رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام‌ رمان: خاک‌زاد

نام‌ نویسنده: غزل نیک نژاد

ژانرها: عاشقانه، تراژدی، جنایی

خلاصه: 

ویهان سال‌هاست در دنیایی زندگی می‌کند که حقیقت در آن خرید و فروش می‌شود و آدم‌ها می‌توانند با یک نام جدید، گذشته‌شان را دفن کنند؛ دنیایی که گذشته را می‌شود با چند مدرک جعلی پاک کرد، اما هیچ‌کس راهی برای فرار از زخم‌هایش پیدا نمی‌کند.

بعد از مرگ همسرش، نغمه، زندگی او به دو بخش تقسیم می‌شود؛ قبل از آن شب و بعد از آن! طی شبی شریک زندگی‌اش را از دست داد و با دختری تنها ماند که تمام یادگارِ او بود.

هرچند، درست زمانی که ویهان فکر می‌کند قلبش برای همیشه زیر آوار آن فقدان دفن شده است، زنی وارد زندگی‌اش می‌شود که حضورش همه‌چیز را به هم می‌ریزد! مهوا؛ پزشکی که بیش از آن‌چه نشان می‌دهد، است.

بعضی آدم‌ها برای ساختن آینده می‌آیند و بعضی دیگر برای تسویه‌حساب با گذشته؛ و گاهی تشخیص این دو از هم، غیرممکن می‌شود.

خاک‌زاد داستان آدم‌هایی است که از خاک برخاستند، اما زخم‌هایشان هرگز در خاک دفن نشد!

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • تشکر 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت اول»

بعضی شب‌ها آن‌قدر سنگین‌اند که انگار خدا تمام غم‌های عالم را در سینه‌ی آسمان ریخته است؛ شب‌هایی که باد، میان شاخه‌های خشکیده زوزه می‌کشد و باران، شیشه‌ها را چنان می‌کوبد که گویی خبر از مصیبتی می‌آورد که هنوز اتفاق نیفتاده است.
آن شب، از همان شب‌ها بود! آسمان سیاه‌تر از همیشه روی شهر خم شده بود و رعدهایی که گاه‌ و بی‌گاه سینه‌ی ابرها را می‌شکافتند، بیمارستان را برای چند ثانیه در نوری مُرده و سرد غرق می‌کردند.
ویهان پشت درِ اتاق عمل ایستاده بود؛ برای مردی که سال‌ها مرگ را از نزدیک دیده بود، آن شب ترس معنای تازه‌ای پیدا کرد! معنایی که هیچ گلوله‌ای، هیچ تهدیدی و هیچ جنازه‌ای نتوانسته بود به او بفهماند.
صدای نغمه را از پشت در می‌شنید! بریده‌بریده و دردمند. هر بار که صدای ناله‌اش از آن سوی در بلند می‌شد، انگشت‌های به خون نشسته‌ی ویهان بی‌اختیار در هم گره می‌خوردند. تمام آستین پیراهنش لکه‌لکه‌ی قرمز بود و هنوز، هر بار که نگاهش به آن می‌افتاد، تصویر صورتِ رنگ‌پریده‌ی همسرش جلوی چشمش جان می‌گرفت؛ زنی که در آغوشش از شدت درد می‌لرزید و با هر نفس، انگار تکه‌ای از جانش را جا می‌گذاشت.
مردی که آدم‌ها از شنیدن اسمش هم حساب می‌بردند، مردی که در سخت‌ترین موقعیت‌ها حتی پلک هم نمی‌زد، حال پشت یک در ایستاده بود و از صدای درد زنی می‌ترسید که دوستش داشت! 
لب‌هایش به هم فشرده شدند؛ نگاهش روی لکه‌های خونِ خشک شده ثابت ماند که ناگه صدای نغمه بلندتر شد و پس از یک سکوتِ کوتاه که برای او همچون سال می‌گذشت، صدای گریه‌ی نوزادی در فضا پیچید!
در میان هیاهوی مغزش ناگه قلبش مداخله کرد، گویی ضربه‌ای محکم زد و همان صدای کوچک، مثل جرقه‌ای در تاریکی مطلق ذهنش را روشن کرد. برای اولین بار از لحظه‌ای که نغمه را با آن وضعیت به بیمارستان آورده بود، چیزی شبیه امید در دلش جوانه زد و لبخندی محو چهره‌اش را مزین کرد. ناگه اشک در چشم‌هایش نشست اما نه از غم؛ از امیدی که هنوز جرعت نکرده بود به آن اعتماد کند.
همان لحظه، درِ اتاق عمل باز شد و یکی از پرستار‌ها با عجله بیرون آمد. ویهان بی‌درنگ جلو رفت و پرسید:
- وضعیتشون چطوره؟ حالشون خوبه؟
پرستار با روپوشی آغشته به خون و عجله‌ای شک بر انگیز بی توجه به او پاسخ داد:
- مهلت بدین آقای محترم!
سپس هراسان از کنارِ او رد شد و پس از آن پرستارانِ دیگری با همان وضع به اتاق وارد شدند؛ ویهان که ترس عجیبی را در دلش احساس می‌کرد، رو به یکی از آن‌ها مضطرب لب زد:
- چیشده؟ کجا می‌رید؟
اما گویی وضعیت اورژانسی‌تر از آن بود که وقتِ با ارزششان را قربانیِ پاسخ دادن به او کنند.
- با شماها حرف می‌زنم… زنم طوریش شده؟
تُن صدایش اصلا مناسب فضایی همچون بیمارستان نبود؛ در نهایت پرستاری که سعی داشت وضعیت را کنترل کند، آرام اما با عجله‌ای غیر عادی پاسخش را داد:
- لطفاً آروم باشید؛ دکتر براتون توضیح میدن جناب…
ویهان که گویی پیش از او حواسش پرتِ رفتار سراسیمه‌ی آن‌ها شده بود، بی‌توجه به اخطارهای پی‌در‌پیِ آن‌ها قدم در راه نهاد و وارد اتاق شد.
- شما اجازه ندارید وارد بشید! آقا…
اما او با قلبی مضطرب و تپنده و نگاهیی که تنها یافتنِ همسرش نغمه را تمنا می‌کرد، به قدم‌هایش سرعت بخشید؛ در نهایت چشمانش روی نغمه‌ای که بی‌جان روی تخت افتاد بود ثابت ماند. موهایش به پیشانی خیس از عرقش چسبیده بودند و چند تار مو کنار صورتش رها شده بود؛ پوستش رنگ باخته بود و نفس‌هایش کوتاه و سنگین بالا می‌آمدند اما هنوز بیدار بود، هنوز نفس می‌کشید و در آغوشش دختر کوچکی بود!
نوزادی سرخ‌صورت که میان پارچه‌های سفید پیچیده شده بود و با گریه‌ی ضعیف و بریده‌اش، سکوت اتاق را می‌شکست؛ نغمه، نوزاد را به سینه‌اش چسبانده بود و لب‌هایش می‌لرزید. اشک با عرق روی صورتش قاطی شده بود و خط باریکی از کنار چشما‌نش پایین می‌آمد.
ویهان بلافاصله خود را به آن‌ها رساند و با چهره‌ای مخلوط از ترس و هیجان قدری خم شد. تمام دنیا برای چند ثانیه در قاب کوچکی خلاصه شد؛ نغمه، دخترشان و آن تخت سفید که لکه‌های سرخ روی آن، آرام‌- آرام داشتند به چیزی شبیه کابوس بدل می‌شدند.
او‌ که با چشمانی محاصره شده با اشک خیره‌ی زیباترین تصویرِ زندگی‌اش شده بود، آرام دست بلند کرد و پیشانیِ خیس از عرق نغمه را نوازش و سپس عمیق و محکم بوسید.
- تموم شد زندگیم! موفق شدی…
نغمه سرش را چرخاند که چشم‌های خسته‌اش به ویهان افتاد؛ لبخند کم‌جانی روی لبش نشست و حینی که دستش را کمی بالاتر می‌آورد، بی‌توجه به خونریزیِ اندکی که هنوز قطع نشده و کل تنش را کرخت کرده بود، آرام لب زد:
- ببینش… دختره!
ویهان با نفسی لرزان آب دهانش را فروفرستاد و اصلاح کرد:
- دخترمونه!
 نغمه با همان چهره، کم‌جان خندید؛ خنده‌ای که بیشتر به سایه‌ای از شادی می‌مانست تا خودِ آن.
- آره... دخترمونه.
صدایش آن‌قدر ضعیف بود که انگار هر کلمه را از میان مردابی از درد بیرون می‌کشید؛ پرستاران دور تا دورِ او حلقه می‌زدند و گویی هرکدام مشغول کاری بودند. نفس‌های دخترک به شمارش افتاده بود گویی که انگار برای ادا کردن جمله‌اش نیروی کافی نداشت.
- اگه من نبودم…
ناگهان صدایش با صدای دستگاه‌هایی که وضعیت سلامتِ نغمه را کنترل می‌کردند عجین شد؛ قفسه‌ی سینه‌اش از فرط تنفس‌های صدادارش بالا و پایین شد و با نگاهی خیس به چهره‌ی سردرگم و حیرانِ ویهان، در میان هیاهو و صدای بوق‌های پیاپیِ دستگاه‌ها تقلا کنان لب زد:
- نذار… نبودم رو… حس کنه… خب…؟
هر کلمه‌ای که ادا می‌کرد باعث می‌شد حلقه‌ی اشکِ گرفتار شده پشت پلک ویهان حجیم‌تر شود؛ سری تکان داد و پر تحکم و عصبی لب زد:
- حق نداری این‌جوری حرف بزنی نغمه، حق نداری! فهمیدی؟
نغمه خیره به اولینِ قطره‌ی اشک که از گونه‌ی ویهان سُر خورد و مستقیماً روی دستِ نوزادِ تازه متولد شده چکید، با لبخندی کم‌جان و حینی که دستانش از دورِ نوزادِ کوچک سست می‌شدند، گفت:
- دوستتون دارم…
ویهان که دستانِ او را بی‌حس احساس کرد حیرت زده، نوزاد را به واسطه‌ی فاصله‌ی کمشان به دست گرفت و همزمان با تشدید شدن صدای بوقِ دستگاه‌ها و کاهشِ جنبشِ قفسه‌ی سینه‌ی نغمه، برای آخرین بار به صدایِ دلنشین اما خسته‌ی همسرش گوش سپرد:
- دوستت دارم…

  • لایک 2
  • ذوق زده 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوم»

“فلش بک”
بعضی آدم‌ها خانه می‌سازند، بعضی‌ها خانواده و بعضی‌ها تمام امیدشان را در اتاق کوچکی جا می‌گذارند که هنوز صاحبش به دنیا نیامده است!
نورِ نارنجیِ غروب از پشتِ پرده‌های سفید عبور کرده و روی دیوارهای صورتی‌رنگِ اتاق افتاده بود؛ عروسک‌های پارچه‌ای روی قفسه‌ها نشسته بودند و خرس نسبتا بزرگی گوشه‌ی تختِ سفید، انتظار می‌کشید.
گویی اتاق حس داشت و انگار از همین حالا حضور صاحب کوچکش را احساس می‌کرد.
نغمه، وسط اتاق ایستاده بود و با لبخندی که لحظه به لحظه عمیق‌تر می‌شد، به اطراف نگاه می‌کرد؛ دستش را روی شکم برآمده‌اش کشید و گفت:
ـ ببین دخترم...
نگاهش روی پروانه‌های چسبیده شده به دیوار لغزید و ادامه داد:
ـ ببین بابات این‌جا رو چجوری چیده!
صدای تک‌خنده‌ی کوتاهِ نسرین از داخل اتاق بلند شد؛ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و با همان نگاه مهربان همیشگی، عروسش را تماشا می‌کرد.
ـ انگار خودش قراره بیاد اینجا زندگی کنه.
نغمه آرام خندید.
ـ دقیقاً!
اشاره‌ای به خرس بزرگِ گوشه‌ی اتاق کرد و با لبخند ادامه داد:
ـ اون خرس رو دیدید؟ نصف اتاق رو گرفته. مطمئنم خودش واسه خودش خریده، نه دخترش!
نسرین لبخند زد اما لبخندی که خیلی زود رنگ باخت؛ نگاهش بی‌اختیار سمت ساعت رفت. ویهان باز هم دیر کرده بود!
سکوت کوتاهی میانشان نشست و نغمه اولین کسی بود که آن را شکست.
ـ هنوز نیومده...
نسرین آهِ کوتاه و خفه‌ای کشید و دلگرم‌کننده پاسخ داد:
ـ میاد.
اما خودش هم می‌دانست آن جمله بیشتر شبیه دلخوشیِ پوچ بود تا حقیقت؛ نغمه لبش را گاز گرفت.
ـ نمی‌دونم چرا هر بار که دیر می‌کنه، دلم شور می‌زنه.
نسرین نگاهش کرد و در ذهن اوایل رابطه‌ی نغمه و ویهان را به یاد آورد؛ در مدتی که گذشته بود نغمه را خوبی می‌شناخت و کاملا پی برده بود که برخلافِ احساسِ قلبی‌اش، هیچ‌وقت در کارِ همسرش “نه” نمی‌آورد! حتی در رابطه با دنیای تاریکی که دور او را گرفته بود.
ـ باز داری بهش فکر می‌کنی؟
نغمه نگاهش را مغموم پایین انداخت و پاسخ داد:
ـ سعی می‌کنم فکر نکنم.
ـ ولی می‌کنی.
ـ آره...
چند لحظه فقط به تخت کوچکِ کودکِ به دنیا نیامده‌اش خیره ماند؛ زمزمه‌وار لب زد:
ـ می‌ترسم…
نسرین آرام‌ و با لحنی سرشار از محبت پرسید:
ـ از چی؟
نغمه دستش را آرام روی شکمش فشرد و گفت:
ـ از اینکه یه روز گوشیم زنگ بخوره و بهم بگن ویهان دیگه برنمی‌گرده.
سکوتی سنگین و تلخی میانشان حاکم شد؛ نسرین پلک بست. این همان ترسی بود که سال‌ها در دل خودش هم زندگی کرده بود.
از همان روزی که فهمید همسرش، همایون قرار است وارد آن کار شود و بعد پسرش هم، پا جای پای پدر گذاشت.
ـ نغمه جان...
نغمه که گوشش از حرف‌های امیدوار کننده پر بود، میانِ حرف او پرید و گفت:
ـ من می‌دونم آدم بدی نیست، می‌دونم واسه ما هر کاری می‌کنه، می‌دونم دوستم داره اما این زندگی، این کار و این آدم‌هایی که دورشن...
دم عمیقی کشید و ادامه داد:
ـ اما حالا فقط خودمون نیستیم، یه بچه داریم!
نسرین سرش را پایین انداخت، حرفی برای مخالفت نداشت چون خودش سال‌ها بود همین حرف‌ها را در دلش تکرار می‌کرد. بنابراین آب دهانی فرو فرستاد و گفت:
ـ من هیچ‌وقت از کارش راضی نبودم.
نغمه سر بلند کرد که نسرین، لبخند تلخی زد و ادامه داد:
ـ فکر کردی فقط تو ناراحتی؟ من سال‌هاست دارم می‌گم این زندگی آخر و عاقبت نداره. اما ویهان...
نفسِ عمیق و صداداری کشید و در ادامه لب زد:
- ویهان شبیه پدرشه! وقتی یه چیزی رو انتخاب کنه، به این راحتیا ولش نمی‌کنه.
نغمه حینی که انگشتانش را آرام روی شکمِ برآمده‌اش می‌کشید، گفت:
ـ شاید الان فرق کنه.
ـ چرا؟
نگاهی کوتاه به شکمش انداخت و نسرین هم رد نگاه او را دنبال کرد.
ـ چون قراره بابا بشه.
نگاه نسرین نرم شد و برای لحظه‌ای امیدی کوچک از میان دل‌نگرانی‌هایش سر بیرون آورد؛ قدمی سوی نغمه برداشت و حینی که با لبخندی مادرانه نگاهش می‌کرد، گفت:
ـ خودت باهاش حرف بزن نغمه! خب؟
نغمه سکوت کرد.
ـ می‌ترسم.
نسرین که کاملا به علاقه‌ی پسرش نسبت به نغمه آگاه بود، اخمی کرد و پرسید:
ـ از ویهان؟
نغمه ناگه خنده‌ی کوتاهی کرد.
ـ نه! از جوابش؛ می‌ترسم بفهمم اون زندگی رو بیشتر از ما دوست داره.
نسرین بلافاصله پاسخ داد:
ـ هیچ‌وقت همچین فکری نکن. ویهان شاید هزار تا ایراد داشته باشه اما یه چیز رو خوب می‌دونم! هیچ‌چیز توی این دنیا براش مهم‌تر از تو نیست.
نغمه آن حرف را باور داشت اما بعضی ترس‌ها مانند سایه‌ بودند؛ حتی زیر روشن‌ترین نورها هم آدم را رها نمی‌کردند. نسرین در ادامه لبخند گرمی زد و گفت:
ـ بیا بریم پایین عزیزم! شام سرد میشه.
نغمه آرام سری تکان داد و مودبانه گفت:
ـ شما برید، منم میام.
نسرین آرام گونه‌ی او را نوازش کرد و از اتاق بیرون رفت؛ در که بسته شد، سکوت دوباره روی اتاق نشست. نغمه آرام لبه‌ی تخت کودک نشست و دستش را روی شکمش گذاشت.
ـ بابات اعصاب آدم رو خورد می‌کنه دخترم، نه؟
با احساسِ حرکتی از جانب جنینش، لبخند محوی روی لبش نشست اما بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. نگاهش سمت پنجره رفت و دید که شب کاملاً از راه رسیده بود اما هنوز خبری از ویهان نبود.
با چهره‌ای ناامید سر به زیر شد که صدای موتورِ سنگینِ یکی از خودروها از حیاط عمارت بلند شد.
نغمه بی‌اختیار از جا پرید و قلبش تندتر زد 
و بعد با دیدنِ قامت ویهانی که از ماشین پیاده شد، لبخندِ آرام اما دلگیری زد.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سوم»

صدای قدم‌های نسرین هنوز در سالن عمارت نپیچیده بود که درِ بزرگ ورودی باز شد؛ با ورودِ ویهان، بوی باران و هوای سرد شب نیز راهش را به داخل باز کرد.
پالتوی مشکی رنگش نسبتا خیس و چند قطره‌ی باران روی موهای تیره‌اش جا خوش کرده بودند و در دست راستش، شاخه‌ای گل رز سفید قرار داشت؛ ساده و بی‌زرق‌وبرق!
در را پشت سرش بست و در همان حین که دکمه‌ی پالتو را باز می‌کرد، چشمش به مادرش افتاد؛ نسرین چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. دست به سینه و با همان نگاه مادرانه‌ای که همیشه پیش از هر حرفی، هزار حرف داشت.
ویهان لبخند زد و حینی که دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌برد، گفت:
- اوه! می‌ذاری بیام داخل یا همین‌جا دعوا میشم؟
نسرین سعی داشت جدیتِ نگاهش را حفظ کند، اما گویی خنده نمی‌ذاشت.
- امشب زود اومدی، بهونه‌ای برای دعوا کردنت ندارم؛ کاش هر شب همین‌طوری باشه!
ویهان کُت را از تنش خارج کرد و همزمان با بالا آمدن از دو پله‌ی موجود، خود را به نسرین رساند و سریع، پیشانیِ او را بوسید.
- دیدی؟ بالاخره مادرم یه شب از دستم راضی بود!
نسرین با لبخند، دستی به موهای پسرش کشید و با نگاهی مادرانه به او، گفت:
- تو هر وقت بخوای می‌تونی منو راضی کنی، پسر. فقط نمی‌دونم چرا انقدر کم دلت می‌خواد.
ویهان لبخندش را حفظ کرد و چون تمایلی به ادامه‌ی این بحث نداشت، تمامِ حواسش را سوی بوی غذایی که از آشپزخانه به مشام می‌رسید، فرستاد. 
- مثل این‌که باز طاهره خانم دست به کار شده!
دستی به بازو‌ی مادرش کشید و پس از آن، کتش را روی دست دیگر انداخت؛ راهِ آشپزخانه را در پیش گرفت و همزمان خطاب به مادرش پرسید:
- نغمه کجاست؟
نسرین دست‌هایش را آزاد کرد و موازی با بدنش قرار داد.
- بالاست، تو اتاق بچه!
ویهان هم‌زمان با دور شدن از مادرش، سری تکان داد که نسرین آرام اما پر تحکم لب زد:
- ویهان!
ویهان که با سمع صدای او، درجا از حرکت ایستاده بود، قدری تنش را مایل کرد و با نگاهی شک‌دار، منتظرِ ادامه‌ی حرفش ماند.
- بیشتر هوای نغمه رو داشته باش.
ویهان که گویی از شنیدن این جمله جا خورده بود، پس از مکثی کوتاه، سری تکان داد و آرام لب زد:
- دارم!
تایید نسرین را که حس کرد، مجدد برگشت و در مسیر آشپزخانه قرار گرفت که دوباره صدای نسرین به پرده‌ی گوشش رسید:
- و به سیب زمینی سرخ کرده‌ها دست نزن!
ویهان بدونِ بازگشت، خندید و بلندتر پاسخ داد:
- من؟ من اصلا اهل همچین کاری نیستم!
نسرین مادرانه خندید و با یادآوریِ کودکی ویهان، زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود گفت:
- از وقتی به دنیا اومدی اهل همین‌کاری!
ویهان با لبخند وارد آشپزخانه شد؛ بوی غذا آنجا گرم‌تر بود و طاهره با آن هیکل نسبتا چاق، موهای جو گندمی که از زیر روسریِ گل- گلی رنگش بیرون زده بوندند و پیشبندِ آبی رنگش، پشت اجاق گاز ایستاده بود. همان زنی که از سال‌های کودکیِ ویهان در این خانه زندگی کرده بود و برای او چیزی فراتر از یک خدمتکار بود. زنی که کودکی‌اش را دیده بود، تب‌هایش را پایین آورده بود، غذاهای مورد علاقه‌اش را از حفظ می‌دانست و هنوز هم بعد از این همه سال، وقتی ویهان را می‌دید، در نگاهش همان پسربچه‌ی بازیگوش را پیدا می‌کرد.
ویهان با دیدنِ او و غذاهای روی گاز، به لبخندش عمق داد.
ـ به‌- به طاهره‌خانوم! چه خبره اینجا؟ من از دم در بوی غذا رو حس کردم! امشب یا خبریه یا شما تصمیم گرفتی ما رو رسماً شرمنده کنی.
طاهره نیز که او را همچون پسرِ نداشته‌ی خودش می‌پرستید، با دیدنش لبخندِ کش‌داری زد و گفت:
- می‌تونیم زود برگشتنِ شما رو پس از شب‌های متعدد جشن بگیریم آقا ویهان!
اندکی بیشتر روی چهره‌ی خندانِ ویهان مکث کرد و در ادامه با لحنی مهربان گفت:
- خوش اومدی پسرم.
در همان بین، نگاهِ ویهان به بشقابِ لبالب پُر از سیب زمینی که کنار گاز قرار داشت، برخورد کرد؛ با شیطنت دستش را جلو برد که طاهره، ضربه‌ای آرام پشت دستش زد.
- دست نزن! سر سفره می‌خوری.
ویهان با تظاهر به درد، پشت دستش را اندکی ماساژ داد و سپس با شیطنتی بیشتر دستش را جلو برد؛ از حواس پرتیِ طاهره استفاده کرد، فرصت را غنیمت شمرد و مشتی از سیب زمینی‌ها را برداشت. طاهره با حرص گفت:
- ویهان!
ویهان درحالی که یک سیب زمینی را در دهان می‌گذاشت، گفت:
- فقط یکی!
طاهره کفگیر چوبی را بلند کرد و با اشاره به دستِ پر از سیب زمینیِ او لب زد:
- اون مشت یکی نیست!
 ویهان دوباره خندید و پس از یافتنِ کاسه‌ای نسبتا کوچک، بقیه‌ی سیب‌زمینی‌ها را در ظرف کوچکی ریخت.
- نغمه دوست داره، برای اون می‌برم.
طاهره با شنیدنِ این جمله از زبانِ ویهان، لبخند گرمی زد و چون عصبانیتش فروکش کرده بود، با گرمی لب گشود:
- خدا حفظتون کنه!
ویهان ظرف سیب زمینی را در یک دست و شاخه‌ی گل را در دست دیگری گرفت؛ کت را روی دستش جا به جا کرد که صدای طاهره را شنیده:
- گل برای خانومت؟
- برای کسی که قراره مادرِ دخترم باشه!
صدای طاهره نرم‌تر شد؛ با لبخند عریضی به ادامه‌ی آشپزی‌اش پرداخت. مواد درون ماهیتابه را هم زد و گفت:
- خوشبختش کن پسر.
- دارم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم.
این جمله را گفت و با لبخند از آشپزخانه خارج شد؛ سوی راهرو قدم برداشت و پله‌ها را دو تا یکی بالا رفت. چون پله‌ها را طی کرد و فاصله‌اش را با اتاق چندان زیاد ندید، پیش از رسیدن، با صدایی بلند نغمه را صدا زد:
- بانوی من؟
صدای خودش در راهروی نیمه‌خاموش پیچید و پیش از آن‌که پاسخی بشنود، لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست؛ چند قدم مانده به اتاق، سرش را بالا گرفت و با صدایی که عمداً بلندتر از حد معمول بود، گفت:
- نغمه خانم؟
سکوت، ابروی ویهان را بالا انداخت، چند قدم دیگر برداشت و درست پیش از رسیدن به در، مکث کرد. دستش را روی چهارچوب گذاشت و سرک کوچکی به داخل اتاق کشید.
اتاق، در نور کم‌رنگ چراغ خواب فرو رفته بود؛ همان اتاقی که هنوز بیشتر از آن‌که شبیه اتاق یک نوزاد باشد، شبیه رؤیایی بود که او با وسواس و عشق ساخته بودند.
نغمه لبه‌ی تخت نشسته بود و پیش از این‌که حضور ویهان را حس کند، صدایش را شنیده بود اما چیزی فراتر از دلتنگی در وجودش زبانه می‌کشید. با این‌حال سر بلند کرد و لبخند زد؛ یا دست‌کم تلاش کرد چیزی شبیه لبخند روی لب‌هایش بنشاند.
ویهان همان لحظه فهمید. لبخند نغمه، آن لبخند همیشگی نبود؛ آن شیطنتِ آشنای گوشه‌ی چشم‌هایش را نداشت، گرمای سابق را نداشت و بدتر از همه، آن‌قدر با دقت ساخته شده بود که بیشتر از هر گریه‌ای، دلگیریِ پنهان‌شده پشتش را لو می‌داد. انگار نغمه تمام توانش را گذاشته بود تا چیزی را از او پنهان کند و همین تلاشِ زیاد، باعث شده بود ویهان بیشتر از همیشه بفهمد که چیزی سر جای خودش نیست.
ویهان لبخندش را به صورتش برگرداند و وارد اتاق شد. گل سفید را پشت سرش پنهان کرد و چند قدم به سمت نغمه رفت؛ بعد بی‌آن‌که اجازه بخواهد یا منتظر بماند، خم شد و پیشانی‌اش را بوسید.
- سلام به قشنگ‌ترین خانمِ این خونه!
نغمه پاسخ سلام‌اش را همراه با لبخندی کوتاه داد که پس از آن، ویهان کاسه‌ی سیب زمینی را روی پایش نهاد و بعد، گل را مقابل صورتش گرفت.
- برای شما!
چشم‌های نغمه برای لحظه‌ای روی رز سفید ماند؛ انگشت‌هایش آهسته دور ساقه‌ی گل نشست، اما لبخندش هنوز همان لبخند نصفه و بی‌جان بود. 
ویهان روی زانو نشست و حینی که دستش، ملایم شکمِ برجسته‌ی او را نوازش می‌کرد، پرسید:
- فندقِ بابا چطوره؟ مامانش و که اذیت نمی‌کنه؟

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...