سوا جون هو 6 ارسال شده در 8 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) #پارت:1 به نام خدا رمان: کنت دراکولا 🧛♂️🌑 امروز به مدرسه انسانها رفتم که در آن درس میخواندم. گفتند فردا قرار است یک دانشآموز جدید به کلاسمان بیاید. بعد از تموم شدن کلاسهایم در مدرسه انسانها، به جنگل رفتم. داشتم در جنگل راه میرفتم که دختری را بیهوش در وسط جنگل دیدم. او را به قلعهام بردم تا در آنجا به او رسیدگی شود و به هوش بیاید. سریع او را بغل کردم و با سرعت زیاد به قلعهام بردم. سریع او را روی تختم گذاشتم و رفتم برایش از رستورانهای انسانها غذا خریدم. وقتی داخل اتاق شدم و در را بستم، دیدم با صدای در بیدار شده و به هوش آمده است. رفتم سمتش و غذا را جلویش گذاشتم. پرسید: «من اینجا چیکار میکنم؟» گفتم: «داشتم در جنگل راه میرفتم که تو رو دیدم بیهوش بودی؛ من هم تو رو آوردم اینجا تا بهت رسیدگی بشه و به هوش بیایی.» گفت: «بابام خبر نداره من اینجام؛ حتماً خیلی نگران شده و خودش همراه پلیسهای دیگه دارن دنبالم میگردن.» گفتم: «نگران نباش، غذات رو بخور؛ رنگ به رو نداری، انسان فانی!» گفت: «من رنگ پوستم خودبهخود اینطوری سفید است.» گفتم: «آها، باشه.» کنت دراکولا: آن انسان مشغول خوردن غذایش شد و بعد از تمام شدنِ غذا، دور دهانش را پاک کرد و بهم گفت: بلا سوان: «من میخواهم برگردم خانه، بابام حتماً تا الان خیلی نگرانم شده.» کنت دراکولا: «باشه، بیا بریم تا تو را به خانهات برسانم.» ما راه افتادیم سمت خانهاش که از اینجا فاصله خیلی زیادی داشت و دور بود. بالاخره رسیدیم؛ پدرش پدر بسیار مهربانی بود. من را به خانهشان دعوت کرد، اما من قبول نکردم که به خانهشان بروم. نویسنده: خودم فاطمه این انسان فانی را توی دلش گفت ویرایش شده پنجشنبه در 21:21 توسط سوا جون هو لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری