ایلماه 84 ارسال شده در 23 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مهر (ویرایش شده) نام رمان: آتش مکر نویسنده: زهرا| کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: در روزگارانی که مرز میان ستایش و نیاز، با خون نفاق آلوده گشته، جهانی بر دو ستونِ ناهمخوان استوار است: ستونی از نور بیکران که در سکوت مهربانی میتابد، و ستونی از تاریکی مکر که در پناه نیازهای گذرا، راه کج مینماید. در این میان، انسانی میان دو پیمان گرفتار است؛ پیمانی که بر عشق و پیمانی که بر طلب بنا شده. آیا در میان این آشفتگی، حقیقتی فراتر از دعا و خیانت، راه بازگشت را خواهد یافت؟ مقدمه: در جام جهانبین، نه صفا ماند و نه نوری ما خیل نادان، غرق جهل و ظلمت کوری پرستش میکنیم آن یک را، ز ترس سایه کز شرِّ اهرمن، شاید بمانیم… سوت و کوری تو ای دختر، بنگر به این تکرار بیهوده که ابلیس، در دل ما خانه کرده، آسوده نه عدلی در میان است و نه نوری در این افلاک فقط ما ماندهایم و… این تقدیر آلوده ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط Roshana 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 84 ارسال شده در 24 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مهر (ویرایش شده) در قعر زمین و در ژرفای آسمانها، آفریدگار بر جایگاه نظارت نشسته بود؛ چشم به تماشای بندگان زمینی و عزیزان خویش داشت. در سوی دیگر، اهرمن، پشت درهای بسته، با نجواهایی لرزان با آن کردگار بیهمتا و ایزد والا سخن میگفت؛ او با چشمانی اشکبار، در انتظار گشوده شدن در بود. اما نه آن در گشوده میشد و نه اهرمن میتوانست برای رسیدن به شوق دیدار معشوقش، قدمی بردارد. آهی از عمق جانش برخواست و برای سجده، سر به خاک نهاد و گفت: - ای آفریدگار بیهمتای من! مرا از پیش خود به خاطر مشتی خاک راندی و اکنون بر تماشای بندگانت نشستهای؟ همان کسانی که اگر پایشان به وسوسههای من باز شود، به جای پرستش تو، مرا برای سروری برمیگزینند! قسم به آن نوری که از شما زاده شده است، که من میتوانم کاری کنم که حتی در سختترین لحظات نیز، شما را به یاد نیاورند! پروردگار به کلام زادهی آتش گوش میسپرد، ولیکن تا دم رسیدن زمان، پاسخی به اهرمن نمیداد. سرانجام، اهرمن سر از زمین بلند کرد؛ و در میانهی برخاستن از جای، آخرین نگاه لبریز از عشقش را به سوی آسمانها افکند و نجوا کرد: - ای آفریدگار من! منتظر آن روز باش که با نفرتم از زمینیان کاری میکنم عزیز کردهتان، تنها به سبب من، شما را با کلامی ناخوش و بدخواهانه خطاب کنند. *** آتش از میان آتشکده به بیرون میجست، گویی ارباب، خبر از پدید آمدن رویدادی نو را به شاه خسرو میرساند. خسرو با شتاب از تختِ خویش برخاست و از پنجرهای که پهنهی بزرگی از اتاق را در بر گرفته بود، به تکاپوی شهر چشم دوخت. اهالی خسروان، هر یک به سوی مأمنی میتاختند؛ آنان کسانی را که در خواب عمیق بودند، بیدار کرده و به سوی دروازهی پارس فرا میخواندند. - اهریمن، در انتظار شماست! برخیزید و مشعلها را برافروزید، که ارباب، شما را به پیش خویش فرا میخواند! نور از هر سو، همچون ستارهای در دل آسمان، شعله میکشید. خسرو با شتاب از پنجره فاصله گرفت و با فریادی بلند، ندیمههای خویش را فراخواند. در گشوده شد؛ ندیمهها با قدم های تند داخل میشدند. خسرو با جامهای پوشیده که برای ستایش بود، به سوی عبادتگاه سترگی که دری رو به دروازهی پارس داشت، گام برداشت؛ و راه برای آمدنش، گشادهتر میشد ویرایش شده 11 ساعت قبل توسط ایلماه 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 84 ارسال شده در 9 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل خسرو شاه بر روی آخرین پلهی سکو ایستاد، به مردمی که در سجدهی خویش فرو رفته بودند چشم دوخت و دست به سوی آسمان تیره گشود. - ای ایزد توانا! به نام اهرمن، بلا را از خسروان دور ساز! (یوتاب) سر بر خاک نهاده بودم، اما دیدگانم در جستوجوی دریای بیکران بود؛ دریایی که چگونه بیهیچ خروشی، در سکوتی مبهوت فرو رفته بود. طنین کلام شاه خسرو در سرم میپیچید، اما گویی تنها هوهوی باد را میشنیدم؛ چنان بیاعتنا به درون خویش بودم که گویی جهان از من جدا گشته است. سر برآوردم و خسرو شاه را دیدم که با چشمان بسته، زمزمههایی برای دفع بلایا بر زبان میراند. نگاه من باز به دریا بازگشت؛ دریا همچنان همانگونه بود... بیحرکت و سنگین. همواره در هنگام فرود آمدن بلا و ستایش، دریا به خروش میافتاد و تلاطم هفت شبانهروز، خواب آرام را از ما میراند. گویی در انتظار طوفانی بودم تا با برخاستن موجها، آرامش درونیم را باز یابم؛ میخواستم طوفانی باشد تا سکوت دلم را به تلاطم بکشد، اما این سکوت... این سکوت مطلق، هولناکتر از هر طوفانی بود. هر چه نگاه من بر پهنهی آب طولانیتر میشد، بیم وقوع رویداد، کمتر و کمتر میگشت. - به نام اهرمن، بلا را هفت سال از ما دور ساز! همواره در ذهنم این پرسش میچرخید که: چرا هفت سال؟ چرا نخواست که بگوید: تا ابدیت، بلا را از ما دور کن؟ این محدودیت زمانی، در دل این دعا، چیست؟ برخاستم تا در میان مردمان باشم و همان زمزمهها را تکرار کنم، اما اندیشهام همچون زنجیری به آن دریای ساکن بسته شده بود. ناگهان، غرش رعد، زنجیر افکارم را گسست. باران تند فرود آمد. مردمان، با این پندار که از چنگال خشکسالی رهایی یافتهاند، با شادی به سوی خانههایشان شتافتند؛ اما من، تنها با تلاطم سکوت دریا، تنها ماندم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 1,400 ارسال شده در 5 ساعت قبل مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل (ویرایش شده) 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری