت سلامتِ نغمه را کنترل میکردند عجین شد؛ قفسهی سینهاش از فرط تنفسهای صدادارش بالا و پایین شد و با نگاهی خیس به چهرهی سردرگم و حیرانِ ویهان، در میان هیاهو و صدای بوقهای پیاپیِ دستگاهها تقلا کنان لب زد: - نذار… نبودم رو… حس کنه… خب…؟ هر کلمهای که ادا میکرد باعث میشد حلقهی اشکِ گرفتار شده پشت پلک ویهان حجیمتر شود؛ سری تکان داد و پر تحکم و عصبی لب زد: - حق نداری اینجوری حرف بزنی نغمه، حق نداری! فهمیدی؟ نغمه خیره به اولینِ قطرهی اشک که از گونهی ویهان سُر خورد و مستقیماً روی دستِ نوزادِ تازه متولد شده چکید، با لبخندی کمجان و حینی که دستانش از دورِ نوزادِ کوچک سست میشدند، گفت: - دوستتون دارم… ویهان که دستانِ او را بیحس احساس کرد حیرت زده، نوزاد را به واسطهی فاصلهی کمشان به دست گرفت و همزمان با تشدید شدن صدای بوقِ دستگاهها و کاهشِ جنبشِ قفسهی سینهی نغمه، برای آخرین بار به صدایِ دلنشین اما خستهی همسرش گوش سپرد: - دوستت دارم… 2 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 14 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 آبان «پارت دوم» “فلش بک” بعضی آدمها خانه میسازند، بعضیها خانواده و بعضیها تمام امیدشان را در اتاق کوچکی جا میگذارند که هنوز صاحبش به دنیا نیامده است! نورِ نارنجیِ غروب از پشتِ پردههای سفید عبور کرده و روی دیوارهای صورتیرنگِ اتاق افتاده بود؛ عروسکهای پارچهای روی قفسهها نشسته بودند و خرس نسبتا بزرگی گوشهی تختِ سفید، انتظار میکشید. گویی اتاق حس داشت و انگار از همین حالا حضور صاحب کوچکش را احساس میکرد. نغمه، وسط اتاق ایستاده بود و با لبخندی که لحظه به لحظه عمیقتر میشد، به اطراف نگاه میکرد؛ دستش را روی شکم برآمدهاش کشید و گفت: ـ ببین دخترم... نگاهش روی پروانههای چسبیده شده به دیوار لغزید و ادامه داد: ـ ببین بابات اینجا رو چجوری چیده! صدای تکخندهی کوتاهِ نسرین از داخل اتاق بلند شد؛ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و با همان نگاه مهربان همیشگی، عروسش را تماشا میکرد. ـ انگار خودش قراره بیاد اینجا زندگی کنه. نغمه آرام خندید. ـ دقیقاً! اشارهای به خرس بزرگِ گوشهی اتاق کرد و با لبخند ادامه داد: ـ اون خرس رو دیدید؟ نصف اتاق رو گرفته. مطمئنم خودش واسه خودش خریده، نه دخترش! نسرین لبخند زد اما لبخندی که خیلی زود رنگ باخت؛ نگاهش بیاختیار سمت ساعت رفت. ویهان باز هم دیر کرده بود! سکوت کوتاهی میانشان نشست و نغمه اولین کسی بود که آن را شکست. ـ هنوز نیومده... نسرین آهِ کوتاه و خفهای کشید و دلگرمکننده پاسخ داد: ـ میاد. اما خودش هم میدانست آن جمله بیشتر شبیه دلخوشیِ پوچ بود تا حقیقت؛ نغمه لبش را گاز گرفت. ـ نمیدونم چرا هر بار که دیر میکنه، دلم شور میزنه. نسرین نگاهش کرد و در ذهن اوایل رابطهی نغمه و ویهان را به یاد آورد؛ در مدتی که گذشته بود نغمه را خوبی میشناخت و کاملا پی برده بود که برخلافِ احساسِ قلبیاش، هیچوقت در کارِ همسرش “نه” نمیآورد! حتی در رابطه با دنیای تاریکی که دور او را گرفته بود. ـ باز داری بهش فکر میکنی؟ نغمه نگاهش را مغموم پایین انداخت و پاسخ داد: ـ سعی میکنم فکر نکنم. ـ ولی میکنی. ـ آره... چند لحظه فقط به تخت کوچکِ کودکِ به دنیا نیامدهاش خیره ماند؛ زمزمهوار لب زد: ـ میترسم… نسرین آرام و با لحنی سرشار از محبت پرسید: ـ از چی؟ نغمه دستش را آرام روی شکمش فشرد و گفت: ـ از اینکه یه روز گوشیم زنگ بخوره و بهم بگن ویهان دیگه برنمیگرده. سکوتی سنگین و تلخی میانشان حاکم شد؛ نسرین پلک بست. این همان ترسی بود که سالها در دل خودش هم زندگی کرده بود. از همان روزی که فهمید همسرش، همایون قرار است وارد آن کار شود و بعد پسرش هم، پا جای پای پدر گذاشت. ـ نغمه جان... نغمه که گوشش از حرفهای امیدوار کننده پر بود، میانِ حرف او پرید و گفت: ـ من میدونم آدم بدی نیست، میدونم واسه ما هر کاری میکنه، میدونم دوستم داره اما این زندگی، این کار و این آدمهایی که دورشن... دم عمیقی کشید و ادامه داد: ـ اما حالا فقط خودمون نیستیم، یه بچه داریم! نسرین سرش را پایین انداخت، حرفی برای مخالفت نداشت چون خودش سالها بود همین حرفها را در دلش تکرار میکرد. بنابراین آب دهانی فرو فرستاد و گفت: ـ من هیچوقت از کارش راضی نبودم. نغمه سر بلند کرد که نسرین، لبخند تلخی زد و ادامه داد: ـ فکر کردی فقط تو ناراحتی؟ من سالهاست دارم میگم این زندگی آخر و عاقبت نداره. اما ویهان... نفسِ عمیق و صداداری کشید و در ادامه لب زد: - ویهان شبیه پدرشه! وقتی یه چیزی رو انتخاب کنه، به این راحتیا ولش نمیکنه. نغمه حینی که انگشتانش را آرام روی شکمِ برآمدهاش میکشید، گفت: ـ شاید الان فرق کنه. ـ چرا؟ نگاهی کوتاه به شکمش انداخت و نسرین هم رد نگاه او را دنبال کرد. ـ چون قراره بابا بشه. نگاه نسرین نرم شد و برای لحظهای امیدی کوچک از میان دلنگرانیهایش سر بیرون آورد؛ قدمی سوی نغمه برداشت و حینی که با لبخندی مادرانه نگاهش میکرد، گفت: ـ خودت باهاش حرف بزن نغمه! خب؟ نغمه سکوت کرد. ـ میترسم. نسرین که کاملا به علاقهی پسرش نسبت به نغمه آگاه بود، اخمی کرد و پرسید: ـ از ویهان؟ نغمه ناگه خندهی کوتاهی کرد. ـ نه! از جوابش؛ میترسم بفهمم اون زندگی رو بیشتر از ما دوست داره. نسرین بلافاصله پاسخ داد: ـ هیچوقت همچین فکری نکن. ویهان شاید هزار تا ایراد داشته باشه اما یه چیز رو خوب میدونم! هیچچیز توی این دنیا براش مهمتر از تو نیست. نغمه آن حرف را باور داشت اما بعضی ترسها مانند سایه بودند؛ حتی زیر روشنترین نورها هم آدم را رها نمیکردند. نسرین در ادامه لبخند گرمی زد و گفت: ـ بیا بریم پایین عزیزم! شام سرد میشه. نغمه آرام سری تکان داد و مودبانه گفت: ـ شما برید، منم میام. نسرین آرام گونهی او را نوازش کرد و از اتاق بیرون رفت؛ در که بسته شد، سکوت دوباره روی اتاق نشست. نغمه آرام لبهی تخت کودک نشست و دستش را روی شکمش گذاشت. ـ بابات اعصاب آدم رو خورد میکنه دخترم، نه؟ با احساسِ حرکتی از جانب جنینش، لبخند محوی روی لبش نشست اما بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. نگاهش سمت پنجره رفت و دید که شب کاملاً از راه رسیده بود اما هنوز خبری از ویهان نبود. با چهرهای ناامید سر به زیر شد که صدای موتورِ سنگینِ یکی از خودروها از حیاط عمارت بلند شد. نغمه بیاختیار از جا پرید و قلبش تندتر زد و بعد با دیدنِ قامت ویهانی که از ماشین پیاده شد، لبخندِ آرام اما دلگیری زد. 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 16 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 آبان (ویرایش شده) «پارت سوم» صدای قدمهای نسرین هنوز در سالن عمارت نپیچیده بود که درِ بزرگ ورودی باز شد؛ با ورودِ ویهان، بوی باران و هوای سرد شب نیز راهش را به داخل باز کرد. پالتوی مشکی رنگش نسبتا خیس و چند قطرهی باران روی موهای تیرهاش جا خوش کرده بودند و در دست راستش، شاخهای گل رز سفید قرار داشت؛ ساده و بیزرقوبرق! در را پشت سرش بست و در همان حین که دکمهی پالتو را باز میکرد، چشمش به مادرش افتاد؛ نسرین چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. دست به سینه و با همان نگاه مادرانهای که همیشه پیش از هر حرفی، هزار حرف داشت. ویهان لبخند زد و حینی که دستانش را به نشانهی تسلیم بالا میبرد، گفت: - اوه! میذاری بیام داخل یا همینجا دعوا میشم؟ نسرین سعی داشت جدیتِ نگاهش را حفظ کند، اما گویی خنده نمیذاشت. - امشب زود اومدی، بهونهای برای دعوا کردنت ندارم؛ کاش هر شب همینطوری باشه! ویهان کُت را از تنش خارج کرد و همزمان با بالا آمدن از دو پلهی موجود، خود را به نسرین رساند و سریع، پیشانیِ او را بوسید. - دیدی؟ بالاخره مادرم یه شب از دستم راضی بود! نسرین با لبخند، دستی به موهای پسرش کشید و با نگاهی مادرانه به او، گفت: - تو هر وقت بخوای میتونی منو راضی کنی، پسر. فقط نمیدونم چرا انقدر کم دلت میخواد. ویهان لبخندش را حفظ کرد و چون تمایلی به ادامهی این بحث نداشت، تمامِ حواسش را سوی بوی غذایی که از آشپزخانه به مشام میرسید، فرستاد. - مثل اینکه باز طاهره خانم دست به کار شده! دستی به بازوی مادرش کشید و پس از آن، کتش را روی دست دیگر انداخت؛ راهِ آشپزخانه را در پیش گرفت و همزمان خطاب به مادرش پرسید: - نغمه کجاست؟ نسرین دستهایش را آزاد کرد و موازی با بدنش قرار داد. - بالاست، تو اتاق بچه! ویهان همزمان با دور شدن از مادرش، سری تکان داد که نسرین آرام اما پر تحکم لب زد: - ویهان! ویهان که با سمع صدای او، درجا از حرکت ایستاده بود، قدری تنش را مایل کرد و با نگاهی شکدار، منتظرِ ادامهی حرفش ماند. - بیشتر هوای نغمه رو داشته باش. ویهان که گویی از شنیدن این جمله جا خورده بود، پس از مکثی کوتاه، سری تکان داد و آرام لب زد: - دارم! تایید نسرین را که حس کرد، مجدد برگشت و در مسیر آشپزخانه قرار گرفت که دوباره صدای نسرین به پردهی گوشش رسید: - و به سیب زمینی سرخ کردهها دست نزن! ویهان بدونِ بازگشت، خندید و بلندتر پاسخ داد: - من؟ من اصلا اهل همچین کاری نیستم! نسرین مادرانه خندید و با یادآوریِ کودکی ویهان، زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود گفت: - از وقتی به دنیا اومدی اهل همینکاری! ویهان با لبخند وارد آشپزخانه شد؛ بوی غذا آنجا گرمتر بود و طاهره با آن هیکل نسبتا چاق، موهای جو گندمی که از زیر روسریِ گل- گلی رنگش بیرون زده بوندند و پیشبندِ آبی رنگش، پشت اجاق گاز ایستاده بود. همان زنی که از سالهای کودکیِ ویهان در این خانه زندگی کرده بود و برای او چیزی فراتر از یک خدمتکار بود. زنی که کودکیاش را دیده بود، تبهایش را پایین آورده بود، غذاهای مورد علاقهاش را از حفظ میدانست و هنوز هم بعد از این همه سال، وقتی ویهان را میدید، در نگاهش همان پسربچهی بازیگوش را پیدا میکرد. ویهان با دیدنِ او و غذاهای روی گاز، به لبخندش عمق داد. ـ به- به طاهرهخانوم! چه خبره اینجا؟ من از دم در بوی غذا رو حس کردم! امشب یا خبریه یا شما تصمیم گرفتی ما رو رسماً شرمنده کنی. طاهره نیز که او را همچون پسرِ نداشتهی خودش میپرستید، با دیدنش لبخندِ کشداری زد و گفت: - میتونیم زود برگشتنِ شما رو پس از شبهای متعدد جشن بگیریم آقا ویهان! اندکی بیشتر روی چهرهی خندانِ ویهان مکث کرد و در ادامه با لحنی مهربان گفت: - خوش اومدی پسرم. در همان بین، نگاهِ ویهان به بشقابِ لبالب پُر از سیب زمینی که کنار گاز قرار داشت، برخورد کرد؛ با شیطنت دستش را جلو برد که طاهره، ضربهای آرام پشت دستش زد. - دست نزن! سر سفره میخوری. ویهان با تظاهر به درد، پشت دستش را اندکی ماساژ داد و سپس با شیطنتی بیشتر دستش را جلو برد؛ از حواس پرتیِ طاهره استفاده کرد، فرصت را غنیمت شمرد و مشتی از سیب زمینیها را برداشت. طاهره با حرص گفت: - ویهان! ویهان درحالی که یک سیب زمینی را در دهان میگذاشت، گفت: - فقط یکی! طاهره کفگیر چوبی را بلند کرد و با اشاره به دستِ پر از سیب زمینیِ او لب زد: - اون مشت یکی نیست! ویهان دوباره خندید و پس از یافتنِ کاسهای نسبتا کوچک، بقیهی سیبزمینیها را در ظرف کوچکی ریخت. - نغمه دوست داره، برای اون میبرم. طاهره با شنیدنِ این جمله از زبانِ ویهان، لبخند گرمی زد و چون عصبانیتش فروکش کرده بود، با گرمی لب گشود: - خدا حفظتون کنه! ویهان ظرف سیب زمینی را در یک دست و شاخهی گل را در دست دیگری گرفت؛ کت را روی دستش جا به جا کرد که صدای طاهره را شنیده: - گل برای خانومت؟ - برای کسی که قراره مادرِ دخترم باشه! صدای طاهره نرمتر شد؛ با لبخند عریضی به ادامهی آشپزیاش پرداخت. مواد درون ماهیتابه را هم زد و گفت: - خوشبختش کن پسر. - دارم همهی تلاشم رو میکنم. این جمله را گفت و با لبخند از آشپزخانه خارج شد؛ سوی راهرو قدم برداشت و پلهها را دو تا یکی بالا رفت. چون پلهها را طی کرد و فاصلهاش را با اتاق چندان زیاد ندید، پیش از رسیدن، با صدایی بلند نغمه را صدا زد: - بانوی من؟ صدای خودش در راهروی نیمهخاموش پیچید و پیش از آنکه پاسخی بشنود، لبخند کمرنگی گوشهی لبش نشست؛ چند قدم مانده به اتاق، سرش را بالا گرفت و با صدایی که عمداً بلندتر از حد معمول بود، گفت: - نغمه خانم؟ سکوت، ابروی ویهان را بالا انداخت، چند قدم دیگر برداشت و درست پیش از رسیدن به در، مکث کرد. دستش را روی چهارچوب گذاشت و سرک کوچکی به داخل اتاق کشید. اتاق، در نور کمرنگ چراغ خواب فرو رفته بود؛ همان اتاقی که هنوز بیشتر از آنکه شبیه اتاق یک نوزاد باشد، شبیه رؤیایی بود که او با وسواس و عشق ساخته بودند. نغمه لبهی تخت نشسته بود و پیش از اینکه حضور ویهان را حس کند، صدایش را شنیده بود اما چیزی فراتر از دلتنگی در وجودش زبانه میکشید. با اینحال سر بلند کرد و لبخند زد؛ یا دستکم تلاش کرد چیزی شبیه لبخند روی لبهایش بنشاند. ویهان همان لحظه فهمید. لبخند نغمه، آن لبخند همیشگی نبود؛ آن شیطنتِ آشنای گوشهی چشمهایش را نداشت، گرمای سابق را نداشت و بدتر از همه، آنقدر با دقت ساخته شده بود که بیشتر از هر گریهای، دلگیریِ پنهانشده پشتش را لو میداد. انگار نغمه تمام توانش را گذاشته بود تا چیزی را از او پنهان کند و همین تلاشِ زیاد، باعث شده بود ویهان بیشتر از همیشه بفهمد که چیزی سر جای خودش نیست. ویهان لبخندش را به صورتش برگرداند و وارد اتاق شد. گل سفید را پشت سرش پنهان کرد و چند قدم به سمت نغمه رفت؛ بعد بیآنکه اجازه بخواهد یا منتظر بماند، خم شد و پیشانیاش را بوسید. - سلام به قشنگترین خانمِ این خونه! نغمه پاسخ سلاماش را همراه با لبخندی کوتاه داد که پس از آن، ویهان کاسهی سیب زمینی را روی پایش نهاد و بعد، گل را مقابل صورتش گرفت. - برای شما! چشمهای نغمه برای لحظهای روی رز سفید ماند؛ انگشتهایش آهسته دور ساقهی گل نشست، اما لبخندش هنوز همان لبخند نصفه و بیجان بود. ویهان روی زانو نشست و حینی که دستش، ملایم شکمِ برجستهی او را نوازش میکرد، پرسید: - فندقِ بابا چطوره؟ مامانش و که اذیت نمیکنه؟ ویرایش شده 16 آبان توسط غـزل 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در سهشنبه در 18:14 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 18:14 (ویرایش شده) «پارت چهارم» نغمه آرام خندید و بیتوجه به سوالهایی که ویهان از شکمِ برآمدهاش میپرسید، خیره به گلبرگهای سفید و تازهی رُزِ در دستش، زمزمهوار لب زد: - قشنگه! - مثل صاحبش. نغمه چشم غرهی شیرینی رفت که ویهان بلافاصله با نگاهی گذرا به اطراف، پرسید: - شما اتاق رو پسندیدی؟ هرچیزی رو دوست نداری میتونی تغییر بدی. - پسندیدم. ویهان مدام سعی داشت بحث را کش دهد اما از سویی دیگر پاسخهای تک کلمهای نصیبش میشد. به چشمهای سبز رنگِ نغمه خیره شد؛ چیزی در چشمهایش بود. چیزی که ویهان دید، اما به روی خودش نیاورد. آدم وقتی کسی را سالها دوست داشته باشد، سکوتش را هم یاد میگیرد. بعضی دلخوریها نیازی به اخم ندارند؛ در مکث میان دو جمله جا میگیرند، در لبخندی که کمی دیرتر روی لب مینشیند، در دستی که بیاختیار از دستی دیگر فاصله میگیرد. ویهان آن تغییرهای کوچک را خوب میشناخت. همانطور که با مهربانی نگاهش میکرد، با لحنی دلگرمکننده پرسید: - چیشده؟ نغمه بلافاصله مسیرِ نگاهش را عوض کرد؛ چشمانش را دزدید و سریع پاسخ داد: - هیچی. ویهان پس از سکوتی کوتاه، دوباره پرسید: - مطمئنی؟ - آره. ویهان که پاسخِ او را جدی نگرفته بود، تنها به «باشه»ای کوتاه اکتفا کرد؛ نه اصرار و نه پرسشی دیگر. فقط دستش را برای بار آخر روی شکم او کشید و برخاست. نغمه خوب میدانست ویهان حرفش را باور نکرده است و ویهان هم خوب میدانست که نغمه از چیزی دلخور است. ویهان گلویش را صاف کرد و دستش را سوی نغمه دراز کرد. - بریم شام؟ اگه دیر برسیم میترسم مامان و طاهره دست به یکی کنن و امشب گشنه بمونیم! نغمه حینی که با دستِ راست دستِ ویهان را میگرفت، دست چپش را نیز به دستهی صندلی بند کرد و با خندهای آرام گفت: - تو فقط به فکر شِکَمتی! ویهان حین کمک کردن به او، با شیطنت لب زد: - من به فکر شکم سه نفرم نغمه خانم! نغمه پس از بلند شدن، دستش را به کمرش گرفت و کنار ویهان ایستاد؛ با دیدن کت مشکی رنگی که هنوز هم روی دستِ ویهان بود، قدمی برداشت و خواست کت را از او بگیرد. - بده من آویزونش… اما واکنشِ عجیبِ ویهان باعث شد جملهاش نصفه و نیمه بماند؛ تقریبا با دستپاچگی کت را عقب کشید و از نغمه دور کرد. نغمه ایستاد و ابرویش بالا پرید؛ متعجب از واکنشِ او قدری پرسشی نگاهش کرد که ویهان بلافاصله گفت: - خودم میذارمش. نغمه چیزی نگفت فقط نگاهش کرد؛ یک نگاهِ طولانی و پرسشگر. ویهان نگاهش را از او گرفت و کت را روی دستش مرتب کرد. ـ چیه؟ ـ هیچی. ـ پس چرا اونجوری نگام میکنی؟ نغمه لبخند کوچکی زد و گفت: ـ چون عجیب رفتار کردی. ویهان خندید؛ خندهای که کمی زیادی طبیعی به نظر میرسید. - من؟ عجیب؟ خانوم، تو بارداری! من الان هرکاری کنم از نظرت عجیبه. نغمه نگرانیاش را پشت چهرهای مزین شده با لبخند پنهان کرد و در کنار ویهان، مسیر را در پیش گرفتند. بین راه ویهان کت را سریع در اتاق خودشان نهاد و سپس هر دو آرام مشغول طی کردنِ پلههای عمارت شدند. پلهها زیر قدمهای آرامشان یکی- یکی محو میشدند. صدای برخورد پاشنهی کفش نغمه با سنگهای صیقلی، در سکوت نیمهگرم خانه میپیچید و ویهان بیآنکه حتی متوجه باشد، سرعت قدمهایش را با او تنظیم کرده بود؛ آنقدر آهسته که نغمه مجبور نباشد برای رسیدن به او قدمهایش را تند کند. دستش گاهی به نرده میرسید و گاهی بیاختیار روی شکمش مینشست؛ انگار آن موجود کوچک، حتی پیش از آنکه به دنیا بیاید، تمام حرکات مادرش را تحت فرمان خودش گرفته بود. بوی غذا هرچه پایینتر میرفتند، غلیظتر میشد؛ بوی برنج تازهدم، زعفران، خورش و ادویههایی که در فضای بزرگ عمارت پیچیده و خانه را از آن سردی همیشگی بیرون کشیده بودند. خانهی همایون با تمام شکوه و وسعتش، شبها حال عجیبی داشت؛ انگار وقتی همه دور یک میز جمع میشدند، برای چند ساعت کوتاه فراموش میکرد که صاحبش مردی است که سالها در تاریکترین بخشهای دنیا زندگی کرده و پسرش نیز همان مسیر را ادامه داده است. وقتی به سالن غذاخوری رسیدند، همایون از قبل بالای میز نشسته بود. مردی با قامتی استوار، موهای سفیدِ یکدست و صورتی که گذر سالها نتوانسته بود از ابهتش کم کند. کنار او نسرین نشسته بود و نگاهش درست در همان لحظهای که ویهان و نغمه وارد شدند، رویشان ثابت ماند. لبخندی آرام روی صورتش نشست. ـ آها... بالاخره اومدن. ما داشتیم فکر میکردیم شام رو بدون شما شروع کنیم. ویهان لبخند زد. ـ ما که گفتیم میایم؛ شما چرا اینقدر عجله دارید؟ - من عجله ندارم، غذای بیچاره از بس منتظر شما مونده سرد شده. بیا نغمه جان، بشین عزیزم. ویهان پیش از آنکه نغمه صندلیاش را پیدا کند، جلو رفت و صندلی را برایش عقب کشید. نغمه نگاه کوتاهی به او انداخت و لبخند محوی زد. ـ ممنون. ویهان صبر کرد تا نغمه بنشیند، سپس صندلی خودش را کنار او کشید و نشست. طاهره همان لحظه از کنار میز جلو آمد و شروع به کشیدن غذا برایشان کرد. قاشق بزرگ برنج را برداشت و با حوصله برای نغمه مقدار بیشتری کشید؛ بعد خورش را کنار بشقابش گذاشت و نگاهی مادرانه به او انداخت که نغمه با پلک زدنی از او تشکر کرد. چند دقیقهی اول، میز در سکوتی آرام غرق شد؛ سکوتی که تنها با صدای قاشق و چنگال و گاهی صدای کوتاه برخورد بشقابها شکسته میشد. نغمه آرام غذا میخورد و گاهی دستش را روی شکمش میکشید. ویهان بیاختیار حواسش به او بود؛ هر چند لقمه یکبار نگاهش میکرد، انگار مطمئن میشد هنوز حالش خوب است. نسرین این نگاهها را میدید و همین نگاهها، بیش از هر چیزی خوشحالش میکرد. برای یک مادر، دیدن مردی که پسرش نامیده میشود و حالا تمام حواسش به همسر و مادر فرزندش است، چیزی شبیه آرامش بود؛ آرامشی که سالهاست میان ترسهایش دنبالش میگردد. اما پشت آن آرامش، نگرانی دیگری هم بود؛ نگرانی از شغلی که ویهان هنوز حاضر نبود از آن دست بکشد. نسرین خوب میدانست آدم وقتی وارد دنیای همایون میشود، بیرون آمدنش دیگر به سادگیِ قدم گذاشتن به داخلش نیست. آن دنیا شبیه باتلاق بود؛ هرچه بیشتر تقلا کنی، بیشتر فرو میروی. ویرایش شده سهشنبه در 18:14 توسط غـزل 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در سهشنبه در 20:07 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 20:07 (ویرایش شده) «پارت پنجم» همایون قاشقش را کنار بشقاب گذاشت و نگاهش را به پسرش دوخت. ـ کار چطوره؟ ویهان جرعهای آب نوشید و بیآنکه نگاهش را بالا بیاورد، جواب داد: ـ خوبه؛ میگذره. هیچ خوش نداشت مسائل کاری را جلوی نغمه و یا حتی نسرین بیان کند؛ همایون ابرویی بالا انداخت. - همین؟ ویهان شانهای بالا انداخت و گفت: ـ چیز خاصی نیست که بخوام تعریف کنم. چندتا پرونده بود، یه سری کار عقب افتاده داشتیم، جمعوجورشون کردیم. نغمه قاشقش را آهسته روی بشقاب گذاشت؛ چند پرونده! همیشه همین بود. همیشه چند پرونده، چند کار، چند نفر که باید جابهجا میشدند، چند مدرک که باید ساخته میشدند و چند نام که قرار بود در جایی محو شوند و نام دیگری جای آنها را بگیرد. نغمه هیچوقت دربارهی جزئیات نمیپرسید؛ نه از سر بیتفاوتی، بلکه چون میترسید جوابش چیزی باشد که دیگر نتواند نشنیده بگیرد. بعضی حقیقتها تا وقتی نام ندارند، قابل تحملاند؛ کافی است یک بار شکل پیدا کنند تا دیگر نتوانی از ذهن بیرونشان کنی. نسرین نگاه کوتاهی به نغمه انداخت و او را آنالیز کرد؛ نگاهی که بیشتر از یک جمله حرف داشت، اما چیزی نگفت. ناگهان موبایل ویهان روی میز لرزید و صدای ویبره در سکوت میانشان پیچید. همهی نگاهها ناخودآگاه به سمت گوشی رفت. ویهان دست از غذا خوردن کشید و نگاهی به صفحهی موبایل انداخت. نام مخاطب همانطور برای چند ثانیه روی صفحه ماند. چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ آنقدر کوتاه که شاید اگر کسی جز خانوادهاش روبهرویش نشسته بود، متوجه نمیشد. بعد تماس را قطع، سپس صفحه را خاموش کرد و گوشی را روی میز برگرداند. نغمه نگاهش کرد؛ نسرین هم همینطور و حتی همایون هم برای لحظهای دست از غذا خوردم کشید؛ اما هیچکس چیزی نگفت. سکوت، خودش سؤال شده بود. در نهایت، همایون بالاخره پرسید: ـ شاهین کجاست؟ ویهان قاشقش را برداشت و بدون آنکه عجلهای در حرکاتش دیده شود، گفت: ـ چندتا کار بود که باید انجام میداد. مشغول اوناست. نمیدونم کی میاد. همایون پوزخند زد. ـ کار؟ سرش را کمی به عقب برد و خندهی کوتاهی کرد. ـ ببین کجا مشغول عیاشیه! نسرین اخم کرد و رو به او تشر زد: ـ همایون... ـ چیه! پسر خودمه، میشناسمش. نغمه چیزی نگفت، اما گوشهی لبش از نارضایتی پایین رفت. ویهان هم تنها لبخند محوی زد. ـ واقعاً کار داشته بابا. همایون خواست چیزی بگوید که دوباره صدای لرزش موبایل، میز را هم به لرزه درآورد؛ این بار بلندتر و واضحتر. ویهان موبایل را در دست گرفت و چشمهایش آرام روی صفحهی روشن گوشی نشست. همه نگاهها به سمت او برگشت اما این بار، نغمه نگاهش را از گوشی نگرفت. انگار چیزی در آن صفحه بود که هنوز هیچکس نمیدانست چیست و ویهان، برای دومین بار، تماس را قطع کرد. نغمه آرام قاشقش را برداشت و دوباره مشغول غذا خوردن شد؛ اما دیگر اشتهایی در کار نبود. فقط قاشق را در بشقاب جابهجا میکرد و وانمود میکرد حواسش به غذای روبهرویش است. غرور، گاهی همین است؛ آدم را وادار میکند حتی وقتی قلبش از سؤال پر شده، صورتش را آرام نگه دارد. نغمه از آن زنهایی نبود که با دیدن یک تماس ناشناس، شوهرش را بازخواست کنند یا با چند سؤال پیدرپی پرده از چیزی بردارند. او ترجیح میداد سکوت کند و بگذارد آدم مقابلش خودش را لو بدهد. چون باور داشت حقیقت اگر واقعاً وجود داشته باشد، دیر یا زود از جایی بیرون میزند؛ حتی اگر صاحبش سالها آن را پشت لبخند و دروغ پنهان کرده باشد. همایون نگاهش را به پسرش دوخت. در چهرهی پیرمرد چیزی میان عصبانیت و نگرانی نشسته بود؛ آن نوع نگرانیای که بیشتر از خشم آدم را پیر میکند. چون میدانست چیزی غیر عادی در پس تماسهای پیدرپی او بود، اخمآلود گفت: - چند بار باید بهت بگم سر سفره، وسط شام و ناهار، تلفنت رو روی سایلنت بذار و تموم؟ کار اونقدر مهمه که نمیتونی یک وعده غذا رو بدون دغدغه با خانوادت سر کنی؟ جرعهای آب نوشید و پس از تر شدن گلویش ادامه داد: - تو الان دیگه فقط یه پسر جوون نیستی که هر کاری دلش خواست بکنه و برگرده خونه؛ زن داری، داری بچهدار میشی و مسئولیتت از خودت بزرگتر شده. باید بفهمی کِی باید درِ کار رو ببندی و درِ خونه رو باز کنی! ویهان آرام نفسش را بیرون داد و در جواب لب گشود: - میدونم بابا! حواسم هست. همایون با نگاه تندی گفت: ـ امیدوارم واقعاً باشه. ویهان این بار نگاهش را بالا آورد؛ چند لحظه پدر و پسر در سکوت به هم خیره ماندند. دو مرد از یک جنس؛ هر دو آشنا با تاریکی، اما یکی سالها بود میخواست از آن بیرون بیاید و دیگری تازه داشت عمیقتر در آن فرو میرفت. همایون با جدیت ادامه داد: - حواست به شاهین هم باشه. این پسر باید بالاخره آدم بشه. تا کی میخواد هر شب دنبال این دختر و اون دختر راه بیفته؟ هرجا میری اسم یه نفر پشت سرشه. من نمیگم جوون نباشه، نمیگم زندگی نکنه، ولی آدمی که قرار باشه کنار تو کار کنه باید بفهمه چه موقع باید سرش به کار خودش باشه و… صدای زنگ گوشی دوباره حرفش را برید؛ این بار ویهان حتی به صفحه نگاه هم نکرد. فقط چشمهایش را برای لحظهای بست. انگار آخرین رشتهی صبرش هم کش آمده بود. دستش را روی میز گذاشت و گوشی را برداشت. نغمه و همایون همزمان نگاهش کردندن؛ نسرین نیز بیاختیار دست از غذا کشید. ویهان خیلی کوتاه گفت: - ببخشید. از جا بلند شد؛ صندلی را آرام عقب کشید و چند قدم از میز فاصله گرفت؛ آنقدر که خانوادهاش، صدایش را نشنوند. اما همین چند قدم کافی بود تا آن مردِ آرام و گرم و شوخطبع، جایی پشت سر گذاشته شود. ویهان به صفحهی گوشی نگاه کرد؛ نام «عرفان» روی آن افتاده بود. تماس را وصل کرد؛ صدایش پایین بود، اما خشونتی سرد و بیپرده در آن موج میزد. ـ چند بار باید بهت بگم وقتی قطع میکنم، دوباره زنگ نزن؟ آن طرف خط صدای عرفان آمد: - داداش قضیه مهمه… ویهان عصبی میان حرفش پرید: - مهمه؟ نگاهش برای لحظهای به میز شام افتاد؛ به نغمه که وانمود میکرد حواسش به بشقابش است، اما از آن فاصله هم میتوانست بفهمد تمام توجهش به اوست. ویهان دوباره نگاهش را از میز گرفت. ـ تو هنوز نمیدونی مهم یعنی چی، عرفان. صدای عرفان دوباره از آن طرف خط آمد. ـ اگه مهم نبود زنگ نمیزدم، بهخدا... ویهان فکش را منقبض کرد. - بهخدا و پیغمبر و هرچی که میپرستی قسم اگه یکبار دیگه بعد از قطع کردنم دوباره زنگ بزنی هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته. - داداش جسد نیست! ویرایش شده سهشنبه در 20:11 توسط غـزل 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری