رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

اسم رمان: باران نیمه شب

نویسنده نیلا

ژانر:عاشقانه،طنز

خلاصه: دختری پریشان که برای رسیدن به مقصدش با تمام سرعتش زیر باران میدوید ناگهان به پسری برخورد میکند که انگار بدترین زمان ممکن را برای ایستادن وسط پیاده رو انتخاب کرده بود

کیف دختر روی زمین افتاد تمام وسایلش روی زمین پخش شد و پسر تعادلش را از دست داد و تمام  قهوه ای که دردستش داشت لباس هایش را کثیف کرد.

اولین گفتگویشان چیزی جز دعوا،کل کل و متلک نبود اما هیچکدام نمیدانستند که آن برخورد ساده شروع ماجرایی پر از لحظات خنده دار،سوتفاهم های تمام نشدنی و احساساتی است که آرام آرام میان قطره های باران شکل میگیرد.

ویرایش شده توسط نیلا
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • بنیان‌گذار

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت1

ملینا:

صدای رعدو برق خونه رو لرزوند.با حرص کتاب رو بستم و زیر لب غر زدم:( فقط امشب بارون کم بود)هنوز از جام بلند نشده بودم که گوشیم زنگ خورد به سمتش رفتم و با دیدن اسم آویسا فهمیدم اگه  دوباره جواب ندم تا صبح ول کن نیست.تماس رو جواب دادم 

- بلاخره جواب دادی!مردم از استرس

اخم کردم و گفتم:چیشده دوباره؟دوساعت آرامش ندارم من از دست تو

- زود تا ده دقیقه وقت داری خودتو برسونی کافیه همیشگی سوال نپرس فقط زود باش یچیز خیلی مهمه!

دختر تو دیوونه ای؟بیرون داره سیل میاد

- فقط زود باششش

قبل اینکه جوابی بدم قطع کرد با کلافگی گوشیمو سمت تخت پرت کردم و به سمت لوازم آرایشم رفتم و زود آرایش ملیحی انجام دادم موهای بلندمو دم اسبی بستم و به سمت کمد لباسم تقریبا دوییدم زیاد وقت نداشتم معلوم نبود دختره ی دیوانه دوباره چه دسته گلی به آب داده.زود جاگر و سویشرتمو پوشیدم کیفمو برداشتم و از خونه بیرون زدم

با دیدن باران شدید زود کلاه سویشرتمو روی سرم انداختم وبی توجه به بارانی که هر لحظه شدید تر میشد دوییدم که زودتر به  کافه برسم. صدای گوشیمو شنیدم با نفس نفس کیفمو باز کردم و درحال گشتن دنبال گوشیم بودم که محکم به یچیزی برخورد کردم. نه به یکی!

تعادلمو از دست دادم گوشیم  و کیفم از دستم پرت شدن و هرچیزی که توی کیفم بود روی زمین افتاد

ویرایش شده توسط نیلا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2

چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام سرمو بلند کردم با دیدن مردی با کاپشن سفیدی که لکه ی بزرگ قهوه روی کاپشنش خودنمایی میکرد با عصبانیت زیاد بهش خیره شدم و گفتم:

-نمیشد یذره کنارتر وایسین؟ 

یه ابروش بالا رفت

- شما چی؟همیشه اینجوری راه میرید یا امشب استثناست

با حرص خم شدم که وسایلمو جمع کنم.

-عجب!طلبکارم هستین؟

اونم خم شد و گوشیمو از روی زمین برداشت

-طلبکار نیستم فقط قهوه ی پنج دقیقه پیشم الان روی لباسم داره شنا میکنه..!

وسایلمو برداشتم و بلند شدم گوشیمو سمتم گرفت که ازش گرفتم و گفتم ممنون میخواستم از کنارش رد بشم که صداش پشت سرم بلند شد

- فکر کنم یچیزی جا گذاشتید

برگشتم،دسته کلیدم رو از دستش گرفتم

-ممنون

همین که خواستم برگردم گفت:

- راستی معمولا بعد همچین کاری عذرخواهی هم میکنن

به لباسش اشاره کرد که لبخند محوی زدم و گفتم:

-معمولا هم جلوی راه مردم نمی ایستن

- پوزخندی زد و گفت: پس مساوی شد.

رو برگردوندم و بی توجه بهش به راهم ادامه دادم هنوز چند قدم برنداشته بودم که گوشیم لرزید 

آویسا:کجایی پس بیا دیگه یه نفر منتظرته

ینفر؟

قبل اینکه سوال دیگه ای بپرسم تماس قطع شد

ویرایش شده توسط نیلا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

چند ثانیه به صفحه ی خاموش گوشی خیره موندم

-این دختر دیوانست

نفس عمیقی کشیدم و دستگیره ی کافه را پایین کشیدم،گرمای داخل کافه جای سرمای باران را گرفت.نگاهم بین میز ها چرخید تا آویسا را پیدا کنم گوشه ی همشیگی کافه نشسته بود و با دیدنم برایم دست تکان داد. با دیدن دختری رو به روی آویسا  که موهای خرمایی اش روی شانه هایش ریخته بود و فنجان قهوه را با هر دو دستش گرفته بود کنجکاو نزدیکشون شدم اما هرچقدر بیشتر نگاهش میکردم کمترمی توانستم بفهمم که او را از کجا میشناسم. همینکه نگاهم کامل به دختر افتاد آویسا با لحن شیطنت آمیزی گفت

- سوپرایز

متعجب نگاهم بین او و دختر روبه رویش چرخید چشم هایمان برای چند ثانیه بهم گره خورد

- سلام ملینا

صدا..همین صدا باعث شد تا یکباره همه چی توی ذهنم زنده شود

ترلان؟؟

باورم نمیشد دختری که سه سال تمام نیمکت کناری ام مینشست،کسی که بعد از فارغ التحصیلی فقط گاهی عکس هایش را در فضای مجازی دیده بودم حالا دوباره روبه رویم ایستاده بود. بی اختیار جلو رفتم و محکم درآغوشش گرفتم

-تو اینجا چیکار میکنی؟

خندید همان خنده ی همیسگی که با دوران دبیرستان هیچ فرقی نکرده بود

- دلم برات تنگ شده بود 

لبخند زدم و روی صندلی نشستم شروع به حرف زدن کردیم از معلم های سخت گیر دبیرستان گفتیم از شیطنت های زیادمان از امتحاناتی که تقلب کرده بودیم کلی خاطرات برای هر سه یمان زنده شد برای چند لحظه انگار زمان به عقب برگشته بود و من چقدر دوست داشتم توی همان لحظات خوش زندگی میماندم. ترلان جرعه ای از قهوه اش را نوشید و گفت:

- راستی یه خبری میخواستم بهتون بدم

من و آویسا کنجکاو بهم نگاه کردیم 

-چه خبری؟

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

منتظر بودیم ترلان حرفشو بزنه سرشو بالا گرفت و هر لحظه لبخندش پر رنگ تر میشد انگار از چیزی که  میخواست بگه کمی خجالت میکشید که با صدای آویسا به خودش اومد 

- ترلان انقدر معطل نکن استرس میگرم جوش میزنم بگو ببینیم چی شده

نفس عمیقی کشید و کیفشو برداشت دوتا پاکت سفید از توی کیفش درآورد و سمتمون گرفت هر دو ازش گرفتیم و بازش کردیم . باورم نمیشد چی میدیدم

-واقعا؟الان جدیه این؟داری ازدواج میکنی؟

لبخند پررنگی زد و سرشو به معنی آره تکون داد. به آویسا نگاه کردم که اونم مثل من متعجب به کاغذ توی دستش خیره شده بود آویسا با صدایی که ذوق از لحنش میبارید گفت

- یعنی دیگه رسما داری عروس خانوم میشی؟

- هنوز نه ولی یک ماه دیگه آره، دوست داشتم شما اولین کسایی باشید که کارت عروسیمو بهشون میدم

هر دو به سمت ترلان رفتیم و بغلش کردیم و بهش تبریک گفتیم

- وای هنوز یادمه میگفتی من تا سی سالگی حتی به از ازدواج فکرم نمیکنم 

من و ترلان به حرف آویسا خندیدیم که ترلان با خنده گفت

- خب عزیزم آدما بزرگ تر که میشن تصمیماتشون عوض میشه

هر سه خندیدیم،جرعه ای از قهوه نوشیدم و با کنجکاوی گفتم: اصلا چیشد که تصمیم گرفتید ازدواج کنید؟تعریف کن 

ترلان چند لحظه سکوت کرد،انگاری میخواست از بین خاطراتشان بهترین نقطه ی شروع را انتخاب کند

با دقت به تعریف کردنش که ذوق زیادی توی لحنش بود گوش میدادیم و هر لحظه بیشتر از قبل براش خوشحال میشدیم که بلاخره تونسته آدم درست زندگیشو پیدا کنه

ویرایش شده توسط نیلا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5

رسیدم خونه و خودمو روی تخت پرت کردم به سقف خیره شدم و لبخندی زدم چقدر از ته دل خوشحال بودم برای ترلان و فقط دلم میخواست زودتر روز عروسی برسه. باید از همین الان یه لباس خوشگل انتخاب کنم 

با فکر لباس یاد اون صحنه ی برخوردم با اون آدم پرو و ازخود راضی افتادم. اصلا انقدر اتفاقات شوکه کننده توی کافه افتاده بود که کامل یادم رفت واسشون تعریف کنم ولی واقعا از ظاهرش مشخص بود چقدر آدم پرافاده و بی ادبی بود یجوری رفتار میکرد انگاری من از عمد بهش برخورد کردم. یکم عذاب وجدان داشتم که قهوه روی لباسش ریخته شد ولی خب چون از لحنش طعنه آمیزش خوشم نیومد معذرت خواهی نکردم، خب اخه تمام وسایل منم روی زمین ریخت درست میگفت مساوی شدیم.

به خودم اومدم دیدم دارم با خودم صحبت میکنم واقعا داشتم عقلمو از دست میدادم سریع ازجام بلند شدم ولباس هامو با لباس خواب عوض کردم موهامو مرتب کردم.گوشیمو برداشتم وآلارم برای صبح تنظیم کردم پتو رو مرتب کردم و زیرش خزیدم، چه حس خوبی بود صدای بارون میومد اتاقم گرم بود و کم کم داشتم به خواب میرفتم..

.....

با صدای آلارم بیدار شدم خواب عمیقی داشتم و سرحال شده بودم از جام بلند شدم و به سمت پنجره اتاقم رفتم پرده ی اتاقو کنار زدم و پنجره رو باز کردم نفس عمیقی کشیدم بوی خاک باران خورده لذت بخش بود وترکیبش با صدای پرندگان صبح دل نشینی ساخته بود اکسیژنو به ریه هام فرستادم عاشق زمستان بودم بنظر من بهترین فصل بود .

سریع پنجره رو بستم و به سمت دستشویی رفتم بعد ازشستن دست و صورتم به سمت لوازم آرایشم رفتم و شروع کردم. میکاپمو با رژی ملایم تموم کردم و لباسامو پوشیدمو از خونه بیرون رفتم هیمنطور که درحال، مرور جزوه ی توی دستم بودم وارد دانشگاه شدم و به سمت کلاس رفتم، جای همشگیم کنار آویسا نشستم بهم سلام کردیم اونم غرق خوندن جزوه ی توی دستش بود.در کلاس باز شد و استاد وارد شد

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت6 

وقتی استاد وارد کلاس شد همه کم کم ساکت شدند و هرکس مشغول آماده کردن وسایلش شد.بعد از سلام و احوال پرسی کوتاهی بین استاد و بچه ها استاد برگه های تو دستشو روی میز گذاشت و گفت:

-امیدوارم آماده باشید برای امتحان

صدای اعتراض بعضی ها از گوشه ی کلاس بلند شد ولی اعتراض هیچکدامشان باعث لغو امتحان نشد.آویسا آرام کنار گوشم گفت:

- نگو که

قبل کامل شدن جمله اش استاد با صدای تقریبا بلندی ادامه داد:همگی آماده باشید و مرتب سرجاتون بشینید میخوام برگه هارو توزیع کنم. پوفی کشیدم وبه برگه ی امتحانی که روی میزم قرار گرفت نگاه کردم و شروع به خوندن سوالاتش کردم.چند دقیقه ای همه چیز در سکوت گذشت و تنها صدای ورق خوردن برگه ها شنیده می شد، در همین لحظه صدای در کلاس بلند شد که باعث شد همه ی نگاه ها به سمت در برگرده پسری پشت در ایستاده بود 

- ببخشید استاد اجازه هست؟

استاد نگاهش را از روی برگه ها برداشت و گفت:

- بله بفرمایید

پسر وارد کلاس شد و با آرامش جلو آمد

- من دانشجوی انتقالی جدید هستم

استاد سری تکان داد و گفت:

- بله منتظرتون بودیم برید یک صندلی خالی پیدا کنید،بعد امتحان صحبت میکنیم

پسر سرش را تکان داد و نگاه کوتاهی به کلاس انداخت تا اینکه نگاهش برای چند لحظه روی من ثابت ماند. قلبم برای لحظه ای از تپش افتاد این همون پسردیشبی بود سرمو پایین انداختم و وانمود کردم مشغول جواب دادن به سوالات امتحانم، صدای قدم هایش آرام آرام به گوشم میرسید

-نکنه..

درست حدس زده بودم دقیقا رو صندلی خالی کنار من نشست

ویرایش شده توسط نیلا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...