رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

spacer.png

تاوان سرخ

نویسندہ: م_ ملک

#پلیسی #جنایی #عاشقانه #روانشناختی

 

خلاصہ:

 سرگرد حامد محتشم پلیسی که زندگی‌اش را وقف مبارزه با مواد مخدر کرده بود، در یک شب، تمام معنای زندگی‌اش را از دست می‌دهد. وقتی سر بریده‌ی همسرش و دست کوچک دختر دو ساله‌اش در یک جعبه‌ی خونین به او تحویل داده می‌شود، دیگر عدالت برای او معنایی ندارد؛ تنها «انتقام» در رگ‌هایش جریان دارد. اوفقط یک هدف دارد: گرفتنِ تاوان از کسانی که فکر می‌کردند می‌توانند با خون، سکوت بخرند.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت اول : شکار و طعمہ

نورِ بی‌رمقِ لامپِ بالای سرم، روی پرونده‌ی «ایرج ملکی» می‌رقصید. برای بار هزارم، برای بار هزار و یکم… این دو سال مثل یک کابوسِ تکراری گذشته بود. هر شب، همان عکس‌ها، همان گزارش‌های بی‌مصرف و همان نام‌هایی که به بن‌بست می‌رسیدند. ایرج ملکی؛ مثل یک سایه‌ی لعنتی، همیشه یک قدم جلوتر از من بود. انگار از جنس دود بود؛ هر بار که فکر می‌کردم گیرش انداخته‌ام، از لای انگشت‌هایم می‌خزید و می‌رفت. 

بہ صفحہ مانیتور خیرہ شدہ بودم. باید چیزی پیدا میکردم تا بتوانم بہ وسیلہ آن ایرج را نابود کنم.

نعمتی، روبه‌رویم ایستاده بود. سنگینیِ حضورش را حس می‌کردم، اما حوصله نداشتم نگاهش کنم. فقط می‌خواستم ردی پیدا کنم. یک شکاف، یک اشتباه، یک نقطه ضعف.

صدای نعمتی سکوتِ اتاق را شکست:

_جناب سرگرد این عکس رو دیدید؟ 

از مانیتور چشم برداشتم. نگاهش روی عکسی بود که تازه از منابعِ اطلاعاتی به دست آمده بود. پرسیدم: 

_کیه؟

نعمتی مکث کرد. 

_دخترِ ایرج ملکیه.

تکان خوردنم غیر ارادی بود. احساس کردم یک جرقہ بہ مغزم خورد. عکس را از دست نعمتی قاپیدم و خیرہ ی دختر بچہ ی داخل تصویرشدم. چشم ھای عسلی اش... مرا یاد چشم ھای معصوم، الھہ انداخت. همان چشم‌هایی که آخرین بار دیدم، غرق در خون بودند.

 _دخترِ ملکی؟ تا الان پس کجا بود؟ چرا توی هیچ‌کدوم از پرونده‌ها نبود؟

نعمتی با لحنی که انگار داشت دنبال کلمات می‌گشت، گفت:

_فرانسه‌ بوده. تازه چندروزہ برگشته ایران. پیش ایرج نیست اما آدمائ ایرج حواسشون بہ دخترہ ھست.

_پیش کیہ پس؟

_ تنھاست. خونہ قدیمی مادربزرگش ساکنہ.

در همان لحظه، برقِ بدجنسی در چشم‌هایم چرخید. ستاره‌ ای درخشان در دلِ تاریکی. 

هدف. 

بالاخره یک نقطه پیدا شده بود.

 قلبم تند زد، اما قبل از اینکه بتوانم لبخندِ پیروزمندانه‌ام را پنهان کنم، نعمتی کہ انگار بویِ خطر را حس کردہ بود. با عجله گفت: 

_سرگرد... دختره از کارای پدرش بی‌اطلاعه. اون اصلاً نمی‌دونه باباش چی کاره‌ست.

مثل اینکه کسی با کفش به صورت من کوبیده باشد. با عصبانیتی که از دو سال سرکوب در من جمع شده بود، سر را از مانیتور برداشتم. نگاه خیره‌ام را به نعمتی دوختم. چشم‌هایم از شدت خشم می‌سوخت.

_ خب که چی؟ به من چه!

نعمتی عقب کشید. نگاهش پر از نگرانی و شرم بود.

_ هیچی… فقط خواستم بدونید که دختره بی‌گناهه…

در یک لحظه، تمامِ آن دو سالِ بی‌خوابی، آن دو سال پراز درد و نفرت در من منفجر شد. 

از جا پریدم. آن‌قدر محکم بلند شدم که صندلی با صدای گوش‌خراشی به عقب پرت شد. یقه‌ی لباس نعمتی را چنگ زدم و کشیدم سمت خودم.

 

ویرایش شده توسط Nawrgoon
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2 

صورتش را چسباندم به صورتم. صدای نفس‌هایم مثل غرشِ یک حیوان زخمی بود.

 _بی‌گناه؟

فریادم سکوتِ اتاق را در هم شکست:

_خترِ دو ساله‌ی من بی‌گناه نبود؟ اون موقع که دستش رو برام فرستادن، اون بی‌گناه نبود؟ اون فرق بین پلیس و آدم‌کش‌ها رو می‌دونست؟؟ ھااااا! 

تکانش دادم. چشم‌هایم از اشکِ خشم می‌سوخت، اما اشک‌های من از جنسِ خون بود. باصدایی کہ تحلیل رفتہ بود ادامہ دادم:

_ اون از کارای باباش خبر داشت؟ اون می‌دونست که من دارم چیکار میکنم! 

نعمتی شروع کرد به گریه کردن. لرزشِ بدنش را زیر دست‌هایم حس می‌کردم. با صدایی که می‌لرزید، التماس کرد:

 _سرگرد… خواهش می‌کنم… آروم باش … انتقامتونو از خودش بگیرید… بی شرفم، اگه کمکتون نکنم…

با تنفر، او را با تمامِ توان به سمت میز هل دادم. نعمتی با شدت به میز خورد. ایستادم، مستقیم روبروی او، و انگشت اشاره‌ام را مثل خنجری در هوا بالا آوردم. صورت خود را به صورتش نزدیک کردم تا فقط صدای نفس‌های من را بشنود.

با صدایی که از شدتِ تهدید، پایین و لرزان اما مثل مرگ سنگین بود، گفتم:

 _ گوش کن ببینچی میگم محمد، اگه دربارہ این دخترہ، فقط یک کلمه، یہ کلمہ به گوش سرهنگ برسه‌… قسم می‌خورم که قاتلِ خودت می‌شم. فهمیدی یا نه؟!

چند لحظه سکوتِ مرگبار حاکم شد. فقط صدای تیک‌تیکِ ساعت بود و نفس‌های بریده‌ی او.

صاف ایستادم و نگاہ خشمگینم را حوالہ صورتش کردم .

نعمتی سرش را به نشانه‌ی تسلیم پایین انداخت و لرزان از اتاق بیرون رفت. من ماندم و سکوتِ سنگینِ اتاق؛ دستم را روی عکسِ دختر گذاشتم، ناخن‌هایم را در کاغذ فرو کردم و زمزمه کردم:

 _به زودی می‌بینمت… خیلی زود.

درِ خانه را پشت سرم بستم و قفل کردم. فضای خانه، سرد و بی‌روح بود؛ درست مثلِ درونِ خودم. عکسِ «نیاز» را از جیبم درآوردم و روی میزِ ناهارخوری، کنارِ یک لیوانِ خالی و نیمه‌پر از ویسکی انداختم. نورِ ضعیفِ چراغ‌قوه، روی صورتِ دختر می‌لغزید. گوشی را برداشتم و شماره‌ی سهیل را گرفتم.

 بعد از دومین بوق جواب داد:

_بگو حامد.

نفسم را با صدایی لرزان بیرون دادم:

_آماده باش سهیل. بالاخره وقتشه که نفسِ ایرج رو ببریم.

سهیل لحظه‌ای مکث کرد. صدایش مثل همیشه خونسرد بود، اما می‌شد کنجکاوی‌اش را حس کرد:

_چی تو سرته؟ چطوری می‌خوای بهش برسی؟

با انگشت، روی عکسِ نیاز کشیدم. دندان‌هایم را روی هم فشردم و با صدایی که از خشم می‌لرزید، گفتم:

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 3

 

 

_همون بلایی که سرِ معصومه و نورا آورد، سرِ دخترش میارم. تکه‌تکه‌اش می‌کنم و ذره‌ذره، برای پدرش می‌فرستم تا اون هم طعمِ از دست دادنِ پاره‌ی تنش رو بچشه.

سهیل آرام و بی‌هیجان گفت:

_مطمئنی؟ اگه همکارات بویی ببرن، سرت بالای داره. این بازی برگشت نداره، حامد.

خنده‌ی تلخ و عصبی‌ام در فضای تاریکِ خانه پیچید:

_من خیلی وقتِ که مردم، این فقط یه جسدِ متحرکه که مونده تا انتقامش رو بگیره. بعد از اون… دیگه برام مهم نیست چه بلایی سرِ خودم میاد.

صدای سهیل در گوشی، این‌بار کمی بم‌تر و سنگین‌تر شد. انگار سایه‌ی تردید را از روی صدایش کنار زده بود:

_حامد، فکر کردی من این‌همه مدت چرا کنارت موندم؟ می‌دونی که به اندازه‌ی خودت، منم تشنه‌ی این انتقامم. فکر کردی می‌ذارم تنهایی بری تو دلِ آتیش؟ من تا آخرش باهاتم.

لبخندِ کمرنگی روی لب‌هایم نشست؛ لبخندی که بیش از آنکه شبیه به دوستی باشد، بوی خون می‌داد. با لحنی که سعی می‌کردم کمی از شدتِ خشونتِ کلامم بکاهم، گفتم:

_خوب فکراتو بکن سهیل… این راهی که دارم می‌رم، تهش بن‌بستِ.

مکثی کردم و ادامه دادم:

_من نمی‌خوام پای تو رو وسط بکشم؛ خودم همه‌چیز رو جلو می‌برم، خودم ردش رو می‌زنم و خودم کار رو تموم می‌کنم. تنها چیزی که ازت می‌خوام، فقط یه دست‌فرمون برای شبِ عملیاتِ… شبِ دزدیدنِ دختره.

نفسی تازه کردم و با تأکید گفتم:

_اما اینو یادت نره؛ همین که بدونی و شریکِ این ماجرا باشی، خودش جرم بزرگیہ و برای طنابِ دار کافیه. مطمئنی می‌خوای این بار رو به دوش بکشی؟

سهیل بی‌درنگ جواب داد: 

_از روزی که دیدم اون لاشخورها با خواھرم چیکار کردن، این طناب دار رو دور گردنم تصور کردم.

گوشی را روی میز انداختم و به تاریکیِ اتاق خیره شدم؛ حالا دیگر تنها نبودم، و این، اولین قدمِ واقعی به سمتِ جهنم بود.

 

صدای زنگِ در، تیز و ممتد توی گوشم پیچید؛ انگار داشت پرده‌ی صوتی‌ام را پاره می‌کرد. با تنی کوفته و چشمانی که از بی‌خوابی می‌سوخت، کشان‌کشان خودم را به در رساندم. دستگیره سرد بود. در را که باز کردم، راهرو خالی بود؛ فقط سکوتی سنگین و کش‌دار گلویم را می‌فشرد. نگاهم پایین افتاد؛ جعبه‌ای بزرگ، بسته‌بندی شده با کاغذی سیاه و سرد، درست وسط پادری رها شده بود. با تردید آن را داخل آوردم. بوی گس و زننده‌ای، شبیه به بوی فلز و گوشتِ مانده، از لای درزهایش به مشامم رسید. دست‌هایم می‌لرزید. بندهای جعبه را که باز کردم، تپشِ قلبم به شماره افتاد؛ نفسم میان قفسه‌ی سینه‌ام حبس شد.

درِ جعبه که کنار رفت، انگار زمان ایستاد. نگاه خونین معصومہ خیرہ ی من بود؛ سرِ بریده‌اش، غرق در سکوتی ابدی میان آن مخملِ خونین…

فریادی از گلویم بیرون پرید کہ دیوارهای خانه را لرزاند. چشمانم را باز کردم؛ تاریکی اتاق به سمتم هجوم آورد. نفس‌نفس می‌زدم دستانم را به پیشانی‌ام کشیدم و قطرات سردِ عرق را پاک کردم. 

ویرایش شده توسط Nawrgoon
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...