ایلماه 323 ارسال شده در 23 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مهر (ویرایش شده) بوی روح نویسنده: زهرا| کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: او از تاریکی میترسید؛ از موجودی که نمیتوانست ببیند، اما میتوانست ترس را ببوید. هرکس که بیش از حد به او نزدیک میشد، چیزی را از دست میداد؛ چیزی که با چشم دیده نمیشد، اما نبودنش میتوانست یک انسان را برای همیشه تغییر دهد. حالا او در عمارتی گرفتار شده؛ جایی که تاریکی در آن فقط نبودِ نور نیست و راه فرار، هر لحظه از او دورتر میشود. موجود نزدیکتر میشود. و او باید پیش از آنکه نوبت خودش برسد، بفهمد این موجود واقعاً به دنبال چیست. ویرایش شده 11 آذر توسط ایلماه 5 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,396 ارسال شده در 2 آذر مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 2 آذر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 323 ارسال شده در 11 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آذر (ویرایش شده) - شاید بتونی خودت رو قایم کنی، ولی بوی احساساتت همهجا پخش شده. قدمی به سمت عقب برداشتم. سکوت حکمفرما شده انقدر ظریف بود که پاهای من، برای جلوگیری از شکنندگی این الماسی که الان تنها راه نجات من بود، حرکتی نمیکرد. قدمهای اون ولی، سکوت رو مثل موجود مزاحمی میدید که پا گذاشت روی التماسهاش و باعث شکستنش شد. نفسهام رفتهرفته، با پیچیدن بوی الکل مخدری که روی تن اون نشسته شده بود و به سرعت پخش میشد، سنگینتر شده بود. شاید هم این کار تنها کاری بود که میتونست برای پیدا کردنم به کار بگیره. شنل همرنگ شبش لحظهای از جلوم رد شد. چسبیدم به دیوار. این کارم باعث ریختن ذرهای خاک و افتادن تکهی کوچیکی از سیمان گچ نگرفته دیوار شد. سرش رو برگردوند. قبل از اینکه چشماش بتونه من رو ببینه، نشستم. مردمک چشماش فقط میتونست روبهروش رو ببینه. این نفرینی بود که روش زده بودن. صدای بو کشیدنش حتی از نفسنفس زدنای منم بلندتر بود. شاید همین تنها کاری بود که میتونست برای پیدا کردنم به کار بگیره. غافل از اینکه فاصلهی کم، همیشه به نفعش نبود؛ بوی احساسات هرکسی که بیش از حد بهش نزدیک میشد، با بوی احساسات خودش درهم میآمیخت. لعنتی. صداش آروم بود، ولی از فریاد زدنش هم بلندتر بود. صدای ویژ باز شدن در باعث چرخیدن به سرعتش شد، ولی در لحظه آخر دستش مثل شبحی روی صورت من نشست. سر چرخاند. این بار راه نجاتی نبود. پوزخندش با صدایی به رنگ جیغ روی لباش نشست و من فقط تونستم لبخونی کنم. - پیدات کردم. سایه بود یا تاریکی شب را نمیدانم. فقط میدانم که دورش را احاطه کرده بودند، به سرعت چرخ میزدند و هوهوی باد درختان را هم با خود همراه میکردند. - فکر کردی میتونی بری؟ قسم میخوردم که حتی لحظهای فکر بیرون رفتن از این عمارت به سرم نزده بود. اگر میخواستم بیرون بزنم، زودتر از هروقت دیگهای پیدام میکرد. خواستم بلند بشم، ولی اشباح دورم مثل یک زنجیر دور پام پیچیدند و باعث افتادنم شدند. خودم رو به عقب کشیدم، ولی دیوار نامریی پشتم این اجازه ر هم ازم گرفت. دستش جلو آمد. نفسم تند شد. انگشتاش مثل درختی شروع به رشد کردن کرد. دستم پایین افتاد. تاریکی بیش از پیش خودنمایی میکرد. چشمم بسته شد. لرزی خفیف سرتاسر بدنم را فرا گرفت و مثل سرطان به بغضی تبدیل شد و مثل قلوهسنگ داخل گلوم جا خوش کرد. اشکم ریخت. پلکهام رو باز کردم تا شاید از خواب بپرم و دیگر کابوسی مثل طناب دار دور گردنم نپیچد و قصد خفهکردنم را نکند. تاریکی همینجا بود. مرگ همینجا بود. زندگی رنگی کدر به خود گرفته بود. به حدقه خالی چشمهاش نگاه کردم. تنها عضوی که درگیر تاریکی نشسته بود. اگر چشمی برای دیدن میداشت، هرگز مثل بختک روی زندگیم خیمه نمیزد. دستاش مثل ارواحی خمیده نبودند. شاید اونموقع میتونست ببینه که جلوش منم؛ منی که هنوز ازش میترسم. ولی الان باید فرار میکردم از دست هیولایی که نمیدونستم هدفش چیه، با من چکار داره. اون خیلی وقت بوده که من رو فراموش کرده. حتی گوشهای از ذهنش هم دیگه جایی برای من نداشت. چشمهام رو از صورت خالیش جدا کردم و به اتاق پشت سرش نگاهی انداختم. باید خودم رو به سمت پایینش هدایت میکردم؛ هرچند سخت بود، هرچند تاریکی این اجازه رو بهم نمیداد. نوری کمرنگ از درز سوراخ شده دیوار روی خطوط سایهمانند دور پام افتاد. بخار بالا آمد. ایستاد. و شاید هنوز راه نجاتی هست. حواسش پرت شد. سرش چرخید. پاهای آزادم کمی درد گرفته بود، ولی مهم نبود. ویرایش شده 12 آذر توسط ایلماه 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 323 ارسال شده در 14 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 آذر جلوم نبود. اینبار جلوم نبود؛ درست مثل خیالی که از سطح ذهنم پاک شده بود، و فقط یک غبار مونده بود. نمیدونستم چند دقیقه گذشته یا چند ساعت، فقط میدونستم هنوز اون سنگینی لعنتی روی قفسهی سینهام بود و هر نفسی که میکشیدم، انگار چیزی داخل ریههام گیر کرده بود و اجازه نمیداد هوا بیشتر از چند ثانیه مهمون تنم باشه. دستم رو روی گلوم کشیدم، جای انگشتهاش هنوز اونجا بود، یا شاید فقط ذهن من بود که نمیخواست دست از سرم برداره. آروم بلند شدم و به دیوار تکیه دادم، پاهای من هنوز توان نگه داشتن بدنم رو نداشتن و هر بار که میخواستم قدمی بردارم، انگار زمین زیر پام نرم میشد و من رو دوباره به سمت خودش میکشید. نباید میایستادم. هنوز نمیدونستم اون کجاست، ولی یک چیز رو فهمیده بودم... این عمارت برای پنهان شدن ساخته نشده بود. قدم برداشتم و سعی کردم صدای نفسهام رو پایین بیارم، راهرو تاریکتر از قبل شده بود و نور کمرنگی که از پنجرههای بلند روی زمین افتاده بود، بیشتر شبیه تکههای شکستهی ماه بود تا نوری که بشه بهش اعتماد کرد. صدایی شنیدم؛ خشخش آرامی از انتهای راهرو. خشکم زد. دوباره صدا آمد، اینبار نزدیکتر. فکر کردم خودش برگشته. دستم رو روی دیوار گذاشتم و سعی کردم حتی پلک زدنم هم صدایی ایجاد نکنه، ولی چیزی که از تاریکی بیرون اومد، نه سایه بود، نه اون دستهای دراز و نه حفرههای خالیای که نمیتونستن من رو ببینن. یک آدم بود. مردی که آروم قدم برمیداشت، لباسهاش خاکی بود، ولی روی بدنش هیچ زخمی دیده نمیشد، حتی صورتش هم مثل کسی بود که فقط از یک خواب طولانی بیدار شده. چند قدم جلوتر اومد، نگاهش روی من افتاد. و من اسمش رو میدونستم. اسمش رو قبلاً شنیده بودم؛ اسم کسی که همه میگفتن هیچوقت برنمیگرده. لبهام تکون خورد، ولی صدام بیرون نیومد. اون خودش جلوتر اومد. - تو... مکث کرد. - منو میشناسی؟ قلبم فرو ریخت. چشمم روی صورتش موند، دنبال کوچکترین نشونهای میگشتم که ثابت کنه اشتباه میکنم، شاید فقط حافظهاش به هم ریخته بود، شاید ضربهای خورده بود، شاید... اما هیچ زخمی وجود نداشت. هیچ چیزی. انگار کسی فقط اون قسمت از وجودش رو که قرار بود با دیدن آدمها چیزی احساس کنه، از داخلش بیرون کشیده بود. گفتم: - مادرت کجاست؟ ابروهاش کمی بالا رفت. - نمیدونم. - نمیدونی یا یادت نیست؟ چند ثانیه نگاهم کرد. - میدونم کیه. صداش عجیب آروم بود، اونقدر آروم که انگار داشت دربارهی یک آدم غریبه حرف میزد. - اسمش رو میدونم... میدونم کجا زندگی میکنه... حتی میدونم وقتی مریض میشم چیکار میکنه. مکث کرد. دستش رو روی سینهاش گذاشت. - ولی نمیدونم چرا باید برام مهم باشه. نفس توی سینهام گیر کرد. پس بعد از گرفتن احساساتشون، نکشته بودشون و شاید این تنها چیزی بود که من ازش فهمیده بود. اون فقط احساسات رو میخواست. این چیزی نبود که انتظارش رو داشتم. من منتظر جنازه بودم، منتظر بدنهایی که بعد از پیدا شدنشون دیگه چیزی ازشون باقی نمونده باشه، اما اون روبهروی من ایستاده بود و نفس میکشید و حرف میزد و حتی خاطراتش رو هم به یاد میآورد. فقط... احساسشون نبود. سرم رو پایین انداختم. - اون تو رو اینطوری کرد؟ جوابی نداد. فقط به انتهای راهرو نگاه کرد. جایی که تاریکی هنوز بیحرکت ایستاده بود. - نمیدونم. بعد لبخند خیلی کوچیکی زد. ولی فکر کنم قبل از این، یه چیزی داشتم که الان ندارم. - چی؟ نگاهم کرد. - دلتنگی. صدای قدمهایی از پشت سرمون بلند شد. سرم رو با وحشت برگردوندم. اما هیچکس اونجا نبود. وقتی دوباره بهش نگاه کردم، هنوز همانجا ایستاده بود. آرام. بیاحساس. صدای زنی از انتهای راهرو بلند شد. - پسرم؟ مرد برگشت. زنی با قدمهای لرزان از تاریکی بیرون اومد و همین که چشمش به پسرش افتاد، خودش رو بهش رسوند و محکم بغلش کرد. گریه میکرد. دستهاش رو دورش حلقه کرده بود و زیر لب چیزی میگفت که من نمیشنیدم. اما پسر... هیچ کاری نکرد. فقط ایستاده بود. دستهاش کنار بدنش افتاده بود و به زنی نگاه میکرد که تمام دنیاش بود، ولی الان براش فرقی با یک غریبه نداشت این رو حس میکردم. زن سرش رو بالا آورد. - چرا بغلم نمیکنی؟ پسر چیزی نگفت. - من مادرت نیستم؟ - چرا. - پس چرا اینجوری نگام میکنی؟ چند لحظه سکوت کرد و بعد خیلی آرام گفت: - چون میدونم باید دلم برات تنگ شده باشه... چشمهای زن پر از اشک شد، پسر نگاهش رو ازش گرفت. - من فقط یادم نیست چرا باید دلم برات تنگ بشه. شوکه شدم. چطور نمیدونست؟ شاید به خاطر بودن این زن و مرد، اون رفته بود، ولی تا کی؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 323 ارسال شده در 14 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 آذر او از آنها فقط زندگی را نگرفته بود، باعث شد از دست بدن. زندگیشون... خانوادشون... یا شاید هم خودشون... انسانی که حتی ندونه ترس چیه، درد چیه، زخم چیه، دوست داشتن چیه یا حتی مراقبت چیه، چطور میتونه از خودش مراقبت کنه؟ یعنی منم قرار بود همین بشم؟ گریزی وجود نداشت، مثل یک موم، نه فقط داخل دستای اون که بین دیوارهای عمارت بودم. ولی من نمیخواستم. نمیتونستم فکر کنم... به اینکه مامانم رو فقط به چشم یک وسیله میبینم. دیگه از حرص خوردن داداشم لذت نمیبرم. قرار نبود از حرص خوردن داداشم لذت ببرم و اذیتش کنم. سرم رو داخل کاسهی دستهام گرفتم و فشار محکمی بهش وارد کردم. گلولههای اشک انگار ذرهای از روحم بودن که با ریختنشون جلوی پام، روی سطح زمین خاکی، در حال تحلیل رفتن بودم. یا شاید هم آب شدن. دوباره نگاهم رو به اون دو نفر دادم. داخل چشمهای زن نه عجز و نه حتی شوک ناشی از حرفهای پسرش بود؛ داخلش جای مردمک، فقط خردههای کاخ فروریختهاش بود. کاخی که داخلش پسرش رو داماد میکنه. نوهدار میشه. یا حتی زندگی میکنه. دستش شل شد و کنارش، دقیقاً کنارش افتاد. کی میدونست شاید باهاش قلبش رو به بیرون کشید. چرخید و در لحظه، انگار جنون بهش غلبه کرده بود که فریادش انعکاسی عظیم یافت، انگار که سلول به سلولش رو برای این فریاد خرج کرده بود که افتاد روی زمین. - چرا؟ چرا نمیای سر وقت من؟ من خودم منتظرتم. سکوت برقرار شده با جملهاش فرو ریخت؛ شاید هم سروصدا از شدت شرمندگی جایش را به سکوت داد که بلند نمیشد. - فقط بیا... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 323 ارسال شده در 15 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 آذر هنوز دستش به انتظار کسی داخل هوا بود. هرچه این انتظار بیشتر میشد، جواب و امیدی که زن داشت کمتر و کمتر میشد. و من برای اولینبار فهمیدم که هیولا فقط وقتی سراغمون میاد که ما نخوایمش. تاریکی رفتهرفته کمرنگتر میشد. شاید اون هم حوصلهاش سررفته بود و ماندن بیشتر از این باعث کلافهتر شدنش میشد. الان، برعکس اوندفعه، دلم میخواست از اینجا بیرون برم. اون هیولا هم که نبود. این زن هم دلش میخوست اسیر هیولا بشه و هرکس با رغبت و میلی که داشت پیش میرفت، ولی من دلم نمیخواست اینجا باشم که اگر باشم، میشم قربانی ابدی. دستم رو تکیهگاهم کردم و برخواستم. بدون توجه به اون زن و مرد خواستم بیرون برم که ناخواسته توجهم به رگ جنبندهای روی دستهای مرد جلب شد؛ رگ سیاهی که مانند مار میخزید و مانند کرم میلولید. دستم جلو رفت که لمس کنه و من رو متوجه حقیقی بودن این صحنه کنه. لمس کردم دست مرد رو و باعث ایستادن آن رگ شدم. رگ به ناگاه سفید شد و اثری ازش روی دست مرد نموند. انقدر سریع این اتفاق رخ داد که مغزم دستور توهم بودنش رو صادر کرد. سرم رو تکون دادم. توهم بود. همش توهم بود. نگاهم رو همراه با دستم برداشتم و دوباره معطوف در کردم، بدون اینکه ببینم ریکشن مرد چیه. ریاکشن نداشته. اون امکان نداره ریکشن داشته باشه. حتی شک نداشتم نگاهی هم سمتم ننداخته. آخه مگر مردی که بیاحساس بود میتونست کار دیگههم بکنه؟ قدمهام آروم بود. عمارت آروم بود. همهجا آروم بود. ولی فکر به اینکه ممکن بود توهم نباشه، ایستادم. برگشتم. زن هنوز همونجا ایستاده بود و دستهاش از همدیگه باز بود؛ منتظر هیولا بود یا شاید هنوز منتظر بود کسی دوباره داخل آغوشش قرار بگیره. اما پسرش... پسرش حتی تکون نخورده بود. چشمهام دوباره روی دستش افتاد. همون دست. همون رگی که چند لحظه پیش مثل موجود زندهای زیر پوستش میخزید. هیچ چیزی نبود. پوستش کاملاً عادی به نظر میرسید. آرومتر نزدیک شدم، زن نگاهم کرد. چشمهاش هنوز خیس بود. - چیزی شده؟ جوابش رو ندادم. به دست پسر نگاه میکردم. - دستش... زن نگاهش رو به دست پسر انداخت. - چی؟ - هیچی. شاید واقعاً چیزی نبود. شاید مغزم بعد از اون همه اتفاق، داشت چیزهایی رو میدید که وجود نداشتن. خواستم برگردم که صدای زن دوباره بلند شد. - تو دیدیش؟ ایستادم. آروم برگشتم سمتش. - چی رو؟ نگاهش روی پسرش بود. نه روی من. - وقتی برگشت... مکث کرد. انگار پیدا کردن کلمهای که میخواست، براش سخت بود. - یه چیزی روی دستش بود. نفسم بند اومد. - چی؟ این بار نگاهش رو مستقیم به من دوخت. - نمیدونم. لبهاش لرزید. - سیاه بود. قلبم یک ضربه محکم زد. دیگه چیزی نگفتم. زن دوباره به پسرش نگاه کرد. - اول فکر کردم رگه. مکث کرد. - بعد دیدم حرکت میکنه. دستم ناخودآگاه جمع شد. پس توهم نبود. یا شاید... هر دومون یک توهم مشترک دیده بودیم. نگاهم دوباره روی پسر ثابت موند. او هنوز همانجا ایستاده بود. بیحرکت. بیتفاوت. انگار چیزی درونش نبود که به چیزی واکنش نشون بده. اما حالا میدونستم اشتباه میکنم. یک چیزی داخلش بود. چیزی که من نمیتونستم ببینمش. چیزی که شاید خودش هم نمیدونست وجود داره. صدای کشیده شدن چیزی روی زمین از انتهای راهرو بلند شد. زن سرش رو چرخوند. من هم برگشتم. تاریکی دوباره داشت روی دیوارها میخزید. اما این بار... ازش نمیترسیدم. این بار فقط به یک چیز فکر میکردم. اگر اون رگ واقعاً متعلق به هیولا بود... پس چرا وقتی لمسش کردم، ناپدید شد؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری