رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست چهارم#

بایدبه شرکت میرفتم کوچک ترین سرنخی میتونست بزرگترین کمک وبه حل این ماجراکنه به خوردن یک لقمه نون پنیراکتفاکردم وبوسی به لپ های عزیززدم به سمت شرکت رفتم

درهین مسیربه صدرازنگ زدم وباهاش هماهنگ شدم خوشبختانه خبری ازمنشی افاده ای نبود صدراام که هنوزنرسیده بوددردفترتوسط پیرمردابدارچی بازشدداخل رفتم نمیدونستم بایدازکجاشروع کنم برای همین منتظرنشستم چندی طول نکشیدکه منشی شرکت ازراه رسید بادیدن من حسابی غافلگیرشده بوداحساسی که به من داشت احساس خوبی نبود ولی به پایش بلندشدم وخیلی اروم صبح بخیرگفتم

_تواین وقت روزاینجاچیکارمیکنی؟بااجازه کی اومدی داخل

صدرابه موقع رسید:روبه منشی گفت

_من ازشون خواستم تشریف بیارند

منشی من من کنان کنارایستاد

صدرانزدیک تراومد

_سلام ممنون که اومدید،بفرماییدازاین طرف

_سلام خیلی ممنون

دقیقاروبه روی اتاق سیاوش اتاق حسابدارشر کت بود

صدرا:اینجاتحویل شماامیدوارم مفیدباشه

_امیدوارم

_به نکته ای ام رسیدید؟

_فعلازوده جوابی بدم ولی همینقدربدونیدکه خیلی تمیزکارش وانجام داده

صدای سیاوش به گوش رسیدانگاری تازه ازراه رسیده بودبرای همین صدراگفت:شماباخیال اسوده کارتون انجام بدیدمن بهتون سرمیزنم

مشغول کارشدم پرونده هاروبیرون اوردم هرجاکه لازم بودعکس میگرفتم داخل کشوهای میزونگاه کردم جزچندتاخودکاروچسب چیزی نبودبه هرجادست میکشیدم تاشایدچیزی پیداکنم ازبالای کمدگرفته تاداخل کمدوزیرمیز،سطل زباله زیرمیزتوجهموجلب کردتاخواستم محتویات سطل وخالی کنم سنگینی نگاه کسی وحس کردم سرموبالاگرفتم سیاوش ازاتاق روبه روباتعجب نگاه میکردخدامیدانست چه فکری درموردم بکنه، بی توجه به اوبه کارم ادامه دادم محتویاط سطل وخالی کردم همراه چندپوست گردو،کاغذباطله کاغذی مچاله توجهم راجلب کردکاغذوبیرون کشیدم وبازش کردم به روی ان کاغذبزرگ فقط یک شماره۵رقمی نوشته شده بودبیشترشبیه یک کدبود

باخوش حالی بلندشدم دراتاق سیاوش بسته شده  بود، بی توجه به  محیط ازصدارخداحافظی کردم وبیرون امدم

بلاخره روزسوم فرارسیدبعدازاون همه بی خوابی وکنکاش تونستم به نتیجه خوبی برسم اون کد۵رقمی ام حسابی بهم کمک کردبه ساعت نگاه کردم 4:38دقیقه صبح اینبارازخوش حالی خوابم نمیبرد دل تودلم نبودفردابرگه برنده روبزارم رومیزسیاوش ازطرفی قراربودمامان ایناام برای شب بیان،نگاهی به چهره معصوم عزیزانداختم که نمازمیخوندصدای زمزمه الله اکبر بهم ارامش عجیبی میداد

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 65
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن ژانر: عاشقانه خلاصه: ... مقدمه:  نه کسی منتظر است نه کسی چشم به راه نه خیال گذر از کوچه دل دارد ماه بین عاشق شدن و مرگ مگر ف

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست پنجم#

روبه منشی پرسیدم

_اقاصدراهستند؟

همچنان که مشغول بودسرسری جواب داد؟خیر

_اقای رادمنش چطور؟

اینبارباتحکم نگاهم کرد

_ایشون هم همراه اقای رادداخل سالن مهمان در جلسه هستند

منظورش ازرادهمان صدرابود

نمیدانم چرادلم شورمیزداروم وقرارنداشتم شایدبخاطربی خوابی دیشب بود

به چشمان لنزکرده سبزش که همرنگ مانتوکوتاهش بودنگاه کردم میشه باهاشون تماس بگیریدکارمهمی دارم

باحالت خواصی نگاهم کرد

_مثل اینکه متوجه نشدی؟میگم توجلسه هستند فکرکردی بچه بازیه الان دارن بابزرگترین شرکت رافا قراردادمیبندن اونوقت زنگ بزنم بگم چی؟اصلابرای چی راه به راه میاین اینجا

بااسم شرکت بنددلم پاره شدبه حرف هایش دیگه توجه نکردم به سمت سالن مهمان که درست بقل اتاق حسابداری بود رفتم منشی مدام میگفت وایساکجاسرتوانداختی پایین ومیری ولی ممکن بوددیربشه خداخدامیکردم قراردادی امضانشده باشه پشت دررسیدم وفورا دررابایک حرکت بازکردم وداخل شدم درست به موقع رسیدم سیاوش وصدرادرمقابل سه مردویک زن مشغول خواندن قراردادبودن ازته دل ارامش گرفتم به چشمان به خون نشسته سیاوش ونگاه متعجب بقیه نگاه کردم 

_ببخشیداینطوری واردشدم ولی مسعله ای هست بایدبهتون بگم

سیاوش ازمیان دندان های چسبیده اش غرید:کی اجازه دادواردبشید،بیرون منتظرباشیدمادرحال انجام کارمهمی هستیم

صدایم رارساترکردم 

_میدونم برای همین اینجام اگه میشه چندلحظه تشریف بیاریدتوضیح میدم خدمتتون 

کاردمیزدی خونش درنمیامدصدراکه انگاری بویی برده بودبلندشدوازسیاوش خواست بیرون بیایند

هردوبیرون اومدن منشی تاسیاوش ودیدباهزارعشوه گفت

_بخدامن بهشون گفتم جلسه داریدولی ایشون

صدرابه میان امد،اشکالی نداره شما ازمهمونا پذیرایی کنیدتامابرگردیم

هرسه وارداتاق سیاوش شدیم اخم های سیاوش به تنم رعشه مینداخت ولی من بایدحقیقت ومیگفتم

_برای چی بدون اجازه سرتوانداختی پایین واومدی داخل؟

صدرا_اتفاقی افتاده؟چیزی متوجه شدین؟

_بله همه چیزهایی که دنبالش بودین وپیداکردم البته باکلی مکافات

سیاوش که باعصبانیت به سمت درمیرفت گفت:میتونستی این حرفاروبعدازجلسه بزنی

_شرکت رافابه فرهادی مرتبط

دستانش برروی دستگیره خشک شدبادنیایی سوال درچشمان غم الودش برگشت 

صدرا_برای این ادعاسندی هم داری؟

روی مبل نشستم سیاوش به پشت دیوارشیشه ای رفت وازاون بالاپاین رانگاه میکرد، دستانش درجیب شلوارش خوشتیپ ترش نشان میداد میدونستم منتظرماجراروبشنوه ولی غرورش اجازه نمیدادباصراحت بگویدصدرابااشتیاق روبه رویم نشست دیگرتاخیرجایزنبودهمانطورکه کاغذهارورومیزمیزاشتم ادامه دادم

همه فاکتورسازی ها با ادعاهای ثبت شده همخوانی داشت بجزپول کل موجودی،برای اینکارمجبورشدم دنبال مدارکی باشم که خلاف فاکتورهاروثابت کنه توفایل های حذف شده سرک کشیدم ردی نبودمجبورشدم واردحساب های بانکی دیجیتال بشم بااون همه عددوارقام کاردشواری بودکه توزمان محدودبه چیزی رسید

تااینکه کپی برخی ازقراردادهاهنگام گرفته شدن عکس صفحه توپشتیبانی دیجیتال نظرم وجلب کرد مفادیکی ازقراردادهابااصل قراردادی که امضاشده بودمغایرت داشت یعنی تومفادبین نامه دستبردشده بودکه مرتبط بابخش حقوقی ودرصدسهام هابود

نکته بعدی که خیلی حاعزاهمیت تکرارثبت برخی فاکتورهادربازه زمان های مختلف بودیک فاکتورپرداخت بایک سریال پیگیری ولی درتاریخ های متفاوت که مرتبط به اصل بدهکاری های موقت جاری بود پول سهام هایی که خریداری شده ولی وجهی براشون واریزنشده

بین شماره حساب های بانکی شماره حسابی وجودداره که اتصال به کدبورسی تاییدشده نیست این یعنی دخلی به سهام هانداشته وفقط مبلغی ازپول فروش سهام هابه ان شماره حساب واریزمیشده

صدراحسابی به کاغذهاونوشته های من نگاه میکردوسیاوش بیشترسرخورده میشد

ادامه دادم

_همه اینهابرای متهم کردن فرهادی کافی نبودبرای همین دنبال سرنخ دیگه ای بودم که پیداش کردم اونم توسطل زباله اتاق فرهادی

صدرا_چه سرنخی؟

درثبت اسنادشرکت بزرگ چندفایل ازهراسنادبه طورسیستمی ودیجیتال ضبط می شود درست مثل جعبه سیاه که استلاحن به ان سایه های حذف شده می گویند دربازگرداندن اطلاعات یک ایمیل به اسم فرهادی روصفحه بازمیشدکه رمزورودمیخواست من اون رمزو توکاغذهای سطل زباله فرهادی پیداکردم سیاوش متحیرانه به سمتم چرخیدانگاری امیددردلش زنده شده بودبرای همین جسورانه وباخوش حالی ادامه دادم

وقتی رمزاعدادودیدم باخودم گفتم چه رمزساده ای میتونه باشه ازفرهادی بعیدبودبرای ایمیل این رمزوبزاره حدسم درست بود رمزهمان اعدادساده نبودبعدکلی امتحان وسروکله زدن متوجه شدم این اعدادمرتبط به حروف ابجد باناامیدی تیراخررازدم که خوشبختانه به هدف خورد،تمام فایل هاروازایمیل فرهادی کپی برداری کردم چون ممکن بودپیام ورودکاربری سایت بهش بره

صدرا_اینکه خیلی عالیه نمیدونم چجوری ازتون تشکرکنم

_خواهش میکنم 

سیاوش_ارتباط فرهادی باشرکت الفاچیه؟

میخواستم توضیح بدم تقه ای به درخورد بااجازه سیاوش منشی واردشد

_,اقای رادمنش مهمونارفتند

بااشاره سیاوش منشی بیرون رفت منم ادامه دادم:وقتی اسنادشرکت هادرحساب های بانکی بررسی میکردم متوجه شدم امضای تضمین وام شرکت الفاازبانک مربوطه دقیقاامضای اقای فرهادی درثبت قرارهای مالی شرکته

سیاوش دستی محکم برروشیشه کوبید:مگه گیرش نیارم

صدرا:نگاهی واهمه داربه سیاوش انداخت:یعنی باقراردادامروزتیرخلاص ومیزد

اولش فکرکردم شایداین یک شباهت ساده امضایی باشه برای همین دوباره واردایمیل فرهادی شدم توقسمت پیام ها بین چندین پیام یک پیام کوتاه نظرموجلب کردکه برای فرهادی رسیده بود

نوشته شده بودسیاوش شک کرده درصدسهام هاروپایین بیار

بااین گفته من هردوعمیق به فکرفرورفتند

بنظرم دیگه سنگ تمام گذاشته بودم تودلم میگفتم بنفشه کجایی ببینی درسی که خوندم یجایی به دردم خورد

فلش وازکیفم بیرون اوردم ورومیزگذاشتم روبه صدراگفتم

_تمام اطلاعات داخل فلش ثبت شده،فردامیتونیدبرای تحویل کامپیوترتشریف بیارید،ازرومبل بلندشدم به اطاعت ازمن صدرابلندشد

_من دیگه کارم تموم شده بایدبه استقبال خانوادم برم 

صدرا:واقعاازتون ممنونم لطف بزرگی درحق ماکردید

_به سیاوش نگاه کردم تونگاه سردوبی روحش عجزوخوشحالی پیدابود، دیگه بی حساب شدیم اقای رادمنش

 

منتظرجواب نموندم قدم برداشتم انگاری یک بارگران ازدوشم برداشته شده بود

ناگهان صدای بم شده سیاوش باعث شددرجاباایستم 

نگاهم دوباره درنگاهش غوطه ورشد

_ بابت همه چیزممنون

باورش سخت بوداین کلام اززبان شخصیتی که میشناختم جاری شده باشدشایدهم من درست وحسابی نشناخته بودمش شخصیت مرموزی که درپشت غم چشمانش نهفته بودقابل پیش بینی نبود

_خواهش میکنم،خدانگهدار

ازشرکت بیرون امدم وبه سمت خونه رفتم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)
در ۱۴۰۵/۵/۱۰ در 03:47، bahare گفته است:

 

#پارت بیست وششم#

حسابی مامان وبابا وهاناروبقل کردم انگاری تموم دنیابرای من شده بود

ازخوش حالی سرازپانمیشناختم عزیزوبه خونه خودمون برده بودم که زحمت شام وکشیده بود بنفشه ومریم حسابی خونه روبرق انداخته بودن مامان باتعجب همه جاروازنگاه گذروند

_عجیبه که خونده انقدرمرتب سرجاشه

چپ چپ نگاهش کردم:حالایبارماهوای خونه روداشتیم این چیش عجیبه

باباکه لباس راحت پوشیده بودورومبل ولوشدگفت:راست میگه ته دیگ بابا 

هاناکه بدتراحساساتی شده بودلب ولوچه اش واویزون کرد:بابا پس من چی ام؟

همینطوری که کنارساک روزمین نشسته بودتاسوقاتی هاروبیرون بکشه کنارش نشسته بودم چشمام وورقلبیده کردم

_حسووووود دوهفته باباروبهت قرض دادم فکرکردی مال خودته

باباکه باعزیزحسابی میخندیدگفت:توام نفس بابایی

مامان یک بسته کادوشده همراه چندبسته گزوپولکی ازساک بیرون اوردوکنارعزیزرفت ونشست

_عزیزجون قابل شمارونداره

عزیزبسته هاروتحویل گرفت وازصورت مامانم بوسید_دستت دردنکنه مادرچرازحمت کشیدی منکه انتظاری نداشتم

بابا_مادرمن چه زحمتی مبارکتون باشه

مامان زیرچشمی نگاهم میکردهمچنان ازعزیزپرسید:عزیزاین وروجک که اذیتتون نکرد؟ازش راضی بودین

عزیزخنده سرخ وشوخی واری زد:این سوال وبایدتوتنهایی بپرسی نه توروی هایرون

صدای خنده همه بلندشد بلندگفتم

اعععع عزیزززززززجوووووووون

_شوخی کردم مادر

داخل ساک نگاه کردم جزچندبسته گزوپولکی و....چیزی نبود لب ولوچه ام واویزون کردم ازباباپرسیدم

_منوفراموش کردید؟پس سوقاطی های من کوش؟ 

بابا_مگه میشه توروفراموش کنم دست این خانوماست ازشون تحویل بگیرتاتصاحب نشده

هانا:بابااین وجون ماننداز روبه من گفت:خیالت راحت هرکدوم جداگونه برات سوقاتی خریدیم یک چمدان پرکه فقط مخصوص خودته

باهیجان مثل دختربچه های دوساله جیغ کشیدم

_وای راست میگی؟!کو؟کجاست

مامان:توماشین امیره،رفته عموایناروبرسونه برگشت میگم برات بیاره بالا،حالاام بیابشین کنارم کلی عکس هست که نشونت بدم

*********************

وقتی متوجه شدم نیلی منوبرای فرزادخواستگاری کرده سگ شدم میخواستم برم خرخره مادروپسروبجوعم روبه هاناگفتم

_اع اع تووایسادی اونابربرومن وخواستگاری کنن هیچی بهشون نگفتی؟؟؟

هانا روتختم درازکشیدتابه قول خودش استراحت کند

_اخه چی میگفتم منکه نمیتونستم شمشیربکشم بعدشم مامان خودش یجوری پرونده روبست که فکرنکنم حالاحالابازبشه

باتعجب گفتم_نه!!!! راست میگی؟ اخه چجوری! ازمامان که بعیده

مامان چمدان به دست وارداتاق شد

_چی ازمن بعیده ؟دختره چشم سفید

منکه ازترس خودموخراب کرده بودم :گفتم هیچی همه چی 

هانابه خنده افتاده بودریسه میرفت روبه هاناگفتم کوفت تمام تقصیرتوعه

هانا_به من چه نیلی ازتوخواستگاری کرده تقصیرمنه

مامان که دوهزاریش افتاده بودماجراچیه حالت مسخره ای گفت

_خب حالااون یک حرفی زده،درسته من دوست دارم توام سروسامان بگیری ولی نه باهرکسی ازسرراه که نیاوردمت بدم دست پسره ازفرنگ برگشته مشخص نیست این همه سال چه غلطی کرده حالااین چیش ازمن بعیده؟! 

خوشحالی باعث شدپروژکتوریتوچشمام روشن بشه پریدم محکم بقلش کردم

_الهی قربون مامان خوشگلم برم 

دستی به موهای بلندم کشید

_همیشه گفتم بازم میگم من عاشق شمادوتابچه هستم شمانفس های من وپدرتون هستیداگه چیزی میگم خیروصلاحتون میخوام فقط همین ازبقلش بیرون اومدم به چشمان پرازمحبتش نگاه کردم ناخواسته یاداون مهمانی کذایی باعث شددوباره محکم بقلش کنم

_خداروشکرشماهاهستیدقول میدم هرچی شمابگیدگوش بدم فقط همیشه کنارم باش مامان

بوسه ای روسرم زد

_همیشه کنارتونم عزیزم،فقط یک خواهش ازت دارم هایرون میشه به خواستگاری خانم مرادی برای پسرش سهراب بیشترفکرکنی طرف پزشک روان شناس اگه خوشت نیومدبهش میگیم که بره

انقدردربقلش غرق ارامش بودم که دلم نمیخواست حالاحالاهابیرون بیام لحظه ای احساس مادرانه ودلسوزانه اش که نگران اینده من بوددرقلبم رخنه کردنمیخواستم دلشوبشکنم 

_باشه ولی فقط بهش فکرمیکنم

_قربون دخترم برم الهی هرجفتتون همیشه خوشبخت وخوش حال باشید

هانا اززیرلحاف گفت:الهی امین

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست وهفتم#

روبه فروشنده بااطمینان گفتم همین رنگ یاسی برمیدارم بنفشه که عاشق رنگ های جیغ بودگفت منم نارنجی شومیخوام

مریم یکم بیشترفکرکرداخرسرگفت منم همین سبزه روپسندکردم

همیشه عادت داشتیم که اغلب اوقات هرچیزی وشبیه به هم بخریم بعدازخریدمایوع به استخررفتیم بعدازاون همه تنش، اب تنی حالموخوب میکرد بنفشه که همش مثل قورباغه اب میپاشیدروسروصورت من ومریم بدبخت، ازاب بیرون اومدم حسابی سنگین شده بودم لباسم خیلی بهم چسبیده بودهمیشه ازاین یک موردکلافه میشدم روسکونشستم ومنتظرشدم تااون دوتاام بیرون بیان. بنفشه عادتش بودهمیشه بایدباسوت اتمام مربی بیرون میامدتابه قول خودش پول بیلطش هدرنشه

خانمی میانسال که اغلب اوقات تواستخرمیدیدمش کنارم نشست حسابی خوش برخوردوباکلاس بودازناخن های بلندورنگ شده اش مشخص بودحسابی به خودش میرسدلبخندملیحی زد

_میشه یک سوالی بپرسم_شمامجردی؟

بایک حرکت کلاه فشرده شده روسرمودراوردم موهایم که خیس اب بودبه بدنم جسبید

_چطورمگه؟

بنفشه ومریم بلاخره بیرون اومدن وباتعجب نگاهمون میکردن

_هیچی راستش خیلی ازت خوشم اومده یک پسری دارم همه چیزتموم،اقا،خوش برخورد

بنفشه که میدونست چه احساسی دارم سریع جفت پاپریدوسط

_هایرون جان بریم الان شوهرت میاددم درببینه دیرکردی سگ میشه هاحالاازمن گفتن بود

مریم ریزریزمیخندید، منم که چشمام ازتعجب گردشده بود

_اع ببخشیدندونستم متاهل هستیدروبه مریم گفت شماچی ؟مجردی

بنفشه_اینم نامزدداره فقط من مجردم قصدازدواج هم دارم

خانومه نگاهی سرتاپابهش انداخت

_پسرم سبزه دوست نداره واگرنه میگرفتمت

بنفشه که کم نمیاوردگفت:اینم ازخوش شانسی ماست بنظرم دنبال یکی باش بیادپسرت وبگیره

خانومه که حسابی بهش برخورده بودبلندشدوازمادورشد

هرسع تاییمون زدیم زیرخنده صدای خنده هامون استخروبرداشته بود

_بنفشعهههه توخجالت نمیکشی انقدردروغ میگی؟گاهی وقت هاخودم شک میکنم که نکنه اسمت بنفشع نیست

مریم_فکرشوکن اسمش قرمزی باشع دورکلاهش قرمزی

بنفشه حسابی دنبالش کرد_مگه دستم بهت نرسه

موقع برگشتن قرارشدبه چندتالوازم فروشی سربزنیم تاچندتابوم نقاشی بگیرم به عزیزقول داده بودم عکس خودشووحاج باباروکنارهم بکشم هرچی که لازم داشتم خریدم سوار ماشین مامان شدیم که باکلی خواهش وتمناازش گرفته بودم اونم به بهانه اینکه ازاستخربیام سرمانخورم

همینکه میخواستم استارت بزنم زنگ گوشیم به صدادرومد: 

شماره صدرارادبود ماکه دیگه کاری باهم نداشتیم روبه بنفشه مریم گفتم: این پسره شریک سیاوش زنگ میزنه چی کنم حالا؟! 

مریم _لابددوباره به مشکل خورده

بنفشه:خب جواب بده ببین چی میگه؛ 

گوشی وجواب دادم بنفشه فضول بایک حرکت گوشی وازم گرفت وزدروحالت اسپیکراگه گوشی دستم نبودمیدونستم چیکارش کنم بهش چشم غره رفتم وبه صدراگفتم

_بفرمایید

صدرا_سلام ارض شدخانم امیرپناه

_سلام شرمنده پشت فرمان بودم

_صدرام شناختید؟

_بله متوجه شدم خوب هستید

_به لطف شما

_ماجرای حسابدارشرکتتون به کجارسید؟تونستیدردی ازش بزنید؟ 

_بااطلاعاتی که شمادادیدکمک بزرگی درحق ماکردیدسیاوش پیگیرماجراست تماس گرفتم دراین باره هم مجددتشکرکنم هم یک پیشنهادی بهتون بدم

هرسه بهم نگاه کردیم بنفشع که چنان گوشش وتیزکرده بودانگاری داشت به سخنان وزیرخوارجه گوش میکرد

_درارتباط باچه موضوعی؟

صدراکه انگاری نمیدونست چجوری توضیح بده گفت:دررابطه باهمکاری شماباما،میخوام ازتون دعوت کنم برای استخدام رسمی توشرکت مامشغول به کاربشید، حقوقش هم تقریبا دوبرابره شرکت های تجاری، اینجوری برای هردومایک اتفاق خوب رقم میخوره

احساسم عجیب بوداولین باری بودهمچین پیشنهادی بهم میشد اونم ازیک شرکت پیچیده ای مثل شرکت سیاوش، بایاداوری چهره سیاوش مرددشدم بنفشه ومریم بااشاره میگفتن که قبول کنم ولی این چیزی نبودکه بتونم راحت باهاش کناربیام

_حقیقتش تابه حال بهش فکرنکردم

صدرا_هرچقدرکه میخوایدفکرکنیدمشکلی نیست

_باشه درموردش فکرمیکنم وباخانواده مشورت میکنم اگه اوکی بودبهتون اطلاع میدم

_ممنون

قطع کردن گوشی همانا وسوال پیچ کردن مریم وبنفشه همانا

مریم_وای خدایاشکرت راستشوبگوچیکارکردی مخ ایناروزدی! 

بنفشه_چه طاقچه بالایی ام میزاره ای خاک توسرت نشه هایرون چقدرساده ای تودختر

مریم:راست میگه همه ارزشونه تواین موقعیت باشن توروخداخرابش نکنی بلکه یکجاوصل شدی من بدبختم وصل کردی

بنفشه_طراحی خواستن منم هستماراستی این پسره خوشتیپه؟زن من که نداره

 

واااااااااااای سرم رفت اروم بگیریدببینم چه فکری میکنم اخه 

ماشین وروشن کردم به راه افتادم دروغ چراازپیشنهادش بدم نیومدع بودهم هیجان داشتم برای اینکه سرکاربرم چون علاقه زیادی به مستقل بودن داشتم هم نگرونی ته دلم پیدابودنمیدونستم بااخلاق ازخودراضی سیاوش چه درپیش بود

مریم:کجاکجا!!!!بروسمت ونک تابهمون شیرینی ندی نمیزارم بری

بنفشه به مریم اشاره کرد_اینبارواین راست میگه باهاش حسابی موافقم

******************

واردخونه شدم بوی قیمه بادمجون خونه روگرفته بود

_مامان کجایی من اوووومدم

صدای پچ پچ مامان به گوش میرسید

_بیاهایرون به موقع اومدی دارم باسهیل صحبت میکنم

بااسم دایی سهیل گل ازگلم شکفت هرچی دستم بودروزمین پخش کردم وخودموبه مامان رسوندم بالب تاب رومبل نشیمن نشسته بودباتماس تصویری بادایی حرف میزدبایک حرکت کنارش نشستم ولب تاب ومایل به خودم کردم بادیدن چهره ی مهربون دایی سهیل احساساتی شدم

_سلام دورت بگردم دایی جون حالت خوبه؟میدونی این ماه چقدرتلاش کردم تماس بگیرم هرباروصل نمیشد

چشمانش شباهت زیادی به چشمان مامان داشت دستی به سرکم پشتش کشید

_سلام عزیزدایی،دورت بگردم چه بزرگ شدی هروقت میبینمت یادشیمامیفتم 

مامان اشک ازچشمانش روانه شدوازرومبل بلندشد

به سیماام گفتم یک مدت درگیرجابه جایی خونه بودیم نتونستم باهاتون ارتباط بگیرم مسعودخوبه؟هاناچطوره؟

همگی خوبن؟شماچطورید؟زندایی الکساخوبه؟ساریناچی میکنه

سارینادخترهفت ساله دایی بودکه همیشه عکساش ومیدیدم موهای طلاییش به مادرش رفته بودوچشمان عسلیش به دایی

دایی لبخندی زد:اوناام خوبن مشغول کلاس رقص،ودرس وکار

مامان دوباره کنارم نشست‌

_دایی مامانم دیگه داره مادربزرگ میشه

اشک درچشمان دایی حلقه بست بابقض گفت:راست میگی؟هانا میخوادمامان بشه

مامان به میان امد:اره سهیل جان هانابارداره

اشک ازگوشه چشم دایی سرخورد:چقدرزودگذشت سیماجان بهت تبریک میگم

اشک ازچشمانم جاری شد دلتنگی جای حرفی باقی نزاشت بعدازکلی حرف زدن بادایی تماس قطع شد مامان دوباره گریه کرداینبارمانعش نشدم چون حسابی بهش حق میدادم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست وهشتم#

سرمیزشام جرعه ای ازلیوان دوغ نوشیدم. مامان وبابااروم مشغول غذاخوردن بودن که گفتم:میخوام درموردموضوعی باهاتون صحبت کنم

باباکه همچنان باولع غذامیخوردگفت:جانم بابا

باقاشق کمی باغذابازی کردم وبعدگفتم

_ازطرف یک شرکت بورسی بهم پیشنهادکارشده، 

مامان وباباهردوازغذاخوردن دست کشیدن وبرای چندی بهم نگاه کردن

بابالبخندملیحی همراه نگاه جدی اش زد

_مگه توسابقه کارداری بابا؟چجورشدبه توپیشنهاددادن

مامان:راست میگه این چجورشرکت بورسی که به تویک علف بچه پیشنهادداده

مامان!

_مامان نداره دخترم شرکت بورسی شوخی بردارنیست،ایناکه همینجوری به کسی پیشنهادکارنمیدن

مثل یک گربه توکوچه بن بست گیرافتاده بودم نمیدونستم ازکجاشروع کنم هردومنتظربودن حرفی بزنم 

پدرم به چشمام خیره بودتاصحت حرفاموازنگاهم بفهمه خودمم دلم نمیخواست دروغ بگم مخصوصابه بابا، برای همین تموم حواسموجمع کردم وگفتم

_خیلی اتفاقی،یعنی ازطریق بنفشه بااین شرکت ادماش اشناشدم نه برای کاربلکه برای کمک،حسابدارقبلی شرکت کلاه بزرگی ازشرکت برداشته وفرارکرده،اولش اوناام نمیخواستن بع من اعتمادکنن یافایل های شرکت وبهم بسپارندولی خب من ثابت کردم که اینکاره ام تونبودشمادم ودستگاه وبه خونه عزیزبردم وثابت کردم چجوری توحسابادست برده شده بود حالاچون توانایی منودیدن ازم دعوت به کارشدم، شایدباورتون نشه حقوق ماهیانه اش دوبرابر شرکت های دیگست، ولی من که جوابی ندادم گفتم بایدباخانواده مشورت کنم

یکم احساس افتخارجایگزین ترس چشمان باباشد

_بهت افتخارمیکنم دخترم ولی چرادراین موردچیزی به مانگفتی

مامان_باخودت نگفتی ممکنه تودردسربیفتی

_میخواستم بگم ولی گفتم هم مزاحمتون میشم هم نگرونتون میکنم اخه شمافکرمیکنیدمن نمیتونم یابچه ام یا...

بابابه میان امد-این چه حرفیه میزنی مابیشترازهرکس به توانایی تواعتمادداریم 

باتردیدنگاهشون کردم

_نظرشماچیه؟

بابانگاهی به مامان انداخت ودوباره به من نگاه کرداینبارلبخنداروم بخشی زدارامشی که تموم بدنموگرفت

_من موافقم 

مامان:مسعود

_چه اشکالی داره خانم این همه سال درس خونده که مستقل بشه دیگه بزرگ شده الانم یک پیشنهادخوب داره

دستاموباجیغ به هم کوبیدم :عاشقتم بابایی بلندشدم ودستمودورگردنش انداختم وماچ ابدارازصورتش گرفتم

مامان:منکه حریف شماپدرودخترنمیشم ولی هنوزم میگم من موافق نیستم حتماحسابداراون شرکت بودن کارراحتی نیست دردسرسازه

بابا_نگران نباش من خودم بعدایک پرس وجویی میکنم

روبه من نگاه کرد:فراموش نکنی بابا

باتعجب گفتم :چیو؟

بابا:اینکه مثل کوه پشتتم 

اشک درچشمام حلقه بست پدرم همه دنیای من بود

***********************

انقدر فکرم مشغول پیشنهادصدرابودخوابم نمیبرد،بادملایم پاییزی پرده ترانس وبه رقص دراورده بودتقه ای به دراتاق خوردهمینطوری که نشسته بودم وپاموبقل گرفته بودم گفتم

_بله

صدای ارامش بخش باباطنین اندازشد_هایرون بیداری بابا؟

حالت نشستنموتغیردادم_بله باباجون بیدارم

داخل اتاق شدکنارم روتخت نشست

_میبینم که توام مثل من بدخواب شدی؟

به چشمان پرازمحبتش خیره شدم لبخندی زدم

_حقیقتش بابانمیدونم کاردرستی انجام میدم یانه؟ازیک طرف خوشحالم که قراره مستقل بشم ازطرفی میترسم ازپسش برنیام

دستان گرمش روی پاهایم نشست:ارام باش بابا هراتفاقی که بیفته مایک خانواده ایم کنارهم هستیم تومسیری که قراره واردبشی کلی اتفاقات خوب وبدممکنه سرراهت قراربگیره ولی ازت میخوام یک قولی بهم بدی که هیچ وقت خسته نشی ومحکم به راهت ادامه بدی سعی کن همیشه محکم وقوی باشی اونوقته که مشکلات پیش پای توبه زانودرمیان 

حرف هایش مثل ارامبخش به جانم رخنه کرددوباره احساس قدرت میکردم احساسی که ازعشق ومحبت پدرم سرچشمه میگرفت

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست نهم#

سیاوش

برای بارچندم به خونه اش سرزدم اونجانبود،بی شک میدونست دنبالشم

باکمک هایی که اون دختره جسورکردبه ادمام گفتم ردشوپیداکر‌دن مخفی گاهش وپیداکرده بودم داخل یک سوله درست توگاوداری

واردمحوطه شدم درست همان نقطه بودکه ازدوردیدمش خودش بودفرهادی

باصدای گازماشین برگشت ونگاهم کردچشم به هم زدن پابه فرارگزاشت سرعت ماشین وبیشترکردم دنبالش میرفتم ترمزکردم ازماشین پیاده شدم تلاش میکردازپایین دیواربالابکشدوفرارکنددستموبردم ازیقه اش گرفتم وپرتش کردم زمین

_مرتیکه گاو اومدی درست جایی که جاته قایم شدی

صدای اه وناله اش گاوداری وبرداشته بود تامیخوردمشت روانه صورتش میکردم مشت من وصورتش پرازخون شده بود

_مرتیکه خیانت کارنمک حرومی کم بهت محبت کردم کم ازاخورشرکت خوردی که اینجوری رم کردی پست فطرت بی شرف زنده نمیزارمت 

باتموم وجودباپابهش لگدمیزدم ومشتم وروانه صورتش میکردم

مدام میگفت من مقصرنیستم مجبورشدم بخاطرخانواده ام اینکاروکاردم 

اسلحه ام ازپشتم بیرون کشیدم اسلحه ای که حتی یبارم ازش تیری خارج نشده بودتنهاچیزی بودکه ازدستگاه رایان برام مونده بود

_نکن سیاوش توروخدانکن بخداتهدیدم کردن من مقصرنیستم

_پس کی مقصره بنال ببینم

_نمیتونم اسمشوبگم

بالگدبه شکمش زدم خون بالااورد

_حالانشونت میدم سزای خیانت به من چیه وقتی نفستوگرفتم وهمین جادفنت کردم حالیت میشه بدبخت فکرکردی میتونی منوبپیچونی

_چراحالیت نیست سیاوش همه اینهابازی اونابوده نه من 

اسلحه رومحکم سمتش نشونه رفتم دستانم میلرزیدولی نه ازروی ترس بلکه ازروی عصبانیت

_کارکی بوده اسمشوبیارواگرنه همین جاحرومت میکنم به والله قسم میزنمت

فریادکرد

راااااااااااااااآااااااااااااایان

بااسم رایان زمین وزمان به دورسرم میچرخیددرمانده ترشده بودم هنوزهم دست ازسرم برنداشته بود

دادزدم-تواون جانوروازکجامیشناسی؟

ازشکمش گرفته بودتموم سروصورتش ولباساش خونی بودنیم خیزشد

_نمیشناسم فقط میدونم خیلی خطرناکه مدتی بودمیامدسروقتم تهدیدم میکردمحبورم کردهرکاری که میگفت وانجام بدم واگرنه جون خانواده ام توخطربودنمیدونم چراولی کینه توروبه دل داشت میگفت سرپیچی ازارباب جرم کمی نیست

به سرفه افتاد

_شرکت رافااین وسط چیکاره است؟

نالید:چیززیادی نمیدونم رافاوادماش ادمای رایان اند

_دروغ نگو عوضی امضای توباامضای وام رافایکیه

پوزخندتلخ وغمگینی زد:

_ازتوبعیده نفهمیده باشی اون میخوادهمه چیزوگردن من بندازه پای خودش وسط نیادجعل امضابرای اون کاری نداره

باشناختی که ازرایان داشتم میدونستم درست میگه رایان چشم نداشت رشدمنوببینه دوست داشت همیشه برای قدرت محتاج اوباشم

بی خیال فرهادی شدم بدبخت وحقیرترازانی شده بودکه بمیردولی تک تک حرف هایش توگوشم پیچیده میشد

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

spacer.png

#پارت سی ام#

دم غروب بودتواتاق دفترنشسته بودم به منشی گفتم نمیخوام کسی وملاقات کنم هی سیگارپشت سیگارروشن میکردم،فضااتاق تقریبا تاریک بود فضاپرازدودشده بودسرم حسابی دردمیکرداخمام توی هم بودیک روزکامل نخوابیده بودم اصلاخواب به چشمم نمیامدروصفحه گوشی برای بارچندم اسم ترلان بالاپایین میشد

_لعنتی هنوزدست بردارنبودنمیدونم بااین کارامیخواست به کجابرسه

دراتاق بازشدبه قاب درچشم دوختم صدرااول بالبخندواردشدبعدخنده ازلباش پرکشیدوتعجب واربه سمتم میامدمثل مرده متحرک درست مثل سنگ بهش چشم دوخته ام ولی حرفی نزدم کلیدبرق وزدنورچشمموگرفت

_خاموشش کن

دوباره خاموشش کردچشمام باروشنایی غریبی میکرد،یک چرخی تواتاق زدمیدونستم ازدیدن من تواون وضع ناراحت شده روبه روی من درست جلومیزایستاد

_این چه وضعیه برای خودت ساختی،خسته نشدی

دوباره سیگارورولبام گذاشتم بایک حرکت ازلبام جداش کردوپرتش کردروزمین

_باتوام سیاوش 

اینبارشماره مامان روصفحه افتاده بودمیدونستم باترلان همدست شده بودن

صدرا:چراجواب نمیدی؟

پوزخندغمگینی روگوشه لبم نشست:جواب بدم که چی بشه بازم اسم ترلان بیادوسط

صدرارومبل نزدیک میزم نشست

اگه دوستش نداشتی چراقبول کردی باهاش نامزدکنی

باتحکم به سمتش خیزبرداشتم وخم شدم:من نامزدش نکردم بفهم صدرا اون ولکن نیست مامانمم حمایتش میکنه 

صدرا:تقصیرخودته

_چیکاربایدمیکردم

صدرا:به فکرزندگیت باش،محکم وایسابگودوستش نداری قصدازدواج ندارم که نشدحرف،اصلابگویکی دیگه رودوست داری حتی شده به دروغ

هیچ خودتوتوایینه نگاه کردی ازاون پسر کرد اصیل شروشیطون دانشگاه یگه چیزی نمونده همون موقع که گفتم اون دختره به دردت نمیخوره روترش کردی 

ازروصندلی محکم بلندشدم_بروبیرون صدرانمیخوام چیزی بشنوم

بلندشد_برم بیرون که چی بشه،که خودتودودکنی،ببین چه بلایی سرخودت اوردی انقدرغرق این نفرت شدی که حواست نبودداشت سرشرکت چه بدبختی متحمل میشدخداروشکراین دختره پیداش شداگه حقوق جاری سهامدارارونمیریختیم میدونی چی میشد؟همه تلاش های چندساله امون بادهوابود

ازحرفایی که میشنیدم حسابی بهم میریختم به اجبار جلوخودموگرفته بودم

_بروبیرون صدرابزاراحترامت سرجاش بمونه

جلوتراومد:اگه نرم چی میشه؟یقه منوام مثل فریدمیگیری اونجوری نگاهم نکن رفیقمی بایدازهمه چیزت باخبرباشم بیابزن منو،یقه اموبگیر،ولی بعدش به خودت بیاسیاوش،فکرکردی ازکارات خبرندارم ازاون همه انتقام که ازاون دخترای بدبخت گرفتی ولشون کردی کارتوباترلان هم یک انتقام عاطفی بودنگونه که خوب میشناسمت ولی دیگه بسه تمومش کن قرارنیست تاوان یک اشتباه تو انقدرزیادبشه وبقیه ام به پای توتاوان بدن راهشوگرفت که بره بیرون هنوزچندقدمی دربودکه برگشت

_ازاین دختره خواستم بیاداستخدام شرکت بشه 

دندون هایم بهم ساییده شد

_توچه غلطی کردی؟برای چی بدون اطلاع من....

توحرفم پرید:دوستمی مثل داداش نداشته امی درست ولی منم شریک سهام این شرکتم حق دارم نگرون اینده اعتباراین شرکت باشم فقط که تونمیتونی تصمیم بگیری بااین حالی که ازتومیبینم‌دیگه امیدی بهت نیست سیاوش بایدخودم کاراروبه دست بگیرم فقط میدونی ازچی دارم میسوزم ازاینکه توروتواین حال میبینم وکاری ازدستم ساخته نیست 

بیرون رفت،حق داشت نگران اعتبارش باشد مشکلات شخصی من روهمه چیزتاثیرگذاشته بود،هنوزنتونستم بهش بگم مشکلات شرکت زیرسررایان پست بود میدونستم چجورپسری بود تنهادوست ورفیق من که هیچ وقت تنهام نزاشت

روصندلی نشستم سرموروی میزگذاشتم دلم میخواست به چیزی فکرنکنم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی ویکم#

باتقه ای که به درخوردچشماموبازکردم مهره کمروگردنم خشک شده بودهواروشن شده بودهمانطورکه دستی به گردنم کشیدم نگاهی به ساعت انداختم ساعت از۷گذشته بوددوباره صدای تقه دربلندشد اینباردستی به موهایم کشیدم گفتم

_بله

مشت رحمان سینی به دست واردشد

_سلام اقاببخشید اقاصدراگفتن تواتاقتون هستیدبراتون قهوه اوردم

باشناختی که ازمن داشت میدونست شب توشرکت موندم

_باشه بزارش رومیز

داخل سینی شکربودنگاهش کردم

_حواست کجاست منکه همیشه تلخ میخورم

دستپاچه شد:ببخشیداقاجان حواسم پرت شدفکرکردم برااقاصدرامیبرم

توحال خودش نبودپنج سالی بودتوشرکت کارمیکردمثل همیشه نبود

_چیزی شده مشت رحمان

_نه اقا چیزی نیست

_باشه اگه بعدابفهمم که چیزی بوده ونگفتی حسابی دلخورمیشم

چشمان مایوس وقرمزش راانگاری گریه کرده بودبهم دوخت

_حقیقتش اقاخانمم حالش بده چشماش دیگه نمیبینه بایدعمل بشه ولی

_ولی چی

_هزینه عمل سنگینه

ازداخل کشودست چکم ودراوردم_الان بایدبگی چرازودترنگفتی مگه روزاول نگفتم هرچی خواستی به خودم بگو

_اخه اقاهمینکه شمامنوازسرچهارراه اوردین اینجاماهنوزمدیون شماهستیم مگه بادستمال فروختن میشدزندگی کرد

_این چه حرفیه فقط بگوهزینه عمل چقدره

سینی به دست نگاهم کردبرق خوشحالی ازچشمانش پیدابود،

_ولی اخه

نگاهم راکه دیدفهمیدنبایدچونه بزند

چک 100ملیون تومانی وبه سمتش گرفتم این چک وبگیرباخیال راحت یک ماه ام مرخصی عوضش به خانومت برس حواشوداشته باش

بادستان لرزیده چک وگرفت

_خداازبزرگی کمتون نکنه اقا،خدابه خودتون وخانوادتون تن سالم بده اقا یک دنیاممنون

بااشاره دستم بیرون رفت انقدرخوشحال بودکه یادش رفت دراتاق وببنده جرعه ای ازقهوه تلخ نوشیدم که متوجه حضورصدراوهایرون شدم صدراداشت اونوبه اتاق فرهادی میبرد،نمیشدمانع خواست صدرابشم بااینکه نصف سهام شرکت به اسم صدرابودهمیشه حرف حرف من بودواومانع من نمیشدحالاکه خواسته اومطرح بودنمیتونستم حرفی بزنم

سرجایش ایستادنگاهی بهم انداخت وباسرش سلام داد نگاهموازش گرفتم وبی توجه به پشت دیوارشیشع ای رفتم نمیخواستم به کسی اجازه ورودبه حریمم رابدهم حریمم فقط مال خودم بودذهنم به سمت کمک هایرون کشیده شدفکرش رانمیکردم بتواندکارش راخوب پیش ببردبایداعتراف میکردم کمک بزرگی درحقم کرده بود بایددوباره جون تازه ای به شرکت میبخشیدم وخسارت واردشده رو جبران میکردم دوباره حرف های فرهادی زمزمه گوشم شدبایدیک سری به فریدمیزدم اون یک قدمی دام رایان بود

روبه منشی ایستادم ازسرووضع جلفش وارایش غلیظ روسپی اش حالم بهم میخوردولی چه کنم که دوست معرفی شده ترلان بوداینطوری فکرمیکردمیتواندازکارم سردربیاورد،هرچندکارش بدک نبوددست به تایپ خوبی داشت ولی من هم ازطریق منشی اطلاعاتی که میخواستم وبه گوش ترلان میرسوندم که شایددست ازسرم بردارد

_خانم اسکندی من چندروزی بایدبرم تابه اوضاع شرکت رسیدگی کنم تونبودمن کسی حق نداره وارداتاقم بشم یاباهام تماس بگیره،هرکس بامن کارداشت به اقای راداطلاع میدین،تونبودمن هیچ قراردادی تنظیم نمیشه تاخودم برگردم متوجه شدید؟

_بله چشم فقط اگه کسی پرسیدکجارفتین چی بگم

میدونستم منظورش ازکسی ترلانه برای همین 

چپ چپ نگاهش کردم

_اطلاعات وبرنامه شخصی من به بخودم مربوطه میتونیداینوبهشون بگید

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی دوم#

بلاخره بعدچندساعت رانندگی رسیدم

کردستان جایی که اصالت وریشه ام دران جابود

واردقهوه خانه سنتی شدم عده ای بالباس محلی کردی روتخت های سنتی مشغول خوردن چای وصبحانه بودن وقلیان میکشیدن یکی ازانهامشغول صدای خوندن اوازکردی غمگینی بوداوازی اشناکه توکودکی ازپدرم شنیده بودم

بباره* باران

به*لام ئارام ، ئارام

نه*كا ده*نگی گریانه*كانم” له*گرمه*گرمی هاتنتا ون بن….

بباره*تا بروا بكه*م كه*ته*نیا نیم و تۆش دلته*نگی…..

به*لام دلته*نگی تۆ له*كوێ و دل ته*نگی من له*كوێ

 

معنی فارسی:

 

بار باران

اما آرام آرام

تا صدای بارش تو صدای گریه های منو گم نکنه..

ببار تا باور کنم که تنها نیستم و توم دلتنگی..

اما دلتنگی تو کجا دلتنگی من کجا

هیرا پسرجوان وخوش تیپی که ازپشت یخچال بیرون امدتانگاهم کردخندیدسریع بلندبه سمت اتاقک کوچک پشت یخچال اشاره کردبه باباش گفت

_باوکە، سەیرکە کێ لێرەیە:باباببین کی اومده

بااغوش گرم به سمتم اومدهمدیگروبه اغوش کشیدیم گفتم

_وتم تۆ چیتر من ناناسیت:گفتم دیگه نمیشناسی منو

اینبارباباش بودکه بیرون امدبالحجه قشنگی که داشت گفت:سیاوش جان خوش امدی پسر

تۆ سەرچاوەی هێزی منی:قدمت سرچشمام پسر

محکم بقلش کردم بوی پدرم رامیداد، دوست قدیمی پدرم بودکه بعدمرگ اوفقط یباربه دیدنشون امده بودم ان هم برای اینکه زمین‌وباغ پدری بهشان بسپارم

_عموسلمان خوشحالم که میبینمت چشمت سلامت

_چقدرشبیه جوانی های بابات شدی انگاری خودارسلان بودکه امد،،،نم چمانش راباسروینی که به سرداشت گرفت روبه هیرواگفت

_بڕۆ بۆ لای دایکت، پێی بڵێ میوانمان هەیە:بروبه مامانت بگومهمان عزیزکرده داریم

هیراد:باعوچو(روچشم)

*******************************

به زمین های پدریم نگاه کردم فروش نصف این زمین هاتزریق خوبی برای شرکت بودهرچندسرمایه کافی برای جبران ضررواردشده داشتم تواین سالهاانقدری به دست اورده بودم که احتیاجی به این زمینانبود اما برنامه دیگه ای براشون داشتم برنامه ای که به همه رقیبام ازجمله رایان عوضی یک درس خوب میداداون هم این بودکه هرگزیک اشتباه ودوبارتکرارنمیکنم دیگراجازه نمیدادم زانوهایم خم شودوزمین بخورم بایدبه همه ثابت میکردم  حتی به خودم تواین سالهاچقدررشدکرده ام برای من میلیاردپول خوردبودضرری که توسط فرهادی به شرکت زده شده بوددرمقابل تمام سرمایه ام هیچ بودولی مهم اعتبارم بودکه هدف قرارگرفته شده بود

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

هایرون

#پارت سی وسوم#

مثل بچه های ذوق زده پشت میزکارم نشسته بودم هی کشومیزم ومیکشیدم بیرون الکی باوسایل داخلش ورمیرفتم ودوباره کشورومیزدم داخل میز

به خودم گفتم هایرون جان اروم باش این تازه اولین پله موفقیت توست توکه انقدرندیدبدیدنبودی

نگاهم به دربسته روبه روافتاداتاق سیاوش که درش بسته بود،دوروزی بودکه میامدم شرکت خبری ازش نبودفکرکنم ازاومدن من زیادخوشحال نبودنمیدونم شایدم تواتاقش بودومن نمیدونستم دوباره به خودم نهیب زدم اصلابه توچه یادت نرفت که مامان چی گفت گفت سرت توکارخودت باشه،باباکه به شرکت اومده بودصدراروازنزدیک دیده بودبه مامان کلی امنیت خاطردادامیرهم وقتی درموردشرکت اریامنش تحقیق کردتعجب کرده بودکه چجوری به من درخواست کارشده خلاصه استخدامم توشکرت پله طرقی بودکه بهم کلی هیجان واعتمادبه نفس می بخشید

فعلاروزای اول بودوسرم خیلی شلوغ نبودبرای همین ازبنفشه ومریم خواسته بودم به شرکت بیان تایک دستی به سروصورت اتاق بکشیم باخودم گفتم شایدبهترباشه باصدراهماهنگ کنم

ازپشت میزبلندشدم به سمت اتاق صدرارفتم منشی شرکت اسکندری باچندش نگاهم میکردانگاری قاتل بروسلی من بودم والله به خدا،برکس اتاق سیاوش درب اتاق صدرابازبودپسری منظم ومنطقی وخیلی ساده درست نقطه عطف سیاوش

تقه ای به درزدم نگاهش وازسیستم بیرون کشیدباتعجب پرسید

_مشکلی پیش اومده؟

لبخندی زدم_نه چه مشکلی به منشی که زول زده بهم ازکارم سردربیاره نگاه کردم ووارداتاق شدم دوست نداشتم ازالان ازهمه کارام سردربیاره

_حقیقتش اگه مشکلی نداشته باشه یک دستی به سروصورت اتاق وشرکت بکشم البته باکمک دوستام

_انگاری برای اولین باربودکه درمورداین موضوع باهاش صحبت میشدانقدرذوق کرده بودکه خندیدچال گونه اش تنهانقطه جذاب صورتش بود

_نه چه اشکالی،شمادیگه کارمنداین شرکت هستیدهرکاری که برای تنوع وزیبایی شرکت لازمه انجام بدیدروی منم حساب کنید

خوشحال شدم برای همین گفتم ممنونم

باتاییدسرش بیرون اومدم اسکندری همچنان ازفضولی میمردلبخندمعناداری بهش زدم وگفتم

_خسته نباشید

میخواست ازحرس بمیره که وارداتاق شدم ومنتظرمریم وبنفشه موندم

#####################

بنفشع ومریم حسابی ذوق زده شده بودن

به سبدگل رومیزنگاه کردم نصفش گل مریم ونصف دیگه اش بنفشه بودمیدونستم این کاربنفشه است

_چرازحمت کشیدید؟

مریم:این چه حرفیه هایرون مبارکت باشه خیلی برات خوشحالم دوباره بقلم کردبنفشه همچنان که باوسایل رومیزورمیرفت گفت:دستتوبکش سرمریم تابخت اونم بازبشه بره سرکار

مریم دوباره حرسش گرفته بوداشاره ای به بنفشع کردم خب حالاالان که وقت این حرفانیست وقتمون خیلی کمه شمابشینیدتابراتون قهوه بیارم بعددست به کاربشیم

مریم:قهوه برای چی مگه اومدیم مهمونی 

بنفشه:راست میگه بابا،راستی گفته بودی رفتم خونتون چندتاازتابلوهاتواوردم ازوسایل خودمم اوردم توماشینه برم بیارم فقط گفته باشم همه چیزوبسپاریدبه منااااااااااااا

_باشههههههه

#############

خداروشکرازمنشی خبری نبود

اول ازهمه شالمودورسرم پیچیدم باگل سریاسی رنگی که خیلی دوستش داشتم سنجاقش کردم که دورسرم محکم وایسه

حسابی مشغول شدیم بنفشه باخودش چندتارول کاغذدیواری وچسب ووسایل اورده بودمریم هم چندتاگل گلدان مصنوعی خیلی زیبا

روبه هردوشون گفتم واقعااگه شمانبودیدمن چی میکردم؟

بنفشه:تخم طلا

ازدست این دختر،نمیدونم قراربودکی جدی باشه

اول ازهمه تابلونقاشی اسب مشکی که کشیده بودم داخل سالن اصلی رودیوار دقیقاروبع روی ورودی زدم پرسیدم

_نظرتون خوب شده؟

مریم _اره خیلی

تابلونقاشی ماه وکه ازقاب پنجره کشیده بودم زدم رودیواراتاق دقیقابالاسرم همیشه ازماه انرژی وارامش میگرفتم ازهمون بچگی عاشق ماه بودم وساعت هابهش خیره میشدم

وسایل اضافی وداخل نایلون ریختیم وهرسه تایی مشغول دستمال کشی بودیم کلی ام مسخره بازی درمیاوردیم میخندیدیم بنفشه هی ازشیشه پاکن میزدتوصورت مریم وصدای جیغ مریم بلندشد

صدرابایک سینی قهوه کنارمون اومد

_خسته نباشیدخانوما،حسابی خسته شدیدا

_خیلی ممنون اقاصدرا

بنفشع_ماعادت داریم ازبچگی هایرون ازماکارمیکشید

مریم_بنفشه!

صداربه خنده افتاده بود

زیرلب ببخشیدی گفتم وسینی ازش گرفتم 

چرازحمت کشیدید؟

صدرا_خواهش میکنم من دارم میرم اگه کمکی هست انجام بدم

تاقبل اینکه بنفشه دهن بازکنه گفتم نه نه خیلی ممنون کارزیادی نمونده

_پس اگه کاری بودبهم خبربدین بانگهبانی هماهنگ میکنم که اینجاهستید،پس فعلابااجازه

صدرارفت بنفشع شروع کرد:انقدربدم میادخب یعنی چی که میپرسی اگه کننده ای بیاکارکن پسره لوس

مریم:نه اتفاقاپسرخوبی بود

من وبنفشه روبه مریم گفتیم:چییییییییی نکنههه.....

مریم :ن بابا شما ام مدام دنبال سوژه هستید

هرسع مشغول نوشیدن قهوه شدیم اخ که چقدرچسبید،یکی ازگلدان هارورومیزصدراگذاشتیم یکیشم رومیزمن،اتاق کارم حسابی تغیرکرده بودبنفشه برام کاغذدیواری سفیدبارگه های طلایی زده بودوسایل اضافی برداشته شده بودوهمن چیزمرتب کنارهم جاگرفته بود،یکی ازگلدان های بزرگ وداخل سالن اصلی به گوشه جادادیم انگاری روحی به دردیوارداده شده بود باخستگی رومبل چرم نسکافه ای نشستیم مریم که داشت موهاشومرتب میکردمنم به درودیوارنگاه میکردم وجون تازه ای ازتمیزی ومتنوع شدن محیط میگرفتم متوجه بنفشه شدم به  دراتاق سیاوش نگاه میکرد

_به چی زل زدی؟

_اتاق مدیریت

_منظورت اتاق سیاوش

_اهوم

بنفشع:میگم هایرون بریم یک سرتواتاق سیاوس

_اصلافکرشم نکن 

_چرا!!!!!!!!!!!

_چونکه دیگه خسته شدم

_بی ذوق مگه چیه یک نگاهی میندازیم وبعدش میایم بیرون مگه میخوایم اتاقشوبخوریم شایدیک تغیری ام اونجادادیم

دروغ چراخودمم قلقلکی شده بودم یک سرکی به اتاقش بکشم

_شایددوست نداشته باشه بریم تواتاقش

_اهی چرابدش بیادمگه میخوایم دزدی کنیم بعدشم این پسره شریکش مگه نگفتی اجازه داد

_نمیدونم چی بگم

_هیچی نمیخوادبگی بسپارش به من توفقط یکی ازاون گلدان هاروبیار

_پس بریم وزودی برگردیم

مریم:اگه یک وقت ازراه برسه چی

باتصورچهره سیاوش گفتم:راست میگه به دردسرش نمی ارزه

بنفشه روبه مریم گفت:عقل کل الان ساعت ۶عصرمیادشرکت چه غلطی کنه بعدشم اصلابیادبدکردیم این همه زحمت کشیدیم

به دنبال بفشنه گفتم وایسا

هرسه پشت دربودیم که بنفشه دراتاق وبازکردچقدرتاریک بودبادستم دنبال کلیدبرق بودم که مریم زودترکلیدوپیداکردوبرق وزد

دیوارشیشه ای مثل ایینه شده بود گلدان رومیزگذاشتم

بنفشه_کل شرکت یک طرف اتاق این گودزیلایک طرف عجب ویویی داره خدایی

نگاهش کردم چنان به شیشه هاچسبیده بودتابیرون ونگاه کنه

_بنفشه بیاکناریکی میبینه 

بنفشع_ماالان پیش خداییم طبقه ۲۰م کی میخوادمنوببینه

ازدست زبونش همیشه کم میاوردم

همه جامرتب وتمیزبود،هنوزبوی عطرش توفضاپیچیده شده بود

نگاهی به صندلی مخصوص پشت میزنگاه کردم خیلی دوست داشتم نشستن پشت میزمدیریت وتحربه کنم پشت میزرفتم وبایک حرکت نشستم

الحق که صندلی ومیزش یک صفای دیگه داشت به ادم احساس قدرت میدادطبق عادت چندروزه کشومیزش وبیرون کشیدم یک دسته چک بود بایک خودنویس حک شده ویدونه عکس قدیمی عکس وبیرون کشیدم یک مردخوش قدوبالابایک لباس نظامی چقدرشبیه سیاوش بود یادکلانتری افتادم سرگردرسولی گفت پدرسیاوش سرهنگ بوده سریع عکس وداخل کشوگذاشتم وکشوروهل دادم سرجاش

انقدرخسته بودم که برای لحظه ای چشمام وبستم توهمین فاصله کم بنفشه به همه جاسرک میکشیدخواب به چشمام فشاراورده بودشال سرم کشیده میشد بایک حرکت شالم کشیده شدموهایم پراکنده به دورم ریخت گل سرم پرت زمین شد مریم وبنفشه یهوزدن زیرخنده _کوفت گل سرم افتاد

خم شدم روزمین هرچی چشم گردوندم اثری ازش نبودانگاری اب شدرفت توزمین

بچه هاببینیدپیداش میکنید

مریم وبنفشه چشم چرخوندن

بنفشه_نیستش بابا ولش کن خودم یدونه بهترینشوبهت میدم بریم که حسابی خسته ام منم خیلی خسته بودم ازگشتن منصرف شدم ازاتاق بیرون رفتیم

لحظه اخریک نگاه کلی به اتاق وسالن شرکت نگاه کردم همه چیزدلرباترشده بودبارضایت درشرکت وبستم هرسه باهم بیرون رفتیم

وقتی خونه رفتم باهزاربدبدبختی خودموبه اتاق رسوندم مثل جنازه افتادم حتی قدرت نداشتم سرمیزبشینم وشام بخورم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی وچهارم#

مامااااااان ماااااامان

_چیه سرصبحی خونه روسرت گذاشتی 

ازبالاپله هادوباره گفتم

_جوراب منوندیدی؟دیرم شده هرچی میگردم نیست

مامان سرشوتکون دادازپله هابالامیامد

_چقدرتوشلخته ای دخترصدبارگفتم وقتی میرسی خونه لباساتوپرت نکن اینوراونور

_مامان دیرم شده الان بابامیره توروخداپیداش کن

بلاخره مامان جورابموپیداکردبوس محکم ازروگونه اش گرفتم باعجله خودموبه بابارسوندم

واردشرکت شدم نگهبانی دیگه منومیشناخت بدون بازپرسی سواراسانسورشدم قبل اینکه حرکت کنه دردوباره بازشد

باسیاوش چشم توچشم شدیم دوباره همون عطرسردتوکل فضاپیچیدبعدازچندروزباهمون ژست واخم تکبرهمیشگی وارداسانسورشدهول شدم سریع گفتم

_سلام صبح بخیر

_خیلی خشک ورسمی گفت ممنون

دراسانسوربسته شاولین باری بودکه توفضای کوچکی کنارهم بودیم اسانسورهی اوج میگرفت وزیرپای من خالی میشد سخت نفس میکشیدم همیشه ازطبقه هفت که عبورمیکردعادت داشتم چشم هایم راروی هم بزارم بی توجه به سیاوش این کاروکردم،زیرلب به سیاوش بدوبی راه میگفتم اخه مجبوربودی بیای اینجاشرکت بزنی، خداخدامیکردم زودبرسیم ودرلعنتی بازبشه بلاخره صدای زنگ اسانسوربلندشداین یعنی که رسیدیم چشماموبازکردم سیاوش پوزخندکجی رولب داشت که زودترازمن بیرون رفت من هم به دنبال اوبیرون رفتم دم درشرکت منشی ایستاده بودومیخواست باکلیددرشرکت وبازکنه که بادیدن خارج شدن همزمان ماباتعجب نگاهمون میکرد

_سلام جناب مهندس رسیدن بخیر

سریع دروبازکردسیاوش بی معطلی گفت

_گزارش چندروزی که نبودم وبیاریددفترهنوزچندقدمی به اتاقش نرسیده بودایستادنگاه سردوتهی به تابلواسب روبه رونگاه کردوسریع وارداتاقش شد

تودلم گفتم_بی ذوق مثل ادم اهنی می مونه

منشی پشت میزش نشست بی توجه بهش وارداتاقم شدم پشت میزنشستم دوکمه روشن شدن سیستم ونزده بودم که دراتاق سیاوش باشدت بازشدبنددلم پاره شد،سیاوش بیرون امد روبه منشی بافریادپرسید

_کی وارداتاق من شده اسکندری؟!مگه من گوشزدنکرده بودم که کسی نبایدوارداتاقم بشه

باخودم گفتم ای خدالعنتت کنه بنفشه بفرما همش تقصیرتوحالامن چه غلطی کنم بااین تندیس سنگی مغرور

اسکندری بی خبرازهرجامن من کنان مونده بودچی بگه_چرااقا؟چیزی شده؟باورکنیدمن روحمم خبرنداره

سیاوش حسابی قرمزشده بودرگ گردنش متورم شده بودانگاری دزدبه اتاقش زده باشه گفت_پس روحتون ازچی خبرداره ؟چجوری میتونی گزارشات من  وموبه موبه بقیه بدی خبرنداری کی سرشوانداخته پایین وارداتاقم شده پس اینجاچیکارمیکنیدشما

حسابی عصبی شده بودم ازطرفی دلم به حال اسکندری سوخت بااینکه ازاحساس اوبه خودم خبرداشتم ولی درست نبودبه جای من سرزنش بشه ازپشت میزبلندشدم توچهارچوب در اتاق روبه سیاوش ایستادم 

_ شرمنده من به اتاق شمارفتم اگه حرفی است به من بزنید

نگاهش راازاسکندری گرفت باعصبانیت تمام توچشمام زل زددروغ چراازش میترسیدم ولی دوست نداشتم بدونه که ترسیدم

چندقدمی به سمتم اومدباتحکمی که بی شباهت به فریادنبودگفت

_شمابی جاکردین بدون اجازه وارداتاق من شدین،مگه اینجاکاروانسراست که سرتوانداختی پایین ورفتی داخل، الانم باچه جرعتی اومدی میگی من رفتم دیگه این خیلی نوبره

تموم جرعتموتونگاهم ریختم:من میخواستم فقط 

نزاشت ادامه بدم

_اصلامهم نیست شماچی میخواستی مهم اینه که این شرکت چهارچوب داره اولین چهارچوبش حفظ حریم منه، دوروزه استخدام شدی باخودت فکرکردی هرکاری دلت میخوادمیتونی انجام بدی اگه قرارباشه پاتوازگلیمت درازترکنی بهتره همین الان وسایلتوجمع کنی ازاین شرکت بری

ازنگاهش وحرفاش غروروسردی میباریدانقدرزیادکه تموم بدنم یخ کرد انگاری جرعت هیچ کاردیگه ای نداشتم ولی نمیخواستم کم بیارم اون حق نداشت اینجوری برخوردکنه باخودش

 فکرکرده کیه دیگه وقتش بودحالشوبگیرم چشمام وروهم بستم

تمام جسارتموجمع کردم،پشتش بهم بودمیخواست به سمت اتاقش بره تازبان بازکردم ایستادانگاری توقع نداشت حرفی بزنم

_من بانظرشخص دیگه ای اینجاهستم طرف حساب من شمانیستیداقای راد، اگه لازم بررفتن باشع ترجیح میدم اقای رادخودش بهم بگه اونوقته که یک دقیقه ام اینجانمیمونم،درضمن قصدمن شکستن حریم شمانبود حریمی که شمابرای خودت ساختی انقدرسنگین وبی معناست که هیچ وقت دلم نمیخوادواردش بشم اگه حریمتون انقدرضعیف که بخاطریک گلدان کوچیک بارش سنگین شده میام برش میدارم احتیاج به این همه خشم وعصبانیت نبود

دستان مشت شده اش نشان میدادچقدرباحرفام بهم ریخته ولی دلم خنک شده بودازبس که این پسرسنگ وسخت بودباان حال چیزی ازغروروتحکمش کم نمیشدزیردندان هایش غرید

_به نفعته به حرفام خوب فکرکنی چون عادت ندارم یچیزی ودوبارگوشزدکنم 

بی معطلی راهشوگرفت ورفت چیزی طول نکشیدصدای پرت شدن وشکسته شدن گلدان به گوش رسید

اسکندری دهنش بازمونده بودکه چجوری جرعت کردم اون حرفاروبزنم وارداتاقم شدم خودم بیشترازهمه گرفته شدم ازطرفی هم بهش حق میدادم کاش هیچ وقت وارداتاقش نمیشدم تمام تقصیراین بنفشه کوفتی بود حالانمیدونستم چیکاربایدکنم درست بودسعی میکردم خودمومحکم نشون بدم ولی به خودم نمیتونستم دروغ بگم ازبرخوردش وطرزحرف زدنش دلم گرفته بودمثل ابربهاری بقض کرده بودم حوصله موندن توبرج سردوشیشه ای ونداشتم فقط مبخواستم ازاونجادوربشم برای همین بی معطلی کولموبرداشتم وازشرکت بیرون رفتم طوری درپشت سرم بستم احساس کردم تمام شیشه های برج شکسته شدوبه زمین ریخت، تواسانسور اداشودراوردم وزیرلب گفتم بروبابا ازخودراضی حالاگلدون منومیشکنی تولیاقت نداری بشکنه دستم که نمک نداره

ازاسانسورکه بیرون اومدم صدرابه سمتم میامدحوصله هیچ حرفی دراین باره رونداشتم برای همین به سرعت بادازکنارش گذشتم وبیرون رفتم

دلم میخواست یکم تنهاباشم وقدم بزنم تابه حال کسی بامن بااین شدت صحبت نکرده بودتازه امروزبودکه فهمیدم چقدرمیتونستم شکننده وظریف باشم درحالی که خودم بی خبربودم یک لحظه یادحرف های اون شب باباافتادم چقدرخوب میدانست ممکن است دراین راهی که قدم برمیدارم چه اتفاقاتی سرراهم قراربگیره برای همین ازم قول گرفت نه ناامیدبشم ونه خسته بلکه محکم باشم، نبایدکم میاوردم مخصوصادربرابراین برج زهرمار

سوزسرمای پاییزی شدت گرفته بودوبه صورتم تیغ میکشیددستانم راداخل جیب پالتو کرمی ام گذاشتم دلم میخواست انقدرقدم بزنم تااروم بشم بی هدف به راهم ادامه دادم فرصتی بودبعدمدتهاباخودم خلوت کنم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی وپنجم#

دوهفته ای ازاون ماجرامیگذشت اوضاع اقتصادی شرکت بعداون همه بهم ریختگی احتیاج به حسابرسی ونظم داشت البته بگذریم که برای موندن توشرکت مرددبودم ولی خب نبایدزودجامیرذم
بعدازاون ساعت رفت وامدموطوری تنظیم میکردم که قیافه ازخودراضی سیاوش ونبینم زودترازهمه میامدم وگاهی انقدرتوشرکت می موندم که بعدرفتنش به خونه برم،بیشتراوقات دراتاقم بسته بودنمیخواستم حتی اتفاقی چشمم بهش بیفتد انگاری ازش فرارمیکردم حتی شایدازخودم
تواین مدت حسابی مشغول حسابرسی وثبت فاکتوربودم تزریق مالی خوبی واردشرکت شده بودطوری که ضررهای گذشته جبران شده بودن سودخیلی خوبی توبرخی سهاماشده بودصدراام حسابی سرکیف بود

شرکت متشکل ازصدمجموعه بود که بیشتر کارمندهای شرکت تواون بخش هافعالیت میکردن مثل خانم سماواتی واقای صانعی که مسعول رسیدگی وسرکشی ازپروژه های ساختمانی بودن وهرسه روزیکباراین گزارشات وتحویل شرکت وامورمالی میدادن منم هرسه روزیکبارمجبوربودم بدون هیچ حرفی وارداتاق سیاوش بشم وصحت گزارشات وابلاغ کنم وان هم دراخرباخودکارمخصوصش پای برگه هاروامضامیکردالبته وقت هایی که صدرابودازاین یکارمعاف میشدم وگزارشات ومستقیم تحویل خودش میدادم
به برگه های سررسیدوثبت گزارشات سماواتی که رومیزم بودنگاه کردم بایدهمشون به تاییدمدیرعامل مینشست به ساعت ساده رودیوارنگاه کردم ساعت نزدیک12بود پوفی ازسرجبرکشیدم مطمعنااین وقت ساعت صدرارفته بودمجبوربودم دوباره واردحریم سنگین سیاوش بشم محیطی که نفس کشیدن رابرایم سخت میکرد
پشت درمنتظربودم باگفتن بفرماییدداخل شدم مثل همیشه بدون اینکه حتی سرسوزنی نگاهش کنم برگه هارورومیزش گزاشتم
سنگینی نگاهش راحس میکردم برای همین نگاهموبه برگه هادوختم

اینم گزارشات پروژه مهرابی

پرسید: چی؟ 

نگاه کوتاهی بهش انداختم وسریع نگاهمودزدیدم

دوباره گفتم_مهرابی

یک لحظه متوجه شدم چه سوتی دادم که کارازکارگذشته بود به جای مِهر گفتم مُهرابی

سیاوش به خنده افتادسرخ شده بودم اولین باربودصدای خنده اش رامیشنیدم باخجالت نگاهم بالاروصورتش اوردم دندان های سفیدویک دستش به نمایش دراومده بودولی بنظرم کلااخم به چهره اش بیشترمیامد همچنان میخندیدمگه حالاچی گفته بودم تودلم فوشش دادم کوفت درد زهرمار رواب بخندی

میخواستم زبان بازکنم بگم خب حالا اگه خنده ات تموم شده امضابزن برم که یهودراتاق باضرب محکمی بازشد

همزمان به سمت درچرخیدم دختری لاغروکشیده ورودی درباتعجب نگاهمون میکردخنده سیاوش قطع شده بودوجاشوبه اخم وتعجب داده بودصدای پاشنه های کفشش تنهاصدایی بودکه دراتاق پیچید سیاوش ازپشت میزبلندشدروبه دختره گفت

_این وقت روزاینجااومدی چیکار؟ مگه نگفتم 

نزاشت حرف سیاوش تکمیل بشه نزدیک من وایسادنگاه پرازنفرتی بهم انداخت وروبه سیاوش گفت

_چه عجب نمردیم وصدای خنده توروشنیدیم انتظارنداشتی بیام نکنه مزاحم خوش وبشتون شدم

ازحرفاش چیزی سردرنمیاوردم تقریبا هم قدهم بودیم البته بدون ان کفش های پاشنه ۱٠سانتی، صورت کشیده وبژی داشت که همراه موهای خاکستری رنگش کامل ترمیشد

سیاوش دوباره درهمان قالب سرسختی قرارگرفته بود

سیاوش_داری اشتباه میکنی

نزدیکترش رفت: من اشتباه می کنم؟ خودم باچشمام دیدم خنده ای که چندساله ارزوی دیدنش وداشتم ازمن دریغ کردی حالامن هیچی اون خاله بدبخت چقدردلش میخواست توبخندی ولی غافل ازاینکه همیشه اخم وسرسختیت برای مابودخنده وسرکیفیات برای امثال این ادم های تازه به دوران رسیده بادستش به من اشاره رفت 

سیاوس_تمومش کن ترلان

ازحرفاش سردرنمیاوردم ولی ازحرفی که زدعصبی شدم بی معطلی گفتم

_مودب باش لطفا، داری اشتباه میکنی؟ من فقط اومده بودم گزارش کاربدم همین

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی وششم#

اینباربه سمت من قدم برداشت نزدیکم ایستاد

_لازم نکرده ادای ادم های بی گناه ودربیاری امثال شماروخوب میشناسم تابوی پول وقدرت به دماغتون میخوره یابوبرتون میداره که خبریه ولی من اینبارخوب میدونم چیکارکنم 

باتحکم گفتم_بفهم داری چی میگی

؟ 

سیاوش باحالت عصبی دستی توی موهاش کشید_تمومش کن ترلان بروبعداحرف میزنیم

باصدای بلندی دادکشید

ترلان_چیوتمومش کنم این کیه اوردی توشرکت،صدای خنده هات گوش فلک وکردکرده بودیک هفته است بهت زنگ میزنم عین خیالت نیست پیام میدی توجلسه ام درحالی که میدونستم ازجلسه خبری نیست این بوداون مشغله وجلسه گذاشتنات من ازنگرونی صدبارمردم گفته بودی شرکت نیام ولی دلم تاب نیاورد حالامیگی تمومش کنم کی چی بشه به عشق وحالت برسی، که پابزاری روهمه چیزکه دوباره یکی دیگه خامت کنه، نمیزارم اینبارکسی ازت سواستفاده کنه

منظورش ازحرفایی که میزدمن بودم

یک راست داشت برای خودش میبافت نمیخواستم یک دقیقع هم پای توهین کردناش بمونم 

بهش نگاه معناداری انداختم وگفتم برات متاسفم 

برگشتم میخواستم هرچه زودتر برم بیرون که صد راهم شددرست مقابل من ایستاد

_کجا توبهتره بمونی من برای دیدن خنده های نامزدم هرکاری میکنم حتی اگه لازم باشه توروبه عنوان همخوابه کنارش نگهدارمیدارم تاهردومون به چیزی که میخوایم برسیم

حالتی مرگباربهم چیره شدازدرون همانندیک اتشفشان می جوشیدم حرف هایش مثل تیغی به روحم وتنم کشیده میشد خون دررگ هایم منجمدشد تموم غرورم درکثری ازثانیه فروریخت نه فقط برای کلامش بلکه بی پروایی نگاهش عصبانی ترم میکرد، ازشدت عصبانیت خون جلوچشمموگرفت دیگربرای صدای تندوتیزسیاوش دیربود

_خفه شوترلـــــــان تمومش کن بروبیرون

برای اولین باردستاموبالابردم میخواستم تموم ناراحتیموبه صورتش بکوبم ولی تموم بدنم به لرزه افتاده بودروحم بااین حرکت غریبه بوددستانم راپایین اوردم همه جادران نقطه برایم تنگ وتاریک شده بود، اون حرفاروزدکه منوله کنه شخصیت منوزیرسوال ببره باتحکم بهش غریدم همچنان بی پروابااتش چشمان حریسش نگاهم میکرد

تموم توانموجمع کردم باتحکم گفتم

_لایق سیلی خوردن هم نیستی یچیزایی هست که برای من خیلی باارزش ترازکل زندگی مثل شخصیت وشعور، خانواده، فداکاری، گذشت چیزی که توازش بویی نبردی، گستاخ ترازاین حرفابود

ترلان_توکی هستی که بخوای بامن اینجوری حرف بزنی

مثل یک گرگ زخمی خشمگین شد دستانش رابه سمتم درازکردتاباشدت روانه سینه ام کندصدای وحشتناک سیاوش بلندشد، غرشی که باعث شدترلان خشکش بزنه نه ازروی ترس بلکه ازسرتعجب درجای خودمیخکوب شد

نقاب بی تفاوتی سیاوش برداشته شد

سیاوش_دستـتــــــــــ بــــهش نــــــخوره بـــروبــــــیــــروون

انگاری یک سطل اب سردپاشیده بودبراتش درونم

هردوبه سیاوش نگاه کردیم فکش بهم چسبیده شده بودچشمان به خون نشسته اش درست مثل یک ببرخشمگین بود

صدای ضربات پاشنه هایش برروی کف پوش صیقعلی سالن رفته رفته ضعیف وضعیف ترشدتااینکه درسکوت سنگین اتاق گم شد
همچنان درجایم خشکم زده مدام باانگشت دستم ورمیرفتم نگاهم بین سیاوش وانگشتانم جابه جامیشد
کلافه دستی به موهایش کشیدروصندلی نشست سرش رابین دوتادستانش رومیزگذاشت
من من کنان زبان بازکردم
_شماحالتون خوبه؟
بادستش روبه دراشاره کرد
_بفرماییدبه کارتون برسید بابت حرف های ترلان هم متاسفم
میدونستم حرف زدن برایش سخت بودچه برسه به معذرت خواهی اونکه تقصیری نداشت حتی ازمن دربرابراومحافظت کرده بودنزاشتم حرفش تکمیل بشه مشخص بودحال خودش حسابی بهم ریخته است
_احتیاج نیست متاسف باشیدشماکه....
نمیدونم چرانتونستم جملموکامل کنم ، لرزش خفیفی درساق پایم احساس میکردم ای کاش لال شده بودم سوتی نمیدادم
درِ سنگین اتاق با صدایی بم و مهارشده بسته شد و من، با پاهایی که انگار هنوز در لرزش بودند، به سمت راهرو یواشکی عقب کشیدم. برخورد نگاهِ سرد و بی‌روح منشی با نگاهم، مثل یک سیلیِ بی‌صدا بود؛ انگار تمامِ تقصیرِ این فضای سنگین و این سکوتِ آزاردهنده را به گردن من انداخته بودند. اما من حتی نخواستم برای اثباتِ بی‌گناهی‌ام، حتی یک بار هم سر بلند کنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی وهفتم#

برای همین تایک قدمی اتاقم رفتم بعدپشیمان شدم به سمت ابدارخانه رفتم ازوقتی اومده بودم ازعمورحمان خبری نبودیک لیوان ازکابینت برداشتم ازپارچ داخل یخچال اب پرکردم داخل سینی گذاشتم همینکه میخواستم بیرون برم اسکندری بانگاه موزیانه اش که پشت ارایش غلیظش مشخص بودپرسید

_میخوای چیکارکنی

اخ به توچه هروقت گفتم خاک انداز... 

اخم کردم_به شماام بایدجواب پس بدم

ازپشت میزبلندشدبه سمتم امد

_بااین کارابه جایی نمیرسی ترلان دوست بچگی منه اون سیاوش وباخت نمیده حالاببین 

تازه فهمیدم اسکندری چراازمن متنفربود، یادحرف سیاوش افتادم وقتی به اسکندری گفت امارمنوگزارش میدی انگاری بعدچندروزمعمای جدول روزنامه روپیداکرده بودم نمیدونم چراهمه فکرمیکردن بین ماچیزی هست درحالی که چیزی نبودحرفاش برایم مسخره میامد

_بهتره به جای اینکه اتیش بیارمعرکه باشی سرت تولاک خودت باشه بعدش بین ماچیزی نبوده ونیست اینوبه اون دوست احمقتم بگو

به سمت اتاق سیاوش میرفتم که اسکندری گفت: خواهیم دید

تودلم گفتم بروباباعمو، من حوصله خودمم ندارم چهدبرسه به سیاوش نمیدونم نگران چی هستیداخه من کجاسنگ مغرورکجا

تقه ای به درزدم بدون اینکه منتظراجازه بشم داخل شدم هنوزسرش رومیزبودتاسینی گذاشتم رومیزسرشوبالااوردکمی متعجب شدولی نگاهش رادزدید سریع گفتم

_دیدم حالتون خوب نیست براتون اب اوردم عکس العملی نشان ندادموندن وجایزندونستم سریع بیرون امدم

*****************

داخل اتاق روتختم نشسته بودم حسابی کم حرف وبی اشتهابودم وقتی مامان وبابا سرشام بانگرانی سوال میپرسیدن همه چیزرابه گردن خستگی وکارزیادشرکت انداختم درحالی که مدام اتفاقات امروزتوفکرم بالاپایین میشدصدای تیک تاک ساعت روفکرم ضرب میگرفت ازنورمهتاب خبری نبودانگاری ماه هم حوصله تابیده شدن نداشت چهره درهم فرورفته سیاوش، حالت قراردادن سرش بین دستانش برروی میزمدام جلوچشمم بودانگاری نمیخواست کسی لرزش پلک هایش راببیند سیاوش پسرمغرورپولدارباان استقامت وغرورش درحصارخودزندانی بودباخودم فکرکردم یاداون روزی افتادم که سیاوش همانندمنجی به کلانتری امده بوداون میگفت وقتی باهاش تماس گرفته شده فکرکرده دخترخالشه، صدای ترلان توذهنم تکرارشد(بخاطرنامزدم) ازخودم پرسیدم یعنی سیاوش وترلان نامزدهم هستند؟پس چراسیاوش ازدیدن اوخوشحال نشد؟انقدرفکرکردم که بی خبرخوابم برد

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سیاوش

#پارت سی وهشتم#

صدای بسته شدن درخبرازرفتن هایرون میداد سکوت اتاق سنگین ترشده بودانگاری تمام اکسیژن هواازبین رفته بوداحساس خفگی میکردم بابازکردن دوکمه های یقه ام میخواستم نفس تازه ای بکشم به صندلی تکیه دادم به لیوان اب روی میزنگاه کردم،اوباان حال خرابش به فکرمن بودمن به دلسوزی اواحتیاج نداشتم من به این انزواوسکوت تلخ عادت کرده بودم تصویرهایرون جلوچشمانم امدان لرزش خفیف دستانش ونگاه هایی که مدتی بودازمن پنهانش میکردچشمانی که صداقت ازش موج میزد، همه حال خوبم بخاطرسودسنگین شرکت پرکشیده بود
تپش قلبم همچنان بابت حرف کثیف ترلان اروم نشده بود، شانه های هایرون زیربارحرف سنگین ترلان به لرزش درومده بودحسابی ازدست ترلان کلافه بودم میدونستم دختربی پروایی است ولی نه تااین حد
گل سریاسی وازداخل کشوبیرون اوردم چندروزپیش زیرپایم احساسش کردم حتم داشتم مال هایرون بودبوی عطرملایم وشیرین اش رامیشناختم، گونه هایش سرخ شده بودوقتی که  متوجه شدچه سوتی داده تمام حرکاتش برایم جالب بودهرچه که بودخودش بودبدون ذره ای ازادا
باتیری که درشقیقه هایم کشیده شدازفکربیرون امدم گل سروداخل کشومیزم گذاشتم نگاهم به ورق قرصی که صدرابرای بی خوابی ام داده بودافتاد
الپرازولام۱،
سریع باگوشی موبایل ازاینترنت درموردش تحقیق کردم ارام بخش مجازوشادی اور
بی دلیل نبودبه یک کلمه حرف هایرون به خنده افتادم هرچنددستپاچگی وسرخی لپ هایش ادم رابه خنده وامیداشت

قطرات باران هنوزبه شیشه میخوردصدای بهم خوردن دربزرگ مشکی بامیله های کشیده عمارت ازخیال بیرونم کشیدفضای خانه مثل همیشه سردوبی روح بوداماامشب سنگینی متفاوتی رااحساس میکردم واردسالن اصلی شدم بادیدن مادرم دران وقت شب متعجب شدم نورقرمزاتیش شومینه درفضای تاریک منعکس میشدپالتومشکی اش راروی دسته مبل انداخته بودومشغول نوشیدن چای بودتامرادیدفنجان راروی میزگذاشت ازجابلندشدمنتطرلبخندگرم همیشگی اش بودم که خبری ازش نبودنزدیکش رفتم
مامان_بلاخره اومدی خیلی وقته منتطرتم

صدایش ارام بودامالرزش عصبانیت پنهان دران مشخص بود
طبق عادتی که ازپدرم اموخته بودم بوسه ای به پیشانی اش زدم باتعحب پرسیدم
_چی باعث شده این وقت شب به اینجابیاین؟ نکنه اتفاقی برای فریدافتاده
رومبل نشست روبه رویش رومبل نشستم
_نه موضوعدفریدنیست اومدم خودتوببینم
بانگاهم به دنبال نیکوهی میگشتم که مامان گفت: من ازش خواستم بره نیکوهیی ومیگم خواستم باهات راحت صحبت کنم
به چشمان اشوبش نگاه کردم
_درموردچی؟
دستانش راارام بهم زدونگاهش رابه زمین دوخت منتطرانه نگاهش میکردم که نگاهش به چشمانم دوختهدشد
_ترلان
باسرعت برق گرفته ای ازجابلندشدم اصلادلم نمیخواست یک کلمه درموردش حرف بزنم
_خواهش میکنم مادرمن امشب اصلاوقتش نیست
صلابت تندی صدایش انقدرمحکم بودکه حرفم نیمه مونداولین باربوداین حالت چهره وتن صداراازمادرم میشنیدم
_اتفاقاهمین امشب وقتشه، این دختره کیه که جلوروی توبه ترلان گستاخی کرده توام ازش دفاع کردی
پوزخندعصبی زدم دستانم راداخل جیب شلوارم گذاشتم همچنان روبه مامان که نشسته بودوبانگاه سردش نگاهم میکردگفتم_پس موضوع اینه؟! شمانمیخواستین منوببینیداومدیدکه بخاطردروغ های ترلان منومعاخذه کنیدجالبه هرروزی که میگذره بیشتربه این نتیجه میرسم که ترلان به دردمن نمیخوره
بایک حرکت ازرومبل بلندشدجدیت نگاهش مثل یک نیزه به نگاهم میخوردچشمانی که دران تاریکی ام حسابی زیبابود
_ترلان دخترخاله تو، بیشترازهرکسی مستحق حمایت تو، من نمیفهمم بخاطریک دخترغریبه اونوازشرکتت بیرون کردی؟!!!!!
اخمی به چهره اش نشسته بودکه من رایادبچگی ام مینداخت بااطمینان وتحکم نگاهش کردم
_بخاطررفتارناشایست خودش بودنه کس دیگه ای، 

وقتی شنیدم شاهدخنده های توبوده میدونی چه احساسی داشتم به جای خوشحالی ترسیدم من یک مادرم بایدازخوشحالی توخوشحال بشم ولی ترسیدم وداغون شدم چون این ازتوبعیده، تویکاری کردی که بعیدباشه، من نگرونتم سیاوس نمیتونم اجازه بدم اون اتفاقات دوباره تکراربشه نمیتونم اجازه بدم که باعابرواعتبارخانوادگیمون بازی بشه نمیتونم بشینم تادوباره داغ ارسلان تکراربشه

بایاداوری اسم پدرم خون تورگام فوران میکردنگاه پرازغم وخستگیموبه چشمانش دوختم اروم وپردردگفتم_باباروقاطی این ماجرانکن مادر

به سمت پله هابرگشتم همینطوری که قدم برمیداشتم ازپله هابالابرم گفتم خیلی خسته ام به نیکوهی میگم تاخونه برسونه اتون

اماباحرفی که زدخشکم زدایستادم

_اخرهفته یک مهمونی میگیرم برای نامزدی تووترلان اگه دلباخته ای داری که فکرمیکنی کنارش حالت خوبه بایدباخودت بیاری البته اگه اطمینان داری مثل دفعه قبل باهیثت وعابروی مابازی نمیشه، وبه من وبقیه معرفیش میکنی اگه نه که ترلان ونامزدرسمی تواعلام میکنم 

عرق سردی به بدنم نشست احساس ناتوانی میکردم باعجزوپوچی برگشتم توقع نداشتم این انتظارراازمن داشته باشد

محکم گفتم_من تن به این خواسته ونمیدم وبه مهمونی نمیام

اینباراوبودکه پشت به من برگشت باانگشت دستانش بازی میکردخوب میدانستم طاقت دیدن من رادران حال نداشت ولی باصلابت خواسته هایش رامحکم تربیان کرد

_یکباربهت اجازه دادم خودت برای خودت تصمیم بگیری که همه ماتابه حال تاوان اشتباه تورودادیم اگه نیامدی فراموش میکنم پسری به اسم سیاوش دارم وقسم میخورم به روح ارسلان قسم میخورم بلایی سرخودم میارم که تاابدنتونی خودتوببخشی این حرف اخرم بود

این کاررامیکردباشناختی که ازش داشتم بی جهت حرفی نمیزدتنهاقسم راستش پدرم بود

دستانم به هم مشت شده بودطوری که صدای شکسته شدن استخوان هایش رامیشنیدم همان حالت به سمت پالتواش رفت بی معطلی پالتوروبرداشت وازدرسالن بیرون رفت، 

فریادکشیدم نیــــــــــــــــــــــــــکوهی

سریع خودش رابه من رساند

_جانم اقا

_مادرم رابه خونه برسون، زودبااااااش

_چشم اقا

اصلاندونستم خودموچجوری به اتاق رسوندم ای کاش افکارم کلیدخاموشی داشت ان وقت ان راهم مثل اتاقم به تاریکی مطلق میکشاندم مثل جنازه روتخت درازکشیدم دستانم روی پیشانی گذاشتم سرم حسابی دردمیکرددیگرهیچ مسکنی جواب گونبوددرجایم نشستم ازروتخت خودموبه زمین رسوندم تکیه به تخت دادم بی قرارشده بودم احتیاج به چیزی داشتم که ازخودبی خودم کنددستم وبه زیرتخت بردم بطری شیشه ای مشروب بیرون کشیدم خیلی وقت بودبهش دهن نزده بودم گاهگداری که به این روزمیافتادم سراغش میرفتم سربطری وبه لبام چسبوندم جرعه جرعه سرکشیدم تاازخودبی خودشدم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سی ونهم#

چشماموبازکردم وسط سالن بیرون ازاتاق پرت شده بودم تاخواستم بلندبشم استخوان هایم تیرکشیددوباره پخش زمین شدم تموم بدنم دردمیکردپیرهنم تنم نبودتمام شب راروسرامیک های سخت وسردخوابیده بودمباهزارمکافات بلندشدم چشمانم تارمیدیددرودیواربه دورسرم مثل چرخ وفلک میچرخیدتلوتلوکنان به گوشه سالن رفتم جایی که پیرهنم پرت شده بودبایک حرکت پیرهن راتنم کردم ازپله هاپایین رفتم تموم خدمه زن ومردبالباس های مخصوص مشغول کاری بودن،مرجان یکی ازخدمه هایی که چندسالی برام کارمیکرد متوجه حالم شدبادستمالی که به دست داشت به سمتم اومد

_صبح بخیراقاحالتون خوبه؟ چیزی میل داریداماده کنم

همچنان دوکمه های استینم رامیبستم پرسیدم

_نیکوهی کجاست

باقدم هایم قدم برمیداشت اقاداخل حیاط پشتی مشغول جاروکردن برگ هاست ایستادم

_توچرادنبال من راه افتادی؟ 

سرش وپایین انداخت زیرلب من من کنان گفت: چیزه اقایعنی میگم

_زودبگو

بی مقدمه رفت سراصل مطلب

_حقیقتش اقاعروسی دخترم نزدیکه گفتم اگه بشع حقوق این ماه و... 

خیلی کش میدادحوصله ام سررفت گفتم باشه حقوق دوماهتوزودترمیزنم فقط الان یک چیزی بیار بخورم گلوم خشک شده

_باخوش حالی گفت چشم اقااساعه میارم

رومبل داخل سالن نشستم نورتابیده شده ازشیشه های پنجره چشمانم رامیزدخیلی وقت بودکه بهش غریبی میکردم یک لحظه یادماجرای دیشب عرصه راتنگ میکردبلندشدم خودموبه زیرزمین عمارت لب استخررسوندم باسه شماره123شیرژه زدم تواب

شماره پرتویی گرفتم یکی ازادم هایی که برای من کارمیکردوشبانه روزدردسترسم بود به بوق نکشیده جواب داد
_بله اقا
_تونستی چیزی بفهمی؟
_بله اقا، بافریددوباره ملاقات کردن، جسارت نباشه اقا ولی....
_ولی چی پرتویی؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
دنبالشون رفتم منظورم ادمای رایان، تاشرکت وخونه مادرتون وزیرنظردارند
بی شرف تموم حرکات منوزیرنظرداشت
پرتویی-اقامیخواین دستشونوروکنم
__بدون هماهنگی هیچ کاری نکن تاخودم خبرت کنم فقط ازفریدچشم برندار
_چشم اقا
گوشی وپرت کردم رومیز، جرعه ای ازاب پرتقال نوشیدم روبه نیکوهی که سرپاایستاده بودگفتم توبرنامه ها ساعتی وتنظیم کن برای رفتن به شهرکی که ازخاجادخریداری شده
_چشم اقا
_مرخصی میتونی بری

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهلم#

واردباشگاه بدنسازی شدم صدای برخوردسنگین وزنه هاروی زمین تنهاچیزی بودکه می توانست برای لحظاتی صدای فریادهای توی سرم راخفه کند، بوی عرق واهن درهوامعلق بود، اماواقعیت تلخ مثل سایه سیاه قدم به قدم بامن می امد. 

صدرا ونیکان مشغول تمرین بودن سردی محیط وصدای موسیقی بیس دارباشگاه، ذره ای ازتنش توی بدنم کم نمیکرد. 

بعدازسه ست سنگین پرس سینه، بابدن لرزان وپیشانی خیس به گوشه خلوت باشگاه رفتم سربطری اب وبه لبام نزدیک کردم جرعه ای ازاب نوشیدم صدراوتیکان کنارم اومدن به پیشنهادنیکان روپاف باشگاه نشستیم

ازدوستان دوران دانشجوییم بودبرخلاف صدراشوخ طبع وخونسردبود. 

نیکان باارامش همیشگی که درچهره داشت بایک شیکراب میخوردولی صدرامثل همیشه بانگاه نافذش منتظربودتامن چیزی بگم. 

سنگینی وزنه هایی که جابه جاکرده بودم دربرابرسنگینی سینه ام هیچ بود. 

نگاهی به صدراانداختم اوتنهاکسی بودکه میدانست زیراین پوست وعضله سخت چه ویرانه ای درجریان. 

صدرا ابرویش رابالاانداخت:چیشده سیاوش خیلی پکری؟ اتفاقی افتاده؟ 

نیکان همچنان ساکت بودشیکرش رارومیزگذاشت

دیگه نمیشدباتمرین وفرارکردن مانع سنگینی سینه ام شدبرای همین گفتم

_سروکله رایان پیداشده بایدهمون موقع میفهمیدم دست بردارنیست

نگاه اروم نیکان جاشوبه نگرانی داد«رایان؟!!!!! فکرمیکردم دیگه بیخیال شده، اگه برگشته یعنی یادنبال انتقامه یادنبال یچیزبزرگتر» 

صدرا_اخه چه انتقامی؟ اون تاجایی که میتونست ازسیاوش استفاده کرد

نیکان_برای همینه که میگم اون انتظارنداشته سیاوش بهش پشت کنه

صدرا_حالامیخوای چیکارکنی؟ 

پوفی ازسردردکشیدم 

کاش فقط همین بود

هردوبانگاهی پرازسوال بهم خیره شده بودن

دستی به سروصورتم کشیدم

_موضوعی که تحت فشارم گذاشته واجازه نمیده درموردرایان خوب فکرکنم مادرمه! 

صدراباتعجب وترس نیم خیزشد

_چطورمگه؟ اتفاقی افتاده

_میخواداخرهفته مهمونی بگیره ومن وترلان نامزدهم اعلام کنه به خیال خودش اینطوری ازمن واعتبارخانوادگیمون مراقبت کنه میگفت اگه نرم یک بلایی سرخودش میاره میدونم که اینکارومیکنه

نیکان نیشش شل شد_اینکه بدنیست نامزدمیکنی وبعدشم...... 

تانگاه جدیموبهش انداختم خودشوجمع وجورکرد

صدرا_نکنه به اومدن ترلان به شرکت مرتبط؟ 

نگاهموریزکردم: توازکجاخبرداری؟ 

صدراجرعه ای اب نوشید وگفت_ازاسکندری شنیدم البته سعی داشت وانمودکنه همه چیزتقصیراین دختره هایرون ولی خب تاتهش وخوندم

بایاداوری اسکندری دستم مشت شد_میدونم باهاش چیکارکنم دیگه وقتشه عذرشوبخوام راپرت من وشرکت وبه ترلان میده 

صدرا_حالامیخوای چیکارکنی؟ 

_نمیدونم فعلافکرم به هیچی قدنمیده

نیکان که همیشه عشق دختربازی بودودرمورددختراکنکاش میکرددوباره نیشش شل شد

_هایرون، چه اسم عجیبی اولین باره این اسم ومیشنوم حالاخودش چی مثل اسمش تکه یا...... 

نمیدونم چرا ولی ازطرزحرف زدنش خوشم نمیامد، بایک حرکت بلندشدم

صدرا_کجا؟

بایدبرم شرکت چندتاپرونده هست بردارم

صدرا_وایس منم بیام

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل ویک#

واردساختمان شدیم اکبری نگهبان برج باریموت درشیشه ای بزرگ وبازکردمیدونست بی دلیل این وقت شب به شرکت نمیامدم برای همین جزحال احوال پرسی حرفی زده نشد، باصدرا، سواراسانسورشدیم یادحرکت اون روزهایرون تواسانسور، افتادم، لحظه ای که اسانسوربالامیرفت چشمانش رادرست مثل دختربچه هابست حضورمن برایش مهم نبودحرکاتش، رفتارش خالی ازنقش بودیاهرچه که بودفقط دردنیای خودش سیرمیکرد

آسانسور با صدای نرمی در طبقه بیستم ایستاد. درها که باز شدند، راهروی طولانی و نیمه‌تاریک شرکت، مثل دهان باز یک هیولای خفته به نظر می‌رسید. صدای قدم‌های من و صدرا روی کف‌پوش‌های چوبیِ راهرو، پژواکِ آزاردهنده‌ای داشت.

صدرا زیر لب گفت: «سیاوش، می‌تونستی فردا صبح بیای،چه عجله ای برای اینکارداشتی. این پرونده‌ها جایی نمی‌رن.»

جوابی ندادم. سنگینیِ نگاهِ نیکان و حرف‌های صدرا در باشگاه، مثل خوره به جانم افتاده بود.

انگار تمامِ آن فشارها، تمامِ بغض‌های فروخورده‌ام، در این فضای خالیِ شرکت ملموس‌تر شده بود. به سمت دفتر کارم رفتم، اما انگار پاهایم از من فرمان نمی‌بردند.

صدرا_تاتوبه کارت برسی میرم تواتاقم کاری داشتی صدام کن

به تابلواسب نگاهم افتاد ناخوداگاه یاداذرخش افتادم، چه زیباکشیده شده بود، نگاهم راگرفتم وارداتاقم شدم

پشت کمدگوشه اتاق رفتم کمدی که پربودازپرونده های مشکی وابی ولی من دنبال یک پرونده بودم پیداش کردم بیرون کشیدم وبه پشت میزنشستم بازش کردم خودش بودچیزی که مدتی درمیان شلوغی های فکرم جرقه خورده بودتاسیس شعبه دوم شرکت درکیش، فرصتی که قبلابهش پشت کرده بودم ولی الان زمان خوبی بودبرای  کسایی که نمیخواستن سرپابودن من راببینند، نگاهم ازپرونده بالااومدناخواسته به اتاق روبه روافتاد، دراتاق هایرون بازبودفضای اتاقش ازهمین فاصله پرازارامش وسادگی بودنگاهم به تابلونقاشی روی دیوار، که درست بالای میزکارش بودافتاد، نقاشی یک ماه نقره ای ازچهارچوب یک پنجره دردل تاریکی شب، واقعازیبابود، ان ماه مرایادصورت بی ریاهایرون می انداخت صورت گردوملیحش به ماه شباهت داشت ان چشمان نافذمشکی که انگاری حرف میزد

بادستم به روی میزکوبیدم زیرلب لعنتی گفتم

این چه افکاری بودکه درسرم میچرخید، افکاری که میتونست مثل یک زهر خطرناک باشد، دوباره درقالب سختم نفوذکردم باتموم سردی ازپشت میزبلندشدم وباقدم های محکم ازاتاق بیرون رفتم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل ودو#

بازدن یک دوکمه گوشی حقوق کارمندهای شرکت وواریزکردم 50کارمندکه دربخش های مختلف سیستم خدمت میکردن، البته بجزاسکندری که عذرشوخواسته بودم،
دیگه ازتماس های ترلان ومادرخبری نبودتنهاسه روزبه مهمانی اخرهفته مونده بود
تقه ای به درخورد،رحمان باسینی واردشدمثل سابق خوشحال وسرحال بودبادیدن خوشحالی اش احساس رضایت داشتم
_سلام اقاروزتون بخیر
_بلاخره اومدی مشت رحمان، ازحال خانومت چخبر
همانطورکه سینی ورومیزگذاشت گفت
_دستتون دردنکنه اقا، زیرسایه شما خوبه، دعاگو، خداشماروازمانگیره اقا
_خداروشکر، دیگه راحت میتونی به کارت برسی، بوی سیب همراه عطرقهوه توفضاپیچید نگاهم به کیک داخل سینی افتادازرحمان پرسیدم

_این کیک خوش عطرکارخودته؟ 

خندید: نه اقاماقهوه ام ازشمایادگرفتیم این کیک وهایرون خانم خودش پخته اورده

برایم عجیب بودبااشاره دستم گفتم میتونی بری عادت داشت دروپشت سرش نبنده

چشمم به روبه روافتادهایرون درقاب چشمم قرارگرفت شال گلبهی به سرداشت دقیقاهمرنگ گونه هایش سرش پایین بودمشغول تایپ بودمتوجه نگاهم نمیشد، همینجابودکه صدراروبه روی من درچهارچوب درقرارگرفت نگاهموازروبه روگرفتم وبه رومیزانداختم باتعجب به دنبال نگاهم یک نگاه به اتاق روبه روویک نگاه به خودم انداخت، انگارمتوجه نگاهم شده بودولی به روی هردومون نیاورد
صدرا_حقوق کارمندهاروواریزکردی؟
به روی مبل نشست باسرحرفش راتاییدکردم
جرعه ای ازقهوه نوشیدم صدراهمچنان به میان امد
_برنامه ات برای مهمانی اخرهفته چیه؟
فنجان ورومیزگذاشتم ازپشت میزبلندشدم به پشت دیوارشیشه ای رفتم بااسم دوباره کلافه شدم هرروزبهش نزدیک ترمیشدم
باصدای اروم که کلافگی ازش پیدابودگفتم
_هنوزنمیدونم ولی شایدنرم
صدرا_اشتباه میکنی سیاوش اگه نری قبول میکنی که بازنده ای، اینجوری دیگه نمیتونی ازدست ترلان خلاص بشی شایدبهترباشه بری وحرفات وبزنی
نیش خندبی معنی زدم به نیمرخ به سمتش چرخیدم
_برم جلواون همه مهمون چی بگم، مگه باگفتن حرفام چیزی عوض میشه؟
فکرمیکنی ترلان دست برداره اون هرخفتی وبه تن میخره
صدرا_بیابشین میخوام باهات جدی حرف بزنم
رومبل دقیقا روبه رویش نشستم جلوتراومدبه میزی که بینمون بودنزدیک ترشد
صدرا_بنظرم دست یک دختروبگیرباخودت ببرمهمونی، بعدیک مدت نهایتامیگی بهم خورد
_اخمی بین دوابروم نشست_بچه شدی صدرا، دست کی وبگیرم باخودم ببرم، الان همه به فکرسواستفاده کردن هستندمن نمیتونم اعتبارموبه بازی بگیرم توفکرمیکنی به این راحتیه که تومیگی
نگاهش به سمت اتاق هایرون کشیده شد
صدرا_اتفاهستنددخترایی که براشون هیچ کدوم ازاینامهم نیست میگم بنظرم این دختره موردخوبیه
نزاشتم ادامه بدع ازرومبل بلندشدم باتحکم گفتم
_اصلافکروشونکن
پشت میزنشستم به صفحه مانیتورچشم دوختم صدراازجابلندشدتوجهی بهش نکردم میخواست حرف بزنه که گفتم
_الان وقتش نیست  صدرامیخوام تنهاباشم
صدرا_بنظرم تومیترسی سیاوش میترسی میخوای فرارکنی ولی این راحش بودکه گفتم
میخواست بره که گفتم_درو پشت سرت ببند
باصدای بسته شدن درچشمام بسته شدحرف های صدراکلافه ام کرده بودباسرانگشتان دستم رومیزضرب گرفته بودم
حق داشت میترسیدم ولی ازحصاری که به دورخودم وزندگی ام کشیده بودم من مال تنهایی بودم وتنهایی مال من، نمیخواستم کسی بانزدیک شدن به حریمم من رابهم بریزدحتی به ظاهرحتی اسمن
دوباره حرف های مادرم توفکرم تکرارشداگه نمیرفتم حتمایک کاری میکردتابهم درس بزرگی بده  وذره چشمی ازمن بگیره اونوقت دیگه شایدبایدتن به هرخواسته ای میدادم من پدرموباحماقت هایم ازدست داده بودم حالانمیخواستم اینبارشاهدازدست رفتن مادرم باشم مادری که تنهاامیدفریدبودولی رفتنم یعنی اعلام موافقت ازدواج باترلان، یعنی تسلیم شدن، اینبارحرف های صدرارتوگوشم زمزمه شد
پوفی ازروی درماندگی وکلافگی کشیدم انگاری تنهاراهش همینی بودکه صدراپیشنهادداده بودبرای همین کلی اسم وتصویردخترهایی که ازقبل میشناختم برایم تداعی شددخترهایی که اول فکرمیکردم تنهاراه انتقام من هستندوباشنیدن زجه وگریه هایشان ارام میشدم ارامشی که فقط برای لحظه ای کوتاه مهمانم میشدولی بعدرفته رفته پرمیکشیدودردی تازه به دلم میزاشت دردی ازجنس نفرت وعذاب وجدان.
همه رودرذهنم سبک وسنگین میکردم روی شماره ازیتا مکث کردم دختری که قبلامهمون شب های تارم بود کسی که تاپای چشمه میبردمش ولی اجازه نمیدادم سیراب شودازکسانی که تاسلام میدادی زودوابسته میشدن حالم بهم میخورداینانامشان دخترنبودبلکه اهرم عذاب وخیانت بودازبس که دربرابر هوس درونشان ضعیف بودن
باگرفتن شماره صدای لوس وکشدارش درگوشی پیچید
ازیتا_میدونستم بلاخره پیدات میشه توکفترجلدخودمی
صدای خنده های مستانه اش اعصابموبهم ریخت صدایی که درست مثل عجوزه های بدجنس بودسریع پشیمان شدم بی معطلی بدون اینکه کلمه ای حرف بزنم مکالمه روقطع کردم بایک حرکت گوشی وخاموش کردم وپرتش کردم رومیز

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل سوم#

♡هایـــــــرون

 

سردی صبحگاهی، مثل لبه تیزیک چاقوروی پوست گونه هایم نشست. پنجره اتاق نیمه بازبودوبادپاییزی، باان سرمای نافذش گرمای پتورومختل میکرد

ازمیان خش خش برگ های پاییزی حیاط، بویی امدکه ناخوداگاه چشمانم رابستم وبوکشیدم، بوی شیرین، گرم عمیق سیب پخته شده بادارچین، وای که اب ازلب ولوچه ام اویزون شده بود. بوی دستپخت مامان بودمیدونست توفصل پاییزچقدرکیک سیب دوست دارم لبخندی رولبم نشست ازجابلندشدم ازتخت بیرون امدم، به سمت پنجره ترانس رفتم دوباره یک بوکشیدم وای که خواب ازسرم پرید، درشیشه ای ترانس ومحکم بستم انگاری گرماتثبیت محیط شد، اول ازهمه موهای پرپشت وبلندمشکی ام رابه شانه کشیدم ودم اسبی ازبالاسرم بستم بلندیش به روی کمرم افتاد، واردسرویس شدم چندمشت اب ولرم به صورتم پاشیدم اخیش چقدرحالموجااورد

روبه ایینه ایستادم شکم قاروقورافتاده بودبایدسریع حاظرمیشدم که هم دلی ازعذادربیارم هم به موقع به شرکت برسم

یکم کرم ضدافتاب هلویی به صورتم زدم تاکمی ازخشکی سرصبح پوستموجبران کنه، خط چشم ظریفی دورتادورچشمم کشیدم که چشمانم راکشیده ترمیکرد، رنگ لبامودوست داشتم برای همین اززدن رژمنصرف شدم

بعد، سراغ انتخاب لباس رفتم، ست کت جین وشلوارنیم بگ یخی رابه تن کردم حسابی بهم میومد، میان شال هایم شال گلبهی بهم گرمامیبخشید، ان راروسرم انداختم ازدیدن خودم برق رضایت تونگاهم نشست راضی شدم ازایینه دل بکنم کمی ازعطرملایم شب های پاریس که دایی برام فرستاده بودزدم ازاتاق بیرون رفتم. 

بدوبدو خودموبه اشپزخانه رسوندم، مامان پشت میزنشسته بودوبخارگرم ازظرف کیک بلندمیشد

_صبح بخیرمامان پنجه طلا، وای چی کردی

لبخندگرمی زد_صبح بخیرعزیزم، خیلی وقته درست وحسابی چیزی نخوردی گفتم برات کیک موردعلاقه ات ودرست کنم

همینطوری که هی عطرکیک وبه مشامم میکشیدم نزدیکش شدم وبوسه ای ازسرگونه هایش زدم_وای ممنونم ازت مهربون دستمودرازکردم یک قسمت ازکیک وداخل دهانم گذاشتم، داغ بود، یک تیکه سیب زیردندونم حس شدطعم دارچین مزه دهانم راخوش مزه کرد

مامان_دست نگهدارشکمو، داغ داغ نخورسردلت می مونه بزاریکم خنک بشه

همینطوری که به ساعت گوشی نگاه میکردم گفتم_دیرم شده بایدبه موقع برسم، باباام که امروز زودرفته

مامان که فکرهمه جاروکرده بودچندبرش به کیک زدوان رادرظرف مخصوص گذاشت وبه سمتم گرفت

_باخودت ببرشرکت بخور، فقط به همکاراتم بده چون عطرش میپیچه اونوقت دینش میادگردن من بدبخت

خنده ای ریزی کردم_باشه مامان جان ممنون بابت کیک خوشمزه، من بایدبرم، خداحافظ

مامان_خدابه همراهت، مراقب خودت باش. 

پشت درشرکت منتظربودم درتوسط پیرمردخوش خنده بازشد، عمورحمان ابدارچی شرکت برگشته بود، لبخندملیحی زدم واردشرکت شدم پشت میزمنشی اسکندری نبود، جای تعجب داشت که چرانیامده بود، سرمای بیرون هنوزروشانه هایم نشسته بودامافضای داخل بانوروگرمای ملایم کمی سرمایم راگرفت عمورحمان بانگاهی مهربان گفت_صبح بخیردخترم

گفتم_سلام خیلی ممنون 

نگاهم به ظرف توی دستم افتادبه دنبال نگاهم اوهم نگاه کرد ظرف وبه سمتش گرفتم

عمورحمان_این چیه دخترم؟ 

_کیک سیب، مامانم پخته، گفت برای شماام بیارم

چشمانش برق زد: دست مامانت دردنکنه ولی من قنددارم، ولی برای شما وبقیه میارم

ظرف وازم گرفت، سرم رابه نشانه موافقت تکان دادم. 

ازکناراتاق صدراگذشتم، که پیش قدم شدوسلام داد

_سلام اقاصدرا، صبح شماام بخیر، بااجازه ای گفتم وبی توجه به اتاق سیاوش وارداتاقم شدم. نمیخواستم باسیاوش چشم توچشم شوم این احساس بخاطراتفاق ان روزبود....

*********************

یکم ازکیک وچایی که عمورحمان اوردخوردم، دستگاه رایت روشن بودبرگه های چاپ شده گزارش های ارسالی وبرداشتم بایددوباره برای بررسی به اتاق سیاوش، یاصدرامیبردم، خوش بختانه صدراداخل شرکت بودبه سمت اتاقش رفتم چقدرجای اسکندری پشت میزش خالی بود، دراتاق صدرابرخلاف اتاق سیاوش بازبود، تقه ای به درزدم چشمانش راازمانیتوربالااورد، بادیدن من لبخندزذ
_بفرماییدداخل
واردشدم برگه هارو روی میزگذاشتم ظرف کیکش خالی بود
صدراهمینطورکه برگه هاروبرداشت نگاهم کرد_بابت کیک ممنون، طعم فوقالعاده ای داشت
لبخندزدم_خواهش میکنم دستپخت مامان بود، راستی ایناگزارشات ارسال شده ازچندشرکت صنعتی که بی زحمت بایدامضاشون کنید
صدرانگاه مستاسلی به برگه هاانداخت، برگه هارو دوباره رومیزگذاشت وچشمانش رابه مانیتوردوخت وگفت_
اینابایدبه روعیت سیاوش برسه ببریدتاامضابزنه
باتصویراینکه بخوام واردفضای سنگین اتاقش بشم سریع گفتم_سری قبل همین گزارشات وخودتون امضاکردین؟!
نگاهم کرد درنگاهش چیزی احساس میشدکه واضح نبودیکم بالاپایین شد
صدرا_بله ولی اینبارفرق میکنه چون سهامداراصلی این شهرک هاسیاوشه
اسرارجایزنبود، چاره ای نبودبرای همین باسرموافقت کردم برگه هاروبرداشتم وبه سمت اتاق سیاوش رفتم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ویژه

#پارت چهل وچهارم#

انگشتانم برای زدن ضربه به درتردیدداشتند، بلاخره چندضربه به درزدم، نمیدانم چراوقتی پشت اتاق سیاوش که شبیه یک قلمروسردویخ بودمیایستادم قلبم به سینه مشت می کوبیدوپایم سست میشدانگاری سرمای محیط خون دررگ پاهایم رامنجمدمیکرد

صدای بم شده مردانه اش که پرازغروربوداجازه ورودداد

وارداتاق شدم، نمیخواستم نگاهم درنگاه سردوتاریکش گره بخوردبرای همین باتموم جدیت وقدرتم به میزش نزدیک شدم

_سلام خسته نباشید

برگه هاروروی میزگزاشتم بی معطلی گفتم، این برگه هارواقاصدراگفتندشماامضاکنید

برگه هاروبرداشت لحظه ای دزدکی نگاهش کردم بی قرارواشفته بودباخودکارهمیشگی اش پای برگه هاروامضاکرد، لرزه دستانش باعث شدامضایش مثل همیشه به نقش نشینه، برگه هاروبه سمتم گرفت میخواستم برگه هاروازش بگیرم که منصرف شدوبرگه هارو کشید، لرزش دستانش به خوبی مشخص بودنگاهم به چهره اش افتاد، حالت چهره اش مشوش ومضطرب به نظرمیرسید، بادستانش به سمت مبل جلومیزش اشاره کرد

_لطفاچنددقیقه بنشینید

متعجب شدم دلشوره گرفتم باخودم گفتم نکنه مشکلی توانتقال گزارشات پیش اومده دلهره عجیبی داشتم رومبلی که اشاره کردنشستم اینبارمنتظرانه نگاهش میکردم انگاری حال عجیبی داشت دستی کلافه به داخل موهایش کشیدازپشت میزبلندشدبدون حتی نیم نگاهی به سمت دیوارشیشه ای رفت، پشتش به من بود، ضربان قلبم شدت گرفت برای همین پرسیدم

_اتفاقی افتاده؟ تومتن گزارشات مشکلی بود؟ 

دست راستش مشت شدانگاری حرف زدن برایش سخت بود، لرزه زانویش رامیدیدم ولی جنس این لرزش هاازروضعف نبودبلکه ازروی جنگیدن بود. ولی جنگیدن باکی؟ شایدباخودش

قامت کشیده وهیکل خوش فرمش دران کت شلوارمشکی اسپرت جذب که اندامش رابه نمایش میگذاشت ازپشت سرهم چشم نوازبود

همچنان درسکوتش فرورفته بودبرای همین باخودم فکرکردم شایداین حالت رفتاری اوباشدبهترباشدکه برم ازجابلندشدم روبه سیاوش گفتم

_بااجازتون من برم، اگه مشکلی توگزارشات بودبهم اطلاع بدین

میخواستم راهموکج کنم تابه حرف امدجمله ای متفاوت که بعدازکلی سروکله زدن باخودش به زبان اورده بود، احساس عجیبی پیداکرده بودم باخودم گفتم یعنی این جمله اززبان سیاوش بیرون امد، چرابه من؟ حالت گفتنش درعین نیاز پرازغروربود

سیاوش_مشکلی درگزارشات نیست، مشکلی هست که به من مربوطه

سرجایم خشکم زداین چه مشکلی بودکه سیاوش میخواست بامن درمیان بزاره،نمیدونستم بایدچه واکنشی نشان بدم ازشخصیت سیاوش بعیدبودحتی کلمه مشکل رابه زبان بیاوردچه برسه به اینکه اعتراف به مشکل مرتبط باخودش بکنه

گوشه شالموتودستم گرفتم وهی باهاش ورمیرفتم، ارام وشمرده باتردیدپرسیدم

_چه مشکلی؟ 

دوباره دستی کلافه به موهایش کشیدانگاری گفتنش براش سخت بود، ازتمام حالت هاش میشداینوفهمیدپیش دستی کردم

_کاری ازمن برمیاد؟ 

برگشت نگاهم درنگاه خمارش گره خورد، نگاهش پرازناامیدی وخواهش بودولی حرکاتش پرازغرورومحکم بودن

_نمیدونم، شاید، چطوری بگم

پشیمانی درنگاهش پیدابود، انگاری میخواست حرفش راپس بگیردنمیدونم چراولی میخواستم بدونم شکاف کوهی مثل سیاوش چه چیزی که باعث شدبه زبان بیاد، پیش دستی کردم

_اگه گفتنش براتون سخته میخوایدیک وقت دیگه ای بیانش کنید

ازخداخواسته قبول کرد، بی معطلی گفت

_فکرخوبیه، نظرتون چیه امشب ساعت۸ همدیگه روببینیم

تودلم گفتم ای توروحت هایرون تونظرت وبرای خودت نگهدار، منظورمن یک وقت دیگه بود، تردیدوسردرگمی سرتاسروجودم وگرفت نمیدونستم بایدچی کنم سیاوش به پشت میزش نشست ازمخمصه بیرون امده بوددوباره توقالب خودش فرورفته بودبی مقدمه گفت

اگه موافق نیستیدمیتونیم فراموشش کنیم

دستپاچه شدم ازغرورلعنتی اش متنفربودم یک ساعته وقت منوگرفته حالااین حرف ومیزنه، ولی ان مشکل میتوانست جواب همه سوال های ذهن من درموردشخصیت نفوذناپذیرسیاوش باشد برای همین گفتم

_باشه مشکلی نیست، فقط کجا؟ 

زیرلب گفت: براتون پیامک میکنم

بانگاهم حرفش راتاییدکردم وبدون هیچ حرکت اضافی ازاتاقش بیرون اومدم، به پشت درکه رسیدم نفس عمیقی ازسراسودگی کشیدم ولی درهمان نقطه دوباره پشیمان شدم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل پنجم#

هوش ازسرم رفته بودارام وقرارنداشتم مدام فکرمیکردم ماجرایی که سیاوش میخوادبگه درموردچیه؟ نکنه دوباره یکی دیگه سرش کلاه گذاشته روش نمیشه بگه، شایدم اسکندری زیرابموزده میخواددیگه شرکت نرم، هزارویک فکرتوی سرم میپیچید،انقدرباپوست انگشتان دستم بازی کردم پوست پوست شده بودومیسوخت، امروززودترازشرکت بیرون رفتم خوردن بادسرپاییزبه صورتم داغی فکروخیال سرموخنثی میکرد، انقدرفکرم مشغول بودکه اصلامتوجه نشدم کی به خونه رسیدم،

هیچکس خونه نبود، میدونستم مامان پیش هانارفته بودتایک سربرای چکاب به دکتربرند، باباهم که طبق معمول این وقت روزخونه نبودحوصله رفتن به اتاقم ونداشتم، سرمعده ام سوزمیکشیدولی حتی رمقی درپایم نبودبه سمت اشپزخانه برم وچیزی بخورم، یک چیزی مثل خوره به جانم افتاده بود، به ساعت طلایی رودیوارنگاه کردم ساعت3بعدظهربود، اولین باری بودکه قبول کرده بودم یک مردراملاقات کنم مردی که برایم غرییه ای اشنابودشخصیتش هرچه که بودکنارش ازچیزی نمیترسیدم واحساس امنیت میکردم انگاری که ازسال هاپیش میشناختمش

باصدای زنگ گوشی ازفکروخیال بیرون امدم شماره مریم روصفحه گوشی بود، ازوقتی مشغول کارشده بودم کمترمیتونستم ببینمشون دلم حسابی براشون تنگ شده بود

جواب دادم وگوشی وزدم رواسپیکر، ازپله هابه سمت اتاقم رفتم تالباسموعوض کنم

_سلام مریمی خوبی؟

مریم_علیک سلام پارسال دوست امسال دیگه هیچی، رفتی حاجی حاجی مکه، نمیگی ماام دل داریم

_حق داری مریم، ولی باورکن خیلی سرم شلوغه کارهای شرکت حسابی وقتموگرفته

_میدونم باباشوخی کردم، ازکارت راضی هستی؟ 

همینطورکه لباسموعوض میکردم بامریم هم حرف میزدم

_اره خداروشکرخوبه، راستی یک فکرایی برای تودارم دیگه وقتشه توام حسابی مشغول بشی

باهیجان پرسید: جدی؟ چه فکری؟ 

_تصمیم گرفتم توروام باخودم به شرکت ببرم اینجوری یک بخشی ازکاراروتوانجام میدی یک بخششم من نظرت؟ 

خوش حالی ازصداش مشخص بود، چندروزی میشدبه این موضوع فکرمیکردم البته اگه صدراموافقت میکردخیلی عالی میشدمنم ازتنهایی درمیامدم ازطرفی هم لازم نبودگزارشات ومن ببرم تحویل بدم

مریم_مگه همچین چیزی ممکنه؟ 

روی تختم نشستم_نمیدونم ولی حتماباهاشون صحبت میکنم 

خمیازه ای ازسرخستگی کشیدم حسابی خ. اب به چشمام فشاراورده بودصدای اروم مریم باعث شده بودمنم اروم بشم

مریم_برواستراحت کن که مثل اژدهاصدای بازکردن دهنت میاد

خندیدم_اره خیلی خوابم میادخودم بهت خبرشومیدم بوس بوس

_بروعزیزم خوب بخوابی

روی تخت ولوشدم

خوابم تیکع تیکه شده بودنمیدونم شایدازاضطرابی که داشتم بودکلافه شده بودم اخرسرروتختم نشستم خواستم به ساعت روگوشی نگاه کنم که پیامکی توجهموجلب کردبازش کردم خودش بود، بوی عطرش هم ازپشت گوشی بلندشده بود، شماره ناشناس که متن کوتاه وسردش مشخص میکردسیاوش است 

(ساعت8،رستوران نزذیک شرکت) 

زیرزبان گفتم_خب میمیردی یک سلامی چیزی بدی انگاره به نوکرباباش پیام فرستاده خوبه حالامن ازت درخواست نکردم 

به ساعت گوشی نگاه کردم از5گذشته بودباحساب ترافیک های تهران بایدکم کم حاظرمیشدم ولی قبلش یک زنگ به مامان زدم

_جانم هایرون جان

_سلام مامان!کجایی؟ 

_سلام عزیزم، باهانااومدیم چکاب، رفتی خونه؟ ببین غذاتوگذاشتم تویخچال حتماقبلش گرمش کنی 

صدای شلوغی ازپشت گوشی میامد

_باشه، مامان من میخوام برم بیرون یکی دوساعتی کاردارم شایدیک خریدی هم کردم شماچیزی نمیخواین؟ 

_نه عزیزم، فقط برگشتنی بیاخونه هانا، منم میرم اونجا، دیگه صدامون کردن بایدبریم خداحافظ

_باشه خداحافظ

پالتویشمی که اغلب تودانشگاه میپوشیدم وتنم کردم همراه شال وشلوارمشکی، حوصله ارایش کردن نداشتم برای همین یکم برق لب زدم که لبام ازحالت خشکی دربیاد،نیم بوت های مشکی امو پام کردم وازخونه بیرون رفتم

**

نزدیک شرکت فقط یک رستوران دوطبقه بودازپشت شیشه چیزی پیدانبودبخاری ازسرمای بیرون وگرمای داخل روشیشه نشسته بودبه خودم نهیب زدم نکنه کاراشتباهی کردم قبول کردم ببینمش؟! اخه مشکل اوچه ارتباطی به من داشت

دوباره باسردرگمی واردشدم همه میزهاروازنظرگذروندم خبری ازش نبود احتمالاطبقه بالابود، ازپله های پیچ درپیچ سنگی بالارفتم صدای موسیقی بی کلام ارومی میان پچ پچ وخنده مشتریان به گوش میرسیدبه طبقه بالارسیدم چراغ های بلندی همراه گل های ابشاری، ازسقف اویزون شده بود. پسری جوان ومعمولی بالباس مخصوص پیش خدمت جلویم وگرفت

_خیلی خوش اومدید، میزرزرف داشتید؟ 

بانگاهم جمعیت سالن وازچشم میگذروندم که گوشه سالن نزدیک دیوارریلی شیشه، ای نشسته بود

به ساعت مچی اش نگاه میکردانگاری خیلی وقت بودکه منتظربود، سیاوش نگاهش را از ساعت مچی‌اش گرفت و به من دوخت. نگاهش سنگین بود، انگار می‌خواست با چشمانش حسابِ هر دقیقه‌ای را که از دست داده پس بگیره

روبه پیش خدمت نگاه کردم وبه سیاوش اشاره کردم منتظرم هستند

بی معطلی به سمتش قدم برداشتم قدم هایی که گاه محکم به زمین میشست گاه باتردید

به میزرسیدم چشمان مشکی اش رابه نگاهم دوخت بااشاره به صندلی روبه رواشاره کرد، حتی به خودزحمت ندادازپشت میزبلندشود، صندلی وبیرون کشیدم وروبه روش نشستم، اگه اونجارستوران نبودوقرارمابه خواست خودش نبودحتم داشتم یک دقیقه ام منتظرنمی موند، بی تابی ازش پیدابود. 

همینطورکه به لیست غذاهانگاه میکردگفت

_شماعادت دارید همیشه دیربه قرارتون برسید

لحنش بوی دوگانگی میداد، یک تای ابروموبالاانداختم

_یادم نمیادهمچین قراری قبلاگذاشته باشم، بعدشم بیرون خیلی ترافیک بود

ازجسارت کلامم برق نگاهش موج زد، منتظربودم تاشروع کنه، لیست منورو رومیزبه سمتم اروم هل دادهمچنان نگاهش رومیزبوددستانش بهم گره خورده بود،

اشاره ای به پیش خدمت کرد، فوری خودش رابه سرمیزرساند

_درخدمتم

سیاوش به چشمانم خیره شد_چی میل دارید؟ 

نگاهموازسیاوش به پیش خدمت گرفتم اروم گفتم_یک فنجان چای

پیش خدمت ازانتخاب ساده ای که داشتم متعجب بود ولی خب چای تنهاچیزی بودکه ازسرمای بدنم کم میکردوخستگیمومیگرفت

سیاوش باتعحب گفت_غذایی برای شام سفارش بدید

_باجدیت نگاهش کردم_ممنون ولی زودبایدبرم 

سیاوش باسرش تاییدکردوبه پیش خدمت گفت_اسپرسو لطفا

پیش خدمت سفارشات وثبت کردازمادورشد

سیاوش همچنان سکوت کرده بودنگاهش بین میز، ودستش جابه جامیشدبیشترازان نمیشدمنتظرماند، ازطرفی بایدزودبرمیگشتم ازطرفی ام قلبم توگلوم گیرکرده بودروبه سیاوش ارام گفتم

_منتظرم؟ میخواستیدازیک مشکل پیش امده صحبت کنید

چشمان مشکی وخمارش درقاب مژه های بلند، زیرسایع ابروهای مشکی کشیده اش به من خیره شد، دستانش ازگره بازشددستی به موهایش کشیدباپاهایش روزمین ضرب گرفته بودسفارش هامون رسید، بخارداغ چایی واسپرسورومیزبلندشده بوداینبارجسارت پیداکردتردیدوکنارگذاشت

_قراره دوروزدیگه بک مهمونی توسط مادر م برگزاربشه

خنده رولبام نشست _این مشکلش چیه؟ 

جرعه ای ازاسپرسونوشیدروبه من گفت چاییتون سردشدفنجان وبلندکردم وبه لبام نزدیک کردم 

سیاوش_من واین مهمونی هیچ ارتباطی به هم نداریم چون...انگاری گفتنش براش سخت بود: چون قراره به اجبارمادرم ترلان دخترخاله ام نامزدمن معرفی بشه

فنجان دردستم خشکید، بااسم ترلان صورتم یخ زد، بایاداوری ان حرفا دوباره عرق سردی به بدنم نشست باتعجب فنجان ورومیزگذاشتم باتعجب تمام نگاهش کردم

_خب این موضوع چه ارتباطی به من داره؟ منظورم اینه چه کمکی ازمن ساخته است؟!!!!!

ازپشت میزبلندشددوباره درقالب همان سیاوش همیشگی رفت دستانش را درجیب شلوارش گذاشت منتظرانه نگاهش میکردم زیرلب اروم ولی محکم گفت

_می خوام همراه من به عنوان نامزدسوری تومهمانی حضورداشته باشی تاپرونده ترلان بسته بشه

قسم میخورم که دیگه نفس نمیکشیدم، سینه ام سنگین شده بودباسختی بالاپایین میشد، حسابی بهم ریخته بودم دست وپایم بی رمق شددلم میخواست یقه اش رابگیرم وباهرچه توان بگویم این دیگرچه پیشنهادی است به من میدهی

باهرسختی بودازپشت میربلندشدم فاصله امان خیلی کم بودبی توجه به محیط، اروم ولی تندگفتم

_میفهمی چی میگی؟ برای خودم متاسفم که فکرمیکردم مشکلی درارتباط باشرکت برات پیش اومده، تودرموردمن چی فکرکردی؟ فکرکردی من ابزارتوام؟ فکرکردی من کی ام؟ یک احمق، یایک ادم بی خانواده؟ یاشایدم همونی که دخترخالت گفت

بااعصبانیت برگشت چشمانش قرمزبودانقدرمحکم جمله اشو اداکردکه نگاه همه متوجه ماشد

_من هیچ فکری نکردم 

نگاهی به جمعیت انداختم بانگاه من همه نگاهشون گرفتندودوباره مشغول کارخودشون شدند،سیاوش پشت میزنشست همچنان ایستاده بودم پاهایم جون نداشت مراتابیرون همراهی کندوقتی متوجه شدبقیه نگاهمون کردن بهم نگاه کردمحکم گفت بشین

نشستم 

ازجیب کتش دسته چکی بیرون کشید، همینطوری که ادامه میداد شروع کردبرای عددوارقام نوشتن

سیاوش_این فقط یک همراهی ساده وساختگی منم درعوض حمایتت میکنم 

ورق چک وروبه رویم گذاشت رقمش خیلی بالابودشایدحقوق دوسال کارکردنم توشرکت

امااین کارش درست مثل خنجری به روح وجسمم نشست خون جلوچشمم وگرفته بود ازجابلندشدم ورق چک وبرداشتم ازوسط پاره اش کردم رومیزانداختم تونگاهش عجزومیدیدم به سمتش توپیدم

_من به این پولااحتیاجی ندارم، اگه فقط یک درصدمیشدکمکمتون کنم دیگه نمیکنم، شماادم خیلی ازخودراضی هستیدکه فکرمیکنه باپول وقدرت میتونه همروبخره، ولی من شرافتمونمیفروشم، درضمن این اخرین ملاقاتی بودکه باهم داشتیم ازاین ببعدنمیخوام ببینمتون

بی معطلی به سمت پایین راه افتادم دلم میخواست زمان به عقب برگرده ولحظه ملاقات ماتوزندگیم حذف بشه ولی امکان نداشت، اوحرفایش رازده بودمن هم شنیده بودم، ازخودم بدم میامد، احساس بدی پیداکرده بودم هرچه زودتربایدازانجادورمیشدم ازدررستوران باشتاب بیرون امدم هنوزچندقدمی برنداشته بودم که صدای سیاوش به گوش رسید

هــــــــــــایرووووون کمکم کن

سرجایم میخکوب شدم اوبرای اولین باراسمم راصدامیزدان هم باخواهش ونیاز

نتونستم به سمتش برگردم ولی قدم هایش راپشت سرم حس میکردم بهم نزدیک ترمیشد

سایه اش یک قدم جلوترزیرتیرچراغ برق افتاده بود،به تصویرسایه اش روزمین نگاه میکردم روزمین هم باثلابت بود، عطرش درریه هاییم احساس میشد

برگشتم رودرروی هم، چشم درچشم نگاهمان درهم امیخته شدبرخلاف چنددقیقه پیش ارام بودانگاری زبان گشودنش ازسرخواهش ونیازتموم خواسته های درونی اش رافریادکشیده بود

سیاوش_کمکم میکنی؟ 

چه میتوانستم بگویم به ان چشمان زیبایی که باعجزنگاهم میکردمیگفتم نه؟ به قلبی که درسینه ام تحت فشارم گذاشته بودوبه گلویم چنگ میزد

سرنوشت مرابه دیاری میبردکه نمیدانستم چه انتظارم رامیکشید

واین تازه شروع ماجرابود

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل وشش#

سرسفره باغدای توظرفم بازی میکردم بااینکه عاشق قرمه سبزی بودم میل خوردن به غذارونداشتم تموم فکرم مشغول اتفاقات سرشب بودبی حالی من ازنگاه بقیه که دورسفره جمع بودنددورنماند

هانا_چراچیزی نخوردی؟ نکنه ازدست پخت من خوشت نیومده

نگاهی به چشمان پرازمحبتش انداختم_این چه حرفیه که میزنی اتفاقاخوش مزه بوددستت دردنکنه

عموعباس_راست میگه هایرون، خیلی خوشمزه بوددستت دردنکنه

هانا_نوش جونتون

بابانگاهم کرد: راست میگه هانا، توکه همیشه عاشق این غذابودی، چرااشتهانداری، رنگتم که پریده

هول شدم قاشق وتوظرفم انداختم دستی به صورتم کشیدم

_ن باباخوبم فقط یکم سرماخوردم همین

عزیزجون که باباهمراه خودش اورده بودگفت

_الان یک دمنوشی برات درست میکنم حالتوجابیاره

مامان وزن عمومشغول جمع کردن ظرف هابودن منم ازسرسفره بلندشدم چندتاظرف به اشپزخانه بردم حوصله نداشتم میان جمع تودیدبقیه باشم برای همین روبه مامان وزن عموکه تعارف تیکه پاره میکردن گفتم

_به جون خودم اگه بزارم دست به ظرفابزنیدمگه من مردم خودم میشورم

مامان لبخندزیبایی زدروبه زن عموگفت_میبینی چه بزرگ شده انگاری همین دیروزبودکه توبقلم شیرمیخورد

زن عمو_خداحفظش کنه،بچه هاهمین اندتاچشم برهم بزنی بزرگ میشن

مشغول شستن ظرف هاشدم، اشپزخانه هانانسبتا بزرگتروخلوت تربود، هاناظرف هاروداخل سینک میگذاشت ومنم مشغول شدم

نگاه وحرف هایش مدام توذهنم ریکاوری میشدنمیدونستم کاردرستی کردم قبول کردم کمکش کنم یانه لعنت به دل نازک وکوچکم بیادکه همیشه مشتاق کمک کردن بودهاناکنارم اومد

_چراانقدرتوفکری هایرون؟ چیزی شده؟ میخوای بامن حرف بزنی

اماقفلی بزرگ به روی زبانم زده شده بودماجراچیزی نبودکه بتوان راحت بیانش کرد، لبخندملیحی زدم وگفتم

_من خوبم نگران نباش عوضش بگوببینم حال لوبیای سحرامیزماچطوره؟ 

دستی بامحبت روشکمش کشید

_حالش خداروشکرخوبه سلام میرسونه

**************************************

ان شب تموم شدنی نبودانگاری هردقیقه اش یک ساعت میگذشت، ازتوحسابی داغ کرده بودم وازبیرون سردم میشد، این لرزهای به جون نشسته من حاکی ازتصمیم سختی بودکه گرفته بودم تصمیمی که به درستی یانادرستی اش فکرنکردم وجادوی نگاه سیاوش شده بودم، واردترانس اتاقم شدم بادشدیدی به موهایم وصورتم شلاق میکشید، ولی ازداغی پیشانی ام کم نمیشد، احساس کسی راداشتم که قراربودبرای اولین بارازپرتگاهی سقوط ازادکندبه یادحرف اخری که بینمون زده شدافتادم

ازسیاوش درهمان نقطه که ایستاده بودیم پرسیدم_چرامن؟ این همه ادم تواین شهرهستندکه میتونندکمکت کنند. 

به نگاهش خیره بودم تاصحت حرفاشوبفهمم درچشمان مغروروحشی اش دروغ تنهاچیزی بودکه پیدانبود

سیاوش_چون فقط به تواعتماددارم

_چرا؟ 

سیاوش_خودمم نمیدونم

حرف اخرم وزدم 

_من کمکت میکنم ازاین پرتگاه خلاص بشی ولی اگه خودم پرت بشم چی؟ 

سیاوش_اونوقته که منم پرت میشم تابگیرمت

نمیدونم این حرفاروازروچه احساسی میزذولی هرچه که بود باعث شدحال غریبی بهم تزریق بشه، انگاری توتبی میسوختم که هیچ علاعم ونشانه ای نداشت وفقط خودم درکش میکردم 

باخودم مثل دیوانه هاحرف میزدم وازعواقب کارهزاران سوال ازخودم میپرسیدم هربارباهرسوال جوابی برایش پیدامیکردم که خودم راقانع کنم انقدرکلنجاررفتم تاخورشیدطلوع کرد، ولی من حتی پنج دقیقه ام نخوابیده بودم سرم سنگین شده بودانگاری میخواست منفجربشه، نبایدکسی ازحالم باخبرمیشدحوصله رفتن به شرکت ونداشتم ازهمه کس وهمه چیزفراری بودم بایدبابنفشه ومریم حرف میزدم بایدموضوع وبهشون میگفتم وازشون کمک میخواستم

 

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل وهفت#

بنفشه_نــــــــــه حالامیخوای چیکارکنی؟
همینطورکه قدم میزدم ویک مسیرچندقدمی وبالاپایین میکردم گفتم: چه بدونم بنفشه من اومدم ازشمابپرسم که چه گلی بزارم روسرم
مریم ازرومبل خونشون بلندشدبه سمتم اومددستانش رادورشانه هایم گذاشت
مریم_چراانقدرمضطربی تابه حال تواین وضعیت ندیده بودمت یکم اروم باش
هردورومبل کناربنفشه نشستیم
_اصلاعقلم قدنمیده، کاش اون روزاون تصادف لعنتی نشده بود
بنفشه جپ چپ نگام کرد_بدشد!!! هیچی هیچی داریم شوهرت میدیم کجای کاری فرداشب نامزدیتههههههه
نگاه خشمگینی بهش انداختم
مریم: بنفشه الان وقت این شوخی های مسخره است؟ مگه نمیبینی حالشو، رنگ به رونداره.
بنفشه جدی شدروبه من چرخید
_اخه من قربون صورت ماهت برم این چه حالیه داری مثل انجیرخیس شده شدی
نمیدونستم بایدبخندم یاگریه کنم، خنده کوچکی رولبم نشست، که بنفشه ادامه داد:
بنفشه_اها حالاشدالانم مثل یک دخترخوب ببین بهت چی میگم خوب بهم گوش بده
مثل یک پرنسس  پامیشی میری مهمونی ومیای کاری نمیخواد کنی که مثل یخمک شدی، خدابده شانس کاش یکی ام پیدابشه به مابگه نقش خانومشوبازی کنیم، اونوقت میبینی چجوری روانگشتم میچرخونمش،
نگاه معناداری بهش انداختم؛
_ هرچی اومد منوبهش نسبت دادی که یکدفعه بگوشلغمم وخلاص
بنفشه_اخه اینجورکه توترسیدی گفتم  لابدسیاوش میخوادسلاخیت کنه
دوباره ازرومبل سبزراحتی بلندشدم روبه هردونگاه کردم
_اگه بقیه بفهمن چی میشه؟
مریم_بلاخره اینم ممکنه بایدبه همه چیزش فکرکنی هایرون
بنفشه_شانه ای بالاانداخت_بنظرم کسی نمیفهمه یک مهمونی ساده توخونه اوناست خونه اوناام اونوره شهره، بقیه ازکجامیخوان بفهمن؟!!!!
دروغ چرابعدحرف زدن بابنفشه ومریم اروم ترشده بودم باردوشم تقسیم برسه شده بودبرای همین سبک ترشدم
بنفشه_فقـــط یچیزی هست که خیلی مهمه
مرددنگاهش کردم
مریم_چی
سرتاپامونشونه رفت_اینجوری که نمیخوای بری بلاخره مهمانی ساده نیست مراسم نامزدیه، حتماهمه اشناهاشون هستندکه قراره توروببینند
دوباره دلشوره گرفتم حق داشت به ان قسمتش فکرنکرده بودم
مریم_هایرون همینجوریشم ازهمه خوشگلتره، اینوسیاوش هم میدونه
بنفشه_چه ربطی داره، بایدطوری واردمهمانی بشه که ترلان ازحسادت دق کنه، مگه تواین سریال های ترکیه ای ندیدی دختراوقتی تواین شرایط قرارمیگیرندچه کارایی که نمیکنند
روبه من چشماشوگردکرد
_ولی توفکرشونکن بسپارش به من فردابیاخونمون میدونم بایدچیکارکنم
_به مامانمیناچی بگم؟
مریم _اونم بامن
هردوشون ومحکم بقل کردم چقدرازداشتن انهاخوش حال بودم
***
به سیاوش پیام دادم که امروزشرکت نمیتونم برم، فرداام پنجشنبه بودومثل همیشه شرکت تعطیل بود، ازش خواستم ادرس مهمانی وساعتشوبرام پیامک کنه، چشمانم به عقربه های ساعت دوخته شده بودکه زمان باسرعت میگذشت، باگذشتن دقیقه های ساعت ضربان قلب من بیشترمیشد، مامان فکرمیکردسرماخوردم برای همین سوپ درست کرده بود، بابااسرارمیکردکه منودکترببره ولی گفتم که استراحت کنم خوب میشم منتظرجواب پیامکش بودم هی به صفحه گوشی نگاه میکردم خبری نبود، ازدیشب نخوابیده بودم برای همین تانهاروخوردم چندتاقرص مسکن انداختم به زیرپتوپناه بردم، چشمامومحکم بستم تاخوابم ببره، پلک هایم انقدرسنگین شدکه نفهمیدم کی خوابم برد. 

*********************

بادست نوازش مامان، بیدارشدم، هنوزبخاطراثرمسکن هاگیج بودم تموم لباسم خیس عرق بود، روتخت نشستم مامان لبخندپهنی زد_بلاخره بیدارشدی؟ حسابی خیس عرقی، تامن میرم میزشام وبچینم دوش بگیربیا، ازاتاق بیرون رفت
شب شده بودهمه چیزمثل برق به سرم جریان پیداکرد، سریع به گوشی چنگ زدم ساعت۹شب بودهنوزپیامی ازسمت سیاوش نیومده بود، نت گوشیموروشن کردم کلی اعلان پیام ازاینستاگرام داشتم مثل همیشه عکسام لایک شده بود، چندتاپیام ازپیژ های مختلف داشتم بی توجه به همشون پیام بنفشه روبازکردم،ایدی برام فرستاده بود،نوشته بودبزن روش تاخرکیف بشی،لینک ایدی وبازکردم،صفحه مجازی سیاوش بازشد، عکس مغرورانه خودش روپروفایلش بود، چندتاعکس باژست های مختلف توپست هاش داشت اماچیزی که خیلی جالب بوداین بودکسی ودنبال نکرده بودولی ۲هزاردنبال کننده دختروپسرداشت،ازصفحه مجازیش هم سردی میبارید، خودم زیاداهل این صفحات نبودم تاالانم به اسراربنفشه فعالیت داشتم، گوشی وروتخت گذاشتم وبه سمت حموم رفتم

سرمیزشام یجوری غذامیخوردم انگاری ازگرسنه های سومالی بودم غذای موردعلاقه ام دولمه بود
مامان_بخورنوش جونت دیشبم درست وحسابی شام نخوردی
بابا اینبارساکت بودخواستم یکم سربه سرش بزارم
_بابای خوشتیپم چی میکنه؟
باباخندید_خوبم دخترم یکم درگیرحساب کتاب شعبه جدیدم ازوقتی فرزادوگذاشتیم مراقب اوضاع باشه حساب کتابابهم ریخته
_ازاول هم اشتباه کردیدبهش اعتمادکردین
سیما: به اردلان هم گفتی؟
بابا_خودم امروزمتوجه شدم ولی بهش میگم
ازپشت میزبلندشدروبه مامان گفت_دستت دردنکنه خوشمزه بود
مامان_نوش جونت نخوردی که
بابا_مگه این هایرون میزاره برای من دولمه بمونه
جیغ کشیدم بــــــــــابـــــــــا واقعاکه
بابا ومامان هردوخندیدن، تابابارفت مامان گفت_راستی خواب بودی مریم زنگ زد، میگفت فردابابچه های مدرسه دورهمی دوستانه گذاشته میخواست توروام دعوت کنه
اب دهنم وقورت دادم سریع پرسیدم: شماچی گفتی؟
مامان که داشت ظرفاروداخل سینک میزاشت گفت: هیچی گفتم هایرون خوابه بیدارشدمیگم زنگ بزنه
_اها، باشه، خودم باهاش هماهنگ میکنم
دوباره استرس سرتاسروجودموگرفت تودلم گفتم: خدایاخودت کمک کن به خیربگذره
ازپشت میزبلندشدم بوسه ای به گونه مامان زدم وازش تشکرکردم به سمت اتاقم بالارفتم

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهل وهشتم♡

بلاخره روزمهمانی رسید، صدبارپیامک سیاوش وخوندم(خودم میام دنبالت)
نفس توسینه ام حبس میشدتواتاق بنفشه روبه ایینه منتظرنشسته بودم به درودیوارنارنجی رنگ اتاق، نگاه میکردم نگاهم روچهره ام ثابت شد، صورتم رنگ به رونداشت، دراتاق بازشدبنفشه همراه یک خانم واردشدکفش پاشنه بلندش اندازه خودبنفشه بود، چهره اروپایی داشت بایک ساک مخصوص اومده بود.
روی صندلی بلند شدم. نگاهم به دست‌هایش بود. سلامِ کوتاه و زیرلبی‌ام در فضای اتاق گم شد.

بنفشه_این همون دوستمه که میگفتم

ساناز بدونِ تعارف نزدیک آمد؛ نگاهش آن‌قدر تیز و دقیق بود که حس کردم در حالِ کالبدشکافیِ روحم است. چانه‌ام را با انگشتانِ سردش گرفت، صورتم را به چپ و راست چرخاند. لبخندِ کوتاهی گوشه‌ی لبش نشست: «فیسِ زیبایی داره… ازش چیزِ خوبی درمیاد.»

می‌دانستم در کارش بی‌نظیر است؛ تخصصش را از ترکیه گرفته بود و بنفشه همیشه از وسواسِ عجیبش تعریف می‌کرد. وقتی زیپِ ساکش را باز کرد، انگار جعبه‌ابزارِ یک نقاشِ چیره‌دست را گشوده باشد. ده‌ها قلمو با اندازه‌های مختلف روی میز چیده شد. سرش را بالا آورد و منتظر نگاهم کرد: «چه میکاپی مدِ نظرتونه؟ اروپایی؟ شرقی؟ جنوبی؟»
توی دلم به این اسامیِ عجیب‌وغریب خندیدم، اگر بنفشه اصرارِ احمقانه‌اش را نداشت، خودم با یک کرم‌پودرِ ساده و ریمل، سروتهِ قضیه را هم می‌آوردم. با تردید گفتم: «یه‌چیز… معمولی.»
ساناز نیشخندِ تندی زد، عینکِ ظریفش را روی بینیِ نوک‌تیزش جابه‌جا کرد و با لحنی سرد گفت: «برای یک میکاپِ معمولی من رو به اینجا کشوندین؟ کلی مراجعِ پولدار داشتم که به خاطرِ شما لغوشون کردم، فقط چون خواهرم سفارشِ بنفشه رو کرده بود. وگرنه من که زیرِ گریم، اصلاً میکاپِ معمولی قبول نمی‌کنم.»
بنفشه_ن بابا سانازجون، اینوولش کن، من بهت میگم چیکارکنی، یک میکاپ عربی براش بزن که تومجلس بدرخشه
سانازلبخندملیحی زد_اتفاقاخودمم نظرم همین بود، فقط نبایدکسی تواتاق بیاد، چندساعت دیگه خبرتون میکنم
بنفشه_باشه، چه بهترهایرون جان سانازواذیت نکنی من میرم برمیگردم
لنگه صندل پامودراوردم وبه سمتش پرت کردم سریع دروبست وصندل به درخورد،
تودلم چندتافوش ابداربه بنفشه دادم وبه اجبارخودموبه دست سانازسپردم.
حرکات قلموهابه روی پوست صورتم کلافه ام کرده بود، اولین باری بودکه میکاپ میکردم، حتی برای عروسی هاناام، خودم صورتموارایش کردم، چندساعتی بودکه داشت بااجزای صورتم ورمیرفت، بخدااگه میمون هم بودم این همه ساعت وقت نمیخواست، اخراش چندتایی ام چرت زدم هربارباضربه انگشتانش که میگفت چشماتوبازکن به بالانگاه کن ازچرت میپریدم، دلم میخواست اززریردستش فرارکنم، مهره گردنم وفقراتم تیرمیکشید
بوی ماکس صورت هلویی روصورتم، منویادژله هلویی مامان مینداخت، اگه میزاشت تاخودصبح میخوابیدم
سانازکه دست ازقلموکشیده بودگفت: رنگ لباست چه رنگی
زیرلب گفتم_کالباسی روشن
بعد۴ساعت بلاخره گفت تموم شدمیتونی بلندبشی
نفس اسوده ای کشیدم تاازروتخت بلندشدم گردنم تیرکشیدولی وقتی خودموتوایینه دیدم متحیرشدم به وجداومدم، ازاین بهتردیگه ممکن نبود، همه چیزبرخلاف ارایش سنگین وغلیظی که تصورمیکردم نقش بسته بود،
پوستم با استفاده از یک کرم‌پودرِ بسیار سبک و باکیفیت، چنان صاف و یکدست شده بود که انگار از سنگِ مرمرِ سفید تراشیده شده بود؛ شفاف، روشن و با درخششی ملایم که زیر نورِ اتاق می‌درخشید، هیچ اثری از خستگی یا تیرگیِ زیر چشم‌ها نبود، گویی تمامِ اضطراب‌های شب گذشته، زیر این لایه‌ی ابریشمی دفن شده بودند.ابروهایم راطوری نقش زده بودانگاری ازهمان ابتدانیمه پهن وکشیده بودند،
اما تمامِ جادوی کار، در چشم‌هایم خلاصه شده بود. برخلاف تصورم، ساناز آن چشم‌های بسیار سیاه وپهن و سنگین را نکشیده بود؛ در عوض، یک خط چشمِ بسیار نازک درعین حال پررنگ مشکی کشیده، مثل یک تیغه‌ی ظریف از گوشه‌ی چشمم عبور کرده و به سمتِ شقیقه‌هایم کشیده شده بود. این خطِ ظریف، چشم‌هایم را به شکلی بی‌نهایت کشیده و نافذ کرده بود، بدون اینکه سنگینیِ آرایش را حس کنم.
گونه‌هایم با یک رژگونه‌ی هلویی مات، کمی رنگ گرفته بودند که به چهره‌ام حسی از سلامتی و تازگیمی‌بخشید و استخوان‌های گونه‌ام را با ظرافت برجسته می‌کرد. و اما لب‌ها… لب‌هایم با یک رژِکالباسی رنگ  باکیفیت، حالا بسیار برجسته، خوش‌فرم و تعریف‌شده به نظر می‌رسیدند؛ درست با همان بافتِ مخملی که در رویاهایم می‌دیدم.
همه چیزدرعین سادگی وسبکی ماهرانه، گریم شده بود، طوری که خودم دیگرباخودغریبه شده بودم

باذوق به سمتش برگشتم_واقعاازتون ممنونم بنفشه حق داشت ازتون تعریف کنه

همینطوری که وسایل وداخل ساک میزاشت گفت_لطف داری ولی زمینه اولین شرط کارماست که شمازمینه خوبی داشتید

تقه ای به درخوردبنفشه گفت_اجازه هست

ساناز_بفرمایید

بازشدن درهماناوبازماندن دهان بنفشه همانابود، حسابی خشکش زده بودچندقدمی به سمتم اومد

بنفشه_هایرون خودتی؟ چقدرتغیرکردی دختر

خندیدم_هنردست سانازجونه گرنه من همان گلی بودم که هستم

بنفشه_الحق که سانازپنجه طلایی

 

بعدرفتن سانازوحساب کردن دستمزدسنگینش، لباسموپوشیدم، یک پیراهن حریرنرم پوشیده که به رنگ کالباسی بوددورشانه هایش شال خوش مدل یاسی رنگی دوخته شده بودکه تاکمرم میامد، این پیراهنی بودکه هاناوامیرازماه عسل ترکیه برام اورده بودند، درعین سادگی وپوشیده بودن زیبابود. 

بنفشه_وای هایرون دقیقامثل پرنسس هاشدی حتم دارم بادیدن توخیلیاازحال میرن امشب

بایاداوری مهمونی دوباره ترس ولرزمهمان دلم شد، ادرس خونه بنفشه روبرای سیاوش فرستاده بودم منتظربودم ازش خبری بشه نگاه مضطرب واشوبموبه ساعت دوختم ساعت از۷گذشته بود دل تودلم نبودکه امشب تمام شودولی ساعت به سختی میگذشت

ویرایش شده توسط bahare
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...