bahare 51 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل (ویرایش شده) پارت74# هایرون . .: پایمان که به حیاطِ سنگفرش شدهی ویلا رسید، انگار تمامِ خستگیِ پرواز و جاده از تنمان در رفت. مهسا و خجسته که تا همین چند دقیقه پیش در ون از گرمایِ جزیره ناله میکردند، حالا با دهانِ نیمهباز و چشمانی درشتشده، دورِ حیاط میچرخیدند. مهسا با ذوقِ کودکانه دستش را به ستونهایِ ایوان کشید و گفت: «هایرون! باورم نمیشه… نیکان از کجا اینجا رو پیدا کرده؟ انگار اومدیم وسطِ یه فیلمِ سینمایی!» خجسته هم که محوِ تماشایِ درختانِ نخلِ گوشهی حیاط بود، خندید: «واقعاً. اصلاً حیف نیست بخوایم اینجا رو با هتل عوض کنیم. اینجا هم آرامشِ خودش رو داره هم دستمون بازه.» من فقط لبخند میزدم. دلم نمیخواست با کلمات، لذتی که در هوایِ پر از عطرِ دریا موج میزد را خراب کنم. کلید را در قفل چرخاندیم و درِ ویلا با یک صدایِ نرم باز شد. فضایِ داخلی، مدرن، روشن و پر از نور بود؛ دقیقاً همان چیزی که برایِ تمرکز وزندگی موقت نیازداشتیم. اما اوجِ ماجرا آنجا بود که از سالنِ اصلی گذشتیم. وقتی به انتهایِ ساختمان رسیدیم، نفسم برایِ لحظهای حبس شد. یک دیوارِ شیشهایِ ریلیِ عظیم، سرتاسرِ پشتِ ساختمان را گرفته بود. پردههایِ حریرِ سفید با نسیمِ خفیفی که از لایِ درزِ شیشهها به داخل میخزید، به آرامی میرقصیدند. به سمتش دویدم و با یک حرکت، ریلِ شیشهای را به کنار زدم. بویِ شور و تندِ دریا، هجومی و بیپروا به داخلِ خانه ریخت. منظرهای که مقابلم بود، باورنکردنی بود؛ دریایِ بیکران که در آن ساعتِ روز، رنگِ سرمهایِ عمیقی به خود گرفته بود و امواجش با ریتمی آرام، خودشان را به ساحلِ شنیِ پشتِ ویلا میکوبیدند. مهسا و خجسته خندیدند و به سمتِ چمدانها رفتند. من دوباره به آن دریایِ جادویی خیره شدم. حسِ عجیبی داشتم؛ حسِ اینکه اینجا، در این انزوایِ ساحلی، من میتوانم کسی باشم که همیشه میخواستم: یک متخصصِ مستقل که در آرامش، دنیایِ خودش را میسازد. حتی اگر سیاوش و آن نگاههایِ مرموزش در ویلایِ کناری حضور داشتند، حالا دیگر برایم اهمیتی نداشت. اینجا، قلمرویِ ما بود. وقت برای تماشای این صحنه زیبا، زیادبود، داخل ویلاشدم مهساهمینطوری که سعی داشت باچمدان هاجابه جابشه گفت: نیکان گفت اینجا3تااتاق داره که یکیش بالاست، منکه همین اتاق کناراشپزخانه برام مناسبه، حوصله بالاپایین شدن ازپله روندارم خجسته_منم تواتاق بقلی تومیرم هردونگاهم میکردن، تودلم گفتم خب دیگه انتخابی نمیمونه که...... _باشه پس منم وسایلاموبه اتاق بالامیبرم چمدانموباهزارزور ونفس نفس زنان ازپله هابالابردم، ناخوداگاه یاداتاقم افتادم، چقدردلم براش تنگ شده بود، بالای پله هاکه رسیدم چمدان وزمین گذاشتم، یک سالن تقریبا35متری، که یک اتاق وسطش بود، ودرست روبه روی اتاق داخل سالن، یک ترانس قدی قرارداشت، اینکه اتاقم پنجره یاترانسی نداشت، عذاب اوربود، ولی وجودترانس داخل سالن، ازعذاب ان کمترمیکرد. به سمت درترانس رفتم بایک حرکت بازش کردم، بادملایمی ازمیان اب وهوای شرجی، به صورتم کشیده شد، چندقدم که جلوتررفتم، میخواستم ذوق مرگ بشم، وای که چه صحنه زیبایی بود. ترانس دقیقاروبه دریابود، دلم میخواست ازهمین جابپرم تواب ویک اب تنی حسابی کنم، چقدرجای مریم وبنفشه اینجاخالی بود، اگه بودن حسابی بهمون خوش میگذشت..... بایدیک دوش میگرفتم، به سالن برگشتم، ازمزایای دیگه سالن بالا، بایدحموم ودستشویی مجزاروبه ترانس اضافه میکردم، واردحموم شدم وزیردوش اب رفتم. آب ولرم دوش، مثل یک معجزه تمام خستگیِ پرواز و آن حسِ چسبناک و سنگینِ هوای شرجی را از تنم شست. چشمهایم را بستم و اجازه دادم آب، مسیرش را از لابهلای موهای پرپشت و بلندم پیدا کند. بوی شامپویِ نارگیلیام با بویِ رطوبت حمام قاطی شده بود و حسِ تازگیِ بینظیری به من میداد. با خودم فکر کردم که چقدر به این تغییر فضا نیاز داشتم؛ دور از شرکت، دور از فشارهای کاریِ تهران و البته دور از آن نگاههای همیشه سرد و کنترلگرِ سیاوش. البته… او دقیقاً در ویلای کناری بود، اما همین که دیواری بینمان بود و من اینجا در خلوتِ خودم پادشاهی میکردم، برایم کافی بود. دوباره یادحرف های سیاوش افتادم باخودم گفتم: نکنه وقتی توهواپیماخواب بودی اون بیداربوده؟ اگه همینی باشه که فکرمیکنم حسابی بدبخت شدم رفت، حالافکرمیکنه عمدی این کاروکردم، اونم که ازدماغ فیل افتاده، حتماپیش خودش یک فکرایی میکنه.... مخم زیراب سووووت کشید، حالاکه بااوهمسایه شده بودم و البته… او دقیقاً در ویلای کناری بود، اما همین دیواری که بینمان کشیده شده بود و این فضای اختصاصی در طبقهی بالا، به من توهمِ یک مرزِ امن را میداد. شیر آب را بستم. حوله تنیِ سفیدی را دور خودم پیچیدم و حولهی کوچکتری را روی موهای خیس و پرپشتم محکم کردم. وقتی از حمام بیرون آمدم، سالنِ بالا غرق در سکوتی لذتبخش بود. صدای ضعیفِ خنده و صحبتهای مهسا و خجسته از طبقهی پایین میآمد که ظاهراً سرِ چیدنِ وسایلِ آشپزخانه با هم بحث میکردند. درِ شیشه ای ترانس بازبود و پردههای حریر با ریتمِ بادِ شرجی تکان میخوردند. صدای کوبیده شدن امواج به ساحل، مثل یک موسیقیِ پسزمینه ارامش بخش بود که مرابه سمت خودکشید. چند قدم جلو رفتم و دستم را روی نردههای خنک تراس گذاشتم. هوای مرطوب روی پوستِ تازهشستهشدهام نشست. اما این آرامشِ مطلق، فقط چند ثانیه دوام آورد. حسِ سنگینیِ یک نگاه، مثل یک جریانِ الکتریسیته از پشتِ گردنم گذشت.سرم را ناخودآگاه به سمت چپ چرخاندم. زاویهی تراسِ من طوری بود که به حیاط و تراسِ پشتیِ ویلای آقایان اشرافِ نسبی داشت. نفسم در سینه حبس شد، پایین، درست روبهروی درِ شیشهایِ قدیِ ویلایشان، سیاوش ایستاده بود. پیراهنِ مردانهی تیرهای به تن داشت و آستینهایش را تا ساعد بالا زده بود، دران زله گرما انجاچی میکرد؟! دران ساحل گرم وداغ، با آن شانههای پهن و قدِ بلندش، شبیه به یک مجسمهی سنگیِ مغرور به نظر میرسید. نگاهش… نگاهِ نافذ و تاریکش همه جاروازنظرگذراند، که یهوروی من وترانس قفل شد.... هیچکداممان هیچ حرکتی نکردیم. فاصلهمان کم نبود، اما حتی از آن فاصله هم میتوانستم وزنِ نگاهش را حس کنم که از روی دیوارِ حیاط عبور میکرد و به من میرسید. دستم ناخودآگاه لبهی حولهای که دور موهایم پیچیده بودم را چنگ زد تا مطمئن شوم تارِ مویی بیرون نریخته است. صورتم یکباره داغ شد، اما دلیلِ این دستپاچگیِ ناگهانی و تغییرِ ریتمِ ضربانِ قلبم را برای خودم روشن نکردم.آن سکوت و تلاقیِ نگاهها شاید فقط چند ثانیه طول کشید، اما برای من شبیه به یک مکثِ طولانی در زمان بود. آبِ دهانم را قورت دادم، سرم را به سرعت پایین انداختم و با قدمهایی تند و دستپاچه به داخلِ سالن برگشتم. دستم روی دستگیرهی درِ شیشهای لرزید، اما با یک حرکتِ محکم آن را کشیدم و بستم. بلافاصله پردهها را هم کیپ تا کیپ کشیدم تا کاملاً از دیدرس خارج شوم. پشتم را به شیشه تکیه دادم و نفسِ عمیقی کشیدم. به خودم نهیب زدم: «چت شده هایرون؟اتفاقی بودکه تورودید،چراضربان قلبت سواراسب وحشی شده، اروم باش، اون فقط مدیرعامل شرکتته که تورومجبورکردبیای کیش،حالاام اتفاقیذتوروبااین سرووضع دید، تواگه میدونستی مثل مجسمه ابولهوت اونجاوایساده، صدسال پاتوترانس نمیزاشتی» اما تهِ دلم میدانستم که همسایگیِ ما در این دو ویلا و این نزدیکیِ بیپرده به دریا، احتمالاً در روزهای آینده دردسرساز خواهد شد. چشمهایم را بستم و سعی کردم به زور هم که شده، ذهنم را از آن نگاهِ تاریک بیرون بکشم و به جلسه فردا، نقشهها و راهاندازی شعبه دوم شرکت معطوف کنم. فردا روزِ شلوغی بود و من نباید اجازه میدادم هیچچیز، حتی حضورِ سنگینِ سیاوش، تمرکزم را به هم بریزد. صدای مهسا از پایین پلهها رشتهی افکارم را پاره کرد: «هایرون؟ بیداری؟ نیکان اومده میگه برای ناهاراز بیرون غذا میگیرن، میخوایم دورِ هم جمع بشیم تا برنامهی فردا و کار با پیمانکارها رو هماهنگ کنیم… بیایم بالا یا میای پایین؟» ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 12 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت75# ناهار را که خوردیم، کمی حال و هوایمان عوض شد. غذا را از یک رستوران محلی خریده بودند؛ ماهیِ کبابشده با عطرِ سیر و ادویههای جنوبی که انرژیِ از دست رفتهمان را برگرداند. هنوز ظرفهای ناهار را جمع نکرده بودیم که صدای زنگِ درِ ویلا بلند شد. مهسا رفت در را باز کرد و با نیکان برگشت تودلم گفتم این دوباره پیداش شد. وسط سالن ایستاد، دستهایش را به کمر زد و گفت: «خب خانمها! دستور از بالا رسیده… مهندس رادمنش فرمودن یخچالِ دو تا ویلا مثل کویرِ لوت خالیه و بهتره تا قبل از شلوغیِ عصر، برید بازار و خریدهای اولیه و خوراکیها رو بکنید که حداقل برای صبحانهها و عصرانهها محتاجِ رستوران نباشیم.» خجسته با خنده گفت: «راست میگه! بدمون نمیاد یه سری هم به بازارهای کیش بزنیم.» مهسانگاهشوبه نگاهم دوخته بودکه نظرمنوهم بدونه... من هم که بدم نمیآمد کمی از فضای بسته و خفهکنندهی جابهجاییِ فایلها بیرون بزنم، موافقت کردم. به اتاقم در طبقه بالا برگشتم تا لباس عوض کنم. یک پیراهنِ ساحلیِ بلند که درست فیت اندامم بود،نه خیلی جذب ونه خیلی گشاد از جنسِ نخیِ خنک انتخاب کردم؛ سرمهایرنگ با گلهای ریزِ خردلی که روی بدنم خیلی خوب مینشست و هوای شرجیِ جزیره را قابل تحملتر میکرد. شالِ نخیِ سبک خردلیرنگی هم روی سرم انداختم. موهایِ بلند وحالت دارموازبالاسرم دوم اسبی بستم که بلندیش به پشتم اززیرشال بیرون زد، نگاهی به آینه انداختم؛ سادگیِ لباس و گردیِ گونههایم تناسبِ قشنگی پیدا کرده بود. یک جفت صندلِ چرمیِ راحتی پا کردم و عینکِ آفتابیام را برداشتم. وقتی از پلهها پایین آمدم، مهسا و خجسته منتظر بودند. با هم از درِ ساختمان بیرون زدیم. همین که پاهایمان روی سنگفرشِ حیاط نشست، ناخودآگاه نگاهم به سمتِ ویلای کناری چرخید. سیاوش دمِ درِ ورودیِ ویلایشان ایستاده بود؛ تکیه داده به چارچوب، با دستهایی که توی جیبهای شلوارِ تیرهاش فرو رفته بود. عینکِ آفتابیِ دودیاش روی چشمهایش بود و ته ریشش زیر نورِ پهنشدهی خورشیدِ بعدازظهر، نمایانتر به نظر میرسید. مهساوخجسته ازهمان دور، سلام رسایی به سیاوش کردند، ودراخردرگوش هم شروع کردندبه پچ پچ وتعریف کردن ازاستایل سیاوش، با اینکه عینکش مانع دیدنِ مستقیم چشمهایش میشد، اما قاطعانه حس کردم سنگینیِ نگاهش درست روی من و این لباسِ ساحلی قفل شده است. از آن فاصلهی چند متری، مثل سدی محکم و بیحرکت ایستاده بود و ما را تماشا میکرد. بایاداوری سربه هوایی چندساعت پیش ارزوکردم ای کاش تبخیرمیشدم وبه هوامیرفتم، انگار راه رفتنم برای یک لحظه ناموزون شد، اما سریع خودم را جمعوجور کردم، عینک آفتابیام را روی چشمهایم جابهجا کردم و نگاهم را دزدیدم. ونِ سفیدپشت درِ حیاط پارک شده بود. نیکان پرید پشتِ فرمان و رو به ما کرد: «بفرمایید خانمها! سرویسِ اختصاصیِ کیش در خدمت شماست.» مهسا و خجسته همانطورکه به طرزحرف زدن نیکان ریزریرمیخندیدن به صندلی عقب رفتندونشستند. من هم مجبور شدم صندلیِ وسط بشینم، درست روبه روی ایینه وسط ماشین که نیکان روش قفل شده بود، نیکان نگاهی به قابِ ماشین انداخت و به سیاوش که از دور همچنان ایستاده بود دست تکان داد و بوقِ کوتاهی زد، بعد استارت زد. به محض راه افتادن، نیکان ضبط را روشن کرد و یک موزیکِ ملایم پخش شد. هنوز چند خیابان بیشترنرفته بودیم که نیکان شروع کردبه حرف زدن، نگاهش ازتوایینه روی من ثابا بودمونده بودم چجوری رانندگی میکرد، هران ممکن بودتصادف کنیم نیکان_اینجاشهرک عرب نشین هاست، توسیه میکنم تنهایی بیرون نرین، هرکاری داشتیدبه من بگید مهساازاون پشت به میان امد: مال ماکه مشخص نمیشه چقدرتوویلاموندگاربشیم، شرکت که راه بیفته بایدبرای سرکشی ومعرفی به نقاط اطراف سربزنیم یک لحظه بدنم یخ کرد، به اینش دیگه فکرنکرده بودم، چجوری میشدکه تواون ویلاتنهامی موندم، به خودم نهیب زدم _ای خاک توسرت کنن دختر، هرکی خربزه بخوره پای لرزش هم میشینه، حالانمیخوادخودتوخراب کنی کوتاشرکت راه بیفته خجسته: فقط که مانیستیم، تونبودماهایرون ممکنه خریدی چیزی داشته باشه نیکان که خداخواسته نیشش شل شده بود گفت: به هرحال من درخدمتم، یک سوت بزنیدخودمومیرسونم کلافه از این زبانبازیهای بیمزه، شالِ روی سرم را کمی جلوتر کشیدم، رویم را به سمتِ پنجره برگرداندم و گفتم: شماحواستون به جلوباشه الانه که تصادف کنیم دوباره صدای خنده وپچ پچ مهساوخجسته بلندشد نگاهموازش گرفتم وبه بیرون دوختم، نخل های بین خیابان زیبایی بی حدی به خیابان هابخشیده بود، کف خیابون هاازتمیزی وبرق افتاب می درخشیدند، ماشین های لوکس دررفت وامدبودند. کولرهای گازیِ پاساژ بزرگ و مجلل، مثل یک ناجی، گرمای شرجی و چسبناکِ جزیره را از روی پوستمان پاک کردند. وارد یکی از شیکترین و مدرنترین مراکز خریدِ کیش شده بودیم. کفپوشهای براقِ مرمر، نورپردازیهای خیرهکنندهی سقف و ویترینهای رنگارنگِ برندهای معروف، حسابی حال و هوایمان را عوض کرد. بویِ عطرهای تند و خنک، با عطرِ قهوهای که از کافههای طبقه همکف میآمد، ترکیب شده بود و فضای لوکسی را ساخته بود. نیکان دستهایش را به هم مالید و مثل یک تورلیدرِ پرانرژی گفت: «خب، برنامهی اول اینه که بریم هایپرمارکتِ طبقهی پایین، یخچالها رو از خجالت دربیاریم. بعدش اگه وقت شد، میتونید یه گشتی هم تو این بوتیکهای لوکس بزنیدمهسا که چشمش به ویترینِ یک مغازهی لوازم آرایشی برند افتاده بود، بازوی خجسته را کشید: «وای خجسته، اون پالتِ سایه رو ببین! نیکان، نمیشه اول یه چرخی بزنیم بعد بریم سراغ خوراکیها؟» نیکان با خنده سر تکان داد: «نخیر خانمها! مهندس رادمنش فرمودن اول مایحتاجِ ویلاها تامین بشه. میدونید که اگه دستِ خالی برگردیم، با اون نگاههای یخیاش همهمون رو فریز میکنه!» اولین باربودکه نیکان حق دادم، سیاوش مردی بودکه حتی تونبودش هم بایدحرف حرف اون میشد. شنیدنِ اسمِ سیاوش و اشارهی نیکان به نگاههای یخیاش، باعث شد دوباره همان تصویرِ چند دقیقه پیش در ذهنم جان بگیرد. قامتِ بلندش دمِ درِ ویلا، دستهای فرو رفته در جیب و آن نگاهِ سنگینی که از پشتِ عینکِ دودی، روی تکتکِ قدمهای من قفل شده بود. سرم را به طرفِ دیگری چرخاندم تا کسی متوجهِ تغییرِ حالم نشود. با هم به سمت پلهبرقیها رفتیم و راهیِ هایپرمارکتِ بزرگِ زیرهمکف شدیم. فروشگاه به قدری بزرگ و تمیز بود که قدم زدن بینِ قفسههای پر از خوراکیهای رنگارنگش، خودش یک تفریح محسوب میشد. نیکان دو تا چرخدستیِ بزرگ برداشت؛ یکی را خودش هل میداد و دیگری را به دستِ مهسا سپرد. من لیستِ ذهنیام را مرور میکردم. به سمتِ قفسهی قهوهها رفتم. میدانستم برای شببیداریها و کار روی پروژهی شعبهی جدید، به کافئینِ زیادی نیاز داریم. چند بسته قهوهی اسپرسو و ترک برداشتم. ناخودآگاه یادم افتاد که سیاوش همیشه قهوهاش را تلخ و دارک میخورد. دستم روی قفسه مکث کرد. یک بستهی قهوهی رستِ تیره (Dark Roast) برداشتم و بدونِ اینکه به کسی چیزی بگویم، آن را تهِ سبد، زیرِ بقیهی خریدها قایم کردم. به خودم نهیب زدم: «این فقط برای اینه که فردا تو جلسه اعصابش آروم باشه و به کارمون گیر نده… همین!» در همین حین، نیکان با چرخدستیاش کنارم ترمز کرد. سبدش پر از انواعِ نوشیدنیهای انرژیزا، چیپس، پفک و شکلاتهای خارجی بود. نگاهی عاقلاندرسفیه به سبدش انداختم: «نیکان، ما اومدیم خریدِ صبحانه و شامِ سبک، یا قراره تو ویلا مهدکودک راه بندازیم؟» نیکان با نیشِ باز یکی از پفکها را بالا انداخت و گرفت: «هایرونخانم، کار کردن تو این جزیره انرژی میخواد! شما هم با این لباسِ قشنگت فقط دستور بده چی میخوای، من خودم برات میارم. اصلاً تو چرا دست به جنس میزنی؟» ازاین همه راحتی وسراحت حرف زدنش کلافه شدم، چپ چپ نگاهش کردم کلافه از این میزان سرخوشیاش، سبدِ مهسا را به سمتِ قسمتِ پروتئینی هل دادم و گفتم: «تو اگه خیلی انرژی داری، برو چند بسته پنیر، کره، تخممرغ و شیر بردار. من و بچهها هم میریم سراغِ میوهها و نون.» خجسته ریزریز خندید و به مهسا چشمک زد. سه نفری به سمتِ بخشِ میوههای استوایی و تازهی فروشگاه رفتیم. بویِ آناناس و انبهی تازه مستکننده بود. در حالی که مشغولِ سوا کردنِ چند تا انبهی درشت بودم، نگاهم به ویترینِ شیشهایِ یک مغازهی لباسمردانه در آنسویِ سالنِ هایپرمارکت افتاد. یک پیراهنِ کتانِ تیرهرنگ با آستینهای تاخورده روی مانکن بود؛ دقیقاً شبیه به همان پیراهنی که سیاوش امروز پوشیده بود. دستم روی انبهها بیحرکت ماند. چرا همهچیز در این جزیره، از هوایِ شرجیاش گرفته تا این فروشگاهِ شیک، مدام او را به یادم میآورد؟ لبم را از داخل گاز گرفتم، میوهها را سریع داخلِ پلاستیک ریختم و نگاهم را از ویترین دزدیدم. نباید اجازه میدادم این همسایگی و این سفرِ کاری، کنترلِ افکارم را از دستم خارج کند. قلمرویِ من، فقط خطوطِ روی نقشهها بود، نه چشمهای تیره و مغرورِ مدیرِ پروژه. سروکله نیکان دوباره پیداشد، باپررویی تمام ولوندگی که حسابی عصبیم میکردگفت: موزهمدخوبه اگه میشه برای من موز بردارید مهساکه پشت به من مشغول برداشتن جنس ازقفسه بود، ازخنده میخواست منفجربشه، اینبارباجدیت به نیکان ونیش شل وولش نگاه کردم، نگاهم انقدروحشی بودکه خودشوجمع کردوسریع ازم فاصله گرفت. ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت75# خریدِ خوراکیها که تمام شد، نیکان حساب کرد و با کمکِ شاگردِ فروشگاه، کیسههای سنگین را به سمت ون برد. موقع رفتن، با همان لحنِ پرانرژیاش گفت: «خب خانمها! غنایمِ غذایی ذخیره شد. نیم ساعت بهتون وقتِ تنفس و فشنشو میدم! توی پاساژ بچرخید، منم خریدا رو میذارم تو ماشین و جلوی کافهی وسطِ طبقه همکف منتظرتون میمونم. فقط زیاد طولش ندید که مهندس سیاوش آمارِ دقیقِ دقایق رو ازم میگیره!» با رفتنِ نیکان، انگار بالنِ ذوقِ مهسا و خجسته به پرواز درآمد. مهسا بازوی مرا گرفت و با جیغِ خفهای گفت: «وای هایرون! بالاخره آزاد شدیم! بیا بریم اون بوتیکِ نبش رو ببینیم، از پلهبرقی که میاومدیم پایین چشمم رو گرفت!» سه نفری در طبقاتِ عریض و مدرنِ پاساژ به راه افتادیم. کفپوشهای سفید و براق، تصویرِ انعکاسِ لباسهایمان را نشان میدادند. بوی خنکِ اسپریهای خوشبوکنندهی سالن با نوایِ ملایمِ موسیقیِ غربی که در فضا پخش میشد، حسِ یک سفرِ کاملاً خارجی و لوکس را تداعی میکرد.مهسا مثلِ یک پروانهی بیقرار از این ویترین به آن ویترین میپرید. اولین ایستگاهمان یک بوتیکِ بزرگِ لوازمِ آرایشی و عطریاتِ برند بود. مهسا طوری با ذوق به سمتِ رژلبها و لوسیونهای بدنِ با عطرِ نارگیل و انبه رفت که انگار گنج پیدا کرده است «خجسته! هایرون! بیاین این بادیاسپلشِ شیمردار رو ببینید… دقیقاً خوراکِ شبهای کیشه!» مهسا کمی از آن را روی مچِ دستش زد و جلوی بینیِ ما گرفت. خجسته با خنده دستش را عقب کشید: «مهسا تو رو خدا آرومتر! تازه رسیدیم، کلِ حقوقِ این ماهِ پروژهات رو نریز پای این چیزا! اما خجسته خودش هم حریفِ ویترینِ صندلها و کیفهای کنفیِ ساحلی نشد. وارد یک مغازهی صندلفروشیِ لوکس شدیم. خجسته یک کیفِ کنفیِ بزرگ با بندهای چرمیِ قهوهای برداشت و جلوی آینه گرفت: «هایرون، به نظرت این برای رفتن به ساحل و بردنِ لپتاپ و نقشهها خوب نیست به لباسِ خجسته نگاه کردم و لبخند زدم: « عالیه. هم کاربردیه هم خیلی به تیپت میاد.» در تمامِ این مدت، من بیشتر تماشاگر بودم. پارچهی سرمهایِ پیراهنِ ساحلیام با هر قدمی که برمیداشتم، مثلِ امواجِ نرمِ دریا دورِ پاهایم میپیچید و حاشیه خردلیِ شالم روی شانهام حرکت میکرد. از این حسِ رهایی و خنکیِ لباس در هوایِ مطبوعِ پاساژ لذت میبردم مهسا ناگهان دستم را کشید و مرا جلوی یک آینهی قدیِ بزرگ در یک بوتیکِ اکسسوری و زیورآلاتِ دستی قرار داد. یک عینکِ آفتابیِ بزرگِ گربه ای با فریمِ کائوچوییِ عسلی برداشت و روی صورتِ گردم گذاشت. «وای… هایرون!» مهسا دستهایش را به هم کوبید و با چشمان درشتشده گفت: «نگاه کن تو رو خدا! این عینک اصلاً انگار برای فرمِ صورت و موهایِ موجدارِ تو ساخته شده! خجسته بیا ببینش خجسته جلو آمد و با تحسین سر تکان داد: «واقعاً بهت میاد هایرون. رنگِ فریمش دقیقاً با گلهایِ خردلیِ پیراهنت ست شده. حتماً بردارش!» خودم هم در آینه به تماشایِ خودم ایستادم. عینک، حالتِ معصومِ چهرهام را کمی جسورتر و شیکتر کرده بود. دستم را روی فریمِ عسلیاش کشیدم. حسِ خوبی داشت؛ انگار یک لایهی محافظِ دیگر جلوی نگاههای ناگهانی و تیزِ اطراف بود. هایرون، خریدا تموم شد! بریم سمتِ کافه پیشِ نیکان؟» صدایِ مهسا مرا از انزوایِ ذهنیام بیرون کشید. به سمتشان برگشتم. عینکِ جدید را خریده بودم و خجسته و مهسا هم هر کدام دو کیسهی شیکِ خریدهایشان را در دست داشتند. «آره، بریم.» سعیم کردم لبخند بزنم. از پلهبرقیها که پایین رفتیم، فضایِ باز و نورگیرِ طبقهی همکف پاساژ نمایان شد. حوضچههای کوچکِ آبنما با نورهای آبیرنگ، حسِ خنکی را بیشتر میکردند. کافهی بزرگ و روبازی که نیکان گفته بود، درست وسطِ این طبقه قرار داشت؛ با میز و صندلیهای حصیریِ تیره و چترهایِ تزئینی که فضایِ استوایی را کامل میکرد. نیکان را از دور دیدم. پشتِ یک میزِ دونفره نشسته بود و داشت با گوشیاش تایپ میکرد، در حالی که یک فنجانِ بزرگِ اسپرسو جلویش بود. مهسا با کیسههای خریدش جلوتر دوید و گفت: «اوه اوه! مهندس نیکان غرقِ کاره یا غرقِ چت با خانواده؟نیکان سرش را بالا آورد، گوشی را روی میز گذاشت و با دیدنِ ما و دستهای پر از خریدِ مهسا و خجسته سوتِ کشداری کشید:یا ابوالفضل! من گفتم برید یه دوری بزنید، نگفتم نصفِ پاساژ رو بخرید که! خدا رو شکر که فقط نیم ساعت وقت داشتید، وگرنه فکر کنم باید کلِ بارِ کیش رو با قطار برمیگردوندیم!» خجسته در حالی که روی صندلیِ حصیری مینشست، با خنده گفت: «حرص نخور آقای مهندس، با پولِ زحمتکشیِ خودمون خریدیم، نه از بودجهی شرکتِ شما! من هم صندلیِ کنارِ خجسته را عقب کشیدم و نشستم. هنوز عینکِ آفتابیِ جدیدم روی سرم بود. نیکان نگاهش را بینِ ما چرخاند و وقتی به من رسید، چشمهایش کمی ریز شد و با لبخندِ کجی گفت: «عینکِ جدید مبارکه هایرونخانم! میبینم که حسابی رفتی تو فازِ کیش ودریا. عینکموازبالای چشمم به روسرم انتقال دادم وخیلی جدی نگاهش کردم _شمامنویادفرضی فضول سریال جیران میندازید مهساوخجسته بریدن ازخنده، خودمم نمیدونستم فرضی فضول کیه فقط ازبنفشه شنیده بودم نیکان که انگاری خودشوبه نشنیدن زدبرایمان نوشیدنی سفارش داد؛ برای مهسا و خجسته قهوههای سرد با خامه و برای من چایِ سردِ لیمو. خودش هم همان اسپرسوی تلخش را برداشت و با رضایت به پشتیِ صندلی تکیه داد.چند لحظهای دربارهی خریدها حرف زدیم. مهسا با هیجان، جعبهی کوچکِ سایهای را که خریده بود باز کرد و رنگهایش را زیر نور گرفت. خجسته هم کیفِ کنفیاش را روی میز گذاشته بود و دربارهی جادار بودنش توضیح میداد. من با لبخند کوتاهی به آنها نگاه میکردم، اما بیشتر حواسم به زمان بود. قرار بود نیکان ما را زودتر به ویلا برگرداند. نیکان ناگهان قاشقِ کوچکی را که کنار فنجانش بود برداشت و با آن به لبهی میز ضرب گرفت.خب، حالا که خرید کردیم و شکمهامون هم قراره با قهوه پر بشه، وقتشه یه جلسهی شناخت برگزار کنیم.» ابروهایم را بالا بردم. «جلسهی شناخت؟ «بله. ما چند روز قراره با هم زندگی کنیم. باید بدونیم با چه آدمهایی طرفیم. ممکنه وسط شب یکیتون از خواب بیدار بشه و تصمیم بگیره آشپزخونه رو بازسازی کنه.» مهسا خندید. «نیکان، تو فقط دنبال بهانهای برای فضولی کردنی.» «فضولی نه، ایجاد صمیمیته.» نیکان با قیافهای جدی سر تکان داد. «اولین سؤال از خانم هایرون. نظرتون در مورد آقایون چیه؟» چایِ سردم را برداشتم و جرعهای نوشیدم. «کدوم آقایون؟»همین آقایونی که توی دنیا وجود دارن. به صورت کلی.» «به صورت کلی؟» «بله. مثلاً جذاب، آزاردهنده، قابلاعتماد، غیرقابلاعتماد… هر دستهباعتماد… هر دستهبندیای که خودتون صلاح میدونیدشتم و خیلی خشک گفتم: «به نظرم بیشترشون زیادی حرف میزنن.» مهسا زد زیر خنده. خجسته هم دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدای خندهاش کمتر شود. نیکان اما دست روی سینهاش گذاشت و وانمود کرد به او توهین شده است. «منظورتون شخص خاصیه؟» «اگر منظورتون خودتونه، بله.» «من که هنوز وارد بحث نشده بودم!»معلومه اعصاب نداری خواستم جوابِ دندانشکنی به تیکههای تمامنشدنیاش بدهم، اما قبل از اینکه کلمهای از دهانم خارج شود، صدای زنگِ گوشیِ نیکان بلند شد. اسم “سیاوش” روی صفحهی روشنِ گوشی افتاد.همهمان در یک ثانیه ساکت شدیم. انگار فقط دیدنِ اسمش روی گوشی کافی بود تا آن اتمسفرِ شاد و بیخیال، جای خودش را به یک جدیّتِ ناگهانی بدهد. نیکان گلویش را صاف کرد، دکمهی اتصال را زد و با لحنی که کاملاً با چند ثانیه پیش متفاوت بود، گفت: «جانم مهندس؟… بله بله، خریدای مارکت انجام شد، الان تو ماشینه… چشم، الان راه میافتیم… بله، خانمها هم آمادهان… چشم.» نیکان تماس را قطع کرد و با قیافهای جدی رو به ما گفت: «بلند شید خانمها. دستورِ بازگشت صادر شد. مثل اینکه مدارکِ جلسهی فردا رسیده به ویلا و سیاوش میخواد یه چکِ نهایی روی نقشههای فاز یک داشته باشیم.» مهسا با بیمیلی نالید: «آخه الان؟ حداقل میذاشت یه قهوه بخوریم! تازه میخواستم بگم یه بستنیِ ایتالیایی سفارش بدیم.» نیکان در حالی که سوئیچِ ماشین را در دستش میچرخاند، بلند شد: «بستنی باشه برای وقتِ پیروزیِ پروژه. فعلاً که سیاوش تو فازِ جنگه و شوخی هم نداره. پاشید که دیر برسیم، همهمون رو میفرسته تهران!» ویرایش شده 11 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل #پارت76# وقتی ون جلوی ویلا ترمز کرد، نیکان زودتر از همه پیاده شد و درِ کشویی را با یک حرکت باز کرد: «خب خانمها، محموله رسید! پیاده شید تا کیسهها رو بیارم داخل.» با خجسته و مهسا پیاده شدیم. دستهایمان پر از خریدهای پاساژ و وسایل شخصی بود، اما کیسههای سنگینِ خریدِ هایپرمارکت هنوز در صندوق عقب منتظر بودند. نیکان با چند تا از کیسههای بزرگ و پر از قوطیها و بطریها وارد ویلای ما شد و آنها را وسطِ کانترِ سنگیِ آشپزخانه گذاشت. مهسا صندلهای جدیدش را روی مبل پرت کرد و با ذوق آستینهایش را بالا زد: «آخیش! حالا نوبتِ قشنگترین بخش ماجراست… چیدنِ خوراکیها!» خجسته هم با خنده جلو آمد و شروع کرد به باز کردنِ پلاستیکها. آشپزخانهی مدرنِ ویلا با آن کابینتهای سفید و هایگلاس و یخچالِ دوقلویِ بزرگ و نقرهایاش، آمادهی پر شدن بود. فضای خانه پر شد از صدای خشخشِ کیسههای پلاستیکی، تقتقِ شیشههای مربا و سس، و عطرِ تندِ میوههای استوایی که تازه خریده بودیم نیکان درِ یخچال را تا انتها باز نگه داشته بود و با لحنِ دستوری اما شوخطبعانهاش گفت: «ببینید، نصفِ این خریدها باید بره ویلای ما، ولی چون سیاوش اصلاً حوصلهی این کارها رو نداره، من سهمِ خودمون رو جدا میکنم و میبرم. فقط خوراکیهای خوشمزهتر رو برای خودتون قایم نکنید!» خجسته یکی از بستههای چیپس را از دستش کشید: «شما آقایون همین که زنده بمونید کافیه! چیپس و هلههولهها مالِ شببیداریهای ماست.» من هم جلو رفتم تا به کارها نظم بدهم. بطریهای شیر، آبمیوهها و پاکتهای آبمعدنی را یکییکی توی طبقههای درِ یخچال چیدم. مهسا میوهها—انبهها، موزها و آناناسها—را با وسواس داخلِ جامیوه شست و خشک کرد و گذاشت. پنیرها، کرهها و تخممرغها هم سر جای خودشان در طبقات شیشهای نشستند. در حینِ جابهجا کردنِ خریدها، دستم خورد به همان بستهی قهوهی تیره و رستِ تلخی که یواشکی در فروشگاه برداشته بودم. برای یک ثانیه مکث کردم. نیکان همان موقع برگشت و نگاهم کرد. با دیدنِ بسته قهوه در دستم، با تعجب ابروهایش را بالا انداخت: «اِ؟ هایرون توام مگه قهوهی تلخ میخوردی! این Dark Roast دقیقاً همون مدلیه که سیاوش روزی سه لیوان ازش میخوره تا بتونه بیدار بمونه و به پروژهها گیر بده!» قلبم بیدلیل تندتر زد، اما با خونسردی بسته را به سمتش گرفتم و گفتم: «برای همین برداشتمش. توی هایپر دیدم و یادم اومد شما آقایون قهوهی تلخ میخورید. ببر بذار تو کابینتِ ویلاتون.» نیکان بسته را گرفت، بو کشید و با نیشِ باز چشمکی زد: «دستت درد نکنه! معلومه حواست به همهچیز هست… حتی کافئینِ مدیر پروژه!» مهسا از پشتِ درِ کابینت سرک کشید و با شیطنت خندید. رویم را برگرداندم تا قرمزیِ پوستم را نبینند و مشغولِ چیدنِ بیسکویتها، نانهای تست و بستههای شکلات داخل کابینت بالایی شدم. نظم گرفتنِ قفسهها و پر شدنِ یخچال، حسِ یک زندگیِ موقت اما دنج و راحت را به ویلا میداد. انگار خانه جان گرفته بود؛ بوی نانِ تازه، بوی قهوه و عطرِ خنکِ جزیره که از درزِ شیشهها وارد میشد، همهچیز را دلنشین میکرد. نیکان کیسههای سهمِ ویلای خودشان را جمع کرد: «خب خانمهای کدبانو، دستتون درد نکنه. یخچال که مثلِ ویترینِ فروشگاه شد. من اینا رو ببرم اونطرف که اگه سیاوش بیاد و ببینه هنوز هیچی تو ویلا نیست، دستورِ بازداشتِ همهمون رو صادر میکنه!» خجسته خندید و گفت: «برو تا دیر نشده!» با رفتنِ نیکان و بسته شدنِ در، آشپزخانه کمی ساکت شد. من و دخترها با رضایت به آشپزخانهی پر و پیمان نگاه کردیم؛ چراغهای زردِ زیرِ کابینتها روشن بود و همهچیز در اوجِ تمیزی و آرامش برق میزد. خستگیِ پاساژگردی و گرما هنوز توی تنمان بود، اما ویلا حالا واقعاً شبیه به یک پناهگاهِ امن و شیک برای روزهای شلوغِ پیشِ رو شده بود لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل #پارت77# سیاوش وقتی نیکان برای برگرداندنِ خانمها رفته بود، شاید بیشتر از دو ساعت میگذشت. کلافه خودکارم را روی نقشه رها کردم. نور تندِ خورشیدِ بعدازظهر حالا جایِ خودش را به تاریکیِ ملایمِ غروب داده بود و سکوتِ سنگینی در ویلایِ ما حاکم بود. رئوفی و صبوحی، دو مهندسِ تاسیساتِ پروژه، در گوشهی سالن روی مبل نشسته بودند و با صدای پایین، دربارهی نقشههای اجرایی بحث میکردند. تیرداد، ناظرِ سهام های رشپ یافته پشتِ لپتاپش در سکوت فرو رفته بود و فقط صدای کلیکهای تندِ موسش میآمد. هیچکدام جرات نمیکردند صدایشان را از یک حدی بالاتر ببرند؛ همه میدانستند وقتی من روی پروژهای متمرکز میشوم، کوچکترین صدای اضافه هم میتواند عصبانیم کند. دستهایم را پشت سرم قفل کردم و نگاهم را به صفحهی ساعتِ دیواریِ بزرگِ سالن دوختم. “این پسرِ بیمسئولیت کجاست؟ بالاخره صدایِ ترمزِ ون در حیاط پیچید و چند لحظه بعد، صدای چرخاندن کلید در قفل آمد. درِ ویلا باز شد و نیکان با دو کیسهی بزرگِ خرید که به سختی آنها را نگه داشته بود، وارد شد. با پایش در را بست و نفسزنان کیسهها را روی جزیرهی آشپزخانه گذاشت. اوخ! کمرم شکست! مگه آجر خریدیم؟» از پشتِ میز بلند شدم، دستم را در جیبِ شلوارم فرو بردم و با اخمی که از ظهر روی پیشانیام جا خوش کرده بود، به سمتش رفتم. «چه خبره نیکان؟ قرار بود فقط دو تا مارکت برید و برگردید. نصفِ روز رو کجا بودید؟» نیکان در حالی که یکی از کیسهها را باز میکرد تا بطریهای آب را دربیاورد، با بیخیالی شانه بالا انداخت: «ای بابا، سیاوش جان! مگه میشه سه تا خانم رو ببری تو شیکترین پاساژِ کیش و بگی فقط پنیر و نون بردارید؟ خب رفتن یه چرخی تو بوتیکها زدن. تازه من حواسم بود که زود جمعش کنن!» قدمی جلوتر رفتم. لحنم سرد و قاطع بود: «ما نیومدیم اینجا برای تورِ خریدِ لباس و صندل، نیکان. فردا با پیمانکارهای اصلی جلسه داریم. نقشهی فاز یک باید تا امشب بازبینی بشه. به جای مدیریتِ وقت، افتادی دنبالِ پاساژگردی؟» تیرداد و صبوحی که تا چند ثانیه پیش مشغول کار بودند، کاملاً ساکت شدند و از گوشهی چشم به ما نگاه میکردند. رئوفی حتی صدایِ ورق زدنِ نقشههایش را هم قطع کرد. نیکان که میدانست الان نباید روی اعصابم راه برود، لحنش را نرمتر کرد و با لبخندِ کجی گفت: «خب حالا، عصبانی نشو. اتفاقاً بهشون گفتم که تو منتظری و باید سریع برگردیم. ولی انصافاً…» مکثی کرد، انگار داشت کلماتش را مزهمزه میکرد. «… انصافاً این هایرون یه چیزِ دیگهست. با اون لباسِ ساحلیِ سرمهای و اون شال… یعنی وقتی تو پاساژ راه میرفت، قشنگ معلوم بود بقیه رو ندید میگیره. یه عینکِ آفتابی هم خرید که اصلاً نگم برات دندانهایم ناخودآگاه روی هم فشرده شد. تصویرِ ظهر… تصویرِ آن لباسِ سرمهای با آن گلهای ریز و موهایی که موجدار از زیر شالش بیرون زده بود، دوباره در ذهنم جرقه زد. همان تصویری که باعث شده بود دمِ درِ ویلا، مثل احمقها میخکوب شوم و رفتنشان را تماشا کنم. سعی کردم صورتم کوچکترین واکنشی نشان ندهد. اما قبل از اینکه فرصت کنم جلویِ زبانِ باز و بیچفتوبستِ نیکان را بگیرم، او دستش را توی یکی از کیسهها کرد و بستهای با بستهبندیِ مشکیرنگ بیرون کشید. آن را روی کانتر، درست جلوی دستِ من سُر داد.«بیا! اینم برای اینکه بدونی حواسشون جمعِ کاره. حدس بزن کی اینو برات خریده؟» به بسته نگاه کردم.همان قهوه همیشگی، ولی نگاهموباتحکم به نیکان دوختم مااومدیم یه پروژهی میلیاردی رو از زمین بلند کنیم. من نیومدم کیش که تو راه بیفتی دنبالِ چند تا دختر و برایِ من از رنگِ لباس و مدلِ عینکِ یکیشون گزارش بدی!» نیکان یک قدم عقب رفت: «سیاوش… من فقط…» دستم را بالا آوردم و حرفش را قطع کردم: «زیاد دور و برِ این دخترا نپلک. حواست باشه حدِ فاصل رو رعایت کنی. اونها نیروهایِ شرکتن و ما مدیرِ پروژهایم. اگه یه بارِ دیگه ببینم به جای کار، تمرکزت روی این حاشیههاست، شخصاً پروازِ برگشتت رو ردیف میکنم.» طوری حرفام محکم زده شدکه بقیه سریع مشغول کارشدن، نیکان آب دهانش را قورت داد. صورتش جدی شده بود. «باشه… متوجه شدم. حق با توئه حالا هم این خرتوپرتها رو جمع کن ببر تو یخچال. یه ربع دیگه همه دورِ میزِ سالن باشن. میخوایم نقشههای تاسیسات رو با رئوفی و صبوحی نهایی کنیم.» این را گفتم و بدونِ اینکه منتظر جوابش بمانم، به سمتِ سالن برگشتم. اما با وجودِ قدمهای محکم و لحنِ قاطعی که داشتم، میدانستم امشب، وقتی پشت میز بنشینم و بویِ قهوهی تلخ در ویلا بپیچد، تمرکز کردن روی آن خطوطِ لعنتی، سختتر از هر زمانِ دیگری خواهد بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل #پارت78# بعد از جمع کردنِ وسایلِ خرید، شام را در سکوتِ نسبتاً سنگینی خوردیم. نیکان برخلافِ همیشه کمتر حرف میزد و هر بار که نگاهش به من میافتاد، مشغولِ کار دیگری میشد؛ یکبار لیوانش را جابهجا میکرد، یکبار با چنگال به بشقابش ضرب میگرفت و بارِ آخر هم بیدلیل از تیرداد دربارهی وضعیتِ اینترنتِ ویلا پرسید. رئوفی و صبوحی آرامتر از بقیه غذا میخوردند. آنها از همان دسته آدمهایی بودند که در جمع، حتی اگر حرف مهمی برای گفتن داشتند، اول به واکنشِ من نگاه میکردند. تیرداد اما بیشتر حواسش به گوشی و اعداد بود و هر چند دقیقه یکبار صفحهی تبلتش را روشن میکرد تا گزارشهای مالی که اخیرا هایرون ثبت کرده بود را بررسی کند. وقتی شام تمام شد، میز را برای جلسه آماده کردیم. بشقابها کنار رفتند و جایشان را به لپتاپها، پوشههای پروژه، چند برگهی چاپشده و نقشهی کلیِ زمین دادند. پنجرهی بزرگِ سالن رو به دریا باز بود و صدای موجها با فاصلهای منظم به گوش میرسید. هوای شب، خنکتر شده بود، اما بوی نمک و رطوبت هنوز در فضا جریان داشت. من در رأس میز نشستم و پوشهی اصلی را مقابلم باز کردم. «خب، از بحثهای کلی شروع نکنیم. شرکت قرار نیست فقط یک ساختمان جدید در کیش داشته باشه. ما داریم شعبهی دومِ یک شرکت تجاریِ بورسی رو راهاندازی میکنیم. یعنی هر تصمیمی که اینجا گرفته میشه، از زمانبندی پروژه گرفته تا هزینهی اجرا و نوع قراردادها، باید قابل دفاع، شفاف و مستند باشه.» رئوفی خودکارش را برداشت و گفت: «از نظر سازهای، زمین شرایط بدی نداره، اما به خاطر رطوبت و نزدیکی به دریا باید در انتخاب مصالح خیلی محتاط باشیم. اگر قرار باشه از مصالح معمولی استفاده کنیم، هزینهی نگهداری در سالهای بعد بالا میره.» صبوحی نقشهی فاز یک را به سمت خودش کشید. «برای تأسیسات هم همین مسئله وجود داره. تجهیزات تهویه و تابلوهای برق باید متناسب با هوای شرجی انتخاب بشن. اگر پیمانکار محلی بخواد از مدلهای ارزانتر استفاده کنه، ممکنه در کوتاهمدت هزینهها پایین بیاد، اما برای اعتبار شرکت اصلاً قابل قبول نیست.» سرم را تکان دادم. «دقیقاً. ما دنبال پایین آوردنِ عدد قرارداد به هر قیمتی نیستیم. دنبالِ اجرای درستیم. شرکت بورسی نمیتونه بعداً بابت یک انتخاب اشتباه، جواب سهامدارها یا حسابرس رو بده.»تیرداد تبلتش را روشن کرد و چند نمودار روی صفحه نشان داد. «من گزارش اولیهی هزینهها رو آماده کردم. برآورد فعلی حدود دوازده درصد بیشتر از بودجهی پیشبینیشده است. دلیل اصلی هم افزایش قیمت تجهیزات و هزینهی حمله.» نیکان که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: «دوازده درصد زیاد نیست؟» تیرداد نگاه کوتاهی به او انداخت. «برای پروژهای در این مقیاس و با این موقعیت جغرافیایی، عدد غیرعادیای نیست. اما اگر کنترل نشه، ممکنه تا پایان فاز اول به بیست درصد هم برسه.» نیکان به صندلیاش تکیه داد. «پس باید از همین اول با پیمانکار شفاف کنیم که هر هزینهی اضافهای قابل قبول نیست.» شفاف کردن کافی نیست.» صدای کافی نیست.» صدایم محکمتر شد. «همهچاد. هیچ توافق شفاهیای وجود نداره. هیچ پرداختی بدون صورتوضعیت تأییدشده انجام نمیشه و هیچ تغییر نقشهای هم بدون ثبت در صورتجلسه قابل اجرا نیست.» رئوفی سرش را پایین انداخت و یادداشت کرد. صبوحی هم چند خط روی برگهاش نوشت. گفتم: «رئوفی، فردا در جلسه با پیمانکار، مسئولیت بررسیِ سازه و مصالح با توئه. میخوام فهرست دقیقِ مصالح پیشنهادی رو قبل از شروع مذاکره آماده داشته باشی. نه فقط اسم و مدل؛ عمر مفید، شرایط نگهداری و هزینهی جایگزینی هم باید مشخص باشه.» «حتماً.» صبوحی، تو هم روی تأسیسات تمرکز کن. مخصوصاً سیستم تهویه و برق اضطراری. ما نمیتونیم شعبهای راهاندازی کنیم که با اولین قطعی برق یا خرابی سیستم سرمایش، فعالیتش متوقف بشه.» صبوحی گفت: «برای برق اضطراری، دو پیشنهاد داریم. یکی ژنراتور مرکزیه و یکی سیستم ترکیبی با باتریهای پشتیبان. گزینهی دوم گرونتره، ولی فضای کمتری میگیره و در بلندمدت هزینهی تعمیراتت هزینهی تعمیراتش پایینتره.» تیرداد بلافاصله بودجهی فعلی، گزینهی دوم فشار زیادی وارد میکنه.» «فشار بودجه نباید بین آن دو چرخاندم. «فردا هر دو پیشنهاد بین آن دو چرخاندم. «فردا هر دو پیشنهاد را با عدد و جدولزانتر بودن انتخابکنیم. بعد تصمیم میگیریم. چیزی را فقط به خاطر ارزانتر بودن انتخاب نمیکنیم.» نیکان پوشهای را که کنارش بود باز کرد. «من با صدرا صحبت کردم. گفت قراردادِ اولیه با پیمانکارهای محلی بهتره کوتاهمدت بسته بشه؛ مثلاً برای سه ماه اول. اگر عملکردشون مناسب بود، تمدید کنیم.» چند ثانیه به او نگاه کردم. «این نظر خود صدراست یا پیشنهاد تو؟» «صدرا گفت، ولی من هم موافقم.» «من موافق نیستم.» نیکان ابرو بالا انداخت. «چرا؟» «چون قرارداد کوتاهمدت، برای پروژهای که هنوز مرحلهی شناخت و تجهیز زمین رو کامل نکرده، قدرت اجرایی ما رو کم میکنه. پیمانکار باید بدونه تا پایانِ فاز مشخصی مسئولیت داره، نه اینکه بعد از سه ماه با کوچکترین اختلافی کنار بکشه و ما دوباره از صفر شروع کنیم.» رئوفی گفت: «البته اگر بند ارزیابی عملکرد داخل قرارداد باشه، میشه هر دو مسئله رو پوشش داد.» نگاهم را به او دوختم. «توضیح بده.» «قرارداد اصلی برای مدت مشخص بسته بشه، اما پرداخت هر مرحله مشروط به تأیید عملکرد و کیفیت اجرا باشه. اگر پیمانکار از برنامه عقب افتاد یا استانداردها رو رعایت نکرد، شرکت حق فسخ یا اصلاح قرارداد رو داشته باشه.» چند لحظه به پیشنهادش فکر کردم. «این بهتره. تیرداد، بندهای مالی و ضمانت اجرا رو با واحد حقوقی هماهنگ کن. میخوام قبل از امضای هر چیزی، ریسکهای مالیاش مشخص باشه.» تیرداد یادداشت کرد و گفت: «چشم.» نیکان لبخند کمرنگی زد. «پس برای فردا جلسهی سنگینی داریم.» «جلسهی سنگین نیست. جلسهی دقیقیه. فرقش رو باید بدونی.» نیکان چیزی نگفت. رئوفی و صبوحی هم نگاه کوتاهی به هم انداختند و دوباره مشغول بررسی نقشهها شدند. میدانستم همه خستهاند، اما این پروژه جایی برای بیدقتی باقی نمیگذاشت. راهاندازی شعبهی دوم، فقط توسعهی شرکت نبود سؤال ببرد. پوشهی دیگری را باز کردم و گفتم: «موضوع بعدی، نیروی انسانی شعبه است. ما نمیتونیم همهی کارها رو از تهران مدیریت کنیم. حداقل برای بخشهای اداری، مالی و هماهنگی با تأمینکنندهها باید نیروی محلی داشته باشیم.» تیرداد گفت: «رزومهی چند نفر رو بررسی کردم. دو نفر سابقهی کار در شرکتهای تجاری دارن. یکیشون هم با سامانههای گزارشدهی مالی آشناست.» «رزومهها رو فردا بیار. اما استخدام فقط بر اساس سابقه انجام نمیشه. باید قابل اعتماد باشن. شعبهای که قراره زیرِ نظارتِ بازار سرمایه کار کنه، جای آزمون و خطا نیست.» صبوحی نقشه را جمع کرد و گفت: «اگر همهچیز طبق برنامه پیش بره، راهاندازی اولیه تا سه ماه آینده ممکنه.» به ساعت نگاه کردم. نزدیک نیمهشب بود، اما هنوز چند صفحه از گزارش باقی مانده بود. «طبق برنامه پیش نمیره؛ ما برنامه رو طوری تنظیم میکنیم که طبقش پیش بره.» سکوت کوتاهی دورِ میز نشست. بعد نیکان آهسته خندید و گفت: «همین جمله رو فردا به پیمانکارها هم بگو. احتمالاً نصفشون از ترس خودشون استعفا میدن.» این بار رئوفی و صبوحی هم خندیدند؛ کوتاه و محتاطانه. من فقط نگاه تندی به نیکان انداختم، اما گوشهی لبم بیاختیار تکان خورد. پوشه را بستم و گفتم: «فردا ساعت هشت جلسه داریم. همه باید نیم ساعت زودتر آماده باشن. رئوفی، صبوحی و تیرداد، گزارشها رو تا قبل از خواب برای من ایمیل کنید. نیکان، تو هم فهرستِ پیمانکارها و برنامهی رفتوآمد فردا رو نهایی کن.» نیکان_حتما، حواسم هست «و نیکان…» ایستاد و برگشت سمتم. «بله؟» «فردا جلسهی کاریه. حواست به حاشیهها نباشه.» لبخندش محو شد، اما این بار چیزی نگفت و فقط سر تکان داد. «متوجهام.» همه کمکم از دورِ میز کنار رفتند. رئوفی و صبوحی لپتاپهایشان را جمع کردند و تیرداد آخرین فایل را برایم ارسال کرد. وقتی سالن خلوت شد، من ماندم و صدای یکنواختِ دریا و نقشههایی که هنوز روی میز پهن بودند. پروژه بزرگتر از آن بود که اجازه بدهد ذهنم به چیز دیگری مشغول شود. با این حال، نگاهِم ناخواسته روی بستهی قهوهی تیرهای افتاد که نیکان کنار لپتاپم گذاشته بود. دستم را روی بسته کشیدم. بعد، بیآنکه دلیلش را برای خودم توضیح بدهم، آن را کنار فنجان خالیام گذاشتم و دوباره به نقشهها خیره شدم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت79# بعد از رفتنِ بقیه، چند دقیقهای همانطور پشتِ میز ماندم. سالن دوباره به سکوتِ اولِ شب برگشته بود؛ فقط صدای یکنواختِ کولر و موجهایی که از پشتِ شیشهها به گوش میرسید، در فضا در فضا جریان داشت. لپ را بستم و به پشتیِ صندلی تکیه دادم. خستگی از پشتِ چشمهایم بالا میآمد، اما ذهنم هنوز درگیرِ گزارشِ مالی و بندهای قرارداد بود. گوشیام روی میز لرزید صدرا. تماس را وصل کردم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم. «بله؟» صدای صدرا از آن طرف خط، خسته اما هوشیار بود: «بالاخره جواب دادی. فکر کردم هنوز جلسهتون تموم نشده.» «تموم شده. تازه بچهها رفتن بخوابن.» «بچهها؟» خندهی کوتاهی کرد. «منظورت همون آدمهاییه که قراره فردا با پیمانکارهای کیش جلسه داشته باشن و از همین امشب دارن برای هم خطونشون میکشن؟» نگاهم به پوشهی باز روی میز افتاد. «اگر منظورت نیکانه، بله. هنوز هم احتمالاً فکر میکنه جلسهی فردا با چند شوخی و قهوه پیش میره.» صدرا آهسته خندید. «نیکان اگر یک روز جدی بشه، باید نگرانش بشیم. ولی راستش خوبه راستش خوبه اونجاست. تو وقتی زیادی تحت فشار قرار میگیرییز رو تبدیل به جدول و عدد میکنی. یکی باید یادت بندازه آدمها هم کنار این اعداد وجود دارن.» «ما برای راهاندازی شعبهی دوم شرکت بورسی اومدیم، نه اردوی تفریحی.» «میدونم. برای همین تماس گرفتم. میخواستم بدونم اوضاع از نزدیک چطوره.» از جا بلند شدم و به سمتِ درِ شیشهای رفتم. پردهها نیمهکشیده بودند و پشتِ آنها، دریای شب در تاریکیِ عمیقی فرو رفته بود. «زمین از چیزی که تو گزارش نوشته بودی بهتره، اما هزینهی تأسیسات بالاتره. رطوبت و حمل تجهیزات، بودجهی اولیه رو حداقل دوازده درصد جابهجا کرده.» صدرا چند لحظه ساکت ماند. «دوازده درصد؟ مطمئنی برآورد تیرداد دقیق بوده؟» «برآورد اولیه است. صبوحی میگه اگر سیستم تهویه و برق اضطراری رو درست انتخاب نکنیم، هزینهی نگهداری بعداً بیشتر میشه.» «پس روی کیفیت کوتاه نیا.» «نمیخوام کوتاه بیام. اما هیئتمدیره روی عدد نهایی حساسه. اگر هزینه از سقف تعیینشده بالاتر بره، باید برای هر ریالش توضیح داشته باشیم.» صدرا آهی کشید. «این پروژه برای شرکت مهمتر از چیزیه که توی جلسهها به زبون میارن. اگر شعبهی کیش درست راه بیفته، مسیر فعالیت تجاریمون توی جنوب باز میشه. اما اگر از همون اول با قراردادهای بد و پیمانکارهای ضعیف شروع کنیم، تمام اعتبارمون زیر سؤال میره.» «به همین دلیل قرارداد رو کوتاهمدت نمیبندم.» «نیکان پیشنهادش رو مطرح کرد؟» «بله. گفتم قرارداد اصلی بسته بشه، اما پرداختها مرحلهای و مشروط به تأیید عملکرد باشه.» صدرا با رضایت گفت: «تصمیم درستیه. فقط حواست باشه پیمانکارهای محلی رو هم دستکم نگیری. بعضیهاشون شبکهی ارتباطی قویای دارن و اگر احساس کنن از بالا باهاشون برخورد میکنی، همکاری رو سخت میکنن.» «من با کسی از بالا برخورد نمیکنم. فقط اجازه نمیدم پروژه رو بیحساب جلو ببرن.» «همین جملهات رو میگم. سیاوش، قرار نیست با همه بجنگی.» دستم را روی لبهی میز گذاشتم. «اگر کسی کارش رو درست انجام بده، دلیلی برای جنگیدن ندارم.» «و اگر اشتباه کنه؟» «اگر نکنه؟» «کنار میره.» صدرا خندید، اما خندهاش خیلی زود خاموش شد. «هنوز هم همون سیاوشی. حتی وقتی نصفهشب کنار دریایی، صدات مثل جلسهی هیئتمدیره است.» «تو هم هنوز زیادی حرف میزنی.»«این ویژگی منه، عوض هم نمیشه . راستی، اقامت چطور شد؟ هتل رو واقعاً لغو کردی؟» «نیکان پیشنهاد ویلا داد. دو تا ویلای کنار هم گرفتیم. برای کارمندان راحتتره دیگه چیزی مونده؟» صدرا مکث کرد. «یک مورد.» «چی؟» «امشب از مادرت پیام داشتی؟ اخه زنگ زدسراغتوگرفت.» چهرهام در انعکاس شیشه سختتر شد. «بله.» «باز هم دربارهی آشنایی با خانوادهی هایرون؟» «بله.» «و تو چی جواب دادی؟» «هیچی. گفتم سرم شلوغه.» صدرا نفسش را بیرون داد. «تا کی میخوای از جواب دادن فرار کنی؟» «فعلاً اولویت من شرکت و پروژه است.» «سیاوش، بعضی مسائل اگر عقب انداخته بشن، سادهتر نمیشن.» صدرا، گفتم فعلاً اولویت من کاره.» لحنم آنقدر قاطع بود که او دیگر ادامه نداد. چند ثانیه سکوت میانمان ماند؛ سکوتی که از هر بحثی سنگینتر بود. بلاخره گفت: «باشه. فقط حواست باشه آدمها رو هم مثل قراردادها، نمیشه برای همیشه معلق نگه داشت.» نگاهم دوباره به ویلای کناری افتاد. این بار چراغ طبقهی بالا روشن شده بود؛ نوری زردرنگ پشتِ پردهها میلرزید. «شب بخیر، صدرا.» شب بخیر. فردا بعد از جلسه گزارش کامل میخوام.» «میفرستم.» تماس قطع شد. گوشی را روی میز گذاشتم، اما چند لحظه دستم همانجا باقی ماند. حرفِ صدرا در ذهنم تکرار میشد؛ آدمها رو هم مثل قراردادها نمیشه معلق نگه داشت. با کلافگی پوشهی گزارش را بستم. نمیدانستم منظورش خانواده، شرکت یا چیز دیگری بود. فقط میدانستم امشب، هرچه بیشتر تلاش میکنم ذهنم را از ویلای کناری دور نگه دارم، نورِ همان پنجرهی طبقهی بالا واضحتر از قبل در نگاهم میماند. ویرایش شده 9 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل #پارت80# صبح، وقتی واردِ ساختمانِ مرکزیِ پروژه شدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، شفافیتِ فضا بود؛ شفافیتی که بهجای صمیمیت، نظم را فریاد میزد. اینجا قرار نبود شبیه یک دفتر شبیه یک دفترِ اداریِ معمولی باشد. ما در حالِ ساخت مدرن و چندمنظوره که قرار بود به یکی از قطبتمعی مدرن و چندمنظوره که قرار بود به یکی از قطبهای اصلیِ خرید و تجارت در منطقهی آزاد تبدیل شود. ساختمانِ دفترِ پروژه از دریا فاصله داشت و چشماندازش بهجای موج و ساحل، رو به خیابانهای اصلیِ شهر، رفتوآمد خودروها، تابلوهای تجاری و جریانِ همیشگیِ زندگیِ شهری باز میشد. بااینحال، رطوبتِ جزیره و هوای گرمِ صبحگاهی حتی در این فاصله هم خودش را به دیوارهای ساختمان میکوبید. از همان ابتدا، طراحیِ دفتر را طوری انتخاب کرده بودم که با ماهیتِ پروژه هماهنگ باشد؛ مدرن، رسمی و کاملاً کاربردی. لابیِ ورودی، سقفی بلند و نورگیر داشت. کفِ آن با سنگهای روشن پوشیده شده بود و نور سفیدِ چراغهای خطی روی سطح صیقلیِ زمین میلغزید. بیشتر اتاقها با پارتیشنهای شیشهای و سازههای فلزیِ مشکی از هم جد شده بودند. هیچ دیوارِ سنگین و بستهای در فضای شرکت وجود نداشت. همهچیز دیده میشد؛ میزها، رفتوآمدها، جلسهها و کارمندانی که پشتِ سیستمهایشان مشغول کار بودند. اتاقکهای شیشهای، با وجودِ ظاهرِ باز و شفافشان، حریمِ هر بخش را مشخص میکردند. واحدِ مالی در سمتِ راستِ سالن قرار داشت، بخشِ فنی و مهندسی روبهروی آن و اتاقِ جلسات در انتهای راهرو ساخته شده بود. نورِ طبیعی از پنجرههای قدی وارد میشد و روی میزهای مرتب، پوشههای رنگی و مانیتورهای روشن میافتاد. اتاقِ من در انتهایِ سالن قرار داشت؛ اتاقی با دیوارهای تمامشیشهای که به بخشهای مختلفِ دفتر اشراف داشت. میزِ کارم از چوبِ تیره بود و دو مانیتور بزرگ روی آن قرارداشت. روی دیوارِ پشتِ سرم، نقشهی کاملِ مجتمعِ تجاریِ مرکز شهر نصب شده بود؛ از پارکینگهای طبقاتی و طبقههای تجاری گرفتهاری، ورودیهای اصلی و فضاهای خدماتی. روی میز، چند زونکنِ آبیرنگ، گزارشهای مالی، قراردادهای پیمانکاران و برنامهی زمانبندیِ پروژه کنارِ هم چیده شده بودند. پنجرهی روبهرو به خیابانِ اصلی دید داشت و من ترجیح میدادم بهجای دریا، نبضِ شهر را ببینم؛ همان شهری که قرار بود مجتمعِ ما در قلبِ آن ساخته شود. درحالیکه لپتاپم را روشن میکردم، نگاهم از پشتِ شیشه به سمتِ واحدِ مالی افتاد. هایرون پشتِ میزِ خودش نشسته بود. چند پوشهی حسابداری مقابلش باز بود و صفحهی مانیتورش پر از جدولهای هزینه، صورتوضعیت پیمانکاران و ردیفهای مالیِ پروژه بود. موهای بلند و موجدارش را جمع کرده و شالِ سادهای دورِ سرش انداخته بود. با دقتی جدی، اعداد را با فاکتورها تطبیق میداد و هر چند لحظه یکبار نکتهای را روی برگهاش یادداشت میکرد. هایرون حسابدارِ شرکت بود و مسئولیتِ بررسیِ هزینهها، ثبتِ پرداختها، کنترلِ صورتوضعیتها و تهیهی گزارشهای مالیِ پروژه را بر عهده داشت. در یک شرکتِ بورسی، کوچکترین اشتباه در اعداد میتوانست بعدها به یک مشکلِ بزرگ تبدیل شود؛ برای همین، دقتِ او برای من اهمیتِ زیادی داشت. تیرداد هم در بخش مالی، کنارِ او کار میکرد و گزارشهای نقدینگی و بودجهی کلان را بررسی میکرد، اما کنترلِ جزئیاتِ فاکتورها و تطبیقِ اسنادِ پیمانکاران بیشتر بر عهدهی هایرون بود. او برخلافِ ظاهرِ گاهی بیحواس و زبانِ تندش، در کارش وسواسِ عجیبی داشت؛ آنقدر که حتی اختلافِ چند رقمِ کوچک را هم نادیده نمیگرفت. نیکان با یک پوشهی چرمی وارد سالن شد و از میانِ اتاقکهای شیشهای به سمتِ اتاقِ من آمد. در را نیمهباز کرد و گفت: «صبحبهخیر مهندس. تیمِ پیمانکارها رسیدن. بخشِ حقوقی هم فایلِ قرارداد رو فرستاده.» سرم را از رویِ گزارش بلند کردم. «صورتوضعیتِ مرحلهی اول رو هایرون بررسی کرده؟» نیکان به سمتِ واحدِ مالی نگاه کرد. «تا جایی که من فهمیدم، بله. از صبح نشسته روی فاکتورها. فکر کنم دو تا اختلاف هم پیدا کرده.» «فکر نمیکنی. مطمئن شو.» نیکان لبخند کجی زد. «چشم. همین الان از حسابدارِ سختگیرمون میپرسم.» نگاهم را به سمتِ اتاقکِ شیشهایِ هایرون بردم. او سرش پایین بود و با نوکِ خودکار، ردیفی از اعداد را دنبال میکرد. صدایم را کمی بلند کردم: «خانم امیرپناه گزارشِ صورتوضعیتِ پیمانکار آماده است؟» سرش را بلند کرد و از پشتِ شیشه به من نگاه کرد. «بله. سه مورد با قراردادِ اولیه مطابقت نداره. گزارشش رو تا چند دقیقهی دیگه براتون میفرستم.» «قبل از شروعِ جلسه میخوام روی میز باشه.» «حتماً.» دوباره به سمتِ مانیتورم برگشتم. امروز قرار بود دربارهی قراردادِ اجرای مجتمع، بودجهی فازِ اول و زمانبندیِ عملیات تصمیم بگیریم. هیچچیز نباید از کنترل خارج میشد. درِ اتاقم را باز گذاشتم و گفتم: «نیکان، پیمانکارها رو به اتاقِ جلسه راهنمایی کن. تیرداد و هایرون هم گزارشهای مالی رو همراه خودشون بیارن.» نیکان سر تکان داد و دور شد. چند لحظه بعد، صدای رفتوآمدِ کارمندان در راهرو پیچید. شیشهها نورِ صبح را روی کفِ روشن پخش میکردند و دفتر، آرامآرام از سکوت بیرون میآمد. لپتاپم را بستم و از اتاق خارج شدم. وقتِ شروعِ جلسه بود؛ جلسهای که قرار بود اولین قدمِ رسمی برای ساختِ مجتمعِ تجاریِ بزرگِ ما در مرکزِ شهرِ کیش باشد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 8 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت81# هایرون روی کاناپهی راحتیِ سالنِ ویلا رها شده بودم و حس میکردم حتی توانِ بلند کردنِ انگشتانم را هم ندارم. واقعاً خسته بودم؛ امروز برای اولین روز کاری در کیش، بینهایت پرمشغله و سنگین گذشته بود. به عنوان حسابدارِ پروژه، از صبح زود تا همین غروب، چشم از مانیتور و انبوهی از صورتوضعیتها، ترازهای مالی و بندهای ریزِ قرارداد برنمیداشتم. مغزم از اینهمه دویدن میانِ ارقام و تطبیقِ هزینههای مجتمع تجاری تیر میکشید، اما تهدلم یک رضایتِ شیرین جا خوش کرده بود؛ ما توانسته بودیم اولین قراردادِ بزرگ و رسمیِ شرکت را به بهترین شکلِ ممکن ببندیم. مهسا و خجسته هم با پاهای خسته گوشهای نشسته بودند و از سکوتِ ویلا لذت میبردند که ناگهان در با صدای بلندی باز شد و نیکان با همان انرژیِ بیپایان و نیشِ باز پرید داخل خانمها و آقایان! خستگی ممنوع! پاشید ببینم، پاشید که امشب شبِ ماست!» سریع ازحالت راحتی بیرون امدم مهسا بالشِ مبل را به سمتش پرتاب کرد: «نیکان تو رو خدا رحم کن! از صبح داریم کار میکنیم، جون تو تنمون نمونده.» نیکان بالش را روی هوا گرفت و با افتخار سینه جلو داد: «اصلاً حرفشم نزنید! تدارکات با من و سیاوش بوده؛ به مناسبتِ این قراردادِ توپ و عالی، امشب شامِ سلطنتی داریم، اونم کجا؟ درست لبِ ساحل، زیرِ نورِ ماه! هیزمها رو چیدیم، ماهیهای تازهی جزیره هم آمادهی کباب شدنه. اگه تا ده دقیقهی دیگه لبِ آب نباشید، سهمتون رو میدم تیرداد بخوره!»دیدنِ آنهمه هیجانش کار خودش را کرد. وسوسهی ساحل و بوی ماهیِ کبابی، خستگی را از یادمان برد. سریع بالا رفتم، یک شالِ نخیِ بلند و یک مانتوی سبک و راحت پوشیدم و همراهِ دخترها به سمت ساحلِ اختصاصیِ پشت ویلا رفتیم. منظرهای که روبهرویمان باز شد، نفس را در سینه حبس میکرد. شب، در زلالترین و عمیقترین حالتِ خود روی جزیره خیمه زده بود. ماهِ کامل، مثل یک قرصِ نقرهایِ بزرگ و درخشان وسط آسمانِ سرمهای نشسته بود و رقصِ نورش روی موجهای آرامِ دریا، خطی از الماس کشیده بود. وسطِ شنهای نرمِ ساحل، آتشی گرم و پرهیبت برپا کرده بودند. زبانههای سرخ و نارنجیِ آتش بالا میکشیدصدایِ ترقتروقِ هیزمها در صدایِ یکنواخت و عاشقانهی موجها گم میشد. چند حصیرِ بزرگ و تختِ چوبی دورِ آتش چیده بودند. بوی نمکِ دریا با عطرِ دلانگیزِ ادویههای تندِ جنوبی و دودی که از کباب شدنِ ماهیهای تازه روی توریِ ذغالی بلند میشد، فضای ساحل را جادویی کرده بود. رئوفی و صبوحی بساطِ نوشیدنیها را میچیدند، نیکان با دستکشهای مخصوص بالای سرِ منقل با جدیت و خنده ماهیها را برمیگرداند، و سیاوش… سیاوش کمی دورتر، با همان استایلِ همیشه جذاب و مغرورش ایستاده بود. یک پیراهنِ مردانهی مشکی که آستینهایش تا آرنج تا خورده بود، شلوارِ کتان تیره، و دستهایی که در جیب فرو رفته بودند. نسیمِ خنکِ ساحلی موهای تیرهاش را تکان میداد و رقصِ شعلههای آتش، نیمی از چهرهی استخوانی و تهریشِ مرتبش را روشن و نیمی دیگر را در سایهای مرموز پنهان میکرد بعد از شام، وقتی ظرفها کنار رفت و همهچیز در سکوت و رخوتِ بعد از غذا فرو رفت نیکان به تیردادگفت_یالاپسردیگه نوبتی ام باشه نوبت توعه ، تیرداد گیتارش را از کاور بیرون کشید. روی یکی از کندههای چوب کنارِ آتش نشست، دستی به سیمها کشید و صدای زنگدارِ ساز، روی صدای امواجِ دریا نشست. ملودیِ ابتدایی آنقدر آرام و لطیف بود که ناخودآگاه همهی ما ساکت شدیم. تیرداد شروع به خواندن کرد؛ صدایش گرم، گیرا و پر از حس بود، و شعرِ عاشقانهای که میخواند درست مثل جادوی آن شب، به عمقِ جانِ آدم مینشست: «تو چشمای تو یه رازه که منو میبره تا اوجِ جنون… بمون پیشِ من، زیرِ این ماهِ نقرهگون…» سرمایِ ملایمِ شب توی پوستم میدوید. دستهایم را دورِ زانوهایم قلاب کرده بودم و محوِ صدای گیتار و شرشرِ موجها بودم. نگاهم بیاختیار از روی زبانههای سرخِ آتش سر خورد و به آنطرف کشیده شد. درست روبهروی من، سیاوش نشسته بود. و دقیقاً در همان لحظه، نگاهِ او هم بالا آمد. انگار تمامِ دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاد. نه صدای خواندنِ تیرداد را میشنیدم، نه خندههای ریزِ مهسا را و نه حتی صدای کوبشِ امواج را. فقط من بودم و دو چشمِ تیره و نافذ که در انعکاسِ آتش، مثلِ دو گویِ مذاب میدرخشانیدند.نگاهش دیگر آن نگاهِ کاری، دستوری و سردِ روزمرگیِ شرکت نبود. در عمقِ چشمانش طوفانی خاموش، کششی پنهان و رازی مگو شعله میکشید؛ جوری که انگار داشت تا عمقِ روحِ مرا میخواند. تپشِ قلبم به قفسهی سینهام کوبید و گرمای ناگهانی، تمامِ تنم را سوزاند. برای چند لحظهی طولانی و نفسگیر، هر دو در اسارتِ آن نگاهِ عمیق و بیدفاع قفل شدیم. اما ناگهان، درست در اوجِ این مکاشفهی شیرین و پرالتهاب، انگار سیاوش به خودش آمد. دیدم که مردمکِ چشمهایش لرزید. خطوطِ فکش به یکباره سفت و منقبض شد؛ شبیه کسی که وحشتزده فهمیده باشد ناخواسته پای کسی به تاریکترین و دستنیافتنیترین گوشهی حریمش باز شده است. ترسی پنهان از تسلیم شدن در برابرِ این احساس، پشتِ نگاهش نشست. با شتاب و بدونِ حتی یک ثانیه مکث، نگاهش را از من برید. دستش را روی تکیهگاه گذاشت، با حرکتی تند و ناگهانی از جا بلند شد و پیش از اینکه کسی متوجه شود، پشتش را به آتش و جمع کرد. قدمهای بلند و سنگینش را روی شنها کشید و به سمتِ ویلایِ آقایان رفت. درِ شیشهای را باز کرد، داخل شد و در پسِ پردههای تاریک ناپدید گشت. من ماندم و سرمایی که دوباره به تنم هجوم آورد، گیتاری که هنوز داشت از عشق میخواند، و علامتسؤالِ بزرگی که در دلم نقش بست… او از چه چیزی فرار کرد؟ از این نگاه؟ از من… یا از خودش؟ مهسا که کنارم بود، با تعجب به درِ بسته نگاه کرد. «چیشد؟ فکر کنم یهو یادِ کارِ نیمهتموم افتاد.» من اما چیزی نگفتم. میدانستم آن کارِ نیمهتموم، نه پروژه بود، نه صورتوضعیت. سیاوش از چیزی که در چشمانِ من دیده بود، ترسیده بود؛ از حریمی که بیاجازه واردش شده بود و او، حالا با آن عقبنشینیِ ناگهانی، داشت تمامِ پلهایِ پشتِ سرش را با من خراب میکرد. تیرداد هنوز داشت میخواند، اما دیگر هیچچیز، حتی ماهِ کامل، به آن زیباییِ قبل نبود. ویرایش شده 6 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 5 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت82# بعد از رفتنِ سیاوش، چیزی نامرئی از میانِ جمع برداشته شد؛ چیزی که تا چند لحظهی پیش نمیدانستم وجود دارد، اما حالا نبودنش را با تمامِ وجود حس میکردم. تیرداد همچنان میخواند و انگشتهایش با مهارت روی سیمهای گیتار حرکت میکرد، ولی صدای موسیقی دیگر مثل قبل به دلم نمینشست. ترانه، بهجای آنکه آرامم کند، مدام همان چند ثانیه را در ذهنم زنده میکرد؛ آن برقِ کوتاه در چشمهای سیاوش، لبخندی که آرامآرام از روی لبهایش محو شد و وحشتی که ناگهان جای همهچیز را گرفت. چرا آنطور نگاهم کرده بود؟ و مهمتر از آن، چرا فرار کرده بود؟ چشم از پنجرههای ویلای آقایان برنمیداشتم دستگاه تهویه آرام تکان میخوردند. فقط چراغِ طبقهی بالا روشن شد؛ نوری زرد و کمجان که برای لحظهای روی تراس افتاد و بعد، با کشیده شدنِ پردهها، ناپدید شد. پس به اتاقش رفته بود. دلم میخواست بلند شوم، از ساحل عبور کنم و به بهانهای احمقانه درِ ویلا را بزنم. شاید بگویم دربارهی صورتوضعیتِ پیمانکار سؤال دارم، یا یادآوری کنم فردا باید گزارشِ هزینههای تجهیزِ دفتر را بررسی کنیم. اما حتی در ذهنِ خودم هم بهانههایم مضحک به نظر میرسیدند. ساعت از نیمهشب گذشته بود. هیچ حسابداری در چنین ساعتی برای پرسیدن دربارهی یک ردیفِ مالی، به اتاق مدیر پروژه نمیرفت؛ مگر آنکه مسئلهی اصلی نه اعداد، که نگاهِ چند دقیقهی قبل باشد. «هایرون؟» با صدای مهسا نگاهم را از ویلا گرفتم. او بشقابی از برشهای هندوانه را مقابلم گرفته بود و با کنجکاوی نگاهم میکرد. «چیزی نمیخوری؟» لبخندِ بیجانی زدم و یک برش برداشتم. «چرا، ممنون. کنارم نشست و پاهایش را روی حصیر دراز کرد. چند لحظه ساکت ماند، اما از نگاههای کوتاهی که میان من و ویلای آقایان ردوبدل میکرد، معلوم بود ذهنش درگیر شده است. «مهندس امشب خیلی سرحال بود.» سعی کردم بیتفاوت باشم. «آره.» «فکر نمیکردم بلد باشه اینطوری بخنده.» با لبخند به نیکان اشاره کرد که آنطرفتر با رئوفی بر سرِ آخرین تکهی ماهی جروبحث میکرد. «از وقتی اومدیم، فقط ازش اخم دیدم و دستور. امشب یه لحظه فکر کردم آدم دیگهایه.» برش هندوانه را در دستم چرخاندم. «شاید بهخاطر قرارداد خوشحال بود.» «احتمالاً.» کمی مکث کرد و آهستهتر ادامه داد: «ولی نمیدونم چرا یهو اونجوری رفت.» قلبم محکمتر کوبید، اما شانه بالا انداختم. «شاید خسته شده بود.» مهسا نگاهم کرد؛ طولانیتر از آنچه لازم بود. انگار میخواست چیزی را در چهرهام پیدا کند، ولی من چشم از او دزدیدم و به موجها خیره شدم. خوشبختانه همان لحظه نیکان با دو سیخِ سوخته به جانِ تیرداد افتاد و با صدای بلند گفت: «حالا که رئیس رفت، آهنگ شاد بزن! این چیه خوندی نصف جمع افسرده شدن؟» خندهی همه بلند شد. تیرداد دست از نواختن کشید و با ابروی بالا رفته گفت: «رئیس رفت چون تو ماهی رو زغال کردی، تقصیر آهنگ من ننداز.» «ماهی دودی بود، استاد!» «دودی نه، کربنی.» دوباره صدای خنده روی ساحل پیچید، اما من فقط لبهایم را به لبخندی ساختگی کش دادم. یک جای دلم هنوز کنار آن آتش مانده بود؛ همانجا که سیاوش نگاهم کرده و بعد، چنان از من فاصله گرفته بود که انگار حضورم خطری جدی برایش داشت. کمکم آتش کوتاهتر شد. زبانههای بلند جایشان را به تودهای از زغالهای سرخ دادند و بادِ شبانه خاکسترها را روی شنها پراکنده کرد. رئوفی و صبوحی چند بار میان ساحل و ویلای آقایان رفتوآمد کردند تا ظروفِ اضافه و وسایل کباب را جمع کنند. خجسته و مهسا هم لیوانها و بشقابها را داخل سبد گذاشتند و به سمت ویلای ما بردند. تیرداد گیتارش را داخل کاور گذاشت و نیکان، درحالیکه هنوز از کیفیتِ بینظیرِ ماهیهایش دفاع میکرد، روی آتش آب ریخت. با برخوردِ آب به زغالها، صدای هیسِ بلندی بلند شد و بخارِ خاکستری در هوا پیچید. بوی دود و نمک و ادویه برای چند لحظه شدیدتر شد. من دو گوشهی حصیر را گرفتم تا جمعش کنم که نیکان از کنارم گذشت. نگاه کوتاهی به ویلای آقایان انداخت و زیر لب گفت: «اینم از آقای غیرقابلپیشبینی.» سرم را بلند کردم. «چی؟» ایستاد و حصیر را از دستم گرفت. «هیچی. بده من، سنگینه.» «منظورت از غیرقابلپیشبینی چی بود؟» نیکان لحظهای نگاهم کرد. آن شیطنتِ همیشگی در چشمهایش نبود. «سیاوش رو میگم. خودش بیشتر از همه برای امشب ذوق داشت. از عصر سه بار منو فرستاد دنبال ماهی تازه، بعد یهو وسط برنامه بلند شد رفت.» «نه. فقط قبل از رفتن…» حرفش را نیمهتمام گذاشت. «فقط چی؟» چشمهایش باریک شد و لبخندِ مبهمی گوشهی لبش نشست. «هیچی. احتمالاً یادش افتاده فردا باید ساعت هفت صبح، مثل پادگان، همهمون رو به خط کنه.» ارام پرسیدم: تابه حال توشرکت ندیده بودمت.... رابطه شما به میان حرفم امد_سیاوش دوست دوران دانشجویی منه، همینطورصدرا، ولی خب خیلی وقته که سیاوش، پسرسابق نیست حصیر را زیر بغل زد و پیش از آنکه فرصت کنم سؤال دیگری بپرسم، صدایش را بلند کرد: «بچهها هرکی وسیلهای جا بذاره، فردا باید خودش بیاد از خرچنگها تحویل بگیره!» نگاهش کردم که از من دور شد. مطمئن بودم میخواست چیز دیگری بگوید، اما منصرف شده بود. ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 5 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل #پارت83# وقتی از ساحل برگشتیم، خستگیِ عجیبی روی تنم سنگینی میکرد؛ خستگیای که بیشتر از پاهایم، پشتِ چشمها و ذهنم جا خوش کرده بود. شنهای ریز هنوز لابهلای صندلهایم مانده بودند و بوی دودِ هیزم و ماهیِ کبابی به شالم چسبیده بود. هر قدمی که از ساحل دور میشدم، صدای موجها آرامتر میشد؛ اما تصویرِ سیاوش، با همان لبخندِ کوتاه و واقعی، هنوز با من میآمد. درِ ویلای خانمها را که باز کردیم، گرمای مطبوع و سکوتِ نیمهخاموشِ داخل به استقبالمان آمد. چراغهای سالن روشن بود، اما نورشان کم و زرد؛ شبیه نوری که برای استراحتِ آدمهای خسته کافی باشد، نه بیشتر. مهسا کفشهایش را همان دمِ ورودی از پا درآورد و با خمیازهای بلند گفت: «من دیگه رسماً توان بالا رفتن از پلهها رو ندارم.» خجسته که سبدِ ظروف را روی میز گذاشته بود، خندید و جواب داد: تو از اول شب هم بیشتر از سه قدم راه نرفتی. بیشتر کارها رو نیکان و رئوفی انجام دادن.» مهسا دستش را روی قلبش گذاشت و با قیافهای مظلوم گفت: من مسئول حفظ انرژی گروه بودم. اگه همه کار میکردن، کی باید فضا رو شاد نگه میداشت؟» خجسته بیحوصله سر تکان داد و به طرف اتاقش رفت. «شببهخیر، مسئول انرژی. «شببهخیر، کارمندِ بیذوق.» صدای خندهی کوتاهشان در سالن پیچید و بعد، با بسته شدنِ درِ اتاق خجسته، همهچیز دوباره در سکوت فرو رفت. من کنارِ میز ایستاده بودم و بیآنکه بدانم با دستهایم چه کار کنم، بندِ شالم را مرتب میکردم. مهسا نگاهم کرد، اما چیزی نگفت. شاید او هم فهمیده بود که ذهنم جای دیگری است؛ آنسوی محوطه، پشت شیشههای ویلای آقایان، در اتاقی که نمیدانستم چراغش روشن است یا خاموش. به سمت اتاقم رفتم. در را نیمهباز گذاشتم و چراغ را روشن کردم. اتاق ساده بود؛انگاری احساس خفگی میکردم. شالم را از دورِ گردنم باز کردم و روی پشتیِ صندلی انداختم. بعد، بیآنکه حتی لباسهایم را عوض کنم، روی لبهی تخت نشستم. خوب میدانستم چه چیزی باید انجام بدهم. باید به فردا فکر میکردم. به گزارش هزینههای قرارداد. به صورتوضعیت پیمانکار. به جلسهی صبحگاهی و دستورهایی که سیاوش احتمالاً با همان لحن سرد و محکم صادر میکرد. اما هر بار که سعی میکردم ذهنم را روی اعداد متمرکز کنم، نگاه او دوباره میانِ فکرهایم ظاهر میشد. آن چند ثانیه کوتاه، آنقدر واضح در ذهنم مانده بود که انگار هنوز روبهرویم نشسته بود. نورِ آتش روی صورتش افتاده بود. نگاهش نرم بود؛ آرام، بیدفاع و عجیب نزدیک. حتی لبخندش هنوز روی لبهایش بود. همان لبخندی که چند دقیقه پیش، وقتی نیکان دربارهی سوختن ماهیها شوخی میکرد، از تهِ دل روی صورتش نشسته بود. سیاوش آن شب واقعاً خوشحال بود. برای اولینبار، خوشحالیاش را پنهان نکرده بود. شانههایش آزاد بود، صدایش گرمتر از همیشه به گوش میرسید و حتی وقتی میخندید، دستش را جلوی دهانش نمیگرفت تا شادیاش را کنترل کند. انگار قراردادِ بزرگ، برای چند ساعت تمام فشارهایی را که همیشه روی دوشش بود کنار زده بود. و من، بیاختیار، از دیدنِ آن سیاوش خوشحال شده بودم. نه فقط بهخاطر موفقیت پروژه. بهخاطر خودش. این فکر آنقدر ناگهانی و صریح به ذهنم رسید که از خودم خجالت کشیدم. سرم را پایین انداختم و کف دستهایم را روی صورتم گذاشتم. «آخه تو دیگه چرا؟» صدایم در اتاقِ خالی گم شد گوشیام را از جیب مانتو بیرون آوردم تا حواسم را پرت کنم. صفحه را روشن کردم. چند پیام کاری از گروه پروژه آمده بود؛ بیشترشان دربارهی هماهنگی صبح فردا و ساعت حرکت به دفتر بودند. انگشتم بیهدف روی صفحه حرکت کرد، تا اینکه چشمم به یک اعلان افتاد تماس ازدست رفته ازمامان تاریخچهی تماس را باز کردم. تماس حدود نیم ساعت قبل گرفته شده بود؛ درست زمانی که کنار ساحل بودیم و صدای موسیقی و خنده اجازه نمیداد صدای گوشی را بشنوم. مادرم معمولاً این ساعت تماس نمیگرفت، مگر آنکه کاری داشته باشد یا دلش برایم تنگ شده باشد. چند لحظه به اسمش خیره ماندم. بعد، بیمعطلی دکمهی تماس را زدم. بوق اول هنوز تمام نشده بود که گوشی برداشته شد انگاری بقضی عجیب توگلوم گیرکرده بود جانِ بابا؟» صدای گرم پدرم در گوشم پیچید؛ بیدار و منتظر، انگار از وقتی مادرم تماس گرفته بود گوشی را کنار دستش نگه داشته باشد. بیاختیار لبخند زدم. «سلام بابا.» نفس آسودهای کشید. «سلام به روی ماهت. خوبی دخترم؟» «خوبم. چیزی شده؟ مامان زنگ زده بود نه، چیزی نشده. نگران نشو.» بعد صدایش را کمی پایین آورد و با لحنی آمیخته به خنده ادامه داد: «مادرت از ساعت نه گوشی به دست نشسته بود که باهات حرف بزنه. آخرش هم گفت احتمالاً هایرون سرش شلوغه، مزاحمش نشیم؛ ولی پنج دقیقه بعد خودش زنگ زد.» از آن طرف صدای خوابآلود و معترض مادرم آمد: «من فقط یک بار زنگ زدم!» پدرم خندید. «بله، فقط یک بار زنگ زدی، اما قبلش ده بار ساعت رو نگاه کردی.» صدای آرام جروبحثشان لبخندم را عمیقتر کرد. روی لبهی تخت جابهجا شدم و پاهایم را جمع کردم. اروم گفتم: امروز اولین قرارداد بزرگ پروژه بسته شد.» صدای پدرم فوراً جان گرفت. «واقعاً؟» «آره. قرارداد مهمیه. اگه کارها طبق برنامه پیش بره، شروع خیلی خوبی برای شرکت میشه.» «پس باید بهت تبریک بگم، خانم حسابدار.» لبخند زدم. «هنوز کار اصلی شروع نشده.» «این رو از من داشته باش؛ آدمی که بعد از موفقیت هم حواسش به ادامهی راهه، نصف مسیر بعدی رو رفته.» بعد با لحنی پر از افتخار اضافه کرد: «از اول هم میدونستم از پسش برمیای.» _ممنونم بابا، بابت همه چیزازت ممنونم بابا_ممنون نداره. من کاری نکردم. خودت زحمت کشیدی، راستی کجامستقرشدین؟ _تویک ویلا، البته دوتاویلا، یکی مخصوص اقایون، یکی ام برای خانوما انگاری خیالش راحت شده بود، باارامش گفت _جات راحته بابا؟ اذیت که نشدی؟ _نه باباجون، فقط دلم براتون تنگ شده بابا_قربون قندعسل خودم برم ماام دلمون برات تنگ شده بابا، البته مادرت از صبح به هرکس رسیده گفته دخترم برای یه پروژهی خیلی بزرگ رفته کیش؛ جوری تعریف میکنه که انگار خودت جزیره رو ساختی.» صدای مادر از دور بلند شد: «خب به دخترم افتخار میکنم، اشکالی داره؟» خندیدم. «نه مامان، هیچ اشکالی نداره.» بابا_هایرون جان، برات پول زدم، هرچی لازم داشتی به خودم بگو _اع، چرازحمت کشیدین، ممنون بابا مامان بایک حرکت گوشی وازباباگرفت هایرون جان؟» لبخند زدم. «جانم مامان.» «خوبی مادر؟» «خوبم. نگران نباش.» «نگران نیستم؛ دلم برات تنگ شده.» سادگیِ حرفش چیزی را در دلم فشرد. سرم را به چارچوب پنجره تکیه دادم. «منم دلم براتون تنگ شده.» پس چرا زنگ نمیزنی؟» پیش از آنکه جواب بدهم، صدای پدر از دور آمد: «بهش سخت نگیر. بچه از صبح سر کار بوده.» مادر بیدرنگ گفت: «من کِی سخت گرفتم؟ فقط گفتم صدات رو بیشتر بشنویم.» خندیدم. «از این به بعد بیشتر زنگ میزنم. قول میدم.» «لازم نیست قول بدی. هر وقت فرصت داشتی تماس بگیر. فقط خودت رو خسته نکن.» مکث کوتاهی کرد و بعد با همان نگرانیِ مادرانه پرسید: شام خوردی؟ _اره ماهی خوردیم مامان باتعجب گفت: ماهی! توکه ماهی دوست نداری، پس چجوری خوردی راست میگفت، ولی خب جو دوستانه وارامشی که داشتم باعث شده بود برام اهمیتی نداشته باشه، خیلی ام گرسنه بودم _ماهی دودی بود، زیاداذیت نشدم دیگه نگهت نمیداریم. برو استراحت کن که فردا دوباره روز شلوغی داری.» «شما هم بخوابید.» شب بخیر شب بخیر لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 4 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 ساعت قبل #پارت83# یک هفته از مستقر شدنمان در کیش مثل برق و باد گذشته بود. در این یک هفته، ریتم کار در شرکت شکلِ منظم، سریع و بدون وقفهای به خود گرفته بود؛ سعی میکردم که تواین مدت حسابی خودمومشغول کارکنم، دیگه سعی میکردم کمتر تودید سیاوش باشم، حتی چندسری هم سرشام وناهاربه جمعشون نمیرفتم، انگاری خودمم ازهمه چیزفرارمیکردم، ساعتهای اداری پشت پارتیشنهای شیشهای دفترِ مدرنمان با بررسی ترازهای مالی، ثبت صورتوضعیتها و تنظیم قراردادها پر میشد و همه چیز بر اساس برنامهریزیهای دقیق پیش میرفت. روابط کاری در شفافترین و حرفهایترین حالتِ ممکن قرار داشت. اما در این میان، چیزی که در روزمرگیهایمان خودنمایی میکرد و نگاهها را در خیابانهای جزیره میدزدید، فراری آلبالوییرنگی بود که سیاوش چند روز پیش اجاره کرده بود. یک سوپراسپرت براق و باابهت که انحناهای بدنه و رنگ یاقوتیاش زیر آفتاب تیزِ کیش برق میزد. هر بار که سیاوش پشت فرمان مینشست و موتورِ پرقدرتش غرش میکرد، حتی نیکان هم با حسرت و شیطنت سوت میزد؛ ماشینی که انگار کاملاً با روحیهی خاص، لوکس و نفوذناپذیرِ سیاوش همخوانی داشت.امروز عصر، بعد از یک هفته دویدنِ بیوقفه، فضای ویلا در سکوت فرو رفته بود. مهسا و خجسته به همراه تیم فنی برای بازدید میدانی از فاز اولیه و بررسی پیشرفتِ اسکلت سازه به سایت پروژه رفته بودند. من تمام کارهای حسابداری و گزارشهای پایانی هفته را تحویل داده بودم و ناگهان چند ساعت وقت آزادِ مطلق پیش رویم قرار گرفته بود.تصمیم گرفتم از این خلوت استفاده کنم؛ به خودم یک استراحتِ حسابی بدهم، به مرکز خرید بروم و کمی در خیابانهای تمیز و زندهٔ جزیره قدم بزنم. تازه آماده شده بودم و شال سبک تابستانیام را دور گردنم مرتب میکردم که گوشی روی میز شروع به لرزیدن کرد. اسم «بنفشه» روی صفحه چشمک میزد. با یادآوریِ اینکه چقدر این چند وقت سرم شلوغ بوده و تماس نگرفتهام، دکمهی اتصال را زدم و گوشی را دم گوشم گذاشتم. هنوز نگفته بودم «الو» که طوفان کلماتش سرازیر شد:دوستِ کل خاورمیانه!» خندهام گرفت، اما صدای لحنِ پر از گله و حرصش معلوم بود کاملاً جدی است: «سلام بنفشه جان… خوبی فدات شم؟» حسابی دلم براش تنگ شده بود، اگه کنارم بودحسابی بقلش میکردم «نه خیر! خیلی هم بدم! فقط برای من توضیح بده چطور دلت اومد؟ من از شهرستان خودم رو رسوندم تهران، از ذوق دیدنت بالبال میزدم، بعد خانوم درست روزی که من پام میرسه فرودگاه، باروبندیل رو بسته و پریده وسط جزیره کیش؟! لااقل چند ساعت صبر میکردی من برسم، دو تا کلمه ببینمت، بعد میرفتی دنبال پروژهی لوکستون!» با شرمندگی روی کاناپه نشستم: «بنفشه باور کن دست من نبود. بلیط پرواز دستهجمعی بود، هماهنگی شرکت بورسی بود و دستورِ خودِ سیاوش… همهچیز اونقدر یهویی و فوری جلو رفت که حتی وقت نکردم چمدونم رو درست جمع کنم. اگه صبر میکردم از پرواز تیم جا میموندم.»همیشه یه بهانهای داری هایرون! اون از اونهمه مشغلهت، اینم از رفتنت که درست تا من اومدم تو غیبت زد. حتی نذاشتی یه خداحافظی درستوحسابی بکنیم. حالا اونجا چه خبره؟ خوش میگذره؟» کمی از گلهاش کم شد و جایش را به کنجکاوی داد. برایش از سرعت پیشرفت کارها، مجتمع ویلایی و حتی فراری آلبالوییِ سیاوش گفتم. دقایقی را به شوخی و تعریف کردن از حالوهوای این یک هفته گذراندیم تا اینکه صدای بوقهای کوتاهِ مرکز خرید را از دور از ذهنم گذراندم و گفتم: بنفشه جانم، مهسا و خجسته رفتن سایت پروژه، منم تنها موندم. میخوام برم بیرون یه دوری بزنم و برم چند تا مرکز خرید. وقتی برگشتم دوباره باهات مفصل حرف میزنم، خوبه؟» بنفشه_وایس ببینم مهساوخجسته کیه؟! خندیدم_حسودجان،کارمندهای شرکت هستندکه باهم همخونه شدیم بنفشه با اکراه گفت: «باشه، ولی خیال نکن ازت گذشتم. سوغاتی من یادت نره، وگرنه برگشتی تهران در رو روت باز نمیکنم! خندیدم و بعد از خداحافظی، گوشی و کیفم را برداشتم و از ویلا بیرون زدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 4 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت84# هوای سرِ شب کیش عالی بود؛ گرمای سوزان ظهر جای خودش را به نسیمی ملایم با بوی رطوبت دریا داده بود. از محوطه خارج شدم و به سمت بلوار اصلی رفتم. درختان نخل با نورپردازیهای رنگی تزئین شده بودند و ماشینهای مدرن با سرعت از خیابانهای پهن و عریض عبور میکردند. وارد یکی از مراکز خرید معروف شدم؛ بوی عطرهای گرانقیمت، ویترینهای نورانی با برندهای مختلف و همهمهی آرام مسافران فضا را پر کرده بود. بعد از یک ساعت چرخیدن میان مغازهها و خریدن چند قلم وسیلهی کوچک و البته یک شالِ خاص برای سوغاتی بنفشه، تصمیم گرفتم پیاده در امتداد یکی از خیابانهای عریض و سرسبز به سمت اسکله و بلوار ساحلی قدم بزنم تا هوایی بخورم. پیادهرو خلوتتر از مرکز خرید بود. سنگفرشهای تمیز و صدای خشخش آرام برگهای نخل آرامش خاصی داشت. چند دقیقهای نگذشته بود که صدای بم و سنگینِ یک موتور، توجهام را جلب کرد. یک ماشین شاسیبلندِ مشکی و فوقالعاده لوکس—از آن مدلهای خاصِ گذر موقت با شیشههای کاملاً دودی—درست در امتداد من با سرعتی غیرعادی و کند حرکت میکرد. اول فکر کردم دنبال جای پارک یا آدرس میگردد. بدون توجه، قدمهایم را تندتر کردم. اما ماشین هم سرعتش را تنظیم کرد. ضربان قلبم کمی بالا رفت. سرم را بالا نیاوردم و به روبهرو خیره شدم. شیشهی سمت شاگردِ ماشین بهآرامی پایین آمد. مردی با دشداشهی سفید و اتوکشیدهی عربی، ساعتی طلایی و درخشان روی مچ و ریشی مرتب پشت فرمان نشسته بود. از آن چهرههای ثروتمند و مغرورِ حاشیهی خلیج فارس به نظر میرسید. سرش را کمی خم کرد و به زبان عربی و با لحنی کشیده و تحکمآمیز کلماتی گفت که مفهومش را دقیق متوجه نشدم، اما کاملاً آشکار بود که مرا خطاب قرار داده است. بعد از چند ثانیه، به انگلیسی با لهجهای غلیظ گفت: «Hey lady… Where are you going alone? Come in, I can take you wherever you want!» نگاهم را محکم به روبهرو دوختم و قدمهایم را شتاب دادم. به خودم گفتم: «توجه نکن، بیمحلی کنی خسته میشه و میره.» اما خسته نشد. ماشین با یک گازِ کوتاه آمد و درست چند متر جلوتر از من کنار جدول ایستاد. راهم مسدود نشده بود، اما فاصلهاش آنقدر نزدیک بود که حس ناامنی شدیدی تمام وجودم را گرفت. مرد سرش را از پنجره بیرون آورد، لبخند زنندهای زد و این بار با اصرار و صدایی بلندتر بالهجه عربی گفت:کجایی هستی؟ فارسی؟ ایران؟ بیاداخل بنشین، حرف بزنیم پاهایم یخ کرده بود. برگشتم تا مسیرم را عوض کنم و به سمت شلوغیِ مرکز خرید برگردم، اما خیابان پشتی در آن ساعت تاریکتر و خلوتتر به نظر میرسید. ماشین کمی دندهعقب گرفت و درست پابهپای قدمهای شتابزدهام حرکت کرد؛ آنقدر نزدیک که حتی میتوانستم بوی عطرِ تند و سنگینِ عودِ داخل کابینش را حس کنم. وحشت مثل پیچک دور گلویم میپیچید و کیفم را محکم توی بغلم فشرده بودم. در همان لحظات پر از اضطراب، ناگهان غرشِ سهمگین ، تیز و گوشخراشِ یک موتورِ مسابقهای، سکوتِ بلوار را درید؛ صدایی وحشی که انگار از دل آسفالت بیرون میزد. نورِ تندِ دو چراغِ زنون، از پشت سر تمام خیابان را سفید کرد و به آینههای شاسیبلند کوبید. یک فراری آلبالویی، با شتابی جنونآمیز و مانوری تماشایی، از پیچ خیابان وارد شد، با صدایی شبیه زوزهی باد از کنار شاسیبلند رد شد و در کسری از ثانیه، با یک ترمز شدید و صدای کشیده شدنِ لاستیکها روی آسفالت، درست با زاویهای تند جلوی ماشین مشکی پیچید و راهش را کاملاً بست! ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 4 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 ساعت قبل #پارت 85# نفسم در سینه حبس شده بود و قلبم دیوانهوار به قفسهی سینهام میکوبید. هنوز دودِ لاستیکهای فراری آلبالویی روی آسفالت معلق بود که سیاوش مثل یک طوفانِ سهمگین از ماشین پیاده شد. تا به حال او را با این چهره ندیده بودم. آن آرامش، غرورِ سرد و وقارِ همیشگیاش کاملاً دود شده و جایش را به خشم و جنونی مهارنشدنی داده بود. چشمهایش مثل دو تکه آتش در حدقه میسوخت و رگهای گردنش از شدت غضب متورم و برجسته شده بود. حتی یک صدم ثانیه هم معطل نکرد؛ به سمت شاسیبلندِ مشکی هجوم برد. مرد عرب هنوز در شوکِ پیچیدنِ ناگهانی فراری بود و شیشهاش پایین مانده بود. سیاوش دستش را از لای پنجره داخل برد، با یک حرکتِ وحشیانه و قدرتمند قفل در را از داخل باز کرد و با یک چنگ، یقهی دشداشهی سفید و اتوکشیدهی مرد را گرفت. با چنان زوری او را از پشت فرمان به بیرون پرت کرد که صدای کشیده شدن پارچه روی صندلی چرم بلند شد. مرد عرب روی آسفالت تلوتلو خورد و خواست تعادلش را حفظ کند و دهانش را به اعتراض باز کرد، اما سیاوش به او حتی فرصتِ نفس کشیدن هم نداد. با تمام توان و خشمی که انگار از اعماق وجودش زبانه میکشید، مشتِ سنگین و گرهکردهاش را درست وسط دهان و فکِ مرد کوبید! صدای وحشتناکِ برخوردِ استخوان و فریادِ خفهی مرد در سکوتِ بلوار پیچید. مرد عرب با صورت پر از خون روی سنگفرشهای خیابان رها شد. دستهایم را روی دهانم گذاشته بودم و از ترس میلرزیدم. فکر میکردم کابوس تمام شده، اما همان لحظه با صدای تیزِ ترمزِ یک لندکروزِ مشکی دیگر که چند متر عقبتر پارک بود، دو مرد عربِ درشتهیکل و قدبلند با دشداشههای تیره و چهرههایی خشمگین سراسیمه پیاده شدند. آنها همراهان و آشناهای همان مرد بودند که در ماشین پشتی منتظر مانده بودند! با داد و فریاد به زبان عربی و چشمهایی پر از کینه به سمت سیاوش هجوم آوردند. یکی از آنها قدی بلندتر و هیکلی به مراتب درشتتر از سیاوش داشت و مستقیم به قصد زدنِ ضربه جلو آمد. گریهام بند نمیآمد. اشک دیدم را تار کرده بود و پاهایم چنان بیرمق شده بود که انگار وزن تنم را نمیکشید. یک قدم جلو رفتم، کیفم را از ترس رها کردم و با صدایی لرزان و التماسآمیز که میان هقهق خفه میشد، فریاد زدم: «سیاوش! تو رو خدا ول کن… سیاوش بس کن! تروخدا بریم..... اما سیاوش هیچچیز نمیشنید؛ انگار در جهانی از خون و آتش غوطهور شده بود. وقتی نفر اول به او نزدیک شد تا مشتی حوالهی صورتش کند، سیاوش با مهارتی خیرهکننده جاخالی داد، دستِ مرد را پیچاند و با زانو ضربهی سنگینی به پهلویش کوبید. مردِ هیکلی از درد دولا شد و سیاوش با پشت دست، بینی او را هدف گرفت؛ صدای شکستن غضروف واضح شنیده شد. همان لحظه نفر سوم از پشت سر به سمت سیاوش خیز برداشت و میخواست یقهاش را بگیرد. من از ترس جیغ کشیدم: «سیاوش مواظب باش!» سیاوش به سرعت چرخید، دست مهاجم را روی هوا خفه کرد و با یک فنِ سریع، مرد را محکم به بدنهی شاسیبلند کوبید و سپس با یک ضربهی لگدِ مستقیم به قفسهی سینهاش، او را نقش بر زمین کرد. حتی نفر اول که از روی زمین بلند شده بود و با دهان خونین قصد حمله دوباره داشت، با یک هوکِ چپِ بیرحمانهی دیگر از طرف سیاوش، این بار بیهوش روی زمین افتاد. همهچیز ظرف کمتر از دو دقیقه اتفاق افتاد. سه مردِ غولپیکر با صورتهای خونین و نالهکنان روی آسفالت افتاده بودند و سیاوش… سیاوش مثل شیری درنده وسط خیابان ایستاده بود. نفسهایش سنگین، عمیق و صدادار بود. سینهاش با شدت بالا و پایین میرفت. آستینهای پیراهنِ مشکیاش تا بالا جمع شده بود، رگهای دستش بیرون زده بود و قطرات عرق روی شقیقهها و تهریش مرتبش میدرخشید. بندِ ساعتِ گرانقیمتش باز شده و پشت دستش از شدت ضربهها خراش برداشته و خونآلود بود. با چشمهایی پر از اشک و بدنی که مثل بید میلرزید، به او نگاه میکردم. هنوز داشتم گریه میکردم و دستهایم از وحشت روی صورتم قفل شده بود. سیاوش آرام سرش را بالا آورد. نگاهِ وحشی و طوفانیاش روی چشمهای خیس و صورت رنگپریدهی من نشست. برای یک ثانیه در آن نگاه خشمِ جنونآمیز با چیزی شبیه به وحشت از اینکه مبادا آسیبی دیده باشم مخلوط شد. بدون اینکه حتی نگاهی به آن سه مردِ نالان روی زمین بیندازد، با قدمهایی بلند و محکم به سمت من آمد. وقتی روبهرویم رسید، به جای هر کلامِ آرامشبخشی، با صدایی که از شدتِ فورانِ خشم و آدرنالین بم، خشن و شبیه به یک غرشِ واقعی بود، فریاد زد «سوار شو هایرون! همین الان سوار شو!» صدای پرهیبتش بند دلم را پاره کرد. بدون اینکه حتی فرصت کنم نفس بکشم یا حرفی بزنم، به سمت فراری آلبالویی دویدم و روی صندلیِ شاگرد پریدم. در با صدای بمی بسته شد و سیاوش هم با شتاب پشت فرمان نشست… لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 3 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت86# فراری آلبالویی با چنان شتابی از روی آسفالتِ شهر کَنده شد که چند لحظه همهچیز دور و برم به خطهای لرزان و نورهای کشیده تبدیل شد. شانهام به صندلی چسبیده بود و قلبم آنقدر تند میزد که حس میکردم هر ثانیه ممکن است از سینهام بیرون بجهد. سیاوش حتی نگاه هم به من نمیانداخت. هر دو دستش محکم دورِ فرمان قفل شده بود و فکِ منقبضش زیر نورِ چراغهای خیابان، سخت و صیقلی به نظر میرسید؛ انگار از جنسِ سنگ ساخته شده باشد. «سیاوش… آهستهتر، تو رو خدا…» صدای خودم را به زحمت میشنیدم. انگار ترسم، حتی حرف زدنم را هم لرزان و ناتمام کرده بود. اما او هیچ واکنشی نشان نداد. فقط پا را بیشتر روی گاز فشرد. ماشین با غرشی بلند از یک خیابان عریض گذشت، از کنار نورهای سفید و زرد ویترینها و نخلهای قدبلند رد شد و بعد، بیآنکه بفهمم دقیقاً چه مسیرهایی را پشت سر میگذاریم، از محدودهی شلوغ شهر بیرون زد. ساختمانها کمکم عقب ماندند. چراغهای مغازهها، تابلوهای روشن، و صدای عبور ماشینهای دیگر همه پشت سرمان جا ماند و جایش را به تاریکیِ باز و بیمرز بیرون جزیره داد.فهمیدم داریم به طرف کویر میرویم وقتی جاده باریکتر شد و شنهای روشنِ دو طرفِ مسیر، مثل نوارهای خاموش و بیجان در نور چراغهای فراری برق زدند. آسمان بالای سرمان آرامآرام از رنگِ تیرهی شب جدا شد و مثل سقفی بیانتها، پر از ستارههایی شد که انگار تا آن لحظه نمیدیدمشان. ماه، گرد و کامل، درست بالای سرمان ایستاده بود و نوری نقرهای و سرد روی شنها میپاشید. تنم هنوز از ترس میلرزید. با هر پیچ، انگشتهایم را محکمتر دور لبهی صندلی چنگ میزدم. چند بار جرئت کردم و آهسته گفتم: «سیاوش، یا اگر میشنید، کم یواشتر…» نمیشنید، یا اگر میشنید، خودش را به نشنیدن میزد. انگار درونش چیزی هنوز میجوشید؛ خشمش نه کم میشد و نه آرام. فقط سرعت را بیشتر میکرد. موتورِ پرقدرتِ ماشین زیر پایش مثل حیوانی رامنشدنی میغرّید و شاسیبلندهای دورافتادهی کویر در تاریکی مثل سایههایی بیجان از کنارمان عبور میکردند. بالاخره، بعد از دقایقی که برای من به اندازهی یک عمر طول کشید، ماشین ناگهان آرام گرفت. سیاوش درست وسط پهنهای از شنهای نرم، دور از هر چراغ و هر نشانهی شهری، ترمز کرد. چراغهای جلو، تپههای کوچکِ شن را در روشناییِ سفید و خشن خود غرق کردند و سکوتِ کویر، با قدرتی عجیب، دورمان را گرفت. تا ماشین کامل ایستاد، نفسی که در سینهام حبس شده بود با لرزش بیرون آمد. سیاوش بدون اینکه چیزی بگوید، درِ ماشین را باز کرد و پیاده شد. من یک لحظه خشکم زد. بعد، با دستهایی که هنوز میلرزیدند، در را باز کردم و دنبالش رفتم. شنهای نرم زیر کفشهایم فرو میرفتند و بادِ شب، که در کویر سردتر و خشکتر بود، به صورتم سیلی میزد. آسمان… آسمان آنقدر نزدیک و روشن بود که حس میکردم میشود دست دراز کرد و ستارهها را چید. ماه، همان بالا، با هالهای محو و گرد، مثل چراغی عظیم بر این سکوتِ بیپایان میتابید. سیاوش پشت به من ایستاده بود. شانههایش هنوز سفت و بالا کشیده بودند. یک دستش را داخل داشبورد بردهبود و از آنجا بستهی سیگار و فندک را بیرون کشیده بود. انگشتهایش بستهی سیگار را با بیِ شست، فندک یکی را بین لبهایش گذاشت و با حرکتِ سریعِ شست، فندک را روشن کرد. شعلهی کوچکِ زردرنگ، یک لحظه روی صورتش لرزید. وقتی کام گرفت، نور سرخِ انتهای سیگار برای چند ثانیه در تاریکی کویر درخشید و بعد دودِ خاکستری و آبیرنگ، آرام و ضخیم از میانِ لبهایش بالا رفت و در هوای سرد گم شد. آنقدر آرام و بیاعتنا سیگار را میکشید که انگار نه او تازه چند مرد را زده بود، نه من چند دقیقهی پیش از ترس گریهام گرفته بود، نه تمام دنیا از حرکت ایستاده بود. این بیاعتنایی، بیشتر از همه مرا عصبی کرد. با تردید یک قدم جلو رفتم. قلبم هنوز تند میزد، اما ترس جایش را به چیزی شبیه به دلخوری و آشفتگی داده بود. دلم میخواست بفهمم چرا اینطور کرده بود؛ چرا من را مثل یک بچه، بیهیچ توضیحی، وسط این تاریکی و سکوت آورده بود. «سیاوش…» صدا زدم، اما او هیچ تکانی نخورد دوباره جلوتر رفتم. شنها در زیر پاهایم صدای خفیفِ خشخش میدادند. آنقدر نزدیک شدم که پشتِ پهنِ شانههایش را ببینم، خطِ گردنِ سفتش را، موهای تیرهای را که باد کمی به هم ریخته بود، و دودِ سیگار را که در امتداد باد آرام بالا میرفت. خواستم بگویم: چرا اینکار رو کردی؟ چرا منو ترسوندی؟ چرا اینقدر عصبانیای؟ اما پیش از آنکه اولین کلمه از دهانم بیرون بیاید، ناگهان صدایش مثل تازیانه در سکوت کویر ترکید. «هایرون!» آنقدر بلند و خشمگین بود که تنم یکباره یخ کرد. تمام بدنم زیر آن فریاد لرزید. پاهایم برای لحظهای بیحس شدند و انگار شنهای زیرشان هم از ترس فرو رفتند. سیاوش نیمرخش را برگرداند. در نور ماه، چشمهایش تیرهتر از همیشه بودند؛ نه از جنس خشمِ بیهدف، بلکه از جنسی عمیقتر، زخمیتر و کنترلشدهتر. آنقدر عصبانی بود که نفسش از بین دندانهایش بیرون میآمد. «برای چی اون موقع، توی اون جایِ غریب، پا گذاشتی بیرون؟!» صدایش در کویر میپیچید و برمیگشت. «اونم تنهایی؟!» از شدتِ فریادش، گلوی من خشک شد. لبهایم باز ماند، اما هیچچیز بیرون نیامد. لحظهای حس کردم دوباره دارم میترسم؛ نه از او، از آن حجمِ خشم که مثل موج به سمتم هجوم آورده بود. او یک قدم جلو آمد. من ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. باد به شالم زد و آن را دور گردنم پیچاند. نفس عمیقِ کویر، بوی خاکِ سرد و تند و اندکی تلخِ دود سیگار را با خود داشت. سیاوش دیگر منتظر جواب من نماند. با حرکتِ تندی پشت کرد، به سمت ماشین رفت، درِ راننده را باز کرد و روی صندلی نشست. آنقدر محکم نشست که ماشین کمی تکان خورد. سرش را روی فرمان گذاشت؛ هر دو بازویش را شُل و درهم بر آن انداخت، انگار تمامِ عصبانیتش را میخواست همانجا، روی چرمِ فرمان، خفه کند. من مات و مبهوت مانده بودم. آرامآرام به سمتش رفتم. دیگر از ترس نمیلرزیدم؛ یا اگر هم میلرزیدم، لرزشم بیشتر از خشم و گرهای بود که در سینهام نشسته بود. دورِ ماشین، سکوتِ مطلق بود. فقط صدای دورِ باد میان شنها و خشخشِ شالِ من شنیده میشد. رسیدم کنار درِ بازِ ماشین. سیاوش هنوز سرش را روی فرمان گذاشته بود. قامتش زیر نورِ ماه، حتی در این حالتِ شکسته و خشمگین، همچنان محکم و مردانه به نظر میرسید؛ اما من حالا بیشتر از هر وقت دیگری حس میکردم زیر این ظاهرِ سخت، چیزی در او به هم ریخته است. صدام را بالا بردم، با تمامِ جسارتی که از دلِ ناراحتی و لرزش بیرون میآمد: «به تو چه ربطی داره؟!» سیاوش تکان خورد. سرش کمی بالا آمد، اما هنوز به من نگاه نکرد. با لحنِ سرد و عصبی، دوباره از روی فرمان حرف زد. «چی گفتی؟» تپشِ قلبم تندتر شد، اما عقب نکشیدم. بغضی که از ترس و ناراحتی در گلویم جمع شده بود، صدام را گرفته و خفه کرده بود، ولی باز هم ادامه دادم: «تو چیکاره بودی که پریدی وسط؟ من ازت نخواستم! به تو چه ربطی داشت که با اون مرد درگیر شدی؟ به تو چه مربوط بود؟!» همان لحظه سرش را ناگهان از روی فرمان بلند کرد. لبخندِ کوتاه و پوزخندِ عصبیِ تلخی گوشهی لبش نشست؛ اما آن لبخند هیچ گرمایی نداشت. فقط خشم بود و غروری زخمی. «به من چه ربطی داره؟» صدایش آرام نبود، اما از فریاد قبلیاش پایینتر آمده بود. در آن نگاهِ خیره، چیزی میدرخشید که من تا آن لحظه ندیده بودم: یک خشمِ شخصی، یک نگرانیِ زخمی، یک خطِ نامرئی که اجازه نمیداد از آن عبور کنم. خواستم دوباره حرف بزنم. خواستم بگویم همین که وسط پریدی کافی نبود؟ خواستم بگویم من هنوز از شدت ترس دستهایم میلرزد و او حالا دارد بر سرم فریاد میزند؟ اما سیاوش، پیش از آنکه صدایم کاملاً بالا بیاید، با صدایی بم و محکم گفت: هوابرت نداره این کاروکردم «چون که تو رو پدرت به من سپرده.» چون اگه اتفاقی برای هرکدوم ازکارمندابیفته، مسعولش منم، منم اعتبارموازسرراه نیاوردم که به سرهوایی بچگانه توازدستش بدم،هیچ میدونی اگه برت میداشت میبردمیخواستی چی کنی؟ ازفردامیشدیم تیترروزنامه ومجلات انگار کسی ناگهان تمام هوا را از اطرافم بیرون کشید. واژهها در ذهنم ایستادند. «سپرده»؟ «پدرت»؟ چند ثانیه فقط نگاهش کردم. نه میتوانستم چیزی بگویم، نه حتی بفهمم باید چه حسی داشته باشم. از یک سو، خشمم فرو رفت و جایش را به حیرت داد؛ از سوی دیگر، غمِ عجیبی در سینهام نشست. نه از اینکه از من مراقبت کرده بود. از اینکه ناگهان همهچیز رنگِ دیگری گرفته بود؛ انگار من دیگر فقط یک رهگذرِ اتفاقی در این ماجرا بودم دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. فقط ایستاده بودم، در دلِ کویرِ ساکت، زیر آسمانی پر از ستاره و مهتاب، با مردی که تا چند دقیقهی پیش برای نجاتم با چند نفر درگیر شده بود و حالا با صدایی که هنوز از خشم میلرزید، به من میگفت که چرا آنجا بودهام. دستهایم یخ کرده بود. دلم میخواست هم بگریم، هم داد بزنم، هم از او بپرسم چرا لحنش اینقدر تند است؛ چرا بهجای آرام کردنم، بیشتر زخمیام میکند. اما هیچکدام را نگفتم. جملهی سیاوش مثل یک پتک سنگین روی سرم فرود آمد: «چون که تو رو پدرت به من سپرده.» همان یک جمله، تمامِ آن هیجان، تمامِ آن گرمایِ مبهم، و تمامِ تصوری که در این چند دقیقه از نگرانیِ او برای خودم ساخته بودم را در یک آن ذوب کرد و به جای آن، سرمایِ گزندهای در دلم نشاند. دیگر خبری از طپشِ نامنظمِ قلبم نبود. دیگر خبری از آن احساسِ مبهمِ قدردانی یا حتی خشمِ زنانه نبود. همهچیز در درونم یخ زد و منجمد شد. به نیمرخِ سیاوش که در سایه کابین همچنان سفت و بیاحساس روی فرمان قفل شده بود، خیره شدم. حالا که از این زاویه نگاهش میکردم، همهچیز معنایِ دیگری داشت. آن درگیریِ خشونتآمیز در خیابان، آن رانندگیِ دیوانهوار در کویر، آن عصبانیتِ انفجاریاش… هیچکدام به خاطرِ “من” نبود. همه به خاطرِ “مسئولیتی” بود که بر گردنش سنگینی میکرد… بهتزده گفتم: «مسئولیتم؟ من بچه نیستم، سیاوش.» «میدونم.» «پس با من مثل بچهها رفتار نکن.» برای اولینبار، نگاهش دوباره روی صورتم ثابت ماند. چشمهایش در نور ماه تیره و خسته بود. «اگه باهات مثل بچهها رفتار میکردم، اجازه نمیدادم اصلاً از ویلا بیرون بری.» از جوابش بیشتر ناراحت شدم. «من برای اجازه گرفتن از تو نیومدم کیش.» «اما با تیم من اومدی.» «من کارمندتم، نه زندانیات.» لبهایش به خط باریکی تبدیل شد. چند ثانیه چیزی نگفت. آن سکوت، از هر فریادی سنگینتر بود. من اما دیگر توان عقبنشینی نداشتم. اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و با صدایی که از بغض میلرزید، ادامه دادم: «تو اصلاً حق نداشتی اینطوری با من رفتار کنی. من هنوز از اتفاقی که افتاده میترسم، بعد تو بهجای اینکه بپرسی حالم خوبه حرف میزنی که انگار من مقصرموری حرف میزنی که انگار من مقصرم.» چشمهای سیاوش برای لحظهای روی صورت خیس من ماند. خشم از چهرهاش کمی کنار رفت، اما جایش را چیزی سنگینتر گرفت. انگار تازه متوجه شده بود من هنوز میلرزم. نگاهش روی دستهای من افتاد، روی انگشتهایی که بیاختیار به هم فشار میدادند، بعد به خراشهای پشت دست خودش برگشت. آرام گفت:تو مقصر نیستی.» صدایش پایین آمده بود. اما من هنوز دلخور بودم. «پس چرا سرم داد میزنی؟» جوابی نداد. چند ثانیه فقط صدای باد میان شنها میپیچید. ماه بالای سرمان ایستاده بود و نورش روی صورت سیاوش افتاده بود؛ صورتی که هنوز از خشم سرخ بود، اما حالا در آن خشم، خستگی و پشیمانی هم دیده میشد. دستم را روی لبهی در گذاشتم و پایینتر گفتم: «اگه مبدونستی مقصرنیستم، به چه جرعتی سرم دادکشیدی چشمهایش ناگهان بالا آمد. برای یک لحظه، نگاهش آنقدر مستقیم و نافذ بود که نفسم را برید. انگار حرفم به نقطهای زده بود کهکه خودش تمام شب سعی داشت از آن فرار کند. اما چیزی نگفت. فقط دوباره نگاهش را پایین انداخت و دستهایش را روی فرمان گذاشت. من هم دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. میانِ ما، کویرِ بیانتها کشیده شده بود؛ کویری پر از شنهای سرد، آسمانی مملو از ستاره و ماهی که بیرحمانه همهچیز را روشن میکرد. حتی احساساتی را که هر دویمان با تمام توان پنهان میکردیم. سیاوش بعد از مدتی، بدون آنکه به من نگاه کند، گفت: «سوار شو.» اینبار صدایش غرش نبود. خسته بود؛ خسته و آرام، اما امرانه ومحکم. اینبار صدایش غرش نبود. خسته بود؛ خسته و آرام، اما هنوز آمرانه. من چند لحظه به صورتش نگاه کردم. به دست زخمیاش، به سیگاری که زیر پایش خاموش شده بود و به شانههایی که دیگر مثل چند دقیقهی قبل محکم و برافراشته نبودند. بعد، بیآنکه چیزی بگویم، سوار ماشین شدم. در را بستم و کنار پنجره نشستم. سیاوش موتور را روشن کرد، اما اینبار دیگر با همان سرعت قبلی حرکت نکرد. فراری آرامآرام از میان شنها برگشت و چراغهایش راه باریکِ پیش رو را روشن کرد. من سرم را به شیشه تکیه دادم و به ماه خیره شدم. از فریادش ترسیده بودم. اما تهِ دلم، جملهاش مدام تکرار میشد: چون تو رو پدرت به من سپرده ویرایش شده 3 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 3 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 ساعت قبل #پارت 87# صدای غرشِ موتورِ فراری حالا دیگر آن لرزشِ وحشی و سرکشِ دقایقِ قبل را نداشت. سیاوش پایش را از روی پدال گاز برداشته بود و ماشین، با وقاری نرم روی جادهی خلوتِ ساحلی میخزید. سکوت در فضای کابین، سنگین و کشدار بود؛ انگار هر کلمهای که بین ما رد و بدل نشده بود، جایی میانِ صندلیهای چرمی گیر کرده باشد. دزدانه به نیمرخِ صورتش نگاه کردم. فکِ منقبضش حالا کمی آرامتر به نظر میرسید، اما هنوز اخمی باریک میان ابروهایش نشسته بود. چند بار دیدم که نگاهش را برای کسری از ثانیه از جاده گرفت و از گوشهی چشم، به من و فضایِ خالیِ کنارم نگاه کرد. هر بار که این کار را میکرد، سرعتش کمی کمتر میشد؛ انگار خودش هم میدانست زیادهروی کرده و در عمقِ نگاهش چیزی شبیه به پشیمانیِ مردی مغرور موج میزد که غرورش اجازه نمیداد حتی یک «ببخشید» خشک و خالی بگوید. با خودم فکر کردم: «چقدر از خودت مطمئنی، سیاوش! حتی وقتی میدونی گند زدی، حتی وقتی میدونی ترسوندیام، باز هم اونقدر سختگیری که ترجیح میدی با سکوتت عذابم بدی تا اینکه بگی اشتباه کردی.» صدای لرزشِ مداومِ یک گوشی از روی داشبورد، تمرکزم را به هم ریخت. نورِ صفحهی نمایش در تاریکیِ کابینِ ماشین مدام روشن و خاموش میشد: «نیکان». سیاوش نگاهی به صفحه انداخت و با دستِ آزادش گوشی را سایلنت کرد، اما دوباره بعد از چند لحظه، گوشی لرزید. نیکان، با همان انرژیِ احمقانه و بیپایانش، انگار قرار نبود دست بردارد. سیاوش با کلافگیِ آشکاری، گوشی را برداشت و مستقیم به بیرونِ ماشین پرتاب کرد. صدایِ تقِ ضعیفی در فضایِ خالیِ کویر پیچید و بعد، گوشی در جایی زیرِ صندلی گم شد. نفسم را با حرص بیرون دادم. «چه رفتاری! انگار دنیا فقط حولِ محورِ اعصابِ تو میچرخه.» کمی بعد، چراغهای نورانی و پر زرقوبرقِ یک رستورانِ ساحلیِ خاص از دور نمایان شد. جایی که ماشینهای لوکس زیادی در پارکینگش دیده میشد و موسیقیِ ملایمی که از داخلش بیرون میآمد، با صدای امواج ترکیب شده بود. سیاوش ترمز کرد و ماشین را کنار ورودی رستوران نگه داشت قبل از اینکه موتور را خاموش کند، برگشت و برای اولینبار مستقیم توی چشمهایم نگاه کرد. پیاده شو.» با تعجب نگاهش کردم. «من گرسنه نیستم.» «گفتم پیاده شو هایرون. ساعت نزدیک دوازده شبه و تو از عصر هیچی نخوردی.» «گفتم میل ندارم.» سیاوش بدون اینکه حرفی بزند، در را باز کرد و پیاده شد. من همانجا نشستم و با لجاجت به جلو خیره شدم. فکر کرد کیست که میتواند به من دستور بدهد؟ «فکر کردی با داد زدن و بعد هم یه شامِ اجباری، همهچیز یادم میره؟» چند لحظه بیرونِ ماشین ایستاد. وقتی دید پیاده نمیشوم، از جلوی ماشین رد شد و به سمت درِ سمتِ شاگرد آمد. در را باز کرد و با نگاهی که هیچ جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت، منتظر ماند. اما من همچنان مقاومت کردم.سیاوش در حالی که هنوز در را باز نگه داشته بود، نگاهش را به اطرافِ رستوران چرخاند. چند مرد که مشخص بود از مسافرانِ گذری یا بومیانِ آن منطقه هستند، در ورودیِ رستوران ایستاده بودند و با نگاههایی که به هیچوجه دوستانه و محترمانه نبود، به سمتِ فراریِ آلبالویی و من خیره شده بودند. سیاوش، همانطور که چشم از آنها برنمیداشت، خم شد و از پشتِ سرِ من، با صدایی که از خشمِ کنترلشده میلرزید، توی گوشم گفت: «خودت میدونی… اگر نمیخوای اتفاقی که چند لحظه پیش توی خیابون افتاد دوباره تکرار بشه، همین الان بیا داخل.» تنم از لرزشی دوباره پر شد. نگاهش به آن مردها بود؛ نگاهی که انگار میگفت: «اگه قدم از قدم برداری و بخوای دور بشی، اینها شکارچیان و من دیگه حوصلهی جنگیدنِ دوباره ندارم.» دستم را مشت کردم. «پسرهیِ از خود راضی…!» از غرورش متنفر بودم. از اینکه حتی در این وضعیت هم نمیتوانست مثل یک آدمِ معمولی دستم را بگیرد و با هم داخل برویم. او فقط دستور میداد و تهدید میکرد، در حالی که خودش با آن نگاههای نافذش و آن ماشینِ خاص، بیشتر از هر چیزی توجهِ همان هرزهچشمها را جلب میکرد. با حرصِ تمام، کیفم را برداشتم و از ماشین پیاده شدم. نگاهی غضبآلود به او انداختم و بدونِ اینکه منتظر بمانم، با قدمهای سریع به سمتِ درِ ورودی رستوران راه افتادم. حتی نایستادم که با هم وارد شویم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت88# همین که وارد رستوران شدم، گرمای مطبوعِ سالن و بوی غذاهای جنوبی برای لحظهای تمامِ فضا را از آن خیابان تاریک و اتفاقات چند دقیقهی قبل جدا کرد. نورِ زردِ لوسترها روی میزهای چوبی و دیوارهای پوشیده از آجرهای دکوراتیو میافتاد. صدای آرام موسیقی، برخورد قاشق و چنگال با بشقابها و گفتوگوی مشتریها در سالن میپیچید؛ اما برای من همهچیز از پشتِ لایهای ضخیم از اضطراب شنیده میشد. سیاوش پشت سرم وارد شد. حضورش را بدون آنکه برگردم، حس میکردم؛ از صدای قدمهای سنگین و منظمش گرفته تا سکوتی که مثل سایه پشت سرم حرکت میکرد. یکی از کارکنان رستوران با لبخند جلو آمد و گفت: «خوش اومدین. میز دو نفره؟» سیاوش هنوز جواب نداده بود که من با عجله گفتم: «بله.» کارمند با اشاره، ما را به سمت بخش خلوتترِ رستوران هدایت کرد. میزمان نزدیک پنجرهای بزرگ قرار داشت؛ پنجرهای که از پشت آن، تاریکیِ ساحل و انعکاس چراغهای محوطه روی شیشه دیده میشد. میز با دو صندلی روبهروی هم چیده شده بود و روی آن چراغ کوچکی با شعلهی مصنوعی میسوخت. بیآنکه منتظر سیاوش بمانم، صندلیِ سمتِ داخل را جلو کشیدم و نشستم. کیفم را روی صندلیِ کناری گذاشتم و شالم را مرتب کردم؛ فقط برای آنکه دستهایم مشغول باشند و مجبور نشوم به او نگاه کنم. سیاوش چند لحظه کنار میز ایستاد. میدانستم نگاهم میکند. حتی بدون سر بلند کردن، سنگینیِ نگاهش را روی صورتم احساس میکردم. اما تصمیم گرفته بودم نگاهش نکنم. نه بعد از آن فریادها، نه بعد از آنکه مرا با آن لحن به رستوران کشانده بود و نه بعد از جملهای که هنوز مثل خاری در ذهنم گیر کرده بود: «چون تو رو پدرت به من سپرده.» بالاخره صندلیِ روبهرو را عقب کشید و نشست. صدای کشیده شدن پایههای صندلی روی کف چوبی، کوتاه و خشک بود. پیشخدمت منوها را روی میز گذاشت و گفت: «اگر اجازه بدین، پیشنهاد ویژهی امشب ماهی هامور کبابی با برنج جنوبی و میگو پلوئه. البته غذاهای دریایی تازهی دیگهای هم داریم.» من منو را برداشتم و بیآنکه واقعاً چیزی بخوانم، چشمهایم را روی خطوط آن حرکت دادم. سیاوش گفت: «برای ایشون ماهی هامور، برنج ساده و سالاد فصل.» سرم را بالا آوردم و با ناراحتی نگاهش کردم. «من خودم میتونم انتخاب کنم.» پیشخدمت کمی مردد میانِ ما نگاه کرد. س گفت: «برای من هم چلو ماهی و منوی خودش را باز کرد و گفت: «برای من هم چلو ماهی و آب معدنی.» دندانهایم را روی هم فشار دادم. رو به پیشخدمت گفتم: «من همون چیزی رو که ایشون گفت نمیخوام. یه سوپ سبزیجات و نان سیر بیارین.» سیاوش اینبار سرش را بلند کرد. نگاه کوتاهش سرد و مستقیم بود. «سوپ؟ «بله. مشکلیه؟» «نه.» لحنش آنقدر بیتفاوت بود که بیشتر عصبانیام کرد. انگار چند لحظه پیش در دلِ کویر به من فریاد نزده بود. انگار درگیریِ خیابان و خون روی دستش و ترسِ من، همه متعلق به چند ساعت قبل و آدمهای دیگری بود. پیشخدمت سفارشها را یادداشت کرد و رفت. من دستهایم را روی میز گذاشتم و به شعلهی مصنوعیِ وسط آن خیره شدم. سیاوش هم به پشتی صندلی تکیه داد و گوشیاش را از جیب بیرون آورد. صفحه را روشن کرد. چند اعلان روی آن دیده میشد؛ احتمالاً تماسهای نیکان. با انگشت صفحه را بالا و پایین کرد و بدون آنکه به من نگاه کند، شمارهای را گرفت. چند ثانیه بعد گفت:«نیکان؟» صدایش کاملاً به قالب کاریِ همیشگیاش برگشته بود؛ محکم، کنترلشده و سرد. بله، منم. نه، مشکلی پیش نیومده. فقط بیرونم… نه، لازم نیست کسی دنبالم بفرسته. گفتم مشکلی نیست.» لحظهای سکوت کرد و نگاهش را به بیرون پنجره دوخت. «گوشیم افتاده بود زیر صندلی. برای همین جواب ندادم.» صدای نیکان از آن سوی خط آنقدر بلند بود که چند کلمهاش را میشنیدم، اما معنایش را نه. سیاوش چشمهایش را بست و با حالتی کلافه گفت: «نیکان، گفتم مشکلی نیست. هایرون هم با منه. دستهایم بیاختیار روی میز فشرده شد. از اینکه اسمم را آنطور کوتاه و بیمقدمه به زبان آورد، ناراحت شدم؛ نه میدانستم چرا، اما از لحنش حس کردم من هم یکی از مواردی هستم که باید برایش گزارش شود. نیکان دوباره چیزی گفت. سیاوش جواب داد: «نه. لازم نیست به کسی بگی کجاییم. برمیگردیم.» تماس را قطع کرد و گوشی را روی میز گذاشت. چند لحظه سکوت بینمان نشست. صدای موسیقی از بلندگوهای رستوران پخش میشد؛ قطعهای آرام با سازهای زهی که هیچ تناسبی با آشفتگیِ درون من نداشت. سیاوش به پشتی صندلی تکیه داده بود و نگاهش روی صفحهی خاموش گوشی مانده بود. من از گوشهی چشم به دستش نگاه کردم. پشت دستش هنوز خراش داشت. بند ساعتش باز بود و ردِ باریکی از خون خشکشده نزدیک انگشتهایش دیده میشد. دلم میخواست بپرسم درد دارد یا نه. دلم میخواست دستش را بگیرم و زخم را ببینم. اما هنوز از او عصبانی بودم. پس نگاه از دستش گرفتم و خودم را مشغول منو نشان دادم. غذاها خیلی زود رسیدند. کاسهی سوپ جلوی من گذاشته شد و بخارِ ملایمی از آن بالا رفت. سیاوش بشقاب ماهی و برنجش را روبهرویش گذاشت. پیشخدمت آب معدنی را باز کرد و دو لیوان روی میز قرار داد. من قاشق را برداشتم، اما چند ثانیه فقط سوپ را هم زدم. اشتها نداشتم. ترس و خشم و حرفهای ناگفته، گلوی مرا بسته بود. با این حال، میدانستم اگر چیزی نخورم، سیاوش دوباره شروع میکند به دستور دادن. احتمالاً باز هم با همان لحن خشک میگوید: «بخور.» قاشق اول را به زحمت فرو دادم. سوپ گرم بود و طعم سبزیهای تازه و فلفل ملایم داشت. کمکم گرمای آن از گلویم پایین رفت و در معدهی خالیام نشست. سیاوش در تمام این مدت چیزی نگفت او چنگالش را برداشت و شروع به خوردن کرد؛ آرام، دقیق و بیحرف. انگار نه انگار که من عمداً از نگاه کردن به او فرار میکنم. نه از حال من پرسید، نه دربارهی اتفاق شب حرف زد و نه حتی اشارهای به دعوایمان در کویر کرد. در همان لحظه، تصمیم گرفتم به او نگاه نکنم. هر بار که دستم را به سمت کاسه میبردم، چشمهایم را روی غذا نگه میداشتم. اگر قاشق از دستم میلغزید، وانمود میکردم اتفاقی نیفتاده. حتی وقتی صدای برخورد قاشق سیاوش با بشقاب به گوشم میرسید، سرم را بلند نمیکردم. اما او انگار متوجه همهچیز بود. با این حال، بهجای آنکه واکنش نشان دهد، همانطور بیتوجه به خوردنش ادامه میداد. حالت چهرهاش دوباره به همان نقاب سرد و حرفهای برگشته بود؛ همان چهرهای که در دفتر میدیدم، وقتی دربارهی بندهای قرارداد حرف میزد یا اشتباه مالیِ پیمانکار را با لحنی بیرحمانه زیر سؤال میبرد. سیاوشِ چند ساعت پیش، مردی که با خشمی دیوانهوار خودش را میانِ من و آن سه مرد انداخته بود، ناپدید شده بود. جایش را مدیری گرفته بود که حتی به ناراحتیِ زنی که روبهرویش نشسته بود، واکنش نشان نمیداد. با خودم گفتم: «خیلی خوب. پس میخوای وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده؟ باشه. من هم بلدم وانمود کنم.» قاشق دیگری خوردم و سعی کردم با صدای آرامی بگویم: «غذات سرد میشه.» سیاوش حتی سرش را بلند نکرد. «میدونم.» از جواب کوتاهش ابروهایم بالا رفت. «پس چرا اینقدر آروم میخوری؟» «عجله ندارم.» «ما که برای شام نیومده بودیم. خودت مجبورم کردی بیام. اینبار چنگالش برای لحظهای در هوا مکث کرد، اما خیلی زود دوباره پایین آمد. «غذا بخور، هایرون.» نفس عمیقی کشیدم. باز هم دستور. «من دارم میخورم.» «پس ادامه بده.» «لازم نیست هر دو دقیقه یک بار یادآوری کنی.» «لازم نیست هر دو دقیقه یک بار بحث کنی.» سرم را بالا آوردم و به او خیره شدم. او هنوز نگاهش روی بشقاب بود. حتی حاضر نبود دعوایمان را با چشمهایش ادامه بدهد. این بیاعتنایی، از خودِ فریادهایش آزاردهندهتر بود. «من بحث نمیکنم. دارم میگم طرز رفتارت درست نبود.» «درست نبود؟» «بله.» «کدوم قسمتش؟ اینکه آوردمت اینجا غذا بخوری یا اینکه نذاشتم دوباره توی خیابون تنها راه بری؟» لحنش همچنان آرام بود، اما زیر آن آرامش، تیغی پنهان داشت. قاشق را داخل کاسه گذاشتم. «تو فقط میتونستی بگی نگران شدی. لازم نبود با من مثل یه متهم رفتار کنی، اصلاتواونجاچیکارمیکردی؟ سیاوش اینبار سرش را بلند کرد. نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم ثابت ماند. چشمهایش خسته بودند، اما سردیِ ظاهرش هنوز سر جای خود بود. «من نگران نشدم، اگه ام دنبالت اومدم میدونستم همچین مشکلی پیش میاد پوزخند زدم. «نه. معلومه. تو فقط برای سرگرمی با سه نفر درگیر شدی و بعد منو وسط کویر آوردی.» عضلهی کنار فکش تکان خورد. «هایرون.» «چی؟ حقیقت رو گفتم.» «غذا بخور.» از شدت عصبانیت خندهام گرفت؛ خندهای کوتاه و بیحوصله. «تو واقعاً غیرقابلتحملی.» او بدون هیچ تغییری در چهرهاش، تکهای از ماهی برداشت. «این اولین بار نیست که اینو میشنوم.» «حتماً خیلی هم بهش افتخار میکنی.» «نه. فقط عادت کردم.» همین جواب ساده، ناگهان چیزی را در من خاموش کرد. پشت آن سردی، خستگیِ عمیقی بود؛ انگار سیاوش مدتها بود به قضاوت شدن عادت کرده و دیگر برایش مهم نبود دیگران چه میگویند. اما من نمیخواستم دل بسوزانم. نه حالا. سرم را پایین انداختم و دوباره قاشق برداشتم. سیاوش هم دیگر چیزی نگفت. هر دو در سکوت غذا خوردیم؛ سکوتی که با وجود حضور آدمهای دیگر در رستوران، بیشتر شبیه خلوتی سنگین و شخصی بود. گوشی سیاوش دوباره لرزید. اینبار روی میز بود و نام نیکان روی صفحه روشن شد. سیاوش یک نگاه به آن انداخت و تماس را رد کرد چند ثانیه بعد، دوباره زنگ خورد. من با حرص گفتم: «شاید واقعاً نگران شده.» «میدونم.» «پس جواب بده.» «لازم نیست.» «چرا؟ چون مدیر پروژهای و همه باید منتظر تصمیم تو بمونن؟» «چون اگر جواب بدم، تا نیم ساعت دربارهی اینکه کجا هستیم و چرا با تو بیرونم، سؤال میپرسه.» قاشق در دستم متوقف شد. «خب؟ چه اشکالی داره؟» سیاوش نگاه کوتاهی به من انداخت و دوباره به غذایش برگشت. «هیچی.» اما لحنش میگفت «همهچیز». گوشی برای سومینبار زنگ خورد. سیاوش با کلافگی آن را برداشت و جواب داد:«نیکان، گفتم مشکلی نیست.» صدای نیکان این بار واضحتر بود؛ از پشت خط میگفت که همه برگشتهاند و وقتی دیدهاند سیاوش و من در ویلا نیستیم، نگران شدهاند. سیاوش دستی روی پیشانیاش کشید. «ما شام بیرونیم.» نیکان چیزی گفت که باعث شد گوشهی لب سیاوش کمی تکان بخورد. «نه. لازم نیست بیای دنبالمون.» مکث کرد. «نیکان، گفتم لازم نیست.» باز مکث. «چون هایرون با منه.» ویرایش شده 54 دقیقه قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت89# از اینکه دوباره همان جمله را تکرار کرد، نگاهم ناخواسته بالا آمد. این بار سیاوش متوجه نگاه من شد، اما هیچ واکنشی نشان نداد. فقط به حرفهای نیکان گوش داد. بعد گفت: «برمیگردیم. به بقیه بگو بخوابن.» تماس را قطع کرد و گوشی را کنار بشقاب گذاشت «نیکان زیاد سؤال میپرسه؟» پرسییدم: «زیاد حرف میزنه.»«ولی نگرانته.» «همه نگران چیزی هستن که بهشون مربوط نیست.» «من هم به تو مربوط نیستم؟» چنگالش دوباره متوقف شد. برای اولینبار، سکوتش طولانی شد. نگاهش آرامآرام از بشقاب بالا آمد و به من رسید. نور چراغ کوچکِ روی میز روی چشمهای تیرهاش افتاد و چیزی را در آنها روشن کرد که خیلی زود پنهانش کرد. «غذات رو بخور.» همین. باز هم همان جمله. دلم گرفت، اما وانمود کردم اهمیتی ندارد. سرم را پایین انداختم. حتی وقتی جواب ندارد، باز هم طوری رفتار میکند که انگار من باید ساکت شوم. اما با وجود تمام این فکرها، سوپم را تا آخر خوردم. شاید بهخاطر آنکه واقعاً گرسنه بودم، شاید هم چون نمیخواستم دوباره با نگاههای نگران و دستورهای خشک او روبهرو شوم .وقتی قاشق را کنار گذاشتم، سیاوش نیز تقریباً غذایش را تمام کرده بود. بدون آنکه چیزی بگوید، دستمال را برداشت و آرام گوشهی لبش را پاک کرد. بعد به پشتی صندلی تکیه داد و برای لحظهای چشمهایش را بست. چهرهاش زیر نور رستوران خستهتر از همیشه به نظر میرسید. خراش روی دستش واضحتر دیده میشد و بند ساعتش همچنان باز بود. نگاهم روی دست زخمیاش ماند. -«دستت باید شسته بشه.» چشمهایش را باز کرد. «خوبه.» «خوبه؟ خون خشک شده روش.» «چیز مهمی نیست.» «همهچیز برای تو چیز مهمی نیست.» «این یکی واقعاً نیست.» «تو همیشه همینطوریای؟ هر زخمی رو نادیده میگیری؟» این بار نگاهش کمی نرم شد، اما فقط برای یک لحظه. «وقتی لازم باشه، رسیدگی میکنم.» «و چه زمانی لازم میشه؟ وقتی دستت عفونت کنه؟» هایرون نمیخوام دوباره مسئولیتت رو به عهده بگیرم.» چشمهایش سرد شد. «من هم ازت نخواستم.» جملهاش کوتاه بود، اما مثل ضربهای آرام و دقیق به قلبم نشست. لبهایم را به هم فشردم و نگاهم را از او گرفتم. «درسته. تو فقط بهخاطر پدرم مجبور شدی.» برای نخستینبار آن شب، حالت صورتش واقعاً تغییر کرد. اخمش عمیقتر شد و نگاهش با تندی روی من نشست، اما چیزی نگفت. انگار جملهام را شنیده بود، اما پاسخی نداشت که بتواند بدون آشکار کردن چیزی بر زبان بیاورد. پیشخدمت صورتحساب را آورد. سیاوش کارت بانکیاش را بیرون کشید و بیآنکه اجازه دهد من چیزی بگویم، حساب را پرداخت کرد. من سهم خودم رو میدم.» «لازم نیست.» «سیاوش—» «گفتم لازم نیست.» دوباره همان لحن تحکمی. کیفم را برداشتم و از جا بلند شدم. «باشه. هر کاری خودت میخوای بکن.» او نیز بلند شد. چند قدم از من عقبتر حرکت کرد، اما این بار مثل ورودمان، پشت سرم رهایم نکرد. وقتی به درِ خروجی رسیدیم، کنارم ایستاد و با نگاه کوتاهی محوطهی بیرون را بررسی کرد. دو نفر از همان مردهایی که پیشتر دیده بودم، دیگر کنار ورودی نبودند. با این حال، سیاوش همچنان با دقت اطراف را زیر نظر داشت. من از این همه کنترل عصبی شده بودم، اما تهِ دلم میدانستم اگر او کنارم نبود، شاید هنوز جرئت نمیکردم از رستوران بیرون بروم. در سکوت از پلهها پایین رفتیم. سیاوش درِ ماشین را برایم باز کرد. من بدون تشکر سوار شدم و به سمت دیگر خیره ماندم. چند ثانیه بعد، خودش پشت فرمان نشست. موتور روشن شد. این بار، وقتی ماشین راه افتاد، سرعتش آرام و حسابشده بود. آنقدر آرام که صدای نفسهای هردویمان را میشنیدم. سیاوش چند بار از گوشهی چشم نگاهم کرد. هر بار که نگاهش به صورتم میافتاد، انگار میخواست مطمئن شود هنوز گریه نمیکنم. اما وقتی میدید مناده برمیگرداند خیره شدهام، خیلی زود نگاهش را به جاده برمیگرداند. من هم به روی خودم نمیآوردم. فقط در دل میگفتم: «حالا که اینقدر نگران منی، چرا یکبار درست و حسابی حرف نمیزنی؟ چرا باید همهچیز را پشت دستور و اخم و سکوت پنهان کنی؟» چراغهای کیش کمکم دوباره در دوردست ظاهر شدند. آسمان همچنان پر از ستاره بود و ماه روی جادهی خلوت میتابید. سیاوش چیزی نگفت. من هم ساکت ماندم. اما برخلاف سکوتِ مسیر رفت، این سکوت دیگر فقط از خشم و ترس ساخته نشده بود. پشتِ آن، چیزی سنگینتر و پیچیدهتر نفس میکشید؛ چیزی که نه من جرئت نام بردنش را داشتم و نه سیاوش حاضر بود به آن اعتراف کند ویرایش شده 59 دقیقه قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 51 ارسال شده در 10 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 دقیقه قبل #پارت90# وقتی ماشین از دروازهی مجتمع ویلایی داخل شد، سکوت بین ما آنقدر ضخیم شده بود که میشد با چاقو بریدش. سیاوش فراری را در جای همیشگیاش پارک کرد و موتور را خاموش کرد. هیچکدام برای پیاده شدن عجلهای نداشتیم. صدای نفسهای سنگینش در فضای بسته ماشین میپیچید. بدون اینکه نگاهش کنم، دستگیره را کشیدم و پیاده شدم. او هم در سکوت پیاده شد. به محض اینکه وارد محوطهی روشنِ بین ویلاها شدیم، درِ شیشهایِ ویلای آقایان با شتاب باز شد و نیکان بیرون پرید. پشت سرش تیرداد و صبوحی هم ایستاده بودند. مهسا و خجسته هم از درِ ویلای ما بیرون آمدند. معلوم بود همه بیدار ماندهاند. اما چیزی که توجهم را جلب کرد، چهرهی نیکان بود. در این یک هفتهی گذشته، نیکان به هر بهانهای سعی میکرد به من نزدیک شود؛ از آوردن قهوهی صبحگاهی روی میزم گرفته تا شوخیهای مداوم و پیشنهادهای مختلف برای گشتوگذار در جزیره. توجهش آنقدر واضح بود که حتی مهسا هم چند بار به من چشمک زده بود.حالا، وقتی نیکان دید من از فراریِ آلبالویی، آن هم از سمت شاگردِ ماشین سیاوش پیاده شدم، قدمهایش روی سنگفرش سست شد. لبخندِ نگرانش روی صورتش خشکید و چشمهایش میان من و سیاوش در رفتوآمد بود. با لحنی که شوک و رگههایی از حسادت در آن موج میزد، گفت: «هایرون؟ تو… شما دوتا با هم بودین؟» سیاوش با قدمهای بلند و بیتفاوت از کنارش گذشت. لحنش همان سرمای همیشگی را داشت، اما میشد ردی از کلافگی را در آن حس کرد: «گفتم که بیرون بودیم. اتفاقی نیفتاده که اینقدر شلوغش میکنید. برید بخوابید، فردا صبح زود جلسه داریم.» نیکان که انگار نمیتوانست هضم کند من با مدیرِ سختگیر و نفوذناپذیرشان بیرون بودهام، به سمتم قدم برداشت. «هایرون، تو که گفتی میری مرکز خرید راست میگفت، دربرابراسرارهای پی درپی نیکان که میخواست باهم به جاهای تفریحی بریم بهانه خریدرااورده بودم. پیش از آنکه بتوانم جوابی بدهم، چشم نیکان به دستِ سیاوش افتاد. زیر نورِ قویِ پروژکتورِ محوطه، خراشهای عمیق و خونِ خشکشده روی بند انگشتان و پشت دستِ سیاوش کاملاً به چشم میآمد. نیکان جا خورد و با صدای بلندی پرسید: «سیاوش… دستت چی شده؟ خونریزی داره!» سیاوش دستش را کمی عقب کشید و سعی کرد آن را در جیب شلوارش پنهان کند. فکش را منقبض کرد و با بیحوصلگی گفت:چیزی نیست. خورد به درِ ماشین. برین بخوابین.»غرورِ احمقانهاش، آن هم در این وضعیت، دوباره خشمم را بیدار کرد. نمیدانم از سرِ لجبازی بود یا حرصی که از رفتارِ کنترلگرش در کویر داشتم، اما نتوانستم ساکت بمانم. با صدایی که توی محوطه پیچید، پوزخندی زدم و گفتم:«درِ ماشین؟ مگه اینکه درِ ماشین دشداشهی سفید تنش بوده باشه و دو تا بادیگاردِ غولپیکر هم کنارش ایستاده باشن!» همه خشکشان زدنیکان با چشمهای گرد شده اول به من و بعد به سیاوش نگاه کرد. تیرداد یک قدم جلوتر آمد. «دشداشه؟ دعوا کردین؟ اونم شما جناب مهندس؟» سیاوش سر جایش ایستاد. به سمتم چرخید. چشمهایش مثل دو گلولهی آتشین نگاهم میکردند. خطِ فکش از شدت فشار میلرزید. با صدایی که سعی میکرد پایین نگهدارد اما پر از تهدید بود، گفت: «هایرون. کافیه.» اما من قصد کوتاه آمدن نداشتم. سینهام را جلو دادم و مستقیم توی چشمهایش خیره شدم:کافیه؟ چرا؟ چون جنابِ مدیرِ پروژه دوست نداره کسی بدونه وسط خیابون مثل لاتها با سه نفر گلاویز شده؟ اونم فقط برای اینکه ثابت کنه همهچیز تحت کنترلشه؟» نیکان که از لحن تندِ من به سیاوش جا خورده بود، سریع بین ما قرار گرفت و با صدایی که سعی میکرد مهربان و حمایتگر باشد رو به من گفت: «هایرون، آروم باش. رنگت پریده. بیا بریم داخل، من برات آب قند میارم…» دستم را بالا آوردم و مانع نزدیک شدنِ نیکان شدم. نگاهم فقط به قطرهی خونی بود که از دستِ سیاوش روی سنگفرشِ محوطه چکید. هنوز خونریزی داشت و داشت آن را نادیده میگرفت. لجبازی و عصبانیت درونم با چیزِ دیگری که شبیه به دلسوزیِ پنهانی بود، ترکیب شد. رو به نیکان کردم و با لحنی دستوری گفتم: «جعبه کمکهای اولیه کجاست؟»نیکان با مکث گفت: «تو کابینتِ آشپزخونهی ماست… ولی بده من خودم میبندم دستش رو، تو برو استراحت کن.» بدون اینکه به پیشنهاد نیکان اهمیتی بدهم، سریع از کنارشان رد شدم و وارد ویلای آقایان شدم. سیاوش تازه کتش را روی مبل انداخته بود و داشت آستینِ پیراهنِ مشکیاش را بالا میزد. با دیدنِ من که مستقیم به سمت آشپزخانه میرفتم، اخمهایش در هم رفت. «اینجا چیکار میکنی؟ برو ویلای خودتون.» جعبهی کمکهای اولیه را از روی کانتر برداشتم، به سمت کاناپه رفتم و جعبه را با صدای بلندی روی میزِ شیشهای کوبیدم. «بشین.» سیاوش نگاهِ سردی به من انداخت. «لازم نکرده. خودم میبندمش.» گفتم بشین سیاوش!» صدایم از مالِ او بلندتر شد. برای چند ثانیه، هر دو مثل دو دشمنِ قسمخورده به هم خیره شدیم. او میخواست با ایستادن و نگاهِ از بالا به پایینش تسلیمم کند، و من با نگاهِ مستقیم و بدونِ ترسم نشانش میدادم که دیگر از فریادهای کویرش نمیترسم. بالاخره، با کلافگیِ تمام و در حالی که زیر لب چیزی شبیه به «لجبازِ دیوانه» زمزمه میکرد، روی کاناپه نشست. بچهها دم در ایستاده بودند و با تعجب به این صحنه نگاه میکردند. نیکان خواست داخل بیاید اما تیرداد دستش را گرفت و با تکان دادنِ سر، مانعش شد. من روی میزِ عسلی روبهروی سیاوش نشستم. درِ جعبه را باز کردم. بتادین، پنبه و باند را بیرون کشیدم. دستش را که روی زانویش رها کرده بود، بیمقدمه و محکم به سمت خودم کشیدم. دستش بزرگ، داغ و زبر بود.پنبه را به الکل آغشته کردم. از قصد، و برای تلافیِ داد و بیدادهایش، پنبهی الکلی را بدون هیچ ظرافتی، محکم روی زخمِ بازِ پشت دستش کشیدم.بدنِ سیاوش یکباره منقبض شد. دستش را با قدرت به عقب کشید، اما من مچش را با دو دست محکم چسبیدم. با پوزخندی عصبی و چشمهایی که از درد جمع شده بود، در حالی که صدایش را پایین آورده بود تا بچهها نشنوند، گفت: «داری ضدعفونی میکنی یا انتقام میگیری؟» بدون اینکه نگاهش کنم، دوباره پنبه را محکمتر روی زخم مالیدم. «انتقام؟ از چی؟ از مردی که فکر میکنه چون زورش میرسه، میتونه جایِ بقیه تصمیم بگیره، دعوا کنه، عربده بکشه و بعدش هم توقع داشته باشه همه ازش تشکر کنن؟» سیاوش دندانهایش را روی هم سابید. «اگه اونجا نبودم، الان داشتی به جای الکل زدن به دستِ من، تو ماشینِ اون عوضی گریه میکردی!» پماد ترمیمکننده را برداشتم و با حرص روی زخمش خالی کردم.من ازت نخواستم سوپرمن بازی دربیاری! نیازی نبود فکِ یارو رو بیاری پایین!» «پس باید میایستادم نگاه میکردم؟» این بار من سرم را بلند کردم و درست توی چشمهایش نگاه کردم. چشمهایم هنوز از گریههای کویر ملتهب بود. «تو باید از من میپرسیدی! تو برای من تصمیم میگیری، سرم داد میزنی، و بعدش میگی چون پدرت تو رو به من سپرده! مگه من امانتم؟ مگه شیء هستم که سپرده بشم دستت و تو حق داشته باشی هر جور خواستی باهام رفتار کنی؟» دستش زیر دستم از خشم میلرزید. باند را برداشتم و شروع کردم به بستنِ دورِ دستش. حرکتِ دستهایم از آن خشونتِ اول افتاده بود. حالا آرامتر و دقیقتر باند را میپیچیدم. سیاوش دیگر تقلایی برای بیرون کشیدنِ دستش نکرد. چشمهایش روی صورتِ من قفل شده بود. نفسهایش که تا چند لحظه پیش تند و عصبی بود، حالا آرام و سنگین شده بود. سکوتِ عجیبی بینمان نشست. فقط صدایِ کشیده شدنِ باند روی پوستش میآمد. لجبازیِ چند دقیقهی پیش، جایش را به یک آگاهیِ عجیب از حضورِ فیزیکیِ یکدیگر داده بود. انگشتانم موقعِ گره زدنِ باند، گرمای کفِ دستش را حس میکردند. باند را که بستم، سرم را بالا نیاوردم. انگشتِ شستم ناخودآگاه روی لبهی باندِ سفید، جایی که پوستِ سالمش بود، کشیده شد. با صدایی که حالا فقط یک زمزمهی خسته بود، پرسیدم: «واقعاً فقط به خاطرِ حرفِ پدرم بود که باهاشون درگیر شدی؟»اونم بااون شدت وعصبانیت چند ثانیه گذشت. دستش را از بین دستهایم بیرون نکشید. وقتی حرف زد، صدایش از همیشه بمتر و خشدارتر بود.سرم را بلند کردم. فاصلهمان خیلی کم بود. نگاهش توی چشمهای من میگشت؛ انگار دنبالِ چیزی میگشت که جرئتِ گفتنش را نداشت. «پس چرا سیاوش؟» بغضم دوباره بیدار شده بود. «از اینکه من آسیب ببینم ترسیدی؟» نگاهش را از چشمهایم گرفت و به دستِ باندپیچیشدهاش دوخت. عضلهی فکش دوباره تکان خورد. بعد از مکثی طولانی، با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «از اینکه دیر برسم… ترسیدم.» قلبم یک ضربان را جا انداخت. این جمله، از تمامِ فریادهایش در کویر، از تمامِ مشتهایی که توی خیابان زده بود، محکمتر به جانم نشست. او اعتراف کرده بود. به روشِ خودش، اعتراف کرده بود که برایش مهمم. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. وسایل را داخل جعبه ریختم و درش را بستم. از روی میز بلند شدم. او هم سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. از ویلای آقایان بیرون آمدم. نیکان روی پلهها نشسته بود و با دیدن من سریع بلند شد، اما حتی به او نگاه هم نکردم و مستقیم به سمت ویلای خودمان رفتم. هوای خنکِ شب به صورتم خورد و تازه فهمیدم چقدر گونههایم داغ شده است.. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری