رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.png

دلنوشته: مجموعه‌ نوادگان شمسی‌خانم

نویسنده: ستاره درخشان نیا

ژانر: عاشقانه، فانتزی، تراژدی

مقدمه:

محبوب من،

مثل شادی نباش...

که می‌گذرد و پنهان می‌شود...

مثل غم باش و با من بمان...

-غادة السمان

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 0 ✍🏻

شمسی‌جان، زنی با صلابت و استواری‌ست که در بیست‌سالگی‌اش، با شاه‌جهان، پادشاه آسمان‌ها و زمین، ازدواج کرد.

کل اقلیم را که می‌گشتی، عاشق و دلباخته‌تر از شاه‌جهان نمی‌یافتی!

دلیلش را می‌خواهی؟

جانم برایت بگوید که شمسی‌جان سه سال بچه‌دار نشد. آن موقع، همه‌ی درباریان کنار گوش شاه تکرار می‌کردند:«شما وارث می‌خواهید، ادامه‌دهنده‌ی راه می‌خواهید!»

«این همه دختر هم در سراسر اقلیم خواهان وصلت با شما هستند؛ لب تر کنید تا بهترینش را برایتان بیاوریم!»

شاه بر لبانشان مهر سکوت زد و به پاس وفاداریِ او، چهار فرزند نیک‌نام و نامدار، ایزد به آنان ارزانی کرد!

---

spacer.png

جلد‌ اوّل : شهریور

 

پارت ۱ ✍

شهریور را می‌شناسی؟

آخرین فرزند تابستانِ خشن و دومین نوه‌ی شمسی‌خانمِ مشهور را می‌گویم.

شهریور، به سانِ پدرش، مردِ مستبدی‌ست که موهای مشکی‌اش را از حرارتِ تب‌گونه‌ی بدنش کوتاه‌کوتاه کرده است.

او ته‌تغاریِ تابستان، نوه‌ی محبوبِ شمسی‌جان است، نمی‌دانی...

وقتی این مرد روی زمین گام برمی‌دارد، زمین زیر پاهایش از استواریِ قدم‌هایش به لرزه می‌افتد.

خودمانیم‌ها، من گمان می‌کنم این به لرزه افتادنِ زمین از غرور و تکبرِ این مرد است، نه از استواریِ گام‌هایش.

او امشب، هنگام طلوع ماه، می‌خواهد به باغ، محل حکومتِ انار خاتون، برود.

جایی که انار خاتون، ملکه‌ی هلو‌جان، آقا شلیل، گیلاسِ زیبا و غیره است.

پادشاهِ شهریور قصد دارد برای برقراریِ صلح به آنجا برود.

آخر چند وقتی‌ست میان مرزِ دو قلمرو، جنگ‌هایی برپا شده و این جنگ، جانِ بسیاری را گرفته است.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2 ✍🏻

گوشت را جلو بیاور، یک حرف را به تو قرض می‌دهم؛ این جنگ و این‌ها مهم هستند، ها! اما بهانه‌ای بیش نیستند. شهریور می‌خواهد آن زیبایی افسانه‌ای انار خاتون را ببیند! آخر می‌دانی، همه‌ی مردم قلمرو تابستان از زیبایی و نجابت انار خاتون سخن می‌گویند.

ماه طلوع کرده است و شهریور، موی سرش را کوتاه‌تر از پیش کرده، یک کت‌وشلوار زیبا و خوش‌دوخت از جنس آب خنک رودخانه پوشیده است.

عجیب است. ولی، او استرس دارد.

اولین بار است که این حالت را در او می‌بینم. او ته‌تغاری است. او شاه است!

خدایا... او فرزند تابستان سنگدل است!

هم‌زمان با یک نفس عمیق، دستی به موهای دو سانتی‌اش می‌کشد.

ابروهایش را در هم می‌کند و... به مرز میان دو قلمرو می‌رسد.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3 ✍🏻

انار خاتونِ زیباروی، با پیراهنی سرخ‌رنگ و آن تاج زرین، با لبخندی منتظر شهریور است؛ منتظر آمدنِ شهریورِ بدخلق.

آن‌ها... باهم، شانه‌به‌شانه، به آن باغِ رویاییِ زیبا می‌روند؛ باغی که روی شاخه‌های بالاییِ درختانش، پری‌های کوچک خانه کرده‌اند.

بر روی شاخه‌های زیرینِ درخت، پرندگانِ کاکل‌به‌سر لانه دارند.

آن دو، زیرِ نورِ مهتاب که تمام باغ را روشن کرده بود، چای خوردند، حرف زدند و... خندیدند.

باورت می‌شود؟! اولین بار بود که من خنده‌ی آن مردِ مغرور و خودشیفته را می‌دیدم. نمی‌دانی طنینِ خنده‌اش چقدر زیبا بود.

آوایش، شبیه...شبیه موجِ دریا، یا، طنینِ سازی آسمانی بود.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4 ✍🏻

چشمان بی‌فروغ آن ملکه و پادشاه مغرور... ستاره‌باران شده بود.

حتم دارم اگر آینه را جلوی آن‌ها می‌گذاشتند، از شکوه و درخشششان، چشمانش کور می‌شد.

لبخندی که روی لبان سرخ ملکه می‌درخشید، در تمام سرزمین تابستان، یا حتی پاییزِ مهربان، پیدا نمی‌شد.

پروانه‌های طلایی‌رنگ بالای سرشان پرواز می‌کردند و گردِ اکلیلی را روی آن دو می‌پاشیدند!

تا به حال، موجودات این دو قلمرو مجلسی به باشکوهیِ این جشن ندیده بودند و نخواهند دید؛ مگر، مگر جشن پیوند انار خاتون و شهریور.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5 ✍🏻

زمان رفتن فرا می‌رسد.

انار لب بر هم می‌فشارد و بغض فرو می‌دهد.

شهریور دستهایش را پشت سرش قفل می‌کند تا خدایی ناکرده، بدون فرمان مغز جلو نروند و گیسوهای فر انار جان را پشت گوشش ندهند!

انار پیش قدم می شود و با صدای لرزانی زمزمه می‌کند:

-دیر وقت شده ...

آب دهان را فرو می‌دهد و اشکی ناغافل پایین می‌چکد:

-بهتر است بروید. امیدوارم دیگر جنگی در کار نباشد تا بیش از این خون بیگناهی زمین را قرمز نکند!

شهریور از خشم و غصه رفتن دستش را روی سرش می‌کشد:

-هم مردم من و هم مردم تو در صلح و آرامش زندگی خواهند کرد. نگران نباش!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...