رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت97#

فنجان قهوه‌ام را نیمه‌کاره روی میز گذاشتم، کتم را تن کردم و به سمت شرکت اصلی در تهران راه افتادم.

 

هوای صبحگاهی تهران هنوز تیغِ سرمایش را به رخ می‌کشید. وقتی وارد ساختمان شیشه‌ای و بلند هلدینگ شدم، گرمای سالن و بوی کاغذ و عطر کارمندها در فضا پیچیده بود. با قدم‌های سنگین، بلند و با همان جذبه‌ی همیشگی‌ام وارد شدم. پچ‌پچ‌های راهروها با ورودم خوابید. کارمندها با دیدنم به سرعت به احترامم سر خم می‌کردند، نیم‌خیز می‌شدند و سلام‌های پیاپی می‌دادند؛ احترامی آمیخته با ترسی پنهان از مدیری که کوچک‌ترین خطایی را نمی‌بخشید.

مستقیم به سمت طبقه‌ی مدیریت رفتم. صدرا در آستانه‌ی درِ اتاقش ایستاده بود و داشت به پرونده‌ای نگاه می‌کرد که با دیدن من، پرونده را بست و جلو آمد:

«سلام سیاوش. اوضاع فرید چطوره؟ دیشب شنیدم چی شده…»

دستِ باندپیچی‌شده‌ام را توی جیب پالتو فرو بردم و با لحنی کنترل‌شده گفتم:

به خیر گذشت. هزینه‌ها و کارهاش انجام شد. دکترش صبح تماس گرفت و گفت خونریزی کاملاً بند اومده و تا ظهر از بیمارستان مرخصش می‌کنن.»

صدرا نفس راحتی کشید: «خدا رو شکر. مادرت چطوره؟»

«فرستادمش خونه استراحت کنه. دو تا مراقبِ مطمئن هم هماهنگ کردم تا در دوران نقاهتش تمام‌وقت مراقب فرید باشن و به همه‌چیز رسیدگی کنن تا مادرم ذره‌ای به زحمت نیفته. حواسم به همه‌چیز هست.»

خیالم که از بابت فرید و ترخیصش راحت شد، وزن سنگینی از روی دوشم برداشته شد. فرید زیر نظر مراقبان مطمئن بود و رایان هم با در دست داشتن آن اسناد، دست‌کم فعلاً دست به حماقت بعدی نمی‌زد.

وارد اتاق مدیریتم شدم. پشت میز بزرگ چوبی‌ام نشستم و چند ساعتی را به بررسی دقیق صورت‌های مالیِ هماهنگ‌شده با کیش و امضای قراردادهای عقب‌افتاده گذراندم. مریم چند بار با پوشه‌های قطور آمد و رفت، و هر بار گزارش دقیقی از اسناد می‌داد. تمام جزئیات مالی و اداری بدون کوچک‌ترین نقصی روی ریل افتاده بود. 

عصر که شد، پوشه‌ی آخر را بستم و به پشتیِ صندلی چرمی تکیه دادم. تلفن همراهم زنگ خورد؛ یکی از مراقبان خبر داد که فرید بدون هیچ مشکلی از بیمارستان ترخیص شده و کارها روبه‌راه است.

گوشی را گذاشتم. خیالم از تهران جمع شده بود. سپرها بالا بود و اوضاع در کنترل.

حالا وقتش رسیده بود. دیگر دلیلی برای ماندن در این شهر خاکستری و منجمد وجود نداشت. باید برمی‌گشتم به جایی که کار ناتمامی منتظرم بود؛ به جزیره‌ای پر از آفتاب، و پروژه‌ای که دختری با چشمانِ سیاه و تسلیم‌ناپذیر در آن نفس می‌کشید.

بلند شدم، سوئیچ و وسایلم را برداشتم و آماده شدم تا با اولین پرواز، راهی کیش شوم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 123
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: ... مقدمه:  نه کسی منتظر است نه کسی چشم به راه نه خیال گذر از کوچه دل دارد ماه ب

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

#پارت98#

 

سکوتِ سنگین و عجیبی روی ویلا سایه انداخته بود؛ سکوتی که تا حالا در این جزیره‌ی شلوغ تجربه‌اش نکرده بودم.

مهسا و خجسته به همراه تیرداد برای بازرسی، نقشه‌برداری و سرکشی به شهرک جدیدِ راه‌اندازی‌شده به هرمزگان رفته بودند. فاصله‌ی آنجا تا کیش حدود نود کیلومتر بود و با احتساب مسیرهای دریایی و جاده‌ای، رفت‌وآمدِ هرروزه‌شان عملاً غیرممکن می‌شد؛ برای همین با هماهنگی و دستور مستقیمِ سیاوش از تهران، قرار شد همان‌جا در هتلی مستقر شوند و چند روزی بمانند تا کارهای عمرانی پیش برود. از طرفی، رئوفی و صبوحی هم برای تأمین و خرید تجهیزاتِ سنگین قراردادِ جدید راهی اسکله‌ی قشم شده بودند.

حالا عملاً کل تیم پراکنده شده بود و فقط من در ویلای خودمان مانده بودم و… نیکان در ویلای بغلی!

همین موضوع، یک ترس و ناامنیِ خفیف و آزاردهنده به جانم انداخته بود. با اینکه نیکان بعد از جواب ردِ قاطعانه‌ام کمی عقب کشیده بود، اما غروب که شد آمد دم در و با لحنی که سعی می‌کرد خودمانی و صمیمی باشد، پیشنهاد داد شام را دونفره در یکی از رستوران‌های ساحلی بخوریم تا به قول خودش «تنها نباشیم و حوصلمون سر نره».

 

به محض اینکه رفت، درِ ورودی را از داخل دو قفله کردم و کلید را چرخاندم. اما با این حال، آرامش نداشتم. نگاهم مدام به درِ بزرگِ ریلی و شیشه‌ایِ روبه‌روی دریا می‌افتاد که فقط یک قفل ساده‌ی فشاری داشت. پرده‌های حریر را تا نیمه کشیدم، ولی باز هم حس می‌کردم محوطه‌ی بیرون زیادی تاریک و خلوت است.

روی کاناپه کز کرده بودم که صدای قاروقورِ شکمم بلند شد.چقدردلم برای غذاهای مامان تنگ شده بود،مخصوصاکیک پای سیب،ازوقتی به کیش امده بودم غذایمان یاماهی بودیافست فود، دیگه حالم داشت بهم میخورد، بایدازاین به بعدبه فکرمیشدم وخودم استین هاموبالامیدادم

موبایل وبرداشتم وبه مامان زنگ زدم، بعدکلی حال واحوال کردن ازمامان، دستورپخت کیک وخواستم وهمراه توضیحاتش مشغول درست کردن کیک شدم

کره رو بذار به دمای محیط برسه… بعد آرد رو دوبارالک کن. 

گوشی را روی بلندگو گذاشتم و روی کانتر گذاشتم. موهایم را بالای سرم گوجه کردم و پیش‌بندِ آشپزخانه را بستم. با راهنمایی‌های قدم‌به‌قدمِ مامان، کره و شکر را هم زدم، دارچین و سیب‌های ورقه‌شده را با شهد مخلوط کردم و خمیرِ ترد را کفِ قالب پهن کردم. بوی کره و دارچین فضای سرد و بی‌روحِ ویلا را پر کرد و حسِ امنیتِ خانه را به جانم ریخت.

قالب را با احتیاط داخل توستر گذاشتم، درجه‌اش را تنظیم کردم و دست‌های آردی‌ام را شستم.

«خب مامان، رفت توی توستر! تایمرش رو هم گذاشتم روی چهل دقیقه.»

مامان با لحنی که انگار چیزی را تازه به یاد آورده باشد، گفت:

«دستت درد نکنه مادر، نوش جونت بشه… راستی هایرون! امروز پستچی اومد دم در، یه بسته‌ی پستی برات آورده بود. از طرف سهراب، پسر خانم مرادی بود.»

ابروهایم در هم رفت: «سهراب؟! برای چی برام بسته فرستاده؟»

مامان با کمی مِن‌ومِن گفت: «والا چند تا کتاب برات فرستاده مادر… اونم چه کتابایی! بذار اسم‌هاشون رو بخونم… یکی‌ش نوشته: آنچه خانم‌ها باید درباره‌ی روانشناسی آقایان بدانند! اون یکی هم رازهایی برای ساختن یک زندگی مشترک آرام و ماندگار!»

یک لحظه سکوت بینمان حاکم شد. دوزاری‌ام به سرعت افتاد. سهراب که از سال‌ها پیش، زیرزیرکی و از طریق مادرش پیغام و پسغام می‌فرستاد، حالا بعد از این همه مدت فکر کرده بود با فرستادن کتاب‌های همسرداری و روانشناسی زناشویی، می‌تواند طرز فکرم را درباره‌ی ازدواج عوض کند و شاید خودش را در دل من جا کند! انگار من منتظرِ راهنمای تربیت شوهر از طرف او بودم!

تصور چهره‌ی جدیِ سهراب با آن ژست‌های خنده‌دارش که این کتاب‌ها را پست کرده بود، چنان خنده‌ای به جانم انداخت که نتوانستم خودم را کنترل کنم. دستم را روی شکمم گذاشتم و با صدای بلند و از تهِ دل زدم زیر خنده. خنده‌هایم در سکوت سالن و دیوارهای شیشه‌ای ویلا اکو می‌شد:

«وای مامان! تو رو خدا بگو که شوخی می‌کنی! سهراب کتاب روانشناسیِ آقایان فرستاده؟! به خدا این بشر روانیه! فکر کرده با این کتاب‌ها قراره من متحول بشم و بشینم بهش فکر کنم؟!»قهقه‌هایم قطع نمی‌شد و با آب‌وتاب برای مامان مسخره‌اش می‌کردم؛ صدای خنده‌های سرخوش و بی‌خبرِ من از لای درزهای درِ شیشه‌ای و نسیم خنک شبانه به بیرون نفوذ می‌کرد…

کاملاً غافل از اینکه درست در همان لحظه، قدم‌هایی سنگین و آشنا روی سنگفرش‌های خیسِ نزدیک ساحل متوقف شده بود.

سیاوش، خسته از پرواز، با دستِ آسیب‌دیده‌اش در تاریکیِ محوطه‌ی رو به ساحل ایستاده بود و صدای قهقه‌های بلند، شیرین و بی‌خیالِ مرا در خلوت شب می‌شنید؛ بی‌آنکه روحِ من از بازگشتِ ناگهانی و حضور بی‌صدایش پشت آن درهای شیشه‌ای خبر داشته باشد.

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت99#

 

هنوز داشتم با خنده‌های بریده‌بریده برای مامان از شاهکارِ سهراب می‌گفتم و اشکِ گوشه‌ی چشمم را پاک می‌کردم که ناگهان چیزی در فضای تاریک بیرون نگاهم را قفل کرد.

از پشتِ درِ ریلیِ شیشه‌ای که پرده‌های حریرش نیمه‌باز مانده بود، سایه‌ای بلند و کشیده از کنار نخل‌های ساحلی رد شد.

خنده‌ام درست روی لب‌هایم خشکید. نفسم در سینه حبس شد. با گوشی در دست، آرام یک قدم به شیشه نزدیک‌تر شدم. زیر نورِ زرد و کم‌رمق چراغ‌های محوطه‌ی ساحلی، قامتی چهارشانه با پالتوی تیره و کتی که روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، آهسته و بی‌صدا قدم برمی‌داشت.

سیاوش بود!

چشم‌هایم از بهت گرد شد. دستِ راستش، همان دستِ باندپیچی‌شده، در جیبِ شلوارش بود و با قدم‌هایی سنگین، خسته و آرام به سمت ویلای خودشان پیش می‌رفت.

تلفن روی بلندگو بود و صدای مامان هنوز می‌آمد: «هایرون؟ چی شدی مادر؟ چرا یهو ساکت شدی؟

با صدایی لرزان و آهسته گفتم: «مامان… من پای سیب رو چک کنم، بعداً بهت زنگ می‌زنم، فعلاً خداحافظ.»

بدون اینکه منتظر جواب بمانم، تماس را قطع کردم و گوشی را محکم توی مشتم فشردم. پشتم را به دیوارِ خنک کنارِ شیشه چسباندم و با قلبی که انگار می‌خواست قفسه‌ی سینه‌ام را بشکافد، از گوشه‌ی پرده بیرون را نگاه کردم.

او برگشته بود. اما نه با سر و صدای فراری‌اش از ورودیِ اصلی، نه از مسیرِ سنگفرشِ جلوی ویلاها.

قلبم تندتند می‌زد و ذهنم پر از علامتِ سؤال شده بود: چرا از این مسیر؟ چرا از پشتِ ویلا، از سمتِ ساحل و در سکوت کامل اومده و از جلوی پنجره‌ی من رد شده؟

آیا اصلاً با پرواز آمده بود یا تاکسی؟ آیا صدای خنده‌های دیوانه‌وار و حرف‌های من با مامان را وقتی از کنار این شیشه‌ها رد می‌شد شنیده بود؟

سیاوش به درِ ورودیِ ویلای خودشان رسید، کلید انداخت و در تاریکی ناپدید شد؛ اما نگاهِ سنگین و ردِ قدم‌هایش روی ماسه‌های خیسِ پشتِ شیشه، چنان ترسی آمیخته با تپش در رگ‌هایم به جا گذاشت که بوی دارچینِ پای‌سیب هم دیگر نتوانست آرامم کند. دیوارهای دلم که در تمامروزهای غیبتش ساخته بودم، تنها با یک نگاهِ گذرا به سایه‌اش، دوباره شروع به لرزیدن کرده بودند.

سوزشِ ناگهانی و تیر کشیدنِ معده‌ام مرا به خودم آورد. دستم را روی شکمم گذاشتم؛ صدای قاروقورِ ممتدش نشان می‌داد که از بعدازظهر تا حالا حتی یک تکه نان هم به معده‌ی خالی‌ام نرسیده است. اضطرابِ دیدن سیاوش پشت پنجره، فکرِ ترلان، و این تنهایی مطلق دست‌به‌دست هم داده بودند تا گرسنگی با شدتی دوچندان هجوم بیاورد.

 

بوی تند و شیرینِ دارچین و سیبِ پخته‌شده فضای آشپزخانه را برداشته بود. توستر بوقِ پایان را زد. دستگیره‌ها را برداشتم و قالب پای سیب را بیرون کشیدم. طلایی، برشته و وسوسه‌انگیز بود، اما آن‌قدر داغ بود که حرارتش از چند سانتی‌متری هم پوستم را می‌سوزاند.

طاقت نیاوردم. از شدت گرسنگی و ضعفی که بر تنم چنگ انداخته بود، چاقو را برداشتم و یک برش بزرگ از کیک را بریدم. حتی صبر نکردم بخارِ سوزانش فروکش کند. تکه‌ی اول را که توی دهانم گذاشتم، داغی‌اش زبان و سقف دهانم را سوزاند، اما تندتند جویدم و قورتش دادم. پشت‌بندش تکه‌ی بعدی و بعدی… مثل قحطی‌زده‌ها، کیکِ نیم‌پز و جوشِ داغ را با عجله بلعیدم تا فقط آن حفره‌ی خالی و تیرکشنده‌ی درون شکمم را پر کنم.

ظرف را روی کانتر رها کردم. برای اینکه ذهنم را از سایه‌ی سیاوش که چند لحظه پیش از پشت شیشه رد شده بود و سکوتِ سنگین این ویلای درندشت خالی کنم، چشمم به فلش‌مموریِ مهسا روی میز تلویزیون افتاد. پر از همان فیلم‌های ترسناکی بود که چند شب پیش دسته‌جمعی می‌دیدیم.

با خودم گفتم: «یه فیلم می‌بینم، حواسم پرت می‌شه، بعدش راحت می‌خوابم.»

فلش را زدم، یکی از فیلم‌های احضار روح و جن‌گیری را پلی کردم و روی کاناپه مچاله شدم. پتوی نازکی را تا روی سینه‌ام بالا کشیدم.اما همه‌چیز با آن شب که خجسته مسخره‌بازی درمی‌آورد و مهسا چیپس می‌خورد، فرق داشت. آن شب صحنه‌های فیلم خنده‌دار و مضحک به نظر می‌رسید، اما امشب… امشب در این تنهاییِ مطلق و در دلِ سکوتِ وهم‌آلود ویلا، هر صدای بادی که به شیشه‌های قدی می‌خورد، هر صدای جیرجیرِ چوب‌های سقف و هر ناله‌ی خفیفِ امواج دریا از پشت پنجره، با موسیقیِ دلهره‌آور فیلم یکی می‌شد و ترسی فلج‌کننده را به رگ‌هایم می‌ریخت.

روی صفحه‌ی تلویزیون، سایه‌ای آرام از پشت سرِ دخترک توی فیلم رد شد. ناخودآگاه نگاهم از روی تلویزیون سر خورد سمت درِ شیشه‌ای سالن؛ همان جایی که سیاوش چند دقیقه پیش مثل یک شبح رد شده بود. حس می‌کردم هزاران چشم از تاریکیِ حیاط به من خیره شده‌اند. آب دهانم را به سختی قورت دادم و پتو را محکم‌تر دور خودم پیچیدم. تپش قلبم رفته‌رفته تندتر می‌شد.

هنوز از شوک یک صحنه‌ی ترسناکِ ناگهانی در فیلم بیرون نیامده بودم که دردی عمیق، پیچنده و فلج‌کننده از عمق معده‌ام زبانه کشید.

«آخ…»

ناله‌ی خفه‌ای کردم و دست‌هایم را محکم روی شکمم فشردم. درد مثل یک چنگالِ آهنیِ داغ، تمام دیواره‌های معده‌ام را چنگ می‌زد و بالا می‌آمد. تنفسم به شماره افتاد و دانه‌های درشت عرقِ سرد روی پیشانی‌ام نشست.

معده‌دردِ وحشتناکی بود؛ حاصلِ بلعیدنِ عجولانه‌ی آن خمیرِ داغ و چربِ پای سیب روی معده‌ی کاملاً خالی، که حالا با استرسِ فیلم و ترسِ تنهایی گره خورده بود و مثل جهنم درونم می‌سوخت.

توی خودم جمع شدم، زانوهایم را تا زیر چانه بالا کشیدم و از شدت درد به کاناپه چنگ زدم. هر ثانیه که می‌گذشت، انقباض‌ها شدیدتر و غیرقابل‌تحمل‌تر می‌شد، طوری که حس می‌کردم حتی توانِ بلند شدن و رسیدن به کابینتِ داروها را هم ندارم…

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت100#

اگر الان در خانه بودم، مامان بلافاصله برایم یک استکان عرق نعنای دوآتشه با نبات می‌آورد و چند دقیقه‌ای حالم جا می‌آمد؛ اما در کابینت‌های این ویلای لعنتی جز هله‌هوله و بسته‌های چیپس و پفک چیزی پیدا نمی‌شد.

بدتر از همه، به گمانم وقت پریودی‌ام هم رسیده بود و ترکیبِ انقباض‌های وحشتناک زیر شکم با سوزش خردکننده‌ی معده، امانم را بریده بود. باید هر طور شده یک مسکن یا قرص معده پیدا می‌کردم. با زانوهایی لرزان و کمری خمیده، خودم را به سمت آشپزخانه کشاندم. کابینت‌ها و کشوها را با دستپاچگی زیر و رو کردم، اما جز یک ورق استامینوفن تاریخ‌مصرف‌گذشته که گوشه‌ی کمد خاک خورده بود، هیچ چیز به دردبخوری پیدا نشد

باید به داروخانه می‌رفتم، ولی من که در این وقتِ شب، آن هم در جزیره‌ای غریب، جایی را بلد نبودم. با هزار بدبختی و در حالی که دستم را به نرده‌های پله می‌گرفتم، خودم را به طبقه‌ی بالا رساندم. حالت تهوع شدیدی هم به سوزش و دل‌پیچه‌ام اضافه شده بود؛ سرم گیج می‌رفت و تمام تنم می‌لرزید. یک شال حریر مشکی روی سرم انداختم و پیراهن ساحلیِ بلندی به تن کردم تا اگر مجبور شدم بیرون بروم آماده باشم.

خواستم از اتاق بیرون بیایم که حالم به شدت به هم خورد. بدنم روی ویبره افتاده بود. می‌خواستم تمام محتویات معده‌ام را بالا بیاورم، اما همه‌چیز مثل یک تکه سنگِ داغ و سنگین به دیواره‌ی معده‌ام چسبیده بود و کنده نمی‌شد. در دلم به خودم صد تا بد و بیراه گفتم:

«ای کوفت بخوری دختر! اون همه کیک، اونم داغ‌داغ کوفت کردی… آاااخ…»

حس خفگی داشتم؛ برای اینکه عق بزنم و هوایی به صورتم بخورد، با تلوتلو خودم را به بالکن طبقه‌ی بالا رساندم. یک دستم جلوی دهانم بود و دست دیگرم را محکم روی معده‌ام چسبانده بودم. چند باری با شدت عق زدم، اما هیچ چیز بیرون نیامد؛ فقط به کاسه‌ی سرم چنان فشاری آمد که حس کردم چشمانم از حدقه بیرون می‌زند. 

می‌خواستم بمیرم از این درد!

 

دستم را بالا آوردم تا لبه‌ی شیشه‌ی پنجره را بگیرم و تعادلم را حفظ کنم که ناغافل آرنجم به شیشه‌ی بزرگ ترشی زیتونی که مهسا روی لبه‌ی بالکن گذاشته بود، خورد. با یک حرکت، ظرف سنگین به زمین افتاد و با صدایی مهیب و گوش‌خراش خرد شد…

 

صدای شکسته شدن ظرف شیشه‌ای، سکوت آرام و وهم‌آلود ویلا را مثل بمب شکافت. اما من بی‌توجه به اطراف، از شدت تهوع و درد مثل یک مارِ زخمی به خودم می‌پیچیدم و در دلم ضجه می‌زدم: «مامان کجایی… کاش الان کنارم بودی…»

چیزی طول نکشید که صدای کوبیده شدن محکم دستی با ضرب به شیشه‌های ریلیِ سالن پایین به گوش رسید!

از ترس در جایم خشک شدم. این وقت شب یعنی کی می‌توانست باشد؟! دزد؟ مزاحم؟ با همان تن رنجور و لرزان، از بالای نرده‌های تراس آویزان شدم تا پایین را ببینم. با دیدن صحنه‌ی پایین، نفسم بند آمد؛ نیکان و سیاوش، مستأصل، کلافه و مضطرب پشت درِ شیشه‌ای سالن ایستاده بودند!

توی دلم گفتم: «وای بمیری هایرون! لابد صدای شکستن شیشه رو شنیدن و فکر کردن اتفاقی افتاده و نگران شدن…»

سیاوش با عصبانیت و تحکم رو به نیکان غرید:

«از اون یکی در بریم داخل!»

نیکان که با کف دست به شیشه می‌کوبید، با درماندگی گفت:

«رفتم، قفل بود!»

نمی‌خواستم در آن وضعیت اسف‌بار و نزار مرا ببینند؛ می‌خواستم تا شدت نگرانی‌شان بالاتر نرفته، سریع پایین بروم و در را باز کنم. بی‌حواس چرخیدم و یک قدم به جلو برداشتم، اما پاهای برهنه‌ام مستقیماً روی زیتون‌های لیز و انبوهی از خرده‌شیشه‌های تیز رفت!

سوزش وحشتناک و برّنده‌ای در کف پایم پیچید. تکه‌های شیشه تا عمق پوستم فرو رفتند.

«آاااخ!»

فریاد بلندی از عمق جانم بلند شد. لعنت به این دست‌وپاچلفتی بودن و بخت بدم!

صدایم به گوششان رسید.

سیاوش با صدایی رسا و مضطرب فریاد زد: «صداش از تراسه! هایرون… تو حالت خوبه؟!»

نیکان چند قدمی عقب رفت تا مرا در تراس ببیند، اما درست در همان فاصله، صدای مهیب شکسته شدن قفل درِ ریلی با ضربه‌ی سنگین سیاوش به گوش رسید.

از صدای قدم‌های شتاب‌زده‌اش روی پله‌ها کاملاً مشخص بود که با چه حجم عظیمی از نگرانی و شتاب بالا می‌آید. نمی‌دانم چرا در همان حالِ وخیم و در آن اوج درد، ضربان قلبم با هر گام او تندتر و بی‌قرارتر می‌زد؛ تا اینکه سیاوش با همان نگاه نگران، نفس‌های بریده و چشمان هراسان در چهارچوب درِ تراس ظاهر شد.

نمی‌دانم از روی دلتنگی بود یا دلخوریِ این چند روز، از روی ترسِ تنهایی بود یا از روی بی‌قراریِ حال آشفته‌ام؛ که با دیدن صورتش ناگهان سدِ بغضم شکست و زیر گریه زدم. اشک‌هایم مثل سیل روی گونه‌هایم جاری شد؛ حالی عجیب، غریب و کاملاً غیرقابل‌توصیف تمام وجودم را تسخیر کرد.

نگاه غمگین و بی‌نهایت نگرانش که سرتاسر تنم را کاوید، برای لحظه‌ای به جانِ بی‌رمقم آرامش و جان تازه‌ای بخشید.

سراسیمه جلو آمد و پرسید: «تو حالت خوبه؟!»

 

اما ناگهان نگاهش به زمین، درست روی پاهایم که حالا غرق در خون بود و کف تراس را قرمز کرده بود، خشکید. چهره‌اش به شدت آشفته و برافروخته شد:

 

«از پات خون می‌آد!»

 

چند قدم با شتاب جلو آمد و درست روبه‌رویم روی دو زانو نشست. می‌خواست دستش را به سمت پای خونینم ببرد که تمام غرور و لجبازی‌ام دوباره زنده شد. با صدایی بلند، رسا و محکم پس‌اش زدم:

«دست نزن!»

دستانش در هوا خشکید. چشم‌هایش میان چشمان اشک‌آلودم چرخید؛ انگار قلبم طاقت این نزدیکی و مراقبت را نداشت. در همان لحظه نیکان سراسیمه و نفس‌زنان وارد شد. هر دو با دیدن خرده‌شیشه‌های خونی که کل کف تراس را پوشانده بود، شوکه شدند.

سیاوش از روی زمین بلند شد.

نیکان با دیدن رد خون فریاد زد: «پاهاش پر از خونه… باید سریع بره بیمارستان!»

 

سیاوش دستی عصبی میان موهایش کشید و با کلافگی و لحنی دستوری به نیکان گفت:

 

«ماشین رو روشن کن ببریمش!»

 

نیکان بی‌درنگ چرخید و به سرعت به پایین ویلا برگشت.

 

رو به سیاوش کردم و با همان دلخوری، لجبازی و چشم‌های خیس از اشک گفتم:

 

«من جایی نمیام… خودم خوب می‌شم!»

اما او کوچک‌ترین توجهی به مقاومت و حرف‌هایم نکرد. با گام‌هایی محکم به سمتم آمد. هنوز با چشمانی پر از تعجب و بهت نگاهش می‌کردم که ناگهان خم شد و با یک حرکت، دست‌های پرقدرتش را از زیر زانوها و پشتم رد کرد و مرا مثل یک پرِ کاه در آغوشش بالا کشید!

تنم در حصار دستان قدرتمندش حبس شد. بوی عطر آشنا و تلخش در مشامم پیچید و برعکس تمام مقاومت‌هایم، قلب ناآرامم را آرام می‌کرد؛ اما نمی‌خواستم تسلیم اینحس شوم.

 

شروع کردم به تقلا کردن و مشت زدن به سینه‌اش:

 

«ولم کن! دست به من نزن… بذار منو زمین!»

سیاوش بی‌توجه به داد و بیدادها و دست‌وپا زدن‌هایم، با قدم‌هایی استوار مرا از میان خرده‌شیشه‌ها رد کرد، از پله‌ها پایین برد و از ویلا خارج شد. حتی یک کلمه هم به اعتراض‌هایم جواب نداد.

نیکان که پشت فرمان نشسته بود، وقتی مرا در آن حالت میان بازوان سیاوش دید، چشمانش گرد شد و انگار می‌خواست از تعجب شاخ درآورد! از شدت خجالت و شرم چشمانم را محکم بستم، اما همچنان برای پایین آمدن تقلا می‌کردم.

سیاوش درِ عقبِ فراری را باز کرد، مرا با احتیاط و ملایمت روی صندلی عقب رها کرد، در را محکم بست و خودش بلافاصله رفت و روی صندلی جلو نشست.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت101#

 

ماشین با سرعت سرسام‌آوری خیابان‌های خلوت و نیمه‌تاریک جزیره را پشت سر می‌گذاشت. من روی صندلی عقب مچاله شده بودم، دست‌هایم را دور شکمم حلقه کرده بودم و سرم را به پشتیِ چرمی ماشین تکیه داده بودم.

سیاوش روی صندلی جلو بند نمی‌شد. مدام نیم‌رخش را می‌دیدم که با فکی قفل‌شده و نگاهی پر از اضطراب به آینه‌بغل و بعد به نیکان خیره می‌شد. صدایش از شدت تحکم و عصبانیت خش‌دار شده بود:

«تندتر برو نیکان! گاز بده… چرا این‌قدر لفتش می‌دی؟!»

نیکان دنده‌ها را با عجله عوض می‌کرد و با استرس می‌گفت: «مهندس دارم با حداکثر سرعت می‌رم، الان می‌رسیم…»

درد امانم را بریده بود. از یک طرف کف پای راستم با هر تکان ماشین چنان تیر می‌کشید و می‌سوخت که انگار تکه‌های خردشده‌ی شیشه هنوز داشتند در گوشتم پیش می‌رفتند؛ از طرف دیگر، انقباض‌های خردکننده‌ی زیر شکمم با دل‌پیچه و سنگینیِ وحشتناک معده‌ام دست به یکی کرده بودند. هر بار که پلک می‌زدم، قطره‌ای اشک بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم روی شقیقه‌ام سر می‌خورد.

جلوی اورژانس بیمارستان کیش، ماشین با ترمز شدیدیایستاد. سیاوش قبل از اینکه موتور کاملاً خاموش شود پیاده شد. درِ عقب را باز کرد و دوباره بدون اینکه مهلتی برای مخالفت بدهد، بازوهای پرتوانش را زیر تنم انداخت و مرا در آغوش کشید.

 

بوی تند الکل، نورهای مهتابی و سفید اورژانس، و هیاهوی آرام شبانه‌ی کادر درمان به استقبالم آمد. سیاوش با صدایی رسا و مضطرب پرستارها را صدا زد و مرا با ملایمت روی یکی از تخت‌های معاینه خواباند.

 

پزشک کشیک و پرستار سریع بالای سرم آمدند. وقتی کف پایم را برگرداندند، ملحفه‌ی سفید زیر پایم از خون گلگون شد. دکتر با چراغ‌قوه زخم را دقیق بررسی کرد، سری تکان داد و رو به پرستار گفت:

«عمق بریدگی زیاده. شیشه تا بافت زیرین رفته، از اون بدتر سرکه‌ی ترشی روی زخم باز ریخته و بافت رو به شدت تحریک و ملتهب کرده. برای همینه که خونریزیش بند نمیاد. باید ضدعفونی بشه و حداقل دو تا بخیه بخوره.»

سوزش سرنگِ بی‌حسی و بعد کشیده شدن نخ بخیه در گوشتم، ناله‌ی خفه‌ای از میان لب‌های گزیده‌ام بیرون کشید. تمام مدت، سیاوش چند قدم آن‌طرف‌تر با دست‌هایی مشت‌شده و کلافه به حرکات دست دکتر چشم دوخته بود.

بخیه که تمام شد و پایم را پانسمان کردند، دکتر به سمت میزش رفت تا نسخه بنویسد. پرستار داشت وسایل را جمع می‌کرد که ناگهان گرمای آشنا و شرم‌آوری را در لباسم حس کردم. یک لحظه تمام بدنم داغ شد؛ لکه‌ی خونِ پریودی بود که راه باز کرده بود.

اضطراب و خجالت مثل خوره به جانم افتاد. نه کیفی همراهم بود، نه کارتی داشتم، نه حتی یک ریال پول، و با این پای بخیه‌خورده و لنگان حتی نمی‌توانستم دو قدم تا سرویس بهداشتی یا داروخانه‌ی بیمارستان بروم.

همین که سیاوش به سمت میز دکتر قدم برداشت تا وضعیتم را بپرسد، از فرصت استفاده کردم. با دست لرزانم آستین روپوش سفید پرستارِ زن را که کنار تختم بود به آرامی کشیدم. وقتی به سمتم برگشت، با صدایی بسیار آهسته، شرم‌زده و در حالی که از خجالت نگاهم را می‌دزدیدم، زمزمه کردم:

«ببخشید خانم… من… پریود شدم و لباسم کثیف شده. هیچی همراهم نیست، نه پول، نه هیچی… می‌شه کمکم کنید؟ توروخدا برام یه نوار بهداشتی بیارید؟»

پرستار نگاهِ دلسوزانه‌ای به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ام انداخت، لبخند مهربانی زد و آرام گفت: «اصلاً نگران نباش عزیزمالان برات میارم.»

کمی آن‌طرف‌تر، صدای دکتر را شنیدم که داشت با سیاوش صحبت می‌کرد. سیاوش با همان جدیت و دقتِ همیشگی، دست به سینه ایستاده بود و به توضیحاتش گوش می‌داد.

دکتر نسخه‌به‌دست رو به سیاوش گفت:

«جناب مهندس، وضعیت زخم پاشون کنترل شد، اما در مورد دل‌درد و حالت تهوعشون… معده‌شون از ساعت‌ها قبل کاملاً خالی بوده و بعد ناگهانی یه غذای سنگین، چرب یا خمیرِ داغ مصرف کردن؛ اصطلاحاً به شدت رودل کردن. البته به این‌ها تغییرات آب‌وهواییِ شرجی کیش و استرس رو هم اضافه کنید که سیستم گوارش رو به هم می‌ریزه.»

دکتر عینک را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و ادامه داد:

«نگران نباشید، خطر جدی نیست. ولی بهتره چند روزی خانومتون کاملاً استراحت کنن، فقط مایعات ولرم، سوپ و دمنوش‌های سبک بخورن، و بعد از بهتر شدنِ زخم پاشون، روزانه کمی پیاده‌رویِ ملایم داشته باشن تا معده و روده‌هاشون به حالت نرمال برگرده.»

کلمه‌ی «خانومتون» از زبان دکتر مثل پتک در گوشم پیچیداما سیاوش نه تنها تصحیحش نکرد، بلکه فقط سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد، نسخه را از دست دکتر گرفت و نگاهِ سنگینش را دوباره به سمت تخت من چرخاند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت102#

 

پرستارِ مهربان با لبخندی که سعی می‌کرد از خجالتم بکاهد، چند دقیقه بعد با بسته‌ای کوچک برگشت. با کمک او، در حالی که لنگ‌لنگان و با هزار سختی خودم را به سرویسِ کوچکِ گوشه‌ی بخش رساندم، توانستم کمی سروسامان بگیرم. وقتی به تخت برگشتم، آن سنگینیِ وحشتناکِ شکمم کمی سبک‌تر شده بود، اما سنگینیِ نگاهِ سیاوش که درست بالای سرم منتظر ایستاده بود، دوباره حالم را دگرگون کرد.

او با همان اقتدارِ همیشگی، دست به سینه بالای سرم بود. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش مرا در آغوش گرفته بود. آن اقتدار، همان چیزی بود که در این لحظه، لجبازیِ مرا به اوج می‌رساند.

سیاوش نگاهی به سرمِ تمام‌شده و پانسمانِ پایم انداخت و با لحنی که هیچ جایی برای مخالفت باقی نمی‌گذاشت، گفت:

«نیکان ماشین رو آماده کرده. می‌تونی راه بری یا دوباره باید…"»

جمله‌اش را تمام نکرد، اما من سریع حرفش را بریدم. با لحنی که سعی می‌کردم سردی‌اش را مثل پتک بر سرش بکوبم، گفتم:احتیاجی نیست. خودم می‌تونم.»

 

هنوزحرف مریم درموردملاقات گرم سیاوش باترلان توگوشم میپیچید، من اینجا داشتم برای دل‌درد و پای زخمی‌ام، این مردِ متکبر را به زحمت می‌انداختم. این فکر، مثل زهر در رگ‌هایم می‌دوید و تمامِ آن نرمشِ چند دقیقه‌ی پیش را در دلم منجمد می‌کرد.

سیاوش اخمی به ابروهایش نشاند. «لجبازی نکن هایرون. پات بخیه خورده.»

با سختی و در حالی که به شدت می‌لنگیدم، لبه‌ی تخت نشستم. وقتی خواستم بایستم، سیاوش بی‌اختیار دستش را دراز کرد تا بازویم را بگیرد. با یک حرکتِ تند، خودم را عقب کشیدم.

گفتم که، خودم می‌تونم! فکر کنم بهترباشه یک تماسی بانامزدت ترلان داشته باشی، الان نگران می‌شن که شما این وقت شب کجایید… بهتره وقتتون رو برای کارهای مهم‌تر بذارید.»

نامِ ترلان را که آوردم، سیاوش برای لحظه‌ای خشکش زد. نگاهش تیره شد و هاله‌ای از کلافگی صورتش را پوشاند. او انتظار نداشت من در این وضعیتِ درهم‌شکسته، هنوز هم یادم باشد که او به کی تعلق دارد.

سیاوش با صدایی که حالا خش‌دارتر و عصبی‌تر شده بود، غرید:

«اینکه من کجا هستم یا کی نگران می‌شه، به تو مربوط نیست. وظیفه‌ی منِ که تو رو سالم به ویلا برسونم، همون‌طور که وظیفه‌ی توئه که بی‌خودی دردسر درست نکنی.»

دندان‌هایم را روی هم سابیدم. «دردسر؟ من؟ اگه شما و همراهانتون اونجا نبودید، من الان داشتم استراحتم رو می‌کردم، نه اینکه اینجا با دو تا بخیه تو پام و معده‌ای که انگار توش آتیش روشن کردن، به دستوراتِ جناب مهندس گوش بدم!»

سیاوش یک قدم جلو آمد. فاصله‌مان آن‌قدر کم شد که گرمای تنش را حس می‌کردم. چشم‌هایش، همان چشم‌هایی که چند دقیقه پیش با نگرانی نگاهم می‌کرد، حالا پر از آتشِ خشم شده بود.

«من دارم سعی می‌کنم کمکت کنم، بعد تو داری با کنایه زدن به من، داری اون رویِ سگِ من رو بالا میاری؟»

«کمک؟» با نیشخندی که تمام وجودم را می‌سوزاند، نگاهش کردم. «این کمک نیست. این فقط یه نمایشِ دیگه از قدرتِ شماست. اینکه نشون بدید چقدر همه چیز تحت کنترلتونه. حتی مریضیِ حسابدارتون.»

سیاوش دستش را به سمتِ چانه‌ام برد تا صورتم را به سمت خودش بچرخاند، اما من سرم را با شدت کنار کشیدم.

«دست به من نزن.»

سیاوش در هوا متوقف شد. نگاهش به صورتم که از درد و بغض سرخ شده بود گره خورد. برای لحظه‌ای، خشمشفرونشست و دوباره همان نگاهِ مرموز و سردرگم در چشمانش نشست. او نمی‌فهمید چرا من این‌قدر تهاجمی شده‌ام. او خبر نداشت که مریم چه چیزی را لو داده است.

سیاوش نفس عمیقی کشید و با صدایی که سعی می‌کرد آرامش را به آن برگرداند، گفت:

«هایرون، بس کن. من حوصله‌ی بحث‌های بی‌فایده رو ندارم. فقط می‌خوام ببرمت ویلا تا استراحت کنی. همین.»

بدون اینکه منتظرِ جوابِ من بماند، یا دستش را دراز کند، با قدم‌هایی بلند به سمت درِ خروجیِ اورژانس رفت. من ماندم و دردِ پا و دلی که برای اولین بار بعد از آن خبر، داشت از حسادتِ خودش منفجر می‌شد.

 

لنگ‌لنگان، با هر قدم که روی زخمِ بخیه‌خورده‌ام فشار می‌آمد، به دنبالش راه افتادم. هر چه از او دور می‌شدم، بیشتر دلم می‌خواست که هیچ‌وقت او را نمی‌شناختم؛ نه آن سیاوشی که در کویر نجاتم داد، نه این سیاوشی که حالا نامزدِ ترلان بود.

نیکان در راهرو کنار درِ خروجی منتظر ایستاده بود و به محض اینکه نگاهم به او افتاد، لبخند کمرنگ و خسته‌ای زد و جلو آمد.

«خوبی؟ خیلی ترسیدیم…»

برای لحظه‌ای به صورت صادق و نگرانش نگاه کردم. عجیب بود که در تمام این چند روز، نیکان با آن شوخی‌ها و تلاش‌های بچگانه‌اش،یر کنم. برخلاف سیاوش مرا در موقعیتی قرار نداده بود که احساس تحقیر کنم. بی‌اختیار نرم شدم. صدایم پایین آمد:

«ممنون که سریع رسوندینم. اگه شما نبودین…»

نیکان حرفم را برید و با دستپاچگی گفت:

خواهش می‌کنم، وظیفه‌م بود. راستش من هم… خب، خوشحالم که حالم بهتری

لبخند محوی به لبم نشست. لجبازی‌ام هنوز در گوشه‌ای از وجودم بود، اما دیگر نمی‌خواستم به خاطر سرسنگینیِ سیاوش، با نیکان هم همان‌طور رفتار کنم. کمی به سمتش متمایل شدم و گفتم:

«واقعاً ممنونم نیکان. هم ازت بابت رسوندن به بیمارستان، هم بابت این‌که تنها نذاشتی. اگه می‌خواستی بری، لازم نبود این‌همه معطل من بشی.»

چشم‌های نیکان از تعجب باز شد و بعد لبخندش عمیق‌تر شد. انگار همین چند جمله‌ی ساده برایش مهم‌تر از آن بود که نشان بدهد.

«جدی می‌گی؟ خواهش می‌کنم. خوشحالم که تونستم کمک کنم.»

من هم آرام سر تکان دادم. سیاوش از جلو راه افتاده بود و حتی برنگشت. همین بی‌اعتنایی‌اش، لجبازی‌ام را بیشتر کرد. عمداً کمی آهسته‌تر کنار نیکان راه افتادم و همان‌طور که به سمت خروجی می‌رفتیم، چند جمله‌ی دیگر هم با او رد و بدل کردم؛ نه از سر علاقه، نه برای بازی، فقط برایاینکه بفهمد من حتی اگر به لرزان‌ترین و دردناک‌ترین لحظه‌ام رسیده باشم، باز هم می‌توانم با آدمی که به من احترام گذاشته، با ادب و قدردانی حرف بزنم.

نیکان در را برایم باز کرد و من با تکیه بر بازویش قدم اول را بیرون گذاشتم. هوای مرطوب شب به صورتم خورد و صدای موج از دور می‌آمد. سیاوش هنوز کنار ماشین بود، پشت به ما ایستاده بود؛ اما مطمئن بودم صدای قدم‌ها و شاید حرف‌های کوتاه ما را شنیده است.

این فکر، هرچند کوچک، کمی از لجبازیِ گره‌خورده در دلم را آرام کرد.

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت103#

 

وقتی سوار ماشین شدیم، این‌بار نیکان کنار من روی صندلی عقب نشست و سیاوش پشت فرمان قرار گرفت.

درد پایم و سنگینیِ معده‌ام هنوز کاملاً رهایم نکرده بود، اما آتشِ لجبازی و خشمی که از یادآوری ترلان در سینه‌ام شعله می‌کشید، قوی‌تر از هر مسکنی بود. می‌خواستم به سیاوش بفهمانم که برایم کوچک‌ترین اهمیتی ندارد؛ می‌خواستم ببیند که آن رئیسِ مغرور و نفوذناپذیر، هیچ کنترلی روی احساسات و رفتار من ندارد.

همین که ماشین با شتاب از محوطه‌ی بیمارستان بیرون زد، رو به نیکان کردم. لبخند پهن و پررنگی روی لب‌هایم نشاندم، لحنم را فوق‌العاده نرم و صمیمی کردم و گفتم:

«واقعاً نمی‌دونم چطور ازت تشکر کنم نیکان… اگه امشب تو نبودی و این‌قدر با درایت و سرعت ماشین رو نمی‌آوردی، معلوم نبود با اون وضعیت پای خونینم چی به سر من می‌اومد! واقعاً حضورت مثل یه معجزه بود.»

نیکان که اصلاً انتظار چنین استقبال گرم و خودمانی‌ای را از دختری که تا چند ساعت پیش با یخ‌ترین کلمات پس‌اش زده بود نداشت، گل از گلش شکفت! چشم‌هایش از ذوق برق زد و در جایش جابه‌جا شد. حس می‌کرد درِ بسته‌ی قلعه باز شده و یک روزنه‌ی امیدِ بزرگ برایش به وجود آمده است.

نیکان با خنده‌ای کش‌دار و با همان لحن شوخ و شنگولش گفت:

«ای بابا هایرون خانوم! شما جون بخواه… من که گفتم، تا آخر دنیا هم راننده‌ی اختصاصی‌تون می‌شم. تازه اگه می‌دونستم قراره این‌قدر قشنگ تشکر کنی، می‌گفتم چهار تا کوچه رو هم ورود ممنوع برم که زودتر برسیم و قهرمان‌تر به نظر بیام!»

شوخی‌اش به شدت لوس و بی‌مزه بود، اما من درست در نقطه‌ی مقابل سیاوش، با صدای بلند و کش‌دار زدم زیر خنده. طنینِ خنده‌های رسا و سرزنده‌ام در فضای بسته‌ی فراری پیچید؛ خنده‌هایی پر از طعنه و لج‌بازی که مخاطب اصلی‌اش مردِ پشت فرمان بود.

«وای نیکان، واقعاً روحیه‌ت عالیه! تو هر شرایطی آدم رو می‌خندونی… اصلاً دردم یادم رفت با این حرفت!»

از آینه‌ی جلو، چشمم به سیاوش افتاد.

به‌هم‌ریختگی و جوشش خشم از تمام خطوط چهره‌اش می‌بارید. انگشتانش چنان فرمان چرمی را می‌فشردند که بندهای دستش سفید شده بود و رگ‌های برجسته‌ی ساعد و گردنش با هر ضربان نبض می‌زدند. فکش با شدتی دیوانه‌کننده قفل شده بود. نگاهِ گرگ‌صفت و سرخش در آینه‌ی وسط مدام بین من و نیکان در رفت‌وآمد بود. او دیگر آن مدیرِ خونسرد و خوددار نبود؛ به وضوح داشت از درون آتش می‌گرفت.

اما نیکان که در توهمِ به دست آوردنِ دلِ من غرق شده بود، کاملاً کور و کر شده بود. او کوچک‌ترین توجهی به هاله‌ی سیاه، سنگین و خفه‌کننده‌ای که از سیاوش ساطع می‌شد نداشت. بدون ترس از عواقب کارش، سرش را کمی به سمت من خم کرد و با هیجان به مسخره‌بازی‌هایش ادامه داد:

«حالا کجاشو دیدی؟ من برای فردات هم برنامه دارم! صبح خودم برات یه سوپِ مخصوصِ تقویتی درست می‌کنم که انگشتاتم باهاش بخوری. بعدشم به جای اینکه لنگ‌لنگان راه بری، کولت می‌کنم می‌برمت کنار ساحل تا هوای تازه به اون پای زخمی بخوره!»

تودلم گفتم عجب ادم روداروبی پروایی هستی تابه روت خندیدم پرروشدی، توغلط میکنی

دوباره با صدای بلند خندیدم، دستم را جلوی دهانم گرفتم و با لحنی پر از دلبریِ ساختگی گفتم:

«وای خدا… واقعاً لطف داری نیکان! اصلاً نمی‌دونم بدون این شوخی‌هات چطور باید این سفر کاری رو تحمل می‌کردم!»

همان لحظه، سیاوش پای راستش را با جنونی مهارنشدنی روی پدال گاز کوبید.

موتور فراری با نعره‌ای وحشتناک جزیره را شکافت. شتاب ناگهانی ماشین ما را به عقب پرت کرد و تایرها با صدای گوش‌خراشی روی آسفالت جیغ کشیدند. سیاوش دنده‌ها را چنان با خشم جا می‌زد که گویی می‌خواست دسته‌دنده را از جا بکند. تمام بدنش از غیظ می‌لرزید، اما من بی‌توجه به سرعت مرگبار ماشین، با لبخندی پیروزمندانه به نیم‌رخِ عصبانی‌اش در تاریکی چشم دوخته بودم؛ بازیِ لجبازی تازه شروع شده بود.

 

سرعت ماشین به مرز جنون رسیده بود. تیرهای چراغ‌برق حاشیه‌ی بلوار ساحلی مثل خطوطی ممتد و تار از جلوی چشم‌هایم رد می‌شدند، اما من حتی پلک هم نمی‌زدم. قلبم توی سینه‌ام با شدتی می‌کوبید که انگار می‌خواست دنده‌هایم را بشکند، اما حاضر بودم با همین فراری به قعر خلیج فارس سقوط کنم ولی غرورم را جلوی سیاوش نشکنم.

نیکان که با شتاب ناگهانی ماشین به صندلی چسبیده بود، دستپاچه دستش را به دستگیره‌ی بالای سرش بند کرد و با خنده‌ای عصبی، بی‌آنکه عمق فاجعه را بفهمد، گفت:

«اووه! سیاوش خان، آروم‌تر داداش! پیست فرمول یک نیست که! اگه می‌خوای مهارت‌های رانندگیت رو به هایرون خانوم نشون بدی، بذار روز روشن… الان دختر مردم حالش خوب نیست، پس می‌افته!»

 

با همین حرف نیکان، رگِ شقیقه‌ی سیاوش چنان برجسته شد که انگار هر لحظه ممکن بود بترکد. سیاوش حتی یک کلمه هم جواب نداد؛ سکوتش مثل آرامش قبل از یک طوفان سهمگین، خفه‌کننده و سنگین بود. فقط چشم‌های تیره‌اش توی آینه‌ی وسط، مستقیم روی چشم‌های من قفل شده بود. نگاهش پر از اخطار بود، پر از تهدیدی خاموش که می‌گفت: «داری بازیِ خطرناکی رو شروع می‌کنی…»
ولی من سرکش‌تر از آن بودم که با یک نگاه عقب بنشینم. ترلان و تمام نقشه‌های سیاوش مثل هیزم به آتش کینه‌ام می‌ریخت.
رو به نیکان کردم، موهایم را که به خاطر باد پنچره‌ی نیمه‌باز کمی روی صورتم ریخته بود کنار زدم و با ملایمتی ساختگی گفتم:
 
«نه نیکان، اشکالی نداره. اتفاقاً هیجانش خوبه! ولی کاش همه مثل تو متوجه شرایط آدم بودن و این‌قدر با درک و بااحساس رفتار می‌کردن.»
 
این کنایه‌ی مستقیم، تیر خلاصی بود به آخرین ذرات صبری که سیاوش داشت.
 
هنوز جملم تمام نشده بود که سیاوش پایش را تا ته روی پدال ترمز کوبید!
 
صدای وحشتناک و گوش‌خراش ساییده شدن لاستیک‌ها روی آسفالت بلند شد. ماشین با یک تکان شدید درست جلوی درِ ورودی ویلا متوقف شد. کمربند ایمنی به سینه‌ام فشار آورد و نیکان با سر رفت توی صندلی جلو و داد زد:
 
«یا ابوالفضل! سیاوش چت شد یهو؟! رسیدی دیگه، چرا این‌جوری وامیستی؟!»
سیاوش بی‌آنکه ماشین را خاموش کند، دستش را روی فرمان رها کرد. نفس‌هایش تند، سنگین و صدادار بود. شانه‌های پهنش با هر دم و بازدم بالا و پایین می‌رفت. بدون اینکه حتی سرش را به سمت عقب بچرخاند، با صدایی که از شدت خشمِ فروخورده خش‌دار و بم‌تر از همیشه شده بود، غرید:
 
«پیاده شید.»
 
دو کلمه، ولی با تحکمی که مو به تن آدم سیخ می‌کرد.
 
نیکان که حس کرد جو به شدت خراب شده، خنده‌ی مسخره‌اش ماسید. دستپاچه دستگیره را کشید و اول خودش پیاده شد. دور زد تا درِ سمت مرا باز کند. با لحنی نگران و دستپاچه دستش را دراز کرد:
«بیا هایرون، دستت رو بده به من… مراقب پای چپت باش به لبه‌ی رکاب گیر نکنه.»
لبخندی از سر تشکر زدم و خواستم دستم را روی بازوی نیکان بگذارم تا از ماشین بیرون بیایم که ناگهان درِ سمت راننده با صدای مهیبی باز و کوبیده شد.
سیاوش در کسری از ثانیه دور ماشین چرخید و مثل یک سایه‌ی شوم بالای سرمان ظاهر شد. چنان به نیکان نزدیکشد که او ناخودآگاه یک قدم عقب کشید. سیاوش بدون اینکه حتی به نیکان نگاه کند، دست انداخت و با قدرتی مهارنشدنی مچ دست مرا از دستگیره جدا کرد.
 
سیاوش با صدایی لرزان از خشم، رو به نیکان اما با نگاهی خیره به من گفت:
 
«نیکان، برو توی ویلای خودت. همین الان.»

نیکان من‌من‌کنان گفت:

«اما سیاوش… پاش زخمه، بذار کمکش کنم تا اتاق بره…»

سیاوش یک‌باره برگشت و چنان غرش کوتاهی سر نیکان زد که او در جا خشکش زد:

«گفتم برو! مگه با تو نیستم؟ خودم می‌برمش بالا!»

نیکان نگاهی مستأصل بین من و سیاوش رد و بدل کرد و وقتی جدیت مرگبار و چشم‌های به خون نشسته‌ی سیاوش را دید، بدون هیچ حرف اضافه‌ای سرش را پایین انداخت و به سمت ویلای کناری رفت.

حالا فقط من مانده بودم و سیاوش؛ در سکوت سنگین شبِ ساحلی، زیر نور نقره‌ای ماه، و آتشی که در چشمان این مرد زبانه می‌کشید.

لنگ‌لنگان یک قدم عقب رفتم و با اخم گفتم:

«چرا این‌طوری می‌کنی؟ من نیازی به کمک تو ندارم! گفتم خودم می‌تونم…»

 

نیکان من‌من‌کنان گفت:

«اما سیاوش… پاش زخمه، بذار کمکش کنم تا اتاق بره…»

سیاوش یک‌باره برگشت و چنان غرش کوتاهی سر نیکان زد که او در جا خشکش زد:

«گفتم برو! مگه با تو نیستم؟ خودم می‌برمش بالا!»

نیکان نگاهی مستأصل بین من و سیاوش رد و بدل کرد و وقتی جدیت مرگبار و چشم‌های به خون نشسته‌ی سیاوش را دید، بدون هیچ حرف اضافه‌ای سرش را پایین انداخت و به سمت ویلای کناری رفت.

حالا فقط من مانده بودم و سیاوش؛ در سکوت سنگین شبِ ساحلی، زیر نور نقره‌ای ماه، و آتشی که در چشمان این مرد زبانه می‌کشید.

لنگ‌لنگان یک قدم عقب رفتم و با اخم گفتم:

«چرا این‌طوری می‌کنی؟ من نیازی به کمک تو ندارم! گفتم خودم می‌تونم…»

 

 

اما سیاوش اجازه نداد جملم تمام شود. با یک حرکت ناگهانی، خم شد و قبل از اینکه بتوانم جیغ بزنم، دست‌هایش را زیر زانوها و پشتم رد کرد و مرا مثل پرِ کاه از روی زمین بلند کرد و در آغوش کشید.

«سیاوش! ولم کن! بذارم زمین!» با مشت به شانه‌ی سفت و محکمِ مثل سنگش کوبیدم. «دست به من نزن! من خودم پا دارم!»

سیاوش درِ ورودی ویلا را با پایش کوبید و باز کرد. با قدم‌های بلند و سنگین به سمت پله‌ها رفت و در حالی که مرا محکم به سینه‌اش فشار می‌داد، صورت کوتاهی سر نیکان زد که او در جا خشکش زد:

«گفتم برو! مگه با تو نیستم؟ خودم می‌برمش بالا!»

نیکان نگاهی مستأصل بین من و سیاوش رد و بدل کرد و وقتی جدیت مرگبار و چشم‌های به خون نشسته‌ی سیاوش را دید، بدون هیچ حرف اضافه‌ای سرش را پایین انداخت و به سمت ویلای کناری رفت.

حالا فقط من مانده بودم و سیاوش؛ در سکوت سنگین شبِ ساحلی، زیر نور نقره‌ای ماه، و آتشی که در چشمان این مرد زبانه می‌کشید.

لنگ‌لنگان یک قدم عقب رفتم و با اخم گفتم:

«چرا این‌طوری می‌کنی؟ من نیازی به کمک تو ندارم! گفتم خودم می‌تونم…»

اما سیاوش اجازه نداد جملم تمام شود. با یک حرکت ناگهانی، خم شد و قبل از اینکه بتوانم جیغ بزنم، دست‌هایش را زیر زانوها و پشتم رد کرد و مرا مثل پرِ کاه از روی زمین بلند کرد و در آغوش کشید.

«سیاوش! ولم کن! بذارم زمین!» با مشت به شانه‌ی سفت و محکمِ مثل سنگش کوبیدم. «دست به من نزن! من خودم پا دارم!»

سیاوش درِ ورودی ویلا را با پایش کوبید و باز کرد. با قدم‌های بلند و سنگین به سمت پله‌ها رفت و در حالی که مرا محکم به سینه‌اش فشار می‌داد، صورتش را تا چند سانتی‌متری صورتم پایین آورد. گرمای نفس‌های تندش پوستم را سوزاند. با دندان‌های کلیدشده، شمرده و با لحنی که از شدت غیرت و خشم می‌لرزید، توی صورتم نجوا کرد:

«خوب به خنده‌هات با نیکان ادامه بده هایرون… ولی

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت104#

 

ولی این بازی رو با من راه ننداز! من اون احمقی نیستم که با دو تا لبخندِ ساختگی دلبری کنی و سر کارش بذاری!»

کلماتش مثل شلاق به صورتم خورد. عطر تلخ و خنک تنش با بوی باروتِ خشمش درآمیخته بود و هوای ریه‌هایم را تنگ می‌کرد. دست‌هایم را به سینه‌اش فشردم تا خودم را عقب بکشم، اما بازوهای ستبرش مثل حصاری آهنین دور تنم قفل شده بودند. حتی یک میلی‌متر هم جابه‌جا نمی‌شد.

«من با هر کی بخوام می‌خندم و با هر کی بخوام حرف می‌زنم!» با صدایی که از شدت حرص و خفگی بغض‌آلود شده بود توی صورتش غریدم: «تو رئیس شرکت منی سیاوش، صاحب اختیار و صاحب جونم نیستی! بذارم زمین تا خودم داد نزدم همه بفهمن چه آدم مستبدی هستی!»

سیاوش پله‌های چوبی را دوتا یکی بالا رفت، بدون اینکه حتی نفسش به شماره بیفتد. نگاه تیز و سیاهش درست توی چشم‌هایم ثابت مانده بود؛ نگاهی که در آن هم رگه‌هایی از جنون و مالکیت موج می‌زد و هم غمی عمیق و غیرقابل‌هضم.با پایش درِ اتاق مرا به عقب هل داد. صدای کوبیده شدن در به دیوار در سکوت اتاق پیچید. مرا به سمت تخت برد و به آرامی—با ظرافتی که اصلاً به آن لحن و چهره‌ی خشمگینش نمی‌آمد—روی تشک نرم گذاشت. انگار حتی در اوج عصبانیت هم ناخودآگاه مراقب بود به پای پانسمان‌شده‌ام فشاری نیاید.

اما به محض اینکه پشتم به بالش خورد، خواستم بلند شوم و به سمت در بروم که سیاوش هر دو دستش را در دو طرف سرم روی تخت ستون کرد. بدنش به سمتم متمایل شد و تمام فضای بالای سرم را با حضور سنگین و خفه‌کننده‌اش پوشاند. قفسه‌ی سینه‌اش با نفس‌های تند و عمیق بالا و پایین می‌رفت و من عملاً در محاصره‌ی او گیر افتاده بودم.

«تو فکر کردی من نمی‌فهمم داری چه غلطی می‌کنی؟» صدایش بم، تاریک و پر از لرزش بود. مردمک‌های چشمش با هر کلمه تنگ‌تر می‌شد. «فکر کردی کوری چشم من داری به اون چرت‌وپرت‌های نیکان بلندبلند می‌خندی؟ فکر کردی من نفهمیدم تمام طول مسیر داشتی با اعصاب من بازی می‌کردی؟»

نگاهم را از روی خطِ فک سفت‌شده‌اش تا رگ متورم گردنش بالا کشیدم. با وجود لرزی که به جانم افتاده بود، چانه‌ام را با لجبازی بالا دادم و با پوزخندی تلخ گفتم:

«چرا این‌قدر همه‌چیز رو به خودت می‌گیری جناب مهندس؟ مگه دنیا دور شما می‌چرخه؟ نیکان برعکس شما یه آدم محترم و خوش‌اخلاقه. اون امشب نگران من بود، اون وقتی از درد داشتم می‌مردم دستپاچه شد، نه تویی که فقط بلدی اخم کنی و دستور بدی! اصلاً من دلم می‌خواد به حرفای اون بخندم، به شما چه ربطی داره؟ نکنه بابت خنده‌هامم باید به مدیرعامل جواب پس بدم؟!»

سیاوش یک دستش را از روی تخت برداشت و چانه‌ام را با سرانگشتان قدرتمندش گرفت. فشار دستش دردناک نبود، اما آن‌قدر محکم بود که نگذاشت سرم را حتی یک سانتی‌متر برگردانم. چشم‌هایش در تاریکیِ اتاق، مثل دو گوی آتشین برق می‌زدند.

«به من ربط داره چون تو…» جمله‌اش را نصفه رها کرد. نفسش با حرارت به لب‌هایم خورد. دندان‌هایش را با حرص روی هم فشرد و گفت: «چون تو امانتِ دست منی هایرون! بفهم! اگه بلایی سرت بیاد، اگه با حماقت‌هات به باد بری، من باید جواب بدم! نه اون نیکانِ بی‌خاصیت که تا تقی به توقی می‌خوره دست‌وپاشو گم می‌کنه. 

سیاوش اخم‌هایش را در هم کشید و خواست حرفی بزند، اما من امان ندادم:

«هیچ‌چی برای تو مهم نیست! نه احساس آدما، نه آرامششون! من رو آوردی اینجا وسط ناکجاآباد، بعد ول می‌کنی می‌ری پی کارهات… می‌دونی من این چند شب چطور خوابیدم؟ می‌دونی چقدر از تنهایی و سکوتِ این درندشت می‌ترسم؟ هر صدای بادی که به پنجره می‌خوره تنم می‌لرزه، از ترس قفل و بستِ درها رو هزار بار چک می‌کنم تا مبادا یکی از در بیاد تو! ولی تو کجایی؟ تو فقط وقتی سر و کله‌ت پیدا می‌شه که بخوای داد بزنی، تحکم کنی و بهم بگی چیکار بکنم و چیکار نکنم!»

کلماتم با اشک و هق‌هقی کنترل‌نشده از سینه‌ام بیرون می‌ریختند. تمام دلخوری‌ها و وحشتِ این چند روزه مثل آواری روی سرش خراب می‌شد:

«نیکان حداقل وقتی می‌بینه حالم بده، سعی می‌کنه با شوخی‌هاش اون ترسم رو کم کنه! حداقل مثل تو مثل یه رباتِ بی‌احساس رفتار نمی‌کنه! تو حتی نپرسیدی چم شده، فقط منتظری ببینی کی دست از پا خطا می‌کنم تا تحقیرم کنی! ازت متنفرم که فکر می‌کنی صاحبِ همه‌چیز منی!» هیچ باخودت فکرکردی من چرااینجام، دورازخانواده، یکه وتنها، چون تومنومجبورکردی، بافشاراون قراردادکوفتی مجبورم کردی بیام وتوتنهایی این ویلا شب وباترس سرکنم، فکرنکردی چون اصلابه غیرخودت چیزی ونمیبینی

سیاوش که تا آن لحظه مثل آتشفشان در آستانه‌ی انفجار بود، با شنیدن حرف‌هایم ناگهان ساکت شد.

شعله‌ی سرکش خشم در چشمانش جای خود را به بهت و گیجی عمیقی داد. دست‌هایش روی ملافه شل شدند. نگاهش با ناباوری روی چشم‌های خیس، لب‌های لرزان و چهره‌ی رنگ‌پریده‌ام چرخید؛ انگار تازه متوجه حجم دردی شده بود که زیر پوسته‌ی لجبازی‌های من پنهان شده بود. فاصله‌اش را کم نکرد، اما سنگینیِ تنش آرام عقب کشید و همان‌طور خیره در نگاهم ماندوبی معطلی بیرون رفت

 

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت105#

 

اتاق که بسته شد، صدای تقه‌ی آرام قفل در سکوت طبقه بالا پیچید.

چند ثانیه همان‌طور لبه‌ی تخت نشستم. درد پایم دوباره به شکل ضربان‌های مداوم و تیز برگشته بود. با احتیاط کف پای راستم را زمین گذاشتم، اما به محض اینکه ذره‌ای از وزنم روی پای چپِ پانسمان‌شده افتاد، تیر کشید. لبم را به دندان گرفتم و لنگ‌لنگان خودم را به بیرون به لبه‌ی پنجره رساندم.

پرده را کمی کنار زدم. نور چراغ‌های محوطه‌ی بیرونی،بخش‌هایی از حیاط سنگ‌فرش‌شده را روشن کرده بود. سیاوش از درِ اصلی ویلا بیرون آمد. کت اسپورتی را که روی صندلی ماشین جا مانده بود روی شانه‌اش انداخته بود. بدون اینکه حتی یک‌بار سرش را به سمت پنجره‌های طبقه بالا بچرخاند، با قدم‌هایی شمرده و محکم به سمت فراری رفت، درِ راننده را باز کرد و سوار شد.

چند لحظه بعد، صدای استارت نرم موتور و چرخش نوربالای ماشین روی درختچه‌های نخل حیاط افتاد. ماشین آرام دور زد و از درِ بزرگِ ویلا خارج شد. صدای لاستیک‌ها روی آسفالت خیابان ساحلی بعد از چند ثانیه

کاملاً در سکوت شب محو شد.

پرده را رها کردم.وارداتاق شدم

نگاهم به میز کنار تخت افتاد؛ نایلونِ سفید داروهای بیمارستان، بطری آب معدنی و چند گاز استریل اضافه که پرستار موقع ترخیص داده بود همان‌جا روی میز بود. کیسه‌ی قرص‌ها را باز کردم. دو ورق مسکن و یک آنتی‌بیوتیک با دستورِ مصرفی که با خودکار آبی روی جعبه‌شان خط خورده بود، داخلش قرار داشت. طبق دستوری که دکتر داده بود، یک عدد مسکن با نصف لیوان آب قورت دادم.

به طرف آینه‌ی قدی گوشه‌ی اتاق رفتم. صورتم از فرط خستگی و دل‌پیچه‌ی چند ساعت قبل رنگ‌پریده بود و چند تار مو به شقیقه‌هایم چسبیده بود. مانتویم هنوز بوی الکلِ بخش تریاژ بیمارستان را می‌داد. با سختی و در حالی که تمام تلاشم را می‌کردم تا پای چپم خم نشود، مانتو را درآوردم و یک تی‌شرت نخی راحت پوشیدم.

 

پایم نیاز به استراحت داشت. روی تخت دراز کشیدم و یک بالش اضافه زیر مچ پای آسیب‌دیده‌ام گذاشتم تا بالاتر از سطح بدنم قرار بگیرد. دردِ تیز و برنده کم‌کم جای خودش را به کرختیِ سنگینِ داروها داد.

نگاهم روی سقفِ چوبی اتاق ثابت ماند. از طبقه پایین، هیچ صدایی نمی‌آمد. ویلا در آرامشی مطلق فرو رفته بود؛ فقط صدای یکنواختِ برخورد امواج به دیواره‌ی ساحلی از فاصله‌ای دور به گوش می‌رسید.

فکرم به سمت کارهای فردا رفت. اسناد مالی پروژه‌ی کیش، فاکتورهای ترخیص مصالح و گزارش‌های ثبت‌شده تا پایان هفته باید دسته‌بندی می‌شدند. فرقی نمی‌کرد سیاوش کجا رفته باشد یا کی برگردد؛ تا سه روز دیگر اسناد باید به صورت نهایی تنظیم می‌شدند و اجازه نمی‌دادم این شکستگیِ پا یا اتفاقات امشب روی نظم کاری‌ام اثر بگذارد.

چشم‌هایم را بستم. اثر آرام‌بخش‌ها سنگین‌تر شد و پلک‌هایم را روی هم فشرد. طولی نکشید که تاریکیِ خواب تمام اتاق را پر کرد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت106#

 

نور تند و درخشان آفتاب از لای پرده‌های حریر، خطوط موربی روی پتوی روی تخت انداخته بود. وقتی پلک‌های سنگینم را به‌زحمت باز کردم، نگاهم روی ساعت دیواریِ روبرو افتاد؛ عقربه‌ها ساعت یازده و نیم صبح را نشان می‌دادند!

قلبم با یک تکان شدید در سینه‌ام فروریخت. وحشت‌زده با خودم گفتم: «وای خدای من… یازده و نیم؟! همه‌چیز دیر شد!»

با فکر اینکه ساعت‌ها از زمان شروع کار گذشته و سیاوش در شرکت منتظر گزارش‌هاست و من از همه‌چیز جا مانده‌ام، دستپاچه و بدون فکر پتو را پس زدم و با عجله خواستم از تخت پایین بپرم. اما به محض اینکه پای چپم با فشار به زمین خورد، سوزشِ وحشتناک و گزنده‌ای کف پایم پیچید. انگار خرده‌شیشه‌ها دوباره در گوشتم فرو رفتند. دردی تند و بی‌رحم از بخیه‌ها تیر کشید و تا زانویم بالا آمد.

«آخ…» ناله‌ای از سر درد از گلویم بیرون زد. بی‌اختیار روی لبه‌ی تخت ولو شدم و پایم را جمع کردم. نفسم از شدت درد بند آمده بود و تازه یادم آمد دیشب با چه وضعیتی و با چند بخیه به خانه برگشته بودم.

چند ثانیه چشم‌هایم را بستم و عمیق نفس کشیدم تا سوزشِ نبض‌دار کف پایم کمی آرام بگیرد. لنگ‌لنگان، با احتیاط و با تکیه بر دیوارهای راهرو خودم را به سمت پله‌ها رساندم. نرده‌ها را محکم گرفتم و پله‌ها را یکی‌یکی پایین رفتم تا به سالن طبقه پایین برسم. همه‌جا در سکوت و آرامشِ کامل فرو رفته بود.

هنوز پایم به آخرین پله نرسیده بود که صدای چند تقه‌ی آرام و مردد به درِ ورودی ویلا بلند شد.

با تعجب ایستادم. به سمت در رفتم و لنگ‌لنگان دستگیره را پایین کشیدم. با باز شدن در، چهره‌ی نیکان پشت آستانه نمایان شد؛ اما نه آن نیکانِ پر سر و صدا و خندانِ دیشب.

یک چمدانِ چرمیِ متوسط کنار پایش روی زمین قرار داشت و ساکِ دستی‌اش را روی شانه انداخته بود. چهره‌اش به وضوح گرفته، پکر و آشفته به نظر می‌رسید و خطوط ناراحتی روی پیشانی‌اش نشسته بود.

با تعجب نگاهی به چمدان و بعد به صورتِ پکرش انداختم و گفتم:

«نیکان؟ اینجا چه خبره؟ این چمدون چیه دستت؟»

نیکان لبخند تلخ و کم‌رنگی زد، دستی به پشت گردنش کشید و با لحنی پشیمان و کلافه گفت:

«سلام هایرون… حالت چطوره؟ پات بهتره؟ راستش… من باید برگردم تهران. پروازم برای دو سه ساعت دیگه‌ست.»

چشم‌هایم از تعجب گرد شد. «تهران؟! مگه قرار نبود تا آخر پروژه بمونی؟ چرا یهو؟»

نیکان آهی کشید و با دلخوری سرش را تکان داد:

«راستش چندروزپیش خودم میخواستم که برگردم،امابعدش دوباره پشیمون شدم، برنامه‌هام عوض شد، اصلاً پشیمون شدم از رفتن! ولی خب… الان دیگه دست خودم نیست؛ دستور مستقیمِ سیاوش‌خانه! صبح اول وقت زنگ زد و گفت کارِ من اینجا تموم شده و باید سریع برگردم دفتر تهران به کارهای اونجا برسم.»

از لحنش پیدا بود چقدر از دست سیاوش و این تصمیمِ ناگهانی شاکی و دلخور است. ناخودآگاه فکرم به سمت شرکت کشیده شد. با دلشوره پرسیدم:

«پس سیاوش الان کجاست؟ مگه تو شرکت نبودی؟ اوضاع اونجا چطوره؟ من این‌قدر دیر بیدار شدم که فکر کردم همه‌چیز به‌هم ریخته…»

 

نیکان دستش را در هوا تکان داد و با بی‌قیدی گفت:

«نه بابا، نگران شرکت نباش! سیاوش خودش صبح زود رفت اونجا. امروز شرکت حسابی غلغله بود و سرش به شدت شلوغ بود… اما نه به خاطر حساب‌کتاب و کارهای مهندسی! سیاوش آگهی داده برای استخدامِ منشی، آبدارچی و یه تایپیست حرفه‌ای برای دفترِ کیش. از صبح کلی آدم برای مصاحبه صف کشیدن و سیاوش هم همه‌چیز رو دست گرفته و داره اونجا رو سروسامان می‌ده.»

با شنیدن حرف‌هایش، نفس راحتی کشیدم که غیبتم مشکلی در کارها ایجاد نکرده بود؛ اما نگاهم که به چشم‌های گرفته و شانه‌های افتاده‌ی نیکان افتاد، دلم برایش سوخت. او دیشب با تمام وجودش سعی کرده بود کمکم کند و حالا این‌طور با لحنی پکر و دل‌مرده به خاطر دستور سیاوش چمدان بسته بود. دلم نمی‌خواست با این حالِ گرفته راهی فرودگاه شود.لبخند گرم و مهربانی به رویش زدم و با لحنی نرم و صمیمی گفتم:

«نیکان… حالا که هنوز تا پروازت وقت داری، حیفه با این چهره‌ی پکر بری. چطوره دمِ رفتن یه دوری توی شهر بزنیم؟ بیا با هم بریم یه کافه‌ای، جایی، یه نوشیدنیِ خنک بخوریم تا هم حالت عوض بشه و هم این دمِ آخری من بتونم درست و حسابی ازت تشکر کنم… قبول؟»

 

ده دقیقه بعد در خیابان‌های آفتابی و نخل‌پوش کیش بودیم. هوا گرم و شرجی بود، اما باد خنک کولر ماشین حس خوبی به تن آدم می‌داد. بعد از کمی چرخیدن، تصمیم گرفتیم برای فرار از گرما وارد یک کافه-بستنی خنک در حاشیه‌ی مرکز خرید بشویم.

من برای تشکر از نیکان پیش‌قدم شدم و دو ظرف بستنیِ مخصوص میوه‌ای سفارش دادم.

حقیقتاً از بی‌محلی‌ها و پرخاش‌های ناخواسته‌ای که در این چند روز به خاطر عصبانیتم از سیاوش سرِ نیکان خالی کرده بودم، عذاب وجدان سنگینی داشتم. نیکان پسر بدی نبود؛ قلبی پاک و بی‌غل‌وغش داشت، فقط عیبش این بود که خیلی زود با جنس مخالف گرم می‌گرفت، شوخی‌های بیش از حد می‌کرد و سریع پسرخاله می‌شد؛ چیزی که من به عنوان یک دخترِ محتاط و قانون‌مند اصلاً نمی‌پسندیدم و مرزهایم را حفظ می‌کردم. ولی در این لحظه، لایق یک عذرخواهیِ پنهان و یک برخورد محترمانه بود.

نیکان قاشقی از بستنی‌اش خورد و در حالی که به من خیره شده بود، لحن کلامش کمی جدی و آرام‌تر از همیشه شد

می‌دونی هایرون… تو این چند سال رندگی ا م، دخترهای زیادی اومدن و رفتن؛ از اونایی که مدام دنبال جلب توجه بودن تا آدمایی که فقط منفعت‌طلب بودن. ولی… تو واقعاً فرق داری. من تاحالا دختری به این با شخصیتی، محکمی و متانت ندیده بودم. راستش… از همون برخورداول ازت خوشم اومده بود، دختری که بتونه تواین سن وسال ارتباط معناداری باخانواده داشته باشه قطعاوفاداری هم جزخصوصیاتشه. راستش چندروزی بودمیخواستم بهت حرفاموبزنم وبگم ازت خوشم اومده هربارموقعیتش پیش نیومداماحالا... 

 

حرفش مستقیم و بدون پرده بود. حس کردم دارد پایش را از گلیمش فراتر می‌گذارد. نباید اجازه می‌دادم این سوءتفاهمِ کوچک به یک امید واهی یا دردسر جدید تبدیل شود.

خیلی سریع، اما با ملایمت و کلماتی سنجیده لبخند زدم و گفتم:

«ممنونم از احترامی که برام قائلی نیکان. نظر لطفت رو می‌رسونه. اما خودت خوب می‌دونی که شرایط روحی و موقعیت زندگی من اصلاً توی این وادی‌ها نیست. تمام تمرکز من روی کارمه و دلم می‌خواد یک همکار و دوستِ کاری خوب و قابل‌احترام برای هم باقی بمونیم. مطمئنم تو هم به زودی کسی رو پیدا می‌کنی که دقیقاً هم‌سلیقه و هم‌شأن خودت باشه.»

 

نیکان برای چند ثانیه سکوت کرد. برق نگاهش کمی مات شد، اما پختگی و احترام در لحنم آن‌قدر قوی بود که نتوانست دلخور شود. لبخند مهربانی زد و سرش را تکان داد:

«می‌فهمم… حق با توئه. همین که باهام رک و صادق حرف می‌زنی، احترامت رو برام چند برابر می‌کنه. من هیچ وقت نخواستم خودموتحمیل کنم ومعتقدم همه ادم هابایدهمبنجوری باشندولی خب، اشنایی باتوحتی تومدت کم خیلی برام ارزشمندبود

ازنگاهش صراحت حرفاش واضح بود، 

***************************

بعدازخداحافظی ازنیکان، خواستم که خودم به ویلابرم یکمم خریدکنم وتامسیرویلا، لب ساحل قدم بزنم، مسافت زیادی تاویلانبود، برای همین راحت میتونستم بااون پای زخمی راه برم، واردهایپرمارکت بزرگ شدم هرچی که لازم داشتم خریدم وکنارساحل قدم زنان راه افتادم

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 107#

بسته‌های خرید را در یک دستم جا‌به‌جا کردم و از شیب ملایم سنگ‌فرش خیابان به سمت نوار ماسه‌ای ساحل پایین رفتم.

نزدیک ظهر بود و گرمای آفتابِ خلیج، ماسه‌های روشن را داغ کرده بود، اما نسیم ملایم و مرطوبی که از روی آب می‌گذشت، حرارت هوا را می‌شکست و خنکای مطبوعی روی پوستم می‌نشاند. کفش‌هایم را با احتیاط روی ماسه‌ها می‌گذاشتم تا پاشنه‌ام به سطح نرم فرو برود و فشاری به بخیه‌های نوک پنجه و کف پای چپم نیاید. هر بار که موجی خسته و کف‌آلود تا چند قدمی‌ام می‌آمد و عقب می‌نشست، صدای یکنواخت و عمیقش انگار غوغای توی سرم را می‌شست و با خودش می‌برد.

چند دقیقه‌ای بود که در این سکوتِ خلوتِ ساحل قدم می‌زدم و حس می‌کردم بعد از چند روز تنشِ مداوم، تازه می‌توانم نفس بکشم. خبری از اخم‌های برنده و تحکم‌های سیاوش نبود، خبری از شلوغی بیمارستان یا شوخی‌های دستپاچه‌کننده‌ی نیکان نبود؛ فقط من بودم و پهنه‌ی بیکران آبیِ دریا.

اما درست وسط همین آرامش، یک‌باره حس غریبی از تنهایی و دلتنگی به جانم چنگ انداخت.

دلم پر کشید برای تهران؛ برای هیاهوی شلوغ و خاکستری خیابان ولی‌عصر، برای برگ‌ریزان پیاده‌روهایش، برای صدای خنده‌های بی‌خیال و تمام‌نشدنیِ مریم که پشت تلفن با غیبت‌های بی‌پایانش ساعت‌ها سرگرمم می‌کرد. دلم برای همان شرکت شلوغِ تهران و دعواهای ساده بر سر اسناد مالی تنگ شده بود، جایی که حداقل اگر قانونی بود، شفاف بود، نه مثل این جزیره که حس می‌کردم وسط یک بازیِ پیچیده و ناشناخته پرتاب شده‌ام.بیش از همه… دلم هوای عزیزجون را کرده بود.

تصویر مهربان و شکسته‌اش جلوی چشمم آمد؛ با آن چادر گلدارِ نازکش، عطر همیشگی گلاب و صابون مراغه‌ای که از آستین‌هایش به مشام می‌رسید، و آن استکان‌های کمرباریکِ چای تازه‌دم که عصرها روی سینی ورشو روبه‌رویم می‌گذاشت. چقدر دلم می‌خواست الان سرم را روی پاهای استخوانی و امنِ او می‌گذاشتم، دست‌های چروکیده‌اش میان موهایم می‌چرخید و بدون اینکه هیچ سؤالی درباره‌ی دلیل بغضم بپرسد، فقط می‌گفت: «غصه نخور مادر، همه‌چیز می‌گذره…»

واردویلاشدم، سکوت سرتاسرویلاروگرفته بود، هوای داخل خنک بود، سیستم های تهویه کولرگازی به خوبی کارمبکرد

همین که درِ سالن را بستم و خنکای مطبوع داخل به پوستم خورد، نگاهم به فضای پذیرایی و آشپزخانه افتاد و حالم گرفته شد. هنوز ردپای اتفاقات آشفته‌ی دیشب روی تن خانه مانده بود؛ لکه‌های محو شربت و روغن، دستمال‌های مچاله‌شده روی کانتر و نامرتبیِ وسایل. دیدن این شلختگی، کلافگی‌ام را بیشتر می‌کرد. همیشه وقتی ذهنم پر از گره و تنش می‌شد، تمیزکاری و چیدن وسایل تنها چیزی بود که آرامم می‌کرد.

بسته‌های خریدم را روی کانتر خالی کردم. پدها و دستمال‌های مرطوب و وسایل شخصی‌ام را جدا کردم و داخل کمد گذاشتم. مانتوی نخی‌ام را درآوردم و آستین‌های تی‌شرتم را بالا زدم. با اینکه پای چپم هنوز ضربان داشت و نباید زیاد به آن فشار می‌آوردم، اما لنگ‌لنگان و با احتیاط دست‌به‌کار شدم.

یک دستمال نم‌دار برداشتم و روی کانتر مرمر و کابینت‌ها کشیدم. کوسن‌های مخملی مبل‌های راحتی سالن را که در رفت‌وآمدهای دیشب نامرتب شده بودند، صاف کردم. چند تا از مجله‌ها و کاتالوگ‌های مهندسیِ مربوط به پروژه را که روی میز جلو مبلی پخش بود، مرتب روی هم چیدم. تمام مدتی که دستمال می‌کشیدم، نگاهم ناخودآگاه به کف سالن وترانس بالا محلی می‌افتاد که دیشب شیشه‌ها خرد شده بود، جاروی دستی را برداشتم و گوشه‌وکنار سرامیک‌ها را دوباره جارو کشیدم تا خیالم راحت شود هیچ خرده‌شیشه‌ی ریزی برای پای دردمندم کمین نکرده باشد

بعد از نیم ساعت، خانه بوی تمیزی و آرامش گرفت. نفس عمیقی کشیدم و دست‌هایم را با مایع شستم. با وجود درد خفیف کف پایم، از دیدن نظم سالن حس بهتری داشتم.

ساعت به یک و نیم بعدازظهر نزدیک می‌شد و قاروقور شکمم یادآوری کرد که از دیشب جز آن بستنیِ کوچک میوه‌ای با نیکان، چیز دیگری نخورده‌ام. درِ یخچال ساید را باز کردم. جز چند بطری آب معدنی، پنیر و کره‌ی بسته‌بندی و یک شانه تخم‌مرغ، چیز دندان‌گیری نبود.

دو تا تخم‌مرغ برداشتم و ماهیتابه‌ی کوچک نچسب را روی شعله‌ی ملایم گاز گذاشتم. یک تکه کره داخلش انداختم؛ کره با صدای جلزولز ملایمی ذوب شد و عطرش در فضای آشپزخانه پیچید. درست همان لحظه که تخم‌مرغ اول را به لبه‌ی ماهیتابه زدم تا بشکنم، صدای ممتد و بلند زنگ آیفون تصویری و به دنبال آن چند تقه‌ی محکم به درِ چوبی حیاط، سکوت خانه را شکست.

جا خوردم. تخم‌مرغ را توی کاسه رها کردم و شعله را بستم. «کی می‌تونه باشه این وقت ظهر؟ نکنه نیکان ازپروازجامونده وبرگشته

با همان پای باندپیچی‌شده، لنگ‌لنگان خودم را به مانیتور آیفون رساندم. تصویرِ پسری جوان با کلاه کاسکت و لباس فرم قرمزِ یک رستوران روی صفحه افتاده بود که یک بسته‌ی بزرگِ حرارتی در دست داشت.

شالم را روی سرم انداختم و لنگ‌لنگان از پله‌های ورودی به حیاط رفتم. آفتاب ظهر داغ بود. وقتی درِ چوبی سنگین را باز کردم، پسر پیک با لبخندی مودبانه سلام کرد:

«روزتون بخیر خانم. ویلای شماره‌ی دوازده؟»

سرم را تکان دادم و با تعجب گفتم: «بله، ولی من چیزی سفارش نداده بودم… فکر کنم اشتباه آوردید.»

پسر جوان فاکتور الصاق‌شده روی کیسه‌ی بزرگ و شیک را نگاه کرد و گفت:

«نه خانم، آدرس درسته. سفارش از طرف شرکت پرتو… آقای مهندس رادمنش ثبت شده. هزینه‌ش هم پرداخت شده، فقط تحویل شماست.»

با شنیدن اسم «سیاوش رادمنش» و «شرکت پرتو»، برای یک لحظه ماتم برد. حس عجیبی مثل یک موج ناگهانی در سینه‌ام پیچید؛ ترکیبی از ناباوری، لج‌بازی و حسی ناشناخته که فوراً سعی کردم سرکوبش کنم.

پیک، کیسه‌ی بزرگِ دوجداره را که گرمایش حتی از روی مقوا هم حس می‌شد، به دستم داد: «نوش جان، روزتون بخیر.»

در را بستم و با بسته به داخل برگشتم. آن را روی کانتر آشپزخانه گذاشتم و بازش کردم. داخلش یک ظرف سوپ گرم و غلیظِ سبزیجات و قلم، یک پرس چلوگوشتِ مخصوص با برنج زعفرانی، سالاد فصل تازه و یک بطری آبمیوه‌ی طبیعیِ هویج و سیب بود؛ دقیقاً غذاهایی سبک و در عین حال به شدت مقوی، انگار کسی از قصد این منو را چیده بود تا معده‌ی به هم ریخته و ضعفِ بعد از خون‌ریزی پایم جبران شود.

به فاکتور نگاه کردم. امضای دیجیتال و عنوان «شرکت مهندسی پرتو - مدیریت» گوشه‌ی کاغذ به چشم می‌خورد.

نگاهم به ماهیتابه‌ی نیمه‌آماده‌ی تخم‌مرغ و بعد به این غذاهای اشرافی و حساب‌شده افتاد. این مرد واقعاً چه موجود غریبی بود؟ دیشب با آن غیظ و تحکم مرا به باد ناسزا گرفت و رفت، امروز نیکان را به خاطر لجبازی من تبعید کرد، و حالا از پشت میزش در شرکت، این‌طور بی‌سرصدا و با همان ژستِ صاحب‌اختیاری برایم غذای مخصوص می‌فرستاد؛ بی‌آنکه حتی یک پیام کوتاه بدهد یا بپرسد اصلاً زنده‌ام یا نه!

پوزخند زدم، اما درِ ظرف سوپ را باز کردم. عطر خوشایند غذا تمام فضای آشپزخانه را پر کرد و دلم ضعف رفت…

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت108#

 

سوپ داغ و مقوی را تا قطره‌ی آخر خوردم و همراه با کمی از چلوگوشت زعفرانی، جانِ دوباره‌ای به تنم برگشت. با اینکه دلم نمی‌خواست اعتراف کنم، اما دستپختِ رستوران انتخابیِ سیاوش فوق‌العاده بود و انگار تک‌تک سلول‌های بدنم بعد از ضعفِ شب گذشته، از این تجدید قوا استقبال کردند. ظرف‌ها را جمع کردم، توی سینک شستم و با یک لیوان آبمیوه‌ی خنک روی کاناپه‌ی تمیز سالن لم دادم.

گوشی‌ام را از روی میز برداشتم. دلتنگیِ صبح هنوز در گلویم سنگینی می‌کرد. وارد مخاطبین شدم و شماره‌ی بنفشه را لمس کردم. بعد از سه تا بوق، صدای پرانرژی و جیغ‌جیغوی همیشگی‌اش توی گوشم پیچید:

«به به! خانمِ مهندس در سواحل نیلگون خلیج فارس! بالاخره یادی از ما فقرای پایتخت کردی هایرون؟»

با شنیدن صدایش بی‌اختیار خندیدم: «سلام دیوونه! چطوری تو؟ انقدر غر نزن، همین چند دقیقه پیش وقت کردم یه نفس راحت بکشم.»

بنفشه امان نداد و با همان هیجان مخصوص خودش شروع کرد به حرف زدن: «وای هایرون نمی‌دونی چی شد! دیشب بالاخره بعد از صد سال، این پسرعموی ما، شاهین، با دسته‌گل و شیرینی اومد خواستگاری! یعنی مامانم رسماً غش کرده بود از ذوق! خود شاهین هم انقدر دستپاچه بود که چای رو ریخت روی شلوار اتوکشیده‌ش… قیافه‌ش دیدنی بود!»

با خنده به خاطرات خنده‌دار و جزئیات خواستگاری‌اش گوش دادم. وقتی بعد از کلی خنده حرف‌هایش ته کشید، لحنم آرام‌تر و پر از تمنا شد:

«بنفشههه برات ارزوی بهترین هارودارم،ولی تامن نیومدم بله رونمیدی ها راستی اگه این روزها وقت کردی، یه سر به عزیزجون بزن. خودمم بهش یک زنگی میزنم می‌دونی که چقدر دل‌نازکه، اگه صداش رو شنیدی از طرف من ببوسش.»

بنفشه با لحنی مهربان گفت: «خیالت راحت باشه خواهر، فردا حتماً یه سر می‌رم پیشش. خودت چطوری اونجا؟»

کمی مکث کردم، نگاهم را به سقف دوختم و با شیطنت گفتم:راستی بنفشه… اینجا با یه پسری آشنا شدم به اسم نیکان. یعنی هر بار می‌بینمش دقیقاً یاد تو می‌افتم! انقدر که شوخ، بی‌خیال و پرانرژیه و یه بند زبون می‌ریزه!»

بنفشه جیغ کوتاهی کشید: «چی؟! نیکان کیه دیگه؟! بگو ببینم خوش‌تیپه؟ پولداره؟ قدبلنده؟ نکنه دلتو برده کلک؟!»

«نه بابا، چرت نگو!» خندیدم و گفتم: «فقط گفتم اخلاقش شبیه توئه، همین! وگرنه من توی این وادی‌ها نیستم.»

بنفشه پوفی کشید و لحن فضولانه‌اش گل کرد: «حیف شد!  حالا بعدا امارش ودرمیارم،

_راستی از مریم چه خبر؟

بنفشه_این روزها با صدرا حسابی سرگرمه و اصلاً معلوم نیست کجاست! شرکت پرتو رو گذاشته رو هوا، دیگه نمیشه راحت پیداش کرد

خندیدم

چند دقیقه‌ای هم درباره‌ی مریم و شیطنت‌هایش حرف زدیم و بعد از کلی شوخی و سفارش برای مراقبت از خود، تماس را قطع کردیم.

با پایان مکالمه، دوباره سکوتِ سنگین ویلا مثل آوار روی سرم ریخت. ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود. پایم خیلی بهتر شده بود و با اثر مسکن، سوزشِ بخیه‌ها فروکش کرده بود. حوصله‌ام به شدت سر رفته بود. نگاهم از پنجره به ویلای روبه‌رویی—ویلای آقایان—افتاد. کلید یدکِ نیکان موقع خداحافظی به من سپرد. 

حسابی حس کنجکاوی رومخم بود، میخواستم تونبود بقیه یک سری به ویلابزنم

 

درِ ویلای مجاور را باز کردم. به محض ورود، بوی ماندگی و غبار به دماغم خورد. نگاهم که به سالن افتاد، شاخ درآوردم! همه‌جا به شدت کثیف، شلخته و به‌هم‌ریخته بود؛ بطری‌های خالی آب و نوشابه روی میزها رها شده بود، ظرف‌های کثیف روی سینک تلنبار شده بود و یک لایه‌ی نازک خاکِ ساحلی روی تمام مبل‌ها نشسته بود. معلوم بود چند روزی است هیچ‌کس دستی به سر و گوش این خانه نکشیده.

ناخودآگاه حس تمیزکاری و وسواسم تحریک شد، اما یک لحظه ایستادم: «نکنه سیاوش بفهمه و بدش بیاد؟ اون که روی حریم شخصیش به شدت حساسه…»

اما بلافاصله جرقه‌ای توی ذهنم روشن شد و یک لبخند شیطنت‌آمیز و بدجنس روی لب‌هایم نقش بست!

 

«به جهنم که بدش میاد! بذار بیاد و حرص بخوره!» با خودم نقشه کشیدم: «اگه اومد و اخم کرد و گفت چرا وارد ویلا شدی، با کمال خونسردی می‌گم: “چون نیکان قبل رفتنش تو رو به من سپرد و سفارش کرد مراقبت باشم، منم به جبران زحماتِ اون این لطف رو در حقت کردم!” طوری رفتار می‌کنم که انگار اصلاً خبر ندارم سیاوش خودش نیکان رو با پرواز ظهر فرستاده تهران!» همین تصورِ کفری شدنِ سیاوش، انرژی عجیبی به تنم داد.

دست‌به‌کار شدم. لنگ‌لنگان و با حوصله، سالن را جارو زدم، ظرف‌ها را شستم، گردوخاک میزها را گرفتم و پنجره‌ها را باز کردم تا هوای تازه جریان پیدا کند.

بعد از مرتب کردن طبقه پایین، با وسوسه‌ای مقاومت‌ناپذیر به سمت پله‌ها رفتم. حالا که نیکان نبود و سیاوش هم تا شب در شرکت درگیر متقاضیان استخدام بود، هیچ‌کس مانعم نمی‌شد.

 

بالا رفتم. دو تا اتاق خواب آنجا بود؛ یکی با درِ باز که متعلق به نیکان بود و وسایلش جمع شده بود، و دیگری با دری نیمه‌باز که بوی عطرِ تلخ و آشنای سیاوش از آن بیرون می‌زد.

با قدم‌هایی پاورچین و تپش قلبی که بی‌دلیل تند شده بود، وارد اتاق سیاوش شدم. اتاق بزرگ، با تخت دونفره‌ی مرتب و کتی که دیشب روی دسته‌ی صندلی انداخته بود.

جلو رفتم. نگاهم ناخودآگاه به میز پاتختیِ کنار تختش کشیده شد، همان بسته قهوه موردعلاقه سیاوش که روزخرید، برداشته بودم. 

 

نگاهم از روی میز سُر خورد و به جعبه‌ی کوچک چرمیِ کنار ساعت مچی‌اش افتاد؛ جایی که وسایل شخصی و دم‌دستی‌اش را می‌گذاشت. بی‌اختیار و با کنجکاوی جلوتر رفتم و نگاهی به داخل جعبه انداختم.

یک‌باره نفسم در سینه حبس شد!

درست در گوشه‌ی جعبه، کنار سوئیچ یدک و دکمه‌سردست‌های گران‌قیمتش، یک گل‌سرِ یاسی‌رنگِ نگین‌دار خودنمایی می‌کرد؛ گل‌سرِ ظریف و معروفی که هفته‌ها پیش در شرکتِ تهران گم کرده بودم و هر چه گشته بودم پیدایش نکرده بودم!

دست لرزانم را دراز کردم و گل‌سر را برداشتم. نگین‌های ریزش زیر نورِ ضعیف اتاق درخشیدند.

دست لرزانم را دراز کردم و گل‌سر را برداشتم. نگین‌های ریزش زیر نورِ ضعیف اتاق درخشیدند.

 

مات و مبهوت به آن خیره ماندم. هزاران فکر مثل آوار به سرم ریخت: «این گل‌سر توی وسایل شخصی سیاوش چیکار می‌کنه؟ از کی پیششه؟ چرا بهم پس نداده؟ یعنی تمام این مدت… این رو پیش خودش نگه داشته؟»

 

سکوت عمیق اتاق دور سرم چرخید و من با آن گل‌سرِ یاسی در دستم، در دریایی از بهت، سردرگمی و علامت‌سؤال‌های بی‌پاسخ غرق شدم…

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت109#

 

سرم را به شدت تکان دادم. «نه! امکان نداره!» زیر لب زمزمه کردم. «سیاوش رادمنش فقط دنبالِ به دست آوردنِ قدرت و کنترله. این هم شاید یه جور نقشه‌ست که به موقعش منو تحقیر کنه یا نقطه‌ضعفی ازم داشته باشه… به هر حال اون نامزدِ ترلانه!»

با این فکر، غرور و لجبازیِ همیشگی‌ام دوباره در رگ‌هایم جوشید. نباید اجازه می‌دادم او بفهمد من از این رازِ پنهان باخبر شده‌ام. نباید می‌فهمید که پشتم از دیدن این صحنه لرزیده است. با دقتی وسواس‌گونه، گل‌سر را دقیقاً سر جای قبلی‌اش، در همان زاویه و همان گوشه‌ی جعبه‌ی چرمی قرار دادم. نگاهم را یک بار دیگر دور اتاق چرخاندم تا مطمئن شوم هیچ ردی از ورودم به جای نمانده است.

نفس عمیقی کشیدم، از اتاق بیرون آمدم و در را دقیقاً مثل حالتِ نیمه‌بازِ اولیه‌اش رها کردم.

وقتی لنگ‌لنگان از پله‌ها پایین می‌آمدم، نقشه‌ای جسورانه و شیطانی در سرم شکل می‌گرفت. سیاوش فکر می‌کرد با فرستادن نیکان، تنها کردن من در این جزیره و آن نمایشِ مضحکِ فرستادن ناهار از بهترین رستوران، می‌تواند مرا مدیونِ اقتدار و مراقبتِ خودش کند؟ فکر می‌کرد من همان دخترِ ضعیف و ترسیده‌ای هستم که فقط بلد است درِ ویلا را قفل کند و از تنهایی بغض کند؟

«اشتباه می‌کنی جناب مهندس!» لبخند کجی روی لب‌هایم نشست. «امشب قراره با تمامِ اون غرور و دیسیپلینِ مردونه‌ت بازی کنم!»

وارد آشپزخانه‌ی ویلای آقایان شدم. کابینت‌ها را یکی‌یکی باز کردم. خوشبختانه مواد اولیه‌ی خامِ زیادی در یخچال و فریزرشان پیدا می‌شد؛ از گوشت‌های تکه‌ای گرفته تا سبزیجاتِ بسته‌بندی.

تصمیم گرفتم به یاد دست‌پخت بی‌نظیر مامانم، یک قورمه‌سبزیِ اصیل و جاافتاده درست کنم؛ غذایی که عطرش تا هفت خانه آن‌طرف‌تر برود و هوش از سرِ هر مردِ خسته‌ای ببرد. می‌خواستم وقتی سیاوشِ خسته و مغرور شب‌هنگام پایش را در این ویلا می‌گذارد، به جای تاریکی و شلختگیِ همیشگی، با خانه‌ای برق‌افتاده و عطری دیوانه‌کننده از یک غذای خانگی روبه‌رو شود؛ نه از روی لطف، بلکه برای اینکه نشان دهم او حتی در شخصی‌ترین و مردانه‌ترین پناهگاهش هم، تحت‌تأثیرِ حضور، سلیقه و هنرهایِ یک زن قرار می‌گیرد و به آن نیاز دارد. می‌خواستم با این کار، آن دیوارِ بتنیِ استقلالش را بشکنم و او را در زمینِ بازیِ خودم به زانو در بیاورم.

آستین‌هایم را تا آرنج بالا زدم. با وجود درد خفیفِ پای چپم، چهارپایه‌ای آوردم و کنار سینک گذاشتم تا کمترین فشار به بخیه‌هایم بیاید. گوشت‌ها را با پیازِ فراوان و ادویه‌های مخصوص تفت دادم. صدای جلزولز و بوی زردچوبه و فلفل سیاه کل آشپزخانه را پر کرد. سبزیِ سرخ‌شده‌ی معطر و لوبیای خیس‌خورده را اضافه کردم و درِ قابلمه را بستم تا با شعله‌ی ملایم برای چند ساعت به روغن بیفتد و غلیظ شود.

در فاصله‌ای که خورش روی گاز بود، برنج ایرانی را خیس کردم. دوباره به جانِ سالن افتادم؛ این‌بار با جزئیات بیشتر. دستمال‌ها را با اسپریِ خوشبوکننده روی میزها کشیدم، کوسن‌ها را با زاویه‌های دقیق چیدم و بطری‌های خالی را در سطل زباله ریختم. حتی لامپ‌های دکوری و هالوژن‌های کم‌نورِ سالن را روشن کردم تا فضایی گرم و دلپذیر در تضاد با آن تاریکیِ سردِ همیشگی بسازم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت110#

 

کارم در آشپزخانه تمام شده بود. نگاهی به قابلمه‌ی روی گاز انداختم که با شعله‌ی بسیار ملایم به روغن افتاده بود و عطر لیمو عمانی و شنبلیله‌اش هوش از سر می‌پراند. برنجِ قدکشیده هم زیر دم‌کنی آرام گرفته بود. تمام سالن، از سرامیک‌های کف تا میزهای چوبی، برق می‌زد و نور ملایم آباژورها گرمای خاصی به خانه داده بود.

ابتدا فکر کردم به ویلای خودم برگردم، اما بعد با خودم گفتم: «نه! این‌طوری نصف لذت تلافی رو از دست می‌دم… باید بمونم و تغییر حالت چهره‌ش رو با چشم‌های خودم ببینم!»

می‌خواستم درست وسط قلمرویی که فکر می‌کرد کاملاً تحت کنترل اوست بنشینم و طوری رفتار کنم که انگار هیچ ترسی از خشم یا اخم‌های همیشگی‌اش ندارم.

لنگ‌لنگان به سمت کاناپه‌ی چرمی و بزرگِ روبه‌روی تلویزیون رفتم. با خونسردی روی مبل لم دادم، یکی از پاهایم را با احتیاط روی کوسن مخملی دراز کردم و کنترل را برداشتم. تلویزیون بزرگ را روشن کردم و کانال‌ها را بالا و پایین کردم تا روی یک شبکه‌ی خارجیِ پخش مسابقات ورزشی متوقف شد؛ برنامه‌ای مستند از موج‌سواری و شنا در سواحل هاوایی که در آن چند مرد خوش‌اندام، ورزیده و برنزه‌شده بدون پیراهن در حال شیرجه زدن و شنا در امواج خروشان دریا بودند. صدای گزارشگر و شالاپ‌شلوپ آب با ولومی متوسط در سالن پیچید.

کنترل را روی میز شیشه‌ای انداختم، دستم را زیر چانه‌ام زدم و با آرامشی ظاهری به صفحه‌ی نمایش خیره شدم؛ انگار هیچ دغدغه‌ای در دنیا مهم‌تر از تماشای آن شناگران نبود.

حدود بیست دقیقه بعد، صدای آشنای چرخش چرخ‌های فراری روی سنگ‌فرش حیاط و به دنبال آن خاموش شدن موتور ماشین به گوش رسید. قلبم برای یک ثانیه کوبید، اما بلافاصله به خودم مسلط شدم. نباید ذره‌ای دستپاچگی در چهره‌ام دیده می‌شد.

صدای تقه‌ی سوئیچ، چرخیدن کلید در قفل و باز شدن درِ سنگین سالن آمد.

سیاوش با همان تیپ رسمی و کت سرمه‌ای‌رنگی که روی ساعدش انداخته بود، وارد شد. یقه‌ی پیراهن سفیدش دو دکمه باز بود و موهای سیاهش به خاطر خستگیِ یک روز پر از مصاحبه و کارِ فشرده کمی آشفته به نظر می‌رسید. در را بست و به محض ورود، ایستاد.

 

اولین چیزی که به مشامش خورد، عطر غلیظ و گیج‌کننده‌ی قورمه‌سبزیِ خانگی بود؛ عطری که فرسنگ‌ها با بوی تند و ماندگی همیشگیِ ویلای مجردی‌شان فاصله داشت. سرش را چرخاند؛ نگاهش از سالنِ تمیز و برق‌افتاده، میزهای گردگیری‌شده و نور ملایم گذشت و ناباوری در خطوط چهره‌اش نقش بست. چشمان تیره‌اش با بهت و غافلگیری اطراف را کاوش می‌کرد، انگار وارد خانه‌ای غریبه شده باشد.

اما این تعجب چند ثانیه بیشتر طول نکشید.

نگاهش ناگهان به جلو کشیده شد؛ جایی که من خیلی آرام، با پای پانسمان‌شده روی کاناپه‌ی او لم داده بودم و بعد، مستقیم به صفحه‌ی تلویزیون افتاد؛ جایی که تصویر مردان خوش‌هیکل و نیمه‌برهنه در حال شنا روی صفحه‌ی بزرگ ۵۵ اینچی خودنمایی می‌کرد.

در یک لحظه، بهتِ چهره‌ی سیاوش محو شد. اخم‌هایش به شدت در هم گره خورد و خطِ فکش منقبض شد. کت را با حرص روی دسته‌ی مبلِ کناری پرتاب کرد. قدم‌هایش را تند و سنگین کرد و مستقیم به سمتم آمد. سایه‌ی قد بلند و هیکل ستبرش روی من افتاد، نگاهش بین تلویزیون و چهره‌ی خونسرد من در نوسان بود و صدایش از شدت تعجب و غیظِ پنهان خفه و بم شده بود:تواینجاچیکارمیکنی؟ 

خیلی آرام نگاهم را از روی صفحه‌ی تلویزیون و آن شناگرهای برنزه‌شده برداشتم، لبخند خونسرد و ملایمی روی لبم نشاندم و با تکیه بر دسته‌ی مبل، لنگ‌لنگان از جا بلند شدم.

طوری که انگار اصلاً متوجه حضور خشمگین و هیکل ستبرش نشده‌ام، سرم را کمی خم کردم و با چشم‌هایی گرد شده و ذوقی کاملاً ساختگی، به فضای خالی پشت سرش و درِ باز سالن نگاه انداختم:

«پس نیکان کو؟! چرا با هم نیومدید؟»

با شنیدن اسم نیکان، رگِ شقیقه‌ی سیاوش منقبض شد. سیاهیِ چشمانش از فرط خشم تیره و تارتر شد، یک قدمِ سنگین به سمتم جلو آمد و با صدایی که از ته گلویش بم و عمیق بالا می‌آمد، گفت:

«با توام هایرون! نشنیدی چی پرسیدم؟! گفتم تو اینجا داری چیکار می‌کنی؟!»

چانه‌ام را با تکبری ظریف بالا دادم، دستم را در هوا تکان دادم و با خونسردیِ حرص‌درآوری گفتم:

«چرا داد می‌زنی؟ اگه یه نگاه به دور و برت بندازی خودت متوجه می‌شی! تمیزکاری، آشپزی… به جای تشکرته؟»

سیاوش نگاه تند و تیزی به سالنِ برق‌افتاده و بعد به آشپزخانه که عطر قورمه‌سبزی از آن بلند بود انداخت. فکِ محکمش تکان خورد و با لحنی خشک و گزنده گفت:

«لازم به هیچ‌کدوم از این کارا نبود! کی به تو اجازه داده بدون اجازه‌ی من پاتو بذاری توی این ویلا و دست به وسایل بزنی؟»

پوزخندی گوشه‌ی لبم نشاندم، دست به سینه شدم و با نگاهی تحقیرآمیز به گوشه‌وکنار سالن اشاره کردم:

«لازم نبود؟! اگه من دست به کار نمی‌شدم که این ویلا از کثیفی و شلختگی رسماً دفن شده بود! خاکِ روی مبل‌ها داشت خفه‌تون می‌کرد و از ظرف‌های کثیف و بطری‌های خالیِ توی سینک نمی‌شد نفس کشید! برای تو نکردم جناب مهندس که منتظر اجازه‌ت باشم… برای جبران محبت‌های نیکان این کارو کردم، مشکلیه؟ نیکان قبل از رفتنش تو رو به من سپرد و حسابی سفارشت رو کرد که حواسم بهت باشه تا از گرسنگی و این ریخت‌وپاش تلف نشی!»

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت111#

هنوز کلمه‌ی آخر از دهانم بیرون نیامده بود که مثل یک شوکِ برقی توی سرم منفجر شد: «وای هایرونِ احمق! چه سوتیِ وحشتناکی دادی!»

تمام بدنم یخ کرد. من که چند ثانیه پیش با ذوق پرسیده بودم «پس نیکان کو؟»، حالا خودم با زبانِ خودم اعتراف کرده بودم که از رفتن نیکان خبر داشتم!

سیاوش در جا متوقف شد. اخم‌هایش به آرامی باز شد و یک پوزخندِ سرد، عمیق و به‌شدت تلخ روی لب‌های باریکش نقش بست. نگاهِ نافذش مثل خنجر توی چشم‌هایم فرو رفت.

برای اینکه خودم را از این مخمصه‌ی ضایع نجات دهم و اوضاع را آرام و بی‌اهمیت جلوه بدهم، فوراً رویم را برگرداندم، لنگ‌لنگان به سمت آشپزخانه راه افتادم و زیر لب گفتم: «می‌رم میز شام رو بچینم…»

اما صدای سرد و کنایه‌آمیز سیاوش درست پشت سرم، روی پله‌های آشپزخانه بلند شد:

«چی شد هایرون خانوم؟ تو که قبل رفتن نیکان باهاش حرف زدی و از همه‌چیز خبر داشتی… پس چرا جلوی من فیلم بازی کردی و وانمود کردی منتظرشی؟»

پشتم به او بود. یک بشقاب برداشتم، نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبم را مهار کنم، بعد به سمتش چرخیدم، شانه بالا انداختم و با پرروییِ تمام گفتم:

«آخه خودش ازم خواست بهت نگم که سفارشت رو به من کرده! بنده خدا می‌گفت رفیقته و اخلاقای خاصت رو می‌شناسه، می‌گفت این‌جوری غرورِ کاذبِ جناب مهندس هم حفظ می‌شه!»

کلمه‌ی «غرور کاذب» مثل جرقه‌ای روی انبار باروت عمل کرد. صورت سیاوش از غیظ گلگون شد. دست‌هایش مشت شد و با گام‌های بلند و عصبی به سمت درِ ورودی سالن رفت. دستگیره را فشرد و در را با شتاب تا انتها باز کرد. با دست به سیاهیِ شب و حیاط اشاره کرد و با صدایی محکم و پرتحکم توی سالن گفت:

«نیکان غلط کرد که سفارش منو کرد! همین الان از ویلای من برو بیرون! همین الان!»

قلبم ریخت، اما قسم خورده بودم جلوی این مرد سر خم نکنم و از رو نروم. با نهایت جسارت و لجبازی، بشقابِ توی دستم را محکم روی کانتر گذاشتم، به نرده‌ی کابینت تکیه دادم و با چشم‌هایی که شراره می‌کشید، زل زدم توی صورتش و گفتم:

«من به دعوت یکی دیگه اومدم اینجا، نه تو! هر وقت هم دلم بخواد می‌رم!»

سیاوش که دید هر چه بیشتر فشار بیاورد، من سرکش‌تر می‌شوم، با کلافگی دستش را از در رها کرد، بی‌خیالِ بیرون کردن من شد و با قدم‌های بلند و سنگین به سمت مبل رفت. کت سرمه‌ای‌اش را با خشونت از روی دسته مبل چنگ زد و بدون اینکه حتی نیم‌نگاهی به من بیندازد، با قدم‌هایی تند پله‌های چوبی را دوتا یکی بالا رفت و به سمت اتاقش رفت.

چند ثانیه بعد، صدای محکمِ بسته شدن درِ اتاقش در تمام طبقه‌ی بالا پیچید و سکوت دوباره به خانه برگشت.

نفس حبس‌شده‌ام را با صدا بیرون دادم. دست‌هایم از هیجان و آدرنالین کمی می‌لرزید، اما حس پیروزی زیر پوستم می‌دوید.

لبخند کجی زدم. به سمت قابلمه‌ی قورمه‌سبزی رفتم، درِ آن را برداشتم و عطر خوشایند غذا را به ریه کشیدم. با آرامش و از سر لج، یک دیسِ پر از برنج زعفرانی و یک کاسه پر از خورشِ جاافتاده برای خودم کشیدم. روی صندلیِ شیکِ کانتر نشستم و با خونسردیِ تمام شروع کردم به شام خوردن؛ بگذار آن بالا در آتشِ خشم و گرسنگی بماند. 

هنوز دو سه قاشق از آن قورمه‌سبزی خوش‌عطر و جاافتاده را با لذت توی دهانم نگذاشته بودم که صدای زنگ ممتد آیفون تصویری در سکوت سالن پیچید.

 

ابروهایم در هم گره خورد. قاشق را لبه‌ی بشقاب گذاشتم و خواستم با تکیه بر پای سالمم از پشت کانتر بلند شوم تا ببینم این وقت شب چه کسی پشت در است، اما قبل از اینکه حتی از جا تکان بخورم، صدای باز شدن محکمِ درِ اتاق طبقه بالا و به دنبال آن، طنین قدم‌های سنگین و شتاب‌زده‌ی سیاوش روی پله‌های چوبی به گوش رسید

سیاوش پیراهن رسمی‌اش را با یک تی‌شرت مشکیِ ساده عوض کرده بود که اندام ورزیده‌اش را بیشتر به رخ می‌کشید. بدون اینکه حتی گوشه‌ی چشمش را به سمت من یا سفره‌ی رنگینی که روی کانتر چیده بودم بچرخاند، مثل بادی سیاه و سرد از کنار آشپزخانه رد شد و به سمت درِ حیاط رفت.

 

چند لحظه بعد، با یک جعبه‌ی بزرگ و داغِ پیتزای ایتالیایی و یک قوطی نوشابه‌ی مشکی به سالن برگشت.

مستقیم به سمت آشپزخانه آمد، صندلی چرمیِ درست روبه‌روی من را با صدایی کش‌دار عقب کشید و با خونسردیِ محض رویم نشست. درِ جعبه‌ی پیتزا را باز کرد؛ بخار پنیر و قارچ در هوا پخش شد، اما در برابر عطر اصیل و شنبلیله‌ی قورمه‌سبزی من، مثل شوخی به نظر می‌رسید. سیاوش بدون کوچک‌ترین کلام یا نگاهی به من، یک برش بزرگ از پیتزا را برداشت و با اشتهایی نمایشی شروع به خوردن کرد.

دندان‌هایم را نامحسوس روی هم ساییدم. در دلم گفتم: «پسره‌ی پررو و مغرور! فکر کردی با این بچه‌بازی‌ها و پیتزا سفارش دادن می‌تونی روی منو کم کنی و بگی به دستپختم احتیاج نداری؟ کور خوندی، حالا نشونت می‌دم!»

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت112#

 

صاف‌تر روی صندلی نشستم. قاشق و چنگال را با طمأنینه برداشتم، تکه‌ای از گوشتِ نرم و پخته‌شده‌ی خورش را همراه با پلوی زعفرانی و کمی ته‌دیگِ ترد توی قاشق جا دادم و با ولعی ساختگی و اغراق‌آمیز توی دهانم گذاشتم.

چشم‌هایم را از سرِ لذت بستم، صدای ملچ‌ملوچ آرامی درآوردم و با صدایی رسا و لحنی پر از کیف گفتم:

«اومم… وای خدا! چقدر این قورمه‌سبزی معرکه شده! واقعاً هیچی جای غذای اصیل خونگی رو نمی‌گیره… به به، گوشتش توی دهن آب می‌شه! آدم عقلش کمه بره فست‌فودهای چرب و بی‌خاصیتِ بیرون رو بخوره وقتی همچین نعمتی هست!»

زیرچشمی نگاهش کردم. سیاوش در حال جویدن پیتزا بود، اما حرکت فکش برای یک ثانیه کند شد. خطوط چهره‌اش به وضوح سفت شده بود، ولی باز هم وانمود می‌کرد صدایم را نمی‌شنود و به نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار خیره مانده بود.

لذت این تلافی زیر پوستم دوید. بشقابم تقریباً خالی شده بود و فقط یک قاشق پر از برنجِ آغشته به خورشِ سیاه و روغن‌افتاده در گوشه‌ی بشقاب باقی مانده بود؛ خوشمزه‌ترین لقمه‌ی آخر. قاشق را پر کردم، کمی لیمو عمانیِ ملس هم کنارش نشاندم و آرام آن را بالا آوردم. درست در یک سانتی‌متری لب‌هایم بود و داشتم دهانم را باز می‌کردم که ناگهان اتفاقی غیرمنتظره افتاد!

سیاوش با حرکتی برق‌آسا و سریع، نیم‌تنه‌اش را روی میز به سمت من خم کرد. قبل از اینکه مغزم فرصت فرمان دادن پیدا کند، مچ دست راستم را با انگشتان داغ و قدرتمندش در هوا قفل کرد، مسیر قاشق را به سمت خودش چرخاند و در یک چشم به هم زدن، تمام آن لقمه‌ی آخر را با قاشق من توی دهان خودش گذاشت!

 

مات و مبهوت ماندم! چشمانم از فرط ناباوری و خشم تا آخرین حد گشاد شد. نفس در سینه‌ام حبس شد و دستم بی‌حرکت در هوا معلق ماند.

 

حرص تمام وجودم را به آتش کشید. داد زدم:

 

«چیکار می‌کنی سیاوش؟! قاشق دهنیِ من بود! چطور جرئت کردی لقمه‌ی منو بخوری؟!»

سیاوش دستم را رها کرد، خیلی آرام به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و در حالی که به چشم‌های گرگرفته و عصبانیِ من خیره شده بود، با خونسردی و طمأنینه‌ای حرص‌درآور لقمه را در دهانش مزمزه کرد. طعم لیمو و سبزیِ معطر را چشید، گلویش تکان خورد و لقمه را قورت داد.

 

سپس دستمال کاغذی را برداشت، گوشه‌ی لب‌هایش را پاک کرد، یک پوزخندِ محو و اعصاب‌خردکن تحویلم داد و با لحنی کاملاً بی‌تفاوت و سرد گفت:

«اون‌قدرها هم که بابتش خودت رو می‌کشتی و داد سخن می‌دادی… تعریفی نداشت. نمکش زیاد بود، شنبلیله‌ش هم زیادی تلخ می‌زد.»

همین یک جمله کافی بود تا انبار باروت لجبازی و غرورم منفجر شود! احساس کردم تمام خون بدنم به صورتم هجوم آورده است. به بشقاب خالی‌ام، به لقمه‌ای که از دهانم ربوده بود و به چهره‌ی ازخودراضی‌اش نگاه کردم.

جرثقیل هم نمی‌توانست جلوی آتشی را که درونم شعله کشیده بود بگیرد. بازی تازه وارد مرحله‌ی خطرناکی شده بود و من اصلاً اهل باختن نبودم!

با چشم‌هایی که از شدت غیظ گشاد شده بود، به قاشقِ خالی توی دستم و بعد به چهره‌ی ازخودراضی‌اش خیره شدم. از فرط خشم نفس‌نفس می‌زدم. قاشق را با صدای تقی روی بشقاب کوبیدم و گفتم:

 

«تو هیچ حقی نداشتی این کارو بکنی! قاشق دهنیِ من بود… اصلاً می‌فهمی حریم شخصی یعنی چی؟!»

 

لبخندِ محو و شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لب‌های باریک سیاوش نشست. بدون اینکه حتی ذره‌ای از خشمِ فوران‌کرده‌ی من جا بخورد، یک تکه از پیتزای پر از سسِ کچاپ و تندش را برداشت، گازی به آن زد و همان‌طور که می‌جوید، با لحنی خونسرد و کش‌دار گفت:

«تو هم حق نداشتی این‌قدر با آب‌وتاب ازش تعریف کنی و رو مخ من بری!»

پوزخندِ پررنگی زدم، سرم را کمی کج کردم و با نیشخندی طعنه‌آمیز زل زدم توی چشم‌های سیاهش:

«چیه جناب مهندس؟ دلت خواست که اون‌جوری مثل قحطی‌زده‌ها حمله کردی به لقمه‌ی آخر من؟ بوی قورمه‌سبزی هوش از سرت پروند، آره؟»

سیاوش تکه‌ی پیتزا را توی جعبه رها کرد، با دستمال دهانش را تمیز کرد و به صندلی چرمی تکیه داد. ابرویی بالا انداخت و با خونسردیِ اعصاب‌خردکنی گفت:

 

«فقط خواستم تست کنم ببینم دستپختت چطوره… اگه واقعاً خوبه، از فردا دیگه خرج الکی نکنیم و از بیرون غذا نگیریم؛ از فردا به جای حسابرسی، آشپز شرکت بشی! نظرت چیه؟»

این جمله، تیر خلاصی بود به آخرین رشته‌های صبری که داشتم. خون جلوی چشم‌هایم را گرفت. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. از شدت انفجارِ خشم، ناگهان از پشت میز بلند شدم، کف دو دستم را چنان محکم روی کانتر چوبی کوبیدم که صدای مهیبی توی سالن پیچید و لیوان‌ها لرزیدند.

توی صورتش خم شدم و با صدایی که از ته گلویم غرش می‌کرد، گفتم:

تو اصلاً لیاقت نداری سیاوش! لیاقتِ هیچی رو نداری! حیفِ من… حیفِ اون‌همه وقتی که گذاشتم و برات غذای به این خوبی پختم! در ضمن، محض اطلاعت من همون حسابداریم رو هم به زور و اجبارِ جنابعالی به عهده گرفتم، حالا انتظار داری بیام پیش‌بند ببندم برات آشپزی کنم؟! حالا که خوب نگاه می‌کنم، اتفاقاً آشپزی کردن با اون کلاهِ پف‌کرده و پیش‌بندِ گلدار خیلی بیشتر برازنده‌ی هیکلِ جنابعالیه!»

بدون اینکه حتی یک ثانیه‌ی دیگر به او مهلت جواب دادن بدهم یا نگاهی به قیافه‌ی شوکه‌اش بیندازم، پشتم را به او کردم.

با وجود درد و سوزشِ مبهم کف پایم، با قدم‌هایی تند، عصبی و کوبنده از آشپزخانه بیرون زدم. از سالن گذشتم، درِ بزرگِ چوبی ویلا را باز کردم و به محض بیرون رفتن، آن را با تمام توانی که در بازوهایم داشتم پشت سرم کوبیدم!

صدای وحشتناک به هم خوردن در، سکوت سنگینِ حیاط و شبِ جزیره را شکافت.

باد خنک ساحلی به صورتم که از خشم و حرص گر گرفته بود خورد. لنگ‌لنگان اما با شتاب از محوطه‌ی سنگ‌فرش حیاط رد شدم و خودم را به ویلای خودم رساندم. در را پشت سرم قفل کردم، پشتم را به در تکیه دادم و در تاریکیِ سالن نفس‌های داغ و بریده‌بریده‌ام را بیرون دادم. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید، اما حس می‌کردم بالاخره زهرِ حرف‌هایم را در گلوی آن مردِ مغرور خالی کرده‌ام!

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت113#

 

پشتم را به چوبِ سرد در تکیه داده بودم و صدای نفس‌های تند و بریده‌بریده‌ام در سکوت سالن می‌پیچید. تمام بدنم از هجوم آدرنالین و حرص داغ شده بود. با یادآوری قیافه‌ی شوکه و اخم‌های درهم‌رفته‌ی سیاوش وقتی پیش‌بند آشپزی را به رخش کشیدم، لبخند پررنگ و بدجنسی روی لب‌هایم نشست؛ حقش بود، تا او باشد که دیگر دستپخت و هنر مرا زیر سؤال نبرد و فکر نکند با چند کلمه متلک می‌تواند روی من را کم کند.

لنگ‌لنگان از جلوی در کنار رفتم و کلید برق را زدم. نور زرد و ملایم لوستر، سالن تمیز و خلوت ویلا را روشن کرد. پای چپم به خاطر آن دویدن و کوبیدن‌های عصبی روی پله‌ها، دوباره تیر می‌کشید و نبض می‌زد. کفش‌هایم را با بی‌حوصلگی گوشه‌ای انداختم و خودم را به کاناپه‌ی راحتی وسط سالن رساندم.

روی مبل ولو شدم و کوسن را در آغوش کشیدم. نگاهم به ساعت دیواریِ برنزی افتاد؛ عقربه‌ها دقیقاً ساعت نه شب را نشان می‌دادند.

در این ساعت از شب، سکوتِ ویلا بیشتر از همیشه توی ذوق می‌زد. تمام آن هیجان و خشمِ چند لحظه پیش مثل حبابی ترکید و جایش را به همان حس غریبِ دلتنگی داد که از صبح گلویم را می‌فشرد.

دست دراز کردم و گوشی‌ام را از روی میز برداشتم. بدون معطلی شماره‌ی خانه‌ی عزیز گرفتم. بعد از دو تا بوقِ کش‌دار، صدای ضعیف، لرزان و در عین حال گرمِ عزیزجون توی گوشی پیچید:

«الو… جانم؟ کیه مادر؟»

با شنیدن همان دو کلمه، بغضی که فکر می‌کردم سرکوبش کرده‌ام، بی‌رحمانه به گلویم چنگ انداخت. پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم تا لرزش صدایم لو نرود. آب دهانم را به سختی قورت دادم، لبخندی به لب نشاندم که در لحنم حس شود و گفتم:

«سلام عزیزِ قشنگم… قربون اون صدای مهربونت برم، منم، هایرون!»

یک‌باره لحن عزیزجون از بی‌حالی به ذوق و شعفی کودکانه تغییر کرد:وای… هایرونِ من! فدات بشم دخترم، کجایی تو مادر؟ دلم برات یه ذره شده بود! خوبی؟ اونجا حالت خوبه؟ اذیتت نمی‌کنن؟ آب و هواش بهت می‌سازه؟»

رگبارِ سؤال‌های عاشقانه‌اش مثل مرهمی روی تمام زخم‌های امروزم نشست. به پشتی مبل تکیه دادم، چشم‌هایم را بستم و با صدایی که تمام تلاشم را می‌کردم محکم و شاداب به نظر برسد، گفتم:

«خوبم عزیزجونم، عالی‌ام! شما چطوری؟ قرص‌های فشارت رو سر وقت خوردی؟ پادردت بهتره؟ ناهار چی داشتی امروز؟»

عزیزجون با همان لحن آرام‌بخش و مادربزرگانه‌اش شروع کرد به تعریف کردن از روزمرگی‌های ساده‌اش: از اینکه صبح چطور حیاط را آب‌پاشی کرده، از اینکه بنفشه بعدازظهر یک سر بهش زده و کلی با هم چای و هل خورده‌اند، و از اینکه مدام برای سلامتی من و زودتر تمام شدن این سفر کاری صلوات می‌فرسته. 

همان‌طور که به صدای نفس‌ها و واژه‌های پرمهرش گوش می‌دادم، گرمایی دلپذیر در قفسه‌ی سینه‌ام پیچید. تصویر خانه‌ی قدیمی تهران با آن حوض آبی و گلدان‌های شمعدانی جلوی چشمم جان گرفت. چقدر فاصله‌ام با آن آرامشِ خالص زیاد بود؛ چقدر در این جزیره، میان جنگ‌های پنهانِ قدرت با سیاوش و دلشوره‌های مبهم، تنها بودم.

«هایرون مادر؟ صدامو داری؟ چرا ساکتی فدات شم؟»

به خودم آمدم و با شیطنتِ ساختگی گفتم:

«دارم به صدات گوش می‌دم عزیز دلم… دلم هوای قورمه‌سبزی‌های خودت رو کرده بود، امشب این‌جا مثلاً خودم پختم ولی اصلاً به پای دستپخت شاهکار شما نرسید!»

عزیزجون خنده‌ی کوتاهی از ته‌دل سر داد:

«فدای دستات بشم، تو هر چی بپزی شاهکاره مادر. فقط زودتر کارهات رو تموبکن و برگرد… خونه بدون تو خیلی سوت‌وکوره.مسعودوسیمابدون تونمیتونن مادر! 

چند دقیقه‌ای بیشتر با او گپ زدم، از ته دل قربان‌صدقه‌اش رفتم و بعد از اینکه خیالش را از بابت همه‌چیز راحت کردم و قول دادم زودتر برگردم، با کلی بوسه تماس را قطع کردم.

گوشی را روی سینه‌ام گذاشتم و به سقف خیره شدم. مکالمه با عزیزجون تمام آن تنش‌های گزنده‌ی سیاوش را شسته بود، اما هنوز هم در عمق نگاهم، فکرِ آن گل‌سرِ یاسی توی کمدِ سیاوش و لقمه‌ای که با پررویی از دستم قاپیده بود، دست از سرم برنمی‌داشت…

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت114#

 

بعد از قطع تماس، تلفن را گوشه‌ای پرتاب کردم و به سقف خیره شدم. سکوتِ ویلا انگار دوباره سنگین‌تر شده بود؛ انگار حرف‌های عزیزجون مثل غباری معلق در هوا باقی مانده بودند و حالا با رفتنشان، فضای خالیِ اتاق بیشتر توی ذوق می‌زد.

کلافه از این تنهاییِ بی‌انتها، بلند شدم. لنگ‌لنگان به سمت تلویزیون رفتم و شروع کردم به ورق زدن لیست فیلم‌های پلتفرم. یک کمدیِ رمانتیکِ سبک انتخاب کردم تا شاید بتوانم برای چند ساعت هم که شده، از شرِ افکارِ سمی‌ام خلاص شوم. اما هرچقدر هم که بازیگرها می‌خندیدند یا دیالوگ‌های بامزه می‌گفتند، حواسم جای دیگری بود. ذهنم مدام بین آن گل‌سرِ یاسی توی جعبه‌ی سیاوش و پوزخندِ پیروزمندانه‌اش موقع خوردنِ قورمه‌سبزی در نوسان بود.

فیلم تمام شد، ولی من همچنان روی کاناپه خشکم زده بود. ساعتِ روی دیوار، با تیک‌تاکِ آرام و بی‌رحمانه‌اش، عقربه‌هایش را به هم نزدیک می‌کرد. دوازدهِ شب.

همین که عدد دوازده را روی ساعت دیدم، حسی شبیه به دویدنِ مورچه زیر پوستم دوید. با گذشتن از نیمه‌شب، فضای ویلا ناگهان تغییر کرد. سایه‌هایی که گوشه‌وکنارِ اتاق بودند، کشیده‌تر و ترسناک‌تر به نظر می‌رسیدند. صدای باد که لایِ شاخ‌وبرگِ نخل‌های حیاط می‌پیچید، حالا شبیه به صدایِ پای کسی بود که روی سنگ‌فرش‌ها قدم می‌زد.

خواب‌زدگیِ عجیبی به سراغم آمده بود. چشم‌هایم می‌سوخت، بدنم کوفته بود، اما حتی جرئت نداشتم پلک روی هم بگذارم. ترسِ لعنتی‌ای که از همان شبِ کویر و آن حادثه‌ی شکستنِ شیشه‌ها در وجودم ریشه دوانده بود، حالا در این تنهاییِ مطلق سر باز کرده بود

هر صدایی که از بیرون می‌آمد، مرا از جا می‌پراند. صدای تیک‌تیکِ ساعت، صدای جابه‌جا شدنِ مبلمان به خاطرِ تغییر دما، و حتی صدای لوله‌ی آبِ یخچال، گوش‌هایم را به شدت حساس کرده بود. به پنجره نگاه کردم؛ سیاهیِ مطلقِ بیرون، مثل یک دیواره‌ی مخملیِ سنگین به شیشه چسبیده بود.

به اتاق خواب رفتم، اما نتوانستم روی تخت بمانم. تصور اینکه دراز بکشم، چشم‌هایم را ببندم و در همان حال کسی وارد اتاق شود، نفسم را بند می‌آورد.

 

به سالن برگشتم، تمام چراغ‌های ویلا را روشن کردم. نورِ زیاد، کمی از آن دلهره‌ی خفقان‌آور می‌کاست، اما هنوز هم احساس امنیت نمی‌کردم. لبه‌ی کاناپه نشستم و با پاهای جمع‌شده در شکم، به دیوارِ مشترکِ بین ویلای من و سیاوش خیره شدم. سیاوش آنجا بود. این فکر، با تمامِ خشم و لجبازی‌ای که نسبت به او داشتم، تنها چیزی بود که کمی لرزشِ دست‌هایم را کم می‌کرد.

سیاوش آنجا بود، در ویلای مجاور، احتمالا هنوز بیدار و مشغولِ بررسیِ رزومه‌هایِ منشی‌های جدیدش.

با خودم فکر کردم: «اگر الان بروم و در بزنم… اگر بگویم می‌ترسم…»

سریع این فکر را از سرم بیرون راندم. نه! محال بود. بعد از آن دعوایِ زننده‌ای که راه انداخته بودم، بعد از آن‌همه پررویی، حتی اگر می‌مردم هم به سراغش نمی‌رفتم.

گوشه‌ی پتو را دور شانه هایم پیچیدم و سعی کردم خودم را با تماشایِ دوباره‌ی یک سریالِ تکراری سرگرم کنم، اما گوش‌هایم هنوز تیز بود. صدای یک اتومبیل از دور می‌آمد. ضربان قلبم بالا رفت. آیا کسی بود؟ یا فقط خیال بود؟

من در این ویلا، میانِ دیوارهایی که هیچ پناهی نبودند، اسیرِ ترسِ خودم شده بودم. خواب‌زده و مضطرب، درحالی که ساعت از نیمه‌شب گذشته بود، همچنان با چشم‌های باز به تاریکیِ حیاط زل زده بودم؛ منتظرِ کوچک‌ترین صدایی که بفهمم آیا تنها هستم یا سایه‌ی آن غریبه‌های مزاحم دوباره به این حوالی نزدیک شده است. سیاوش… فقط اگر می‌دانست چقدر در همین چند متری‌اش، لرزان و ترسیده نشسته‌ام، چه واکنشی نشان می‌داد؟ شاید هم اصلاً اهمیتی نمی‌داد. این فکر، از خودِ ترس هم بیشتر آزارم می‌داد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت115#

 

گلویم به شدت خشک شده بود. لیوان آب را پر کردم و همراه با آخرین ورق مسکن و داروی تقویتی که دکتر داده بود، قورت دادم. معده‌ام هنوز درگیر دردهای خفیف قاعدگی بود، اما ترس، تمامِ توانِ بدنم را در خودش بلعیده بود. در سالن قدم می‌زدم، اما مدام حس می‌کردم کسی یا چیزی از پشت پرده‌ها مرا زیر نظر دارد.

ناگهان صدای مبهم و کشیده‌ای از سمت حیاط آمد؛ صدایی شبیه کشیده شدنِ چیزی سخت روی سنگ‌فرش‌های بیرون ویلا. ضربان قلبم در یک آن به گلویم رسید. دستم را روی قفسه‌ی سینه‌ام فشردم.

«فقط بادِ… فقط بادِ…»

اما نه، باد صدای خش‌خشِ مداوم و هدفمند نداشت. وحشت، مثل ماری سرد، دور تا دورِ کمرم پیچید. تنهایی، این ویلای لوکس را به یک قفسِ بزرگ و پر از سایه تبدیل کرده بود. لرزشی غیرقابل‌کنترل به جانم افتاده بود. حس کردم اگر یک لحظه دیگر در این چهاردیواری بمانم، دیوانه می‌شوم.

بدون اینکه حتی فکر کنم چه کار می‌کنم، پتوی مسافرتیِ روی مبل را دور شانه‌هایم پیچیدم. لنگ‌لنگان به سمتویلای مجاور دویدم. هر لحظه فکر می‌کردم سایه‌ای از پشتِ نخل‌ها بیرون می‌آید و مرا می‌گیرد.

وقتی به درِ ویلای سیاوش رسیدم، مشت‌هایم را به در کوبیدم.

«سیاوش! سیاوش!»

چند ثانیه بعد، در باز شد. سیاوش با همان تی‌شرت مشکی و شلوار راحتی، درحالی‌که به نظر می‌رسید مشغول کار با لپ‌تاپ بوده، مقابلم ظاهر شد. با دیدنِ من که پتو دور خودم پیچیده بودم، موهایم آشفته بود و صورتم از ترس رنگ پریده بود، بهت در چشمانش نشست.

«هچی شده؟»

صدای لرزانم را به سختی کنترل کردم: «من… من می‌ترسم. صدای عجیبی از حیاط اومد. سیاوش، میشه… میشه امشب بیام اینجا؟ نمی‌تونم تنها بمونم.»

سیاوش نگاهی به اطراف انداخت، انگار داشت دنبالِچیزی می‌گشت که مرا این‌طور به وحشت انداخته باشد. سکوت کرد و بعد، یک قدم از جلوی در کنار رفت.

«برو داخل.»

لرزان و با گام‌های سست وارد شدم. گرمای ویلای او با ویلای من فرق داشت؛ بوی عطرِ تلخِ تنباکوی ملایم و عطرِ ادکلنِ همیشگی‌اش، فضای خانه را پر کرده بود. روی اولین مبلی که دیدم، همان‌جا که دیشب با خشم از کنارم رد شده بود، نشستم. پتو را محکم دور خودم پیچیدم تا شاید لرزشِ بدنم متوقف شود.

سیاوش در را بست و به سمت اتاقش راه افتاد، سایه‌ی بلندش روی دیوارِ سالنِ نیمه‌تاریک افتاد.

«کجا میری؟» صدایم در سکوتِ سنگینِ ویلا پیچید. هنوز هم ردِ ترس در کلماتم موج می‌زد.

سیاوش ایستاد. پشتش به من بود. شانه‌هایش را کمی بالا داد و با صدای خسته‌ای گفت: «دارم می‌رم بخوابم. فردا صبح زود باید شرکت باشم.»

با عجز و درماندگی نگاهم را به پشتِ سرش دوختم. نمی‌خواستم دوباره در آن تاریکیِ مطلق تنها بمانم.

«نرو… توروخدا نرو.»

او برگشت و با تعجبِ پنهانی به من نگاه کرد.

«میشه… میشه چند دقیقه بشینی اینجا؟ کنارم بمون. تلویزیون رو روشن کن، بیا با هم یه فیلمی چیزی ببینیم… نمی‌خوام حس کنم تنهام.»

درخواست عجیبی بود؛ از منی که چند ساعت پیش به او گفته بودم لیاقت ندارد و با تندی از خانه‌اش بیرون رفته بودم. سیاوش کمی مکث کرد، انگار داشت در ذهنِ منطقی‌اش حساب‌وکتاب می‌کرد که این نزدیکی چه عواقبی دارد، اما وقتی لرزشِ شانه‌هایم و وحشتِ چشم‌هایم را دید، نفسِ کلافه‌ای کشید، لپ‌تاپش را روی میز رها کرد و با قدم‌های سنگین به سمت کاناپه‌ی روبه‌رویم آمد و نشست.

سکوتِ سنگینی بین‌مان حاکم شد، اما همین که او را آنجا، چند قدمی‌ام می‌دیدم، آن صدایِ مبهمِ حیاط دیگر کمتر ترسناک به نظر می‌رسید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت116#

سیاوش

 

هنوز چند دقیقه از شروع آن فیلم مزخرفی که فقط به اجبارِ نگاه‌های ملتمسانه‌اش روشنش کرده بودم نگذشته بود، که ریتم آرام، منظم و بی‌صدای نفس‌هایش توجهم را جلب کرد. نگاهم را از صفحه‌ی پرنورِ تلویزیون گرفتم و به سمت کاناپه‌ی روبه‌رو چرخاندم.

چقدر زود خوابش برده بود.

پتو را مثل پیله‌ای دور تن ظریفش پیچیده بود، سرش به یک سمت خم شده و مژه‌های بلند و مشکی‌اش روی پوست رنگ‌پریده‌ی گونه‌اش سایه انداخته بود. دخترکِ سرکش و مغروری که تا دو ساعت پیش مثل یک ماده‌ببر روبه‌رویم ایستاده بود و با آن چشمان براقش به صورتم چنگ می‌انداخت، حالا در نهایتِ بی‌پناهی، درست در چند قدمیِ من آرام گرفته بود. در کنار من احساس امنیت کرده بود… حس کرده بود اینجا، زیر سقف این خانه و در حضورِ من، دست هیچ خطری به او نمی‌رسد. این حسِ اعتمادِ ناخودآگاهش، حسی عجیب، گرم و به طرز غیرقابل‌انکاری خوشایند زیر پوستم دواند؛ حسی که غرور مردانه‌ام را قلقلک می‌داد.

بی‌اختیار یاد شام افتادم؛ یاد آن قورمه‌سبزیِ بی‌نظیری که پخته بود. طعمِ لیمو عمانی و شنبلیله‌ی جاافتاده‌اش هنوز زیر زبانم بود. به دروغ به او گفته بودم تعریفی ندارد و شور است، فقط برای اینکه آن پوزخندِ مغرورانه‌اش را بشکنم و لجش را دربیاورم، اما حقیقت این بود که بعد از مدت‌ها، طعم یک غذای واقعی و پر از عشق را چشیده بودم.

اما این لبخندِ محو، با جرقه‌ای ناگهانی در ذهنم خشکید.

صدای خنده‌ی چندش‌آور و بمِ «رایان» و جمله‌ی تهدیدآمیزش در آخرین تماس تلفنی مثل ناقوس مرگ در گوشم پیچید: «حواست به دور و برت باشه رادمنش… آدم وقتی یه چیز باارزش رو با خودش این‌طرف و اون‌طرف می‌کشه، ممکنه یهو متوجه بشه که دیگه دارایی‌ای براش نمونده!»پشتم از سرما تیر کشید. نکند ترسی که هایرون از صدای حیاط داشت، یک توهمِ ساده یا ترسِ شبانه نبود؟ نکند سگ‌های دست‌آموزِ رایان ردِ ما را تا اینجا زده بودند و پشت دیوارهای ویلا کمین کرده بودند؟

نگاهم را از صورت خوابیده‌اش کندم. آرام و بی‌صدا از جا بلند شدم. از کشوی کنسول، کلت کمری‌ام را برداشتم، مسلح کردم و پشت کمرم جا دادم. پاورچین از در ویلا بیرون زدم و وارد تاریکیِ خنک حیاط شدم.

سکوت جزیره مطلق بود، فقط باد بود که لابه‌لای نخل‌ها زوزه می‌کشید. با گام‌هایی بی‌صدا و هوشیار، فاصله‌ی بین دو ویلا را رد کردم و با کلید یدک وارد ویلای هایرون شدم.

به محض باز شدن در، عطر ملایم و خنک تنش که بوی گل یاس و تمیزی می‌داد، ریه‌هایم را پر کرد. نور کم‌رنگ چراغ‌خواب سالن را روشن کرده بود. همه‌جا تمیز، مرتب و با وسواسی زنانه چیده شده بود. روی میز، بسته‌ی قرص‌های مسکن و آنتی‌بیوتیکش را دیدم که یکی از آن‌ها خالی شده بود؛ معلوم بود طبق دستور دکتر داروها را خورده است.کلید به دست، تمام اتاق‌ها، پشت پرده‌ها، راهروی طبقه بالا و بالکنِ رو به ساحل را گشتم. حیاط پشتی و قفلِ درهای ضدسرقت را چک کردم. هیچ رد پایی، هیچ اثری از نفوذ یا حضور غریبه‌ای نبود. آن صدا احتمالاً فقط افتادن نارگیل یا بازیِ باد با شاخه‌های خشکِ نخل بود. نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم، در را قفل کردم و به ویلای خودم برگشتم.

درِ سالن را بستم. کلت را سر جایش گذاشتم و دوباره جلو رفتم.

هایرون هنوز همان‌طور معصوم و آرام روی مبل خوابیده بود. پتو کمی از روی شانه‌اش کنار رفته بود. جلوتر رفتم و بالای سرش ایستادم. به خطوط نرم چهره‌اش، لب‌های نیمه‌باز و آرامشش در خواب نگاه کردم.

برای اولین بار در طول تمام این روزهای پر از تنش و نقاب، کلمه‌ای در عمق ذهنم جرقه زد: «زیبا…»

او به طرز دردناکی زیبا و بی‌دفاع بود.

و درست در همان ثانیه، زنگ خطری مهیب در وجودم به صدا درآمد!

تپش قلبم چنان دیوانه‌وار و سنگین شد که حس کردم در قفسه‌ی سینه‌ام جا نمی‌شود. نفسم تنگ شد، گلویم سوخت و هوای اتاق مثل کوره داغ و خفه‌کننده به نظرم رسید. این احساسات، این لرزشِ کنترل‌نشده‌ی دست‌هایم و این کششِ ناگهانی و عمیق، برای مردی مثل من که تمام زندگی‌اش را روی منطق، دیوارهای بتنی و کنترل ساخته بود، سمِ خالص بود! این یعنی ضعف، یعنی افتادن در دامی که خودم پهن کرده بودم.

یک قدم، با وحشت از کالبدِ خودم، عقب کشیدم.

باید این آتش را خاموش می‌کردم؛ باید این جنون را قبل از آنکه خاکسترم کند خفه می‌کردم.

با حرکتی سریع و انفجاری به سمت درِ شیشه‌ای سالن که به سمت ساحل باز می‌شد رفتم. در را باز کردم. تی‌شرتم را با حرص از تنم درآوردم و روی ماسه‌ها انداختم. بدون اینکه حتی یک لحظه تردید کنم، به دل تاریکیِ شب و به سمت آب‌های سیاه و خروشان خلیج دویدم.

با تمام توان خودم را در آب‌های عمیق و یخ‌زده‌ی دریا پرت کردم.

سرمای شوکه‌کننده‌ی آب مثل هزاران سوزن به تنم فرو رفت. سرم را زیر آب فرو بردم تا صدای تپش‌های نامنظم قلبم و تصویرِ آن چهره‌ی معصوم، در سکوتِ بی‌رحمِ قعر دریا غرق شود.

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 117#

 

سرمای آب دریا کمی از آن حرارت گیج‌کننده و طوفان درونم را فرو نشاند. وقتی از آب بیرون آمدم، قطرات شور خلیج از موها و عضلات تنم سرازیر بود. حوله‌ای دور گردنم انداختم، شلوار راحتی خشکی پوشیدم و با گام‌هایی آرام و بی‌صدا وارد سالن شدم.

تلویزیون را خاموش کردم تا نور ملایم آباژور گوشه‌ی سالن، تنها روشنایی فضا باشد. نگاهی به هایرون انداختم؛ هنوز آرام و عمیق خوابیده بود. بالشتی اضافه از روی کاناپه‌ی تک‌نفره برداشتم و ملحفه‌ای سبک روی سرامیک‌های سرد گوشه‌ی سالن، درست در زاویه‌ای که دید کاملی به مبل او داشتم، پهن کردم. دراز کشیدم و ساعدم را زیر سرم ستون کردم. نمی‌خواستم به اتاق بالا بروم؛ اگر نیمه‌شب با وحشت از خواب می‌پرید و مرا نمی‌دید، تمام آن ترس‌ها دوباره به جانش می‌افتاد.

اما خواب، دورترین و دست‌نیافتنی‌ترین چیز برای چشمان بیدارم بود.

سکوت شب، هجوم افکار سمی را دوچندان می‌کرد. صدای سرد و کش‌دار رایان مثل نواری ممتد در سرم تکرار می‌شد. خوب می‌دانستم که شکِ رایان حالا به یقین تبدیل شده است. او فهمیده بود که اسناد شرکت پوششی و ردپای پول‌شویی‌هایش دست من است، اما تا زمانی که از جای دقیق مدارک مطمئن نمی‌شد، دست به کار احمقانه‌ای مثل حذف فیزیکی من نمی‌زد؛ من رایان و حرص کثیفش برای پول و کنترل را بهتر از خودش می‌شناختم.

اما نقطه خطرناک بازی همین بود… اگر رایان از جای مدارک باخبر می‌شد، قطعاً دست به کارهای غیرقابل‌پیش‌بینی و جنون‌آمیزی می‌زد؛ و من حاضر بودم تمام ثروتم به باد برود اما پای هایرون به این لجن‌زار باز نشود.

دندان‌هایم را روی هم فشردم. اصلاً به خاطر همین بود که وقتی رایان آن جمله‌ی تهدیدآمیز را درباره‌ی دارایی‌هایم به زبان آورد، نفسم بند آمد و مثل دیوانه‌ها با فراری به دل جزیره زدم تا هایرون را پیدا کنم؛ همان لحظه‌ای که دیدم سه مرد عرب دورش را گرفته‌اند و با تمام خشم و جنونم آن‌ها را از پا درآوردم… من فکر کرده بودم آن‌ها آدم‌هایرایان هستند، غافل از اینکه هدف واقعی و تیر کینه‌ی رایان در تهران رها شده بود و درست به پهلوی برادرم، فرید، خورده بود.

نگاهم را در تاریکی به سمت هایرون چرخاندم. نفس‌های منظمش با بالا و پایین رفتن ملحفه همراه بود.

چرا مجبورش کردم به این سفر بیاید؟ در حالی که می‌توانستم با یک اشاره ده‌ها حسابدار و منشی حرفه‌ای و سرسخت استخدام کنم و به کیش بیاورم. با خودم روراست نبودم… شاید برای امنیت خودش بود تا از تیررس رایان دور بماند، شاید هم به خاطر یک کشش و نیاز درونیِ سرکوب‌شده بود که نمی‌توانستم دوری‌اش را در تهران تاب بیاورم.

اما هر چه که بود، این تصمیم خودخواهانه‌ام روح و جسم نحیف هایرون را در منگنه‌ای از تنش و عذاب قرار داده بود. او دختری بود که از تک‌تک حرکاتش و تماس‌هایش با خانواده، صمیمیت، سادگی و محبت می‌بارید؛ دختری وابسته به آغوش گرم مادربزرگش و هیاهوی امن خانه‌شان. چطور می‌توانست بار سنگین این غربت، کارهای فشرده، ترس‌های مدام و تنهایی خفه‌کننده در این ویلای درندشت را روی شانه‌های ظریفش تحمل کند؟

یک لحظه تصویر دو شب پیش مثل خنجری در قلبم فرو رفت… بوی عطر شیرین وانیل و کیکی که سرِ شب در ویلا پیچیده بود، و بعد آن صدای وحشتناکِ خرد شدن شیشه، خونِ ریخته‌شده کف سرامیک‌ها، و وضعیت درمانده‌ی هایرون در تراس در حالی که از شدت درد و ترس زانوهایش را بغل کرده بود و مثل دختربچه‌های پنج‌ساله هق‌هق می‌کرد…

سرم را به بالش فشردم و پلک‌هایم را روی هم گذاشتم. او تقصیری نداشت. این خشم‌ها و لجبازی‌هایش فقط سپری بود برای محافظت از روح خسته‌اش در برابر خشونت دنیای من.

تصمیمم را گرفتم. فردا به شرکت نمی‌رفتم؛ بگذار مصاحبه‌ها و استخدام‌ها تا پس‌فردا معطل بمانند. فردا به بهانه‌ی خرید، وسایل شخصی یا گشت‌وگذار در مراکز تجاری، او را از این حصار تنهایی و دیوارهای سنگین ویلا بیرون می‌بردم تا شاید لبخندی واقعی، نه از سر لجبازی، روی آن چهره‌ی معصوم بنشیند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت118#

هایرون

نور ملایم و طلایی صبح که از لای پرده‌های سالن به داخل سرک کشید، پلک‌های سنگینم آرام باز شدند. برای چند ثانیه‌ی اول گیج بودم و به سقف ناآشنای بالای سرم خیره ماندم، اما یک‌باره تمام اتفاقات دیشب مثل برقی از ذهنم گذشت!

«وای خدا… من کجام؟!»

هجوم خاطرات دیشب نفسم را گرفت: صدای موهوم حیاط، وحشت‌زدگی و گریه‌ام، پتوپیچ دویدنم به این ویلا، التماس‌هایم به سیاوش برای اینکه کنارم بماند و فیلم ببیند… گونه‌هایم از خجالت داغ شد.

سریع سرم را چرخاندم. نگاهم در امتداد سالن سر خورد و روی گوشه‌ی سرامیک‌ها قفل شد.

سیاوش روی زمین، با همان لباس‌های راحتی و دست‌هایی که زیر سرش گذاشته بود، در خوابی سنگین فرو رفته بود. خطوط چهره‌اش خسته به نظر می‌رسید و تیرگی محوی زیر چشم‌هایش نشسته بود؛ کاملاً مشخص بود که تا نزدیک‌های صبح بیدار مانده و کشیک کشیده است.

در دلم به خودم لعنت فرستادم و شروع کردم به فحش و بدوبیراه دادن: «خاک بر سرت هایرون! همه‌ش تقصیر خودته… از بس ترسویی! ببین چطوری این مردِ مغرور رو زابه‌راه کردی و مجبورش کردی کف سالن بخوابه تا خانم احساس امنیت کنه! دختر هم این‌قدر ضعیف و آویزون؟!»

 

با احتیاط و طوری که کوچک‌ترین صدایی از جا جابه‌جا شدنم بلند نشود، از روی کاناپه بلند شدم. پای چپم هنوز کمی سوزش داشت، اما خیلی بهتر از دیروز بود. با قدم‌هایی پاورچین و آرام به سمت سیاوش رفتم. پتوی مسافرتیِ نازکی را که دیشب دور خودم پیچیده بودم، با ظرافت و بدون اینکه تکان بخورد، رویش انداختم تا سوزِ سرمای اسپلیت اذیتش نکند. شال حریر کرم‌رنگم را که روی شانه‌ام افتاده بود، روی سرم مرتب کردم.

باید این بی‌آبرویی و زحمت دیشب را به نوعی جبران می‌کردم. بهترین راه، تدارک یک صبحانه‌ی کامل و پرانرژی بود.

وارد آشپزخانه شدم، اما نگاهم بلافاصله به قابلمه‌ی روی گاز افتاد. درِ قابلمه نیمه‌باز بود. جلو رفتم و داخلش را نگاه کردم… باورم نمی‌شد! قابلمه‌ی قورمه‌سبزی دیشب تقریباً برق افتاده بود و سیاوش تا آخرین ذره‌ی آن را خورده بود. 

خنده‌ای پیروزمندانه و از سر کیف روی لب‌هایم نشست. دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای خنده‌ام بلند نشود. زیر لب زمزمه کردم:

 

«سیاوش‌خان… پس اون‌قدرها هم تعریفی نداشت، آره؟ ته دیگ و خورش رو که درآوردی! صبر کن ببین امروز چه سوژه‌ای برات بسازم و چطور اینو به رخت بکشم!»

 

با روحیه‌ای مضاعف، دست‌به‌کار شدم. چای را با هل و دارچین دم گذاشتم تا عطرش سالن را بردارد. نان‌های تست را داخل توستر گرم کردم. پنیر محلی، گردو، مربای آلبالو، کره‌ی تازه و چند عدد تخم‌مرغ عسلی با تزئین زیتون و گوجه‌گیلاسی داخل ظرف‌های شیک چیدم. هر چه باشد، این سلیقه و کدبانوگری را از مادرم به ارث برده بودم و سفره‌آرایی توی خونم بود.

میز آشپزخانه مثل یک تابلوی نقاشیِ رنگارنگ و اشتهاآور آماده شد.

نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم؛ هشت و نیم صبح بود.

دیدن این میز قشنگ، ناخودآگاه مرا پرتاب کرد به صبح‌های روشن خانه‌مان در تهران؛ روزهایی که بوی نان سنگک تازه بابا و املت‌های مامان، همه‌مان را دور میز گرد آشپزخانه جمع می‌کرد و صدای شوخی‌ها و خنده‌ها گوش فلک را کر می‌کرد. با خودم گفتم: «الان حتماً مامان چای رو ریخته و همگی دور میز نشستن…»

دلتنگی دوباره در سینه‌ام جوشید. تا سیاوش بیدار شود و این بوی چای کار خودش را بکند، وقت داشتم. پاورچین از در ویلا بیرون زدم، از حیاط آفتابی گذشتم و به ویلای خودم برگشتم.

گوشی‌ام را برداشتم و بلافاصله شماره‌ی مامان را گرفتم. با دومین بوق، صدای پرمهر و آشنایش در گوشم پیچید

«جان دلم هایرون؟ سلام مامان قشنگم…»

با شنیدن صدایش، تمام خستگی‌ها و دلشوره‌های این چند روز پر کشید و با لبخندی از ته‌دل، غرق در گرمای امن مادرانه‌اش شدم…

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت119#

 

گوشی را که قطع کردم، نفس عمیقی کشیدم و به سمت روشویی رفتم. مشتی آب خنک به صورتم پاشیدم تا پف چشم‌ها و خستگی دیشب را بشویم. موهایم را محکم از بالای سرم بستم تا کمی احساس سبکی کنم. به خاطر دوران قاعدگی، رنگم پریده بود و بی‌حالی خاصی توی چهره‌ام موج می‌زد. جلوی آینه ایستادم و با یک رژگونه‌ی ملایم و رژ لب هلویی، آرایش ملیحی روی صورتم نشاندم تا آن رنگ‌پریدگی و مریضیِ ظاهری کاملاً محو شود.

وقتی به ویلای سیاوش برگشتم، با دیدن صحنه‌ی روبه‌رویم قدم‌هایم کند شد. با تعجب پلک زدم. سیاوش پشت میز نشسته بود و با چنان ولع و اشتهایی لقمه‌های نان و پنیر و گردو را به دهان می‌برد که انگار روزهاست چیزی نخورده!

سریع وارد آشپزخانه شدم، به سمت کتری و قوری رفتم و فنجان‌ها را از چای تازه‌دم پر کردم. فنجانش را جلویش گذاشتم و روی صندلی روبه‌رویی نشستم. با نیشخندی که سعی در پنهان کردنش نداشتم، گفتم:

 

«اصلاً فکرش رو نمی‌کردم تا این حد شکمو باشی!»

سیاوش لقمه‌اش را قورت داد، نگاه سردی به من انداخت و با خونسردی گفت:

«شکمو نیستم. فقط دیشب به لطف بعضی‌ها خوب نخوابیدم و انرژیم بدجوری تحلیل رفته.»

دیدم که قصد دارد با کنایه‌هایش دوباره نیش بزند، من هم شمشیرم را از رو بستم و با لحنی حق‌به‌جانب گفتم:

«اوه، چه جالب! آخه بعد از اون همه غذایی که تو قابلمه بود و شما قشنگ ته‌ش رو درآوردی، چطور هنوز انرژی تو بدنت نمونده؟ راستی… تو که دیروز می‌گفتی پیف‌پیف بو می‌ده و دست‌پخت من رو مسخره می‌کردی، چی شد پس؟»سیاوش بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، تکه‌ی دیگری از نانش کند و گفت:

 

«اگه منظورت همون قورمه‌سبزیه که شبیه خورش جلبک بود… من اونو ریختم تو سطل آشغال! بوی زمختش حسابی روی لباسم و فضای ویلا نشسته بود، غیرقابل تحمل بود.»

جرعه‌ای از چایم نوشیدم و با پوزخندی که روی لبم نشسته بود، زیر لب غریدم:

«آره، جون عمه‌ت!

سیاوش فنجانش را روی میز کوبید و با اخم پرسید:

«چی گفتی؟»

با بی‌خیالی شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:

«هیچی. گفتم تو که راست می‌گی.»

از پشت میز بلند شدم تا از آشپزخانه بیرون بروم که صدای آمرانه‌اش از پشت سر متوقفم کرد:

«وایسا.»

ایستادم اما برنگشتم. ادامه داد: «می‌خواستم بگم حاضر بشی بریم خرید. امروز شرکت تعطیله، وسایل هر دو تا ویلا خالی شده، باید یه سری چیزها بگیریم.»

بدون اینکه نگاهش کنم، یک «باشه»ی آرام زیر لب گفتم و به سمت ویلای خودم رفتم.

جلوی کمد ایستادم. دلم می‌خواست امروز متفاوت باشم. پیراهن ساحلی نخی و بلندم را که به رنگ سبزابی زمردی بود و توی تنم موج می‌خورد بیرون کشیدم. برای تکمیل کردن این تضاد رنگی جذاب، شال حریر زرد قناری‌ام را روی سرم انداختم و در نهایت، کفش‌های پاشنه‌بلند زرد قناری رنگم را که استایلم را بی‌نهایت چشم‌گیر می‌کرد، پوشیدم.

وقتی به حیاط برگشتم، سیاوش منتظرم ایستاده بود. اما به محض اینکه نگاهش به من افتاد، اخم غلیظی میان ابروهایش نشست و خط نگاهش روی رنگ‌های جیغ و لباس تابستانی‌ام قفل شد.

با تعجبِ ساختگی پرسیدم: «چیه؟ چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟»

سیاوش که مشخص بود از این استایلِ توچشم و خیره‌کننده به شدت ناراضی است، سعی کرد بهانه‌ی دیگری بیاورد. با لحنی جدی و دست‌به‌سینه گفت:

«با اون پایی که پریشب بریده و داغون شده، بهتر نیست کفش راحت‌تری بپوشی؟ با این پاشنه‌ها نمی‌تونی راه بیای.»

اما من خوب می‌دانستم دردِ سیاوش کفش و پای من نیست؛ او فقط از این همه رنگ و جلب توجه حرصش گرفته بود. پوزخند فاتحانه‌ای زدم، دست بردم و عینک آفتابی چشم‌گربه‌ایِ زردی را که تازه خریده بودم از کیفم بیرون کشیدم. آن را با ژستی خاص روی صورتم زدم و با صراحت تمام، زل زدم به چشم‌های حرصی‌اش:

«نگران نباش سیاوش‌خان… من با همینا راحتم!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت120#

 

سوار فراری آلبالویی‌رنگ و خیره‌کننده‌ی سیاوش شدیم. درِ سنگین ماشین را که بستم، بوی تلخ عطر او که با بوی چرم مشکی صندلی‌ها قاطی شده بود، زیر بینی‌ام زد.

هوای جزیره در این ساعت از روز فوق‌العاده بود؛ خورشید با گرمایی دلپذیر می‌تابید و نورش روی کاپوت درخشان و آلبالویی ماشین می‌رقصید. بلوارهای پهن و نخل‌های بلند کیش از جلوی چشم‌هایم می‌گذشتند، اما با وجود این ماشین اسپرت و هیجان‌انگیز، فضای داخل کابین به طرز خفه‌کننده‌ای سوت و کور بود.

سیاوش با همان چهره‌ی جدی و اخم‌های درهم‌گره‌خورده‌اش، یک دستش را روی فرمان چرمی گذاشته بود و در سکوت مطلق رانندگی می‌کرد.

کلافه از این سکوت سنگین، دستم را به سمت سیستم صوتی لمسی ماشین بردم تا حداقل با یک موسیقی، این فضای مرده را قابل تحمل کنم. اما هیچ خبری از فلش مموری نبود.

یک‌دفعه یاد فلش مهسا افتادم؛ همان فلشی که پر از فیلم بود و موقع آمدن به کیش توی کیفم جا مانده بود. با خودم فکر کردم: «شاید لابه‌لای اون همه فیلم، چند تا آهنگ هم ریخته باشه.»

زیپ کیفم را کشیدم، فلشِ نقره‌ای‌رنگ را بیرون آوردم و بدون اینکه به سیاوش نگاه کنم، آن را به پورت ماشین وصل کردم. چند ثانیه طول کشید تا سیستم فلش را بخواند. منتظر یک آهنگ آرام یا حتی بی‌کلام بودم که ناگهان…

بوم!

صدای کوبنده‌ی تمپو و نی‌انبان با ریتم تند و پرانرژیِ یک آهنگ بندریِ شاد، از باندهای باکیفیت فراری به هوا برخاست!

صدای خواننده با لهجه‌ی شیرین جنوبی توی ماشین پیچید:

«ای یار ای یار… یارِ بالا بدو… ای دل و دلدار…»

از جا پریدم و چشمانم گرد شد. اصلاً به مهسا نمی‌آمد چنین پلی‌لیست شادی داشته باشد! ریتم آهنگ آن‌قدر تند و وسوسه‌کننده بود که ناخودآگاه نیشم باز شد و سرم را با ریتم تکان دادم. نیم‌نگاهی به سیاوش انداختم؛ فکش منقبض شده بود و با ناباوری به مانیتور ماشین زل زده بود، انگار که یک بمب ساعتی توی فراری گران‌قیمتش کار گذاشته باشند!

خواستم چیزی بگویم که به یک چهارراه شلوغ رسیدیم و سیاوش مجبور شد پشت چراغ قرمز ترمز کند.

ترکیب یک فراری آلبالویی‌رنگ، صدای بلند آهنگ بندری و دختری با پیراهن سبز زمردی و شال و عینک زرد قناری، چیزی نبود که کسی در خیابان بتواند از آن چشم بردارد.

درست در همان لحظه، یک ماشین کروکِ اجاره‌ای با دو سرنشین پسرِ جوان، در لاین کناریِ ما متوقف شد. پسرها که صدای آهنگ را شنیده بودند، با دیدن ماشین و رنگ‌های جیغ لباس من، نیششان تا بناگوش باز شد. یکی از آن‌ها چیزی به دوستش گفت و هر دو با نگاهی خیره و پر از شیطنت به داخل ماشین ما زل زدند.

سنگینی نگاهشان را حس کردم، اما قبل از اینکه بخواهم واکنشی نشان دهم، متوجه تغییرِ دمای ناگهانیِ ماشین شدم.

نگاه سیاوش مثل عقاب چرخید سمت ماشین بغلی. رگ گردنش بیرون زده بود و دست‌هایش چنان دور فرمان حلقه شد که بندانگشت‌هایش به سفیدی می‌زد. چشمان سیاه‌رنگش پر از یک خشم و غیرتِ مهارنشدنی شده بود. پسرها با دیدن نگاه برزخی و ترسناک راننده‌ی فراری، حساب کار دستشان آمد و سریع سرشان را دزدیدند و رو به جلو خیره شدند.

اما این پایان ماجرا نبود. سیاوش با حرکتی عصبی و سریع، دستش را سمت پنل برد و چند بار دکمه‌ی «Next» را پشت سر هم روی صفحه‌ی لمسی فشار داد.

 

ریتم شاد و پرهیاهوی بندری در کسری از ثانیه خفه شد و جای خودش را به یک ملودی آرام، غمگین و پاپ داد. صدای نرم و عاشقانه‌ی «شادمهر» توی ماشین پیچید که با سوزی عجیب می‌خواند:

 

«من از آینده‌ی بی‌تو… من از هر ثانیه بی‌تو می‌ترسم…»

چراغ هنوز کاملاً سبز نشده بود که سیاوش پایش را با قدرت روی پدال گاز فشرد. غرش وحشیانه‌ی موتور هشت سیلندر فراری کل خیابان را برداشت. ماشین با شتابی دیوانه‌وار از جا کنده شد، طوری که کمرم محکم به پشتیِ چرمی صندلی چسبید. پسرها و ماشینشان در یک چشم‌به‌هم‌زدن در آینه‌ی بغل محو شدند و ما با سرعتی سرسام‌آور در امتداد بلوار دور شدیم؛ در حالی که صدای شادمهر، تضاد عجیبی با ضربان قلب تندِ من و نفس‌های عصبی و سینه‌ی ستبرِ سیاوش که تندتند بالا و پایین می‌رفت، ساخته بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...