bahare 43 ارسال شده در 26 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مهر (ویرایش شده) نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن ژانر: عاشقانه خلاصه: ... مقدمه: نه کسی منتظر است نه کسی چشم به راه نه خیال گذر از کوچه دل دارد ماه بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟ وقتی با فانوس بروی دنبال ماه کوچه به کوچه شهر به شهر در پی تو در پس کدام ابر چهره پنهان کردی تو من همان ماهی برکه خشکیده ز قفس که نوشیده از هر قطره نور تو مثل نفس من را با آرامش بگیر در آغوش که تو روز روشنی و من شب خاموش اگر مهتاب بشی به من بتابی منم رخت سیاهمو در میآرم اگر بارون بشی نم نم بباری منم یادم میره در شوره زارم اگر پنهان بشی در رنگ مویت منم پروانه می شوم می روم ز کویت می شوم تاریکترین نقطه شبهایت می روم به دیاری که دلی در پی دل تب دارد عشق زیباست حرمت دارد گاهی وقت هاتودل تاریکی گم می شوی به زانودرمیای باتموم خستگی ناگهان دردل همان تاریکی...... پایان خوش پیشگفتار: این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داستان یا نوشته ای که سر راه ما قرار می گیرد قطعا یک درس و یک نشانه برای ما دارد درست است که نوشته های عامیانه تر نزدیک به سبک زندگی ما باعث درک بیشتری می شود ولی خیال ما همانند جسم کالبد ما محدود نیست و هیچ انتهایی ندارد پس چرا دقیقا زندگی که ممکنه هر یک از ما تجربه اش کرده باشیم و یا شاهد آن بوده ایم را بازنویسی کنیم شاید بهتر باشد از دنیای خودمان فاصله بگیریم و با دنیای متفاوت تری آشنا بشویم و سوار ماشین خیال بشیم و به دنیایی بریم که تجربه اش نکردیم من به این میگم ی عینک متفاوت یعنی همین حالا که گوشه اتاقت هستی می توانی همزمان تو یکی از کافه های لس آنجلس مشغول نوشیدن چای گرم یا یک فنجان قهوه باشی به همراه شکلات و کیک دلخواهت پس پرواز کن و خودت را در بند چیزهای روزمره نکن شاد باشید. ویرایش شده شنبه در 15:43 توسط Yammakh 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,039 ارسال شده در 26 مهر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مهر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 26 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مهر (ویرایش شده) رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داستان یا نوشته ای که سر راه ما قرار می گیرد قطعا یک درس و یک نشانه برای ما دارد درست است که نوشته های عامیانه تر نزدیک به سبک زندگی ما باعث درک بیشتری می شود ولی خیال ما همانند جسم کالبد ما محدود نیست و هیچ انتهایی ندارد پس چرا دقیقا زندگی که ممکنه هر یک از ما تجربه اش کرده باشیم و یا شاهد آن بوده ایم را بازنویسی کنیم شاید بهتر باشد از دنیای خودمان فاصله بگیریم و با دنیای متفاوت تری آشنا بشویم و سوار ماشین خیال بشیم و به دنیایی بریم که تجربه اش نکردیم من به این میگم ی عینک متفاوت یعنی همین حالا که گوشه اتاقت هستی می توانی همزمان تو یکی از کافه های لس آنجلس مشغول نوشیدن چای گرم یا یک فنجان قهوه باشی به همراه شکلات و کیک دلخواهت پس پرواز کن و خودت را در بند چیزهای روزمره نکن شاد باشید نویسنده: بهاره شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه مقدمه: نه کسی منتظر است نه کسی چشم به راه نه خیال گذر از کوچه دل دارد ماه بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟ که اگرنیست چرابافانوس میروی دنبال ماه من همان ماهی برکه خشکیده ز قفس که نوشیده از هر قطره نور تو مثل نفس من را با آرامش بگیر در آغوشت که تو روز روشنی و من شب خاموشم اگر مهتاب بشی به من بتابی منم رخت سیاهمو در میآرم اگر بارون بشی نم نم بباری منم یادم میره در شوره زارم اگر پنهان بشی در رنگ مویت منم پروانه می شوم می روم ز کویت می شوم تاریکترین نقطه شبهایت می روم به دیاری که دلی در پی دل تب دارد عشق زیباست حرمت دارد گاهی وقت هاتودل تاریکی گم می شوی به زانودرمیای باتموم خستگی ناگهان دردل همان تاریکی...... پایان خوش ازپارت نهم همه چیزجدی میشود،صبورباشید #پارت اول# پاهایم را به زبین کوبیدم و با صلابت گفتم: نه نه نه _ یعنی چی دختر سرتق این چه ادا اصوله ای که از خودت در میاری؟! باناراحتی نگاهش کردم همین که گفتم سریع پشتم را به مامانم کردم و از روی پله ها تند تند بالا رفتم وارد اتاق شدم و درب اتاق و محکم بستم طوری که به بدنم رعشه افتاد قلبم تو سینه بالا پایین می شد تنها جایی که می تونستم آروم بشم و افسار این قلب به دست بگیرم تو اتاق خواب خودم بود به سمت آیینه ی میز آرایش رفتم و به خودم حسابی زل زدم خیلی وقت بود که رو اجزای صورتم دقیق نشده بودم اولین چیزی که می شد متوجه شد چشمان درشت مشکی ام بود مریم و بنفشه همیشه می گفتن چشمان تو درست همانندچشمان اهووحشی پوزخند گوشه لبم نشست صورت گردوروشنی داشتم که بینی قلمی و لبان قلوه ای م آن را کاملتر می کرد دستی بر موهای پرپشت و بلند مشکی ام کشیدم که همانند حلقه های زنجیر صورتم را قاب گرفته بود نفس عمیقی از ته سینه که چه عرض کنم از ته دلم کشیدم و به سمت تخت رفتم در ودیوار بنفش اتاق انگاری درگوشم جیغ می کشیدکاغذدیواری های اتاق طراحی بنفشه بودهمیشه میگفت میخوام بادیدن درو دیواربه یادمن بیفتی یادبنفشه تنهاچیزی بودکه میتونست حالموجابیاره،ازروپاتختی موبایل برداشتم گرفتن شماره بنفشه هماناو عکس دلقکیش روی صفحه همانا باعث شدبه خنده بیفتم صدای نکرمنکربنفشه توگوشی پیچید _اله بلووووو باسوتی که داد به قهقهه افتادم _کوفت روانی اول صبح زنگ زدی هرهربخندی فکرکنم به جای دیوانه خانه منوگرفتی _میان هق هق خنده هام گفتم:نه اشتباه نگرفتم یک روانی ازدیوونه خونه فرارکرده الان عکسش روصفحه گوشیمه پرس وجوکردم شماره شماروبهم دادن صدای جیغ بنفشه پرده گوشموپاره کرد _ای خدابگم چیکارت کنه هایرون چشم سفیدگیس بریده نمک حرومی مگه نگفتم اون عکس وپاک کن یالاپاکش کن _نوچ نمیشه _کوفت ونمیشه خودم بیچارت میکنم هاااااااااااااااااااااااااااااایروووون میکشمت _خب حالا پرده گوشم پاره شدبجای این شلنگ تخته انداختن ها بیاامروز بریم پاتوق که هیچ حوصله ندارم تن صدام انقدرپایین اومدکه سریع متوجه احوالاتم شداصالاتن جنوبی بودوبامعرفت من وبنفشه ومریم دوستای بچگی هم بودیم مثل سه تاخواهر _بازکه پکری دورت بگردم غمت نباشه الان میرم سراغ اسب بابا توفقط اماده باش منظورش ازاسب ماشین باباش بودتاخواستم بگم بااون ماشین دزدکی نیادگوشی وقطع کردوصدای بوق خلاص توگوشم پیچید الحق که این دختردیوونه بود باخنده ازروتخت بلندشدم به سمت کمدلباسام رفتم ویرایش شده 3 آبان توسط bahare 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 26 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مهر (ویرایش شده) هایرون شخص اول رمان #پارت دوم# بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش ها بلندشداینم ازهنرهای مسخره بنفشه بودتاکولموبرداشتم صدای جیغ لاستیک های ماشین بنفشه دم در باعث شدسریع بپرم توترانس اتاقم دختره احمق دستشوگذاشته بودروبوق ماشین ول کن هم نبودهرچی دست تکان دادم ایم واشاره اومدم ازاون بالااصلامتوجه نمیشدسریع ازاتاق بیرون رفتم حوصله پایین رفتن ازپله هارونداشتم برای همین بی خیال چشم قره های سیمابانو مامان عزیزکرده شدم وطبق عادت کجکی روی نرده هانشستم وتاپایین سرخوردم حسابی حال میداد،صدای پاهام باعث شدمامان هی ازسرترس بکشه وصدای خنده های باباتوسالن بپیچه روبه بابا ادای نظامی کردم_سلام باباجون کی اومدین مامان که به ریسه خنده باباچشم قره میرفت روبه باباگفت:نمیخوای هیچی بهش بگی باباکه همچنان بانگاهش قربون صدقه ام میرفت گفت:انقدرسربه سرمامانت نزارقندعسل بابا روبه بابا مظلوم نگاه کردم:من غلط کنم مامخلص مامان سیماکدبانوهستیم فقط اگه اجازه بدین بابنفشه قراردارم برم زودی برمیگردم باباکه مشغول میوه پوست کندن بودگفت:مراقب خودت باش بابا بوسی باکف دست به باباپرتاب کردم ونگاه زیرزیرکی به مامان انداختم میدونستم بخاطرمخالفت من باقرارخاستگاری پسرخانم مرادی همکارش ازم دلخوره برای همین گفتم خداحافظ سیمابداخلاق بااین حرفم دوباره صدای خنده بابابلندشدسریع ازخونه بیرون اومدم اهنگ ضبط ماشین محله روبرداشته بودازدرکه بیرون رفتم بنفشه توماشین ریلکس بااهنگ تکون میدادخودشوچشماشوبسته بودمحکم کوبیدم روکاپوت ماشین که ازجاپریدازپنجره ماشین دادزد:مگه مرض داری هرچه زده بودم پرید صدابه صدانمیرسیدبااشاره گفتم باباصداروکم کن عابرومون رفت تومحل سوارماشین شدم تاخواستم ضبط کم کنم ماشین باسرعت۱۸۰تاازجاکنده شد روبه بنفشه چشم قره رفتم-بمیری اخه تواین چه وضعه رانندگی کم مونده بودشصت پام بره توحلقم بنفشه که ادامس وبه طوروحشتناکی می جویددنده روعوض کرد:محکم بشین میخوام برم دنبال اون یکی دیوونه باتعجب نگاهش کردم-کدوم دیوونه؟ _ای بابامگه چندتادیوونه تواین شهرهست من وتو مریم البته بگماوضع توازهمه ماداغون تره هیچ امیدی به خوب شدنت نیست مشتی روانه دستش کردم وخندیدم -کووووفت یک دیوونه ای نشونت بدم حالت جابیاد _خب حالامظلوم نشین دلم میسوزه هایرون خانم هرکی ندونه من که میدونم خودتوخراب کردی بوش ماشین وبرداشته سریع برگشتم سمتش تامیخوردکتکش زدم اخرش دستش وبردبالاگفت غلط کردم من تسلیمم _حالاشد،الانم مثل ادم رانندگی کن واگرنه پیاده میشم ژست لاتی به خودش گرفت دستش وگذاشت روسینه اش:ای به چشم چشم اهوی وحشی خودم به مدل حرف زدنش خنده ام گرفت همیشه باعث میشددربدترین شرایط هم بخندم صورت سبزه وچشمان عسلی اش اصالت جنوبی رودرظاهرش بیشترنمایان کرده بوددرست بودکه دوران دبیرستان بابنفشه اشناشده بودم ولی همیشه کنارم بودوصمیمیت رفتاری اش باعث شده بودکه مهرومحبتم نسبت بهش کمترازاحساسم به مریم که دوست دوران کودکی ام بودنباشه باصدای بنفشه به خودم اومدم _حواست کجاست؟نکنه عاشق شدی چشم قره ای بهش رفتم چی میگی تو من وعاشقی من فقط عاشق بابامم قربون اون شکمش برم که ورقلبیده است هردوازخنده ریسه رفتیم بنفشه یهوجدی شد:خب دیگه بسه هرچی خنده وهرهر وکرکر،حواست کجاست دوساعته میگم زنگ بزن مریم بیادپایین امروزتوباغ نیستی هایرونی ازماگفتن بود راست میگفت امروزحال وهوای من نبود،خواب بددیشب واسرارهای پی درپی مامان برای ازدواج وبه قول خودش سروسامان گرفتنم حسابی بهمم ریخته بودهروقت بحث خواستگاربه میان میامدبرق ولتاژ2000بهم وصل میشدتاالانم بهانه درس ودانشگاه بودکه منوازاین بحث هافراری میداد وای به حال من که دوماهی میشدفارغ التحصیل شده بودم انقدرتوفکربودم که هیچ متوجه نشدم مریم کی سوارماشین شد ویرایش شده 23 ساعت قبل توسط bahare 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 27 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مهر (ویرایش شده) پارت سوم# صدای آهنگ ماشین خیلی بالابود وقتی تو رو دارم همه چی ردیفه/ منو میکشه چشمات که همه رو حریفه/ جز توئه دیوونه هیشکی نمیدونه/ وقتی کنارمی حالم چه میزونه/ وقتی آهنگ به تو دیوونه که می رسید هر سه با انگشت به همدیگه اشاره می کردیم و با احساس تمام این آهنگ رو زمزمه می کردیم یهو دستمو بردم و صدای آهنگ ضبطو کم کردم بنفشه که داشت با حس و حال همخوانی می کرد صدای زمختش یهو تو فضا پیچید من و مریم با صدای بلند زدیم زیر خنده که دوباره صدای جیغ بنفشه بلند شد:_ هندونه خودتونو مسخره کنید از داخل آینه رو به مریم گفت_ کوفت این هایرون عقل نداره دکترا جوابش کردن تو چی؟ مریم باچهره معمولی وبامزه ای که داشت چشماشووزقی کرد:خودت عقل نداری یهورفتیم رودست اندازکله هرسه تاییمون خوردبه سقف ماشین که شروع کردیم هرهرخندیدن کلی تو خیابون چرخیدیم که طبق معمول جلوی پاتوق همیشگی وایسادیم یه رستوران به طرح کلبه که اسمش چوبین بود اولین بار با هانا و امیر به اینجا آمده بودم و بعد اون دیگه شده بود پاتوق هر هفته ما مشعل های ورودی زبانه میکشیدن چند پیش خدمت با لباس های مخصوص ادای احترام می کردن دیوارهای چوبین با باکس های متفاوت هر کدام با شمع های سفیدی تزیین شده بود با ورود هر سه ما نگاه برخی به سمت ما جلب شد مثل همیشه پشت میز گوشه سالن رفتیم و سفارش های دلخواهمون رو به گارسون دادیم رو به مریم گفتم من که خیلی گرسنمه همچنان که داشت تو اینستا عکس ها رو بالا و پایین می کرد گفت آره منم حسابی ضعف کردم حالا خدا کنه همبرگردهای این سر آشپز جدید مثل اون قبلی تند نباشه تو حال و هوای خودم بودم که سغولمه های مریم پهلوم وسوراخ کرد _اویی سوراخم کردی چته نیشگولی ازم گرفت به سمت بنفشه اشاره کرد نگاهموبه بنفشه انداختم حواسش سرمیزی بودکه اغلب وقت هایی که اینجا میامدیم چندتاپسرکه تقریباتویک تیپ وقیافه بودن گپ میزدن همگی انگارگوریل انگوری بودن البته یکیشون حواسش پی میزمابودوهرازگاهی کرمی میریخت اروم زیرلب گفتم بنفشه همچنان ازرونمیرفت:هیس چندلحظه وایس میام الان ازاین کارش عصبانی شدم همیشه سراین موضوع به مشکل میخوردیم پامومحکم به پاش کوبیدم بنفشههههه تن صدام انگاری بالابودنگاه برخی متوجه ماشد مریم_هیس بابااروم تر بنفشه که طفلک ترسیده بود2متربه هواپرید:کوفت بنفشه،دردبنفشه،هاچیه بنال ببینم چی میگی؟ بااخمی که داشتم گفتم:روتوبرم که رونیست لحاف حاج ممدعلی بقال یبارنشدبیایم اینجاتوچشم چرونی نکنی پشت چشمی نازک کرد:خب حالامریم مقدس اون اخم واکن چروک شدی تااخرش بیخ ریشت می مونم مریم ریزریز میخندید_عاشق این اخلاق های خرکی تون هستم بجای این حرفابه فکرمنه ننه مرده باشیدازصبح چیزی نخوردم حسابی ضعف کردم غذاهاکه رسیدمثل گرسنه های سومالی مشغول خوردن شدیم مریم که بالذت به ساندویچ گازمیزدازخوردن دست کشید_این هفته نوبت کیه حساب کنه؟ صدای خرت خرت نی ماهیتوبنفشه تمومی نداشت بااون حال گفت:نوبت من که نیست _بسه بنفشه ته لیوان ودراوردی نگران نباشیداین هفته من حساب میکنم مریم گفت_ اینطوری که نمیشه هر هفته همینو میگی من که دیگه از این وضع خسته شدم باید یه فکری کرد _بنفشه بالاخره دست از نوشیدن لیوان خالی کشید :آفرین منم همینو میگم دیگه کم کم باید به فکر شوهر باشیم حالا این هایرون باباش تو کار فرشه فرت فرت حسابش شارژ میشه ماچی؟ نگاه کجکی بهش انداختم مسخره منظورش پیدا کردن کار درست و حسابیه او که اصلا از رو نمی رفت یکم جلوتر آمد _ آخه قربون تو کو شغل؟ الان تا میخوای یه گلاب به روت سرویس بری پارتی میخواد اونم با این رشته هایی که ما خوندیم حالا جای شکرش باقیه عقلمو ندادم به دست شما و نیامدم حسابداری مریم پوزخند عصبی زد عه نه که الان خلبانی دکاروسیون هم شد درس،شدکار بنفشه پرروترازاین حرفابود گفت:پس چی که الان همه چیزباطراحی وتکنیک میچرخه ماشین حساب که همه جاهست مریم:ازاتاق هایرون مشخصه بااین حرفابه خنده افتادم من ومریم به دنبال رشته ای رفتیم که بهش علاقه داشتیم ولی بنفشه همیشه سازمخالف بود توهمین خیالات بودم که سنگینی حضورکسی وبالاسرم احساس کردم ویرایش شده 23 ساعت قبل توسط bahare 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 27 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مهر (ویرایش شده) پارت چهارم# خنده رفته رفته جاشو به تعجب داد، مریم و بنفشه هم مثل من تعجب کردن همون پسره بود که بنفشه براش سوسه می آمد، خنده کجی رو لباش بود که به روبه هر سه مون گفت: من فریدم مسئول کافی شاپ بالا کارتی جلوی بنفشه رو میز گذاشت این شماره وایدی منه اگه دوست داشتی میتونی باهام تماس بگیری واگه میزخواستی رزرو کنی، اغلب خودم هستم بیشترسر میز بیلیارد، بعد رو به هر سه مون گفت روز خوش خانوما،چشمکی به بنفشه زد و راهشو گرفت و رفت سر جاش کنار بقیه پشت میز نشست با نگاهم تا رفتنش بدرقه ش کردم آتیش تمام بدنم رو گرفته بود، با تمام عصبانیتی که داشتم چشمانم را در چشمان رنگ باخته بنفشه انداختم می دانست این اتفاق به همم می ریزد تمام دنیا در آن نقطه برایم کر و کور شده بود دلم نمی خواست ارزش یک دختر در همین حد شمرده شود آن هم کی؟ دوست عزیز من کسی که اندازه هانا خواهرم دوستش داشتم بی معطلی دستم و جلوی بنفشه دراز کردم _کارتو بده به من نمی دانم در نگاهم چی دیدکه با تردید گفت: میخوای چیکار؟ _مریم به میان_ آمد ولش کن هایرون اون یه غلطی کرد تو که نمیخوای آبرو ریزی کنی! با تحکم تکرار کردم: بنفشه میگم کارتو بدتش به من، با تردید کارتو تو دستم گذاشت بی معطلی از سر میز بلند شدم و با تمام خشمی که داشتم به سمت میزشون راه افتادم، چهره فرید تو ذهنم مصمم تر می شد پنج نفری می شدن که پشت میز نشسته بودن با دیدن من سرهاشون به سمت من چرخید ولی یکی از آنها مغرورانه و با اخمی که به چهره داشت بی توجه نگاهش رابه میزدوخته بودو به نوشیدن فنجان قهوه در دستش ادامه می داد، نگاهم فقط به صورت فرید ثابت بود تمام خشم و نفرتی که داشتم روانه چشمانم کردم وکارت وبانفرت به سمت فریدرومیزپرت کردم _یباردیگه ازاین غلطاکنی میزبیلیاردوتوسرت خراب میکنم سریع برگشتم تابرگشتن من بنفشه پول ناهاروحساب کرده بودهرسه همزمان ازدرپشتی بیرون اومدیم دستموبه سمت بنفشه درازکردم_سوعیچ بده به من خودم میشینم پشت فرمون دلم نمیخواست دیگه توخیابان باسرعت۲۰۰بچرخم دیدن مردهای اینچنینی حالموخراب میکرد پشت فرمان نشستم اینبارمریم کنارم نشست وبنفشه به عقب رفت به سمتش برگشتم:خودتون میدونیدبرام باارزش هستید بنظرتو ارزش توانقدره که یکی بیادیک کاغذی بندازه جلوت وبره؟بخدااگه بگی به تومربوط نیست دیگه قول میدم کاری به کارت..... نزاشت حرفم ادامه پیداکنه پس گرنی نثارم کرد:خفه شوگفتم که تویک دیوونه بی قراری که درمان نداری منم چی کنم که عاشق دیوونه شدم حالابزن بریم دوباره لبخندمهمون لبامون شد بارون هم شروع کردنم نم باریدن همیشه صدای قطرات بارون ودوست داشتم _چه هوای سه نفره ای الان یک اهنگ پلی میکنم عشق کنیم دوباره جیغ وسروصدا واهنگ یک خیابون حامدهمایون توفضاپیچید ویرایش شده چهارشنبه در 10:36 توسط bahare 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 27 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مهر (ویرایش شده) #پارت پنجم# چهار راه اولی رو که رد کردم یک آان متوجه ماکسیمای مشکی شدم که با سرعت بالا هم عرز ماشین ما می اومد، هرچند یک بار ماشین رولایی می کشید به سمت ما، شیشه های ماشین دودی بود و از طرفی شدت بارون مانع دیدن داخل ماشین می شد، بنفشه هم نگران بود که یه وقت به ماشین ما نزنه همین که از اصلی پیچیدم تو فرعی با سرعت اومد رفت جلوی ماشین ما و یکهوزد رو ترمز، تا پامو بذارم رو ترمز ماشین از پشت رفت تو صندوق ماکسیما بنفشه_ وای بدبخت شدم رفت هر دو پیاده شدن ولی برای لحظه ای تمام دنیا متوقف شد، انگاری قدرت هیچ کاری را نداشتم، پاهایم حسابی سست شده بود، از میان شرشر بارون روی شیشه چشمم به فرید افتاد که نیشخند لبش خبر از عمد بودن کارش می داد، تنفرم نسبت بهش دو چندان شد دو نفر از دوستانش هم پیاده شده بودند و شدت تصادف رو بررسی می کردند، بنفشه و مریم هم در ماندو و عاجز نگاه ماشین می کردن از ماشین پیاده شدم و هر چه در توان داشتم جمع کردم و به سمت فرید هجوم بردم _پسر ه ی پر روی عقده ای اینجا جای ترمز کردنه از چی می سوختی که این برنامه رو درست کردی؟! مثل یک مار زخمی که زهرشو ریخته بود گفت از پشت زدی طلبکارم هستی کوچولو! فکر کردی میتونی یه حرفی بزنی و همینجوری راتو بکشی بری، نه اشتباه فکر کردی. ۲۰۶ بابای بنفشه داغغون شده بود و چراغ سپر ماکسیما شکسته شده بود فرید هم مدام برای این که حال ما رو خرابتر کنه می گفت تماس بگیرید افسر بیاد بنفشه به سمتمون آمد شما مقصری افسر بیاد که بگه چی، بگه مقصر ماییم ملتسمانه به چشمم نگاه کرد جواب بابامو چی بدم؟!!! درچشمان فریدبرق پیروزی نشسته بودحالت طبیعی نداشت دوستانش میدانستن که مقصرفریدبود، مدام زیرگوشش میخواندن که ماجرا وتمام کنندیک نفرازانهاداخل ماشین نشسته بودانگارنه انگارگه اتفاقی افتاده قطرات پاییزبارون بیشتروبیشترمیشدهمگی خیس شده بودیم چندقدمی به سمتم خیزبرداشت وباتحکم دادزد:میخوای این ماجراتموم بشه بایدبگی رفتارامروزت یک غلط اضافه بوده اونوقت افسرنمیادمنم ازخسارتم دست میکشم بااین حرفش به ضعف درونی وعمدبودن کارش اعتراف کرده بوداین حرفش حسابی بهمم ریخت، دوباره شدم همان هایرون اتیشی بیخیال همه چی شدم به سمتش خیزبرداشتم _بازیگرقهاری هستی ولی چه کنم تماشاچی خوبی نیستم این بساط خیمه شب بازیتوببرجایی پهن کن خریدارداشته باشه فریبتوبخورن پسره چشم دریده من توروبه بندکفشم حساب نمیکنم، چه برسه بخوام حرفموباغلط کردن پس بگیرم، کارتوغلط اضافی بود بنفشه که ازاوضاع ترسیده بودباترس والتماس صدام میکردهایرووووون فریدمثل یک سگ وحشی به سمتم خیربرداشت :اندازه این حرفانیستی توروبایدانداخت جلویک سگ وحشی تاارومت کنه _لازم نکرده الان دقیقاجلویک سگ وحشی ام مثلامیخوای چیکارکنی؟ دستانش بالارفت تابرصورتم فرودبیاید، چشمانم رابستم ومنتظر ان ضرب دست محکم بودم چیزی که تابه حال تجربه اش نکرده بودم. قدرت هیچ دفاعی ازخودم نداشتم،سردی بارون بی رمقم کرده بود، بجای ان دستان محکم فریدکه قراربودباتمام خشم وعقده اش به گونه ام بشیند، قطرات بارون بودکه باشدت به صورتم میخورد، بوی نم بارون باعطری مردانه امیخته شد، چشمانم رابازکردم دستان فریددردستان پسربلندقامتی درهوا گرفته شده بود، بوی تندعطرمردانه اش درهواپبچیده بودناخواسته نگاهش کردم، حدودا30سال سن داشت کت شلوارمشکی اش هماهنگی عجیلی بارنگ موهایش ایجادکرده بود، صورت استخوانی وکشیده اش باته ریش انکاردشده وابروهای کمانی مشکی اش اوراکامل ترکرده بود، ساعت بزرگ مردانه اش به دورمچ دستانش جلوه میکرد، دستان فریدباضرب دستش نگهداشته شده بود وبه پایین امد، در ان لحظه مثل ناجی به میان امده بودروبه پسرهااشاره کردوگفت-فریدببریدداخل ماشین فرید ازخشم مثل مارزخمی به دورخودش میچرخید فرید:سیاووش توکارت نباشه بزارادم کنم دختره چموش زبان دراز اینبارباشدت بیشتری فریادکشید_مگه باشمانیستم ببریدش هردوفورااورابه داخل ماشین کشاندن سیاوش به سمتم امدموهای موج دارخیسش به پیشانی اش چسبیده بودوازروی بینی کشیده اش قطره بارون چکیده میشدهمگی خیس اب شده بودیم وشدت بارون تمومی نداشت نگاه خماروغم الودوسردش رابه نگاهم دوخت این همان پسری بودکه سرمیزسرش رابالانیاوردومغرورانه ازفنجان قهوه کام میگرفت _من سیاوش رادمنش هستم بابت اتفاق امروزمتاسفم خسارت این تصادف هرچی باشه پرداخت می کنم، کارت ماشین وبه سمتم گرفت،این کارت ماشین منه پیش شمابمونه، مگه می شد این دو، برادر هم باشند قدرت هیچ تصمیمی از جانب خودم نداشتم از طرفی اگه افسر میومد هیچ مدارکی همراهمون نبود و بنفشه تو دردسر بیشتری می افتاد، نگاهی به بنفشه و مریم کردم هر دو سرشون رو به نشونه تایید پایین آوردن برای همین کارتو ازش گرفتم و بدون هیچ حرکتی به سمت ماشین اومدم و داخل پشت فرمان نشستم بچه ها هم داخل نشستن هر سه مثل موش خیس شده بودیم، نگاهی به ساعت مانیتور ماشین انداختم ساعت چهار بعد از ظهر بود، حتما نگرانم شده بودن سرمو رو فرمان ماشین گذاشتم سرم حسابی درد می کرد همه چیز مثل کابوس بود مریم_حالا چیکار کنیم؟ بنفشه- من که پوستم کنده ست همین الانشم صد بار بهم زنگ زدن گوشیمو خاموش کردم سرمو از رو فرمون برداشتم باید دست به کارمیشدم، شماره هانا رو از حفظ گرفتم تنها کسی که همیشه در شرایط سخت راحت می شد باهاش حرف بزنم خواهرم هانا بود، صدای ظریفش تو گوشگی پیچید _جانم هایرون جان _بالرزه توصدام گفتم_هانا! امیرپیشته؟ نگرانی ازصداش موج میزد_چراصدات میلرزه _نگران نشوحالم خوبه بابچه هااومدیم بیرون فقط امیرپیشته؟؟ هانا:چطورمگه؟اتفاقی افتاده!!! _هاناجان انقدرسوال نپرس فقط بگوپیشته یان _اره همین الان ازشرکت اومد _ببین هانا من باماشین بنفشه تصادف کردم مشخص بودخیلی ترسیده:_چی؟تصادف کردی؟حالت خوبه؟ _اره خوبم نگران نشوفقط باامیرخودتوبرسون هانا:شماکجایید؟ _خیابان فرشته شمالی قرارشدخودشونوبرسونن امیرپسرعموعباس بودوشوهرخواهربنده که همیشه مثل یک برادرمیشدروش حساب کردخیالم کمی راحت شدبرای چندی چشمام وبستم وسرموروفرمون گذاشتم تابلکه اروم بشم ************************************************************************************************************************************مشترک مورد نظر خاموش می باشد گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت خنده از لبام پر کشید نگران اوضاع خانه بنفشه بودم شقیقه هام تیر می کشید روز سختی رو پشت سر گذاشته بودیم با یاد آوری چهره فرید انگاری تموم بدنم به رعشه می افتاد سریع از رو تخت بلند شدم و مشغول قدم زدن و رژه رفتن رو کف اتاق شدم و شروع کردم زیر لب لعنا نفرین کردن ای خدا لعنتت کنه پسری چشم دریده ی زامبی که روز ما رو خراب کردی و به لجن کشیدی هرچی بلد بودم نثارش کردم تمام گوشه های ناخنم کنده بودم آروم و قرار نداشتم به یاد سیاوش افتادم به خاطر حرکتش که مانع دستان فرید شده بود کارتو از کشوی کنسول بیرون کشیدم کارت ماشین سیاووش بود که برای پرداخت خسارت داده بود ولی ما که نمی خواستیم خسارتی بگیریم چون به همه گفته بودیم مقصر منم در ثانی شماره و آدرسی هم ازشون نگرفته بودم از بس همه چی یهویی و بد اتفاق افتاده بود همه چی هول هولکی شده بود تو همین فکرا بودم که تقه ای به در خورد سریع کارتو تو کشو گذاشتم روبه در منتظرانه چرخیدم در باز شد مامان همراه یک فنجان شیر گرم داخل سینی وارد شد و گفت هنوز نخوابیدی؟ سرمو تکون دادم- نه هر کاری می کنم خوابم نمیبره سینی فنجون رو تخت گذاشت و رو تخت کنار من نشست روبه مامان نشستم انگاری به گرمای وجودش نیاز داشتم خم شد و فنجانو به دستم داد و گفت قبول کن اشتباه کردی میدونی چقدر نگران شدیم چرا گوشیتو جا گذاشته بودی هرچقدرهم به بنفشه زنگ می زدم خاموش بود تو نباید سوار ماشین پدرش می شدی. رو به مامان ملتسمانه نگاه کردم مامان اینا رو صد بار سر میز شام هم گفتین منم قبول دارم که اشتباه کردم ولی ماجرایک تصادف ساده بود که ممکنه برای همه پیش بیاد شماو بابا زیادی شلوغش کردین مامان عینک طبی رو از روی چشمان عسلی و ابروهای هشتیش برداشت اگه تو همین اتفاق چیزی به تو یا دوستات می شد میدونی چه اتفاقی می افتاد تا بابات اون ماشینو دید نمیدونی چه حالی شد؟!! جرعه ای از شیر گرم نوشیدم و به مامان گفتم الان بابا کجاست ؟خوابید؟ مامان از رو تخت بلند شد قامت بلندش برازنده خودش بود که به من هم به ارث رسیده بود _با کلی فکر و سردرد خوابید باپدر بنفشه هم صحبت کرد قرار شد خسارت ماشین و هزینه تعمیراتشو بهشون بده تنها خبری بود که میتونست آرومم کنه با شور و هیجان گفتم مامان راست میگی ای ول بابایی، دوباره اخم مهمان ابروهای شتری مامان شد _ صد بار گفتم درست حرف بزن مثلا تو دختری تحصیل کرده ای از خوشحالی ژست لوسی به خودم گرفتم« ای به چشم خانم سیما مدهوش اطاعت عمر میشه قربان لحظه ای بغض در صورت مامان نشست تو هنوز همون دختر بچه کوچولویی که بودی هستی دقیقا به شیما خدا بیامرز رفتی اینو گفت و از اتاق بیرون رفت راست می گفت تو عکس های قدیمی که عکس خاله شیما رو دیده بودم شباهت زیادی به هم داشتیم با این فکر به یاد آرمان پسرخاله ام افتادم پسری که بیشتر لحظات کودکیم را با او گذرانده بودم به کنار پنجره رفتم وارد ترانس کوچک اتاقم شدم نسیم پاییزی به صورتم دست نوازش می کشید نگاهی به ماه روشن داخل آسمان انداختم همیشه دیدن ماه در چنین شرایط سختی آرومم می کرد واقعا عاشق ماه بودم از همان کودکی که ماه را می دیدم حس می کردم فقط و فقط برای من است برای همین ساعت ها با عشق نگاهش میکردم.دفترخاطرات همیشگی ام که عکس یک قلب صورتی روش بودبرداشتم طبق عادت شروع کردم به نوشتن اتفاتی که افتاده بوداصلامتوجه نشدم کی خوابم برد ویرایش شده چهارشنبه در 10:53 توسط bahare 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 27 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مهر (ویرایش شده) پارت#ششم# باصدای زنگگوشی دستامواززیرپتو بیرون بردم پس کجاس لعنتی اها پیداش کردم باهزاربدبختی گوشی وزیرپتو روی گوشم گذاشتم تاگفتم جانم سوزشی توگلوم ایجادشد هانا:هنوزخوابیدی خرس گنده پس چرانمیای _کجا؟مگه ساعت چند؟ ای دل غافل خانوم تازه میگه ساعت چند سرظهره،همه خونه عزیزجون منتظرتوان بلندشوبیادیگه فقط اومدی فشارسنج مامان وبیارمیخوادفشارعزیزوبگیره _باشه زیرلب باشه ارومی گفتم وبه مکالمه پایان دادم،ده دقیقه ای وول خوردم به چپ خوابیدم به راست خوابیدم نخیردیگه خوابم نمیبره تموم بدنم دردمیکردحسابی سرماخورده بودم باهزاربدبختی خودمواززیرپتوبیرون کشیدم نورخورشیدچشمانم راگرفت ازحالت خواب بلندشدم سرجام نشستم تاخودموتاایینه دیدم سریع زیرلب بسم الله ای گفتم وحشت کردم موهای فرفری بلندم مثل موی نامادری سیندرلابهم تنیده شده بودمثل مرده های ازگوربرخواسته رنگ به رخسارنداشتم ازاون پوست هلویی رنگ خبری نبود احساس میکردم تریلی سه بارازروم ردشده به هرزحمتی بودخودموبه دستشویی رسوندم خوبی اتاقم این بودکه حمام ودستشویی مجزاداشت مشت دستمو چندباری پرازاب کردم وبه صورتم پاشیدم ازاتاق بیرون رفتم طبق معمول به اتاق مامان وباباکه سمت راست سالن بودنگاه کردم خبری ازشون نبود روبه روی سالن اتاق هانا بودکه بعدازدواجش باامیرشده بوداتاق موقت ارمان،یادش بخیرچقدربه دوراین مبل وصندلی ها میدویدیم سروصدایمان خانه رابرمیداشت خیلی وقت بودازبازی های کودکانه خبری نبودشایدازوقتی که هاناازدواج کردیادرست ترزمانی که ارمان همراه پدرش ازپیش مارفت برای اولین بارنبودکه خاطرات کودکی برایم تداعی میشدبی شک اخرین بارهم نخواهدبود برای اولین بارمثل ادم ازپله هاپایین رفتم پله هایی که مارپیچ دوبلعکس به بالااومده بود چیدمان خونه به سلیقه من وهانا اماده وچیده شده بود فرش های فیروزه ای باپرده های سلطنتی کاربنی ومبل طلایی هارمونی زیبایی به فضابخشیده بود والبته یک لوستربزرگ که مثل تاج عروس خودنمایی میکرد وای که چی گفتم همه اینهایک طرف عکس بزرگ خانوادگی که مثل عکس شاهان سلطنت به اسرارمن بعدکلی مخالفت مامان رودیوارنصب شده بودطرف دیگرماجرابود بابا وعزیزجون الهی قربونش برم بااون لپ های سرخش رومبل نشسته بودن من وهانااام ازپشت سرمامان ودرقاب دستانمان گرفته بودیم وای که چقدرعاشق این عکس بودم صدای قاروقورشکمم باعث شدسریع برم سراغ یخچال تادرب یخچال وبازکردم احساس کردم به شهرفرنگ سفرکردم کلی دسروژله های رنگی که همیشه مهمون یخچالمون بودن مادرهنرمندداشتن هم این مزایاروداشت مامان عضوهیات مدیره سفره ارایی زنان ایرانی بودباباام که تاجرفرش هاناام که تاریخ شناس بودمنم ماشین حساب خانواده به به چی گفتم ژله زردرنگ که حسابی دلموبرده بودازیخچال بیرون کشیدم ویک قاشق ازش تودهنم گذاشتم وحسابی ورزش دادم وای که چه حس متفاوتی بود ****************************** بابریدن سرگوسفندطفل معصوم همگی صلوات فرستادن الهم الصل علی محمدوال محمدوعجل فرجهم روبه بابا گفتم:بخدااحتیاج نبودسراین طفل معصوم وببرید میبینیدکه من خوبم ازهمه شمابهترم عزیزکه که داشت به عموعباس کمک میکردگفت:الحمدالله چون خداروشکرحالت خوبه بایدقربونی کنیم مادر بابا:منکه تودنیادوتابیشتردخترندارم دخترهم که نفس باباشه صدای خنده همه بلندشد،زن عموومامان مشغول پاک کردن سبزی بودن وباباوعموهم مشغول تمیزکردن گوسفند به لب حوض کوچک وسط حیاط رفتم مشتی به اب زدم به گل وگلدون های دورحوض اب ریختم چقدرجای حاج بابای خدابیامرزم خالی بود۴سالی میشدکه رفته بودوعزیزتنهازندگی میکردمن وارزو همیشه با حاج بابا توحیاط بازی میکردیم یهودلم برای ارزوتنگ شدروبه زن عموپرسیدم:راستی زن عمو از ارزو چخبر؟دلم براش ی ذره شده _قربونت برم عزیزم ارزوهم که مشغول زندگی ازوقتی رفتن شیراز بخاطرکارسعید روزی نیست که دلم براش تنگ نشه مامان-خداروشکررفته سرزندگیش سروسامان گرفته میدونستم مامان الان پای خواستگارمنووسط میکشه برای همین فلنگ وبستم رفتم سراغ هانا،ازپله های ایوان عزیزبالارفتم خونه عزیزیک صفای دیگه ای داشت صدای پچ پچ امیروهانابه گوش میرسید یهوپریدم وسط حرفاشون:اعععععع خوب چشم منو دوردیدین چیشده پچ پچ میکنید؟امیر:اگه گفتی اگه گفتی هاناچشم قره ای بهش رفت وزیرلب ی مسخره ای گفت _هیچی هایرون جان توبرومنم الان میام _نوچ نمیشه امیریدونه خیارازسبدمیوه برداشت همینجورکه میرفت روبه حیاط گفت:فکرکنم ی خبرایی باشه ساده نشی زودباورکنی هاناسریع یدونه سیب برداشت وپرت کردبه سمت امیر اونم که جاخالی دادخوردتوسرمن بدبخت _اخ سرم وشکستی _من برم تامنونکشته _امیررررررررررر بایک دست سرموگرفته بودم وهی الکی اب وتابش وزیادمیکردم هانا درست مثل ظاهرظریفش دل نازکی داشت سریع اومدبقلم کرد:ببخشید دستم بشکنه الهی چیزی که نشد _دیگه میخواستی چی بشه منوکه غریبه میدونی سرموام زدی شکستی -تقصیرامیرشد ببخشید _نوچ اگه میخوای ببخشمت بگوبهم ماجراچیه چراتامن اومدم حرف وقطع کردی توکه ازاین اخلاقانداشتی مشتی روانه بازوم کرد_باشه فضول خانم بهت میگم ولی بایدقول بدی به کسی نگی _باشههههه توبگو اگه موضوع امنیتی بودیکاریش کنم نکنه شلوارامیردوتاشده؟ _چی میگی هایرون همینجوری برای خودت ماجراچیزدیگه است _اهاحالافهمیدم چیشدبقلش کردم تندتندحرف زدم تودلت نازکه به قول مامان تومثل من سنگ دل نیستی لابد دلت به حال ببعی سوخته ای خواهرفدای دل مهربونت _میون حرفم اومد وبریده بریده گفت فکرکنم قراره خاله شی باورم نمیشد توپوست خودم نمی گنجیدم _ازبقلش خودموبیرون کشیدم ازشونه هاش گرفتم چی گفتی؟!!!!یباردیگه بگوووووو سرش پایین انداخت لپ هاش سرخ شده بوددرست مثل سیب قرمز _گفتم میخوای خاله شی محکم بقلش کردم :وااااااااااااااااای قربونت برم قربونش برم جیغغغغغغغغغغغغغ ازسرذوق کشیدم به التماس های هانا که مدام میگفت توروخدایواش تر الان همه میفهمن توجهی نکردم انقدرجیغ کشیدم بالاپایین پریدم همگی هجوم اوردن توخونه مامان همراه عزیزجون سراسیمه واردخونه شد:چیشده هایرون چراجیغ میکشی عزیزازروی قلبش گرفته بودوحسابی ترسیده بود همه باتعجب نگاه میکردن من همچنان بالاپایین میپریدم عموعباس:هیچی نیست الکی نگرون شدیم هایرون بچه ام یادبچگیش افتاده مامان که باچشماش منومیخورد هانابانگاهش التماسم میکردچیزی نگم امیرهم که ازدیدن این صحنه لذت میبرد قش قش میخندید هانابه میان اومد:_هیچی نیست یکم یاددوران بچگی افتادیم تابه هایرون گفتم سریع حرفشوقطع کردم___میخواددروغ بگههههههههههه ولی شماحقتونه بدونیدبااین حرفم بقیه کنجکاوترشدن زن عمو:چیشده هاناجان هایرون چی میگه بابا:سرکارمون که نزاشتی عسل بابا چشماموبستم انگاری میخواستم ازبزرگترین دستاوردجهانی رونمایی کنم هانااااااا حامله است دارم خااااااله میشم اخیش گفتم وراحت شدم هانامثل کره اب شده بودهمگی ازخوشحالی روی هانارومیبوسیدن عموعباس وبابا که انگاردنیامال اونابود مامان وزن عمواشک شوق میریختن عزیزدستاشوبردبالاهی خداروشکرمیکرد امیر:بابایکی ام منوتحویل بگیره منم باباشم بااین حرف همه ازخنده منفجرشدن حتی هانا بابا:به یمن سه خبرخوش فرداشب همگی مهمان خونه ماهستید به اردلان ایناام میگم بیان اردلان شریک بابابود وقتی یاداون زن افاده ایش میفتم میخوادبخوره توذوقم ولی چی کنم که خوشحالی من بااین چیزاخراب نمیشه سریع گفتم باباجونم چه خبرایی؟ _یکیش سلامتی قندعسل بابابعدتصادف عزیزجون_الهی شکر _خب خب دومی چی؟ دستی دورشانه هاناانداخت:نوه عزیزترازجونم که توراهه عزیزجون:الهی شکرمادرخیلی شکر ____اوووووووووووووووووه سومی چی؟ _قرارشد شعبه سوم لوازم خانگی وفرش هم بااردلان تواصفهان بزنیم عزیزاشک ازچشمانش جاری شد عموعباس کنارش رفت:عزیزبازکه پیازپوست کندی؟این همه خبرخوش چرااشک میریزی دورت بگردم عزیزجون:جای حاج علی خیلی خالیه یاداون افتادم مادر همگی باهم گفتیم خدارحمتش کنه شب به یادماندنی شدامیروهانا مشغول پخش کردن گوشت قربانی شدن عزیزجون برای شام ابگوشت خوشمزه ای گذاشت همگی دورهم توایوان کنارهم شام خوردیم یکم که نه خیلی حالم خوب شدمامان وزن عموهنوزهیچی نشده مثل پروانه دورهانامیچرخیدن روبه هانا گفتم:دیدی همش میگفتی نگو ااااا بفرما چقدربهت خوش میگذره مامان:خداکنه قسمت توام بشه عزیزدلم همینجوری که داشتم میوه میخوردم پریدتوگلوم حسابی به سرفه افتادم عزیزطفلک سریع برام اب اورد _بیاجون دلم یکم اب بخور مامان:نمیدونم چراوقتی بحث خواستگارمیشه همین حال وروزمونه،الان سهراب پسرهمکارم خیلی اقاست پزشکی خونده هایرون ودیده پسندیده اسراردارن بیان خواستگاری ولی این ورپریده مخالفه بابا:قندوعسل من خیلی خواستگارداره حالااین نشدیکی دیگه مامان:مسعودجان چراانقدراین دخترولوس میکنی اینم الان جوونه بروروداره بایدبه فکراینده اش باشه روبه عزیزگفت بدمیگم عزیزجون؟ عزیزجون :ماشاالله مثل قرص ماه می مونه ولی اینکه سیمامیگه درسته ،الان چندوقتیه که خانم رستمی خواهرشهیدرستمی میادبرای هایرون منم گفتم هرچی مسعودوسیمابگن ازاین بحث خسته شدم میخواستم منفجربشم زن عموبه میان اومد:رسم دنیاتابوده همین بوده عموعباس که حال منودیدمیخواست بحث وعوض کنه برای همین گفت:حالاوقت برای این حرفازیاده فوقش میندازیمش تودبه ترشی برای خودمون می مونه امیرکه میخواست ازبحث جانمونه سریع گفت:چه ترشی بشه اون ترشی معلوم نیست تندبشه یاترش هانایهوحالش خراب شد ازدهنش گرفت که جلوعق زدن بگیره سریع دویدتوحیاط امیرومامان ایناام به دنبالشون بله دیگه حاملگی این بحث هاروام داره تودلم گفتم ای قربون لوبیای سحرامیزخاله بشم که ازالان هوای منوداره وبحث عوض کرد &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& شب قرارشدپیش عزیزبمونم موندن خونه عزیزصفای دیگری داشت مخصوصاصبح هاکه افتاب ازشیشه های رنگی ایوان تابیده میشددرست مثل رنگین کمان مشغول گذاشتن استوری ازخاله شدن این ماجراهابودم که تبریک وپیام های بنفشه ومریم بقیه اقوام شروع شدحتم داشتم هانا ومامان فردا سرمو بیخ تابیخ میبریدن سرموازگوشی بالااوردم چشم چرخوندم عزیزو ندیدم به دنبال عزیزبه حیاط رفتم _عزیزجون کجایی؟ _اینجام مادر صدااززیرزمین بودازپله هاپایین رفتم چقدراین زیرزمین قدیمی وپنجره های گنبدی ابی اش برام خاطره انگیزبود عزیزکنارصندوقچه نشسته بوداگه اشتباه نکنم گریه میکردبه سمتش رفتم وبقلش کردم صورت گردوتپلش باعینک استکانی وچارقدسفیدش منوهمیشه یادمهربانی هایش می انداخت _الهی دورت بگردم عزیزگریه کردی؟توکه میدونی طاقت ریختن اشکات وندارم کنارش روی تخت چوبی فرسوده نشستم _خدانکنه عزیزمن یادحاج بابات افتادم امشب جاش خیلی خالی بود _جای حاج باباهمیشه توقلبمونه ولی اگه توغصه بخوری اونم ناراحت میشه گوشه چشمش وباگوشه روسری اش پاک کردودردصندوقچه قدیمی روبازکرد _همیشه دلتنگیمو بایادگاری هاش میگذرونم ازمیان صندوقچه پرچم بزرگ مشکی بیرون کشیدکه بانخ قرمز دوخته شده بوداسلام علیک یااباعبدالله بوسه ای به پرچم زددندون های صدفی سفیدش به قاب خنده کشیده شدانگاری سفرکردبه گذشته ای پرازخاطرات آهی از سر سینه کشید و شروع کرد به تعریف کردن پنجاه سال پیش من تو یک آبادی با پدر و مادر و برادرم اسدالله زندگی می کردم تنها دختر خان اون ده من بودم پدرم میرزا علی خوان اون آبادی بود ولی یک خوان درست و حسابی که همیشه اهل عدالت بود و برعکس همه مردای قدیم که فقط پسر دوست داشتن همیشه می گفت که منو بیشتر دوست داره هوای منو همیشه داشت به جای من اسدالله رو به کار می گرفت این باعث شده بود که اسدالله با من سر لج بیفته اون موقع ازدواج کردن فقط به انتخاب پدر خانواده بود هیچکس حق انتخاب نداشت ولی خدا بیامرز بابا میرزا به من می گفت هرکی و خودت بخوای همونو به غلامی قبول می کنم با این حرفا همیشه لبهای من سرخ و گل انداخته می شد و مامانم به قربون صدقهم می رفت خدا رحمت کنه مادرم حباب خاتون و اسدالله خیلی دوست داشت و همیشه براش اسفند دود می کرد خاستگارهای زیادی از همون ده برام می آمد ولی بعضی ها رو که من نمی شناختم بابا جواب می کرد و گاهی هم من از کسی خوشم نمی آمد و می گفتم نه با هر بار نهگفتن من ااسدالله کج خلقی می کرد ولی بابا میرزا سر کیف می شد خلاصه تا ماه محرم رسید تو تاریکی های شب تعزیه های پنهونی به راه می افتاد که بابا خان من برعکس خان های دیگه برای ایام محرم و تعزیه احتراماتی قائل بود برای همین مردم ده ما باباخان رو خیلی قبول داشتن یه شب که به صورت پنهانی به تعزیه رفتیم اونجا اولین بار بود که آقا علی احمد خدابیامرز ودیدم آهی از سر سینه کشید و شروع کرد به تعریف کردن پنجاه سال پیش من تو یک آبادی با پدر و مادر و برادرم اسدالله زندگی می کردم تنها دختر خان اون ده من بودم پدرم میرزا علی خوان اون آبادی بود ولی یک خوان درست و حسابی که همیشه اهل عدالت بود و برعکس همه مردای قدیم که فقط پسر دوست داشتن همیشه می گفت که منو بیشتر دوست داره هوای منو همیشه داشت به جای من اسدالله رو به کار می گرفت این باعث شده بود که اسدالله با من سر لج بیفته اون موقع ازدواج کردن فقط به انتخاب پدر خانواده بود هیچکس حق انتخاب نداشت ولی خدا بیامرز بابا میرزا به من می گفت هرکی و خودت بخوای همونو به غلامی قبول می کنم با این حرفا همیشه لبهای من سرخ و گل انداخته می شد و مامانم به قربون صدقهم می رفت خدا رحمت کنه مادرم حباب خاتون و اسدالله خیلی دوست داشت و همیشه براش اسفند دود می کرد خاستگارهای زیادی از همون ده برام می آمد ولی بعضی ها رو که من نمی شناختم بابا جواب می کرد و گاهی هم من از کسی خوشم نمی آمد و می گفتم نه با هر بار نهگفتن من ااسدالله کج خلقی می کرد ولی بابا میرزا سر کیف می شد خلاصه تا ماه محرم رسید تو تاریکی های شب تعزیه های پنهونی به راه می افتاد که بابا خان من برعکس خان های دیگه برای ایام محرم و تعزیه احتراماتی قائل بود برای همین مردم ده ما باباخان رو خیلی قبول داشتن یه شب که به صورت پنهانی به تعزیه رفتیم اونجا اولین بار بود که آقا علی احمد خدابیامرز ودیدم که نقش یارهای اباعبداالله را بازی می کرد همونجا تو دلم گفتم عجب مرد معتمد و شیردلی که آشکارا تو اون شرایط تعزیه میخواند و اجرا می کرد و از هیچ کس نمی ترسید آخه اون زمان بودن از خدا بی خبرهایی که نمیذاشتن مردم عزاداری کنند ایام محرم و سفر تموم شد که شنیدم از ده بالا یه خواستگاری برام اومده می گفتن مادر احمد آقا مهری خانوم خودش منو دیده و خودش هم پسندیده و از دار دنیا فقط همین یه پسر رو داره شوهرش هم قبلا خارکن بوده و یه روز تو صحراکاری فوت کرده برعکس هر زمان دیگه اسدالله مخالف بود هی مدام زیر گوش خان می گفت این وصلت به صلاح نیست از فردا تو آبادی چون میفته که دختر خان رفته به پسر خارکشی، بابا هم حسابی تردید داشت من هم چون نمی شناختم حرفی نزدم عزیز جون دوباره آه بلندی کشید و گفت سرتو به درد نیارم مادر خلاصه یه روز که از مطبخ بیرون می آمدم دیدم همون پسری که اون شب تو تعزیه اجرا می کرد از اتاق خان بابا بیرون آمد اتفاقی به هم برخورد کردیم حیرت کرده بودم اصلا فکرشو نمی کردم این خواستگار همون پسر شیردل باشه اولین بار مرا رو پله ها دید نگاه سرسری به من انداخت و سلام کرد و خیلی زود پله ها را به سمت حیات بزرگ باقی پایین رفت همان جا بود که لبخند رضایت به لبم نشست غافل از این که بابا خان از روی ایوان داشت نگاهم می کرد با سرفه های خان بابا به خودم آمدم تا به ایوان رسیدم از خجالت سرتاسر عرق شده بودم راضی بودم زمین دهن باز کنه برم داخل زمین، سرمو پایین انداختم که خانم دستی به سبیل هایش کشید و گفت مثل این که بدت نیامده پدر سوخته همونجا سریع پا به فرار گذاشتم و تا مدت ها از سر خجالت پای سفره نرفتم تا این که بابا هم ازحاج علی احمد خوشش آمده بود و موافقت رو اعلام کرده بود با گفته های عزیز حسابی دگرگون شده بودم عزیز دوباره اشاره ای به پرچم کردو آهی از سر سینه کشید و بوسه ای به پرچم زد و گفت خیلی با ارزشه برام قربون آقا امام حسین ع برم کافیه یه بار آدم صداش بزنه از ته دل اون وقته که گره از کار آدم باز میشه نگاه اجمالی به پرچم انداختم نسبت بهش احساس خاصی نداشتم ولی همیشه شاهد این بودم که عزیز تو مشکلات اسم امام حسین رو صدا می زد ویرایش شده چهارشنبه در 10:55 توسط bahare 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 28 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مهر #پارت هفتم# باقلمویکم ازرنگ روغن داخل پالت رنگ برداشتم زیرچشمی نگاهی به مریم انداختم حسابی غرق اخرین اثرش بود _مریم _هوم _هوم چیه وقتی صداات میکنم نگام کن تانگاهم کردباقلموروی دماغش ورنگی کردم وشروع کردم خندیدن _هیییی چیکارکردی تاقلموشوداخل رنگ برددونستم توفکرش چی میگذره ازروصندلی بلندشدم حالااون بدو من بدو انقدرسروصداکردیم که صدای خانم شمس مدیراموزشگاه بلندشد شانس اوردیم بقیه بچه هارفته بودن روز اخرکلاسمون بوداین سه ماه چقدرزودگذشت قراربودامروزتموم بوم های کارشده خودمون وازداخل کارگاه تحویل بگیریم وای که چقدرذوق داشتم وقتی فکرشومیکردم قراره کلی تابلوازهنرنمایی های خودم به خونه ببرم حسابی رنگی شده بودیم پیش بندم وکلاهمودراوردم وروی میزکاری که بایدازش خداحافظی میکردم گذاشتم یادروزاول ثبت ناممون افتادم بنفشه که مدام غرمیزد ازاولم مشخص بوداین کاره نیست توهمون سه روزاول مثل یک بچه گربه همه جاروبهم ریخت ورفت وای که چقدربهش خندیدیم عوضش توباشگاه وحرکات رزمی حرف نداشت باتقه ای که خانم شمس به درکارگاه زدبه خودم اومدم شمس:فقط شمادوتاکاراموزموندین سریع وسایلتونوجمع کنیدبیایددفتر مریم_باشه چشم ازخیال بیرون اومدم ومشغول جمع کردن وسایلام شدم تموم قلموهاورنگ روغنی واتودداخل کیف مخصوص ابزارگذاشتم محیط اموزشگاه خیلی دوست داشتم ازطرفی خوش حال بودم که به یکی ازاهدافم رسیدم ازطرفی هم دلم برای اتاق کارم تنگ میشد همراه مریم وارددفترشدیم خانم شمس مدیرسختگیری بوددوتاکارتابل روی میزگزاشت همراه دوپاکت ویک دفترکه پربودازامضاونوشته بقیه هنرجوها شمس:امیدوارم تجربه هنری شمادراین اموزشگاه یک اتفاق خوب درزندگی پیش روباشه روی برگه دفترباانگشت چندضربه زد:اینجاهردوبنویسیدکه وسایل شخصی تحویل گرفته شدوهنرجوازاین تاریخ به بعدهیچ ادعایی دراین زمینه نمی تواندداشته باشد همراه امضای شخصی خودتون بعداینکه به خواست خانم شمس نوشتیم وامضاکردیم کلیدکمدواتاق کارمون تحویل دادیم همزمان دوتاپاکت وبه دستمون داد:این هم مدارک فنی حرفه ای شما _مریم:خیلی ممنون لطف کردید _ممنونم خانم شمس این مدت خیلی بهتون زحمت دادیم اشنایی باشماواموزشگاه شمابهترین تجربه هنری من بود شمس:خواهش میکنم امیدوارم همیشه موفق باشید بعدازخداحافظی ازشمس بیرون اومدن ازدفترکلی تابلو وسه پایه بودکه انتظارمون میکشید ____پوفی کشیدم وروبه مریم پرسیدم:حالاایناروچجوری ببریم خونه _نگران نباش الان حلش میکنم فقط یچیزی تایادم نرفته منتظرانه نگاهش کردم_جانم یک بوم نقاشی که روزنامه پیچی شده بودتودستش بودوبه سمت من گرفت _این هدیه من به توهایرون تابلوروازدستش گرفتم:وای ممنونم ازت پس بگو چراتامیامدم نگاهش کنم نمیزاشتی سریع روزنامه هاروازبوم جداکردم بادیدن نقاشی مریم حیرت کردم اشک توچشمانم حلقه بست شایداین زیباترین نقاشی بودکه میتونست خوشحالم کنه عکس صورت من روبه زیبایی کشیده بودحتی زیباترازخودم _وای توهنرمندی مریم بهت افتخارمیکنم حسابی بقلش کردم چقدربرایم عزیزودوست داشتنی بود _پس بزارمن هم یک یادگاری ازکارام وبهت بدم ازمیان تابلوهام نقاشی یک منظره خیالی که هردوکاملش کردیم وانتخاب کردم وبه سمتش گرفتم:میدونستم اینوخیلی دوست داری این گوشه ای ازذهن من وتو که به این شکل تکمیل شده دلم میخواداینوبزنی بالای تخت خوابت وهمیشه به یادم باشی مریم:وایخیلییییییی میخوامت توخیلی ماهی هایرون ولی یک قول دیگه ام بهم بده زیرچشمی نگاهش کردم:دیگه داری پررومیشیاااااااااا ولی توجون بخواه _بدجنس نشو خودت بهم قول دادی که سنتورهم یادم میدی نگویادت رفته که دلخورمیشم دستمودورگردنش انداختم:خب مریم جان معلومه حسابی ازدوست هنرمندی مثل من خیلی چیزامیخوای یادبگیری باشه قبول ولی یک شرط داره خنده خرکی کردوگفت چه شرطی؟ _اینکه بدون اجازه من شوهررررنمیکنی فهمیدی؟ سریع برگشت بقلم کرد قبووووووووله &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& با صدای نیلی دوباره به خودم اومدم و از احساس درونم دست کشیدم _ ماشاالله هایرون جان خیلی بزرگ شده وقتی دیدمش نشناختم خانمی شده برای خودش به نیم رخ نیلی نگاهی انداختم دماغ سرکشیده و عملی ک صدایش را تو دماغی تر کرده بود،لبخند ملیحی به اجبار زدم که مامان گفت :ولی هنوزم بازیگوش و سر به هواست نیلی پاشو از زیر دامن کوتاه آبی رنگ بر روی هم انداخت _ اینکه خیلی خوبه دختر باید شیطنت داشته باشه تا خونه رنگ لاب بگیره برعکس این فرزاد ازوقتی ازسوعدبرگشته حسابی مشغول معاملات بورسی وگوشی موبایل گاهی اوقات احساس میکنم هنوز نیومده تودلم گفتم بلکه بره برنگرده پسری چشم چرون، کت شلوارسفیدپوشیده انگارازراعیل جون منه بدنم حسابی گر گرفته بودفرزدابانگاه های پی درپی بی پروایش معذب وکلافه ام کرده بودلیوان شربت وازرومیزبرداشتم تاقلوپ اخرسرکشیدم بلکه خنکم بشه لیوان وروعسلی گذاشتم هاناکه بقل دست من رومبل نشسته بودزیرلب پرسیدحالت خوبه؟چرادست پاچه ای؟ جوابی نداشتم که بدم برای همین ترجیح دادم سکوت کنم نگاه ریزی به جمع انداختم تاکسی متوجهمان نباشدباباوامیرحسابی مشغول گفتگوبااردلان بودن ،فرزادسرش توگوشی بودولی دم به دقیقه نگاهش وروی من میاورد،مامان ونیلی ام که حسابی تعریف میکردن عزیزهم بانگاه کردن به تلویزیون وشبکه های ماهواره ای سرخ وسفیدمیشد درست مثل لبو، یهوچشمم به صفحه تلویزیون افتادتبلیغ سفیدکننده بدن بودیک خانومه بالباس زیرنامناسب مثبت۱۸مدام روصفحه رژه میرفت ناخوداگاه نگاهم سمت فرزادافتادمثل شغال بی پروامی خندیدوبی حیاهانه به من نگاه میکرد تودلم صدتافوش نثاربنفشه کردم ای خاک توسرت بااین چیزی که پیشنهاددادی برای من خر،ازبس گفتی کدوم سریال پخش میشه کدوم سریال دختره خواننده است بفرمااینم ازتبلیغ های کوفتیش کنترل وبرداشتم وشبکه روعوض کردم رازبقانشون میداد عکس یک گاووحشی روصفحه بودکه شاخ های بزرگی داشت لبخندپیروزی رولبم نشست نگاه معناداری به فرزادانداختم دلم خنک شد تودلم میگفتم داره این پسره پررو ونشون میده هاناباانگشتان ظریفش ازدستانم گرفت و روبه جمع یک بااجازه ای گفت وهردوبه اشپزخانه رفتیم انگاری اونم متوجه حرکت من شده بودحسابی باهم خندیدیم _میبینی چقدر پرروهه پسره چلغوز باچشمش ادمومیخوره همینطوری که ازداخل یخچال دسرهاروبیرون میکشیدگفت:تقصیری نداره جایی که درس خونده این چیزا براشون عادیه البته حق هم داره هیچ جای دنیادختری به خوشگلی توندیده _غلط کرده این قبل رفتنش هم همین بودناخوداگاه یادگذشته افتادم زمانی که فرزادهنوزازایران نرفته بوداونموقع ماتازه داشتیم باهم رفت امدمیکردیم هیچ وقت یادم نمیره به بهانه درس وسوال وکمک درسی بهم نزدیک شدحرکت دستاش روی دستام به بهانه کتاب گرفتن تمام بدنمویخ کرده بودهمین الانشم تامغزاستخوانم یخ کرد فکرکردن به دستان کثیف فرزادیاددستان سیاوش رادرذهنم تداعی کرد هانا:کجایی هایرون الوووووو _هیچی بابا همینجام راستی لوبیای سحرامیزخاله چطوره؟ _اونم خوبه ولی هنوزیادم نرفته چطوردهن لقی کردی ___خوب کردم خوب کردم من خالشم نمیتونم نسبت به این ماجرابی تفاوت باشم ک مامان وارداشپزخانه شد:مهمانامنتظرن شمانشستیدتعریف کردن زودباشیدمیزوبچینید، مامان:هاناجان چراعموعباس اینانیومدن من کلی تدارک دیده بودم هاناکه همچنان ظرف هارواماده میکردگفت:زن عموخیلی معذرت خواهی کرداخه خاله امیرازتبریزاومدن دیگه مشغول اوناشد به من که پشت میزنهارخوری نشسته بودم اشاره کرد توام پاشوکمک کن وسریع بیرون رفت منم همراه هانامشغول چیدن میزشدم مامان حسابی سنگ تموم گذاشته بودچندجورغذاوسالادودسروژله که عقل ازسرمیبرددلم میخواست ازهمشون تست کنم قبل اینکه مهموناسرمیزبیان یک عکس ازمیز رنگارنگ گرفتم واستوری کردم زیرش نوشتم جای دوستان خالی بنفشه سریع ریپ زدوجواب داد،کوووووفتت بشه الهی حناق بگیری بنفشه همیشه پای اینستالنگ انداخته بود براش ی استیکردلقکی فرستادم باتعارف مامان به مهمانابرای اومدن سرمیزشام گوشی وگذاشتم رومیزتلفن نزدیک به میزغذاخوری منتظربقیه شدم بابا تامیزودیدشروع کردتعریف کردن _به به دست شمادردنکنه سیماجان نیلی:واقعاکه هنرمنده ادم دلش نمیادایناروبخوره که مامان:خواهش میکنم بفرماییداگه میل نکنیدناراحت میشم خونه خودتونه عزیزکه داشت پشت میزمینشست گفت سیماازهمون اول هم باسلیقه بود اردلان:شرمنده مون کردید بابا:خواهش میکنم نفرمایید امیرسعی داشت سریع مشغول خوردن غذابشه:منکه ازدیروز هیچی نخوردم به امیدامشب روبه مامان گفت:قربون زن عموی کدبانوم بشم من فرزادصندلی کشیدبیرون که دقیقاروبه روی جایی بودکه من ایستاده بودم نمیخواستم مقابل چشمان دریده اش بشینم باباازاون سرمیزپرسید:چرانمیشینی عروسک بابا الان شام سردمیشه من من کردم مونده بودم چی بگم برای همین گفتم میخوام امشب پیش هانابشینم البته اگه مشکلی نداشته باشه امیرکه داشت سالادمیکشید ازپشت میزبلندشدهمچنان ظرف به دست به سمتم اومد -نه چه اشکالی اتفاقابه دادم رسیدی واگرنه هانانمیزاشت هیچی به من برسه میدونی که الان اشتهاش دوبرابرهم شده هانا:امیررررررررر همگی به حرف امیرخندیدن میدونستم کاردمیزدی خون فرزاددرنمیامدپسره پررو لبخندپیروزمندانه ای زدم وبه پیش هانانشستم وحسابی مشغول خوردن شدم بعدشام صحبت ازمسافرت دوهفته ای بودبه اصفهان هم برای کارای شعبه بابا هم تفریحی بودبرای خانواده باباروبه نیلی مامان پرسید:خب نظرشماهاچیه خانوماموافق هستید مامان ونیلی بهم نگاه کردن نیلی:منکه ازخدامه ازتنهایی ام درمیام همینکه این بچه بعدمدت هابرگشته اب وهوایی عوض میکنه تودلم گفتم بچه کجابوداون یک گودزیلایی که خبرنداری شایدم داری خودتوبه بیخبری میزنی بابااینبارازعزیزپرسید:نظرشماچیه مادرمن شماروهم میبریم حال وهواتون عوض بشه مامان:عزیزکه باشه منم خیالم راحت تره اردلان که میوه پوست میگرفت گفت؛عزیزخانم تاج سرهمه ماست بلاخره دورهم میریم ومیایم دوهفته که چیزی نیست عزیزجون_شماهالطف داریدولی من نمیتونم بیام پاهام دردمیکنه ازطرفی هم جلوی دست پای شمارومیگیرم شماخودتون بریدخداهم پشت وپناهتون مامان:این چه حرفیه عزیزبدون شماصفانداره _نه دخترم من نیام راحت ترم باباکه روحرف عزیزحرف نمیزدگفت:شماهمه زندگی ماهستیدهرچه دستوربدیداطاعت امرمیشه ازهمین حالااسترس مسافرت داشتم تحمل این پسره برای یک ساعت هم سخت بودچه برسه به دوهفتهههههههههه 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 28 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مهر (ویرایش شده) #پارت هشتم# اینبارباجدیت روبه مامان گفتم:مامان جان چرااسرارمیکنی من دوست ندارم بیام مگه من بچه ام که همش میخواین یچیزی وتحمیل کنید _تحمیل چیه وقتی قراره همه باهم بریم میخوای تنهاکجابمونی هاناامیرم که دارندمیان این وسط توچراسازمخالف میزنی نمیدونم ازروی مبل بلندشدم همینطوری که داشتم توضیح میدادم قدم هم میزدم:خیلی واضحه من ازاین نیلی وپسرش خوشم نمیادازبس که پرمدعاهستندکنارشون راحت نیستم باباازحیاط داخل سالن شد:چخبره صداتون توحیاط میاد مامان که باعصبانیت بلندشدوبه سمت اشپزخانه رفت _من نمیدونم مسعودجان این تواینم دخترسر کشت میگه نمیاداصفهان نگاهی به عمق چشمان متعجبش کردم_سلام بابایی امروزچه زوداومدین انگاری حوصله نداشت کتش ودراوردونشست رومبل _سلام عزیزم یکم زودتراومدم که برای فردااماده بشیم به کناردستش اشاره کردچرانمیشینی؟ نشستم _چیزی شده هایرون.مامانت چراعصبانی بود!بازتوسربه سرش گذاشتی باالتماس نگاهش کردم نه بخداباورکنیدمن حرف بی ربطی نزدم فقط دوست ندارم به این مسافرت بیام ولی مامان اسرارمیکنه که بایدبیای منم گفتم میخوام پیش عزیزبمونم فقط همین _خب هایرون جان سیمامادرته حق داره نگرونت بشه حالاچرانمیخوای بیای؟ نمیدونستم چجوری بگم دلم نمیخواست بهش دروغ بگم دستی پدرانه به موهایم کشید:یادت نره دخترم قول دادیم همیشه درموردهمه چیزحرف بزنیم توکه یادت نرفته بابا این باربامحبت نگاهش کردم:نه یادم نرفته حقیقتش پیش خانواده عمواردلان راحت نیستم فقط همین دوست دارم کنارعزیزبمونم مامان ازاشپزخانه بیرون اومد:بمونی پیش عزیزکه چی بشه سربه سراون بیچاره بزاری؟که صبح تاشب من فکرم پیش توبمونه،اخه مسعودتویک حرفی بزن من هرچی میگم حرف خودشومیزنه بابا_چه اشکالی داره سیماجان اگه موافق باشی اجازه بدی پیش عزیزبمونه اینطوری خیالمون ازعزیزهم راحته میدونی که عباس وخانمش هم قراره بیادکی به عزیزسربزنه دیگه دخترمون بزرگ شده وقتی میگه راحت نیست لابدصلاح نمیبینه بیاد خیلی خوشحال شدم بابام تموم دنیام بود سریع ازلپش بوس کردم ممنون بابا مامان ناامیدبرگشت اشپزخانه بابابااشاره گفت برودنبالش نازش وبکش منم سریع پریدم تواشپزخانه همچنان که داشت کوکوسبزی سرخ میکردازپشت بقلش کردم وسرموچسبوندم به شونه هاش ارامش همه وجودموگرفت _مامانی ازمن دلخورنباش باورکن اگه بیام اذیت میشم قول میدم دخترخوبی باشم وهرروزبهتون زنگ بزنم شرح وقایع کنم خوبه؟ مامان برگشت منوبه اغوش کشید:باورکن منم اگه حرفی میزنم بخاطرخودته فکرم همش پیش تومی مونه هنوزمادرنشدی بدونی چی میگم ازبقلش بیرون اومدم ویدونه ازکوکوهارو کش رفتم ویک گازازش گرفتم _راستی مامان تواگه نباشی کی برام غذای خوشمزه درست کنه مامان چپ چپ نگاهم کرد،خالت بکش بی عاطفه من چی میگم توچی میگی الحق که سنگ دلی هایرون یهوزد زیرگریه وهق هق گریه کرد باتعجب نگاهش کردم مامان کوکو برداشتم گریه کردی؟ پشت میزنشست منم کنارش نشستم منتظرانه نگاهش کردم دلم خیلی گرفت _مامان غلط کردم خامی کردم اصلامیخوای تابیام اصفهان اگه بگی برواون سردنیامیرم فقط گریه نکن چشماشوپاک کرد:یادشیماافتادم منظورش خاله شیما مادر ارمان بودکه هیچ وقت ندیده بودمش همیشه دنبال یک فرصت بودم درموردش بامامان حرف بزنم _مامان خاله شیماچراازدنیارفت مامان اهی ازسرسینه کشیدوشروع کردعقده دل بازکردن خیلی بچه بودیم که بابامون مرد اون وقتابچه مدرسه ای بودیم سهیل ازمن وشیماکوچک تربوداصلامتوجه داغ بابانشدتااینکه چندسال بعداینکه من وشیماازدواج کردیم مامان سل گرفت ومرداونموقع هانا سه سال داشت ولی خاله شیما ارمان وبارداربودوقت به دنیااومدن بچه بودکه فهمیدمامان برای همیشه مرده انقدردردش گرفت بردنش بیمارستان فش ارش خیلی بالابودبرای همین سرزارفت وارمان وبه یادگاری گذاشت منم یک پام پیش سهیل بودیک پام پیش ارمان ازپدرارمان خواستم یک مدت اونوبسپاره به من اینجوری منم راحت تربودم اون بنده خداام حالش خیلی بدبوداخه خاطرشیما وخیلی میخواست ازسهیل نگم که افسرده شده بودازخونه بیرون نمیامدیک مدت ماکنارش رفتیم ولی اوضاع هی بدترمیشدتااینکه تص میم گرفت خونه روبفروشه وبرای همیشه بره فرانسه همونجاام ازدواج کردوبچه دارشدوماندگارشداوایل خیلی میرفتیم پیشش یااون میامدبهمون سرمیزدولی بعددیکه ماام نتونستیم بخاطرمشغله تورفت وامدباشیم تااینکه ارمان همراه پدرش به المان رفت هردوسال یکباربه ایران میامدن ویکسال می ماندن ودوباره میرفتن انقدرمشغول حرف زدن شدیم بوی کوکوی سوخته خونه روبرداشت مامان ازجاپریدولی من همچنان توفکربودم دلم بخاطرمامان سوخت همیشه میدیدم موقع تماس تصویری بادایی چقدرگریه میکنه همیشه دلتنگ دایی بود،ولی چه میشه کرددست تقدیراینطوری رقم خورده بود یادارمان افتادم اون برای من مثل یک برادربودتوخونه مابزرگ شده بود ولی غافل ازاینکه اون همیشه باخیال ازدواج بامن سرمیکرده یادروزی افتادم که ازم درخواست کردهمراهش برم اول متوجه حرفاش نمیشدم ولی بعدکه فهمیدم ماجراچیه حسابی بهم ریختم وقت هایی که مثل برادربهش نگاه میکردم یاباهاش بازی میکردم اون نگاهش به من چیزدیگه ای بوده وقتی بهش گفتم ازخودم متنفرم بابت این ماجراکه شایدمن هم بابت احساسش اشتباه کردم واونوبه اشتباه انداختم اونم وسایلاشوازاتاق هاناجمع کردورفت البته کسی ازاین ماجراچیزی ندونست به همه گفت بخاطرادامه تحصیل میره ولی حتمابرمیگرده، ازاون اتفاق سه سال میگذره همچنان توفکربودم که باصدای مامان به خودم اومدم _اگه میبینی چیزی میگم خیروصلاحتومیخوام من جزتووهاناکسی وندارم اگه میخوای بمونی بمون ولی قول بده مراقب خودت باشی بابا ازپشت سریهومیان حرفمون پرید _دست شمادردنکنه سیماخانم فقط هاناوهایرون ودارید؟پس من به حساب نیامدم دوباره خنده مهمون لبامون شد ویرایش شده 28 مهر توسط bahare 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر (ویرایش شده) #پارت نهم# دوروزازرفتن بابااینابه اصفهان میگذشت منم خونه عزیزاومده بودم خونه عزیزحال وهوای دیگری داشت بایاداوری قیافه فرزاد دلم خنک شدتوحیاط خونه که منتظربودن باباایناوسایلاشون داخل صندق عقب بزارندفهمیدمن قرارنیست همراهشون برم انگاری که عقرب نیشش زده بودوقتی برای بنفشه تعریف کردم حسابی کیف کرداونم کم وبیش به شخصیت مزخرف گودزیلااشنابود قراربودمریم وبنفشه برای شام بیان پیش ما برای همین کله سحرباعزیزرفتیم بازارهفتگی وکلی خریدکردیم اومدنی انقدر به جون عزیزقرزدم که اخرسرگفت_وای چقدرکم طاقتی دختر تومگه تابه حال خریدنرفتی بابقض توچشمم معصومانه گفتم نه همه این کارای سخت به عهده مامانه عزیزسری تکون دادوخندید:ازدست شمانازپرورده های امروزی ********************* کارت وازداخل جیب تونیک زرشکی ام بیرون کشیدم وبه سمت بنفشه گرفتم _این بهتره پیش توباشه همونجوری که روتخت چوبی حیاط عزیزلم داده بودباتعجب کارت وگرفت ونگاه کرد _این که کارت ماشین اون پسره است انگشتمورولبام گذاشتم:هیس اروم ترعزیزممکنه بشنوه بنفشه کارت وروتخت جلوی خودم گذاشت:پیش خودت بمونه منکه احتیاجی بهش ندارم بابای تولطف کردخسارت باباموداددیگه این برای چیمه مریم _خب ببریدبهش پس بدین فقط به دردخودش میخوره بنفشه_عقل کل ادرسشوکه نداریم به خونه عمه من پس بدیم مریم ادای بنفشه رودراورد:خودم میدونم منظورم اینه یابندازیم صندوق پستی یابدیم دفترالکترونیکی براش بفرستن بلاخره هرگوری باشه پیداش میکنم مریم:اووووووه کی میره این همه راهووو گوشیشواز کیفش بیرون کشید:مگه مانوکرشیم بااون همه بدبختی که درست کردبزارببینم چیزی تواینستاازش پیدامیکنم بلاخره ردی نشونی اسمش چی بودهایرون _سیاوش رادمنش همینطوری که داشت تایپ میکردعزیزباسینی چای به کنارمون میامد سریع کارت وبرداشتم وداخل جیبم گذاشتم به بچه هااشاره کردم که درموردش حرفی نزنن ازروتخت به پایین رفتم وسریع سینی وازعزیزگرفتم _صدام میکردی میامدم چرازحمت کشیدی عزیزجونم نه مادرچه زحمتی گفتم بیام یکم پیش دوستات بشینم اخه زشته پیش مهمون نیومد _بنفشه_نووووکرتم عزیز دستورمیدادی خودمون میامدیم عزیزکنارمون نشست سینی چای رووسطگذاشتم عزیز:خیلی خوش اومدین به مریم که ازسال هاپیش میشناختش نگاه کرد: خوبی دخترم خدامادربزرگت عفت خانم ورحمت کنه زن خیلی خوبی بود مریم_خیلی ممنون خدارفتگان شماروهم بیامرزه بنفشه:عزیزمگه شمامادربزرگشومیشناختی؟ عزیزپوفی ازسرسینه کشید_اره دخترجان ماام جوون بودیم وبروبیایی داشتیم درثانی هم محله ای بودیم صدای زنگ بلبلی حیاط به صدادرومدبلندشدم برم دروبازکنم عزیزگفت:بشین هایرون جان بامن کاردارم پاک یادم رفته بود سوری خانمه همسایه روبه روقراربودباهم بریم تاجایی وبرگردیم ازروتخت بلندشدچادرمشکی گلدارش وازروی طناب برداشت نگاهی بهم انداخت شایدبعدش برم مسجدنگران نشید باشه عزیزجون تاشمابیایدماام شام واماده میکنیم بارفتن عزیزسروصدای هرسه مون بلندشدچقدرتوحیاط دورحوض چرخیدیم وهمدیگه روخیس خالی کردیم قرارشدبرای شام ماکارونی درست کنیم غذای موردعلاقه ماسه کله پوک سالادشیرازی وبه بنفشه سپردیم که تواین یدونه مهارت داشت منم مسعول سرخ کردن موادوماکارونی وتهدیگ باقی ماجرابه عهده مریم بنفشه_صبرکنیدیک اهنگ مشتی ام بزارم براتون اااااا بیا حامدپهلااااااااااااانهههههههه ####################### وای که چه شامی شدشام امشب مریم:من یک فکری دارم هرسه عکس سفره روبه یادگاری استوری کنیم نظرتون چیه من:موافقم بنفشه____منم موافقم ولی این ازاولم نظرخودم بودحالاپررونشیا هرسه باهم عکس گرفتیم واستوری گذاشتیم وای که چه عکسی شد به عزیزهم حسابی خوش گذشته بودخیلی وقت بودسه تادخترشیطون کنارش نبودن عزیزدلش نمیخواست به من سخت بگذره برای همین باخانواده بنفشه ومریم صحبت کرداجازه گرفت که شب پیش مابمونن که باعث شدهرسه مون جیغ بکشیم سروصداکنیم کنارهم توجادرازکشیدیم صدای خروپف عزیزخونه روبرداشته بودبنفشه هی زیرپتوازخنده ریسه میرفت باپامحکم زدبه پهلوشوگفتم:درد بنفشه ازسردر اهی کشید_اااااااااه مریم:خخخخخخ فکرکنم تموم کرد بنفشه سریع پتوروازسرش کشیدوباچشمان وزق کرده نگاه مریم که سمت چپ من درازکشیده بود کرد:نخیرم تموم نکردم تاتودلت خنک بشه کوفت ازگوچه چشم نگاهش کردم بسه دیگه بنفشه به نورماه که ازمیان پنجره ایوان به صورتم تابیده شده بودنگاه کردم _نگاه کنیدبه نورتابیده شده ماه چقدرکه ارامش بخشه توحس وحال خودم بودم بنفشه_هایرون راستی میخواستم یچیزی بگم همونطورکه به ماه خیره شدم گفتم _هوم _اتوسا رو یادت میادهم باشگاهی من زیرلب گفتم اتوسا،خب خب اره یادمه همون که توتمرینات زده بودخون بالااوردی مریم:خخخخخخ چنان خندیدکه عزیزازخواب پرید بنفشه:زهرمار دلت خنک شد توجام نشستم وروبه عزیزکه روتخت خواب گوشه اتاق خوابیده بودنگاه کردم دوباره گرفت خوابیدروبع بچه هاچشمام وتیزکردم هیس یکم ارومتر به بنفشه گفتم خب اتوساچی؟ _دعوتم کرده تولدبرای پنجشنبه شب میای باهم بریم؟ _دیوونه تورودعوت کرده اونوقت من کجابیام _گفته میتونم دوستاموببرم که غریبی نکنم مریمم میتونه بیاد مریم:منکه عمراااااا بیام وقتی نمیشناسم کجابیام _راست میگه بنفشه خوب نیست ادم جایی که نمیشناسه مهمونی بره اونم تولدکه مهمونی خانوادگی شایداوناام معذب باشن بنظرم توام نری بهتره فوقش کادوشوبهش میرسونی دیگه بنفشه:نمیشه که طرف احترام گذاشته دعوتمون کرده حالااگه نرم فکرمیکنه بهش دهن کجی کردم شونه ای بالاانداختم:خودت میدونی بنفشه:توام بایدباهام بیای حالایباربهت روزدیم ببین چجوری رومون ومیگیری _حالابگیربخواب که خوابم گرفت شب بخیر شب بخیر شب بخیر ویرایش شده 23 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر ###پارت دهم###پارت ویژه روزمهمونی فرارسید بااسرارهای بنفشه مجبورشدم قبول کنم همراهش به تولداتوسابرم به عزیزهم ماجراروگفتیم باهزارویک تردیدوشک قبول کرد بعداینکه یک ساعت بامامان وهاناتلفنی صحبت کردم به خونه رفتم تاحاظربشم ویک سری ام به خونه بزنم اول ازهمه یک دوش حسابی گرفتم خودموحوله پیچ کردم وجلوی ایینه کنسول نشستم سشواری به موهایم گرفتم ودوم اسبی ازبالابستم زیاداهل ارایش غلیظ نبودم خط چشم مشکی دورتادورچشمانم کشیدم که چشمانم راکشیده ترنشان میدادیک رژ لب کالباسی تیره به لبام زدم ویکمم رژگونه به گونه هام زدم بنظرم کافی بودازروصندلی بلندشدم به سمت کمدلباسم رفتم دنبال یک لباس مناسب میگشتم که گوشی موبایلم دوباره به صدادرومدحتم داشتم بنفشه بودبابی حوصلگی جواب دادم _بله بنفشه _حاظرشدی داره دیرمیشه _اره بابا دارم دنبال لباس میگردم البته اگه بزاری _اومدم گل فروشی باهزارالتماس ماشین بیژن وگرفتم یک ربع دیگه دم درررررتونم گوشی وقطع کردمنم سریع ازمیان لباس هایم یک پیراهن مشکی بلندوپوشیده انتخاب کردم که فقط یک کمربندطلایی ظریف دورکمرش داشت ازمیان شال هایم شال طوری ساده مشکی انتخاب کردم وروی سرم انداختم صندل های مشکی پاشنه سه سانتی به پام کردم ونگاهی توایینه به خودم انداختم همه چیزساده ومعقول بودبرق نگاهم ازسررضایت میدرخشیدکیف دستی مشکی که باباازکیش برام خریده بودازکشوبیرون اوردم کولموروی تخت خالی کردم ازمیان خرت وپرت های داخلش یک برق لب ویک ریمل برداشتم اخرسرنگاهم به کارت ماشین افتادنمیدونم چراولی کارت وهم داخل کیف دستی گذاشتم که دوباره صدای زنگ گوشی بلندشدداشتم دیوونه میشدم جواب دادم _بلههههههههههه بنفشه_ بیاپایین دم درم الان هواتاریک میشه _اومدم گوشی ورومیزگذاشتم وازادکلن مخصوص شب های پاریس که دایی برام فرستاده بودبه خودم زدم کیفموبرداشتم وهول هولکی ازپله هاپایین رفتم بنفشه بازانتیاجلودرمنتظرم بوددرماشین وبازکردم نشستم تاخواستم دروببندم یادم افتادگوشیموجاگذاشتم _ای وای گوشیموجاگذاشتم من یک دقیقه برم .... ماشین باسرعت ۲۰۰تاازجاکنده شدهیچ اجازه ندادادامه حرفموبزنم درومحکم بسته _چته بابا اروم حالت تهوع گرفتم _امشب وبی خیال گوشی موشی بخدادیره اون سره شهره بایدزودی بریم وبرگردیم _خدابگم چیکارت کنه انقدرهولم کردی یادم رفت کادوبیارم _بیخیال همین که افتخارمیدی میای ازسرشونم زیادیه بعدشم من هم گل گرفتم هم کادو دسته گل وتوبده بهش خوبه سرموبه اجبارتکون دادم وتاییدکردم نیم ساعتی توراه بودیم که بلاخره رسیدیم یک محله پرازماشین های پارک شده کنارجدول باتردیدپرسیدم:بنفشه بنظرت این همه ماشین برای مهموناشونه اینجوری که خیلی شلوغه کاش نمیامدیم بنفشه که داشت ماشین وباظرافت توجاپارک جامیدادگفت:نه بابافکرنکنم اگه باشه ام مشکلی نداره نیم ساعت میشینیم ومیایم ازماشین پیاده شدیم سبدگل پرازرزهای یاسی دستم گرفتم به دنبال بنفشه قدم برمیداشتم _اع خودشه پلاک۱۹، دربازشدپسری باسروشکل عجیب پشت دربود بنفشه پیش دستی کرد:ببخشیدمنزل اتوسانعیمی همین جاست ماازدوستانشون هستیم برای تولداومدیم پسره که انگاری ازحرف هامون سردرنمیاوردگفت انتهای حیاط طبقه دوم واردحیاط شدیم حیاط بزرگ سنگ فرش شده باغی چندنفری زن ومردداخل حیاط مشغول گپ وگفت بودن هرچقدربه ساختمان نزدیک میشدیم صدای جیغ وسروصداواهنگ بیشترمیشداحساس بدی پیداکرده بودم _کاش نمیامدیم بنفشه میخوای برگردیم بنفشه ایستادوباتندی نگاهم کرد:الان وقت این حرفاست سروکله اتوساپیداشدخدای من اورال زرشکی به تن کرده بودطوری که تمام بدنش پیدابودپشت ان ارایش غلیظ دلقکی اصلامشخص نبود _خیلی خوش اومدین بنفشه روبقل گرفت اتوسا:اگه نمیامدی حسابی دلخورمیشدم به سمت من چرخیدودستش راجلواوردکه دست بدهدمن هم پیش دستی کردم وسبدگل روبه سمتش گرفتم _زحمت کشیدی ممنون که اومدی _خواهش میکنم مبارکتون باشه به ساختمان شیشه ای اشاره کردبریدطبقه بالا منم الان میام واردساختمان شدیم چندتاخدمه خانم بادامن های مشکی کوتاه وکت های سفیدبه سمتمون اومدن وخوش امدگفتن صدابه صدانمیرسیدصدای هیاهووموسیقی به درودیوارساختمان مشت می کوبیداحساس میکردم خیلی طول نمیکشدساختمان شیشه ای فرومیریزد به سمت شال وکیفم اشاره کردن که داخل رخت کن اویزکنیم کلی مانتوولباس رورخت کن اویزشده بود بااشاره گفتم نه خوبه احتیاجی نیست بنفشه هم یک دست پیراهن ابی ازمن امانت گرفته بودوتنش کرده بوددیگه احتیاجی به عوض کردن لباس نبود ازپله هابالارفتیم تابه سالن بالارسیدم هنگ کردم به بدنم لرزه افتاد پاهایم سست شده بود چراغ نوردرگردش بنفش وقرمزدرتاریکی نورافکنی میکردصدای موزیک بالابودعده ای دختروپسردرمیان سالن باظاهرهای افتضاح پایکوبی میکردن وجیغ میکشیدن عده ای هم ایستاده تماشامیکردن حالم خیلی بدشداصلاشبیه تولدیامهمانی هایی که دیده بودم نبودداغ کردم روبه بنفشع که رنگ به رونداشت دادکشیدم تاصدایم به گوشش برسد_اینجاکجاست منواوردی؟اینکه شبیه پارتی های توفیلم هاست ازدستش گرفتم وبه سمت پله هاکشیدمش یالابرگردیم انقدربلندحرف زدم هنجره ام می سوخت اتوساازپله هابالااومدمیان سروصداوشلوغی هردومون به سمت مبل چرم مشکی گوشه سالن هدایت میکردفشاردستش انقدرزیادبودتوان مقابله دران همهمه راگرفت رومبل نشستیم بلندفریادمیکشیدکه بشنویم چه می گوید _اینجابشینیدتاپذیرایی شید ازمافاصله گرفت بنفشه نگاهش رادرنگاهم دوخت مطمعن بودم ان هم ازماجرای مهمونی خبرنداشت اونم مثل من فکرکرده بودفقط یک دورهمی خانوادگی هرچه که بودکارازکارگذشته بوداحساس خیلی بدی داشتم نگاهی به دختران نیمه برهنه که درمیان دررفت وامدبودن انداختم حالم دیگرداشت بهم میخوردپسری باموهای سیخ شده اناناسی درست مثل جوجه تیغی بایک سینی شربت به سمتمون اومدشربت های البالووپرتقال درگیلاسی های کمرباریک درسینی چیده شده بودکه برای ترکردن گلوحسابی چشمک میزدبه اطاعت ازبنفشه که برداشت منم برداشتم به بینی ام نزدیک کردم بوی خواصی نداشت ولی ترسیدم بخورم گیلاسی ورومیزگذاشتم خواستم به بنفشه گوش زدکنم که نخوره ولی کارازکارگذشته بود گیلاسی دردستانش خالی بود بنفشه_چرانخوردی خنکه باترس وتردیدسرشانه هایش زدم وباتموم تن صدام گفتم _احمق چراخوردی مشخص نبودتوش چه کوفتی بود کمی ترس مهمان چشمانش شد:نه بابابوش کردم طعم خواصی هم نداشت شربت بود تااومدزبان بازکنه سریع به حالت عجیبی افتادواستفراغ کردهرچه عق میزدتمامی نداشت سریع اززیربقلش گرفتم _چیشدیهوبهت _نمیدونم حالم بده سرم گیج میره اتوساهمراه چندپسرودختربه سمتمونم اومدن _چیشدیک دفعه بلندش کردم تاببرمش بیرون _نمیدونم تاشربت وخورداینجوری شد دختری که کنارش بودنیش خندزد،بااخم اتوسابه خودش اومدوخودشوجمع کرد اتوسازیرلب غرید،ای خدابگم چیکارت کنه ساسان گفتم گیلاسی هاروفقط داخل اتاقاببره ،روبه دختره گفت :مگه نگفتم فقط به بچه های خودمون بدین منکه ازترس خودموباخته بودم به اتوسانگاه کردم اتوسا_چیزی نیست ی اب به صورتش بزنه خوب میشه دستان مراازبنفشه جداکردوخودش زیربقل بنفشع روگرفت توبشین الان خودم حاشوجامیارم برش میگردونم حال بنفشه اصلاخوب نبودمشخص بودمتوجه محیط نمیشد نمیشه بایدکنارش باشم سریع گفت نمیشه میبرمش پایین خودم کنارش هستم نگرون نباش حریفش نشدم تابردن بنفشه بانگاهم بدرقشون کردم زیرلب هرچی فوش بودباربنفشه واتوساکردم ازاومدنم خیلی پشیمون بودم سرجام برگشتم به داخل کیفم نگاه کردم لعنتی کاش گوشیمواورده بودم سرم حسابی دردمیکردباناخن هایم پوست انگشت هاموکندم نگرون بنفشه بودم خدایاخودت کمک کن حالش خوب بشه ازاین خراب شده بریم ازطرفی سروصداحالموبهم میزدانرژی هاحسابی بالابودازخودحسابی بی خودشده بودن گوشه دیگرسالن میزبزرگ سلف سرویس بودکه به زیبایی تزعین شده بوددلم یک جرعه اب میخواست ولی سستی پاهایم اجازه نمیدادبلندبشم احساس کردم کسی کنارم نشست باترس نگاهی انداختم پسری سی ساله بود که موهای بلندش را از پشت بسته بود و یک گیلاسی در دست داشت خودم رو در گوشه مبل جمع کردم طوری که از چشمانش دور نماند با این حرکت من نیشش حسابی شل شد و دندونهای یک ردیفش که کمی به زردی می خورد به نمایش در آمد جرعه ای از الکل سر کشید و به سمت من مایل شد سرش را نزدیک صورتم آورد پاهایم سست شده بودبوی بدی ازدهانش می آمد که حالمو به هم می زد از خودم متنفر شدم اشک در چشمانم حلقه بست و در دل خدا را صدا می زدم صدایش به گوشم رسید چرا ترسیدی بره کوچولو میای بریم برقصیم باور کن من ترس ندارم بوی تند الکل دهانش حالم را به هم می زد به من نزدیک تر می شد طوری که فرو رفتگی مبل و احساس می کردم _ گم شو کثافت می خواستم بلند بشم که با دستانش موهامو از پشت گرفت جوری که اگر نمی نشستم گردنم می شکست اشک از گوشه چشمم سر خورد از خدا کمک می خواستم و از طرفی نگران حال بنفشه بودم _ ول کن موهامو عوضی ول کن _ تو امشب شکار خودمی آهوی وحشی کجا میری محال کسی بتونه از دست پویان در بره اگه صدا می زدم و کمک می خواستم فایده ای نداشت هر کسی تو حال و هوای مستی خودش بود که خرامان خرامان به سمت پایین میرفتن کاملا مشخص بود حال خوبی ندارن سعی کردم همه توانم رو جمع کنم و نشون بدم از چیزی نمی ترسم بهش خیره شدم _ببین مردک هیز گورتو گم کن میخوام برم پیش دوستم حال خوبی نداره اگه یه تار مو از سرش کم بشه من میدونم و تو این جهنم و آدماش مشخص بود حال خوبی نداره _پنجول نکش بچه گربه بهتره دختر خوبی باشی بعد هم از کنار شالم گرفت و توی حرکت از روی سرم پرتش کرد گوشه ی سالن تمام تنمو وحشت گرفته بود به گوشه سالن که راهروی باریکی داشت اشاره کرد خیلی آروم راه بیفت تا همینجا دست به کار نشدم چند اتاقی داخل راهرو بود که عده ای دختر و پسر تو رفت و آمد بودن حسابی ترسیده بودم تو دلم خداراصدا می کردم صورتم از اشک خیس شده بود طاقت اونجا موندن و نداشتم با تحکم گفتم من هیچ جایی با تو نمیام گم شو اونور عوضی می خواستم با یه قدم فرار کنم که خیز برداشت و محکم از بازوهام گرفت جیغ زدم ولم کن آشغال ولم کن مگه نشنیدی چی گفتم طوری فریاد کشید که به سکسکه افتادم عرق سرد تموم بدنمو گرفت راه بیفت شروع کردم به گریه و التماس دیگه خبری هم از بنفشه نبود با خودم می گفتم نکنه او هم اسیر گرگی شده باشه خدایا ازت خواهش می کنم کمکم کن به خاطر عزیز جون کمکم کن رو به پویان التماس کردم تو رو خدا ولم کن انگاری حرفهایم را نمی شنید پست تر از آن بود که دلش به رحم بیاید با زور دستانش مدام مرا به جلو هول می داد راه فراری نداشتم گریه هام تبدیل شده بودبه زجه هیچکس متوجه من نبودکه اگرهم بودخودش رابه ندیدن میزدن جرعت نداشتن دخالت کنندای کاش بامامانم اینارفته بودم به یادبابام افتادم دلم اورامیخواست کاش پیشم بوداگه من رادراین مکان ودراین صحنه میدیدن خیلی بدمیشدپشت دراتاق بایک ضربه هلم دادطوری که همراه دربه داخل پرت شدم دراتاق محکم بسته شدتموم بدنم به لرزه افتاده بودخنده های خبیثانه اومهرفلاکت بدبختی من بود _چراگریه میکنی بایدازخدات باشه که امشبوبامن بگذرونی دیگه نزاشتم ادامه بده دستاموروی گوشم گذاشتم وحسابی جیغ کشیدم گلویم میسوخت ناگهان سیلی محکمی توصورتم خوردبرای اولین باربودکه سیلی میخوردم مایع گرمی ازکنارلبم راه افتادتصویربابا ومامان مدام جلوی چشمم بودبه هق هق افتادم عصبانی شدباضرب دستش بلندم کردوبایک حرکت به روی تخت پرتم کرد _مگه نمیگم خفه شوسرم دردکردازبس زرزر کردی پاشوخودتوجمع کن بایک دست پیرهنشوازتنش بیرون دراوردوگوشه ای پرتش کردبه سمتم قدم برمیداشت که چشماموبستم نای هیچ حرکتی نداشتم فشارم حسابی افتاده بود بدنم میلرزیدفقط ازته دل خداروصداکردم خداااااااااااااااایاکمکم کن اینجابودکه درب اتاق باشدت به دیوارکوبیده شدپویان باعصبانیت به سمت درب برگشت همون پسری که ازمهموناپذیرایی میکردتوقاب دروایستاده بود _پویان مامورااومدن زودپاشیدخودتون وجمع وجورکنید نورامیددردلم زنده شدانگاری خون تازه ای دررگ هام جاری شده بودپویان حسابی هول شده بودوبه دنبال پیرهنش میگشت _شانس اوردی ولی مطمعن باش سری بعدی راحتت نمیزارم سریع ازاتاق بیرون رفت نای رفتن نداشتم ولی بایدبنفشه روپیدامیکردم سریع به داخل سالن رفتم شال وکیفم واززمین برداشتم شالموروسرم انداختم وازمیان شلوغی وهمهمه جمعیت ازپلع هاپایین رفتم همگی میگفتن کجامیری ازدرپشتی بیا ولی منکه کاره ای نبودم وبایدبنفشع روپیدامیکردم خودموبابدبختی به پایین پله هارسوندم پایین پله هااتاقی بود که واردشدم کسی ان جانبودبه سمت حیاط روانه شدم درست مخالف جهت فراربقیه باچشمانم دنبال بنفشع بودم بایدبه پلیس هاجریان ومیگفتم داخل حیاط چندتاماشین پلیس بودبادیدن ان همه پلیس زن ومردواسلحه به دست ترس همه وجودمم راگرفت ترسیدم ازقضاوت شدن ازاینکه حرفموباورنکننددیگرتوانی درپاهایم نداشتم زمین واسمان به دورسرم میچرخیدهمه جابرایم تاریک وکورشدازحال رفتم طوری که دیگرنفهمیدم چه اتفاقی افتاد 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر #پارت یازدهم# روی صندلی روبروی میز پلیس نشسته بودم همه او را جناب سرهنگ خطاب می کردند میان موهای پرپشت و مشکی اش یک در میان موهای دودی و سفید نمایان بود به ساعت روی دیوار نگاه کردم ساعت بیست و دو چهل دقیقه بود یک ساعتی می شد که اینجا بودم شاید هم بیشتر ولی از عزیز و بنفشه بی خبر بودم اضطراب و نگرانی مهمان دلم بود ولی باامنیتی که داشتم خدا رو شکر می کردم که از شر اون مهمونی اون پسره کثیف راحت شدم برای بار چندم بود که جناب سرهنگ سوال کرد برای بار چندم می پرسم اسمت چیه؟ یه شماره تماس و آدرس بده که با خانوادت تماس بگیرم! برای بار چندم میری اینجور مهمونی ها ؟و هزاران سوال دیگه که نمیدونستم در جواب چی بگم سکوت کرده بودم که محکم به روی میززد مگه با تو نیستم دختر جون چرا ساکت شدی با زدنش روی میز از جا پریدم دوباره اشک مهمان چشمانم شد دلم نمی خواست حرفی بزنم نمی خواستم خانوادم بفهمند می ترسیدم سفرشان خراب شود و مورد قضاوت نادرستی قرار بگیرم اون وقت بود که همه فکر می کردن از قصد همراهشان به اصفهان نرفتم جناب سرهنگ پوفی از روی کلافگی کشید _ ستوان احمدی؟ مامور خانم داخل شد و ادای احترام کرد بله قربان، این خانم و بیرون ببرید وسایل شخصی هرچی که توی مهمانی همراهشون بوده گوشی موبای یا کارت شناسایی هر چیزی که بتونه هویت ایشون رو نشون بده پیدا کنید و تحویل سروان بدید در غیر این صورت بفرستین بازداشتگاه تا فردا تشخیص هویت بشه _اطاعت قربان از اون چندتای دیگه تست هوشیاری و مصرف الکل گرفتید ؟ _بله قربان جناب سروان رسولی وستوان قاسمی مشغول رسیدگی هستن _خیلی خب نفر بعدی رو داخل بفرستید احمدی دوباره ادای احترام کرد و با هم بیرون رفتیم روی صندلی تو راهرو نشستن سرم حسابی سنگین بود با خودم گفتم یعنی بنفشه الان کجاست؟ حال عزیز چطوره ؟حتما نگران شد و کلی به موبایلم زنگ زده موبایل ما هم که خونه جا مونده خدایا خودت کمکم کن اگه مامرها نیامده بودن معلوم نبود چه بر سرم می آمد حتی فکرش هم دیوانه ام می کرد تعدادی دختر و پسرهای مهمونی گرفته شده بودند و عده ای فرار کرده بودند پلیس جوانی از اتاق روبرو بیرون آمد که احمدی جلوی پایش ادای احترام کرد در خدمتم جناب سروان نگاهی به اسم روی سینه ش کردم سروان محمد رسولی که تقریبا سی و نه سال سن داشت تو دستش کلی پرونده بود _ هنوز حرف نزده؟ _ نه قربان جناب سرهنگ فرمودن وسایل شخصی همراهشون بازرسی بشه که اگه کارت شناسایی پیدا نشد بفرستن ارگان که فردا شناسایی بشه _ وسایل چی همراهشونه _ هرچی بود دست ستوان قاسمی نگاه دلسوزانه ای به من کرد چرا حرف نمی زنی دخترتا کی میخوای حرف نزنی بفرستیمت شناسایی پرونده خودت وجد آبادت میاد رو، بهتره خودت حرف بزنی اینطوری به خودت کمک کردی رو به احمدی گفت خودم با ستوان قاسمی پیگیری می کنم ببرش تو اتاق من، خودت هم همونجا باش _اطاعت قربان آخه باید چی می گفتم کسی حرفمو قبول نمی کرد کی باورش می شد که من روحمم خبر نداشت اونجا چه خبره خدایا به حرمت عزیز جون قسمت میدم نزار بابا اینا چیزی بفهمن خودت که شاهدی من از چیزی خبر نداشتم اینو گفتم و دوباره زار زار گریه کردم چشمام می سوخت صدای بحث دختر جوانی به گوش می رسید اشتباه شده من اعتیاد ندارم ضعف و نگرانی بدنم و گرفته بود دستانم یخ کرده بود و می لرزیدم بدنم بی رمق بود حسابی گرسنه و تشنه ام بود گلویم می سوخت و چشمانم پف کرده بود ولی بیشتر از همه چیزی که اذیتم می کرد ترس از این بود که اگه بابا مامان بفهمن در موردم چه فکری می کنن حتی اینکه به مسافرت نرفتم مهری بود که گناهکار بودنم را اثبات می کرد دوباره وارداتاق جناب سرهنگ شدیم تاحال وروزمنودیدلیوانی اب ازپارچ رومیزبرایم ریخت وبه سمت ستوان احمدی گرفت:مشخصه ترسیده بده بخوره لیوان راگرفتم همچنان میلرزیدم اب راسرکشیدم سوزش گلویم دوچندان شدبه سرفه افتادم ولیوان رومیزگذاشتم _اگه حرف نزنی مجبورم امشب ونگهت دارم باسرعت به چشمانش نگاه کردم والتماس وخواهش وروانه چشمانم کردم انگاری متوجه نگاهم شد _از چیزی می ترسی؟ اگر می ترسی پس توی اون مهمونی چه کار می کردی!!! جوابی نداشتم هر چند اگر هم می گفتم باورشان نمی شد که اتفاقی آنجا بودم بنابراین سکوت کردم سربازی وارد شد و ادای احترام کرد _ بگو اکبری آشنای این خانم آمدن سروان رسولی تماس گرفتن اجازه می خواهند که وارد بشن متعجب تر شدم آشنا؟!!!! کدوم آشنا !!!موبایلم که همراهم نبود کسی نبود تو اون موقعیت بیاد یعنی کی میتونست باشه قلبم به سینه مشت می کوبید و نفسم حبس می شد بگو بیاد داخل درب ببند و نذار کسی وارد بشه به سرهنگ رسولی هم بگو بیادداخل _اطاعت قربان 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 29 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر (ویرایش شده) #پارت دوازدهم# چند ثانیه ای طول نکشید تا عطر تلخ آشنایی مشامم را پر کرد به سرعت برق گرفته ای سرم و بالا گرفتم باورش برایم خیلی سخت بود این اینجا چه کار می کرد خود خودش بود غریبه آشنا،سیاوش خدا را شکر کردم که از خانواده ام کسی نبود او هم متعجبانه نگاهم می کرد نگاه هر دومون برای لحظه ای در هم گره خورد با خودم گفتم نکنه او هم مرا قضاوت کند با صدای سرهنگ هر دو از مدار تعجب خارج شدیم بفرمایید بنشینید بعد رو به سیاوش گفت چه نسبتی با ایشون دارید؟ دوباره نگاه پرحیرت سیاوش در نگاه ملتمسانه من قرار گرفت گویا می دانست آن وقت شب من بی دلیل آنجا نیستم رو به جناب سرهنگ کرد و گفت من سیاوش رادمنش هستم این خانم مکث کوتاهی کرد و دوباره ادامه داد این خانم نامزد منه باورم نمی شد چه می شنوم هیرت تمام بدنم را گرفت اینجا بود که در به صدا در آمد و سروان رسولی وارد اتاق شد تا سیاوش را دید هر دو با هم دست دادند و خوشو بش کردند تعجبم بیشتر می شد جناب سرهنگ رو به سروان گفت چه خبره اینجا رسولی ؟ رسولی سمت جناب سرهنگ رفت و آروم زمزمه کرد :«قربان ایشون پسر مرحوم سرهنگ رادمنش هستن بنده افتخار شاگردی ایشون رو داشتم» سرهنگ تعجب کرد سرهنگ رادمنش؟!!! ارسلان رادمنش؟ _سیاوش تا اسم ارسلان رو شنید به سرهنگ نگاه کرد و رسولی در جواب گفت بله قربان انگاری سرهنگ هم اونو می شناخت سرهنگ کمی متعجب و غمگین به نظر می رسید و نگاه معنادری به من انداخت و از رسولی پرسید چطوری بهشون اطلاع دادید؟ تو وسایل شخصی این خانم همراه وسیله شخصی فقط یه کارت ماشین به اسم آقای رادمنش بود که از این طریق پیگیری کردیم و باهاشون تماس گرفتیم تو فکر رفتم پس از طریق کارت بود که سیاوش رو خبر کردن سرم می خواست منفجر بشه که سیاوش شروع کرد به حرف زدن ببخشید جناب سرهنگ میتونم بپرسم چه اتفاقی افتاده؟ رسولی یک ببخشید گفت و از اتاقرج خارج شد ولی سرهنگ ادامه داد به ما اطلاع دادن تو یکی از محله های شهر مهمونیی راه افتاده که ممکنه جز ظاهر مهمونی که به راه افتاده اقدامات دیگه ای انجام بشه _چطور اقداماتی؟ چه عرض کنم پارتی شبانه که البته ب عنوان تولد برگزار شده مصرف مواد مخدر و الکل ها های مشروباتی گرفته شده تا زد و باند و معاملات های زیرزمینی که البته کلی دختر و پسر جوانی که هیچ ارتباطی به هم ندارن ولی با ظاهر نامتعرف کنار هم قرار می گیرن و هزاران کارهای دیگه که متاسفانه بین جوان های امروزی رسم جدیدی پیدا کرده که اصلا درست نیست همکاران ما طی بازدید غافلگیرانه تعدادی رو دستگیر کردن و عده ای هم فرار کردن البته این خانم نه مصرف الکل داشته و نه تست اعتیادش مثبت بوده طوری که همکاران خانم به ارض ما رساندن پوشش ایشون هم نسبت به بقیه متعارف تر بوده ولی حالا تو مهمانی چرا حضور داشتن رو نمیدونم از وقتی اومدن نه حرفی زدن و نه اظهارنامه ای پر کردن قرار شد که برای تشخیص هویت ارجاع داده بشن که سروان با شما تماس گرفتن سرم و بالا گرفتم اخم در پیشانی سیاوش گره خورده بود صورت جذاب مردانه اش پشت عصبانیت او پنهان شده بود خدا می دونست با گفته های سرهنگ چه فکری در موردم می کرد این فرم مشخصات رو پر کنید گفتید که نامزدتون هستند؟! از خانواده ایشون خبر دارید؟ دیگر سکوت جایز نبود ممکن بود حتی سیاوش هم تو دردسر بیفتد اون هیچ مشخصه ای از من نداشت با لرزی که داشتم زبان باز کردم من هایرون امیر پناه هستم با حرف زدن من هر دو نگاهم کردن پدرم مسعود امیر پناه تاجر فرشهای دستبافته الان مدتیه که برای ابتدای شعبه به اصفهان سفر کردن وقراره بعد دو هفته برگردن میتونید همراه من بیاین خونه که ببینید اشک از چشمهایم جاری شد باگریه گفتم اولین باری بود که خودم و تو اون مهمونی دیدم اونم به اسرار دوستم بنفشه رفتم می گفت تولد دوستش اتوساست هردوی ماازماهیت مهمونی بی خبربودیم فکرمیکردیم یک دورهمی ساده است تامحیط مهمونی رودیدم خواستم برگردم ولی بنفشه نزاشت بعداینکه ازشربت خوردمسموم شداتوسااونوباخودش بردمنم همش دنبال اون میگشتم فقط همین ویرایش شده 30 مهر توسط bahare 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 30 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر (ویرایش شده) #پارت سیزدهم# دستان سیاوش مشت شده بود طوری که رگهای دستانش متورم بود جناب سرهنگ_ پس چرا تا الان حرفی نزدی؟ مردد نگاهش کردم _چون می ترسیدم حرفامو باور نکنید به سمت سیاوش اشاره کرد نسبتت با این آقا چیه برای اینکه حرف سیاوش و خراب نکرده باشم گفتم قرار بود وقتی خانوادم برگشتن با هم ازدواج کنیم در واقع نامزد هم هستیم سیاوش مبهم نگاهم می کرد جناب سرهنگ هم زیرکانه هر دوی ما را زیر نظر داشت بلند شو بیا این فرم مشخصات رو پر کن رو به در گفت سطوان احمدی بله قربان این خانم بیرون باشن فرمو پر کنند به سروان رسولی بگید صحت های گفته شده را بررسی کند اطاعت قربان همراه احمدی به بیرون رفتم دیگر نه نگاهی به سرهنگ کردم و ونه به سیاوش ،به ساعت روی دیوار نگاه کردم ساعت دوازده بود یعنی حال عزیز الان چطور بود؟ خدایا خودت مراقبش باش جمعیت داخل کمتر شده بود عده ای به بازداشتگاه رفته بودند و عده ای هم همراه خانواده هایشان مرخص شده بودند فرم مشخصات را پر کردم و تحویل ستوان دادم ،رسولی با کلی پرونده وارد اتاق سرهنگ شد و بعد چندبه من هم خواننده شدم اینطور که مشخصه این خانم گفته آشون درسته و هم خودشون و هم پدرشون سو پیشینه ندارن اظهارات این خانم به ثبت رسیده عده ای که جز مشتری ها دائم مهمانی بودن گفتن که اولین بار بوده ایشون تو مهمانی آتوسا می دیدیدنا جناب سرهنگ_از طرفی شانس آوردید که آقای رادمنش از طرف پدرشان مورد تایید و احترام ما هستند و درست نیست که در این عرصه حق شاگردی را بهجا نیاوریم ولی با همه اینا شما تعهدی می نویسید که دیگر همچین چیزی تکرار نخواهد شد و آقای رادمنش هم می نویسند و تعهد میدهندکه با مسئولیت ایشون شما مرخص می شوید ولی تا زمانی که پدرتون برگردد و در جریان امورات قرار بگیرند و البته برای اینکه محیط بازداشتگاه با توجه به شرایط شما و عدم سو پیشینه برای شما نه تنها خوب نیست، بلکه آسیب بخش خواهد بود من اجازه میدم که شما بریدروبه سیاوش حرفش راتکمیل ترکرد _امیدوارم تشخیص من درمورداین مسعله درست بوده باشه زیرتموم برگه هایی که گفت امضاکردم اثرانگشت زدم چندتابرگه ام سیاوش امضاکردکیفموازصندوق امانات گرفتم وبعدکلی دنگ وفنگ بیرون اومدیم مثل دختربچه های دوساله به دنبال سیاووش قدم برمیداشتم قدبلندوهیکل پر مردانه اش درکت وشلواراسپرت مشکی درتاریکی شب هم چشم نوازبودکنارماکسیمامشکی ایستادنمیدونستم بایدچی کنم درب ماشین وبازکردقبل نشستن نیم نگاه سردی بهم انداخت نگاهش انقدرسردبودتموم بدنم تااستخوان هایم یخ کرد سیاوش:منتظرچی هستی بیابشین _مگه بشینم _نمیدونم میخوای تاصبح بمون کنارخیابون شایدماشینی این وقت شب پیداشدکه باهاش بری.....ادامه حرفشوخردوزیرلب غرید:بامسعولیت من اینجایی هنوزاون امضاخشک نشده پس بیابشین خودش سوارشدودرب ومحکم بست چاره ای نداشتم برای همین درب عقب وبازکردم ونشستم کیفموروصندلی گذاشتم ودرب واروم بستم عطرتندویخش فضاروپرکرده بودشیشع های دودی ماشین درتاریکی قلبم رابه تنگ میاوردکمی شیشه پایین دادم نسیم خنکی به صورتم خوردانگاری جون تازه ای گرفته بودم رهایی از ماجرای امشب باور نکردنی بود انتظار نداشتم که سیاوش منو به گردن بگیره و اینطوری منجی من بشه با تردید به آیینه وسط نگاه کردم چشم و ابروی مشکیش در قاب آیینه گرفته شده بود و با غرور و حالت خاصی به رانندگیش ادامه می داد _ می تونم یک سوال بپرسم؟ بدون این که لحظه ای نگاهم کنه سرش رو تکون داد _ چرا کمکم کردی؟ منظورم اینه چرا گفتی من نامزدتم؟ _ برای اینکه وقتی تماس گرفتن و گفتن دختر جوانی گرفته شده با خودم گفتم لابد دختر خالمه که متاسفانه ..... حرفش را ادامه نداد _ خب چرا وقتی منو دیدی نگفتین که اشتباه شده با کلافگی نگاهشو به من دوخت از تو آیینه هم مشخص بود که چقدر نگاهش غم آلود بود نگاه خمار سردی داشت پوزخند عصبی زد این سوال ها برای چیه نکنه پشیمونی که کمکت کردم؟! نگاهمو به بیرون دوختم و زیر لب گفتم: فکر نمی کردم این کارو کنی شاید اگر منم جای شما بودم هیچ وقت این کار..... نذاشت ادامه بدم _ یاد ندارم بدهکارکسی مونده باشم یا کار کسی رو بی جبران گذاشته باشم اگه به شما هم کمک کردم فقط به همین دلیل بود منظورش اتفاقات مربوط به تصادف بودغرور از حرفاش و رفتارهاش بیداد می کرد درست مثل یک سنگ مغرور بود سرعت ماشین داشت بالا می رفت به سمت الهیه می رفت ولی من که قرار نبود به خونه برم تا همین الانشم کلی دیر شده بود مطمئن بودم عزیز حسابی غصه خورده _ببخشید من میرم سمت صادقیه البته اگه زحمتی نیست با تندی و طعنه گفت: لابد خونه دوستت یا شاید هم یه مهمانی دیگه نکنه اصلا فرم مشخصات ......نذاشتم ادامه بده میدونستم لحظه پر کردن مشخصات فرم سروته نگاه کرده حرفش با آدرسی میومد که توی فرم نوشته بودم عصبی شدم تحمل تعنه زدن هاشو نداشتم _ نخیر خانوادم وقتی نیستن نمیشه که تنها خونه بمونم مدتیه پیش مادربزرگمم الانم خیلی نگرون حالشم موبایلمم جا مونده اگه قضاوت کردنت در مورد من تموم شده موبایلتو بده یه زنگی بهش بزنم از داشبرد یک اپل مشکی بیرون آورد و به سمت عقب گرفت تا دستمو بالا بردم و روی گوشی گذاشتم گفت _ من در مورد تو اصلا فکر نمی کنم چه برسه به قضاوت کردن فقط تا زمانی که پدرت بیاد حواستو جمع کن دست از پا دراز نکنی چون اون وقت پای منم وسطه می فهمی که چی میگم؟ سرمو تکون دادم و گوشیو ازش گرفتم فکر این که وقتی بابا برگرده و ماجرا رو بشنوه یا بفهمه د دیوونم می کرد ولی تو اون لحظه فقط حال عزیز مهم بود ساعت یک و نیم بود شماره ی خونه عزیز و گرفتم چند تا بوق خورد ولی کسی جواب نداد بار دوم گرفتم دعا دعا می کردم جواب بده صدای بوق منتمد توی گوشی بدتر زیر پای دلم رو خالی می کرد آخرین بوق تو اوج ناامیدی صدای نگران عزیز و رو گوشی پخش شد _ سلام عزیز جون الهی قربونت برم هایرونم عزیز بلند بلند گریه کرد من هم با گریه هایش اشک می ریختم _کجایی مادراز عصری صد بار بهت زنگ زدم مردم و زنده شدم کجایی چرا خبری ندادی؟ _خدا نکنه گریه نکن دارم میام به خدا گوشیم جا مونده بود خونه، حال بنفشه خراب شد منم گرفتار شدم دارم میام تو راهم خیالت راحت میان حق حق هایش نالید خدا رو شکر سالمی از عصر هی میرم سر کوچه و میام تا الان لب خیابون بودم خدا هیچ مسلمانی و چشم به راه نکنه گفتم اگه خبری نشد برم کلانتری محل تودست من امانتی مادر _ نگران نباش تا چند دقیقه دیگه پیشتم گوشیو قطع کردم چشمانم می سوخت و گلویم خشک شده بود گوشی و سمت سیاوش گرفتم خیلی ممنون بابت همه چیز اگه شما امشب نمیومدین معلوم نبود چه اتفاقی بیفته _در مورد تصادف خیلی منتظر بودم اقدام کنید ولی خبری نشد ! _برای اینکه به یادندارم تاوان اشتباه دیگران ازکس دیگه ای گرفته باشم ازجوابی که دادم راضی بودم میدونستم توقع همچین رفتاری ونداشت خیلی زودرسیدیم به سرکوچه عزیز _همین جاوایسید نگاه به داخل کوچه انداختم عزیزباچادرسفیدتوکوچه دم درنشسته بودبدون اینکه حرفی بزنم بی معطلی ازماشین پیاده شدم همچون کودکی که بعدمدتهاانتظارمادرش رایافته به سمت عزیزقدم برمیداشتم ومی دویدم عزیزازجایش بلندشدچندقدمی به سمتم اومدکه محکم دراغوش گرفتمش انقدرگریه کردم که حدنداشت ارامش سرتاسروجودم راگرفته بود عزیزمیان گریه کردن هایش می پرسید:کجابودی مادردلم هزارراه رفت، اگه چیزی بهت بشه من جواب سیماومسعودچی بدم،سالمی چیزیت که نشده باهق هق گفتم ببخش نگرونت کردم قول میدم تکرارنشه هردوبه داخل خونه رفتیم احساس میکردم ازمرگ نجات پیداکرده ودوباره زنده شده بودم نگرون حال بنفشه ساده دل واحمق هم بودم عزیزمشغول وضوگرفتن شدتانمازشکربخونه من هم هوس کردم نمازبخونم دلم حسابی گرفته شده بودبرای همین گفتم:عزیزمیشهدمنم نمازبخونم _چراکه نه بیاوضوبگیرتابرات چادروجانمازبیارم ویرایش شده 30 مهر توسط bahare 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 30 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر (ویرایش شده) #پارت چهاردهم# (سیاوش) به سمت خونه خودم به راه افتادم خونه بزرگی که فقط فقط برای من بودازوقتی زندگی روی تلخشونشونم دادمن برای تنهایی بودم وتنهایی برای من ساخته شده بود اهای دنیا اهای دنیا دارم باچشم خون بهت میگم بیااین بارمردی کن بگواسوده میمیرم توهرکاری دلت میخواست بااین جون ودلم کری اهای دنیااهای دنیاچه بی رحمی چه نامردی اهنگ ضبط وخاموش کردم روبه روی دربزرگ ایستادم درب مشکی بانرده های کشیده درست مثل حفاظ به دورزندگی ام کشیده بودم باریموت دروبازکردم باماشین داخل حیاط باغی شدم هنوزپاموازماشین بیرون نزاشتم که نیکوهی سراسیمه خودشوبهم رسوندمیدونستم تواون موقع ازشب خدمه مرخص شدن بین همه انهافقط نیکوهی دست راست ومورداعتمادم بود _سلام قربان طبق عادت سوعیچ وبه سمتش گرفتم:کت وموبایلم داخل ماشینه اوناروبیارداخل وماشین وپارک کن _چشم اقااطاعت میشه حوصله انجام هیچ کاری ونداشتم به طرف اتاقم به سالن بالارفتم اتاقی که جزخودم کسی حق ورودبه ان رانداشت چه درحضورمن چه درنبودمن،حتی نیکوهی ام فقط تاپشت دراتاق میتونست بیایددرب اتاق خط قرمزمن بودبقیه خدمه که برای ورودبه سالن بالاممنوع بودن،فضای اتاق همچنان تاریک بودچیدمان وکاغذدیواری های مشکی اتاق باتاریکی یکی شده بودحوصله روشنایی نداشتم اباژورروتختی روروشن کردم نورکمی اتاق ودربرگرفت روی تخت درازکشیدم ازهمه چیزکلافه شده بودم ازفرهادی خاعن که نمیدونستم کجاست ازحساب های پی درپی که وقتی نگاهشون میکردم متوجه اراجیف نوشته شده فرهادی نمیشدم ونمیدونستم دقیقاچه بلایی سرم اومده ناخواسته چهره هایرون توذهنم تداعی شدرفتاراون روزش تورستوران باماجرای امشب زمین تااسمان منافات داشت هرچقدربیشترفکرمیکردم شقیقه هام بیشتردردمیکرد،باخوش حالی رفته بودم فکرمیکردم بهانه ای که منتظرش بودم وبرای قانع کردن مادربه دست اوردم درحالی که بجای چهره خبیث ترلان چهره ترسیده هایرون انتظارم رامی کشید احساسم عین حباب خالی بودتهی ازهراحساسی هرکاری کردم خوابم نبرددرست مثل هرشب که توسیاهی اسیرمیشدم بدون اینکه بمیرم وتموم بشه یادمه همیشه میگفت ازسیاه وسیاهی متنفره میگفت سیاهی نفرت میاره ولی اون چیزی که نفرت اوردوجودپست وپلیدخودش بودومن زندگیموغرق این سیاهی کردم تافراموش نکنم دلیل این همه نفرت چه کسی بودبایدروزبه روزبه سیاهی این نفرت افزوده میشداین قانون زندگی من بودبایاداوری گذشته دوباره صداهاتوذهنم پیچید _سیاوش خواهش میکنم داری اشتباه میکنی من دوستت دارم یک فرصت دیگه بهم بده سیااااااااااااااااا موجی شده بودم بایک حرکت وسایل روی میزوپرت زمین کردم صدای شکستن وسایلاتیرخلاصی بودبرای نشنیدن صداهای گذشته کارهمیشگیم بودهمه چیزداغون میشدونیکوهی به دستورمن همه چیزراجمع وجوروجایگزین میکرد پشت میزکارم نشستم دوباره غرق محاسبه معاملاتی شرکت شدم همه اش اراجیفی بودکه فرهادی سرهم کرده بود ویرایش شده 30 مهر توسط bahare 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 30 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر #پارت پانزدهم# باتقه هایی که به درمیخوردچشماموبازکردم صدای نیکوهی به گوش میرسید _قربان بیدارید باتموم خشکی که توبدنم احساس میکردم خودموپشت دررسوندم _چیزی شده؟ _نه اقافقط باتحکم گفتم :فقط چی نیکوهی؟ انگاری میدونست این خبرتاچه حدحالم وخراب می کند _دخترخاله اتون ترلان خانم تشریف اوردن سالن پایین منتظرتون هستند دندون هاموبه هم چسبوندم وباخشم گفتم:مگه نگفتم حق نداریدبدون اطلاع من کسی وداخل راه بدین بالرزه گفت چرااقاولی.... باخشم گفتم ولی چی نیکوهی؟ _ایشون گفتن شمادرجریان هستیدمنم روحساب همین دروبراشون بازکردم ازکلافگی دستی توموهام کشیدم وبی مقدمه به سمت پله هاپایین رفتم قدبلندش باپاشنه های بلندی که به پاداشت بیشتربه چشم میخورد صورت کشیده ودماغ عملیش همگی باارایش غربی که کرده بودهمخوانی داشت تامنودیدازرومبل بلندشدچندقدمی باترس به سمت من برداشت میدونست اومدنش به خونه قدغن بودباتموم جدیت گفتم:تواینجاچیکارمیکنی؟ کمی عشوه چاشنی رفتارش کردتاشایدبه خیال خامش رامم کندغافل ازاینکه من همچین ادمی نبودم که باخت وبرای این اداهابخرم _راستش دیروزکلی تماس گرفتم جواب ندادی نگرونت شدم روبه مبل هااشاره کرد _میشه کمی بشینم باسرتاییدکردم روصندلی تک نفره جاگرفتم دقیقامیدونستم توسرش چی میگذشت حسابی توذوقش خورده بودبه اجبارروبه روی من رومبل سه نفره نشست _این همه خدم وحشم برای چیته؟ میدونستم ازاینکع اجازه نداشت بیادبالااین حرف میزدیکدونه ازابروهاموبالاانداختم _کسی ازشمانظرنخواست مگه نمیدونی اومدن به این عمارت ممنوع اب دهنش راقورت داد-گفتم که طاقت نیاوردم گفتم بیام ببینمت ازرومبل بلندشدمانتوشوازتنش بیرون کشید تاب دوبند بازی به تن داشت برهنگی بدنش نمایان بودمجبوربودبه این راه هامتوسل شودولی خبرنداشت برای من هماننددیواربی روح وسردبودنمیخواستم اعتراضی کنم چون فکرمیکردبه هدفش رسیده هرچی سردی ویخ بودخالی کردم تونگاهم بابی تفاوتی گفتم _حالاکه منودیدی لازم نیست نگرون من باشی میتونی بری یک پاشوانداخت روپای دیگه اش وشروع کردبه ادا دراوردن _تاکی میخوای به این دیوونه بازیات ادامه بدی هیچ ازحال واحوال خاله باخبری لحظه ای نیست غصه تورونخوره حداقل حال منوبفهم منم دلتنگت میشم ناسلامتی تونامزدمنی اینودیگه همه میدونن باسرعت برق گرقته ای ازجابلندشدم طوری که ازترس به اطاعت ازمن بلندشد _نامزدتم؟کی نامزدت شدم که خودم خبردارنشدم من به ازدواج فکرنمیکنم چه توچه کس دیگه اروم اروم به سمتم قدم برمیداشت _میدونم سیاوش توشکست خوردی بخاطرهمونه این احساسوداری ولی من میتونم برات بهترین باشم جای همه روبرات پرکنم دیگع کافی بودبرای ترکیده شدنم صدام انقدری بالابودکه کل خونه میلرزید _جای همه روپرکنی؟کدوم همه چراتمامش نمیکنی ازاولش گفتم به دردهم نمیخوریم ولی توتمامش نکردی مثل یک بچه احمق یک مشت قرص خوردی حال مادرم خراب شدچون تورومثل دخترش دوست داره منم مجبورشدم کمی باهاتون راه بیام تاکمی اوضاع بهتربشه فقط همین شروع کردبه اشک ریختن وباتندی سمت میزعسلی رفت ازکنارکت مشکی من یک کیف مشکی دستی زنانه برداشت به سمتم گرفت _پس این چیع؟نکنه میخوای بگی این مال تو،من یک زنم بوی عطرزنانه روکیف وتشخیص میدم درکیف وبازکردچندتاوسایل ارایش زنانه بیرون اورد _نکنه این برق لب وریمل هم مال تو حیرت زده شده بودم اصلانمیدونستم درموردچی حرف میزنه بااعصبانیت دادزدم:چرت وپرت نگواون کیف هیچ ربطی به من واین خونه نداره _پس لابدبرای منه خودم خبرندارم کیف وپرت کردرومیزمانتوشوبرداشت وبه تن کردروبه من گفت _اجازه نمیدم بامن وزندگیم بازی کنی ازشکستن تودستات خوردمیشم ولی ناامیدنمیشم اگه بخوای بیشترازاین بازیم بدی یایک بلایی سرخودم میارم یازندگیتوبه بازی میگیرم بعداین همه سال انتظارکشیدن این حق من نیست سیاوش حق من نیست خیلی سریع ازخونه بیرون رفت به سمت کیف رفتم برش داشتم وبوش کردم بوی عطرگرمی مشامموپرکرد _فریادزدم نیکوهی سریع اومد:بله قربان _این اینجاچیکارمیکنه؟مال کیه؟ _اقاخودتون گفتیدوسایل وازداخل ماشین بیارم روصندلی عقب کنارکت شمابود ماجرای دیشب مثل برق ازجلوی چشمم عبورکردغیرازاین نمیتونست باشه اره این کیف همون دختره حواس پرت بودیادصحنه ای افتادم که همانندازبندخلاص شده اس به سمت مادربزرگش میدویدکیف وپرت کردم رومیزوبی توجه به نیکوهی ازپلع هابالارفتم میدونستم ممکنه ترلان راجبم چی فکرکنه ولی خیلی وقت بودکه دیگع فکرادمابرایم مهم نبود زیادهم ازاین اتفاق بدن نیومدشایدهمین باعث میشدکه ترلان بفهمه من به دردش نمیخورم ترلان ویژگی هایی داشت که برای دیگران جلب توجه کنه وازش لذت ببرند ولی نه برای من که جزدخترخاله برایم چیزی نبود نیکوهی ازپشت سرصدام کرد _اقاببخشید خواستم یاداوری کنم امشب مهمانی خاجاد دعوت هستید لعنتی همین وکم داشتم مزاییده قراردادچندمیلیون دلاری دررابطه باچندشهرک وچندسهام خصوصی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 30 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر #پارت شانزدهم# حوصله رفتن به اتاق ونداشتم سالن همچنان تاریک بودپرده های مشکی مخمل قفلی شده بودروپنجره های عمارت رومبل نشستم پوفی ازسرکلافگی کشیدم جعبه سیگار اژدهای سیاه گورکا وازروی میزبرداشتم یک نخ ازش رولبام گذاشتم بافندک طلایی روشنش کردم پک عمیقی ازش گرفتم هربارکه این کارومیکردم ریه هام به هس هس میافتادولی تنهاچیزی بودکه همدم تنهایی ام بودوارومم میکردچندپک پشت سرهم کام گرفتم واخرش رومیزخفه اش کردم کنترل بانداسپیکرسالن وازروی میزبرداشتم دوکمه پلی وزدم رومبل درازکشیدم ازاین اسپیکرفقط ۳تااهنگ به سلیقه وانتخاب خودم پخش میشددستم روی پیشانی گذاشتم وخودموبه اهنگ سپردم هر ثانیه این بی قراریمو بی خوابی و شب زنده داریمو بغضی که میکشه به زاریمو من از تو دارم سکوت تلخ غیر عادیمو این گریه های بی ارادیمو اندوه سرد پشت شادیمو من از تو دارم به تو مدیونم واسه موی سفیدم واسه ی رنگ پریدم واسه ی همیشه رفتن واسه اینکه نرسیدم به تو مدیونم واسه قلب شکستم واسه لرزیدن دستم واسه آدمی که نبودم اما حالا هستم ترس دوباره دل سپردنو روزی هزار مرتبه مردنو از هر غریبه طعنه خوردنو من از تو دارم این سرفه های بعد سیگارو قلبی که از عشق شده بیزارو این روح منزوی بیمارو من از تو دارم به تو مدیونم واسه موی سفیدم واسه ی رنگ پریدم واسه ی همیشه رفتن واسه اینکه نرسیدم به تو مدیونم واسه قلب شکستم واسه لرزیدن دستم واسه آدمی که نبودم اما حالا هستم (کامران مولایی) باصدای زنگ گوشی ازخواب بلندشدم اهنگ همچنان رودورتکراربودباکنترل صدای اسپیکروخفه کردم عکس مامان روصفحه افتاده بودحوصله نداشتم جواب بدم ولی ازاونجایی که ناراحتی قلبی داشت خوش نداشتم ازرده خاطربشه برای همین جواب دادم تاگوشی وبه گوشم چسبوندم صدای پرازبقض ومحبتش توگوشی پیچید _سیاووشم خواب بودی؟ _نه دیگه بایدبیدارمیشدم خوب کردی زنگ زدی _الهی قربون صدات برم نمیدونی چقدردلم برای قدوبالات تنگ شده اون ازتوکه گذاشتی رفتی اونم ازفریدکه دیگه پیداش نیست _فریدچراپیداش نیست؟مگه نمیادخونه _نه هرچقدرزنگ میزنم گوشیش خاموشه توکی میای سربزنی مادر _نگران نباش پیداش میکنم فردامیام بهتون سرمیزنم ذوق وشادی ازصداش مشخص بود _راست میگی؟باشه پس منتظرت می مونم به مکالمه پایان دادم سریع شماره فریدگرفتم (دستگاه مشترک موردنظرخاموش می باشد) لعنتی،گوشی وپرت کردم رومیز،اخرین بازروزتصادف دیده بودمش بااون گندی که زدانتظارداشت حمایتش کنم نگاهی به ساعت مچی ام انداختم نزدیک ۴بودبایدبرای مهمانی شب حاظرمیشدم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 30 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر (ویرایش شده) #پارت هفدهم# روبه روی آیینه قدی ایستادم و نگاه سرتاسری به خودم انداختم شیشه ی عطر اون توس و از روی شلف برداشتم و به روی نبض گردنم چند اسپره زدم بوی سردخنکش واردمشامم شد کت و شلوار مشکی که بر تن داشتم حسابی برق رضایت رو تو چشمام انداخت یادمه همیشه ازمشکی متنفربودمیگفت نپوش نفرت میاره، من سیاوش هستم کسی که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونست باهاش برابری کنه غروری که من داشتم برای خودم ستودنی بوداخم روی پیشونیم درست بین ابروهام نشسته بود که سالیان سال با من انس گرفته بود نه خودم می خواستم دور بشه و نه او از من و تنها میذاشت نگاهمو از آیینه گرفتم و به سمت پایین رفتم همه خدمه جلوی پای من در سالن به نشانه احترام ایستادن نیکوهی به کنارم آمد میدونست باید چیکار کنه سویچ مخصوص و به سمتم گرفت رو به همه گفتم تو نبود من نه کسی میاد و نه کسی میره سوییچ و از نیکوهی گرفتم و بدون معطلی به سمت پارکینگ شخصی خودم رفتم پورشه مشکی که فقط مواقع خاص سوارش می شدم همانند اسب مشکی عرب نژاددار بود مطمئنا مثل همیشه دزد نگاه های خیلی ها بود سوارش شدم و به سمت مهمونی به راه افتادم این همون شبی بود که مدتها منتظرش بودم ولی غافل از اینکه نمیدونستم همچنین مشکلی برای حسابدار شرکت پیش میاد باید می فهمیدم ماجرای فرهادی چیه و چه بلایی سرش اومده پامو رو پدال گاز گذاشتم و همچون برق از بین ماشین های شهر عبور کردم وارد مهمانی شدم همه سرمایه دارهای کله گنده گرد هم آمده بودن و سر هر میزی چند نفر بگفتگو نشسته بودن عده زیادی هم به همراه همسر و شریک زن ب مهمانی آمده بودن نبض سرمایهداری از وضعشون مشخص بود با ورود من به تالار ویلا نگاه خیلیها روی من بود و نگاه من بی توجه به همه فقط و فقط به روبرو بود صدای پچ پچ خانم ها در آمده بود نگاه خیلی از مردها حسادت و نگاه برخی هم از سر تایید و تمجید بود تنها چیزی که اهمیت نداشت همین نگاه ها بود. نزدیک اتابک شدم پشت میز با زنی فاخر و شیک پوش مشغول گپ بود و گاهی صدای خنده اش موسیقی آرام و سالن رو محو می کرد همیشه در مهمانی ها حضور داشت کارشو می دونست و هر سری دام و طلعه رو برای یه زن پهن می کرد با دیدن من از پشت میز بلند شد با خنده های مصنوعی بلند به سمتم اومد و رو به زن گفت لعیا ببین کی اینجاست دستشو به سمتم آورد وای سیآوش باز تو که تنها اومدی، بهش دست دادم ولی خیلی خشک و رسمی حالم ازش ب هم می خورد، اتابک مرد روباه صفتی بود. _ عوضش شما تنها نیستین؛ دوباره صدای خنده نکر منکرش بلند شد و این بار دستش و به دور گردن اون زن انداخت معرفی می کنم لعیا دوست خوبم او به من هم اشاره کرد ایشون هم سیاوش جان هستند لعیا کلاه لگنی فرنگی بر سر داشت دستش را به سمتم دراز کرد _ از آشنایی با شما خوشحالم اصلا دوست نداشتم بهش دست بدم این قانون من بود برای همین از روی میز لیوان نوشیدنی رو برداشتم به دستش دادم و در جواب گفتم :خیلی ممنون روبه اتابک گفتم از خواجاد خبری نیست با اشاره من را به سمت پشتم برگردوند خودش بود با کلاه سفیدی که سرش بود از میان هزار نفر به چشم می خورد کسی که زن ها دخترهای زیادی اطرافش را احاطه کرده بودند و با لبخندی که بر لب داشت با زنی صحبت می کرد، هر از گاهی مهمونها را با نگاه از سر می گذروند طرف معامله من خودش بود باید تیر آخر رو امشب می زدم رقیب زیاد داشتم ولی سرمایه من با همه برابری می کرد خیلی ها از این جریان با خبر بودن برای همین از حضورم تو معاملات بزرگ سرخورده می شدن، به سمتش قدم برداشتم تا مرادید از همصحبتش دست کشید انگاری از حضور من در اون وهله خرسندبود همچون عقابی که به قصد شکار پرواز کرده باشد نگاهم می کرد قبلا هم باهاش معامله کرده بودم ولی برای رایان کسی که تا مدتها استاد من بود. ایستادم نگاهم جدی ورسمی بود _ سلام مهندس رادمنش مشتاق دیدار ؛ سرمو با آرامی تکون دادم سلام ممنون آماده اید؟ _بله چرا که نه فقط منتظر شما بودم بعد سرو شام و پذیرایی خبرتون می کنم _ بسیار خب منتظر می مونم به سمت میز پذیرایی رفتم عادت نداشتم چیزی بخورم برای خودم کمی آب ریختم و سر کشیدم که دستی سر شونه هام خورد برگشتم سالین بود دختر جمال پور تو بیشتر مهمونی ها حضور داشت بالاخره سرمایه دار بودن و اهل معاملات پیراهن کوتاهی بر تن داشت و موهاش رو مدل چتری زده بود از تیپ و شخصیتی که داشت خوشم نمیامد _ تو هم اینجایی به بابا گفتم محاله که همچین مهمونیی باشه و رادمنش نیاد میدونستم همیشه سعی می کرد خودشو بهم نزدیک کنه لیوان بلند کشیده آب رو میز گذاشتم _من به مهمونی نمیرم مگه اینکه کارت طلایی رو ببینم کارت طلایی برای مهمان های ویژه داخل پاکت گذاشته می شد و رسما یک دعوت عادی نبود. دستانش به دور مچم گرفته شد حالا اگه من کارت طلایی بدم افتخار یک رقص دو نفره رو می دی ؟ از حرکتش به هم ریختم متنفر بودم از دخترهای این مدلی دستمو با یک حرکت بیرون کشیدم راستش برای کار دیگه ای اومدم زیاد اهل این مدل مهمونی رفتن ها نیستم اینجا بود که جمال پور به کنارمون اومد و سارین با یک حرکت از دستان پدرش گرفت و با تمام ادا و ادوارگفت دیدی گفتم اینجاست خنده های خبیث جمال پور حاکی از پهن کردن دامش برای من بود دستش را به سمتم دراز کرد فکر می کردم نیای پسر خیلی وقت بود خبری ازت نبود دستشو محکم گرفتم با تحکم گفتم پای هر مذاکره ای نمیشینم مگه اینکه مطمئن باشم همه چیز همونجوری که میخوام پیش بره پشت چهره نقاب زده دوستانش حسرت و حسادت به بزرگی موج می زد سالین هم سعی داشت با حرکات مختلف تیر خودش را بزنه -جمال پور پس باید بهت تبریک گفت از حالا مشخصه مذاکره ای نیست میدونست تو هر مذاکره ای که بشینم تو هر مزایده ای رقیب ندارم سرمو تکون دادم و گفتم البته شما هم دست کمی از من ندارید همیشه مقاومت به خرج دادین و پا به پای مزایده اومدین خنده کجکی کرد لطف داری پسر البته من دیگه پیر شدم باید به فکر خوشگذر رونی سفر باشم دیگه وقتشه همه چیزو بسپارم به سالین میدونستم از حرفایی که میزنه چه منظوری داره _ سالین من که تنهایی نمیتونم کاری پیش ببرم مگه اینکه یکی مثل سیاوش کمکم کنه دوست نداشتم بیشتر از این تو این بحث کزایی بمونم برای همین لبخند مصنوعی زدم و بایک ببخشید ازشون دور شدم حالم از مهمانی مسخره به هم می خورد مخصوصا که امروز شروع خوبی هم نداشتم از طرفی باید یه فکر اساسی برای اوضاع شرکت می کردم فعلا پای معامله خواجات از هر چیزی مهمتر بود بالاخره پای چند شهرک خصوصی در نقاط قوت کشور به میان بود نگاه اجمالی به مهمونی و جمع انداختم عده ای مشغول خوشگذرانی و رقص دو نفره بودن و عده دیگر هم در پای تشریفات و شام مشغول خوش و بش کردن دیگر داشت حوصله م سر می رفت که به پای میز معامله در تالار دیگر خوانده شدم ویرایش شده 1 آبان توسط bahare 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 30 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر #پارت هجدهم# با ماشین وارد حیات نسبتا بزرگ ویلایی شدم استخر وسط حیات مرا به گذشته های دور می برد لحظه هایی که دیگه تکرار شدنی نبود،چند قدمی بیشتر برنداشتم که مامان از در ورودی به استقبالم آمد مثل همیشه خوش پوش و مرتب کت دامن صورتی به تن داشت و موهای کوتاهش حالت خاصی به چهرهاش بخشیده بود موهایی که خیلی زود سفید شده بودن درست به رنگ ابریشم، می خواست از صورتم ببوسد که سرم را پایین بردم و از پیشانیش بوسه ای زدم _اومدی سیاوشم الهی قربون قد و بالای رعنات برم من مادر اشک در چشمان زیبایش حلقه بست چشمانی که همیشه پر از محبت بود دستم و به دور گردنش انداختم من که گفتم میام پس دیگه ناراحت نباش هر دو وارد سالن شدیم بازم مثل همیشه در این نقطه از آمدنم پشیمون شدم کیومرث داشت میز شطرنج آماده می کرد لحظه ای برگشتم به سه سال پیش که فهمیدم مامان میخواد با کیومرث ازدواج کنه مردی که هیچ وقت نتونستم به عنوان همسر کنار مادرم بپذیرمش مخالفت مادر برابر تنهایی مادرم جایز نبود وقتی دیدم حال مادرم کنارش بهتر است با این فکر کمی با موضوع کنار آمدم روزهای سختی بود اوایل حتی حاضر به جواب دادن گوشیش نمی شدم تا روزی که فهمیدم قلبش گرفته و به بیمارستان رفته از آن موقع بود که قول دادم ماهی یک بار به آنجا بروم نگاهی به چشمان نگران پر از غصه اش انداختم چشمم را بستم بر روی همه چیز وارد پذیرایی شدم مثل همیشه شروع کرد _اومد ای پسر بیا با هم یه دست شطرنج بزنیم به اجبار جو کنارش نشستم اصلا حال خوشی نداشتم دوست داشتم زمان زود بگذرد سر میز شام بودیم با اینکه غذا مورد پسندم بود ولی از خوردنش لذتی نمی بردم کیومرث که حسابی خودش را با غذا خفه می کرد گفت مگه شما بیای این خانم همچین غذایی به ما بده بقیه روزها همش خونه دوستاشه منم مجبورم صبر کنم تا ایشون بیاد و برام کاهویی خرد کنه لبخند کجی روی لبام نشست با عادت هایی که از مادرم می شناختم درست می گفت سیاوش جان چرا هیچی نمی خوری نکنه دستپختم و دیگه خوب نیست _این چه حرفیه دستپخت شما همیشه خوبه مامان اندکی با غذایش بازی کرد ب آخر سر دوباره مثل همیشه شروع کرد میگم چطوره یه مدت بیای اینجا کنار ما تو باشی فرید هم باشه همگی با هم شام بخوریم ناهار بخوریم مثل همه خانواده ها توی دلم پوزخندی غم آلود نشست با خودم گفتم دیگه چیزی از ما نمونده که من با خاکستر هم نشینم فرید هم که خدا میدونه برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم من اینجوری راحتم شما نگران من نباشید دست از قاشق و چنگال کشید چطور نگران نباشم تنهایی سخته آدمو دیوونه میکنه اگه اینجا نمیای لااقل ازدواج کن بذار منم دلم خوش باشه خیالم راحت باشه که تنها نیستی الان چند ساله ترلان به پای تو نشسته اون دوستت داره غریبه که نیست دختر خالته اون میتونه تو رو خوشبخت کنه _همیشه گفتم بازم میگم ما به درد هم نمی خوریم من اصلا قصد ازدواج ندارم نه با اون و نه با هیچ کس دیگه انقدر هم از عوض من بهش وعده وعید ندین که اینجوری بخواین اینو نزدیک من کنید چه مشکلی داره خوشگل نیست که هست تحصیلات داره عاشقتم که هست کیومرث تو یه چیزی بگو او که با تعجب نگاه ما می کرد گفت چی بگم روحنگیز جان نمیشه که به زور به کسی زن داد از پشت میز بلند شدم ممنون مامان بابت امشب شام هم خیلی خوشمزه بود باید برم که خیلی کار دارم خداحافظی کردم و با قدم های بلند بیرون آمدم و توجهی به صدا کردن های مادرم نکردم 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر (ویرایش شده) فرید #پارت نوزدهم# حوصله رفتن به خونه نداشتم بایدمیرفتم سراغ فرید،هزارویک فکرتوسرم بوددرست مثل پرونده های بازیک اداره اگاهی،دراون دل شب به ادم هایی نگاه میکردم ادم هایی که درکنارخانواده یادوستان مشغول لذت بردن ازلحظه هایشان بودن خودموبین تموم دنیاغریب میدیدم مثل زغالی بودم که فقط میخواستم بسوزم وخاکستربشم این حق من اززندگی بودزندگی که بادستان خودم به لجن کشیده بودم غم بزرگی روسینه ام سنگینی میکردبقضی که سالهابودروگلویم عفونت کرده بودوهرگزنشکسته بود دستمو به سمت ضبط بردم پلی کردم صدای اهنگ توماشین پیچید دنبال خودم میگردم مرا ندیدی جایی میرم توی خیابونا پرسه میزد اون گاهی خواب رها کرده مرا قرص نداری پیشت از سر ناچاری شبا فکر و خیال است پیشم من خواب ندارم به خدا بس که شبا بیدارم نخ به نخ دود شدیم هم من و هم سیگارم با کسی گرچه ندارم صحبت مشترکی غصه دارم که به دیوار زدم مشت الکی گم بشم برم یا نه جای خالیتم کم نیست ساعتاست که میچرخم آدرست رو یادم نیست دور نمای زیبا من از درون یه مخروبست از کوچه ی تاریک عابر رد شده که من بوده من گم شدم در خود افتاد زمین در گود میچرخه سرم گیجم رو زین موتور بی جک دارم به کجا میرم پایم به کجا گیر است مجرم که خودم باشم زودم برسم دیر است من خواب ندارم به خدا بس که شبا بیدارم نخ به نخ دود شدیم هم من و هم سیگارم با کسی گرچه ندارم صحبت مشترکی غصه دارم که به دیوار زدم مشت الکی صداونورگوشی بلندشدگوشی وازروداشبردبرداشتم شماره ناشناس بوددستموبردم وضبط ماشین خفه کردم جواب دادم گوشی گذاشتم روگوشم منتظربودم که صدای اروم دختری به گوش رسید _اقای رادمنش؟سیاوش رادمنش؟! _بله خودم هستم _ام من هایرونم هایرون امیرپناه این دیگه چیکارداشت همه اتفاقات مربوط به هایرون ازمیان افکارم راه بازکردهیچ حرفی نزدم که خودش ادامه داد _راستش اون شب فرصت نشدازتون تشکرکنم تماس گرفتم ازتون تشکرکنم وبگم گویاکیفم توماشین شماجامونده _لازم به تشکرنیست همه چیزاتفاقی بوددرموردکیف هم ادرس وبراتون میفرستم گوشی وقطع کردم دوست نداشتم بیشترازاین مکالمه ادامه دارباشد تموم فکرم مشغول فریدبودخیلی طول نکشیدکه رسیدم داخل چوبین شدم کافه رستورانی که برای فریدخریده بودم تابهتربه زندگی ادامه بده غافل ازاینکه..... هنوز عده ای سرمیزهامشغول خوردن غذابودن بادیدن من خدمه همگی به سمتم اومدن وسلام کردن شروین شریک جدیدودوست چندساله فریدبه سمتم اومد دستانش رادرازکردبه دست دادم شروین_خوش اومدی سیاوش چیزی میل داری بگم برات بیارن. به پله هاکه به کافه بالاختم میشداشاره کردم _اومدم فریدوببینم اینجاست؟ باتردیدنگاهم کرداخم هایم غلیظ ترونگاهم مرددشد _اتفاقی افتاده؟ شروین _نه فریدبالاست ولی کاش یک روزدیکه بیای بهش سربزنی بی مقدمه باقدم های محکم به سمت پله هابالارفتم شروین هم به دنبالم کشیده میشدسرمیزبیلیاردایستاده بودتامتوجه من شددست ازکیوکشیدچشمان سرخش عرق نشسته روپیشانی اش نشان میدادحالت عادی ندارد _بلاخره اومدی داداش سیاوش بیا یک دست بزنیم نزدیک تررفتم نگاهم وتونگاهش دوختم:برای چی خونه نرفتی؟ بوی تندی مشروب ازنفس هایش پیدابودنگاه خمارش رادرنگاهم دوخت پوزخندزد _نگوکه نگرانم شدی؟ همیشه ازرفتن من دلخوربودازاحساسش به خودم باخبربودم من اسطوره فریدبودم ازوقتی به سیاهی نشستم اوهم فروریخت دوباره خم شدومشغول زدن توپ های اسکینربودروبه شروین نگاه کردم باتحکم گفتم_چی کوفت کرده؟چراحال روزش اینطوریه؟ شروین من من کنان گفت:باورکن بهش گفتم زیاده روی نکنه ولی خب گوش نمیده یک لحظه بهم ریختم _اسم خودتون وگذاشتیدرفیق؟! فریدبرای اولین باربه میان حرفم اومد _تقصیرخودتوبه گردن بقیه ننداز اگه من اینه حال وروزم بخاطرتو انگاری سطل اب یخ به سروصورتم پاشیده شده بودشروین که دیگرماندن راجایزنمیدانست رفت، بایک اشاره چوب بیلیاردوپرت کردرومیزازدرماندگی وکلافگیش خونم به جوش اومد _من مقصرم که توبه این روزافتادی؟خجالت نکش ادامه بده جلوتررفتم ازگوشه یقه پیرهنش گرفتم _بیاببرمت جلواایینه ببین باخودت چیکارکردی؟ بایک حرکت محکن دستانم راازیقه اش پرت کرداولین باربودکه همچنین رفتاری درمقابلم میکردخنده سرمستی کرد _اونی که بایدبره جلوایینه تویی سیاوش تو،توکه همه ماروبه خاک سیاه نشوندی؟چیه میخوای بزنی بیابزن بیابکش راحتم کن اگه تومقصرنیستی پس کیه اگه تومسبب مرگ بابانیستی پس کیه سیاوش همیشه عزیزکرده مامان وباباتوبودی،ولی توچیکارکردی باباروسکته دادی وبعدش من ومامان وول کردی ورفتی؟توکه میدونستی اگه نباشی میمیرم اون دختره شیداانقدربرات مهم بودکه پاگذاشتی روهمه ما _طوری فریادکشیدم که درست مثل کودکی اش به سکسکه افتاد _بسهههههههه دیگه تمامش کن اسم اون اشغال وپیش من نیار بریده بریده ادامه داد:چراحرف حق تلخه؟تمومش کنم تموم میشه؟یک عمره که رفتی حال وروزت وببین غصه مامان تویی نه من،یک عمرترلان ومیخواستم چیشداخرش اونم دلشوبه توداد ولی توبرام مهم تربودی روی اونم بخاطرتوپاگذاشتم ولی توهمیشه منوندیدگرفتی بی اراده دستموبالابردم تابزنم توصورتش واین مستی خرامان ازسرش بپره به هق هق افتاد_بزن سیاوش باهمون دستی بزن که مانع دستان من برای سیلی اون دختره شدکسی چه میدونم شایداون هم ازمن برات مهم ترباشه دستانم خشک شدپایین امدبایک حرکت سرشوبه اغوشم کشیدم حال بدی داشتم احساس میکردم مقصرهمه اتفاقات سیاه من بودم سینه ام مالامال پرازدردبودبایک حرکت خودشوبیرون کشید،بروسیاوش برو همونجوری که رفتی برو دیگه ام برنگردبه قول رایان توفقط به فکرخودتی حاظری بخاطرخودت روهمه پابزاری بااسم رایان لرزه به بدنم افتاد،من سیاوش رادمنش باهمه اون تحکم وغروربه لرزه افتادم دونستم حال فرید ازکجااب میخورد پس کاررایان بود رایانی که منوبه خاک سیاه نشوند _اون اشغال باتوچیکارداره؟تونبایدبه اون کفتارنزدیک بشی تلوتلوخوران به گوشه دیوارنشست دستی توموهایش برد خنده عصبی کرد:انقدربه من نگوچی کنم چی نکنم ازاینجابرووووووو وقت کلکل بافریدنبودنه اون حال خوشی داشت ونه من انقدرمحکم بودم که بتونم قانعش کنم هرچی کینه ونفرت به رایان داشتم دوبرابرشد باقدم های محکم ازچوبین بیرون اومدم انقدرپامومحکم روپدال گازفشردم که به سرعت نوری به خونه رسیدم ویرایش شده 23 ساعت قبل توسط bahare 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر #پارت بیستم# دوباره واردعمارت سردوتاریک خودم شدم حرف های فریدمثل یک پتک برسرم میکوبیداینبارفریدوهم باخته بودم دستانم چنان مشت شده بوداحساس شکستن انگشت هایم رامیشنیدم خودمومقصرهمه چیزمیدونستم اسم رایان اززبان فریداتیشی بودکه به جونم افتاده بودمردی که روزی استادمن بودومن چقدراحمقانه به اوخدمت میکردم نفهمیدم کی به سالن بالارسیدم مثل همیشه غرق درتاریکی رومبل نشستم بایک حرکت کت وازتنم بیرون کشیدم وپرتش کردم گوشع سالن مثل سنگ سخت شده بودم نفس هایم به شمارش افتاده بودکنترل برداشتم وپلی کردم شایدکه ازافکارم بیرون کشیده بشم اهنگ پلی شد این بار اولی نبود که توی قلب من میمرد اون با نگاهای عجیب کفر منو در می آورد هرز میپرید من کشتمش در فکر کشتن کشتمش من اون بد لعنتی رو با اشک و لبخند کشتمش پرونده هام کامل شدن با چند تا سیگار و یه عکس در پی اثبات یه جرم با عشق و نفرت کشتمش انکار میکرد حرف منو وقتی که چشمامو میدید گناه تازه ای نداشت فقط یکم هرز میپرید با این همه حرف و حدیث حیثیت منو میبرد وقتی که داشت تموم میکرد جون منو قسم میخورد آروم و هوشیار کشتمش بیدار بیدار کشتمش چاره ی دیگه ای نبود از روی اجبار کشتمش هرز میپرید من کشتمش در فکر کشتن کشتمش من اون بد لعنتی رو با اشک و لبخند کشتمش پرونده هام کامل شدن با چند تا سیگار و یه عکس در پی اثبات یه جرم با عشق و نفرت کشتمش انکار میکرد حرف منو وقتی که چشمامو میدید گناه تازه ای نداشت فقط یکم هرز میپرید اهنگ خوانده میشدولی همه افکارتوسرم میچرخیدحسابی بهم ریخته بودم هوابرایم تنگ شده بودبه اتاقم هجوم بردم دوباره مثل یک موج گرفته به کمدم حمله ورشدم انقدرنعره کشیدم که اروم بشم کلی پرونده وعکس ازداخل کمدپخش زمین شدبادیدن عکس هاایستادم روی دوزانونشستم عکس پدرم بااون هیبت وعسای سنگین واصیلش که دردست داشت ارسلان رادمنش کسی که میخواستم همیشه موردافتخاروتاییدش باشم میخواستم درچشمانش انقدربزرگ بیایم که برق تحسین وتاییدسراستوارش زندگی روبه کامم شیرین کندبرای همین بودکه به اردلان نزدیک شدم خفاشی که درنزدیکی من کمین کرده بودوهیثیت من رانشانه رفت به عکس شیطان صفت شیداصدرنگاه کردم کسی که شرارت ازصورتش می باریدوان وقت هامن پسرخامی بودم که متوجه نشدم وجودوقلب پاکم رابه چه کسی بخشیدم فقط 20سال داشتم که غرق چشمان ابی ان گرگ صفت شدم بجزنفرت درنگاهم چیزی پیدانبودبیشترازخودم متنفربودم که چطوراحمقانه قدم برداشتم ******* بعدبی خوابی شبانه وکشیدن پیوسته سیگاروقت رفتن به شرکت بودتموم سرم دردمیکردولی مجبوربودم برم بایدباصدرایک فکری به حال اوضاع شرکت میکردم جداازاینکه دوست نزدیکم بودشریکی بودکه همیشه مشکلات وباهم حل میکردیم یک جرعه ازقهوه تلخ نوشیدم تلخی قهوه سلیقه من شده بوددرست برعکس گذشته. قهوه راتلخ میخوردم که تلخی زندگی ازسرم بپره حتی برای چندثانیه تومسیربودم وهمچنان به اتفاقات دیشب فکرمیکردم نبایداجازه میدادم فریدهم مثل من اسیردام رایان بشه ترمزعجیبی زدم که صدای بوق وسروصدای ماشین هادرومدقبل شرکت بایدبه دیدن رایان میرفتم وبااواتمام حجت میکردم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر (ویرایش شده) رایان #پارت بیست ویکم# جلوی عمارت بزرگ وسنگی ایستادم عمارتی که توشرق تهران تومحله ممنوعه بناشده بوددوباره به یاددورانی افتادم باهزارامیدبه این عمارت جادوی سیاه قدم میزاشتم عمارتی که زندگی مراگرفت دربازشدمشخص بودکه انتظاراومدن من به این عمارت راداشتندرایان دست رونقطه حساسیت من فریدگذاشته بودچندبادیگاردهرکول ورودی ایستاده بودن بی توجه به انهاقدم برداشتم باهرقدمی که برمیداشتم غرق روزهایی میشدم که مثل لجن زارمرابه خودش فروبرده بودعمارتی که دیوی مثل رایان مالکش بود سالن پرازهرکول های کرکس صفت بودکه ازدیدن من تعجب کرده بودن عده ای مرامیشناختن عده ای هم جدیدبودن انتهای سالن که فرش قرمزپهن شده بود درست همان روبه روی ورودی اتاق رایان بود همه بادیگاردهاازادبودن انگاری معاف بودن ازهمراهی من رایان هم اخلاقم رامیشناخت میدونست ازاینکه کسی همراهی ام کندمتنفروعاجزم دستم رودستگیره درلحظه ای تردیدکردولی بعدبااطمینان ان رافشردم ووارداتاقی شدم که خودش یک سالن مجزابودمیزش ته سالن بود درست درنقطه تاریکی پشت به من به روی صندلی نشسته بودفقط رنگ اتشین داغ سیگارش به چشم میخورداتاق پربودازوسایل واشیای عتیقه که فقط یک درصدازاموال قاچاق عتیقه اوبه شمارمیامد چندقدمی بیشتربرنداشتم میدانستم عادت نداردتانزدیکی میزش بروم _بلاخره اومدی پسر بایک حرکت به سمت من چرخیدهمان چهره وتیپ راداشت یک چشمش درچشم بندطلایی بوددرست مثل دزدان دریایی همان کلاه همان ریش وموهای بهم تنیده شده،کام دیگری ازسیگاربه اتش نشسته سرخش گرفت وبعدان رادرظرف عتیقه همیشگی خاموش کرد به سمتم اشاره کرد:بیاجلوتر تنفروبی قراری ازمن نمایان بوددرست برعکس ثابق که هرچه میگفت به گوش میگرفتم گفتم _راحتم _ازاول هم اسب سرکشی بودی ولی من رامت کردم،بهت اعتباردادم،قدرت دادم اخرسرجفتک انداختی به زندگی خودت _برای این حرفانیامدم هردوی ماخوب میدونیم که من یک پسرخام کم سن وسال بودم عاشق قدرت بهم قدرت دادی ولی برای خودت وکثیف کاریات،حالاام اینجام چون میخوام قدرتتوبرای خودت نگهداری فریدبه قدرت تونیازی نداره قهقهه عصبی زدویهوجدی شد _دم دراوردی پسر،اگه چندسال پیش که گردن راست کردی اومدی وگفتی میخوام ازدستگاه برم دومتومیچیدم الان برای موعظه جلوم واینساده بودی _گوش کن ببین.... نزاشت ادامه بدم محکم برروی میزکوبیدوهمزمان ازروی صندلی برخواست _نه توگوش کن سیاوش رادمنش فکرکردی من کی ام؟اگه تاالان قدعلم کردی راست رفتی واومدی ازصدقه سرمنه واگرنه خودت هم خوب میدونی میتونستم چه بلایی سرت بیارم ونیاوردم ولی چه کنم که خیلی صبورم ازپشت میزبه سمت من قدم برداشت این دم ودستگاه یک شبه به اینجانرسیده پس عادت ندارم یک شبه همه چیزودرست کنم اززندگی وسرخوردگیات خبردارم تاالانم مراعاتت وکردم دلم میخواست مشتی روانه دهن کثیفش کنم به دورم چرخی زدوادامه داد _تودست راست من بودی،هنوزم میتونی باشی،هرچی وکه بخوای بهت پس میدم میدونستم منطورش شیداست عکس العمی نشانش ندادم که خیال خام نکند _میدونم که تاابدچشم به راهشی ونمیخوای کس دیگه ای توزندگیت باشه تودلم پوزخندزدم _جنم وجربزه ای که توداری فریدنداره، بااسم فریدعصبی شدم چشمم رااززمین گرفتم بهش خیره شدم طوری محکم حرف زدم که پروانه امیدازچشمانش پرزدورفت _اسم فریدونیار،من چیزی برای ازدست دادن ندارم فریدبرگ اخرمنه اگه بخوای نزدیکش بشی واونوقاطی کثافت کاریات کنی همه پرونده هاتورومیکنم میدونی که این کارومیکنم حتی به قیمت زندگی خودم دستی به ریش هایش کشیدوبه سمت میزش روانه شدپشت میزنشست _حرف های امروزتونشنیده میگیرم اونم بخاطراینکه خودم بهت پروبال دادم اما درموردفریدبهش فکرمیکنم ولی قولی بهت .... نزاشتم ادامه بده _قولی ازت نمیخوام چون اصلااهل این مردونگی هانیستی،حرف های امروزمم به پای هشداربزار،درموردفریدهم بهت یاداوری کنم من عمری توسیاهی نرفتم که توهرکاری دلت خواست کنی من سیاهی وپرده چشمام کردم که یادم نره بامن چه کردی داغم هنوزم تازه است حالاخوددانی باقدم های محکم ترازقبل ازاتاقش بیرون اومدم میدونستم رایان باشنیدن حرفام حسابی دیوونه شده به حیاط که رسیدم لحظه ای ایستادم احساسش کردم شیداصدر همان که خودش رابه کثافط کاریای رایان سپردولی نیم نگاهی ام به چهره ی شیطانی اش نکردم وازعمارت بیرون امدم ویرایش شده دیروز در 10:07 توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر (ویرایش شده) #هایرون# #پارت بیست دوم# ازاون ماجرای کذایی یک هفته ای می گذشت حسابی دلم برای مامان ایناتنگ شده بوددوهفته ای میشدندیده بودمشون ولی خب هرروزباهم تلفنی صحبت میکردیم وتماس تصویری میگرفتیم قراربودسه روزدیگه برگردن تواین سه روزبایدکلی کارانجام میدادم اول ازهمه بایدمیرفتم به ادرسی که این پسره فرستاده وکیفموپس میگرفتم وازش حسابی تشکرمیکردم کاری که سیاوش درحقم کردکارهرکسی نبودمیتونست خیلی راحت منوانکارکنه وبگه اشتباه متوجه شده یجورایی بهش مدیون بودم بعدش هم قراربودبامریم وبنفشه بریم خرید،البته پس ازماجرای مهمونی بابنفشه انتاک بودم ومحلش نمیدادم ولی وقتی فهمیدم انقدرحالش بدبوده که بردن دربیمارستان ولش کردن دلم براش سوخت خودشم کلی پشیمون بودوازشروشیطنتش کمترشده بود ################################################## به برج شیشه ای که مشخص نبودسرش دراسمان چندم علم شده بودنگاه کردم گردنم یک لحظه دردگرفت بی خیال نگاه شدم وواردبرج قسمت لابی یاسالن انتظارشدم روبه نگهبانی رفتم _سلام روزبخیر _بفرمایید _بااقای سیاوش رادمنش قرارملاقات دارم باتعجب نگاهم میکرد:اجازه بدیدبه دفترشون تماس بگیرم هماهنگ کنم _احتیاجی به این کارنیست پیامک وازشماره سیاوش فرستاده شده بودنشونش دادم شماره روباشماره ای تودفترداشت مطابقت دادباتردیداجازه دادکه سواراسانسوربشم اسانسورهمچنان بالامیرفت همه چیزدرنقطه کورقرارمیگرفت ازارتفاع ترس داشتم برای همین چشماموبستم ونفسمودرسینه حبس کردم طبقه بیستم که همان طبقه اخربوددراسانسوربازشد فوراازاسانسورشیشه ای بیرون پریدم دربزرگ تک واحد که بزرگ نوشته شده بود دفترسرمایه داری اوراق بین المللی باخودم گفتم یعنی سیاوش اینجاچیکاره است زنگ دفترزدم طولی نکشیددربازشد واردشدم محیط بسیاربزرگ که دکورنسکافه ای دیزاین شده بود منشی که دختری جلف باموهای رنگ شده ولب های ژل زده بودباتعجب نگاهم کرد _بفرمایید،امرتون؟ پشت میزرفتم لبخندمعمولی زدم:روزبخیربااقای رادمنش قرارداشتم چشم هایش ازتعجب ۴تاشدهمینطوری که باپرونده های رومیزورمیرفت گفت _ایشون اگه قرارملاقات داشتنداطلاع میدادن،الانم سرشون خیلی شلوغه فکرنمیکنم امروز...... نزاشتم ادامه بده _من باشخص خودشون صحبت کردم حتمابایدببینمشون لطفااگه میشه بهشون اطلاع بدید بانگاهی مرموزنگاهم کردانگاری بدش هم نمیامدازکارمن سردربیاوردتلفن وبرداشت وکد01زد _اقای رادمنش یک خانمی اومدن باشماکاردارن روبه من اشاره کردکه یعنی اسمت چیه _هایرون امیرپناه _بله خانم هایروم امیرپناه _باشه چشم میفرستمش داخل گوشی وگذاشت وبانگاه مایوسانه ای درب اخر سمت چپ اشاره کردزیرلب تشکرساده ای کردم وبه سمت درب رفتم چهارتادرب داخل سالن بود به پشت دری که اشاره کردایستادم برای لحظه ای مضطرب شدم به تابلوپشت درنگاه کرد مدیریت یعنی سیاوش مدیراین مجموعه بود تقه ای به درزدم صدای مردانه بم شده اش گفت _بفرماید دروبازکردم پشت میزی باابوهت نشسته بودبرای چندی نگاهم به نگاهش گره خورد واردشدم نمیدونستم چیکارکنم _سلام سرش رابع نشانه سلام تکان داد همانطورکه مشغول لب تاب به مانیتورنگاه میکردباصلابت دستانش اشاره کردکه رومبل بشینم،کمی دورترازمیزش نشستم نگاهم به رومیزدوخته شده بودنمیدونستم چجوری شروع کنم پیش دستی کرد _ادرس وراحت پیداکردید؟ _بله خیلی پیچیده نبود فقط... منتظرانه نگاهم کرد _فقط اینکه من یک تشکربه شمابدهکارم نگاهم وپایین دوختم وادامه دادم،اونشب انقدرحواسم پرت مادربزرگم شدفراموش کردم ازتون تشکرکنم ازکشومیزش کیف دستی مرابیرون کشیدورومیزنزدیک من قرارداد _گفتم که زیادمهم نیست اینم کیفتون که جامونده بودداخل ماشین خواستم بلندبشم برش دارم که حرف زدنش مانعم شد _خانوادتون ازسفربرگشتند؟ لحظه ترس مهمان چشمانم شدمیدونستم منظورش ازاین سوال چی بودتاخواستم جواب بدم دردفتربازشدهردوبه سمت درنگاه کردیم پسری لب تاب به دست به هردوی ماخیره شدسریع روبه سیاوش گفت _ببخشیدنمیدونستم جلسه داری بعدامیام میخواست عقب گردکنه که سیاوش گفت _اشکال نداره صدرا بیاداخل منتظرت بودم خبری نشد؟ صدرابااطمینان به سمت میزسیاوس اومدلب تاب وهمراه فلش رومیزگذاشت _من ازاین فاکتورهاسردرنمیارم حدست درست بود ورودی وخروجی هاباهم همخوانی نداره نمیدونم موضوع سرچی بودکه سیاوش بااعصبانیت ازپشت میزبلندشدبه سمت دیوارشیشه ای رفت _خیلی بدشدصدراماوقت زیادی نداریم صدرا:منکه میگم بایدفایل هاروبه یک حسابدارتحویل بدیم موازماست بکشه بیرون سیاوش به سمت میزش برگشت:نمیتونم به کسی اعتمادکنم فایل های خصوصی ودراختیارش بزارم نمیدونم درموردچی صحبت میکردن احساس کردم به کمک نیازدارند دلم میخواست کمکش کنم تایک جوری جبران کرده باشم ازرومبل بلندشدم _ببخشیدمن میتونم چیزی بگم سیاوش بالحن تندی گفت:گفتم که احتیاجی به تشکرنیست اینم ازکیفتون برش دارید ازاین همه غرورش حرسم گرفت دلم میخواست خفه اش کنم _حرف من این نبود،خواستم بگم اگه بخواین میتونم کمکتون کنم پوزخندعصبی رولبش نشست صدراباتعجب نگاهم کرد:چجورکمکی _من فارغ التحصیل رشته حسابداری هستم اینطورکه متوجه شدم شمابه حساب دارنیازدارید برق خوشحالی درچشمان صدرامشخص بود سیاوش:ممنون ازپیشنهادتون ولی این کاراکه بچه بازی نیست تبحرمیخوادمنکه نمیتونم اجازه بدم شمامیزان تواناییتون اینطوری بسنجید بااعتمادبه نفس وتموم روداری گفتم:ازکجامیدونیدتبحرندارم تودانشگاه رتبه برترشدم احتیاجی به سنجش نیست بعدشم بچه بازی کاری که شماکردیدواگرنه به مشکل نمیخوردید باتحکم ازپشت میزبلندشددستان مشت شده اش نشان ازاعصبانیتش میداد میخواست حرفی بزنه که صدرامانع شد صدرا_سیاوش الان وقت این حرفانیست باتحکم به سمت میزرفتم وکیفموبرداشتم بدون معطلی بیرون اومدم هنوزچندقدمی برنداشته بودم که صدراصدام کرد _ببخشیدچندلحظه نزدیکم اومدمیتونم اسم شریف شماروبدونم _اسم من چه دردی ازشمادواع میکنه _خواهش میکنم چندلحظه وقتتون بگیرم عجزدرچشمانش پیدابودبه اتاق بقل اتاق سیاوش اشاره کرد داخل شدیم روبه منشی گفت دوتاقهوه بگوبیارن داخل روبه روی من رومبل نشست _بابت رفتارسیاوش معذرت میخوام یکم این روزاتندحوصله شده _مهم نیست چه کمکمی ازمن ساخته است _شماگفتیدحسابداری خوندین دراین زمینه سررشته دارید _هنوزم میگم ولی مثل اینکه مدیرشرکت موافق نبودن من صدرا زاهدهستم سهام داروشریک این شرکت منم تواین شرکت واین ماجراحق انتخاب دارم البته سیاوش دوست خیلی نزدیک منه مطمعنم اون هم موافقت میکنه مرددنگاهش کردم _نکنه ازپیشنهادتون منصرف شدید؟ _نه اصلا،من میخواستم درجبران محبت اقای رادمنش کمکمی کرده باشم ولی انگارایشون.... _گفتم که سیاوش این روزاخیلی درگیرمشکلات وزندگی ولی بعداروم میشه موافقیدهمکاری کنید. سرموتکون دادم باشه هرکاری ازدستم بیاددریغ نمیکنم چه اتفاقی افتاده؟ ازرومبل بلندشدنفس اسوده ای کشیدبه پشت میزش نشست پیرمردی سینی به دست فنجان قهوه هارومقابلمون رومیزگذاشت _فرهادی حسابدارچندین ساله شرکت غیبش زده نه ادرسی ازش هست نه شماره ای به ادرس هایی که قبلاداشتیم سرزدیم خبری ازش نبود،فاکتورهای شرکت درمعملات تجاری باورودی های شرکت یعنی سهام دریافت شده وخروجی های شرکت سهام واوراق خریداری شده یکی نیست این وسط یچیزی مشکل داره که شمابایدزحمت بکشیدپیداش کنید البته ماوقتمون خیلی کمه چون قراره تاسه روزدیگه بازرس سهامدارهای بزرگ برای ارزشیابی به اینجاسربزننداگه شمابتونید... نزاشتم ادامه بده_میتونم حلش میکنم هرچندسه روزوقت زیادی نیست ولی خب بایدسیستم شرکت که به حساب اصلی متصل من به خونه ببرم شبانه روزبررسی کنم تابه موقع تحویل شمابدم ازنظرشمااشکالی نداره؟ _اشکالی که نداره ولی دراین موردباسیاوش صحبت میکنم بهتون اطلاع میدم ویرایش شده 31 مهر توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 43 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر #پارت بیست سوم# وقتی به بنفشع ومریم ماجراروگفتم هردوتایی حسابی هنگ کرده بودن توقع همچین کاری وازمن نداشتن تااینکه مجبورشدم ماجرای کلانتری سیاوش ومطرح کنم اونوقت بودنه تنهابهم حق دادن بلکه تشویق هم کردن ازمریم وبنفشع خواهش کردم زحمت اماده کردن خونه ومرتب کردنشوبکشندویک نفری ام ازشرکت خدماتی هماهنگ کردم برای نظافت خونه مطمعناخونه حسابی بهم ریخته بود،وقت سرخواروندن نداشتم حسابی مشغول شده بودم حتی عزیزهم برای رفتن به سرسفره اسرارنمیکردتانیمه های شب بیداربودم هرچیزمشکوک وغیرمنطقی ویادداشت میکردم صحبت ازسهام های میلیاردی بود اعدادورقم خیلی پیچیده به بازی گرفته شده بودولی ازصدقه سراستاد حسینی خوب میدونستم بایدچیکارکنم دیگه حتی تماس های بنفشع ومریم وجواب نمیدادم بایدبه سیاوش میفهموندم که بچه خودشه نه من،حالامنودست کم میگیره نشونش میدم هایرون امیرپناه کیه هرچندصدراتمام سوابق تحصیلی منوزیروروکردوبااطمینان قبول کردازپسش برمیام ولی اون سنگ مغرور همه چیزرابه صدراسپرده بودوخودشوکنارکشیده بود ساعت3:20بامدادبود ازسه روز یک روزبه پایان رسیده بود تمام تلاشم رامیکردم به نتیجه خیلی خوبی برسم همه چیزحرفه ای مرتب پیش رفته بودفاکتورسازی های براساس فروش سهام یکی بودولی پولی ازفروش سهام توموجودی حساب مشخص نبود،ازطرفی قراردادهای بسته شده باچندشرکت درتاریخ ثبت شده اسناد یکی بودولی پول دریافتی بیش ازقیمت هایی بوده که کارشناسان تاییدکردن،مشکل بعدی تاییدیه پرداخت تکراری بودکه برای سردرگمی به ثبت رسیده شده بود، واردگزارش های حسابرسی وبدهی های جاری شدم بدهی های موقت به سهامدارانی که سهام به شرکت فروخته بودندهنوزواریزنشده بودن این میتونست اسیب بزرگی به اعتبارشرکت واردکنه این یعنی همون کلاهبرداری پانزی داخلی پول هایی که این وسط قراربودباهاش خریدوفروش بشه واریزبه یک حساب شخصی یاشرکت جعلی شده واردفایل بانکی شدم بادیدن اون همه حساب سرم سوت کشید پیداکردن حساب جعلی بین هزاران حساب کارخیلی دشواری بودشقیقه هام حسابی سوزمیکشید ولی همچنان به کارم ادامه دادم واردبازیابی اطلاعات پاک شده شدم چندبارامتحان کردم سیستم ارور داد،بعدچنددقیقه دوباره امتحان کردم به دنبال نسخه های ذخیره شده cloudرفتم حتمادرلایه های امنیتی حسابرسی بایدردپایی پیدامیکردم تمام فاکتورهای ذخیره شده رو باحساب های بانکی تطبیق دادم حتم داشتم اگه فاکتوربانکی راحذف کرده باشه نمیتونه سوابق حساب های بانکی وازبین ببره درست حدس زده بودم بین حساب های بانکی حساب هایی بودکه فاکتوری براش ثبت نشده بود انقدرخسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری