رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

spacer.pngبه نام خدا

نام :آخرین نگهبان شعله؛ اتحاد عناصر «جلد دوم» 

نويسنده :زینب چرم‌گر

ژانر: حماسی، اسطوره ای ، فانتزی

**خلاصه:**

زرنهاب دیگر شهرِ طلایی نیست؛ یخ، رگ‌های آن را بسته و مه، رازهایش را در خود بلعیده است. آمیتیس و همراهانش، در حالی که تیغِ مهر را از دلِ تاریکی نجات داده‌اند، اکنون باید به دو غریبه اعتماد کنند که ادعا می‌کنند وارثانِ خاک‌اند؛ اما هیراد و ژوبین، بیش از آنچه می‌گویند، می‌دانند. در این میان، خیانتی هنوز التیام‌نیافته در دلِ گروه زخم باز کرده و سفری تازه، به‌سوی سرزمین‌هایی ناشناخته، آغاز شده است.

 

**مقدمه:**

زمانی که شعله خاموش می‌شود و باد راهش را گم می‌کند، خاک بیدار می‌شود تا آنچه از دست رفته را بازگرداند.

اما اعتماد، مثل یخِ زیرِ پا، هر لحظه ممکن است بشکند.

«هیراد و ژوبین»، دو برادر با نگاهی سبزِ سرد، در جاده‌ای پر از وهم راهنمای وارثانِ باد و آتش شدند؛ اما آیا هدایتشان، رهایی‌ست یا زنجیری تازه؟

کتابِ خاندانِ خاک ورق می‌خورد، و در پسِ سطرهایش، رازی خفته که شاید حتی خودِ صاحبانش هم از آن بی‌خبرند.

پیش رو، سرزمین‌هایی هست که هیچ‌کدام از وارثان تا امروز پا در آن‌ها نگذاشته‌اند؛ و در دلِ آن سرزمین‌ها، عنصری دیگر، در سکوت، منتظرِ لحظه‌ی ظهور است.

«اتحادِ عناصر» ادامه‌ی راهی‌ست که با شکستِ یک اعتماد آغاز شد، و اکنون باید ثابت کند که میراثِ کهن، هنوز می‌تواند دل‌های پراکنده را کنار هم نگه دارد.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

 پارت اول

نیم ساعتی می‌شد که با تمام سرعت، پشت سر ژوبین و هیراد به سمت پناهگاه می‌دویدیم. پاهایم دیگر سنگین شده بودند و هر نفس، مثل تیغه‌ای یخ‌زده، سینه‌ام را می‌خراشید. هوای زرنهاب دیگر بوی خاک و برگ‌های طلایی را نمی‌داد؛ بوی سرمایی مرده و بی‌رحم در تمام جنگل پیچیده بود.

هرچه حضور گارد تاریکی بیشتر می‌شد، سرزمین طلایی و زیبای زرنهاب بیشتر در چنگال یخ فرو می‌رفت.

درخت‌های طلایی، که زمانی زیر نور آسمان مثل ستون‌هایی از نور می‌درخشیدند، حالا بی‌جان و خاموش ایستاده بودند. لایه‌ای ضخیم از یخ روی تنه‌ها و شاخه‌هایشان نشسته بود و بعضی از شاخه‌ها زیر سنگینی آن خم شده بودند. نوک برگ‌ها به کریستال‌های شفاف تبدیل شده بود؛ اما دیگر درخشششان زیبا نبود. انگار هزاران چشم یخی در تاریکی به ما خیره شده بودند.

باد سردی از میان درختان می‌گذشت و با خود صدای ناله‌مانندی می‌آورد. هر بار که به صورتم می‌خورد، پوست گونه‌هایم بی‌حس می‌شد. انگشت‌هایم را دور قبضه‌ی سلاحم محکم‌تر فشردم، اما فلز سرد آن از سرما به استخوان‌هایم نفوذ می‌کرد.

نفس‌هایمان در هوا به بخارهای سفیدرنگی تبدیل می‌شدند و پیش از آنکه ناپدید شوند، دور صورتمان می‌پیچیدند؛ انگار جنگل نمی‌خواست حتی اجازه بدهد گرمای وجودمان از بدنمان فرار کند.

چند دقیقه‌ای می‌شد که مه آن‌قدر غلیظ شده بود که همه‌جا را سفیدپوش کرده بود. درختان طلایی در فاصله‌ی چند قدمی‌مان محو می‌شدند و تنها سایه‌های کشیده و لرزانشان از دل مه دیده می‌شد. حتی هیراد و ژوبین، که راه پناهگاه را بهتر از هرکس دیگری می‌شناختند، برای پیدا کردن مسیر به مشکل خورده بودند.

سرعت‌مان کم شده بود. دیگر نمی‌دویدیم؛ با قدم‌هایی آهسته و حساب‌شده پیش می‌رفتیم. هر قدم ممکن بود ما را به دام، پرتگاه یا دشمنی پنهان در دل مه برساند.

همه در حالت آماده‌باش بودیم. چشم‌هایمان بین تنه‌های یخ‌زده‌ی درختان می‌چرخید و گوش‌هایمان دنبال کوچک‌ترین صدا می‌گشت. سکوت جنگل سنگین‌تر از همیشه بود؛ سکوتی که هر لحظه می‌توانست با صدای حمله‌ای ناگهانی منفجر شود.

ناگهان صدای شکستن شاخه‌ای از پشت سرمان آمد. همه‌مان یک‌دفعه ایستادیم.

صدای خرد شدن یخ زیر پاهایمان آرام گرفت و برای چند ثانیه، تنها صدای نفس‌های بریده‌مان در میان مه شنیده می‌شد.

دست آدورینا روی قبضه‌ی تیغ مهر نشست. آبدوس کمی خم شد و بدنش را در حالت حمله قرار داد. من هم بی‌اختیار نفسم را حبس کردم و به سفیدی روبه‌رویمان خیره شدم. چیزی دیده نمی‌شد. نه سایه‌ای، نه حرکتی، نه حتی انعکاس نوری، فقط مه بود و سفیدی و سکوتی که بیش از اندازه زنده به نظر می‌رسید.

هیراد با اشاره‌ای از ما خواست جلو برویم. خودش یک قدم برداشت و ژوبین نیز بلافاصله پشت سرش حرکت کرد. ما هم با احتیاط دنباله‌روشان شدیم؛ در حالی که هر لحظه انتظار داشتم دستی یخ‌زده از دل مه بیرون بیاید و مچ پایم را بگیرد.

چند قدم دیگر که رفتیم، هیراد ناگهان ایستاد و دستش را بالا آورد.

ـ اوناهاش، اونجاست. فعلاً نمی‌تونن پیدامون کنن.

نگاهم را به سمتی که اشاره می‌کرد چرخاندم. در میان مه، دهانه‌ی غاری نمایان بود؛ کوتاه و باریک، با دیواره‌هایی پوشیده از یخ که زیر نور کم‌رنگ و محوِ آسمان، مثل استخوان‌های پوسیده به نظر می‌رسیدند. شاخه‌های ضخیم و درهم‌تنیده‌ای جلوی ورودی غار را پوشانده بودند. شاخه‌ها آن‌قدر روی هم افتاده بودند که انگار خود غار دهانش را بسته و نمی‌خواست چیزی را که درونش پنهان کرده، به جهان بیرون نشان بدهد.

آبدوس با نگاهی مشکوک به غار خیره شد، سپس پوزخندی زد و گفت:

ـ سرِ کارمون گذاشتید؟ این غار که بسته‌ست. چجوری توش بریم؟

ژوبین با اعتمادبه‌نفسی آزاردهنده، لبخند کجی زد. بدون آنکه جوابش را بدهد، جلو رفت و دستش را بالا آورد. چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد.

باد میان شاخه‌ها پیچید و مه، آرام‌آرام دور انگشت‌های ژوبین چرخ خورد. بعد، نخستین شاخه لرزید. صدای خش‌خش آرامی در فضا پیچید.

شاخه‌ها یکی‌یکی به حرکت درآمدند؛ نه مثل گیاهانی که با باد تکان می‌خورند، بلکه مثل موجوداتی زنده که از لمس قدرتی ناشناخته عقب می‌کشند. پیچ‌وتاب خوردند، از هم باز شدند و به دو طرف خزیدند. یخ‌های رویشان ترک برداشت و تکه‌های ریز بلور با صدایی ظریف روی زمین ریخت.

در کمتر از چند ثانیه، مسیر ورودی غار باز شد. تاریکی غار مثل دهانی عمیق و بی‌انتها مقابلمان قرار گرفت. از داخل آن، هوای سردی بیرون زد؛ اما سرمایش با سرمای جنگل فرق داشت. این سرما فقط پوست را نمی‌سوزاند؛ تا عمق استخوان نفوذ می‌کرد و چیزی نامرئی را درون آدم بیدار می‌کرد.

هیراد با لحنی کنایه‌آمیز رو به آبدوس گفت:

ـ این‌جوری!

آبدوس ابروهایش را در هم کشید و با حرص سر تکان داد.

ـ خیلی بامزه بود.

ژوبین بدون اینکه حتی نگاهش کند، خم شد و وارد غار شد. هیراد هم پشت سر او حرکت کرد و ما ناچار شدیم به دنباله‌شان وارد تاریکی شویم.

پیش از آنکه پایم را داخل غار بگذارم، یک‌بار دیگر به جنگل نگاه کردم. زرنهاب در مه ناپدید شده بود. درخت‌های طلایی یخ‌زده، شبیه لشکری خاموش در دوردست ایستاده بودند و سفیدی مه، همه‌چیز را بلعیده بود. سرمای هوا دیگر فقط از اطراف نمی‌آمد؛ انگار از خود زمین، از ریشه‌های درختان و از دل آسمان نفوذ می‌کرد. همان‌جا بود که فهمیدم آن دو نفر هم قدرت داشتند.

قدرتی که می‌توانست شاخه‌های سرکش را کنار بزند و راهی به دل تاریکی باز کند.

اما قدرتشان دقیقاً چه بود؟ چرا سر راه ما قرار گرفته بودند؟ چرا به‌نظر می‌رسید بیشتر از چیزی که می‌گفتند، درباره‌ی ما، پناهگاه و تیغ مهر می‌دانند؟ و مهم‌تر از همه، چه نقشی در این سفر داشتند؟

چه چیزهایی می‌دانستند که ما از آن‌ها بی‌خبر بودیم؟

درحالی‌که به تاریکی غار قدم می‌گذاشتم، صدای بسته شدن شاخه‌ها پشت سرمان بلند شد. خش‌خش شاخه‌ها در هم آمیخت و دهانه‌ی غار دوباره بسته شد.

جنگل، مه و گارد تاریکی پشت سرمان ماندند. اما سرمایی که درون غار انتظارمان را می‌کشید، از تمام سرمای زرنهاب وحشتناک‌تر بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت دوم

تونل‌های پیچ‌درپیچ غار را پشت سر گذاشتیم تا به محوطه‌ای باز رسیدیم؛ جایی که با دیدن مبل تخت و چند وسیله‌ی پراکنده، بی‌درنگ معلوم شد هیراد و ژوبین اینجا زندگی می‌کنند. هیراد نگاهی به جمع انداخت و با لحنی که بیشتر به شوخی می‌مانست، گفت:

_ به غار مجلل ما خوش آمدین.

لبخند کوتاهی روی لب من و آدورینا نشست، اما بوژان و آبدوس واکنشی نشان ندادند. هر کس جایی از غار ولو شد و درست همان لحظه، سیمرغی که بر دوش آدورینا نشسته بود، مثل دودی سرخ در هوا محو شد. همه با دهان باز به آدورینا خیره ماندیم.

آدورینا که نگاه‌های متحیر ما را دید، زد زیر خنده و گفت:

_ انتظار نداشتین که تمام مدت روی دوش من بمونه!

بوژان با ناباوری پرسید:

_ تو غیبش کردی؟ کجا رفت؟

آدورینا لبخند محوی زد و جواب داد:

_ آره، رفت تو لونه‌اش!

همه آرام سر تکان دادیم؛ هنوز در شکوه و ابهت آن سیمرغ گیر کرده بودیم که ژوبین پرسید:

_اون پسره که گفتین، سیروس، به نظرتون بهتون خیانت کرده؟

نگاهم را بالا آوردم. صدايم این‌بار سرد بود، اما زیر آن، زخمی عمیق می‌لرزید.

_ متأسفانه بله. از اعتمادمون سوءاستفاده کرد. وقتی مثل یه مار خوش‌خط و خال کنارمون بود، فکر می‌کردیم داره کمک می‌کنه، نمی‌دونستیم داره نقشه‌هاش رو عملی می‌کنه.

آبدوس با تردید گفت:

_ از کجا این‌قدر مطمئنی؟

چشم‌هایم را بستم، نفس عمیقی کشیدم و آهسته گفتم:

_ دیدمش کنار گارد تاریکی، ولی نمی‌تونم بگم خوشحال بود.

سکوتی سنگین روی فضا افتاد. می‌شد درد خیانت را در چهره‌ی همه دید. حتی هیراد و ژوبین هم دیگر حرفی نزدند و سنگینی آن سکوت را حس کردند.

چند دقیقه گذشت تا آدورینا پرسید:

_شما دوتا اینجا تنهایید؟

نگاهی میان هیراد و ژوبین رد و بدل شد. ژوبین با لحن خشک و کوتاهی گفت:

_ آره، تنهاییم. نگهبانان زرنهاب و شمشیریم.

بعد، آرام‌تر و زیر لب اضافه کرد:

_ بهتره بگم بودیم!

هیراد ضربه‌ای به بازوی او زد. من که کنجکاوی‌ام بیشتر شده بود، پرسیدم:

_یعنی خانواده‌ای، دوستی، چیزی ندارید؟

هیراد جواب داد:

_چرا، ولی اینجا نیستن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سوم

آدورینا میان تاریک‌ی و روشنی غار ایستاد، آستینش را بالا زد و با چشم‌هایی که از کنجکاوی گرد شده بود، سکوت را شکست: 

«خب، کجان؟»

سکوت سنگینی میان هیراد و ژوبین قد کشید. گویی زبانِ مشترکی در نگاه‌هایشان بود که تنها خودشان دو نفر از آن سر درمی‌آوردند. هیراد تکیه‌اش را از دیواره‌ی سنگی غار گرفت، کمی به جلو خم شد و با صدایی بم و رازآلود که گویی داستانی باستانی را روایت می‌کرد، گفت: 

«تا حالا اسم روستای "لیاما" به گوشتون خورده؟ همون روستایی که وسط جنگل درخت‌های سخنگو گم شده.»

سکوت رخوتناکی فضا را پر کرد. تنها صدای چکیدن قطره‌های آب از سقف غار شنیده می‌شد. ذهن من در میان خاطراتِ غبارگرفته‌ی کودکی چرخ خورد. ناگهان جرقه‌ای در سرم زد. لب‌های خشکیده‌ام را با زبان تر کردم، شبیه تشنه‌ای که بعد از سال‌ها به سرچشمه رسیده باشد. با لحنی که هیجان و بهت در آن می‌لرزید، گفتم: 

«آره آره! پدرم وقتی خیلی بچه بودم ازش می‌گفت. تعریف می‌کرد یه نقطه‌ی کور و جادویی در دلِ یه جنگل سرسبزه؛ جایی که درخت‌هاش شناسنامه‌ی این سرزمینن، حرف می‌زنن و تاریخ رو تو رگ‌هاشون حفظ می‌کنن. می‌گفت با اینکه سایه و تاریکی همه‌جا رو گرفته، اونجا هنوز مثل یه تیکه‌ی بهشت، زنده و شادابه و تو این چندصد سال هیچ پایِ غریبه‌ای نتونسته راهش رو پیدا کنه.»

ژوبین پوزخند تلخ و محوی زد. گوشه‌ی لبش بالا رفت و در حالی که به شعله‌ی لرزان چراغ‌دستی خیره شده بود، گفت: 

«درسته. پدرت اطلاعات عمومی خوبی داره. دوست دارم یه روز از نزدیک ببینمش.»

جمله هنوز کامل از دهانش خارج نشده بود که انگار سنگینیِ تمام صخره‌های غار روی سینه‌ام آوار شد. شقیقه‌های بوژان منقبض شد و نگاهش را دزدید. غمی کهنه و تاریک، فضا را در خود کشید. سکوتِ سنگین این‌بار نه از جنس راز، بلکه از جنس سوگ بود. 

ژوبین و هیراد بی‌درنگ متوجه تغییر اتمسفر شدند. ژوبین شمشیرش را کمی جابه‌جا کرد و با لحنی که به خشکیِ قبل نبود، آرام گفت: 

«منظوری نداشتم.»

لبخندی زدم؛ لبخندی که بیشتر به خطی از درد روی صورت می‌مانست. نگاه دردمندم را به کف غار دوختم: 

«می‌دونم، پدرم وقتی ما خیلی بچه‌ بودیم رفت. رفت دنبال پیدا کردنِ اولین نشانه‌های کتاب؛ می‌خواست به این سرمای ابدی و تاریکی پایان بده. رفت، ولی دیگه هیچ‌وقت برنگشت.»

نفسم در گلو شکست. بغضی چنگک‌مانند راه گلویم را بست و با صدایی که به زور شنیده می‌شد، گفتم:

«ما حتی نمی‌دونیم هنوز زنده‌ست یا نه.»

هیراد با نگاهی سرشار از همدردی جلو آمد. شانه‌هایش در سایه فرو رفته بود. خم شد و دست گرمش را با ملایمت روی شانه‌ی منقبض‌شده‌ام گذاشت. با حرکت او، یقه شنلش کمی عقب رفت. ناگهان جرقه‌ای از نورِ سبزِ زمردی در سیاهیِ غار چشمانم را زد. درخشش سنگ، نگاهم را میخکوب کرد. طرح نقره‌ای‌اش، منحنی‌های تراش‌خورده‌اش، همه به چشمم آشنا بود.

ضربان قلبم تند شد. بی‌اختیار دستم را بالا بردم، یقه شنلش را کنار زدم و آویز نقره‌ای را در مشتم فشردم. چشمانم از بهت گشاد شد. با صدایی که شگفتی در آن فریاد می‌زد، گفتم: 

«این! این گردنبند، دقیقاً شبیه گردنبندهای ماست! فقط رنگ کریستالش فرق می‌کنه!»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهارم

هیراد یک قدم به عقب برداشت. کشش ملایمی که در زنجیر نقره‌ای ایجاد شد، دستم را بی‌اختیار شل کرد. گردنبند لغزید، از میان انگشتان سردم رها شد و با صدایی خفیف روی زره‌ی چرمی‌اش افتاد. او در سایه‌روشن غار، کنار ژوبین که دست‌به‌سینه به دیوار تکیه داده بود، ایستاد. 

آبدوس با قدم‌هایی سنگین و استوار جلو آمد. اخمِ عمیقی میان ابروهایش نشسته بود و نگاه شکاکش میان هیراد و ژوبین چرخ می‌زد. با لحنی جدی و کوبنده که در سکوت غار طنین انداخت، پرسید:

«واقعاً شما کی هستین؟»

ژوبین چند لحظه مکث کرد. انگار سنگینیِ بار یک راز باستانی روی شانه‌هایش افتاده باشد، با سرانگشتانش میان دو ابرو را فشرد و ماساژ داد. آهِ کوتاهی کشید و با صدایی بم گفت:

«وارثینِ خاک.»

بوژان که تا آن لحظه بی‌صدا به گفت‌وگو گوش می‌داد، گامی به جلو برداشت. چشم‌هایش از بهت گرد شده بود. با لحنی ناباورانه گفت:

«چی؟ یعنی، یعنی به غیر از خاندانِ ما و آتش، خاندانِ خاک هم واقعاً وجود داره؟»

هیراد سرش را به نشانه‌ی تایید، آرام تکان داد. نور ضعیف آتش روی خطوط چهره‌اش لغزید:

«بله. چهار خاندانِ باد، آتش، خاک و آب. همه در یک زنجیره‌ی متصل قرار دارن؛ هرچند، من خودم تا حالا هیچ‌کس رو از خاندان آب ندیدم.»

آدورینا طاقت نیاورد؛ شعله‌ی کنجکاوی در چشمانش زبانه کشید. با هیجانی کنترل‌نشده که بندِ سردِ اتمسفر را پاره می‌کرد، گفت:

«چه جالب! پس شما هم، شما هم کتاب دارید؟»

ژوبین نگاهی به او انداخت. دستش را به سمت کیفِ چرمی و کهنه‌ای که به کمر داشت برد. بندهای چرمی را باز کرد و با احتیاط، کتابی را بیرون کشید که جلدش شبیه به هیچ کتاب دیگری نبود؛ جلدی با بافتِ سختِ تنه درخت و برگ‌های فسیل‌شده‌ی تیره‌رنگ که بوی خاک مرطوب و کهنگی از آن برمی‌خاست. کتاب را میان دستانش گرفت و گفت:

«بله. هر خاندان یک گردنبند و یک کتاب داره. درست مثل خودِ شما.»

برای چند لحظه نگاهم روی شیارهای زمخت روی جلد کتاب قفل شد. ذهنم مثل تکه‌های پازل شروع به چیدن نشانه‌ها کنار هم کرد. به نقطه‌ای نامعلوم در انتهای تاریکِ غار خیره شدم و متفکرانه، با صدایی که بیشتر به واگویه شبیه بود، گفتم:

«پس! پس هیچ‌کدوم از این‌ها تصادفی نبوده. برخورد ما با هم اتفاقی نیست.»

هیراد یکی از ابروهایش را بالا انداخت، نگاهش را به من دوخت و پرسید:

«منظورت چیه؟»

لب‌های خشکیده‌ام را با زبان تر کردم. سرم را بالا آوردم و به تک‌تک آن‌ها نگاه کردم. سنگینیِ نگاه‌های پرسشگرشان را روی خودم حس می‌کردم:

«این کتاب‌ها، این نشانه‌ها و حتی خودِ ما، وقتی معنا پیدا می‌کنیم و به کار می‌ایم که کنار هم باشیم. همکاری کنیم.»

مکثی کردم تا سنگینیِ حرفم در ذهنشان بنشیند. سپس ادامه دادم:

«نمونه‌اش من و بوژان؛ ما هیچ‌وقت نمی‌تونستیم راهِ ورود به زرنهاب رو پیدا کنیم، اگه آدو و آبدوس با ما نبودن. نقشه‌ی داخلی و مسیرِ عبور از دروازه رو کتابِ اون‌ها بهمون نشون داد. این یعنی تقدیر ما به هم گره خورده؛ ما باید داستان و رازهای هر چهار خاندان رو بدونیم تا بتونیم این تاریکی رو شکست بدیم.»

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت پنج

ژوبین یک تای ابرویش را بالا انداخت. نگاه خریدارانه‌اش را روی چهره‌ی یکی‌یکیِ ما چرخاند و با لحنی که رگه‌ای از تردید و کنجکاوی در آن دویده بود، گفت:

«خب! الان منظورت اینه که شما داستان‌های خاندان همدیگه رو خوندین؟»

آدورینا لبخند محو و کمرنگی زد؛ لبخندی که سایه‌ی شعله‌های لرزان غار روی صورتش را دستخوش تغییر می‌کرد. با صدایی آروم گفت:

«نه، ما فقط داستان خاندان باد رو دیدیم.»

هیراد که تا آن لحظه با آرامش گوش می‌داد، تکانی خورد. چشم‌هایش از تعجب درشت شد و با لحنی سردرگم پرسید:

«دیدید؟! مگه خاطره رو هم میشه دید؟ خاطره‌ها تو سرِ آدمان، نه جلوی چشمشون.»

بوژان یک قدم جلوتر آمد. دستش را روی دسته‌ی شمشیرش تکیه داد و با لحنی جدی و قاطع که جای هیچ شکی باقی نمی‌گذاشت، جواب داد:

«باد حافظه داره؛ آمیتیس می‌تونه با استفاده از قدرتش، ما رو مستقیماً به دلِ خود خاطره ببره. جوری که انگار واقعاً اونجا حضور داریم.»

هیراد و ژوبین هم‌زمان نگاهم کردند؛ نگاهی تیز و پرسشگر که انگار می‌خواست از میان چشم‌هایم به راز قدرت باد راه پیدا کند. نور سبزِ گردنبند هیراد، کم‌جان روی دیواره‌های نم‌کشیده‌ی غار می‌لرزید و سکوت، دوباره میان‌مان پهن شده بود.

نفسی آرام کشیدم و قبل از اینکه سؤال دیگری بپرسند، گفتم:

«الان قدرت من مهم نیست. مهم، داستانیه که توی این کتاب‌ها پنهان شده.»

نگاهم را از چهره‌ی آن دو گرفتم و به کتاب خاکی رنگ دوختم که هنوز میان دست‌های ژوبین بود.

«سریِ قبل، داستانِ کتابِ ما مسیر بعدی‌مون رو نشون داد؛ مسیر رسیدن به وندیار.»

هیراد و ژوبین بی‌آنکه حرفی بزنند، با دقت گوش می‌دادند. رو به آن‌ها کردم و ادامه دادم:

«چون شما اون داستان رو ندیدین و منم نمی‌تونم خاطره‌ای رو که باد بهمون نشون داده، دقیقاً براتون بازسازی کنم، خلاصه‌ش رو می‌گم.»

مکث کردم. تصویرهایی که باد در ذهنم کاشته بود، یکی‌یکی از دل تاریکی بیرون آمدند؛ کودکی تنها، شعله‌هایی که هنوز رام نشده بودند و شمشیری که انگار سرنوشت، قرن‌ها برای پیدا شدنش صبر کرده بود.

«داستان درباره‌ی بچگیِ آذرمیرا بود. توی همون خاطره، ما با شمشیر آشنا شدیم، با ورودی زرنهاب و چیزهایی که پشت اون دروازه پنهان شده بود. بعد، کتاب خاندان باد یه نقشه بهمون نشون داد؛ نقشه‌ای که قدم‌به‌قدم ما رو تا اینجا آورد.»

دستم را بالا آوردم و به سمت آدورینا و آبدوس اشاره کردم. نگاه هر دو به من برگشت.

«وقتی به زرنهاب رسیدیم، نوبت کتاب خاندان آتش بود. کتابِ اونا مسیر ورود به زرنهاب، نقشه‌ی داخلیش و راه رسیدن به تیغِ مهر رو بهمون نشون داد.»

حرفم که تمام شد، صدای قطره‌ای از سقف غار جدا شد و در سکوت فرود آمد. نگاهم دوباره روی کتاب خاندان خاک ثابت ماند.

«می‌فهمین چی می‌گم؟ هر کتاب، فقط یه داستان قدیمی نیست؛ هر کدوم یه تکه از مسیرمونه. یه راهنما برای قدم بعدی، و اگه بخوایم بفهمیم بعد از اینجا باید کجا بریم، شاید جوابش توی همین کتابِ شما پنهان شده باشه.»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت ششم

ژوبین کتاب را محکم‌تر میان انگشت‌هایش فشرد؛ انگار حتی نزدیک شدنِ نفس‌های ما هم می‌توانست به آن تعرض باشد. سایه‌ی اخم عمیقی روی صورتش افتاده بود و نگاهش، تیز و بی‌اعتماد، بین ما می‌چرخید. بعد با لحنی خشک و بدبین گفت:

«من هنوز کامل به شما اعتماد ندارم.»

کتاب را کمی بالاتر آورد؛ جلدِ چوبی‌اش در نور لرزان غار، مثل تکه‌ای از یک درخت مقدس، زنده به نظر می‌رسید. ژوبین با سردی ادامه داد:

«بعد من بیام ارثِ آبا و اجدادیمو، که خودت می‌گی فقط یه داستان نیست، همین‌طوری بدم دست شما؟»

لحنش مثل سنگ، محکم و بی‌انعطاف بود.  

آبدوس همان لحظه از جا کنده شد. با فک منقبض و چشمانی شعله‌ور یک قدم به سمت ژوبین برداشت، اما قبل از اینکه تنش بین‌شان شعله بکشد، بلند شدم و دستم را جلوی سینه‌اش گرفتم. گرمای عصبانیتش را حتی از پشت لباس هم حس می‌کردم.

بی‌آنکه نگاهم را از ژوبین بردارم، آرام و خونسرد گفتم:

«حتی اگه کتابت رو هم بهمون بدی، ما نمی‌تونیم بخونیمش.»

برای یک لحظه، سکوتی کوتاه اما سنگین میان‌مان افتاد.  

بعد بی‌معطلی دست بردم داخل کیفم و کتاب خودمان را بیرون کشیدم. جلدش زیر نور ضعیف غار درخششی خفه داشت؛ آشنا، اما رازآلود بود. کتاب را سمت ژوبین گرفتم.

هردوشان جا خوردند. کتاب را کمی در هوا تکان دادم و با لحنی محکم‌تر گفتم:

«بگیرش. خودت ببین. اصلاً چیزی می‌بینی که بخوای بخونیش؟»

هیراد قبل از ژوبین دست دراز کرد و کتاب را از من گرفت. تا جلد را باز کرد، حالت چهره‌اش عوض شد. مردمک‌هایش از بهت لرزید و نگاهش روی صفحه‌های باز میخکوب شد. ژوبین هم از کنار شانه‌اش سرک کشید؛ اخمش عمیق‌تر شد، اما این‌بار نه از سر خشونت، از سرِ ناباوری.

صفحه‌ها، برای آن‌ها چیزی نداشتند؛ یا اگر هم داشتند، چیزی نبود که فهمیده شود. فقط سکوت بود و سفیدی سنگینِ رمزآلودی که میان خطوط نامرئی نفس می‌کشید.

پوزخند کمرنگی زدم؛ نه از سر پیروزی، بلکه از تلخی حقیقتی که بارها مجبور شده بودم ثابتش کنم.

«دیدی؟ فقط تو نیستی که اطلاعات داری؛ ما هم داریم.»

مکث کردم. صدایم پایین‌تر آمد، اما سنگین‌تر شد.  

نگاهم برای لحظه‌ای از ژوبین گذشت و روی آدورینا، آبدوس و بوژان چرخید؛ روی تمام زخم‌هایی که این مسیر از ما گرفته بود.

«فقط فرقش اینه که ما برای به دست آوردن این اطلاعات، هزینه‌ی خیلی سنگینی دادیم.»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

پارت هفتم 

ژوبین چند ثانیه با اخم در سکوت به من خیره ماند؛ آن‌قدر طولانی که سنگینی نگاهش را روی پوستم حس می‌کردم. بعد، بی‌آنکه چیزی بگوید، کتاب را به طرفم گرفت.

با لبخندی کوتاه آن را از دستش گرفتم، اما هنوز انگشت‌هایم به جلد کتاب نرسیده بود که آدورینا گفت:

«آمی، به نظرت بهتر نیست اول داستان کتاب ما رو بخونیم؟ اگه کتاب‌ها به ترتیب باشن، فکر کنم داستان بعدی باید مال ما باشه. آخرین قصه‌ی داستان شما این بود که آذرمیرا از بانو مه‌پر جدا شد و پیش اسطوره‌ی آتش آتران رفت.»

حرفش که تمام شد، سکوتی عمیق در غار نشست. صدای نفس‌های آراممان در فضای سرد و سنگی می‌پیچید و شعله‌ی چراغ، سایه‌ها را روی دیواره‌ها می‌لغزاند.

دستم را بالا بردم و طره‌ای از موهایم را از صورتم کنار زدم. بعد، پس از لحظه‌ای فکر کردن، گفتم:

«درسته، کتاب رو بیار.»

آدورینا بی‌درنگ به سمت کیفش رفت. کتاب را بیرون آورد و با احتیاط به طرفم گرفت. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

«این‌طوری کار نمی‌کنه. میدونی که کتاب شما رو فقط تو و آبدوس می‌تونین بخونین.»

آدورینا با هیجان نگاهم کرد. به کتاب اشاره کردم و ادامه دادم:

«با یه دستت دست منو بگیر و با دست دیگه کتاب رو باز کن. نوشته‌ها رو توی ذهنت تصویر کن. بذار باد ما رو به دل خاطره ببره.»

چشم‌های آدورینا از هیجان برق زد. با شوق سر تکان داد و بعد رو به بقیه که کمی دورتر ایستاده بودند، با صدای بلندی گفت:

«منتظر چی هستین؟ بیاین جلو دیگه!»

همه کم‌کم به ما نزدیک شدند. در مرکز غار، دور هم نشستیم و دست‌هایمان را به هم سپردیم. من از یک طرف دست آدورینا و از طرف دیگر دست آبدوس را گرفتم.

همان لحظه، چیزی درون قلبم تکان خورد؛ حسی عجیب و ناشناخته، مثل ماهی کوچکی که در اعماق آب بی‌قرار شده باشد. ضربان قلبم بالا رفت و گرمایی لطیف کف دست‌هایم گذشت.

چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. هوای سرد غار وارد سینه‌ام شد، اما درونم، باد آرامی شروع به وزیدن کرد.

آرام به آدورینا گفتم:

«من آماده‌ام.»

آدورینا با هیجان کتاب را باز کرد. چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد، ناگهان همه‌چیز در سیاهی فرو رفت.

نه دیواره‌های غار دیده می‌شد، نه شعله‌ی چراغ و نه چهره‌ی دوستانم. فقط تاریکی مطلق بود؛ تاریکی بی‌انتها و سنگینی که انگار ما را از جهان خودمان جدا کرده بود.

سپس نورهایی سرخ، مانند شاخه‌های آتشین درخت، از دل سیاهی پدیدار شدند. اطرافمان به پرواز درآمدند و در مسیرهایی نامنظم به هم پیوستند. هرچه بیشتر می‌چرخیدند، بوی خاک نم‌خورده و برگ‌های خیس در هوا می‌پیچید. چند لحظه بعد، سیاهی شکافت.

وقتی چشم باز کردم، دیگر در غار نبودیم.

جنگلی روبه‌رویمان گسترده شده بود؛ جنگلی متفاوت از جنگل‌های وندیار و زرنهاب. درختان بلند و تنومند، شاخه‌هایشان را مثل سقفی سبز و زنده روی سرمان به هم رسانده بودند. نور طلایی خورشید از میان برگ‌ها عبور می‌کرد و روی زمین پوشیده از خزه، لکه‌های روشن می‌ساخت. صدای پرندگان، خش‌خش برگ‌ها و زمزمه‌ی باد در میان درختان می‌پیچید. و تمام جنگل پر از گل های سرخ رنگ رز بود.

آدورینا هنوز دستم را گرفته بود، اما ناگهان انگشت‌هایش شل شد. دستم را رها کرد و چند قدم جلو رفت.

نگاهش به روستایی افتاد که پشت ردیف درختان پنهان بود؛ خانه‌هایی چوبی با سقف‌های پوشیده از برگ، مسیرهایی باریک میان درختان و چراغ‌هایی کوچک که از دور مثل ستاره می‌درخشیدند.

لب‌های آدورینا لرزید. بغض راه گلویش را بست و با صدایی شکسته گفت:

«اینجا، روستای ماست.»

چشم‌هایش روی منظره ثابت ماند. لبخند کم‌رنگی میان اندوه چهره‌اش نشست.

«چه قشنگ بوده.»

آبدوس کنار او ایستاد. نگاهش را به روستا دوخت و با صدایی آرام و غمگین زیر لب گفت:

«همین‌طوره.»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...