Delvin 231 ارسال شده در 6 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آذر (ویرایش شده) دستهای آشنا دستت را گرفتم و هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد؛ آسمان همان آسمان بود، خیابان همان خیابان، آدمها همچنان در عجلهی خودشان بودند. فقط من کمی آهستهتر شدم. انگار برای اولین بار لازم نبود به جایی برسم. قدم زدیم بیآنکه مقصدی داشته باشیم، از کنار مغازهها گذشتیم، از کنار آدمهایی که هیچکدام نمیدانستند یک لحظهی معمولی برای من چقدر مهم است. دستت در دستم بود و همین کافی بود تا بفهمم امنیت همیشه یک مکان نیست. گاهی فقط دستیست که وقتی میگیریاش، دلت نمیخواهد رهایش کنی. سالها بعد، اگر چیزی از امروز در خاطرمان مانده باشد، شاید نه اسم خیابان را یادمان بیاید، نه رنگ آسمان را... شاید فقط یادمان باشد یک روز معمولی بود و ما کنار هم راه میرفتیم. و من در میان تمام راههایی که میتوانستم انتخاب کنم، خوشحال بودم که آن روز راه کنار تو را آمدهام. ویرایش شده 6 آذر توسط Delvin 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 231 ارسال شده در 8 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آذر (ویرایش شده) آخرین ستاره شب آرام بود و آسمان پر از نقطههای روشن. کنار پنجره ایستاده بودم و بیاختیار دنبال ستارهای میگشتم که شبیه تو باشد. نه اینکه واقعاً ستارهای شبیه تو باشد؛ فقط دلم میخواست چیزی در این آسمان مرا به تو نزدیک کند. بعد یادم آمد تو را نباید در دوردستها جستوجو کنم. تو همان نزدیکی بودی؛ در خاطرهی یک خنده، در گرمای یک دست، در صدایی که هنوز گاهی در ذهنم تکرار میشود. آن شب فهمیدم بعضی آدمها مثل ستاره نیستند که فقط از دور زیبا باشند. بعضیها میآیند و در روشنایی روزهای آدم زندگی میکنند. تو برای من همان نوری هستی که وقتی شب میشود، لازم نیست دنبالش بگردم. کافیست چشمهایم را ببندم... و ببینم هنوز جایی در میان تمام تاریکیها، یک نور کوچک به نام تو روشن مانده است. ویرایش شده 8 آذر توسط Delvin لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 231 ارسال شده در 9 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آذر (ویرایش شده) عشق یعنی تو یک روز در میان تمام روزهای معمولی، فهمیدم بعضی آدمها آرامآرام وارد زندگیات میشوند؛ آنقدر آرام که نمیفهمی از چه لحظهای حضورشان به یکی از عادتهای زیبای زندگیات تبدیل شده است. تو همینطور آمدی. نه با اتفاقی بزرگ، نه با حرفی عجیب... فقط بودی؛ با همان خندههای ساده، با همان حرفهای روزمره، با همان حضوری که کمکم جای خودش را میان روزهای من باز کرد. بعد یک روز دیدم صبحها خبر خوبشان را با یاد تو شروع میکنند، عصرها دنبال فرصتی برای شنیدن صدایت میگردم، و شبها قبل از خواب بیاختیار به فردایی فکر میکنم که تو در آن هستی. آنوقت فهمیدم عشق همیشه با یک اتفاق بزرگ شروع نمیشود. گاهی از همین چیزهای کوچک ساخته میشود؛ از یک «مواظب خودت باش»، از یک لبخند بیدلیل، از دستی که در شلوغی پیدایت میکند. و شاید اگر یک روز از من بپرسند عشق یعنی چه؟ از تعریف کردنش صرفنظر کنم. فقط به تو فکر کنم و بگویم: عشق یعنی کسی وارد زندگیات شود و بعد از او، زندگی همان زندگی باشد... اما تو دیگر همان آدم قبل نباشی. ویرایش شده 9 آذر توسط Delvin لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 231 ارسال شده در چهارشنبه در 07:41 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 07:41 (ویرایش شده) خانهی قلب شب که برمیگردی، نمیخواهم برای آمدنت خانه را شلوغ کنم. همین که چراغی روشن باشد، چای تازهای روی میز، و جایی کنار من برای نشستن داشته باشی، کافیست. دوست دارم خانهمان پر از چیزهای ساده باشد؛ کتابی که نیمهکاره رهایش کردهای، فنجانی که همیشه از میان بقیه انتخابش میکنی، و صدای خندهای که گاهی بیدلیل از اتاق دیگری میآید. من خانه را با دیوار و پنجره نمیسنجم. خانه برای من جاییست که بتوانم خودم باشم؛ خسته برگردم، حرف نزنم، و باز هم کسی باشد که بودنم را کافی بداند. شاید برای همین است که وقتی به تو فکر میکنم، دلم یک آدرس نمیخواهد. دلم همان حس آشنایی را میخواهد که وقتی کنار تو هستم آرام میگوید: «دیگر لازم نیست جای دیگری را دنبال کنی.» اگر روزی تمام شهرها را ببینم، تمام جادهها را بروم، و هزار پنجره رو به هزار منظره باز شود، باز هم دلم میخواهد آخر همهی راهها به تو برسم. چون بعضی آدمها فقط در زندگیمان حضور ندارند... آدم کنار بعضیها بالاخره میفهمد خانه کجای جهان نیست؛ خانه کنار چه کسیست. ویرایش شده چهارشنبه در 07:41 توسط Delvin لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 231 ارسال شده در چهارشنبه در 07:48 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 07:48 (ویرایش شده) صبح، بیآنکه اتفاق بزرگی افتاده باشد، آرام روی شهر مینشیند. کسی پرده را کنار میزند، کسی آب روی شعله میگذارد، و یک فنجان میان دستهایی گرم جای خودش را پیدا میکند. من به همین چیزهای کوچک بیشتر از هر رؤیای بزرگی دل بستهام؛ به روزهایی که قرار نیست جهان را عوض کنند، فقط قرار است کنار هم بگذرانیمشان. یک عصر معمولی، قدم زدنی بیدلیل، خریدی کوتاه، و حرفهایی که وسط راه ناتمام میمانند چون لبخندت حواسم را پرت کرده است. من از آینده قصهی عجیبی نمیخواهم. همین که گاهی خسته باشیم و باز برای هم وقت بگذاریم، همین که روزهای سخت ما را از مهربانی دور نکنند، همین که در شلوغی زندگی هنوز صدای هم را از میان صداها بشناسیم، برای من کافیست. شاید عشق همین انتخابهای کوچک باشد؛ اینکه هر روز باز حواسمان به هم باشد. حالا که این همه راه را با تو آمدهام، میدانم زیباترین بخش دوست داشتن، داشتن کسی نیست؛ این است که در کنار او، نسخهی بهتری از خودت را زندگی کنی. و من در تمام این راه، به همین رسیدم: تو را دوست دارم، و زندگی کنار تو زیباتر اتفاق میافتد. ویرایش شده چهارشنبه در 07:48 توسط Delvin لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری