رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

 

پارت ۱۴ – فصل دوم

لباس‌ها را انگار گل‌اندام به تنش دوخته بود؛ آن‌قدر که خوب بر تنش نشسته بودند. به عمارت برگشت، اسب را به پشتِ عمارت هدایت کرد و زیر لب به خاکستری گفت:

- سر و صدا نکنی، جانکم، باشد؟

به پاگردِ چوبیِ پشتِ عمارت رسید و چکمه‌هایش را درآورد. در را باز کرد و سرش را داخل برد. به چپ و راست نگاهی انداخت تا از نبودِ خدم‌وحشم مطمئن شود.

روی نوک پا از پله‌ها بالا رفت. هر از گاهی، پله‌های قدیمی زیر پاهایش صدایی مثل «جیرجیر» درمی‌آوردند. به درِ اتاقش رسید و در کسری از ثانیه داخل رفت. کتِ زمستانی را که در تهِ کمدش پنهان کرده بود، بیرون آورد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۵-فصل دوم

تا می‌خواست درِ اتاق را باز کند و از آنجا برود، صدای گام‌هایی او را در جا میخکوب کرد. پشتِ در پنهان شد و نفس‌هایش را در سینه حبس کرد.

در دل دعا کرد: «لطفاً، خدایا… لطفاً!»

چشمانش را محکم بر هم فشار داد. صدای قدم‌ها و پچ‌پچ‌های زنان نزدیک‌تر شد.

- حیف از آن صورتِ قشنگ، هیچ‌کس او را نمی‌خواهد.

یکی گفت:

- در موردِ چه کسی حرف می‌زنی، پرستو؟

پرستو خندید و با خنده‌اش زخمی بر دلِ یلدا زد.

- یلدا را می‌گویم دیگر!

دستش مشت شد و پارچه‌ی سپیدِ کت میان دستش چروک شد. چه گفتند؟ درباره‌ی تک‌دخترِ مهر و آبان چه گفتند؟ یلدایی که شبِ چله به نامش گره خورده بود، خواهان نداشت؟ آن‌ها که از زمستان خبری ندارند…

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...